جلا ل خودش بود

غلامرضا امامی :
بر آن قامت قلمی و در آن چهره استخوانی چه بود که هنوز پس از گذشت سال‌ها مردم میهنش و بسیاری از آزادگان جهان به او مهر می‌ورزند.

مردی که شتاب داشت در همه‌‌چیز؛ در گفتن، در نوشتن، در راه رفتن و گاه در این شتاب سکندری هم می‌خورد. جلال از مردم بود. از خاندانی روحانی برخاست اما به‌کار پرداخت به بنایی و نقاشی و کار برق و کار گِل. رویکرد او در آغاز جوانی نوعی اعتراض بود، به سنت‌های دست و پاگیر و راهنما به چپ زد، مدتی بر آن جاده راند آنگاه زمانی که دریافت پاسخگوی نیاز درونی او و نیازهای جامعه این راه نیست و آن راه به ترکستان می‌رود، به شیوه پدران باردیگر به سنت پرداخت. به گذشته روی کرد اما در گذشته نماند. می‌خواست گذشته پلی باشد برای آینده.

جلال به زبان مردمش سخن گفت. نیک می‌دانیم که ادبیات ما زبان مردمی نداشت و زبان مکتوب از زبان شفاهی جدا بود. او سخت کوشید که این دو زبان را به هم بیامیزد. مدیر مدرسه شاهکار بزرگ اوست و خسی در میقات بیانی و زبانی است که همه مردم حرف او را در می‌یابند.

بارها با جلال بوده‌ام و دیده‌ام که چگونه با بنا و کارگر و ماهی فروش سخن می‌گفت؛ بعد از ساعتی دوست می‌شد.
به یاد می‌آورم هفته‌ای که در خرمشهر مهمانم بود؛ در کنار قایقرانان ساعت‌ها می‌نشست و درکنار کولی‌ها حرف‌هایشان را می‌شنید و یادداشت بر می‌داشت.

کار مهم جلال پر کردن فاصله بود. فاصله ادبیات کتبی و شفاهی.و کاربزرگ‌تر او این بود که به مردمش پشت نکرد. بی‌گمان همه آرای او می‌تواند پذیرفتنی نباشد. اما او پیش از همه همچون خروسان سحری حادثه را پیش‌بینی کرده بود. می‌دانست که باید با زبان مردم سخن گفت. و اگر زبان نخبگان به‌کار رود تنها از نخبگان خوانندگانی خواهد یافت. ازین رو به کوره دهات‌های ایران سفر کرد. پیاده سفر کرد. به شهرهای کوچک و بزرگ رفت.

در خانه او همه کس می‌دیدی از روحانی نامدار تا استاد دانشگاه تا شاعری نو پرداز.
کنار خانه نیما منزل کرده بود و پیرمرد را پشتیبان بود اما از ادبیات فرانسه بی‌خبر نبود و خود می‌گفت اگر چیز دندان‌گیری در جهان نشر یابد می‌بینم و می‌خوانم. همین جلال می‌گفت 50 بار خواجه عبدالله انصاری و تفسیر او را درس داده است و خود در پی ترجمه تازه‌ای از قرآن بود.

جلال، معجونی بود. رنگین کمانی بود مثل کاشی‌های اصفهان از نقش‌ها و رنگ‌ها؛ از آرمان‌ها و آرزوها. بی‌گمان شاید همه این رنگ‌ها دلپذیر نباشد و نمی‌توان از یک منظر به او نگریست؛ اما این رنگ‌ها در کنار هم رنگین کمانی می‌سازد جاودانه و این تکه‌های کاشی در کنار هم منظری می‌سازد یگانه.
جلال خودش بود. با خود یگانه بود و با مردمش یگانه. بیگانه نبود از آنچه دور و برش می‌گذرد. خطر را حس می‌کرد و آینده خوب و خوشی برای مردمش آرزو داشت. پیمانه عمرش به پنجاه نرسیده پر شد. بی‌گمان در این روزگار و روزگاران جای او خالی‌است. مردی که قلم را در خدمت محرومان به کاربرد. مردی که همچون آینه.جامعه‌اش را نمایاند. مردی که خودش بود خودش؛ جلال آل احمد.

نخستین چهره‌ای که از او به یاد دارم در خرمشهر بود در هتل آناهیتا. مرا دید و اشکی در چشمانش حلقه زد. مردی که گمان می‌کردم هرگز نمی‌گرید.گفت : جوان دیدی که حق درس دادن هم ندارم. و آخرین چهره‌ای که از او به یاد دارم.بر سنگ سپید مرده‌شورخانه بود. آرام دراز کشیده بود. مردی که به هیچ دربار و درگاهی سر خم نکرده بود، سرش افتاده بود. موهای سپیدش برق می‌زد و انبوه ریش‌های سیاه و سپیدش. از دور انگار می‌پایید ما را. جلو رفتم می‌خواستم بگویم آقا جلال سلام، شما کجا اینجا کجا؟ اما خطی از خون بر محاسن سپیدش دمیده بود.

روزنامه همشهری، چهارشنبه 18شهریور. ساگرد پرواز جلال ال احمد

/ 1 نظر / 27 بازدید
عشق به مردم

سلام خوبي دوست من؟ مطالب مفيدي داري به منم سر بزن نظر يادت نره!!!!!!