خاطره ای از شهداد

رفته بودیم کویر شهداد. شهر شهداد جمعیت زیادی نداره. اولین جایی که رفتیم، امامزاده زید شهداد بود. وقتی از درب خروجی بیرون رفتیم و داشتیم سوار ماشین میشدیم، چشمم افتاد به پبرمردی که روی یک صندلی در میدان روبروی امامزاده نشسته بود. کمی که باهاش صحبت کردم، فهمدیم پیرمرد کسی است که مجسمه وسط میدان را از روی عکسی از او که در حال نواختن طبل است، درست کرده اند. حال و روز خوشی نداشت و می گفت مریض است و فقط از ما خواست که دعایش کنیم. چند عکسی از او و مجسمه گرفتیم و خداخافظی کردیم. وقتی سوار ماشین شدیم، یکی از بچه ها به راننده اتوبوس گفت بایستد تا مقداری میوه به او بدهد. وقتی داشتیم دور میشدیم، برایمان دستی تکان داد و لبخندی شیرین بر لبهایش نقش بست. مجسمه ای از او در مهمترین میدان شهر است و او زندگی غریبانه ای داشت. روزگار غریبیست ...

/ 0 نظر / 7 بازدید