کتاب جاپای جلال

یاسمی وقتی کلاس چهارم دبستان بود، به صورت اتفاقی با جلال آشنا می شود. لطف جلال به احمد زیاد رسیده و بابت همین لطف چند باری به خانه او رفته بود. یاسمی ماجرای آشنایی اش را با جلال این طور تعیف کرد: "من چهارم ابتدایی بودم. خانواده ما دام دار بودند. اوس عبدالله حافظی با ما رفت و آمد خانوادگی داشت. سال 1347 بود. اوس عبدالله به ما گفت که جلال کمی شیر می خواهد و قرار شد این شیر را من ببرم. به من گفتند جلال از سمت دریا می آید و مشخصات ظاهری اش چنین و چنان است. به جلال هم مشخصات ظاهری من را گفته بودند. بعدا فهمیدم جلال عادت داشته به پیاده روی و معمولا از خانه اش در کنار دریا پیاده می رفته تا بازارچه و بر می گشته. وقتی آمد، شناختمش. او هم مرا با یک طرف شیر در دست پیدا کرد. پالتوی بلندی پوشیده بود و شلوار سفید. به نظرم قدبلند آمد، با کلاهی روی سرش. کیف مدرسه دست راستم بود و ظرف شیر دست چپ. به ما یاد داده بودند تا وقتی بزرگ تر به سمت شما دست دراز نکرده، شما نباید با او دست بدهید. ولی ادب حکم می کرد من برای دست دادن احتمالی جلال آماده باشم. به همین دلیل کیفم را گذاشتم بین دو پایم، تا دست راستم آزاد باشد. جلال جلو آمد. اتفاقا دستش را دراز کرد و با من دست داد. از این کار من گویا خوشش آمد، که پرسید چرا کیفم را گذاشتم پایین. من توضیح دادم: "برای اینکه رسم ادب به بزرگتر اقتضا می کند که آماده دست دادن باشم؛ ولی دستم را اول دراز نکنم. " دوستانم هم کمی آن طرف تر ایستاده بودند و بازیگوشی می کردند و صدایم می زدند که من هم زود بروم و قاتی بازی شان بشوم. جلال از جواب من خوشش آمد و انگار تعجب کرد.پرسید:"اسمت چیست؟ گفتم:"احمد." گفت:"من هم جلال آل احمد هستم. احمد! یک سوال از شما بپرسم؟" گفتم : "بفرمایید" پرسید:"احمد جان! از دست چه چیزی نمی شود فرار کرد؟" خوب، من سال 1341 پدرم را از دست داده بودم و کمبودش را در خانواده خیلی احساس می کردم. همان روزها هم یک نفر در منطقه از دنیا رفته بود و من یادم بود. جواب دادم:"آقا! از دست مرگ نمی شود فرار کرد." از جواب من خوشش آمد و خندید. گفت:"راست گفتی، از دست مرگ نمی شود فرار کرد؛ ولی به دنیا آمدن و مردن برای همه هست. جزء زندگی است. اما احمد جان! از دست علم نمی شود فرار کرد. علم هرجا باشد، بالاخره انسان را پیدا می کند. یاد بگیر و به هم کلاسی هایت هم یاد بده که علم را به زحمت و دردسر نیندازند، که بیاید سراغ شما. شما بروید سمت علم." این حرف جلال آن موقع در من خیلی اثر کرد.
کتاب جای پای جلال – نوشته مهدی قزلی – شرکت انتشارات سوره مهر – صفحه 147


/ 3 نظر / 24 بازدید
OnٍEcharge

در دلِ من چيزيست، مثلِ يک بيشه ي نور مثلِ خواب دمِ صبح و چنان بي تابم که دلم مي خواهد، بدوم تا تهِ دشت بروم تا سرِ کوه دورها آواييست که مرا مي خواند... "سهراب سپهري" ---------------------------------------------------------------- خريد کارت شارژ به صورت مستقيم و بدون نياز به وارد کردن کد... شارژ ايرانسل - همراه اول - رايتل http://onecharge.ir

سعید

دلم کباب میشه وقتی میام اینجا و نیستید...!