راز ماندگاری سیمین سیمین دانشور

به لطافت و سبکی نسیم می مانست در گفتار و نوشتار
به صفا و جلوه زیبای زلال رود بهاران می ماند وقتی که قصه اش را می خواندی
وقتی که در کنارش می نشستی. لبخندی پرمهر بر سیمایش می درخشید. دیدگان درشت سیاهش سخن می گفت و زبانش با آن ته لهجه شیرازی تو را به دور دست ها می بر د..به سر زمین شعر و شا دی .. به شیرازدیار حا فظ و سعد ی ..به کوچه باغ ها ی قصر الد شت که در بها ر بو ی بها ر نا رنجش مستت می کر د .... سخنش ساده بود و صادق و صمیمی. آنچنان می نوشت که سخن می گفت. خزینه خاطره هایش گسترده بود و عمیق و تا روزهای آخر همه چیز را به یاد داشت. و قتی که در کنا ر او بود ی سنگ باصبورت بود ..سفر ه د ل را که می گشود ی با او ای ارامش ارامت می کر د ..هر کس مشکلی داشت در خا نه اش وخا نه دلش با ز بود . به بر کت اشنا یا ن فراوانی که داشت ..بیما ری رابه پزشکی معر فی می کر د..بر ای بیکاری کاری می یا فت ..شا عر ی را به نا شر ی.. قصه گو یی را به مجله ای .. سکه ها یی که نصیبش شد به دختر شا عر ی و پسر داستان نو یسی بخشید
همیشه در خدمت مردمی بود که دوست شان داشت به دمی یا در می یا قلمی یا قدمی. می گفت 
--خیلی از قهرمان های قصه هایم زنده اند. روزها با جلال در خیابان ها قدم می زدیم. کسی را که از روبه رو می دیدیم جلال می گفت: سیمین قصه زندگیش را بگو و من نگاهی به چهره رهگذر می کردم و از راه رفتنش قصه یی می ساختم. روزی گفتم
سیمین خانم شاید دکتر عبد الله سووشون پدرتان باشد؟... شاید ز ری خود شما؟ و شاید یوسف جلال؟... برقی در چشمان پرمهرش درخشید و گفت
سووشون را قبل از چاپ جلال خو اند و گفت:
_عیال ما را که در این قصه کشته ای 
یک بار بخشی از کوه سرگردان را بر ایم خو اند. همراه با آوای آرامش. انگشت های کشیده اش هم تکان می خورد. به جایی رسید، صدایش لرزید، بغضی کرد، اشکی که بر عینکش روان بود را پاک کرد و گفت
بس است. این تکه را بر ای لی لی هم خو انده ام تا همین جا... ساکت شد. گفتم سیمین خانم نشرش دهید... گفت باشد به وقتش
قصه های بلندش به غزل حافظ می ما ند و به قالی ایرانی. از دایره یی کوچک شروع می شد و گسترش می یافت. وحدتی در کثرت و قصه های کوتاهش به مینیاتور می ماند. همه چیز به ظرافت در جای خود
زیبایی و جمال در زندگی اش و داستان هایش موج می زد. تز دکترایش علم الجمال در ادب پارسی بود اما آخرین داستان های معاصر را هم می خواند، چه ایرانی و چه خارجی. از  رم که به تهر ان  امد م  به دیدار ش رفتم  گفتم که کا ر تر جمه شهر ی چو ن بهشت تما م شد .خو شحا ل شد . از آلبرتو موراویا  پرسید و کارهای تازه اش و حکایت دیدارش با جلال و بهمن محصص با او را به زیبایی برایم ترسیم کرد.حتی رنگ مبل وپر د ه اتا قش را از پس سال ها ی دور ودرا ز هنوز به یا دداشت .. وقتی که دیدارم را با او برایش گفتم و کتاب تازه منشی و همسر جوانش را.. گفت ترجمه اش کن.
چند تصو یر بالای سر ش بود... تصو یر ی ازمو لا علی نشسته بر زمین...عکسی خندان ازیل و قهر ما ن جسم وجا ن غلامر ضا تختی.. وکا رت تبر یکی قد یمی ازعید نو روز مزین به چهر ه امیر کبیر ودکتر محمد مصد ق و شعر ی در زیز ان که 
هنوز منتظر انیم تا زگر ما به
بر ون بیا ید ان افتا ب عالمتا ب
می گفت من وجلال در ایا م عید این کار ت ها را بر ای دو ستا ن و اشنا یا ن  می فر ستا دیم
 
شاید راز ماندگاری او در این بود که خودش بود. نقابی به چهره نزد. به ادب کهن چیره بود و در هنر و ادب معاصر خبره. روزی خواست که یادداشت های پراکنده اش را گرد آورم و کار نظارت بر نشر چند کتابش را کتبا به من سپرد....

چهارشنبه17 اسفند. به رسم شیرازی ها شیرینی محلی بر ایم فرستاد ... تلفن زدم. صد ای خسته یی داشت... سپاسگزاری کردم و به شوخی گفتم می آمدم به خانه تان شیرینی می خوردیم. راضی به زحمت تان نبودیم... گفت:
_شیرینی ها را عیدی ببر بر ای بچه هایت در رم و بگو خاله سیمین فرستاده است... گفتم که 40 طوطی بالاخره درآمد... قشنگ شده. خوشحال شد... سرباز شکلاتی و رمز موفق زیستن هم دارد حروفچینی می شود...
یک باره گفت: بیا ببینمت... همیشه می گفت کی می آیی؟ ساکت شدم و گفتم حتما جمعه می آیم...« بیا ببینمت» را بار آخر از مادرم شنیدم... همیشه مادرمهر بانم می گفت کی می آیی و آخرین سخنش این بود بیا ببینمت و من هنگامی از رم به تهران آمدم که ان تجسم ما ند گا ر مهر پرواز کرده بود.
صبح جمعه به خانه سیمین رفتم. چند تن بیشتر نبودیم. مثل آخرین جشن سالروزش... سیمین نبود... نه او بود. او مانده بود به روزگاران. او ماند

رو زنامه اعتما د- پنج شنبه22 اسفند ما ه

/ 5 نظر / 7 بازدید
انجمن جلال آل حمد

سلام. دیروز دوّم خرداد بود؛ شاید به ظاهر یک انتخاب عادی باشه، امـّا حرکت خزنده‌ای به دنبال داره که سرانجامش خیلی شوم و نامقدّسه..! سخنان عجیب آقای محقّق داماد را در وبلاگ "انجمن جلال آل احمد" بخونید. رمز ورود: ( به فارسی) کلمه "فتنه". .

سعید

سلام. تبریک عید بزرگ غدیر... [گل] حیف ار این وبلاگ که به روز نمیشه...

سعید

سلام. تبریک عید بزرگ غدیر... [گل] حیف ار این وبلاگ که به روز نمیشه...

محسن شهابی

سلام.لطفا سریعا به وبلاگم سر بزنید و نامتون رو در طرح بیعت با اقا امام زمان ثبت کنید.. به گمانم، یکی از اسرارآمیزترین شب های تاریخ بشر، شب نهم محرم الحرام سال 61 ه.ق مقارن با شب بیستم مهر سال 59 ه.ش است. آنک که در بیابانی خشک، پر از تشنگی و گرسنگی (مگر می شود بدون نوشیدن آب، نان خشکیده فرو برد در گلو)، نوه پیامبر رحمت محمد مصطفی (ص)، و فرزند علی بن ابیطالب (ع) و فاطمه زهرا (س)، همان سرور جوانان اهل بهشت، یعنی حسین بن علی (ع) با اهل بیت مطهرش و نیز اصحاب و انصار بزرگوارش، که در آن شب پر بود آسمان از ناله ها و ضجه های بی رمق کودکان و اشک همدردی مادران شان، قریب به یکصد مرد جنگی در برابر چند ده هزار دژخیم پست، که بیشترشان از منتظران آن حضرت بودند، به فردای جنگ می اندیشیدند در اندیشه کلام امام شان که «امشب برای یاران صالحم، آخرین شب حیات مادی خواهد بود، و همه مختارند در ماندن یا رفتن، نیک بیندیشید و نیک برگزینید ...» آنگاه جماعتی همراه امام از صحرای عرفات تا خود نینوا، از یاران برگزیده، امام شناس، اما متزلزل، در تردید و در فشار و در قبض، بر اصرار همسران شان، یا به خاطر یتیمی کودکان شان، یا از هول از د

حسين فياض

به نام خدای مهربان حداکثر کاری که میتونم بکنم اینه که بنویسم براتون : خسته نباشید و اجرتان با خداوندعلیم. حقیقتا سایت را بسیار غنی و بامحتوا یافتم. خیلی زحمتها متحمل شده اید تا اینکه اینهمه مطلب را بگنجانید واقعا دست مریزاد و در پناه حدای سبحان بسلامت و پاینده باشید.