نون و القلم

"و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت" - خیام

درباره فیلم "کودکی ایوان" ساخته آندره تارکوفسکی

نویسنده : محمد شکیبی
منبع : مجله کیهان فرهنگی-آبان 1368-شماره 68-صفحات 42 و 43

زدودن پیشداوریها از ذهن همیشه کار ساده‏ای‏ نیست.نسل ما پیش از دیدن فیلمهای تارکوفسکی از طریق‏ ترجمه‏ها و مقالات با سینماگر نابغه،اندیشمند و عارفی‏ آشنا شده که آرزوی تماشای آثارش قرار از دلها ربوده‏ بود.فرصت مهیا شد و تماشای آنها-اگر چه با کم و کسرهایی نسبت به اصل فیلمها-میسر.با این تفاصیل‏ اگر فیلمها به مذاق خوش نیایند،سخت است که قلم را برداری و ملامتشان کنی.مگر به همین سادگیهاست؟ تارکوفسکی یک سینماگر جهانی است با چند مثنوی‏ تعریف و تمجید.چه می‏شود کرد.نام و آوازه خاصیت‏ مرعوب کننده‏ای دارند.ما معمولا با یک سرهنگ‏ مؤدبانه‏تر از سرجوخه برخورد می‏کنیم تازه اگر دست و پایمان را گم نکنیم.با این همه اگر منتقد قصد مخالف‏ خوانی کرد و دل به دریا زد،باید از مؤلف شروع کند. همان طور که از پیش،با مؤلف شروع شده بود نه اثرش.

هر نقد اصول خود را بنا می‏کند1

فیلمهای تارکوفسکی را به لحاظ بافت رؤیا گونه و درهم شکستن خط زمان و مکان و شیوهء داستان‏گویی در آنها،نمی‏توان به شیوهء معمول و بررسی خط روایی قصه، شخصیت‏پردازی و روابط فیمابین شخصیتها با همدیگر و با زمان و مکان مشخص،داوری کرد.برای نزدیکی با این‏ گونه آثار باید به ماهیت اندیشگی سازندهء آنها پی برد و به‏ وسیلهء نقبی که به زاویه‏های او باز می‏شود به اثر نزدیک‏ شد.یعنی باید از راه مؤلف به اثر رسید و داوری کرد.

تارکوفسکی،اندیشه،عرفان و مذهب

مریدان شیخ ابوسعید ابی الخیر از کرامات کسی‏ برایش می‏گفتند که بر آب راه می‏رود و در هوا می‏پرد. شیخ پاسخی گفت که نقل به معنی‏اش چنین است:«مرغ‏ مگس‏خوار هم می‏پرد و مرغ ماهیخوار هم بر آب راه‏ می‏رود.کرامت واقعی،شناخت خالق و هستی و ایجاد ارتباط درست با آنهاست.»سویهء اندیشگی تارکوفسکی‏ را با مرور داده‏هایی از زبان خود او2شروع می‏کنیم و بعد می‏پردازیم به سینمای تارکوفسکی.

«بهترین تماشاگران من کودکان هستند چرا که با حس و غریزه به تصاویر می‏نگرند و نه با خرد و احکام‏ نظری»،«اگر در پی معنا باشید،آنچه را که در حال‏ ایجاد شدن است از دست خواهید داد»و یا«من به آنچه‏ می‏سازم چندان نمی‏اندیشم».و در مورد فیلم آینه‏ می‏گوید:«اوهام و پندارهای هذیان گونهء بیماری است که‏ به تیمارستانش سپرده‏اند».بعد متناقض با موارد بالا و دهها مورد مشابه در جای دیگر اظهار می‏کند:«هر گاه‏ فیلم آندری روبلف با فصل ناقوس به پایان می‏رسید تماشاگر معنای کامل فیلم را درک نمی‏کرد».عقیدهء تارکوفسکی دربارهء رنگ در سینما هم شنیدنی است:«به‏ گمان من فیلمهای رنگی کمتر از فیلمهای سیاه و سفید واقعگرا هستند،زیرا ما در زندگی روزمره معمولا به رنگ‏ نمی‏اندیشیم»و یا«فیلمهای سیاه و سفید دارای منش‏ شاعرانه‏تری نسبت به فیلمهای رنگی هستند».با وجود این از میان آثارش تنها اولین فیلمش کودکی ایوان،آن‏ هم احتمالا به خاطر امکانات زمان خودش،تماما سیاه و سفید است.اصولا در سینمای تارکوفسکی رنگ و تغییرات و اشکال بخصوص آن نقش مهمی دارند.چنین‏ اظهارات بی‏پایه‏ای که به همین جا هم ختم نمی‏شود،آن‏ هم با این درجه از قطعیت،اصلا حکیمانه نیست.

برای ختم مبحث،به دو سه نمونهء دیگر که از کشکول‏ احکام تارکوفسکی بیرون کشیده‏ایم،اکتفا می‏کنیم: «راهی برای تجزیه و تحلیل اثر هنری وجود ندارد،مگر ویران کردن آن»،«جنبهء ناب سینما کاربرد نماد نیست».و اگر نگاه فیلمساز به جهان پیرامون را تعقیب‏ کنیم،به اینجا ختم می‏شود:«به پاسخهای علمی باور ندارد»،«به توسعهء ظرفیتهای تولیدی انسان باور ندارد». این تفکر تارکوفسکی مسیحی را که بر ایمان مذهبی‏اش‏ در تمامی آثارش تاکید دارد،با دیدگاه عامی‏ترین مردم‏ مذهبی که عقیده دارند«رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند»مقایسه کنید.کدام نظر صائب‏تر است؟راستی آیا متفکر بودن به معنی انجام فعل فکر کردن است یا حامل و حاوی متکامل‏ترین و پیشروترین افکار هم جهت با جهان‏ هستی بودن؟دست کم آیا معنای اندیشمند و متفکر جز این است که اگر واضع و مبتکر اندیشه‏های صحیح آگاه‏ کننده نیست،لااقل مفسر و تأویل کنندهء آنهاست؟برای‏ تارکوفسکی،معجزه نه همین انتظام و گستردگی پیچیده‏ اما قانونمند گیتی،بلکه چیزی در حد راه رفتن بر آب و پرواز بی‏ابزار در آسمان است که شیخ ابوسعید قرنها پیش حلاجی‏اش کرده.روح ماوراء طبیعی حاکم بر آثار سینماگر بیشتر از این دیدگاه سرچشمه می‏گیرد تا ایمانی حکیمانه و خردمندانه.از سوی دیگر برای یک‏ شرقی که در افتخارات ملی‏اش قله‏های رفیع عرفان‏ همانند ابوسعید ابی الخیر،مولوی،عطار،جامی،حافظ و...را دارد،اشراق گرایی یک صوفی متفنن غربی‏ چندان هم اغوا کننده نیست.نتیجهء طیف نگاری‏ اندیشه‏های تارکوفسکی چیزی بیش از این نخواهد بود: یک شهروند معمولی و هشیار دنیای معاصر که کاربرد ابزار حرفه‏اش را بخوبی می‏شناسد(به لحاظ بافت فنی‏ محکم فیلمهایش)،ایده‏های جالب و خطاهای فاحش را به‏ یک اندازه دارد،سمت و جهت برآیند بادهای هنری را تشخیص داده و می‏دانسته به کدام سو بادبان برافرازد.

همکار منقدی دربارهء فیلم راه گفته است:«...آدم‏ فیلمی را ببیند و ستایش کند که نیرویش را از بیرون فیلم‏ به دست می‏آورد...3»این شرایط برای تارکوفسکی هم‏ مهیا بوده است.ملک الشعرای بهار،احتمالا دربارهء کلنل‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) پسیان،گفته است:«من کلنل را کلنل کرده‏ام،بسکه‏ کلنل کلنل کرده‏ام»برای دنیای غرب در جنگ سردش‏ علیه رقیب،تارکوفسکی سوژهء مناسبی است که گاهی‏ بحق و بعضا بناحق مورد بی‏مهری منتقدان و تشکیلات‏ رسمی فیلمسازی در شوروی قرار گرفته و اظهار نارضایتی‏ خفیفی هم کرده است.علاوه بر آن به شیوهء معمول‏ نمی‏توان به داوری فیلمهایش،که ساختار ویژهء خود را دارند،پرداخت.ضمنا یک جایزهء شیر طلایی جشنوارهء ونیز را هم به خاطر اولین فیلمش در کیسه دارد.این همه‏ یک مادهء خام مناسب است برای تبلیغ علیه رقیب که، فیلمساز نابغه‏ای داشتند که در مملکت خودش نه قدر دید و نه در صدر نشست،ولی در دنیای آزاد غرب این هر دو را دارد[داشت‏].

سینمای تارکوفسکی

خاطرات پراکنده،خیالات خواب گونه،اوهام و کابوسها و متافیزیک،پایه‏های اصلی سینمای تارکوفسکی‏ هستند و او در به تصویر کشیدنشان مهارت بخصوصی‏ دارد.ابهام و در هم ریختگی در شکل روایی و غیر داستانی‏ فیلمها،حس اثیری و لمس ناشدنی‏ای که در فضا،مکان، وقایع و شخصیتهای او جریان دارند،به فیلمهایش منطقی‏ و هم گونه می‏بخشند.آنچه از فراضمیر و ناخودآگاه آدم‏ نشأت می‏گیرد،همیشه ماهیتی چند پهلو،متضاد و تعبیرپذیر داشته و به دلیل همین راز و رمز آلودگی‏شان، نوعی جذابیت و کشش توام با شگفتی به وجود می‏آورند. اما سرچشمهء اوهام،تفکر ارادی نیست،حتی به عقیدهء روان‏شناسان،اذهان بیمارگونه،اوهام و تخیلات فانتزی‏تر و شگفت‏آورتری نسبت به ذهنهای سالم دارند.اگر از آنها در جهتی هدفمند و به نیت رسیدن به مفهوم و معنایی‏ نهایی استفاده نشود،فقط نوعی بازآفرینی ساده هستند نه اثری هنرمندانه.هنر عبارت است از جهان را با نگاهی‏ متفاوت‏تر،عمیقتر و هدفمند و آگاهتر تصویر یا تفسیر کردن.اثر هنری موفق به لحاظ ضربه‏های حسی‏[شوک‏] پایداری که بر عواطف،ادراک،شعور و حس زیباشناسی‏ مخاطبش وارد می‏کند و موجب می‏شود مخاطب از منش‏ قبلی خود فاصله بگیرد،متمایز می‏شود.هر چه از هنرهای دستی،تجسمی و نگارگری به هنرهای کلامی‏ [ادبیات‏]و نمایشی‏[تئاتر و سینما]نزدیکتر می‏شویم، عنصر تفکر و انگیزش عواطف گوناگون دامنه و بسامد بیشتری می‏یابد و برعکس نسبت به حالت ساکن و منجمد شده‏ای که در نقش یک قالی،وضعیت یک مجسمه،شکل‏ یک تابلو،نمای یک معماری و یا یک عکس می‏یابیم،در وضعیتها و حالتهای آثار ادبی و نمایشی،حرکتی نهفته‏ است،حرکتی مداوم و متغیر و دگرگون شونده که امکان‏ تماس با سطوح بیشتری از آن حالتها را ممکن می‏سازد. در گونهء اخیر آثار هنری،زیبایی مجرد و یا تفکر برانگیز ولی تثبیت شده و ساکن بر تاروپود،بوم،سنگ یا مرمر، جایش را به زیبایی چندوجهی،نوسان کننده و تفکر برانگیزی می‏سپارد که در خطی بلند یا کوتاه از زمان‏ جریان دارد.آثار تارکوفسکی به گونهء اول هنرها شباهت‏ بیشتری دارد.«آینه را چونان فیلمی ساده ساختم،فیلمی‏ که در آن هیچ چیز معنایی جز آنچه می‏بینیم،نداشته‏ باشد».

تارکوفسکی شیفتهء هنر ویترینی است،هنری که‏ هر قدر گزاف تمام شده و چشم‏نواز[حس‏نواز]باشد،باز مصرف شدنی نیست،اصلا از اول برای مصرف ساخته‏ نشده،توده‏ای از سنگهای قیمتی خوشتراش،سفالهای‏ زیبا و آجرهای ظریف که روی هم انباشته شده‏اند و به‏ لحاظ عنصر هنرمندانه با ارزش برج و بارویی قدیمی و فروریخته و خشت و گلی برابری نمی‏کنند.تارکوفسکی‏ عمدا سویه‏های تفریحی،سرگرم کنندگی و سویهء آموزشی‏ و جنبه‏های ارتباطی سینما را رها می‏کند،و در مقابل، تماشاچی را به معبدی می‏کشاند که در آن مناسکی غریب‏ و کسالت‏بار برپا شده است.موعظه‏ای در کار نیست و اگر هست نه به زبانی رمزآلود و کنایی،بلکه به زبانی بیگانه‏ است.تماشاگر به خود واگذاشته می‏شود که اگر مایل‏ است خود محتوای وعظ را بیابد،بواقع هیجانها و تنشهای‏ معمول سینما به سویی گذاشته شده‏اند،تا بهت و رخوت و کسالتی مالیخولیایی را به جای آنها بنشاند،نه آرامشی‏ معنوی و فلسفی.سوای اینها،تارکوفسکی پدید آورندهء یک سبک هم نیست،چرا که او بیشتر در غم یافتن فرمی‏ ویژهء خود برای گفتن بوده و نه آنچه می‏باید بگوید،و درست همین جاست که خط فاصل سینماگران صاحب‏ سبکی همچون چاپلین،هیچکاک،نئورئالیست‏های‏ ایتالیا،برسون و اوزوبا تارکوفسکی متفنن‏[با بار معنایی‏ حقیقی کلمه،نه با معنی توهین‏آمیز مجازی‏]مشخص‏ می‏شود.به تعبیر همکار منتقدی،سینمای تارکوفسکی‏ -بخصوص از فیلم آینه به بعد-آن چیز یگانه‏ای است که‏ باید یک بار امتحان می‏شد،تا هوسش از سر بیفتد، تجربه‏ای که غیرقابل تکرار است،خیلی زود تازگی‏اش را از دست می‏دهد،هر چند به نوعی پیش از پیدایش، تازگی‏اش را از دست داده بود.مارسل پروست خاطراتش‏ را در کتاب در جست‏وجوی زمان گم شده به همین‏ شیوه بازگو کرده است.

در آن‏جا که تارکوفسکی بهترین تماشاگرانش‏ را کودکان می‏داند و نه عاقلان خردمند،دست به اعتراضی‏ خاکسارانه و فروتنانه نزده است،بلکه با زیرکی تماشاگر مرعوب نشده‏اش را تهدید کرده که یا سر تعظیم فرود آر و یا به خشک مغزی و قافیه‏اندیشی متهمت می‏کنم. نیندیشیدن به قافیه اما،فقط آنگاه صواب است که قافیه‏ مانعی در برابر اشکال متعالی‏تری از بیان باشد،ورنه‏ در نظم و قافیه زیبایی‏ای هست که در بی‏نظمی یافت‏ نمی‏شود.راست این است که در سینمای تارکوفسکی‏ لحظه‏های نابی وجود دارد که به عنوان اجزای مجزا و مجرد دلنشین هستند-همان طور که در تخیلات تک تک‏ آدمهای روی زمین لحظه‏های ناب پیدا می‏شود-فیلمساز در بازآفرینی این لحظه‏ها مهارت دارد و می‏توان از دیدن‏ آنها همچون دیدار از یک منظره،یک کاشی و یا نقش یک‏ قالی لذت برد و حتی گاهی از دیدن یک نما،راه به‏ مفهومی سیاسی یا اجتماعی و فلسفی برد،اما هر صحنه‏ نغمهء خودش را دارد.از مجموعهء این نغمه‏ها آهنگ‏ دلنشینی به وجود نمی‏آید.اینها حتی به یک شعر پر از تخیل مشخص که تأثیرهایی را القا کند-حتی در هر کس‏ به نوعی-شبیه نیستند،به دفتری از مجموعه«هایکو»های‏ ژاپنی شبیه هستند که تصادفا تعدادی از ابیات آن را پشت‏ سر هم بخوانیم.این شباهت به دلیل علاقهء تارکوفسکی به‏ شعر«هایکو»عجیب هم نیست.او گفته است که آینه را به عنوان یک زندگینامهء شخصی ساخته‏ام.در دنیا عدهء زیادی هستند که حاضرند خاطرات پراکنده و تخیلاتشان‏ را با مهارت بر ایمان تعریف کنند،ولی ما مجبور نیستیم‏ پای صحبتشان بنشینیم.سینماگر[هنرمند]بزرگ هنگاه‏ آفرینش اثرش در نقش یک خداوندگار و خالق،مخلوقی‏ کامل و عاری از نقص می‏آفریند تا اثری بزرگ قلمداد شود.او در مخلوق خود آفریده‏اش چنان سامانی به وجود می‏آورد که همگان در عظمت و صلابتش متفق القول‏ هستند،گر چه چنین آفرینشی را دور از دسترس و توان‏ خود می‏یابند.شاید فقط آنها که در کار هستند دریابند برای آفریدن یک داستان کوتاه دقت و وسواسی بیش‏ از یک مهندس به هنگام طراحی ساختمانی عظیم لازم‏ است.چه مایه از ملاحظات از یافتن سوژهء نو تا طراحی‏ منطقی روابط کارآکترها تا طیف مخاطبان و فکر نهایی‏ داستان باید مد نظر باشند.آنها می‏دانند به وجود آوردن‏ یک نظم درونی چه دشوار است و چه دشوارتر است‏ نادیده گرفتن آن نظم،چرا که به جای نظم به هم ریخته، باید ره‏آوردهای دیگری جایگزین کرد تا خدشه‏ای بر کار وارد نیاید.تارکوفسکی اما قافیه را به هم ریخته تا ما را به‏ یک بازی کودکانهء عاری از خرد و منطق بکشاند.وعدهء نشاط بعد از بازی هم نمی‏دهد،و این بازی برای عده‏ای‏ اصلا جاذبه‏ای ندارد.

کودکی ایوان

نخستین فیلم بلند تارکوفسکی به اعتقاد نگارنده‏ بهترین فیلم او هم هست.فیلمنامه را ولادیمیر گومولوف‏ از داستان کوتاهی به قلم خودش و به همین نام که به‏ فارسی هم ترجمه شده‏4به همراه میخائیل پاپاوا با تغییرات اندکی که در داستان کوتاه گومولوف به وجود آوردند نوشته‏اند.تارکوفسکی با افزودن چهار صحنهء رؤیا با وفاداری کامل به متن داستان آن را به فیلم برگردانده‏ است.از صحنه‏های رؤیا که بگذریم در سراسر فیلم کمتر نشانی از تارکوفسکی به چشم می‏خورد،هر چه هست از آن داستان گومولوف و فیلمنامه‏اش است‏5تا آنجا که به‏ فیلمنامه مربوط می‏شود،داستانی ساده اما نه استثنایی‏ دربارهء جنایتهای ارتش هیتلر پس از اشغال خاک شوروی‏ است.پسرکی دوازده ساله به نام ایوان باندارف که شاهد بعضی از این جنایتهاست به انگیزهء انتقام‏گیری از کودکی‏اش فاصله می‏گیرد،از همهء آنچه که کودکی او را تشکیل می‏داده‏اند جز اندامی کوچک چیزی باقی نمانده‏ و جز در صحنه‏های رؤیا،نشانی از ایوان به عنوان یک‏ کودک یافته نمی‏شود.برعکس حتی به سروان گالتسف‏ فرماندهء بیست و چند سالهء گردان می‏گوید:«تو که چیزی‏ نمی‏دانی».داستان البته داستان خوبی است اما فاقد ظرافتهای لازم برای خلق یک اثر برتر سینمایی است. می‏ماند آن صحنه‏های رؤیا که نمایندهء حضور تارکوفسکی‏ در فیلم هستند.مطابق نسخهء نمایش داده شده در اینجا، تنها دو صحنه از رؤیاها ساختاری زیبا و تازه دارند، صحنه‏ای که ایوان با مادرش بر لبهء چاه نشسته‏اند، تصویرشان در زلالی آب پیداست و دربارهء حضور ستارگان هنگام روز در آب چاه صحبت می‏کنند.ایوان در ته چاه با نور ستاره بازی می‏کند که دلو به نشانهء شروع‏ فاجعه بر روی او سقوط می‏کند و تصویر مادر محو می‏شود.در صحنهء دیگر ایوان با خواهرش در کامیونی که‏ بار سیب دارد نشسته‏اند.پس‏زمینه نگاتیو است.باران‏ می‏بارد.کامیون،سیبهایش را در ساحل دریا خالی‏ می‏کند و چند اسب به نشانهء آرامش بی‏دغدغهء زندگی‏ مشغول خوردن سیبها هستند.صحنهء رؤیای اول فیلم که‏ ایوان در جنگل از تار عنکبوتی فاصله می‏گیرد و به آهویی‏ برمی‏خورد،و صحنهء پایانی که با خواهر و دوستانش در ساحل قایم‏باشک بازی می‏کنند،ساختاری ساده و (به تصویر صفحه مراجعه شود) سردستی دارند که ممکن بود به فکر هر فیلمساز درجه‏ سومی هم برسد.بجز اینها در یک صحنهء دیگر،باز نشانه‏ای از حضور تارکوفسکی دیده می‏شود،آن جا که‏ کلیسا مورد اصابت توپ قرار گرفته و شمایلهای مقدس‏ روی دیوار فرو می‏ریزند.بر خلاف آنچه شهرت یافته،فیلم‏ دیدگاهی مخالف جنگ ندارد،تمامی فکر جریان یافته در فیلم،حول گریز ناپذیر بودن ادامهء جنگ تا پیروزی بر قوای هیتلر است.اگر گاهی به فاجعه‏های ناشی از جنگ‏ اشاره می‏شود بر لزوم ادامهء آن تا حصول پیروزی هم‏ اشاره می‏شود و اتفاقا نه از زبان پرسناژ داستان،بلکه از روند و بافت کلی فیلم.حتی اگر ایوان کشته می‏شود، حضور سروان گالتسف-که در داستان اصلی راوی‏ ماجراست-در روزهای پیروزی و حضور او بر جریان حمل‏ پرونده‏های اعدام شدگان به عنوان شاهدان جنایت نازیها، تأکیدی دوباره بر این دیدگاه فیلمساز است.

صحنه‏های رؤیا به عنوان نمونه‏های موفق سوررآلیسم‏ در سینما از طرف عده‏ای از منتقدان از جمله ژان پل سارتر مورد تمجید قرار می‏گیرند،و زیربنای آثار بعدی‏ تارکوفسکی را تشکیل می‏دهند.در کودکی ایوان هم‏ سایر دستمایه‏هایی که در آثار بعدی او به کرات تکرار می‏شوند،حضور دارند:باران،کلیسا،شمایلهای مذهبی، مادر،جنگل و ناقوس کلیسا.این فیلم تنها اثر تارکوفسکی است که او نقشی در نوشتن فیلمنامه‏اش‏ نداشته و بافت روایتی و داستانی فیلم هم به همین علت‏ است.

به هر حال با این که کودکی ایوان کم و بیش‏ ارزشهایی هم دارد،آشکارا فاقد کشش«آثار درخشان» است.

یادداشتها:

(1).هوشنگ گلمکانی.هر فیلم اصول خود را بنا می‏کند. «ماهنامهء فیلم»،شمارهء 79.

(2).تمامی نقل قولها از تارکوفسکی،از متن کتاب تارکوفسکی‏ نوشتهء بابک احمدی انتخاب شده‏اند.

(3).خسرو دهقان،نقد فیلم راه،«ماهنامهء فیلم»،شمارهء 67.

(4).ایوان قهرمان‏ (کودکی ایوان)نوشتهء و. گومولوف،ترجمهء محمود مصور رحمانی،انتشارات‏ جهان کتاب،سال 1367.

(5).فیلم کودکی ایوان‏ را فیلمساز دیگری شروع‏ کرده بود و تارکوفسکی‏ ادامهء آن را ساخت.

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠