نون و القلم

"و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت" - خیام

سری به خانه جلال آل احمد در چهارشنبه سوری

آخرین سه شنبه سال بود و شب چهارشنبه سوری. برای کاری رفته بودم تجریش. بعد از اینکه کارم تموم شد نمی دونم چطور شد به کله ام زد برم خانه ی :جلال آل احمد". تا به حال نرفته بودم، اما خیلی دوست داشتم برم. آدرسش یادم بود."تجریش، خیابان فردوسی". پلاکش یادم نبود. اما عکس خانه را قبلا دیده بودم. توی یه برنامه ی مستند که دباره ی جلال ساخته بودند نیز از خانه فیلمبرداری کرده بودند که توی تلویزیون دیده بودم. تقریبا می توانستم آن خانه را بشناسم. حتی یه علامت هم از آن در ذهنم مانده بود که خیلی کمک می کرد بتوانم آنرا پیدا کنم و آن این بود که سر کوچه با اسپری نوشته شده است"ارض". خلاصه تقریبا بین رفتن و نرفتن مانده بودم. به خود می گفتم "آخه توی این گیر و دار و شلوغ پلوغی چهارشنبه سوری می خوای دنبال پیدا کردن یه خونه راه بیفتی که چی بشه؟!"
خلاصه رفتم میدان تجریش، دیدم یه راننده تاکسی داره داد می زنه "دربست". ازش پرسیدم "آقا، می خواستم برم خیابان فردوسی". گفتش"می ری توی خیابان ولیعصر، اولین کوچه سمت راست". به قدری خوشحال شده بودم که حد نداشت. به خودم می گفتم"یعنی به همین راحتی تونستم کوچه را پیدا کنم؟" رفتم و رفتم تا به اولین کوچه که رسیدم دیدم اسم کوچه هست "سعدی". به خودم گفتم شاید چون سعدی و فردوسی جفتشان شاعر بودند، لابد راننده ی بنده خدا اشتباهی آدرس داده. البته حدس دیگری هم زدم و آن این بود که شاید کوچه ی فردوسی همینه ولی اسمش عوض شده. چون این آدرس برای دهه ی 30 هستش،آنرا از نامه ای که جلال به امام(ره) نوشته بود و آدرس را در آخر نامه آورده بود، به یاد داشتم. لابد بعد از گذشت 60 سال، اسم کوچه عوض شده.
خلاصه رفتم داخل کوچه. دنبال آن خانه ای که تصویرش در ذهنم نقش بسته بود ، گشتم ولی هیچ خبری نبود. از یک خانم میانسالی که معلوم بود تازه از خرید برگشته بود پرسیدم "کوچه ی فردوسی همینه؟" گفت"نه اینجا سعدیه و کوچه ی بعدی هم فلان. دقیقا کجا می خوای بری؟" گفتم"آدرس را دقیقا نمی دونم، فقط اینو می دونم،تجریش، خیابان فردوسی" آب پاکی را ریخت رو دستم و گفت "این آدرس دقیق نیست و از من کمکی بر نمی یاد". همان موقع که رویم را از آن زن برگرداندم، دیدم یک پیرمرد که بیشتر شبیه یک کارگر بود تا اهالی بالا شهر تهران، وارد کوچه شد. گفتم"حاجی خسته نباشید، می خوام برم کوچه ی فردوسی، می دونی کجاست؟" لبخند ملایمی بر لبانش نقش بست. مانده بودم که چرا می خنده. گفت"اسم این کوچه خیلی وقته عوض شده. الان اسمش "رفعت" است." حدس می زدم بعد از گذشت این همه سال اسمش تغییر کرده باشد. از پیرمرد پرسیدم "این کوچه کجاست؟" گفت"اول شریعتیه،بعد از شهرداری." سریع گوشی موبایل را در آوردم و برنامه ی نقشه ی تهران را در آن اجرا کردم و گوشی را جلویش گرفتم و گفتم"دقیقا از روی نقشه به من نشان بده کجاست" گفت" من نقشه بلد نیستم. ببین اینو که بری بالا(دستش به سمت خیابان شهرداری بود)، بعد از پل تجریش، میری بالا تا برسی به چراغ. بعد می ندازی توی شریعتی. 200 یا 300 متر که بری، سمت چپ، اسمش کوچه هست "رفعت".
حرفش که تموم شد، بدون اینکه حرفی بزنم، داشتم خیره خیره نگاهش می کردم و پیرمرد هنوز لبخند مسخره ای بر روی لبش باقی مانده بود. دوباره خندید و گفت"برو،انشاءالله پیداش می کنی". انگار این پیرمرد می دانست دنبال  خانه ی چه کسی هستم. انگار از همه چیز خبر داشت،اینو می شد از توی چشماش و از روی لبخندش خواند.از پیرمرد تشکر کردم و رفتم. به میدان قدس که رسیدم، از یک راننده تاکسی پرسیدم "اینجا کوچه فردوسی یا رفعت داره؟" گفت"فردوسی که نه، اما رفعت هست،تقی رفعت، برو داخل شریعتی، سمت چپ". رفتم و رفتم تا اینکه رسیدم به کوچه "شهید تقی رفعت". وارد کوچه شدم. هنوز باورم نمی شد وارد کوچه ای شده ام که خانه ی جلال آل احمد و سیمین دانشور در آن قرار دارد. فکر می کردم اشتباه آمده ام. در داخل کوچه، دنبال آن خانه ی قدیمی که تصویرش را دیده بودم، می گشتم.
همین روزها از خواندن نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد فارغ شده بودم. نامه هایی که بین شهریور 31 تا خرداد 32 نوشته شده بود. در این زمان، سیمین برای تحصیلات به آمریکا رفته بود و جلال از فرصت استفاده کرده بود و شروع به ساختن این خانه کرده بود. برای ساختن این خانه، چه سختی ها که نکشید. چند هزار تومان به پول آن زمان زیر قرض رفت. از کمک پدرش استفاده کرد. خودش هم گاهی اوقات مثل کارگرها آستین ها را بالا می زد و آجر جابجا می کرد. اینقدر حساس بود که اگر بنا کمی خطا می کرد، حسابش را کف دستش می گذاشت.
خلاصه توصیف این خانه را بقدری دقیق در این نامه ها خوانده بودم که اگر آنرا می دیدم، سریع می شناختم. در حالی که وارد کوچه می شدم به خانه های دو طرف کوچه نگاه می کردم. خانه های تازه ساز، شیک، بلند ومن دنبال خانه ای قدیمی می گشتم. این خانه ها باعث می شد تا خانه ی جلال را سریع تر پیدا کنم. کمی که وارد کوچه شدم و نتوانستم خانه را پیدا کنم، خواستم برگردم. به خودم می گفتم همین که کوچه را پیدا کردم خودش کلیه! بعدا سر فرصت می آیم و خانه را پیدا می کنم. چون غروب بود و هوا کم کم داشت تاریک می شد. همین که داشتم بر می گشتم، خواستم از کسی بپرسم خانه کجاست،اما راستش خیلی مسایل وجود داشت که نمی گذاشت از رهگذران بپرسم خانه ی سیمین دانشور کجاست؟ یا بپرسم خانه ی جلال آل احمد کجاست؟ یا اصلا بپرسم کجای این کوچه نوشته است"ارض"؟! و یا اصلا فکر می کردم اگر هر جوری بپرسم، بهم می گویند"برو بچه، شب چهار شنبه سوری اومدی..." البته بیشتر رهگذران جوان بودند و من دنبال یک فرد مسن می گشتم، چون احتمال اینکه از ساکنان قدیمی آنجا بیشتر است و کمک گرفتن از آن آسان تر. در حال برگشتن از کوچه، دیدم یه پیرمرد با یک فرد میانسال دارند واد کوچه می شوند. می خواستم از پیرمرد بپرسم "خانه ی سیمین دانشور کجاست؟" اما نمی دانم چرا پرسیدم"آقا، اینجا کوچه ی فردوسی است؟" شاید این سوال به خاطر این بود که هنوز باور نمی کردم اینجا کوچه ی فردوسی باشد. پبرمرده گفت"آره، اینجا فردوسیه، اما وقتی رفعت مرد، اسمش شد رفعت" این جمله ها را با لبخندی مسخره بر لب گفت. معلوم بود از اینکه اسم کوچه ای قدیمی، آن هم کوچه ای که به این مهمی است و شخصیت های بزرگی مثل  سیمین دانشور، و سابقا جلال آل احمد و نیما یوشیج در آن زندگی می کرده اند، عوض شده است ، ناراحت است. همین حرف، باعث شد دوباره برگردم و خانه را جستجو کنم. اما باز هم تا کمی پیش رفتم، برگشتم که برم. در حال برگشت بودم که دیدم یک پیرزن در حال انداختن زباله ها به سطل زباله است. به خودم گفتم "این پیرزن حتما از اهالی قدیمی کوچه است حتما می شود از آن اطلاعاتی کسب کرد." رفتم جلو و جرات کردم از او سوال کنم. سلام کردم و گفتم"دنبال خانه ی سیمین دانشور می گردم" منتظر بودم بهم بخنده. اما گفت "درست اومدی، خانه اش این جا ست. آن وقتها که حال داشت و پیر نشده بود، زیاد می دیدمش، اما الان اونم مثل من پیر شده، خونش همین جاست." داشتم زل زل به چشماش نگاه می کردم و نمی توانستم حرفی بزنم. باورم نمی شد این حرفها را شنیده باشم. یعنی واقعا درست آمده ام و توانسته ام این خانه را پیدا کنم؟ از پیرزن پرسیدم "واقعا خانه ی سیمین ئانشور همینجاست؟" گفت"آره پسرم، قیافش هم سیاهه!" تا گفت سیاه، یاد نامه های جلال به سیمین افتادم که جلال، در بعضی نامه ها، سیمین را "سیاه سوخته ی عزیزم" و یا "سیاه سوخته ی شیرازی" خطاب کرده بود.گفتم"درسته، ایشان شخصیت ادبی بزرگی هستند" گفت"آره، شاعره" داشت خنده ام می گرفت از این اطلاعات ناقص این پیرزن، اما جلوی خنده ام را گرفتم. می دانستم که به خاطر پیری است. فراموشی است و هزار دردسر دیگر. گفتم"شاعر که نه، اما نوسنده هستند، اما شاید طبع شعر هم داشته باشند"گفت"آره، آره، یادم رفته بود،نویسنده است، حالا چیکارش داری؟" یکهو جا خوردم. از خودم پرسیدم"واقعا چیکارش دارم" اما من برای دیدن سیمین نیامده بودم، فقط آمده بودم خانه را ببینم و بروم دنبال کارم. به پیرزن گفتم"هیچی، فقط می خواستم بدانم خانه اشان کجاست، فقط همین" گفت"برو آخر کوچه، برو سمت راست، ار اهالی آنجا بپرسی یهت می گن" ازش یه عالمه تشکر کردم و رفتم. رفتم و رفتم، دوباره خواستم برگردم و یه روز دیگر بیام دنبال خانه، اما همین که خواستم برگردم، چشمم از گوشه ی دیوار به کلمه ای خورد و آن این بود"ارض". سریع رویم را برگرداندن و دیدم که بله، درست است. خانه ی جلال است. بالاخره پیدایش کردم. رفتم جلو و دستم را به آجرهای این خانه ی کشیدم. الان که یاد آن زمان و کارهایی که کرده ام می افتم خنده ام می گیرد. طوری آجرهای خانه را لمس می کردم که یک زیارت کننده، حرم امامی را لمس می کند و به آن دخیل می بندد. شاید به خود می گفتم تو که دستت به جلال نمی رسه، اما حداقل می تونی خانه ای که او با دستهای خودش ساخت، درد دل کنی. سریع گوشی موبایلم را درآوردم و از خانه تعدادی عکی برداشتم.بقدری این خانه برای من عزیز که انگار دارم از یک اثر بزرگ تاریخی عکس می گیرم.
خیلی دلم می خواست در خانه را بزنم و وارد خانه بشوم و با سیمین صحبت کنم. اما از خودم پرسیدم"آخه پسر، تو را چکار است به این خانه، برو پی کار خودت" تازه از کجا معلوم سیمین، داخل خانه باشد. اصلا از کجا معلوم مرا راه بدهند. اصلا این چه معنی داره که یه قریبه وارد خانه ی کسی بشود. قبلا در تلویزیون دیده بودم که در یک برنامه مستند جلال، وقتی خواسه بودند داخل خانه شوند، به آنها اجازه ی ورود نداده بودند. می دانستم که سیمین به دلایل خیلی زیادی، نمی خواهد هر کسی وارد این خانه بشود. این خانه برای او مقدس است و یادآور خاطرات شیرینی است که در کنار شوهرش جلال، در آن سپری کرده است و نمی خواهد تبدیل به کاروانسرایی شود که هر خل و چلی مثل من پاشه بره داخلش سرک بکشه. وقتی چهار تا آدم حسابی را به آن راهی نیست، آن وقت من سر پیازم یا ته پیاز که بخوام برم داخل آن خانه. نه خبرنگارم و نه گزارشگر و نه آشنایی و نه هیچی. خواستم دروغ بگم . بگویم گزارشگر هستم و می خواهم با سیمین دانشور مصاحبه کنم. به ماردم زنگ زدم. مادرم هم مثل من جلال و سیمین را دوست دارد و آنها را مثل من خوب می شناسد. گفتم "مادر به نظرت من الان کجام؟"گفت"اذیت نکن علی، لابد رفتی ترقه باری بچه" گفتم "نه، من الان جلوی خانه ی جلال آل احمد وایستادم و شدیدا مصمم هستم برم داخل این خونه" گفت"بچه، دیوانه بازی در نیار. زنگ میزنند پلیس بیاد ببردت ها!" می دانستم که داره شوخی ما کنه، اما همین حرفش باعث شد کله شقی را کنار بگذارم و دیگه بیخیال داخل آن خانه رفتن بشوم. اما من در حالت طبیعی نبودم. اگه بخوام حال خودم را در آن زمان وصف کنم، حال جلال را داشتم وقتی که همسرش در مسافرت بوده و  او نامه ای از او ندارد. یادم است جلال در یکی از نامه هایش وقتی که در آبادان بوده در خانه ی دکتر شیخ و همسرش در آمریکا،به سیمین می نویسد، "وقتی بیرون بودم،دکتر شیخ به جلال خبر می دهد که بیا خانه که از همسرت نامه ای رسیده. جلال وقتی به خانه می آیدمی بیند در قفل است و کسی هم در خانه نیست. پنجره را می شکند و از آنجا داخل خانه می شود تا نامه را بدست آورد و بخواند. من هم یه همچین حالتی داشتم. الان جلوی خانه ای هستم که بیشتر تز خود خانه، آن کسی که در داخل این خانه زندگی می کند، برای من عزیز است. حتی این حالت قبلا هم به من دست داده است وقتی 18 شهریور رفته بودم مسجد فیروزآبادی شهر ری برای رفتن به سر قبر جلال. دیدم در وردوی قفل است، از در بالا رفتم و از روی آن پریدم. الان که یاد این کارهای خودم می افتم، نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم. حالا هم در کنار این خانه هستم، اما نمی شود کاری کرد. برگشتم. به خودم دلداری دادم که شاید روزی در جایی دیگر، سیمین را از نزدیک ببینی. هر سال 18 شهریور سر قبر جلال هستم و می شینم یه دل سیر باهاش درد دل می کنم. کاش می شد یه سال سیمین را آنجا ببینم.
دیگه شب شده بود.رفتم ترمینال، روبروی امامزاده صالح، سوار اتوبوس شدم. از بالای پشت بام ها مردم در حال فشفشه بازی بودند. ترقه می انداختند و شادی می کردند. اما من اصلا شاد نبودم. با اینکه توانسته بودم خانه را پیدا کنم، اما چیز دیگری فکر من را به خودش مشغول کرده بود. وقتی که چشمم به گلدسته های حرم امام زاده صالح برخورد، یاد داستان "گلدسته ها و فلک" جلال افتادم. صبح آنروز به دندانپزشکی رفته بودم دفترچه ی بیمه همراهم بود. وقتی آنرا در دستم دیدم، یاد داستان "دفترچه ی بیمه" جلال افتادم. اصلا نمی دانم چرا هر چیزی را که می بینم، جلال را به یاد من می آورد. شاید دلیل این دل غمگینی همین باشد، همین نبود جلال، فقدان جلال و امثال جلال در این روزگار ما ...

والسلام

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸