نون و القلم

"و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت" - خیام

درباره فیلم "کودکی ایوان" ساخته آندره تارکوفسکی

نویسنده : محمد شکیبی
منبع : مجله کیهان فرهنگی-آبان 1368-شماره 68-صفحات 42 و 43

زدودن پیشداوریها از ذهن همیشه کار ساده‏ای‏ نیست.نسل ما پیش از دیدن فیلمهای تارکوفسکی از طریق‏ ترجمه‏ها و مقالات با سینماگر نابغه،اندیشمند و عارفی‏ آشنا شده که آرزوی تماشای آثارش قرار از دلها ربوده‏ بود.فرصت مهیا شد و تماشای آنها-اگر چه با کم و کسرهایی نسبت به اصل فیلمها-میسر.با این تفاصیل‏ اگر فیلمها به مذاق خوش نیایند،سخت است که قلم را برداری و ملامتشان کنی.مگر به همین سادگیهاست؟ تارکوفسکی یک سینماگر جهانی است با چند مثنوی‏ تعریف و تمجید.چه می‏شود کرد.نام و آوازه خاصیت‏ مرعوب کننده‏ای دارند.ما معمولا با یک سرهنگ‏ مؤدبانه‏تر از سرجوخه برخورد می‏کنیم تازه اگر دست و پایمان را گم نکنیم.با این همه اگر منتقد قصد مخالف‏ خوانی کرد و دل به دریا زد،باید از مؤلف شروع کند. همان طور که از پیش،با مؤلف شروع شده بود نه اثرش.

هر نقد اصول خود را بنا می‏کند1

فیلمهای تارکوفسکی را به لحاظ بافت رؤیا گونه و درهم شکستن خط زمان و مکان و شیوهء داستان‏گویی در آنها،نمی‏توان به شیوهء معمول و بررسی خط روایی قصه، شخصیت‏پردازی و روابط فیمابین شخصیتها با همدیگر و با زمان و مکان مشخص،داوری کرد.برای نزدیکی با این‏ گونه آثار باید به ماهیت اندیشگی سازندهء آنها پی برد و به‏ وسیلهء نقبی که به زاویه‏های او باز می‏شود به اثر نزدیک‏ شد.یعنی باید از راه مؤلف به اثر رسید و داوری کرد.

تارکوفسکی،اندیشه،عرفان و مذهب

مریدان شیخ ابوسعید ابی الخیر از کرامات کسی‏ برایش می‏گفتند که بر آب راه می‏رود و در هوا می‏پرد. شیخ پاسخی گفت که نقل به معنی‏اش چنین است:«مرغ‏ مگس‏خوار هم می‏پرد و مرغ ماهیخوار هم بر آب راه‏ می‏رود.کرامت واقعی،شناخت خالق و هستی و ایجاد ارتباط درست با آنهاست.»سویهء اندیشگی تارکوفسکی‏ را با مرور داده‏هایی از زبان خود او2شروع می‏کنیم و بعد می‏پردازیم به سینمای تارکوفسکی.

«بهترین تماشاگران من کودکان هستند چرا که با حس و غریزه به تصاویر می‏نگرند و نه با خرد و احکام‏ نظری»،«اگر در پی معنا باشید،آنچه را که در حال‏ ایجاد شدن است از دست خواهید داد»و یا«من به آنچه‏ می‏سازم چندان نمی‏اندیشم».و در مورد فیلم آینه‏ می‏گوید:«اوهام و پندارهای هذیان گونهء بیماری است که‏ به تیمارستانش سپرده‏اند».بعد متناقض با موارد بالا و دهها مورد مشابه در جای دیگر اظهار می‏کند:«هر گاه‏ فیلم آندری روبلف با فصل ناقوس به پایان می‏رسید تماشاگر معنای کامل فیلم را درک نمی‏کرد».عقیدهء تارکوفسکی دربارهء رنگ در سینما هم شنیدنی است:«به‏ گمان من فیلمهای رنگی کمتر از فیلمهای سیاه و سفید واقعگرا هستند،زیرا ما در زندگی روزمره معمولا به رنگ‏ نمی‏اندیشیم»و یا«فیلمهای سیاه و سفید دارای منش‏ شاعرانه‏تری نسبت به فیلمهای رنگی هستند».با وجود این از میان آثارش تنها اولین فیلمش کودکی ایوان،آن‏ هم احتمالا به خاطر امکانات زمان خودش،تماما سیاه و سفید است.اصولا در سینمای تارکوفسکی رنگ و تغییرات و اشکال بخصوص آن نقش مهمی دارند.چنین‏ اظهارات بی‏پایه‏ای که به همین جا هم ختم نمی‏شود،آن‏ هم با این درجه از قطعیت،اصلا حکیمانه نیست.

برای ختم مبحث،به دو سه نمونهء دیگر که از کشکول‏ احکام تارکوفسکی بیرون کشیده‏ایم،اکتفا می‏کنیم: «راهی برای تجزیه و تحلیل اثر هنری وجود ندارد،مگر ویران کردن آن»،«جنبهء ناب سینما کاربرد نماد نیست».و اگر نگاه فیلمساز به جهان پیرامون را تعقیب‏ کنیم،به اینجا ختم می‏شود:«به پاسخهای علمی باور ندارد»،«به توسعهء ظرفیتهای تولیدی انسان باور ندارد». این تفکر تارکوفسکی مسیحی را که بر ایمان مذهبی‏اش‏ در تمامی آثارش تاکید دارد،با دیدگاه عامی‏ترین مردم‏ مذهبی که عقیده دارند«رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند»مقایسه کنید.کدام نظر صائب‏تر است؟راستی آیا متفکر بودن به معنی انجام فعل فکر کردن است یا حامل و حاوی متکامل‏ترین و پیشروترین افکار هم جهت با جهان‏ هستی بودن؟دست کم آیا معنای اندیشمند و متفکر جز این است که اگر واضع و مبتکر اندیشه‏های صحیح آگاه‏ کننده نیست،لااقل مفسر و تأویل کنندهء آنهاست؟برای‏ تارکوفسکی،معجزه نه همین انتظام و گستردگی پیچیده‏ اما قانونمند گیتی،بلکه چیزی در حد راه رفتن بر آب و پرواز بی‏ابزار در آسمان است که شیخ ابوسعید قرنها پیش حلاجی‏اش کرده.روح ماوراء طبیعی حاکم بر آثار سینماگر بیشتر از این دیدگاه سرچشمه می‏گیرد تا ایمانی حکیمانه و خردمندانه.از سوی دیگر برای یک‏ شرقی که در افتخارات ملی‏اش قله‏های رفیع عرفان‏ همانند ابوسعید ابی الخیر،مولوی،عطار،جامی،حافظ و...را دارد،اشراق گرایی یک صوفی متفنن غربی‏ چندان هم اغوا کننده نیست.نتیجهء طیف نگاری‏ اندیشه‏های تارکوفسکی چیزی بیش از این نخواهد بود: یک شهروند معمولی و هشیار دنیای معاصر که کاربرد ابزار حرفه‏اش را بخوبی می‏شناسد(به لحاظ بافت فنی‏ محکم فیلمهایش)،ایده‏های جالب و خطاهای فاحش را به‏ یک اندازه دارد،سمت و جهت برآیند بادهای هنری را تشخیص داده و می‏دانسته به کدام سو بادبان برافرازد.

همکار منقدی دربارهء فیلم راه گفته است:«...آدم‏ فیلمی را ببیند و ستایش کند که نیرویش را از بیرون فیلم‏ به دست می‏آورد...3»این شرایط برای تارکوفسکی هم‏ مهیا بوده است.ملک الشعرای بهار،احتمالا دربارهء کلنل‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) پسیان،گفته است:«من کلنل را کلنل کرده‏ام،بسکه‏ کلنل کلنل کرده‏ام»برای دنیای غرب در جنگ سردش‏ علیه رقیب،تارکوفسکی سوژهء مناسبی است که گاهی‏ بحق و بعضا بناحق مورد بی‏مهری منتقدان و تشکیلات‏ رسمی فیلمسازی در شوروی قرار گرفته و اظهار نارضایتی‏ خفیفی هم کرده است.علاوه بر آن به شیوهء معمول‏ نمی‏توان به داوری فیلمهایش،که ساختار ویژهء خود را دارند،پرداخت.ضمنا یک جایزهء شیر طلایی جشنوارهء ونیز را هم به خاطر اولین فیلمش در کیسه دارد.این همه‏ یک مادهء خام مناسب است برای تبلیغ علیه رقیب که، فیلمساز نابغه‏ای داشتند که در مملکت خودش نه قدر دید و نه در صدر نشست،ولی در دنیای آزاد غرب این هر دو را دارد[داشت‏].

سینمای تارکوفسکی

خاطرات پراکنده،خیالات خواب گونه،اوهام و کابوسها و متافیزیک،پایه‏های اصلی سینمای تارکوفسکی‏ هستند و او در به تصویر کشیدنشان مهارت بخصوصی‏ دارد.ابهام و در هم ریختگی در شکل روایی و غیر داستانی‏ فیلمها،حس اثیری و لمس ناشدنی‏ای که در فضا،مکان، وقایع و شخصیتهای او جریان دارند،به فیلمهایش منطقی‏ و هم گونه می‏بخشند.آنچه از فراضمیر و ناخودآگاه آدم‏ نشأت می‏گیرد،همیشه ماهیتی چند پهلو،متضاد و تعبیرپذیر داشته و به دلیل همین راز و رمز آلودگی‏شان، نوعی جذابیت و کشش توام با شگفتی به وجود می‏آورند. اما سرچشمهء اوهام،تفکر ارادی نیست،حتی به عقیدهء روان‏شناسان،اذهان بیمارگونه،اوهام و تخیلات فانتزی‏تر و شگفت‏آورتری نسبت به ذهنهای سالم دارند.اگر از آنها در جهتی هدفمند و به نیت رسیدن به مفهوم و معنایی‏ نهایی استفاده نشود،فقط نوعی بازآفرینی ساده هستند نه اثری هنرمندانه.هنر عبارت است از جهان را با نگاهی‏ متفاوت‏تر،عمیقتر و هدفمند و آگاهتر تصویر یا تفسیر کردن.اثر هنری موفق به لحاظ ضربه‏های حسی‏[شوک‏] پایداری که بر عواطف،ادراک،شعور و حس زیباشناسی‏ مخاطبش وارد می‏کند و موجب می‏شود مخاطب از منش‏ قبلی خود فاصله بگیرد،متمایز می‏شود.هر چه از هنرهای دستی،تجسمی و نگارگری به هنرهای کلامی‏ [ادبیات‏]و نمایشی‏[تئاتر و سینما]نزدیکتر می‏شویم، عنصر تفکر و انگیزش عواطف گوناگون دامنه و بسامد بیشتری می‏یابد و برعکس نسبت به حالت ساکن و منجمد شده‏ای که در نقش یک قالی،وضعیت یک مجسمه،شکل‏ یک تابلو،نمای یک معماری و یا یک عکس می‏یابیم،در وضعیتها و حالتهای آثار ادبی و نمایشی،حرکتی نهفته‏ است،حرکتی مداوم و متغیر و دگرگون شونده که امکان‏ تماس با سطوح بیشتری از آن حالتها را ممکن می‏سازد. در گونهء اخیر آثار هنری،زیبایی مجرد و یا تفکر برانگیز ولی تثبیت شده و ساکن بر تاروپود،بوم،سنگ یا مرمر، جایش را به زیبایی چندوجهی،نوسان کننده و تفکر برانگیزی می‏سپارد که در خطی بلند یا کوتاه از زمان‏ جریان دارد.آثار تارکوفسکی به گونهء اول هنرها شباهت‏ بیشتری دارد.«آینه را چونان فیلمی ساده ساختم،فیلمی‏ که در آن هیچ چیز معنایی جز آنچه می‏بینیم،نداشته‏ باشد».

تارکوفسکی شیفتهء هنر ویترینی است،هنری که‏ هر قدر گزاف تمام شده و چشم‏نواز[حس‏نواز]باشد،باز مصرف شدنی نیست،اصلا از اول برای مصرف ساخته‏ نشده،توده‏ای از سنگهای قیمتی خوشتراش،سفالهای‏ زیبا و آجرهای ظریف که روی هم انباشته شده‏اند و به‏ لحاظ عنصر هنرمندانه با ارزش برج و بارویی قدیمی و فروریخته و خشت و گلی برابری نمی‏کنند.تارکوفسکی‏ عمدا سویه‏های تفریحی،سرگرم کنندگی و سویهء آموزشی‏ و جنبه‏های ارتباطی سینما را رها می‏کند،و در مقابل، تماشاچی را به معبدی می‏کشاند که در آن مناسکی غریب‏ و کسالت‏بار برپا شده است.موعظه‏ای در کار نیست و اگر هست نه به زبانی رمزآلود و کنایی،بلکه به زبانی بیگانه‏ است.تماشاگر به خود واگذاشته می‏شود که اگر مایل‏ است خود محتوای وعظ را بیابد،بواقع هیجانها و تنشهای‏ معمول سینما به سویی گذاشته شده‏اند،تا بهت و رخوت و کسالتی مالیخولیایی را به جای آنها بنشاند،نه آرامشی‏ معنوی و فلسفی.سوای اینها،تارکوفسکی پدید آورندهء یک سبک هم نیست،چرا که او بیشتر در غم یافتن فرمی‏ ویژهء خود برای گفتن بوده و نه آنچه می‏باید بگوید،و درست همین جاست که خط فاصل سینماگران صاحب‏ سبکی همچون چاپلین،هیچکاک،نئورئالیست‏های‏ ایتالیا،برسون و اوزوبا تارکوفسکی متفنن‏[با بار معنایی‏ حقیقی کلمه،نه با معنی توهین‏آمیز مجازی‏]مشخص‏ می‏شود.به تعبیر همکار منتقدی،سینمای تارکوفسکی‏ -بخصوص از فیلم آینه به بعد-آن چیز یگانه‏ای است که‏ باید یک بار امتحان می‏شد،تا هوسش از سر بیفتد، تجربه‏ای که غیرقابل تکرار است،خیلی زود تازگی‏اش را از دست می‏دهد،هر چند به نوعی پیش از پیدایش، تازگی‏اش را از دست داده بود.مارسل پروست خاطراتش‏ را در کتاب در جست‏وجوی زمان گم شده به همین‏ شیوه بازگو کرده است.

در آن‏جا که تارکوفسکی بهترین تماشاگرانش‏ را کودکان می‏داند و نه عاقلان خردمند،دست به اعتراضی‏ خاکسارانه و فروتنانه نزده است،بلکه با زیرکی تماشاگر مرعوب نشده‏اش را تهدید کرده که یا سر تعظیم فرود آر و یا به خشک مغزی و قافیه‏اندیشی متهمت می‏کنم. نیندیشیدن به قافیه اما،فقط آنگاه صواب است که قافیه‏ مانعی در برابر اشکال متعالی‏تری از بیان باشد،ورنه‏ در نظم و قافیه زیبایی‏ای هست که در بی‏نظمی یافت‏ نمی‏شود.راست این است که در سینمای تارکوفسکی‏ لحظه‏های نابی وجود دارد که به عنوان اجزای مجزا و مجرد دلنشین هستند-همان طور که در تخیلات تک تک‏ آدمهای روی زمین لحظه‏های ناب پیدا می‏شود-فیلمساز در بازآفرینی این لحظه‏ها مهارت دارد و می‏توان از دیدن‏ آنها همچون دیدار از یک منظره،یک کاشی و یا نقش یک‏ قالی لذت برد و حتی گاهی از دیدن یک نما،راه به‏ مفهومی سیاسی یا اجتماعی و فلسفی برد،اما هر صحنه‏ نغمهء خودش را دارد.از مجموعهء این نغمه‏ها آهنگ‏ دلنشینی به وجود نمی‏آید.اینها حتی به یک شعر پر از تخیل مشخص که تأثیرهایی را القا کند-حتی در هر کس‏ به نوعی-شبیه نیستند،به دفتری از مجموعه«هایکو»های‏ ژاپنی شبیه هستند که تصادفا تعدادی از ابیات آن را پشت‏ سر هم بخوانیم.این شباهت به دلیل علاقهء تارکوفسکی به‏ شعر«هایکو»عجیب هم نیست.او گفته است که آینه را به عنوان یک زندگینامهء شخصی ساخته‏ام.در دنیا عدهء زیادی هستند که حاضرند خاطرات پراکنده و تخیلاتشان‏ را با مهارت بر ایمان تعریف کنند،ولی ما مجبور نیستیم‏ پای صحبتشان بنشینیم.سینماگر[هنرمند]بزرگ هنگاه‏ آفرینش اثرش در نقش یک خداوندگار و خالق،مخلوقی‏ کامل و عاری از نقص می‏آفریند تا اثری بزرگ قلمداد شود.او در مخلوق خود آفریده‏اش چنان سامانی به وجود می‏آورد که همگان در عظمت و صلابتش متفق القول‏ هستند،گر چه چنین آفرینشی را دور از دسترس و توان‏ خود می‏یابند.شاید فقط آنها که در کار هستند دریابند برای آفریدن یک داستان کوتاه دقت و وسواسی بیش‏ از یک مهندس به هنگام طراحی ساختمانی عظیم لازم‏ است.چه مایه از ملاحظات از یافتن سوژهء نو تا طراحی‏ منطقی روابط کارآکترها تا طیف مخاطبان و فکر نهایی‏ داستان باید مد نظر باشند.آنها می‏دانند به وجود آوردن‏ یک نظم درونی چه دشوار است و چه دشوارتر است‏ نادیده گرفتن آن نظم،چرا که به جای نظم به هم ریخته، باید ره‏آوردهای دیگری جایگزین کرد تا خدشه‏ای بر کار وارد نیاید.تارکوفسکی اما قافیه را به هم ریخته تا ما را به‏ یک بازی کودکانهء عاری از خرد و منطق بکشاند.وعدهء نشاط بعد از بازی هم نمی‏دهد،و این بازی برای عده‏ای‏ اصلا جاذبه‏ای ندارد.

کودکی ایوان

نخستین فیلم بلند تارکوفسکی به اعتقاد نگارنده‏ بهترین فیلم او هم هست.فیلمنامه را ولادیمیر گومولوف‏ از داستان کوتاهی به قلم خودش و به همین نام که به‏ فارسی هم ترجمه شده‏4به همراه میخائیل پاپاوا با تغییرات اندکی که در داستان کوتاه گومولوف به وجود آوردند نوشته‏اند.تارکوفسکی با افزودن چهار صحنهء رؤیا با وفاداری کامل به متن داستان آن را به فیلم برگردانده‏ است.از صحنه‏های رؤیا که بگذریم در سراسر فیلم کمتر نشانی از تارکوفسکی به چشم می‏خورد،هر چه هست از آن داستان گومولوف و فیلمنامه‏اش است‏5تا آنجا که به‏ فیلمنامه مربوط می‏شود،داستانی ساده اما نه استثنایی‏ دربارهء جنایتهای ارتش هیتلر پس از اشغال خاک شوروی‏ است.پسرکی دوازده ساله به نام ایوان باندارف که شاهد بعضی از این جنایتهاست به انگیزهء انتقام‏گیری از کودکی‏اش فاصله می‏گیرد،از همهء آنچه که کودکی او را تشکیل می‏داده‏اند جز اندامی کوچک چیزی باقی نمانده‏ و جز در صحنه‏های رؤیا،نشانی از ایوان به عنوان یک‏ کودک یافته نمی‏شود.برعکس حتی به سروان گالتسف‏ فرماندهء بیست و چند سالهء گردان می‏گوید:«تو که چیزی‏ نمی‏دانی».داستان البته داستان خوبی است اما فاقد ظرافتهای لازم برای خلق یک اثر برتر سینمایی است. می‏ماند آن صحنه‏های رؤیا که نمایندهء حضور تارکوفسکی‏ در فیلم هستند.مطابق نسخهء نمایش داده شده در اینجا، تنها دو صحنه از رؤیاها ساختاری زیبا و تازه دارند، صحنه‏ای که ایوان با مادرش بر لبهء چاه نشسته‏اند، تصویرشان در زلالی آب پیداست و دربارهء حضور ستارگان هنگام روز در آب چاه صحبت می‏کنند.ایوان در ته چاه با نور ستاره بازی می‏کند که دلو به نشانهء شروع‏ فاجعه بر روی او سقوط می‏کند و تصویر مادر محو می‏شود.در صحنهء دیگر ایوان با خواهرش در کامیونی که‏ بار سیب دارد نشسته‏اند.پس‏زمینه نگاتیو است.باران‏ می‏بارد.کامیون،سیبهایش را در ساحل دریا خالی‏ می‏کند و چند اسب به نشانهء آرامش بی‏دغدغهء زندگی‏ مشغول خوردن سیبها هستند.صحنهء رؤیای اول فیلم که‏ ایوان در جنگل از تار عنکبوتی فاصله می‏گیرد و به آهویی‏ برمی‏خورد،و صحنهء پایانی که با خواهر و دوستانش در ساحل قایم‏باشک بازی می‏کنند،ساختاری ساده و (به تصویر صفحه مراجعه شود) سردستی دارند که ممکن بود به فکر هر فیلمساز درجه‏ سومی هم برسد.بجز اینها در یک صحنهء دیگر،باز نشانه‏ای از حضور تارکوفسکی دیده می‏شود،آن جا که‏ کلیسا مورد اصابت توپ قرار گرفته و شمایلهای مقدس‏ روی دیوار فرو می‏ریزند.بر خلاف آنچه شهرت یافته،فیلم‏ دیدگاهی مخالف جنگ ندارد،تمامی فکر جریان یافته در فیلم،حول گریز ناپذیر بودن ادامهء جنگ تا پیروزی بر قوای هیتلر است.اگر گاهی به فاجعه‏های ناشی از جنگ‏ اشاره می‏شود بر لزوم ادامهء آن تا حصول پیروزی هم‏ اشاره می‏شود و اتفاقا نه از زبان پرسناژ داستان،بلکه از روند و بافت کلی فیلم.حتی اگر ایوان کشته می‏شود، حضور سروان گالتسف-که در داستان اصلی راوی‏ ماجراست-در روزهای پیروزی و حضور او بر جریان حمل‏ پرونده‏های اعدام شدگان به عنوان شاهدان جنایت نازیها، تأکیدی دوباره بر این دیدگاه فیلمساز است.

صحنه‏های رؤیا به عنوان نمونه‏های موفق سوررآلیسم‏ در سینما از طرف عده‏ای از منتقدان از جمله ژان پل سارتر مورد تمجید قرار می‏گیرند،و زیربنای آثار بعدی‏ تارکوفسکی را تشکیل می‏دهند.در کودکی ایوان هم‏ سایر دستمایه‏هایی که در آثار بعدی او به کرات تکرار می‏شوند،حضور دارند:باران،کلیسا،شمایلهای مذهبی، مادر،جنگل و ناقوس کلیسا.این فیلم تنها اثر تارکوفسکی است که او نقشی در نوشتن فیلمنامه‏اش‏ نداشته و بافت روایتی و داستانی فیلم هم به همین علت‏ است.

به هر حال با این که کودکی ایوان کم و بیش‏ ارزشهایی هم دارد،آشکارا فاقد کشش«آثار درخشان» است.

یادداشتها:

(1).هوشنگ گلمکانی.هر فیلم اصول خود را بنا می‏کند. «ماهنامهء فیلم»،شمارهء 79.

(2).تمامی نقل قولها از تارکوفسکی،از متن کتاب تارکوفسکی‏ نوشتهء بابک احمدی انتخاب شده‏اند.

(3).خسرو دهقان،نقد فیلم راه،«ماهنامهء فیلم»،شمارهء 67.

(4).ایوان قهرمان‏ (کودکی ایوان)نوشتهء و. گومولوف،ترجمهء محمود مصور رحمانی،انتشارات‏ جهان کتاب،سال 1367.

(5).فیلم کودکی ایوان‏ را فیلمساز دیگری شروع‏ کرده بود و تارکوفسکی‏ ادامهء آن را ساخت.

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠

نقدی بر قوی سیاه ساخته دارن آرنوفسکی

سینما روز- حمزه هیودی، حجر هیودی- قویی آرام در آسمان غروب، در ابتدای یک باهمی صمیمانه در خلسه یک سادگی عاطفی به شب به ظلمت به پلیدی به یک چالش میرسد، فرو میرود، غرق میشود، میجنگد، زخم میخورد اما رها میشود و به نور میرسد

فیلم قوی سیاه

قوی سیاه، نمایی از فطرت های آشفته که برای رسیدن به آرامش به خودخواهی پناه میبرند.

آیا آمده ایم که در روزهای آرام و ساکن، یکنواخت زندگی کنیم؟ آیا تنها عشق میتواند رویین تنمان کند؟ آیا تنها یک پاکی معصوم، یک اشتیاق و خلقت بر پایه عاطفه و فطرت، میتواند در این سیر تا منتها، نگاهدارمان باشد؟ آیا میتوان بی درک لذتِ نبردی شایسته با خود و پیکاری خونین با محیط، حلاوت راستین تکامل را چشید؟ابتدای فیلم به خوبی روایتی کامل و داستانی کافی است، شاید اگر تمامی فیلم ساخته نمی شد، تنها همین چند فریم، فیلمی کوتاه میشد شایسته ی قدردانی که میبایست به احترام دارن آرنوفسکی از جایت برخیزی.

تیتراژ پایانی فیلم هم میتواند سرشار از تفسیر عینی فضای فیلم باشد. در منتهای سپیدی، یک پر سیاه آرام به وسعت سپیدی میخزد و انکار آغاز میشود و آنقدر پیش میرود تا  بر ابعاد محیط قبضه میکند.

در غلبه سیاهی، یک پر سفید، روزنه ای از امید در محدوده تباهی میشود . براستی دو فیلم کوتاه و یک فیلم میانه با برگرفتن تمامی ژانرها در سکانس های روایتگر ذهن خلاق و متحیر یک بالرین، خلقت هنری نیست؟

داستان نینا، روایتی از خلقت، سِفر آدمی در حیات، حکایت آفرینش، پیدایش و تکامل استبراستی راهی جز مقابله با شر در مسیر موفقیت نینا بود؟دوگانگی چند لایه، داستان در دو بعد چند ضلعی، تلاش در جهت موفقیت بیرونی و گرفتار شدن در نبرد درونی در گیرودار یک نیل به موفقیت، مرحله به مرحله سنجیده میشود، به تصویر کشیده میشود.براستی حرف آرنوفسکی در میان فیلمهایش روایتی پیامبرگونه از چگونگیِ آدمی بودن، نیست؟در یی (π) به زندگی از دریچه ریاضی مینگرد، شاید تفسیری بر این که کلام خدا، ریاضیات است.در سرچشمه، از دریچه تاریخ به زندگی مینگرد، شاید تفسیری هم کلام اینکه از کجا آمده ام، به کجا میروم آخر، ننمایی وطنم؟

در مرثیه ای برای یک رویا، به بخش منحط زندگی، در شماتت روزمرگی میپردازد. در کشتی گیر، به هولناکی برزخ خودکرده های انسانی میپردازد که برای محیط خالی از هرگونه شکست تداعی شده است. و در قوی سیاه به فلسفه حیات، نبرد میان خیر و شر میپردازد. و بدین گونه، شر میتواند در یک دالان روشن از کنار تو بگذرد و لبخند بزند مسحورت کند و به آغوش خویش بکشاند.شاید کمی شر برای خالی نبودن عریضه، برای مزه کردن پلیدی، برای تجربه، لازم باشد. اما چرا؟ومکرو ومکرا.. وا... ماکرین.وقتی انسان، میشود خدا گونه ای در تبعید ابدی (نقل از دکتر شریعتی) میبایست بواسطه نگاه حکمت صدرایی، از جزء به کل، مسیر تکامل و از کل به جزء الگوی تکامل تعریف شود.

در نهاد بشری از تمامی حواس، امیال و صفات به میزان، قرار داده شده، میبایست پاک بود، سرشت نیکو برگزید و رفتار پسندیده داشت، اما هرگز بی آگاهی بدون کسب تجربه و بدون چالش با یلیدی، نمیتوان به تکامل رسید.اگر چه چالش با پلیدی، خسته ات میکند اما حس رهایی، آرام ات میکند.آغاز می بایست همواره همراه با شک باشد، آیا نینا میتواند علیرغم تمامی هنرهایش، در خیل هنرمندان، ملکه قو باشد؟

تنها زمانیکه به استقبال تاریکی ها و به خطر کردن تن میدهد، به مرحله ی شناخت دوباره خود میرسد. برانگیختگی در مقابل داشته های تا به اکنون با پاره کردن پوسته ی نینا به اوج میرسد، عصیان در برابر تمام گذشته (مادر) نقطه عطف این لحظات است. چه شایسته و چه ناپسند اینکه در برابر تمام کودکیها و وابستگی ها غوغای طغیان نمود. و نینا در نبرد با دنیای جدید، برای بقا میبایست به استقبال تاریکی میرفت. در جایی که او به عنوان سپهسالار یک نبرد یا ستاره تازه یک سِن، به میهمانان معرفی میشود با این دیالوگ، نینا با بخشی از عقبه شر آشنا میشود (آماده ای که جلوی گرگ ها انداخته بشی، ما به پول احتیاج داریم، لبخند رو فراموش نکن) اگرچه قوی سیاه، بازسازی تازه ای از فیلم کفش های قرمز اثر مایکل پاول به سال 1948 است اما در تک تک سکانس ها، بخوبی جای پای تفکرات آرنوفسکی و تنیدگی معانی در هزارتوی حرکت دوربین، نماهای اختصاصی توهم، چالش خیر و شر و کابوسهای تکامل یک بالرین را در خود دارد چیزی که روایت شخصی نام دارد.

چالش پیدا و پنهان نینا در ابعاد شخصیتی و القای گذار مفاهیم روح سرخورده ابتدای فیلم، مردد در اواسط فیلم و مغرور و شکننده در انتهای فیلم در کنار وجود توهم خیره کننده در مسیر تکامل، تماما توسط ناتالی پورتمن گیرا انجام شده استکلینت منسل اگرچه موسیقی فیلم را رونوشتی از شاهکار دریاچه قو اثر چایکوفسکی کرده است اما القای همانند روایت سکانس ها با موسیقی، به خوبی همکاری چندین باره آرنوفسکی و منسل را نشان میدهد.

شاید نقطه شورانگیز فیلم، زمانی باشد که قوی سیاه در هیبت یک فاتح از سن خارج می شود و انگار که سرمست از غرور باشد، غرش میکند و از شوق لبخند هولناکی میزند و به استقبال تماشاگران،   پاسخ میدهد.و نینا، برای تکامل پوست انداخت، سپید بود، سیاه گشت و خاکستری شد.

قوی سیاه

کارگردان: دارن آرنوفسکی

نویسنده: مارک هیمان ، آندرس هینتس

تهیه کننده: اسکات فرانکلین ، مارک مداوی ، آرنولد مسر

موسیقی: کلینت مانسل

تاریخ عرضه: دسامبر 2010

ژانر: درام ، هیجانی

مدت زمان: 103دقیقه

استودیو سازنده: فاکس سرچلایت پیکچرز

تاریخ اکران : 13ژانویه

منبع : سینما روز

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠