نون و القلم

"و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت" - خیام

کمی و بیشتر از کمی حرف درباره ی جلال آل احمد و نامه هایش به سیمین دانشور

اول از همه بگم عاملی که باعث شد این اباطیل را بنویسم، این است که شروع کردم به خواندن کتابی که شرحش برایتان در ادامه خواهد آمد. از چند سال پیش با جلال آل احمد آشنا شدم. در واقع از خیلی وقت پیش، یعنی وقتی توی مقطع راهنمایی خرخونی می کردیم، یکی از رفیقام کتابی داد بهم. اونوقتها کتاب خون نبودم(حالا یکی نیست بگه مگه الان کتابخونی؟!) گفتم چیه گفت "مدیر مدرسه" جلال آل احمده. اون وقت اولین بار بود که نام جلال آل احمد را می شنیدم. خلاصه سرتان را درد نیاورم. کتاب را خواندم و خیلی هم ازش خوشم اومد. اما پیگیرش نشدم ببینم نویسندش کیه و آیا کتابهای دیگه ای هم داره و اگه داره قابل خواندن هست.

مدتها گذشت تا اینکه از چند سال پیش (یعنی توی سن 17،18 سالگی) نمیدونم چه شد که با جلال آشنا شدم. اول فقط این را دانستم که جلال آل احمد از روشنفکرهای دهه ی 30 و 40 بوده و خیلی هم زمان خودش سر و صدا کرده. خلاصه چشتون روز بد نبینه کم کم شروع کردم به خوندن کتاباش. بدجوری عاشق خودش و نثرش و شخصیت عجیب و بزرگت شدم. نه تنها تمام کتاباش را خواندم، بلکه همه ی مقالات و ترجمه ها و تک نگاری هاش را هم خواندم. انقدر مجذوب شخصیت جلال شده بودم که افتادم روی اینترنت و جستجو کردم هر کس هر چیزی درباره ی جلال گفته بود و یا به کتابش و یا خودش نقدی زده بودم، خوندم. هر مجله و روزنامه و ویژه نامه و مطلبی که درباره جلال می دیدم، می خوندمش. حتی کارم به جایی رسید که رفتم ویژه نامه ی جلال آل احمد را خریدم. رفتم نامه های جلال آل احمد را گرفتم و خوندم. خلاصه انقدر با جلال آشنا شدم که فکر کردم نکنه جلال خودم باشم؟!(چه غلطا) خلاصه خیلی با شخصیت جلال آشنا شدم و حسم و ورابطه ام نسبت به جلال طوری شده بود و هست که با رابطه ی جلال با خلیل ملکی شباهت زیادی دارد. یعنی حالت شاگرد و استاد. البته همین قضیه ، با شخصیت دکتر علی شریعتی هم تکرار شد. اما همان طور که شریعتی شاگرد خلف جلال و افکار او بود، من هم بعد از آشنایی با افکار شریعتی مرحوم، باز رابطه ام را با جلال همان مانند سابق، قوی نگه داشتم.

عکس جفتشون را به دیوار زدم، اما خداییش با عکس جلال خیلی بیشتر حال می کنم. همه ی این اباطیل را به عنوان مقدمه گفتم تا برسم به اصل مطلب. البته گفتنش ضروری بود. چون خواستم بدانید این نوشته ها را نوشته که برای خودش یه پا جلال شناسه!

حرف اصلی ام درباره ی کتاب "نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد" است. این کتاب در 4 جلد به همت آقای مسعود جعفری(خدا پدرش را بیامرزد) گردآوری شده است. این کتاب در چهار جلد گردآوری شده است. کتاب اول تا سوم نامه های جلال و سیمین در سال های 31 و 32 در زمان سفر سیمین به آمریکا است. کتاب اول نامه های سیمین به جلاله. کتاب دوم و سوم، نامه های جلال به سیمینه(جلال هم نامه ی بیشتری نوشت و هم نامه هاش طولانی تر بود). کتاب چهارم نامه های سیمین و جلال در سفرهای کوتاه در سالهای 41 تا 44 هستش. ناشرش ، انتشارات نیلوفر است.

می رسیم به توضیحاتی درباره ی کتاب. اول از همه باید بگم که کسایی که عاشق جلال هستن، بعد از خواندن این نامه ها شاید کارشان به خودکشی! بکشد، پس خیلی باید مواضب باشند.نامه ها پر است از حرفهای عاشقانه. از اتفاقات روزمره. از دردهای فراق یار سفر کرده. آدم باورش نمی شود که جلال با آن شخصیت عصبی و تندمزاجش، مگر می شود چنین حرفهای  عاشقانه ای بزند. بعضی جاها خودش به گریه کردن اعتراف کرده است. من که باورم نمی شد جلال اینقدر رمانتیک باشد.

البته من خواندن این نامه ها را به همه توصیه می کنم. حتی اونایی که اصلا جلال آل احمد و سیمین دانشور را نمی شناسند. چون وقتی این نامه ها را بخوانند چیزهایی یاد خوهند گرفت که به در زندگیشان خواهد خورد. چه الگویی بهتر از جلال و سیمین می توان پیدا کرد؟

و اما می رسیم به روشنفکران. به روشنفکران هم توصیه می شود بخوانند تا بدانند که درعین روشنفکر بودن می توان همسرداری کرد. می توان عاشق دلباخته بود. می توان هم روشنفکر بود و هم خانه ای و زندگی ای را اداره کرد.

نامه ها پر است از نوشته هایی که فقط می توان هنگام خواندن آنها گریه کرد. من خودم هنوز همه ی کتاب ها را نخوانده ام، اما باور کنید که تا همین جا هم که خوندم، خیلی جاها بغض شدیدا گلویم را گرفته و بعضی جاها حتی کارم به گریه کردن کشیده(چه می شود کرد؟!)

نمونه ای از خروار می دهم تا خودتان انشاءالله می گیرید و می خوانید.در کتاب دوم که نامه های جلال به سیمین است، در بخش اول ، صفحه ی 154، انتهای صفحه، جلال این را به سیمین نوشته :"اما اکنون که گویا کمی مسایل روشن شده است من حس می کنم که دیگر احتیاجی به یادداشت ها نیست و چون این یادداشتها مسلما روزی بعد از من منتشر خواهد شد و چون این را هم نمی توانم باور کنم که بعد از تو بروم و مسلما قبل از تو خواهم رفت-این را مسلم بدان- به تو حق می دهم که طبق میل خودت آنها را پاره کن یا اصلاح کن یا هرکاری می خواهی بکن..." .

بعد از خواندن این پیشگویی جلال، فقط اشک بود که از چشمانم جاری شده بود. چون حرف از مرگ جلال به میان آمده بود و من هر وقت حرفی از مرگ جلال به میان می آید ، یادی آخرین عکس جلال در اسالم گیلان می افتم با اون مو و ریش سفید و آن دست بسته و ... . جلال سال 1302 به دنیا آمد و سیمین متولد 1300 بود. سیمین 2 سال از جلال بزرگتر بود. جلال 16 شهریور 1348 فوت کرد(یا کشتنش؟ توصیه می کنم برای فهمیدن آن، کتاب "از چشم برادر" برادر جلال، شمس آل احمد را مطالعه کنید) و  سیمین هنوز در حال حیات است و انشاءالله خدا سالها سایه اش را از سر ملت ایران کوتاه نکند.جلال فقط 46 سال عمر کرد و فقط توی همین مدت کوتاه اینهمه کار کرد. اینهمه کتاب و مقاله نوشت. توی انواع و اقسام حذب ها رفت. کلی مسافرت کرد و وجب به جب کشورش را با چشماش دید. توی همون مدت کوتاه آنهمه سفر جارجه رفت. واقعا آدم وقتی فکرش را می کند سرش گیج میره. آخره چطوری توی این مدت کوتاه این همه کار کرده؟ واقعا فقط می توانم به او حسودی کنم؟ آیا ما هم می توانیم مثل او از زندگی استفاده کنیم؟ بی خود نیست که همسر و دوستان و آشنایانش می گویند همیشه در حال دویدن بود. این را حتی دکتر شریعتی هم گفته است. هیچ وقت پیاده روی آهسته نداشت. راه رفتنش مانند هروله بود. انگار خبر داشت زیاد در این دنیا ماندنی نیست.خدایش بیامرزد ...

والسلام

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸