سالگرد جلال نزدیک است
جلال آلاحمد، بیتردید یکی از تاثیرگذارترین نویسندگان ایرانی،است. قلم متعهد وی، میزان مشخصی است برای جدا کردن او از بسیاری از کوشندگان دیگر در حوزه ادبیات که هنر را برای هنر میخواستند و البته با همین شعار، نوعی ابتذال و غربزدگی و غربگرایی را در تار و پود جامعه خود تزریق میکردند.
زمانهای که او در آن نشو و نما کرد، زمانهای پر آشوب بود، دوران دیکتاتوری رضاخانی و زیستن در خانوادهای مذهبی با پدری روحانی، زندگی چندان آرامی را برای جلال در بر نداشت، اشغال ایران در جنگ جهانی دوم و سقوط دیکتاتور مقارن با ورود آلاحمد به دهه سوم زندگی پرفراز و فرودش بود: «جوانی با انگشتری عقیق به دست و سر تراشیده و نزدیک به یک متر و هشتاد» وارد جامعهای شد که بادهای مسموم غربگرایی رایج پس از مشروطه ودوره رضاخانی، تفکرات مارکسیستی و تفکرات ضددینی احمد کسروی، شریعت سنگلجی و ... لطافت و سلامت آن را به مخاطره افکنده بود. به این ترتیب جوان طالقانی الاصل تهرانی در 1326 به گفته خودش: «3 سالی بود که عضو حزب توده شده» بود.
تعلق خاطر آلاحمد به ایران و استقلال آن، خیلی زود به جدایی وی از حزب وابسته توده منجر شد، او متوجه شد از پشت دیوارهای حزب توده صدای نیروهای سرخ مسکو میآید. مدتی بعد، همزمان با اوج گرفتن مبارزات مردم ایران برای ملی کردن نفت، به جبهه ملی پیوست و تا 1332 در کوران مسائل سیاسی ایران قرار گرفت. جبهه ملی هم جایی نبود که آلاحمد در آن قراری پیدا کند، در 1332 از جبهه ملی خارج شد. سردرگمی و ناامیدی ناشی از شکست 28 مرداد 1332، آلاحمد را هم در بر گرفت، هر چند او دست از نوشتن بر نمیداشت اما شکوفایی خاصی هم در او بروز نکرد. آخرین اثر این دوران پر فرود، کتاب «سنگی بر گوری» بود که روح سرگشته و مایوس او را نشان میداد.
نهضت امام و واقعه 15 خرداد، تکان سختی در شخصیت جلال ایجاد کرد؛ دوره حضیض جلال خاتمه یافت. او راه را یافته بود و کتاب غربزدگی، سنگی شد بر گور کژاندیشی ای که دامن جوانان این مرز و بوم را گرفته بود. جلال با از سرگذراندن چنین امواجی به خود آمد و به ارزیابی عملکرد خویش و جامعه در حال تحول ایران نشست. وی مشکل اصلی ایرانیان را غربزدگی آنان و استعمار غربیان میدانست و چه زیبا و هوشمندانه آثار و علائم این وادادگی و تسلیم را در ماجرای به دار کشیده شدن شیخ فضلالله نوری در تهران و نیز ترویج آثار مستشرقین توسط روشنفکران جستجو و معرفی میکرد.
نظریه جلال، رویکرد دوباره به سنتهاو اصالتهای بومی بود و همین در زمانه تاخت و تاز به روشنفکران غرب و شرق زده (مارکسیست) بزرگترین گناهی بود که وی مرتکب شد، گناهی که پس از حدود 40 سال هنوز به جرم آن توسط غرب زدگان محاکمه و تخطئه میشود. آلاحمد تعریف مبتذل و رایج روشنفکری را که در مخالفت با مذهب، علاقه به غرب و تحصیلات دانشگاهی (به عنوان یک ژست و نه به معنای واقعی علمآموزی) را به سخره گرفت و در مقابل، دیدگاه بازگشت به اصالتها را مطرح ساخت و در همین بازگشت بود که تلاش داشت رابطهای متین با روحانیت برقرار نماید که نامه وی به امام که از مکه مکرمه و در سفر حج نگاشته شده، موید این امر است .
آلاحمد در مقدمه «در خدمت و خیانت روشنفکران» مینویسد: «طرح اول این دفتر در دی ماه 1342 ریخته شد، به انگیزه خونی که در 15 خرداد 1342 از مردم تهران ریخته شد و روشنفکران در مقابلش دستهای خود را به بیاعتنایی شستند».
دوران بازاندیشی جلال، 6 سال بیشتر نپایید و شعله فروزان جان او به نحو مرموزی در 18 شهریور 1348 خاموش شد و جسم رنجورش در مسجد فیروزآبادی شهرری آرام گرفت.
منبع : mohammadrezanouri.blogfa.com
آن چه جلال آل احمد را بر نوشتن «غربزدگی» برانگیخت!
مهدی حق بین، مدیر دفتر هنر و ادبیات انقلاب
"طرح نخستین آنچه در این دفتر خواهید دید، گزارشی بود که به شورای هدف فرهنگ ایران داده شد. در دو مجلس از جلسات متعدد آن شورا. چهارشنبه 8 آذر 1340 و چهارشنبه 27 دی 1340. مجموعهء گزارشهای اعضای آن شورا در بهمن 1340 از طرف وزارت فرهنگ منتشر شد. اما جای این گزارش البته در آن صفحات نبود که نه لیاقتش را داشت و نه امکانش را. هنوز موقع آن نرسیده است که یکی از دوایر وزارت فرهنگ بتواند چنین گزارشی را رسما منتشر کند. گر چه موقع آن رسیده بود که اعضای محترم آن شورا را تحمل شنیدنش را بیاورند. (آلاحمد جلال، غربزدگی، ترهان، فردوس، چاپ چهاردهم، 1376، ص 15).
چنانچه آمد، در سالگشت ایامی هستیم که بنا به گفته جلال آلاحمد، سنگ بنای نگارش "غربزدگی" در جلساتی در این ایام چیده شد. این یادداشت، درآمدی است بر مقالهای که نگارنده در شمارهء اول فصلنامهءزیر چاپ مرکز اسناد انقلاب اسلامی در باب جلال آلاحمد، غربزدگی و نهضت امامخمینی (ره) نگاشته است و منتشر خواهد شد. انشاءالله.
تلقی جلال آلاحمد از موضوع غربزدگی، پرداخت آن و طرح آن با خواننده کتاب "غربزدگی" و پیشنهاداتی که برای مقابله با آن ارائه میدهد؛ اولا دست اول است و به عبارت دیگر، به جز در برخی مجامع روشنفکری خاص ارائه نشده بوده است و در پیشگاه افکار عمومی، البته مسلم است که طرح مسأله با این ابعاد، کاملا نو و دست اول به شمار میرود.
این شبهه که حرف "غربزدگی"، تراوشات ذهنی و عرقریزان روح جلال آلاحمد نبوده است، از سوی عدهای از روشنفکران نمایان ادعا شده است و به استناد (بخوانید کجفهمی) عبارتی در مقدمه کتاب غربزدگی (نسخه منقح) که "همین جا بیاورم که من این تعبیر غربزدگی را از افاذات شفاهی سرور دیگرم حضرت احمد فردید گرفتهام که یکی از شرکتکنندگان در آن شورای هدف فرهنگ بود. و اگر در آن مجالس داد و ستدی هم شد، یکی میان من و او بود – که خود به همین عنوان حرف و سخنهای دیگری دارد و بسیار هم شنیدنی – و من امیدوار بودم که جسارت امین قلم او را سر حرف بیاورد." (آل احمد جلال؛ غربزدگی، تهران، فردوس، چاپ چهارم، 1376، ص 16) بر اساس این کجفهمی، عدهای کجفهم، غربزدگی را تنها و تنها، تقریری از افکار، اندیشهها و اظهارات فیلسوف بیکتاب مرحوم استاد دکتر احمد فردید دانستهاند و لاغیر که پرداختن به آن، مجال دیگری را میطلبد و خواننده را به مقالهءخود در فضلنامهءمرکز اسناد انقلاب اسلامی (در حال چاپ)، مقدمه کتاب غربزدگی و کتاب از چشم برادر نوشته شمس آلاحمد – صص 362 تا 266 – جلب مینمایم.
در ثانی، با روشن شدن ابعاد طرح از نظر جلال و بررسی تلقی جامعه و افکار عمومی ایرانی از مسأله غربزدگی، از سالهای دههء 50 شمسی به این سو و تاکنون،روشن میشود که تلقی جامعه از غربزدگی با آنچه جلال آلاحمد مطرح کرده است، تطابق یا لااقل، سنخیت حاد دارد.
با توجه به آنکه جلال آلاحمد، در این طرح مسأله، مؤلف و ایدهپرداز نخستین است و ایدهء او منحصر به فرد و غیرمسبوق به سابقه بوده است و ذهنیت افکار عمومی، در راستا و حتی منطبق یا تلقی و ایدهپردازی او از این مسأله است این مدعا قبال تأمل خواهد بود.
با توجه به بیان صریح جلال آلاحمد در مقدمه کتاب "در خدمت و خیانت روشنفکران":"طرح اول این دفتر در دی ماه 1342 ریخته شد. به انگیزهءخونی که در 15 خرداد 1342 از مردم تهران ریخته شد و روشنفکران در مقابلش دستهای خود را به بیاعتنایی شستند. (آلاحمد جلال، در خدمت و خیانت روشنفکران، تهران، فردوس، چاپ سوم، 1376، ص 15). عمق سانسور تفکر آلاحمد نزد شبه روشنفکرمابان را میتوان در چاپ اول این کتاب در سال 1357 نزد انتشارات خوارزمی دید که متن فوق، به این صورت منعکس شده است: "طرح اول این دفتر در دی ماه 1342 ریخته شد. به انگیزه .... 15 خرداد 1342 .... و روشنفکران در مقابلش دستهای خود را به بیاعتنایی شستند." (آلاحمد جلال، در خدمت و خیانت روشنفکران، جلد اول، تهران، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، چاپ اول، 1357 ه.ش) شاید این شبهه پیش بیاید که مطالب مورد اشاره، به دلیل سانسور حکومتی حذف شدهاند اما به قطع، این کتاب یا در ماههای انتهای سال و پس از پیروزی انقلاب اسلامی به چاپ رسیده و یا در ماههای پایانی رژیم و منجر به انقلاب اسلامی که سانسور رژیم به حداقل ممکن، کاهش یافته بود. شمس آلاحمد میگوید: "... چه اراذل بازیها در آوردند ناشران مدعی روشنفکری با جلال و کتابش ... تا کتاب را در سال 1347 در حیات جلال) قرارداد بستند و ده سال در ضبط و حبس خود نگاه داشتند تا سانسور و سازمان امنیت لطمه نخورد و متهم به خفقان نشود." (آلاحمد شمس، از چشم برادر، قم، کتاب سعدی، 1369، ص 276) و جریان دیدار آن مرحوم با امام خمینی (ره)؛ جلال آلاحمد این ایده را متأثر از رستاخیز امام خمینی (ره)، در ذهن پرورانده و در جامعه نشر داده است و به دنبال قیام 15 خرداد، حوادث جانخراش فیضیه قم، مسأله کاپیتولاسیون، لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی، دستگیری امام (ره) و تبعید ایشان به ترکیه و نجف، این ذهنیت تکمیل شده و به خلق تریلوژی فکری جلال آلاحمد شامل "سه مقاله دیگر"، "غربزدگی" و "در خدمت و خیانت روشنفکران" منجر شده است.
غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت سیزدهم- اقتربت الساعه
اکنون دیگر نوبت قلم در کشیدن است . پس به ذکر خبرى از بزرگان تمام کنم و به پیش گویى مانندى که پیش گویى نیست ، بلکه نقطه ى ختام متحتم راهى است که ما را و بشریت را در آن مى برند.
((آلبرکامو)) نویسنده ى فقید فرانسوى کتابى دارد به اسم ((طاعون )). شاید شاهکارش باشد. داستان شهرى است در شمال افریقا که معلوم نیست چرا و از کجا طاعون در آن رخنه مى کند. درست هم چو چیزى شبیه به تقدیر. شاید هم از خود آسمان . اول موش هاى بیمار وحشت زده از سوراخ هاى خود بیرون مى ریزند و در کوچه ها و راهروها و خیابان ها آفتابى مى شوند و یک روزه هر زباله دانى از اجساد کوچک آن ها، با لکه ى سرخى بر کنار دهان هر کدام ، انباشته مى شود. و بعد مردم مى گیرند و مى گیرند و مى گیرند و بعد مى میرند و مى میرند و مى میرند. تا آن جا که زنگ ماشین هاى نعش کش یک دم فرو نمى نشیند و نعش مردگان را براى آهک سود کردن باید به زور سرنیزه از بازماندگان شان گرفت و به گورستان برد. ناچار شهربندان مى کنند و در درون آن حصار طاعون زده هر یک از اهالى شهربراى خود تکاپویى دارد.یکى در جست و جوى چاره ى سرطان است . یک در جست و جوى مفرى است . یکى در جست و جوى مخدرات است و یکى هم به دنبال بازار آشفته مى گردد. در چنان شهرى گذشته از سلطه ى مرگ و کوشش نومیدانه ى بشرى براى فرار از آن و غمى که هم چو غبارى در فضا است ، آن چه بیش از همه به چشم مى آید این است که حضور طاعون - این عفریت بوار - فقط ضربان گام هر کس را در هر راهى که پیش از آن مى رفته ، سریع تر کرده است . اگر به حق بوده یا نا به حق و اگر اخلاقى بوده یا ضد اخلاق - حضور طاعون هیچ کس را از راهى که تاکنون مى رفته باز نداشته که هیچ - او را در همان راه به دو افکنده است ...
عین ما که به طاعون غرب زدگى دچاریم و فقط ضربان فسادمان تندتر شده است .
کتاب طاعون که در آمد کسانى از منقدان (دست راستى هاشان ) گفتند که کامو شهر طاعون زده را رمزى از اجتماع شوروى گرفته است . دیگران (دست چپى هاشان ) گفتند که در آن کتاب نطفه ى نهضت الجزایر را نشانده است . و دیگران بسى حرف هاى دیگر زدند که نه به یادم مانده و نه این جا مناسبتى دارد... اما خود من - نه به علت این اشاره ها که براى کشف حرف اصلى نویسنده - دست به ترجمه اش زدم . و کار ترجمه به یک سوم که رسید، فهمیدم . یعنى دیدم . حرف نویسنده را. و مطلب که روشن شد، ترجمه را رها کردم . دیدم که ((طاعون )) از نظر آلبرکامو ((ماشینیسم )) است . این کشنده ى زیبایى ها و شعر و بشریت و آسمان .
این قضایا بود و بودتا نمایش نامه ى ((اوژن یونسکو)) فرانسوى در آمد. به اسم((کرگدن)) باز شهرى است و مردمش و همه بى خیال همان زندگى عادى شان را مى کنند. ولى یک مرتبه مرضى در شهر شایع مى شود. متوجه باشید که مثل طاعون (و مثل غرب زدگى = وبازدگى )، باز هم سخن از یک بیمارى مسرى است . و چه باشد این مرض ؟، کرگدن شدن ! اول تب مى آید، بعد صدا بر مى گردد و کلفت و نخراشیده مى شود، بعد شاخى روى پیشانى در مى آید و بعد قدرت تکلم بدل مى شود به قدرت نعره هاى حیوانى کشیدن و بعد پوست کلفت مى شود و الخ ... و همه مى گیرند. خانم خانه دار، بقال سر گذر، رییس بانک ، معشوقه ى فلانى و همین جور و همه سر به خیابان مى گذارند و شهر را و تمدن را و زیبایى را لگدکوب مى کنند. البته براى فهمیدن حرف این نویسنده دیگر احتیاجى نبود به این که کتابش را ترجمه کنم . امام همیشه در این خیال بوده ام که روزى این نمایش نامه را به فارسى در آوردم و در حاشیه اش گله به گله نشان بدهم که همشهرى هاى محترم ما نیز چه طورى روز به روز دارند به طرف کرگدن شدن مى روند. که آخرین راه حل مقاومت در برابر ماشین است .
و باز این قضایا بود تا در این اواخر (سال 1340) فیلم ((مهر هفتم )) را در تهران دیدیم . اثر ((اینگمار برگمن )) سوئدى . فیلم سازى از منتهاالیه شمالى دنیاى غرب . آدمى درست از جوار شب هاى قطبى . داستان فیلم در قرون وسطى مى گذرد. در سرزمینى باز هم طاعون زده . شوالیه اى خسته و شکست خورده و وازده از جنگ صلیبى به وطن بازگشته است . درست توجه کنید. از جنگ هاى صلیبى برگشته که در آن هرگز به جستن حقیقت دست نیافته است . چون در اراضى قدس همان چیزهایى را دیده است که امروز بازماندگان فرنگى او در دنیاى استعمارزده ى شرق و افریقا مى بینند. و این شوالیه برخلاف فرنگیان امروز، در سفر خود به شرق به جست و جوى نفت و ادویه و ابریشم نیامده است . به جست و جوى حق آمده . آن هم حق الیقین . یعنى مى خواسته در اراضى مقدس فلسطین خدا را ببیند و لمس کند. درست هم چو حواریون مسیح که چون گمان کردند خدا را دیده اند کرناى بشارت مسیحى را در چهارگوشه ى عالم زدند. این شوالیه ى سوئدى هم که از جوار شب هاى دراز قطبى تا متن روشنایى خیره کننده ى آفتاب شرق آمده است ، خدا را مى جوید. اما به جاى او هر دم شیطان پیش پاى اوست . گاهى در لباس حریف شطرنج ،گاهى در لباس مردم کلیسایى، و همیشه در سیماى عزراییل که تخم طاعون را درآن سرزمین پاشیده واکنون درو کننده ى جان آدمیان است . و در متن چنین روزگارى که شوالیه ى ما خسته از جست و جوى حق بازگشته ، کلیسا آیه ى عذاب مى خواند و وعید روز قیامت را مى دهد و نزدیک شدن ساعت را. اشاره به این که زمانه ى ایمان که سر آمد، دوره ى عذاب است . زمانه ى اعتقاد که به سر رسید، دوران تجربه است . و تجربه هم به بمب اتم مى کشد. این ها اشارات او است . یا دریافت من از اشارات او.
و اکنون من کم ترین - نه به عنوان یک شرقى - بلکه درست به عنوان یک مسلمان صدر اول که به وحى آسمانى معتقد بود و گمان مى کرد که پیش از مرگ خود در صحراى محشر، ناظر بر رستاخیز عالمیان خواهد بود، مى بینم که ((آلبرکامو)) و ((اوژن یونسکو)) و ((اینگمار برگمن )) و بسى دیگر از هنرمندان و همه از خود عالم غرب ، مبشر همین رستاخیزند. همه دل شسته از عاقبت کار بشریت اند. ((اروسترات )) سارتر چشم بسته ، رو به مردم کوچه هفت تیر مى کشد و قهرمان ((نابوکوف )) رو به مردم ماشین مى راند و ((مورسو))ى بیگانه ، فقط به علت شدت سوزش آفتاب ، آدم مى کشد. و این عاقبت هاى داستانى همه برگردانى اند از عاقبت واقعى بشریت . بشریتى که اگر نخواهد زیر پاى ماشین له بشود، باید حتما در پوست کرگدن برود. و من مى بینم که همه ى این عاقبت هاى داستانى وعید ساعت آخر را مى دهند که به دست دیو ماشین (اگر مهارش نکنیم و جانش را در شیشه نکنیم ) در پایان راه بشریت ، بمب ئیدروژن نهاده است !
به همین مناسبت قلم خود را به این آیه تطهیر مى کنم که فرمود: اقتربت الساعة و انشق القمر...
پایان
.jpg )
غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت دوازدهم- کمى هم از ماشین زدگى
عوامل مهمى که یک دوره برزخ اجتماعى را با بحران هاى خاص آن مشخص مى کند از یک طرف پیشرفت علم است و از طرف دیگر تحول تکنیک و فن و ماشین ؛ و از یک طرف دیگر امکان بحث درباره ى دموکراسى هاى غربى و ما با آن چه گذشت از این هر سه عامل (پیشرفت علم ، تحول تکنیک ، امکان بحث درباره ى آزادى ) فقط ما به ازایى در ظاهر داریم . نمونه اى داریم براى خودنمایى . و اگر قرار باشد که سرعت تحول ماشین و تکنیک از نظر کمى ، مولد بحران هاى اجتماعى بشود ما که در این زمینه در خم کوچه ى اولیم و پس از این حتى مجبور به پیمودن گام هاى دویست ساله ایم ، کارمان سخت خراب تر از آن است که مى پنداریم .و تب هذیانى بحران هامان سخت مداوم تر و نومیدکننده تر خواهد بود ازآن چه در ممالک مشابه پیش آمده است .
با این همه آمدیم و همین فردا صبح ما نیز شدیم هم چو سوییس یا سوئد یا فرانسه یا آمریکا - فرض محال که محال نیست - ببینیم آن وقت چگونه ایم ؟ آیا تازه دچار مشکلاتى نخواهیم شد که در غرب مدت ها است به آن رسیده اند؟ و با این مشکلات مجدد چه خواهیم کرد؟ پیش از این که به یکى دو نوع از این مشکلات اشاره کنم ، بیفزایم که غرض از این همه ، آن است تا بدانیم که چه مشکلاتى به قوه ى دو داریم و چه راه درازى براى پیمودن و چه گودال عمیقى براى پر کردن .
یک مشکل اساسى تمدن غرب - در خود ممالک غربى - هشدارى است که باید در متن لیبرالیسم قرن نوزدهمى دایما در مقابل نطفه هاى فاشیسم بدهد. در فرانسه که حضرت دوگل را داریم و مشکل الجزایر را پیش پاى او. افراطیون دست راست نظامى و غیر نظامى را هم داریم به سرکردگى بخو بریده هاى ((لژیون اترانژر)) که هر روز کوچه هاى پاریس و الجزایر را به خون طرفداران حل مشکل الجزایر رنگین مى کنند. و درایتالیا و آلمان باقى مانده هاى پیراهن قهوه اى ها را داریم ودر امریکا تشکیلات جدید((پرچ سوسایتى )) را که حتى حضرت آیزنهاور را کمونیست مى دانند. و در انگلستان نهضت استقلال طلبى اسکاتلند را. و در هر جاى دیگر کرمى از خود درخت . و درست به همان قد و قامت . و این ((لژیون اترانژر)) خودش یکى از همین نوع مشکلات اروپایى است . مى دانیم که هر قداره بند و جانى و تبعید شده و دست کم هر ماجراجویى از اهالى اروپا، وقتى عرصه برش تنگ شد و دیگر نتوانست در زاد و بوم خود بماند، اجبارا مى رود و داوطلب ((لژیون )) مى شود. البته اگر نرود کارمند فلان کمپانى طلا و عاج و الماس نشود و در جنگل هاى افریقا. (مراجعه کنید به ((سفر به آخر شب )) به قلم لویى فردینان سلین ، نویسنده ى معاصر و فقید فرانسوى ) به این طریق بندر عباس بلژیکى ها، کنگو بوده است و جزیره ى قشم فرانسوى ها، الجزایر یا جیبوتى و ماداگاسکار و مال ایتالیایى ها، سومالى و لیبى ، و مال پرتقالى ها، آنگولا و موزامبیک . و مال هلندى ها (بویرهایى که مسلط بر افریقاى جنوبى اند در اصل هلندى بوده اند) آفریقاى جنوبى یا اندونزى و این لژیون مگر چیست ؟ چیزى شبیه عساکر مزدور عهود باستان (Mercenaire). و کارش ؟ سرکوبى آزادى در هر جا که لازم باشد، خدمت به کمپانى هاى نفت و طلا در هر جا که زبان اهالى دراز شده باشد و چاقوکشى موتوریزه (!) به نفع هر قلدرى که پول بیشتر بدهد. از اسپانیا گرفته در 1936 تا الجزایر و کنگو و آنگولا در همین اواخر، همه ى صحنه هاى ترکتازى همین نوع حضرات بوده است و همه زیر چکمه ى این قالتاق هاى فرنگى خونین و مالین شده اند. و آن وقت مساءله تنها این نیست که اروپا همراه صدور ماشین ، قداره بند هم صادر مى کند،بلکه مهم تر این است که به قیمت سلب آزادى از دولت هاى مستعمره و عقب افتاده است که اروپا امنیت و سلامت شهرها و موزه ها و تآترهاى خود را حفظ مى کند. و حالا که ملل مستعمره یکى بعد از دیگرى دارند آزاد مى شوند، ببینیم اروپا با این مال بدى که بیخ ریش صاحبش خواهد چسبید، چه خواهد کرد؟ ناچار باید منتظر نابسامانى هاى فراوان در داخله ى اروپا بود. ولى این طور که از وجنات امر پیداست گویا هنوز ((آنگولا)) و ((موزامبیک )) و ((افریقاى جنوبى ))، تکیه گاه و پایگاه اصلى این نوع ((لژیون اترانژر))اى ها است و بعد هم تصور نمى کنید که حضرات لباس عوض خواهند کرد و به صورت مشاور و مستشار و کارشناس بغل دست شیخ کویت خواهند نشست و یا وزیر شیخ قطر خواهند شد و حتى در ولایت خود ما؟... بگذرم .
و چرا چنین است ؟ چرا در متن تمدن غربى چنین مشکلاتى هر روز سنگى پیش پاى هر تحولى است ؟ به گمان من براى این که ماجراجویى و عصیان علیه مردم و قوانین و انواع قداره بندى هاى فکرى و عملى ، خود محصولات دست دوم به صف کشیده شدن مردم (رژیمانتاسیون )پاى ماشین است. محصولات دست اول مصنوعات غربى است ومحصولات دست دوم این ها و این((رژیمانته )) کردن مردم خود یکى از ملزومات ماشین هم هست . عامل و معمول با هم . متحد الشکل بودن در قبال ماشین و به صف کشیده شدن در کارخانه و سر ساعت رفتن و آمدن و یک عمر یک نوع کار کسالت آور کردن ، عادت ثانوى مى شود براى همه ى آدم هایى که با ماشین سر و کار دارند. حضور در حزب و در اتحادیه که لباس و ادا و سلام و فکر واحد مى خواهد نیز عادت ثالثى است تابع همان ماشین . پس متحدالشکل بودن در کارخانه منجر به متحد الشکل شدن در حزب و اتحادیه مى شود واین نیز منجر مى شود به متحدالشکل بودن در سربازخانه .یعنى پاى ماشین جنگ ! چه فرق مى کند؟ ماشین ، ماشین است . منتها یکى بطرى شیر مى سازد براى بچه ها و دیگرى خمپاره مى ریزد براى کوچک و بزرگ و صغیر و کبیر. و این اتحاد شکل و لباس و فکر در خدمت گزارى به ماشین (که چارلى چاپلین آن را سخت کوبیده است و اگر ارزش براى او قایلیم براى این است که زودتر از همه او به خطر گوسفند وار به سلاخ خانه ى ماشین رفتن ، پى برد) بعد در اتحادیه و کلوپ و حزب و بعد در سربازخانه است که به اتحاد شکل و فکر و لباس پیراهن سیاهان و پیراهن قهوه اى ها مى کشد که هر بیست سال یک بار همان ممالک غرب را چنان که دیده ایم ، به خون مى کشاند و دنیا را به جنگ مى خواند و این همه عواقب از خود به یادگار مى گذارد، صریح تر بگویم جنگ طلبى - صرف نظر از این که دنباله ى توسعه ى صنعتى شدید و در جست و جوى بازارهاى جدید براى صدور کالا به ظهور مى رسد - اصلا آداب و رسوم خود را از ماشین اخذ مى کند. از ماشین که خود محصول ((پراگماتیسم )) و ((سیانتیسم )) و ((پوزیتیویسم )) و ایسم هاى دیگر از این دست است . این روزها حتى بچه ها هم مى دانند که ماشین وقتى به مرحله ى اضافه تولید رسید و قدرت صادر کردن مصنوعات خود را یافت ، آن وقت صاحبان ماشین (کمپانى ها) بر سر کسب انحصار بازارهاى صادرات با رقباى خود از در مخاصمه در مى آیند.
علاوه بر این ها توجه کنیم به این نکته که احزاب در یک اجتماع دموکرات غربى ، منبرهایى هستند براى ارضاى عواطف مالیخولیایى آدم هاى نامتعادل و بیمارگونه - از نظر روحى - که به صف کشیده شدن روزانه پاى ماشین و سر ساعت برخاستن و سر کار به موقع رسیدن و ترامواى را از دست ندادن ، فرصت هر نوع تظاهر اراده ى فردى را از آنان گرفته است . و نیز به خصوص اگر توجه کنیم که احزاب فاشیست و انواع دیگر دسته هاى غلو کننده در اصول و تعصب ورز در فروع ، نهایت درجه ى دقت را مى کنند در ارضاى بیمارى هاى همین آدم ها، از رنگى که سرخ سرخ براى پرچم هاشان انتخاب مى کنند تا علامت ها و نشانه ها و سمبل هایى که دارند، از عقاب و شیر و ببر، که همه در حقیقت ((توتم ))هاى توحش قرن بیستمى اند!، و آدابى که براى ورود به جرگه ى خود و اخراج از آن دارند و رسومى که به جا مى آورند، آن وقت متوجه علت العلل این بیمارى ها و طرز مداواى آن ها یا مزمن نگه داشتن آن ها مى شویم . این ها هر کدام مشکلى از مشکلات غرب و اجتماعات مترقى ماشین زده است که حل آن با خود عقلاى آن اقوام !
ولى ما. این مایى که نه از دموکراسى خبرى دارد و نه از ماشین تا از ((رژیمانتاسیون )) اجبارى آن درکى واقعى داشته باشد، خوش مزه این است که این ما، حزب و اجتماع فرمایشى هم دارد! ما به جاى این که از راه ماشین به صف کشیده بشویم و بعد به حزب و اجتماع (دموکراسى ) سوق داده بشویم و بعد همان صف ها را در سربازخانه ها بیاراییم ، درست از ته شروع کرده ایم ، یعنى اول از راه سربازخانه ها (که تازه هرگز به کار جنگ نمى آیند، مگر جنگ هاى خیابانى ) به صف بستن و صف کشیدن و متحد الشکل بودن عادت مى کنیم تا ماشین که رسید کارمان لنگ نماند، یعنى ماشین لنگ نماند، و این نجیبانه ترین توضیحى است که من از واقعیت روزگارمان مى دهم . در غرب از ماشین و تکنولوژى به رژیمانتاسیون و حزب و سربازخانه و جنگ رسیدند و ما این جا درست برعکس .از سربازخانه و تمرین جنگ هاى خیابانى به صف بستن ، بعد به حزبى بودن و شدن و بعد به خدمتکارى ماشین مى رسیم . یعنى مى خواهیم برسیم . سربسته بگویم و بگذرم .
نکته ى دیگر از مشکلات ممالک و اجتماعات غربى این که غرب در اوان برخورد استعمارى خود با شرق و آسیا و افریقا و امریکاى جنوبى وضع و موقعیتى دیگر داشت و امروز وضعى دیگر. مرد غربى قرن نوزدهمى که به دنبال اولین مصنوعات ماشینى به این سوهاى عالم مى آمد، فعال مایشاء بود. وردست خان و امیر و حاکم بود. مشیر و مشار بود. سفارت خانه اش به طرفداران مشروطه پناه مى داد در تهران . و بیرقش بر بام هر خانه اى که در ((شیراز)) افراشته مى شد، آن خانه ((بست )) بود و در امان ؛ در بلواى قوام و قشقایى ها. اما حالا که حتى مرد بدوى کنگویى از ملى شدن نفت و کانال سوئز و کمپانى هاى شکر کوبا، درس ها آموخته و دیگر یاد گرفته است که خارجى را در هر لباس بشناسد و نه چندان به مهمان نوازى بدرقه کند، حالا دیگر مرد غربى پوست عوض کرده است .
شکلک تازه اى بر صورت گذاشته تا شناخته نشود. اگر مرد غربى به شرق و آسیا آمده -در آن اوایل امرارباب بود یا ((صاحب )) و زنش ((مم صاحب )) امروز مستشار است و مشاور است و وابسته ى یونسکو است . و گرچه به همان ماءموریت ها آمده است یا شبیه آن ها، اما به هر صورت لباس مقبول ترى پوشیده ، و دیگر کلاه آفتابى مستعمراتى (کولونیال ) به سر نمى گذارد و حفظ ظاهر مى کند... اما خود ما شرقى ها و آسیایى ها هنوز به این نکته پى نبرده ایم که مرد غربى فهمیده است که در نیمه ى دوم قرن بیستم دیگر نمى توان دویست سال به عقب برگشت . ما هنوز نفهمیده ایم که آن مولوى قرن نوزدهمى همان دیگ به سر بود که پیش از این دیدیم .
گذشته از این ها غربى مستعمره طلب ، در کاروان خود گاه گدارى ((گوگن )) نقاش را هم داشته است یا ((ژوزف کنراد)) نویسنده را یا ((ژرار دونروال )) و ((پیر لوییس )) را. و در همین اواخر ((آندره ژید)) را و ((آلبر کامو)) را... این ها هر کدام دلى به گوشه اى از زیبایى ها و بکارت هاى شرق بستند و دربندى ماندند که اساس ملاک هاى قضاوت غربى را در زندگى و هنر و سیاست لرزاند. ((گوگن )) عصاره ى آفتاب و رنگ را در تابلوهاى خود به فرنگ برد و چنان تکانى به نقاشى تیره و تار ((فلاماند)) داد که امروز دیگر اداهاى ((پیکاسو)) و ((دالى )) هم کهنه شده است . و ژید در 1943 با سفرنامه هاى کنگو، رسوایى کمپانى هاى عاج و طلا را بر سر بازار جهان کوفت و ((مالرو)) خبر از تمدن هاى جنوب شرقى آسیا (خمرز) داد که بسى دیرزى تر و کهنه تر از چهار تا ستون ((فوروم )) رم یا ((آکروپول )) آتن هستند... و دیگرانى که هر یک با جستن راه و رسم زندگى دیگرى در شرق و آسیا یا امریکاى جنوبى به عوالمى پى بردند که در چهار دیوارى اروپا و غرب از آن بى خبر بودند. بگذریم از موسیقى جاز که خود داستان دیگرى دارد و بوق دیگرى . یعنى در این قضیه اکنون سیاه افریقایى است که دارد زیر آسمان نیویورک نعره مى کشد. همان سیاهى که روزگارى از افریقا به غلامى رفت تا براى اشرافیت تازه به دوران رسیده ى امریکا و براى کمپانى هاى غربى تر در ((نیوجرزى )) و ((مى سى سى پى )) پنبه بکارد و اکنون طاق ((کارنگى هال )) را از شیپور و طبل خود به لرزه درآورده است و چیزى نمانده که به زیر سقف کلیساهاى گوتیک نیز راه بیابد که تا پیش از جنگ دوم بین الملل جز به ((باخ )) و ((مندلسون )) جواز ورود نمى دادند.
مى خواهم بگویم ، درست است که غرب در آغاز امر استعمار، فقط به صورت زالویى خون شرق را مى مکید که عاج بود و نفت و ابریشم و ادویه و دیگر کالاهاى مادى ؛ اما بعد کم کم دریافت که شرق سواى کالاهاى مادى و آن چه موزه ها و کارخانه ها را راه مى برد از معنویات هم کالاهاى فراوان دارد. آن چه دانشگاه ها و آزمایشگاه ها را به کار مى اندازد. و این چنین بود که دیدیم اساس مردم شناسى و اساطیرشناسى و لهجه شناسى و هزار فلان شناسى دیگر بر اساس گرد آورده هاى همین سوى عالم ، در آن سو نهاده شد. و اکنون علاوه بر این همه ، کالاى معنوى شرق و آسیا و افریقا و امریکاى جنوبى دارد مشغله ى ذهنى مرد غربى فهمیده و درس خوانده مى شود، که در مجسمه سازى به بدویت (پرى میتیف ) افریقا پناه مى برد و در موسیقى به جازش ، و در ادب به ((اوپانیشاد)) و ((تاگور)) و ((تائوئیسم )) و ((ذن Zen)) بودا. و مگر یک ((توماس مان )) کیست ؟ یا یک ((هرمان هسه ))؟ یا مگر اگزیستانسیالیسم چه مى گوید؟ باغ ژاپنى ساختن و غذاى هندى بر سر سفره داشتن و چاى به سبک چین خوردن که دیگر تفنن هر جوان سر از تخم درآورده ى غربى است .
این پناه بردن مرد غربى به ملاک هاى شرقى و افریقایى در هنر و ادب و در زندگى و اخلاق (که از طرفى نمودار بیزارى و دست کم خستگى مرد غربى است از محیط خود و آداب خود و هنر خود، و از طرف دیگر نمودار دنیا گیر شدن هنر و ادب و فرهنگ است ، از هر جا که مى خواهد باشد و البته که نمودار بسیار زیبایى نیز هست ) دارد کم کم به قلمرو سیاست نیز مى کشد. و آیا به این طریق فکر نمى کنید که پس از توجه غرب به هنر شرقى اکنون مرحله ى توجه غرب به سیاست شرقى رسیده باشد؟ بله . فرار از ماشین زدگى چنین مى طلبد. ترس از جنگ اتمى چنین حکم مى کند.
و آن وقت ما غرب زدگان درست در همین روزگار است که موسیقى خودمان را نشناخته رها مى کنیم و آن را ((زرزر)) بیهوده مى دانیم و دم از ((سمفونى )) و ((راپسودى )) مى زنیم و نقاشى ایرانى را در شمایل سازى و مینیاتور اصلا نمى شناسیم و به تقلید از ((بى انال )) و نیز حتى ((فوویسم )) و ((کوبیسم )) را هم کهنه شده مى پنداریم و معمارى ایرانى را کنار گذاشته ایم با قرینه سازى هایش و حوض و فواره اش و باغچه و زیرزمین و حوض خانه اش و ارسى و پنجره ى مشبکش و... در زورخانه را بسته ایم و چوگان را فراموش کرده ایم و با چهار تا کشتى گیر به المپیاد مى رویم که اساسش بر دوش دوى ((ماراتون )) است که خود کنایه اى است به شکست نطربوقى در عهد دقیانوس که آخر معلوم نشد چرا از این سوى عالم به آن سو لشکر کشید؟!...
و آخر چرا ملل شرق نباید به دارایى خویش بیدار و بینا شوند؟ و چرا فقط به این عنوان که ماشین غربى است و ما از اقتباسش ناچاریم ، تمام دیگر ملاک هاى زندگى غربى را نیز بگیرند و جانشین ملاک هاى زندگى و ادب و هنر خود کنند؟ چرا علامت اختصارى یونسکو باید به شکل ستون هاى یونانى آکروپول باشد؟ و نه مثلا به صورت گاو بال دار آشورى یا ستون معابد((کارناک )) و ((ابوسنبل )) مصر؟ یا چرا نباید ملل شرقى آداب خود را بر مجامع بین المللى عرضه کنند؟ مثلا بازى هاى ملى خود را در المپیادها؟ مثل رقص و تیراندازى و ریاضت (به آن معنى که در ((یوگا)) هست )...بگذرم .
مشکل دیگر از مشکلات اجتماعات غربى این که علاوه بر آدم هاى سر به زیر و پا به راه که مى سازد - به قصد خدمتکارى ماشین - آدم هاى نوع جدیدى هم مى سازد که مى توان ((قهرمان هاى از پیش ساخته )) به ایشان گفت ، عین خانه هاى از پیش ساخته . در وجود ذى جود ستارگان سینما، یا در سرنشینان موشک هاى فضانورد. و این البته منطقى هم هست . وقتى همه ى مردم را سر و ته یک کرباس کردى که هیچ کدام هیچ سر و گردنى از دیگران برترى ندارند، چاره اى نیست جز این که گاه به گاه با یک قهرمان از پیش ساخته این یک دستى در ابتذال بشرى را بشکنى و نمونه اى بدهى تا نومیدى یک سره نباشد. این است که در عین حال که مثلا کمپانى ((فورد)) به فلان دانشکده ى امریکایى سفارش سالى فلان قدر نفر متخصص برق و مکانیک مى دهد، با فلان مشخصات فلان کارخانه ى فیلم بردارى هم کار خودش را مى کند. یعنى قهرمان سازى طبق نقشه اش را. اگر یک وقتى بود که فلان شجاعت معین (که به قول افلاطون یکى از فضیلت هاى چهارگانه بود) و نه با قرار قبلى از کسى سر مى زد و آن کس قهرمان مى شد و شاعران در مدحش سخن مى راندند، حالا فلان کمپانى فیلم بردار کسى را مى خواند که اداى فلان شجاعت تاریخى یا افسانه اى را براى فلان فیلم در بیاورد و بیا و ببین که روزنامه ها چه داد سخن مى دهند و رادیوها و تلویزیون ها. و کمپانى که به هر صورت تجارتش را مى کند، چه پولها خرج تبلیغات مى کند و براى قهرمانان خود چه واقعه تراشى ها مى کند و ازدواج و طلاق شان را و دزدیدن بچه شان را و شرکت شان را در مبارزه ى سیاه و سفید و رقصیدن شان را در فلان شب با فلان ملکه ى مطلقه و الخ ... از یکى دو سال پیش از این که فیلم آماده بشود، مدام در روزنامه و رادیو و تله ویزیون مى گذارد و مى گذارد تا به حدى که خبرش از مسیر ((رویتر)) و ((آسوشیتد پرس )) حتى به گوش وسایل انتشاراتى تهران و سنگاپور و خرطوم هم مى رسد. آن وقت نوبت استفاده است و فیلم با ابهت و جبروت و شب افتتاح واحد در پانزده پایتخت جهان و شرکت رجال و غیره بر پرده مى افتد. و نتیجه ؟ یک قهرمان دیگر به صف قهرمانان روى پرده افزوده شده است ؛ یعنى در حقیقت از یک قهرمان تاریخى و افسانه اى دیگر سلب حیثیت و اعتبار شده است .
نمونه ى دیگر این آدم سازى نوع جدید - یعنى از آدم عادى ، قهرمان روى پرده ساختن - سرنشینان موشک هاى فضا پیما هستند که تا دیروز زن هاشان هم جدى نمى گرفتندشان یا حتى شوهر هم نکرده بودند،اما امروز شهره ى آفاق اند.و در چه حال ؟ در حالى که دانشمندان سازنده ى خود موشک ها و کشف کنندگان اصلى سوخت هاى جدید، براى فضا پیمایى در گمنامى صرف به سر مى برند. هم در روسیه ، هم در امریکا. و چرا؟ چون اسم و رسم سازندگان موشک ها، حتى وجود بشرى ایشان از اسرار نظامى است و فاش کردنى نیست . اما آن که موشک را سوار مى شود؟ البته که از اسرار نیست . بلکه وسیله ى تحمیق خلایق است . شکافى است در یک جایى در این پهنه ى یک دست و مبتذل که سرنوشت توده هاى وسیع است . تا امیدى در دل ایشان بیفروزد که بله تو هم مى توانسته اى سرنشین موشک باشى و الخ ... و آن وقت چه عکس و تفصیل ها، چه تمبرها، چه پیام ها و چه پیزرها! و با چه مقدماتى و چه تمهیداتى ! غافل از این که او هم آدمى است مثل همه ى آدم ها با اندکى شجاعت بیش تر یا اندکى شانس بیش تر. چون از سرنوشت آن ها که در فضا سر به نیست شده اند، بى خبریم . آخر از اسرار نظامى است ! و به هر صورت ، آیا گمان نمى کنید که فلان فضانورد در عین حال که آدمى است مثل همه ى آدم ها و با تمام حقوق آدمى در این تجربه ى فضانوردى چیزى یا شییى شده است در حدود یک خرگوش آزمایشگاه ؟ این است کاهش بشرى ! خود حضرات هم پوشیده نمى کنند که بله فلان فضانورد چنین و چنان شجاع و الخ و ((آماده ى این که جان خود را در راه بشریت فدا کند.!)) و من مى گویم در راه ترقى تکنیک ! آخر یک وقتى بود و حضرت ابراهیمى که پسرش را به قصد قربانى در راه حق مى برد، اما امروز آدمى را به قصد قربانى در راه تکنیک و ماشین فدا مى کنند. و پز هم مى دهند! و با چنان بوق و کرنایى که براى فضانوردان ، از دو سمت ، زده اند فراوان مى بینى در هر ده کوره اى از سیبرى یا آلاسکا، آدم هایى را که به قصد این فداکارى نام نویسى مى کنند یا کردند. و آیا این خود نوعى فرار از ابتذالى نیست که ماشین به آدمى تحمیل کرده است ؟ به هر صورت این است آخرین دست درازى ماشین به حوزه ى بشریت !
در اوایل کار، موشک هاى فضا پیما به مسخره مطالبى نوشتند و خواندیم که بله مسیح را به خاطر یک ستون در آسمان چهارم نگه داشتند و اکنون موشک ها هفت آسمان را در مى نوردند و از این قبیل ... و این مسخرگى مى خواست این حقیقت را بپوشاند که دیگر آسمان ها نیز جاى ملکوت نیست . و همه ناسوت است . ناسوتى که اگر به خدمت ماشین در آمد از فلک نیز برتر خواهد رفت و دیگر تبلیغات . اما غافل از این که در این گردش لاهوتى ، سگ ها و میمون ها بر این بشریت کاهش یافته ، فضل سبق داشتند. به هر صورت مى بینید که در ممالک صنعتى ، دیگر تنها بحث از این نیست که ماشین آدم هاى سر به زیر و پا به راه مى خواهد با فلان نوع مشخصات . بلکه بحث از این است که به خرج چنین قربانى هاى بشرى ، ماشین دارد، آدم نوع تازه اى مى سازد. در فرمان بردارى هم دوش چهارپایان ، یعنى از آدمیت سلب حیثیت مى کند. و من در متن این خبر که ((فلان علیا مخدره ى موشک پیما با فلان جوان رعناى ایضا موشک پیما ازدواج کرد)) و خبر بعدى : ((علیا مخدره اکنون حامله است و.)) و خبر بعدى : ((زن و شوى فضا پیما صاحب فرزند شدند.)) نفس بشریت را به بازى گرفته شده مى بینیم .((پراگماتیسم )) و((سیانتیسم )) تا آن حد پیش رفته که دو موجود بشرى را مثل دو موش به تجربه هاى سخت مى گذارند و بعد به لقاح و بعد به زاد و ولد و... تا چه ؟ تا ثابت شود که آدمى در وراى جو نیز مى تواند بزید و زاد و ولد کند. و آن وقت که چه ؟ سؤ ال این جا است !...بگذرم . به هر صورت این ها مشکلات جامعه هاى پیش افتاده است . همین که بدانیم کافى است . ولى ما، که نه ماشین داریم و نه جامعه اى مترقى هستیم و نه باید دچار این عواقب باشیم که بر شمردم و نه اجبارى در ساختن آدم هاى سر به زیر و پا به راه و یک جور داریم ، و نه احتیاجى به قهرمان هاى از پیش ساخته شده ، بیا و ببین که چه ها که نمى کنیم ! همان اداى قهرمان سازى را در کار برندگان جوایز در مى آوردیم یا در کار انتخاب نمایندگان مجلسین ، یا در کار انتخاب فلان دهاتى که باید در فلان مراسم شعر بخواند و از این قبیل ... و بدتر از همه این که بر نخستین صفحه ى هر برنامه اى از برنامه هاى مدون فرهنگ مى خوانیم ، همان آدم متعادل پروردن را و دیگر اباطیل را... البته داد مى زند که این هم یکى دیگر از علامات غرب زدگى است ، اما آیا کافى است که فقط روى درد اسم بگذاریم ؟ من درباره ى این خطرناک ترین اثر ماشین زدگى که در فرهنگ رخ داده است ، اندکى به تفصیل سخن خواهم گفت .
اگر بتوان نقشى براى فرهنگ ما قایل شد، کشف شخصیت هاى برجسته است که بتوانند در این نابسامانى اجتماعى ناشى از بحران غرب زدگى ، عاقبت این کاروان را به جایى برسانند. هدف فرهنگ ما چنین که هست نباید و نمى تواند هم دست کردن و همسان کردن و سر و ته یک کرباس کردن آدم ها باشد تا همه وضع موجود را تحمل کنند و با آن کنار بیایند. به خصوص براى براى ما که در این روزگار تحول و بحران به سر مى بریم و در چنین دوره اى از برزخ اجتماعى که ما مى گذرانیم فقط به کمک آدم هاى فداکار و از جان گذشته واصولى(که در عرف عوامانه ى روان شناسى ایشان را ناسازگار، کله شق ، نامتعادل مى خوانند) مى توان بار این همه تحول و بحران را کشید. و سامانى به این درهم ریختگى اجتماعى داد که در این دفتر دیدیم .
اگر روزگارى بود که در مملکت ما و با تعلیم و تربیت اشرافى اش ، فقط رهبر براى مملکت مى ساختند هم چون دوره ى صفوى یا قاجار یا پیش از آن ها و تعلیم و تربیت درست به نسبت دستگاه رهبرى جمع و جور بود و گسترده نبود و معدودى بدان راه داشتند... امروز که رهبرى مملکت برخلاف انتظار زمانه ، هنوز به سبک عهد شاه وزوزک در اختیار خاندان هاى معدود فئودال ها و اشراف و نم کردگان دربار و آن دویست فامیل است و این رهبرى خود زایده اعورى است از قدرت هاى بزرگ سیاسى و اقتصادى بیگانه ، و از طرف دیگر تعلیم و تربیت وسعت عظیم یافته و در طبقات گسترده و قشرهاى عمیق ترى از اجتماع رسوخ کرده است و محصول بیش ترى مى دهد و فقط پشت میزنشین هم مى دهد، یعنى ناچار کاندیداهاى بى شمارترى براى رهبرى مى سازد، در چنین وضعى تعلیم و تربیت ما هر مشخصه ى احتمالى دیگرى که داشته باشد و هر حسن و عیب دیگرى ، این یک مشخصه را حتما دارد که روز به روز بر خیل ناراضى ها خواهد افزود که به قصد کارمندى و رهبرى ادارى درس خوانده اند تا پشت دیوار رهبرى رسیده اند، اما راهى به رهبرى مملکت ندارند. چون نه به قدرت هاى مالى و سیاسى وابسته اند و نه از آن دویست خانوارند، نه مالک عمده ى اموال منقول .
در وضع فعلى که ما در فرهنگ داریم از طرفى ، صف تربیت شدگان در مدارس و دانشگاه و فرنگ با همه ى عیوبى که ممکن است داشته باشند روز به روز درازتر مى شود؛ یعنى امکان ایجاد محیط گسترده ى روشنفکرى بیش تر مى شود. و از طرف دیگر دستگاه رهبرى مملکت روز به روز محدودتر و بسته تر و منحصرتر مى شود. و غربال سازمان امنیت سخت گیرتر. با این تضاد چه مى کنیم ؟ مى بینید که زمانه ى ما، زمانه ى تشدید اختلافات اجتماعى است و در چنین شرایطى آدم متعادل و سر به زیر پروردن و ترمز کردن قدرت هاى تند و سرکش انسانى ، خطرناک ترین و خفه کننده ترین قدمى است که مى توان برداشت . و این قدم را فرهنگ به کمک سازمان امنیت و ارتش دارد برمى دارد. با این سپاه دانش فعلى و سپاه بهداشت آتى !
وظیفه ى فرهنگ و سیاست مملکت در این روزگار کمک دادن است به مشخص شدن اختلافات و تضادها. به اختلاف میان نسل ها، میان طبقات ، میان طرز تفکرها. تا بتوان دست کم دانست که چه مشکلاتى در راه است و مشکلات که روشن شد، البته که راه حل ها نیز یافته خواهد شد. وظیفه ى فرهنگ به خصوص مدد دادن است به شکستن دیوار هر مانعى که مرکز فرماندهى و رهبرى مملکت را در حصار گرفته است و آن را انحصارى کرده است . غرضم ((دموکراتیزه )) کردن رهبرى مملکت است ؛ یعنى آن را از انحصار این و آن کس یا خانواده در آوردن . بیش از این نمى توان صراحت داشت . وظیفه ى فرهنگ ریختن و شکستن هر دیوارى است که پیش پاى ترقى و تکامل افراشته . و مدد دادن است به آن طرف معادله هاى ذهنى و واقعى و انسانى که از آینده است . نه به آن طرفى که در حال زوال است و در خور روزگار ما نیست . فرهنگ و سیاست ما باید از قدرت هاى جوان و تند و محرک به عنوان اهرمى استفاده کنند که تاءسیسات کهن را به همه ى سنگین بارى شان به طرفة العینى از جا برکند و از آن ها هم چو مصالحى براى ساختن دنیایى دیگر استفاده کند.
در این دوران تحول ، ما محتاج به آدم هایى هستیم با شخصیت و متخصص و تندرو و اصولى . نه به آدم هایى غرب زده از آن نوع که بر شمردم . نه به آدم هایى که انبان معلومات بشرى اند یا همه کاره اند و هیچ کاره ، یا تنها مرد نیکند و آدم خوب یا سر به زیر و پا به راه ، یا آدم هاى سازش کار و آرام یا جنت مکان و حرف شنو! این آدم ها بوده اند که تاریخ ما را تاکنون چنین نوشته اند. دیگر بس مان است .
خوشبختى غرب در این است که از وقتى دایرة المعارف نویسانش کار خود را تمام کردند، دیگر احتیاجى به وجود این نوع حشرات که برشمردم ، ندارد. یعنى دیگر نیازى ندارد به وجود عقل کل ها و معلم اول ها و انبان هاى متحرک معلومات بشرى . هم به این مناسبت بود که در آن جا تقسیم کار پیش آمد و آن وقت متخصص ها پیدا شدند. اما تخصصى که غربى مى پرورد، شخصیت به همراه ندارد. و ما درست از همین جا باید شروع کنیم . یعنى از این جا که متخصص با شخصیت بپروریم . آیا فرهنگ ما قادر به تربیت چنین آدم هایى هست ؟ و اگر نیست چرا؟ و عیب کار از کجاست ؟ همان را باید جست و برطرف کرد.
به این طریق اگر در غرب به اجبار تکنولوژى (و سرمایه دارى ) یعنى براثر ماشین زدگى ، تخصص را جانشین شخصیت کرده اند، ما به اجبار غرب زدگى به جاى شخصیت و تخصص هر دو، هرهرى مآبى را گذاشته ایم و غرب زده پروردن را. تکرار مى کنم که مدارس ما و فرهنگ و دانشگاه ما یا به عمد یا به جبر، ناآگاه زمانه همین نوع آدم ها را مى پرورند و تحویل رهبرى مملکت مى دهند. آدم هاى غرب زده اى پا در هوایى که به هر مبناى ایمانى ، بى ایمانند. نه حزب دارند نه آمال بشرى و نه سنن و نه اساطیر. پناه برنده به یک نوع ابیقورى مآبى عوامانه . و منحرف و خنگ شده به لذات جسمى . و چشم دوخته با اسافل اعضا و به ظواهر گذرا. نه در بند فردا و همه در بند امروز. و همه ى اینها به کمک رادیو و مطبوعات و کتب درسى و لابراتوارهاى دربسته و غرب زدگى رهبران و کج فکرى از فرنگ برگشته ها و کلیله و دمنه مآبى ادبیات دیده هاى نبش قبر کن ! و آن وقت حکومت هاى ما که حتى به کمک تمام قدرت خود، نمى توانند آرایشى حتى در ظاهر به این وضع بدهند، هر روز براى ایجاد غفلت و به خواب کردن مردم به ملم تازه اى دست مى زنند. و این ملم ها هر چه باشد از سه نوع خارج نیست . یعنى از سه مالیخولیاى زیر به در نیست :
اول مالیخولیاى بزرگ نمایى . چون هر مرد کوچکى ، بزرگى خود را در بزرگى هایى که به دروغ به او نسبت مى دهند، مى بیند. در بزرگى تظاهرات ملى و جشن هاى ولخرج و طاق نصرت هاى پرپرى و جواهرات بانک ملى و سر و لباس و زین و یراق سواران ! و منگوله هاى فرماندهان نظامى و ساختمان هاى عظیم و سدهاى عظیم تر که خیلى حرف و سخن ها درباره ى اسراف سرمایه ملى در ساختن آن ها مى گویند....و خلاصه در آن چه ، چشم پرکن است . چشم آدم کوچک را پرکن ، تا خودش را بزرگ بپندارد!
دوم مالیخولیاى افتخار به گذشته هاى باستانى ! گرچه این نیز دنباله ى مالیخولیاى بزرگ نمایى است ؛ ولى چون بیش تر با گوش کار دارد جدا آوردمش . این نوع مالیخولیا را بیش تر مى شنوى . لاف در غربت زدن ، تفاخرات تخرخرانگیز، کوروش و داریوش ، من آنم که رستم یلى بود در سیستان ، و آن چه تمام رادیوهاى مملکت را پر مى کند و از آن راه مطبوعات را. این مالیخولیا نیز گوش پرکن است . کارگر جوان خسته اى را دیده اید که شبى تاریک از کوچه اى خلوت مى گذرد؟ لابد شنیده اید که اغلب آواز مى خواند؟ و مى دانید چرا؟ چون از تنهایى مى ترسد. با صداى خودش ، گوش خودش را پر مى کند. و از این راه ترس را مى راند. و نمى دانم توجه کرده اید یا نه که رادیو درست همین نقش را دارد. رادیو همه جا باز است ، فقط براى این که صدایى بکند. گوش را پر کند.
سوم مالیخولیاى تعاقب مداوم است . این که هر روز دشمنى تازه و خیالى براى مردم بى گناه بسازى و مطبوعات و رادیو را از آن ها بینبارى تا مردم را بترسانى و بیش تر از پیش سر در گریبان فروشان کنى . و وادارى شان که به آن چه دارند، شکر کنند. این تعاقب مداوم صور گوناگون دارد. یک روز کشف شبکه ى حزب توده بود، روز دیگر مبارزه با تریاک ، معبد مبارزه با هرویین ، بعد قضیه ى بحرین یا دعواى با عراق سر شط العرب ، بعد داستان آدم هاى بچه دزد، بعد همین رعبى که از سازمان امنیت در دل ها افکنده اند...
(1).jpg )
غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت یازدهم- فرهنگ و دانشگاه چه مى کنند؟
اکنون از دریچه ى فرهنگ نگاهى به اجتماع فعلى ایران بیفکنیم . دریچه اى که نگاه من همیشه در چهارچوب آن بوده است .
از نظر فرهنگ ، ما درست به علف خودرو مى مانیم . زمینى باشد و دانه اى از جایى دم باد یا بر منقار پرنده اى بر آن بیفتد و باران هم کمک بدهد تا چیزى بروید. درست همین جور. یک حیات نباتى ، آن هم به تصادف رها شده و خودرو. مدرسه اى به هر طریق که بدانیم مى سازیم ، براى بالا بردن قیمت اراضى اطراف مدرسه ، یا به قصد تظاهر، یا به عنوان رد مظالم آن چه فلان قلدر در یک حادثه ى سیاسى به یغما برده ، یا به کوشش صادق اهالى یک آبادى ، یا به وقف ثلث اموال فلان مرحوم . به هر صورت مدرسه که ساخته شد، شاخه اى از شاخه هاى شکننده ى تشکیلات فرهنگ به آن مى رسد. آن هم با چه دوندگى ها و دردسرها. هیچ نقشه اى از پیش نیست . یا این که کجا چه نوع مدرسه اى لازم است . و چه مدارسى تفننى است . توجه به کمیت هنوز مسلط بر عقول فرهنگ است . و هدف نهایى فرهنگ ؟ گفتم غرب زده پروردن . یا سپردن اوراق غیر بهادار، تعیین ارزش استخدامى تحصیلات به دست مردمى که فقط مى توانند خوراک آینده ى تشکیلات ادارى باشند و براى ارتقا به هر مقامى محتاج یک دیپلم اند. هماهنگى در کار مدارس نیست . مدارسى که از همه نوعش را داریم . مذهبى اش را و اسلامى اش را و ایتالیایى اش را و آلمانى اش را. مدارسى که نیمچه روحانى مى پرورد و طلاب علوم دینى . مدارس فنى داریم و حرفه اى داریم و خیلى انواع دیگر. اما هیچ جا ثبت و ضبط نیست که حاصل این همه تنوع چیست ؟ و این همه مدارس چرا هست و چه مى پرورد و پرورده هاى هر کدام پس از ده سال چه کاره اند؟ نفس تنوع - اگر به معنى تقسیم کار و جواب دهنده به تنوع و ذوق و سلیقه و توانایى و درک مردم باشد - بسیار مفید است و خود آخرین علامت آزادى است . اما تنوع کار مدارس ما نوعى خودرویى است . همان یک دانه است که در هر زمینى جورى سبز مى شود. دولتى ها با ملى ها یک دنیا فرق دارند، ولایتى ها با تهرانى ها. همان برنامه است ، و مثلا همان معلم . اما در این یکى ، کلاس ها هشتاد نفره است در آن دیگرى بیست و پنج نفره ، و همین جور. و تازه در برنامه ى مدارس هیچ اثرى از تکیه به سنت ، هیچ جاپایى از فرهنگ گذشته ، هیچ ماده اى از مواد اخلاق یا فلسفه و هیچ خبرى در آنها از ادبیات ، هیچ رابطه اى میان دیروز و فردا، میان خانه و مدرسه ،میان شرق و غرب ،میان جمع و فرد! سنتى که دیدیم چه طور بى جان افتاده ، چگونه مى توانددر برنامه ى مدارس اثر کند؟ و خانه اى که اساسش در حال فرو ریختن است ، چگونه مى تواند شالوده اى براى مدارس باشد؟ اما به هر صورت سالى در حدود بیست هزار دیپلمه داریم و بگرد تا بگردیم ... خوراک آینده ى همه ى ناراحتى ها و عقده ها و بحران ها و احتمالا قیامها، آدمهاى بى ایمان ، خالى از شور و شوق ، آلت بى اراده ى حکومت ها، همه سازش کار و ترسو و بى کاره ! شاید به همین دلایل است که مدارس دینى و اسلامى در این ده ساله ى اخیر، یک مرتبه چنین رونقى گرفته است . چون در این نوع مدرسه ها دست کم خطرى براى دین و ایمان بچه ها احساس نمى شود که از خانواده هاى سخت مذهبى مى آیند و هنوز به نفس مسموم غربزدگى سنگ نشده اند. اما چه سود که تحجر محیطهاى مذهبى ، ایشان را به صورت دیگر سنگ واره خواهد کرد. و نیز چه فایده که این مشکل مذهب و لامذهبى و فرهنگ و بى فرهنگى فقط مشکل شهرها است . یا از تفنن هاى شهرنشینى . و از پنجاه هزار آبادى مملکت دست کم چهل هزارتاى شان هنوز هیچ نوع مدرسه اى ندارند. و کاش آنها هم که دارند، نمى داشتند. چون در این صورت دست کم بلا یکى بود و همه جا هم یکسان بود. اما اکنون بلا هزار تا است و هر جایى به نوعى . مشکل هاى کتاب درسى ، کمبود معلم ، ازدحام کلاس ها، اختلاف سن و هوش و زبان و مذهب شاگردان ، آموخته بودن و نبودن معلم ها به اصول آموزش و پرورش ، دخمه بودن مدارس ، بى تکلیفى ورزش و موسیقى در آنها و هزاران مشکل دیگر. و مهمتر از همه ى اینها، بى هدف بودن فرهنگ . و بلبشوى برنامه ها هنوز معلوم نیست که دبستان را براى چه باید گذراند و به چه هدف و براى رسیدن به کدام کارآمدى ها؟ و دبیرستان را؟ و دانشگاه را؟ و امان از این دانشگاه ! که باید مرکز زنده ترین و برجسته ترین تحقیقات علمى و فنى و ادبى باشد. اجازه بدهید کمى به کار این دانشگاه برسیم .
دانشگاه تهران داریم ، دانشگاه ملى داریم و دانشگاه شیراز داریم و مال خراسان و مال جندى شاپور و همین جور... دانشگاه ملى که یک دکان است براى آن دسته از روشنفکران غربزده که از فرنگ و آمریکا برگشته اند و در زمینه ى سنت هاى به همین زودى متحجرشده ى دانشگاه تهران به آن حد اه و پیف شنیده اند که رفته اند و با تکیه به مقامات بالاتردکانى براى خودشان باز کرده اند.
من حتى به زحمت مى توانم اسم این مؤ سسه را دانشگاه بگذارم . اما دانشکده ها یا دانشگاههاى ولایات . یک وقتى بود که پیشه ورى در آذربایجان ، دانشگاه تبریز درست کرد به عنوان نشانه ى استقلال یا نشانه ى خودمختارى آن ولایت در حدود قانون انجمن هاى ایالتى و ولایتى (که دیگر هیچ خبرى و اثرى از آن نیست ) و بعد که غایله ى آذربایجان خوابید، دیدند که این تنها میراث آن دستگاه را نمى توان مثل دیگر مواریث به طعن و لعن بست . و نمى شود هم که نگهش داشت . چون هر چه بود الباقى بساط ((دموکرات فرقه ى سى )) بود. پس چه کنیم ؟ بیاییم و در دیگر ولایات هم دانشگاه درست کنیم ... همین جورى بود که حالا این همه دانشگاه داریم . و البته که چه خوب . دست کم کارى پیدا شده است براى این همه کاندیداى استادى که از فرنگ برمى گردد. ولى کار هر کدامشان چیست ؟ این را هنوز کسى نمى داند. و تخصص هر کدام در چه رشته است ؟ و آب و هواى هر ولایت براى چه نوع رشته هاى تخصصى جان مى دهد؟ و کدام آنها بهتر از دیگران کار مى کنند؟ و محصول کارشان چیست ؟... اینها همه سؤ الهایى است که جوابشان را خدا عالم است کى باید گرفت . اما دانشگاه تهران . با همه ى سابقه و اهمیتش و با همه ى سنن از بین رفته و استقلال درهم خرد شده اش ، هر چه هست گویا باید چنان که گذشت ، مرکز زنده ترین و برجسته ترین و عالى ترین تحقیقات باشد. ولى آیا همین طور است ؟
آن قسمت از رشته هاى دانشگاهى که سر و کارش با تکنیک و فن و ماشین است (دانشکده هاى علوم فنى ) در آخرین مراحل تحصیلى ، فقط تعمیرکنندگان خوبى مى سازد براى مصنوعات غربى . نه تحقیق تازه اى ، نه کشفى ، نه اختراعى ، نه حل مشکلى و نه هیچ . همان مرمت کنندگان یا به کاربرندگان یا راه اندازندگان ماشین و مصنوعات غربى و حساب کنندگان مقاومت مصالح و از این قزعبلات ... و اگر تنها مختصر تحقیقى و تتبعى علمى در کار هست در کار مؤ سسه ى رازى است و انستیتوى پاستور که من نمى دانم به دانشگاه و دانشکده ى کشاورزى وابسته شان بدانم یا به وزارت بهدارى یا به مرکز انستیتوى پاستور در پاریس . شاید بتوان گفت که دانشکده ى طب ندارد. ولى فورا بیفزایم که این رجحان خود، مدیون نسبت بسیار بالاى مرگ ومیر در این ولایت است . دوست طبیبى دارم که در فرانسه درس مى خوانده و موقع بحث در آثار بیمارى بومى سالک استادش با تمام وردست ها، هر چه گشته اند نتوانسته اند یک بیمار سالک گرفته پیدا کنند تا عاقبت خود آن دوست اثر سالک را روى صورت خودش نشان مى دهد و به عنوان شناسایى این بیمارى بومى به دیدن اثرش روى پوست صورت او بسنده مى کنند؛ اما این جا زیر دست هر دانشجوى طب ، خدا عالم است چند لاشه ى بى صاحب افتاده است . و به این ترتیب من حتم دارم که یک دانشجوى طب در تهران یا شیراز یا هر شهر دیگر ایران ، بسیار تجربه آموخته تر و جراحى کرده تر و کالبد شکافى کرده تر درمى آید، از مثلا دانشجویان طب فرنگ یا امریکا. و این خود نقطه ى قوتى است براى دانشجویان طب ایرانى که بر نقطه ى ضعفى پایه گذارى شده است که عبارت باشد از نسبت بالاتر از معمول مرگ و میر.
اما آن قسمت از رشته هاى دانشگاهى که با تکنیک و فن سر و کار ندارد یا با هنر سر و کار دارد و ادبیات ، مثل دانشکده ى هنرهاى زیبا و دانشکده هاى ادبیات (تهران و ولایات )، یا با معارف اسلامى و فرهنگ ایرانى و تحقیق و تتبع در آن ها. یک یک بشمارم :
دانشکده ى هنرهاى زیبا با تنها دو رشته ى نقاشى و معمارى ، تنها مؤ سسه ى دانشگاهى است که فى الجمله هنرمند مى پرورد. اگر بتوان هنرمند را پرورد. اما یک نگاه سرسرى به در و دیوار نمایشگاه هاى نقاشى که این روزها کم کم دارد باب مى شود و نیز با گذر سریع از هر کوچه و خیابانى محصول کار این هنرمندان را مى توان دید زد. منهاى چند استثنا، نتیجه ى کار اغلب آن ها مصرف کردن رنگ و بوم و شیشه و آهن است . باز یعنى مصرف کردن مصنوعات غرب . به ندرت در میان نقاشان و معماران ایرانى کسانى را مى شود یافت که مقلد غربیان نباشند و در کارشان آن مشخصه اى باشد که اصالت و نوآورى هنرى است و به مجموعه ى کوشش هنرى دنیا چیزى مى افزاید. حتى کار به جایى کشیده است که براى قضاوت در کار نقاشان ، قاضى و منتقد از فرنگ وارد مى کنیم.
اما دانشکده هاى ادبیات . چنین که برمى آید، در این دانشکده ها نه تنها سخنى از ادبیات به معنى واقعى و دنیایى اش نیست ، بلکه حتى ادبیات معاصر فارسى در آن جا ندیده مى ماند و نشناخته . و هنوز طرز فکر مرحوم عباس اقبال بر این دانشکده ها مسلط است که خداش بیامرزاد، مى فرمود تا صد سال پیش را مى توان دید و شناخت و قضاوت کرد؛ اما از آن به بعد را؟ ابدا. و نتیجه ى چنین برخوردى با ادبیات این که فقط نبش قبرکن مى پروریم . و به این مناسبت دانشکده هاى ادبیات را نیز باید جزو آن دسته از دانشکده ها شمرد که سر و کارشان با حقوق و معارف اسلامى و فرهنگ ایران و تتبع و تحقیق در آن ها است . یعنى دانشکده هاى حقوق و معقول و منقول .
درست هم چون مدارس اسلامى که ذکرشان گذشت و دیدیم که گمان کرده اند تنها با تدریس و تبلیغ دین و اصول دینى مى توان از خطر بى دینى که تنها یکى از عوارض غرب زدگى است ، جلو گرفت . دانشکده هاى ادبیات و حقوق و معقول و منقول ما نیز گمان کرده اند که با پناه بردن به عربیت و ادبیت و عنعنات و سنن ، جلوى همین خطر را مى توان گرفت . این است که مثلا دانشکده هاى ادبیات با همه ى فضلاى استادانش تمام هم و غم خود را مصروف نبش قبر مى کند و غور در گذشته ها و به تحقیق در عن الفلان والفلان . در این نوع دانشکده ها از طرفى عکس العمل مستقیم غرب زدگى را در این گریز به متن هاى کهن و مردان کهن و افتخارات مرده ى ادبى و رها کردن روز حى و حاضر مى توان دید و از طرف دیگر بزرگ ترین نشانه ى زشت غرب زدگى را در استنادى که استادانش به اقوال شرق شناسان مى کنند که ذکر خیرشان گذشت .
مرد سنت دیده و درس خوانده و دلسوزى که استاد این نوع دانشکده ها است و مشغله ى ذهنى اش ، رشته هاى ادبى و حقوقى و معارف اسلامى و ایرانى است ، وقتى مى بیند که هجوم غرب و صنایع و فنون غربى چگونه دارد همه چیز را مى روبد و مى برد - به عنوان دفاعى و عرض وجودى - گمان مى کند هر چه بیش تر آدم کلیله و دمنه اى بسازد بهتر. این است که محصول بیست - سى سال اخیر تمام این نوع دانشکده ها چنین در اجتماع بى اثر مانده و چنین در قبال از فرنگ برگشته ها جا زده و وامانده است . وخدا عمر بدهد به حضرات مستشرقان که از هر((الهى نامه ))اى ، دایرة المعارفى ساخته اند و از هر ((ریش نامه ))اى ، فرهنگى ! تا این آدم هاى کلیله و دمنه اى را سرگرم نگه دارد به بحث در ماهیت و عرض یا در حدوث و قدم یا در اصل برائت و غیر آن ... به استثناى بسیار ناچیزى ، محصول بیست - سى سال اخیر این دانشکده ها فحول علمایى است که همه لغت شناسند؛ همه مختصرى از علم رجال مى دانند، همه وسواسى اند و حاشیه نویسند بر کتب دیگران ، همه کشف کننده ى غوامض لغوى یا تاریخى اند، همه معین کننده ى قبرهاى بى صاحبند یا شناسنده ى صاحبان بى قبر، همه برملا کننده ى اسرار ((نحل )) و سرقت و اقتباس زید از عمروند. منتها در هزار سال پیش ، و رساله نویسان درباره ى شعراى قرن دهم هجرى اند که تعدادشان از انگشت هاى دو دست تجاوز نمى کند. و بدتر از همه بیش ترشان دبیران ادبیاتند یا اداره کنندگان فرهنگ یا قضات دادگسترى . و باز صد رحمت به این آخرى ها که اس و قسى به وزارت عدلیه داده اند و معنایى به استقلال قضات و اگر زمانه مجال شان بدهد، حق را از باطل خوب مى شناسند. اما آن دیگران ؟ آخر چه خیر و برکتى از ایشان دیده ایم ؟ جز فرو رفتن بیش تر در غرب زدگى ؟ هر کدام از آن استادان و دست پروردگان شان با سنگینى گوش اصحاب کهف چنان در غار متون و نسخه بدل ها و اقوال ((شاذ)) و ((ندر)) فرو رفته اند که حتى بوق ماشین هم بیدارشان نخواهد کرد - که هیچ - حتى براى نشنیدن انکر الاصوات این بوق به همان نسخ خطى ، سوراخ گوش هاى خود را بسته اند. سلطه ى زبان هاى بیگانه روز به روز دارد جاى اهمیت و احتیاج به زبان مادرى را مى گیرد، رشته هاى فنى و علمى دارد روز به روز از علاقمندان به این نوع رشته ها مى کاهد و مى برد و اصلا اخلاق و ادب و معارف ایرانى و اسلامى چنان که در سراسر دفتر دیدیم ، دارد روز به روز بى ارج تر و دورمانده تر مى شود و آن وقت در چنین وضعى مرکز ادبیات و حقوق و معارف مملکت یعنى دانشکده هاى ادبیات و حقوق و معقول و منقول درست هم چون روحانیت که در قبال هجوم غرب به پیله ى تعصب وتحجر پناه برده است ،به پیله ى متون کهن پناه برده و به ملا نقطه یى پروردن قناعت کرده . این روزها درست هم چنان که روحانیت در بند شک میان دو و سه و توضیح طهارات و نجاسات درمانده است ، این نوع مراکز ادب و حقوق و معرفت ایرانى و شرقى و اسلامى نیز دربند باى زینت مانده اند که باید بچسبد یا نه و ((واو)) معدوله که باید حذف شود یا نه . حق هم همین است . وقتى آدمى را از عالم کلیات اخراج کردند، به دامن جزییات درخواهد آویخت . بله ! وقتى خانه را سیل برد یا به زلزله فروریخت زیر آوارش دنبال لنگه ى درى مى گردى تا جسد پوسیده ى عزیزى را بر آن به گورستان حمل کنى .
در زمینه ى مسایل فرهنگى و دانشگاهى یک مساءله ى بزرگ دیگر، مشکل خیل فرنگ رفتگان است یا از آمریکا برگشتگان . که هر یک دست کم کاندید وزارتى بازگشته اند و بیخ ریش تشکیلات مملکت مانده اند. شک نیست که وجود هر کدام از این نوع تحصیل کردگان غنیمتى است . لنگه کفشى است در بیابانى . اما دقت کنید و ببینید که هر کدام از این غنیمت ها پس از بازگشتن و جایى در تشکیلاتى باز کردن و پایى به جایى بندکردن ، به صورت چه تفاله اى در مى آیند! چرا که نه قلمرو کار دارند و نه برش دارند و نه دست باز و نه دل گرم و نه اغلب حتى دل سوخته . به خصوص که حتى این دسته نیز خود را و راءى خود را در مقابل مشاور و مستشار غربى که مسلط بر اوضاع است ، هیچ مى بینند.
بر خلاف آن چه شهرت دارد و به گمان من هر چه خیل این از فرنگ برگشتگان بیش تر، قدرت عمل شان کم تر. و درماندگى و ناهماهنگى دستگاه هایى که نفوذ فرنگ رفته ها را پذیرفته اند بیش تر. چون از طرفى هرگز نقشه اى نبوده است در فرستادن این جوانان به کجا و براى چه تخصص و چه حرفه و چه فنى . این نوع جوانان هر یک به اختیار خود و به ابتکار و سلیقه ى خود به گوشه اى از دنیا رفته اند و چیزى خوانده اند و تجربه اى کرده اند، کاملا متفاوت و متباین با تجربه ى دیگرى و اکنون که برگشته اند و هر کدام باید فردى از دسته اى در تشکیلاتى باشند یا در سازمانى از سازمان هاى مملکت ، آن وقت معلوم مى شود که چگونه ناهماهنگ اند و چگونه در اجراى هر کارى درمانده اند. آن که تربیت فرانسوى دیده با آن که تربیت انگلیسى یا آلمانى یا امریکایى یافته ،هر کدام ساز را جور دیگرى کوک مى کنند و جور دیگرى مى نوازند. اما این نکته را نیزهمین جا بیفزایم که اگر من به آینده ى روشنفکران در ایران امیدوارم ، یکى هم به دلیل همین تنوع در روش تحصیلى و در ریشه و سرزمین تحصیلاتى فرنگ رفتگان ما است . غناى محیط روشنفکرى ایران از همین جا سرچشمه مى گیرد. محیط روشنفکرى هند را بنگرید که با دسته اى اعظم آکسفورد دیدگانش چگونه انگلیسى مآب درآمده ! به هر صورت درباره ى این از فرنگ برگشته ها و امریکا دیده ها، نکات فراوان هست . بهتر است یک یک بشمارم :
نکته ى اول این که در شرایط فعلى مملکت ، این جوانان اغلب به این لاله هاى زیبا و نرگس و سنبل ها مى مانند که پیازشان را از هلند مى آوریم و در گل خانه هاى تهران ، بزرگ مى کنیم و بعد که گل کردند یک گلدانش را به قیمت گزاف مى خریم و براى این دوست یا آن آشنا به هدیه مى بریم و با این که آن دوست در اتاقى گرم و برابر آفتاب هم مى نهدشان ، یک هفته بیش تر دوام نمى کنند. این گل هاى سرسبد اجتماع نیز در هواى این ولایت مى پژمرند. و اگر هم پژمرده نشوند در اغلب موارد، هم رنگ جماعت مى شوند. برخلاف این همه تبلیغاتى که براى برگرداندن دانشجویان فرنگ رفته مى شود، من گمان نمى کنم تا وقتى که محیطى آماده ى کار آتى آن هادراین ولایت فراهم نشده است ، در بازگشت آن ها به وطن امید به خدمتى باشد. و تازه این سؤ ال پیش مى آید که پس این محیط را، که باید آماده کند؟ مى بینید که مسایل بسیار است . به گمان من محیط را در این زمهریر، کسانى مى توانند آماده کنند که هم در این کوره قوام آمده اند و به آب و هواى این سردخانه آموخته اند.
نکته ى دوم این که اغلب این جوانان تا در فرنگ یا امریکا به سر مى برند به تبعیت از محیطها و اجتماعات آزاد یا نسبت هاى مختلف ، کما بیش خبرى از آزادى دارند و جنب و جوشى در اتحادیه هاى دانشجویى خود مى کنند و اغلب داغند و پرجوش و خروشند. و حرفى و فعالیتى و تظاهراتى و انتشاراتى . اما هم چو که برگشتند و دست شان در این جا به دم گاوى بند شد همه ى آن عوالم فراموش مى شود. بله شاید گذشتن سنین جوانى که شور و التهاب را به همراه دارد، خود یکى از علل این فراموشى باشد. ولى گمان نمى کنید که چون این جا حکومت ها آن حرف و سخن ها را نمى طلبند و جوازى براى چنان آزادى هایى نیست ، چنین بازگشتى رخ مى دهد؟ علت هر چه باشد به هر صورت ، من خود یک دوره تسبیح از این نوع جوانان سراغ دارم که پس از بازگشت هر کدام از گوشه اى فرا رفته اند و به هر چه از این خوان یغما به ایشان رسیده رضایت داده اند و انگار نه انگار که روزى شورى هم بوده است و آزادگى هایى . زن و زندگى و فرزندان هم که همیشه بهانه هاى حاضر و آماده اند. به خصوص که زن هم فرنگى باشد.
و نکته ى سوم ، خود همین قضیه است . همین که عده ى قابل توجهى از این نوع جوانان با زن فرنگى یا امریکایى برمى گردند و عده ى بسیار کمى هم از دختران که با مرد فرنگى و امریکایى برمى گردند. و گمان نمى کنید که این نیز خود مشکلى بر همه ى مشکلات افزوده است ؟ وقتى اساس خانواده ى ایرانى با زن و مرد هم خون و دم خور و آشنا در حال پاشیدن است ، البته که تکلیف این نوع خانواده هاى ناهم رنگ روشن است . کبوتر دو برجه یعنى همین جوانان با خانواده شان . محصولات انسانى دست اول غرب زدگى حل مشکلات داخلى این نوع خانواده ها خود به اندازه ى کافى ، امر قابل توجهى هست که این دسته از جوانان دیگر توانى و حوصله اى براى حل مشکلات خارجى یعنى اجتماعى نداشته باشند. این نوع جوانان از دو سه دسته بیرون نیستند:
الف ) آن هایى که از خانواده هاى فقیر برخاسته اند و به زحمت خود را به فرنگ رسانده اند و درسى خوانده اند. براى این دسته زن یا مرد فرنگى یا امریکایى داشتن ، وسیله ى بریدن با اصل و نسب است که دیگر محیط تنفس یک حضرت از فرنگ برگشته نیست و نردبانى است تا خود را از مدارج آن به طبقات برتر اجتماعى بالا بکشند. عواقب وخیم چنین نوع ازدواج هایى از روز روشن تر است .
ب ) آن هایى که به علت قیود و مقررات متحجر و کمرشکن ازدواج در ایران به زن یا مرد فرنگى رضایت داده اند. و حالا که با داشتن معلومات و دیپلم ها و دانستن زبان هاى فرنگى برگشته اند، مى بینند همه ى آن قیود شکسته و گویا بیهوده زن یا مرد فرنگى به سوغات آورده اند. عواقب چنین وضعى با مقایسه هایى که بعد براى شان پیش مى آید، نیز معلوم است .
ج ) آن هایى که (چه دختر و چه پسر) بکارت شان در فرنگ و امریکا برداشته مى شود و زن شناسى یا مردشناسى را با زن و مرد فرنگى شروع مى کنند و بعد که با زوج خارجى برمى گردند یا دیگر هیچ خدایى را بنده نیستند و هیچ آدمى را قابل نمى دانند و یا متوجه مى شوند که چه گهى خورده اند و از این قبیل ...
به هر یک از این صور یا دیگر صورت ها، وقتى یک جوان تحصیل کرده ى ایرانى با یک فرنگى یا امریکایى ازدواج مى کند، جوابى به این دو سه نکته داده :
یا به این دلیل با خارجى ازدواج کرده که محیط آن خارجى یا آن محیط خارجى او را پذیرفته (به علت کمبود مرد مثلا در آلمان بعد از جنگ . به همین مناسبت ، نسبت زن هاى آلمانى به ایرانى شوهر کرده بیش از همه ى زن هاى خارجى است ) و این پذیرفته شدن در یک محیط خارجى و به وسیله ى زن خارجى ، آیا در حقیقت مساوى با کنده شدن از محیط بومى نیست ؟ و آیا این خود موجب نوعى فقدان مزمن نیروى انسانى براى ما نخواهد شد؟ آن هم نیروى انسانى پرورده و فرهنگ دیده ؟ به هر صورت این فقدان در مورد دخترانى که شوهر خارجى مى کنند کم تر استثنا دارد.
یا به این دلیل که جوان ایرانى تحصیل کرده در فرنگ یا امریکا خواسته جبران کند درد حقارتى را که در مقایسه ى همه جانبه ى ایران با فرنگ و امریکا در خود سراغ دیده و در محیط خود و در آداب خود و الخ ... سربسته بگویم و بگذرم .
با این تفاصیل گمان نمى کنید که زوج یا زوجه ى فرنگى گرفتن خود یکى از حادترین صورت هاى بروز غرب زدگى باشد؟ و اگر چنین باشد به گمان من اکنون دیگر رسیده است وقت آن که براى تحصیلات عالى با یک نقشه ى مرتب و مناسب با احتیاجات فنى و علمى مملکت براى یک مدت مثلا بیست ساله ، شاگرد فقط به هند یا ژاپن بفرستیم و نه به هیچ جاى دیگر از فرنگ یا امریکا. و اگر فقط به این دو مملکت مى گویم به این دلیل است تا بدانیم که آخر آن ها با ماشین چگونه کنار آمدند و چگونه تکنولوژى را اخذ کردند (به خصوص ژاپن ) و چگونه با مشکلاتى که ما فعلا دچارش هستیم کنار آمدند؟ به گمان من فقط در صورتى که چنین طرحى عملى بشود یا طرح هایى از این قبیل ، ممکت است با ایجاد توازنى میان شرق زدگى (!) آسیادیدگان آتى و غرب زدگى از فرنگ برگشتگان فعلى ، به آینده ى فرهنگ امیدوار بود.
(1).jpg )
غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت دهم- اجتماعى به هم ریخته
اما جامعه اى که این رهبران اداره اش مى کنند - یعنى جامعه ى غرب زده ى ما - ببینیم چه مشخصاتى دارد؟ از نظر اقتصادى و اجتماعى دیدیم که اجتماع مان چگونه گرفتار سازمانى ناهم آهنگ و درهم ریخته است ، ملغمه اى از اقتصاد شبانى و جامعه ى روستایى و شهرنشینى تازه پا، با سلطه ى قدرت هاى بزرگ اقتصادى خارجى ، شبیه ((تراست یا کارتل )). همه را با هم داریم . موزه ى زنده ى تاءسیسات اجتماعى نو و کهنه هنوز دست کم در حدود یک میلیون و نیم نفر از اهالى مملکت ما کوچ نشینند. و این آمار رسمى است یعنى آمار حک و اصلاح شده باید از وزارت دفاع و اداره ى عشایر وابسته به دربار پرسید که ایلات از سه میلیون نفر هم چیزى بیش ترند که به زمین وابسته نیستند، اما عامل تخریب هر چه آبادى هستند که بر سر راه شان است به چوپانى مى گذرانند و نود و پنج درصدشان فقر و فلاکت و دربه درى مجسم اند که یک سال تمام در جست و جوى بدوى ترین نعمات دنیا یعنى ((آب )) سرگردانند. از ییلاق به قشلاق و بالعکس . اما سر نخ همه ى تحریک هاى سیاسى داخلى و خارجى در دست رؤ ساى آنها است که رسما محافظ سرحدات اند و شاه دوستند و در ازاى آن این همه باج مى گیرند. اما در واقع ناامنى را به دنبال خود مى کشند و خرابى و وحشت به جا مى گذارند. رؤ ساشان در مراسم تشریفاتى شرکت مى کنند و به هر مناسبتى تلگراف تبریک مى فرستند. اما تهدید مداومند براى هر که خیال آبادى را در قلمرو آنها در سر بپزد. خان ((باشت )) هنوز از کمپانى نفت ، سالى فلان قدر باج مى گیرد، خان حیات داوودى مدعى حکومت بود در واگذارى جزیره ى خارک به کنسرسیوم و حق هم داشت ، خان قشقایى در سوییس به تخت نشسته است و منتظر فرصت است تا برگردد و زمین و زمان را به هم بدوزد (که ما در نوروز 41 دیدیم که در فیروز آباد، کاخ و زندگى شان را حکومتى ها چه ویران کرده بودند) و اگر بختیارى ها ساکتند، به این علت است که خیلى هاشان از سر بند مشروطیت به بعد به مقرب الخاقانى رسیدند و سناتورى و ریاست سازمان امنیت والخ ...
براى شروع به هر کارى در این مملکت ، اول باید عشایر را اسکان داد و البته نه از راهى که تاکنون مى کرده ایم هرگز نه از راه زور و تخته قاپو. بلکه از راهى دقیق و منطقى و حساب کرده با تعیین آب و زمین قابل کشت براى هر سر و تهیه ى وسایل جدید کشاورزى براى هر دسته و قبیله ، به اعتبار خریدن احشام زاید آنها، و واداشتن خود افراد هر قبیله به شرکت در ساختمان خانه هاى آتى خود و تاءسیس مراکز بهدارى و فرهنگى و تعمیرات فنى براى هر ده تازه تاءسیس یافته ... به هر صورت تا تیرک چادرهاى ایلاتى به پى خانه هاى روستایى بدل نشود و مرد و زن ایلى با کشاورزى آشنایى پیدا نکنند و تا بچه هاى ایل زیر طاق مدارس به درس ننشینند، هر قدم اصلاحى در این مملکت یا دروغى است عوام فریب یا ادعایى است کودکانه . و آن وقت در چنین وضعى سیاست حکومت هاى ما درباره ى ایلات ، عبارت است از این که ایشان را به حال خود رها کنیم تا در فقر و بیمارى مزمن خود بپوسند و در مقابل خشک سالى ها مدام بلرزند تا دیگر رمقى در ایشان باقى نماند و در نتیجه اثرى از وجودشان ! نیز دیدیم که شصت هفتاد درصد اهالى غیور در روستاها به سر مى برند و در چنان روستاهایى که مختصرى از احوال شان پیش از این ، چه در این دفتر و چه در ((اورازان )) و ((تات نشین هاى بلوک زهرا)) گذشت . روستاهایى که روز به روز در حال تکیدن و لاغر شدنند تا شهرهاى تازه پا روز به روز در حال باد کردن و رشد کردن باشند. و گفتم درست به رشد یک غده ى سرطانى . گسترش شهرى را که از هر سوى بیابان مثل قارچ بدود، اما نه آب و برقش و نه کوچه و خیابانش و نه تلفن و فاضلابش از روى نقشه ى قبلى باشد، جز به یک رشد سرطانى به چه چیز مى توان تشبیه کرد؟ مردم را از آن دهات مى کَنیم و به این شهرها مى آوریم و این شهرها در حقیقت با آن دهات هیچ فرقى ندارند جز این که در شهر به ندرت کارى هست ، اگر شده کار موسمى و فصلى اما در ده هیچ نیست با این تحول دروغ آمیزى که در ده سال اخیر بازیش را در آورده اند و دارند به طبقه ى خرده مالک مى افزایند، کار بدتر از بد هم شده است . طبقه ى خرده مالک را اگر دویست سال قبل تقویت کرده بودیم حالا دست کم یک مشروطیت حسابى داشتیم . اما حالا دیگر سخن از ((کوئو پراتیف )) است . دیگر تقسیم املاک به صورت فعلى با هدف خرده مالک ساختن کهنه شده است . تقسیم املاک به این صورت بزرگترین مانع را پیش پاى کشاورزى مکانیزه مى گذارد. نه ماشین تحمل مالکیت خرده پا را دارد و نه مالک خرده پا قادر به تهیه ى ابزار ماشینى کشاورزى جدید است . با روحیه ى انفرادى و تک روى خاصى که در ما هست ، هرگز نمى توان باور کرد که اکثریت روستاییان به ابتکار خود دور هم جمع بشوند و سرمایه بگذارند و ماشین را وارد ده کنند... در این مورد من حرف را کوتاه مى کنم و به دوستم حسین ملک مى سپارم که در شماره هاى مختلف مجله ى ((علم و زندگى )) طرح بسیار دقیقى براى امر کشاورزى ریخته است و در موقع خود در دسترس افکار عمومى گذارده .
به هر صورت تا شر سربازى از سر دهات کنده نشود، و تا وسوسه ى شهر در کار است و تا وحشت از گذر ایل باقى است ، روستا آباد نخواهد شد و تا جاده به ده نرسد و برق خانه هاى روستا را روشن نکند و هرسى چهل روستا یک مرکز تعمیرات ماشین هاى کشاورزى نداشته باشد، کشاورزى ماشینى نخواهد شد و تا سخن از خرده مالک است و تا در جوار هر مدرسه ى ده یک کلاس آموزش مکانیک دایر نشده است ، ماشین با روستایى غریبه است و اگر پایش به روستا باز شود جز عامل تخریب و تحریک و آشوب چیزى نخواهد بود.
و اما شهرها - این عضوهاى سرطانى - که به بى قوارگى و بى اصالتى روز به روز در حال رویش و گسترشند. روز به روز خوراک بیش ترى از مصنوعات غربى را مى طلبند و روز به روز در انحطاط و بى ریشگى و زشتى یک دست تر مى شوند. هر کدام چهار خیابانى یا مجسمه اى طبق بخش نامه ! در وسط میدان ، طاق بازارها خراب ، محل ها دور از هم ، بى آب و برق و تلفن ، بى خدمات اجتماعى ، خالى از مراکز اجتماعات و کتاب خانه ، مسجدها مخروبه و حسینیه ها کوفته و ریخته و تکیه ها بى معنى شده ، و نه حزبى در کار و نه باشگاهى و نه گردشگاهى و دست بالا با یکى دو تا سینما که هر کدام چیزى جز وسیله اى براى تحریک اسافل اعضا نیستند و در آن ها فقط وقت مى توان کشت یا تفنن بى ربط کرد سینماهاى ما نه آموزشى مى دهند و نه کمکى به تحول فکرى اهالى مى کند و به جراءت مى توان گفت که در این سوى عالم هر سینما فقط قلکى است تا هر یک از اهالى شهر هفته اى دو تومان یا سه تومان در آن بریزند تا سهام داران اصلى ((مترو گلدین مایر)) میلیونر بشوند. سازنده ى فکر اهالى شهرهاى ما یا این سینماها هستند یا رادیوى حکومتى است و یا رنگین نامه ها و این ها همه در راهى گام مى زنند که به ((کنفورمیسم )) مى انجامد. یعنى همه را سر و ته یک کرباس کردن خانه ها همه مثل هم ، لباس ها همه یک جور و چمدان ها و قاب و قدح هاى پلاستیک و سر و پزها و بدتر از همه طرز تفکرها و این است بزرگترین خطر شهرنشینى تازه پاى ما.
اگر ((کنفورمیسم )) در فکر و در زندگى ، در شرایط یک جامعه ى مترقى 2 که ماشین را مى سازد، تا آن حد خطرناک است که آدمى را به خدمت ماشین مى گمارد، براى ما که تنها مصرف کننده ى ماشینیم دو چندان خطر دارد، ما را به قوه ى دو، برده ى ماشین مى کند. یک غربى خدمتکار ماشین ، دست کم از دموکراسى هم خبرى دارد. چرا که حزب دنباله ى ماشین است ؛ ولى ما که حزب نداریم از اجتماعات مذهبى مان هم که مدارس روز به روز مى کاهند و بعد هم گرفتار حکومتى از نوع عهد دقیانوسیم . پس اگر قرار باشد به خدمتکارى ماشین هم در آییم و همه سر و ته یک کرباس بشویم که دیگر واویلا! دیگر نه اصلى مى ماند و نه فرعى در چنین مملکتى دستگاه هاى بزرگ سازنده ى افکار نباید در اختیار کمپانى ها باشد (مثل تلویزیون ، این جا که آمریکا نیست !) و نیز نه در اختیار حرف دولت ها (مثل رادیو، این جا که از ممالک پشت پرده ى آهنین نیست !) در یک مملکت در حال رشد مثل ما چنین دستگاه هایى باید به نفع جامعه و در اختیار جامعه باشد و به وسیله ى شوراهاى انتخابى نویسندگان و روشنفکران و بى هیچ غرض مادى یا تبلیغاتى خصوصى اداره بشود.
بعد، مدتى است رسم بر این شده که همه از خطر مالکیت هاى بزرگ اراضى دم مى زنند. از خطر مالکیت هاى بزرگ غیر منقول . غافل از اینکه مالکیت بزرگ اراضى ، دیگر این روزها صرف نمى کند که از شخص اول مملکت تا دیگران همه در فکر تقسیم املاکند و این کار را به غلط، کلید حل همه ى مشکلات جا زده اند، آن چه این روزها خطرناک است مالکیت هاى بزرگ منقول است ، پول است ، سهام است ، اعتبارات بانکى است و سرمایه اى که در بانک هاى خارج به ودیعه گذاشته مى شود و قدرت هاى فردى که در کار صنایع دست پیدا مى کنند. قدرت سهام داران بزرگ و تراست هاى وطنى . به خصوص آنها که اگر بتوان گفت صنایع فرهنگى را اداره مى کنند. در فکر خطر اینها باید بود و طرحى ریخت براى ملى کردن شان یا ((سوسیالیزه )) کردن شان .
اما از نظر سیاسى ، ما زیر لواى یک حکومت خودکامه و در عین حال بى بند و بار به سر مى بریم . با همه ى ظواهر نیم بندى که از آزادى در آن هست به عنوان زینت المجالسى . خودکامه از این نظر که هیچ مفرى در مقابلش نیست و هیچ امیدى و هیچ آزادى و حقى . و بى بندوبار از این نظر که با این همه مى توان نفسکى کشید و بى سر و صدا فریادى در چاه زد، چنین که مى بینید چون هر مرد عادى توى کوچه گر چه به لباس خادم مسلح حکومت هم در آمده باشد یا سانسورچى شده باشد، در عمق دلش هنوز همان آدم بى اعتنا و خالى از تعصب و ((این نیز بگذرد))ى است ، و هنوز به جبر ماشین خشک و متحجر و پیچ و مهره ى تنها در دست تشکیلات نشده است و واى به روزى که این آخرین رجحان عقب ماندگى و بدویت را نیز از دست بدهیم !
به هر صورت در این ولایت قشون بر تمام قضایا مسلط است و تعیین کننده ى آخر همه ى اوضاع است و استفاده برنده ى اول از تمام مزایاى مملکت ، رسما و در ظاهر 30 درصد بودجه و باطنا چیزى در حدود 54 درصد از کل بودجه ى مملکت ، صرف نگه دارى قواى انتظامى مى شود علاوه بر همه ى کمک هاى بى عوض خارجى که پیش روى فلاکت عمومى فقط قواى نظامى را مى پرورد. بگذریم که قانون گزارى مملکت سال ها پیش از آن که به فترت فعلى دچار شود، دچار فترت بوده است و قواى قضایى و اجرایى سخت در کار یک دیگر دخالت مى کنند و تشکیلات ادارى هنوز به رخوت دوره ى چاپارهاى قاطرسوار مى گردد. این ها همه عوارض است ، علت اصلى همان است که این تن ضعیف ، تحمل چنین سر بزرگ و پر مدعا و بیمار گونه اى را ندارد، وقتى مى پرسیم این همه قشون براى چه ؟
مى گویند براى دفاع از مرزها و تاءمین امنیت و وحدت قومى اما باطنا مرزها را که دیدیم چگونه در مقابل کمپانى ها سخت نفوذپذیرند و وحدت قومى را نیز که دیدیم چگونه از درون پاشیده و اصلا کدام حمله تا دفاعى در مقابلش لازم باشد؟
از این همه عساکر و این همه سلاح نه در شهریور 1320 کارى بر آمد و نه در 28 مرداد. تا بن دندان مسلح نگه داشتن صد و پنجاه هزار نفر (البته این عدد رسمى است .) از زبده ترین جوانان مملکت و آنها را خوراندن و پروردن تا به اعتبار آنها دوامى و اعتبارى به حکومت شخصى دادن . این است معنى تمام و کمال سراپاى تشکیلات نظامى حکومت ما. غافل از این که در این گرم بازار تحول و پشته پشته کار ساختمانى که در پیش است ، هرگز صلاح نیست هر سال این همه بازوى کارى را به عنوان خدمت در قشون به کارهایى واداشت که به سرمایه گذارى ملى ، کوچک ترین مددى نمى دهد. در روزگارى که ما داریم ، نباید به عنوان سربازگیرى دهات را این چنین از نیروى زنده ى کار خالى کرد که بیایند و در سربازخانه ها به آموختن فن حرب با دشمن نامعلوم آینده بپردازند.
نمى توان دست روى دست گذاشت و سالى دست کم سى صد هزار بازوى ورزیده را به کشیدن سلاح ها و تمرین اعمالى واداشت که از محاصره ى هرات به بعد در هیچ واقعه اى به هیچ درد ما نخورده است . آن هم در زمانه اى که دفاع دسته جمعى ، سرلوحه ى برنامه ى حتى دولت هاى صنعتى و مترقى است .
در روزگارى که سرنوشت حکومت ها و مرزهاى جهان را بر سر میز مذاکرات تعیین مى کنند، نه در میدانهاى جنگ ، در چنین روزگارى دیگر از برد جدید توپ هاى اهدایى سخن گفتن مسخره است و با تانک در توپ خانه رژه رفتن و دسته هاى چترباز و کماندو پروردن نیز فقط به درد قلع و قمع تظاهرات جوانان دانشگاه مى خورد یا خواباندن سر و صداى طلاب مدرسه ى فیضیه . و براى خواباندن چنین بلواهاى کوچکى ، هرگز به این همه سلاح و مرد احتیاجى نیست . فارغ از حب و بغض ، توجه کنیم به ژاپن یا آلمان که فقط به ازاى خلع سلاح اجبارى پس از جنگ دوم ، قدرت این را یافتند که اقتصاد از بن ویران شده ى خود را از نو بسازند و چنان هم بسازند که پس از اندکى مانده به بیست سال زنگ خطر رقابت اقتصادى شان با دول فاتح اکنون بر سر تمام بازارهاى جهان به صدا درآمده است . اگر هر یک از این دو دولت مى خواست همچو دوره هاى پیش از جنگ ، قسمت اعظم قدرت انسانى و اقتصادى خود را در راه تسلیحات به هرز بدهد، آیا امروز به چنین تجدید سازمان و تجدید بنایى در اقتصاد و سیاست خود موفق شده بود؟ در چنین روزگارى که آخرین دواى درد الجزایر پس از هشت سال جنگ و خونریزى ، واگذار کردن نفت صحرا و گرفتن استقلال بوده ، دیگر سرباز و سلاح به چه درد مى خورد؟ جز برادر کشى ؟ فرانسه با آن عظمت و با آن همه چترباز و کماندو، آخر نتوانست ده میلیون الجزایرى را سرکوبى کند و آن وقت ما با صد و پنجاه هزار سرباز با که طرف خواهیم شد؟ صلاح ما در این است که از قواى تاءمینى تنها به پلیس و ژاندارمرى اکتفا کنیم ، و اگر هم نمى توان فعلا به چنین طرح جسورانه اى تن در داد، حتما و مؤ کدا باید همه ى سربازخانه ها را بدل کرد به مراکز آموزش فنون و حرفه هایى که روستا را آباد خواهد کرد. براى آشنا کردن سربازان امروز - که روستاییان آینده اند - به آنچه از فن و تکنیک و تعلیمات عمومى و خصوصى در هر محل لازم است .
نکته ى دیگرى که در قلمرو امور سیاسى به چشم مى خورد، تظاهرى است که به دموکراسى غربى مى کنیم ، یعنى دموکراسى نمایى مى کنیم . از خود دموکراسى غربى و شرایط و موجباتش خبرى نیست ، آزادى گفتار، آزادى ابراز عقیده ، آزادى استفاده از وسایل تبلیغاتى که انحصارا دولتى است ، آزادى انتشار آراى مخالف با سلطه ى حکومت وقت ، هیچ کدام نیست ، ولى حکومت هاى ما دموکراسى نمایى را مى کنند. و فقط براى بستن دهان این یا آن حریف سیاسى خارجى که باید وام بدهد. دیدیم که دموکراسى غربى متکى به احزاب است و احزاب تابع اقتصاد پیش افتاده اند، وگرنه بدل مى شوند به دسته بندى هاى حزب ، مانند ما اگر هم فرمایشى نباشد و چند روزه ، یا اگر براى رسیدن به آب و علف درست نشده باشند، حتما از صورت یک فرقه بیرون نیستند. فرقه اى که چون دست گشاده اى در عمل و در مبارزه ى سیاسى ندارد (کلوپ نیست ، روزنامه ى آزاد نیست ، اجازه ى اجتماعات حزبى و خیابانى نیست ) به خفیه بازى قناعت کرده است و به شهیدنمایى . و این فرقه ها چه رنگ مذهبى داشته باشند چه رنگ سیاسى ، جز هسته ى مقاومتى نیستند که شاید روزى به کار آید. چون با مردم بریده اند و دستشان در آتش نیست ، راه هاى ارتباطشان با مردم بسته است و ناله شان سرد است و حداکثر کارى که از این فرقه ها برمى آید، آن است که مبناى حرکتى احتمالى باشند براى فلان سیاست خارجى که لازم دارد به کار خود زمینه ى محلى و ملى بدهد. اغلب کودتاها و رفت و آمد تند حکومت ها، در این گوشه ى شرق به نام همین فرقه هاست ، اگر به دست آن دسته بندى ها نباشد. اما در حقیقت به کام فلان سیاست خارجى است . به هر صورت آن چه مسلم است این که در چنین اوضاعى ما نمى توانیم اداى دموکراسى غربى را درآوریم . نه مجاز به این تقلیدیم و نه در صلاح مان است . تظاهر تنها به دموکراسى غربى ، خود یکى دیگر از نشانه هاى غربزدگى است . اگر یک وقتى بود که مالک ها از دهات با کامیون و به اجبار، راءى دهندگان را پاى صندوق مى بردند، در 6 بهمن و انتخابات بعد از آن دیدیم که صندوق راءى شهرها را صاف دم در وزارتخانه ها و ادارات گذاشتند و بخشنامه کردند که حقوق ماه بعد با ارائه ى تعرفه ى انتخابات داده مى شود! درست حکایت ((تو بار گران را به نزد خر آر.)) شده بود و به این طریق چه دعوى ها درباره ى آزادى انتخابات و کثرت جماعت راءى دهندگان !
فقط وقتى مى توان در این مملکت دم از دموکراسى زد، یعنى تنها وقتى راءى و اراده ى مردم ظاهر مى تواند بشود که :
الف ) از قدرتهاى بزرگ محلى و مالکان اراضى و بقایاى خان خانى سلب اختیار و نفوذ شده باشد که مزاحم اعمال راءى آزاد مردمند.
ب ) وسایل انتشاراتى و تبلیغاتى نه در انحصار حکومتهاى وقت ، بلکه نیز در اختیار مخالفان حکومتهاى وقت گذاشته شده باشد.
ج ) احزاب به صورت واقعى و نه در لباس دسته بندى هاى حقیر سیاسى قدرت عمل پیدا کرده باشد و قلمرو وسیع یافته باشند.
د) از دخالت قواى تاءمینى و (سازمان امنیت ) در کارهاى کشورى به شدت جلوگیرى شده باشد.
یک وقتى بود که فریاد وانفساى همه از نبودن آزادى بلند بود، چون آخرین نفرى که راءى مردم را در دست داشت - صرف نظر از کدخدا و ژاندارم و حاکم و مالک و بخشدار - کسى بود که اجرت مدت بى کار شدن راءى دهنده را مى داد تا او را نصف روزه پاى صندوق ببرد و برگرداند، اما حالا که صندوقها را یک جا سازمان امنیت پر مى کند و فهرست نمایندگان را نیز هم او مى دهد، چه باید گفت ؟ حالا دیگر حتى فریاد زدن هم فایده ندارد، هر چه روشنفکران مملکت شکست خوردند، سازمان امنیت فاتح شد و هر چه آنها رشتند سر نخى شد به دست این مؤ سسه ى تازه درآمده ، که با ارعاب و تهدید و تطمیع و حبس و تبعید ترتیب کار را جورى بدهد که آب از آب تکان نخورد و درست سر موعد دو مجلس باز بشود، عین دو دسته ى گل . و آخر چرا چنین شده است ؟
چون مردم از مفهوم دموکراسى خبرى نداشته اند - و اگر هم داشته اند از این همه مدعى آزادى خواهى خیرى ندیده اند که چنین ساکت و آرام اکنون اختیار سرنوشت خود را به دست جانشینان روشنفکرى داده اند - به هر ترتیب تا مفهوم دموکراسى با یک تعلیم و تربیت مداوم در عمق اجتماع نفوذ نکند و تا مردم به روش حزبى ، به معناى صحیح و دقیقش ، آشنا نشوند، سخن از دموکراسى در این مملکت گفتن ، لایق ریش مجلسى از رجال است که خرشان از پل گذشته است و براى توجیه مقامات خود محتاج به آراى ملى اند.
(1).jpg )
غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت نهم- خرى در پوست شیر، یا شیر علم ؟
آدم غرب زده اى که عضوى از اعضاى دستگاه رهبرى مملکت است پا در هوا است . ذره ى گردى است معلق در فضا یا درست هم چون خاشاکى بر روى آب . با عمق اجتماع و فرهنگ و سنت رابطه ها را بریده است . رابطه ى قدمت و تجدد نیست . خط فاصلى میان کهنه و نو نیست . چیزى است بى رابطه با گذشته و بى هیچ درکى از آینده . نقطه اى در یک خط نیست . بلکه یک نقطه ى فرضى است بر روى صفحه اى یا حتى در فضا. عین همان ذره ى معلق . لابد مى پرسید پس چگونه به رهبرى قوم رسیده است ؟ مى گویم به جبر ماشین و به تقدیر سیاستى که چاره اى جز متابعت از سیاست هاى بزرگ ندارد. در این سوى عالم و به خصوص در ممالک نفت خیز، رسم بر این است که هر چه سبک تر است روى آب مى آید. موج حوادث در این نوع مخازن نفتى فقط خس و خاشاک را روى آب مى آورد. آن قدر قدرت ندارد که کف دریا را لمس کند و گوهر را به کنارى بیندازد و ما در این غرب زدگى و دردهاى ناشى از آن همین سرنشینان بى وزن و وزنه ى موج حوادث سر و کار داریم . بر مرد عادى کوچه که حرجى نیست و حرفش شنیده نیست و گناهى بر او ننوشته اند. او را به هر طریق که بگردانى مى گردد. یعنى به هر طریق که تربیت کنى شکل مى گیرد و اصلا اگر راستش را بخواهید چون این مرد کوچه در سرنوشت خود مؤ ثر نیست یعنى براى تعیین سرنوشت او سخنى از او نمى پرسیم و مشورتى با او نمى کنیم و به جایش همه از مستشاران و مشاوران خارجى مى پرسیم ؛ کار چنین خراب است و چنین گرفتار رهبران غرب زده ایم که گاهى درس هم خوانده اند، فرنگ و امریکا هم بوده اند و کاش سر و کارمان در دستگاه رهبرى مملکت ، تنها با همین فرنگ رفته ها و درس خوانده ها بود. در حالى که چنین هم نیست و این طور که من مى بینم و سربسته مى گویم به اقتضاى همان چه گذشت در ولایات این سوى عالم ، رسم بر این شده است که از هر صنف و دسته اى لومپن (Lumpen)ها به روى کارند. یعنى وازده ها. بى کاره ها. بى اراده ها. بى اعتبارترین بازرگانان گردانندگان بازار و اتاق تجارتند، بى کاره ترین فرهنگیان مدیران فرهنگند، ورشکسته ترین صراف ها بانک دارند، بى بخارترین یا بخو بریده ترین افراد نمایندگان مجلس اند، راه نیافته ترین کسان رهبران قوم اند. گفتم که شما خود هر که را استثنا است کنار بگذارید. حکم کلى در این دیار بر پر و بال دادن به بى ریشه ها است ، به بى شخصیت ها اگر نگویم به رذل ها و رذالت ها. آن که حق دارد و حق مى گوید و درست مى بیند و راست مى رود، در این دستگاه جا نمى گیرد به حکم تبعیت از غرب کسى باید در این جا به رهبرى قوم برسد که سهل العنان است ، که اصیل نیست ، اصولى نیست ، ریشه ندارد، پا در زمین این آب و خاک ندارد. به همین مناسبت است که رهبر غرب زده ى ما بر سر موج مى رود و زیر پایش سفت نیست و به همین علت وضعش هیچ روشن نیست . در مقابل هیچ مساءله اى و هیچ مشکلى نمى تواند وضع بگیرد. گیج است . هر دم در جایى است . از خود اراده ندارد. مطیع همان موج حادثه است . با هیچ چیز در نمى افتد. از بغل بزرگ ترین صخره ها به تملق و نرمى مى گذرد. به همین مناسبت هیچ بحرانى و حادثه اى خطرى به حال او ندارد. این دولت رفت ، دولت بعدى در این کمیسیون نشد در آن سمینار در این روزنامه نشد در تلویزیون در این اداره نشد، در آن وزارت خانه . کار سفارت نگرفت . وزارت این است که هزارى هم که وضع برگردد و ظاهرا حکومت ها بروند و بیایند، باز همان رهبر غرب زده را مى بینى که مثل کوه احد بر جاى خود نشسته . این رهبر غرب زده آب زیر کاه هم هست چون به هر صورت مى داند که کجاى عالم به سر مى برد. مى داند که نفس نمى توان کشید. مى داند که باد هر دم از سویى است و بى آن که قطب نما داشته باشد، مى داند که جذبه ى قدرت به کدام سمت است . این است که همه جا هست ، در حزب ، در اجتماع ، در روزنامه ، در حکومت ، در کمیسیون فرهنگى ، در مجلس ، در اتحادیه ى مقاطعه کاران و براى این که همه جا باشد، ناچار با همه باید باشد، و براى این که با همه باشد ناچار باید مردم دار و مؤ دب باشد. کله خرى نکند. سر به زیر و پا به راه باشد آرام باشد ضد ((پرخاشگرى )) هم مقاله بنویسد از فلسفه هم بى اطلاع نباشد و از آزادى هم سخن بگوید و به همین علت ها هم شده یا براى خود نمایى هم که شده گاهى به دلش برات مى شود که شخصیتى نشان بدهد و کارى بکند اما چون همراه با موج حادثه است ، تا مى آید بجنبد کار از کار گذشته است و او درمانده و تازه همین خود درسى مى شود براى او که بار دیگر کوچک ترین عرض وجودى هم نکند.
آدم غرب زده هرهرى مذهب است به هیچ چیز اعتقاد ندارد اما به هیچ چیز هم بى اعتقاد نیست یک آدم التقاطى است نان به نرخ روز خور است همه چیز برایش على السویه است خودش باشد و خرش از پل بگذرد، دیگر بود و نبود پل هیچ است . نه ایمانى دارد، نه مسلکى ، نه مرامى ، نه اعتقادى ، نه به خدا یا به بشریت نه در بند تحول اجتماع است و نه در بند مذهب و لامذهبى . حتى لامذهب هم نیست . هرهرى است . گاهى به مسجد هم مى رود. همان طور که به کلوپ مى رود یا به سینما. اما همه جا فقط تماشاچى است . درست مثل اینکه به تماشاى بازى فوتبال رفته همیشه کنار گود است . هیچ وقت از خودش مایه نمى گذارد حتى به اندازه ى نم اشکى در مرگ دوستى یا توجهى در زیارتگاهى یا تفکرى در ساعات تنهایى . و اصلا به تنهایى عادت ندارد. از تنها ماندن مى گریزد و اصلا چون از خودش وحشت دارد، همیشه در همه جا هست . البته راءى هم مى دهد. اگر راءیى باشد و به خصوص اگر راءى دادن مد باشد اما به کسى که امید جلب منفعت بیشترى به او مى رود. هیچ وقت از او فریادى یا اعتراضى یا امّایى یا چون و چرایى نمى شنوى سنگین و رنگین و با طماءنینه اى در کلام همه چیز را توجیه مى کند و خودش را خوشبین جا مى زند.
آدم غرب زده راحت طلب است . دم را غنیمت مى داند و نه البته به تعبیر فلاسفه ماشینش که مرتب بود و سر و پزش ، دیگر هیچ غمى ندارد. اگر در عهد بوق ((غم فرزند و نان و جامه و قوت )) سعدى را باز مى داشت از سیر در ملکوت ، او که سرش به آخور خودش گرم است جز به خودش به کسى نمى رسد. دردسر براى خودش نمى تراشد. و به راحتى شانه هایش را بالا مى اندازد. و چون کار خودش حساب کرده است و چون هر قدمى را از روى حسابى برمى دارد و هر کارى را نتیجه ى معادله اى مى داند، کارى به کار دیگران ندارد، چه رسد که در غمشان باشد.
آدم غرب زده معمولا تخصص ندارد. همه کاره و هیچ کاره است . اما چون به هر صورت درسى خوانده و کتابى دیده و شاید مکتبى ، بلد است که در هر جمعى حرفهاى دهن پرکن بزند و خودش را جا کند. شاید هم روزگارى تخصصى داشته ، اما بعد که دیده است در این ولایت تنها با یک تخصص نمى توان خر کریم را نعل کرد، ناچار به کارهاى دیگر هم دست زده است عین پیر زن هاى خانواده که بر اثر گذشت عمر و تجربه ى سالیان از هر چیزى مختصرى مى دانند و البته خاله زنکى اش را، آدم غرب زده هم از هر چیزى مختصر اطلاعى دارد منتها غرب زده اش را. باب روزش را. که به درد تله ویزیون هم بخورد. به درد کمسیون فرهنگى و سمینار هم بخورد به درد روزنامه ى پر تیراژ هم بخورد به درد سخنرانى در کلوپ هم بخورد.
آدم غرب زده شخصیت ندارد. چیزى است بى اصالت . خودش و خانه اش و حرف هایش ، بوى هیچ چیزى را نمى دهد. بیش تر نماینده ى همه چیز و همه کس است . نه اینکه ((کوسمو پولیتن )) باشد، یعنى دنیاى وطنى . ابدا. او هیچ جایى است . نه این که همه جایى باشد. ملغمه اى است از انفراد بى شخصیت و شخصیت خالى از خصیصه . چون تاءمین ندارد، تقیه مى کند و در عین حال که خوش تعارف است و خوش برخورد است ، به مخاطب خود اطمینان ندارد. و چون سوء ظن بر روزگار ما مسلط است ، هیچ وقت دلش را باز نمى کند. تنها مشخصه ى او که شاید دستگیر باشد و به چشم بیاید، ترس است و اگر در غرب شخصیت افراد فداى تخصص شده است ؛این جا آدم غرب زده نه شخصیت دارد نه تخصص ،فقط ترس دارد ترس از فردا. ترس از معزولى . ترس از بى نام و نشانى . ترس از کشف خالى بودن انبانى که به عنوان مغز روى سرش سنگینى مى کند.
آدم غرب زده قرتى است . زن صفت (افمینه ) است . به خودش خیلى مى رسد به سر و پزش خیلى ور مى رود. حتى گاهى زیر ابرو بر مى دارد به کفش و لباس و خانه اش خیلى اهمیت مى دهد همیشه انگار از لاى زرورق باز شده است یا از فلان ((مزون )) فرنگى آمده . ماشینش هر سال به سیستم جدید در مى آید و خانه اش که روزگارى ایوان داشت و زیرزمین داشت و حوض خانه و سرپوشیده و هشتى ، حالا هر روزى شبیه به یک چیز است . یک روز شبیه ویلاهاى کنار دریا است با پنجره هاى بزرگ و سرتاسرى و پر از چراغ هاى ((فلورسنت )). یک روز شکل کاباره ها است . زرق و برق دارد و پر از ((تابوره )) روز دیگر هر دیوارى یک رنگ است و تپه تپه مثلث هاى از همه رنگ ، همه ى سطوح را پوشانده . یک گوشه رادیو گرام ((هاى فیدلیتى )) گوشه ى دیگر تلویزیون ، گوشه ى دیگر پیانو براى دختر خانم ، گوشه ى دیگر بلندگوهاى ((استره ئوفونیک )) و آشپزخانه و دیگر سوراخ سمبه ها هم که پر است از فرگاز و رخت شوى برقى و از این خرت و خورت ها به این طریق آدم غرب زده وفادارترین مصرف کننده ى مصنوعات غربى است اگر یک روز صبح برخیزد و بداند که هر چه سلمانى و خیاطى و واکسى و تعمیرگاه است ، بسته شده دق مى کند و رو به قبله دراز مى کشد. گر چه نمى داند قبله کدام سمت است . وجود این همه مشاغل و آن همه مصنوعات فرنگى که برشمردم براى او از وجود هر مدرسه و مسجد و بیمارستان و کارخانه اى ضرورى تر است . به خاطر اوست که چنین معمارى بى اصل و نسبى داریم . و چنین شهرسازى قلابى اى . به خاطر اوست که خیابان هاى شهرها و چهارراه هایش با نور وقیح فلورسنت و نئون به صورت آرایشگاه ها در آمده است . به خاطر اوست که کتاب طباخى راه شکم به اسم ((راه دل )) از چاپ در مى آید، پر از شرح و تفصیل همه ى خوراک هاى پرخامه و پرگوشت که در چنین هواى خشک و گرمى اصلا نمى توان لب زد. غذاهایى که فقط مجوزى است براى مصرف کردن کوره هاى گاز سوز فرنگ ساز... و به خاطر اوست که طاق بازارها را خراب مى کنند. به خاطر اوست که تکیه ى دولت ویران مى شود. به خاطر اوست که مجلس سنا به آن هیولایى ساخته مى شود و هم از این دست است اگر نظامى ها آن قدر زرق و برق دارند و روى سینه شان و دوش شان و به واکسیل بندهاشان به اندازه ى یک دکان خرازى جنس آویخته است .
آدم غرب زده چشم به دست و دهان غرب است کارى ندارد که در دنیاى کوچک خودمانى ، در این گوشه از شرق چه مى گذرد اگر دست بر قضا اهل سیاست باشد از کوچک ترین تمایلات راست و چپ حزب کارگر انگلیس دارد و سناتورهاى امریکایى را بهتر از وزراى حکومت مملکت خودش مى شناسد. و اسم و رسم مفسر ((تایم )) و ((نیوز کرونیکل )) را از اسم و رسم پسر عمه ى دور افتاده ى خراسانى اش بهتر مى داند و از بشیر نذیر راستگوترشان مى پندارد و چرا؟ چون این همه در کار مملکت او موثرترند از هر سیاست مدار یا مفسر یا نماینده ى داخلى و اگر اهل ادب و سخن باشد، فقط علاقه مند است که بداند برنده ى امسال نوبل که بود یا ((گونکور)) و ((پولیتزر)) به که تعلق گرفت و اگر اهل تحقیق است دست روى دست مى گذارد و این همه مسایل قابل تحقیق را در مملکت ندیده مى گیرد و فقط در پى این است که فلان مستشرق درباره ى مسایل قابل تحقیق او چه گفت و چه نوشت . اما اگر از عوام الناس است و اهل مجلات هفتگى و رنگین نامه ها که دیده ایم ، چند مرد حلاج است .
به هر صورت اگر یک وقتى بود که با یک آیه ى قرآن با یک خبرمنقول به عربى ، همه ى دهان ها بسته مى شد و هر مخالفى سرجایش مى نشست ، حالا در هر باب نقل یک جمله از فلان فرنگى همه ى دهان ها را مى بندد و در این زمینه کار به چنان افتضاحى کشیده است که پیش گویى فال بینان و ستاره شناسان غربى یک مرتبه همه ى دنیا را به جنب و جوش در مى آورد و به وحشت مى اندازد حالا دیگر وحى منزل از کتاب هاى آسمانى به کتاب هاى رنگى نقل مکان کرده است یا به دهان مخبر رویتر و یونایتدپرس والخ ... این کمپانى هاى بزرگ سازندگان اخبار جعلى و غیر جعلى ! درست است که آشنایى با روش علمى و اسلوب ماشین سازى و تکنیک و اساس فلسفه ى غرب را فقط در کتاب هاى فرنگى و غربى مى توان جست ، اما یک غرب زده که کارى به اساس فلسفه ى غرب ندارد، وقتى هم که بخواهد از حال شرق خبرى بگیرد متوسل به مراجع غربى مى شود و از این جاست که در ممالک غرب زده مبحث شرق شناسى (که به احتمال قریب به یقین انگلى است بر ریشه ى استعمار روییده ) مسلط بر عقول و آرا است و یک غرب زده به جاى این که فقط در جست و جوى اصول تمدن غربى به اسناد و مراجع غرب رجوع کند، فقط در جست و جوى آن چه غیر غربى است ، چنین مى کند. مثلا در باب فلسفه ى اسلام یا درباره ى آداب جوکى گرى هندوها، یا درباره ى چگونگى انتشار خرافات در اندونزى ، یا درباره ى روحیه ى ملى در میان اعراب ... و در هر موضوع شرقى دیگر، فقط نوشته ى غربى را ماءخذ و ملاک مى داند. این جورى است که آدم غرب زده حتى خودش را از زبان شرق شناسان مى شناسد! خودش - به دست خودش - خودش را شییى فرض کرده و زیر میکروسکپ شرق شناس نهاده و به آن چه او مى بیند، تکیه مى کند نه به آن چه خودش هست و احساس مى کند و مى بیند و تجربه مى کند و این دیگر زشت ترین تظاهرات غرب زدگى است . خودت را هیچ بدانى و هیچ بینگارى و اعتماد به نفس و به گوش و به دید خود را از دست بدهى و اختیار همه ى حواس خودت را بدهى به دست هر قلم به دست درمانده اى که به عنوان شرق شناس کلامى گفته یا نوشته ! و اصلا من نمى دانم این شرق شناسى از کى تا به حال ((علم )) شده است ؟ اگر بگوییم فلان غربى در مسایل شرقى زبان شناس است یا لهجه شناس یا موسیقى شناس ، حرفى . یا اگر بگوییم مردم شناس است و جامعه شناس است باز هم تا حدودى ، حرفى . ولى شرق شناس به طور اعم یعنى چه ؟یعنى عالم به کل خفیات در عالم شرق ؟ مگر در عصر ارسطو به سر مى بریم ؟این را مى گویم انگلى روییده بر ریشه ى استعمار. و خوش مزه این است که این شرق شناسى وابسته به ((یونسکو)) تشکیلاتى هم دارد و کنگره اى دو سال یا چهار سال یک بار و اعضایى و بیا و برویى و چه داستان ها...
بدبختى این جا است که رجال معاصر ما، به خصوص آنها که در سیاست و ادب ، هر دو دست دارند (و دست بر قضا این هم خود یکى از مشخصات سیاست و سیاست مدارى در ممالک غرب زده است که سیاست مداران اغلب از ادبا هستند از ادبایى ریش و سبیل دار. و به همین مناسبت عکس قضیه هم درست در آمده ، یعنى هر سیاست مدار پیشوایى باید کتاب هم بنویسد.) اغلب نم کردگان همین مستشرق هاى غربى اند. چون روزگارى شاگرد مکتب یا محضر آن استاد بوده اند. مستشرقى که چون در ولایت غربى خودش هیچ تخصصى نداشته و از هر فن و حرفه و تکنیک و ذوقى بى بهره بوده و به این مناسبت با آموختن یک زبان شرقى به خدمت مخفى یا علنى وزارت خارجه ى مملکت خود در آمده و بعد به دنبال ماشین ساخت فرنگ یا به عنوان پیش قراول آن و همراه متخصصان فنى به این سوى عالم صادر شده تا ضمن فروش مصنوعات فرنگى ، شعرى هم دلى دلى بشود و دل این خریدار وفادار خوش بشود که ((بله دیدى ؟ شنیدى ؟ فلانى چه فارسى خوب حرف مى زد!)) این جورى است که مستشرق ها داریم با کتاب ها و تتبعات و حفریات و شعرشناسى ها و موسیقى دانى ها... آن وقت در این گرم بازار نیاز به تحول ماشنى ، مستشرق فرنگى چه مى کند؟ مى آید و شرح بر ملاصدرا مى نویسد، یا راءى درباره ى اعتقادیا عدم اعتقاد به امام عصر مى دهد یا درمناقب شیخ پشم الدین کشکولى ، تحقیق مى کند. آن وقت به این آرا نه تنها هر غرب زده اى در هر جا استناد مى کند، بلکه فراوان شنیده ایم که بر سر منبرها و در مساجد هم (که آخرین حصار در مقابل غرب و غرب زدگى انگاشته مى شوند)به نقل از ((کارلایل )) و((گوستاو لوبون )) و ((گوبینو)) و ((ادوارد براون )) و دیگران (به عنوان ) آخرین اسناد حقانیت فلان کس یا فلان کار یا فلان مذهب داد سخن مى دهند.
البته بسیار به جا است اگر بگوییم که چون مرد غربى با وسایل دانشگاهى و تحقیقاتى و با کتاب خانه هاى پر و پیمانش ، حتى در شناخت زبان یا مذهب یا ادب شرقى نیز روش علمى دارد و دست بازتر دارد و نگاه وسیع تر و ناچار قول و راءیش بر قول و راءى خود شرقى ها مرجح است که نه روش علمى دارند و نه آن وسایل تحقیقاتى را. و نیز شاید چون موزه ها و کتاب خانه ها و دانشگاه هاى آن سر عالم با غارت آثار و عتیقه ها و کتاب خانه هاى این سر عالم انباشته شده است ، ناچار یک غربى محقق در زمینه ى شناخت مسایل شرقى نیز وسایل بیش ترى در دسترس دارد و به این علت بیش تر مراجع شرق را نیز باید در غرب جست و شاید چون خود شرقى هنوز به این عوالم نرسیده است یا چون هنوز در بند کفش و کلاه و نان روزانه است و فرصت بحث در لاهوت و ناسوت را نکرده است ... و هزار شاید دیگر. و من همه ى این شایدها را لابد مى گیرم . اما چه مى گویید در مواردى که هم شرقى نظر داده است و هم غربى ؟ و هر دو با یک روش اما با دو چشم ؟و دو دید و دو زبان ؟تصدیق نمى کنید که در چشم آدم غرب زده ، راءى مستشرق یا محقق غربى به هر صورت بر راءى یک متخصص شرقى مرجح است ؟ ما خود بارها این تجربه را کرده ایم .
و به عنوان آخرین نکته ، آدم غرب زده در این ولایت اصلا چیزى به عنوان مساءله ى نفت را نمى شناسد. از آن دم نمى زند چون صلاح معاش و معاد او در آن نیست و گر چه گاهى فقط از همین راه نان مى خورد اما هیچ وقت سرش را به بوى نفت به درد نمى آورد نه حرفى ، نه سخنى ، نه اشاره اى و نه امایى ! ابدا در مقابل نفت تسلیم محض است و اگر پا بدهد خدمتکارى و دلالى نفت را هم مى کند. براى شان مجله هم مى نویسد (رجوع کنید به مجله ى کاوش ) و فیلم هم مى سازد (موج و مرجان و خارا را ببینید)، اما شتر دیدى ، ندیدى . آدم غرب زده خیال پرور نیست . ایده آلیست نیست . با واقعیت سر و کار دارد و واقعیت در این ولایت یعنى گذر بى درد سر نفت .
(1).jpg )
غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت هشتم- راه شکستن طلسم
اکنون ما به عنوان ملتى در حال رشد در برابر ماشین و تکنیک ایستاده ایم و از سر بى ارادگى . یعنى به هر چه پیش آید خوش آید، تن داده ایم . چه بایدمان کرد؟ آیا هم چنان که تاکنون بوده ایم باید فقط مصرف کننده باقى بمانیم ؟ یا باید درهاى زندگى را به روى ماشین و تکنولوژى ببندیم و به قعر رسوم عتیق و سنن ملى و مذهبى بگریزیم ؟ یا راه سومى در پیش است ؟ به یک یک این سؤ ال ها برسیم .
تنها مصرف کننده ى ماشین ماندن و به تسلیم صرف تن به این قضاى قرن بیستمى دادن ، همان راهى است که تاکنون پیموده ایم . راهى که به روزگار فعلى منتهى شده است . به روزگار غرب زدگى ، به روزگار دست به دهان غرب ماندن که بیایند و هر چند سال یک بار اعتبارى بدهند یا کمکى ، که مصنوعات شان را بخریم و ماشین ها که قراضه شد از نو. درست است که این راه آسانى است و برآورنده ى بسیارى از کاهلى ها و تنبلى ها و بى عرضگى ها و بیکارگى ها. اما اگر این راه به جایى مى برد که این همه نابسامانى در کارمان نبود و این همه خطر افلاس نبود و دست کم احتیاجى به چنین قلم اندازى نبود.
اما این که به درون پیله ى خود بگریزیم ، هیچ زنجره اى چنین نکرده است . و ما که به صورت ملتى هستیم و در راه تحول گام مى زنیم و اگر به چنین اضطرابى در ملاک هاى زندگى وتفکر دچاریم به علت آن است که داریم پوسته ى کهن را از تن مى دریم . انگار مشغول خواندن اذن دخولیم . وحشت قرب ماشین است که چنین لرزه براندام مان افکنده .
فرض کنیم که چنین نباشد و ما تعصب آمیز در بند سنن بمانیم و به وسایل ابتدایى خلقت برگردیم - چنان که اکثر روستاهامان دراین حالند - آیا نه این است که به جبر سیاست و اقتصاد وهم بستگى منافع با دیگردسته هاى بشرى نیمى از اراضى مملکت را دراختیار بیل ومته ى کمپانى هاى خارجى گذاشته ایم ؟ که بیایند و بکاوند و حفر کنند و درآرند و ببرند؟
مگرتا کى مى توان کنارجاده نشست و گذر کاروان را دید؟یا کنار جوى و گذر عمررا؟حتى ابن السعود درمتن تعصب هاى دوره ى جاهلیت خود که هنوز گردن مى زند و دست مى برد، تن به تحول ماشین داده است . پس راه بازگشت یا توقف هم بسته است .
اما راه سوم - که چاره اى از آن نیست - جان این دیو ماشین را در شیشه کردن است . آن را به اختیار خویش در آوردن است . هم چون چارپایى از آن بارکشیدن است . طبیعى است که ماشین براى ما سکوى پرشى است . تا بر روى آن بایستیم و به قدرت فنرى آن هر چه دورتر بپریم . باید ماشین را ساخت و داشت . اما در بندش نبایست ماند. گرفتارش نباید شد. چون ماشین وسیله است و هدف نیست . هدف فقر را از بین بردن است و رفاه مادى و معنوى را در دسترس همه ى خلق گذاشتن .
وقتى مرکوب ما اسب بود، چراگاه ها داشتیم و مرتع ها، همه خوش و سبز و همیشه بهار. که زیباترین اسب ها را در آن مى پروردیم و از نجیب ترین نژادها. و بعد داغگاه ها داشتیم که بر اسب ها نشان بزنیم ، نشان تملک و تصاحب بشرى را. و بعد اسطبل ها داشتیم تا اسب ها در آن بیارامند و بپرورند و زندوزا کنند. و بعد کاروان سراها داشتیم تا چاپارهامان در آن ها یدک بگیرند. و بعد مسابقه داشتیم ، مثلا ((سبق ورمایه )) تا عضلات حیوان ورزیده شود. و مگر ماشین چیزى به جز اسبى است دست آموز بشریت و به قصد خدمت او؟ و اگر در ترکیب جنینى اسب و تشکل اصلى هیکل او، ما را که آدمى زاده ایم ، دستى نبود، جنین ماشین را بشر خود در درون ((سیلندر)) و ((پیستون )) نهفته است . به این طریق ما را نخست اقتصادى در خور ساخت و پرداخت ماشین بایست . یعنى اقتصادى مستقل و بعد آموزشى و کلاسى و روشى ؛ و بعد کوره اى تا فلز را نرم کند و نقش اراده ى بشرى را بر آن بزند؛ و بعد کارگران متخصص که آن را به صورت هاى گوناگون در آرند؛ و بعد مدارس که این تخصصها را عملا بیاموزند؛ و بعد کارخانه ها که این فلز را بدل به ماشین کنند و دیگر مصنوعات ؛ و بعد بازارى از شهرها و دهات تا ماشین و دیگر مصنوعات را در دسترس مردم بنهند...
دیگر از من نخواهید که وارد جزییات بشوم که نه من این کاره ام و نه این صفحات ماءمور به چنین امرى است . براى مسلط شدن بر ماشین باید آن را ساخت ، ساخته ى دست دیگرى ، حتى اگر یک تعویذ باشد یا طلسم چشم بند حسد، حتما با خود چیزى از مجهولات دارد و از عوالم غیب .
از عوالم ترس آور و بیرون از دسترس بشرى . و رمزى در خود نهفته دارد.
و دارنده ى آن طلسم یا تعویذ مالک آن نیست ؛ بلکه به نوعى مملوک طلسم است ، چرا که در ظل حمایتش به سر مى برد و به آن پناه مى برد و همیشه در این رعب و وحشت است که مبادا به طلسم بى احترامى شده باشد! مبادا آسمان رنگش را دیده باشد! مبادا پایین پا مانده باشد!... اما کودکى که همان طلسم را به او آویخته اند، اگر بزرگ تر شد و به کنجکاوى روزى بازش کرد و دید که چیست و به خصوص اگر توانست بخواند که بر ورقه ى روغنى آن چه مثلث ها و مربع ها و ستاره ها و چه یا قدوس ها و یا بُدّوح ها کشیده است و نیز اگر به معنى کلمات و مفهوم اعداد آن پى برد - یا به نامفهومى و بى معنایى آن ها - آیا دیگر حرمتى یا ترسى یا رعبى از آن در دلش باقى خواهد ماند؟ و ماشین ، طلسم است براى ما غرب زدگان که خود را در ظل حمایتش مى بریم و در پناهش خود را از شر آفات دهر مصون مى دانیم . غافل از این که این طلسمى است که دیگران به سینه ى زندگى ما آویخته اند تا بترسانندمان و بدوشندمان . کنجکاو بشویم - کمى بزرگ بشویم - و عاقبت این طلسم را بگشاییم . و رازش را به دست آوریم .
البته مى توان پرسید که اگر کار به همین سادگى است پس چرا تاکنون به عقل عقلاى قوم نرسیده است ؟ و یا اگر رسیده است چرا گشایش این طلسم تاکنون از اندیشه به عمل درنیامده است ؟ در جواب این دو سؤ ال به بیان دو علت اکتفا مى کنم . باقى را خودتان حدس بزنید.
نخست این که آن رعب وحرمت هنوز دردل ما است.مى دانیم که ((حرام )) و((تحریم )) از ریشه ى ((حرمت )) و((احترام ))است . رعب از ماشین درست هم چون رعب از طلسم . اگر براى ما حرام است به طلسم دست زدن و آن را گشودن ، حرام هم هست به راز ماشین پى بردن و آن را شناختن . خدا عالم است که همین رعب موجب غرب زدگى است یا به علت غرب زدگى است که ما دچار چنین رعب ناشى از حرمت هستیم . این جا قضییه ى اولویت مرغ و تخم مرغ است . رها کنمش . و بپردازم به این که ما هنوز در زمانه چهل دزد بغداد به سر مى بریم . در پس دیوار ایستاده ایم یا از درز درى دیده ایم که دزدان آمدند و وردى خواندند یا افسونى را سه بار تکرار کردند و دیوارى پس رفت . هم چو درى ، و در پس آن در، چه گنج ها که نهفته ! اما هنوز که هنوز است بزرگ ترین همتى که مى کنیم اداى خواندن افسون آن دزدان را درآوردن است . افسون را به زحمت آموخته ایم و طوطى وار همان را مى گوییم و دیوار هم پس مى رود؛ اما گنجى را که در پس دیوار بوده است ، رندان برده اند! هر وقت رها کردیم وسوسه ى آن گنج را و آن افسون را - و فقط به این پرداختیم که چرا این دیوار پس مى رود؟ - و کوشیدیم تا راز حرکت آن در و کیفیت اثر آن افسون را دریابیم ، آن وقت است که روش علمى یافته ایم و در خور کشف طلسم ماشین شده ایم .
وضع ما فعلا از این قرار است که ماشین را صبح تا شام به خدمت داریم و حتى غذاى روزمره مان را در آن مى پزیم ؛ اما درست هم چو آن کودکى که براى ترساندنش ، مادر دیگى به سر مى گذاشت و دیو مى شد، از ماشین وحشت داریم و ((دیگ به سر)) مى پنداریمش . دیوى که ترکیبى است از همان دیگى که خوراک هر روزه ى کودک در آن مى پزد و همان مادرى که آغوش گرمش پناهگاه او است . به ازاى این رعب است که اکثر دانشجویان ما در فرنگ یا طب مى خوانند یا روان شناسى یا دیگر علوم انسانى - یا به علت این که در مملکت زمینه اى براى تقاضاى ((تکنسین )) نیست - و به ازاى همین رعب است که جه بسیار مهندس هاى کشاورز داریم که اکنون مقوم اراضى اند در بانک رهنى ؛ و چه بسیار شیمیست ها که مدیر کل اند؛ و چه بسیار معدن شناسان که مقاطعه کارند. درست است که در مدارس سال ها فکر و ذهن بچه هاى مردم را به فرمول و معادله هاى فیزیک و شیمى و ریاضى خسته مى کنیم و ادبیات و فلسفه و اخلاق را تقریبا از برنامه ى تمام دبیرستان ها و دانشکده ها برداشتیم و مغز هر مدرسه دیده اى انبانى است از فرمول و قانون و معادله . اما چه نتیجه اى ؟ چون هیچ تجربه ى معینى به دنبال فرضیات و معادلات نیست و در هیچ آزمایشگاهى براى شاگردان اندیشه اى را به عمل در نیاورده ایم .
هنوز مجبوریم براى سنجش هر سنگ و خاک و قیرى ، سراغ فلان آزمایشگاه فرنگى برویم ! ما که در هنرهاى محلى ، در قالى بافى وکاشى کارى و خاتم سازى و مینیاتور،چنان ریزبین بوده ایم و هستیم ، تعجب است که چرا در کار ماشین چنین گشادبازیم ! فکرنمى کنید که این گشادبازى در کار ماشین و تکنیک و فنون جدید خود معلول اطمینانى باشد که به دوام کار معادن نفت داریم ؟ و به ماشینى که اجبارا در مقابل پول و اعتبار نفت باید بیاید؟ و جالب تر از همه این است که شنیده ام کسانى از رهبران قوم بر این زمینه ((تئورى سازى )) هم مى کنند. که بله ((حالا که ما مملکتى نفت خیزیم و فرنگى در مقابل این نفت از شیر مرغ تا جان آدمى زاد را در طبق اخلاص مى دهد، چرا ما خودمان را به دردسر بیفکنیم ؟ به دردسر احداث کارخانه و صنعت سنگین و گرفتارى هایش که عبارت باشد از متخصص پروردن ، تحمل قراضه در آمدن مصنوعات در اول کار، کلنجار رفتن با دعواى کارگر و کارفرما و بیمه و تقاعد و الخ ...)) و در حقیقت همین جورى هم عمل مى کنیم . یعنى این تئورى بسیار جدید سال ها است که در این ولایت مبناى عمل است . و همین است یکى از علل غرب زدگى ما. یا یکى از نتایج اساسى آن . باز همان داستان مرغ و تخم مرغ .
و بعد اگر در کار هنرهاى ظریف ملى و محلى دقیقیم و در کار ماشین نیستیم ، به این دلیل است که در کار آن هنرها اگر هم به صورت شفاهى و سینه به سینه ، پدران سال ها یک فن را در عمل به پسران مى آموخته اند وسال ها شاگردى و استادى در کاربوده . تربیت حرفه اى و عملى و نظرى ، به حدى که تربیت در فنون ظریف براى خود سنت ها یافته و اصول و فروع پیدا کرده و به عمق سالیان برمى گردد. اما ماشین تازه از راه رسیده است . سنت ندارد. تربیت و آموزش کلاسى براى آن نیست . مدارج استادى و شاگردى اش هنوز مشخص نیست . و در چنین وضعى البته به جا مى نماید که اگر سدى بزرگ مى سازیم یا اگر چاه نفت مان (یعنى چاه نفت شان ) آتش مى گیرد، دست به دامان فلان کارشناس خارجى بشویم که کارکشته است و سابقه و تجربه بیش از ما دارد. اما تاسف در این است که نه تنها در این نوع موارد استثنایى به کارشناس خارجى رجوع مى کنیم ، بلکه براى بسیارى از کارهاى دیگر نیز. هنوز براى سوار کردن یک کارخانه ى قند یا سیمان یا پارچه بافى یا نخ تابى یا روکش لاستیک (!) نه تنها ماشین را تمام و کمال از فرنگ و امریکا وارد مى کنیم ، بلکه یک دارو دسته ى عریض و طویل فرنگى از کارگر ساده گرفته تا مهندس و سرمهندس به دنبال ماشین مى آوریم . با حقوق هاى گزاف ارقام نجومى مانند. و سه سال و چهار سال و ده سال در فلان نقطه از ایشان پذیرایى مى کنیم که بریزند و بپاشند تا کوره ى سیمان روشن شود یا شیره ى قند سفید شود یا رشته هاى نخ و پشم یک دست درآید. و البته اگر دقیق باشیم در این هم تعجبى نیست . یا به جاى این آدم ها کسى را نداریم و یا اگر هم داشته باشیم فایده ندارد.
چون آن که کارخانه را به ما مى فروشد، ضمن قرار داد فروش گنجانده است که وقتى صحت عمل کارخانه را تضمین خواهد کرد که کارشناسان خود او سوارش کرده باشند و تحویل داده باشند. بله این است جبر اقتصاد عقب افتاده ى غرب زده ! و اگر تو خودت بهتر مى زنى ، بستان بزن . خودت بساز تا خودت هم سوار کنى . و من که سازنده ام باید کارشناسم را به دنبال ماشین به نوایى برسانم : به سفرى به جنوب و گرما، به گردش و تفریحى ، به تجربه ى تازه اى ، به دستى بازتر و دیدى گسترده تر در این دنیاى مصرف کننده ى ماشین !
و اما علت دوم که خود ناشى از همین است که گذشت یا مکمل آن ، این است که ما تا خریدار مصنوعات غربیم ، فروشنده راضى نیست چنین مشترى سر به راهى را از دست بدهد. در این که ما تا وقتى در این دنیاى داد و ستد فقط خریداریم - یا فقط مصرف کننده ایم - ناچار سازنده که فروشنده هم هست ، مى داند که چم و خم کار را چه طور مرتب کند تا این نسبت یک طرفه همیشه متعادل باشد و هرگز این رابطه ى بایع و مشترى به هم نخورد. به این طریق انصافا غرب حق دارد اگر به ما اجازه ندهد (یعنى اعتبار ندهد) یا مرتب ممانعت کند از این که ما نیز روزى سازنده ى ماشین باشیم همین غرب که حکومت هاى ما به خاطر او اداى دموکراسى را در مى آورند و مجالس زنانه و مردانه با هم را مى سازند. همین غرب که حکومت هاى ما را مى آورد و مى برد، سر پا نگه شان مى دارد، پیزرلاى پالانشان مى گذارد، کنگره ى مستشرقان براى شان درست مى کند، و در روزنامه ها و رادیوهایش مدام هفته اى یاماهى یک بارتعریف و تمجیدشان مى کند، آخرشنیده اند که گوش ملت به فسون اروپا فرموده سخت بدهکاراست !
جدول صادرات و واردات در ده ساله ى 40 - 1331 به نقل از
(Iran -Almance - 1963 -P.298 ) چاپ تهران
|
|
صادرات |
|
واردات |
|
|
سال ها |
به وزن (تن) |
به ریال (هزار) |
به وزن (تن) |
به ریال (هزار) |
|
53-1952(1331) |
079/354 |
528/831/5 |
236/232 |
39/031/5 |
|
4-1953 |
764/443 |
622/425/8 |
445/424 |
266/424/5 |
|
5-1954 |
487/490 |
171/288/10 |
236/503 |
015/225/7 |
|
6-1955 |
873/507 |
726/033/8 |
132/637 |
439/125/9 |
|
7-1956 |
529/463 |
690/930/7 |
876/744 |
288/981/20 |
|
8-1957 |
641/436 |
922/352/8 |
874/743 |
342/129/25 |
|
9-1958 |
398/445 |
615/940/7 |
092/986 |
260/458/33 |
|
1-1960 |
307/446 |
870/359/8 |
514/913/1 |
139/657/52 |
|
2-1961(1340) |
384/551 |
450/593/91 |
234/619/1 |
707/170/47 |
از نظر منافع اقتصادى سازندگان ماشین یعنى از نظر اقتصاد بین المللى ! ما هر چه دیرتر به ماشین و تکنیک دست بیابیم بهتر! ((یونسکو)) نیز همین را مى گوید و عمل مى کند ((اکافه )) هم ، ((فائو)) هم ، خود سازمان ملل هم ! و همه ى خرابى ها و نابسامانى هاى ما از همین یک نکته سرچشمه مى گیرد از این که در حوزه ى جهانى ما را مجبور کرده اند به رعایت منافع اقتصادى سازندگان ماشین . اگر سیاست ما در این دو سه قرن اخیر تابعى بوده است از متغیر غرب ، به طور اعم ، به این علت است که اقتصاد ما در این مدت تابع اقتصاد همان متغیر بوده . گمان مى کنم مثالى از این دست در مساءله ى نفت داده باشم . بگذریم از یکى دو سال 30 تا 32 (حکومت دکتر مصدق ) که حتى لوبیا هم بازار صادرات پیدا کرد. در آن زمان اصل کلى اقتصادى بر اداره ى مملکت بى هیچ چشم داشتى به درآمد نفت بود و چه به جا بود و این داستانى است که همیشه مى توان از سر گرفت ولى تا چرخ نفت مى گردد به اعتبار در آمدش و به اعتبار طفیلى پرورى هایى که مى کند، وضع همین است که هست . نفت را که غربى خودش استخراج مى کند و خودش مى پالاید و خودش مى برد و خودش حساب مى سازد و سالى مثلا چهل میلیون لیره حق السهم ما را به عنوان اعتبارى براى خرید مصنوعات خودش در بانک هاى خودش به حساب ما مى گذارد. ناچار ما مجبوریم که به ازاى آن اعتبار فقط از همین ((خودش )) خرید کنیم و این ((خودش )) کیست ؟ چهل درصد امریکا است و اقمارش ، چهل درصد انگلیس است و من تبع و مابقى فرانسه اى یا هلندى و امثالهم . ما در مقابل این نفتى که آنها مى برند باید ماشین وارد کنیم وبه دنبال ماشین متخصص وبه دنبال متخصص ماشین ؛ متخصص در لهجه شناسى و ادب و نقاشى و مزقان ! این است که((موریسون نودسون )) هر چه مى خواهد از امریکا وارد مى کند از بولدوزر تا سیم و پیچ و مهره و ((آجیب مینراریا)) از ایتالیا و ((جان مولم )) جاده ساز از انگلیس و ((آنتروپوز)) از فرانسه و جالب تر معامله هاى زیر جُلى است که در این میان مى شود ((جان مولم )) افتضاح بالا آورده و بساطش را جمع کرده و رفته ؛ ولى وِل کن که نیست و همین جور مشغول است . و کجا؟ در مجله ى ((تایم )) و براى رییس سازمان برنامه اى که پاى او را به این ولایت باز کرد، همین جور تبلیغات مى کند و رییس این جان مولم در تهران که بود؟ حضرت ((پیتر اورى )) مستشرق انگلیسى و فارسى دان و یک آدم بسیار دلربا و دوست داشتنى و معلم السنه ى شرقیه ! در دانشگاه ((کمبریج )) و ((میشیگان ))! در ((کمبریج )) رفتم دیدنش . زمستان 1341 خواسته بود، ببیندم . و علیا مخدره ى مهمان دار دیدارش را گذاشته بود جزو برنامه . یک نسخه از چاپ اول همین دفتر را زدم زیر بغلم و رفتم سراغش که بفرما و حرف و سخن و پذیرایى و ضمن دیگر مطالب بهش گفتم : مى دانى حضرت ! ((ادوارد براون )) که ((ادوارد براون )) شد در تهران رییس جان مولم نشد!... گریه اش گرفت و در آمد که ((او پول دار بوده است و ثروتمند و من فقیر بوده ام )) وازاین حرف ها که دیدم آدم هادرتمام دنیا به یک اندازه کوچک اند.آن وقت همین آدم تازگى کتابى نوشته به اسم((ایران مدرن ))و در آن این جورى با ما طرف شده :((اخیرا کتابى در آمده درباره ى بیمارى غرب زدگى که دست بر قضا توقیفش کردند. آدم هایى که مثل نویسنده ى این کتاب فکر مى کنند، شاید در میان ایرانیان تحصیل کرده اقلیتى باشند اما تاریخ نشان داده است که هیچ نهضت روشنفکرى را در ایران گر چه هم که در آغاز کوچک باشد نمى توان کاملا ندیده گرفت .)) بله حضرات این جورى مواظب امورند یا کمپانى هاى فورد و راکفلر بنیادهایى دارند فرهنگى و کمک هایى به این و آن مى کنند براى نشر فرهنگ بسیار خوب با تکیه به همین پول ها ((بنیاد ایران )) راه مى افتد و بیمارستان و دانشگاه در شیراز مى سازد اما بروید و ببینید چه تکیه گاهى براى اشرافیت ساخته اند و چگونه بغل گوش حافظ و سعدى ، زبان رسمى دانشکده ى ادبیات شان انگریزى است و چه رصد خانه اى براى مطالعه در حرکت قمرهاى مصنوعى امریکا و چگونه از پیچ و مهره تا دیگ و دیگبر و در و پیکر را یک قلم از امریکا وارد کرده اند! یا همین ((فورد)) و ((راکفلر)) پول مى دهند به ((فرانکلین )) در تهران تا کتاب هاى مدرسه اى را سر و سامانى بدهد بروید ببینید. چه کمپانى عظیمى ساخته اند و چه انحصارى در کار کتاب درسى درست کرده اند و چه طور گردن هر چه ناشر محلى است شکسته اند! یا رفته بودیم فیروز آباد (در نوروز 1341 با مهندس سیحون و فرخ غفارى و مهندس مقتدر) و کازرون و شیراز به بیابان گردى.شنیدیم در شاپور کازرون حضرت ((گیرشمن )) دارد حفریاتش را دنبال مى کند. گفتیم برویم و سلامى و پرس و جویى که نبود یا اگر بود خواب بود و راه مان نداد. ولى بر سر همان خرابه هاى شاپور کازرون ،خیمه و خرگاهش برپا بود و همه جا انگ کنسرسیوم نفت وعلاماتش بر چادرها و اجناس و ماشین ها بود و این یعنى چه ؟ یعنى حفریات باستان شناسى شاپور کازرون ، زایده ى صنعت نفت ! و این جورى مى شود که حضرت گیرشمن مى خواهد به ضر دگنک ثابت کند که خارک پایگاه مسیحیت بوده است و دیگر قضایا... بگذرم .
به همین ترتیب است که نفت مى رود و در مقابلش ماشین مى آید با همه ى متفرعاتش از مستشرق و متخصص گرفته تا فیلم و ادب و کتاب . و نفع این بده بستان عاید کیست ؟ نخست عاید کمپانى ها (که در آمد هر سرمایه اى که خارج از مملکت خودشان به کار بیندازند از مالیات معاف است ) و بعد عاید دلال هاى واسطه و این دلال هاى واسطه که ها باشند؟ غیر از آنها که شمردم ماهیتش را خودتان حدس بزنید... به این طریق است که ما وزیر داریم و نماینده ى مجلس داریم و حکومت داریم و دولت هامان در دنبال همین بده بستان ها متزلزل مى شوند و کابینه ها مى آیند و مى روند و سیاست مدارمان را غرب همین جورى رهبرى مى کند یا زیر پایش را مى روبد یا برایش به به مى خواند. ناچار رجل سیاسى ما حق دارد که چشمش و گوشش بیش تر به دست و دهان ((رویتر)) باشد یا ((یونایتدپرس )) یا ((تایم )) تا به دهان اتاق بازرگانى تهران یا کمیسیون هدف فرهنگى یا انجمن شهر بیرجند. اگر چنین انجمنى در آن شهر باشد و وقتى اقتصاد مملکت این چنین به دست دیگران بود و این دیگران سازندگان ماشین بودند روشن است که ما باید همیشه خریدار بمانیم و نیازمند باشیم خوشبختانه هنوز قسط ماشین و تراکتور و بولدوزر تمام نشده است که خود ماشین شکسته یا زنگ زده . و کمپانى هم که بیش از پنج سال ضمانت نکرده و جالب وقتى است که این نسبت یک جورى در یک جاى عالم به هم مى خورد. نخستین برگه هاى پرونده را مخبرهاى یونایتدپرس و رویتر مى سازند، بعد صداى صلیب سرخ در مى آید که مثلا دو تا پرستارش زخمى شده ، بعد خارجى هاى مقیم آن جا بار سفر مى بندند، بعد پاپ روم دعا مى کند که بلا از آن ناحیه برطرف شود، بعد نرخ در بورس لندن و نیویورک به هم مى خورد، بعد ((تایمز)) و ((نیویورک تایمز)) شروع مى کنند به مقاله نگارى هاى دو پهلو و راه و چاه نشان دادن به عوامل محلى ، و بعد قطع رابطه ى سیاسى است ، و بعد سربازان مزدور سرازیر مى شوند و ناوگان هفتم در مدیترانه به حرکت مى آید یا در خلیج فارس یا آبهاى چین یا درسواحل افریقا ما این ها را بارها تجربه کرده ایم: در ملى شدن نفت ، در کانال سوئز، در کوبا، در کنگو، در ویتنام .
اما انصاف باید داد که سیاست و اقتصاد ما هم در این میان زیاد بى کاره نیست متخصصان غرب زده ى اقتصاد مى نشینند و بحث مى کنند و مشاوران خارجى مى آیند و مى روند و یک مرتبه مى بینى کارخانه ى سوار کردن جیپ و فیات افتتاح مى شود یا کارخانه ى پلاستیک سازى یا باترى سازى ارتش که هنوز چند تن از امراى ارتش بابت لفت و لیس هایش در زندان به سر مى برند و تازه این همه با چه افتخاراتى و چه تشریفاتى و نوار سه رنگ و قیچى و دم و دستگاه . اما واقع امر چیست ؟ این که دیگر صرف نمى کند که کمپانى حتى چیت و دبیت و باترى و آفتابه ى نشکن هم براى ما بفرستد به صرفه ى خود اوست که فقط ماشین هاى سنگین را صادر کند و بعد این که کمپانى خارجى ، اگر بتواند قطعات پراکنده ى یک ماشین را به صورت ابزار یدک صادر کند، حقوق گمرکى ارزان ترى مى دهد و خرج بسته بندى و حمل و نقلش ارزان تر مى شود و بعد هم مزد سوار کردن همان قطعات در ولایتى مثل ایران البته که ارزان تر است تا در اروپا یا امریکا. این است که کارخانه هاى سوار کردن جیپ و فیات و رادیو و باترى و دیگر صنایع واسطه ى بى ریشه در ممالک در حال رشد چنین بازار گرمى یافته و البته فراموش نکنیم که براى یک مملکت عقب مانده در هر حال این هم قدمى است اگر نه قدمى صحیح و شمرده ، دست کم با آن ، پز که مى توان داد و مى توان آخر هر سال گزارش رسمى داد که بله امسال چند درصد به تعداد کارگران ، و چند درصد به سرمایه گذارى ملى ، و چند درصد به سرمایه گذارى خارجى افزوده شده و دنبال همین حرف ها است که ((سمینار))ها درست مى کنیم ، طرح برنامه ى دوم و سوم مى ریزیم ، و رفت و آمد مشاوران خارجى مداوم است . اما حق مطلب را بخواهید این ها همه ضمایم صناعت غرب است . و به هر صورت سوار کردن یک ماشین چیزى است در حدود تعمیر کارى . صنعت نیست . ساختن ماشین نیست
|
ولایات و استان ها |
تعداد واحدهای صنفی |
تعداد کارگران |
سرمایه ها(به هزار ریال) |
|
آذربایجان غربى |
152 |
2676 نفر |
473/902 هزار ریال |
|
کرمانشاه |
366 |
4062 نفر |
373/844 هزار ریال |
|
خوزستان |
272 |
3044 نفر |
025/465/1 هزار ریال |
|
فارس |
347 |
4642 نفر |
831/987/1 هزار ریال |
|
کرمان |
208 |
1963 نفر |
093/682 هزار ریال |
|
خراسان |
843 |
11069 نفر |
078/278/3 هزار ریال |
|
اصفهان |
899 |
24006 نفر |
838/842/5 هزار ریال |
|
سیستان |
89 |
304 نفر |
010/62 هزار ریال |
|
تهران |
2844 |
48556 نفر |
274/297/22 هزار ریال |
|
گیلان |
856 |
7659 نفر |
233/802/2 هزار ریال |
|
مازندران |
883 |
16504 نفر |
189/621/4 هزار ریال |
|
آذربایجان شرقی |
393 |
6229 نفر |
363/728 هزار ریال |
|
جمع کل |
8156 |
714/130 نفر |
789/513/45 هزار ریال |
یعنى نسبت کارگران به جمع کل جمعیت مملکت 130 هزار نفر است در مقابل 20 میلیون!
به خصوص در نظر داشته باشیم که اگر احتیاج به برنامه ى دوم و سوم هست و بانک بین المللى فشار مى آورد و افکار عمومى ملل غرب ! یعنى مدیران کمپانى ها وقتى به حکومتى در ایران رضایت مى دهند که آن حکومت برنامه هاى ظاهرا مدون تر و عریض و طویل تر و ملمع تر داشته باشد؛ بیش تر به این علت است که صناعت غرب باید بداند که در هفت ساله ى آتى یا در پنج ساله ى آینده بازار ایران پذیرنده ى چه مقدار از مصنوعات آنها است و به عنوان خریدار چه تحملى دارد و چه گنجایشى . کار آنها که مثل ما یلخى نیست . طبق نقشه است و همه مى دانیم که محصول اضافى بحران مى آورد و غول بى کارى را جان مى دهد و خطر تغییر رژیم را در همان ولایت تشدید مى کند و آخر حضرت دوگل آرزوها دارد. و جناب مک میلن هنوز به بازنشستگى نرسیده است و پرزیدنت کندى هم در بحبوحه ى شباب است . به هر صورت غرب باید بداند که این مشترى سر به زیر و آرام را در مدت برنامه ى سوم چه قدر مى تواند بدوشد و چند درصد بیش تر از حق السهم نفتش را نگه دارد و به ازایش یخچال و رادیو و دیگ زودپز بفرستد.
و تازه مى دانیم که ناظر اصلى بر همه ى آن کمیسیون ها و سمینارها و مشاوره هاى فرهنگى و صنعتى مشاوران غربى اند با مقاصد معین و غرض هاى مشخص . بى طرفى یا بلندنظرى مشاوران سازمان ملل و یونسکو را به رخ من نکشید که کمپانى طلا و الماس کنگو، حتى براى رییس فقیدشان ((هامرشولد)) تره هم خرد نکرد. دیدیم که این سازمان محترم چگونه در آن جا مدافع منافع همین کمپانى هاى طلا و الماس بلژیک و انگلیس از آب درآمد.
البته که در این سمینارها و کمیسیون هاى برنامه ، ایرانى ها هم شرکت دارند. یعنى زبده ى روشنفکران ما. زبده ى غرب زدگان ما. اما به چه صورت ؟ خیلى عذر مى خواهم اگر جسارتى مى شود، اما اغلب شرکت کنندگان ایرانى در این سمینارهاى برنامه ، گمان نمى کنم هرگز از مرز دیلماجى گذر کنند. چرا که اگر گذر کنند و نظرى پیش خود بدهند اولا که پذیرفته نیست و ثانیا حق نشست و برخاست با بزرگان را از ایشان خواهد گرفت . به این طریق اگر سیاست و اقتصاد ما آن چنان که دیدیم ، دنباله روى سیاست و اقتصاد غرب است به این دلیل هم هست که اغلب روشنفکران ما آن دسته اى که به دستگاه رهبرى مملکت پا باز کرده اند در آخرین تحلیل و به عنوان بزرگ ترین ماءموریت وجدانى و نفسانى دیلماجان مستشاران غربى اند. گزارندگان و برگردانندگان آرا و مقاصد ایشانند. آخر مگر ما خود نمى دانیم که چند تا ده کوره داریم و چه قدر زمین قابل کشت و چه قدر رودخانه ى هرز و چند هزار قنات بایر و چندین هزار آدم بى کار و بى سواد یا بى مدرسه و بهداشت ؟ این که دیگر دم به دم دست به دامان مشاور و مستشار خارجى شدن ندارد و کاش این دست به دامانى ، گرهى از کارمان مى گشود کاش روزى مى رسید که از این خیل مستشاران و مشاوران بى نیاز مى شدیم .
امروز با تکیه به همین روشنفکران غرب زده ى شرکت کرده در حکومت است که نمایندگان سیاست غرب و گروه مستشاران ، با ما هنوز همان رفتارى را دارند که سفراى انگلیس و روس با اتابک و امیرکبیر داشتند. تازه اگر روشنفکر غرب زده ى ما لایق مقایسه با آن دو بزرگوار باشد. منتها اگر در آن روزگار فقط سفرا بودند که القاى راءى مى کردند، حالا مستشاران خیل خیل اند و اگر در آن دوران ها فقط اتابک و امیر کبیر طرف القا بودند که هر کدام پیرمرد دنیا دیده اى بودند، نشسته بر سر تجربه اى از عمر و سنت و ملاک هاى شرقى خود، و پا بر زنجیر معتقدات و رسوم و آداب این طرف عالم . حالا طرف مصاحبه یا طرف القاى مستشاران غربى گروه روشنفکران غرب زده اند که نه اس و قس اتابک و امیرکبیر را دارند و نه حتى عرضه ى حاج میرزا آغاسى را که نمى دانم چرا به غلط به بى عرضگى معروف شده است . این چنین است که بر ملتى حکومت مى شود. ملتى رها شده به تقدیر ماشین و با رهبرى روشنفکران غرب زده و به دست این سمینارها و کنفرانس ها و برنامه هاى دوم و سوم و با تکیه به کمک هاى ((بلاعوض )) و با آن سرمایه گذارى مسخره در صنایع بى ریشه ى واسطه .
از تقدیر ماشین به اندازه ى کافى سخن رفت . اکنون ببینیم این رهبران قوم این روشنفکران غرب زده چگونه جنمى هستند. درست است که حکم کلى خواهد رفت ، ولى شما خود آنها را که استثنااند کنار بگذارید.
.jpg)
غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت هفتم- جُنگ تضادها
اکنون ماییم و تشبه به قومى بیگانه و به سنتى ناشناس و به فرهنگى که نه در آب و هواى زمین ما ریشه دارد و نه به طریق اولى شاخ و برگى مى کند. در زندگى روزانه و در سیاست و در فرهنگ . و به این علت همه چیزمان ابتر. و اصلا این ((ما)) کیست ؟ چیزى مانده به نوزده - بیست میلیون آدمى زاد که 75 درصدشان در روستاها مى زیند ویا زیر چادرها و کپرها بار سوم عهد بدایت خلقت ، بى خبر از ارزش هاى جدید، محکوم به رسوم ارباب و رعیتى ، ماشین ندیده ، با ابزار کارى بدوى و خوراکى و سوختى و پوششى و خانه اى همه در خور بدویت . یعنى خیش و نان جو و تاپاله ى گاو و کرباس و کومه ، به ترتیب . و تنها چیزى که از دنیاى غرب به این روستا نفوذ کرده است ، سربازگیرى است و ((ترانزیستور)). و همین دو، خود بدتر از دینامیت اثر مى کند.
تحول ماشینى ، تا آن حد که بخارى را به جاى کرسى بگذارد، اولین قدم است . اما در این روستاها که ما داریم ، حتى زغال را نمى شناسند. چه رسد که نفت را. و ما که مملکتى نفت خیزیم و خیلى هم براى توسعه ى مصرف نفت کوشش مى کنیم سرانه ى مصرف بنزین و نفت مان در سال فقط دویست و پنجاه لیتر است . تازه با این همه چهار چرخه ى قراضه اى که در شهرها بنزین مى خورند و تصادف پس مى دهند. و با این مقدار نفت حتى روزى یک اشگنه هم نمى شود پخت . آن وقت غرب زدگى ایجاب مى کند که همین روستاها را با این شرایط که شمردم ، بیندازیم زیر لگد تراکتورهاى جورواجور که به اعتبار پول نفت و اصلا در مقابل صادرات نفتى ناچاریم بخریم . و آن وقت این تراکتور چه مى کند؟ همه ى مرزها و سامان هاى اجدادى را به هم مى زند. بیا و ببین چه کشتارها بر سر این که چرا این خیش کور قرن بیستمى از زمین ((کل مدولى )) سه وجب تجاوز کرده و به زمین ((کل عباس على )) وارد شده . من از این برخوردهاى خونین و بابیل سرشکافتن هاى دهات ، یک آرشیو درست کرده ام براى یک قصه . و تازه در چنین اوضاعى و احوالى آخرین راه تحول را، در دهات تقسیم املاک دانسته اند! و گستردند طبقه ى خرده مالک . یعنى هر زمین قابل کشتى را بدل کردن به تار عنکبوتى از مرز و سامان هاى فردى که هر ماشینى را در تار و پود خود خفه خواهد کرد و قدرت عمل را از آن خواهد گرفت . و بعد هم بیا و ببین چه قبرستانى شده است مزارع مملکت براى قراضه ى پوسیده ى این تراکتورها که نه ایستگاه تعمیراتى در دسترس دارند که مراقب کارشان باشد و نه افق بازى هست و نه زمین وسیعى تا بتوان ازشان کارى کشید و نه جاده اى هست که بتوان براى تعمیر به شهرشان آورد. و با این همه اهالى یک روستا دست کم سه ماه از سال بى کار بى کار! و گرفتار سرما و سیل و بى آبى و خشک سالى و ملخ . آخر این ها را کى باید حل کرد؟
اگر خوراک اهالى یک مملکت صنعتى و پیش افتاده را عده اى در حدود 9 تا 15 درصد اهالى آن مملکت تهیه مى کنند، ما 60 درصد اهالى مملکت را به خدمت شکم خود گماشته ایم و تازه هر سال گندم از امریکا وارد مى کنیم و شکر از فرمز. ما که در مملکتى به اصطلاح فلاحتى به سر مى بریم . و تازه آن نه ماه سال که اهالى غیور روستا کار مى کنند مگر چه مى کنند؟ علف چینى ، تاپاله آفتاب کردن ، گاو و گوسفند را لب جو بردن یا برگزارى مراسم نماز باران . و ((آخر این که کار نشد! ترانزیستور مى گوید که در شهرها پول پارو مى کنند. چهارشنبه ها. پس راه بیفتیم !)) و این جورى مى شود که خیل خیل از دهات به شهرها مى گریزند. به شهرهایى که قبلا جوانان کارآمد ده را به سربازى و مصدرى و بیگارى به آن برده اند. به شهرهایى که 25 درصد باقى اهالى غیور را زیر سقف هاى گلى خود و پشت دیوارهاى بلند و قطور از آفات دهر مصون داشته اند. به شهرهایى که اغلب ده کوره هاى بادکرده اى هستند یا به قول دوستم حسین ملک هر کدام گرهى هستند که در یک جا به باریکه اى ریسمان جاده اى خورده اند. و آن وقت این شهرها هر کدام خود بازار مکاره اى براى مصنوعات فرنگى . محصول دوچرخه ى دست کم پنجاه سال کارخانه ى ((راله ى )) انگلستان را یک جا در یزد مى بینى. و محصول یک ماه کارخانه هاى ((میتسوبیشى )) را درتربت حیدریه . و محصول ده سال ((فورد)) و ((شورلت )) و ((فیات )) را در تهران . و آن وقت در شهر کرمان کره گیر نمى آورى و در تبریز باید کنسرو استرالیایى بخورى . همه ى این ها را من تجربه کرده ام ، بله از آن دهات به این شهرها مى گریزیم . به جنگل تنک شهرها. و به چه کارى ؟ به ماشین پایى ، به فروش دسته چک خوشبختى (!) یا خیلى که کارى باشیم به کارگل . و مزد چه قدر؟ ناهار بازار ساختمان که باشد روزى هفت تا ده تومن . مزدى که در ممالک صنعتى به یک ساعت کارگل مى دهند.
درست است که این جورى شهرنشینى به هر صورت دارد وسعت مى یابد، اما در کدام عهد شنیده اید که شهر بى روستا بتواند دوام بیاورد؟ این طور که ماییم به زودى در سراسر مملکت به جاى شهرها یا روستاها، انبارهاى قراضه اى از ماشین خواهیم داشت . هر کدام درست شبیه ((جنک یارد)) هاى امریکایى و به بزرگى تهران ! و آخر ماشین را که نمى شود مثل توپ کوهستانى روى کول قاطر گذاشت و همراه ایل که کوچ مى کند براى حفاظت و امنیت به این کوه و آن تپه برد. حتى اگر یک ((پژو)) خریده باشى ، ناچارى شب برایش جان پناهى دست و پا کنى و گرنه سرما ((رادیاتور)) را مى ترکاند و آن وقت قسطها را چه جور خواهى داد؟ به این طریق است که راننده هاى فراوان داریم در شهرها که شب در مسافرخانه مى خوابند به تختى دو تومن و تاکسى شان در فلان ((توقف گاه )) مى خوابد به شبى یک تومن ، با این آب و هوایى که ما داریم .
بله . جبر مصرف ماشین ، شهر نشینى مى آورد و این شهرنشینى چنان چه گذشت ، دنباله اى است از کنده شدن از زمین . براى این که به شهرى مهاجرت کنى باید از ملک آبا اجدادى کنده شوى ، یا از ده اربابى بگریزى ، یا از سرگردانى ایل خسته بشوى و فرار بکنى . و این سخت است نخستین تضادى که حاصل غرب زدگى ما است . براى این که دعوت ماشین را به شهر نشینى اجابت کنى ، مردم را از دهات بنه کن به شهر مى فرستى که نه کارى براى تازه واردها دارد، نه مسکن و ماءوایى و در حالى که خود ماشین پا به ده هم باز کرده است . و گرچه هر ماشین جاى ده تا آدم و ((ورزو)) را مى گیرد، اما در ده نیز ماشین بى نیاز از خدمتکار نیست . و خدمتکار فنى . و این را از کجا مى آورى ؟ مى بینید که بدجورى خرتوخر شده است !
تضادهاى دیگرى هم داریم ناشى از همین غرب زدگى . بشمارم :
اولین قدمى که شهر نشینى برمى دارد این است که به شکم خود برسد و بعد به زیر شکم خود. و براى حصول این دومى به سر و پز خود. چون در ده که بودیم به این همه دسترس نداشتیم . به این طریق نخستین منابع یک ((بورژوازى )) تازه به دوران رسیده صنایع خوراکى است (قندسازى ، بیسکویت ، روغن نباتى ، کمپوت ، شیر پاستوریزه ) و صنایع ساختمانى (سیمان سازى ، آجرپزى هاى لوکس ، موزاییک و الخ ...) و صنایع پوشاکى (پارچه بافى ، تریکو! جنرال مد، و الخ ...) تازه با چنان قحطى زده هایى با فقر غذایى مزمن چند قرنه که ماییم ، همین نیز خود قدمى به پیش است . چنین قحطى زده اى که یک عمر در ده نان و دوغ خورده ، در شهر شکمش را که با ساندویچ سیر کرد، سراغ سلمانى و خیاطى مى رود، بعد سراغ واکسى ، بعد سراغ فاحشه خانه . حزب و جمعیت که ممنوع است ، کلوپ و این حرف ها هم که چه عرض کنم ، مسجد و محراب هم که فراموش شده و اگر نشده همان در محرم و رمضان کافى است . و به جاى همه ى این ها سینماها هستند. و تلویزیون و مطبوعات که هر روز اطوار فلان ستاره ى سینما را بر سر و روى هزاران نفر از اهالى غیور شهرها کپیه مى کنند! و آن وقت خوراک این همه آدم از کجا باید بیاید؟ از روستا و روستا که خالى شده است و گاوها را که سر بریده اند و قنات ها که خوابیده و پیچ نمره ى پنج موتور چاه عمیق هم که شکسته و خیش تراکتور هم که زنگ زده و پوسیده و کمپانى سفارش هم که بدهد، یدکى ها، زودتر از یک سال دیگر وارد نخواهد شد... و آخر همه ى اهالى یک شهر را که نمى شود با شیر خشک اهدایى امریکا سیر کرد یا با گندم هاى استرالیا!
یک تضاد دیگر: شهرنشینى امنیت مى خواهد. چه در شهر و چه در ده . دیدیم که علاوه بر این که دهات خالى مى شود، اغلب همین دهات و بسیارى از شهرها معبر کوچ ایلات اند. کوچ ایل که مزرعه را مى کوبد و مى چرد و جویبار را خراب مى کند و سگ مرده در قنات مى افکند و مرغ مى دزدد و ناامنى را با خود مى کشد. و تنها به این علت هم که شده ما حتى در شهرهاى کوچک مان در امان نیستیم ، چه برسد که در دهات . و به همین دلیل است که مردم این دیار بى هیچ اعتمادى به دیگران و با ((تقیه )) و دورویى در پس دیوارهاى بلند کاه گلى یا سیمانى از شر آفات زمانه پنهانند. اگر روزگارى بود که حصار بلند دور شهرها نیاز به دیوار بلند دور هر خانه را برطرف مى کرد، امروز که حصار و دروازه ى شهرها را خراب کرده ایم هم چو جوازى براى بریدن خیابان ها، معبر بولدوزرها و تراکتورها و کامیون ها، ناچار هر خانه اى به دور خود حصارى دارد. و چه دیوارهاى بلندى ! مملکت ما مملکت کویرهاى لوت و دیوارهاى بلند است . دیوار گلى در دهات و آجرى و سیمانى در شهرها. و این تنها در عالم خارج نیست . در درون هر آدمى نیز چنین دیوارها، سر به فلک کشیده است . هر آدمى بست نشسته در حصارى است از بدبینى و کج اندیشى و بى اعتمادى و تک روى .
از طرف دیگر اشاره کردم که یک شهرى یا یک روستایى ساکن در یک آبادى یا از ارباب گریخته است یا از ایل فرار کرده یا خود را از معبر هر ساله ى ایل که هجوم و غارتى مخفى با خود دارد به کنارى کشیده تا در شهر یا فلان آبادى جاى امنى براى خود دست و پا کند. غافل از آن که همان خان ایل ده سال دیگر که به حکومت رسید و سلسله اتابکان فلان را بنا نهاد (مراجعه کنید به حکومت ایل ها نه آل ها) تمام آبادى یا شهرى را که او در آن پناهنده شده است یا فلان روستا را که قناتش تازه دایر شده است به تیول فلان خان مى دهد و روز از نو، روزى از نو. آخرین تقسیم بندى تیول ها را ما در زمان مشروطیت داشتیم و با این خان خانى و ایلات سرگردان که هنوز داریم خدا عالم است که تا کى دچار عواقب آن که ناامنى و دربه درى و بدبینى و نومیدى از فردا است ، باشیم . و تازه در چه دوره اى ؟ در دوره اى که ماشین خود نه تنها بزرگ ترین خان است و بر مسند خان خانان نشسته ، بلکه امنیت و بى مرزى و بى دیوارى را مى طلبد و سادگى را (و بهتر است بگویم ساده لوحى را) و فرمان بردارى را و اعتماد به دیگرى را و اطمینان به فردا را.
یک تضاد دیگر: ماشین که آمد و در شهرها و دهات مستقر شد، چه یک آسیاب موتورى ، چه یک کارخانه ى پارچه بافى ، کارگر صنایع محلى را بى کار مى کند. آسیاب ده را مى خواباند. چرخ ریسه ها را بى مصرف مى کند. قالى بافى و گلیم بافى و نمد مالى را مى خواباند. و آن وقت ما که به ازاى همین صنایع دستى و محلى ، به ازاى قالى و گلیم و کاشى و قلم کار و گیوه ، بازارکى داشته ایم که تا حدودى مى گشته ، در مى مانیم که چرا بازار فرش خوابید؟ چرا تجارت خارجى اش به خطر افتاد! غافل از این که تازه اول عشق است و پاى ماشین به ده که باز شد و حسابى هم باز شد، نابسامانى هاى دیگر در پیش است . من خود همه ى باد آس هاى میان قائن و گناباد را دیده ام که خوابیده بودند. هم چون دیوان از اعتبار افتاده ى افسانه ها یا هم چو نگهبانان پیر به خواب رفته ى دهات و آبادى ها. و تنها در دزفول با همه ى آجر کارى هاى زیبایش و شهرسازى نمونه اش نزدیک به صد آسیاب را دیدم که همه خوابیده بودند. هم چون دیوان از اعتبار افتاده ى افسانه ها یا هم چو نگهبانان پیر به خواب رفته ى دهات و آبادى ها. و تنها در دزفول با همه ى آجر کارى هاى زیبایش و شهرسازى نمونه اش نزدیک به صد آسیاب را دیدم که همه خوابیده بودند. ماشین که پا به ده باز کرد تمام ضمایم اقتصاد شبانى و روستایى را مضمحل خواهد کرد. یعنى هر چه صنعت محلى و دستى است . و چه بهتر تا این همه چشم و دست و سینه ى جوانان روستا پاى دار قالى خراب نشود که خانه ى اشرافیت مزین باشد. بزرگ ترین حسن پا باز کردن ماشین به مزارع و به دهات نه تنها به هم زدن اجبارى رسم ارباب و رعیتى است و به هم زدن ادب کوچ نشینى و خانه به دوشى و ایلاتى و خان خانى ، بلکه این هم هست که صنایع دستى و محلى را یا از بین مى برد و یا اگر نقشه اى بود و طرحى و برنامه اى حمایت کننده از آن ها، مى تواند براى شان پول بیش ترى بدهد و ارزش بیش ترى . چون در صورت وجود برنامه هاى حمایت کننده مى تواند مزد را بالا ببرد، چون مى تواند خریدار تازه براى صنایع دستى پیدا کند، چون مى تواند بازار گیوه را گسترده کند و الخ ...
یک تضاد دیگر: ابزار زندگى بدوى از خیش و کرسى و گیوه و چراغ موشى گرفته تا داسغاله و چرخ ریسه دار، قالى ، طرز تفکر بدوى هم مى آورد. یا بالعکس . اعتقاد به خرافات ، تشت زدن براى خسوف و کسوف ، دعا و طلسم و چشم بند براى گریز از بیمارى و آفت ، فرمایشات کلثوم ننه ، همه از این دست اند. و البته ماشین که آمد این طرز تفکرها نیز باید برود. ولى نه گمان کنید به این زودى ها. چون همین آدم هاى خرافاتى و کلثوم ننه اى هستند که فعلا به شهرها هجوم آورده اند و بنده ى ماشین شده اند. یا در همان دهات راننده ى بولدوزر و تراکتورند. آدم از آسمان که نمى آوریم ، یا با ماشین وارد که نمى کنیم . تا این آدم ها تربیت امروزى - ماشینى - ببینند دست کم یک دوره مدرسه لازم است . آن وقت خود من راننده ى بولدوزرى را دیده ام که ((خارگ )) را مى روفت با یک نظر قربانى به فرمان ماشین عظیم الجثه اش آویخته ! و تاکسى هامان پر است از این طلسم ها. و دکان هامان از دعاها و نفرین ها و شعرهاى این نیز بگذردى و ((این امانت بهر روزى پیش ماست ))! در چنین محیطى است که یارو یک مرتبه کانگستر از آب در مى آید و بانک را مى زند. مرد بدوى به شهر آمده و به خدمت ماشین کمر بسته ، با همه ى کندى ذهنش و با همه ى تنبلى در حرکات و با همه ى قضا و قدرى بودنش باید پابه پاى ماشین بدود و پا به پاى او عکس العمل نشان بدهد. این مرد استخاره کننده ى تقدیرى و عقیقه کش و آتش نذرى خور، حالا با ماشینى سر و کار دارد که نه از تقدیر چیزى مى فهمد و نه به خاطر گوسفند قربانى هر ماهه ى او ترمزش زودتر مى جنبد یا موتورش کندتر مى گردد. این است که وقتى قربانى هر ماهه اش فایده اى نبخشید و هى تصادف کرد، یکهو طاقتش تمام مى شود و مى زند زیر همه چیز و جانى از آب در مى آید یا هُرهُرى یا نان به نرخ روز خور.
یک تضاد دیگر: از واجبات غرب زدگى با مستلزمات آن آزادى دادن به زنان است . ظاهرا لابد احساس کرده بودیم که به قدرت کار این 50 درصد نیروى انسانى مملکت نیازمندیم که گفتیم آب و جارو کنند و راه بندها را بردارند تا قافله ى نسوان برسد! اما چه جور این کار را کردیم ؟
آیا در تمام مسایل حق زن و مرد یکسان است ؟ ما فقط به این قناعت کردیم که به ضرب دگنک حجاب را از سرشان برداریم . و در عده اى از مدارس را به روى شان باز کنیم . و بعد؟ دیگر هیچ . همین بس شان است . قضاوت که از زن برنمى آید - شهادت هم که نمى تواند بدهد- راءى و نمایندگى مجلس هم که مدت ها است مفتضح شده است . و حتى مردها را در آن حقى نیست . و اصلا راءیى نیست . طلاق هم که بسته به راءى مرد است . ((الرجال قوامون على النساء)) را هم که چه خوب تفسیر مى کنیم !
پس در حقیقت چه کرده ایم ؟ به زن تنها اجازه ى تظاهر در اجتماع را داده ایم . فقط تظاهر. یعنى خودنمایى . یعنى زن را که حافظ سنت وخانواده و نسل و خون است به ولنگارى کشیده ایم ، به کوچه آورده ایم . به خودنمایى و بى بند و بارى واداشته ایم . که سر و رو را صفا بدهد و هر روز ریخت یک مد تازه را به خود ببندد و ول بگردد. آخر کارى ، وظیفه اى ، مسوولیتى در اجتماع شخصیتى ؟! ابدا؛ یعنى هنوز بسیار کمند زنانى از این نوع . تا ارزش خدمات اجتماعى زن و مرد و ارزش کارشان (یعنى مزدشان ) یکسان نشود و تا زن هم دوش مرد مسؤ ولیت اداره ى گوشه اى از اجتماع (غیر از خانه که امرى داخلى و مشترک میان زن و مرد است ) را به عهده نگیرد، و تا مساوات به معنى مادى و معنوى میان این دو مستقر نگردد، ما در کار آزادى صورى زنان سال هاى سال پس از این هیچ هدفى و غرضى جز افزودن به خیل مصرف کنندگان پودر و ماتیک - محصول صنایع غرب - نداریم . صورت دیگرى از غرب زدگى . البته این سخن از شهرهاست . سخن از رهبرى مملکت است که زن را در آن راه نیست و گرنه در ایل و در ده ، زن قرن هاى قرن است که بار اصلى زندگى را به دوش دارد.
یک تضاد دیگر که بسیار پیچیده است و هیچ کس هم متوجه آن نیست : 90 درصد از اهالى این مملکت هنوز با معیارها و ملاک هاى مذهبى زندگى مى کنند. غرضم آن 90 درصد همه ى دهاتى ها است به اضافه ى طبقات کاسب کار شهرى و بازارى و مستخدمان جزء و مجموعه ى آن چه طبقه ى سوم و چهارم مملکت را مى سازد. این طبقات به نسبت فقرى که دارند فقط با تکیه به معتقدات مذهبى قادر به تحمل زندگانى خویشند. وناچار خوشبختى امروز نیافته را در آسمان مى جویند ودر دین و در آخرت . و خوشا به حال شان . گاهى عرق هم مى خورند، اما دهان شان را آب مى کشند و به نماز مى ایستند و ماه رمضان توبه مى کنند و حتى براى امام زاده داوود قربانى مى کشند. و فلان دهاتى به محض این که هفت تخم هر ساله اش ده تخم شد، دست اهل و عیال را مى گیرد و به زیارت مشهد مى رود یا دست کم به قم . و اگر روابط حسنه (!) با همسایگان وجود داشت به کربلا و مستطیع که شد به مکه . و همه هم منتظر امام زمانند. یعنى همه منتظریم و حق هم داریم . منتها هر کدام به صورتى چون هیچ دولت مستعجلى به وفاى کوچک ترین قول و عهد خود برنخاسته است ؛ چون همه جا ظلم است و حق کشى و خفقان و تبعیض ! و به همین علت هاست که درپانزده شعبان چنان جشنى مى گیریم که نوروز از حسد دق کند.و با همین اعتقاد است که تمام آن 90 درصداهالى غیور مملکت دولت را عمله ى ظلم مى دانند وغاصب حق امام زمان ((اعلا حضرت ولى عصرعجله الله تعالى فرجه )). پس حق دارند که مالیات نمى دهند و کلاه سر ماءمور دولت مى گذارند و از سربازگیرى به هزار عنوان مى گریزند و جواب درست به هیچ آمارگیرى نمى دهند. و گرچه روزنامه ها پر است از تبریکات اهالى غیور ((مزلقان چاى )) به ماءمور جدید الورود اداره ى سجل احوال ، اما هیچ کدام از اهالى غیور همان آبادى هرگز سازمانى به نام دولت نمى شناسد. جز ژاندارم را و جز ترانزیستور را. و هنوز در بوشهر و بندرعباس مَثَل رایج است که ((زیر دیوار عجم نباید خوابید)) و این عجم دولت است ، ماءمورى است که از تهران مى آید.
یعنى نوکر دولت نباید شد و به ماءمورش و به مؤ سساتش اعتماد نباید کرد.
به همین علت هاست که تمام سازمان هاى مذهبى ، از سقاخانه ى زیرگذر و مسجد سرکوچه بگیر تا زیارتگاه بیرون آبادى ، پوشیده است از تظاهرات گوناگون این عدم اعتماد به دولت و به کارش . و پر است از علایم انتظار فرج مهدى موعود. اعلا حضرت ولى عصر که به راستى دعا کنیم که عجل الله تعالى فرجه ! در زبان مردم ، در کتیبه ى بالاى دیوار، بر زبان واعظ، در نماز، در اذان و مناجات ، در قصیده ى شعرا، در تظاهرات مفصل جشن پانزده شعبان ، بالاى کارت دعوت عروسى ها، همه جا ((در ظل توجهات ولى عصر)) به سر مى بریم ، این ها درست ! آن وقت براى این مردم است که دولت با سازمان ها و مدارس خود با سربازخانه ها و اداراتش با زندان ها و بوق و کرناى رادیوش مبلغ ((حکومت ملى )) است و براى خودساز دیگرى دارد. از همین مردم به تو بمیرى من بمیرم ، مالیات مى طلبد، به زور ازشان سرباز مى گیرد، همه جا رشوه خور مى پرورد، سفارت خانه هایش قرتى ترین سفارت خانه ها است ، مبلغ اعلا حضرت دیگرى است ، و گوش فلک را از افتخارات هزاره هزاره افزایش یابنده اش کر کرده است و توپ و تفنگش را دایم به رخ مردم مى کشد. آن وقت به علت همین تضاد، هر کودک دبستانى به محض این که سرود شاهنشاهى را به عنوان سرود ملى از بر کرد نماز از یادش مى رود، و به محض این که سینما رفت ، مذهب را به طاق نسیان مى نهد. و به همین علت است که 90 درصد دبیرستان دیده هاى ما لا مذهب اند. لامذهب که نه ، هرهرى مذهب اند. در فضا معلق اند. پاى شان بر سر هیچ استقرارى نیست ، هیچ یقینى ، هیچ ایمانى ، چون مى بینند که دول با این همه اهن و تلپ و سازمان و بودجه و کمک هاى خارجى و توپ و تانک قادر به حل کوچک ترین مشکل اجتماعى که بى کارى دیپلمه ها باشد، نیست و در عین حال مى بینند که یک اعتقاد کهن مذهبى چه ملجاى پناه دهنده اى است براى خیل درماندگان و بیچارگان و فقرا و در پانزده شعبان چه شادى ها مى کنند و چه خوشى مى گذرانند. این است که در مى مانند. رادیو بیخ گوشش مدام افسون مى خواند و سینما به چشمش مى کشد عوالم از ما بهتران را، اما آن واقعیت دیگر هم هست . واقعیت محتواى ایمان مذهبى . و مگر چه قدر مى شود فکر کرد؟ و خود خور بود؟ یا در صدد کشف حقیقت بود؟ و چرا او هم رها نکند و مثل دیگران نشود؟ و به رنگ جماعت در نیاید؟ پس برویم و همه هرهرى باشیم . نه مذهب مان پیدا، نه لامذهبى مان ، نه زندگى مان ، نه آینده مان ، دم غنیمت است .
در قلمرو فرهنگ مشهور است و همه مى دانند که مدرسه هاى ما کارمند مى سازند یا دیپلمه ى بى کاره تحویل مى دهند. در این حرفى نیست . اما آن چه اساسى تر است و نگفته مانده این که مدرسه هاى ما ((غرب زده )) مى سازند. آدم هاى هم چون نقش بر آب مى سازند. زمینه هاى آماده براى قبول غرب زدگى تحویل مى دهند. این است بزرگ ترین خطر مدارس ما و فرهنگ ما! طرح کلى این آدمى را که از کارخانه هاى غرب زده سازى ما در مى آید، در فصلى جدا خواهم داد. آن چه فعلا باید تذکر بدهم این است که بر خلاف راءى مورخان ریش و سبیل دار ما، نهضت هاى شعوبى سیاسى و مذهبى ، ما را هیچ وقت به جایى نرسانده است -غرضم نهضت هاى غلو کننده درملیت یا مذهب است . و اگر هم رساندند، سنگ اول بنایى را گذاشتند که در دوره ى صفوى کنگره اش ساخته شد. یعنى در آن زمان بود که حکومت ملى و مذهب - یعنى سلطنت و روحانیت - در یک خرقه رفتند و هر کدام از یک آستین دست درآوردند. در اوایل دفتر اشاره کردم که نتایج تاریخى و کلى این همپالگى شدن چه ها بود. وسربسته یادتان باشد که ما دردوره ى ساسانى نیز چنین وضعى را داشته ایم که به قیام مانى و مزدک و عاقبت به ظهور اسلام انجامید. اما امروز که آن خرقه ى واحد دریده است و آن دو رقیب هر کدام تشکیلات و سلام و سنن و مقررات جداگانه اى دارند، کارمان از آن دو دوره نیز خراب تر شده است . به این صورت که امروز کار افتراق میان مذهب و رقیب اصلیش به آن جا کشیده که حکومت هاى مان با تکیه به غرب زدگى و با اصرار در تشبه به بیگانگان روز به روز بیش تر از پیش در راهى گام مى زنند که پایانش جز بوار و انحطاط و افلاس نیست . و از طرف دیگر مذهب با تمام تاءسیسات و آدابش تا مى تواند به خرافات تکیه مى کند و به عهود ماضى و رسوم پوسیده ى کهن پناه مى برد. و به دربانى گورستان ها قناعت مى کند. و در قرن بیستم به ملاک هاى قرون وسطایى مى اندیشد. این روزها به همان اندازه که حکومت ملى در کار تثبیت خود دست به دامان غرب و فرنگى مى شود، حکومت داخلى مذهبى که در صف مقابل ایستاده ، در کار دوام خود هرچه بیش تر به عقب مى نگرد و مى گراید. و اصلا وقتى حکومت و دولت مى بیند که 90 درصد اهالى گوش به افسون او ندارند و به شادى ، تولد اعلا حضرت ولى عصر را به هم تبریک مى گویند؛ یعنى وقتى مى بیند که عناوین رسمى او را مذهب غصب کرده است و او را نمى پذیرد و به این مناسبت وقتى زیر پاى خود را سست مى بیند، چاره اى ندارد جز این که هر چه بیش تر خود را به دامن غرب بیندازد. و تکیه کند به کمک هاى نظامى آنان ، به توپ و تانک اهدایى امریکا، به مطبوعات فرنگى ، به روزنامه ها و مخبرهاشان و به رجال سیاسى شان . تا شاید دو روزى بیش تر دوام کند. دولت هاى ما این چنین است که حکومت ملى را تبلیغ مى کنند و حکومت مخفى مذهبى را در خفا مى کوبند. و براى اغفال مردم دعوى استرداد بحرین را دارد، در حالى که دعواى هیرمند و شط العرب دویست سال است لا ینحل مانده . و تازه این همه در چه دوره اى ؟ در دوره اى که گفتم ماشین خواستار بى مرزى است . خواستار شکستن همه ى در و دربندها است . خواستار بین المللى شدن همه چیز و همه جا است . خواستار بازارهاى مشترک و مرزهاى باز و گمرک هاى بسته است . و پرچم سازمان ملل را در دست دارد و تا هر جا که بنزین کمپانى ها مدد بدهد، مى راند. ما باز در دورانى سر در گریبان حکومت ملى فرو کرده ایم و مرزهاى مشترک مان با همسایه هاى دیوار به دیوارمان از دیوار چین همه درازتر و قطورتر است و مدام با عراقى و افغانى و پاکستانى و روس بریده ایم و بى خبر از حال هم دیگریم که ماشین عظیم کمپانى هاى استخراج کننده ى الماس و مس در قلب کاتانگا، ((هامر شولد)) را روى آسمان با تیر مى زند! در چنین دوره اى ما مى خواهیم با این مدارس و این سرود ملى و این سازمان امنیت و این کمک هاى نظامى و این جشن دو هزار و پانصد ساله و این آدم هاى مقوایى ، حکومت ملى را تبلیغ کنیم ! در چنین روزگارى که سرحدات در تمام دنیا فقط و فقط حدود قلمرو کمپانى هاى مختلف را مشخص مى کنند که تا این جا مال ((جنرال موتورز)) و تا آن جا مال ((سوکونى واکیوم )) و تا آن جاى دیگر مال ((شل )) و ((بریتیش پترولیوم )) و از این جا تا آن جا همه مال ((پان آمریکن )) یا ((آجیب مینر اریا))!
این روزها دیگر ملت ها و زبان ها و نژادها و مذهب ها اگر نه تنها ملعبه اى در دست شرق شناسان (!) باشند که خدمتشان خواهم رسید، دست کم مسایل آزمایشگاهى اند براى علما و دانشمندان و محققان . به خاطر این مسایل هیچ کس در قرن بیستم شاخ و شانه نمى کشد. اما دیگر من و افغانى هم دین و هم زبان و هم نژاد از حال هم بى خبریم یا اگر رفت و آمد با هند و عراق دشوارتر از نفوذ به پشت دیوار آهنین است به این علت است که ما قلمرو نفوذ این کمپانى هستیم و افغانى منطقه ى حیاتى آن دیگرى . در چنین روزگارى که ما هستیم سرحدات ملى هر چه بسته تر باشد و سنن نژادى هر چه بیش تر و غرورهاى خام شاه و زوزکى هر چه جدى تر و حلال و حرام مذهبى هر چه نافذتر، سیاه چال زندان ملت ها و مردمان گودتر. و گرنه کدام مرز و سامانى را مى شناسید که در مقابل پپسى کولا نفوذناپذیر باشد؟ یا در مقابل رفت و آمد دلالان نفت ؟ یا در برابر فیلم ((بریژیت باردو))؟ یا در مقابل قاچاقچى هاى هرویین ؟ یا در مقابل شرق شناسان مشکوک که دلال هاى رسمى استعمارند؟ بهترین نوع این مرز و سامان ها را، یعنى عریان ترین و ظاهر و باطن یکى ترین آن ها را، امروز در افریقا باید جست.روزگارى بوده است که فرانسه((کامرون )) را و ((چاد)) را و((صحراى مرکزى )) را در اختیار داشته ، در سه نقطه ى مختلف افریقا. و انگلیس پهلوى هر کدام از این ولایات ، ولایت دیگرى را. و امروز که فرانسه و انگلیس رفته اند و دولت هاى مستقل افریقایى به راه افتاده اند، هر یک مرز ممالک خود را درست بر همان نقطه اى گذاشته اند که حدود مستعمرات فلان دولت خارجى بوده و چه بسیار اقوام و نژادها و مذهب هاى افریقایى که به این طریق لت و پار شده اند میان دولت هاى مستقل خودمختار فعلى افریقا!... بگذرم . شاید به خاطر همه مان باشد که در مبارزه ى ملى شدن صناعت نفت - پیشوایان قوم - از آن جناح مذهبى ، یعنى از حکومت مخفى مذهب ، چه استفاده اى به سود هدف هاى مبارزه کردند. سربسته بگویم ، رهبران در آن دوره این شعور را داشتند که ترتیب کار مبارزه را طورى بدهند که با کمک پیشوایان مذهبى هر عامى مدرسه نرفته اى ، بتواند عمله ى ظلم را در تن هیاءت حاکمه ببیند که نفت را به کمپانى مى داد و به روى مردم شوشکه مى کشید. این بزرگ ترین درسى است که روشنفکران و رهبران باید از آن واقعه گرفته باشند.
و به عنوان آخرین تضاد ناشى از غرب زدگى و خطرناک ترین آنها باز هم بسیار سربسته بگویم که ما در نقطه اى از عالم قرار گرفته ایم که بیخ شمالى گوش مان اتفاقات عظیمى رخ مى دهد که ما اجبارا از آن ها بى خبر مى مانیم و اجبارا نیز نباید هیچ تاءثیرى از آن ها بپذیریم . و اگر هم بپذیریم فقط به صورت ظاهر است براى عقب انداختن واقعه ، در حالى که کوبا در حدود سى کیلومترى خود امریکا، از این اتفاقات تاءثیر مى پذیرد و آب هم از آب تکان نمى خورد! شاید هم به این علت است که حصار مرزهاى ما این قدر ضخیم است و دولت هاى ما بى توجه به حکومت باطنى مذهب (که خود حصارى است در داخل آن حصار و حکومتى است در داخل حکومت ) روز به روز قطر این حصار را با تکیه به غرب زدگى و اصرار در بندگى از غرب بیش تر مى کنند! و شاید گمان مى کنند در قبال چنین خطر هم جوارى تنها راه چاره ى ما پناه بردن به پیله ى تعصب و جمودها و بى خبرى ها و کینه هاى قرون وسطایى است . و در حالى که امروزه روز سرنوشت حکومت ها و پرچم ها و مرزهاى جهان بر سر میز مذاکرات دولت هاى بزرگ تعیین مى شود، دولت هاى ما این جا قناعت کرده اند به این که فقط پاسبان مرز کمپانى ها باشند. و نیز به همین علت است که دولت هاى ما در عین کوبیدن مذهب و پناه بردن به لامذهبى و فرنگى مآبى - چون محتاج عوام فریبى اند - اغلب با مذهب و روحانیت کج دار و مریز هم مى کنند و با محافل مذهبى و شخصیت هایش لاس خشکه هم مى زنند. به هر صورت این ها همه حرکات مذبوح است و ما در جوار چنین اتفاقات عظیم اگر در داخل تکانى به خودمان ندهیم و جلوى این اختلاف کیفى را از یک جایى نگیریم ، هزارى هم که حدود و ثغور ملى مان مستحکم باشد و هزارى هم که با فریفتن محافل روحانى عالم مذهب را باز داریم از این که از درون ، شالوده ى آن حصار را بپوساند، عاقبت روزى به علت قانون بسیار کودکانه ى ظروف مرتبط، سطح آب این مرداب بالا خواهد آمد و همه ى کاخ هاى پوشالى مان را سیل خواهد برد. سخن از ارعاب و تهدید نیست . که در آغاز دفتر آورده ام که مرکز این ارعاب و تهدید به کجا منتقل شده است . سخن از هماهنگى با جوامع مترقى بشرى است . مى بخشید که سربسته مى گویم .
.jpg )
غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت ششم- نخستین گندیدگى ها
چنین است که در خاورمیانه ى ما هم زمان با طلوع دوره ى ((رنسانس )) در غرب دیو تفتیش عقاید قرون وسطایى سر بر مى دارد و کوره ى اختلافات و جنگ هاى مذهبى تافته مى شود. گذشته از این که در صفحات پیش دیدیم که این سوى عالم دارد خالى مى شود از کاروان هاى متاع آور و به این دلیل باید به انزواى فقر و تصوف صوفى مآب خود بخزد به این طریق به قول حضرت فردید ما درست از همان جا که غرب تمام کرده است ، شروع کرده ایم غرب که برخاست ، ما نشستیم غرب که در رستاخیز صنعتى خود بیدار شد، ما به خواب اصحاب کهف فرو رفتیم بگذریم که عین این بازى الا کلنگ را ما در دوره ى روشنفکرى هم داریم که غرب در اوایل قرن 18 میلادى شروعش کرد و ما در اوایل قرن بیستم (با نهضت مشروطه ) که اروپا داشت به سمت سوسیالیسم و سبک هاى هدایت شونده در اقتصاد و سیاست و فرهنگ مى گرایید.
بردارید ورقى بزنید به سفرنامه هاى همه کسانى که در سراسر دوره ى صفوى به عنوان سیاح یا بازرگان یا ایلچى یا مستشار نظامى و اغلب هم از یسوعیان (ژزوئیت ها) به این سو آمده اند و ببینید که همه ى ایشان چه شاهدهاى تشویق کننده و صبورى بوده اند براى آن تخته قاپو کردن ها! و چه پیزرى نهاده اند لاى پالان آدم کشى هاى عباس صفوى یا بى بته گى هاى سلطان حسین ! و درست از آن زمان است که ما گوش مان بدهکار مى شود به به به گویى کنار گودنشینان فرنگى که در حقیقت تربیت کنندگان اصلى امرا و رجال ما هستند در این سى صد سال اخیر و همه ى این احسنت ها هم چون افسونى است در گوش پیر مرد راه دار خسته اى که آرام بخوابد تا دیگران قافله را بزنند.
این ها است سرچشمه هاى اصلى این سیلاب غرب زدگى . بدبختانه ما هنوز هم گوش مان به این به به گویى هاى مغرضانه ى ماءموران وزارت خارجه اى بیگانه اخت است که هر چند سال یک بار در لباس مستشرقى یا سفیرى یا مستشارى به این سو مى آیند و در آخر کار طومار وهن آورى درست مى کنند که بله شما سرتان سر شیر است و دم تان دم فیل . و ما یعنى همین مایى که از دوره ى خسرو انوشیروان مالیخولیاى بزرگ نمایى داشته ایم و به تعارف دل باخته بوده ایم ! به دنبال همین رفت و آمدهاى نوع تازه است که فرنگان با خلق و خوى ما آشنا مى شوند و مى آموزند که چگونه دست به دهان نگاه مان بدارند و چگونه قرضه بدهند و بعد گمرک را در اختیار بگیرند. یا چگونه انحصار ابریشم مملکت را که در دست شاه وقت است (در زمان صفویه )، در بازار رقابت هاى خود بشکند و بعد که خیارشان کونه کرد، چگونه به دست غلجاییان افغان خیال خود را از آن پهلوان کچل صفوى راحت کنند که کم کم به اندازه ى لولوى سرخرمنى ترس آور مى شود. و بعد هم نادر است که بیاید و چنان کله خرانه به هند بتازد و درست در روزگارى که کمپانى هند شرقى ، یعنى استعمار غربى ، دارد در جنوب هند خیمه و خرگاه مى زند و لازم است که سر دربار محمد شاه در شمال هند گرم باشد. و بعد هم سر نادر که به بیخ طاق کوفته شد داستان ترکمان چاى است (1243 هجرى ، 1828 میلادى ) که آخرین عر و تیز این پوست شیر پوشیده ى غافل بود. و بعد هم داستان جنگ هرات است (1273 - 1857) که یک محاصره بوشهر آخرین پشم را از این ریش و سمباد برد. نعش این پهلوان را هم این چنین به خاک افکندند. و در این پنجاه شصت ساله ى آخر هم که سر و کله ى نفت پیدا شده است و ما باز چیزى به عنوان علت وجودى یافته ایم ، بر اثر همین زمینه چینى ها و سوابق دیگر آب ها چنان از آسیاب افتاده است که سرنوشت سیاست و اقتصاد و فرهنگ مان یک راست در دست کمپانى ها و دولت هاى غربى حامى آن ها است . و روحانیت نیز که آخرین برج و باروى مقاومت در قبال فرنگى بود از همان زمان مشروطیت چنان در مقابل هجوم مقدمات ماشین در لاک خود فرو رفت و چنان در دنیاى خارج را به روى خود بست و چنان پیله اى به دور خود تنید که مگر در روز حشر بدرد. چرا که قدم به قدم عقب نشست .
این که پیشواى روحانى طرف دار ((مشروعه )) در نهضت مشروطیت بالاى دار رفت ، خود نشانه اى از این عقب نشینى بود. و من با دکتر ((تندرکیا)) موافقم که نوشت شیخ شهید نورى نه به عنوان مخالف ((مشروطه )) که خود در اوایل امر مدافعش بود، بلکه به عنوان مدافع ((مشروعه )) باید بالاى دار برود. و من مى افزایم ، و به عنوان مدافع کلیت تشیع اسلامى . به همین علت بود که در کشتن آن شهید همه به انتظار فتواى نجف نشستند. آن هم در زمانى که پیشواى روشنفکران غرب زده ى ما ملکم خان مسیحى بود و طالب اوف سوسیال دمکرات قفقازى ! و به هر صورت از آن روز بود که نقش غرب زدگى را هم چون داغى بر پیشانى ما زدند. و من نعش آن بزرگوار را بر سر دار، هم چون پرچمى مى دانم که به علامت استیلاى غرب زدگى پس از دویست سال کشمکش بر بام سراى این مملکت افراشته شد.
و اکنون در لواى این پرچم ، ما شبیه به قومى از خود بیگانه ایم . در لباس و خانه و خوراک و ادب و مطبوعات مان و خطرناک تر از همه در فرهنگ مان . فرنگى مآب مى پروریم و فرنگى مآب راه حل هر مشکلى را مى جوییم .
اگر در صدر مشروطه خطر بیخ گوش مان بود، اکنون در جان مان نشسته . از آن دهاتى به شهر گریخته که دیگر به ده برنمى گردد، چون سلمانى دوره گرد آبادى او بریانتین در بساط ندارد و در ده سینما نیست و ساندویچ نمى توان خرید، گرفته تا آن وزیر که چون در مقابل گرد و خاک حساسیت (آلرژى !) دارد سالى به دوازده ماه در چهار گوشه ى عالم پرسه مى زند. و چرا این طور شد؟ چون همه ى دو سه نسلى که پس از وقایع مشروطه در این آب و خاک سرى توى سرها درآوردند و معلم و نویسنده و وزیر و وکیل و مدیر کل شدند و جز در طب ، هیچ کدام متخصص در فن و حرفه اى نشدند، همه ى این ها اگر هم چشم شان یک راست به دست قرتى بازى هاى دوره ى جوانى خودشان نبود که در پاریس و لندن و برلن گذرانده بودند، دست کم گوش شان فقط بدهکار به ((سه مکتوب )) آقاخان کرمانى بود. خطاب به جلال الدوله و به دیگر غرب زدگى هاى صدر اول مشروطیت از زبان و قلم ملکم خان و طالب اوف و دیگران ... و تا آن جا که صاحب این قلم مى بیند این حضرات ((مونتسکیو))هاى وطنى (!) هرکدام از یک سوى بام افتاده اند. و گرچه شاید همه در این نکته متفق القول بودند و بفهمى نفهمى احساس مى کردند که اساس اجتماع و سنت کهن ما در قبال حمله ى جبرى ماشین و تکنولوژى تاب مقاومت ندارد و نیز همگى به این بى راهه افتادند که پس ((اخذ تمدن فرنگى بدون تصوف ایرانى )) ، اما گذشته از این نسخه ى نامجرب کلى هرکدام در جست و جوى علاج درد به راهى دیگر رفتند. یکى زیر دیگ پلوى سفارت را آتش کرد، دیگرى به تقلید از غرب گمان کرد باید ((لوتر)) بازى در آورد و با یک ((رفورم )) مذهبى به سنت کهن جان تازه دمید، و سومى دعوت به وحدت اسلامى کرد، در زمانى که قتل عام ارمنیان و کردها کوس رسوایى عثمانى را بر سر بازار دنیا کوفته بود. مى بخشید که در لفافه مى گویم . جاى صراحت نیست .
در آن صدر اول مشروطه علت اساسى کار زعماى قوم در این بود که مخالف و موافق گمان مى کردند که ((اسلام = مشروعه = مذهب )) هنوز آن کلیت جامع را دارد که حفاظى یا سدى در مقابل نفوذ ماشین و غرب باشد. به این علت بود که یکى به دفاع از آن برخاست و دیگرى کوبیدش . به همین علت بود که ((مشروطه )) و ((مشروعه )) دو مفهوم متضاد بى دینى و دین دارى از آب درآمد. به این طریق به گمان من همه ى آن حضرات ، بوق را از سر گشادش زده اند. گرچه شاید اگر ما نیز در آن دوره مى زیستیم ، خبط آن دو فریق را تکرار مى کردیم و اکنون دیگر نبودیم تا چنین قضاوت سختى را به قلم بیاوریم ، چرا که آن حضرت به هر صورت نزدیک تر از ما بودند به زمانى که میرزاى بزرگ شیرازى با یک فتواى ساده طومار امتیاز تنباکو (به کمپانى انگلیسى رژى ) را در نوشت و نشان داد که روحانیت چه پایگاهى است و نیز چه خطرى ! به هر طریق آن همه مردان نیک در صدر اول مشروطه ، غافل بودند از این که خداى تکنیک در خود اروپا نیز سال ها است که از فراز عرش بورس ها و بانک ها کوس لمن الملکى مى زند و دیگر تحمل هیچ خدایى را ندارد و به ریش همه ى سنت ها و ایدئولوژى ها مى خندد. بله این چنین بود که مشروطه به عنوان پیش قراول ماشین ، روحانیت را کوبید و از آن پس بود که مدارس روحانى در دوره ى بیست ساله به یکى دو شهر تبعید شد و نفوذش از دستگاه عدلیه و آمار بریده شد و پوشیدن لباسش منع شد. و آن وقت روحانیت در قبال این همه فشار نه تنها کارى به عنوان عکس العملى نکرد، بلکه هم چنان در بند مقدمات و مقارنات نماز ماند؛ یا در بند نجاسات یا مطهرات ؛ یا سرگردان میان شک دو و سه ! و خیلى که همت کرد رادیو و تلویزیون را تحریم کرد که چنین گسترش یافته اند و هیچ رستمى جلودارشان نیست . در حالى که روحانیت بسیار به حق و به جا مى توانست و مى بایست به سلاح دشمن مسلح بشود و از ایستگاه هاى فرستنده ى رادیو تلویزیونى مخصوص به خود - از قم یا مشهد - هم چنان که در واتیکان مى کنند، به مبارزه با غرب زدگى ایستگاه هاى فرستنده ى دولتى و نیمه دولتى بپردازد. سر بسته بگویم : اگر روحانیت مى دانست که با اعتقاد به ((عدم لزوم اطاعت از اولوالامر))، چه گوهرگران بهایى را هم چو نطفه اى براى هر قیامى در مقابل حکومت ظالمان و فاسقان در دل مردم زنده نگه داشته ، و اگر مى توانست ماهیت اصلى این اولیاى امر را به وسایل انتشاراتى (روزنامه ، رادیو، تلویزیون ، فیلم و غیره ...) خود براى مردم روشن کند و حکم موارد عام را به موارد خاص بکشاند و اگر مى توانست با پا باز کردن به محافل بین المللى روحانیت و جنبشى به کار خود بدهد، هرگز این چنین دل به جزییات نمى بست که حاصلش بى خبرى صرف و کنار ماندن از گود زندگى است . و به عنوان شاهد مثال اشاره اى بکنم به نقشى که تنها یک کمپانى نفت در این شصت ساله ى اخیر در سیاست و اجتماع ما بازى کرده است و بعد رها کنم این همه بحث تاریخى را.
امتیاز نفت درست در سال اول قرن بیستم میلادى (1901) داده شد. از طرف شاه قاجار به ((ویلیام نوکس دارسى ))، انگلیسى که بعد حقوق خود را به کمپانى معروف فروخت . و ما درست از 1906 به بعد است که جنجال مشروطیت را داریم . و حوزه ى قرارداد کجا است ؟ دامنه هاى جنوب غربى کوه هاى بختیارى . آثار نخستین چاه نفت هنوز در مسجد سلیمان باقى است.پس باید دامنه ى جنوب غربى کوه هاى بختیارى را از کوچ زمستانه ى ایل بختیارى خالى نگه داشت تا نخستین چاه کن هاى نفت بتوانند به راحتى زمین ، کوه و دشت مسجد سلیمان را بکاوند. این جورى است که ایل بختیارى راه مى افتد تا با کمک مجاهدان تبریز و رشت به فتح تهران برود! و اگر مشروطه ى ما نیم بند است به همین علت هم هست که ((خان ))ها به پشتیبانى از نهضتى برخاستند که در اصل ((خان خانى )) را نفى مى کند. بله . به این طریق سر ما آن قدر گرم به مشروطه و استبداد است تا جنگ اول بین الملل را در مى گیرد. اما کمپانى به نفت رسیده است و دریادارى انگلیس که رسما صاحب امتیاز نفت جنوب شده است ، حالا دیگر سوخت مطمئن خود را دارد.
مى بینید که من تاریخ نویسى نمى کنم . استنباط مى کنم و خیلى هم به سرعت . دلایل و وقایع را خود شما در تاریخ ها بجویید.
بعد در حدود سال 1300 خودمان (1920 میلادى ) جنگ تمام شده است و صاحبان کمپانى اکنون فاتح اند و کوره ى جنگ فسرده و ناچار مصرف خارجى نفت کم شده و باید مشترى نفت را در بازارهاى داخلى نیز جست . پس باید حکومت مرکزى مقتدرى سر کار باشد تا همه ى راه ها را امن کند و راه بندها برداشته شود و تانکرهاى نفت به راحتى بتوانند تا قوچان و خوى و مکران بروند و باید بتوان در هر ده کوره اى پمپ بنزین ساخت . و مهم تر از همه این که چون صاحب امتیاز اکنون دریادارى انگلیس است ، دیگر حوصله ى اغتشاش داخلى و چانه زدن با خان ها و مجلس ها و مطبوعات را ندارد و مى خواهد تنها با یک نفر طرف باشد. این است که کودتاى 1299 را داریم و حکومت نظامى و خودکامه ى بعدى اش را و تخت قاپوى کردها را و خفقان گرفتن ((سمیتقو)) را و سر به نیست شدن شیخ خزعل را که اگر اندکى عاقلانه رفتار کرده بود، حالا المثناى شیخ نشین بحرین را در خوزستان هم داشتیم .
بعد، در سال 1311 خودمان (1932 میلادى ) کم کم مدت امتیاز دارسى از نیمه گذشته است و دارد به سوى تمامى مى رود. ناچار صاحب امتیاز اصلى ، دریادارى یعنى دولت انگلیس ، باید از چنان قدرت متمرکزى که هست و همه ى حرف هایش را از مجلس و هیاءت وزرا تا قشون و امنیت عمومى ، یک نفر مى زند، استفاده کرد و تا تنور داغ است مدت امتیاز را تجدید کرد. این است که تقى زاده از نو ((آلت فعل )) مى شود و مجلس خیمه شب بازى راءى مى دهد و امتیاز دارسى را اول لغو مى کنند و بعد از نو مى بندند و با چنان بوق و کرنایى که حتى پیرمردهاى قوم بو نبردند که چه کاسه اى زیر نیم کاسه است ! یا اگر بردند، لب تر نکردند. چرا که ندیدیم هیچ کدام شان حتى ناله اى از آن داستان سر کنند و محکومیت تاریخ را از پیشانى سرنوشت خود بردارند. مگر بعدها که آب از آسیاب افتاد و سر پل سال هاى پس از شهریور بیست ، افسار هر خرى را گرفتند.
البته چنین حقیقت زشتى را باید به صورت ظاهر سازى هاى در خور زمانه مزین کرد. یعنى واقعیت را پوشاند. و چه جور؟ این جور که به ضرب دگنک لباس مردم را متحد الشکل مى کنند و کلاه نمدى را از سر مردها برمى دارند و حجاب را از سر زن ها. به عنوان آخرین تحولات مترقیانه (!) و راه آهن سرتاسرى را مى کشند - نه به خرج نفت ، بلکه به خرج مالیات قند و شکر- که تازه بزرگ ترین دلیل وجودى اش کمک رساندن به پشت جبهه ى استالین گراد بود در سال هاى جنگ دوم بین المللى .
بعد، در سال 1320 خودمان (1941 میلادى ) باز جنگ اروپا است و خطر رشید عالى گیلانى و لاسى که حکومت وقت ایران به عنوان علامت بلوغى ، اما سر پیرى ، با محور رم - برلن مى زند. آخر گاوهاى یک طویله اگر هم خو نشوند، هم بو که مى شوند. و البته دیگر شوخى بردار نیست و همه دیدیم که چه وضعى پیش آمد. آن همه قدرت و جبروت و ارتش و رکن دو و شهربانى یک روزه از هم پاشید. و البته وقتى ناپلئون که یک سردار فرانسوى بود به جزیره ى ((سنت هلن )) رضایت داد، پیداست که یک سردار ایرانى به جزیره ى ((موریس )) خواهد ساخت . و بعد ممالک متحد امریکا است که خیلى زودتر از جنگ بین الملل اول به خود جنبیده است و باید بتواند کشتى هاى سلاح بر خود را در خلیج فارس نفت گیرى کند. و اگر شما بودید، حاضر بودید به ازاى سوخت کشتى هایى که در راه پیروزى بر فاشیسم - یعنى نجات روس و انگلیس - دور دنیا مى گشتند دلار از جیب شخصى بدهید؟ آن هم به کمپانى نفت انگلیس ؟ بله . زمینه ى دخالت امریکا در قضیه ى نفت جنوب از این جا شروع مى شود به خصوص که در قضیه ى آذربایجان فقط وزنه ى سیاست امریکا بود که سازمان ملل را به حرکت واداشت و روس هاى شوروى ، آذربایجان را تخلیه کردند. ناچار باز تشنج است و آزادى خواهى است و سخن از امتیاز نفت شمال هم هست ، هم چو لولوى سر خرمنى که انگلیس ها نمى خواهند حصارش را به امریکا بسپارند. و این آزادى مختصر هست تا در سال 1329 (1951 میلادى ) که نفت ملى مى شود و امریکا کیش مى دهد و مهره هاى شطرنج یکى پس از دیگرى عوض مى شوند. یکى باید به صندوق عدم برود و دیگرى مات بشود. تا سرمایه دارى امریکا بتواند 40 درصد از سهام ((کنسرسیوم )) نفت را ببرد. درست همان سهامى که دریادارى انگلستان دارد. و این است داستان قیام ملى 28 مرداد 1332.
و این است معنى آن چه دنباله روى در سیاست و اقتصاد مى نامیم.دنباله روى از غرب و از کمپانى هاى نفتى و از دولت هاى غربى ، این است حد اعلاى تظاهر غرب زدگى در زمانه ى ما. به این صورت است که صنعت غرب ما را غارت مى کند و به ما حکم مى راند و سرنوشت ما را در دست دارد. پیداست که وقتى اختیار اقتصاد و سیاست مملکت را به دست کمپانى هاى خارجى دادى ، او مى داند که به تو چه بفروشد و دست کم این را مى داند که چه چیز را نفروشد. و البته براى او که مى خواهد فروشنده ى دایمى کالاهاى ساخته ى خود باشد، بهتر این است که تو هرگز نتوانى از او بى نیاز باشى . و خدا زنده بدارد معادن نفت را. نفت را مى برند و در مقابل هر چه بخواهى به تو مى دهند. از شیر مرغ تا جان آدمى زاد. حتى گندم . و این داد و ستد اجبارى حتى در مسایل فرهنگى نیز هست . و در ادب و سخن . بردارید و صفحات انگشت شمار مطبوعات مثلا سنگین ادبى را ورق بزنید. کدام خبر از این سوى عالم در آن ها هست ؟ یا از شرق به معنى اعم ؟ از هند یا از ژاپون یا از چین ؟ همه خبر از ((نوبل )) است و عوض شدن ((پاپ )) و از ((فرانسواز ساگان )) است و جایزه هاى ((کان )) و آخرین نمایش نامه ى ((برادوى )) و تازه ترین فیلم ((هولیوود)). ((رنگین نامه ))ها هم که حساب شان پاک است و اگر این ها را ((غرب زدگى )) ننامیم ، چه بنامیم ؟
.jpg )
غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت پنجم- سرچشمه ى اصلى سیل
در این سه قرن اخیرازطرفى دنیاى غرب دردیگ انقلاب صنعتى قوام آمد و ((فئودالیسم )) جاى خود را به شهرنشینى داد و از طرف دیگر ما در این گوشه ى شرق به پیله ى حکومت ((وحدت ملى )) خود بر مبناى تشیع پناه بردیم و هر روز تار خود را بیش تر تنیدیم و حتى اگر قیامى هم کردیم به لباس ((باطنیان )) و ((نقطویان )) و ((حروفیان )) و ((بهاییان )) در آمدیم و به ازاى هرچه مدرسه وآزمایشگاه که در غرب بنا نهاده شد، ما محافل سرى ساختیم و به بطون هفت گانه ى رموز و اسم اعظم پناه بردیم . در این سه قرن است که غرب عاقبت به کمک ماشین به استحصال غول آسا دست یافت و نیازمند بازار آشفته ى دنیا شد از طرفى براى به دست آوردن مواد خام ارزان و از طرف دیگر براى فروش مصنوعات خود در همین دو سه قرن است که ما در پس سپرهایى که از ترس عثمانى به سر کشیده بودیم خواب مان برد و غرب نه تنها عثمانى را خورد و از هر استخوان پاره اش گرزى ساخت براى روز مباداى قیام مردم عراق و مصر و سوریه و لبنان ، بلکه به زودى به سراغ ما هم آمد و من ریشه ى غرب زدگى را در همین جا مى بینم از طرفى در درازدستى صنعت غرب و از طرف دیگر در کوتاه دستى حکومت ملى بر مبناى سنتى به ضرب سنى کشى مسلط شده . از آن زمان که روحانیت ما فراموش کرد که در تن حکام وقت ، عمله ى ظلم و جور فرو رفته اند، از آن وقت که ((میرداماد)) و ((مجلسى )) دست کم به سکوت رضایت آمیز خود به عنوان دست مریزادى به تبلیغ تشیع به خدمت دربار صفوى در آمدند که جعل حدیث کنند؛ از آن زمان است که ما سواران بر مرکب کلیت اسلام بدل شدیم به حافظان قبور، به ریزه خواران خوان مظلومیت شهدا. ما درست از آن روز که امکان شهادت را رها کردیم و تنها به بزرگ داشت شهیدان قناعت ورزیدیم ، دربان گورستان ها از آب در آمدیم . من این قضیه را در ((نون و القلم )) نشان داده ایم .
مى بینید که باز قضیه دو سر دارد. و من با این که این مختصر هرگز دعوى جست و جو در فلسفه ى تاریخ نیست ، مجبورم که به این هر دو سر اشاره اى گذرا بکنم .
اما این که چه عللى به تحول صنعتى غرب انجامید، کار من نیست . غربیان خود از این مقوله حماسه ها گفته اند و داستان ها و ما نیز که سخت غرب زده بوده ایم ،در بوق و کرناى مدارس و رادیو وانتشارات مان همان اباطیل غربیان را سال هاست تکرار مى کنیم که : رنسانس وکشف قطب نما و فتح امریکا و گذر از دماغه ى امید نیک و کشف نیروى بخار و پا گذاشتن به هند و اختراع برق و... الخ .
حتى در جغرافیاى کلاس پنجم دبستان هم به این بدیهیات مى توان دست یافت ناچار من در این زمینه به یک نکته اشاره مى کنم و مى گذرم : و آن نکته این که غرب یعنى عالم مسیحیت قرون وسطا وقتى به منتهاى درجه ى ممکن محصور عالم اسلام شد، یعنى وقتى از دو سه سمت (شرق و جنوب و جنوب غربى ) در مقابل قدرت ممالک اسلامى در خطر نیستى قرار گرفت و مجبور شد دست و پاى خود را در همان چند ولایت شمالى دریاى مدیترانه جمع کند، به سختى بیدار شد و در مقابل خطر اسلام از سر نومیدى به تعرض پرداخت . هم چون گربه اى که در اتاقى حبس کرده اى و این تاریخ کى بود؟ اواخر قرن ششم هجرى (12 میلادى ) یعنى وقتى که یک سر عالم اسلام دانشگاه قرطبه (کوردوبا) بود در اندلس و سر دیگرش مدارس بلخ و بخارا. و همه ى اراضى قدس و همه ى سواحل شرقى و جنوبى و غربى مدیترانه در اختیار مسلمانان و حتى جزیره ى سیسیل (صقلیه ) پایگاه ایشان فورا. پس از همین تاریخ است که مسیحیان صلح جو و طعنه زن به جهاد اسلامى بدل به صلیبیان جهادکننده مى شوند و در جنگ هاى طویل صلیبى اساس اقتباسى را از فنون و معارف اسلامى مى گذارند که غرب مسیحى را پس از پنج شش قرن ، بدل مى کند به خداوندان سرمایه و فن و معرفت و پس از هفت هشت قرن به خداوندان سرمایه و فن و معرفت و پس از هفت هشت قرن به خداوندان صنعت و ماشین و تکنولوژى . به این طریق اگر غرب مسیحى در وحشت از نیستى و اضمحلال در مقابل خطر اسلام یک مرتبه بیدار شد وسنگر گرفت و به تعرض برخاست و ناچار نجات یافت ، آیا اکنون نرسیده است نوبت آن که ما نیز در مقابل قدرت غرب احساس خطر و نیستى کنیم و برخیزیم و سنگر بگیریم و به تعرضى بپردازیم ؟
اما در زمینه ى کوتاه دستى ما و آن خواب بى گاه ، یکى دو نکته هست که کم تر شنیده و خوانده اید. من به این نکات مى پردازم دیگر نکات را به تاریخ هاى تمدن مراجعه کنید.
نکته ى اول اینکه فلات ایران تا پیش از کشف راه هاى دریایى اگر هم تنها راه نبود دست کم معبر بزرگ ترین راه ها بود از شرق دور به غرب دور از چین و هند به سواحل مدیترانه معبر ابریشم و ادویه و کاغذ و کالا براى دنیاى غرب در معبر همین کاروان هاى حامل ثروت بود که شهرهاى استخوان دار ما باروها افراشتند و هم چون اطراق گاه هاى امن کاروانیان دو سر عالم را زیر رواق هاى سایه افکن خود پناه دادند، و از این راه جنب و جوشى در شهر و در روستا نهادند. راهى که قندهار و هرات و توس و نیشابور (صد دروازه ) و رى و قزوین و تبریز و خوى و ارزنة الروم را یا به طرابوزان مى پیوست یا به دیار بکر و طرابلس . این راه شمالى ابریشم بود. یا راه دیگرى که کناره ى سند را از دریا به هرمز و قشم مى پیوست و بعد به کرمان و یزد و اصفهان و ورامین و ساوه و همدان و کرمانشاه و موصل تا باز به بنادر شرقى مدیترانه بپیوندد صرفنظر از کناره ى مازندران و دشت خوزستان که هر کدام حال و مقالى دیگر دارند، قدیمى ترین تمدن هاى فلات ایران در همین شهرها است که بر شمردم یا بر کناره ى آن ها در شکم تپه هاى بزرگ مدفون است اما از وقتى راه هاى دریا باز شد و دریانوردان دل این را یافتند که بى چشم داشتى به سواحل نزدیک و امن ، دل اقیانوس ها را بشکافند از آن زمان به بعد علاوه بر آن که غرب به قاره جدید امریکا دست یافت و این خود پلى بود که در آن سوى عالم گرفتند در این سو از شهرهاى ما و از شهرنشینى نیم بند ما و از تمدن ما هم چو از مارى که پوست بیندازد و برود، فقط پوستى بر جا ماند. فقط پوسته اى . پوسته ى کاروان سراها، پوسته ى شهرها، پوسته ى آداب و فرهنگ ، پوسته ى مذهب و معتقدات ، پوسته ى اصول اقتصادى و از آن پس بود که فقر به معنى دقیقش آمد و ما شدیم فراموش شدگان دنیاى زنده ها. قبرستان یادبودها و یادگارهاى خوش راه هاى باز و کاروان هاى پرمتاع از وقتى که ثروت سایه ى خود را از سر شهرهاى ما برداشت و مستقیما از راه دریا، چین و هند را به غرب برد ما فراموش شدیم درست از همان وقت بود که ما به پیله یا تصوف سبک صفوى فرو رفتیم و به پیله ى حکومت وحدت ملى بر مبناى تشیع .دنیا که از ما برگشت ، ما از دنیا برگشتیم و غرب را نجس دانستیم وقتى دو سر عالم بى هیچ نیازى به مهمان نوازى کاروان سراهاى ما به هم دست یافتند ما دیگر شدیم منطقه ى بى طرفى در حدود هند. منطقه اى که باید آرام بماند و بى سرخر و تنها وظیفه اش اینکه مبادا مزاحمتى براى هند فراهم کند و یا مبناى تهدیدى باشد براى کمپانى هند شرقى و این وضع هست و هست و هست تا سرو کله ى غول نفت از خوزستان پیدا مى شود. که ما باز مى شویم مرکز توجه عالم وجود و مایه ى نزاع شرق و غرب و آمریکا و انگلیس که به جاى خود بیاید. به هر صورت در مطالعه ى علل عقب ماندگى خاورمیانه اى ها در این سه قرن و پیش افتادن غربیان در همین مدت ، هنوز ندیده ام که کسى به این نکته اشاره اى کرده باشد و حال آنکه در خور بسى بحث ها و جست و جوها است .
نکته ى دوم اینکه ((دوک ))هاى جمهورى و نیز (پیش قراول مسیحیان بازرگان یا بازرگانان مسیحى ) نخستین کسانى نبودند که به جست و جوى متحدى براى دفع شر مسلمانان یعنى حریفان جنگ هاى صلیبى دست به دامان ایل نشینان بت پرست شمال شرقى ایران شدند. پیش از ایشان این ساز را اول خلفاى بغداد زدند که براى فرو نشاندن قیام هاى خراسان و عراق هم چو آبى از زیر کاه دامنه ى دسایس خود را تا صحراى قره قوروم کشاندند و کم کمک به دسته هاى مختلف ایلى وبیابان گردان غزو سلجوق ومغول ، جواز عبور و چرا و سکونت دادند در سراسر عالم شرقى اسلام و کار به جایى کشید که همان از اواخر دوره ى سامانیان همه ى فرمانداران نظامى خراسان و بلخ و عراق ایل تاشان بودند و اتابکان و ارسلانان و سبکتکین ها به هر صورت اگر نه عمدى در این کار بود مسلم است که این جست و جوى یار و یاور در روز مباداى مقابله با کلیت اسلام سال ها پیش از بناى برج و باروى تجارت خانه هاى ((ژنوا)) و ونیز شروع شده بوده است . این است گفته ى یک فرنگى در این باره : ((اهمیت تاریخى مسیحیت ترک بسیار زیاد است مى دانیم که ولایت سغد که ترکان غربى از 565 میلادى به بعد در آن ساکن شدند، یکى از بزرگ ترین مراکز کلیساى نسطورى بود از این جا و نیز از ولایت بلخ بود که مبلغان نسطورى به قصد مسیحى کردن آسیا پا در راه نهادند... چنین به نظر مى رسد که در حدود سال هزار میلادى ، مبلغان سنطورى کار مسیحى کردن عقبه داران قبایل ترک را در آسیاى مرکزى به انجام رسانده باشند. این قبایل عبارتند از: (اونگوت )هاى مغولستان داخلى ، (قره ایت )هاى مغولستان مرکزى و (نایمن )هاى مغولستان غربى . صرف نظر از اویغورها که از مدت ها پیش در صحراى گبى به آداب مسیحیت مؤ دب شده بودند، به هر جهت سیماى نیمه مسیحى امپراتورى چنگیزخان را بى توجه به ایمان نسطورى این همه ترکان غربى که در رکابش شمشیر مى زدند نمى توان مشخص کرد.))
به این مناسبت تعجبى نخواهم کرد و تصادف نخواهم دانست اگر ببینم که عالم اسلام در دو قرن هفت و هشت هجرى (سیزده و چهارده میلادى ) یک باره از دو سو به خطر مى افتد. مغولان با ((سیماى نیمه مسیحى )) از شرق و صلیبیان کاملا مسیحى از غرب و مارکوپولو با همپالگى هایش به این ترتیب است که وارد گود مى شوند و ((اروپاییان قرون چهارده و پانزده میلادى که با ترکان عثمانى مى جنگیدند و سواحل غربى افریقا را کشف مى کردند و دور دماغه ى امید مى گشتند و در اقیانوس هند با مسلمانان مى جنگیدند و در این تصور اشتباهى به سر مى بردند که در آن سوى اقیانوس هم دست قدیمى خود را بر ضد مسلمانان خواهند یافت یعنى رییس مغولان را همه ى نوادگان مجاهدان صلیبى صدر اول بودند)) مى بینید که قضیه بسیار روشن است .
نکته سوم این که صلیبیان فرنگ که به توبره کردن خاک عالم اسلام پا در رکاب کرده بودند، از همه ى اروپا گرد مى آمدند از سوئد بگیر تا رم - و همه فرمان پاپ اعظم را در دست داشتند و پول و جیره و اسب و علیق تجارت خانه هاى ((ژنوا)) و ((ونیز)) را در پس پشت و آن وقت به عنوان عالم اسلام با که مى جنگیدند؟ نه با مجموعه ى ممالک اسلامى بلکه فقط با ممالیک مصر، دست نشانده هاى دور افتاده ى خلافتى که داشت بر باد مى رفت گمان نمى کنم حتى سعدى به عنوان داوطلبى براى جهاد با کفار در آن خندق طرابلس اسیر شده باشد. آن روزها در این سوى عالم اسلام هیچ کس را غم این نبود که خطر را ببیند و دست از بازیچه ى کودکانه ى ملوک طوایف بردارد. یا از بحث درباره ى حدوث و قدم قرآن به خاطر کوبیدن حریف چشم بپوشد گذشته از این که ایلغار مغول چنان دنیاى اسلام را در ویرانگى یک دست کرده بود که حتى میدانى نمانده بود تا مردى در آن ، سر بیفرازد. در چنین روزگارى بود که ((مارکوپولو)) در واقع به سفارت پاپ در ظاهر به تجارت ، تمام این صحنه ى ویران شده را ((لمن الملک )) گویان مى پیمود و به تهنیت خان خانان مى رفت که جاده ى نفوذ بازرگانان ونیز را چنین کوفته بود. فورى ترین نتیجه ى رفت و آمد این ونیزى سر و سامان یافتن راه هاى ابریشم و ادویه بود که قصرهاى ونیز به ازاى آنها صحنه رومئو و ژولیت مى شد. ((در نتیجه ى مساعى ایلخانان مغول و تجار ونیزى دو راه عظیم باز شد. یکى راه ارمنستان کبیر (تبریز، خوى منازگرد، ارزنة الروم ، طرابوزان ) و دیگر راه ارمنستان صغیر (تبریز، ارزنة الروم ، سیواس ، اسکندرون )...)) اما فتح قسطنطنیه به دست مسلمانان عثمانى و زوال حکومت روم شرقى (بوزنتیه - بیزانس ) در سال 875 هجرى (1453 میلادى ) این راه هاى تازه امان یافته را از نو برید و اروپاى مسیحى خو گرفته به نعمات شرق در جست و جوى راه دیگر به دست و پا افتاد بر اثر همین جست و جو بود که نخست امریکا کشف شد و بعد گذر از دماغه ى امید میسر شد. درست 53 سال پس از فتح قسطنطنیه و 14 سال پس از تاءسیس حکومت صفوى (891 هجرى - 1486 میلادى ) ((بارتولومئودیاز)) از دماغه ى امید گذشت و پنج سال بعد ((واسکوداگاما)) از همان راه به دریاهاى گرم رسید و در بندر ((کالیگوت )) هند پیاده شد و هفت سال بعد ((آلبوکرک )) به ضرب توپ هاى خود، مرکز حکومت امراى هرمز را گرفت و بر دهانه ى خلیج فارس نشست تا بعد بتواند میخ اول استعمار را در ((گوا))ى هند فرو بکوبد، همان که پانصد سال بعد، هم در این اواخر از زمین کنده شد.
این ها همه وقایع تاریخ و به جاى خود درست . اما غرب پیش و پس از این ها هم در فکر چاره هاى دیگر بوده است و آخرین نکته اى که من مى خواهم تذکر بدهم همین است که اگر یکى از علت هاى اصلى هجوم مغولان به دنیاى اسلام زمینه سازى هاى قبلى مسیحیت در بیابان هاى دور غور نبود دست کم در یورش تیمور به این سوى عالم به جا پاهاى فراوان بر مى خوریم از تحریک اروپاى درمانده در جنگ هاى صلیبى و محتاج به نعمات بازارهاى شرق . سراغ آثار فرنگان نمى روم که در چنین مواردى به هر صورت مواظب قول و فعل خویشند ورقى به آثار خودى بزنم ، بهتر است که گولى و گنگى را بیش تر مى توان دید.
ابن خلدون که در اواخر عمر خود تیمور را دیده است و با او مصاحبه اى دارد، مى نویسد: ((هنگامى که هنوز در مغرب بودم پیش گویى هاى بسیار از قیام تیمور شنیده بودم . ستاره شناسان در حدود سال 766 منتظر ظهورش بودند. یک روز در ((فاس )) در مسجد((القارویین )) واعظ قسطنطنیه ابوعلى بادیس را دیدم که راءیش حجت است از او درباره ى ، قرانى که باید واقع شود پرسیدم . گفت دلالت دارد بر ظهور شخص مقتدرى از شمال شرقى مردم صحرانشین که بر این پادشاهان پیروز خواهد شد و قسمت عمده ى ربع مسکون راخواهد گرفت.واز او گذشته((ابن زرزر)) طبیب یهودى پادشاه فرنگ ((بن آلفونسو)) نیز همین را به من نوشته است ...))
توجه کنید که راویان این اخبار یکى واعظى است از قسطنطنیه آمده که تازه به دست مسلمانان عثمانى فتح شده و دیگرى طبیبى یهودى از دربار شاهى از فرنگ ! به این طریق فکر نمى کنید حق داشته باشیم که از این جاى پاى صریح ، این حقیقت تاریخى را بخوانیم که رفت و روب مغول هنوز به اندازه ى کافى کمر اسلام را نشکسته بوده است و در غرب همیشه خواب نطربوق دیگرى را مى دیده اند که بیاید و پشت این پهلوان را عاقبت به خاک برساند! اگر هنوز شکى دارید، متوجه باشید که نه از آتش ویرانى مغول و نه از کشتارتیمور هرگزجرقه اى به دامن عالم مسیحیت نرسید و روسیه هم که اندکى تاءدیب شد،به کیفر این گناه بود که ((ارتدکس )) بود و سر به آستان پاپ اعظم روم نمى سود و اگر باز هم شکى دارید، متوجه باشید که درست پنجاه سال بعد از فتح قسطنطنیه به دست مسلمانان حکومت صفوى دراردبیل تاءسیس شد یعنى درست در پشت سرعثمانى . بهترین جا براى فرو کردن خنجر و آیا مى دانید یا نه که در ((چالدران )) با قتل عام هاى داخلى از دو سو، خون نزدیک به پانصد هزار مسلمان به زمین ریخت ؟!
گمان نکنید که به دفاع از ترکان عثمانى برخاسته ام . نه . مى خواهم بگویم که بر اثر این نزاع هاى خالى از حماسه و خونین محلى و بر اثر کم خونى ناشى از آنهاست که ما خاورمیانه اى ها امروز به چنین روزگارى گرفتاریم . مى خواهم ببینم که آیا مورخان ریش و سبیل دار ما حق دارند یا نه که از آن سیاست تفرقه ى دینى دفاع کنند؟ شاید راست باشد که اگر عثمانیان پیروز مى شدند یا اگر صفویان در زیر لواى تشیع ، ساز جداگانه اى نمى نواختند، ما اکنون ولایتى از ولایات خلافت عثمانى بودیم ولى مگر نه این است که اکنون ولایتى از ولایات دست نشانده ى غربیم ؟ و باز مگر نه این است که از ابتداى نهضت اسلام تا شش هفت قرن بعد ما همین صورت را داشتیم و در حالى که ظاهرا ولایتى از ولایات خلافت بغداد بودیم در لباس همان جزیى از کل بودن چه کلى از عالم اسلام را به دوش مى کشیدیم ؟ و باز مگر نه این است که حتى در ساده ترین سال هاى سلطه ى امویان باز ما بودیم که با تکیه به قومیت و آن چه از ایرانى مآبى به اسلام داده بودیم لواى سیاه عباسیان را از خراسان تا بغداد کشیدى و رنگ و انگ تمدن ایرانى را چنان به اسلام زدیم که هنوز هم مستشرقان تازه کار درمانده اند که چند درصد از تمدن اسلامى را عواملى غیر ایرانى باید ساخته باشد؟
غرض از این همه ، این است که سعه ى صدر داشته باشیم و به این بنگریم که بر اثر چنان سیاست هاى تفرقه انگیز و آن آتش افروزى خونین و بى حماسه و بى عاقبت که به کمک زیر جلى محافل روحانى وقت و به به گویى سفراى مسیحى فرنگ که اخلاف شیعه و سنى را دامن مى زدند دنبال شد چه بلاها که به سر شرق آمد یا به سر همه ى ما که غربى ها، خاورمیانه اى مى نامندمان ! و ما اکنون چه کم خونى مزمنى را از آن دوران به ارث برده ایم و ببینید نویسنده ى فرنگى از آن سیاست تفرقه انگیز و ضعیف کننده ى شرق با چه بادى در آستین خود و چه شاخى در جیب ما حرف مى زند! بله همان حضرت ((رنه گروسه )) است که مى فرماید:
((این چنین است که ایران جاى خود را در صف دولت هاى بزرگ اداره کننده ى جهان مى یابد. نخستین دلیلش روابط دربار اصفهان از طرفى با خان خانان مغول ، و از طرف دیگر با قدرت هاى غربى و این روابط با غرب به خصوص از نظر تاریخ جهانى اهمیت بسیار دارد چرا که درست بر خلاف امپراتورى عثمانى ، ایران را به صورت متحد طبیعى عالم مسیحیت در آورده است و به خاطرهمین ماءموریت تاریخى است که سیاحان بزرگ اروپایى قرن هفدهم روى به دربار اصفهان نهاده اند، نخست برادران شرلى ، این ماجراجویان اعجاب انگیز انگلیسى که دوستان شخصى شاه عباس شدند و سپس (تارونیه ) و (شاردن )...))
اکنون بگذارید یک بار دیگر قلم را به ابن خلدون بدهم تا ((... از بیگانگان هرگز ننالم والخ ))... این حضرت درباره ى شخص تیمور مى گوید: ((برخى او را عارف مشرب مى دانند و برخى دیگر رافضى اش مى دانند زیرا که دیده اند براى افراد خاندان على برترى قایل است ...))
مى بینید که زمزمه بسى پیش از صفویان آغاز شده است و آن وقت مگر این تیمور ((رافضى )) چه کرد؟ یک بار دیگر دنیاى اسلام را چنان کوبید که نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان . اگر هلاکوى مغول در 657 هجرى خلیفه ى عباسى بغداد را به ترس از لرزش زمین و آسمان و غضب الهى لاى نمد مالید تا خفه شد، این گردن کلفت ثانى ، یعنى تیمور، بایزید ایلدوروم (= برق (= صاعقه )) را که آخرین سلجوقیان ترکیه بود در قفس کرد و به عنوان خوش رقصى براى نامسلمانان مسیحى هم چون ببرى به تماشایش گذاشت و پس از این وقایع بود که دنیاى ملوک طوایف قرن هشتم هجرى چنان در وحشت و خراب و درماندگى یک دست شد که صفویان براى بیعت گرفتن مى توانستند حتى به کشتار نیازى نداشته باشند.
غرض از این همه موشکافى ، آه و اسف بر گذشته نیست یا تفاخر به منم آن که رستم یلى بود یا نبود در سیستان . غرض این است تا بدانم که کرم چگونه در خود درخت جا کرده بود که ((سعدى )) آدمى درست یک سال پیش از قتل خلیفه ى بغداد ودرآن بحبوحه ى غارت مغول ها مى فرماید:
در آن ساعت که ما را وقت خوش بود ز هجرت شش صد و پنجاه و شش بود
و یا ابن خلدون آدمى که سراسر غرب عالم اسلامى را به عنوان قاضى و وزیر و منشى حضور امیران زیر پا داشت و چنان کتابى در فلسفه ى تاریخ نوشت ، خود چگونه تن به قضا داده بود و در خستگى ناشى از کشمکش هاى داخلى امراى مسلمان اندلس چنان نومید و درمانده بود که با آن خبرسازى ها چشم به راه هر نطربوق یک دست کننده ى عالم داشت ، گرچه این یک دستى در ویرانى باشد.
.jpg )
غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت چهارم- نخستین ریشه هاى بیمارى
چنین که از تاریخ بر مى آید ما همیشه به غرب نظر داشته ایم . حتى اطلاق ((غربى )) را ما عنوان کرده ایم و پیش از آن که فرنگان ما را ((شرقى )) بخوانند. مراجعه کنید به ابن بطوطه ى ((مغربى )). یا پیش از آن به جبل الطارق که منتهى الیه ((غرب )) اسلامى بود از صبح دم تمدن اسلام تا فرو ریختن ارزش هرانگاره اى در مقابل سلطه ى ((تکنولوژى )) ما همیشه در این سوى عالم ، هم چون مشتى از خروار کلیت یک تمدن ، دنیا را به انگاره ى خود مى شناخته ایم و به انگ هاى خود نشان مى زده ایم ، پیش از این که دیگران همین کار را با ما بکنند. مگر نه این که هر زیرى بالایى دارد؟ و اگر یکى دو هزاره اى پیش تر برویم و کلى تر به دور و بر خود بنگریم در همین ناحیه ى ما خاورمیانه ! - بوده است که کلده و آشور و ایلام و مصر و یهود و بودا و زردشت در پهنه ى گسترده اى از دره ى سند تا دره ى نیل قد برافراشته اند و بنیان گذار آن چیزى شده اند که جز آن چیزى در چنته ى تمدن غربى نیست . البته دور از تفاخر و تخرخر!
این ((ما))ى چند طرفه ، در این همه دوران ها، پیش از آنکه به مشرق اقصى (چین و ماچین و هند) نظر بدوزد که چینى را و چاپ را و کرسى را و عرفان و نقاشى را و ریاضت (جوکى گرى ) را و مراقبه (آداب Zen) را و زعفران و ادویه را و سمنو را و الخ ... از آن جاها داشته ، بیش از این ها به غرب نظر داشته است به کناره هاى مدیترانه به یونان به دره ى نیل . به لیدیا (مرکز ترکیه ى فعلى ) به مغرب اقصى و به دریاى عنبرخیز شمال . ما ساکنان فلات ایران نیز جزوى از این کل بوده ایم که شمردم . و چرا چنین بوده ایم ؟ به حدس و تخمین جوابى بیابیم . متوجه هستید که دایره را تنگ تر کردم و حالا سخن از ما ایرانیان است .
شاید فرار از هند مادر بوده است ، نخستین توجه ما به غرب ، فرار از مرکز؟ نمى دانم . این را نژادشناسى و آریایى بازى و زبان شناسى ((هند و اروپایى )) باید روشن کنند. من حدس مى زنم . به هر صورت در این که همین مادر چه آغوش گرمى در روزهاى مبادا برایمان آماده داشته ، حرفى نیست . همین هند، یک بار به الباقى زردشتیان پناه داد که کله خرى کردند، و حتى به ((جزیه ى )) اسلامى تن در ندادند و بُنه کن گریختند و به هند پناه بردند. و ما امروز پارسیان هند را از اخلاف آنان داریم که در سال هاى استعمار هند بدجور اعانت به ظلم انگلیس ها کردند و اکنون نیز آریستوکراسى صنعتى هند را هم چنان در قبضه دارند. بار دیگر در حمله ى مغول . و بار آخر از دم شمشیر به تعصب کشیده ى صفویان صوفى نما. و در این دوبار آخر چه خزاین فکرى که با این گریز در امان ماند و چه سرمایه هاى اندیشه که از آسیب دهر محفوظ شد. و این آغوش گرم مادرانه گرچه همیشه پناه گاهى بود براى ما کودکان آواره ؛ اما هیچ کودکى در ناز پروردگى آغوش مادر به جایى نرسیده است . اسلام هم در مکه به جایى نرسید و به این علت مهاجرت مدینه پیش آمد و بعد در بغداد و در دمشق و قاهره یا در ((اشبیلیه )) و ((قرطبه )) بود که اساس شوکتى را ریخت در خور یک امپراتور. و مسیحیت که از ((جلیل )) و ((ناصره )) ندا داد، یک راست در قلب دنیاى بت پرست روم علم افراشت . مانویت که از تیسفون برخاست در تورفان به خاک نهفته شد. و بودا که از هند رویید، سر از دیار آفتاب تابان به در آورد به این طریق ما نیز از هند که گریختیم (اگر چنین باشد) یا به آن پشت که کردیم متوجه غرب شدیم و با این مادر احتمالى گر چه داد و ستدى هم داشته ایم به ((مهر)) در صورت رفت و آمد بزرگمهر یا پرسه ى عرفا و به زیارت سرندیب ، و برخوردى نیز به قهر، در صورت غزوات محمود ملعون غزنوى و یورش نادر پوستین پوش ؛ اما در این داد و ستدها با هند، ما هرگز قصد قربت نداشته ایم هرگز صله ى رحم نکرده ایم و من یک علت احتمالى آن چه را که غرب زدگى مى نامم در همین گریز از مرکز مى دانم که گریز از گرما هم هست .
شاید نیز به این علت همیشه به غرب نظر داشته ایم که فشار بیابان گردهاى شمال شرقى ما را به این سمت مى رانده است هم چنان که آریاها که آمدند، دیوان شاهنامه اى را از مازندران راندند تا کناره هاى خلیج از تورانیان شاهنامه و ((هپتالیان )) بگیر و بیا... هر به چند ده سالى یک بار ایلى (چه ترک ، چه فارس ) خانه بر زین کرده به جست و جوى مرتعى به این سو تاخت تا جبران خشک سالى نا به هنگام ، اما مزمن بیابان هاى دور غور را کرده باشد. کوروش هم در آن بیابان هاى دور در پى((سگه ))ها مرد. غزها و آل سلجوق و مغول نیز از همان بیابان ها پا در رکاب گذاشتند. خون سیاووش هم در آن بیابانها به دست افراسیاب ریخت ، به هر صورت هیچ قرنى از دوره هاى افسانه اى یا تاریخى ما که یکى دوبار جاى سم اسب ایل نشینان شمال شرقى را بر پیشانى خود نداشته باشد. همه ى سلسله هاى سلاطین دوره ى اسلامى را با یکى دو استثنا، همین قداره بندهاى ایلى تاءسیس کردند و حتى پیش از اسلام مگر پارت ها کیانند؟ و اصلا طومار تاریخ ما را همیشه ((ایل ))ها در نوردیده اند نه ((آل ))ها. هر بار که خانه اى ساختیم تا به کنگره اش برسیم ، قومى گرسنه و تازنده از شمال شرقى در رسید و نردبان را که از زیر پایمان کشید هیچ همه چیز را از پاى بست ویران کرد. و شهرهاى ما بر این اسبریس پهناور که فلات ایران باشد، همیشه مهره هاى شطرنجى بوده اند بر نطعى گسترده هم چو گویى پیش پاى سواران قحطى زده ى بیابان گرد، که از این جا بردارند و به آن جا بگذارند. گنبد سلطانیه با عظمت معمارى اش و با ابعاد غول آسا هنوز به صدها روزن صدها لبخند بر این بساط بوقلمون دارد. در این پهن دشت فقط معدودى از شهرهاى ما فرصت کردند تا در جوانى خود برویند و ببالند و در جاافتادگى سنین برسند و در پیرى دوران خویش از رشد بایستند و به فرسودگى بگرایند و آن وقت هم چو بغداد که از میان مخروبه هاى تیسفون برخاست ، جان خود را چون ققنوس در آتشى بگدازند که پرورنده ى خلف جوان و زیبایى است ؛ این است که ما ((این نیز بگذرد))ى شدیم و سنگ ((هر کسى چند روزه نوبت اوست )) تا قعر آب وجودمان فرو نشست و ((هر که آمد عمارتى نو ساخت )) شد شعارمان .
به این ترتیب شاید بتوان گفت که ما در طول تاریخ مدون مان ، کم تر فرصت شهرنشینى کردیم . و به معناى دقیق کلمه به شهرنشینى و تمدن شهرى (بورژوازى ) نرسیدیم . و اگر امروز را مى بینید که تازه به ضرب دگنک ماشین داریم به شهر نشینى و اجبارهایش خو مى کنیم ، چون این خود حرکتى است تند، اما دیر آمده ، ناچار نمودى سرطانى دارد.
شهرهاى ما اکنون در همه جا به رشد یک غده ى سرطانى مى رویند. غده اى که اگر ریشه اش به روستا برسد و آن را بپوساند واویلاست ...
درباره ى تداوم تمدن شهرى - اگر مستثنیاتى را در گذشته ى تاریخ در صحراى خوزستان مى بینید هم چون شوش یا در صحراى مرکزى هم چون اصفهان و کاشان و رى ... تنها بر این ها نمى توان حکم کرد. بناى تاریخ گذشته ى ما به دوش پى ها و ستون ها و دیوارها و خانه ها و بازارها نیست ؛ چون هر سلسله اى که بساط خود را گسترد، اول بساط سلسله ى پیش را برچید. از ساسانى ها بگیر که کن فیکون کردند آن چه را که از اشکانى ها مانده بود، تا قاجارها که دوغاب کشیدند به در و دیوار هر چه بناى صفوى بود و تا همین امروزها که بانک ملى ساختند بر جاى تکیه ى دولت و وزارت دارایى ، بر جاى خوابگاه کریم خانى یا هرگوشه اى مدرسه مى سازند برجاى مسجدها وامام زاده ها.
من از این در عجبم که با این افق هاى باز، چرا ما این قدر تنگ نظریم تنها در دو دوره ى هخامنش ها و صفوى ها است که مى بینى پدر و پسر به تکمیل بنایى مى کوشند. در بقیه ى دوره ها ((هر که آمد عمارتى نو ساخت ...)) و چه جور؟ با مصالح عمارت در گذشتگان . تا آن جا که حتى دیروز نیز سنگ مرمر مقابرمسلمانان را از ابرقو به کاخ هاى سلطنتى تهران مى آوردند. و به هرگوشه ى مملکت که فرو بروى مى بینى که پى هر بنایى، سنگ قبردرگذشتگان است و مصالح هرپل کوچکى سنگهاى قلعه ى قدیمى مجاور.
به این طریق بناى تمدن نیمه شهرى ما، بنایى نیست که یکى پى ریخته باشد و دیگى بالاش آورده باشد و سومى زینتش کرده باشد و چهارمى گسترده اش والخ ... بناى تمدن مثلا شهرى ما که مرکزیت حکومت ها را در خود مى پذیرفته ، بنایى است تکیه کرده بر تیرک خیمه ها و بسته به پشت زین ستوران . هخامنش ها ییلاق و قشلاق مى کردند ساسانیان نیز این است که شوش هست ، هم چنین باستان شناس ها حتى کار را به آن جا کشانده اند که در طاق بناهاى بسیارى از دوره هاى تاریخى ما شباهت هاى فراوان با خیمه یافته اند و من اگر حدس بزنم که یکى به این دلیل بود که ما ماندیم و غرب تاخت ، زیاد بى راهه نرفته ام .
این نیز به خاطرتان باشد که ما در سراسر تاریخ مان در این پهن دشت ، شب تابستان را بر بالاى بام ها گذرانده ایم و زیر طاق ستارگان . درست است که طبیعتى خشک و هوایى چنین خشن ما را در برگرفته است ؛ اما این خشونت از خشکى است و دفاع در مقابل آن - اگر سیلى در کار نباشد که مختص چنین طبیعتى است - چندان سخت نیست ، مگر در زمستانى بس کوتاه هیچ کدام از شهرهاى بزرگ ما بیش از سه ماه در سال برف و بارندگى و یخ بندان ندارند. و آیا به این ترتیب نمى توان به ((تیبورمند)) حق داد که معتقد است تمدن هاى بزرگ شهرى که به تکنولوژى دست یافته اند فقط در ناحیه اى از کره ى زمین استقرار پذیرند که سرد است و میان دو مدار راءس السرطان و مدار قطب شمال قرار گرفته است ؟
البته چنین نیست که به ما همیشه از بیابان هاى شمال شرقى تاخته باشند اسکندر هم بود که از ولایات شمال غرب فلات ایران آمد و اسلام هم بود که از صحراهاى جنوب غربى آمد اما آن چه درباره ى اسکندر است با همه ى فترت کوتاه یا بلند ایرانیت در دوره ى بازماندگان او و نخستین تظاهر غرب زدگى تاریخ مدون ما، یعنى ((فیل هلن )) بودن پارت ها این برخورد با اسکندر و سربازانش برخورد با خانه به دوشان زین نشین نبود؛ برخوردى بود با ماجراجویان و سربازان مزدور داوطلب (Mercenaire) شهرهاى کناره ى مدیترانه که از داستان ((آنابازیس )) گزه نوفون تشجیع شده بودند و در پى ثروت اسرارآمیز شاهنشاهان ایرانى با انبان هاى گشاده و دهان هاى آب افتاده به زین نشسته بودند و به طمع دسترسى به گنج هاى هگمتانه و شوش و استخر به این سو آمده بودند. این نخستین استعمار طلبان تاریخ پس از فنیقى ها! مى دانیم که این ها همه عقده ى شهرسازى دارند و اگر هم ((صور)) یا استخر را مى کوبند، از مصب نیل تا مصب سند تخم چندین اسکندریه را بر جاى اردوگاه هاى موقتى خویش پاشیده اند که دو تاى آنها تا به امروز هم سر و قامت و دامن گسترده ناظر برآمد و شد اقوام نوکیسه اند. بر عرصه ى آبى مدیترانه . در برخورد با این سربازان مزدور اگر تاراجى هم در میان بوده است نخست به دست ما بوده است. ما که هر چه سیلى از بیابان گردهاى شمال شرقى مى خوردیم در غرب به بندرنشینان کناره مدیترانه مى زدیم ، آتن همین جورى سوخت که حریق استخر پاسخش باشد.
و اما اسلام که وقتى به آبادى هاى میان دجله و فرات رسید اسلام شد، و پیش از آن بدویت و جاهلیت اعراب بود، هرگز به خون ریزى بر نخاسته بود درست است که از شمشیر اسلام فراوان سخن ها شنیده ایم ، ولى آیا گمان نمى کنید که این شمشیر اگر هم کارى بود بیش تر در غرب بود؟ و در مقابل عالم مسیحیت ؟ به هر صورت من گمان مى کنم که این شهرت بیش تر به علت مقاله اى بود که جهاد اسلامى با شهیدنمایى مسیحیت صدر اول مى کرد و گرنه همین مسیحیت به محض این که مستقر شد مى دانیم که چه ها نکرد! در دوره ى ((انکیزیسیون )) در اسپانیا یا در واقعه ى تخت قاپو کردن امریکاى جنوبى و مرکزى یا در تسخیر افریقا یا در آسیاى جنوب شرقى با ویران کردن تمدن ((خمرز)) به هر جهت سلام اسلامى صلح جویانه ترین شعارى است که دینى در عالم داشته گذشته از این ، اسلام پیش از آن که به مقابله ى ما بیاید، این ما بودیم که دعوتش کردیم . بگذریم که رستم فرخ زادى بود که از فروسیت ساسانى و سنت متحجر زردشتى دفاعى مذبوح کرد، اما اهل مداین تیسفون نان و خرما به دست در کوچه ها به پیشواز اعرابى ایستاده بودند که به غارت کاخ شاهى و فرش ((بهارستان )) مى رفتند و سلمان فارسى سال ها پیش از آن که یزد گرد به مرو بگریزد از ((جى )) اصفهان به مدینه گریخته بود و به دستگاه اسلام پناه برده ، و در تکوین اسلام چنان نقشى داشت که هرگز آن مغان (مجوسان ) ستاره شناس در تکوین مسیحیت نداشته اند به این طریق گمان نمى کنم بتوان اسلام را جهان گشا دانست به آن تعبیر که مثلا اسکندر را مى دانیم سربازان مزدور و بخو بریده ى آن مقدونى هر یک تبعیدى از شهر و دیار خود به جست و جوى گنج به این سو آمدند و به هر صورت هیچ کدام ایشان چنان ایمانى را در ترکش خود نهفته نداشتند که اعراب پابرهنه را تا سیحون و جیحون کشاند. به رغم آن چه تاکنون فضلاى ریش و سبیل دار گفته اند، که شعوبى هاى دیر به دنیا آمده اى هستند و نیز به رغم کتاب سوزان عمر در رى و اسکندریه ، اسلام لبیکى بوده است به دعوتى که از سه قرن پیش از بر آمدن نداى اسلام در این دشت برهوت سلطنت ها در دهان مانى و مزدک به ضرب سرب داغ کرده خفه شد و اگر کمى محققانه بنگریم اسلام خود نداى تازه اى بود بر مبناى تقاضاى شهرنشینى هاى واسط فرات و شام که هر یک خسته از جنگ هاى طویل ایران و روم ، هم چو گرگ هاى باران دیده ى صحرا، کمک کنندگان احتمالى بوده اند به هر نهضتى که بتواند صلحى مدام را در این نواحى بکارد. و مى دانیم که پیامبر اسلام در جوانى با شام تجارت مى کرده است و با فلان راهب در دیر شامات گفت و گو داشته والخ ... و مگر ساده تر از با ((قولوا لا اله الا الله تفلحوا)) هم مى شود مذهبى را تبلیغ کرد؟ و در آخرین تحلیل آیا این توجه ما به اسلام نیز خود توجهى به غرب نیست ؟ جواب دقیق این سؤ ال را وقتى مى توان داد که بدانیم در متن رسوم متحجر ساسانى چه ظلم ها که بر مردم نمى رفته است .
شاید هم توجه ما به غرب از این ناشى مى شده است که در این پهن دشت خشک ، ما همیشه چشم به راه ابرهاى مدیترانه اى داشته ایم .درست است که نور از شرق برخاست ؛ اما ابرهاى باران زا براى ما ساکنان فلات ایران ، همیشه از غرب مى آمده اند. در این توجه به سرمنشاء ابر و آب و آبادانى ما از بیابان هاى جنوب و شمال شرقى نیز مى گریخته ایم . درست به عکس آن چه شمالى هاى اروپایى را از سرما و رطوبت و یخ بندان دیار خود به جنوب و دریاهاى گرم مى کشاند تا جست و جوى ادویه ى نیروبخش براى اسافل اعضا راه به افریقا و هند و امریکا بیابند و بیاید در دنبالش آن چه بعدا شکل استعمار حاد گرفت . این کشش دو جانبه در سراسر تاریخ تمدن بشرى هویداست . ورود آریاها به ایران خود یکى از همین دل زدگى ها از شمال و از یخ بندان ((ورجم کرد)) و ((آریاویج )) بوده است . و گر چه اندکى جسارت آمیز است اما به گمان من اگر روس ها را نیز دستى به دریاهاى گرم مى بود و عاقبت مى توانستند روزى خواب پطر کبیر را تعبیر کنند و اگر مى توانستند به قیمت غارت مستعمرات جنوبى و جنوب شرقى سرزمین فعلى خود مزد و بیمه و تقاعد کارگران پطرزبورگ و بادکوبه را تا حدود دست مزد کارگران منچستر و لیون بالا ببرند و اگر مجبور نبودند تا چشم کار مى کند به سیبرى و برف و یخ بندانش بسازند یا به ترکستان و ریگ روانش در 1917 چنان انقلابى پیش پاى بشریت نبود. صدور سنن انقلابى روس به افریقا و آسیاى جنوب شرقى که آخرین تحولات سیاسى پیش از حرکت چینى هاست خود حکایت از آرزویى دارد که سال هاى سال در نطفه خفه مى شده است تا اکنون در لباسى تازه پا به میدان بنهد.
اگر باز هم دقیق تر باشیم ما از این توجه به غرب فراوان جاى پا داریم . درست است که آب حیات در ظلمات شرق بود، اما اسکندر که به جست و جویش رفت ، غربى بود و نظامى گنجوى از ما است او را پیامبر خواند و با ذوالقرنین در آمیخت . جنات عدن نیز غربى است و عنبر همیشه از دریاهاى شمال غربى مى آمده است و بغداد که کعبه ى زندیقان مانوى بود در منتهاى غربى فلات ایران بود و حتما سپاه زنگ و روم را شنیده اید و اطلاق آن را به شب و روز یا به زلف و صورت دلبران ؟ و شاید به همین دلیل هیچ حرم سرایى در شرق خالى از کنیزکان رومى نبوده است که مبشر روز و حامل سپیدى و سپیدبختى بوده اند. حتى عرفان با همه ى شرق زدگى اش (اگر بتوان این تعبیر را نیز به کار برد) شیخ صنعان بادیه نشین را در بند کنیزکى رومى ، مرتد مى کند و زنار بند. حتى نرگس خاتون ، مادر مهدى موعود شیعیان نیز کنیزکى است در اصل رومى ... و به هر صورت بر این نسق فراوان نشانه ها مى توان یافت .
و آن چه مسلم است این که براى ما که هرگز ملتى نه در بند تعصب و خامى بوده ایم ، راه غرب همیشه باز بوده است . به مکه هم که مى رفتیم هم چون سعدى ، از راه طرابلس مى رفتیم تا به کار گل بگمارندمان یا به کربلا که مى رفتیم و به نجف تا استخوان سبک کنیم و به اروپا که اکنون مى رویم تا عیش و عشرت کنیم ...
از همه ى این شایدها و به گمانم ها که بگذرم ، رفت و آمد با غرب در زندگى ملتى که مى خواسته هر روز از روز پیش بهتر بِزیَد و بیش تر بداند و آرام تر بمیرد، امرى عادى است . هیچ واقعه ى خارق عادتى نیست . رفت و آمد با همسایگان دور و نزدیک است ، کوشش و جست و جوى وسیع ترى است از بشریت در حوزه هاى وجودى دیگر. اما عجیب این جا است که این توجه به غرب تا حدود سى صد سال پیش همیشه یک رو داشته است ، یک علت داشته است و یک جهت . روى کینه یا حقد یا حسد و رقابت و در این سى صد سال اخیر علت دیگر و جهت دیگر روى دیگر یافته روى حسرت و اسف و عبودیت !
تا پیش از این سه قرن اخیر ما همیشه به غرب حسد برده ایم یا کینه ورزیده ایم یا با غرب به رقابت بر خاسته ایم به علت سرزمین هاى آباد و بندرهاى شلوغ و شهرهاى آرام و باران هاى مداومش در تمام آن دوره ها که گذاشت ما نیز خود را مستحق مى دانسته ایم به داشتن چنان نعماتى و بر حق مى دانسته ایم سنت خود را و معتقدات خود را و به آنها ((کافر)) مى گفته ایم و گمراه شان مى دانسته ایم وگر چه حتى در متن تعصب زردشتى ساسانیان به علماى ایشان که ازاسکندریه و قسطنطنیه مى گریختند پناه مى داده ایم ؛ اما آن چه مسلم است این که آنها را همیشه به ملاک هاى خود مى سنجیده ایم ، کار را گاهى به جایى مى رسانده ایم که مال و جان شان را حلال مى دانسته ایم و هم از این رو بوده است که تا توانسته ایم دست بردى به آن سوزده ایم و به هر صورت این همه رقابت و حسد و کینه براى ما موجهى یا محرکى بوده است تا نقش برجسته خشن آشورى را نرمش بدهیم و به طول و عرضش بیفزاییم و سدر را از لبنان بیاوریم و طلا را از لیدیا و ارسطو را در قرون وسطاى تاریک فرنگ ترجمه و تبلیغ کنیم و نظام لژیونرهاى رومى را بپسندیم و یا شهرسازى شان را بیاموزیم و هر چه هست در این داد و ستد دو هزار ساله با غرب با همه ى شکست ها و بردها و تخریب هایش از دو طرف که خود رمزى از زندگى است جمعا برد با هر دو طرف بوده است هیچ کدام چیزى نباخته ایم و اگر نه معامله ى دو دوست را داشته ایم مسلما مقابله ى دو حریف را داشته ایم و چه بهتر از این ابریشم را داده ایم و نفت را، هند را معبر بوده ایم و زردشت و مهر را،در ترکش اسلام تا آندلس سفرکرده ایم دستار هندى و خراسانى را برسرپیشوایان اسلام نهاده ایم ، فره ى ایزدى را به ((هاله )) بدل کرده ایم و دور صورت مقدسان مسیحى و اسلامى نهاده ایم و... بسیارى بده بستان هاى دیگر. اما در این دو سه قرن اخیر روى دیگر سکه را داشته ایم . بله . حسرت و آه و اسف را مى گویم .
اکنون دیگر احساس رقابت در ما فراموش شده است و احساس درماندگى برجایش نشسته و احساس عبودیت . ما دیگر نه تنها خود را مستحق نمى دانیم یا بر حق (نفت را مى برند چون حق شان است و چون ما عرضه نداریم ، سیاست مان را مى گردانند. چون خود ما دست بسته ایم ، آزادى را گرفته اند چون لیاقتش را نداریم ) بلکه اگر در پى توجیه امرى از امور معاش و معاد خودمان نیز باشیم به ملاک هاى آنان ارزش یابى مى کنیم و به دستور مستشاران و مشاوران ایشان .همان جور درس مى خوانیم ، همان جور آمار مى گیریم همان جور تحقیق مى کنیم ، این ها به جاى خود. چرا که کار علم روش هاى دنیایى یافته و روش هاى علمى رنگ هیچ وطنى را بر پیشانى ندارد اما جالب این است که عین غربى ها زن مى بریم ، عین ایشان اداى آزادى را در مى آوریم ، عین ایشان دنیا را خوب و بد مى کنیم و لباس مى پوشیم و چیز مى نویسیم و اصلا شب و روزمان وقتى شب و روز است که ایشان تاءیید کرده باشند. جورى که انگار ملاک هاى ما منسوخ شده است حتى از این که زایده ى اعور ایشان باشیم به خود مى بالیم . بله . اکنون از آن دو حریف قدیم چنین که مى بینید عاقبت یکى جارو کننده ى میدان از آب در آمده است و آن دیگرى صاحب معرکه است و چه معرکه اى ! معرکه ى اسافل اعضا و تحمیق و تفاخر و تخرخر. تا نفت را بار بزنند! و مگر در این دو سه قرن اخیر چه رخ داده است ؟ چه ها پیش آمد تا روزگار چنین وارونه شد؟
باز برگردیم به تاریخ ...
.jpg )
غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت سوم- طرح یک بیمارى
غرب زدگى مى گویم هم چون وبازدگى . و اگر به مذاق خوش آیند نیست ، بگوییم هم چون گرمازدگى یا سرمازدگى . اما نه . دست کم چیزى است در حدود سن زدگى . دیده اید که گندم را چه طور مى پوساند؟ از درون . پوسته ى سالم برجاست اما فقط پوست است ، عین همان پوستى که از پروانه اى بر درختى مانده . به هر صورت سخن از یک بیمارى است .
عارضه اى از بیرون آمده . و در محیطى آماده براى بیمارى رشد کرده . مشخصات این درد را بجوییم و علت یا علل هایش را و اگر دست داد راه علاجش را.
این غرب زدگى دو سر دارد. یکى غرب . و دیگر ما که غرب زده ایم . ما یعنى گوشه اى از شرق . به جاى این دو سر بگذاریم دو قطب . یا دو نهایت .
چون سخن ، دست کم ، از دو انتهاى یک مدرج است اگر نه از دو سر عالم . به جاى غرب بگذاریم در حدودى تمام اروپا و روسیه ى شوروى و تمام امریکاى شمالى یا بگذاریم ممالک مترقى ، یا ممالک رشد کرده ، یا ممالک صنعتى ، یا همه ى ممالکى که قادرند به کمک ماشین ، مواد خام را به صورت پیچیده ترى در آورند، و هم چون کالایى به بازار عرضه کنند. و این مواد خام فقط سنگ آهن نیست یا نفت یا روده یا پنبه و کتیرا. اساطیر هم هست ، اصول عقاید هم هست ، موسیقى هم هست ، عوالم علوى هم هست .
و به جاى ما که جزوى از قطب دیگریم ، بگذاریم آسیا و افریقا، یا بگذاریم ممالک عقب مانده ، یا ممالک در حال رشد، یا ممالک غیر صنعت ، یا مجموعه ى ممالکى که مصرف کننده ى آن مصنوعات غرب ساخته اند. مصنوعاتى که مواد خام شان - همان ها که برشمردم - از همین سوى عالم رفته . یعنى از ممالک در حال رشد! نفت از سواحل خلیج ، کنف و ادویه از هند، جاز از آفریقا، ابریشم و تریاک از چین ، مردم شناسى از جزایر اقیانوسیه ، جامعه شناسى از افریقا. و این دو تاى آخر از امریکاى جنوبى هم . از قبایل (آزتک ) و (انکا) که یک سره قربانى ورود مسیحیت شدند. به هر صورت هر چیزى از جایى . و ما در این میانه ایم . با این دسته اخیر بیش تر نقاط اشتراک داریم تا حدود امتیاز و تفریق .
در حد این اوراق نیست که براى این دو قطب یا این دو نهایت تعریفى از نظر اقتصاد یا سیاست یا جامعه شناسى یا روان شناسى یا تمدن بدهد.
کارى است دقیق و در حد اهل نظر. اما خواهید دید که از زور پسى گاه به گاه از کلیاتى در همه ى این زمینه ها مدد خواهم گرفت . تنها نکته اى که مى توان همین جا آورد. این که به این طریق شرق و غرب در نظر من دیگر دو مفهوم جغرافیایى نیست . براى یک اروپایى یا امریکایى غرب یعنى اروپا و امریکا و شرق یعنى روسیه ى شوروى و چین و ممالک شرقى اروپا. اما براى من غرب و شرق نه معناى سیاسى دارد و نه معناى جغرافیایى . بلکه دو مفهوم اقتصادى است . غرب یعنى ممالک سیر و شرق یعنى ممالک گرسنه . براى من دولت افریقاى جنوبى هم تکه اى از غرب است . گر چه در منتهى الیه جنوبى افریقا است . و اغلب ممالک امریکاى لاتین جزو شرقند. گر چه آن طرف کره ى ارضند. به هر صورت درست است که مشخصات دقیق یک زلزله را باید از زلزله سنج دانشگاه پرسید، اما پیش از این که زلزله سنج چیزى ضبط کند اسب دهقان ، اگر چه نانجیب هم باشد، گریخته است و سر به بیابان امن گذاشته . و صاحب این قلم مى خواهد دست کم با شامه اى تیزتر از سگ چوپان و دیدى دوربین تر از کلاغى ، چیزى را ببیند که دیگران به غمض عین از آن در گذشته اند. یا در عرضه کردنش سودى براى معاش و معاد خود ندیده اند.
پس ممالک دسته ى اول را با این مشخصات کلى و درهم تعریف کنم : مزدگران ، مرگ و میر اندک ، زند و زاى کم ، خدمات اجتماعى مرتب ، کفاف مواد غذایى (دست کم سه هزار کالرى در روز)، درآمد سرانه ى بیش از سه هزار تومان در سال ، آب و رنگى از دموکراسى ، با میراثى از انقلاب فرانسه .
و ممالک دسته ى دوم را با این مشخصات : (به لف و نشر مرتب ) مزد ارزان ، مرگ و میر فراوان ، زند و زاى فراوان تر، خدمات اجتماعى هیچ ، یا به صورت ادایى ، فقر غذایى (دست بالا هزار کالرى در روز)، درآمدى کم تر از پانصد تومن در سال ، بى خبر از دموکراسى با میراثى از صدر اول استعمار.
واضح است که ما از این دسته ى دومیم . از دسته ى ممالک گرسنه و دسته ى اول همه ى ممالک سیراند. به تعبیر ((خوزه دوکاسترو)) و ((جغرافیاى گرسنگى ))اش.مى بینید که میان این دو نهایت نه تنها فاصله اى است عظیم، بلکه به قول ((تیبور منده )) گودالى است پرنشدنى که روز به روز هم عمیق تر و گشاده تر مى گردد.به طریقى که ثروت و فقر، قدرت و ناتوانى ، علم و جهل ، آبادانى و ویرانى ، تمدن و توحش در دنیا قطبى شده است . یک قطب در اختیار سران و ثروتمندان و مقتدران و سازندگان و صادرکنندگان مصنوعات و قطب دیگر از آن گرسنگان ، فقرا و ناتوانان و مصرف کنندگان و وارد کنندگان . ضربان تکامل در آن سوى عالم تصاعدى و نبض رکود در این سر عالم رو به فرو مردن . اختلافى نیست تنها ناشى از بعد زمان و مکان ، یا از نظر کمیت سنجیدنى ، یک اختلاف کیفى است . دو قطب متباعد. دورى گزین از هم . در آن سو عالمى که دیگر از تحرک خود به وحشت افتاده است و در این سو عالم ما که هنوز مجرایى براى رهبرى تحرک هاى پراکنده ى خود نیافته ، که به هرز آب مى روند. و هر یک از این دو عالم در جهتى پوینده .
به این طریق دیگر آن زمان گذشته است که دنیا را به دو ((بلوک )) تقسیم مى کردیم . به دو بلوک شرق و غرب . یا کمونیست و غیر کمونیست . و گرچه هنوز ماده ى اول قانون اساسى اغلب حکومت هاى جهان همین خر رنگ کن بزرگ قرن بیستم است . اما لاسى که امریکا و روسیه ى شوروى (دو سردمدار بى معارض انگاشته شده ى آن دو بلوک ) در قضیه ى کانال سوئز و کوبا، با هم زدند، نشان داد که اربابان دو ده مجاور به راحتى با هم سر یک میز مى نشینند. و در دنبالش قرار داد منع آزمایش هاى اتمى و دیگر قضایا. به این صورت دیگر زمان ما علاوه بر آن که زمانه ى مقابله ى طبقات فقیر و غنى در داخل مرزها نیست ، یا زمانه انقلاب هاى ملى ، زمانه ى مقابله ى ((ایسم ))ها و ایده ئولوژى ها هم نیست. زیر جل هر بلوایى یا کودتایى یا شورشى در زنگبار یا سوریه یا اروگوئه ، باید دید توطئه ى کدام کمپانى استعمار طلب و دولت پشتیبان او نهفته است. دیگر جنگ هاى محلى زمانه ى ما را هم نمى شود جنگ عقاید مختلف جا زد. حتى به ظاهر. این روزها هر بچه مکتبى نه تنها زیر جل جنگ دوم بین المللى ، توسعه طلبى مکانیزه ى طرفین دعوا را مى بیند. بلکه حتى در ماجراى کوبا و کنگو و کانال سوئز یا الجزایر نیز به ترتیب دعواى شکر و الماس و نفت را مى نگرد. یا در خون ریزى هاى قبرس و زنگبار و عدن و ویتنام به دست آوردن سر پلى را براى حفاظت راه هاى تجارت که تعیین کننده ى دست اول سیاست دولت هاست .
زمانه ى ما دیگر آن زمانه نیست که در ((غرب )) مردم را از ((کمونیسم )) مى ترساندند و در ((شرق )) از بورژوازى و لیبرالیسم . حالا دیگر حتى شاهان ممالک در ظاهر مى توانند انقلابى باشند و حرف هاى بودار بزنند و ((خروشچف )) مى تواند از امریکا گندم بخرد. اکنون همه ى آن ایسم ها و ایده ئولوژى ها راه هایى به عرش اعلاى ((مکانیزم )) و ماشینى شدند. جالب ترین واقعه در این زمینه انحرافى است که قطب نماى سیاسى چپ روها و چپ نماهاى سراسر عالم به سوى شرق دور پیدا کرده و درست نود درجه از سمت ((مسکو)) به سمت ((پکن )) پیچیده . چرا که دیگر روسیه ى شوروى ((رهبر انقلاب جهانى )) نیست ، بلکه بر سر میز صاحبان موشک اتمى از حریفان دست اول است . و میان کاخ ((کرملین )) مسکو و کاخ ((سفید)) واشنگتن ، رابطه ى تلگرافى مستقیم دایر است . به علامت این که دیگر حتى به وساطت انگلیس در این میان احتیاجى نیست.این را که خطر روسیه ى شوروى کم شده است ، حتى زمامداران مملکت ما نیز فهمیده اند. مرتعى که روسیه ى شوروى در آن مى چرید الباقى سفره ى نکبتى جنگ اول بین الملل بود. حالا دوره ى استالین زدایى است و رادیو مسکو تاءیید کننده ى رفراندوم ششم بهمن از آب درآمده است !
به هر صورت اکنون چین کمونیست جاى روسیه ى شوروى را گرفته . و چرا؟ چون درست هم چون روسیه ى سال 1930 همه ى گرسنگان جهان را به امید دسترسى به بهشت فردا به اتحاد مى خواند. و اگر روسیه در آن سال ها صد و اندى میلیون جمعیت داشت ، چین اکنون هفت صد و پنجاه میلیون جمعیت دارد.
درست است که ما اکنون نیز به قول مارکس دو دنیا داریم در حال جدال . اما این دو دنیا حدودى بس وسیع تر از زمان او یافته و آن جدال ، مشخصات بس پیچیده ترى از جدال کارگر و کارفرما. دنیاى ما دنیاى مقابله ى فقرا و ثروتمندان است ، در عرصه ى پهناور جهان . روزگار ما روزگار دو دنیاست ؛ یکى در جهت ساختن و پرداختن و صادر کردن ماشین ، و دیگرى در جهت مصرف کردن و فرسوده کردن و وارد کردن آن . یکى سازنده و دیگرى مصرف کننده . و صحنه ى این جدال ؟ بازار سراسر دنیا. و سلاح هایش ؟ علاوه بر تانک و توپ و بمب افکن و موشک انداز که خود ساخته هاى آن دنیاى غرب است ، ((یونسکو))، ((اف - آ- او))، ((سازمان ملل ))، ((اکافه )) و دیگر موسسات مثلا بین المللى که ظاهرا همگانى و دنیایى است . اما در واقع امر، گول زنک هاى غربى است که در لباسى تازه به استعمار آن دنیاى دوم برود. به امریکاى جنوبى ، به آسیا، به آفریقا. و اساس غرب زدگى همه ى ملل غیر غربى در این جاست . بحث از نفى ماشین نیست . یا طرد آن . چنان که طرفداران ((اوتوپى )) در اوایل قرن نوزدهم میلادى گمان مى کردند. هرگز. دنیاگیر شدن ماشین ،جبر تاریخ است . بحث در طرز برخوردهاست با ماشین وتکنولوژى .
بحث در این است که ما ملل در حال رشد - مردم ممالک دسته ى دوم که دیدیم - سازنده ى ماشین نیستیم . اما به جبر اقتصاد و سیاست و آن مقابله ى دنیایى فقر و ثروت بایست مصرف کنندگان نجیب و سر به راهى باشیم براى ساخته هاى صنعت غرب . یا دست بالا تعمیرکنندگانى باشیم قانع و تسلیم و ارزان مزد. براى آن چه از غرب مى آید. و تنها همین یکى مستلزم آن است که خود را به انگاره ى ماشین درآوریم . و حکومت هامان را؛ و فرهنگ هامان را؛ و زندگى هاى روزانه مان را. همه چیزمان به قد و قامت ماشین . و اگر آن که ماشین را مى سازد، به دنبال تحول تدریجى دویست سى صد ساله اى ، کم کم با این خداى جدید و بهشت و دوزخش ، خو کرده ، ((کویتى )) که دیروز به ماشین دست یافته یا ((کنگویى )) یا من ایرانى ، چه مى گوییم ؟ به چه صورتى مى خواهیم از این گودال تاریخى سى صد ساله بپریم ؟ دیگران را رها کنم . به خودمان بپردازم . حرف اصلى این دفتر در این است که ما نتوانسته ایم شخصیت ((فرهنگى - تاریخى ))خودمان را در قبال ماشین و هجوم جبرى اش حفظ کنیم . بلکه مضمحل شده ایم . حرف در این است که ما نتوانسته ایم موقعیت سنجیده و حساب شده اى در قبال این هیولاى قرون جدید بگیریم . حرف در این است که ما تا وقتى ماهیت و اساس و فلسفه ى تمدن غرب را در نیافته ایم ، و تنها به صورت و به ظاهر، اداى غرب را در مى آوریم - با مصرف کردن ماشین هایش - درست هم چون آن خریم که در پوست شیر رفت . و دیدیم که چه به روزگارش آمد. اگر آن که ماشین را مى سازد، اکنون خود فریادش بلند است و خفقان را حس مى کند، ما حتى از این که در زى خادم ماشین درآمده ایم ، ناله که نمى کنیم هیچ ، پز هم مى دهیم . به هر جهت ما دویست سال است که هم چون کلاغى ، اداى کبک را در مى آوریم (اگر مسلم باشد که کلاغ کیست و کبک کدام است ؟) و از این همه که برشمردیم یک بدیهى به دست مى آید. این که ما تا وقتى تنها مصرف کننده ایم - تا وقتى ماشین را نساخته ایم - غرب زده ایم . و خوش مزه این جاست که تازه وقتى هم ماشین را ساختیم ، ماشین زده خواهیم شد! درست هم چون غرب که فریادش از خودسرى ((تکنولوژى )) و ماشین به هواست .
بگذریم که ما حتى عرضه ى این را نداشتیم که هم چو ژاپون باشیم که از صد سال پیش به شناختن ماشین همت بست . و چون در ماشین زدگى با غرب دعوى رقابت کرد و تزارها را کوبید (در 1905) و امریکا را (در 1941) - و پیش از آن نیز بازارشان را از دست شان گرفت - عاقبت با بمب اتم کوبیدندش که بداند از پس خربزه خوردن ، چه لرزى هست . و اکنون نیز که ((ملل آزاد)) غربى گوشه اى از خوان یغماى بازارهاى دنیا را به روى متاع هایش گسترده اند، به این دلیل است که در تمام صنایع ژاپون سرمایه گذارى کرده اند. و نیز به این قصد است که جبران کرده باشند مخارج نظامى حفاظت آن جزیره ها را که رجالش از پس جنگ جهانى دوم سر عقل آمده اند. و در مورد تسلیحات و قشون و دسته بندى هاى نظامى از بیخ عرب شده اند. و شاید نیز به این علت که فرد ساده ى امریکایى مى خواهد جبران کرده باشد آن ناراحتى وجدان را که موجب جنون خلبان آن هواپیماى جهنمى شد. که داستان عادو ثمود را در ((هیروشیما)) و ((ناکازاکى )) تجدید کرد.
بدیهى دیگرى هم داریم . و آن این که ((غرب )) از وقتى ما را (از سواحل شرقى مدیترانه تا هند) ((شرق )) خواند که از خواب زمستانه ى قرون وسطایى خود برخاست . و به جست و جوى آفتاب و ادویه و ابریشم و دیگر متاع ها، نخست در زى زایران اعتاب قدس مسیحى به شرق آمد (بیت اللحم و ناصره و الخ ...) و بعد در سلیح نبرد صلیبیان و بعد در کسوت بازرگانان و بعد در پناه توپ کشتى هاى پر از متاع خود و بعد به نام مبلغ مسیحیت و دست آخر به نام مبلغ مدنیت . تمدن . و این آخرى درست نامى بود از آسمان افتاده . آخر ((استعمار)) هم از ریشه ى ((عمران )) است . و آن که ((عمران )) مى کند ناچار با ((مدینه )) سر و کارى دارد.
جالب این است که از میان همه ى سرزمین هایى که زیر چکمه ى این حضرات تخت قاپو شدند، افریقا پذیراتر بود. و امید بخش تر. ومى دانید چرا؟ چون علاوه بر مواد خامى که داشت (و فراوان : طلا، الماس ، مس ، عاج وخیلى مواد خام دیگر) بومیانش برزمینه ى هیچ سنت شهرنشینى ، یا دینى گسترده قدم نمى زدند. هر قبیله اى براى خودش خدایى داشت ؛ و رییسى ؛ و آدابى ؛ و زبانى . و چه پراکنده ! و ناچار چه سلطه پذیر! و مهم تر از همه این که تمام بومیان افریقا، لخت مى گشتند. در آن گرما که لباس نمى توان پوشید. و ((استنلى )) جهانگرد به نسبت انسان دوست انگلیسى ، وقتى با این بشارت اخیراز کنگو به وطن بازگشت ، در ((منچستر)) جشن ها گرفتند، و دعاها کردند. آخر سالى سه متر پارچه براى نفرى یک پیراهن که زنان و مردان کنگو بپوشند و ((متمدن )) بشوند و در مراسم کلیسایى شرکت کنند مساوى مى شد با سالى 320 میلیون یارد پارچه ى کارخانه هاى منچستر. و مى دانیم که پیش قراول استعمار مبلغ مسیحیت نیز بود. و کنار هر نمایندگى تجارتى در سراسر عالم ، یک کلیسا هم مى ساخت . و مردم بومى را به لطایف الحیل به حضور در آن مى خواند. و حالا با برچیده شدن بساط استعمار از آن جاها هر نمایندگى تجارتى که تخته مى شود، در یک کلیسا هم بسته مى شود.
پذیراتر بودن و امید بخش تر بودن افریقا، براى آن حضرات ، به این علت هم بود که بومیان افریقا خود مواد خامى بودند براى هر نوع آزمایشگاه غربى . تا مردم شناسى و جامعه شناسى و نژادشناسى و زبان شناسى و هزاران فلان شناسى دیگر... بر زمینه ى تجربه هاى افریقایى و استرالیایى مدون شود. و استادان ((کمبریج )) و ((سوربون )) و ((لیدن )) با همین فلان شناسى ها، بر کرسى هاى خود مستقر بشوند. و آن ور سکه ى شهر نشینى هاى خودشان را، در بدویت افریقایى ببینند.
اما شرقى هاى خاورمیانه ، نه چنان پذیرا بودیم و نه چنین امید بخش. چرا؟ اگر بخواهم خودمانى تر باشم - یعنى از ((خودمانى تر)) حرف بزنم - باید بپرسم چرا ما شرقى هاى مسلمان پذیرا نبودیم ؟ مى بینید که جواب در خود سؤ ال مندرج است . چون در درون کلیت اسلامى خود، ظاهرا شى ء قابل مطالعه اى نبودیم . به همین علت بود که غرب در برخورد با ما، نه تنها با این کلیت اسلامى درافتاد (در مساءله ى تشویق خون آلود تشیع در اوان صفویه ، در اختلاف انداختن میان ما و عثمانى ها، در تشویق از بهایى گرى در اواسط دوره ى قاجار، در خرد کردن عثمانى ها پس از جنگ اول بین الملل ، و دست آخر در مقابله ى با روحانیت شیعى در بلواى مشروطیت به بعد...) بلکه کوشید تا آن وحدت تجزیه شده از درون را که فقط در ظاهر کلیتى داشت ، هر چه زودتر از هم بدرد. و ما را نیز هم چون بومیان افریقا، نخست بدل به ماده اى خام کند. و پس از آن ، به آزمایشگاه مان ببرد. این جورى بود که در فهرست همه ى دایرة المعارف هایى که غربى ها نوشتند، مهم ترینش ((دایرة المعارف اسلامى )) است . ما خودمان هنوز در خوابیم . ولى غربى مرا در این دایرة المعارف پاى آزمایشگاه برده است . آخر هند نیز جایى در حدود افریقا بود. با آن ((تبلبل السن )) و پراکندگى نژادها و مذهب ها. امریکاى جنوبى هم که یک سره از دم شمشیر اسپانیایى ها مسیحى شد. و اقیانوسیه هم که خود مجمع الجزایرى بود، یعنى بهترین حوزه ى ایجاد اختلاف ها، این بود که فقط ما بودیم که در صورت ، و نیز در حقیقت کلیت اسلامى ، تنها سد بودیم در مقابل گسترش (استعمار = مسیحیت ) تمدن اروپایى ؛ یعنى در مقابل بازاریابى صنایع غرب . توپ عثمانى که در قرن 19 میلادى پشت دروازه ى وین متوقف شد، پایان واقعه اى بود که در 732 میلادى در اسپانیا (آندلس ) شروع شده بود.
این دوازده قرن کشمکش و رقابت شرق را با غرب چه بدانیم اگر کشمکش اسلام و مسیحیت ندانیم ؟ به هر صورت اکنون ، در این دوران که ما به سر مى بریم ، من آسیایى بازمانده ى آن کلیت اسلامى درست به اندازه ى آن آفریقایى یا استرالیایى بازمانده ى بدویت و توحش ، هر دو یکسان و به یک اندازه ، درست همان قدر قابل قبول براى ملل متمدن (!) غرب و سازندگان ماشینیم که به موزه نشینى قناعت کنیم . به این که فقط چیزى باشیم و شیى قابل مطالعه در موزه اى یا در آزمایشگاهى و نه بیش از این . مبادا در این ماده ى خام دست ببرى ! اکنون دیگر بحث از این نیست که نفت خوزستان را خام مى خواهند یا مال ((قطر)) را. یا الماس ((کاتانگا)) را نتراشیده . یا سنگ ((کرومیت )) کرمان را نپالوده . بلکه بحث در این است که من آسیایى و افریقایى ، باید حتى ادبم را، و فرهنگم را، و موسیقى ام را، و مذهبم را، و همه چیز دیگرم را درست هم چو عتیقه ى از زیر خاک درآمده اى ، دست نخورده حفظ کنم تا حضرات بیایند و بکاوند و ببرند و پشت موزه ها بگذارند که :
- بله ، این هم یک بدویت دیگر!
پس از این مقدمات ، اجازه بدهید که اکنون به عنوان یک شرقى پاى در سنت و شایق به پرشى دویست سى صد ساله ، و مجبور به جبران این همه درماندگى و واماندگى و نشسته بر زمینه ى آن کلیت تجزیه شده ى اسلامى ، غرب زدگى را چنین تعبیر کنم :
مجموعه ى عوارضى که در زندگى و فرهنگ و تمدن و روش اندیشه ى مردمان نقطه اى از عالم حادث شده است بى هیچ سنتى به عنوان تکیه گاهى و بى هیچ تداومى در تاریخ . و بى هیچ مدرج تحول یابنده اى . بلکه فقط به عنوان سوغات ماشین و روشن است اگر پس از این تعبیر گفته شود که ما یکى از این مردمانیم . و چون بحث این دفتر به طریق اولى به حول و حوش اقلیمى و زبانى و سنتى و مذهبى نویسنده اش تعلق مى یابد، روشن تر است اگر بگوییم که ما وقتى ماشین را داشتیم یعنى ساختیم ، دیگر نیازى به سوغات آن نیست تا به مقدمات و مقارناتش باشد.
پس غرب زدگى مشخصه ى دورانى ازتاریخ ما است که هنوز به ماشین دست نیافته ایم و رمزسازمان آن و ساختمان آن را نمى دانیم .
غرب زدگى مشخصه ى دورانى از تاریخ ما است که به مقدمات ماشین یعنى به علوم جدید و ((تکنولوژى ))، آشنا نشده ایم .
غرب زدگى مشخصه ى دورانى از تاریخ ما است که به جبر بازار و اقتصاد و رفت و آمد نفت ناچار از خریدن و مصرف کردن ماشینیم .
این دوران چگونه پیش آمد؟ چه شد که در انصراف کامل ما از تحول و تکامل ماشین دیگران ساختند و پرداختند و آمدند و رسیدند و ما وقتى بیدار شدیم که هردکل نفت ، میخى بود در این حوالى فرو رفته ؟ چه شد که ما غرب زده شدیم ؟
برگردیم به تاریخ ...
.jpg )
غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت دوم- پیش در آمد
طرح نخستین آن چه در این دفتر خواهید دید، گزارشى بود که به ((شوراى هدف فرهنگ ایران )) داده شد. در دو مجلس از جلسات متعدد آن شورا. چهارشنبه 8 آذر 1340 و چهارشنبه 27 دى 1340. مجموعه ى گزارش هاى اعضاى آن شورا در بهمن 1340 از طرف وزارت فرهنگ منتشر شد. اما جاى این گزارش البته در آن صفحات نبود که نه لیاقتش را داشت و نه امکانش را. هنوز موقع آن نرسیده است که یکى از دوایر وزارت فرهنگ بتواند چنین گزارشى را رسما منتشر کند.
گرچه موقع آن رسیده بود که اعضاى محترم آن شورا تحمل شنیدنش را بیاورند.
ناچار این گزارش منتشر نشده ماند و نسخه هاى ماشین شده ى آن ، به دست این دوست و آن بزرگوار رسید که خواندند و زیر و روهاش کردند و به پیراستنش یادآورى ها نمودند. از جمله ى این سروران ، یکى دکتر محمود هومن بود که سخت تشویقم کرد به دیدن اثرى از آثار ((ارنست یونگر)) آلمانى . به نام ((عبور از خط)) که مبحثى است در نیهیلیسم .
چرا که به قول او، ما هر دو، در حدودى یک مطلب را دیده بودیم اما به دو چشم . و یک مطلب را گفته بودیم اما به دو زبان . و من که زبان آلمانى نمى دانستم ، دست به دامان خود او شدم و سه ماه تمام ، هفته اى دست کم دو روز و روزى دست کم سه ساعت ، از محضرش فیض ها بردم و تلمذها کردم و چنین شد که ((عبور از خط)) به تقریر او و تحریر من ترجمه شد.
در همین گیر و دار بود که ((کتاب ماه )) کیهان راه افتاد. اوایل 1341.
حاوى فصل اول ((عبور از خط)) و ثلث اول ((غرب زدگى )). و همین ثلث اول ، ((کتاب ماه )) را به توقیف افکند و عاقبت کارش به آن جا کشید که هسته ى ((غرب زدگى )) را بیندازد و ((کیهان ماه )) بشود. که خود یک شماره بیش تر دوام نکرد.
اما متن ((غرب زدگى )) را من در مهر 1341 در هزار نسخه منتشر کردم . به استقلال . و اینک همان متن با افزایش ها و کاهش هایى و با تجدید نظرى در احکام و قضاوت ها.
همین جا بیاورم که من این تعبیر ((غرب زدگى )) را از افادات شفاهى سرور دیگرم حضرت احمد فردید گرفته ام که یکى از شرکت کنندگان در آن ((شوراى هدف فرهنگ )) بود. و اگر در آن مجالس داد و ستدى هم شد، یکى میان من و او بود - که خود به همین عنوان حرف و سخن هاى دیگرى دارد و بسیار هم شنیدنى - و من امیدوار بودم که جسارت این قلم او را سر حرف بیاورد.
و اکنون این متن چاپ دوم چیزى شده است ، اندکى مفصل تر از اولى ، که یک بار در اواخر 1342 نوشتمش ، براى چاپ دومى در نسخ فراوان و به قطع جیبى . که زیر چاپ توقیف شد و ناشرش - بنگاه جاوید - ورشکست ، که روى من سیاه . اما مگر از پاى مى شود نشست ؟ این بود که بار دیگر در فروردین 1343 آن را از نو نوشتم و فرستادم فرنگ به قصد این که به دست جوانان دانشجوى مقیم آن دیار چاپ و منتشر بشود. که نشد. و مال بد بیخ ریش صاحبش ، برگشت که مى بینید. با همه ى آرایش و پیرایشى که دیده . و مى بخشید که حوصله ى از نو نوشتنش نیست که اگر چنین مى کردم ، اکنون کار دیگرى پیش روى تان بود. و اما در این مدت چند بار در تهران و یک بار در کالیفرنیا چاپ عکسى همان متن اول مخفیانه و بى صلاحدید مرحوم نویسنده منتشر شد و چه پول هاى گزافى که بندگان خدا به خرید آن هدر کردند. و سر سانسور سلامت باد که حق نشر اثرى را از صاحبش مى گیرد و عملا به دیگران مى دهد که دلى دارند و بازار یابند و فقط از سفره ى گسترده بوى مشک مى شنوند. به این ترتیب بود که بر سر این اباطیل بیش تر هو زدند تا حرفى . و بیش تر اسمى سر زبان افتاد تا که حقى بر کرسى بنشیند. و اما تک و توک منقّدان که از نوشته هاشان پندها گرفته ام و نکته هاى درست نقدهاشان را رعایت کرده ام چنان دیر از خواب بیدار شدند که به بیدارى این دفتر باورم شد. باورم شد که این صفحات مشوش ، بر خلاف انتظار نویسنده اش ، لیاقت این را داشته است که هنوز پس از شش هفت سال قابل بحث باشد. من خود گمان مى کردم که تنها بحثى از مساءله ى روزى است و دست بالا یکى دو سال بعد مرده . اما مى بینید که درد هم چنان در جوارح هست و بیمارى دایره ى سرایت خود را به روز به روز مى افزاید. این است که با همه ى حکم ها و قضاوت ها و برداشت هاى شتاب زده اى که دارد، باز به انتشارش رضا دادم . و مى بخشید اگر پس از گذر از این همه صافى ، هنوز هم قلم گستاخ است . و هم چنان امیدوارم که حفظ کنیدش از دستبرد الخناسان روزگار که اعوان شیاطین اند.
.jpg )
نظرات ()