داستانی از جلال آل احمد : عکاس بامعرفت
آن که از در عکاس خانه وارد شد و با لحنی عوامانه و گرم ، سلام کرد مردی سی و چند ساله بود که کلاه مخملی اش را تا بالای گوشش پایین کشیده بود . صورتش برق می زد و بوی بساط سلمانی ها را می داد . یخه اش باز بود و کت و شلوارش انگار الان از گل چوب رختی مغازه ی دوخته فروشی پایین آمده بود . موی تنک دو طرفه ی صورتش ، از طرف بالا کم کم تنک تر می شد و هنوز به زیر کلاه نرسیده، دیگر از مو خبری نبود . یکی از دونفری که پشت یک میز نشسته بودند و با هم حرف می زدند ، بلند شد و د رجواب سلام تازه وارد ، سری تکان داد . یک نفر دیگر که سرش را توی دستگاه روتوش کاری کرده بود و پارچه ی سیاهی سرش را و دستگاه را می پوشاند از جایش تکان نخورد و خرت و خرت مدادش روی شیشه ی عکس ها همین طور بنلد بود . آن که از پشت میز برخاسته بود ، مرد بیست و چند ساله ی مودبی بود . کت تنش نبود ، و گره ی کراواتش سفت بیخ گلویش را گرفته بود و آستین هایش را بالا زده بود . روی مچش یک ساعت ، با صفحه ای پر از عقربه ها و نمودارهای کوچک و بزرگ داشت و رو به تازه وارد گفت : -چه فرمایشی داشتید ؟
- آدم تو عکاس خانه می آد که عکس بگیره دیگه ./
- آقا چه جور عکسی می خواستید ؟
و با دستش به روی میز اشاره کرد که زیر یک تخته ی شیشه ی سنگ ، پر بود از نمونه های مختلف عکس های کوچک و بزرگ ، پرسنلی ، کارت پستال ، معمولی و آگراندیسمان ! با قیافه های مختلف و ژست های گوناگون ، نیم رخ ، تمام رخ ....ولی آن که از در وارد شده بود و می خواست علکس بگیرد و به در و دیوار نگاه می کرد که پوشیده بود از عکس های بزک شده و بزرگ و قاب گرفته . عکس هایی که تقریبا همه ، موهای براق روغن خورده داشتند و همه به نگاه چشم دوخته بودند. عکس های دست به زیر چانه زده ، سیگار به لب ، عروس و داماد ها ... و مدتی هم به چلچراغی که از سقف اتاق آویزان بود و شمع های برقی داشت ، نگاه کرد.
و بعد ، دست آخر نگاهش به جایی بند نشد، به روی میز نگریست که هنوز مرد عکاس با دست نشانش می داد . مدتی هم به قیافه ها و ژست ها و اندازه های عکس ها نگاه کرد . و عاقبت دستش را روی یکی از آن ها گذاشت که عکسی بود کارت پستالی و نیم رخ. عکس جوانکی بود که موهای فرفری داشتو حتی خط اتوی دستمال سفید جیبش در عکس آمده بود.
- آقا چند تا عکس می خواستید ؟
- چند تا ؟
-ما یا شش تا عکس میندازیم یا دوازده تا ، یا بیش تر .
- دوازده تا عکس می خوام چه کنم ؟ شیش تاشم زیاده ، کم تر نمی شه ؟
- نه آقا برای ما صرف نمی کنه .
- آخه چرا نمی شه ؟ از ماهمش یه عکس خواستن که بفرستیم خ...و بقیه ی حرفش را برید و تا بناگوش سرخ شد و به چشم مرد عکاس نگریست که همان آن ، روی میز دوخته شد و خودش را به نفهمی زد . مردی که می خواست عکس بگیرد ، کمی این دست و آن دست کرد و وقتی سرخی از صورتش پرید گفت : -خوب چه قد بایس بندگی کرد ؟
-دوازده تومن آقا .
مردی که می خواست عکس بگیرد ، گفته ی او را آهسته تکرار کرد و سری تکان داد و همان طور که کلاهش سرش بود دنبال مرد عکاس راه افتاد . و هم چنان که به طرف اتاق عکس برداری می رفتند ، مرد دستش را بالا آورد مثل اینکه می خواست عرق پشت لبش را با آستین خود پاک کند . ولی زود متوجه شد و توی جیب شلوارش دنبال دستمال گشت و وقتی روی صندلی ، جلوی دوربین نشست ، دستمالش را دوباره تا کرده بود و می خواست توی جیب پیش سینه بگذارد که به صرافت افتاد. حیف ! دستمالش سفید نبود و ابریشمی بود و بزرگ بود . یک دستمال ابریشمی بزرگ یزدی رنگین منصرف شد و دگمه های کتش را که بست ، مرد عکاس دوربین رامرتب کرده بود و حالا به سراغ او می آمد.
- یک وری بنشینید ، آقا !
-نمی خوام . همین طوری خوبه .
و همان طور که در جست و جوی فهم یک مطلب در چشم های مرد عکاس خیره شده بود ، راست و با گردنی افراشته روبه روی دوربین نشسته بود . کلاهش سرش بود و منتظر بود.
- اخه عکسی که نشان دادید نیم رخ بود آقا !
- خوب چی کار کنم که نیم رخ بود ؟ حالا تموم رخ وردار . دوربینت که لک نمی شه .
مرد عکاس که تازه فهمیده بود ، دست از سر او برداشت و به سر و لباسش پرداخت.
- کراوات نمی بندید ؟همه جور کراوات داریم آقا!
- نه نمی خوام قرتی بشم . می خوام تو عکسم بی ریا باشم .
- با کلاه عکس بگیرم ؟
و این بار سرخی تنها روی صورت مرد ندویده بود . چشم هایش نیز سرخ شده بود و چیزی نمانده بود که از جا در برود. و عکاس که زود فهمیده بود ، منتظر جواب سوال خود نشد و پشت ویترین دوربین رفت و سرش را زیر روپوش سیاه دوربین مخفی کرد . دوربین میزان شده بود و آن مرد دیگر که پشت میز آن اتاق با مرد عکاس صحبت می کرد ، حالا تو آمده بود و شاسی را آورده بود . دوربین حاضر شد . عکاس نه تند و نه آهسته شماره داد . در دوربین را گذاشت و گفت : -تمام شد آقا !
- آه . خفه شدیم . اگه می دونستم این قدر دقمسه داره ...
و باز بقیه ی حرفش را خورد و دنبال مرد عکاس راه افتاد که او را به اتاق اول آورد . از کشوی میز دسته قبضی بیرون کشید . چند تا عدد روی آن نوشت . بعد پرسید : - اسم شریف آقا ؟
- آجیل فروش .
- شغل تان را عرض نکردم . اسم تان را .
- هم شغلم آجیل فروشه ، هم اسمم . چه قدر اصول دین می پرسین ؟
و مرد عکاس که به اشتباه خود پی برده بود دست و پایش را جمع کرد و گفت : - معذرت می خوام آقا ! خیلی معذرت می خوام .
و پول را از دست آجیل فروش گرفت و توی کشو گذاشت و قبض را به دست او داد که روز دیگر برای گرفتن عکس هایش بیاید .
*
سه روز بعد همان ساعت ، آجیل فروش از در عکاس خانه تو آمد و با همان لحن سلام کرد و پرسید : -عکس های ما حاضره ، جناب ؟
- اسم شریف آقا ؟... هاها ، یادم آمد . بله حاضره .
و همان طور که به آجیل فروش صندلی نشان می داد ، توی کشوی میز دنبال یک پاکت گشت و با قیافه ای گشاده و مطمئن پاکت را جلوی روی او گذاشت . آجیل فروش ، هنوز کلاهش را به سر داشت و این بار یخه اش بسته بود . پاکت را باز کرد و عکس ها را که در می آورد ، قیافه ی بچه هایی را داشت که سرسری پی بهانه می گردند . ولی یک مرتبه قیافه اش عوض شد. خون به صورت ش دوید و بلند شد و دو سه بار به صورت خندان مرد عکاس که با شادی و انتظار ، او را می نگریست چشم انداخت . و باز به عکس ها خیره شد که در دستش زیر و رویشان می کرد و چیزی نمانده بود که آن ها را
خرد کند و وقتی حالش به جا آمد ، پرسید ک -آخه این موها ...این موهای بغل صورتم .... آخه من که ....من ..... و عکاس که از خوشحالی جانش به لبش رسیده بود ، با دست به روتوش کننده اشاره کرد که همان طور سرش را توی دستگاهش برده بود و پارچه ی سیاهی سر او را و دستگاه را می پوشاند و خرت خرت مدادش همین طور بلند بود .
آجیل فروش به طرف او حرکت کرد ، ولی جلوی خود را گرفت . و از همان جا که ایستاده بود ، مثل این که می خواهد چیزی بگوید چند بار من من کرد : - چقدر شما با معرفتین ....
و عکس ها را به عجله توی پاکت گذاشت و دست گرمی به مرد عکاس داد . دستی هم روی دوش آن که روتوش می کرد زد ، و دم در ایستاد و رو به مرد عکاس و آن دیگری گفت : - قربان معرفت آقایون . اجر شماهام فراموش نمی شه . و وقتی از در بیرون می رفت انگار دنبال شاگرد عکاس می گشت که شاگردانی کلانی برایش در نظر گرفته بود .
*
دو روز بعد ، عصر بود که در همان عکاس خانه باز شد و آجیل فروش با یک نفر دیگر ، درست مثل خودش چهارشانه و کلاه مخملی به سر وارد شدند . یک جعبه ی بزرگ ، زیر بغل آجیل فروش بود و پس از این که سلام کردند و نشستند ، آجیل فروش این طور شروع کرد :
-رفیق ما می خواد عکس بندازه . می خواد سربرهنه عکس بندازه یعنی می شه ؟ - چه طور نمی شه ! فقط باید کلاه شان را بردارند .
- نه مقصودم این نیس ، مقصودم ...
- ملتفتم آقای آجیل فروش . مگر برای امر خیر نیست ؟....
قیافه ی هر سه نفر به خنده باز شد . آجیل فروش جعبه را روی میز عکاسی گذاشت و گفت : -قابل شما رو نداره .
و رفیقش را به همراه مرد عکاس به آن اتاق دیگر فرستاد و خودش توی یک مبل فرو رفت . چلچراغی که از سقف آویزان بود و شمع های برقی داشت می سوخت . دیوارها پوشیده بود از عکس های بزرگ و قاب گرفته ، عکس هایی که تقریبا همه موهای روغن خورده و براق داشتند و همه به نگاه او چشم دوخته بودند . عکس عروس دامادها ، عکس های خانوادگی با برو بچه های قد و نیم قد و با همه گونه قیافه های دیگر . و آن که پای دستگاه روتوش نشسته بود همان طور سرش زیر پارچه ی سیاه بود و خرت خرت مدادش روی شیشه ی عکس ها بلند بود .
.jpg )
نظرات ()