صهیونیسم = نژادپرستی
تفاوتهای صوری و اختلاف رنگ در نژادهای مختلف، اغلب سبب شده است تا برخی نژادها خود را برتر از دیگر نژادها بدانند و این امر اغلب صحنههای خونینی را در تاریخ جهان آفریده است. صهیونیستها از جمله نژادهایی هستند که قوم خود را برتر از اقوام دیگر تلقی میکنند و به همین دلیل در رعایت اصول ملی و نژادی خود پافشاری میکنند.
پافشاری صهیونیستها بر اصول ملی و نژادی خود، در حالی صورت میگیرد که آنها فاقد نژادی مشترکاند؛ زیرا بنا به گواهی «تورات» هبرونها که صهیونیستها خود را از اعقاب آنها میدانند، تنها کسانی نبودهاند که در فلسطین میزیستهاند. فنیقیها، حتیها، کنعانیها... از جمله اقوامی بودند که در این سرزمین زندگی کردهاند. رومیها بعد از تسلط بر سرزمین فلسطین، به دلیل حضور طولانی مدت خود و اختلافهایی که با هبرونها داشتند، به تدریج باعث پراکندگی هبرونها در سرزمینهای اطراف مدیترانه و آمیختگی این نژاد با نژادهای دیگر شدند. ویل دورانت ضمن این که میان خون و نژاد تفاوت قائل است. اعتقاد دارد:
«خون را نباید با جنس و نژاد یکی دانست. خون میتواند بر روی تمدن معینی تأثیری بسزا بر جای بگذارد؛ زیرا در نتیجهی اختلاف خونها ممکن است تمایلات اساسی یک ملت به شکل زیستی (بیولوژیکی) و نه به شکل نژادی، تغییر کرده و به شکل عالیتر یا پستتر درآید.» 1
یهودیها، به سبب زندگی چندهزار ساله در سرزمینهای افریقایی، و پراکندگی در جهان فاقد زندگی اقتصادی مشترک، فرهنگ، سرزمین، تاریخ و حتی زبان مشترک هستند و به احتمال زیاد حتی فاقد اعتقادات متافیزکی مشترک هستند. آن چه اکنون به عنوان زبان عبری در اسرائیل رواج داده میشود، در حقیقت زبان «ییدیش» است که آمیزهای از زبان لهستانی و واژههای اسلاوی است و زبان مشترک تمامی یهودیان نبوده و نیست. تاریخ ادعایی مشترک آنها نیز فاقد اعتبار علمی است؛ زیرا زندگی چند هزار ساله در جوامع مختلف، بیش از پدیدهی فرضی و ذهنی تورات و تفکرات ناشی از آن، موجبات ساخت و پاخت تاریخ را برای یهودی مذهبان فراهم آورده است.
به لحاظ اعتقادات نیز باید گفت یهودیها از اعتقادات مذهبی مستحکمی برخوردار نیستند و به ویژه روشنفکران آنها بعضی اعتقادات و وقایع ماوراءطبیعی را در مقولهی خرافات میگنجانند.
از جهت تفاوتهای فیزیکی و اناتومیکی نیز تفاوتهای فاحشی در یهودیان شاهد هستیم. بعضی سیاه پوستاند و بعضی سفیدپوست، و بعضی نیز ظاهری کاملاً شرقی دارند.
نکتهی شایان ذکر آن است که در ظهور و توسعهی پدیدهی صهیونیسم، تمایلات شدید یهودیها به اموری چون بازرگانی، صنعت، ایجاد سرمایه و برداشت سود بیشترکه به سلطه بر انسانها و لذت از این امر منجر میشود، تأثیری بسزا داشته است.
ایمان به تمدن جدید که در آن اقتصاد سخن اول را میگوید و رنگ پوست، نشان شایستگی و لیاقت انسانهاست، باعث شد تا همانند آپارتاید در آفریقای جنوبی، نژادپرستی نیز در فلسطین اشغالی توسط صهیونیستها رشد و توسعه یابد و فلسطینیها چون رمههای گوسفند زندگی دوزخی خود را زیر سلطهی شوم نژادپرستان صهیونیسم سپری کنند.
در واقع صهیونیسم، فلسفهی نژادپرستانهی آشکاری دارد و به حکم سرشت پیدایی خویش، نژادپرستی را اساس اندیشهی بنیادی خود قرار داده است. صهیونیسم در میان اکثر یهودیان جهان که یهودیگری را دینی آسمانی و معنوی، و نه پیوند سیاسی ـ قومی به شمار میآورند، سر برآورد و اندیشهی میهن قومی یهودی را مطرح کرد. این امر هیچ تکیهگاهی جز نژادپرستی نداشت.
نژادپرستی صهیونیستی در سرزمینهای اشغالی فلسطین، آن چنان نمود چشمگیری داشته است که سازمان ملل متحد، در سال 1975 م، ضمن قطعنامهای، صهیونیسم را نوعی نژادپرستی خواند.
مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سیامین دورهی خود (سپتامبر تا دسامبر 1975) قطعنامه شماره 3379 (د ـ 30) را در تاریخ 10/11/1975 صادر کرد. در این قطعنامه آمده است.
شورای عمومی «مقرر میکند صهیونیسم نوعی از انواع نژادپرستی و تبعیض نژادی است.»
صدور این قطعنامه از سوی مجمع عمومی براساس «اعلامیه سازمان ملل مبنی بر پایان دادن به هر نوع تبعیض نژادی» بوده است: به ویژه که در قسمتی از آن اعلامیه آمده است؛
«هر مکتبی که براساس نژادپرستی و برتری نژادی بنا شده باشد، مکتبی است که از نظر علمی، ادبی و اجتماعی، نادرست و محکوم و ظالم است».
پرفسور روژه گارودی ـ اندیشمند مسلمان فرانسوی در این رابطه معقد است:
نژادگرایی، سرآغاز و زمینهی مناسبی برای سیاست توسعه طلبانه رژیم صهیونیستی به شمار میرود.
صهیونیستها خود را مردمی منتخب و جدای از دیگر اقوام و ملل به شمار میآورند و معتقدند که دیگر ملتها باید در خدمت آنها باشند. در همین راستاست که سیاست غیرانسانی رژیم صهیونیستی در مورد حقوق عربها و محروم کردن آنها از حقوق سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و بهرهبرداری از سرزمینهای اشغالی، توجیه میشود. به این لحاظ، نژادپرستی صهیونیسم، نظامی کاملاً هماهنگ است که الهام بخش قانونگذاران و دولتمردان اسرائیل میباشد. این نژادپرستی، از همان اول تجسم طرح تئودور هرتزل (بنا به گفتهی خود او در کتابش) به شمار میرفت. 2
علیرغم تمام محکومیتهای جهانی، رژیم صهیونیستی بدون اعتنا از سال 1948 م. قوانینی را در سرزمینهای اشغالی فلسطین و سپس در کرانهی غربی و نوار غزه و جولان به اجرا گذاشت که در هیچ یک از کشورها دردوران معاصر، نظیر آن دیده نشده است. مجموعهی این قوانین از ایدئولوژی ویژهای سرچشمه میگیرد که نژاد یهود را ـ براساس فلسفهی صهیونیسم ـ مستحق داشتن سرزمین، بدون ساکنان اصلی آن میداند. در این زمینه یشیعاهون بن فورات عضو اسبق کنیست (پارلمان رژیم صهیونیسیتی) میگوید:
«حقیقت اول این که صهیونیسم بدون موطن مفهومی ندارد و کشور صهیونیستی، بدون کوچاندن اعراب و مصادرهی زمینها و محصور کردن آنها، بیمعناست.»
قوانین پیش گفته در سه زمینه مطرح شده است: قوانین مربوط به امنیت اسرائیل، که تحت این عنوان، پایه و اساس حکمرانی صهیونیستها را در بر میگیرد، قوانین مربوط به زمین و مسائل ساختمانسازی، و قوانین مربوط به محدود کردن آزادیهای دموکراتیک و فعالیتهای سیاسی. 3
روژه گارودی، در کتاب خود به جنبهی آشکاری از سیاست نژادپرستی صهیونیستها اشاره میکند:
«ما در کتاب پرفسور کلودکلاین»4 ـ صهیونیست پرشورو استاد دانشگاه اورشلیم علیرغم انکارهای وی، خصلت نژادپرستانهی این کشور را در مییابیم. مسلک صهیونیستی رسماً از سوی دولت تبلیغ میشود.
پروفسور کلاین با نقل سه قانون که به تشکیلات صهیونیستی، وضع ویژهای در کشور اعطا مینماید، آن را ثابت کرده است. اولین قانون (1952 م.) دربارهی تشکیلات صهیونیستی جهانی و آژانس یهود است. مؤلف به این امر تأکید میورزد که این قانون، رابطهای ـ از جهت حقوقی میان دولت و یهودیانی که در اسرائیل زندگی نمیکنند، برقرار نمیسازد. رابطهی حقوقی جز از طریق عمل ارادی به وجود نمیآید، عملی که، فیالمثل استقرار در اسرائیل مبین آن است.
در واقع کاملاً آشکار است که نمیتوان یهودیانی را که در اسرائیل زندگی نمیکنند، در کشور اسرائیل محاکمه کرد؛ ولی این حقوقدان بلندپایه، دست خود را رو نمیکند که تشکیلات صهیونیسم جهانی و آژانس یهود، از جهت حقوقی و سازمانی با وجودی که در تمام کشورهای جهان فعالیت دارند، با کشور اسرائیل مربوط نیستند. 5
بانو شولامیت آلونی ـ وکیل پارلمان و رهبر جنبش برای حفظ حقوق مدنی ـ فریاد نفرت خود را از تبعیضنژادی صهیونیسم، در مقالهای تحت عنوان «یهودیت» به گوش جهانیان رسانده است. در این مقاله که به تاریخ 25 ژوئن 1978 م. در روزنامهی اسرائیلی آهارنوت چاپ شده بود، انحراف ایدئولوژیکی و مخرب صهیونیسم سیاسی، افشا شده است. وی میگوید:
«همه چیز برآن دلالت دارد که گویی در پی آن هستند تا این فکر را در مغز یهودیان اسرائیل فروکنند که اختلاف کیفی و اصولی میان یهودیان و غیریهودیان وجود دارد... بدین گونه است اصلی که الهام بخش تمام قوانین و مقررات کشور اسرائیل در خصوص سیاست داخلی، وضع اشخاص و خانوادهها و اصول شهروندی است. همین اصل است که رفتار ما را در مقابل عربهای اسرائیلی، بدویان و ساکنان ساحل غربی رود اردن و نوار غزه، و شیوههای پاسخ ما را به درخواستهای آنان القاء میکند.
هیچگونه استفادهی نامشروع و یا نامناسب از قانون یهود، نخواهد توانست کسانی را که ابداعات خاخام ها را از بینش پیامبران تمیز میدهند، وادار به سکوت سازد. ما به هیچ کس اجازه نخواهیم داد تا اسرائیل را تبدیل به محلهی جهودان با ادعای پیامبری نماید که قوانین جهانی بشریت و حقوق بینالمللی را زیر پا میگذارد و به تمسخر میگیرد. 6
در واقع میتوان گفت که سیاست داخلی رژیم صهیونیستی با منطقی بیرحمانه که همانا نژادرپرستی است، شکل گرفته است؛ ولی با بزکی خاص که همان اسطورهی مذهبی دروغین است آرایش شده، و این جنایتی برای یهود محسوب میشود. جنایتی که در آن یهودیان نیز پس از اعراب، و دیگر قومیتها، قربانی آن شدهاند.
پانوشتها:
1. ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج اول، ترجمهی احمد آرام، ص 6.
2. گارودی، روژه، ماجرای اسرائیل صهیونیسم سیاسی، ترجمه منوچهر بیات مختاری، انتشارات آستان قدس رضوی، 1364 ش، ص 109.
3. جریس، صبری، الحریات الایذیموقراطیه فیاسرائیل، بیروت، 1971 م.
4. Cloude Klein
5. گارودی روژه، همان،صص 116 ـ 117.
6. پیشین، ص 108.
منبع: نژادپرستی صهیونیسم، نشریه فلسطین وابسته به جمعیت دفاع از ملت فلسطین، مجید صفاتاج
نقش انگلیس در واگذاری فلسطین به صهیونیسم
5 سال پس از شکلگیری جنبش جهانی صهیونیسم و در یک همسوئی آشکار با اهداف و برنامههای این جنبش، «آرتور جیمز بالفور» نخستوزیر وقت انگلستان1 در 1902 میلادی تصمیم گرفت در شرق آفریقا و در قلب کشورهای اسلامی، موطنی برای یهودیان اختصاص دهد. اما تلاشهای وی ناموفق بود. در سال 1903 بعضی از رهبران یهودی درباره تأسیس کشوری برای یهودیان در منطقه صحرای سینا با حکومت انگلیس مذاکره کردند. پس از آن، هرتزل بنیانگذار صهیونیسم، به انگلیس اعلام کرد که تنها راه حل مشکل یهودیان، ایجاد وطنی برای پناه دادن به مهاجران یهودی است. این اندیشه در غرب به ویژه در شخص بالفور، تأثیر فراوان گذاشت.
در ابتدای قرن بیستم میلادی در حالی که هدف سیاست استعمار انگلیس تثبیت وجود خود در هند، مصر و بخشهای بزرگی از آفریقا و نیز حمایت از راههای مهم منتهی به این مستعمرها بود، اوضاع جدیدی در صحنه سیاست جهانی پدیدار شد.
استعمار انگلیس، اهمیت فراوان و ارزش سوقالجیشی فلسطین و نقش بزرگی که میتوانست به یاری موقعیت خویش در آینده استعماری آن ایفا کند را درک کرد.
فلسطین جایگاهی اساسی برای حمایت از صحرای سینا و کانال سوئز بود که این کانال مهمترین مصالح استعمار انگلیس و راه هند و آفریقا را تشکیل میداد. فلسطین، پیوندگاه سه قاره و مرکز سوقالجیشی مهمی برای چیرگی بر کرانههای جنوبی دریای مدیترانه و دریای سرخ و پایگاه عمدهای برای تمام طرحهای توسعه طلبانهای بود که بعدها پس از فروپاشی امپراطوری عثمانی، در سوریه، اردن، عراق و جزیرهالعرب رخ داد و لذا انگلیسیها برای دستاندازی به فلسطین از یکسو در چانهزنی با فرانسویها در پیمان موسوم به «سایکس پیکو»2 این کشور را در جریان تجزیه مستملکات عثمانی سهم خود ساختند و از سوی دیگر امتیازات فراوانی به یهودیان که انگیزه زیادی برای همپیمانی با انگلستان در مهار مقاومتهای اسلامی و ضداستعماری مردم فلسطین داشتند واگذار نمودند.
در این راستا وایزمن، رئیس وقت جنبش صهیونیسم،تلاشهای بیوقفهای برای همسو کردن مواضع انگلیس با دیدگاههای صهیونیستی انجام داد. بعد از تبلور این اندیشه، حکومت انگلیس پیشنویس مستندی را در ژوئن 1917 م آماده کرد و در آن دیدگاههای وزیر خارجهاش، «آرتور جیمز بالفور»را مد نظر قرارداد و تجربیات قدیمی او را درباره اسکان مهاجرین یهودی منعکس، و بر مفهوم احداث پناهگاه برای ستمدیدگان آنها تأکید کرد. اما صهیونیستها با این دیدگاه مخالفت کردند. زیرا آنان نه یک سرپناه تحت نظارت انگلیس بلکه یک کشور مستقل برای خود به منظور تأسیس دولت یهود ر آن میخواستند.این تأکید با مخالفت و عدم انعطاف انگلیسیها روبرو شد آنان از یکسو برای خواسته صهیونیستها احترام قائل بودند و از سوی دیگر نمیخواستند حاکمیت خود را بر فلسطین از دست بدهند. از این رو در دراز مدت با واگذاری فلسطین به یهودیان موافقت کردند.
این توافق در نهایت منجر به صدور اعلامیهی «بالفور» شد. لرد بالفور در جلسه مورخه 31 اکبتر 1917 م کابینه انگلیس اعلام کرد:
«... دولت اعلیحضرت پادشاه (انگلستان) به موضوع تأسیس وطن ملی یهودیان در فلسطین با نظر موافق مینگرد، و برای رسیدن به این هدف، تمامی تلاشهای خویش و مساعی خود را به کار خواهد برد تا راه رسیدن به اهداف را هموار سازد. مشروط بر این که هیچ نوع اقدامی صورت نگیرد که به حقوق ملی و مذهبی جماعت غیریهودی در فلسطین و اصل حقوق و موقعیت سیاسی یهودیان در کشورهای دیگر لطمه بزند...»
سپس در روز دوم نوامبر 1917 م، لرد بالفور این اعلامیه را همراه یک نامه برای لرد روچیلد بدین مضمون فرستاد:
دوست عزیزم لرد روچیلد
بسیار خوشحال شدم از این که اطلاع پیدا کردم به شما نیابت حکومت سلطنتی اعطا شد و اظهارات ذیل را که خواسته صهیونیستها و مورد تأیید شورای وزیران است، تقدیم میکنم.»
سپس در آغاز ژانویه، 1919 م. کنفرانس پاریس گشایش یافت. تا در جوی مالامال از خوشبینی،در خصوص نزدیک شدن موعد اجرای اصل تعیین سرنوشت، نقشهای تازه برای جهان بکشد، و پایههای نوین روابط بینا لمللی پس از جنگ جهانی را پیبریزد.
از همان آغاز معلوم بودکه صهیونیستها از قدرت فراوانی در کنفرانس برخوردارند، چندان که به ایشان امکان میداد به تمام اهداف خود دست یابند. این در حالی بود که فیصل، نماینده عربها (پادشاه حجاز)، در کنفرانس حضور داشت. وی از همان آغاز با فشارهایی از طرف فرانسویان روبهرو شد. از طرفی انگلیسیها نیز راحتش نمیگذاشتند نتیجه این شد که فیصل به پیمان «فیصل وایزمن» تن داد و در برابر صهیونیسم، موضع ملایمی گرفت. زیرا از یک طرف بر وحدت و استقلال عربها، از اسکندرون تا اقیانوس هند، تأکید میکرد و از طرف دیگر، از قرابت خونی آنان و یهودیان در فلسطین سخن میگفت و تقاضا داشت که یکی از کشورهای بزرگ، سرپرستی فلسطین را بر عهده بگیرد و حکومتی برای آن انتخاب شود که نماینده واقعی مردم آن سرزمین باشد.
در همین کنفرانس شورای عالی متفقین درتاریخ بیستم آویل 1920 م مقرر داشت که فلسطین تحتالحمایه انگلیس قرار گیرد، به شرط آن که این کشور به اجرای اعلامیه بالفور متعهد شود. سازمان ملل در تاریخ بیست و چهارم جولای 1922 م، در اجلاس خود مقرر داشت تا فلسطین در اجرای مصوبه شورای عالی متفقین، صادره در بیستم آوریل 1920م، زیر قیمومیت انگلیس قرار گیرد. سازمان ملل در همان اجلاس سند قیمومیت انگلیس بر فلسطین را تصویب، و آن را منتشر کرد. حکومت انگلیس نیز از سند قیمومیت به صورت اهرمی برای سیاست استعماری خود در یهودی کردن تدریجی فلسطین استفاده کرد.
اجرای این نقشه در تابستان 1920 م، که حکومت انگلیس اداره غیر نظامی فلسطین را به «هربرت ساموئل» واگذار کرد، شکل دیگری یافت. او که یک یهودی انگلیسی و فعالیتهایش در جنبش صهیونیسم زبانزد بود، فرماندار عالی انگلیس در فلسطین لقب گرفت. علاوه بر اینها، حکومت قیمومیت انگلیس، جانبداری از منافع صهیونیستها بر ضد عربها را از حد گذراند. به طوری که همواره در زیان رساندن به آنان و تضعیف آنها از همه جهت به نفع صهیونیستها تلاش میکرد. او عربها را از تمامی حقوق مربوط به مشارکت در اداره کشور و صدور قوانین و احکام محروم کرد و هرگز در حمایت از حقوق دهقانان و کشاورزان عرب در زمینهایی که به صهیونیستها منتقل شد، اقدامی نکرد، در صورتی که مدارس و آموزشگاههای صهیونیستها را به خودشان واگذار کرد.
در سالهای 23 ـ 1922 م، حکومت انگلیس طرحی برای تأسیس مجلس قانونگذاری عرضه کرد، ولی عربها آن را (چون بر پایه اعلامیه بالفور و قیمومیت استوار بود) رد کردند. سپس طرح شورای مشورتی را عرضه کرد، ولی عربها به همان علت آن را نیز رد کردند. بعد تأسیس «دفتر آژانس عرب» را پیشنهاد کرد که آن نیز رد شد. اگر مردم فلسطین، هر یک از طرحها را میپذیرفتند، دولت صهیونیستی، همانگونه که میان انگلیس و جنبش صهیونیسم توافق شده بود، در سال 1934 م برپا میشد. «حاییم وایزمن» در کتاب خاطرات خود میگوید:
«مقاومت شدید فلسطینیها و ایستادگی «مفتی امینالحسینی» و شورشها بود که اجرای برنامهها را در فلسطین تا سال 1948 م به تعویق انداخت. در حالی که مقرر شده بود حداکثر تا سال 1934 م به اجرا درآید.»
در زمانی که ملت فلسطین، طرحهای پیشنهادی انگلیس را براساس اعلامیه بالفور و سند قیمومیت را رد میکرد و همواره بر تأسیس حکومت ملی در کشور تأکید میورزید تا عربها و یهودیان به تناسب جمعیت خود در آن شریک باشند.، انگلیس این درخواست را قاطعنانه رد میکرد،نخستین نظریه منفی در کتاب سفیدی آمد که «وینستون چرچیل»، وزیر مستعمرات آن زمان درسال 1923م، منتشر کرد. در آن گفته شد:
«حکومت بریتانیا نمیتواند با تأسیس حکومت ملی موافقت کند، چون تأسیس چنین حکومتی اجرای برنامه تأسیس وطن یهودیان در فلسطین را به تعویق میاندازد.»
پس از شدت یافتن مقاومت فلسطینیها در برابر حکومت انگلیس و هجوم صهیونیستها، انگلیسیها یقین پیدا کردند که بهترین وسیله برای سرکوب فلسطینیها و تشکیل دولت یهودی، نیروی مسلح است. از این رو، آنها به طور آشکار به مسلح کردن و آموزش دادن صهیونیستها پرداختند و در زمان انقلاب 1939 ـ 1963 م، مقادیر زیادی اسلحه به صهیونیستها دادند.
پس از شروع جنگ جهانی دوم، حکومت انگلیس تلاشهای خود را برای سازماندهی نظامی صهیونیستها و مسلح کردن آنها افزاش داد و «لشکر یهود» را تأسیس کرد و پس از پایان جنگ جهانی به نیروهای آن اجازه داد که با اسلحه خود وارد فلسطین شوند. در دهه 1930م، نیز عدهای از افسران خود را مأمور کرده بود به اعضای سازمان صهیونیستی «هاگانا» آموزش نظامی بدهند تا شیوههای مقابله با اعراب را بیاموزند.
انگلیس همواره ادعا میکرد که در اداره کردن فلسطین، از سیاست بیطرفی پیروی میکند، اما جنگ جهانی دوم از ماهیت سیاست و اهداف استعماری آن کشور پرده برداشت. در این سال، انگلیس اجازه داد تا انتقال صهیونیستها به فلسطین ادامه یابد. در دسامبر 1944م، کمیته مرکزی حزب کارگر انگلیس، ضمن جلسه فوقالعادهای در لندن، اعلام کرد:
«تبدیل فلسطین به کشوری یهودی و بیرون راندن مردم عرب آن به کشورهای مجاور لازم و ضروری است.»
و سرانجام در سال 1946م، هنگامی که حکومت انگلیس اطمینان پیدا کرد که زمینه لازم در مجامع بینالمللی برای تأسیس دولت یهودی در فلسطین آماده شده است، با تفاهم و همدستی آمریکا و جنبش جهانی صهیونیسم مسأله را در سازمان ملل متحد، برای یافتن راه حلی مطرح کرد. به این ترتیب بود که قطعنامه تقسیم فلسطین درتاریخ 29 نوامبر 1947 م صادر شد. وقتی در مجمع عمومی سازمان ملل متحد درباره تقسیم فلسطین رأیگیری میشد،انگلیس، علیرغم داشتن نقش اول و اصلی در طراحی و زمینهسازی تقسیم و سپس اجرای آن، رأی ممتنع داد. زیرا اطمینان داشت که این طرح اکثریت آرای لازم را به دست خواهد آورد. انگلیس این موضعگیری را برای فریب عربها و مسلمانها اتخاذ کرد، تا به آنها بقبولاند که در جنایت تقسیم فلسطین دست نداشته است.
پس از آن که انقلاب فلسطین بر ضد طرح تقسیم شروع شد، انگلیس با سرعت هر چه تمامتر نیروهای مسلح خود را در فلسطین به کمک صهیونیستها فرستاد، تا از انقلاب جلوگیری کند، نیروهای انگلیس، همواره برای حمایت کاروانهای صهیونیستی با آنها همراه میشدند و اسلحه و مهمات برای صهیونیستهایی که در بیتالمقدس و سایر جاهای دیگر محاصره شده بودند، میفرستادند. این نیروها، همراه با نیروهای «هاگانا» و دیگر سازمانهای مخفی تروریستی صهیونیستی در مقابله با عربها شرکت میکردند.
انگلیس برای آنکه جنبش صهیونیسم بتواند به موقع تشکیل دولت اسرائیل را اعلام کند، تاریخ خروج خود از فلسطین را تا 14 می 1948 م جلو انداخت. هدف از این اقدام آن بود که هر نوع مقاومتی که از طرف اعراب در برابر نقشههای آن صورت میگیرد، به کلی سرکوب شود و هرگونه مخالفتی را از بین ببرد و ریشه مبارزه علیه هجوم صهیونیستها را بخشکاند.
از سال 1897 تا1948 (تأسیس اسرائیل) در مجموع 22 کنگره صهیونیستی برگزار گردید که در هر کدام از این کنگرهها که نقش پارلمان دولت صهیونیستی را داشت، تصمیمات اساسی و قوانین مهمی تصویب گردید.
در جریان کنگره بیست و دوم (1946) در شهر بال سوئیس، «برنامه بالتیمور» (محور سیاست صهیونیستی) تدوین گردید. این برنامه، تشکیل دولت یهودی را که هدف اصلی بیانیه بالفور (قول مساعد انگلستان برای تشکیل دولتی یهودی در فلسطین) و سند قیمومیت است و همچنین تشکیل یک ارتش یهودی و برداشتن هرگونه محدودیتی برای خرید زمین در فلسطین توسط مؤسسات صهیونیستی را تضمین میکند.
شورای عمومی صهیونیستی با تشکیل کمیته اجرایی، «دیوید بنگوریون» را به عنوان ریاست این کمیته منصوب کرد. بنگوریون تلاش صهیونیستها را برای تشکیل دولت یهودی رهبری کرد. سرانجام در روز 14 می 1948 یعنی اندکی بعد از به رسمیت شناخته شدن حضور صهیونیستها در فلسطین توسط سازمان ملل و کمی بعد از کشتار دیریاسین، درست یک روز قبل از اتمام قیمومیت انگلستان بر فلسطین، بنگوریون، تأسیس دولت اسرائیل را اعلام نمود و نخستین کابینه این دولت را به ریاست خود تشکیل داد.
پینویسها
1. بالفور از 1902 تا 1905 نخستوزیر و از 1916 تا 1919 وزیر امور خارجه انگلستان بود.
2. پیمان سایکس پیکو در 18 مه 1916 میان «سایکس» و «پیکو» وزیران خارجه انگلیس و فرانسه به امضا رسید و بخش اعظم خاورمیانه به حوزه نفوذ آنان تقسیم شد.
منبع: زیتون سرخ - شماره ویژه نشریه فرهنگسرای انقلاب
وصلت نامیمون بهاییت و صهیونیسم
«آیین بهایی تأثیر شگرف روحانی و اخلاقی خود را نشان داده است و همه کسانی که با بهاییان تماس نزدیک داشتهاند و شگفت آنکه حتی نفوسی که با آنان مخالف بودهاند کمتر در این نکته تردید کردهاند که بهاییان از نظر نوع دوستی، صداقت و خیرخواهی سرآمد دیگران بودهاند. آیین بهایی در هر جای جهان نفوذ پیدا میکند بهطور محسوسی اثرات اخلاقی و روحانی از خود نشان میدهد... و در آنان پندار و کرداری نیک پدید آورده و در مدتی کوتاه بدانان بینشی جهانی بخشیده تا همه مردمان را صرفنظر از مذهب، نژاد و ملیت دوست بدارند.» (ایران زادگاه آیین بهایی، ص 12)
آنچه در بالا آمد، از جمله شعارهای فریبندهای است که رهبران و مبلغان بهایی، در سالهای دور و نزدیک دادهاند. شعارهایی همچون «وحدت عالم انسانی» بهعنوان عصاره آیین بهایی، برابری و برادری همه نژادها و مذاهب و همچنین ذات و منشا یکسان همه ادیان الهی و... که البته به واسطه این شعار آخری با رندی میخواهند تا فرقه ساختگی خود را در میان ادیان آسمانی و الهی جا بزنند.
به هرحال با وجود چنین شعارهای بهظاهر فریبندهای، در مقام عمل آنچه از سرکردگان این فرقه در طول همه این سالها شاهد بودهایم، درست نقطه مقابل این شعارها بوده است. عمق مسئله زمانی روشن میشود که نگاهی به عملکرد بهاییان در همراهی با رژیم صهیونیستی که ظلم و ستم بسیار زیادی بر مردم مظلوم فلسطین روا داشته، بیندازیم. حقیقت این است که بهاییان از همان سالهای نخستین تشکیل این فرقه، رابطهای نزدیک و مرموز با یهودیان و بهویژه محافل صهیونیستی داشتهاند.
پس از تبعید بابیان از ایران به عراق، میان جانشینی باب که دو برادر بهنامهای، عیسی صبحازل و حسینعلی نوری (بهاء) بودند، اختلاف افتاد و کار به درگیریهای خونینی میان طرفداران این دو کشیده شد. گروهی از آنان (طرفدارن صبح ازل) به جزیره قبرس کوچانده شدند و به ازلیان معروف گشتند و گروهی دیگر (طرفداران حسینعلی نوری) بهسرزمین فلسطین و عکا در فلسطین تبعید شدند که اینان به بهاییان شهرت یافتند.
درست است که پیروان صبح ازل از شمار طرفداران بیشتری برخوردار بودند، اما در رشد و گسترش این فرقه نباید از اهمیت و نقش حمایتهای استعمار انگلیس و همچنین جریان صهیونیسم، از آنها غافل شد؛ چه بسا اگر اینان مورد حمایت واقع نمیشدند، همچون ازلیان در موضع ضعف قرار گرفته و بهتدریج نهتنها از شمارشان کاسته میشد، بلکه همانند آنان در گذر زمان تقریبا محو میشدند.
اما حسینعلی بهاء و جانشینان او بهویژه پسرش عبدالبهاء با زیرکی به کانونهای استعماری نزدیک شده و با یهودیان اسراییل طرح دوستی ریختند و به این ترتیب، تحت حمایت آنها به تبلیغ و گسترش فرقه ساختگی خود در عکا و حتی در ایران مشغول شدند.
عبدالبهاء حتی علاوهبر خدمات گوناگون به یهودیان مهاجر که نیت تشکیل حکومتی اسراییلی را در سر میپروراندند، خدمتگذاری به بریتانیا را به آنجا رساند که با تأمین گندم مورد نیاز ارتش انگلستان، از سوی ایشان به لقب «سر» مفتخر شد و جالب اینکه پیامبرزاده دروغین بیش از آنکه به پیامبرزادگی خود افتخار کند، مفتون و شیفته دریافت لقب «سر» از سوی بریتانیاییها بود.
همکاری بهاییان و یهودیان اگرچه در زمان عبدالبهاء و شوقی افندی شکل آشکاری به خود گرفت، بلکه در زمان خود حسینعلی نوری نیز الواحی از سوی او صادر شد که با پیشبینی حکومت اسراییلی در فلسطین آن را به یهودیان بشارت میداد.
در نزدیک شدن رهبرانی بهایی به کانونهای استعماری و صهیونیستی دلایل بسیار میتوان شمرد، نخست اینکه بهاییان پس از آنکه در کسوت بابیان توسط حکومت ایران سرکوب شدند، نزدیک شدن به کانونهای قدرت بهویژه دولت بریتانیا (که نقش پررنگی در منطقه بازی میکرد) را برای بسط و گسترش فرقه خود ضروری یافته بودند، نه فقط از آن رو که تحت لوای حمایت بریتانیا و سپس جریان صهیونیسم میتوانستند در فلسطین آسودهخاطر به فعالیت و تبلیغ بپردازند، بلکه حمایت بریتانیا و نفوذ آنها در ایران میتوانست در مواقع لزوم کمک حال آنها باشد، خاصه آنکه پس از این نزدیکی بهاییان هیچگاه در ایران بهطور مستقیم با سرکوب شدید روبهرو نشدند.
از سوی دیگر، قرار گرفتن تحت حمایت بریتانیا موجب نزدیکی بهاییان و یهودیان در فلسطین شد، دو جریانی که در آن روزگار هنوز اقوام اقلیت و مهاجر فلسطین بهحساب میآمدند و این همپیمانی میتوانست مزایایی بسیاری برای مقاصد طرفین داشته باشد. از همین جهت بیدلیل نبود که رهبران بهایی با آگاهی از نقشهای که استعمار برای آینده این سرزمین درنظر داشت، پیامهای امیدبخش درباره آینده یهودیان در فلسطین صادر میکردند.
«اینجا فلسطین است، عنقریب قوم یهود به این اراضی بازگشت خواهد نمود، سلطنت داوودی حشمت سلیمانی خواهند یافت، این مواعید ضریحه الهییه است و شک و تردید ندارم، قوم یهود عزیز میشود.» هنگامی که چنین آرزویی از سوی رهبر بهاییان طرح میشود، غیرمنتظره نیست که بهاییان برای کسب نفوذ و قدرت در دوستی که در آینده روی کار خواهد آمد همکاری تام و تمام داشته باشند و اگرچه عمر عبدالهاء به زیارت حکومت یهودیان در فلسطین قد نداد، اما جانشین او شوقی افندی شاهد به بار نشستن سیاست دیرینه استعمار برای تشکیل دولتی یهودی در دل حکومتهای اسلامی بود.
حکومتی که در شکلگیری آن بهاییان نیز سهمی بر دوش گرفته بودند، به این امید که دولت یهود به پاس این خدمات اسراییل را به مأمن و پناهگاهی برای بهاییان بدل کند. در نزدیکی و همپیمانی یهودیان و بهاییان انگلستان نقش بسیار پررنگی داشت تا از هردو گروه برای مقاصد خود در ایران و منطقه بهرهبرداری کند.
بخت و اقبال هم اغلب با آنان همراه بوده چراکه هر دو گروه یک دشمن مشترک، بهعنوان مسلمانان داشتهاند که برای ضربهزدن به صفوف آنها، به هر تمهید و روش تن دادهاند. بهاییان حتی در حمایت از حکومت اسراییل و همکاری با آنها بر علیه مردم مسلمان فلسطین عقده قدیمی خود درباره مسلمانان را تسکین میدادند و این حامیان برابری و برادری مذاهب، با وجود تمام بلایایی که صهیونیستها بر سر مردم فلسطین آوردند، چشم بر نسلکشی مردم فلسطین بسته و جزو اولین گروههایی بودند که حمایت همهجانبه خود را از اسراییل اعلام و آن را به رسمیت شناختند، چراکه این نهتنها سیاستی بود که به شوقی افندی از سوی انگلیسیان القا شده بود بلکه صهیونیستها همپیمانان دیرینه آنان نیز به حساب میآمدند.
بهاییان برای شکلگیری حکومت یهودی در فلسطین از هیچ امری کوتاهی نکردند و با وجود آنکه خود یهودیان جزو اقوام ثروتمند دنیا بودند، رهبران بهایی بخش قابل توجهی از پولهایی را که طرفداران این فرقه بهعنوان کمک یا پرداختهای مذهبی برای اعتلای کیش خود، به عکا میفرستادند، صرف کمکهای مالی بهاییان به یهودیان میشد.
نزدیکی این دو جریان بهگونهای بود که وقتی طی یک حرکت مشکوک شدن به بهاییت در میان یهودیان پررنگ شد، جریان صهیونیسم نهتنها واکنشی به آن نشان نداد، بلکه بهصورت برادرانه به این یهودیان بهایی شده مینگریست. اهمیتی که صهیونیسم و بهاییان برای اسلامستیزی قایل بودند آنها را به دو روی یک سکه در سالهای حکومت پهلوی (بهویژه محمدرضاشاه) بدل ساخته بود. بهویژه آنکه در این دوران رفتهرفته شرایط گونهای شد که بهاییان برخلاف گذشته که به شکل مخفیانه فعالیت میکردند، پس از کودتای بیستوهشتم مرداد و قدرت گرفتن شاه، مجال آن را پیدا کردند که به شکلی علنی فعالیت کرده و حتی به امر تبلیغ بپردازند.
نفوذ عناصر بهایی در حکومت و کسب پستهای سیاسی و دولتی بالا زمینهای شد که بهاییان علاوهبر قدرت اقتصادی از قدرت سیاسی نیز برخوردار شده و توان حمایت بسیاری از بهاییان را در حوزههای مختلف داشته باشند. یهودیان بهایی شده نیز در این زمان به مراتب بیش از گذشته از امتیاز بهایی بودن و مزایای اقتصادی آن بهره برده و بهسرعت مراحل پیشرفت و ترقی را طی میکردند.
حبیب ثابت پاسال از جمله این یهودیان بهایی شده بود که به مدد حمایتهای سازمانیهای بهایی، دهها کارخانه و میلیونها تومان پول را به جیب زد و از این رهگذر مواهب بسیاری نصیبش شد. به این ترتیب این تازه بهاییان یهودیزاده به خیال خود، پاسخی به گرایش درونی و عناد تاریخی خویش به مسلمانان داده و با آنها تسویه حساب میکردند، در عین حال منافع مالیشان نیز تأمین میشد.
این حرکت لااقل از سوی برخی از یهودیان که بهطور از پیش طرحریزی شدهای بهایی شده بودند، کار را به آنجا رسانده بودند که بسیاری از امور دستگاه مذهبی فرقه بهایی در روزگار جانشینان حسینعلی بهاء بهویژه شوقی افندی در دست یهودیان بهایی شده افتاده بود! و بی آنکه خود احساس کنند، در واقع به عملهای تبدیل شده بودند که در راستای اهداف محافل صهیونیستی و استعمار انگلستان قدم بر میداشت.
در یک جمعبندی کلی میتوان پیوند نامیمون بهاییان و یهودیان را در تمامی صور آن حاصل هدایت و برنامهریزی محافل استعماری دانست که بهویژه در دوران پهلوی بیشترین بهره را از این مسئله در راستای اهداف سیاسی خود بردهاند، اما نباید از اختلافات و احیانا درگیریهایی که یهودیان از دیرباز با مسلمانان داشتهاند، ساده گذشت. حتی در روزگار حیات پیامبر اسلام(ص)، یهودیان از جمله اقلیتهایی بودند که بیشترین درگیری را با مسلمانان داشتهاند و بهاییت بهعنوان یک فرقه تفرقه افکن و جعلی در میان مسلمانان، کارکردهای مختلفی برای ایشان میتوانست داشته باشد.
جالب آنکه فریدون آدمیت یکی از تاریخنگاران بیطرف و برخوردار از مواضغ غیر ایدئولوژیک، درباره این دو قوم میگوید: «عنصر بهایی، چون عنصر جهود، بهعنوان یکی از عوامل پیشرف سیاست انگلیس در ایران درآمد. طرفه اینکه از جهودان نیز کسانی به این فرقه پیوستند.» (امیرکبیر در ایران، 458) در این نوشته آدمیت علاوه بر ارتباط این دو گروه به یکی از نکات مهم، یعنی جذب یهودیان به فرقه بهایی اشاره دارد که در نوع خود بسیار قابل تأمل است. بهاییان در کار تبلیغ و جذب، عنایت ویژهای به اقلیتهای دینی داشتهاند که در این میان یهودیان بیشترین سهم را داشتهاند.
اما پیوستن یهودیان به بهاییت در این سطح بیشتر حکایت از یک نوع حرکتهای استراتژیک بین محفلی بهایی – یهودی دارد. آنچنانکه بهایی شدن بسیاری از این یهودیان ظاهری و سرپوشی روی فعالیتهای آنها بوده و این امکان رابرای آنها فراهم میآورد که به شکل راحتتری میان مسلمانان نفوذ داشته باشند و حتی با وصلت با خانوادههای مسلمان متنفذ منافع خود را دنبال کنند.
از سوی دیگر، یهودیان به این ترتیب بر شمار بهاییان افزوده و در واقع از این فرقه ساختگی که قرار بود جلوی اسلام قد علم کند حمایت میکردند، چراکه شکافی را در میان جامعه مسلمانان مشاهده میکردند.
منبع: هفته نامه پنجره
کمی حرف درباره ی رژیم صهیونیستی اسراییل
سخنرانی آقا محمود احمدی نژاد در سازمان ملل انجام شد. یکی از جنجالی ترین سخنرانهای این مراسم او بود. او دوباره به حملات رژیم غاصبگر اسراییل به فلسطینیان و یادآوری جنایات غزه پرداخت. نه از آلودگی جو زمین گفت و نه از چیزهای دیگر. مگر می شود وقتی در دنیا، در فلسطین و افغانستان و عراق و پاکستان و جاهای دیگر مردم مظلوم و بی دفاع قتل عام شوند، آنوقت انسان از پاره شدن لایه ازن و آب شدن یخ های قطب جنوب صحبت کند؟ این مباحث، برای گمراه کردن ذهن مردم دنیا از این جنایات است. در اروپا و آمریکا اگر پای یه گربه زیر ماشین برود، سازمانهای حمایت از حیوانات صدایشان بلند می شود و گوش جهان را کر می کنند که یه گربه پاش شکسته، قطع نامه ها صادر می کنند و الخ، آنوقت در غزه هزارها زن و بچه ی معصوم و بی گناه ، به خاک و خون کشیده می شوند، آنوقت صدایی از جایی بلند نمی شود. انگار نه انگار که این رژیم اشغالگر وحشی، مشغول کشت و کشتار است. این دیگر از عجایب روزگار است.
آفرین به رییس جمهور محترم که مانند همیشه ، این مسایل را پشت این تریبون جهانی، به گوش جهانیان رساند. البته تلاش لابی های صهیونیستی موفقت آمیز بود، و باعث شد تا تعدای از کشورها مانند آمریکا، انگستان، فرانسه، کانادا، آلمان و ... یا حضور پیدا نکنند و یا جلسه را هنگام سخنرانی، ترک کنند. این کار یعنی حمایت از جنایتهای این غده ی سرطانی.
کاش یه کم از این موذیانه گری صهیونیستها را ما هم داشتیم. بد نمی شد. انسان وقتی تاریخ تشکیل این رژیم غاصب را می خواند، انگشت به دهان می ماند. با یک سناریوی دقیق، کشوری به نام اسراییل را تاسیس کرده اند که کل جهان را تسخیر کرده است.
قبل از تشکیل اسراییل، یهودیها در کشورهای مختلف دنیا زندگی می کردند. البته در اینکه برای مردم مختلف دنیا، مشکل آفرین بودند، هیچ شکی نیست، اما به هر حال با هم کنار می آمدند. هر جا فسادجنسی و فساد اقتصادی و ربا و غارت و قتل و تجاوز و مواد مخدر و الکلی و هر کثافت دیگری بود، یک یهودی، پای ثابت ماجرا بود. این باعث شده بود تا مردم کشورهای مختلف، این یهودیها را تحمل نکنند. البته همه ی یهودیها این طور نبودند. اما این یهودیهای فاسد، می دانستند چکار کنند تا به انزوا کشیده نشوند. آنها علم و هنر و اقتصاد و سیاست را از آن خود کردند تا آسیب پذیری کمتری داشته باشند.
در فیلم های هالیوودی این طور بیان می شود که یهودی ها فطرتا هنرمند هستند. از مادر که زاییده می شوند، استثنایی هستند. اما در واقع این طور نیست. شاید بپرسید پس چرا در عرصه ی علم (مانند انیشتین) موفق هستند؟ چرا بهترین هنرمند ها یهودی هستند؟ من جواب این سوال ها را با یک مثال بیان می کنم.
به عنوان تجربه ی شخصی، مشاهده کرده ام که بیشتر دانشجویان ممتاز و کسانی که نمره های بهتری دارند، یک ضعفی دارند. مثلا یا قیافه ی درست و حسابی ندارند و یا از خانواده ی ثروتمند و اصیلی نیستند و یا ... ، و این ها که هیچ برتری بر دیگران ندارند، در تلاشند تا حس برتری بر دیگران که یک حس طبیعی است را به عرصه ی حضور برسانند. یعنی در واقع نه قیافه دارند و نه پول و ثروت و نه ... . پس می بینند یک چیز دارند و آن فکر و عقل است. به خود می گویند من با خواندن درس بیشتر و یا تلاش در زمینه های مختلف دیگر مثل هنر، می توانم خود را بر دیگران برتری دهم.
قضیه ی یهودی ها هم مثل همین است. آنها به دلایل مختلف، همیشه در انزوا بوده اند، برای برتری بر دیگران، علم و هنر و اقتصاد و .. را در اختیار خود گرفتند. پس در واقع دارا بودن این امتیازها، یک امر فطری و طبیعی نیست، بلکه جوابی به محیطی است که در آن قرار دارند.
حالا برسیم به بحث اصلی. یک عده دیدند اگر ما بتوانیم یهودیها را از سراسر دنیا در یک نقطه جمع کنیم، به منافع بیشتری دست پیدا می کنیم. این قضیه مربوط به قبل از جنگ جهانی دوم است. خلاصه اینکه مردم یهودی را از سراسر دنیا دعوت کردند که به فلسطین بیایند. البته قرار بود بین فلسطین و آرژانتین و چند کشور دیگر، یکی را به عنوان محل تمرکز اسکان یهودی انتخاب کنند که این قرعه ی نحس به نام فلسطین افتاد. دیدند که این یهودی ها نمی آیند. با این که کم و بیش با مشکلاتی همراه هستند، اما لزومی نمی بینند که کشوری که در آن زندگی می کنند را ترک کنند. چرا؟ چونکه هر چی بانک و مغازه و شرکت و گالری های هنری و سینما و بنگاههای اقتصادی و هرجایی که توش پول باشد را در اختیار دارند، چرا بنا به حرف این افراد، از اینجا به فلسطین مهاجرت کنند.
این سران که دیدند نمی توانند یهودی ها را جمع کنند، سناریویی "یهودی ستیزی" و "یهودی سوزی" و "افسانه هلوکاست" را در جنگ جهانی دوم ساختند. هیتلر را به این متهم کردند که قصد داشت تمام یهودی های دنیا را از بین ببرد. آیا می داند خیلی از افسران درجه بالای ارتش هیتلر، یهودی بودند. سوال من این است که اگر هیتلر بخواهد یهودین دنیا را از بین ببرد، آیا چطور می شود که در ارتشش یهودی باقی بگذارد و جالبتر این است که خیلی از این افسران یهودی از دست خود هیتلر، مدال نشان و تفیع درجه گرفته اند. آیا اگر او یهود ستیز باشد، اول از همه، یهودی های ارتش خودش را از بین نمی برد؟ نه تنها از بین نمی برد بلکه به عده ای مدال افتخار هم می دهد! پس بدانید که "راه حل نهایی" و حرفهای دیگر، چیزی جز دروغ نیست.
عکس افرادی که بر اثر تیفوس و بیماریهای واگیردار دیگر که مردم زیادی را کشت، به عنوان قربانیان هلوکاست تحویل دنیا دادند. با افسانه ی هلوکاست، مردم یهود را مظلوم جلوه دادند. در حالی که در همان زمان، یهودی ها مشغول عیاشی و خوش گذرانی خود بودند، این افسانه ساخته شد. بعد به مردم دنیا گفتند که دیدید با یهودی ها چه رفتاری شد؟ دیدید چطوری آنها را در "کوره های آدم سوزی" کشتند و از آنها "صابون"! ساختند. دید 6 میلیون یهودی در عرض چند سال قتل عام شدند؟ این طوری نمی شود، ما باید یهودی ها را در یک نقطه جمع کنیم، تا آنها از خطر تبدیل به "صابون" شدن در امان باشند. برای اینکار از تمامی رسانه ها و تکتولوژی نیز استفاده کردند. امروز هم فیلم های زیادی مثل "فهرست شیندلر" و "زندگی زیباست" و صدها فیلم دیگر ساخته شده در هالیوود که دست سرمایه داران یهودی است، به مردم دنیا نمایش داده می شود تا افسانه ی هلوکاست را واقعی جلوه دهد. بعد از اینکه این مظلومیت یهودی ها را در جهان پخش کردند، یهو در سال 1948 از طریق اعلامیه ی بالفور، کشوری به نام اسراییل که ترکیبی از یهودیان مختلف جهان با فرهنگ ها و آداب و روسوم مختلفی هستند در فلسطین تشکیل شد.
در واقع افسانه ی هلوکاست و یهودی ستیزی باعث شد تا بتوانند دو استفاده از آن کنند. یکی اینکه ذهن مردم دنیا را همراه خود کنند که یهودی ها در نقاط مختلف دنیا در امان نیستند و باید در یک نقطه جمع شوند و دیگر اینکه این ترس را در یهودیانی که حاضر به مهاجرت به اسراییل نبودند، بوحود آورد و آنها را مجبور به ترک کشور خود کنند.
بعد از آنکه کشور اسراییل تاسی شد، مساله به همین جا خاتمه پیدا نکرد. آنها به دنبال تحقق شعر "از نیل تا فرات" بودند. آنها به دنبای تسخیر تمام جهان بودند. فقط به فلسطین راضی نبودند. دیددیم که چطور مرز خود را گسترش می داند، دیدیم که چه جنگهایی را با لبنان، به راه انداختند. دیدیم این شکم صهیونیست سیر نمی شود، او اشتهایش خیلی زیاد است.
مردمی که ظاهرا از جنس و نژاد ما بود اما خیلی بزرگتر از مردم عصر خود بود، به نام "روح الله خمینی" در ایران به پا خواست و شروع به دفاع از مردم مظلوم فلسطین کرد. عده ای فکر می کنند، دفاع از فلسطینیان با تشکلیل نظام جمهوری اسلامی ایران همراه بوده است. بلکه در واقع این طور نیست. از اوایل نهضت امام خمینی(ره)، این موضوع مطرح بود. چنانکه ساواک به امام گفت که ما در صورت پذیرفتن 3 شرط ، تو را دستگیر نمی کنیم و می توانی آزادانه سخنرانی کنی و آن 3 شرط اینها بود: 1- بر علیه شخص شاه صحبت نکنی 2- بر علیه آمریکا صحبت نکنی 3- بر علیه اسراییل و درباره مظلومیت فلسطین، حرفی نزنی. امام هم در جواب این خواسته ی ساواک گفت که حرفهای ما همینهاست و به غیر از اینها که حرف دیگری نیست.
حالا امروز آقای دکتر محمود احمدی نژاد، در سازمان ملل به دفاع از این مردم مظلوم، سخن می گوید و عده ای از سران کشورهای دنیا، تحمل سخنان او را ندارند. او اگر هلوکاست را افسانه می خواند، برای حرف خود دلیل می آورد. حرف او بسیار روشن است. می گوید اگر ما فرض کنیم که واقعه ای به نام "هلوکاست" رخ داده است چرا اجازه ی تحقیق درباره ی آن را نمی دهند؟ چرا هرکه درباره ی آن تحقیقی کند، سخنرانی کند، آن را رد کند، زندانی می شود؟ چرا هیچ دانشجو و استادی حق اظهار نظر و تحقیق درباره ی هلوکاست را ندارد؟ آیا غیر از این است که می ترسند راز این افسانه، برملا شود؟ و نکته ی دیگری که آقای دکتر می گویند این است که اگر هلوکاست رخ داده، چرا مردم فلسطین باید تاوان آن را پس بدهند؟ این واقعه اگر هم اتفاق افتاده باشد در اروپا اتفاق افتاده است، و کسانی که این فجایع را انجام داده اند، اروپایی هستند. در واقع همانطور که خودشان ادعا میکنند، هم کسانی که این کشتار را انجام داده اند اروپایی اند و هم مکان وقع آن در اروپاست. حالا چرا یهودی ها باید به فلسطین بروند و مردم فلسطین توسط صهیونیست ها کشته شوند. آیا این عادلانه است؟ چرا آنها را در همان آلمان، یا فرانسه و یا هر کشور اروپایی دیگر جمع نکرده اند.
در پایان از این ظلم و بیداد در جهان به خدا پناه می بریم و از او می خواهیم که این رژیم غاصب، این رژیم اشغالگر و وحشی، این غده ی سرطانی را از بین ببرد و شر آنرا از جهانیان کم کند. و شعار میلیونی مردم ایران و تمام دنیا در روز جهانی قدس را تکرار می کنیم که "مرگ بر اسراییل"
والسلام
نویسنده: علی محمودی
چند جمله از پروتکلهای حاکمان صهیونیسم
پروتکلهای بزرگان یهود یا پروتکلهای دانشوران صهیون گزارش گونه ایست که در اولین کنگره صهیونیستها در شهر بال سوئیس به سال 1897 در 24 بند از سوی سران یهود به شرکت کنندگان داده شد .مطالب پروتکلها صریح و پوست کنده نقشه های رهبران یهود را بیان می کند . گویا این مطالب به صورت خام جهت بحث و بررسی بیشتر در نظر گرفته شده است. انتشار پروتکلها سفاهت یهود را با نفاق آنان پیوند زده است.
امام امیر المومنین علی علیه السلام در وصف منافقان می فرمایند : یقولون منافقان می گویند فیشبهون و شبهه می پراکنند و یصفون وصف می کنند فیموهون و حقیقت را وارونه جلوه می دهند .
اینک چند جمله منتخب از پروتکلها را مشاهده کنید:
1. توده مردم وحشی است .
2. به اعتقاد ما حق یعنی اعمال زور .
3. ما به مرگ و میر و کشتار غیر یهودیان فکر می کنیم .
4. هیچ گونه محدودیتی برای حوزه فعالیت های ما وجود ندارد .
5 . هر گونه ابتکار و خلاقیتی را که به سود ما نباشد ، نابود
می کنیم
6. غیر یهودیان گله گوسفندانند و ما گرگ های این گله هستیم .
7. اهمیت خانواده و نقش تربیتی آن را در میان غیر یهودیان از بین می بریم
8 . باید مطالب ضد و نقیض در بین مردم پخش کنیم.
9. در میان توده مردم حسد ، نفرت و زیاده خواهی ایجاد می کنیم.
10. جهت دادن به فکر و اندیشه مردم غیر یهودی به کمک سخن پردازی و تئوریهای وسوسه انگیز ، کار متخصصان و مدیران ما است.
11.ما طوری مردم را به جان هم انداخته ایم که همه به همدیگر بدگمانند.
12. هدف ما دستیابی به یک قدرت جهانی است .
13. ما باید دولت های غیر یهودی را مجبور کنیم که در جهت خواسته های ما قدم بر دارند .
14. عامل اصلی موفقیت ما در امور سیاسی پنهان کاری است .
15. ما باید آنقدر غیر یهودیان را به مسائلی چون پیشرفت سرگرم کنیم تا سرانجام از فهم هر مسئله ای اظهار عجز کنند.
16. روش مهار کردن فکر را به وسیله سیستمی که به سیستم دروس عینی معروف است و هدف آن مبدل کردن غیر یهودیان به آدم ها ی بی فکر ، بی خرد و مطیع که منتظرند دیگران برایشان فکر کنند و عقائدشان را شکل بدهند ، انجام می دهیم .
17. اگر در رابطه هایمان دست روی حساسترین عصب ذهن آدمیان بگذاریم ، خیلی زود به پیروزی خواهیم رسید و این اعصاب حساس ذهن آدمی ، عبارتند از زر اندوزی ، مال پرستی و تنوع طلبی در ارضاء نیازهای مادی ، هر یک از این خواسته ها به تنهایی می تواند آدمی را تسلیم ما کند .
18. برای آنکه بتوانیم صنعت غیر یهودیان را بکلی نابود کنیم علاوه بر انحصار طلبی تجمل پرستی را رایج می کنیم و نیازهای کاذب مردم را افزایش می دهیم.
19. مرگ برای همه یک امر اجتناب ناپذیر است. آنهایی که مانع انجام برنامه های ما می شوند بهتر است که مرگشان را جلو بیاندازیم و آنها را نابود کنیم .
20. ما جوانان مسیحی را در دریایی از افکار شاعرانه غرق می کنیم و آنها را بر اساس تئوریها و اصولی که آنها را غلط می پنداریم تربیت می کنیم تا بتوانیم آنان را به فساد بکشانیم .
21. جوامعی که ما اخلاقیات را در آنها از بین برده ایم وجود خدا را نفی می کنند و از میان آنها شعله های آتش هرج و مرج طلبی ( آنارشیسم ) به هر سو زبانه می کشد .
22. کانسروتیسم که حکمای اندیشمند ما آن را عامل هدایت و پرورش فکر تمام بشریت می دانند قبل از هر چیز باید جزء برنامه آموزشی باشد .
23. همه ادیان باید از بین بروند بجز دین ما . ریشه هر گونه عقیده ای باید از بیخ و بن کنده شود حتی اگر این کار به انکار خدا بیانجامد .
24. کسی نباید اعتقادات واقعی مذهب ما را مورد بررسی قرار دهد هیچ کس جز خودمان نباید از کار دینمان سر در بیاورد.
خداوند بزرگ در قرآن می فرماید :
ودت طائفة من اهل الکتاب لو یضلونکم و ما یضلون الا انفسهم و ما یشعرون .
گروهی از اهل کتاب انتظار و آرزو دارند که شما را گمراه کنند ، به آرزو نخواهند رسید و این را نمی فهمند.
آل عمران 69
ریچارد بوچر سخنگوی وزارت امور خارجه آمریکا با اعتراض به پخش سریال ضد صهیونیستی از تلویزیون حزب الله موسوم به پراکندگیها اعلام می دارد ما به شدت مخالف نمایش هر گونه برنامه ضد یهود یا برنامه ای هستیم که حاوی به رسمیت شناخته شدن کتاب پروتکلهای حاکمان صهیونیسم باشد.
صهیونیسم
صهیونیسم یک جنبش قومیگرا، و سیاسی است که خواستار بازگشت همهٔ یهودیان به سرزمین مادری آنها میباشد. این سرزمین همان اسرائیل بعلاوه فلسطین کنونی است که قوم یهود از حدود ۳۲۰۰ سال پیش تا سال ۲۰۰ میلادی (که امپراتوری روم آنها را پراکنده ساخت) به همراه اقوام دیگری همچون کنعانیان و فلسطینیها در آن ساکن بودهاند.
صهیونیسم، اعتقادات یهودیان پراکنده در سرتاسر جهان را تحت شعاع قرار میدهد و آنها را ترغیب به مهاجرت به اسرائیل مینماید. به همین علت در ابتدا یهودیان با هر عقیدهای، چه چپ، چه راست، چه مذهبی و چه سکولار به این جنبش پیوستند. پس از مدتی که اختلافات عقیدتی در آنان بروز کرد صهیونیسم به شاخههای دیگری مانند «صهیونیسم مذهبی»*[۱]، «صهیونیسم سوسیال»*[۲]، و «صهیونیسم تجدیدنظر طلب»*[۳] تقسیم شد. با این حال تمام این شاخهها در عقیدهٴ پایه یعنی بازگشت یهودیان به سرزمین فلسطین و تشکیل دولت یهودی مشترکند[۱]
مخالفتهایی با صهیونیسم در موارد مختلفی چون مخالفتهای مذهبی، نحلهٔ فکری ملیگرای رقیب، و اختلاف عقیدهٔ سیاسی که این ایدئولوژی غیر اخلاقی یا غیر عملی میشمارد، بوجود آمده است.[۲]
سال ۱۹۷۴ میلادی مجمع عمومی سازمان ملل متحد با اکثریت آراء، مصوبهای را به تصویب رساند که در آن صهیونیسم به عنوان شکلی از اشکال نژادپرستی معرفی شده بود. این مصوبه در پی شرط گذاری اسرائیل به حذف آن، برای شرکت در کنفرانس صلح مادرید در سال ۱۹۹۱، توسط سازمان ملل ملغی اعلام گردید.
واژه
خود کلمهٴ «صهیونیسم» مشتق شده از «صهیون» (به عبری: ציון)، نام تپهای در اورشلیم (که در تورات نیز به آن اشاره شده) است. ناتان برنبام*[۴]برای اولین بار این کلمه را به معنای «ملی گرایی یهودی» در ژورنال «خود-رستگاری»*[۵] به کار برد. صهیونیسم در ابتدا از مایههای مذهبی یهودیان برای اجتماع آنان در اسرائیل وام میگرفت، با این حال صهیونیسم مدرن، بیشتر جنبشی سکولار است که بنا به ادعای خودشان در پاسخ به یهودستیزیهای قرن ۱۹ در اروپا فعالیت میکند.*[۶] از زمان پایه ریزی کشور اسرائیل، کلمهٴ «صهیونیسم» عموماً به معنای پشتیبانی کردن اسرائیل به عنوان کشوری برای یهودیان به کار میرود.
برقراری جنبش صهیونیسم
پیشزمینهٴ تاریخی
قوم بنیاسرائیل(که خود به ۱۲ قوم تقسیم میشود) بازماندگان قبایلی هستند که ابتدا در حدود ۴۰۰۰ سال پیش در جنوب بینالنهرین ساکن بودهاند، بعد به سرزمین کنعانیان(فنیقیهایها)[۵] و سپس به مصر مهاجرت کردهاند[نیازمند منبع]. در مصر مورد ظلم و ستم قرار گرفتهاند و با ظهور موسی در حدود ۳۳۵۰ سال پیش، به دین موسی گرویدند و طی مهاجرتی معروف توسط وی دوباره به سرزمین کنعان انتقال داده شدند.[۶] این قوم در حدود ۳۰۰۰ سال پیش اولین دولت خود را در همان سرزمین بنیان نهادند.[۷][نیازمند منبع] بعدها در اثر هجوم بیگانگان و جنگهای داخلی ۱۱ قوم دیگر از بین میروند و یا به عنوان برده در قوم یهودا ادغام میشوند. افرادی را که امروزه به بنیاسرائیل منسوب میکنند، در واقع بازماندگان قوم یهودا هستند.[۸]
پس از آن نیز یهودیان جایگاه ثابتی نداشتند، در سال ۵۹۷ پ.م. که بختالنصر امپراتور بابل سرزمین یهودیه را به تصرف درآورد، بسیاری از مردمان آن را که توان کاری داشتند به اسارت به بابل برد که در آن هنگام پایتخت کلدانی محسوب میشد. سرزمین یهودیه به صورت یکی از ایالات دور افتاده امپراتوری بابل درآمد. سرانجام امپراتوری قدرتمند بابل به دست کوروش بزرگ در سال ۵۳۸ ق.م. گشوده شد. ساتراپ بابل بخشی از امپراتوری هخامنشی گردید. کورش بزرگ به یهودیان امکان داد به سرزمین خویش باز گردند، شماری از آنان به سرزمین ایران کوچ کردند.
از سال ۷۰ میلادی و پس از شکست یهودیان در شورش بزرگ*[۷] و تخریب اورشلیم توسط امپراتوری روم، و همچنین شکست دیگر در شورش بارکخبا*[۸] در سال ۱۳۵ میلادی که به پراکنده شدن یهودیان در دیگر نقاط امپراتوری منجر شد، بازگشت یهودیان به سرزمین مادری پس از حدود ۲۰۰۰ سال، همواره دغدغهٴ یهودیان سراسر دنیا[نیازمند منبع] بودهاست. به علت نتایج مصیبت بار این شورشها، چنین جنبشهای مردمی که برای بازپس گیری حاکمیت ملی و بر اساس تأثرات دینی[نیازمند منبع] به وجود آمده بودند، به جنبشهایی تبدیل شدند که در آنها توکل به مشیت الهی، با این فرض که خواست خدا بر این است که این سرزمین در نهایت به قوم برگزیده یهود برسد، جایگزین عناصر انسانی «رستگاری توسط مسیح» شدهاست. با وجود اینکه قومیگرایی یهودی در دوران باستان بیشتر جنبهٴ مذهبی داشتهاست، با این حال مطرح شدن دوبارهٴ بازگشت به سرزمین مادری در بین یهودیان را باید مدیون برپایی ایدئولوژیکی و سیاسی صهیونیسم دانست. با این حال یهودیان حتی بعد از شورش «بارکخبا» نیز در اقلیتهای کوچکی به طور مستمر در سرزمین اسرائیل و فلسطین کنونی زندگی میکردهاند و برای این حضور مدارک تاریخی زیادی وجود دارد. به عنوان مثال، تلمود اورشلیم در قرنهای پس از این شورش تالیف شدهاست. ابداع کنندهٴ «علامات مصوتهای عبری» نیز در قرن پنجم، در یکی از اجتماعات یهودی فلسطین زندگی میکردهاست.
پراکندگی آرام و تدریجی حضور یهودیان در فلسطین به علل مختلفی روی داد. از جمله شکست در شورش بارکخبا توسط آدریان (امپراتور وقت روم)، فتح فلسطین در سال ۶۰۰ میلادی توسط اعراب، جنگهای صلیبی در قرن ۱۱ و بعد از آن، و همچنین بی کفایتی امپراتوری عثمانی از قرن ۱۵ به بعد، که به واسطهٴ آن، زمین، به شدت حاصلخیزی خود را از دست داد و اقتصاد به معنای واقعی صفر شد.
مهاجرت یهودیان، پس از قرنها پراکندگی
بازگشت به سرزمین مادری در بین نسلهای مختلف یهودیان پراکنده همواره موضوعی با اهمیت تلقی میشدهاست. این علاقه، مخصوصاً خود را در دعاهای «عبور»*[۹] و «یوم کیپور»*[۱۰] نشان میدهد که مطابق سنت حاوی جملهٴ «سال بعد در اورشلیم» هستند. مهاجرت به اسرائیل طبق قوانین یهود*[۱۱] همواره عملی قابل ستایش محسوب شدهاست و به عنوان یک امر الهی در بیشتر نسخههای ۶۱۳ فرمان نیز آمدهاست. با این که چنین چیزی در نسخهٴ میمونیدز*[۱۲] نیامدهاست، اما خود او در نوشتههایش ذکر میکند که بازگشت به اسرائیل برای یهودیان امری بی نهایت ضروری و مهم است*[۱۳]. از قرون وسطی و بعد از آن، تعدادی از یهودیان مشهور و بعضاً مریدان آنها به اسرائیل و فلسطین کنونی مهاجرت نمودند. از بین آنها میتوان به نامانیده*[۱۴]، یچل پاریس*[۱۵] و صدها تن از شاگردانش، یوسف کارو*[۱۶]، مناشم مندل*[۱۷] ویتبسک و ۳۰۰ تن از پیروانش، ویلنا گائن*[۱۸] و بیش از ۵۰۰ تن از شاگردانش (به همراه خانواده هایشان) اشاره نمود.
صهیونیسم اولیه
پس از رنسانس فرهنگی یهودیان در قرن ۱۸ و ۱۹ میلادی که هاسکالا نامیده میشود، و در پی انقلاب فرانسه و گسترش عقاید لیبرال میان عدهای از یهودیان تازه از سلطه خارج شده، برای اولین بار طبقهای از یهودیان سکولار به وجود آمد که دارای عقاید متداولی چون عقل گرایی، رمانتیسیم و از همه مهم تر ملی گرایی بودند. یهودیانی که یهودیگری را حداقل به معنای سنتی آن کنار گذاشته بودند، هویت جدیدی به عنوان یک ملت و بر اساس مصداق اروپایی آن برای یهودیان تشیکل دادند. الهام بخش آنها در این فعالیت، فعالیتهای ملی دیگر کشورها، از قبیل یگانگی آلمانیها و ایتالیاییها، و همچنین استقلال مجارستان و لهستان بود. آنها از خود میپرسیدند[در کجا؟] که اگر ایتالیاییها مستحق داشتن سرزمین مادری و میهن هستند، چرا یهودیان نباشند؟ پیش روی جدید در جنبش صهیونیسم در سالهای ۱۸۰۰، با تلاش نمایشنامه نویس، روزنامهنگار و دیپلمات متولد آمریکا، مردخای مانوئل نوح*[۱۹] در سال ۱۸۲۰ ایجاد شد که در برقراری موطنی در گراند آیلند نیویورک*[۲۰] برای یهودیان کوشید.
پرتکل بزرگان صهیون
"اگر تا به حال نوشتهای توانسته باشد تنفر توده مردم را برانگیزد، آن نوشته همین کتاب است... این کتاب در باره دروغ و افتراست." الی ویزل، برنده جایزه صلح نوبل
"پروتکل بزرگان صهیون" بدنام ترین اثر یهودستیزانه عصر مدرن است که به طرز وسیعی توزیع شده است. امروزه نیز دروغ های این کتاب در باره یهودیان- که بارها و بارها رد شده اند- همچنان بویژه از طریق اینترنت پخش میشود. افراد و گروههایی که از "پروتکل" استفاده کرده اند، همگی هدفی مشترک را دنبال میکنند: اشاعه تنفر از یهودیان.
"پروتکل" اثری کاملاً دروغین است که به عمد نوشته شده تا یهودیان را مسبب انواع بدی ها و شرارت ها معرفی کند. پخش کنندگان این اثر ادعا میکنند که توطئه تسلط یهودیان بر جهان را مستند کرده اند. این توطئه و متهمان به رهبری آن- یا به اصطلاح "بزرگان صهیون"- هیچگاه وجود نداشته اند.
خاستگاه یک دروغ در سال 1903، بخش هایی از "پروتکل بزرگان صهیون" در یک روزنامه روسی به نام "پرچم" به صورت پاورقی منتشر شد. اما آن نسخه از "پروتکل" که باقی مانده و به چندین زبان ترجمه شده، ابتدا در سال 1905 به عنوان ضمیمه کتاب " بزرگان در حقیران: ظهور دجال و حکومت شیطان بر زمین"، به قلم نویسنده و عارف روسی، سرگئی نیلوس در روسیه منتشر شد.
هر چند که خاستگاه اصلی "پروتکل" مشخص نشده، اما مقصود از نگارش آن، ترسیم یهودیان به عنوان توطئه گران علیه حکومت است. این کتاب در 24 فصل یا پروتکل- که گفته میشود خلاصه مذاکرات ملاقات های رهبران یهودی است- به "نقشههای پنهانی" یهودیان برای حکومت بر جهان از طریق دخل و تصرف در اقتصاد، کنترل رسانههای همگانی و دامن زدن به اختلافات مذهبی پرداخته است.
پس از انقلاب سال 1917 روسیه، مهاجران ضد بلشویک "پروتکل" را به غرب آوردند. بلافاصله پس از آن، نسخههای آن در سراسر اروپا، ایالات متحده، آمریکای جنوبی و ژاپن توزیع شد. ترجمه عربی آن نیز اولین بار در سال 1920 منتشر شد.
در سال 1920، در روزنامه هنری فورد- مرد قدرتمند صنعت اتومبیل سازی- به نام "دیربورن ایندیپندنت" مجموعهای از مقالات به چاپ رسید که تا حدودی بر اساس "پروتکل" بود. کتاب " یهود بین الملل"، که این مجموعه را در خود داشت، حداقل به 16 زبان ترجمه شد. آدولف هیتلر و یوزف گوبلز - که بعدها به مقام وزارت تبلیغات نازی ها رسید- فورد و کتاب "یهود بین الملل" را می ستودند.
افشای شیادی در سال 1921، روزنامه تایمز لندن با مدرکی قانع کننده نشان داد که "پروتکل" یک "سرقت ادبی ناشیانه" است. در تایمز تأکید شده بود که بخش عمدهای از "پروتکل" از یک هجویه سیاسی فرانسوی به نام "گفت و گوی ماکیاولی و مونتسکیو در دوزخ" نوشته موریس جولی( 1864) کپی شده که در آن هیچ نامی از یهودیان برده نشده است. سایر تحقیقات نشان داد که یک فصل از رمان پروسی "بیاریتز" (1868)، اثر هرمان گودچه نیز "الهام بخش" کتاب "پروتکل" بوده است.
دوران نازی ها آلفرد روزنبرگ، نظریه پرداز حزب نازی، هیتلر را در اوایل دهه 1920- هنگامی که مشغول شکل دادن به جهان بینی خود بود- با پروتکل آشنا کرد. هیتلر در برخی از اولین سخنرانی های خود به "پروتکل" اشاره کرد و در طول زندگی خود نیز از این افسانه که "بلشویست های یهودی" برای سلطه بر جهان دسیسه چینی میکنند، سود برد.
طی دهههای 1920 و 1930، "پروتکل بزرگان صهیون" نقشی مهم در جنگ افزار تبلیغاتی نازی ها ایفا کرد. حزب نازی دست کم 23 نسخه از "پروتکل" را بین سال های 1919 و 1939 منتشر کرد. پس از به قدرت رسیدن نازی ها در سال 1933، در بعضی از مدارس از "پروتکل" برای شستشوی مغزی دانش آموزان استفاده میشد.
افشای شیادی در سال 1935، یک دادگاه سوئیسی دو رهبر نازی را به دلیل توزیع نسخه آلمانی "پروتکل" در برن سوئیس جریمه کرد. قاضی دادگاه در طول محاکمه، "پروتکل" را "افترا آمیز"، "جعلیات بدیهی" و "مهملات مضحک" اعلام کرد.
مجلس سنای ایالات متحده با انتشار گزارشی در سال 1964،"پروتکل" را جعلی اعلام کرد. سنا مضمون پروتکل را "گنگ و نامفهوم" خواند و کسانی که "پروتکل" را "مانند دوره گردان پخش میکردند" برای استفاده از شیوههای تبلیغاتی مشابه با هیتلر مورد انتقاد قرار داد.
در سال 1933، یک دادگاه روسی حکم داد که سازمان راست افراطی ناسیونالیست "پامیات" با انتشار "پروتکل" به عملی یهودستیزانه دست یازییده است.
به رغم اینکه "پروتکل" بارها جعلی شناخته شده است، اما همچنان مؤثرترین متن یهودستیزانه صد سال اخیر به شمار میرود و نظر افراد و گروههای مختلف یهودستیز را به خود جلب میکند.
"پروتکل" در زمان حاضر بر اساس "گزارش یهود ستیزی جهانی" (2004) وزارت امور خارجه ایالات متحده، "هدف آشکار [پروتکل] برانگیختن تنفر از یهودیان و اسرائیل است."
در ایالات متحده و اروپا، نئونازی ها، طرفداران برتری نژاد سفید وهمچنین انکار کنندگان هولوکاست "پروتکل" را تأیید و توزیع میکنند. کتاب هایی که بر اساس "پروتکل" نگاشته شده اند در سراسر دنیا، حتی در کشورهایی چون ژاپن که به ندرت یهودی یافت میشود، در دسترس قرار دارند.
بسیاری از کتاب های درسی در جهان عرب و اسلام، "پروتکل" را به عنوان حقیقت تدریس میکنند. تعداد بی شماری از سخنرانی های سیاسی، سر مقالهها و حتی کارتون های کودکان از پروتکل گرفته شده اند. در سال 2002، تلویزیون دولتی مصر یک مجموعه کوتاه تلویزیونی را که طبق"پروتکل" ساخته شده بود، پخش کرد و وزارت امور خارجه ایالات متحده این عمل را محکوم کرد. سازمان فلسطینی حماس در توجیه اعمال تروریستی خود علیه شهروندان اسرائیلی تا حدودی از "پروتکل" استفاده میکند.
اینترنت به طرز قابل ملاحظهای موجب افزایش دسترسی به "پروتکل" شده است. با وجود آنکه بسیاری از وب سایت ها جعلی بودن "پروتکل" را افشا میکنند، اینترنت موجب تسهیل اشاعه نفرت از یهودیان از طریق "پروتکل" شده است. در حال حاضر، با یک جست و جوی معمولی در اینترنت میتوان صدها هزار سایت یافت که "پروتکل" را اشاعه میدهند، می فروشند، یا آن را به بحث می گذارند و یا اینکه ساختگی بودن آن را افشا میکنند.
برخواستن صهیونیسم سیاسی مدرن
تا قبل از سال ۱۸۹۰ نیز یهودیان تلاشهای زیادی در بر قراری منطقهای یهودی نشین در سرزمین فلسطین که در قرن ۱۹ بخشی از امپراتوری عثمانی به شمار میرفت انجام داده بودند. در آن سالها ۵۲۰۰۰۰ نفر در این منطقه (اکثراً مسلمان و مسیحیان عرب) ساکن بودهاند و ۲۰ تا ۲۵ هزار نفر از این مقدار را نیز یهودیان تشکیل میدادند. قابل ذکر است در زمان شکلگیری اولیه صهیونیسم مدرن نظریههای دیگری برای تشکیل کشور یهودی در کشورهای دیگری همچون آرژانتین نیز شد که در نهایت منتفی گشت.
یهودیان مخالف صهیونیسم
برخی خاخامهای یهودی با جنبش صهیونیزم مخالفند. از جمله افراد زیر:
ماشاالله گلستانینژاد[۹]
ناتوری کارتا
پانویس
↑ A Definition of Zionism
↑ نوام چامسکی، The Chomsky Reader
↑ راکان المجالی (در تاریخ ۲۰۰۷/۰۲/۲۴). سازمان ملل و نژادپرستی اسرائیل. روزنامه الدستور، اردن. بازدید در تاریخ ۲۰۰۷/۰۵/۱۴.
↑ ELIMINATION F ALL FORMS OF RACIAL DISCRIMINATION. مجمع عمومی سازمان ملل متحد(United Nations General Assembly) (در تاریخ 1975/09/10). بازدید در تاریخ 2007/06/30.
↑ شامل اسرائیل و فلسطین فعلی
↑ درباره زمان مهاجرت بنیاسرائیل از مصر به کنعان و دشواریهای یافتن یک زمان دقیق برای آن بنگرید به: H. H. Ben-Sasson (ed.). «A History of the Jewish People». Harvard University Press. ۱۹۷۶.صص ۴۰-۴۳.
↑ شهبازی، عبدالله. آغاز و پایان بنیاسرائیل(۱) - خاستگاه آرامی. بازدید در تاریخ ۱۳۸۶/۰۲/۲۹.
↑ شهبازی، عبدالله. آغاز و پایان بنیاسرائیل(۶) - یهودیان و انهدام بنیاسرائیل. بازدید در تاریخ ۱۳۸۶/۰۲/۲۹.
↑ مصاحبه ماشاالله گلستانینژاد
۱.^ Religious Zionism
۲.^ Social Zionism
۳.^ Revisionist Zionism
۴.^ Nathan Bernbaum
۵.^ Self Emancipation, ۱۹۸۰
۶.^ صهیونیسم در مقابل یهودستیزی:
«صهیونیستهای سیاسی، صهیونیسم را پاسخ یهودیان به یهودستیزی میدانند. آنها معتقدند که یهودیان میبایست هر چه زودتر کشور مستقلی برای خود داشته باشند تا از آزار و خطرات دیگران برای تشکلهای یهودی در امان باشند.» (Wylen, Stephen M. Settings of Silver: An Introduction to Judaism, Second Edition, Paulist Press, ۲۰۰۰, p. ۳۹۲)
«صهیونیسم جنبش ملی یهودیان برای بازگشت به سرزمین مادری آنهاست که در پاسخ به یهودی ستیزیهای اروپای غربی و آزار و خشونت علیه آنان در اروپای شرقی به وجود آمد.»(Calaprice, Alice. The Einstein Almanac, Johns Hopkins University Press, ۲۰۰۴, p. xvi)
«پاسخ عمده به یهودی ستیزی، ظهور صهیونیسم در اواخر قرن نوزدهم و تحت رهبری تئودور هرتزل بود.»(Matustik, Martin J. and Westphal, Merold. Kierkegaard in Post/Modernity, Indiana University Press, ۱۹۹۵, p. ۱۷۸)
«صهیونیسم در پاسخ به یهودی ستیزی (که بیشتر در روسیه رخ میداد) به وجود آمد. با این حال وقتی بدترین کابوس یهودیان در اروپای غربی تحت کنترل نازیها به و قوع پیوست، این جنبش اوج گرفت.»
(Hollis, Rosemary. The Israeli-Palestinian road block: can Europeans make a difference?,International Affairs ۸۰, ۲ (۲۰۰۴), p. ۱۹۸).
۷.^ Great Jewish Revolt
۸.^ Bar Kokhba's Revolt
۹.^ Passover:دعا ومراسمی که یادبود خارج شدن عبریان از مصر و گذر آنان را از دریای سرخ گرامی میدارد. این مهاجرت به تفصیل در سفر خروج تورات آمدهاست.
۱۰.^ Yom Kippur
۱۱.^ Halakhah یا قوانین یهود که که تا قرن پنجم میلادی بر اساس تلمود و پس از آن میدراش و دیگر تفاسیر کتاب مقدس نوشته شدهاند
۱۲.^ :Mamonides فیلسوف و پزشک یهودی قرن ۱۲
۱۳.^ «هر که در سرزمین اسرائیل زندگی کند بدون گناه باقی خواهد ماند.»(Hilchos Melachim ۵:۱۲۱۳) «اگر بردهای یهودی بخواهد به سرزمین اسرائیل مهاجرت کند، اربابش نیز باید با او برود، یا او را به فردی بفروشد که با او به اسرائیل برود»(Hilchos Avadim ۸:۹) او همچنین در (Hilchos Avadim ۸:۱۰)اظهار میکند که اگر بردهای یهودی به سرزمین اسرائیل بگریزد، دادگاه یهودی او را آزاد خواهد کرد. در تلمود(Kesubos ۱۱۰) نیز لیستی از دلایل که به عنوان فرمان اسکان در اسرائیل تلقی میشود وجود دارد.
۱۴.^ Nahmanides عالم اسپانیایی قرن ۱۲ و رهبر مذهبی یهودیان
۱۵.^ Yechiel of Paris
۱۶.^ Yosef Karo
۱۷.^ (Menachem Mendel (of Vitebsk
۱۸.^ Vilna Gaon
۱۹.^ Mordecai Manuel Noah
۲۰.^ Grand Island , New York
نظرات ()