نون و القلم

"و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت" - خیام

بی خبری سیمین از مرگ شمس

به گزارش خبرنگار مهر، شمس آل‌احمد نویسنده و پژوهشگر آثار ادبی و هنری و برادر زنده‌یاد جلال آل‌احمد نیمه شب 14 آذر امسال پس از یک دوره نسبتاً طولانی بیماری، در بیمارستان فرهنگیان تهران درگذشت و پیکرش در قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) به خاک سپرده شد.

سیمین دانشور چند روز پیش از درگذشت برادر همسرش، از طریق یکی از اقوام از بیماری او و بستری شدنش در بیمارستان مطلع و خودش نیز بلافاصله پس از شنیدن این خبر بدحال شده بود.

با این حال در 14 روز گذشته این موضوع از سیمین دانشور پنهان مانده است؛ طوری که حتی تلویزیون منزل او هم در این مدت توسط پرستار و دیگر نزدیکان دانشور که با او ارتباط دارند، خاموش مانده است!

البته دانشور و شمس در تمام این سالها - به ویژه پس از درگذشت جلال آل‌احمد در سال 1348 - تقریباً هیچگونه ارتباط خانوادگی با یکدیگر نداشته‌اند.

هر چند سیمین دانشور از بستری شدن برادر همسر فقیدش در بیمارستان ناراحت و نسبت به وضعیت او نگران شده، به خاطر اینکه در منزلش حتی شماره تلفن شمس آل‌احمد درج نشده است، او (دانشور) نتوانسته به صورت تلفنی هم جویای حال شمس شود.

البته این مسئله دوطرفه بوده و از آن طرف (منزل شمس آل‌احمد) هم قبل‌تر تماسی با منزل دانشور حتی برای احوالپرسی گرفته نشده است.

این در حالی است که ویکتوریا دانشور خواهر سیمین دانشور در مجلس ختم شمس آل‌احمد که پنجشنبه هفته گذشته (18 آذر) در مسجد نور تهران برگزار شد، حضور یافته بود.

خبرنگار مهر پس از درگذشت شمس آل‌احمد بارها تلاش کرد با سیمین دانشور درباره جایگاه شمس آل‌احمد و خاطراتش از او و نیز همسرش (جلال آل‌احمد) گفتگو کند اما این نویسنده پیشکسوت سالهاست با هیچ رسانه‌ای مصاحبه نمی‌کند. کهولت سن و بیماری از علت‌های دوری گزیدن بانوی داستان‌نویسی ایران از خبرنگاران است.

دانشور چند سالی است علاوه بر مشکلات ناشی از کهولت سن، با بیماریهای ریوی و کلیوی هم دست به گریبان است و سه سال پیش نیز به علت عارضه تنفسی چند روزی را در بیمارستان سپری کرد.

دانشور که در حال حاضر هشتاد و نهمین سال عمرش را سپری می‌کند از نویسندگان تاثیرگذاری به شمار می‌رود که برخی از کتابهایش مانند "سووشون" و "جزیره سرگردانی" از شهرت جهانی برخوردار است.

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩

گفت و گو با شمس آل احمد

قرار بود برای دیدار و گفت‏وگو با استاد شمس آل احمد به منزل او برویم، قرار را با استاد در میان گذاشتیم، اما او فروتنانه گفت: «به کیهان می‏آیم»

وقتی به استقبال او به راهرو رفتیم، به راستی شرمنده شدیم. پاهای آهووشی که از دو دهه پیش او را نرم و سبکبال همراه جوانان پرشور انقلاب برای سخنرانی به هر محفل و مکان فرهنگی می‏بردند، دچار شکستگی شده بود...

با استاد شمس آل احمد در آستانه 67 سالگی به گفت‏وگو می‏نشینیم. آرام و با تاملی بیش از گذشته سخن می‏گوید، لاغر و تکیده است، صدای خوش و رسایش به شعله‏ای کم‏فروغ بدل شده و با تبسمی شیرین می‏گوید: کیهان فرهنگی را می‏خوانم، کار خوبی کردید که ویژه‏نامه‏ای برای عبدالعلی دستغیب درآوردید... و بعد، از حال همکاران گذشته کیهان فرهنگی می‏پرسد، سراغ مهدی کلهر را از ما می‏گیرد... کجاست؟ چه می‏کند و حالش چطور است؟

در کلامش هنوز هم طنز ویژه و یکه‏اش موج می‏زند، صدایش آنقدر آهسته و کم‏طنین است که چندین بار ضبط صوت یا به تعبیر او «حبس صوت» را به صورتش نزدیک می‏کنیم تا چیزی از گفت‏وگویمان حذف نشود.

قرار بود در این گفت‏وگو، تنها از او بگوییم، این را از آغاز با استاد در میان گذاشتیم. اما مگر می‏وشد با «شمس» بود و از«جلال» نگفت؟ جلال بخشی جدایی‏ناپذیر از شخصیت شمس است. حقا اگر جلال، شمس را نداشت، روشنفکران غربگرا و شرق‏زده و رژیم وابسته پهلوی که در زمان حضور جلال، جرات مقابله با او را نداشتند، با ترفندهای رذیلانه شبه‏فرهنگی، شخصیت جلال را همچون دیگر متفکران مبارز و مسملان به تیغ زهراگین جفا می‏سپردند. آگاهان می‏دانند که در دوره سی‏و پنج سال خاموشی جلال، هر بار که حمله‏ای علیه جلال تدارک شد، شمس در صف مقدم مدافعان بود.

پس بیراه نیست اگر بگوییم: درخشش مجدد «آن ماه»، چه در آسمان شب تیره جور، و چه در سپهر سبز ولایت و انقلاب اسلامی، وامدار «شمس» است.

آنچه در پی می‏خوانید، حاصل دیدار ما با «شمس جلال» است.
استاد شمس‏الدین آل احمد، فرزند حجت‏الاسلام سیداحمد طالقانی روحانی سرشناس تهران و برادر کوچکتر زنده‏یاد جلال‏الدین آل احمد در سال 1308 در محله پاچنار تهران تولد یافت. دوره دبستان را در مدرسه ثریا و دوره متوسطه را در دبیرستان مروی و دارالفنون به پایان برد.

وی به تبعیت از جلال، در سنین جوانی یک چند به مسایل سیاسی و حزبی پرداخت و با انشعاب جلال از حزب توده، او نیز از آن حزب فاصله گرفت و بیشتر به تحصیل و امور فرهنگی- آموزشی پرداخت. فعالیت‏های سیاسی-اجتماعی او در دوران خفقان رژیم پهلوی، چهاربار دستگیری و زندان برای او رقم زد. شمس دارای لیسانس ادبیات و فوق لیسانس فلسفه و علوم تربیتی است؛ مدتی نیز به قصد ادامه تحصیل در مقطع دکتری در رشته فلسفه به آلمان رفت و حتی در کلاس زبان آلمانی ثبت‏نام کرد، اما بنابه دلایلی ادامه نداد. از سال 1336 به استخدام فرهنگ درآمد و به تدریس ادبیات فارسی، فلسفه و علوم تربیتی در دبیرستان‏ها و دانشکده‏های مختلف پرداخت.

شمس آل احمد از سال 1329 دست به کار نگارش شد و علاوه بر تصحیح کتاب «طوطی‏نامه» -اثری از قرن هشتم- دو مجموعه داستان به نام های «عقیقه» و «گاهواره» منتشر کرد. شمس پس از پیروزی انقلاب نیز دو کتاب حدیث انقلاب «آزادی» و «استقلال» را به بازار نشر فرستاد. کار بزرگ او «از چشم برادر» است که همه جنبه‏های زندگی و آثار جلال را در بر می‏گیرد. «سیرو سلوک» سفرنامه او به آلمان و اسپانیا نیز از دیگر آثار اوست.

وی پس از پیروزی انقلاب، سخنرانی‏های متعددی در باره مسایل متنوع فرهنگی-اجتماعی در مجامع گوناگون داشته است. شمس آل احمد علاوه بر عضویت در شورای عالی انقلاب فرهنگی، مدتی نیز مسوءولیت سردبیر روزنامه اطلاعات را به عهده داشت.

کیهان فرهنگی: جناب شمس! تشکر می‏کنیم که در این شرایط دشوار بیماری و شکستگی پا، لطف کردید و به کیهان فرهنگی آمدید. حقیقت این است که پس از درگذشت زنده یاد جلال آل احمد، همه دوستداران آن عزیز، تصویر او را بیشتر در آیینه کلمات شما و خانم دانشور دیدند. یادمان هست که در سال‏های پرالتهاب آغاز انقلاب، لحن گرم و گیرای شما بود که ضمن روشنگری در باره مسایل فرهنگی روز، به مردم امید و آرامش می‏داد. در تمام آن سال‏ها، شما بیشتر از جلال گفتید و کمتر از خودتان. امروز می‏خواهیم با شما گفت‏وگو کنیم، با شمس آل احمد، برادر کوچکتر جلال. لطفاً، ابتدا از سال تولد و محل زندگی‏تان برایمان بفرمایید.
استاد شمس آل احمد: از لطفتان نسبت به من و جلال ممنونم. من متولد 1308در محله پاچنار تهران هستم و شش سال از جلال کوچکترم. جلال هم در تهران به دنیا آمد. آن زمان تهران، چهار محله بزرگ داشت: عودلاجان، چاله میدان، سنگلج و بازار. محله پاچنار هم بخشی از محله بازار تهران بود.

کیهان فرهنگی: از چه زمانی خانواده شما از طالقان به تهران آمدند؟
استاد شمس آل احمد: زمان دقیقش را حالا نمی‏دانم. در کتاب «از چشم برادر» نوشته‏ام احتمالاً پدربزرگ ما اواسط دوره ناصری به تهران آمده است.

کیهان فرهنگی: مهاجرت ایشان به تهران دلیل خاصی داشته؟
استاد شمس آل احمد: پدربزرگ ما سید محمد تقی اورازانی، متولد اورازان طالقان بود و می‏دانید که «اورازان» به معنای «آب‏ریزان» است. اجداد ما در اورازان بیشتر دامدار و اندکی هم کشاورز بودند. اهالی روستا، پدربزرگ ما را در سن 14 سالگی برای تحصیل به قم می‏فرستند تا بعد از تحصیل علوم دینی، به روستا برگردد و اورازان هم برای خودش روحانی بومی داشته باشد و دیگر نیازی نباشد که کسی برای تبلیغ و ارشاد یا عزاداری از جای دیگر به آنجا بیاید. پدربزرگم بعد از چند سال تحصیل در قم، به نجف می‏رود و پیش علمای بزرگ آن زمان درس می‏خواند و از فاضل ایروانی و سیدمحمد قزوینی اجازه اجتهاد می‏گیرد و به خاطر بعضی مشکلات در تهران ساکن می‏شود و دیگر به روستا نمی‏رود و همین جا در تهران می‏ماند و از آن تاریخ، خانواده ما در پاچنار ساکن شدند. بعد که کریم آقا ببوذرجمهری در زمان رضاخان حاکم و شهردار تهران می‏شود، محلات قدیم حوالی بازار را در هم می‏کوبد تا خیابان خیام و بوذرجمهری را بسازد. به این ترتیب، خانه ما توی خیابان افتاد و از آن تاریخ، ما به «گذر قلی» رفتیم. این کوچه کوتاه و بازارچه محقر، بین‏گذر مستوفی و سیدنصرالدین و بازارچه معیر و پاچنار محصور است.

کیهان فرهنگی: دلیل خاصی داشته که پدربزرگتان در پاچنار، سکونت اختیار کردند؟
استاد شمس آل احمد: بله، آن موقع پاچنار پاتوق طالقانی‏های مهاجر بود. آنها غالباً برای داد و ستد به قزوین و مازندران یا تهران می‏رفتند. پاتوقشان در تهران، چند کاروانسرا بود. حالا هم بقایای دو کاروان‏سرا، یکی زیر گذر قلی و یکی نزدیک میدان اعدام هست. این باراندازها در واقع مسافرخانه‏های قدیم تهران هم بودند. مطب سید رضی‏خان پزشک طالقان هم که در دارالفنون درس خوانده بود، در ه مین گذر قلی و ابتدای بازارچه معیر بود.

کیهان فرهنگی: به این ترتیب، احتمالاً پدربزرگتان در تهران ازدواج کرده‏اند، همینطور است؟
استاد شمس آل احمد: بله، پدربزرگ ما در تهران ازدواج کرد و البته کمی دیرتر از معمول. او صاحب شش فرزند شد که اولین آنها، پدر ما سیداحمد طالقانی بود.

کیهان فرهنگی: پدربزرگتان چه سالی فوت کردند؟
استاد شمس آل احمد: ایشان سال 1325 هجری قمری فوت کردند و بعد از او، پدرم دیگر مجال تحصیل بیشتر پیدا نکرد و جانشین پدر و سرپرست سه برادر و دو خواهر کوچکتر از خودش شد.

کیهان فرهنگی: تحصیلات پدرتان در تهران بود؟
استاد شمس آل احمد: بله، پدرم تحصیلاتش را در حوزه علمیه مروی تهران و پیش مدرسانا آنجا طی کرد و از محضر درس آقاسید هادی طالقانی که مردی باتقوا و ساده زیست بود، بهره‏مند شد. جلال و برادر بزرگترمان سیدمحمد تقی هم قبل از سفر به نجف اشرف، مقدمات درس طلبگی‏شان را پیش آن مرد بزرگ، در مدرسه مروی خواندند. من هم چند ماهی محضر ایشان را درک کردم، خدا او را رحمت کند.

کیهان فرهنگی: پدرتان هم در تهران تشکیل خانواده دادند؟
استاد شمس آل احمد: بله، پدرم بعد از فوت پدرش، با امینه بیگم اسلامبولچی خواهرزاده شیخ آقابزرگ تهرانی ازدواج کرد. حاصل این ازدواج 12 فرزند بود که چهار نفرشان در ایام کودکی فوت کردند. برادر بزرگم سیدمحمدتقی ملقب به کمال‏الدین بود که در کسوت روحانیت بود، از شاگردان نخبه مرحوم آقا سیدابوالحسن اصفهانی؛ مرجع تقلید و نماینده ایشان در مدینه، که در سال 1330 توسط ملک فیصل مسموم و کشته شد.ه بعد آمنه، مرضیه، خانم خانم‏ها و زهرا تا برسد به جلال و بعد راضیه و سرانجام خودم که ته‏تغاری خانواده هستم.

کیهان فرهنگی: جناب شمس! اشتغال عمده پدرتان در تهران به عنوان یک روحانی، در چه اموری بود؟
استاد شمس آل احمد: پدرم موقع فوت پدربزرگم، بیست و یک یا بیست و دو سال داشته و فرزند ارشد خانواده بود و باید طبق عرف، جانشین پدرش می‏شد و به همین دلیل، اداره مسجد پامنار و مسجد لباسچی به عهده او قرار گرفت. در عین حال، اداره محضر شرعی پدرش هم با او بود، تا این که حکومت رضاخان سال 1310 دست گذاشت روی ثبت اسناد. پدرم بیست و پنج سال مورد اعتماد اهل محل بود و انواع معاملات و مرافعات مردم را حل و فصل می‏کرد. سال 1310 پدرم دیگر نتوانست سلطه جور پهلوی را بپذیرد و به همین جهت، محضر را به دایی‏اش سید محمد آل احمد سپرد و خودش تنها به اقامه نماز در دو مسجد پاچنار و لباسچی پرداخت. پدرم، مردی خوش‏اخلاق و مهربان و مردم‏دار بود و خط خوشی هم داشت، اما خانه‏نشینی‏اش براثر جور حکومت رضاخان، او را تنگ خلق کرده بود. در بیرون خانه هم رفتارش تغییر پیدا کرده بود.

کیهان فرهنگی: از خاطرات ایام کودکی‏تان از ایشان بفرمایید. در آن شرایطی که اشاره کردید، شما و جلال در چه سنی بودید؟
استاد شمس آل‏احمد: من آن زمان دو ساله بودم و جلال هشت سال داشت. پدرم با وجود آن‏که از سلامت کامل برخوردار بود، با این وجود عصای آبنوسی داشت که همیشه همراهش بود و گاهی هم من و جلال را با آن چوب فلک می‏کرد. آن زمان پدرم با دوستانش جلسات دوره‏ای داشتند که در سال چند بار هم به منزل ما می‏افتاد و من هم در آن جلسات خدمت می‏کردم. آن زمان من مکتب می‏رفتم و «عم جزء» می‏خواندم و پدرم از من می‏خواست که از روی سوره‏های کوتاه قرآن، مشق بنویسم. من هنوز الفبا را نمی‏شناختم و درواقع حروف و کلمات قرآن را نقاشی می‏کردم و گاهی این تصویرسازی‏ها، چنان مورد استقبال پدرم قرار می‏گرفت که مرا تشویق می‏کرد و من هم خوشحال می‏شدم، بعدها که بزرگتر شدم و توی کوچه بازی می‏کردم، یادم می‏رفت که من پسر آقای محله‏ام و نباید در ملاء عام بازی‏هایی کنم که خلاف شئوون خانواده باشد. روزی در سن دوازده سالگی سر خیابان مشغول تیله‏بازی بودم که پدرم سر رسید و با عصای آبنوس محکم به پشتم زد و من فرار کردم و توی جوی پهن خیابان افتادم. من چهار بار به زندان شاه افتادم و یکبارش به صورتی خشن مرا آزردند، اما کمردرد خودم را بیشتر اثر آن ضربه‏ای می‏دانم که پدرم در آن سال به کمرم زد!

کیهان فرهنگی: به‏نظر خودتان، چه عامل یا عواملی در عصیان جلال و شما در سال‏های جوانی علیه خانواده و باورهایشان نقش عمده داشت؟
استاد شمس آل‏احمد: آن زمان، حکومت پهلوی قصد داشت روحانیت شیعه را منهدم کند و چنان فشاری وارد کرد که چند سال خانواده ما نتوانستند از خانه خارج بشوند و ما با چه مکافات و دردسری در خانه، حمام کوچکی ساختیم. عکس‏العمل خانه‏نشینی پدر، بخصوص وقتی که محضرش را بسته بودند و مسجد و محرابش را تعطیل کرده بودند؛ وجود یک جو عصبی و متشنج در خانه بود که منجر به تنبیه و سخت‏گیری زیاد نسبت به ما می‏شد و همین جو بود که اول جلال و بعد مرا عاصی کرد. عصیانی که به‏صورت طغیان علیه باورهای اخلاقی و عقیدتی خانواده بروز می‏کرد و باعث شد که جلال در بیست‏ویک‏سالگی و من در هفده سالگی از آن فضا فاصله بگیریم.

کیهان فرهنگی: از معلمان و اساتید تأثیرگذاری که در دوران تحصیل داشتید، بفرمایید.
استاد شمس آل‏احمد: من ابتدا به مدرسه ثریا و بعد مروی و دارالفنون رفتم. آن زمان، ما مدیری به اسم آقای محسن حداد داشتیم که مدتی هم معاون مدرسه بود. یادم هست که در دارالفنون همکلاسی به اسم اصغر چنگیزی داشتم که بلندبالا و درشت هیکل بود. یک روز که او با دوستانش والیبال بازی می‏کرد، من هم در کنار حیاط در سایه نشسته بودم و تماشا می‏کردم. او به اصطلاح، آبشار زد و توپ آمد کنار من. بلند شدم و با پوتین تازه‏ای که خریده بودم، توپ را محکم شوت کردم. توپ از قضا بالای شیروانی منزل مدیرمان آقای محسن حداد افتاد! آن جوان درشت هیکل هم آمد و با تحکم گفتاً: باید بروی و توپی را که خودت انداخته‏ای، پایین بیاوری!

من هم به ناچار پوتین‏هایم را در آوردم و از دیوار آجری بلند آنجا با زحمت زیاد بالا رفتم و خودم را به بالای شیروانی رساندم. آقای حداد مستخدمی داشت به اسم آقای سردار که متوجه من شد. رفت و به آقای حداد گفت: بیا به داد این بچه برس! آقای حداد هم از اداره آتش‏نشانی که نزدیک مدرسه بود کمک خواست و آنها مرا با وسایلی از بالای شیروانی پایین آوردند. جالب این‏که بعد از پایین آمدن، آقای حداد مرا به دفترش برد و به‏خاطر لیاقتی که در بالا رفتن از آن دیوار نشان داده بودم تشویق کرد و سه کتاب به من جایزه داد. تاریخ بیهقی، سفرنامه ناصرخسرو و یکی هم کتابی درباره زندگی شیخ اشراق. بعد، اصغر چنگیزی و دو نفر دیگر از دوستان او را صدا زد و تنبیه کرد. آنها هم برای من خط و نشان کشیدند. آن رفتار خوب آقای حداد و کتاب‏هایی که به من داد در علاقه‏مندی‏ام به ادبیات و تاریخ، خیلی موءثر بود. استاد دیگری هم به اسم آقای بدیع‏الزمان همدانی داشتم که او هم خیلی فاضل بود و تأثیر خوبی در من داشت.

کیهان فرهنگی: تأثیر جلال در زندگیتان چگونه و چه اندازه بود؟
استاد شمس آل‏احمد: من بیشترین تأثیر را در زندگی، از برادرم جلال گرفتم. او برایم معلم، مرشد و الگو بود. در سال 1320 که جلال هجده ساله شد، من دوازده ساله بودم و دیگر، روابط و دعواهای کودکانه ما، تبدیل به مریدی من و مرشدی جلال شد.

به راهنمایی جلال بود که من با کتاب‏هایی مثل تاریخ مشروطه کسروی و یا پنجاه و سه نفر بزرگ علوی آشنا شدم. قبل از آن، در زمانی که پنج شش ساله بودم، شب‏های ماه رمضان پس از افطار، وقتی که پدرم با جلال به مسجد می‏رفتند، روی کرسی می‏نشستم و برای مادر و خواهرانم که خواندن نمی‏دانستند، داستان‏های امیرارسلان و امیر حمزه و هزار و یک شب را می‏خواندم، بدون آن‏که آنها را بفهمم! خیلی وقت‏ها لغات را غلط تلفظ می‏کردم و مادرم که سواد قرآنی داشت، اشتباه مرا می‏گرفت و همین باعث می‏شد که بعدها در مدرسه، درس قرائت فارسی‏ام خوب بشود. دو سه سال بعد از آن هم، دیگر خودم می‏رفتم از یک کتابفروشی کتاب اجاره می‏کردم و می‏خواندم.

کیهان فرهنگی: بیشتر به چه نوع کتاب‏هایی علاقه داشتید؟
استاد شمس آل‏احمد: کتاب‏های پلیسی و داستانی. مثلاً اسرار گنج دره جنی و از این گونه اباطیل، که جلال به دادم رسید و مرا با کتاب‏های جدی آشنا کرد.

کیهان فرهنگی: در دوران جوانی تاریخ مشروطه کسروی را چگونه ارزیابی می‏کردید؟

استاد شمس‏آل احمد: من هیچوقت نتوانستم به طور کامل تاریخ مشروطه کسروی را بخوانم، از بس لغات من درآوردی داشت. آن زمان من از لجم به آن نوع نثر به جای به اصطلاح سره می‏گفتم فارسی یکسره!

کیهان فرهنگی: استاد! به نظر شما در گرایش جلال به عضویت در حزب توده، چه کسانی بیشترین نقش را داشتند؟
استاد شمس آل احمد: همانطور که اشاره کرد، جلال مقدمات و سطح را در مدرسه دینی مروی خواند و بعد به نجف اشرف رفت و برگشت و دیگر، آن مسایل را رها کرد و ادبیات خواند. یک قصه و یک ترجمه هم از او در مجله سخن که آن زمان خانلری درمی‏آورد، چاپ شد. دکتر خانلری هم آن روزها، چپ می‏زد، صادق هدایت هم آن موقع با مجله سخن همکاری داشت و دور و بر حزب توده زیاد می‏رفت و سمپات آنها بود. صادق هدایت، جلال را به حزب توده معرفی کرد. سال 3231 جلال عضو حزب توده شد و ترقی کرد، چون هم زبان عربی می‏دانست و مشترک مجله «الهلال» مصر بود و هم زبان فرانسه می‏دانست و دهان گرمی در سخنرانی و خطابه داشت و از طرفی، جوان با جسارتی بود.

کیهان فرهنگی: نسخه‏ای از پایان‏نامه لیسانس جلال در دانشگاه تهران هست که با جوهر آبی نوشته شده و عنوانش «سوره یوسف در قرآن» است، آن را دیده‏اید؟
استاد شمس‏آل احمد: بله، زمانی که جلال ادبیات می‏خواند، استادش دکتر خانلری بود و من هم نسخه‏ای از آن رساله را داشتم و زمانی که به دعوت حاج‏قاسم تبریزی به تبریز رفتم، همه را به او دادم که چاپ کند، نمی‏دانم چه شد، دیگر او را ندیدم. این رساله به خط من است. جلال شاید به‏خاطر آن که مرا به مسایل تاریخی- اسلامی و روش تحقیق آشنا کند، از من خواست که مطالبش را پاکنویس کنم و برای هر صفحه هم ده تومان اجرت داد. البته کارش تشویقی و آموزشی بود.

کیهان فرهنگی: جناب شمس! آیا جلال شعر هم گفته است؟
استاد شمس‏آل احمد: نه، فقط یک وقت که میخواست شعر بگوید، چیزی مثل شطحیات احمد عزیزی به تشویق صادق هدایت گرفته بود و همان بود، دیگر ادامه نداد.

کیهان فرهنگی: شما با چه فاصله‏ای از جلال به حزب توده پیوستید؟
استاد شمس‏آل احمد:من سال 4231 به تبعیت از جلال و به تشویق معلم ورزشمان در دارالفنون، آقای ناصر خموش، عضو سازمان جوانان حزب شدم، چون آن موقع سنم اقتضا نمی‏کرد که عضو حزب باشم. بعد هم که جلال با همفکری دوستانش از حزب توده سر خورده شد، ما از حزب بیرون آمدیم.

کیهان فرهنگی: همکاران و دوستان انشعابی جلال در آن سال‏ها چه کسانی بودند؟
استاد شمس‏آل احمد: آنها پنج نفر بودند. مهندس حسین ملک، مهندس ... جواهری، محمد سالک و محمد امین ریاحی که بعد ادبیات خواند و دکتر در ادبیات شد. من ده سالی در ایام شباب در سرگردانی و بی‏اعتقادی گذراندم و به تحصیل در روانشناسی و فلسفه پرداختم، اما به زودی خودم را نیازمند حضرت حق یافتم. سال 63، فارغ‏التحصیل دو رشته ادبیات فارسی و علوم تربیتی از دانشگاه تهران شدم و بعد از آن، به عنوان دبیر آموزش و پرورش به تدریس ادبیات، فلسفه و علوم تربیتی در مدارس و دانشگاهها پرداختم. از سال 9231 دست به قلم شدم و پرت و پلاهایی نوشتم که اولش «عقیقه» بود.

کیهان فرهنگی: شما یک دوره هم ناشر بودید و انتشار رواق را داشتید، از این کارتان بفرمایید.
استاد شمس‏آل احمد: انتشارات رواق، یادگار
برادرم جلال بودکه سال 23 بنیادش را گذاشت و با مرگ او در سال 84 نابسامان شد. اواخر سال 25، کمردرد سختی مرا به بیمارستان انداخت. بعد برای معالجه به فرانسه و آلمان رفتم و پس از چند ماه مداوا به ایران برگشتم و مواجه شدم با غارت کتاب‏های اولیه جلال توسط ناشری که بدون اجازه ما با حذف‏های لطمه زننده به اصل کار، آثار جلال را منتشر کرده بود و همین امر باعث شد که من از دو نفر از اوصیای جلال در این مورد کسب تکلیف کنم. آنها مرا تشویق کردند که مجددا انتشارات رواق را سامان بدهم و کارهای جلال و آثار خوب دیگران را هم منتشر کنم. سرمایه‏ای هم در اختیارم گذاشتند و حمایت کردند و با کمک آنها و بعضی دوستان دیگر،توانستیم رواق را دوباره احیا کنیم. خب، آن سال‏ها فرصت بیشتری هم داشتم. چون مرا از شغل و کار دولتی در آموزش و پرورش و درس‏های اضافی‏ام در دانشگاه برکنار کرده بودند. در مدتی کمتر از دو سال، ما هفتاد عنوان کتاب منتشر کردیم. کتاب غرب‏زدگی جلال را هم که سال 04 در 611 صفحه چاپ شده بود و بعد از نظریات و رهنمودهای ارشادی صاحبنظران و از جمله حضرت امام، جلال آن را به 722 صفحه رسانده بود منتشر کردیم.

کیهان فرهنگی: آقای جواد یاسینی که به شما هم خیلی ارادت دارد، در نقل خاطراتش از پخش غرب‏زدگی می‏گفت: «سال 65 به خاطر آن که به غرب‏زدگی مجوز چاپ نمی‏دادند. آن را با مجوز کتاب «مدیر مدرسه» چاپ کردیم. آقا شمس به ما گفت تعدادی از آن را به بین ناشرین توزیع کنید. قرار شد تعدادی از آنها را علی دهباشی به کتابفروشی‏های خیابان انقلاب توزیع کند و تعدادی را هم من در بین ناشرین و کتابفروشان خیابان جمهوری پخش کنم. دهباشی نیامد و من با دوست دیگری این کار را انجام دادیم. وقتی گزارش کارمان را به آقاشمس دادیم، گفتیم تنها به انتشارات طهوری کتاب ندادیم. آقا شمس گفت: چرا به طهوری ندادید؟ بعد رفتیم و به کتابفروشی طهوری هم غرب‏زدگی را دادیم. از فروشگاه طهوری که بیرون آمدیم، ماموران ما را گرفتند و بردند، بعد، آقا شمس آمد و سند گذاشت و ما آزاد شدیم.
استاد شمس‏آل احمد: درست است. پخش کتاب غرب‏زدگی در سال 56 دو نفر از همکارانم، یعنی جواد یاسینیان و حبیب عاقبت‏بخیر را گرفتار کمیته و زندان کرد. برای آزادی آنها، من خودم را به مأموران امنیتی معرفی کردم و سند گذاشتم تا آن دوستان آزاد بشوند. بعد هم خودم دو سه هفته در زندان کمیته و بازداشتگاه دادگستری آب خنک خوردم، تا این که در عید سال 56 با فشار افکار عمومی و جهانی سرافراز بیرون آمدم.

کیهان فرهنگی: علت واقعی تعطیلی انتشارات رواق چه بود؟
استاد شمس‏آل‏احمد: تعطیلی رواق، دلایل مختلفی داشت. از آستانه انقلاب، به خاطر شیفتگی من نسبت به انقلاب و غفلت از امور دفتر، رواق به تدریج از رونق افتاد. در دوران اختناق، رواق حدود شصت عنوان کتاب منتشر کرد. آن هم کتاب‏هایی که ناشرین دیگر جرأت چاپ آنها را نداتشند، در حالی که از سال 57 تا 64 که رواق اورا شد، جمعاً قادر به نشر ده کتاب هم نشدیم!ما کتاب‏هایی از نویسندگان و شاعران جوان را چاپ کردیم که دیگر خطر نمی‏کرند که سرمایه‏شان را روی کار آنها بگذارند. البته، ناشرین قدیمی هم حضور رواق را خوش نداشتند. از داخل هم خرابکاری‏هایی بود. وقتی من در کوبا و نیکاراگوا بودم، اسبابی فراهم آوردند که کتاب‏ها و کاغذهای ما، در انبار از بین رفت و در نتیجه، من ماندم با دو میلیون قرض‏الحسنه‏ای که کردم و ته‏مانده بساط دفتر را هم حراج کردم.

کیهان فرهنگی: استاد! ما عادت کرده‏ایم در هر دیدار و تماسی با شما، احوال خانم دانشور را از شما بگیریم. از ایشان خبری دارید؟
استاد شمس‏آل‏احمد: سیمین ماشاءالله سرحال و قبراق است و خودش می‏رود خرید می‏کند.

البته، مستخدم هم دارد.

کیهان فرهنگی: اخیراً به کوشش یکی از
شاگردان و همکاران سابق شما کتاب قطوری درباره خانم سیمین دانشور چاپ و منتشر شده است. آن را دیده‏اید؟
استاد شمس‏آل‏احمد: بله، دیده‏ام و گریه‏ام گرفت و پیش خودم گفتم ای کاش سیمین پس از «سووشون» که اثر ماندگار اوست. دیگر چیزی نمی‏نوشت و کاش لااقل به فارسی نمی‏نوشت. آخر فارسی زبانان ته‏دلشان یک رسوبی از اعتقادات مذهبی هست، تو آمده‏ای به زبان فارسی به اعتقادات مردم توهین کرده‏ای. لااقل به زبان انگلیسی می‏نوشتی، توله انگلیسی بلدی! اما راجع به نویسنده‏ای که پرسیدید، یادد حرف قشنگ یکی از خویشانم اقتادم: یک روز به او گفتم: از فلانی چه خبر؟ گفت:«کوشش علی»! گفتم:«کوشش علی» دیگر کیست؟ گفت: همان که رواق را نابود کرد. گفتم: پس چرا می‏گویی «کوشش علی»؟! گفت: آخر او هر کتابی منتشر می‏کند پشت جلدش می‏نویسد به کوشش علی

کیهان فرهنگی:استاد! آشنایی شما با این نویسنده از کجا آغاز شد؟
استاد شمس آل احمد: سال چهارم دبیرستان در رشته ریاضی، شاگرد من بود. جوان خیلی با استعدادی بود و تقریباً هرچه من می‏گفتم ضبط می‏کرد. خیلی تیزذهن بود و روی هوا مطلب را می‏گرفت بعد هم همکار من در رواق شد زمانی که من در سفر بودم، او با دیلم‏زده بود ته ظرفشویی تا آب به داخل انبار کتاب رواق که در زیر دفتر بود، برود. یک روز که من رفتم توی انبار، دیدم آب تا مچ پایم بالا آمده، خب، کاغذهای ماهم کاهی بود...

کیهان فرهنگی: کاغذها روی زمین بود؟
استاد شمس آل احمد: نه، من کاغذها و کتاب‏ها را در انبار هشت سانت بلندتر از زمین روی نرده گذاشته بودم، اما آب بالا آمده بود. این یک مساله، یکی هم موضوع صندوق پول ما بود که کلیدش پیش من بود. او قفل‏ساز آورده بود، صندوق را باز کرده و پول‏ها را برده بود. حالا این آقا، جلال‏شناس شده و من جلال ناشناس! و همه جا از اروپا و کانادا او را به عنوان جلال‏شناس دعوت می‏کنند و مرتب به این طرف و آن‏طرف می‏برند، اما مرا به این عنوان نمی‏شناسند. خدا هدایتش کند.

کیهان فرهنگی: استاد ما با اجازه شما اسم این شخص را برای گریز از مشکلات قانونی حذف می‏کنیم، همین آقا در گذشته درباره جمالزاده در، تابی چاپ کرده بود.
استاد شمس آل احمد: خدا رحمتش کند، اوایل انقلاب، جمالزاده نامه‏ای به من نوشته بود، حالا که انتشارات داری بیا به جای آثار جلال، آثار مرا منشره کن! هرچه باشد جلال برادر دارد و من ندارم. برایش نوشتم، سرم شلوغ است و این مسئوولیت سنگینی است، اما دوستی دارم که خیلی جوان است و زورش هم به این کار می‏رسد.

کتاب‏ها را بسپار به او. و همین آقا، کتاب جمالزاده را چاپ کرد.

کیهان فرهنگی: جمالزاده، خوش‏شانس بود. یک جلد قطور هم از مصاحبه‏اش با همشهری در زمان کرباسچی منتشر شد. جناب شمس! شما در ملاقات جلال با حضرت امام در سال 40 حضور داشتید.لطفاً برایمان از آن دیدار بفرمایید.
استاد شمس آل احمد: قبل از انقلاب، من با احمدآقا آشنا بودم. خدا او را رحمت کند. وقتی در دی‏ماه سال 40 پدرم فوت کرد. حضرت امام برای ایشان، مجلسی در قم گرفته بودند، این بود که برای عرض تشکر، جلال و من و دامادمان شیخ‏حسن دانایی به خدمت ایشان رفتیم. اول با احمدآقا، روبوسی کردیم و بعد، احمدآقا پیش آقا رفت و چیزی در گوش ایشان گفت و آقا اجازه ورود دادند. اتاق مستطیلی‏شکلی بود با یک تشکچه کوچکی که بالای اتاق افتاده بود و قسمتی از یک کتاب از زیر آن پیدا بود. جلال آهسته کتاب را بیرون کشید، «غرب‏زدگی» بود، به امام گفت: آقا این پرت‏وپلاها خدمت شما هم رسیده؟ اما گفتند: «من برای این کتاب خیلی هم از شما متشکرم. این مطالب، اباطیل نیست. این حرف‏ها را ما باید می‏زدیم و حالا که شما زده‏اید، کار خوبی کرده‏اید و بعد دست کردند از زیر همان تشکچه، یک پاکت درآوردند و گفتند: این هم جایزه‏اش. از خدمت ایشان که بیرون آمدیم، توی راه در ماشین، من پاکت را باز کردم. مقداری پول بود، به جلال گفتم: این
پول را باید نصف کنیم. گفت: چرا نصف؟ همه‏اش مال تو. این را آقا به تو داده، من خانه دارم، اما تو خانه نداری. من آن پول را پیش پرداخت همین خانه‏ای دادم، که حالا هم در آن زندگی می‏کنم.

کیهان فرهنگی: جناب شمس! در خبرها آمده بود که قرار است به زودی خاطرات شما منتشر شود. ناشر این اثر کیست؟
استاد شمس آل‏احمد: بله، تلفن زدند و هماهنگ کردند که بروم خاطراتم را برایشان بگویم و یک روز از صبح تا یک بعدازظهر، برایشان خاطره گفتم: مسئول آنجا، شخصی به اسم آقا حسینیان بود. جایی نزدیک تجریش و بالاتر از پل رومی.

کیهان فرهنگی: مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
استاد شمس‏آل‏احمد: بله، من به آنها گفتم: شرطم این است که من باشم و شما و کس دیگری نباشد و بعد هم یک نوار از صحبت‏ها را هم به من بدهید، که قبول کردند و یک نوار از مصاحبه هم به من دادند. من از آن محل- مرکز اسناد انقلاب اسلامی- خاطره دارم. قبل از انقلاب خانه جلال، کوچه روبه‏روی آنجا بود. یک روز که از خانه جلال بیرون آمدم، شاه ملعون را در رفت‏وآمد به آنجا دیدم. به آنجا حوضخانه می‏گفتند. هر وقت شاه از دست فرح فرار می‏کرد، برای عیاشی و تریاک‏کشی به آنجا می‏آمد. یکبار دیگر هم، که روبه‏روی خانه جلال منتظر ماشین بودم، «هویدا» را دیدم که از آنجا با ماشین بیرون آمد، با همان پیپ و گل ارکیده‏ای که به سینه می‏زد. یک صبح زمستانی بود. تا مرا دید نگهداشت و مرا تا پیچشمیران آورد. من تعجب کردم که او مرا از کجا می‏شناسد؟ بعد در خاطرات جلال خواندم که یک‏بار او از طرف کانون نویسندگان به دیدار هویدا رفته بود تا با او صحبت کند و فهمیدم هویدا آن روز مرا با جلال، اشتباه گرفته بوده‏است.

کیهان فرهنگی: جناب شمس! شما در کتاب «از چشم‏برادر» و «گاهواره»، درباره مرگ مشکوک و شهادت‏گونه جلال دیدگاهتان را نوشته‏اید. ما با مطالعه گزارش‏ها و سخنان شما و خانم دانشور، به این دیدگاه رسیده‏ایم که ساواک جلال را با برنامه‏ریزی خاصی به اسالم کشانده تا دریک دعوای به ظاهر طبیعی با کارگران، او را بزنند، ضربه مغزی کنند و بکشند. خانم دانشور هم در کتاب «غروب جلال» رفتن او را برای دعوا با کارگران مزاحم را با نگرانی نقل می‏کند، اما شاید به این دلیل این روایت را نمی‏پذیرد که فکر می‏کند جلال بالاخره عمری از کارگران و قشر زحمتکش دفاع کرده و حالا اگر بگوید کارگران جلال را کشته‏اند، چیز خوبی نیست. آن زمان ساواک از این‏گونه دعواهای ساختگی و به ظاهر تصادفی پیش می‏آورد تا به مقصدش برسد. کسی هم که به دعوای جلال با کارگران اشاره کرده به ما نمی‏گوید وقتی جلال از دعوا برگشت چه گفت و چه شد. قاعدتاً باید پرسش و پاسخی شده باشد، ولی سکوت است و این سکوت توجیه نشده و این مشکوک است. در یادداشت‏های جلال، خاطرات شما و اعتراف احمدرضا کریمی در دادگاه انقلاب اسلامی به صراحت آمده که ساواک در حضور داود رمزی، جلال را تهدید به مرگ کرده بود و حتی در مورد تبعیدش به اسالم بحث شده بود و حتی گفته بودند: خیال نکن آنقدر ناشی هستیم که تو را بگیریم و زندانی کنیم و از تو شهید بسازیم. اگر سرعقل نیایی، برای ما مشکلی نیست که سرت را زیرآب کنیم. کسانی هم که جلال را زده بودند، کارگر واقعی نبودند، بلکه ماموران ساواک بودند که به لباس کارگران درآمده بودند. ظاهر کار هم طبیعی بوده. گزارش کرده‏اند. از طرفی بعضی افراد، اثرات تورم ناشی از ضربه را روی سرجلال گزارش کرده‏اند.
استاد شمس‏آل‏احمد: این خیلی نزدیک به واقعیت و حدس من است.

کیهان فرهنگی: استاد! اجازه بدهید کمی هم درباره آثارتان صحبت کنیم.
«طوطی‏نامه یا جواهرالاسمار» یکی از کارهای خوب شما در حوزه تصحیح متون است. این اثر از چند جهت حایز اهمیت است. جدای از به دست دادن فضای قصه‏های قدمایی از نوع هزارو یک‏شب و حیله زنان، از نظر تاریخی، جامعه‏شناسی و شناخت مشاغل قرن هشتم هم مهم است. چرا این اثر را تجدید چاپ نمی‏کنید.

استاد شمس‏آل‏آحمد: درست است. حالا حدود 32 سال از چاپ اول آن می‏گذرد. و کتاب کمیاب است، اما باید ناشر پیدا شود که چاپش کند. شما ناشر خوبی پیدا کنید تا تجدید چاپ بشود.

کیهان فرهنگی: جناب شمس! از بین آثارتان کدامیک را بیشتر می‏پسندید؟
استاد شمس‏آل‏احمد: «از چشم برادر» را بیشتر می‏پسندم. اگر عقل امروز را داشتم از بقیه کارهایم اسم نمی‏بردم. از «عقیقه» بدم می‏آید و آن را ندارم.

کیهان فرهنگی: استاد! اثری در دست انتشار یا در حال نگارش هم دارید؟

استاد شمس آل‏احمد: نه، تنها همان کتاب خاطرات است که مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر خواهد کرد.

کیهان فرهنگی: جناب شمس! کتاب جدید کیهان فرهنگی «جلال مرد امروز» را ملاحظه کرده‏اید؟
استاد شمس‏آل‏احمد: نه، ندیده‏ام، بدهید ممنون می‏شوم.

کیهان فرهنگی: تقدیمتان می‏کنیم و خوشحال می‏شویم اگر نظرتان را درباره این کتاب بدانیم، در ضمن علاقه‏مندیم به عنوان آخرین سئوال، ضمن تشکر مجدد از حضورتان درکیهان فرهنگی، از وضع و حال اعضاء خانواده هم بفرمایید.
استاد شمس‏آل‏احمد: همسرم به دعوت دخترم آهو، خارج رفته تا به او کمک کند. من هم دلم می‏خواست به او سر بزنم، اما با این وضع و حال و پای شکسته که نمی‏شود، وبال گردنش می‏شوم. جلال در رشته روانشناسی درس خوانده، احمد در کار کامپیوتر است و محمود درسش تمام شده و پیش برادرش به امور مربوط به کامپیوتر مشغول است و کتایون هم پیش مادر است.

َشلاق برمرده ریگ جلال
اشاره:
گفت‏وگوی ما با استاد شمس آل احمد، برخلاف روال گذشته کیهان فرهنگی، به مراعات حال و وضع جسمانی استاد، به کوتاهی برگزار شد.

استاد پاسخ بسیاری از پرسش‏های ما را درباره روشنفکران وابسته به علت مخالفتشان با روشنفکران اصیلی چون جلال و شریعتی، به گفت‏وگوهای پیشین یا آثار مکتوبش ارجاع دادند. چنین بود که با جست‏وجو در گفت‏وگوهای گذشته استاد، مصاحبه زیر را مناسب برخی پرسش‏هایمان یافتیم. این گفت‏وگو را به نقل از دوازدهمین شماره ماهنامه سوره ازنظر گرامی خوانندگان کیهان فرهنگی می‏گذرانیم.

حرف‏هایی از روی میزان
برای درک شرایط سال‏های آغازین انقلاب و تقابل مطبوعات وابسته، هتاک و غوغاگر با انقلاب اسلامی و نیز ارج والا و رسالتی که امام خمینی(ره) برای روشنفکران راستین در تبیین مفاهیم بنیادی قایل بودند، مناسب دیدیم در شماره‏ای که به شمس آل احمد اختصاص دارد، یک بار دیگر خوانندگان گرامی کیهان فرهنگی را از طریق طرح مجدد سخنان حضرت امام در آن دیدار، درجریان مسایل رسانه‏ای آغاز انقلاب و شخصیت فرهنگی شمس قراردهیم.

در این دیدار، امام خمینی(ره) ازشمس آل احمد به عنوان روشنفکری متعهد می‏خواهند که با استفاده از بیان و قلم، مفاهیم باریک و حساس «آزادی» را بر میزان ارزش‏ها و معنای درست و دقیق آن، از رسانه‏ای که به سردبیری آن انتخاب شده‏است، برای همگان تبیین کند؛ چرا که به تعبیر بلند امام (ره) شمس «از روی میزان حرف می‏زند» و این تعبیر، تعریف کوچکی نیست.

منبع : مجله کیهان فرهنگی-  فروردین 1384 - شماره 222

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : شمس آل احمد

درباره فوت شمس آل احمد

 

شمس آل احمد

یک خبر بد و تکان دهنده. شمس هم از میانمان رفت. خبر فوتش را در چند پست قبلی گذاشتم. روز 16 آذر (امروز) ساعت 9:30  از جلوی خانه هنر تشییع جنازه و در بهشت زهرا قطعه ی هنرمندان آرمید. همان ماهی که برادرش جلال آل احمد به دنیا آمد از دنیا رفت. شمس، شاگرد جلال بود. راه او رفت. البته با جلال فرق های زیادی داشت. چون اصولا جلال ، آدمی بود که مثل او نه قبلش بود و نه بعد از او آمده است و نه خواهد آمد. انسانی بود که تکرار نخواهد شد. شمس آل احمد را همه می شناسید. استاد بود. عکاس بود. محقق بود. نویسنده بود. کسی بود که امام او را قبول داشت. او و برادرش را افراد موثر در انقلاب می دانست. کتاب "از چشم برادر" او را خوانده اید(اگر نخوانده اید حتما بخوانید). او عقیده داشت، جلال ، شهید شد. در این کتاب ثابت می کند که جلال را ساواک کشت. بر خلاف نظر سیمین دانشور(همسر جلال آل احمد که هنوز زنده است و متولد 1300 است و دو سال از جلال بزرگتر) که در کتاب "غروب جلال" و در مصاحبه هایش گفته است که جلال را نکشتند.
اگر شمس آل احمد برادر جلال بود، او را بیشتر می شناختیم و بیشتر می دیدیم. او در سایه ی سنگین جلال آل احمد قرار گرفته بود. سوال اصلی اینجاست، چرا ما تا وقتی بزرگانمان در کنارمان هستند قدرشان را نمی دانیم و توجهی به آنها نمی گیریم ولی وقتی از دنیا رفتند به یادشان می افتیم و جزء اولین افرادی هستیم که نامه ی تسلیت می نویسیم و سریع میریم زیر جنازه ی میت و واسش گریه می کنیم.
همین الان که من دارم این متن را می نویسم، سیمین دانشور زنده است. همسر جلال. آیا شما او را جایی دایده اید؟ آیا مصاحبه ای، مستندی، چیزی، از او دیده اید. انگار نه انگار که زنده است. انگار نه انگار که سیمین اولین بانوی نویسنده زن ایران، در حال نفس کشیدن است. اصلا حواسمان نیست. سرمان انقدر گرم است و حواسمان پرت که بزرگانمان، پیشکسوتهایمان را نمی بینیم. این فراموشی و حواس پرتی، فقط در زمینه فرهنگ و ادب نیست. بلکه در تمامی زمینه ها. به قول یه بنده خودایی اگر علی دایی در یک کشور اروپایی به دنیا اومده بود، الان توی بزرگترین میدان شهر، مجسمه اش را نصب می کردند. اما الان ما داریم پوست از کلش می کنیم. کچلش کردیم.
این خط، اینم نشون، ببینید وقتی سیمین مرد چه گرد و خاکی که از کشورمان بلند نمی شود. همین کسی که الان زنده است و تحویلش نمی گیریم، وقتی فوت کرد، کاری می کنیم و جوری وانمود می کنیم که انگار دنیا به آخر رسیده است و بدبخت شده ایم و بی سر پناه. چنان خاک بر سرمان می ریزیم که انگار عزیز ترین کسمان را از دست داده ایم. البته که باید هم ناراحت باشیم. اما چرا بعد از مرگش. چرا وقتی الان که زنده است توجهی به او نمی کنیم. اگر عزیز است، اگر دوستش داریم، چرا او را رها کرده ایم به حال خودش.
هی می خوام جلوی خودم را بگیرم و نگویم که مرده پرستیم اما نمی شود. قبول کنید که این حرف واقعیت دارد. البته کاش همین را هم حفظ می کردیم، بلکه آنرا هم از دست داده ایم. مثلا ببینید شمس را تا زنده بود از وودش استفاده نکردیم و بعد از مرگش هم مراسمی در خور شأنش برگزار نکردیم. چندتا از رفیقها و فامیلهایش و عده ای از اهالی فرهنگ و ادب  آمده بودند. آیا این رسمش است؟ آیا نباید از خودمان خجالت بکشیم که آدم های بزرگی مانند او از میانمان پر بکشند و ما سرگرم کار خودمان باشیم؟
بگذریم. همه ی این حرفها را زدم تا گفته باشم که کمی قدر دانشمندان، فرهیختگان، بزرگان و اندیشمندان خود را بدانیم. همان طور که قدر شهدای جبهه های جنگ دفاع مقدس را می دانیم، قدر رزمنده های عرصه ی علم و فرهنگ را هم بدانیم. اگر جلال و شمس و سیمین و نیما و ... امثال آنها نبودند، مطمین باشید وضع فرهنگ و ادب این سرزمین با وضعیت فعلی، فرق داشت. اگر نگوییم 180 درجه، فرق می کرد، اما به جرات می توانم بگویم که "خیلی" فرق می کرد. این ها افرادی بودند که با قلمشان کاری را کرده اند که هیچ سلاحی نمی تواند بکند.

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : شمس آل احمد

پیام تسلیت رییس مجلس شورای اسلامی به مناسبت درگذشت شمس آل احمد

رییس مجلس شورای اسلامی در پیامی درگذشت شمس آل احمد را تسلیت گفت.

به گزارش گروه دریافت خبر خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، متن این پیام به شرح ذیل است:

« انالله و اناالیه راجعون

درگذشت چهره‌ی ادبی و فرهنگی کشور آقای شمس آل احمد که عمر خود را معطوف به گسترش و بسط فرهنگ، ادبیات و تنظیم آثار ادبی و هم‌چنین فعالیت در مطبوعات و نشریات کرد، موجب تاسف و تاثر گردید.

اینجانب درگذشت آقای شمس‌الدین سادات آل احمد و برادر زنده یاد مرحوم جلال ال آحمد را به هموطنان عزیز و به ویژه جامعه‌ی ادبی و فرهنگی تسلیت عرض می‌نمایم و برای آن فقید سعید رحمت و مغفرت و برای بازماندگان صبر و شکیبایی مسالت می‌کنم.

علی لاریجانی

رییس مجلس شورای اسلامی »
منبع :خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩

روایت شمس آل احمد از روزی که جلال آل احمد درگذشت

آن چه در باران گذشت

روایت شمس آل احمد از روزی که جلال آل احمد درگذشت
(درگذشت جلال آل احمد 18 شهریور 1348)

جلال آل احمد

دوازده شب از مهمانی به خانه برگشتم. ننه نامه ای داد دست فرشته ، عیالم. تا دندان هایم را بشویم، او نامه را خوانده بود و مانع شد که کفش هایم را درآورم. پرسید:
ـ شمس این خط کیه؟
و نامه را داد دستم. خط تیمسار بود. اطلاع می داد که: دوبار آمدم نبودید. باید دکتر شیخ را خبر کرد. من منزل منتظرتان هستم. برای جلال حادثه ای پیش آمده است.

تیمسار و دخترش با هم زندگی می کردند. تا آن وقت منزلشان نرفته بودم. آدرس و نقشة منزل پشت نامه و سرراست بود. زنگ که زدیم، دخترش در را باز کرد. عیالم پرسید:
ـ هنوز نخوابیدین؟
ـ فردا امتحان داریم فرشته خانم.
من می خواستم بپرسم تیمسار خواب است یا بیدار، که صدایش از داخل منزل بلند شد:
ـ بفرمایین تو.
تیمسار، لباس پوشیده و آماده، توی سالن بود. انگار اداره اش دیر شده باشد. از یادداشتی که منزل ما گذاشته بود، جویا شدم. بیشتر از آن چه نوشته بود، خبری نداد. گفت:
ـ الان بریم، بهتره تا صبح. به منزل شیخ و میرزا هم تلفن زدم. نبودن. سپردم تا آمدن با من تماس بگیرن. حالا منتظر هستم یکی شان تلفن کنه.
فکر کردم: یعنی چی شده؟ سین جیم کردن ها [منظور،ساواک است]که دیگر دکتر شیخ و میرزا را لازم نداره. داشته غرق می شده؟ تصادف کرده؟ کتک کاری اش شده؟

می خواستم حدس هایم را یک به یک ارزیابی کنم و درصد امکان وقوعشان را دریابم. یعنی چه شده؟
تیمسار نمی خواست توی خودم بمانم و ساکت باشم. گفت:
ـ جلال به گردن من حق دارد.
و دخترش را فرستاد دنبال فرمانی بیرون از اتاق. در غیاب دخترش افزود:
ـ در حادثة مرگ زنم، که زندگی ام به باد رفت، جلال اولین کسی بود که خودش را رساند. به گردن من حق دارد.
یادم افتاد در مصیبت فوت زن تیمسار، جلال یک روزه هجده ساعت رانده بود. یک بند. می خواسته است سیمین را برساند به بالین خواهرش. کرمانشاه. آن جا که می رسند، جسد خواهر را به تهران حرکت داده بودند. و جلال ناچار بدون توقف، بازمی گردد به تهران.
تیمسار داشت همین حادثه را شرح می داد. تیمسار لحن قدرشناسانه ای نسبت به جلال داشت. از حق شناسی اش خوشم آمده بود. به خصوص وقتی که گفت:
ـ جلال متعلق به ما تنها نبود. از افتخارات کشور بود.
از دهانش در رفته بود، ولی منِ الاغ پنداشته بودم که تیمسار گفته است:
ـ جلال متعلق به ما تنها نیس. از افتخارات کشوره.
عاقبت شیخ و میرزا تلفن زدند. خبر دادند که تا نیم ساعت بعد می رسند.

جلال سه ماه پیش رفته بود اسالم. بین راه آستارا و پهلوی[بندرانزلی]. سه سال پیش، میرزا یک قواره جنگل ساحلی خریده بود و تقسیم کرده بود بین دوستانش. و یک قطعه هم رسیده بود به جلال. میرزا وجلال با هم شروع کرده بودند به ساختمان. و سه ماه پیش، هر دو ساختمان تمام شده بود. فرشته و بچه های من هم یک هفته ای رفته بودند. خودم گرفتار کار تصحیح طوطی نامه بودم. خیال داشتم سر جلال که از مهمانداری خلوت شد، یک هفته ای تنها بروم سراغش.

ساعت چهار صبح با دو ماشین راه افتادیم. خبره [علی اصغر خبره زاده، مترجم] در ماشین شیخ نشست. من و تیمسار هم در ماشین میرزا.
در راه، میرزا از جنگل برایمان گفت و از کارخانة چوب و از جاده و... من فکر کردم کاشکی فرشته عقل می کرد و به اداره خبر می داد و بهانه ای می تراشید. در آن صورت می توانستم دو سه روزی با خیال راحت پیش جلال بمانم و با او برگردم.
جلال چند روز پیش به مادرمان تلفنی خبر داده بود که جمعة آینده، یعنی دو روز دیگر، تهران خواهد بود.
پیچ اول که تمام شد، سایة عمارت را دیدم. سرم را به کنجکاوی، زودتر از پیچ دوم ماشین، گرداندم. جمع بسیاری زن و مرد محلی، در پناه انبوه شاخ و برگ درختان و یا در پناه قرنیز بلند خانة میرزا از باران امان گرفته بودند. دیگر حدس زدن لازم نبود. الان می رسیدیم و قضیه روشن می شد. با وجود این فکر کردم: پس حالش خیلی بده، تیمسار حق داشت. که خبره را از داخل ماشین خودمان، دیدم. زودتر از ما رسیده و پیاده شد. می دوید به طرف اتاقک. و سر راه به مردی رسید از اهالی. مثل دو تا مورچة آشنا مکثی کردند و سرشان را به هم مالیدند. صورت خبره ـ که پشتش به من بود ـ دیده نمی شد. اما چهرة مرد، چون کرم شب تابی که ملایم نور بپراکند، اندوه و تسلیم می افشاند. دیگر دلم فرو ریخت. خواستم فکر کنم: نکند... نتوانستم. میرزا رسیده بود و نگه داشت. آن قدر به سرعت بیرون پرید که سوئیچ را هم نبست می دوید. و تیمسار قدم های بلندش را نظامیانه تند کرد. و هر دو داخل اتاق شدند. من راحت پیاده نشدم. سرد بود. سرما هوشیارم کرد. به طرف اتاق رفتم. اتاقک از کف زمین چند پله می رفت بالا. فکر کردم: لابد کف را تخته کردن. رطوبت این جاها معرکه می کنه. قاب توری اتاق را کشیدم و در بستة اتاق را هل دادم. که ناگهان صدای شیون میرزا چون دودی حبس مانده ـ زد توی صورتم. یک باره گیر پاهایم تمام شد. کنار در، داخل اتاقک، نیمکتی بود. روی آن وارفتم. آن سر نیمکت، پلکان چوبی نرده داری به بالا دعوتم کرد. با تکیه به نرده رفتم بالا. شیون میرزا هر لحظه بیشتر شکل می گرفت:
ـ آخ... جلال جون!
و من در ذهن، صدای غمبار روضه خوان هفتگی مان را شنیدم که وقتی در شرح وقایع کربلا می گفت: برادر، دیگر کمرم شکست! جماعت اهل روضه چه زاری می زد.
به اتاق زیر شیروانی رسیدم. انبوه جماعت را شکافتم. مقاوتی نکردند. رفتم جلو. تخت وسط اتاق بود. لابد رو به قبله. و کسی روی آن و زیر شمد، دراز. فقط پاهای لختش از زیر شمد بیرون بود. با انگشتانی بسته. و میرزا چون آواری روی شمد فرو ریخته. از پایین پا، تخت را دور زدم. رفتم بالای سر. خم شدم و شمد را از روی صورتش کنار زدم. جلال بود. و من جلال را با چشم های سقاخانه ای ندیده بودم. چانه اش را که ریشی سفید و چند ماهه داشت، بسته بودند. و روی چشم ها دو سکه گذاشته. این رسم را می شناختم. فکر کردم: لابد پلک ها باز مانده که از ثقل سکه ها کمک گرفتن. دستم را گذاشتم روی پیشانی اش که شیارهای آن پاک شده بود. سردی مرگ را احساس نکردم. موهای تقریبا یک دست سفید سرش، همان طور زبر و خشن و زنده بود. یادم افتاد به این اعتقاد که: مو و ناخن آدم تا۲۴ ساعت پس از مرگ رشد می کنه.
اتاق زیر شیروانی شلوغ بود. میرزا هنوز شیون می زد. و من گیج و مات بودم. شمد را کشیدم روی صورتش. فکر کردم: اگر در اتاق آن قدر ازدحام نبود، چشم های بسته اش را با بوسه ام مهر می کردم و دست های سردش را با دست و صورتم می فشردم. جماعت مزاحم بود. رفتم کنار پنجره. نگاهی به اتاق زیر شیروانی انداختم. چیزی نگاهم را نگرفت. از پنجرة اتاق و لابه لای درختان جنگل، دریا را دیدم. گل آلود بود و نزدیک ساحل موج داشت. دریا به جای جلال که خاموش و سرد شده بود، می خروشید.
خبره، دلدار و خونسرد آمد. بازویم را گرفت و آرام به پایین هدایتم کرد. مقاومتی نکردم. توی پله ها گفت:
ـ شمس همینه. تو اینو می فهمی.
ـ آره!
و نفهمیدم چرا جوابش را داده بودم. خواسته بودم نشان بدهم که چه چیز را می فهمم؟ لحن او که سؤالی نبود.
بیرون اتاق، سیمین زاری کنان آمد به طرفم:
ـ کجا بودی شمس؟ همه اش می گفت پس کو شمس؟ چرا نمی آد؟... آخه چرا نیامدی؟
پنجة آهنین غمی، درونم را چنگ می زد. سیمین را از زیر باران به جان پناهی کشاندم و گفتم:
ـ آرام باش سیمین جان! آرام باش.
می خواستم فکر کنم چه شد که سراغش نرفته بودم. سیمین نمی گذاشت. زاری کنان گزارش لحظه های آخر را می داد. و نوحه می خواند. دستم را گذاشتم روی دوشش و گفتم:
ـ سیمین جان!
و او گفت:
ـ شمس! هر کاری تونستم کردم.
داشت گریه ام می گرفت. چگونه سیمین در من مؤاخذه کننده ای را دیده بود؟ ازش دلم گرفت.
شیخ، میرزا را هم آورد پایین. من بلند شدم. کجا نشسته بودم؟ رفتم زیر باران که چقدر ملایم و نجیب بود. سردم شد. روی نیمکتی در فضای آزاد نشستم و به اتاقک جلال خیره شدم. تاکنون ندیده بودمش. برج کوتاه هشت گوشی بود تازه از زمین روییده.

خبره با کمک عده ای، صندوق چوبی بزرگی را آورد بیرون. یک استیشن آورده بودند. صندلی هایش را خواباندند و صندوق را به زحمت در آن ، جا دادند. و چند نفری هم نشستند دورش. همه حاضر شده بودند. خبره آمد به کمکم. بلندم کرد که:
ـ پاشو شمس! راه می افتیم.
من همچنان ساکت بودم. نه می توانستم حرفی بزنم و نه می توانستم گریه کنم. مثل این که اسفنج باد کرده ای توی گلویم خشک شده بود. از شیشه جلوی ماشین جاده را نگاه می کردم. برف پاک کن، مرتب شیشه را می لیسید و جادة تار شده را شفاف می کرد. سیمین سعی داشت مرا به حرف بکشاند. نمی شد. ماتم برده بود؟ فک هایم باز نمی شد؟ فکر می کردم چه بگویم؟ ادا در می آوردم؟
آرزو می کردم کاش بتوانم بقیة عمر را خفقان بگیرم. روزة صَمت [خاموشی] بگیرم. و داشتم با این فکر نشخوار می کردم که متوجه شدم طرف سؤالی قرار گرفته ام. خبره سؤال را تکرار کرد:
ـ کجا می برین اش؟
هر چه می خواستم دهان باز کنم، نتوانستم. سیمین به کمک رسید.
ـ ظهیرالدوله. می خوام نزدیک خودم باشه!
خبره سؤال کرد:
ـ جا دارین؟ شاید مقبرة خانوادگی داشته باشن.
از کبریتی که در دست هایم به بازی گرفته بودم، کمک گرفتم و روی آن نوشتم قم و نشان خبره دادم. سیمین شور زد:
ـ نبایس می گذاشتین بی خبر بره بالا. ممکنه لال بشه.
خبره با سر اشاره کرد. اشاره اش را تعبیر کردم:
ـ چیزی نیس. ادا در می آره.
مهین گفت:
ـ سیمین جان! یه خورده آرام باش. باید فکری برای ناهار کارگرا بکنیم. اینا که گناهی نکردن.
در رشت نشد نگه دارند. سه بعدازظهر بود. بیرون شهر ایستادند. هتل پامچال را ندیده بودم. همراهان که رفتند سر غذا، من و شیخ و خبره ماندیم به تلفن کردن. شمارة منزل مادر را روی کاغذی نوشتم. وحشتم گرفته بود. از چه می ترسیدم؟ از این که خبر را چگونه به مادرم بدهم؟ از این که نتوانم حرف بزنم؟ از این که سکوتم به همین زودی خواهد شکست؟ از این که معلوم خواهد شد ادا درآورده بودم؟
سرانجام تلفن را دادند دستم. مریم بود. خواهرزادة بیست ساله ام. صدایم را شناخت. دستپاچه گفت:
ـ صبر کنین آقا دایی.
و لابد دوید. بعد مادرش آمد. خواهرکم. مثل این که خبر را می دانست. جواد دامادمان رفته بود بیرون. تا آن وقت منتظر تلفن من بوده است. گفتم:
ـ بگو کسی رو بفرسته قم. پدرمان امشب مهمان داره.
جسد پدرمان قم بود. در یک مقبره. و طبقة رویش خالی بود.

در بازگشت از رشت به مادرم فکر می کردم: چطور خبر را تحمل خواهد کرد؟ به تهران که رسیدم، یک راست رفتم سراغ مادر. بغض داشت خفه ام می کرد. پاهایم از توان رفته بود. دست و صورت مادرم را که بوسیدم، نزدیک بود بغضم بترکد. جلوی خودم را نگه داشتم. مادر گفت:
ـ برادرتو آوردی مادر! خسته نباشی!
و بعد چون مرغی که منقار به آب زده باشد، سرش را بالا کرد و افزود:
ـ به سومیت هم شکر!
گلویم درد گرفته بود. با انگشتان دست، سیبکم را می مالیدم. خواهران و خواهرزادگان، همه جمع بودند. هیچ کس گریه نمی کرد. لابد گریه هایشان را پنهانی از مادر کرده بودند. همه سیاه پوشیده بودند. و همه ساکت، مرا کنار مادرم می پاییدند. نگاهشان رنج آور بود. می دانستم منتظرند برایشان چیزی بگویم. ولی چه می گفتم؟ حرف زدن نمی توانستم. توی دلم به آسمان فحش می دادم؛ شاید هم به این جمع ساکت و آرام و خوددار و صبور. می دیدم آن ها و مادر به راحت ترین شکلی خبر را باور کرده اند. اما راستی غرض مادر از به سومیت هم شکر چه بود؟ فکر کردم: غرضش منم. سومین پسرش که زنده ام. اما نه. یادم افتاد که سال 32 خبر پسر بزرگش را از مدینه آوردند. سال 40 خبر شوهرش را. و امروز (سال 48) خبر پسر سومش را. سه ضربه با فاصله های هشت سال؛ و دیدم به سومین ضربه هم شاکر است. این ایمان لعنتی بیگانه با من.
مسجد پدرم توی پاچنار آخرین منزلی شد که جلال شبی را در آن به صبح برد. و همان شبانه، دخالت دوستان، ما را از قم رفتن منصرف کرد. صالحی دوست جلال، قبر خودش را گذاشت در اختیار او. الان به امانت آن جاست. مسجد فیروزآبادی شهر ری.

یک روز عصر رفتم سراغ سیمین. بعد از چهلم. خانه نبود. کشور دعوتم کرد بنشینم تا سیمین بیاید. رفتم توی اتاق پذیرایی. و لمیدم روی مبلی مقابل پنجرة حیاط. ظرف میوة وسط اتاق، گل ها، جاسیگاری های روی دستة هر مبل، تابلوهای نقاشی الخاص و صفرزاده و ... و خلاصه همه چیز سر جای خودش بود. از پنجرة اتاق به حیاط خیره شده بودم. چسبکِ دیواری هنوز سبزشان، چون رگی در تن تورهای سیمی جلوی پنجره دویده بود و عمق حیاط را زیادتر کرده بود. و کاج های آن سمت حیاط که جلال خود نهالشان را کاشته بود، بالیده و بلند شده بودند. یک باره صدای آرام پایی را شنیدم. صدای پای جلال بود که از کتابخانه درمی آمد. بی اختیار سر برگرداندم و به سمت در کتابخانه خیره شدم و انتظار داشتم که لبش به خنده گشوده شود و بگوید:
ـ چطوری اخوی؟ خیلی وقته اومدی؟
 

منبع:  گاهواره اسم مجموعه داستانی از شمس آل احمد برادر کوچکتر جلال است که اولین بار سال 1354 چاپ شده است. ویژگی این داستان ها این است که پر از آدم ها و کاراکترهایی هستند که هر کدام در نقش خودشان و حتی با اسم واقعی شان حضور دارند. آدم هایی که خود شمس و جلال، دو تا از آن ها هستند.
آن چه در باران گذشت ـ یا همین متنی که خلاصه شده اش را می خوانید ـ یکی از این داستان ها و در واقع، روایت گزارش گونة شمس از روزی است که خبر مرگ جلال را می آورند.
هفته نامه فرهنگی - اجتماعی -جوانان‎/شماره۳۴ - شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۴

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸