نون و القلم

"و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت" - خیام

شریعتی و پروتستانتیسم

نویسنده با آوردن برخی از نظریات مرحوم شریعتی، اولاً پروتستانتیسم مسیحی را، واکنش به رهبانیت در مسیحیت دانسته و آن‏گاه تلاش می‏کند این امور را تعمیم دهد که، دین یا باید دنیوی دنیوی و یا اخروی اخروی باشد و اصولاً جمع میان دین دنیوی و دین اخروی ناممکن و نشدنی است.

نویسنده : سروش، عبدالکریم
فصلنامه مدرسه، ش اول، تیر 84

چکیده: نویسنده با آوردن برخی از نظریات مرحوم شریعتی، اولاً پروتستانتیسم مسیحی را، واکنش به رهبانیت در مسیحیت دانسته و آن‏گاه تلاش می‏کند این امور را تعمیم دهد که، دین یا باید دنیوی دنیوی و یا اخروی اخروی باشد و اصولاً جمع میان دین دنیوی و دین اخروی ناممکن و نشدنی است.

شریعتی حرکت خود را نوعی پروتستانتیسم می‏شمرد. حرکت بسیار مشخصی در قرن شانزدهم در حوزه فکر و دیانت مسیحی در اروپا اتفاق افتاد، که به منزله زمین لرزه عظیمی در قاره وسیع مسیحیت بود. این تجربه دینی فوق العاده مهم مسیحی، برای ما مسلمان‏ها درس‏های بسیار عظیمی دربردارد.

البته آنچه در تاریخ و در حوزه‏ای اتفاق می‏افتد، به همان گونه در جایی دیگر تکرار نمی‏شود. اما روح این حوادث حقیقتا تکرار می‏شود. تردید نباید کرد که، ماهیت پروتستانتیسم در دین مسیحیت عبارت بود از: به‏کار گرفتن دین برای دنیا یا آن‏را در خور معیشت دنیوی کردن و یا دین‏داری را در عین دنیاداری تعبیر کردن و این دو را با یکدیگر آشتی و سازگاری دادن. دغدغه کسی چون مرحوم شریعتی و بسیاری دیگر از مصلحان دینی نیز همین دنیوی کردن دین بود.

فلسفه تاریخ شریعتی، انسان‏شناسی او و اسلام‏شناسی‏اش، همه زنده به این روحند. یعنی زنده به روح دنیوی کردن دین هستند. چنان که گفتیم پروتستانتیسم، دین مسیحیت را دنیوی کرد و با دنیوی کردن مسیحیت، به نحو ناخواسته و طراحی نشده، خدمتی به تمدن اروپایی کرد که شاید، هیچ اتفاق دیگری آن خدمت را نکرده بود و نتوانست بکند.

لوتر کشیش مسیحی و متکلم بود. وجهه نظر او کلامی بود، یعنی مشکلات کلامی در مسیحیت را تشخیص داده بود و اختلافات کلامی ـ دینی با پاپ و دستگاه واتیکان در رم داشت. شکاف اولیه‏ای هم که در مسیحیت افتاد، شکاف کلامی بود ولی از آنجا که دین و دیانت در جامعه اروپایی تأثیر فوق العاده زیادی داشت و ذهن مردم را به تسخیر خود درآورده بود، ذهنیت دینی تازه‏ای که برای آدمیان پیدا شد، تأثیرات دنیوی غریبی در جامعه و بر تاریخ و تمدن اروپایی گذاشت که مطلقا هیچ متفکری و هیچ مورخی پیش‏بینی آن‏را نمی‏کرد. و آنچه به ظاهر نزاع دینی ـ کلامی محض بود، آثاری پدید آورد که اولاً بسیار فراتر از دین رفت و ثانیا در پاره‏ای از موارد عکس نظر دینی آنها نتیجه داد، یعنی شاید به بی‏دینی، سکولاریسم و امثال آن منتهی شد.

شریعتی می‏گوید: تمدن جدید دو ریشه یا دو عامل اساسی داشته است؛ اقتصادی و فکری. عامل اول، عامل اقتصادی است یعنی تبدیل فئودالیته به بورژوازی. اما عامل دوم عامل فکری است (و رسالت روشن‏فکر در اینجا معنا می‏یابد) و آن تبدیل کاتولیسیسم به پروتستانتیسم است. یعنی روشن‏فکر قرن چهاردهم مذهب را نفی نکرده، بلکه جهت آن‏را از آخرت‏گرایی به دنیاگرایی تبدیل کرد. آن‏را از توجه به روح و نفس و اخلاق و ریاضت، به‏کار و سازندگی و کوشش و فعالیت، از صوفیگری به اعتراض و از من‏گرایی به جامعه‏گرایی هدایت کرد.

شریعتی معتقد است که آنچه در پروتستانتیسم رخ داد، عبارت بود از بدل شدن یک مکتب ارتجاعی منحط، به مکتبی پویا، متحرک، محرک و مترقی. انتقادت شریعتی به روشن‏فکران غیردینی یا ضددینی این بود که، آنها با پشت کردن به مذهب، خود را از یک منبع بالقوه زاینده و سازنده محروم کرده‏اند. از نظر او ممکن است کسی نخواهد دین‏دار شود اما این منبع بالقوه سودمند را نمی‏تواند در جامعه خود متروک و مغفول گذارد. اگر کسی اعتقاد دارد، به منزله یک منبع متبرک دینی، و اگر اعتقاد ندارد صرفا به منزله یک منبع فرهنگی، باید از این مخزن استفاده کند و آن‏را مورد بهره‏برداری قرار بدهد.

او معتقد بود که، در اروپا این اتفاق افتاد. به تعبیر شریعتی از آخرت‏گرایی درآمد و دنیاگرا شد، از حالت انحطاط ارتجاعی درآمد و مترقی شد و از حالت تسلیم صوفیانه بیرون آمد و پرچم اعتراض را برافراشت. منظور او از پروتستانتیسم این بود: دین انحطاطی ارتجاعی را به منزله ماده‏ای برگرفتن و صورت یک دین دنیوی معترض و مترقی را بر او پوشاندن. شریعتی نامه‏نگاری‏هایی هم با بعضی از روشن‏فکران جهان سوم داشت، از جمله با فانون. از نظر فانون دین مرده بود و مطلقا امیدی به این مرده نمی‏رفت. ولی شریعتی معتقد بود که، این داوری در مورد اسلام و بویژه در مورد تشیع، به هیچ وجه داوری صائب و صحیحی نیست.

در اینجا بد نیست آرای او را با اندیشه‏های یک روشن‏فکر دینی دیگر، یعنی مرحوم مهدی بازرگان مقایسه کنیم. بازرگان در پایان عمرش نکته‏ای را طرح کرد که، در سال‏های قبل بر آن نکته تأکید نکرده بود و آن این است که در حقیقت، دین، دنیوی نیست. خلاصه سخن نهایی بازرگان این بود که دین دنیوی، دین نیست و چنین درکی از دین، درک معوج ناصوابی است و خدا و آخرت هدف اصلی انبیا بوده است. به اعتقاد او: اگر دین، فواید دنیوی دارد، این فواید را تقریبا باید فواید و پیامدهایی دانست که بر دین مترتب است، اما مقصود اصلی شارع نبوده است. آنچه در اصل از دین باید منظور داشت و در او باید خواند و دید، برداشتن و برگرفتن فواید اخروی و آباد کردن جهان آخرت است.

حرکت شریعتی درست در جهت خلاف این می‏باشد. او معتقد بود که، دینی قابل قبول و پیروی است که، دنیوی باشد و به درد دنیا بخورد و دینی که به درد قبل از مردن نخورد، به درد بعد از مردن هم نخواهد خورد. این دکترین اصلی مرحوم شریعتی، به همین صراحت و به همین بلاغت بود.

بازرگان قبل از این‏که به رأی واپسین خود برسد، کمابیش در همین جهت حرکت می‏کرد، یعنی او هم، به دنبال پی‏افکندن طرحی از دین بود که دین را دنیوی کند. به همین سبب وی معتقد است که، باید مفهوم کار را در اسلام و دین زنده کرد و این نظر او در واقع، از این اعتقاد نشأت می‏گرفت که با دنیایی کردن دین، می‏توان یک دنیای آباد را از دل دین بیرون آورد.

شریعتی پروژه بازرگان را، به اوج و کمال خود رسانید و نه فقط دنیایی آباد، بلکه انقلابی دنیوی را از دل دین بیرون آورد.

حرکت پروتستانتیسم، حرکت دنیوی کردن دین بود. معنا و نتیجه این حرکت هم این بود که آخرت، تابع دنیاست، نه این‏که آخرتی نیست و نه این‏که دین را دنیاپرستانه و از سرغفلت از امور معنوی و اخروی، خرج دنیا کنیم. این سخن به معنای دنیاپرستی یا ابزارانگاری در دین، یعنی دین را برگرفتن و از آن برای رسیدن به مقاصد دنیوی استفاده ابزاری کردن هم، نیست. عنصر آخرت و اندیشه جهان دیگر، همچنان سر جای خود باقی می‏ماند. آنچه اتفاق افتاد و رفته رفته روشن‏تر شد این بود که دنیا ماند، آخرت هم ماند. اما تعریف تازه‏ای از نسبت میان دنیا و آخرت ارائه شد و این در حقیقت شاید مشکل‏ترین کاری است که روشن‏فکر دینی باید انجام دهد، یعنی تبیین و تعیین نسبت میان دنیا و آخرت. در گذشته بر این مطلب تأکید کرده‏ام که اگر آخرتی نبود، اگر زندگانی دیگری در انتظار ما نبود و اگر با مردن کاملاً از میان می‏رفتیم و تمام می‏شدیم، آمدن دین هم هیچ ضرورتی نداشت.

اگر فکر کنیم تک جهانی هستیم، دین دیگر ضرورتی نخواهد داشت. بنابر تعلیمات دینی ملائکه تک جهانی‏اند و ازاین‏رو پیامبر و دین به معنایی که آدمیان دارند، ندارند. حیوانات نیز تک جهانی‏اند یعنی حشر و حیات پس از مرگ ندارند، لذا دین، آداب، شرایع، مناسک و... ندارند. خدا تنها برای موجوداتی که دوجهانی و دو حیاتی‏اند، یعنی ما آدمیان، پیامبر فرستاده است. بنابراین، اگر حیات دومی در انتظار ما نبود، دینی هم نبود.

بدین ترتیب منظور کردن حیات اخروی، به فکر سعادت آن جهانی بودن، یا به تعبیر قرآنی ایمان به غیب و کارکردن برای آن جهان غیبی، جزو ارکان لایتجزای هر اندیشه و عمل دینی است. اما و هزاران اما، همه نکته و دشواری در این است که ما در تبیین نسبت و رابطه این دو جهان چه بگوییم و چگونه بیندیشیم. آنچه در پروتستانتیسم رخ داد، بیان و اظهار یک فتوای جدید درباره این نسبت در عالم دین‏داری بود. کسانی که اهل دین و دین‏داری نیستند، مشکلی ندارند و فقط فکر این دنیای مادی هستند، اما کسی که آن جهان را می‏پاید و باید بپاید، البته نمی‏تواند چنین فارغ دل و آسوده خاطر بنشیند. در اندیشه پروتستانتیسم این معنا مطرح و مورد قبول واقع شد، که این دنیا نه تنها مقدمه زمانی جهان دیگر است، بلکه مقدمه منطقی و اخلاقی جهان دیگر هم هست. اما نکته دیگری که پروتستانتیسم بر آن تأکید نمود، این بود که این جهان، مقدمه اخلاقی جهان دیگر هم هست. یعنی آنچه در این جهان از جنس فضیلت و سعادت شمرده می‏شود، در جهان دیگر هم فضیلت‏آور و سعادت آور هست. و این دومی بود، که همیشه محل انکار بوده و درباره آن تأملی نمی‏رفت. از منظر آنان هر چه اینجا کمتر برداشت کنیم، هر چه کمتر به فکر زندگانی این جهان باشیم، فرصت بیشتری برای ذخیره اندوزی برای دنیای دیگر پیدا خواهیم کرد و در چشم خدا محبوبتر خواهیم بود.

این سخن که توفیق در این عالم نشانه توفیق در عالم دیگر است، چیزی نبود که کسی به آسانی بگوید و پای آن بایستد و به منزله حکم و دکترین دینی، آن‏را مطرح کند. اما در پروتستانتیسم دقیقا بر همین سخن تأکید شد. گفته شد آدم‏هایی در دنیای دیگر، بیشتر پاداش می‏برند که در این دنیا توفیق دنیوی بیشتری داشته باشند، یعنی در این دنیا پول بیشتر، درآمد بیشتر، خانه بهتر و قدرت بیشتری داشته باشند. اساسا تئوری و درک دینی دینداران این را نشان نمی‏داد که اگر آدمی در این دنیا موفق باشد، نشان دهنده این است که در جهان دیگر هم موفق است. عموما معتقد بودند اگر کسی به این دنیا وابستگی زیاد داشته باشد و دنبال متاع و نعیم دنیوی باشد، اگر در آن دنیا بابت غفلتی که ورزیده و به آخرت نیندیشیده، عذابش نکنند، پاداشش هم نمی‏دهند.

پروتستانتیسم همین معنا را تعلیم داد، که ما هر چه بیشتر به فکر آباد کردن این دنیا باشیم و در این جهان موفق‏تر باشیم، در آن دنیا پاداش بیشتری خواهیم گرفت. طبیعی است که اگر ما آخرت را درگروی این دنیا نهادیم و تابع این عالم کردیم و گفتیم دنیا مقدمه منطقی ـ اخلاقی آخرت است، کار آخرت خود به خود اصلاح می‏شود.

ماکس وبر، جامعه شناس مشهور آلمانی هم براین‏اساس، پروتستانتیسم را مهم‏ترین عامل در رشد بورژوازی معرفی کرده است. شریعتی البته به این تفصیل بحث نمی‏کند و نتیجه‏گیری‏اش هم به این صراحت نیست، اما اشاراتش روشن است که کمابیش همین دغدغه را در ذهن داشته است.

شریعتی به نحوی سلبی می‏گفت: «دینی که به درد قبل از مردن نخورد به درد پس از مردن هم نخواهد خورد». ولی همان مطلب به صورت ایجابی چنین خواهد شد: «دینی که به درد ما قبل از مردن بخورد، حتما به درد ما، برای بعد از مردن خواهد خورد». یعنی لازم نیست به فکر پس از مردن باشیم بلکه کافی است در اندیشه پیش از مردن باشیم. البته این به هیچ وجه سکولاریسم به معنای ناپسند کلمه نیست. سکولاریسم نفی آخرت است. در حرکت شریعتی و هیچ روشن‏فکر دینی آخرت نفی نمی‏شود. اصلاً دغدغه آخرت و جهان دیگر داشتن گوهر دین‏داری است و اگر آن‏را فراموش یا انکار کنیم اصلاً حاجت به دین از میان رفته است. در صورتی که اعتقاد به آخرت را از اندیشه شریعتی حذف کنیم او را به روشن‏فکری غیردینی تبدیل کرده‏ایم، که دین را به منزله ابزار برمی‏گرفت، صرفا به خاطر این‏که می‏دید امری مؤثر است.

ما در پرتوی حرکت شریعتی، که تجربه‏ای از تجربه‏های تاریخ دینی ماست، چنین می‏آموزیم و اکنون در موقعیتی قرار داریم که منطقا می‏توانیم چنین داوری کنیم که اصلاً جمع بین دین دنیوی و دین اخروی ناممکن است. دین یا باید دنیوی دنیوی باشد یا اخروی اخروی. اگر حرکت شریعتی، نسبت به حرکت بازرگان و بسیاری از حرکت‏های روشن‏فکری دینی قبل از او تفاوت و تکاملی داشت، به خاطر این بود که، یک سویه بودن را آموزش داد و عملاً آن‏را در پیش گرفت، گویی که کاری به آخرت نداشت، گرچه در دل حرکتش و با توجه به آموزه‏های پروتستانی، آخرت هم تأمین می‏شد.

حرکت‏های روشن‏فکری در جامعه ما و در جهان اسلام را می‏توانیم این‏گونه تقسیم بندی کنیم: حرکت‏های روشن‏فکری که می‏خواستند دنیا و آخرت را با هم تأمین کنند و حرکت‏های روشن‏فکری که آخرت را تابع دنیا قرار می‏دادند و ازاین‏رو تلاش اصلی خود را صرف آبادانی دنیا می‏کردند. این مورد دوم، دنیوی کردن دین یا همان پروتستانتیسم می‏باشد که یک سویه نیز هست، یعنی تک هدفی است.

آباد کردن دنیا و آخرت در کنار هم به وسیله دین، همان چیزی است که در واقع روحانیت ما نیز به آن اعتقاد دارد و تا امروز هم پشتیبان این دیدگاه است و این شعار را می‏دهد و البته چنین چیزی به نظر من نشدنی است. یعنی حرکت‏های روشن‏فکری دینی این را به ما آموخته‏اند و منطقا هم می‏توانیم توضیح دهیم و اثبات کنیم که چنین چیزی امکان‏پذیر نیست. این سخن به این معنا نیست که با دین نمی‏شود دنیا و آخرت را آباد کرد بلکه به این معناست که دنیا و آخرت را در عرض هم، نمی‏شود آباد کرد. فقط وقتی می‏توانیم چنین کاری بکنیم که این دو را در طول یکدیگر ببینیم. یعنی بگوییم که اگر دنیای خود را آباد کنیم، آخرت خودش آباد خواهد شد.

البته نباید از خاطر برد که دنیوی کردن دین خود یک پارادایم است، اما این‏که آیا خود دین و تعلیمات دینی راه را به این پارادایم می‏دهند یا نه؟ و آیا درک دینی دیگری از دین می‏توان داشت که بر مبنای آن دین را اساسا، مقوله‏ای غیردنیوی دانست و آباد کردن دنیا را از آن نخواست و برای دین شأن و نقش دیگری قائل بود؟ و...

اشاره
1. نکته مهمی که در این نوشته مورد تأکید قرار گرفته، رابطه میان دنیا و آخرت است. در این نوشته نویسنده در نهایت بر این ایده (در قالب نظریات دکتر شریعتی) پا می‏فشارد که دین یا باید دنیوی دنیوی یا این‏که باید اخرویِ اخروی باشد. وی می‏گوید که تفاوت دکتر
شریعتی با روحانیت در همین نکته بوده است، که دکتر شریعتی می‏خواست با استفاده از دین، دنیا را آباد کند ولی روحانیت در صدد آبادانی آخرت از یک طرف و دنیا از طرف دیگر بودند. به زعم آقای سروش، جمع دنیا و آخرت از دیدگاه یک روشن‏فکر، امری ناشدنی و محال است.

حال سخن در این است که، دینی که دنیوی دنیوی باشد آیا معنایی جز فروکاهش دین به دنیا دارد؟ آیا دین دنیوی محض، همان تک جهانی‏شدن نیست؟ آیا در این‏باره ممیز و امتیازی میان دنیای دینی با دنیای غیردینی باقی خواهد ماند؟ آیا دین‏داری ـ چه در مرحله عمل و چه در ساحت نظر ـ اثری در دنیای یک دین‏دار خواهد داشت؟ آیا در این صورت آخرت‏گروی صرفا یک امر صوری و تشریفاتی نخواهد داشت؟

به نظر می‏رسد بنابر تحلیل نویسنده از روشن‏فکر دینی، تنها تفاوت میان یک روشن‏فکر دینی و غیردینی دراین نکته خواهد بود؛ که روشن‏فکر دینی به لحاظ ذهنی در پسِ این دنیا، آخرتی هم می‏بیند و آن دیگری به چنین چیزی اعتقادی ندارد. ولی در شکل و فرم دنیای آن دو، تفاوتی باقی نخواهد ماند. براین‏اساس می‏توان گفت که از نظر یک روشن‏فکر دین‏دار، اگر کامجویی‏های دنیویِ کسانی که دین ندارند، بیشتر از کامجویی‏های دنیوی دینداران باشد، آنها (بی دنیان) دیندارترند و در آخرت نیز حظ و پاداش بیشتری خواهند یافت.

2. آقای سروش در سخنرانی خودشان که در یکی از مجله‏های نامه با عنوان «سکولاریسم سیاسی و سکولاریسم فلسفی» منتشر گردید، تلاش کردند که مقوله زهد دینی را به عنوان مقوله اخلاقی مربوط به دوره تأسیس، مورد تردید قرار دهند و آن‏را در دوره استقرار دین، انکار نمایند تا راهی برای وفاق اسلام و مدرنیته، بگشایند. اما وی در این نوشته یک گام جلوتر نهاده، اصل دین را با دنیا ناهمخوان جلوه داده، حکم به حذف دین در دنیای مدرنِ روشن‏فکری می‏دهند. این تناقض به ابهامات فراوانی که مؤلف همواره در نوشته‏های خود فرو گذاشته، می‏افزاید و نظریه ایشان را ـ آنجا که باید دقیق‏تر و صریح‏تر سخن گفت ـ در هاله‏ای از ابهام فرو می‏برد.

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸