نون و القلم

"و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت" - خیام

شمس از روابط جلال با امام خمینی، شریعتی، فردید و روشنفکران می گوید

اندیشه  - محمد رضا اسدزاده- این بار هم به رسم هر ساله برای گفتن از جلال و زندگی اش، به سراغ پیرمردی رفتیم که سال هاست اندک و گزیده سخن می گوید.
 "شمس آل احمد" پس از "سیمین دانشورنزدیک ترین فرد به اوست که گفته های شیرین فراوان و شنیدنی از او دارد. استاد شمس فوق لیسانس فلسفه است و استاد دانشکده کتابداری بوده و در سال های گذشته، دوره عکاسی و سینما را در آلمان گذرانده است. او بعدها با تاسیس انتشارات رواق به کار نشر پرداخت. تنظیم و ویرایش کتاب هایی از جمله "طوطی نامه"،"خاطرات کوبا"،"از چشم برادر"،"حدیث انقلاب"و...از جمله آثار منتشر شده از "شمس" است. گفت و گو با او شیرینی و صفای خاصی دارد. تن صدایش و واژه های گاه قدیمی و گاه جدیدش شنیدنی است. اگرچه خیلی پیر شده و این روزها در کتابخانه شخصی اش ،روی مبل دراز کشیده و روزهای گذشته را یادآوری می کند.

• اول از خودتان شروع کنیم. از خاطرات خانواده پدری بگویید، از خودتان و روزگار گذشته.
خانواده ما به طور کلی دارای اصالت مذهبی بودند. شجره نامه مان با 35 پشت به حضرت سجاد (ع) می رسد. پدر ما مرحوم سید احمد حسینی طالقانی در سال 1340 از دنیا رفت. ایشان از علما و فضلای شیعه و مورد توجه و نظر علمای قم بود. در تشییع جنازه و دفن پدرم در قم،علمای بزرگی چون آیت الله سید کاظم شریعتمداری،آیت الله مرعشی،آیت الله گلپایگانی،آیت الله خمینی و آیت الله بروجردی حضور داشتند.محله قدیم زندگی پدر ما پامنار بود.من و جلال هر دو آنجا به دنیا آمدیم.جلال در آذرماه 1302 به دنیا آمد.پدرم می خواست بعد از خود ،جلال اداره مسجد را بر عهده بگیرد.این بود که در سال 1322 او را به نجف فرستاد تا در علوم دینی تحصیل کند.اما بعدها مسیر جلال با ورود به دبیرستان تغییر کرد. در سال 1326 آموزگار وزارت فرهنگ شد.تحصیلاتش را در دانشسرای عالی تمام کرد و به فعالیت در حزب توده پرداخت.اما بعدها با بالا گرفتن اختلاف ها ،از حزب جدا شد که قصه این ماجرا خیلی طولانی است.راستش من تمام حرف هایی را که باید در مورد جلال و خانواده مان بزنم را در کتاب "از چشم برادر"آورده ام. سالهاست هم این توضیحات را می دهم. نمی دانم چقدر از آن را باید بگویم.
اینک 70 سال است که می‌نویسم به عادت جلال. یادداشت های روزانه؛ اسمش را گذاشتم دفتر ایام . من از 1319 تا حالا از این دفترها دارم، جلال از اعتقاداتش این بود که می‌سازد ناچار کج هم می‌سازد، آدمی که نمی‌سازد عیبی ندارد اما آدمی که سازنده است عیب زیاد پیدا می‌کند بعد هم دلش نمی‌خواست که کنج خانه بنشیند و هرچه در عوالم ذهنی‌اش می‌آید بنویسد. می‌رفت بین مردم. ما با جلال سفرهای زیادی رفتیم، هم عرض مملکت را رفتیم و هم طولش را. از تهران رفتیم به ماهان، از ماهان به زاهدان، از آنجا به سراوان از سراوان به قوچان، از قوچان به مشهد و از آنجا به تهران با یک ماشین قراضه. هر اتفاقی که می‌افتاد جلال یادداشتش می‌کرد. بهترین غذایی که ما در آن سفرها خوردیم یک روز صبح در قهوه‌خانه‌ای بود که در قابلمه‌ای گذاشت و چهار تا تخم‌مرغ در آن نیمرو کرد بعد جلال پرسید سبزی داری؟ باغچه‌ای همان اطراف بود که چند تا ریحان کند. آن‌قدر جلال از این صبحانه وصف کرد که حد ندارد. گفت در عمرم چنین صبحانه‌ای با این لذت نخورده بودم. البته چایی هم بود .
 آخرین بار که جلال را دیدید ،کی بود؟
• آخرین بار او را در شب هفت "خلیل ملکی "دیدم.به جلال تلگرافی مخابره کردم و خبر مرگ خلیل را برای او نوشتم.روز بعد سر خاک "خلیل ملکی" همدیگر را دیدیم.آن قدر پریشان و کلافه بود که بعد از آن یک راست به کلبه خود در "اسالم گیلان"برگشت و سه ماه بعد از آن خبر مرگ جلال را برای من آوردند.
 یعنی روز 18 شهریور ماه سال 1348؟ وقتی خبر را شنیدید چه کردید؟
• بله. راه افتادم به سمت اسالم.صبح نوزده شهریور رسیدم بالای جسد جلال.جسد را عصر همان روز آوردیم تهران.جسد یک شب هم در مسجد پامنار ماند.مسجدی که پدرمان امام جماعتش بود.بعد صبح روز بیستم شهریورجلال در مسجد فیروزآبادی شهر ری آرام یافت.حالا سالهاست که کمر من شکسته است.یعنی از همان روز که خبر مرگش را شنیدم.
 در تمام این سالها خیلی جاها گفته اید که جلال را کشتند و شما در این خصوص یقین دارید و اسناد ،قتل جلال را اثبات می کنند. چطور به این یقین رسیدید؟
• از اول هم گفته ام که جلال را کشتند.هرجا بوده ام و هر جا تریبونی بوده، گفته ام جلال را کشتند.یقین دارم.برنامه ریزی شده و سازمان یافته او را به قتل رساندند.مرگ جلال ،غیر طبیعی و غیر منتظره بود.در ورقه مرگ نگاری "جلال"،مرگ را بر اثر سکته قلبی تشخیص داده بودند.اما بسیاری از دکترهای معالجش،این نظریه را رد کردند.از طرفی از آن وقتی که جلال را کفن پوشانده بودند،از بینی او خون جاری شده بود و این نشانه ضربه خوردن به مغز بود.این خونریزی خود به خود بوجود نمی آید چرا که مویرگ ها باید زیر فشار ،پاره شده باشند تا از بینی خون بیاید.اینها را به عنوان واقعیت دیدم.
از طرفی در نزدیکی خانه او در اسالم یک کارخانه چوب بری بود که کارگرهایش مرتب به دیدن جلال می رفتند.از میان کارگرها،دو نفر هر روز به سراغ او می رفتند.این دو لباس کارگرها را داشتند اما در واقع ماموران امنیتی کارخانه بوده اند.آدم زیرکی مثل جلال را هم نمی توانستد همین طور به حال خودش رها کنند و بارها او را تهدید کرده بودند.راز مرگ مرموز جلال مثل مرگ تختی است.اینها محرکان قشرها و صنف هایی از جامعه خود بودند.جامعه ای که حکومت پهلوی و ساواک می خواست به صورت یک جزیره به آرامش در آورد.سازمان امنیت نمی توانست او را به یک باره نابود کند.
یک بار ماموران ساواک به جلال گفته بودند که :"فکر نکن تو را خواهیم کشت تا شهید شوی و یا زندانی ات کنیم تا مشهور شوی.می بینی در حالی که مشغول قدم زدن در پیاده رو هستی ،کامیونی که ترمزش بریده وارد پیاده رو خواهد شد."حتی این در دستنوشته های جلال هم هست.حتی به او گفته بودند خودمان می آییم با تجلیل ،نعشت را بر می داریم کنار رضاشاه دفن می کنیم و خودمان یک دسته گل از طرف آقای هویدا می آوریم و روی قبرت می گذاریم تا از تو شهید نسازند. همه اینها در یادداشت های جلال هست که هنوز منتشر نشده است.
چرا به "اسالم" گیلان رفته بود؟
• در اسالم کلبه ای ساخته بود .حد فاصل کارخانه چوب ،کنار راه آستارا تا دریا .رفتن جلال در آن دوره تبعید اختیاری بود. خلوت و سکوت منطقه ای غیر مسکونی از جنگل اسالم ،محل آرامی برای جلال بود. همانجا هم آرام گرفت.وقتی بالای سر جنازه اش رسیدم،ملحفه را که از روی جنازه کنار زدم و چشمهای بازش را دیدم ،کمرم را شمست.بعد هم ساواک به ما اجازه نداد تا برای او مراسمی داشت باشیم و من از همان لحظه که جسدش را دیدم،فهمیدم که او را کشته اند.

 از ویژگی های مهم جلال بگویید.اگر بخواهید مهمترین ویژگی روشنفکری او را بگویید به چه چیزهایی اشاره می کنید؟
• جلال آدمی بود که روی یک شاخه نمی نشست و از این شاخه به ان شاخه می پرید.یک روز دوستان این مسئله را با او در میان گذاشتند. او اعتقادش این بود که انسان نباید راکت بماند.بلکه باید در حرکت باشد.او بی حرکتی را مرگ و نیستی می پنداشت و تحرک را نشان پویایی و حیات جامعه.می گفت در جامعه ای که فقر فرهنگی داریم،به خیلی چیزها نیاز است.احساس می کرد در جامعه فقر زده فرهنگی ما ،خیلی آدم ها را لازم داریم.منتقد،قصه شناس،نقاش،سینما شناس.این بود که به سراغ همه این رشته ها می رفت.معتقد بود که نباید دست روی دست گذاشت و باید در میدان های اجتماعی بود و حرف زد.
از سوی دیگر جلال شخصیت با صداقتی داشت. در نوشتن صداقت داشت و در بیان جسارت.امروز جسارت جلال زبانزد است.این جسارت نه فقط در بیان،بلکه در انتخاب عقیده و مسیر نیز همیشه با او بوده است.شور و حرکت او ،وجنب وجوش و ساکن نماندن و دائما در حال حرکت بودن از جمله ویژگی های فکری،روحی و شخصیتی اوست.جلال آدم با جراتی بود.مجموعه آثارش ،جرات جلال را به نمایش گذاشته.در زندگیش هم همین طور بود.آنجا که باید از حزب توده جدا می شد،بدون ترس جدا شد و مسیر جدیدی را انتخاب کرد.آنجا که باید دینداری را در پیش می گرفت،با قدرت از ایمان درونش می گفت.انجا که باید از روشنفکران انتقاد می کرد،انتقاد کرد و خلاصه همیشه و همه جا با جرات و جسارت پیش می رفت.
بعد از فوت پدرتان شما و جلال خدمت امام خمینی (ره) رفتید. خاطره آن دیدار برای شما همچنان زنده است ؟
• بله. این دیدار ویژه ای بود . برای من خیلی متفاوت بود. بعد از فوت پدرمان،باید بازدید علما را پس می دادیم و یک به یک از علما وقت می گرفتیم و به دیدارشان می رفتیم.آن زمان از آقای خمینی هم وقت گرفتیم.وقتی خدمت ایشان رسیدیم ،در کنارش کتابی بود.این کتاب هم برای من و هم برای جلال آشنا بود. کتاب "غرب زدگی "بود که خودمان منتشر کرده بودیم.جلال گفت:"آقا این چرت و پرت ها خدمت شما هم رسیده است؟شما هم وقتان را صرف این اباطیل می کنید؟"آقای خمینی هم به او جواب داد:"من برای این کتاب خیلی هم از شما تشکر می کنم.این مطالب اباطیل نیست.این حرف ها را ما باید می زدیم که شما زدید."بعد از زیر تشک،پاکتی رادر آوردند و برای تشکر به دست جلال دادند.درون پاکت مقداری پول بود.آن را بابت پیش قسط همین خانه دادیم.مبلغ سی هزار تومان بود که کل مبلغ را جلال به من داد و گفت تو خانه نداری این پول برای تو باشد.
از رابطه خودتان و جلال با ایت الله طالقانی بگویید.
• مرحوم طالقانی پسر عموی ماست.من چند بار که زندان بود به ملاقاتش رفتم.البته همیشه به سفارش و تاکید جلال .آقای طالقانی نگاه خوبی به جلال داشت.یادم هست روزی با جلال در جاده شمیران می رفتیم.در مسیر،جلال متوجه سیدی در کنار خیابان شد.توقف کردیم .اقای طالقانی بود او را تا مرکز شهر رساندیم.در راه جلال از آقای طالقانی پرسید:"شما هم ما را بی دین می دانید؟" آقای طالقانی گفت : "دوستان ما مرا هم بی دین می دانند. چون در مسجد هدایت در محله عرق خورها نماز می خوانم،همه می گویند او لامذهب است.به محله عرق خورها رفته و می خواهد نمازخوان تربیت کند.اما من معتقدم که اگر در میان همین عرق خورها،دو نفر نماز خوان پیدا شوند،من وظیفه ام را انجام داده ام."بعد رو به جلال کرد و گفت :"برو کار خودت را بکن.تو در سفرنامه حج چیزهایی نوشته ای که من نتواستم آنها را ببینم و برای همین دو بار دیگر به حج رفتم."
چرا غربزدگی جلال این همه مخالف داشته و دارد؟
• در برابر غرب‌زدگی دوستان جلال بیشتر پرخاش کردند. یکی از کسانی که صدایش درآمد آقای آدمیت بود. دیدید جلال یک جاهایی می‌نویسد و الخ، ایضاً و ادامه نمی‌دهد و سه تا نقطه می‌گذارد. این الخ را آقای آدمیت نفهمید که یعنی چه؟ خیال می‌کرد نثر فارسی خراب شده است. کوتاه‌گویی شده است. از معترضین دیگر ملکی بود؛ خلیل ملکی پسر آقا میرزاجواد آقای ملکی تبریزی است و خودش آخوند‌زاده است. منتها در جاهایی که جلال به مذهب تکیه می‌کند ملکی از او خوشش نمی‌آید. گفت: این حرفها دیگر پوسیده است و کهنه شده و دیگر در کَت بچه‌ها نمی‌رود.جلال هم گفت بالاخره ما این اینطوریم. البته روی شما را هم می‌بوسم. دستتان را هم می‌بوسم ولی همین است. اگر هم کارم عیبی دارد به این خاطر است که در حال سازندگی‌ام. این برخوردها همیشه با جلال بود ولی در غرب‌زدگی و خدمت و خیانت روشنفکران خیلی تندتر شد. جلال در خدمت و خیانت یکی از سخنرانی های امام خمینی را عیناً نقل کرده بود.
 ارتباط جلال با جریان فردیدی و شریعتی چگونه بود؟
• یادم هست یک آدمی بود به اسم محمد درخشش که باشگاهی داشت به اسم مهرگان. مدیر جامعة لیسانسه‌های دانش‌سرای عالی بود. از جالب‌ترین فعالیتهایش این بود که حیاطی داشت و دار و درختی که تریبون می‌گذاشت و دو تا آدم می‌افتادند به جان همدیگر یکی اسمش دکتر هشترودی بود و دیگری دکتر فردید. اینها شروع می‌کردند به گفت‌وگو کردن. ما بیشتر از هشترودی از فردید خوشمان می‌آمد. اینها همیشه با هم جدال داشتند. اما جلال چون در حال تحرک و تحول بود بعد از چندی این جماعت را هم رها کرد. هر جا می‌رفت و می‌دید ارضایش نمی‌کند به سراغ جای جدیدی می‌رفت‌.

اما درباره شریعتی خاطرم هست که یک روز جلال را دیدم گفت یک بچه‌ای هست که همة حرفهایی را که ما می‌زنیم او در مشهد می‌زند. ما بلند شدیم و رفتیم مشهد، دو سه روزی آنجا بودیم بعد رفتیم دانشگاه فردوسی مشهد، در سالن داشتیم قدم می‌زدیم دیدیم در یکی از کلاسها باز است داخل رفتیم دیدیم شریعتی در حال سخنرانی برای دانشجوهایش است. بی‌سر‌ و صدا وارد کلاس شدیم و آخر کلاس نشستیم. شریعتی در حال صحبت چشمش به ما افتاد. صحبتش را قطع کرد و گفت: من دیگر حرف نمی‌زنم، الآن دو نفر در این مجلس هستند که تا اینها هستند احتیاجی به حرف زدن من نیست.
به نظر شما مجموعه آثار جلال چه تاثیری بر ادبیات معاصر داشته است؟
• جلال یکی از نویسندگانی است که در دوره حیاتش مورد قبول و تاثیر گذار بوده است.از جهت سبک نگارش ،جلال را می توان به عنوان رمان نویس،متفکر اجتماعی و یک هنرمند نامید.جلال به وسیله نوشته هایش می خواست در متن جامعه تاثیر بگذارد.او برای سرگرمی ،تفنن و آرامش خود نمی نوشت.معتقد بود که باید حرکت کرد،فریاد زد و تاثیر گذاشت.در دوره ای فریادش را در قصه هاش می کشید.چون فضای خفقان شدید بود.بعد که به درجه ای از شهرت رسیدکه برای جامعه و حکومت شناخته شده بود،قصه را کنار گذاشت و به مقاله رو آورد.
جلال درمقالاتش مستقیما با تمام مردمی که تنها خواندن و نوشتن بلد بودند حرف می زد. حالا بنابر تمام اثاری که از او منتشر شده اند یا منتشر نشده اند حقیقتا می توان گفت که او نویسنده ای هنرمند و دردمند برای تمام بشریت بوده است.جلال فقط"سه تار" نیست،فقط"دید و بازدید"نیست،فقط "سفر روس" نیست،"سفر فرنگ" و"سفر امریکا" هم نیست.او ابعاد متفاوتی دارد.جلال به امریکا،اروپا و کانادا سفر کرده بود و هیچ گاه مطلق درباره آنها حرف نمی زد.خوبی ها را می گفت و بدیها را هم می گفت.البته خیلی ها درباره آثار او و حتی شخصیت او یک طرفه به قاضی رفته اند.بگذریم از کسانی هم که به او حسادت می ورزیدند و از سر غرض ورزی درباره او نظر داده اند.
بعد از نامگذاری بزرگراه جلال آل احمد،خیلی ها از جهات مختلف حرف و حدیث هایی می گفتند. یادتان هست که چه شد تا این نامگذاری انجام شد؟
• بزرگراه آل احمد به این وسعت نبود.انقلاب که شد خیابانی بود که نمی دانم که چطور شد که نام جلال را بر آن گذاشتند.در هر حال این خود اقبالی بوده که توسط نسل جوان و پیشتازان انقلاب انجام گرفت.خلاصه بر اساس پارتی بازی نبود.آنها هم که بعد از نام گذاری حرف های زیادی زدند،از سر حسد بود.چرا که نفوذ و تاثیرگذاری جلال را در بخش های مختلف جامعه می دیدند.جلال 46 سال بیشتر عمر نکرد.اما در همین 46 سال 40 کتاب از خود به جای گذاشت که روی خیلی ها از اقشار مختلف تاثیر گذار بوده است. البته این روزها دیگر "بزرگراه" مهم تراز "جلال"شده است.
اما هنوز خیلی از نسل جدید ما،جلال را نمی شناسند و حتی از مدل شخصیتی و فکری و قلمی او فاصله دارند.
• این مشکل آنهایی است که اندیشه و فکر جامعه را در دست دارند.آنهایی که وظیفه آگاه سازی دارند.وقتی امروز ناشران ما به عنوان روشنفکران از انتشار کتاب های جلال یا درباره او از سر عناد پرهیز می کنند،وقتی کتاب هایش را منتشر نمی کنند،و وقتی بخش دیگری از مذهبی ها هم ،جلال را کمونیست می دانند شما چه توقعی دارید.اما من معتقدم جلال هنوز زنده است.همه جا گفته ام بانو دانشور درست نوشته است."جلال زیبا زیست و زیبا مرد"من می گویم آنان که زیبا می میرند،همیشه زنده اند.در این زیبا مردن چند معنا هست. یکی همان است که گفته ام،او را کشتند.یقین دارم.

منبع : خبرآنلاین

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩

شریعتی بت نیست-گفت‌وگو با دکتر مجتبی مطهری

پسر بزرگ‌ استاد شهید مرتضی مطهری، دانش‌آموخته دانشگاه تهران و عضو هیأت علمی دانشگاه علامه طباطبایی، از دو جهت گزینه مناسبی برای بررسی نسبت بیان علی شریعتی و مرتضی مطهری است. اول به‎دلیلی نسبتی که با شهید مطهری دارد و به‎واسطه آن رفت و آمدی که به حسینیه ارشاد در دوره حضور استاد مطهری و دکتر شریعتی داشته و دوم به‎دلیل، ورود به حوزه علوم انسانی و تحصیل و تدریس در رشته الهیات.

نگاه مجتبی مطهری به موضوع بیشتر جنبه علمی و دانشگاهی دارد و تا پایان بحث اصرار دارد که وجه علمی رفتار با شریعتی هم از سوی او و هم در نگاه مخاطب مراعات شود. خانه مجتبی مطهری در محله قلهک (که در آن از ما پذیرایی می‌کند)، یک کوچه با خانه‌ای که پدر در آن زندگی می‌کرد، فاصله دارد.

مهمترین نقد شهید مطهری به آرا و عقاید دکتر شریعتی چه بود؟

اگر با دید واقع‌بینانه به دکتر شریعتی نگاه کنیم، می‌بینیم او در حوزه‌های مختلفی مثل جامعه‌شناسی مذهبی، تاریخ تمدن، تاریخ ادیان، تاریخ اسلام و مکاتب اجتماعی - سیاسی تحقیق‌ها و پژوهش‎های خوب بسیاری انجام داده، ولی حقیقت این است که نمی‌شود وی را یک اسلام‌شناس نامید.

 چرا؟

چون دایرة‌المعارف اسلام و به‌طور کلی اسلام، مجموعه‌ای از معارف و علوم اسلامی و انسانی است. معارف انبیاء، علوم انسانی محسوب می‌شود و صرفا علوم اسلامی نیست و به همین دلیل، شاید تفکیک دانشکده الهیات و ادبیات درست نباشد. علوم اسلامی و علوم انسانی جدا نیستند. پدرم می‌گفت رشته من الهیات و علوم انسانی است. در دایره‌المعارف اسلامی یا انسانی، اسلام مجموعه‌ای از علوم از جمله فقه، اصول، تفسیر، حدیث، کلام، فلسفه، عرفان، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی و ... است. کسی که می‌خواهد در این حوزه حرف بزند، باید بر این معارف اشراف داشته باشد تا بتواند مسائل آن را حل کند. بنابراین اسلام‌شناسی جایگاهی است که تا معارف و زیرمجموعه‌های آن حل نشود و فرد تسلط کافی بر این معارف نداشته باشد، نمی‌تواند اسلام‌شناس باشد.

 هر کس می‌تواند در بعضی از این رشته‌ها که کلام جدید و حوزه تخصصی و علمی‌اش هست، صحبت کند، اما نمی‌تواند درباره همه علوم و معارف انسانی به اظهارنظر بپردازد. دلیل نمی‌شود کسی که بر یک یا دو یا سه رشته در حوزه علوم انسانی تسلط دارد؛ درباره مجموعه معارف هم صاحب نظر باشد. نکته دیگر این‎که در معارف اسلامی، محور اصلی فقه و فقاهت است و اهمیت ویژه‌ای دارد. به همین دلیل، کسانی که در این حوزه‌ها تحصیل می‌کنند و به روان‌شناسی تاریخ، حکمت یا عرفان علاقه دارند، معمولا ابتدا ادبیات و فقه و اصول را می‌خوانند و سپس وارد رشته‎های مورد علاقه خود می‎شوند.

دکتر شریعتی یک روشنفکر دینی است. کسی که تا حدی با معارف اسلامی آشنا بود و به این علوم علاقه داشت؛ در غرب درس خوانده بود و فضای تحصیلی او الهام گرفته از غرب بود. ادبیات و معیارهای جدید امروزی را می‌شناخت و قصد داشت اسلام را با معیارهای جدید، با لسان و ادبیات جدید، به دنیا و نسل حاضر معرفی کند. تعبیر امروزی‌اش می‌شود نوگرایی. شهید مطهری معتقد بود دکتر شریعتی که یک روشنفکر دینی است و با دنیای مدرن دقیقا آشنایی دارد، باید با یک عالم بزرگ دینی و روحانی و یا یک نفر از مراجع، پیوند مستمری داشته باشد. نه فقط درباره شریعتی بلکه هر روشنفکر دینی که در این حوزه‎ها می‎خواهد ورود پیدا کند، باید این ارتباط را ایجاد و حفظ کند تا دچار لغزش و اشتباه نشود.

 مشکل دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد و ماجرای اختلاف‌های آن زمان سر همین مسائل بود؟

پدرم از ابتدای زمانی‎که در حسینیه ارشاد بود، می‌گفت باید از وجود دکتر شریعتی استفاده شود. معتقد بود این پدیده جدید، مبارک است، اما باید تحت نظارت و هدایت روحانیت و روح سنت قرار بگیرد که دارای بصیرت و روشن‎بینی دینی نیز هستند و باید از آن به نفع اسلام استفاده شود، اما به شرط آن‎که سخنرانی و آثار او تحت یک هیئت نظارتی علمی - که دارای تحصیلات عمیق حوزه‎ای هستند - قرار بگیرد.

مشکل روشنفکری دینی، توجه دقیق به تغییر در قالب‌گرایی دینی و نوگرایی آن است و معمولا کمتر به جوهر دین و ثبات آن توجه می‌شود. این نوگرایی و تغییر شکل و قالب، مبارک است. اما مشکل روشنفکران دینی و دکتر شریعتی این بود که با معارف اسلامی به‌طور عمیق آشنا نبودند. شهید مطهری معتقد بود، هر حرف  نویی را نمی‌توان مطرح کرد. فقط زیبا حرف زدن کافی نیست، خوب و سنجیده صحبت‌ کردن و پخته صحبت کردن مهم است. این دو باید باهم جمع شوند. دکتر شریعتی بیش از این‌که پخته و دقیق صحبت کند، زیبا حرف می‌زد.

 شهید مطهری معتقد بود خوش‌بیان صحبت کردن و خوش تقریر بودن نعمت بزرگی است به شرطی که حرف‌های سنجیده و عمیق و پخته نیز بیان شود. جدایی روشنفکری دینی از روح سنت، ولایت، عرفان، شریعت، روحانیت و مرجعیت، برای جامعه آثار زیانباری به همراه دارد که باعث می‌شود گاهی روشنفکری دینی به روشنفکری غربی تمایل پیدا کند و دچار لغزش‎ها و آسیب‎های جدی شود.

 از این مورد، مثالی هم در رفتار دکتر شریعتی سراغ دارید؟ دکتر شریعتی چه کرد که فکر می‌کنید روشنفکری دینی به روشنفکری غربی نزدیک شده است؟

مثلا دکتر شریعتی در نقد روحانیت، گاهی روحانیت را نفی و مسئله اسلام منهای روحانیت را مطرح می‎کرد. در این مورد هم نظر پدرم مثل نظر امام بود و می‌گفت روحانیت مشکل دارد و باید نقد شود، اما در ضمن شریف‌ترین و پاک‌ترین نهاد، روحانیت است، هیچ چیز نمی‌تواند جای روحانیت را بگیرد و دکتر شریعتی نباید روحانیت را نفی می‌کرد. نقد روحانیت باید برای اصلاح و حفظ و بقای روحانیت باشد، نه در نفی آن.

 روحانیت درختی است که ریشه‌های محکمی دارد، البته گاهی این درخت را آفت می‌زند، اما برای دفع آفات که نباید ریشه‌ها را قطع کرد. امام(ره) و شهید مطهری، روشنفکران می‌گفتند روحانیت باید نقد شود و اشکالی ندارد. این‌ها از فکر و رفتار متحجران رنج می‌کشیدند، کسانی که با تحول، با تغییر، عقلانیت، عرفان، روح دین و زیبایی‌های آن مخالف بودند. آن زمان در بین روشنفکران افرادی بودند که روحانیت را با هدف نفی آن نقد می‌کردند، نه برای اصلاح و تقویت این نهاد شریف.

 چه کسانی مجازند روحانیت را نقد کنند؟

بهترین کسانی که می‌توانند این وضعیت را تغییر دهند، روحانیت هستند. کسی که خودش شیفته حوزه و روحانیت باشد و خودش جزو این قشر باشد. خود روحانیت باید این حوزه را نقد کند؛ کسی از بیرون نمی‌تواند این کار را کند و رفتار و گفتار شهید مطهری و شهید بهشتی و مقاله‌هایی که مراجع نوشتند، نشان می‌دهد آن‌ها معتقد بودند دانشگاهیان نمی‌توانند روحانیت را نقد کنند. این کار به خود این نهادمقدس، عالمان دینی و مراجع مربوط می‌شود. خود آن‎ها باید حوزه را تکان دهند و تحول ایجاد کنند. پدرم حوزه را هم نقد می‌کرد. می‌گفت باید در بحث‌ها و درس‌های حوزه، مطالب جدید و مسایل روز وارد شود. حوزه باید متحول شود. در عین حال معتقد بود اساس حوزه و روحانیت باید حفظ شود.

 نمی‌شود حوزه را حذف کرد و به جای آن دانشگاه‌ها را احیاء کرد. شهید مطهری عبارت جالبی در کتاب «اسلام‌شناسی» دارد. می‌گوید: «اسلام‌سرایی نه اسلام شناسی.» پدرم می‌گفت که دکتر شریعتی اسلام را با ذوق و زیبایی و به صورت یک سوژه مطرح کرد، در حالی‎که اسلام یک موضوع معرفتی است. و بعد تفسیرهای زیبایی از اسلام ارائه کرد. شهید مطهری معتقد بود کار شریعتی مثل شرق‌شناسی‌های ویکتورهوگو، گوته و شاعران فرانسوی و آلمانی است که با همه علاقه به شرق، آن را نمی‎شناسند: اما شرق‎شناسی اقبال لاهوری، شرق شناسی واقعی است چون در آن زندگی کرده. اسلام موضوع شناخت و معرفت است. این معرفت، منابع معرفتی می‎خواهد؛ سوژه نیست. دکتر شریعتی مانند کار هوگو و گوته، اسلام را سوژه شعر قرار داد و شروع کرد به سرودن و سراییدن اسلام.

شهید مطهری خیلی مؤدبانه برای دکتر شریعتی نوشت، برادر عزیز و بزرگوار ای‎کاش شما اسلام را از علوم، معارف و منابع اسلامی اصلی می‎شناختید و تفسیر می‌کردید. انسان تا این علوم را مطالعه نکند، کلاس درس و استاد را تجربه نکند، نمی‌تواند به‎درستی اسلام را بشناسد. شما بدون این‌که به منابع اصیل اسلامی تکیه کنید و تحصیلات دقیقی در این حوزه داشته باشید، صرفا اسلام را سوژه قرار دادید.

امروز هم یکی از دردها و مشکلات بزرگ جامعه ما این است که به‎جای این‌که افراد را نقد کنیم، نفی می‌کنیم. این مسئله برای یک جامعه زیانبار است. اگر سخن، پخته و در جایش مطرح شود، مخاطب به‎خوبی متوجه آن می‌شود. گاهی سر کلاس‎ها دانشجویان می‌پرسند، چگونه است که دکتر شریعتی اشتباه کرده؟ می‌گویم بله، ملاصدرا، ابن‌سینا و... با آن عظمت، اشتباه‌هایی هم مرتکب شده‌اند. نوابغ هم گاهی اشتباه می‌کنند. آن وقت شما چطور انتظار دارید شریعتی اشتباه نداشته باشد. با این حرف‌ها، دانشجو خاموش می‌شود و آرام می‌گیرد.

 گاهی به‎دلیل بعضی اشتباه‌ها، ما افراد را نفی می‌کنیم. بعضی به‎جای نقد سخن به نفی سخنگو می‌پردازند و به حدیث مشهور «انظر الی ما قال و لاتنظر الی من قال» توجه نمی‌کنند. کار درست و عقلانی این است که ما به نقد درست دکتر شریعتی بپردازیم، نه نفی او. مرحوم جعفری به فرزندش گفت تا کتاب «حج» شریعتی را نخواندی، حج نرو. دو نوع نگاه اشتباه درباره دکتر شریعتی وجود دارد. عده‌ای او را اسطوره می‌دانند، انگار او معصوم است و هرچه نوشته، وحی آسمانی است. برخی هم می‌گویند او انسان ملحد و لادینی است که قصدش خیانت بوده است.

به‎عنوان مثال، غرب هم ایرادهایی دارد و هم خوبی‌هایی که بهتر است همه‌ آنها را کنار هم ببینیم و درست نگاه کنیم. مثلا اسلام با لیبرالیسم سازگار نیست، ولی مفاهیم لیبرالیستی در اسلام هست. اسلام با دموکراسی غربی اصلا سازگاری ندارد، ولی مفاهیم جمهوریت، مردم‎سالاری و آزادی در متن اسلام هست. به همین دلیل حضرت امام گفتند «جمهوری اسلامی» نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش. بازرگان می‌گفت «جمهوری دموکراتیک» که امام فرمودند این حرف، مزخرف است. این توهین است. مگر اسلام چیزی کم دارد که از غرب چیزی بگیریم که فرهنگ‌مان زیباتر به نظر آید؟ برخی فکر می‌کنند اسلام، متضاد با لیبرالیسم و سوسیالیسم است، این‌طور نیست.

مفهوم دموکراسی و مفاهیم سوسیالیستی و لیبرالیستی در اسلام هست، ولی اسلام با آن‌ها کاملا تفاوت دارد. منظور امام(ره) این بود که چنین مفاهیمی در اسلام هست، نیازی نیست که از غرب، این مفاهیم را بگیریم تا اسلام را زیباتر کنیم. این توهین به این دین بزرگ آسمانی است. از نشانه‌های عدم احاطه دقیق بر اندیشه و تفکر اسلامی یکی همین است که اقبال لاهوری متفکر بزرگ اسلامی ختم دیانت را به‎جای ختم نبوت فرض کرده؛ در حالی‎که ختم دیانت به معنی بی‌نیازی از پیامبران است و این حرف کاملا غلطی است. ختم نبوت به‎معنی این است که نیاز به دین جدید یا پیامبر جدید نیست، به این‎که اصلا نیاز به پیامبر یا دین نیست، دکتر شریعتی در برخی موارد مثل اقبال لاهوری حرف می‌زد و تحت تأثیر او بود. در نتیجه همین افکار، برخی روشنفکران مانند تقی‎زاده می‎گفتند اسلام به درد دنیای امروز نمی‌خورد و دوره‌اش گذشته که شهید مطهری به آنها گفت این بزرگترین اشتباه است. لذا روشنفکری و نوگرایی باید براساس سنت و شریعت، عرفان و ولایت باشد و هر نوگرایی مفید نیست.

نوگرایی ضابطه و معیار دارد. به همین دلیل، شهید مطهری معتقد بود کسی مثل دکتر شریعتی باید با روحانیت و حوزه سنت پیوند داشته باشد. متأسفانه عواملی مثل آقای میناچی در حسینیه ارشاد بودند که نمی‌گذاشتند این ارتباط شکل بگیرد. شیاطینی بودند که می‌خواستند میان روشنفکر دینی و روحانیت، شکاف عمیقی وجود داشته باشد. بعضی از آب گل‌آلود ماهی می‎گرفتند که دانشگاه را مقابل روحانیت قرار دهند. البته نقش ساواک شاه نیز در این زمینه مؤثر بود.

 نقش آقای میناچی در حسینیه ارشاد چه بود؟

میناچی کسی بود که در حسینیه ارشاد سعی کرد دکتر شریعتی را از روحانیت تفکیک کند و او را از این فضا دور سازد. جلسه‌هایی در هیئت مدیره حسینیه ارشاد شکل گرفت و قرار شد سخنرانی‌ها تحت نظارت و هدایت افراد عالم عمیق و متخصص در معارف اسلامی باشد تا از هر گونه لغزش و انحراف مصون بماند.

متأسفانه ساواک از بیرون و دست‌هایی از داخل از جمله آقای میناچی نمی‌خواستند حلقه ارتباط دکتر شریعتی و شهید مطهری حفظ شود. از روحانیت خوش‎شان نمی‌آمد. می‌خواستند این شکاف وجود داشته باشد. ظاهر و باطن‌شان یکی نبود. یکی از عواملی که سبب شد شهید مطهری از حسینیه ارشاد بیرون بیاید، همین اتفاق‌ها و برخوردها بود. با این‌که شهید مطهری سعه صدر عجیبی داشت. مثلا می‌گفت مجتبی مینوی که آدمی دینی نیست، اما باید از او استفاده کرد. شهید مطهری معتقد بود از هر انسان دانشمند پاک‎نهادی می‌شود استفاده کرد. حتی با زیرکی فهمید دست‌هایی پشت‎پرده هستند که نمی‌گذارند او با دکتر شریعتی رابطه برقرار کند.

 نسبت شهید مطهری و دکتر شریعتی چیست؟ از اول چه رابطه‌ای میان این‌ها برقرار می‌شود تا این‌که جدا می‌شوند؟

دکتر شریعتی به دعوت شهید مطهری وارد حسینیه ارشاد شد. پدرم معتقد بود کسی که در غرب تحصیل کرده و متدین است و علاقه‎مند به معارف اسلامی است، باید از زبان جدید و زیبای او استفاده کرد. به همین دلیل، وجود دکتر شریعتی را بایستی مغتنم شمرد. اما بعدها که مسئله دخالت آقای میناچی و دیگران مطرح شد، قضایا صورت دیگری به خود گرفت. دکتر شریعتی نفس پاکی داشت؛ به همین دلیل به پدرم اجازه داد در نوشته‌هایش دست ببرد.

 ظاهرا چند نفر حق ویرایش داشتند. محمدرضا حکیمی هم جزو این افراد بود؟

بله. مهندس بازرگان هم بود، اما جا زدند و مدتی بعد امضاهای‌شان را پس گرفتند. این‌ها تحت تأثیر بعضی اتفاق‌ها شانه خالی کردند و شهید مطهری تنها ماند. البته پس از این ماجراها انقلاب به‎سرعت پیروز شد و در واقع فرصتی هم برای بازخوانی آثار شریعتی وجود نداشت. شهید مطهری در اردیبهشت 1358 به شهادت رسید و بقیه هم جا زدند. قرار بود کارهای جدی روی آثار دکتر شریعتی انجام شود  و سره را از ناسره جدا کنند. شهید مطهری معتقد بود اسلام‌شناسی یک تخصص است؛ کسی که تحصیل نکرده نمی‌تواند برداشت درستی از دین داشته باشد. بحث ظاهر کراواتی و لباس و این چیزها نیست. موضوع، عمیق‌تر از این‎هاست. پدرم با این‌که به لباس روحانی علاقه داشت، اما تعصبی نسبت به آن نداشت و با مهندس بازرگان و افراد نهضت آزادی و روشنفکران رابطه داشت. این‎که می‎گوییم دکتر شریعتی اسلام‎شناس نیست، یک واقعیت علمی و تخصصی است و صرفا از روی تعصب و جمود نیست.

معارف غیبی و جوهره دین، ازلی و ابدی است و هیچ‎گاه تغییر نمی‎کند. زیرا به جنبه الوهیت آن بازمی‎گردد، اما دین از آن جهت که به انسان مربوط می‎شود و انسان، موجودی تابع شرایط است، و در اجتماع زندگی می‎کند نیاز دارد به تغییر شرایط اسلام. هم ثبات دارد و هم تغییر؛ در این مسائل، فقه ما هم سنتی و هم پویا است. شهید مطهری هم یک فرد عالم، عمیق، الهی و سنتی بود و  هم کسی که جزو روشنفکران دینی محسوب می‎شد. الان ما به کسانی نیاز داریم که هم بر معارف اسلامی تسلط دقیق داشته باشند و هم دنیای غرب را بشناسند؛ با لسان و ادبیات جدید به تبیین معارف اسلامی و انسانی و نقد غرب بپردازند. این افراد می‎توانند دین را تفسیر و غرب را نقد کنند. ما نیاز داریم رابطه روحانیت و روشنفکری دینی و مؤلفه‎های آن را بشناسیم. روشنفکرهای دینی به جوهر دین و سنت و وجه‎الباقی دین توجه ندارند یا کمتر توجه دارند و متأسفانه روحانیت سنتی به عامل تغییر و تجدد در دین توجه ندارند. این دردی است که ما از هر دو طرف امروزه دچار آن هستیم.

آثار دکتر شریعتی یک روی زیبا دارد و یک روی زشت که قابل نقد دقیق است. باید جایگاه شریعتی و روشنفکری دینی را مشخص کنیم. برخی با روشنفکری دینی مخالفند و به همین دلیل دکتر شریعتی را نفی می‎کنند. در مقابل، عده‎ای به‎دلیل علاقه به روشنفکری، تجدد و معارف جدید، شریعتی و آثارش را بدون نقد و به‎صورت یک مجموعه خلل‎ناپذیر می‎پذیرند.

امروز هم مشکلات زمان دکتر شریعتی را داریم، بعضی از دانشگاهیان فلسفه و معارف اسلامی را نچشیده‎اند و استاد ندیده‎اند و ابتدا سراغ فلسفه غرب رفتند و به همین دلیل، فلسفه اسلامی را تحقیر می‎کنند. این درست نیست. ما اول باید فلسفه و معارف اسلامی خودمان را دقیق بشناسیم و بعد به تحصیل معارف غرب بپردازیم.

اقبال لاهوری هم چنین اشتباهی کرد، اما اقبال، روح معنوی و اشراقی داشت و رشته تخصصی او فلسفه بود. از این جهت بر دکتر شریعتی برتری بارزی دارد. این حالت‎ها تا حدی نقص‎های اقبال را جبران می‎کرد.

 نگاه فانتزی و مستشرقی شریعتی به این دلیل نیست که خاستگاه روشنفکری‎اش در اصل، غیر دینی است؟ این مسئله در نشست و برخاست و فضاهای روشنفکری غیردینی که شریعتی در آن قرار می‎گیرد، دیده می‎شود. با این نگاه دکتر شریعتی پسر مرحوم محمدتقی شریعتی هم که باشد، اما نقطه ورود ام به بحث، دینی نیست.

بله. نکته‎ای که شما می‎گویید درست است. شهید مطهری معتقد بود کسانی که به غرب می‎روند، اول باید معارف اسلامی را عمیق بخوانند و بعد به آن‎جا بروند. یادم هست که شهید مطهری به آقای خاتمی می‎گفت دیرتر به غرب برو، حالا زود است. شاید بعضی از این لغزش‎ها به همین دلیل است که بدون تسلط عمیق به معارف اسلامی به غرب رفتند. شهید مطهری معتقد است رفتن به غرب، پدیده مبارکی است. خودش همیشه می‎گفت: نقص من این است که زبان انگلیسی نمی‎دانم. آرزو دارم به غرب بروم و با اساتید غربی بحث کنم.

در اروپا و انگلستان برای ادیان و اسلام سخنرانی کنم. پدرم به ما می‎گفت روی زبان انگلیسی خیلی کار کنید. می‎گفت ترجمه خوب نیست، باید زبان خارجی بلد باشید که بتوانید از کتاب‎ها و زبان اصلی و ترجمه نشده استفاده کنید، ترجمه حق مطلب را ادا نمی‎کند و لطافت و زیبایی آن زبان را ندارد. گاهی اساتید اقتصاد به شهید مطهری می‎گفتند چیزهایی که شما درباره اقتصاد می‎گویید، ما هنوز به آن نرسیده‎ایم. انسان باهوشی بود، ولی می‎گفت باید کتاب‎ها را به زبان اصلی خواند. شکی نیست اگر پدرم زبان خارجی بلد بود، افق بزرگ‎تری جلو چشمش باز می‎شد.

لغزش‎های دکتر شریعتی ناخودآگاه بود. بی‎اختیار او به سمت روشنفکری غربی متمایل می‎شد و قصد و غرضی نداشت. برخی می‎گفتند دکتر شریعتی ملحد است و شیعه نیست، پدرم می‎گفت: این حرف‎ها مزخرف است. با این حرف‎ها آبروی دین را می‎بریم. دکتر شریعتی، مسلمان بود، مخلص بود و قصد خدمت داشت و نقص کارهایش این بود که با معارف اسلامی آشنایی کافی نداشت و نیز فضای تحصیلی‎اش در غرب دچار روشنفکری غربی شد. به همین دلیل حرف‎های نوگرایانه و زیبای او گاه توجه کمتری به سنت، روح و یا جوهر معارف دین داشت و بر مبنای آن استوار نبود. این‎جاست که او از دایره روشنفکری دینی خارج می‎شود و آثار و  مقاله‎های شریعتی تنوع دارد و در حوزه‎های مختلفی از جمله اسلام‎شناسی است. برای نقد این آثار که در رشته‎های متفاوت است، باید همه وجوه شخصیتش را جامع ببینیم.

نمی‎شود به صورت کلی، یک جریان را با یک دید، نگاه کرد و آن را نفی کرد. این کار، غیرعقلانی و غیرمنطقی است. این کار طبقه فرهیخته جامعه را از اسلام فراری می‎دهد. معتقدم باید هم چهره دکتر شریعتی را نقادی کنیم و هم حق آثار او را ادا کنیم. شریعتی بت یا اسطوره نیست. گرایش‎های روشنفکری غربی او و لغزش‎هایش را هم باید در نظر بگیریم. برخی جوان‎های ما فکر می‎کنند شریعتی اصلا اشتباهی ندارد. پدرم می‎گفت اگر بخواهم شریعتی را نقد کنم، 10 حسن می‎نویسم و 15 عیب، و شما تحمل نمی‎کنید! یادم هست که می‎گفت طاقت این حرف‎ها را ندارید و بگذارید زمان بگذرد. خیلی چیزها با گذر زمان درست می‎شود. شهید مطهری می‎گفت اگر این چیزها را بنویسم، فریاد خیلی‎ها بلند می‎شود، ظرفیت بازگویی چنین مسائلی در حال حاضر وجود ندارد. آثار شریعتی هم جنبه مثبت دارد و هم جنبه منفی، هم حس و زیبایی دارد، هم نقص و زشتی. مجموعه شخصیت و نوشته‎ او باید در یک نگاه جامع و فراگیر دیده شود.

 برخورد شهید مطهری با دکتر شریعتی چگونه بود؟

برخورد پدرم با شریعتی همراه با تسامح و تساهل بود. تسامح و تساهلی که معیار داشت و وارد اصول و اساس دین نمی‎شد. مثلا پدرم می‎گفت ظرفیت و استعداد دینی همه یکسان نیست، همه مردم نمی‎توانند والا باشند، اما هرکس به قدر دین‎داری خودش محترم است. اگر تسامح و تساهل به این معنا باشد، حرف درستی است. یا این‎که می‎گفت ما باید آزادی تفکر داشته باشیم، بعضی افراد اندیشه‎های غلطی دارند، اما ما باید تحمل کنیم نه از روی ضعف؛ بلکه به‎دلیل سعه وجودی، به آن‎ها بها بدهیم، مثل اهل کتاب؛ گاهی این مرزها با هم مخلوط می‎شود و باید مقدار و حدود تسامح و تساهل مشخص شود.

 مرز تسامح و تساهل کجاست؟

جایی‎که پای حق و حقیقت وسط بیاید. وقتی حرف از حقیقت دین شد، شهید مطهری از موقعیت و آبرویش نترسید و با صراحت، عقیده‎اش را بیان کرد. این فکر را نکرد که اگر حرف‎های تند بزنم، دیگر روشنفکر دینی محسوب نمی‎شوم و میان این جماعت، جایگاهم به خطر می‎افتد. آیت‎ا... خزعلی می‎گفت به امام گفتیم موضع‎گیری بسیار تندی نسبت به مسئله سلمان رشدی دارید و شما که میان مسیحیان هم عزیز هستید آبروی‎تان می‎رود، شأن‎تان پایین می‎آید. امام حرفی زدند که رنگ از چهره چند نفر از آقایان پرید. گفتند: آبروی قرآن، آبروی پیغمبر(ص) در خطر است، آبروی من مقابل این‎ها چه ارزشی دارد. جایی‎که حرف از حق و حقیقت است امام برای خودش بهایی قایل نیست. شهید مطهری تا جایی‎که مسئله حق خدا و پیغمبر(ص) و قرآن مطرح نباشد، با روشنفکران دینی همراه است، اما وقتی تحریف قرآن و پیغمبر(ص) مطرح می‎شود دیگر مماشات نمی‎کند. از همین‎جا از شریعتی جدا شد.

روحانیت دینی همان‎طور که جاذبه وسیع دارد، در بعضی جاها دافعه هم دارد. در مورد شریعتی، همین امروز هم اظهارنظرهای متفاوتی وجود دارد. دکتر شریعتی نه اسطوره است و نه عامل بیگانه! بلکه یک متفکر و جامعه‎شناس دینی است.

  اما امام نظر قاطعی نسبت به دکتر شریعتی داشتند؛ مثلا کلمه مرحوم را پیش از اسم شریعتی خط زدند. چرا امام جواب تز «اسلام منهای آخوند» را چند سال بعد و پس از فوت شریعتی می‎دهند. چرا زمان حیات دکتر شریعتی امام موضع‎گیری رسمی له یا علیه او نکردند؟

این تز که دکتر شریعتی آن را مطرح کرد، نظریه غلط و استعماری بود. امام شرایط آن روز را مناسب ندانستند. امام مصلحت نمی‎دانستند این مسایل مطرح شود. مطمئنا اگر عمر امام بیش از این بود، چنین مسایلی را هم طرح و بررسی می‎کردند. شهید مطهری هم همین‎طور. او هم در کتاب «نهضت‎های اسلامی» گفت در نقد دکتر شریعتی مطالبی دارم که نمی‎خواهم منتشر کنم. او هم، زمان را مناسب نمی‎دانست. شهید مطهری معتقد بود انحراف‎های چپ‎زدگی را دکتر شریعتی رواج داد. نه این‎که عامدانه این کار را انجام دهد بلکه ناخودآگاه مرتکب چنین خطایی شد. مارکسیست‎ها می‎گویند سرمایه، دین و دولت؛ دکتر شریعتی می‎گفت زر و زور و تزویر. و حتی جوانی که در جامعه‎شناسی، نظریه‎های مارکسیستی را می‎خواند و سخنان دکتر شریعتی را هم می‎شنید، با خود می‎گفت چقدر میان این‎ها ارتباط وجود دارد. از همین‎جا، مسلمان چپ‎زده به‎وجود آمد. حتی «مجاهدین خلق» و گروه «فرقان» هم تحت تأثیر بعضی از افکار چپ‎زده شریعتی بودند.

 شهید مطهری به سمت دکتر شریعتی گرایش پیدا کرد یا دکتر شریعتی دنبال ایشان رفت؟

ابتدا برای این‎که از شریعتی به‎نفع اسلام استفاده شود، شهید مطهری به‎دنبال دکتر شریعتی رفت ولی بعد که اختلاف‎ها پیش آمد و میناچی نگذاشت ارتباط خوبی با هم برقرار کنند، شهید مطهری از این جریان جدا شد و گفت اگر شریعتی بخواهد بدون نظر ما و روحانیت ادامه دهد با او موافق نیستیم و راه‎مان را جدا می‎کنیم. پدرم پیش‎بینی می‎کرد که دکتر شریعتی بدون هدایت روحانیت و افراد دین‎شناس در معارف اسلامی، دچار لغزش می‎شود. بزرگ‎ترین لغزش دکتر شریعتی هم تز «اسلام منهای آخوند» بود. برای همین حرف‎ها، امام کلمه «مرحوم» را خط زدند و در بیانیه انجمن اسلامی آمریکا گفتند «فقدان» دکتر شریعتی کافی است.

 این اتفاق نشان می‎دهد امام(ره) در باطن، خیلی از شریعتی ناراحت است. امام اظهارنظر تندی کردند و گفتند کسانی که به شیخ بهایی و علامه مجلسی حمله کردند، نمی‎فهمند! دکتر شریعتی می‎گفت ما به بوعلی سینا نیاز نداریم، به ابوذر نیاز داریم، اما شهید مطهری می‎گوید نه، آقای روشنفکر! ما هم به ابوذر نیاز داریم، هم به بوعلی سینا. بینش او بیشتر با دید جامعه‎شناسی غالب بود. اشتباه او این بود که مسایل را از دید تاریخ و جامعه‎شناسی حل می‎کرد و انقلاب را از نظر اجتماعی تحلیل می‎کرد و از ابعاد دیگر غافل می‎شد. با این‎که علاقه شدیدی به معارف اسلامی داشت، می‎خواست خدمت کند، دلسوز دین بود و پدر بزرگوار شریفی داشت، ولی متأسفانه نتوانست از این حلقه مبارک به‎خوبی استفاده کند.

دکتر شریعتی به‎جای نقد روحانیت، روحانیت را نفی کرد که البته وی نفس پاکی داشت، به همین دلیل آثارش را برای ویرایش و نقد، به پدرم سپرد. شهید مطهری می‎گفت اگر شریعتی بیشتر زنده می‎ماند، شاید ضایعات بیشتری داشت. از بعضی جهات، این حکمت خدا بود که او را پیش خودش برد. از الطاف الهی بود. اگر می‎ماند شکاف بین روحانیت و طبقه روشنفکر بیشتر می‎شد. یک عده شیاطین، این وسط مشکل درست می‎کردند، مریض روحی بودند و از این شکاف و جدایی سود می‎بردند و این مسئله روانی در جدایی انداختن به علم و دین - دین و عقل - دین و نصر - نیز مؤثر است.

 ولی جریان فکری‌ای که دنبال حرف‎های دکتر شریعتی شکل گرفت، به‎نظر شما چگونه ارزیابی می‎شود؛ به‎ویژه در مقایسه با افکار سروش؟

البته مسأله دکتر سروش، خود یک بحث مستقلی طلب می‎کند؛ در عین‎حال بین دکتر سروش و دکتر شریعتی شباهت‎های زیادی وجود دارد. هرچند این‎ها دقیقا مثل هم نیستند بدین معنی که دکتر سروش دقیقا همین اشتباه دکتر شریعتی را مرتکب شد: در عین‎حال، شخصیت سروش و آثار وی نیز جنبه‎های مثبت و منفی بسیاری دارد. از نظر اینجانب شخصیت دکتر شریعتی و آثار وی را بایستی با نگاهی همه‎جانبه و با سعه وجودی خاص دید. وی یک متفکر جامعه‎شناسی و پژوهشگر تمدن و ادیان و تاریخ است. برخی از آثار او در زمینه تاریخ اسلام و تاریخ تمدن و ادیان و یا کتاب حج و یا کتاب فاطمه(س) است که نسبتا آثار مفیدی هستند. اما آثار وی در زمینه اسلام‎شناسی و تبیین و تفسیر اسلام بایستی دقیقا مورد نقد دقیق و بررسی قرار گیرد، زیرا لغزش‎ها و اشتباهات فراوانی دارد. هرچند وی با نگاهی ویژه و نواندیشی، افرادی را به اسلام جذب کرد، اما در عین‎حال به‎خاطر عدم اطلاع دقیق و احاطه بر معارف اسلامی، در آثارش نقص‎های جدی راه یافت که تأثیر سوء نیز بر مخاطبان او گذاشت. لذا شریعتی و شخصیت او را بایستی در زیبایی و زشتی، توأم با هم نگاه کرد.

منبع: هفته نامه پنجره

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩

جمله ای از دکتر علی شریعتی

دکتر علی شریعتی : "کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود، آن هم به سه دلیل: اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم"

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸