متن وصیتنامه سیمین دانشور + تصویر
سیمین دانشور پیش از درگذشتش، وصیتنامهای را تنظیم کرده است.
وصیتنامهی بانوی فقید ادبیات داستانی ایران از سوی خانوادهاش در اختیار ایسنا قرار گرفته است که متن آن در ادامه میآید:
«بهنام خدا
7 مرداد 1385
وصیتنامه سیمین دانشور با وصایت خانم لیلی ریاحی
اینجانب سیمین دانشور فرزند دکتر محمدعلی ـ شماره شناسنامه 46625 ـ صادره از شیراز متولد 1300 در شیراز ـ فرزندخوانده و خواهرزادهام، خانم لیلی ریاحی فرزند احمد ـ دارای شناسنامه شماره 768 صادره از اصفهان حوزه یک متولد سال 1327 را وصی خود قرار میدهم که پس از مرگم ترتیب قرارداد کتابها و ترجمههایم و ترجمههای خارج از کشورم را به عهده بگیرد، و در عوض ثلث از کل اموالم را دریافت دارد.
الف - کتابها و یا ترجمههایی که کردهام و ناشرانم به قرار زیر است:
خانم ریاحی میتواند به اتکای این وصیتنامه قرارداد با ناشرانم را لغو یا تمدید نماید و وجوه حاصله از فروش کتابها را دریافت دارد.
1- نوشتهها یا تألیفات: شهری چون بهشت ـ سووشون ـ به کی سلام کنم؟ ـ جزیره سرگردانی ـ ساربان سرگردان (جلد دوم جزیره سرگردانی)
2-ترجمه: کمدی انسانی ـ داغ ننگ ـ بنال وطن
3-تالیف: شناخت و تحسین هنر
نه کتاب فوق از انتشارات خوارزمی (مدیر عامل علیرضا حیدری) میباشد.
4-دشمنان ترجمه از چخوف نشر نگاه (مدیرعامل رئیسدانا)
5-از پرندههای مهاجر بپرس (نشر قطره، مدیرعامل فیاضی)، باغ آلبالو (ترجمه از چخوف) ایضا نشر قطره
6-همراه آفتاب (نشر امیرکبیر که اینک در اختیار انتشارات دولتی است)
7-آتش خاموش ـ راز موفق زیستن ـ بئاتریس ـ ماه عسل آفتابی
کتابهای فوق قرارداد تازهای پس از چاپ اول بسته نشده است.
ب- 1- پول نقد در بانک صادرات ایران ـ تجریش
2- دو میلیون تومان سپرده ثابت در بانک ملی ایران شعبه تجریش توأم با دفترچه ثبت حاصل از سپرده (مدارک در فایل خاکستری در کتابخانه موجود است)
وصیتنامهی سیمین دانشور
لیلی خانم وصی من طبق این وصیتنامه و اختیاردار چاپ آثارم میتواند با وراث دیگر ثلث اثاث خانه و لباسهایم را مالک شود.
سیمین دانشور»
سیمین دانشور - داستاننویس و مترجم - متولد هشتم اردیبهشتماه سال 1300 در شیراز بود. در سال 1328، دکتری خود را در رشتهی ادبیات فارسی از دانشگاه تهران گرفت. یک سال بعد با جلال آل احمد ازدواج کرد و در سال 1331 برای مطالعه در رشتهی «زیباییشناسی» در دانشگاه استنفورد، به آمریکا سفر کرد و دو سال بعد به ایران بازگشت. از جمله تألیفها و ترجمههای دانشور عبارتاند از: «آتش خاموش» (1327)، «سرباز شکلاتی» برنارد شاو (1328)، «باغ آلبالو» و «دشمنان» از آنتوان چخوف (1331)، «بئاتریس» از شنیتسلر و «رمز موفق زیستن» از دیل کارنگی (1332)، «کمدی انسانی» ویلیام سارویان و «داغ ننگ» از ناتانیل هارتون (1334)، «شهری چون بهشت» (1340)، «سووشون» (1348)، «بنال وطن» از آلن پیتون (1351)، «به کی سلام کنم؟» (1359)، «غروب جلال» (1360)، «ماه عسل آفتابی» (داستانهای ملل مختلف) (1362)، «جزیرهی سرگردانی» (1372)، «شناخت و تحسین هنر» (مجموعهی مقالات) (1375)، «از پرندههای مهاجر بپرس» (1376) و «ساربان سرگردان» (1380).
او نخستین زن ایرانی است که به شکل حرفهیی در زبان فارسی داستان نوشت. مهمترین اثر او، رمان «سووشون» است که نثری ساده دارد و به زبانهای متعددی ترجمه شده است. این کتاب از جمله پرفروشترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب میشود.
سیمین دانشور 18 اسفندماه سال گذشته در سن نودسالگی درگذشت. 
وارث سیمین دانشور مشخص شد
علی خلاقی در نکوداشت سیمین داشنور در سرای اهل قلم گفت: دانشور پیش از مرگ خود در وصیتنامهای سرپرستی انتشار تمام آثارش را به همسر من که فرزند خوانده او و جلال به شمار میرود، سپرده است.
به گزارش خبرنگار مهر، نشست نکوداشت سیمین دانشور با حضور غلامرضا امامی، علی خلاقی و سعید محبی، صبح امروز جمعه 22 اردیبهشت در سرای اهل قلم نمایشگاه بینالمللی کتاب برگزار شد.
در ابتدای این نشست علی خلاقی که همسر فرزندخوانده سیمین دانشور به شمار میرود در سخنانی با اشاره به اینکه وی سابقه آشنایی مستقیم با جلالآل احمد را نداشته است، گفت: من پیش از اینکه جلال مرحوم بشود، با آثار او آشنا بودم و این آشنایی به دلیل فعالیت من در نهضت مقاومت ملی بود.
وی افزود: من در سال 60 در حاشیه برگزاری نشست یادبودی برای سیمین دانشور به منزل وی رفتم و این رفت و آمد ادامه یافت، تا اینکه در سال 62 او مسبب ازدواج من با فرزندخواندهاش شد.
او در ادامه با اشاره به ماجرای ازدواج دانشور و آلاحمد گفت: آلاحمد در سال 1320 از حزب توده جدا شد و به حزب زحمتکشان و پس از آن نیروی سوم پیوست، اما پس از کودتای 28 مرداد بود که کلاً سیاست را کنار گذاشت و به ادبیات به صورت جدی روی آورد.
خلاقی افزود: منزل این دو، خانه عشق بود. سیمین به من گفته بود که روزی که جلال مطمئن شد بچهدار نمیشود به او گفته بود که میتواند زندگی با او را ترک کند و با فرد دیگری ازدواج کند، اما وفاداری سیمین به جلال تا اندازهای بود که تا لحظه فوتش حلقه ازدواج خود و جلال را در انگشتش با خود داشت.
وی همچنین گفت: خانه سیمین دانشور و جلال الان مخروبه شده است و میراث فرهنگی برای بازسازی آن حتی یک قدم هم برنداشته است. باید قدمی برداشت تا این خانه دوباره بازسازی شود و به روی نسل جدید گشوده شود. خانهای که قبل و بعد از انقلاب محل آمد و شد بسیاری از بزرگان سیاست و فرهنگ بوده که تا همین اواخر هم ادامه داشت، خانهای که همه در آن گرد هم میآمدند و داستان میخواندند.
خلاقی همچنین افزود: دانشور در آخرین وصیتنامه خود لیلی همسر مرا وصی خود قرار داده تا ترتیبی اتخاذ کند تا آثار وی در ایران و خارج از ایران تجدید چاپ شود و در ازای آن ثلث اموال وی را نیز دریافت کند.
در ادامه این نشست نیز سعید محبی دیگر سخنران این مراسم، بخش عمده فعالیت دانشور را دفاع از آزادی عنوان کرد و گفت: مهمترین کار دانشور که سووشون است نیز یکسره در ستایش آزادی نوشته شده است.
وی افزود: دانشور یکی از بزرگترین عناصر ادبیات پسامشروطه در ایران است و کتاب سووشون وی نیز کالبد شکافی فرهنگ ما در مواجهه با خارجیان است که از نظر تکنیک و شخصیتسازی یکی از قویترین آثار ادبیات معاصر ایران به شمار میرود.
محبی افزود: سووشون در سال 1348 منتشر میشود. سالی که ایران و مردم ایران به شدت متاثر از سیاست بود و در عین حال سرشار از امید و آزادی. او با شامه قوی خود نوید آزادی را به ما میدهد و به عقیده من این رمان بهترین مکان برای دیدن روحیه تعالی جوی وی به شمار میرود.
این نویسنده همچنین با اشاره به دو رمان جزیره سرگردانی و ساربان سرگردان گفت: این دو کتاب ترکیبی است از خاطرهنویسی و روایتگری که در آنها سیمین بر خلاف عرف موجود ترجیح داده به معاصرنویسی در رمان بپردازد و در عین حال ذهن خود را از پیشداوریهایی دور میکند. دنیای این دو رمان را در واقع باید دنیای آرمانی دانست که او در سووشون به تصویر میکشد.
جدایی و تنهایی؛ نوشته منتشرنشدهای از سیمین دانشور
متن زیر یادداشت منتشرنشده ای است از سیمین دانشور، نویسنده نامدار ایرانی، که در ۱۲ آبان سال ۱۳۷۷ در پاسخ به سوالات جمشید برزگر نوشت.
سیمین دانشور عصر ۱۸ اسفند سال ۹۰ در تهران درگذشت.
آقای جمشید برزگر عزیز، اگر می خواستم جواب پرسش های شما را بدهم، مثنوی هفتاد من کاغذ می شد و نه لزومی داشت و نه فرصتی بود. به این علت، چکیده پرسش های شما را پاسخی کلی دادم. موفق باشید.
سیمین دانشور
تمایز میان شرق و غرب و در وضعیتی جزیی تر یعنی در آفرینش هنری در این است که در مشرق زمین مسئله ی جدایی مطرح است و در مغرب زمین مسئله ی تنهایی. در باور شرقی ها انسان از عالم لایتناهی جدا گردیده است یعنی از اصل خود دور مانده است و کوشش او در این جهان روزگار وصل خویش بازجستن است و بن مایه ی شناخت زیبایی و هنر در ادبیات سنتی والای ما تا حد زیادی بر این باور استوار است.
در غرب و به ویژه در دوران معاصر، اعتقاد غالب بر این است که انسان زاده همین کره ی خاکی است و آنگاه فن آوری و تسلط بر طبیعت و تولید و مصرف زیاد، به تنهایی هنرمند غربی انجامیده است.
به گفته ی پوپر" محصولات ذهن آدمی اعم از علوم و هنرها با مشاهده ی انسان آگاه صورت می گیرد. پس روح بشر مرکز درک ما از جهان است." می توان گفت این گونه ادراک گه گاه رگه ای از ماوراء الطبیعه را در بردارد و نه تنها در شرق که حتی در غرب هم چنین است. رویاها را می توان تابعی از چنین برداشتی دانست. بدون رویا آدمی مرده ی متحرکی بیش نیست. خودم در شعرواره ای که از زبان "هستی" در جلد دوم جزیره ی سرگردانی سروده ام، عنوان شعرواره را "مرگ رویاها" گذاشته ام و بیت اول آن را از قدما نقل کرده ام که:
سمرقند همچو قند، بدین روزت کی اوفکند؟
که این بیت شامل همه سمرقندهای روزگار می شود.
و باز پوپر می گوید: "هدف علوم رسیدن به یک توصیف عینی از جهان طبیعی است در زمان و فضا و مکان، و تصور جهان بدون بعد زمان غیرممکن است."
و من می افزایم به جز اینها، در هنرها هستی شناسی آدمی مطرح است و هستی آدمیان تابعی از عوامل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و مذهبی و تاریخی و جغرافیایی و غیره است.
این هستی در تغییر است و بدون تغییر تصور هستی بی معناست. علوم هم تغییر می کنند و تکامل می یابند. تا مدت ها کره زمین را مرکز منظومه ی شمسی می دانستند کوپرنیک بود که خورشید را مرکز منظومه شمسی شمرد و واقعیت هم چنین بود.
چون هستی انسان در تغییر است پس ادبیات هم در تغییر خواهد بود. در ادبیات همواره این مسئله مطرح بوده است که چه می خواهیم بگوییم و تا چه حد از عهده بیان آن برآمده ایم؟
یعنی در سرزمین خود چه بذری بیفشانیم، چگونه بپرورانیم و به آرایش و پیرایش بپردازیم و آنگاه چگونه درو کنیم؟ و "هرکس آن درود عاقبت کار که کشت".
پس هر نویسنده و سراینده ای بایستی آن چنان بر محیط و مسایل حاکم بر آن اشراف داشته باشد تا بتواند با تلفیق ادراک خودآگاهی و ناخودآگاهش، یعنی ترکیب مناسب ذهن و عین و بهم پیوستگی واقعیت و تخیل و رویا کشت باروری عرضه بدارد.
اینک اندیشه و تفکر هم خود را بر ادبیات تحمیل کرده اند. شخصا با زیاده روی در کاربرد اندیشه در آفرینش هنری موافق نیستم. زیاده روی در این مقوله راه به علوم می گشایند.
در غرب که ما هم در حال حاضر چشم به آنها داریم، از دهه ی ۱۹۶۰ ببعد پس از مدرنیته، پست مدرنیسم مطرح گردید. میشل فوکو، امبرتو اکو، و رولان بارت از برجستگان چنین طرز تفکری بودند و ما هم تقلیدهایی نابجا یا بجا از پیروان آنها کردیم.
چکیده ی طرز تفکر آنها اهمیت فراوان دادن به زبان و ساختارگرایی بود تا جایی که امبرتو اکو از " جبر ساختاری" سخن گفت و دیگران از "مرگ نویسنده به نفع خواننده" حرفها زدند. پس "نویسنده غایب گردید و تنها ضمن نوشتن و کاربرد زبان حضور یافت نه به صورت نویسنده ای که پیش از نوشتن متن حضور و وجود داشته باشد".
این چنین نویسنده ای با زبانی که سخن می گوید کمابیش حضوری پنهانی دارد و خواننده ی نوشتار است که بایستی در ذهن خود تصویر و تصورات نویسنده را تکمیل یا دست کم حدس بزند.
این گونه زبان بازی با وجود تحسین برانگیز بودن خلق الساعگیش، به گمانم در حال حاضر جا به ساختارگرایی مطلق پرداخته [داده] باشد.
اما ما نویسندگان جهان سوم، بایستی خودمان هستی خود را کشف کنیم و همانرا مطرح نماییم و در خور وضعیت تازه، زبان شایسته را پیدا کنیم و فراموش نکنیم که ما ایرانی هستیم و به فارسی می نویسیم و میانگین سواد حد بالا در کشور ما پایین است و ما برای مردم می نویسیم نه برای همقلمان خودمان که تازه آنها هم با همدیگر تفاهم کافی ندارند.
برای مردم بنویسیم اما از عوام پسندی احتراز کنیم. دست خواننده را بگیر و او را بالا ببر نه اینکه پا به پای او راه برو و یا او را به ته چاه بکشان. "داد از دست عوام".
شرمسارم که نصیحت آلات می کنم، خوب، "ما عاشق و پیر و رند و عالم سوزیم."
12 آبان 1377
در مراسم تشییع خالق «سووشون» چه گذشت؟
صبح یکشبنه 21 اسفندماه، اهالی قلم در تالار وحدت گرد هم آمدند تا بانوی داستاننویسی ایران را به سمت آرامگاه ابدیاش بدرقه کنند.


برای سیمین دانشور
سلام سیمین جانم.
تو را هیچ وقت این طوری نشناخته بودم. سووشون را چندبار شروع کردم اما نتوانستم تمامش کنم، شاید به خاطر این که آن وقت ها تو را پشت سر داستانت نمی دیدم که خواندنش لذت کشف دوباره ات باشد. اما کتاب نامه هایت به جلال* را که هدیه گرفتم، همه چیز عوض شد.
همان اول فهمیدم تو در سال 1329 در 29 سالگی ازدواج کرده ای که این یعنی با معیارهای آن زمان یکی از همدردان خودمان به شمار می رفتی! تازه... دوسال هم از جلال بزرگتر بودی و با همه این حرف ها شوهری به آن معروفی و به قول خودت"جوان و زیبا با قیافه شاعرانه و لب های خوش ترکیب و بوسه انگیز و چشمهای میشی"و خلاصه قد وبالایی که مدام قربان صدقه اش می رفتی، پیدا کردی. قبول کن که یکباره خیلی برایم عزیز شدی!
برای خودت کسی بودی که شوهر کردی. دکترای ادبیات داشتی از دانشگاه تهران. دوسال بعد از ازدواج هم بورس یک ساله فولبرایت گرفتی و رفتی آمریکا. شوهر نکردی که شوهر کرده باشی و از حرکت باز بمانی، مثل خیلی دیگر از زنانی که می شناسیم. مثل خیلی از زنان دیگر تا هنوز، خودت را در سایه شوهر نویسنده ات پنهان کردی و گفتی او نویسنده است و من سعی می کنم ادای نویسنده ها را دربیاورم اما همپا بودید و هرکدام شخصیت مستقل خودش را داشت، اگرچه متاثر از دیگری.
وقتی دلت برای شوهرت تنگ بود و می گفتی بدون او حال و حوصله شرکت در هیچ برنامه تفریحی را نداری و بعد بلافاصله می نوشتی بچه ها دارند به سینما می روند و برای رفع دلتنگی همراهشان می روم(!) عاشقت شدم. شوهر نکرده بودی که شوهر کرده باشی.
وقتی ادعا کردی پولهایی را که بهت می دهند نگه می داری تا باهم لباس بخرید و در نامه بعدی نوشتی که مجبور شده ای تمامش را برای خودت خرید کنی، آن هم فقط برای این که تو نماینده زن های ایرانی در دانشگاه استنفورد هستی و باید شان آنها را حفظ کنی و آبروی ملتی در میان است(!)، یا وقتی مدام می گفتی از آمریکا که برگشتی کار می کنی و جلال را به یک سفر اروپا می فرستی تا او هم تجربه ای شبیه خودت داشته باشد و جبران سفر آمریکای تو بشود و بعدتر، نزدیک آمدنت که شد، گفتی" می آیم و دوتایی به اروپا خواهیم رفت"، شیفته وار خندیدم. عجب دختر شیطانی بودی!
و جلال... جلال عاشقت بود، عاشق تو که "سیاه سوخته شیرازی" اش بودی. مردی بود که به گفته خودت زندگی ات را سرشار کرد و کیفیتش را دگرگون ساخت. بهش برمی خورد که چرا خیال می کنی از خرید کردنت ناراحت می شود یا از حرف زدنت با پسرها و استادها که بلافاصله توضیح می دادی زن و بچه دارند. او حتی با وجود ترس همیشگی از این که نکند فراموشش کنی، از تو می خواست به جای غصه خوردن، آخر هفته به مهمانی بروی و با هرکس دلت خواست برقصی، آن هم درحالی که خودش حتی حوصله نداشت حتی با وجود موافقت ضمنی تو که " اگر ناگزیر شوی گنجشک اشی مشی را به بام بیگانه ای بنشانی سعی کن من نفهمم"، به بعضی جاها سری بزند وبعضی چیزها بنوشد!
تو زن جالبی هستی، زنی که شوهرش را دوست دارد اما مدام از کارهایی می گوید که می توانست برایش بکند و نکرده. خودش را سرزنش می کند که چرا آن قدرها به او نرسیده و حتی برای درس خواندن تنهایش گذاشته و آغوشش را هم از دست داده اما در نهایت شخصیتی از خودش می سازد که شوهرش بیشتر به او افتخار کند. زنی که خود را خودخواه می داند اما اعتراف می کند عاشق شده است و خودخواهی را کم کم به فراموشی می سپارد. زنی که شوهرش را با وجود بچه دار نشدن آن قدر دوست دارد که تا پایان عمر او و تا پایان عمر خودش به او وفادار می ماند.
سیمین جانم!
شرح خیلی از مشاهدات تو در آمریکا – اگرچه مربوط به پنجاه سال پیش – برایم جالب بود. همان وقت که با تعجب از صابون مایع و خشک کن دستشویی و آب سردکن و آسانسور می نوشتی، اینها را هم می گفتی:
"استاد از جنبه علمی خلاقیت هنری حرف زد که من مطلقا اطلاعی نداشتم. گفت نبوغ هنری که مساله ای احساسی و عاطفی است، فرمانش از غده هیپوتالاموس صادر می شود. این غده کمابیش زیر قسمت قدامی غده هیپوفیز قرار دارد که می توان گفت مادر تمام غدد داخلی است و غدد جنسی هم از آن فرمان می گیرند. او گفت انسانی که به غرایز جنسی اهمیت زیاد می دهد به حیوانیت نزدیک تر است. می شود نیروی جنسی را به صورت عشق های عرفانی تصعید کرد و در افراد خاص، به صورت گسترش خلاقیت درآورد... جلال عزیزم نکند ما دوتا هورمون های جنسیمان را تصعید می کنیم که بچه دار نمی شویم؟!"
" تو می دانی که من نسبت به دخترهای دیگر نسبتا دیر شوهر کردم. و تو خودت می دانی که هر زن و مرد جوان از بیست سالگی به بعد به این روابط نیازمند است.( سیمین جان الان بچه ها از دوازده سالگی فکر می کنند محتاج این روابطند و افتخارشان این است که سن مطلع شدنشان از روابط زن و مرد را تا حد یک رقمی پایین بیاورند تا مثلا درجه فهم و شعور و زرنگ بودن خودشان را بالا ببرند، درحالی که نمی دانند دنیای پیش از بلوغ و آگاهی جنسی هم به اندازه خودش لازم و آرامش بخش است و شاید تنها فرصت هایی است که آدم می تواند از یک نفره بودنش به تمامی لذت ببرد) خوب من این هشت سال را چه کردم؟ البته درس خواندن زیاد و مشغولیت و داشتن یک کمی استعداد و تشویق خانم سیاح موجب شد که من کمتر به مردها توجهی بکنم. این را باور کن که من مثل دخترهای دیگر ابدا به دنبال شوهر نبودم، یعنی برای کسی تور نمی انداختم. رفتار من با تو موید این ادعاست. اگر یادت باشد خیلی دیر تسلیم شدم و تا عروسی نکردیم به من دست نیافتی..."
آه سیمین جانم...
همه کتاب هایت را گرفته ام تا بخوانم. انگار می کنم این طوری با من حرف می زنی و به خودم می بالم. دوست داشتم ببینمت و تلالویی از جذابیتی را که روزگاری جلال شیفته وار ازآن سخن می گفت، در تو بازیابم. بعد راحت تر تصورت می کردم در روزهای شیراز و امیریه و پالوآلتو. در اتوبوس مسافربری تهران اصفهان که آنجا با جلال آشنا شدی. و وقتی با وجود همه تفاوت های خانوادگی با او زنش شدی. و وقتی در سوگ او به سووشون نشستی.
تو شانس پیداکردن اسب واقعی ات را داشتی: "من در بچگی عاشق اسب بودم. به مادرم می گفتم وقتی بزرگ شدم زن اسب می شوم... آن روز مقدس که تو از من خواستگاری کردی به خانه که رفتم مامانم و بچه ها داشتند ناهار می خوردند. گفتم من اسبم را پیدا کردم. مادرم پرسید کجا می بندیش؟ گفتم نه، اسب واقعی ام را. می خواهم زن جلال آل احمد بشوم. قاشق و چنگال از دست مادرم افتاد..." تو شانس رسیدن به او را هم پیدا کردی:" من و تو دوزن و مرد جوان و عاشق به هم رسیدیم و این بزرگ ترین شانس های جهان است که عاشق و معشوق به هم برسند..."
شنیده ام این روزها سخت ناخوش احوالی و هشتاد و نه سال عمر بر دوش خسته و تنهایت سنگینی می کند. شاید بی قرار دیدار دوباره جلالی بعد از چهل سال. نمی خواهم به دنیای بدون سیمین ها و جلال ها فکرکنم. خودم را این جور دلداری می دهم که اقلا برای تو خوشحالم سیمین جان که طعم عشق را چشیدی و خوب زندگی کردی. خودت به جلال گفته بودی: " می دانی زنی که دیر شوهر می کند باید زندگی اش راحت باشد زیرا بی شوهری و پشت چشم نازک کردن مردم به حد کافی پدرش را درآورده است. شوهر که می کند می خواهد آسایش بیابد ... و توخوب موقعی در زندگی من وارد شدی..."
* نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد/ انتشارات نیلوفر/ تدوین و تنظیم: مسعود جعفری
تصاویر منزل مرحوم سیمین دانشور












عکس: روح الله یزدانی
یادداشت دولتآبادی برای سیمین دانشور
محمود دولتآبادی در یادداشتی از سیمین دانشور نوشت.
دولتآبادی در پی درگذشت بانوی ادبیات داستانی ایران در یادداشتی با عنوان «اهمیت سیمین دانشور» که در اختیار ایسنا گذاشته، نوشته است:
«سیمین دانشور شخصیت مهمی است از بابت ادبیات داستانی ایران. دانشور هنگامی به خلق «سیاوشون» پرداخت که فرهنگیزدههای سطحی و دور از باطن ادبیات ایران و سنگباروهای پشتوانهی آن، درانداخته بودند که دورهی رماننویسی به سرآمده؛ چون در جامعهی امروز دنیا فرصتهای قرن نوزدهمی دیگر وجود ندارد و مردم وقت و حوصلهی خواندن رمان ندارند و داستان کوتاه، ژانر ادبی معاصر است (همانچه این روزها به مینیمالیسم رسیده است). بدیهی است چنین بحثهایی در ادبیات غرب - اروپا و آمریکا - وجود داشت. اما آنها «قرن نوزدهم» خود را گذرانیده بودند و در قرن بیستم وارد میدانهای آسمانها شده بودند! در حالیکه ما ایرانیان در قیاس هنوز وارد قرن هجدهم میلادی هم نشده بودیم.
به این ترتیب، سیمین دانشور که همسر شتابزدهتر نویسندگان دورهی زندگیاش بود، یعنی همسر جلال آل احمد (آن سید بزرگوار و جوشی) دور از شتابهای دورهیی، ژرفا و آرامش را پیشه کرد و غرق شد در بحر زیبای «سووشون»؛ و آن استقبال بجای خوانندگان «سووشون» بحثهای نامربوط را یکسره خنثا کرد و باعث شد ثقل واقعی ادبیات ایرانی (چه در رمان، چه در داستان کوتاه) بار دیگر آهنگ اینزمانی خود را به دست آورد. طرفه آنکه سیمین دانشور خود در دانشگاه تهران، تاریخ هنر و نظریهی هنر تدریس میکرد و اگر به چنان نتیجهای رسیده بود در باب تبیین وضعیت ادبی در ایران، از زبان او باید میخواندیم که چه شده است؟ اما آدمهای کمحوصله و سبکمایه به روند تدریجی ـ جهشی تاریخ و تبیین نظری آن هم توجه نداشتند. پس سیمین دانشور طرحی به واقع نو از ادبیات درافکند که قوت قلب دوستداران ادبیات معاصر ایران را افزونتر کرد.
همزمان - با اندک تفاوت زمانی - «شوهر آهوخانم» علیمحمد افغانی منتشر شد و سپس « همسایهها»ی احمد محمود، و ادبیات معاصر ما یکی از مسیرهای اصلی خود را دور از آن غوغاها بازیافت. این است که سیمین دانشور برای ما اهمیتی ممتاز مییابد.»
بانوی داستان از میان ما رفت
عصر پنجشنبه، سیمین دانشور، بانوی داستان نویس ایرانی در سن نود سالگی بدرود حیات گفت تا ادبیات ایران در آخرین روزهای سال نود، یکی از بزرگترین وزنههای خود را از دست دهد. آنچه دانشور را در سپهر ادبیات معاصر ما به یک استثنا بدل کرده است، این بود که وی به عنوان نخستین بانوی ایرانی، شهامت پا گذاشتن به ساحت ادبیات داستانی را پیدا کرد و نخستین زنی بود که در معنای متعارف امروزی، رمان نوشت و پایهگذار حرکتی بود که بعدها منجر به حضور بیشتر بانوان داستان نویس در این زمینه شد.

با این حال، رمان «سووشون»اش به هفده زبان زنده دنیا ترجمه شد و در ایران هم کمتر کسی بود که این رمان زیبا را نخوانده باشد و کمتر اثری را میشناسیم که در ادبیات ما تا این اندازه مورد توجه منتقدان قرار گرفته باشد و به عنوان یکی از متون ادبی کتاب ادبیات دانشآموزان دبیرستانی هم در نظر گرفته شده است.


از دانشور علاوه بر سووشون، سهگانه سرگردانی هم منتشر شده که البته سرنوشت آخرین بخش از این مجموعه در سالهای اخیر به یکی از معماهای ادبیات ما بدل شده است. کتاب نخست با نام «جزیره سرگردانی» در سال ۱۳۷۲ و «ساربانْ سرگردان» در ۱۳۸۰ منتشر شد، ولی سرنوشت بخش پایانی این مجموعه که بنا به گفته خود دانشور، پایان مأموریت ادبی او در این جهان است، هیچ گاه روشن نشد.
سال گذشته بود که سرانجام پس از سالها انتظار، خبر گم شدن متن کتاب کوه سرگردان در رسانهها بازتاب پیدا کرد و خود دانشور که از سال 86 پس از اینکه به کما رفت، با بیماری سختی دست و پنجه نرم میکرد، نتوانست کمکی به پیدا شدن متن این رمان کند و مرگ مدیر انتشارات خوارزمی ـ که انتشار کتابهای دانشور را بر عهده دارد ـ هم مزید برعلت شد.
و کار تا جایی پیش رفت که بسیاری مدعی شدند، دانشور اصلا این رمان را ننوشته است و حتی خواهر او هم این ادعا را به نوعی تأیید کرد که احتمال دارد دانشور این رمان را اصلا ننوشته باشد، چرا که اگر نوشته بود، میبایست پیدا میشد.
با این حال، امید میرود در سالهای آینده و در لابلای کاغذهای خاک خورده خانه سیمین یا بایگانی انتشارات خوارزمی و یا شاید اصلا وزارت ارشاد، متن آخرین رمان دانشور پیدا شود تا پس از خبر غمانگیز فوت او، خبری شادی بحش را برای هواداران ادبیات ایران زمین پدید بیاورد.



دو خاطره متفاوت از دو دیدار با سیمین دانشور
ضیاء موحد شاعر و منتقد ادبی در گفتگو با مهر با اظهار تاسف از درگذشت زندهیاد سیمین دانشور به نقل دو خاطره از دو دیدار به گفته خود کاملاً متفاوتش با یانوی داستاننویسی ایران پرداخت.
وی گفت: من دو بار بیشتر خانم دانشور را از نزدیک ملاقات نکردهام؛ یک بار قبل از انقلاب بود که به اتفاق هوشنگ گلشیری و محمد حقوقی به منزل او رفتیم و آن زمان هنوز جلال آلاحمد زنده بود. در این دیدار با توجه به ذوق ایرانی مهمانان، بیشتر درباره شعر صحبت شد.
شاعر «غرابهای سفید» اضافه کرد: تصور من از برداشت خانم دانشور درباره شعر، کاملاً متفاوت از واقعیت بود و به نظرم رسید که برداشت او از شعر در حدی کاملاً متوسط بود. البته به نظرم رسید که او ذوق شعری فراوانی دارد اما آن احاطه و تسلطی که در داستان و روی مسائلی مانند محتوا و فرم داشت، اینجا (در شعر) نداشت.
موحد گفت: در آن جلسه بیشتر به ذوق شعری اهمیت میداد و توجه داشت و تا مدتها بعد ندیدم جایی درباره شاعری حرفی زده باشد.
وی درباره دیدار دوم خود با سیمین دانشور هم یادآور شد: بار دوم که خانم دانشور را دیدم حدود 7، 8 سال پیش بود. من به دیدن خانم سیمین بهبهانی رفتم و او گفت که مایل است به دیدن خانم دانشور برود و به اتفاق رفتیم به منزلش. خانم دانشور اصولاً بسیار خوشصحبت بود و چون تنها زندگی میکرد، وقتی جمعی پیدا میشد، دوست داشت درباره موضوعات مختلف صحبت کند.
این شاعر اضافه کرد: آن روز خانم دانشور درباره نیما و به خصوص شعر معاصر صحبتهای بسیار جالب و تازهای کرد. خاطرات بسیار جالبی از نیما داشت و من تعجب میکنم که چطور کسانی که با او آشنا بودند، نرفتهاند این خاطرات را ثبت و ضبط کنند. خانم دانشور حتی خاطرات جالبی هم از امام موسی صدر که چند روزی در منزل او بود، داشت.
موحد همچنین درباره آثار سیمین دانشور گفت: «همسر من جلال» یکی از بهترن مقالههایی است که درباره یک نفر نوشته شده و اگر آن را با مقاله «پیرمرد چشم ما بود» (مقاله جلال آلاحمد درباره نیما یوشیج) مقایسه کنیم، درخواهیم یافت که اولی خیلی محکمتر و منسجمتر است.
وی همچنین با مقایسه رفتار و موضعگیریهای جلال آلاحمد و سیمین دانشور افزود: دانشور به واقع آدم فاضلی بود و به نظر میرسید از بسیاری جهات نسبت به جلال برتری داشت. حرفهایی که میزد و وصیتهایی که میکرد، نشان میداد که او آدمی دانشگاهی و فرهنگی بود.
شاعر «نردبان اندر بیابان» در پایان با اشاره به حس نوعدوستی سیمین دانشور و کمکهایی که به افراد گرفتار مشکلات مالی و روزمره میکرد، یادآور شد: او دریایی از خاطرات و مسائل ادبی و فرهنگی و هنری دوران ما را با خود به زیر خاک برد.
سیمین دانشور، این کوه باشکوه
نویسنده : عباس معروفی

داستان؛ به روانی جویبار
سیمین دانشور در "ساربان سرگردان" می گوید: «این مرگ چیست که حضورش آدم را به مرور زندگیش وا می دارد؟ انگار زندگی در پیش چشمهایش رژه می رود و آدم از خودش می پرسد: من در این زندگی چه کرده ام؟ نمی پرسد چه خواهم کرد؟ چرا که نمی داند کی نوبت او می رسد...»
"عشق به زندگی" و "مرگ آگاهی" دو خط موازی تم های ادبی سیمین است. اگر سیمین در زندگی شخصی وضعیت مطلوبی نداشته و آنچه حقش بوده ازش دریغ شده، اما در داستانها و رمانهایش عشق به زندگی را چنان پررنگ می کشد که خواننده امیدوار و لبخندزنان کتاب را ببندد و در آغوش بگیرد.
در "سووشون" وقتی شخصیت اصلی یعنی یوسف آفریده می شود و پا به داستان می گذارد، از همان ابتدا پیداست که سرنوشت غم انگیزی خواهد داشت. به موازات این مرگ آگاهی – و نه مرگ پرستی چون هدایت - که با پیانو در تمام داستانها و رمانهای سیمین نواخته می شود، عشق به زندگی و دوست داشتن آدمها در نوای مسحورکننده ی یک ویلنسل فضا را می پوشاند و اغلب صدای پیانو را در خود محو می کند.
در "جزیره سرگردانی" او یک شخصیت از روی لیلی ریاحی می تراشد و اسمش را می گذارد هستی. لیلی پس از خودسوزی مادرش تمام نوجوانی و جوانی اش را در خانه ی سیمین سپری کرد. لیلی (خواهرخوانده من) مدلی شد که سیمین هستی را خلق کند. و هستی دختری است که در شهر تهران بر چهارراهی به شکل ایکس سرگردان است. بخاطر هوش زیادش طبعاً کنجکاوتر از دیگران می نُماید، و این هوش و کنجکاوی کار دستش می دهد، و همین ویژگی ها باعث می شود که آینده و خوشسبختی اش را بر اساس حسابگری هایش رقم بزند. و اینگونه است که در این چهارراه سرگردانی، معلق بین سلیم و مراد، همه کاری می کند؛ نقاشی، نویسندگی، و به قول سیمین «شعر قلابی» هم می گوید تا حسابگرانه خودش را بدهد به دست آینده و سرنوشت. و اینگونه است که وضعیت امروز پدید می آید. معجون روشنفکری و دین، معجون اسلامیت و جمهوریت، معجون ریش و کراوات.
«اما هزوارش ها در دوران سلیم و هستی، همچنان وجود داشتند منتها نقیض خود را صادر می کردند، آنچنان که سلیم می توانست بنویسد "سایه" و هستی بخواند "نور". هستی بنویسد "گول" و سلیم بخواند "صداقت" و همین بود که: سلیم می اندیشید هستی، هزوارشی عوضی است. زمان چه بازیها که سر آدم نمی آورد!
آیا واقعاً هستی یک فریب بود و سلیم به دام این فریب افتاده بود؟ از ترس چنین برداشت هایی بود که حتا سلیم دیگر می ترسید بخوابد. می ترسید باز کابوس ببیند. بیدار که می ماند هستی را در پوششی ضخیم در برابر خود می دید. پلک های هستی بسته بود. روی پلک راست نوشته بود "عشق" و روی پلک چپ می توانست "پتیارگی" را بخواند. اما روی لوح پیشانی اش با خط غبار نوشته ای رقم خورده بود که هرچه کوشش می کرد نمی توانست بخواند. نه. حتا با ذره بین هم نمی شد خواند. لوح تقدیر بود؟ راز هستی بود؟...»
"جزیره سرگردانی" سه جلد است. سالهای آخر که در ایران بودم جلد اولش درآمده بود، رمانی که از سقوط مصدق تا چهار سال قبل از انقلاب را دربرمی گیرد. و جلد دوم درست بحبوحه انقلاب است. اما زمان در این رمان به هم می ریزد، جابجا می شود، حتا مکان مورد تاکید قرار می گیرد، حلبی آبادها، حاشیه شهر، زاغه ها، شهر، مرکز روشنفکری تهران که خانه سیمین روزگاری می شود چهارراه ادبیات و سیاست و فرهنگ و فلسفه و چیزهای دیگر؛ پاتوق تختی، طالقانی، سامی، مصطفا شعاعیان، محسن مقدم، فروغ، بازرگان، سحابی، سنجابی، احمد خمینی، تیمسارهای دوره جنگ ایران و عراق، اعضای کانون نویسندگان، و چه برو بیایی بوده است در این نیم قرن. اسم خودش را هم می گذارد توران جان، و خودش به خودش می گوید: «این زنیکه، توران جان»!
آن روزها سیمین مشغول نگارش جلد سوم بود. به من می گفت جلد سوم همین روزگار ماست. همه این اتفاقات هست. تو هم هستی. و می خندید. گاهی با ذوق و شوق یک دختر چهارده ساله می رفت چند صفحه اش را می آورد و برای من می خواند. هر عبارت را که تمام می کرد، نگاهی بهم می انداخت، منتظر می ماند، و با چشمهاش می پرسید: چطوره؟
و من باهاش کلنجار می رفتم. نثرش را دوست داشتم. همین جور که فکر می کرد حرف می زد، و همین جور هم می نوشت. شسته و پاکیزه و بی غلط. به روانی یک جویبار. من باهاش بر سر ساختار رمان بحث می کردم. خودش این بحث را دامن می زد، و می خواست که باهاش کلنجار بروم.
رئالیست نواندیش و تجربه گرا
سیمین نویسنده ای است رئالیست و نواندیش که در طول سالیان نوشتن، همواره با نوآوری خوی و الفت برقرار کرده است. او هرگز نهراسیده از این که فرم ها و ساختارهای مختلف را تجربه کند. در طول عمرش بیش از پنجاه داستان کوتاه هم نوشته است. دو کتاب اولش مجموعه های "به کی سلام کنم" و "شهری چون بهشت"، با داستانهایی همچون "صورتخانه"، "قلم انداز"، "تیله شکسته" و داستانهای دیگر اکثر داستانها ساختار دایره و نیمدایره دارند. او برخلاف بسیاری از نویسندگان همدوره اش خطی نمی نوشت. حتا می گفت که می خواهد جریان سیال ذهن را هم تجربه کند. و من لذت می بردم. "پیکر فرهاد" را بسیار دوست می داشت. چند داستان کوتاه به این شیوه نوشت که من در گردون منتشر کردم. و بعدها این مجموعه با عنوان از پرندگان مهاجر بپرس درآمد.
می گفت: «باید از دهنت آب تازه بیرون بکشی. نه آب توی جوی مانده را. باید تازه شد. نوشد. باید مدام تکامل یافت. باید مدام تحول یافت. به همه نویسندگان این وصیت را می کنم که باید دم به دم جستجو کرد، نو شد، تحول و تکامل یافت. اگر دیدی تمام شده ای، رها کن. مقصودم این نیست که مثل هدایت خودکشی کن. آخرش ما نفهمیدیم چرا خودکشی کرد؟ و بعد این خداحافظی عجیب و غریبی که کرد. روی یک تکه کاغذ نوشته بود برای ما که: «فلنگ را بستیم، شما بمانید با زندگی حقیرتان.» و چون ما در خانه نبودیم کاغذ را انداخته و رفته بود.»
سیمین همیشه بوی تازگی می داد. حتا در سالهای پیری هنگامی که کنارش نشسته بودم هرگز بوی کهنگی از او به مشامم نرسید، برق می زد، خوشبو و تازه و مرتب بود؛ بخصوص با بلوز شرابی قشنگی که براش گرفته بودم، می درخشید. و دلش می خواست همیشه آن را بپوشد.
دیگر کارهای سیمین ترجمه های اوست، که من قناعت می کنم به انتخابش که نه بر اساس شهرت نویسنده و اثر، و نه بخاطر فروش موفق، و نه حتا کاری که بر اعتبار این نویسنده ی بزرگ بیفزاید. نه. او چند کتاب از آنتوان چخوف، آلن پیتون، و ناتانیل هاثورن فقط بخاطر جنبه های قوی انسانی آن آثار ترجمه و منتشر کرد.
بقیه دیگر نامه هاست که خیلی از آنها هنوز در نیامده. و بعد مقالات اوست درباره زیبایی شناسی، هنر و گاه به ضرورت مقاله ای مثلاً در گرامیداشت شخصیت برجسته ای چون دکتر کاظم سامی.
معمولاً کسی را به خانه اش راه نمی داد، به تلفن های ناآشنا جواب نمی داد، تنها بود. تنهایی را بسیار دوست داشت و با آن خو کرده بود. و بسیار می خواند.
اما یک چیز مهم بگویم؛ سیمین شخصیت ژورنالی نبود، پدیده نبود، آدم دستمالی شده نبود. یک نویسنده بود. یک زن باوقار بود. آدمی باشکوه.
قله سپید دماوند
وقتی خبر درگذشت بزرگترین بانوی داستان شصت سال اخیر ایران از شبکه ی خبری یک مملکت با واسطه نام شوهر مرحومش پخش می شود که: «سیمین دانشور همسر مرحوم جلال آل احمد درگذشت»، وضعیت ادبیات خلاقه و رفتار سیاستگزاران فرهنگی کشور با مقوله فرهنگ روشن می شود که چگونه تلاش می کنند درست در روز جهانی زن، جنازه ای را بر عمارت پر نقش و نگار بانوی بلندبالای ادبیات خلاقه، همچون پرچم استیلای مردسالاری به اهتزاز درآورند.
و ما این سوی خبر، به وضوح می بینیم که نیلوفری یگانه و زیبا خود را از این مرداب برکشیده تا در تاریخ ادبیات ایران جاودانه شود. زنی که نخست باید خود و نام خود را از زیر سلطه همسرش جدا کند تا به نقطه ی صفر برسد و آنگاه برای خلاقیت و درخشش قلمش برای خود کاری صورت دهد.
نویسنده ای که بر اساس تعریف همان شوهر مرحوم در کتاب "سنگی بر گوری" بر خلاف خود جلال، سیمین زنی است وفادار، امروزی، مهربان، راستگو، قوی، عاقل، و باهوش. شخصیتی که اوتوریته و پدیده ای چون جلال آل احمد در زمان حیات به بزرگواری اش اعتراف می کند و در برابرش کم می آورد. ناچار خود را افشا می کند که چرا سر بر شانه این کوه گذاشته است، کوهی که سر به ابرها می ساید.
سیمین اما سالها در برابر این وهن مضحک سکوت می کند. سالها دم برنمی آورد تا اینکه بعدها در مصاحبه ای با مجله گردون می گوید: «یکی از شرایطی که من موقع ازدواج با جلال مطرح کردم این بود: من سیمین دانشور می مانم، من سیمین آل احمد نخواهم شد.»
او در همین مصاحبه می گوید: «هویت ارثی نیست، به دست آوردنی است.» و این ملکه ذهنش است، شعار نمی دهد و می داند از زندگی چه می خواهد. هم جای خود را می شناسد، و هم خاستگاهش را.
پدرش دکتر دانشور طبیب معروف شهر شیراز است. «یک روز یه آقایی با کلاه شاپو اومد خونه ما. پدرم گفت سیمین، این آقا اسمش صادق هدایته. من دارم میرم مطب. درشکه خبر کن ایشون را ببر قهوه خونه دومیل به داش آکل معرفیش کن. بگو بابام گفت آقای صادق خان هدایت نویسنده مهم و مهمان عزیز ماست. من صادق هدایت رو بردم قهوه خونه دومیل و داش آکل رو نشونش دادم. گفتم اوناهاش. اونی که مثل شما کلاه داره.»
اما کودکی و نازپروردگی و تربیت خانوادگی اش را من در "سال بلوا" به شخصیت نوشافرین بخشیدم. نوشا تا سیزده چهارده سالگی، سیمین است. خود خودش. از آنجا به بعد سرنوشتش عوض می شود. اینجوری است که ادبیات خلاقه از همدیگر وام می گیرد تا عمارت فرهنگ و ادبیات ساخته و پرداخته شود.
من نوشتم که سیمین دانشور کوه دماوند من است، با آن قله ی سفید. و او خیلی خوشش آمده بود، و مدام این را تکرار می کرد.
مادری های بی دریغ
چند سالی که گردون را منتشر می کردم اغلب با او صبحانه می خوردم، و بعد به دفترم می رفتم. گاهی ناهار هم نگهم می داشت: «برات یخنی مرغ درست کردم به سبک شیرازی. طالبی هم دوست داری برات آماده کرده ام.» و حرف ما تمام نمی شد. دامنه بحث های ما بر محور رمان و ادبیات، فشارها و بازجویی های که آن روزها بر زندگی ام سایه انداخته بود، خاطرات او، نامه هایی که گلستان براش نوشته بود و او را بسیار شاد کرده بود، خاطراتش با نیمایوشیج، فروغ، تختی، و چقدر حرف داشتیم و ناتمام ماند.
آخرین باری که باهاش حرف زدم (عید پارسال) گفت: «این اتاق بزرگه رو برات آماده می کنم، بیا همین جا بمون. پیش خودم باشی خیالم راحت تره. میگم ها، معروفی، تو کی میای؟... چرا نمیای؟»
حالا این جمله مثل تیغ روی قلبم خط می اندازد. و این فرصت از من دریغ شده که سرم را بر دامنش بگذارم و برایش از بی وفایی های مردم زمانه بگویم. این چیزها را توی دلم نگه می دارم.
سیمین دانشور، داستان نویس و مترجم برجسته ایرانی، درگذشت
سیمین دانشور، داستان نویس ایرانی، عصر پنج شنبه ۱۸ اسفند پس از یک دوره بیماری در خانه اش در تهران از دنیا رفت.
او متولد هشتم اردیبهشت سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز بود.
خانم دانشور با تحصیل در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، در رشته ادبیات فارسی دکترا گرفت، چند سالی به تحصیل در دانشگاه های آمریکا در رشته های زیبایی شناسی و نمایشنامه نویسی پرداخت و پس از بازگشت به ایران، در هنرستان هنرهای زیبا و دانشگاه تهران مشغول به تدریس شد.
"آتش خاموش" نخستین اثر داستانی او بود که در سال ۱۳۲۷ منتشر کرد. سیمین دانشور در همان سال با جلال آل احمد، نویسنده و مترجم ایرانی، آشنا شد و این آشنایی به ازدواج انجامید.
سووشون (انتشارات خوارزمی، چاپ تیر ۱۳۴۸) معروف ترین رمان اوست که در سال درگذشت جلال آل احمد، منتشر شد. این رمان به هفده زبان ترجمه شده است.
"شهری چون بهشت"، "به کی سلام کنم"، "جزیره سرگردانی"، "ساربان سرگردان" و مجموعه مقالات "شناخت و تحسین هنر" از دیگر آثار اوست.
سیمین دانشور همچنین با ترجمه آثاری از برنارد شاو (سرباز شکلاتی)، آنتوان چخوف (دشمنان)، آلن پیتون (بنال وطن)، ناتانیل هاثورن (داغ ننگ) و غیره در معرفی نویسندگان برجسته جهانی به مخاطبان فارسی زبان نقش موثری داشت.
سیمین دانشور عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود.
فصل جدید در رمان نویسی ایران
منتقدان، آشنایی و همنشینی او با چهره های سرشناسی چون بدیع الزمان فروزانفر، صادق هدایت، فاطمه سیاح و نیما یوشیج را در شکل گیری شخصیت مستقل، نگاه واقع گرایانه و نثر ادبی او بی تاثیر نمی دانند.
رضا براهنی، نویسنده، شاعر و منتقد ادبی ساکن کانادا، به بی بی سی فارسی گفت:" دانشور با کتاب سووشون فصل جدیدی را در رمان نویسی ایران افتتاح کرد. سووشون بدون شک یکی از مهم ترین رمان های زبان فارسی است."
به گفته آقای براهنی، سیمین دانشور "آغاز کننده رمان زنانه در ایران است."
"روایت زن به وسیله زن با قصه سووشون شروع شده و لحن زنانه در داستان با زبان او شروع می شود."
محمدعلی سپانلو، شاعر، مترجم و منتقد ادبی مقیم تهران گفت: "سیمین دانشور را از بزرگ ترین نویسندگان ایرانی می دانم، در کنار هوشنگ گلشیری، محمود دولت آبادی، احمد محمود، و اسماعیل فصیح."
همچنین منیرو روانی پور، داستان نویس مقیم آمریکا، به بی بی سی فارسی گفت که آثار سیمین دانشور بر تعداد زیادی از نویسندگان ایرانی تاثیر گذاشته است. او با اشاره به رمان سووشون گفت: "خواندن این رمان باعث کشش به سوی ادبیات و علاقمندی به شناخت جامعه ام شد."
مجموعه "چهل طوطی" شامل داستانها و افسانههای هندی با ترجمه مشترک سیمین دانشور و جلال آلاحمد به تازگی پس از سال ها در ایران منتشر شده بود.
سیمین دانشور فرازهایی از خاطرات خود از زندگی با جلال آل احمد را در کتاب "غروب جلال" روایت کرده است؛ این زوج صاحب فرزند نمی شدند و جلال آل احمد نیز در کتاب "سنگی بر گوری" به روایت مشکلات مربوط به ناباروری و بخش هایی از زندگی خصوصی اش با سیمین دانشور پرداخته بود.
رمان "کوه سرگردان" سومین رمان از سه گانه داستانی "جزیره سرگردانی" و "ساربان سرگردان" است که هنوز منتشر نشده است.
پیکر سیمین دانشور روز یکشنبه ۲۱ اسفند ساعت ۱۰ صبح از مقابل تالار وحدت در تهران به سوی گورستان بهشت زهرا تشییع خواهد شد.
سیمین دانشور به روایت تصویر
در این پست تصاویری از بانو سیمین دانشور را قرار می دهم. در ضمن آرشیو کامل تصاویر جلال آل احمد را نیز در پست های قبل قرار داده بودم.











.jpg)






سیمین، سلام ما را به جلال برسان
سیمین هم رفت
وقتی خبر فوتش را شنیدم بهت زده شدم و گریه کردم. آیا این حقیقت داشت. آیا سیمین هم از میانمان رفت.
خانه اش در کوچه رفعت تجریش بود. یک روز تا دم خانه اش رفتم ولی در نزدم، گفتم شاید مزاحمش باشم. حال افسوس می خورم که چرا به دیدنش نرفتم. دیگر نمی بینمش
روزی سنگی بر گوری را نوشت. خواندنش امروز از من بر نمی آید
سیمین سال 48 جلالت را از دست دادی و بعد از 42 سال دوری دوباره او را خواهی دید. باید به حال خودمان گریه کنیم که مثل تویی را از دست دادیم.
می خواهم تمام شب را بنویسم و از تو بنویسم و درد دل کنم، ولی جملات چگونه می توانند این وضع آشفته ی مرا نقل کنند
فقط بدان که تا زنده ایم به یاد تو و شوهرت خواهیم بود و اندیشه اتان را به نسل های بعد از خود منتقل خواهیم کرد. مرگ برای امثال شما معنی ندارد، شما جاودانه اید...



بی خبری سیمین از مرگ شمس
به گزارش خبرنگار مهر، شمس آلاحمد نویسنده و پژوهشگر آثار ادبی و هنری و برادر زندهیاد جلال آلاحمد نیمه شب 14 آذر امسال پس از یک دوره نسبتاً طولانی بیماری، در بیمارستان فرهنگیان تهران درگذشت و پیکرش در قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) به خاک سپرده شد.
سیمین دانشور چند روز پیش از درگذشت برادر همسرش، از طریق یکی از اقوام از بیماری او و بستری شدنش در بیمارستان مطلع و خودش نیز بلافاصله پس از شنیدن این خبر بدحال شده بود.
با این حال در 14 روز گذشته این موضوع از سیمین دانشور پنهان مانده است؛ طوری که حتی تلویزیون منزل او هم در این مدت توسط پرستار و دیگر نزدیکان دانشور که با او ارتباط دارند، خاموش مانده است!
البته دانشور و شمس در تمام این سالها - به ویژه پس از درگذشت جلال آلاحمد در سال 1348 - تقریباً هیچگونه ارتباط خانوادگی با یکدیگر نداشتهاند.
هر چند سیمین دانشور از بستری شدن برادر همسر فقیدش در بیمارستان ناراحت و نسبت به وضعیت او نگران شده، به خاطر اینکه در منزلش حتی شماره تلفن شمس آلاحمد درج نشده است، او (دانشور) نتوانسته به صورت تلفنی هم جویای حال شمس شود.
البته این مسئله دوطرفه بوده و از آن طرف (منزل شمس آلاحمد) هم قبلتر تماسی با منزل دانشور حتی برای احوالپرسی گرفته نشده است.
این در حالی است که ویکتوریا دانشور خواهر سیمین دانشور در مجلس ختم شمس آلاحمد که پنجشنبه هفته گذشته (18 آذر) در مسجد نور تهران برگزار شد، حضور یافته بود.
خبرنگار مهر پس از درگذشت شمس آلاحمد بارها تلاش کرد با سیمین دانشور درباره جایگاه شمس آلاحمد و خاطراتش از او و نیز همسرش (جلال آلاحمد) گفتگو کند اما این نویسنده پیشکسوت سالهاست با هیچ رسانهای مصاحبه نمیکند. کهولت سن و بیماری از علتهای دوری گزیدن بانوی داستاننویسی ایران از خبرنگاران است.
دانشور چند سالی است علاوه بر مشکلات ناشی از کهولت سن، با بیماریهای ریوی و کلیوی هم دست به گریبان است و سه سال پیش نیز به علت عارضه تنفسی چند روزی را در بیمارستان سپری کرد.
دانشور که در حال حاضر هشتاد و نهمین سال عمرش را سپری میکند از نویسندگان تاثیرگذاری به شمار میرود که برخی از کتابهایش مانند "سووشون" و "جزیره سرگردانی" از شهرت جهانی برخوردار است.
نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد
نقدی بر کتاب نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد
دلتنگی های یک نویسنده
مریم رمضانی
نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد در سه جلد و زمستان 83 چاپ شده است. دو جلد از کتاب شامل نامه های این زن و شوهر به هم در سفر امریکای دانشور است. سیمین دانشور در سال 1300 در شیراز متولد شده و بعد از دو سال آشنایی در سال 1329 با جلال آل احمد ازدواج می کند. یک سال قبل از ازدواج، دانشور موفق به اخذ مدرک دکترای دانشگاه تهران می شود. ماجرای نامه ها هم از این قرار است که دانشور در سال 1331 با استفاده از بورس فولبرایت به امریکا می رود تا یک سال در دانشگاه استنفورد در زمینه داستان نویسی و زیبایی شناسی تحصیل کند و به دلایل مختلف امکان همراهی جلال با او میسر نمی شود. در این زمان همان طور که از محتوای نامه ها پیداست، دانشور و آل احمد دچار اختلافاتی هم شده بودند و گاه دعواهایی بین شان رخ می داده که این سفر مجالی می شود برای مرور خاطرات گذشته شان؛ «جلال عزیزم دیروز دومین کاغذت واقعاً پریشانم کرد... حالا یادم می آید که تو بعضی وقت ها حال روحی خاصی پیدا می کردی و ناگزیر می شدی از خانه بیرون بیایی که نکند با هم دعوایمان بشود... یادت می آید پارسال هر دومان چه الم شنگه یی راه انداختیم. باور کن من هنوز خجالت می کشم. اکنون بگذار کمی از هم دور باشیم و بعد نمی دانی در کنار هم بودن چه لذتی دارد.» در همین نامه سیمین دانشور ادامه می دهد؛ «من که تصدیق می کنم که زن خوبی برای تو نبودم. راست است، وفادار و بامحبت و صمیمی بوده ام ولی اینها خوی اصلی من است. کوششی نکرده ام عیوب خود را اصلاح بکنم. عیوب من شلختگی و بلد نبودن خانه داری بوده است و هرگز آنها را هم جبران نکرده ام.» ( 4 اکتبر / 12 مهر 1331) این نامه ها که با اصرار و پیشنهاد آل احمد آغاز و پیگیری می شد، در واقع مجرایی برای ارتباط بین دو نفر بود تا اگر از نزدیک یکدیگر را نمی بینند، بتوانند پیوندهای عاطفی شان را حفظ کنند. جلد اول شامل 200 نامه دانشور است. در این سفر دانشور با هواپیما به انگلیس رفته و بعد از توقف کوتاهی به سمت نیویورک می رود و پس از چند روز اقامت راهی کالیفرنیا می شود و از راه سانفرانسیسکو به پالوآلتو می رسد و سرانجام در استنفورد مستقر می شود. نامه اول در تهران و قبل از ازدواج آل احمد و دانشور در سال 1328 و بعد از آن تمامی کتاب، نامه هایی است که در سفر نوشته شده است.
سوال مهمی که دکتر مسعود جعفری جوزی هم در آغاز کتاب مطرح کرده این است که چه لزومی دارد نامه هایی که بین دو نفر نوشته شده و احتمالاً دارای جنبه های شخصی و خصوصی است تبدیل به کتاب شود و در دسترس همگان قرار گیرد؟ پاسخ آن است که چاپ نامه ها بستگی به نوع آنها و نویسنده آنها دارد. این نامه ها که مربوط به دو شخصیت نویسنده است علاوه بر جنبه های خصوصی و زناشویی زندگی آنها شامل اطلاعات سیاسی، اجتماعی و ادبی عصر خودشان نیز هست. در مورد این نامه ها شاید گذاشتن نام یادداشت روزانه به جای نامه صحیح تر باشد چون گویی نویسنده، نوشته ها را از خود و برای خود، با ذکر تاریخ دقیق آن نوشته یا حتی برای این نامه ها صفت سفرنامه را می توان قائل شد. نکته اصلی نامه ها سبک نوشتاری و طرز جمله بندی ها است که محاوره یی نوشته شده؛ «امروز روز یکشنبه 9 نوامبر است. خدای من، دو ماه و نه روز است که از تو دورم. صبح دیر پا شدم و بعد رفتم ناهار خوردم...» همچنین اصطلاحات عامیانه در آنها به چشم می خورد به خصوص اصطلاحات مربوط به لهجه شیرازی؛ «قول می دهم ایران که بیایم همان سیاه سوخته شیرازی تو باشم و چنان دور و برت پر بخورم (چرخ بخورم) که خودت بگویی بس است.» ( 17 اکتبر / 25 مهر)
یا در جای دیگر آورده؛ «آنقدر خودوکی نباش ( خودخور نباش).»
هیچ قیدی از لحاظ پاراگراف بندی و نشانه گذاری در آنها وجود ندارد و به دلیل آشنایی دانشور با زبان انگلیسی گاهی از لغات انگلیسی هم استفاده می کند.
ذکر دقیق جزییات و حالات و بیان تمام اتفاقاتی که در دانشگاه و بیرون از آن افتاده است، ذکر دقیق ساعت رسیدن به مکان ها، حتی میزان پولی که به تاکسی پرداخت می کرده، تعداد و رنگ لباس هایی که می خریده، نام افرادی که برای شام دعوت کرده، نوع غذا، نمره هایی که از دروس مختلف می گرفته، نمایشنامه هایی که مطالعه می کرده و برخوردی که با افراد مختلف در مکان های مختلف داشته، نکاتی است که دانشور در نامه هایش به آنها پرداخته؛ «در فرودگاه هشت دلار از من پول گرفتند. نفهمیدم به چه مناسبت و اوقاتم تلخ شد.» (5 سپتامبر / 14 شهریور)
یا؛ «اطاق من طبقه هشتم یعنی اطاق شماره 802 است و بنابراین این ساختمان 1200 الی 1300 اطاق دارد.» ( 7 سپتامبر / 16 شهریور)
یا؛ «زن سیاهی مامور آسانسور ماست. روزی هشت ساعت کار می کند و هشت دلار هم می گیرد، یعنی ماهی 240 دلار.»
نکته قابل توجه سفر یک ایرانی با وضعیت و شرایط آن سال به امریکا است. اظهار شگفتی ها و گاه توصیفاتی که می کند بسیار جالب است. همچنین مقایسه عواطف غربی ها و شرقی ها در جای جای نامه ها به چشم می خورد؛ «چند روز پیش سر کلاس دختری حالش به هم خورد. شب قهوه زیاد خورده بود و بیداری کشیده بود. سناریو را نوشته و صبح سر کلاس نتوانست سرپا بند شود و حالش به هم خورد. از کلاس بیرون رفت و هیچ کس هم نپرسید خرت به چند؟ کلاس تمام نشده من رفتم و از او پرسیدم چته؟ و دستش را در دست گرفتم و ...»
او مهر و محبت ایرانی را همیشه همراه دارد و این حس در وجود زری یکی از شخصیت های اصلی سووشون هم نمودار می شود؛ «زری مدام نگران خسرو (تنها پسرش) و دوقلوهای خود است؛ هنوز یک ساعت نگذشته دلش شور بچه ها را می زد که نکند از مادیان پرت شده باشند، نکند در این روز پرآفتاب گرما زده شوند.»
این نامه ها همان طور که اشاره کردیم شامل اخبار و اطلاعات سیاسی است. مثلاً در مورد اوضاع نابسامان آن سال ها، تعویض مداوم نخست وزیران و ذکر عملکردهای مصدق و دیگران مطالبی نوشته است. سیمین دانشور به دلیل علاقه به وطن و اوضاع کشور خود در خلال نامه های خود از اوضاع ایران پرس و جو می کند و عقاید خود را مطرح می کند؛ «راز موفقیت و محبوبیت مصدق اشک ریختن نیست. انگشت روی نقطه حساس گذاشتن است.»
یا؛ «راجع به رل ایران در سازمان ملل متحد حرف زدم بد نبود. اطلاعات را مثلاً در همان سازمان ملل متحد گرد آورده بودم و سخن را به صحرای کربلا یعنی مصدق و نیروی سوم کشانیدم که البته جالب شد.»
یا؛ «راستی در روزنامه خواندم که بقایی و زاهدی می خواسته اند کلک مصدق را بکنند و نخست وزیر بشوند. آیا درست است؟» (5 مه / 15 اردیبهشت 32 ) در پایان نامه ها همیشه از دوستان و آشنایان احوالپرسی می کند و سلام می رساند. و همیشه روحیه امید بخشی و اطمینان دادن به همسر و اظهار امیدواری به آینده از واژه های تکراری در بیشتر نامه هاست. در کل می توان گفت برای اولین بار نیست که چنین نامه هایی که حاوی اطلاعات خصوصی و عمومی نویسنده هاست به چاپ می رسد. اما نکته حائز اهمیت توجه پژوهشگران و نویسندگان به این بخش از آثار نویسندگان است که می تواند راهگشای پژوهش های بیشتری شود و نکته های تاریکی را که ما اکنون از نوع نگاه و زندگی گذشتگان داریم برایمان روشن کند.
منبع : www.persian-language.or
نامه های جلال آل احمد - دانشور
مقاله
جلال آل احمد (1348 ـ 1302) از جنبه های گوناگون در فرهنگ و ادبیات ایران معاصر جایگاه خاصی دارد، اما داوری درباره آثار و افکار آل احمد همواره تحت تأثیر شخصیت سیاسی خود او وگرایش¬های سیاسی زمانه قرار داشته است و غالباً یا او را به طور مطلق ستوده¬اند یا به یکباره تخطئه کرده¬اند. این در حالی است که برخی از آثار او ـ به دلایل مختلف ـ هنوز اساساً مجال نشر نیافتهاست. هم ستایشگران و هم مخالفان آل¬احمد تصویری کلیشه¬ای و برساخته از او ترسیم کرده¬اند که با شخصیت و اندیشة پویا و سیال این جان بی¬قرار فرسنگ¬ها فاصله دارد.
حضور «من» نویسنده در اغلب نوشته¬های آل¬احمد محسوس است، اما چهره آشکارتر و عینی¬تر او را باید در نامه¬ها و یادداشت¬هایش دید. تعدادی از نامه¬های آل¬احمد به دوستانش سال¬ها قبل منتشر شده است.1
نامه¬هایی که آل¬احمد و دانشور به هنگام سفر به یکدیگر نوشته¬اند هم¬اکنون در حال انتشار است. این مجموعه در سه بخش تدوین شده است:
کتاب اول شامل نامه¬های دانشور به آل¬احمد در سفر آمریکای دانشور (1332 ـ 1331) که پیش از این منتشر شده است،2 کتاب دوم شامل نامه¬های آل¬احمد به دانشور در همین سفر و کتاب سوم شامل نامه¬های دانشور و آل¬احمد به یکدیگر در چند سفر مختلف در سال¬های نیمة اول دهة چهل.
در اینجا بخش¬هایی از چند نامة مختلف آل¬احمد را از کتاب دوم این مجموعه عیناً نقل می¬کنیم. این کتاب در دست انتشار است و به¬زودی در دسترس خوانندگان قرار می¬گیرد. از دکتر مسعود جعفری که این نامه¬ها را در اختیار کتاب ماه ادبیات و فلسفه قرار داده¬اند سپاسگزاریم.
¬***
ساعت 5/9 بعدازظهر روز سه¬شنبه 19 اسفند 1331
عزیز دلم سیمین جان، باز در مطالب امروزم به تو پریده¬ام. معذرت می¬خواهم. آدم هزاری هم که با خودش قرار می¬گذارد، گاهی که حالش خوب نیست قول و قرارها یادش می¬رود. غرضم آن قرار «فرمانبرداری از تو» است که می¬دانی. و خوبی¬اش این است که همیشه این امید را دارم که تو مرا ببخشی. دختر جان، من خیلی از مسائل را هنوز برای تو مطرح نکرده¬ام، مسائلی را درباره خودم و درباره تو می¬ترسم برایت مطرح کنم و همیشه از طرف تو منتظر فتح¬بابی هستم تا حرفم را بزنم و وقتی می¬بینم تو این طور کوتاه و سرسری می¬نویسی، ازین که امکانی برای حرف زدن به من
نمی¬دهی، عصبانی می¬شوم. تو می¬دانی یا شاید هم نمی¬دانی که من هنوز خیلی از سنگ¬ها را با خودم هم وا نکنده¬ام چه رسد با تو. آدمی این طور است، منتها مردم معمولاً از شناختن خودشان فرار می¬کنند یا به فکر این نمی¬افتند که «خود»ی هم دارند. ولی عزیز دلم، من می¬خواهم این سنگ¬ها را با خودم وابکنم تا در نتیجه بتوانم با تو هم وا بکنم. من باید خودم را بشناسم و این کاغذها وسیله¬ای است برای همین کار. تحمل داری بشنوی؟ این یک نمونه: من نسبت به تو وفادار مانده¬ام. از خودم می¬پرسم چرا؟ چرا نسبت به تو وفادار مانده¬ام؟ این مسئله هرگز برای من مطرح نیست که آیا ممکن است به او بی¬وفایی کرد؟ بلکه این مطرح است که من چرا نسبت به او وفادار مانده¬ام؟ و در جواب این مسئله هنوز به جای پای قرصی نرسیده¬ام. آیا برای این که تو هم نسبت به من وفادار مانده¬ای؟ و جبران وفای تو را می¬کنم؟ آیا برای این که دو سه بار رسماً اجازه داده¬ای که خاک بر سری هم بکنم؟ و آیا تو این اجازه را برای این نداده¬ای که گمان می¬کرده¬ای اگر هم اجازه ندهی من دَدَر را خواهم رفت؟ و آیا اگر من وفادار مانده¬ام برای این نبوده است که یک ظن غلط تو را برطرف کنم و خودم را به تو بشناسانم، یعنی خودخواهی خودم را سیر کنم و رجحان بیشتری به دست بیاورم؟ تمام این سؤال¬ها یک طرف قضیه است. از طرف دیگر می¬پرسم آیا اگر نسبت به او وفادار مانده¬ام برای این نیست که از اصل با یک تقوای مذهبی بزرگ شده¬ام که دزدی و هیزی و پدرسوختگی را «دزدی» و «هیزی» و «پدرسوختگی» می¬داند و برای این لغات مفاهیمی قائل است که مورد بحث ما است؟ آیا برای ترس از آبروریزی¬های بعدی آن که نتیجه¬اش شکست روحی، شکست خود، از بین رفتن شخصیت و لطمه¬دار شدن خودخواهی است نبوده که نسبت به تو وفادار مانده¬ام؟ آیا واقعاً این ترس علت این وفاداری است؟ به هر صورت این واقعیتی است که من نسبت به تو وفادار مانده¬ام ولی آخر به کدام یک ازین علل؟ و آیا به علت همة آنها؟ و تازه این در حالی است که در حالت فعلی من برای دزدی و هیزی و پدرسوختگی، آن مفاهیمی را که در بالا اشاره کردم، قائل نیستم. یعنی اخلاق درین مورد برایم اصالتی ندارد. فکر می¬کنم عادتی است. این که جیب¬بری را بد می¬دانند این به نظر من چندان هم بد نیست. یعنی اصلاً نمی¬توانم اطلاق خوبی یا بدی به آن بکنم. اخلاق در اینجا هیچ کاره است. بسته است به موقعیت آدمی که جیب می¬برد. یا مثلاً فلان کس در غیاب زنش یا شوهرش دَدَر می¬رود و با این و آن است. در حالت معمولی من هم مثل همه به عادت معمول این کار را بد می¬دانم ولی چرا؟ به¬خصوص وقتی موقعیت طرف را در نظر بگیریم، خیلی ساده می¬شود. احتیاجی است که باید آن را برآورد. اما همین ساده کردن قضایا است که من از آن متنفرم. هان. مثل این که پیدا شد. من نمی¬خواهم در قلمرو اشیا و اتفاقات ساده زندگی کنم. جداً همین¬طور است. باور می¬کنی که به این نتیجه هم الان در اثر این بحث اتفاقی که برایت به عنوان نمونه مطرح کرده¬ام رسیده¬ام؟ جداً این طور است.
حالا می¬فهمم. اگر من نسبت به تو وفادار مانده¬ام فقط برای این است که نمی¬خواهم در قلمرو وقایع ساده قرار بگیرم. یعنی می¬خواهم صحبت از آوانتور بکنم؟ نمی¬دانم. گرچه درین مورد یعنی در باوفا ماندن نسبت به تو نه ماجرایی نهفته است و نه آوانتوریسمی. ولی مگر تمام آوانتورها پرسروصدا و جنجال و هیاهو باید باشد؟ آیا ممکن نیست که کسی هم آوانتور بی¬سر و صدا و جنجال و هیاهو باید باشد؟ آیا ممکن نیست که کسی هم آوانتور بی¬سر و صدایی برای خودش داشته باشد؟ و خیلی ساده است که این ذوق به وقایع غیرعادی خودش یکی از عکس¬العمل¬های محیط¬های راکد و بی¬بو و خاصیت است که آدم در شرایط معمولی مثل آبی که در گودالی می¬پوسد و بو می¬گیرد، متعفن می¬شود و از سکون خسته می¬شود. زندگی آدمی به صورت عادی¬اش که زندگی اکثریت قریب به اتفاق مردم روی زمین است، از قبیل ] ...[. زندگی عادی و ساده¬ای است که در ذوق من چندان نشستی ندارد. جذبه¬ای ندارد. تنفر ایجاد می¬کند. این از یک طرف. از طرف دیگر فکر می¬کنم اگر نسبت به تو وفادار مانده¬ام برای این است که آن چیزی را دوست دارم که سخت به دستم آمده است. از قدیم هم این مثل را زده¬اند که گنج برای کسی میسر می¬شود که رنج برده باشد. ولی اختلاف میان تجربة شخصی من و این مثل کهن اختلاف زمین تا آسمان است. یادت هست که من به چه سختی و ذلتی در پی تو افتادم و بالاخره موفق شدم؟ آن هم به این علت بود. در صورتی که به طرق بسیار ساده¬تر این کار را می¬شد کرد. و یا الان اگر در دوری تو نسبت به تو این طورم، از کجا برای خاطر این نباشد که تو را سخت¬تر گیر آورده باشم؟ راستی عزیز دلم، نکند تو هم به همین خیال و برای این که ارزشت را و قَدرت را بیشتر بدانم به این طریق از دست من گریخته¬ای؟ خوب دیگر بس است. اگر هم مزخرف نوشته¬ام، دیگر نوشته¬ام. تیری است که در رفته. غرضم این بود که نشانت بدهم خیلی مسائل است که باید میان ما و برای هر کدام ما حل شود و تو باید هم به من و هم به خودت فرصت این کار را بدهی. زنده باشیم از سفر که برگردی نه تآتر و خیمه¬شب بازی تو به درد زندگی داخل خانة ما و روابط دو نفری ما خواهد خورد و نه حقه¬بازیهای سیاست من دردی را دوا خواهد کرد. آنچه که فعلاً فرصتش دست داده همین عقده¬گشایی¬ها است. حالا می¬فهمی، عزیز دلم، چه می¬خواهم بگویم؟
راستش را بخواهی من عقیده دارم آنهایی که دم از بشردوستی و انساندوستی و غیره می¬زنند، هیچ وقت در عمرشان نتوانسته¬اند کسی را ـ یک آدم مشخص را ـ دوست بدارند. شاید هم ازین نظر است که عشاق با عرفا خیلی فرق دارند. به عقیدة من عرفا همان انساندوست¬های جدید هستند که در عمرشان هرگز به کسی عشق نورزیده¬اند. و نیز راستش را بخواهی به عقیدة من ازین احساس¬های کلی و جهانی و عمومی فقط یک دکان می¬شود ساخت، ولی خود را راضی نمی¬شود کرد با آن. من لابد می¬دانی که یک وقت انساندوست بوده¬ام و شاید حالا هم هستم، ولی آن همه کلی بودن قضیه از سر من زیاد بوده است. من لازم داشته¬ام که این احساس کلی را روی یک نقطة عطف جزئی و ملموس برگردان کنم و خودت می¬دانی که این برگردان تویی. و نیز می¬دانی که این نهال را من در درون خودم کاشته¬ام و با خون دل آبش داده¬ام و آن را بارور ساخته¬ام. خیلی ساده است چون لازم دارم که در سایة این نهال زندگی کنم. زندگی روحی. از آب زلال آن می¬خواهم سیر بشوم. معمولاً شاید به این واقعیت کمتر بتوان برخورد کرد که معشوق کسی الهة جمال نباشد. لابد از طرح این مسائل دیگر ناراحت نمی¬شوی عزیز دلم. به هر صورت (معمولاً) این طور است که معشوق آدم باید از ماه و خورشید افتاده باشد. آدم¬های معمولی این طور قضاوت می¬کنند. زندگی عادی بر این منوال است. حتی خود تو هم اگر یاد باشد در یکی دو کاغذت این مسئله را طرح کرده بودی که نکند جلال من از من سیر و راضی نمی¬شود و الخ... ولی این هم خودش دنبالة همان احساس قبلی است که من درین مورد هم از «معمول» و «عادت» گریخته¬ام و ملاک قضاوت عامه را خواسته¬ام لگدمال کنم. من مذهب عامه را هم به همین دلیل از دست دادم و لگدمال کردم و به حزب توده هم به همین علت رفتم، ولی وقتی حزب توده هم عمومیت یافت از آن نیز سرخوردم. آسان¬طلبی در خور من نیست. من این را از صمیم قلب احساس کرده¬ام که همیشه در دشواری¬ها توانسته¬ام خودم را دریابم. در آسایش و راحت من همیشه خودم را گم می¬کنم. «خود»م در شرایط دشوار فقط به سراغم می¬آید و آسایش مثل بسم¬اللهی است که برای جنی بگویند که درمی¬رود.
به هر صورت بس است، عزیز دلم، سرور من، ماه من. راستی می¬گویم ماه من. با همان تعبیری که حافظ از ماه کرده است، تو را ماه می¬گویم. محبوب من، معشوق من، سیمین سیاه من، دیگر بس است بروم و به امید دیدن روی ماهت در رختخواب ـ در خواب ـ بخوابم. ساعت هم 5/10 شده است. راستی امروز بعدازظهر را نگفتم. زنجانی آمد خانه و مقدمات کار و اعتبار از بانک را فراهم کردم. و بعد مأمور مجله آمد که بقیة داستان تو را برای غلط¬گیری آورده بود که کردم و فرستادم. با همین پست یک نمونة چاپ شده¬اش را برایت می¬فرستم و وقتی مجله درآمد یک شماره¬اش را می¬فرستم. بعد هم ساعت 4 رفتم شمیران. با زنجانی. و تا ساعت 6 بالا بودم و بعد آمدم رفتم حزب. دو ساعتی هم در حزب گذشت و بعد آمدم خانه. از 8 خانه بودم. شام خوردم و بعد ملک آمد اینجا. مقاله¬ای نوشته بود برایم خواند و رفت و حالا هم کاغذت را دارم می¬نویسم. باز هم به امید به خواب دیدنت. و امیدوارم فردا شب هم از تو کاغذ داشته باشم.
ساعت 5/10 بعد از ظهر یکشنبه 24 اسفند 1331
عزیز دلم سیمین جان، کاغذ آشفته و بی¬تاب تو ساعت 9 امشب رسید. خیلی دیرتر از معمول. و من که تا 5/7 منتظرش شدم و نیامد، رفتم هیئت اجرائیه و ساعت 10 برگشتم و از آن وقت تا به حال در عین غذا خوردن دوبار آن را خوانده¬ام و حالا هم لباسم را کنده¬ام و پای بخاری دارم برایت می¬نویسم. کاغذ 8 و 9 مارس تو بود. ولی چرا دختر جان اینقدر بی¬تابی می¬کنی؟ شاید باز ایام ماهانة تو بوده است که آنقدر ناراحت و عصبانی بوده¬ای. مگر در ایران چه خبر بوده است؟ مگر تو نمی¬دانی که در همین مملکت 30 تیر گذشت و هزار روزهای بدتر و آن جریان 9 تا 11 اسفند درست (حالا که واقعه گذشته است می¬توان فهمید) مثل پشه¬ای بود که دماغ فیلی را نیش بزند. همین. تو که می¬دانی درین مملکت آدم خایه¬دار خیلی کم است. حالا برایت خواهم نوشت که چه شد و بر سر من چه¬ها آمد. حالا که دیگر واقعه گذشته و مسلماً کاغذهای بعدی من به دستت رسیده است و خیالت راحت شده و اوضاع هم آرام است. در ضمن این را هم بدان که امروز عصر ملکی با مصدق ملاقات داشته و در ضمن آن مصدق قول داده که مسببین آن واقعه و عوامل آن را که اکنون همه در زندان هستند آزاد نخواهد کرد و خود من هم شخصاً خبر دارم که شعبان بی¬مخ و طیب و دیگران را دو سال و سه سال به بندرعباس تبعید کرده¬اند و می¬کنند. به هر صورت بگذار قبلاً جریان عصر تا حالا را بنویسم. گرچه زیاد نیست ولی مهم است.
از کاغذم که برخاستم رفتم حزب. بنا را دیدم. می¬دانی که بنا حزبی است. معلوم شد امروز سر زمین کار می¬کرده¬اند و فردا آب انبار را خواهند چید و شفته¬ریزی را شروع خواهند کرد. و خیالم از فردا راحت شد. و بعد هم تا 7 آنجا بودم و بعد برگشتم خانه به سراغ کاغذت که نیامده بود. تا 5/7 صبر کردم نیامد. برای فرار از انتظار رفتم هیئت اجرائیه و تا الان آنجا بودم یعنی تا 10 و برگشتم و بقیه¬اش این است اما جواب مطالب کاغذت:
1) فردا صبح اول وقت می¬روم پهلوی ملک کرم، بعد وزارت خارجه. و امیدوارم با همین پست فردا کاغذ مورد لزوم تو را بفرستم. گر نشد، تا پنجشنبه یعنی پست پست آینده حتماً خواهم رساند. اگر به جریان کار ادارات اینجا اطمینان داشتم قول می¬دادم که تا فردا بفرستم، ولی اطمینان به این پدرسوخته¬ها نیست. مطمئن باش که تا قبل از عید این کار را خواهم کرد.
2) در مورد این که از خواندن داستان خودت خوشت نیامده، دختر جان، بی¬رودرواسی تازه اول کار تو است. یعنی تازه شده¬ای یک اتوکریتیک یعنی selfcritic اگر صحیح نوشته باشم. تازه به آنجا رسیده¬ای که می¬توانی کار خودت را قضاوت کنی و این مسلماً نتیجة این سفر است. من خیلی خوشحالم. کارت را حتماً ادامه بده. و مسلماً روز به روز بهتر خواهی شد. نویسندگی یک مقدار تکنیک است ویک مقدار تمرین و تجربه و تو این همه را داری و دیده¬ای و ذوقش را هم داری. چون صحبت از تعارف و تکه¬پاره نیست، به همین قدر اکتفا می¬کنم و چون خیلی حرف¬های دیگر دارم.
3) از جریان خیمه¬شب بازی و رقص فیلسوف تو و آن فرانسوی سخت خندیدم. بارک¬الله دختر جان. امیدوارم موفق باشی.
4) باز که نوشته بودی تا ساعت 10 خوابیده¬ای و صبحانه نخورده¬ای و باز هم آسپرین. ای مرده¬شور این دواها را ببرد که تو را اینقدر بد عادت کرده است. اگر باز بفهمم که آسپرین خورده¬ای رسماً قهر می¬کنم و یک پست کاغذ برایت نمی¬فرستم. می¬فهمی؟ جدی هم می¬گویم. تو را باید ادب کرد.
5) خوشحالم که پسته و مهرگان رسیده. امیدوارم در بازار وکیل هم که با پست هفته، گذشته فرستادم رسیده باشد.
6) تلگراف هم خواهش می¬کنم نکن که من نه گوشتم که گربه بخوردم و نه آبم که فرو بروم به زمین. سرُ و مُر و گنده الان نشسته¬ام و برایت می¬نویسم. راستی خنده¬دار است. حتماً تا به حال دو کاغذ دیگر از من برایت رسیده؛ تا به حال که من دارم می¬نویسم. و تا وقتی این کاغذ به دستت برسد چهار کاغذ دیگر از من دریافت کرده¬ای و خیالت راحت شده است.
7) داستانی را هم که در ایام تعطیل می¬خواهی بنویسی بنویس و برایم بفرست. روی چشم؛ می¬خوانم و برایت می¬نویسم. مسلماً حالا دیگر می¬شود با تو دربار کارهایت حرف زد. از انتقادی که از داستان خودت کرده بودی پیدا بود. نکند چون من اسمش را عوض کرده بودم بدت آمده است؟ هان؟
8) و اما دربارة بادام مغزدار و گردوها که چه عرض کنم! این مطالب کاغذت. اما داستان آن ایام شلوغی:
من روز شنبه 9 اسفند که این وقایع از صبحش شروع شد، در مدرسه بودم و تا ظهر درس داشتم و بی¬خبر از همه جا سر کلاس بودم. ظهر رفتم تلفن کردم به چاپخانه که بپرسم تقویم در چه حال است و خبر دادند که بله شهر شلوغ شده و شاه می¬خواهد برود و مردم ریخته¬اند در خانة مصدق را شکسته¬اند و غیره و من بلافاصله پریدم توی تاکسی رفتم حزب و تلفن به ملکی. و قرار شد تا 3 ناهارمان را بخوریم و آماده باشیم. حالا نگو شعبان بی¬مخ در خانة مصدق را شکسته و قصد جان او را داشته¬اند که مردک فرار کرده رفته ستاد ارتش و جای امنی است. به هر صورت ساعت 5/3 حقیر و ملک و رضا ملکی و برادرم و یکی دو نفر دیگر کمیتة حفاظت در خانة دکتر مصدق را تشکیل دادیم و با پانصد نفر حزبی آنجا بودیم. تا ساعت 5. سخنرانی¬ها ، فریادها، شعارها، و البته من درین مدت فقط می¬پائیدم و رهبری می¬کردم و سخنرانی نکردم. البته نظامی¬ها هم صف کشیده بودند و کامیون نظامی هم بود و در ضمن جناب تیمسار ریاحی، همان تقی¬خان خانة خاله¬جان هم می¬آمد و می¬رفت و ما هم یک مرتبه با او سلام و علیک کردیم و دست هم دادیم، ولی او محل نگذاشت. ساعت پنج در نتیجه یک برخورد کوچک، نظامی¬ها عصبانی شدند و شروع کردند به حمله به ما؛ به ما که فریاد زنده¬باد مصدق می¬کشیدیم و با نظامی¬ها اختلافی نداشتیم و حقیر و برادرش جلوی روی تیمسار معظم ریاحی چندتا ته تفنگ خوردیم و جمعیت عقب نشست تا بالای خیابان کاخ که به خیابان شاه می¬رسد. در آنجا جمعیت ما دوباره جمع شد و حقیر را کردند بالای سکو ـ درست سر چهارراه ـ و دو هزار نفری جمعیت بود و ما سخن راندیم و یک ربع ساعتی حرف زدم که یک مرتبه یک جیپ وسط جمعیت ترمز کرد و هفت نفر چاقوکش از طرفداران بقایی و از همکاران قدیم خود احمقم در آن حزب، ریختند وسط جمعیت، فریادکشان و کتک زنان و دو نفرشان هم حمله کردند به طرف حقیر که بالای سکو بود. سکو به اندازه قد یک آدم بلند بود. ازین ایستگاه¬های تلفن بود. و مؤمنین دو سه تا سنگ نخراشیده پرتاب کردند که خورد به پالتو و تاپ¬تاپ صدا کرد و افتاد و حالا جمعیت زیر چشم حقیر در هم ریخته و کتک¬کاری شروع شده. و دو نفر چاقوکش هم پایین پای من مثل سگ¬هایی که دنبال گربه بالای درخت رفته پارس می¬کنند. البته آن بالا امن¬تر بود چون دست به زحمت می¬رسید و مسلط بودم، ولی پایم را گرفتند و کشیدند پایین و آقا را انداختند پایین. بعله! و دو نفر چاقوکش حمله کردند. مرا بگو که با چه حماقتی این رشادت(!)ها را می¬نویسم. به هر صورت برای این که خیالت راحت شود می¬نویسم.
درین ضمن بچه¬ها فهمیدند و من و آن دو نفر هنوز گلاویز نشده¬ بودیم که رسیدند و پریدند به آن دو نفر و ما را از معرکه دربردند و به اصرار سوار تاکسی کردند و فرستادند کلوب. ولی مگر من راضی می¬شدم؟ گرمای حادثه خریّت را جنبانده بود و جداً کسر شأن خودم می¬دانستم که از حادثه بگریزم. زنی هست به اسم خانم متوجه که لابد او را می¬شناسی. پیرزنی است که در شیر و خورشید هم می¬آمد و از ارادتمندان (!) بود. مسلماً اگر این زن نبود و آن حرف را نمی¬زد، من نمی¬رفتم. درین بین که عده¬ای از بچه¬ها می¬خواستند مرا از معرکه درکنند و من راضی نمی¬شدم، یک مرتبه سروکله او پیدا شد و او هم اصرار که مرا در ببرد ولی باز هم من راضی نمی¬شدم در حالی که چاقوکش¬ها دنبالم می¬کردند. بالاخره زنک درآمد گفت آقای آل¬احمد سیمین چشم به تو دارد. یا چشم به راه تو است. یکی ازین دو جمله را. و من یکمرتبه جا خوردم و رضایت دادم و ما را انداختند توی تاکسی و در بردند. و همین جمله تا آخر قضیه که روز 12 اسفند تمام شد، در گوش من بود. دیگر در هیچ¬یک از تظاهرات شرکت نکردم. یا در خانه بودم یا در کلوب. کارهای نوشتنی و تشکیلاتی از داخل می¬کردم. لابد می¬دانی که در آن دو سه روز ما سه دمونستراسیون بزرگ ـ بسیار بزرگ ـ دادیم و در هیچ کدام آنها من نرفتم. گرچه خطر هم رفع شده بود، ولی می¬دانی من خودم ازین حقه¬بازی¬¬ها بیزارم، ولی گرمای حادثه خریّت را می¬جنباند، گذشته ازین که در روز اول هنوز کسی جرأت نداشت سر چهارراه کاخ زیر برق چاقو برود و از مصدق طرفداری کند و فریاد بزند و لازم بود که ما کاری کنیم، ولی همان کار من کافی بود که به بچه¬ها دل بدهد. و کردند آنچه کردند و بردند و مصدق هم خیلی از ما قدردانی کرده است، البته خصوصی نه عمومی. و بعد هم خود بچه¬ها نمی¬گذاشتند بیرون برویم. کار به قدری خراب بود که همان روز شنبه ملکی هم می¬خواست راه بیفتد توی کوچه¬ها ولی بچه¬ها نگذاشتند. به هر صورت از آن روز به بعد چون ما نشان داده¬ایم که تنها دسته¬ای بوده¬ایم که هم با مخالفان مصدق درافتادیم و شاه و آیت¬الله را شکست دادیم و هم با توده¬ای¬ها درافتادیم و نگذاشتیم در جریان شرکت کنند و خرابکاری کنند؛ در اثر این وقایع حسابی پیازمان کونه کرده است. مرده شور! این هم جریان این حقه¬بازی. و از آن به بعد دست هم از پا خطا نکردم. فقط جِز گرفته است که جلوی چشم تیمسار ریاحی کونه تفنگ خوردم.
بس است عزیزدلم. الان 5/11 است و من فردا صبح باید ساعت 7 بلند بشوم که دنبال کار تو عزیز دل بروم. عزیزدلم، از من جان بخواه تا ببینی که چطور در طبق اخلاص می¬نهم. کار بسیار ساده¬ای است و امیدوارم فردا تمام شود . بای بای.
ساعت 15/10 صبح پنجشنبه 16 بهمن 1331
عزیزدلم سیمین جان، فدایت بشوم. باز کاغذت نرسیده و باز انتظار و من هم که دیگر نمی¬توانم و نباید تب و تاب این حالت انتظار خودم را برایت بنویسم.
به هر صورت دورت بگردم اگر کاغذت برسد. آخرین کاغذ تو را که دارم کاغذ 19 ژانویه است و می¬دانی امروز هفده روز می¬گذرد که از تو خبری نیست. حتم دارم که در تهران اقلاً سه کاغذ دیگر تا به حال برایم رسیده است که برادرم فرستاده یا نفرستاده و در راه است و ممکن است امروز برسد به آبادان. این سفر احمقانه را هم زودتر تمام کنم و بروم تهران مثل بچه آدم بنشینم و خانه را بسازم. آخر هفته آینده و شاید هم زودتر از آبادان خواهم رفت. به کله¬ام زده است که بروم شیراز. یعنی برگشتن از راه شیراز بروم و بوی تو را در شیراز تو بجویم. هر دم در هر کوچه و پس¬کوچه¬ای سراغ تو را و خانواده و پدرت را بگیرم و هرجا که نشانی از تو دادند خاکش را به چشم بکشم و تماشا کنم، تماشا به معنی عرفانی¬اش. اگر پول داشتم و اگر خرجم زیاد نشود این کار را می¬کنم. می¬ترسم خرج زیاد شود از حزب هم نتوانم خرج سفرم را یعنی باقی خرج سفر را دربیاورم. به هرصورت تا بعد چه بشود. فعلاً که در آبادان ـ در خانه دکتر شیخ ـ در انتظار کاغذ تو دارم کاغذ می¬نویسم.
دیروزم صرف خواندن کتاب بزرگ علوی شد. لابد تعجب می¬کنی. ولی لازم بود کتاب اخیر او را بخوانم. چشم¬هایش اسم کتاب تازه او است. بزرگ است و شش تومان قیمت آن را گذشته که من حیفم آمد اینقدر پول توی جیب این [...] ها کنم و مجانی هم گیرم نیامد تا در اینجا پهلوی صفا (آن شاعرک) که بودم، کتاب بود. گرفتم و با خودم آوردم آبادان و دیروز کاغذ تو که تمام شد نشستم به خواندن آن تا غروب و غروب تا ساعت 10 دو جلسه داشتم. 6 تا 8 و 8 تا 10 که رفتم و بعد هم برگشتم و شام خوردم و خوابیدم. اما بگذار درباره این کتاب چند کلمه¬ای برایت بنویسم. اینقدر ارزش دارد که وقت مرا و تو را نیم ساعتی بگیرد. یعنی وقت این کاغذ را که رابط میان من و تو است. اولاً این هست که علوی به من خیلی بد کرده است، یعنی درباره من بی¬شرافتی هم کرده که می¬دانی و ناچار از او خوشم نمی¬آید، ولی کتابش روی هم رفته و با در نظر گرفتن این که او کیست و چه موقعیتی دارد و در چه محیطی است، خوب است. همین. فقط خوب است. لابد این را هم می¬دانی که علوی در تمام کارهایش زیر سلطه زندانی است که کشیده. حق هم دارد. تم اصلی تمام، یعنی بیشتر داستان¬های کوچک و بزرگ او زندان و حقه¬بازی¬های زندانی¬ها و زندانبان¬ها است. البته نتوانسته یک سطر ناله¬های زندان ریدینگ وایلد را هم در تمام کارهایش بیاورد، [...] ولی به هر صورت سلطه این زندان برای او ایده فیکس شده است. و این خواننده را خسته می¬کند. نمی¬تواند ازین پوست درآید. همه قهرمان¬ها روی این زمینه ساخته می¬شوند. و این مرد که به هر صورت اگر دید بازی به کارهایش بدهد ارزش بیشتری خواهد داشت، شاید اگر این دوآلیسم را در کارها و افکار و عقاید خودش می¬گذارد، ناشی از دوآلیسم زندانی و زندانبان است. از طرفی زندانی¬ها و از طرفی زندانبان¬ها در تمام کارهای او جلوی هم صف کشیده¬اند. ولی مشخصه این کتاب اخیر این است که یک شخصیت ـ قهرمان اساسی ـ یک زن که چشم¬هایش اسم کتاب شده صورت دیگری دارد. صورت خودش را دارد و ازین دوگانگی که گفتم بیرون است، یعنی پای سومی هم در کار او آمده و این خودش مایه امیدواری به علوی است که شخصاً [...] است، ولی نمی¬شود این مطالب را ندیده گرفت. داستان نقاش استادی است به اسم ماکان که مرکز تشکیلات مخفی است (که به زور هزار من سریش علوی می¬خواهد او را به¬عنوان کمال¬الملک قالب بزند که نیست و از عیوب بزرگ و غیرقابل گذشت کتاب است) و زنی که به او دلباخته ولی از خانواده اشرافی است و فقط به خاطر او در کارهای سیاسی او وارد می¬¬شود و دست آخر هم برای نجات او از مرگ می¬رود خودش را برای ابد به رئیس شهربانی وقت، سرهنگ آرام (که باید همان آیرم باشد) می¬فروشد. داستان قسمت اولش از زبان ناظم مدرسه نقاشی است به صیغه اول شخص متکلم و بعد نقل¬قول می¬شود از آن زنک و تقریباً سه چهارم کتاب نقل¬قول آن زن است در حضور این آقا ناظم و همین خودش باز یکی دیگر از عیوب بزرگ کتاب است که زنی صمیمی¬ترین حالات روحی و روابط خود را با عاشق خود یا معشوق خود بی¬هیچ علتی و بی¬هیچ زمینه¬چینی مرتبی پیش شخص ثالثی که غریبه هم هست بازگو می¬کند و این هرگز قابل قبول نیست. فرمایشی است. درست مثل آدمی که پیش کشیش اعتراف می¬کند و درباره کار علوی درست مثل منحرفی، گناهکاری یا خائنی که در حضور قضات دادگاه عالی مسکو اعتراف می¬کند، می¬نماید. بحث¬ها و گفت¬وگوها یک مقدار دور می¬زند به روی روشن کردن خمیر پیچیده و نامکشوف یک زن که عشق مردی او را سیاسی کرده و درین موارد اگر از مکرراتی که آورده شده است بگذریم، کار بدی نکرده، ولی مطالب دیگر گفت¬وگوها نواله¬های بسیار لذیذ تبلیغاتی است برای بچه¬های توده¬ای. حرف¬های قلمبه و تبلیغاتی و از همان قماش که می¬دانی و اینجاها به قدری آدم خنده¬اش می¬گیرد که نگو. مثل اینکه خوانده¬ها را به هم پس می¬دهند. استاد ماکان در اولین برخورد به این زن که دختری بوده و برای تعلیم نقاشی پیش او رفته بود می¬گوید تو گُهی نمی¬شوی و نقاشی¬ات خوب نیست و این زن کینه او را به دل می¬گیرد ولی این کینه بعدها بدل می¬شود به عشق، ولی استاد که این عشق را نمی¬فهمیده یا به مناسبت کارهای سیاسی¬اش نمی¬¬توانسته قبول کند، او را پس می¬زند تا گرفتار می¬شود و زنک هم برای نجات او از مرگ می¬رود خودش را به رئیس شهربانی وقت می¬فروشد. یعنی زن او می¬شود تا در عوض ماکان را خلاص از مرگ و تبعیدش کند. و او هم نقاش را به کلات تبعید می¬کند و نقاش هم در کلات تابلوی چشم¬هایش را می¬کشد. یعنی صورت همین زن را منتها با یک جفت چشم هرزه و شرور و بدجنس. به تقلید از کارهای چخوف و گورکی، شخصیت¬های انقلابی نحیف و مسلول که برای جان خودشان ارزشی قائل نیستند، درین کتاب زیاد است. کتاب را که می¬بندی خیال می¬کنی در دوره رضاشاه یک تشکیلات بسیار بزرگ از درون اوضاع را داشته خراب می¬کرده که سری از آن در برلن و سر دیگرش در پاریس و سر دیگرش در خانه مکان بوده و این واقعیت روپوش گذاشته می¬شود که آنچه در آن دوران بوده هسته بسیار کوچک احمقانه¬ای بوده که تنها سررشته آن در باکو بوده. غرض کتاب ساختن و پرداختن کاهی است که باید کوهی نشان داده شود. افسانه¬سازی برای حزب توده است. و این است که بسیار احمقانه است. اگر این اغراض از آن زده می¬شد شاید کتاب بسیار خوبی بود. به هر صورت بس است. وقتی برگشتی لابد کتاب را خواهی خواند. به خواندنش می¬ارزد. معذرت می¬خواهم که اینقدر کاغذم را صرف این کتاب کردم. البته از این هم بگذریم که علوی سواد فارسی¬اش می¬لنگد و درست¬نویسی را بلد نیست. در دو سه جا تعبیرهای هدایت را به کار برده و در اغلب موارد جمله¬هایش چون غلط است نامفهوم درآمده و مثل اینکه صاف نیست. باید با رمل و اسطرلاب معنی¬اش را درک کرد. همه شخصیت¬های کتاب هم مثل هم حرف می¬زنند و پرسونیفیکاسیون (personnification) در کتاب رعایت نشده و الخ. دیگر بس است. اِه هی دارم می¬نویسم. باز هم معذرت می¬خواهم.
راستش، هم خود کتاب را برای انصراف خاطر از انتظار کاغذ تو خواندم و یک روز تمامم را صرفش کردم و هم این مطالب را به همین منظور نوشتم. امیدوارم تا امروز ظهر کاغذت برسد. خوشبختانه پست هوایی هم از دیروز راه افتاده. بعد از آن واقعه سقوط طیاره پست هوایی داخله تعطیل شده بود. مسافربری هم. ولی حالا دوباره راه افتاده و ارتباط با تهران باید سریع¬تر و زودتر صورت بگیرد. خوب عزیز دلم حالت چطور است؟ نکند باز سرما خورده باشی! با درس چه می¬کنی؟ آیا بسته¬های من رسید یا نه؟ بسته کتاب لایف اند لترز، بسته نقره¬ها و ترمه¬ها که به وسیله مسافر فرستادم و بسته کوچک دستبند ـ آیا رسید یا نه؟ بنویس تا بدانم. حال من خوب است. از تهران هیچ خبری ندارم. تا اواخر هفته آینده می¬روم. کم¬کم یاد گرفته¬ام که زندگی را اصلاً یکدستی بگیرم. کارم معلوم نیست چه شده، می¬گویم به [...] حزب را هم، ریاست را هم و همه¬چیز دیگر را هم. جز دو چیز را که درباره¬اش نمی¬توانم علی¬السویه بمانم، یکی تو و کاغذهای تو و ارتباط با تو و برگشتن تو و آنچه به تو وابستگی دارد و دیگری مسئله خانه و ساختن آن. درباره این دو موضوع دائماً دلم نگران است و چشمم نگران.
ساعت 11 بعدازظهر پنجشنبه 16 بهمن 1331 / 5 فوریه 1953
عزیزدلم، قربانت بروم. الهی درد و بلایت به جانم. کاغذت امروز رسید و اگر بدانی چه جور! بگذار برایت بنویسم تا بدانی چه حالی دارم. امروز صبح خانه بودم ـ تا ساعت 12 ـ مدتی کاغذ تو را نوشتم بعد لباس پوشیدم و یک ساعتی دم در منتظر پستچی قدم زدم. چون پست اینجا معمولاً سرظهر می¬آید در خانه. تا ساعت 12 قدم زدم و دیگر مأیوس شدم و راه افتادم. ناهار دعوت داشتم. منزل مسعودی نامی که در تکنیکال اسکول آبادان درس انگلیسی می¬دهد و با یک نفر دیگر به اسم کازرونی (که در اصل کرمانشاهی است) زندگی می¬کند. هر دو مجردند. ناهار منزل اینها دعوت داشتم. بالاخره راه افتادم و از بس بی¬حوصله بودم و تنها و غصه¬دار پیاده راه افتادم. در ضمن به بتول کلفت شیخ سپردم که من می¬روم و از آنجایی که هستم تلفن می¬کنم و نشانی¬ام (تلفن) را می¬دهم که اگر کاغذ آمد مرا خبر کنی. شیخ هم ظهر خانه¬اش نبود و قرار بود برود جای دیگری. به هر صورت پیاده رفتم. خانه دعوت¬کنندگان دور بود و یک ساعت پیاده رفتم و 1 بعدازظهر رسیدم. از راه نرسیده تلفن را برداشتم و تلفن کردم. مدتی زنگ زد و کسی پای تلفن نیامد. بعد ناهار خوردیم ـ گلستان و زنش و دو نفر دیگر هم بودند ـ راستش قضیه ازین قرار است که گلستان خیلی اصرار دارد سراغش بروم و من سختم است. دلم نمی¬خواهد. و این مهمانی را هم او علم کرده بود در خانه کس دیگر که مرا ببیند. و البته صاحبخانه هم با خود من از تهران دوست بود. همکار گلستان بود در اداره اطلاعات انگلیس¬ها در تهران و من آنجا با او آشنا شده بودم. به هر صورت ناهار خوردیم جای تو سبز. سالاد خیلی قشنگی خود پسرک درست کرده بود (گفتم مجرد است. یعنی هر دو.) که من بیشتر از آن خوردم. سر از کارش هم درآوردم. انشاءالله برگردی خودم برایت درست می¬کنم. بعد از ناهار دوباره سراغ تلفن رفتم و باز تلفن خانه جواب نمی¬داد و چون دکترهای اینجا معمولاً وقتی در خانه یا محل کارشان نیستند به مرکز بیمارستان باید خبر بدهند که کجا هستند، به مرکز بیمارستان تلفن کردم و خلاصه پس از مدتی معطلی نشانی تلفنی شیخ را گرفتم و به او تلفن کردم. گفت که کاغذ آمده است. نیم بعدازظهر آمده بود و او رفته خانه که سری بزند، آن را روی میز من دیده. گفتم اگر می¬تواند برایم بیاوردش. گفت ساعت 5/4 می¬تواند این کار را بکند و آن وقت ساعت 2 بود. و من نمی¬توانستم منتظر باشم. بچه¬ها داشتند چایی می¬خوردند که رفتم سراغشان و سراغ دوچرخه گرفتم. گرچه راه دور بود، می¬شد با دوچرخه رفت و کاغذ را برداشت ولی گلستان رفت و تلفن کرد برایم تاکسی آمد. بِهِشان گفتم که چه خبر است. خلاصه تاکسی آمد. سوارش شدم و راه افتادم. در خانه مدتی زنگ زدم کسی باز نکرد. شیخ که نبود. می¬دانستم، ولی کلفتش هم نبود. رفتم از در پشت سر، آن هم قفل بود. خانه¬های اینجا (خانه¬های درجه 1 و 2) دو در دارد، یکی جلو و یکی عقب ساختمان. به هر صورت آن هم قفل بود و معلوم بود کلفته در غیاب آقا وقت غنیمت دانسته و زده به چاک. خلاصه از دیوار رفتم بالا. حالا چه جور و در انظار مردم بماند. و آن هم از دیواری که مسلماً در حال عادی نمی¬توانم از آن بالا بروم. توی حیاط که آمدم تازه ملتفت شدم که درهای اتاق¬ها را هم کلفته قفل کرده است و همه درها بسته بود. خوشبختی اینجا است که من موقع بیرون رفتن پنجره اتاقم را باز می¬گذارم. پنجره¬های اینجا تریپل (Triple) است، یعنی یک کرکره دارد بیرون، بعد از کرکره یک توری است و بعد از توری جام شیشه. کرکره باز بود و شیشه تو هم باز بود. البته فقط پنجره من. و فقط پنجره توری سیمی بسته بودم. رفتم یک داسقاله از گوشه حیاط پیدا کردم که جای رزة توری را که از تو است کمی سوراخ کنم، رزه را بکشم و لته پنجره را باز کنم. توری سرتاسر پاره شد. از بس عجله داشتم. خلاصه باز کردم و پریدم توی اتاق و کاغذ را برداشتم و باز با تاکسی برگشتم پهلوی بچه¬ها. این بود داستان گیرآوردن کاغذت.
پانوشت¬ها:
1) نامه¬های جلال¬آل احمد، به کوشش علی دهباشی، تهران، انتشارات پیک، 1364.
2) نامه¬های دانشور به آل احمد در سفر آمریکای دانشور (1332 ـ 1331)، تهران، انتشارات نیلوفر، 1383. تدوین و تنظیم مسعود جعفری.
منبع : www.persian-language.or
سری به خانه جلال آل احمد در چهارشنبه سوری
آخرین سه شنبه سال بود و شب چهارشنبه سوری. برای کاری رفته بودم تجریش. بعد از اینکه کارم تموم شد نمی دونم چطور شد به کله ام زد برم خانه ی :جلال آل احمد". تا به حال نرفته بودم، اما خیلی دوست داشتم برم. آدرسش یادم بود."تجریش، خیابان فردوسی". پلاکش یادم نبود. اما عکس خانه را قبلا دیده بودم. توی یه برنامه ی مستند که دباره ی جلال ساخته بودند نیز از خانه فیلمبرداری کرده بودند که توی تلویزیون دیده بودم. تقریبا می توانستم آن خانه را بشناسم. حتی یه علامت هم از آن در ذهنم مانده بود که خیلی کمک می کرد بتوانم آنرا پیدا کنم و آن این بود که سر کوچه با اسپری نوشته شده است"ارض". خلاصه تقریبا بین رفتن و نرفتن مانده بودم. به خود می گفتم "آخه توی این گیر و دار و شلوغ پلوغی چهارشنبه سوری می خوای دنبال پیدا کردن یه خونه راه بیفتی که چی بشه؟!"
خلاصه رفتم میدان تجریش، دیدم یه راننده تاکسی داره داد می زنه "دربست". ازش پرسیدم "آقا، می خواستم برم خیابان فردوسی". گفتش"می ری توی خیابان ولیعصر، اولین کوچه سمت راست". به قدری خوشحال شده بودم که حد نداشت. به خودم می گفتم"یعنی به همین راحتی تونستم کوچه را پیدا کنم؟" رفتم و رفتم تا به اولین کوچه که رسیدم دیدم اسم کوچه هست "سعدی". به خودم گفتم شاید چون سعدی و فردوسی جفتشان شاعر بودند، لابد راننده ی بنده خدا اشتباهی آدرس داده. البته حدس دیگری هم زدم و آن این بود که شاید کوچه ی فردوسی همینه ولی اسمش عوض شده. چون این آدرس برای دهه ی 30 هستش،آنرا از نامه ای که جلال به امام(ره) نوشته بود و آدرس را در آخر نامه آورده بود، به یاد داشتم. لابد بعد از گذشت 60 سال، اسم کوچه عوض شده.
خلاصه رفتم داخل کوچه. دنبال آن خانه ای که تصویرش در ذهنم نقش بسته بود ، گشتم ولی هیچ خبری نبود. از یک خانم میانسالی که معلوم بود تازه از خرید برگشته بود پرسیدم "کوچه ی فردوسی همینه؟" گفت"نه اینجا سعدیه و کوچه ی بعدی هم فلان. دقیقا کجا می خوای بری؟" گفتم"آدرس را دقیقا نمی دونم، فقط اینو می دونم،تجریش، خیابان فردوسی" آب پاکی را ریخت رو دستم و گفت "این آدرس دقیق نیست و از من کمکی بر نمی یاد". همان موقع که رویم را از آن زن برگرداندم، دیدم یک پیرمرد که بیشتر شبیه یک کارگر بود تا اهالی بالا شهر تهران، وارد کوچه شد. گفتم"حاجی خسته نباشید، می خوام برم کوچه ی فردوسی، می دونی کجاست؟" لبخند ملایمی بر لبانش نقش بست. مانده بودم که چرا می خنده. گفت"اسم این کوچه خیلی وقته عوض شده. الان اسمش "رفعت" است." حدس می زدم بعد از گذشت این همه سال اسمش تغییر کرده باشد. از پیرمرد پرسیدم "این کوچه کجاست؟" گفت"اول شریعتیه،بعد از شهرداری." سریع گوشی موبایل را در آوردم و برنامه ی نقشه ی تهران را در آن اجرا کردم و گوشی را جلویش گرفتم و گفتم"دقیقا از روی نقشه به من نشان بده کجاست" گفت" من نقشه بلد نیستم. ببین اینو که بری بالا(دستش به سمت خیابان شهرداری بود)، بعد از پل تجریش، میری بالا تا برسی به چراغ. بعد می ندازی توی شریعتی. 200 یا 300 متر که بری، سمت چپ، اسمش کوچه هست "رفعت".
حرفش که تموم شد، بدون اینکه حرفی بزنم، داشتم خیره خیره نگاهش می کردم و پیرمرد هنوز لبخند مسخره ای بر روی لبش باقی مانده بود. دوباره خندید و گفت"برو،انشاءالله پیداش می کنی". انگار این پیرمرد می دانست دنبال خانه ی چه کسی هستم. انگار از همه چیز خبر داشت،اینو می شد از توی چشماش و از روی لبخندش خواند.از پیرمرد تشکر کردم و رفتم. به میدان قدس که رسیدم، از یک راننده تاکسی پرسیدم "اینجا کوچه فردوسی یا رفعت داره؟" گفت"فردوسی که نه، اما رفعت هست،تقی رفعت، برو داخل شریعتی، سمت چپ". رفتم و رفتم تا اینکه رسیدم به کوچه "شهید تقی رفعت". وارد کوچه شدم. هنوز باورم نمی شد وارد کوچه ای شده ام که خانه ی جلال آل احمد و سیمین دانشور در آن قرار دارد. فکر می کردم اشتباه آمده ام. در داخل کوچه، دنبال آن خانه ی قدیمی که تصویرش را دیده بودم، می گشتم.
همین روزها از خواندن نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد فارغ شده بودم. نامه هایی که بین شهریور 31 تا خرداد 32 نوشته شده بود. در این زمان، سیمین برای تحصیلات به آمریکا رفته بود و جلال از فرصت استفاده کرده بود و شروع به ساختن این خانه کرده بود. برای ساختن این خانه، چه سختی ها که نکشید. چند هزار تومان به پول آن زمان زیر قرض رفت. از کمک پدرش استفاده کرد. خودش هم گاهی اوقات مثل کارگرها آستین ها را بالا می زد و آجر جابجا می کرد. اینقدر حساس بود که اگر بنا کمی خطا می کرد، حسابش را کف دستش می گذاشت.
خلاصه توصیف این خانه را بقدری دقیق در این نامه ها خوانده بودم که اگر آنرا می دیدم، سریع می شناختم. در حالی که وارد کوچه می شدم به خانه های دو طرف کوچه نگاه می کردم. خانه های تازه ساز، شیک، بلند ومن دنبال خانه ای قدیمی می گشتم. این خانه ها باعث می شد تا خانه ی جلال را سریع تر پیدا کنم. کمی که وارد کوچه شدم و نتوانستم خانه را پیدا کنم، خواستم برگردم. به خودم می گفتم همین که کوچه را پیدا کردم خودش کلیه! بعدا سر فرصت می آیم و خانه را پیدا می کنم. چون غروب بود و هوا کم کم داشت تاریک می شد. همین که داشتم بر می گشتم، خواستم از کسی بپرسم خانه کجاست،اما راستش خیلی مسایل وجود داشت که نمی گذاشت از رهگذران بپرسم خانه ی سیمین دانشور کجاست؟ یا بپرسم خانه ی جلال آل احمد کجاست؟ یا اصلا بپرسم کجای این کوچه نوشته است"ارض"؟! و یا اصلا فکر می کردم اگر هر جوری بپرسم، بهم می گویند"برو بچه، شب چهار شنبه سوری اومدی..." البته بیشتر رهگذران جوان بودند و من دنبال یک فرد مسن می گشتم، چون احتمال اینکه از ساکنان قدیمی آنجا بیشتر است و کمک گرفتن از آن آسان تر. در حال برگشتن از کوچه، دیدم یه پیرمرد با یک فرد میانسال دارند واد کوچه می شوند. می خواستم از پیرمرد بپرسم "خانه ی سیمین دانشور کجاست؟" اما نمی دانم چرا پرسیدم"آقا، اینجا کوچه ی فردوسی است؟" شاید این سوال به خاطر این بود که هنوز باور نمی کردم اینجا کوچه ی فردوسی باشد. پبرمرده گفت"آره، اینجا فردوسیه، اما وقتی رفعت مرد، اسمش شد رفعت" این جمله ها را با لبخندی مسخره بر لب گفت. معلوم بود از اینکه اسم کوچه ای قدیمی، آن هم کوچه ای که به این مهمی است و شخصیت های بزرگی مثل سیمین دانشور، و سابقا جلال آل احمد و نیما یوشیج در آن زندگی می کرده اند، عوض شده است ، ناراحت است. همین حرف، باعث شد دوباره برگردم و خانه را جستجو کنم. اما باز هم تا کمی پیش رفتم، برگشتم که برم. در حال برگشت بودم که دیدم یک پیرزن در حال انداختن زباله ها به سطل زباله است. به خودم گفتم "این پیرزن حتما از اهالی قدیمی کوچه است حتما می شود از آن اطلاعاتی کسب کرد." رفتم جلو و جرات کردم از او سوال کنم. سلام کردم و گفتم"دنبال خانه ی سیمین دانشور می گردم" منتظر بودم بهم بخنده. اما گفت "درست اومدی، خانه اش این جا ست. آن وقتها که حال داشت و پیر نشده بود، زیاد می دیدمش، اما الان اونم مثل من پیر شده، خونش همین جاست." داشتم زل زل به چشماش نگاه می کردم و نمی توانستم حرفی بزنم. باورم نمی شد این حرفها را شنیده باشم. یعنی واقعا درست آمده ام و توانسته ام این خانه را پیدا کنم؟ از پیرزن پرسیدم "واقعا خانه ی سیمین ئانشور همینجاست؟" گفت"آره پسرم، قیافش هم سیاهه!" تا گفت سیاه، یاد نامه های جلال به سیمین افتادم که جلال، در بعضی نامه ها، سیمین را "سیاه سوخته ی عزیزم" و یا "سیاه سوخته ی شیرازی" خطاب کرده بود.گفتم"درسته، ایشان شخصیت ادبی بزرگی هستند" گفت"آره، شاعره" داشت خنده ام می گرفت از این اطلاعات ناقص این پیرزن، اما جلوی خنده ام را گرفتم. می دانستم که به خاطر پیری است. فراموشی است و هزار دردسر دیگر. گفتم"شاعر که نه، اما نوسنده هستند، اما شاید طبع شعر هم داشته باشند"گفت"آره، آره، یادم رفته بود،نویسنده است، حالا چیکارش داری؟" یکهو جا خوردم. از خودم پرسیدم"واقعا چیکارش دارم" اما من برای دیدن سیمین نیامده بودم، فقط آمده بودم خانه را ببینم و بروم دنبال کارم. به پیرزن گفتم"هیچی، فقط می خواستم بدانم خانه اشان کجاست، فقط همین" گفت"برو آخر کوچه، برو سمت راست، ار اهالی آنجا بپرسی یهت می گن" ازش یه عالمه تشکر کردم و رفتم. رفتم و رفتم، دوباره خواستم برگردم و یه روز دیگر بیام دنبال خانه، اما همین که خواستم برگردم، چشمم از گوشه ی دیوار به کلمه ای خورد و آن این بود"ارض". سریع رویم را برگرداندن و دیدم که بله، درست است. خانه ی جلال است. بالاخره پیدایش کردم. رفتم جلو و دستم را به آجرهای این خانه ی کشیدم. الان که یاد آن زمان و کارهایی که کرده ام می افتم خنده ام می گیرد. طوری آجرهای خانه را لمس می کردم که یک زیارت کننده، حرم امامی را لمس می کند و به آن دخیل می بندد. شاید به خود می گفتم تو که دستت به جلال نمی رسه، اما حداقل می تونی خانه ای که او با دستهای خودش ساخت، درد دل کنی. سریع گوشی موبایلم را درآوردم و از خانه تعدادی عکی برداشتم.بقدری این خانه برای من عزیز که انگار دارم از یک اثر بزرگ تاریخی عکس می گیرم.
خیلی دلم می خواست در خانه را بزنم و وارد خانه بشوم و با سیمین صحبت کنم. اما از خودم پرسیدم"آخه پسر، تو را چکار است به این خانه، برو پی کار خودت" تازه از کجا معلوم سیمین، داخل خانه باشد. اصلا از کجا معلوم مرا راه بدهند. اصلا این چه معنی داره که یه قریبه وارد خانه ی کسی بشود. قبلا در تلویزیون دیده بودم که در یک برنامه مستند جلال، وقتی خواسه بودند داخل خانه شوند، به آنها اجازه ی ورود نداده بودند. می دانستم که سیمین به دلایل خیلی زیادی، نمی خواهد هر کسی وارد این خانه بشود. این خانه برای او مقدس است و یادآور خاطرات شیرینی است که در کنار شوهرش جلال، در آن سپری کرده است و نمی خواهد تبدیل به کاروانسرایی شود که هر خل و چلی مثل من پاشه بره داخلش سرک بکشه. وقتی چهار تا آدم حسابی را به آن راهی نیست، آن وقت من سر پیازم یا ته پیاز که بخوام برم داخل آن خانه. نه خبرنگارم و نه گزارشگر و نه آشنایی و نه هیچی. خواستم دروغ بگم . بگویم گزارشگر هستم و می خواهم با سیمین دانشور مصاحبه کنم. به ماردم زنگ زدم. مادرم هم مثل من جلال و سیمین را دوست دارد و آنها را مثل من خوب می شناسد. گفتم "مادر به نظرت من الان کجام؟"گفت"اذیت نکن علی، لابد رفتی ترقه باری بچه" گفتم "نه، من الان جلوی خانه ی جلال آل احمد وایستادم و شدیدا مصمم هستم برم داخل این خونه" گفت"بچه، دیوانه بازی در نیار. زنگ میزنند پلیس بیاد ببردت ها!" می دانستم که داره شوخی ما کنه، اما همین حرفش باعث شد کله شقی را کنار بگذارم و دیگه بیخیال داخل آن خانه رفتن بشوم. اما من در حالت طبیعی نبودم. اگه بخوام حال خودم را در آن زمان وصف کنم، حال جلال را داشتم وقتی که همسرش در مسافرت بوده و او نامه ای از او ندارد. یادم است جلال در یکی از نامه هایش وقتی که در آبادان بوده در خانه ی دکتر شیخ و همسرش در آمریکا،به سیمین می نویسد، "وقتی بیرون بودم،دکتر شیخ به جلال خبر می دهد که بیا خانه که از همسرت نامه ای رسیده. جلال وقتی به خانه می آیدمی بیند در قفل است و کسی هم در خانه نیست. پنجره را می شکند و از آنجا داخل خانه می شود تا نامه را بدست آورد و بخواند. من هم یه همچین حالتی داشتم. الان جلوی خانه ای هستم که بیشتر تز خود خانه، آن کسی که در داخل این خانه زندگی می کند، برای من عزیز است. حتی این حالت قبلا هم به من دست داده است وقتی 18 شهریور رفته بودم مسجد فیروزآبادی شهر ری برای رفتن به سر قبر جلال. دیدم در وردوی قفل است، از در بالا رفتم و از روی آن پریدم. الان که یاد این کارهای خودم می افتم، نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم. حالا هم در کنار این خانه هستم، اما نمی شود کاری کرد. برگشتم. به خودم دلداری دادم که شاید روزی در جایی دیگر، سیمین را از نزدیک ببینی. هر سال 18 شهریور سر قبر جلال هستم و می شینم یه دل سیر باهاش درد دل می کنم. کاش می شد یه سال سیمین را آنجا ببینم.
دیگه شب شده بود.رفتم ترمینال، روبروی امامزاده صالح، سوار اتوبوس شدم. از بالای پشت بام ها مردم در حال فشفشه بازی بودند. ترقه می انداختند و شادی می کردند. اما من اصلا شاد نبودم. با اینکه توانسته بودم خانه را پیدا کنم، اما چیز دیگری فکر من را به خودش مشغول کرده بود. وقتی که چشمم به گلدسته های حرم امام زاده صالح برخورد، یاد داستان "گلدسته ها و فلک" جلال افتادم. صبح آنروز به دندانپزشکی رفته بودم دفترچه ی بیمه همراهم بود. وقتی آنرا در دستم دیدم، یاد داستان "دفترچه ی بیمه" جلال افتادم. اصلا نمی دانم چرا هر چیزی را که می بینم، جلال را به یاد من می آورد. شاید دلیل این دل غمگینی همین باشد، همین نبود جلال، فقدان جلال و امثال جلال در این روزگار ما ...
والسلام
کمی و بیشتر از کمی حرف درباره ی جلال آل احمد و نامه هایش به سیمین دانشور
اول از همه بگم عاملی که باعث شد این اباطیل را بنویسم، این است که شروع کردم به خواندن کتابی که شرحش برایتان در ادامه خواهد آمد. از چند سال پیش با جلال آل احمد آشنا شدم. در واقع از خیلی وقت پیش، یعنی وقتی توی مقطع راهنمایی خرخونی می کردیم، یکی از رفیقام کتابی داد بهم. اونوقتها کتاب خون نبودم(حالا یکی نیست بگه مگه الان کتابخونی؟!) گفتم چیه گفت "مدیر مدرسه" جلال آل احمده. اون وقت اولین بار بود که نام جلال آل احمد را می شنیدم. خلاصه سرتان را درد نیاورم. کتاب را خواندم و خیلی هم ازش خوشم اومد. اما پیگیرش نشدم ببینم نویسندش کیه و آیا کتابهای دیگه ای هم داره و اگه داره قابل خواندن هست.
مدتها گذشت تا اینکه از چند سال پیش (یعنی توی سن 17،18 سالگی) نمیدونم چه شد که با جلال آشنا شدم. اول فقط این را دانستم که جلال آل احمد از روشنفکرهای دهه ی 30 و 40 بوده و خیلی هم زمان خودش سر و صدا کرده. خلاصه چشتون روز بد نبینه کم کم شروع کردم به خوندن کتاباش. بدجوری عاشق خودش و نثرش و شخصیت عجیب و بزرگت شدم. نه تنها تمام کتاباش را خواندم، بلکه همه ی مقالات و ترجمه ها و تک نگاری هاش را هم خواندم. انقدر مجذوب شخصیت جلال شده بودم که افتادم روی اینترنت و جستجو کردم هر کس هر چیزی درباره ی جلال گفته بود و یا به کتابش و یا خودش نقدی زده بودم، خوندم. هر مجله و روزنامه و ویژه نامه و مطلبی که درباره جلال می دیدم، می خوندمش. حتی کارم به جایی رسید که رفتم ویژه نامه ی جلال آل احمد را خریدم. رفتم نامه های جلال آل احمد را گرفتم و خوندم. خلاصه انقدر با جلال آشنا شدم که فکر کردم نکنه جلال خودم باشم؟!(چه غلطا) خلاصه خیلی با شخصیت جلال آشنا شدم و حسم و ورابطه ام نسبت به جلال طوری شده بود و هست که با رابطه ی جلال با خلیل ملکی شباهت زیادی دارد. یعنی حالت شاگرد و استاد. البته همین قضیه ، با شخصیت دکتر علی شریعتی هم تکرار شد. اما همان طور که شریعتی شاگرد خلف جلال و افکار او بود، من هم بعد از آشنایی با افکار شریعتی مرحوم، باز رابطه ام را با جلال همان مانند سابق، قوی نگه داشتم.
عکس جفتشون را به دیوار زدم، اما خداییش با عکس جلال خیلی بیشتر حال می کنم. همه ی این اباطیل را به عنوان مقدمه گفتم تا برسم به اصل مطلب. البته گفتنش ضروری بود. چون خواستم بدانید این نوشته ها را نوشته که برای خودش یه پا جلال شناسه!
حرف اصلی ام درباره ی کتاب "نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد" است. این کتاب در 4 جلد به همت آقای مسعود جعفری(خدا پدرش را بیامرزد) گردآوری شده است. این کتاب در چهار جلد گردآوری شده است. کتاب اول تا سوم نامه های جلال و سیمین در سال های 31 و 32 در زمان سفر سیمین به آمریکا است. کتاب اول نامه های سیمین به جلاله. کتاب دوم و سوم، نامه های جلال به سیمینه(جلال هم نامه ی بیشتری نوشت و هم نامه هاش طولانی تر بود). کتاب چهارم نامه های سیمین و جلال در سفرهای کوتاه در سالهای 41 تا 44 هستش. ناشرش ، انتشارات نیلوفر است.
می رسیم به توضیحاتی درباره ی کتاب. اول از همه باید بگم که کسایی که عاشق جلال هستن، بعد از خواندن این نامه ها شاید کارشان به خودکشی! بکشد، پس خیلی باید مواضب باشند.نامه ها پر است از حرفهای عاشقانه. از اتفاقات روزمره. از دردهای فراق یار سفر کرده. آدم باورش نمی شود که جلال با آن شخصیت عصبی و تندمزاجش، مگر می شود چنین حرفهای عاشقانه ای بزند. بعضی جاها خودش به گریه کردن اعتراف کرده است. من که باورم نمی شد جلال اینقدر رمانتیک باشد.
البته من خواندن این نامه ها را به همه توصیه می کنم. حتی اونایی که اصلا جلال آل احمد و سیمین دانشور را نمی شناسند. چون وقتی این نامه ها را بخوانند چیزهایی یاد خوهند گرفت که به در زندگیشان خواهد خورد. چه الگویی بهتر از جلال و سیمین می توان پیدا کرد؟
و اما می رسیم به روشنفکران. به روشنفکران هم توصیه می شود بخوانند تا بدانند که درعین روشنفکر بودن می توان همسرداری کرد. می توان عاشق دلباخته بود. می توان هم روشنفکر بود و هم خانه ای و زندگی ای را اداره کرد.
نامه ها پر است از نوشته هایی که فقط می توان هنگام خواندن آنها گریه کرد. من خودم هنوز همه ی کتاب ها را نخوانده ام، اما باور کنید که تا همین جا هم که خوندم، خیلی جاها بغض شدیدا گلویم را گرفته و بعضی جاها حتی کارم به گریه کردن کشیده(چه می شود کرد؟!)
نمونه ای از خروار می دهم تا خودتان انشاءالله می گیرید و می خوانید.در کتاب دوم که نامه های جلال به سیمین است، در بخش اول ، صفحه ی 154، انتهای صفحه، جلال این را به سیمین نوشته :"اما اکنون که گویا کمی مسایل روشن شده است من حس می کنم که دیگر احتیاجی به یادداشت ها نیست و چون این یادداشتها مسلما روزی بعد از من منتشر خواهد شد و چون این را هم نمی توانم باور کنم که بعد از تو بروم و مسلما قبل از تو خواهم رفت-این را مسلم بدان- به تو حق می دهم که طبق میل خودت آنها را پاره کن یا اصلاح کن یا هرکاری می خواهی بکن..." .
بعد از خواندن این پیشگویی جلال، فقط اشک بود که از چشمانم جاری شده بود. چون حرف از مرگ جلال به میان آمده بود و من هر وقت حرفی از مرگ جلال به میان می آید ، یادی آخرین عکس جلال در اسالم گیلان می افتم با اون مو و ریش سفید و آن دست بسته و ... . جلال سال 1302 به دنیا آمد و سیمین متولد 1300 بود. سیمین 2 سال از جلال بزرگتر بود. جلال 16 شهریور 1348 فوت کرد(یا کشتنش؟ توصیه می کنم برای فهمیدن آن، کتاب "از چشم برادر" برادر جلال، شمس آل احمد را مطالعه کنید) و سیمین هنوز در حال حیات است و انشاءالله خدا سالها سایه اش را از سر ملت ایران کوتاه نکند.جلال فقط 46 سال عمر کرد و فقط توی همین مدت کوتاه اینهمه کار کرد. اینهمه کتاب و مقاله نوشت. توی انواع و اقسام حذب ها رفت. کلی مسافرت کرد و وجب به جب کشورش را با چشماش دید. توی همون مدت کوتاه آنهمه سفر جارجه رفت. واقعا آدم وقتی فکرش را می کند سرش گیج میره. آخره چطوری توی این مدت کوتاه این همه کار کرده؟ واقعا فقط می توانم به او حسودی کنم؟ آیا ما هم می توانیم مثل او از زندگی استفاده کنیم؟ بی خود نیست که همسر و دوستان و آشنایانش می گویند همیشه در حال دویدن بود. این را حتی دکتر شریعتی هم گفته است. هیچ وقت پیاده روی آهسته نداشت. راه رفتنش مانند هروله بود. انگار خبر داشت زیاد در این دنیا ماندنی نیست.خدایش بیامرزد ...
والسلام
پرویز: ظلم است شمس آلاحمد و سیمین دانشور زیر سایه نام «جلال» باشند
خبرگزاری فارس: معاون امور فرهنگی وزیر ارشاد گفت: یکی از ظلمهایی که گاهی در حق برخی از نویسندگان اتفاق میافتد این است که در سایه نویسندگان دیگر قرار میگیرند.

به گزارش خبرنگار فارس مراسم اختتامیه دومین دوره جایزه جلال آل احمد عصر روز دوشنبه دوم آذر همزمان با سالروز تولد این نویسنده با حضور چهرههایی چون علی لاریجانی، سید محمد حسینی، محسن پرویز، شمس آل احمد، محمدرضا سرشار، رسول جعفریان، علی شجاعی صائین، ولیالله سلیمی نمین، حمیدرضا قبادی، محمد الهیاری، علی اوجبی، مصطفی امیدی، احسانالله حجتی، فیروز جلالی زنوزی، محمدرضا مخبر دزفولی، محمد حسین ایمانی خوشخو و علی آقا غفار در تالار وحدت برگزار شد.
* سرانجام جلال به خویشتن و مکتب امام بازگشت
سید محمد حسینی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز عنوان کرد: بزرگداشت جلال و دیگر بزرگان و ادیبان تکریم علم و ادب و فضیلت و کمال و فرصت مغتنمی برای آشنایی جوانان با بزرگانی است که خدمات ارزشمندی ارائه کردند و تمام عمر کوشیدند دردهای مردم را نشان دهند.
وی تصریح کرد: شخصیتی مثل جلال آل احمد شخصیت برجستهای است که نیاز است جوانان ما بیشتر با او آشنا شوند و تنها با نامگذاری یک روز، یک خیابان و یک ساختمان نباید بسنده کنیم.
وزیر ارشاد با اشاره به «نون والقلم» اظهار داشت: در قرآن به قلم سوگند خورده شده که این اهمیت قلم در اسلام را نشان میدهد.
وی ادامه داد: در روایات داریم که 3 صدا در جهان متفاوت است؛ صدای پای مجاهدان، صدای چرخ ریسندگان و صدای قلم نویسندگان.
وی با اشاره به زندگی جلال و تولد او در یک خانواده روحانی قسمتی از یادداشتی را که پدر جلال به مناسبت تولدش نوشته و پشت قرآن قرار داده قرائت کرد: «تولد نورچشمی آقا سید محمد حسین حفظالله ملقب به جلالالدین در لیلة پنجشنبه ....».
وزیر ارشاد با بیان اینکه جلال از یک خانواده اهل دیانت بود گفت: گرچه نور آرام جلال این وضعیت ناآرام را تاب نمیآورد و با عناصر سیاسی و احزاب ارتباط دارد که آنها را هم تاب نمیآورد.
حسینی اضافه کرد: فضای خوبی در کشور حاکم نبود و جلال میرفت به جمعهای مختلف که ببیند آیا آنها میتوانند نجات بخش باشند اما سرانجام به خویشتن و به مکتب امام برمیگردد و روحش آرام میگیرد.
وی با بیان اینکه جلال دائمه در سفر بود و از نزدیک با مشکلات مردم آشنا بود گفت: جلال اعتقاد داشت: 15 خرداد مرحلهای دیگر در تاریخ ایران است.
حسینی خاطرنشان کرد: جلال سرانجام به تاثیر مذهب پی برد و در کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» به اهمیت اجتهاد اشاره دارد.
حسینی در پایان سخنانش قسمتهایی از کتاب «خسی در میقات» را خواند.
* ظلم است که شمس آلاحمد و سیمین دانشور زیر سایه قرار گرفتهاند
محسن پرویز معاون امور فرهنگی وزیر ارشاد نیز در این مراسم اظهار داشت: یکی از اتفاقاتی که گاهی در حق برخی از نویسندگان ظلم است این است که در سایه نویسندگان دیگر قرار میگیرند.
وی افزود: استاد شمس آل احمد خودشان اهل قلم و صاحب آثار بسیاری هستند که اهالی ادبیات با این آثار آشنایی دارند.
پرویز ادامه داد: این اتفاق برای خانم دانشور هم افتاده است و نام ایشان به خاطر حداقل رمان «سووشون» ثبت است و گاهی برخی فقط ایشان را به اسم همسر جلال میشناسند.
وی به روند انتخاب داوران براساس آییننامه مصوب شورای عالی انقلاب فرهنگی اشاره کرد و گفت: داوریها به صورت مستقل انجام شد و نتایج در جلسه با هیات علمی اعلام شد.
معاون امور فرهنگی وزیر ارشاد خاطرنشان کرد: کتابهایی که مورد داوری قرار میگیرد از طریق بانک اطلاعاتی خانه کتاب رصد میشود که کلیه کتب منتشر شده و دارای مجوز هستند.
علی لاریجانی نیز در این مراسم به سخنرانی پرداخت.
سیمین دانشور : سووشون را موسی صدر به عربی ترجمه کرد
سیمین دانشور، نویسنده و همسر جلال آل احد
نیما به موسی صدر حسودی اش شد. موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی(قذاقی) یا گمش کرده یا کشتدش، نمیدونم. غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یکی از زیباترین مردهای دنیا بود. چشمهای خاکستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیک، از این سینه کفتری ها. من در رو باز کردم. گفتم ببینم! شما امامی، پیغمبری! تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید، گفت: جلال هست؟ گفتم: آره، بیا تو. اومد تو. نیمام که همیشه اینجا بود. دیگه من نرسیدم چایی به نیما بدوم. نیما تو خاطراتش نوشته که: سیمین محو جلال امام موسی صدر شد و چایی ما رو خودش نداد و منم خیلی بودم. باید چایی رو خودم می ریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اینقد خالی باشه. خودمم می دادم بهش. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتیم قم. او رییس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه کرد. آورده بود برامون. بعد ما رو به قم دعوت کرد که دیگه بیرونی و اندرونی بود. ولی می دیدمش. شام و نهار اینا می دیدمش.
منبع: وبلاگ شرح صدر به نقل از مجله گوهران(ویژه نیما یوشیج)، 13 دی 1385
.jpg )
.jpg )
.jpg )
سیمین دانشور
سیمین دانشور (زاده ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ خورشیدی در شیراز-سن:۸۸ سال) نویسنده و مترجم ایرانی است. وی نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفهای در زبان فارسی داستان نوشت.] مهمترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروشترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب میشود. دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود.

زندگی
دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت.
دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقالهنویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بینام.
در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شدهاست. مشوق دانشور در داستاننویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آلاحمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.
در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علمالجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیعالزمان فروزانفر).
دکتر سیمین دانشور به سال ۱۳۲۹ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آلاحمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد در همین سال با آلاحمد ازدواج کرد.دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیباییشناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستاننویسی و نزد فیل پریک نمایشنامهنویسی آموخت.در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.
پس از برگشتن به ایران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستانشناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آلاحمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروشترین رمانهای معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. از سیمین دانشور همواره بعنوان یک جریان پیشرو و خالق آثار کم نظیر در ادبیات داستانی ایران نامبرده می شود.
کتابها
اولین آثار منتشرشدهٔ دانشور عبارتاند از مجموعههای داستان کوتاه آتش خاموش (اردیبهشت ۱۳۲۷) و شهری چون بهشت (دی ۱۳۴۰) و نیز ترجمهٔ آثاری از برنارد شاو (سرباز شکلاتی، ۱۳۲۸)، آنتوان چخوف (دشمنان، ۱۳۲۸)، آلن پیتون (بنال وطن)، ناتانیل هاثورن (داغ ننگ) و دیگران.
معروفترین اثر دانشور، رمان سَووشون (انتشارات خوارزمی، تیر ۱۳۴۸) است که مدت کوتاهی پیش از مرگ نابهنگام جلال آل احمد، همسر دانشور، منتشر شد. دربارهٔ این رمان نقدهای بسیاری منتشر شدهاست (گلشیری، ص ۹). این رمان به وقایع پس از پادشاهی محمدرضا شاه میپردازد، و ماجراهای آن در نیمهٔ اول سال ۱۳۲۲ در شیراز اتفاق میافتند، ولی به گفتهٔ خود دانشور به شکلی رمزی به سقوط دولت مصدق در مرداد ۱۳۳۲ نیز اشاره میکند (گلشیری، ص ۱۷۱).
از آثار دیگر وی میتوان به چهل طوطی (با جلال آلاحمد)، به کی سلام کنم؟ (خوارزمی، خرداد ۱۳۵۹)، و ترجمهٔ ماه عسل آفتابی (۱۳۶۲) اشاره کرد. وی چند اثر غیرداستانی نیز دارد، از جمله غروب جلال (انتشارات رواق، ۱۳۶۰)، شاهکارهای فرش ایران، راهنمای صنایع ایران، ذن بودیسم، و مقالاتی با عنوان «مبانی استتیک» در روزنامهٔ مهرگان.
مهمترین آثار دانشور پس از انقلاب ایران رمانهای جزیرهٔ سرگردانی (خوارزمی، ۱۳۷۲) و ساربانْ سرگردان هستند که به وقایعی که به این انقلاب منجر شد و اتفاقات بعد از آن میپردازند.
بیماری
۳۰ تیر ۱۳۸۶ خورشیدی دانشور به علت مشکلات حاد تنفسی در بیمارستان پارس بستری شد، نیز شایع شد که وی درگذشتهاست اما این خبر تکذیب شد، او در ۲۲ مرداد ۱۳۸۶ با تشخیص تیم پزشکی از بیمارستان پارس مرخص شد.
نظرات ()