نون و القلم

"و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت" - خیام

سلینجر و ژرف نگاری معصومیت

بدون شک سلینجر یکى از برجسته‏ترین، معتبرترین و در عین حال مشهورترین نویسندگان پس از جنگ امریکا است.موقعیت او در جغرافیاى ادبیات داستانى معاصر، یک موقیعت ممتاز و شاخص است.

در واقع رسیدن به چنین جایگاهى براى بسیارى از نویسندگان دست نیافتى و رویایى است.نکته جالب توجه این است که سلینجر این موقعیت را تنها به دنبال نوشتن یک رمان نه چندان بلند و تعداد محدودى داستان کوتاه به دست آورده است.بنابراین، پیشاپیش مى‏توان حدس زد که این حجم اندک از کار مى‏بایست تا چه مایه از غنا، عمق و اصالت هنرى برخوردار باشند که بتوانند نویسنده‏اى را به چنین سطحى از اعتبار برسانند.سلینجر از 1940 شروع به نوشتن کرد و تا سال 1965 انتشار آثارش را ادامه داد.بعد از این دوره، دوره انزوا و سکوت طولانى و جدى سلینجر فرا رسید.دوره‏اى که حدود چهل سال به طول انجامیده است.

اولین رمان او در 1951 با عنوان ناتور دشت منتشر شد که رمان کوتاهى است پس از آن در 1953 مجموعه داستان نه داستان را که در واقع گزیده سختگیرانه‏اى بود از حدود سى داستانى که او در سال‏هاى 1940 تا 1953 منتشر کرده بود انتشار داد.بعضى از بیست و یک داستانى که او از این مجموعه کنار گذاشت داستان‏هاى واقعا برجسته‏اى هستند.در سال 1961 دوره جدید کارى سلینجر با کار جاه‏طلبانه او بر روى خانواده‏

خیالى گلس آغاز مى‏شود.اولین کار فرانى و زویى است که در این دو داستان به این خواهر و برادر مى‏پردازد.در سال 1963 دو داستان دیگر به نام تیرک بام را بالا بگذارید نجاران و سیمور یک مقدمه را منتشر مى‏کند.آخرین کارى که از سلینجر منتشر شد داستان کوتاهى است به نام هپورت 16، 1924 در نیویورکر که در سال 1965 منتشر شد و بعد سکوت طولانى سلینجر تا امروز هم ادامه داشته آغاز مى‏شود.از آن سال به بعد کسى با او ارتباط نداشته و در انزواى خود ساخته‏اى که براى خود فراهم کرده، زندگى مى‏کند بدون این که با خبرنگارى ملاقات کند و یا عکسى از او منتشر شود.او با دقت و سختگیرى وسواس آمیزى پیگیرى مى‏کند تا مبادا از کارهایش فیلمى تهیه شود یا جایى منتشر شوند.حتى در نامه‏اى از ناشرش خواست که عکسش را از روى رمان ناتور دشت هم بردارند.بدین‏گونه سلینجر با ایجاد هاله‏اى از رمز و راز پیرامون خودش به شهرتى که تا آن ایام به دست آورده بود، دامن زد.

براى ورود به جهان داستانى سلینجر، تصور مى‏کنم از سه منظر و سه رویکرد مى‏توانیم این کار را انجام دهیم و بعد محصول این تحلیل‏ها و رویکردها را کنار هم بگذاریم تا بتوانیم تا حدى جهان داستانى او را در ذهن تصویر و تصور کنیم.این سه رویکرد عبارت‏اند از رویکردهاى شخصیت شناسانه، و سبک شناسانه.

در رویکرد شخصیت شناسانه، هدف اصلى این است که بتوانیم به آدم‏هایى که سلینجر خلق کرده، نزدیک شویم و از طریق آنها راهى به سوى داستان‏هاى او پیدا کنیم.به لحاظ سنخ‏شناسى، داستان‏هاى سلینجر از سنخ داستان‏هاى شخصیت محورند، یعنى اساس و بنیان داستان‏ها بر روى یکى از شخصیت‏ها بسته مى‏شود و با تحلیل آن شخصیت، داستان گسترش پیدا مى‏کند و به اوج مى‏رسد.بنابراین، خیلى طبیعى است که عناوین برخى از داستان‏هاى سلینجر نام‏هاى شخصیت‏هایش باشد مثل داستان تدى در مجموعه نه داستان یا سیمور یک مقدمه و یا فرانى و زویى.در واقع بار اصلى داستان و کنش‏هاى داستانى را این شخصیت‏ها با خودشان حمل مى‏کنند.

جمع کردن و ارائه یک شخصیت شناسانه در آثار سلینجر با دشوارى‏هایى همراه است و ما نمى‏توانیم همه آدم‏هاى او را در یک چارچوب و ساختار مشخصى بچینیم.بنابراین چیزى که درباره شخصیت‏ها خواهم گفت، محدود به شخصیت رمان ناتور دشت و برادران و خواهران گلس است.البته اساس کار سلینجر و مهم‏ترین آثارش هم همین‏ها هستند و بقیه داستان‏ها به رغم اینکه مایه‏هاى سلینجرى دارند اما جهان داستانى او را نمى‏سازند و در حاشیه قرار مى‏گیرند و بدنه داستان‏ها را همین داستان‏هایى که اشاره کردم مى‏سازند.

به نظر مى‏رسد شخصیت‏هاى داستان‏هاى سلینجر یک پروسه سه مرحله‏اى را طى مى‏کنند.در واقع تحول آنها در سه گام اتفاق مى‏افتد.

ممکن است در یک داستان هر سه گام اتفاق بیفتد و در داستانى دیگر شخصیتى را در گام دوم و یا در گام سوم ببینم، اما معمولا با دیدن این گام سوم هم مى‏توانیم حدس بزنیم که این آدم گام‏هاى اول و دوم را برداشته.یا وقتى در گام دوم او را مى‏بینیم مى‏دانیم که گام یک را هم برداشته.شخصیت‏ها به رغم تنوع داستان‏ها، قرابت و نزدیکى بسیار زیادى با هم دارند و معمولا در این مدارسه مرحله‏اى سلوک مى‏کنند.

اولین گام تحول شخصیت‏هاى سلینجر و نقطه عزیمت آنها آگاهى است.در واقع آنها به نقطه‏اى مى‏رسند که آگاه مى‏شوند و نسبت به این آگاهى، آگاهى پیدا مى‏کنند.در حقیقت معرفت شخصیت‏هاى سلینجرى یک نوع معرفت درجه دوم است.معرفتى است بر معرفت دیگر و این معرفت ژرف را طبیعى است که آدم‏هایى با استعداد متوسط نمى‏توانند داشته باشند.به همین دلیل است که سلینجر با زیرکى تمام نکته‏اى را مفروض مى‏گیرد و آن اینکه شخصیت‏هایش آدم‏هاى نابغه‏اى هستند و نبوغ را به عنوان پیش فرض در خواهران و بردران گلس مطرح مى‏کند.با این استثناء که در هولدن کالفیلد، قهرمان رمان ناتور دشت، نه تنها این نبوغ وجود ندارد بلکه بارها خود هولدن در طول داستان مى‏گوید که نسبت به بقیه خواهران و برادرانش بى‏استعدادتر است.بنابراین او براى رسیدن به چنین آگاهى درجه دومى به یک سلوک اجتماعى و مواجه شدن با وجوه مختلف زندگى و موقیعت‏هاى گوناگون نیاز دارد در حقیقت او به گونه‏اى تجربى و غریزى به آن تجربه مى‏رسد.

یعنى به نوعى آگاهى که خواهم گفت محتواى این آگاهى چیست.اصولا تمام رنج و گسیختگى شخیصتى از همین آگاهى داشتن شروع مى‏شود چون جنس آگاهى اینها یک آگاهى به خصوصى است.در حقیقت این آگاهى محتوایش این است که آنها احساس مى‏کنند آنچه در اطرافشان وجود دارد اعم از آدم‏ها، ایده‏ها فکرها، روابط و آنچه مقبول فرض شده یک چیز عوضى، بى‏ربط و بى‏خود است.آنها وقتى خودشان را در چنین جهانى احساس مى‏کنند.دچار نوعى تهوع روحى مى‏شوند و این گام دوم حرکت شخصیت‏ها است.یعنى دچار تهوع روحى شدن و دل زدگى از آنچه هست بدون آنکه بدانند دنبال چه هستند.آنها مى‏دانند از آنچه هست بیزارند و مى‏کوشند که از آن فاصله بگیرند.این تهوع گاهى با شکل ظاهرى‏اش هم همراه است.مثلا در داستان فرانى، فرانى دختر دانشجویى است که بالین کوتل، یک دانشجوى متعارف، نامزد است دچار نوعى تهوع ظاهرى و فیزیکى مى‏شود.این تهوع که نمادى است از آن تهوع روحى به دنبال رسیدن به آن معرفت است.به این دلیل است و فقط سطح و رویه خارجى جهان را براى او توصیف مى‏کند و نه عمق آن را؛یا هولدن کالفیلد که در سراسر رمان ناتور دشت بارها و بارها دچار این تهوع ظاهرى مى‏شود.این تهوع ته تعبیر زویى در داستان زویى با توصیف هیولا بودن به آن اشاره مى‏شود.زویى مى‏گوید:ما هیولاییم، ما با داشتن این معرفت هیولا شده‏ایم و مثل آدم طبیعى نمى‏توانیم زندگى کنیم چون هر کس را مى‏بینیم مى‏خواهیم تا اعماق وجود او را تحلیل کنیم.در جایى از داستان، زویى مى‏گوید:«ما هیولاییم، آن حرامزاده‏ها[اشاره به دو برادر بزرگ‏ترى که اینها را تربیت کردند و در واقع مراد آنها بودند]ما را حاضر و آماده گیر آورده‏اند و از ما دو تا هیولا ساختند.ما گاو پیشانى سفیدیم و تا آخر عمرمان یک لحظه آرامش نداریم. ما حرف نمى‏زنیم، سخنرانى مى‏کنیم.صحبت نمى‏کنیم، توضیح مى‏دهیم.»یا مادرشان وقتى مى‏خواهد بچه‏هایش را توصیف کند مى‏گوید:«نمى‏فهمم براى شما بچه‏ها چه اتفاقى داره مى‏افته نمى‏دانم این همه دونستن و مثل چى باهوش بودن اگه آدم رو خوشبخت نکنه، به چه دردى مى‏خورد؟

این دقیقا درد و رنجى است که آدم‏هاى سلینجر گرفتارش هستند باهوش‏اند، زیاد مى‏دانند و این دانستن نه تنها کمکى به خوشبختى آنها نمى‏کند بلکه دائم آنها را در اضطراب، نگرانى و بحران فرو مى‏برد.

گویى همین طور که گام به گام جلوتر مى‏روند و دانش آنها زیادتر مى‏شود و ژرف‏تر مى‏اندیشند، فروتر مى‏روند.سلینجر در جایى دیگر وضیعت این مرحله را از زبان زویى این گونه توصیف مى‏کند:«حالم به هم مى‏خوره از اینکه توى زندگى همه یک کله‏گنده باشم، خدایا باید هس و لوساژ-دو فیلمنامه‏نویس متعارف و روزمره-را وقتى درباره یک برنامه جدید و یا هر چیز دیگرى حرف مى‏زنند ببینى، مثل خر خوشحال‏اند تا وقتى که سر و کله من پیدا مى‏شود.حس مى‏کنم از آن حرامزاده‏هاى مأیوس کننده‏اى شده‏ام که چوانگ تسوى عشق عشق سیمور علیه‏شان هشدار مى‏داد:برحذر باش از آن فرزانگان که لنگ لنگان پیدا مى‏شوند.»

در حقیقت خودش را از آن فرزانگانى مى‏بیند که لنگ لنگان مى‏آیند تا همه را نفى کنند.سلینجر نه تنها این دانایى را به عنوان یک مزیت براى شخصیت‏هایش به شمار نمى‏آورد بلکه آن را عاملى مى‏داند براى افتراق، جدایى، تک افتادگى و سرانجام تهوع آدم‏هایش.یا هولدن کالفیلد کمه دانش‏آموز مدرسه پنسى است اما اخراج مى‏شود و سه روز در نیویورک زندگى مى‏کند تا روز چهار شنبه فرا برسد و به منزلش برود.دنیا در چشم هولدن و از منظر او در این سه روز توضیح داده مى‏شود و بعد

ملاقاتى با خواهرش دارد که یکى از قوى‏ترین بخش‏هاى این رمان است.وقتى دارد خواهرش-فیبى-را که روى تخت خوابیده توصیف مى‏کند مى‏گوید:«انتهاى تخت خواب خوابیده بود.»هولدن بغل تخت خواب بوده شاید فاصله‏اش از فیبى یک متر بوده با این حال مى‏گوید: «فیبى انتهاى تخت خواب خوابیده بود اما انگار میلیون فوت از من فاصله داشت.»یا بعد که شب است و چراغ خاموش‏اند مى‏گوید:«در تاریکى نمى‏توانستم فیبى را پیدا کنم.»این دو توصیف هر دو نمادهایى هستند از فاصله و بحرانى که هولدن دچارش شده است.

خلاصه اینکه محصول این تهوع نفى-به تعبیر سلینجر-جهان عوضى است.یعنى نفى همه چیز.سراسر ناتور دشت از آغاز تا انتها، تابلویى از نفى است.نفى همه چیز.هولدن براى تایید کردن هیچ چیز را باقى نمى‏گذارد.در واقع تنها دو چیز را باقى مى‏گذارد که بعد درباره‏اش صحبت خواهم کرد:یکى ملاقاتش با دو راهبه که از نظر او تنها نقطه مثبت این زندگى عوضى است و دیگرى فیبى با عنوان نمادى از کودک.

به جز اینها دیگر تمام روابط اعم از هنر، سینما، تئاتر، آدم‏ها، آموزش، روابط جنسى و...همه از نظر هولدن منفور است.یعنى جهانى را توصیف مى‏کند که از سر و روى آن نکبت مى‏بارد و هیچ مثبتى ندارد.این محصول همان درک و شعورى است که به دست آورده و جالب است که در سراسر این رمان، هولدن از وضعیتى که دچارش شده رنج مى‏برد.

در گام سوم، سخصیت‏ها مى‏کوشند خود را از این وضعیت و تهوع روحى نجات دهند.براى رهایى از این وضعیت دو پیشنهاد در کارهاى سلینجر مى‏بینیم.یکى روى آوردن به بصیرت است به جاى عقل.آموزه سلینجر این است:به جاى آنکه سراغ عقل، دانش و معلومات رفت، باید نسبت به آنچه مى‏اندیشیم، بصیرت بیابیم و بصیرت را دقیقا نقطه مقابل عقل مى‏داند.در داستان تدى، تدى که بچه‏اى ده-دوازده ساله‏اى است که سلوکى روحى/عرفانى را پشت سر گذاشته است-و این در آثار سلینجر که کودکان از نوعى نبوغ برخوردارند تا حدى طبیعى است-در بخشى از داستان به کسى که با او صحبت مى‏کند مى‏گوید:«که آدم را مى‏شناسى؟»مخاطبش مى‏گوید:«منظورت کدام آدم است؟»تدى مى‏گوید:«همان که شوهر حوا بوده»مى‏گوید:مى‏دانى چرا آدم از بهشت هبوط کرد؟چون توى بهشت سیب را خورد و با خوردن سیب که هیچ چیز نبود مگر عقل و چرندیات منطق، هبوط کرد و اگر بخواهیم این سیکل راکامل کنیم و به بهشت باز گردیم، چاره‏اى نداریم مگر اینکه آن سیب را دوباره بالا بیاوریم و آن را استفراغ کنیم و آن معرفت، عقل و چرندیات منطق را کنار بگذاریم و به یک بصیرت برسیم تا بتوانیم به حالت اولیه بازگردیم.این بصیرت همان چیزى است که فرانى در داستان فرانى مى‏گوید که من در طول دوره‏اى که در دانشگاه درس خواندم حتى یکبار هم کلمه بصیرت نشنیدم.توى دانشگاه اساتید همه‏اش از عقل و علم و دانش حرف مى‏زنند و از بصیرت خبرى نیست.

پیشنهاد دومى که سلینجر براى نجات از این وضعیت مى‏دهد رجوع به کودکى و معصومیت کودکى است و اصولا سلینجر یکى از بهترین نویسندگانى است که به این معصومیت پرداخته است که در واقع اقتباسى است از کلام مسیح که مى‏گوید«کودکان قلمرو خداوندند»و با تکیه بر این کودکى است که شخصیت‏هاى خودش را نجات مى‏دهد.براى نمونه در داستان روز خوشى براى موزماهى، سیمور یعنى مراد بچه‏هاى گلس و برادر بزرگ آنها، با همسرش، موریل، براى ماه عسل به هتلى در کنار دریا مى‏رود.موریل یک زن کاملا معمولى است که مى‏خواهد از زندگى لذت ببرد و مى‏خواهد معمولى و روزمره زندگى کند اما سیمور دچار تهوع روحى است و مى‏خواهد خودش را نجات دهد.کنار دریا با دخترک ده-دوازده ساله‏اى به نام سیبل شروع به صحبت مى‏کند واو را در درون آب مى‏برد و سعى مى‏کند کهم شنا را به او یاد بدهد که بحث موز ماهى پیش مى‏آید.سیبل مى‏گوید:موز ماهى چیه؟سیمور مى‏گوید:آن ماهى‏هایى که وارد سوراخى مى‏شوند که در موز هست و بعد شروع مى‏کنند به موز خوردن.آن قد رموز مى‏خورند تا گنده مى‏شوند. آن قدر گنده مى‏شوند که دیگر نمى‏توانند از آن سوراخ خارج شوند.این نوع ماهى در واقع تعبیر و کنایه‏اى است از خود آدم‏ها.آدم‏هایى که آن قدر دانش را در خود انبار مى‏کنند که دیگر راه نجات و مفرى برایشان باقى نمى‏ماند.در پایان سیمور کف پاى دخترک را مى‏بوسد.سیمور به هتل باز مى‏گردد و خودش را مى‏کشد.البته در داستان سیموز شاید بشود به عنوان یک استثناء این بحث را که شاید هنوز منتقدان پاسخ درستى براى آن نیافته اند مطرح کرد که سیبل به رغم حضور جدى‏اش در این اثر چرا نمى‏تواند سیمور را نجات دهد؟این موضوع بسیار مهمى است.

در داستان براى ازمه با عشق و نکبت گروهبانى هست که تحت عنوان گروهبان ناشناس در داستان از او نام برده مى‏شود.او هم دچار آسیب روحى شده و به علت ملاقات با دختر نوجوانى به نام ازمه که بعدها براى او یک ساعت مچى را همراه با یک نامه هدیه مى‏فرستد، احساس مى‏کند که دارد بهتر مى‏شود.به هر حال این ازمه است که گروهبان ناشناس را نجات مى‏دهد.در داستان ناتور دشت باز این فیبى، خواهر کوچک هولدن کالفید، است که هولدن را نجات مى‏دهد.جالب است که خود هولدن هم شانزده و هفده سال بیشتر سن ندارد و به علت عبور از دوران و قلمرو کودکى و ورود به دنیاى بزرگسالى، و به تعبیر سلینجر دنیاى عوضى، در این گذار است که دچار مشکل شده و تا قبل از این دوره بلوغ،

خودش هم به جهان کودکى متعلق بوده، یعنى دچار بحران نبوده. در واقع سلینجر به ما مى‏گوید که بحران زمانى به وجود مى‏آید که ما از جهان کودکى/معصومیت وارد روابط روزمره مى‏شویم.

در دوارن کودکى، روزمرگى وجود ندارد.ماهیت‏ها محو هستند ولى در بزرگسالى است که ما شروع مى‏کنیم به تقسیم کردن و تکه پاره کردن چیزها و خطکش در دست مى‏گیریم.همه تهوع و همه بحرانى که هولدن دچار آن است به خاطر عبور از این مرحله است و وقتى فیبى از او مى‏پرسد که:دوست دارى چه کاره شوى؟مى‏گوید:که من همیشه تصور مى‏کنم دو هزار کودک دارند در بیابان و در کنار دره‏اى بازى مى‏کنند و هر لحظه ممکن است یکى از آنها بیفتد پایین.من اگر بخواهم شغلى داشته باشم این است که کنار دره بایستم و نگذارم اینها پرت شوند توى دره.به همین خاطر بهترین شغل براى من این است که ناتور دشت باشم.اصلا عنوان رمان سلینجر از اینجا مى‏آید.در پایان داستان در حقیقت هولدن کالیفلد را هم فیبى نجات مى‏دهد.

در داستان زویى که به نوعى ادامه داستان فرانى است و در آن فرانى دچار آن تهوع شده است، برادر بزرگترش، زویى، سعى مى‏کند با حرف زدن و با نوعى عرق‏ریزان روح، او را نجات دهد.سلینجر این تقلاى روحى را با یک ژرف نگارى بى‏همتا در این داستان طرح مى‏کند و به عقیده من هر چه این داستان خوانده شود، از لذت آن کاسته نمى‏شود.در یکى از اوج‏هاى داستان، زویى کنار پنجره است و از کنار آن به بیرون نگاه مى‏کند و دخترکى را مى‏بیند که دارد با سگش بازى مى‏کند و بلافاصله به فرانى مى‏گوید:«لعنتى، چیزهاى قشنگى در این دنیا هست ولى ما این قدر احمقیم که از مسیر خارج مى‏شویم.همیشه همیشه همیشه هر چیزى را که اتفاق مى‏افتد، به من نکبتى خودمان بر مى‏گردانیم.»در حقیقت اشاره زویى باز به همان کودکى است که مى‏تواند فرانى را از آن وضعیت خارج کند.

یکى از ویژگى‏هایى که در کودکى هست و سلینجر را مسحور و مجذوب کرده، نبودن مقیاس‏ها، اندازه‏گیرى‏ها و ماهیت‏هایى است که در دوران کودکى وجود ندارد.کودکان هیچ وقت مثل بزرگترها چیزها را تقسیم نمى‏کنند.به عنوان مثال در داستان تیرک بام را بالا بگذارید، نجاران بادى برادر بلافصل سیمور نامه‏اى به زویى مى‏نویسد و زویى دارد این نامه را مى‏خواند.بادى در نامه نوشته است که من امروز یکى از زیباترین صحنه‏ها را دیدم.رفته بودم فروشگاه و کنار فروشگاه دخترک پنج یا شش ساله بود با او حرف زدم.بادى از دخترک مى‏پرسد:

-«چند تا دوست پسر دارى؟»

دخترک مى‏گوید:«دو تا.»

بادى مى‏گوید:«چقدر زیاد!اسمشون چیه؟»

دخترک مى‏گوید:«بابى و دروتى»

در حالى که دروتى اسم دختر است و این بچه در شمارش دوستانش مرز دختر و پسر بودن را تشخیص نمى‏دهد و این دقیقا همان چیزى است که سلینجر ما را به سمت آن فرا مى‏خواند:برداشتن مرزها.گویى تنها با برداشتن این مرزها و تقسیم‏بندى‏هاست که مى‏توانیم رستگار شویم و بصیرت پیدا کنیم.این عدم مرزها و این شناورى تنها در عالم و قلمرو کودکى است که معنا مى‏یابد.در آغاز داستان تیرک بام را بالا بگذارید، نجاران سلینجر افسانه‏اى چینى را از بادى نقل مى‏کند که بسیار زیباست مى‏گوید:مونجیب‏زاده چینى به پولو گفت:سنى در پس پشت گذارده‏اى آیا کس دیگرى در خانواده‏ات هست که بتواند به جاى تو مهتر اسب‏هاى من باشد.پولو جواب داد:اسب خوب را مى‏توان از قد و قامت و ظاهر تشخیص داد اما اسب عالى، اسبى که نه گرد و خاک بر هوا کند و نه روى بر زمین گذارد، گذرا و به چنگ نیامدنى است.فرار چون باد. توان پسران من بدین پایه نیست.به نگاهى اسب خوب از بد بازشناسد امااسب عالى را نه.دوستى دارم چئوفنگ کائو نام، فروشنده دوره گرد سوخت و سبزى که مرتبتش در امور اسب هیچ از من کم نیست، تقاضا مى‏کنم رخصتش دهید.موى نجیب‏زاده او را دید و در پى اسب نیک روانه‏اش کرد.کائو، سه ماه بعد بازگشت و گفت اسب اکنون در شاچیو است.نجیب‏زاده پرسید چگونه اسبى است؟جواب داد:آه مادیانى سمند است.اما چون رفتند حیوان را نریانى شبق یافتند.نجیب‏زاده مکدرپولو را فرخواند.گفت:این دوست تو چنان نیست که مى‏باید.حتى از تشخیص رنگ و جنسیت حیوانات نیز عاجز است.هیچ اسب مى‏شناسد؟ پولوقرار از کف داده آه کشید و بانگ زد واقعا تا این پایه پیش رفته است؟ پس ده هزار برابر من مى‏ارزد.ما قابل قیاس نیستیم.او درون را مى‏نگرد، او باطن را مى‏بیند و جزئیات ساده و معمولى را وا مى‏گذارد.چنان غرق در ضمیر است که ظاهر از یاد مى‏برد و آنچه را مى‏خواهد مى‏بیند و آنچه را نمى‏خواهد نمى‏بیند.به چیزهایى مى‏نگردد که باید و از آنها که نباید چشم مى‏پوشد.چنان اسب‏شناس تیز هوشى است که جوهر داورى درباره چیزهایى فراتر از اسب‏ها را دارد.اسب که از راه رسید، گرانمایه بود و نیک.

بادى در ادامه داستان مى‏گوید این حکایت را نیاورده‏ام که از مسیر اصلى منحرف شوم.مقصود اصلى‏ام بدون شک اشاره به این امر است که از زمانى که داماد-یعنى سیمور-صحنه را براى همیشه ترک کرد- یعنى بر اثر خود کشى مرد-کسى را نیافتم که بتوانم به جاى او دنبال اسب‏ها بفرستم.

در واقع سیمور کسى است که به مقام کائو رسیده یعنى کسى است که نیک و بد را به ظاهر نسبت نمى‏دهد و بلکه عمق، معنا و گوهر را مى‏بیند.این اتصال کودک با سیمورى که هم نابغه است و هم فوق‏العاده آگاهى دارد، تنها راه نجات است.یعنى هر چه قدر هم که بدانیم، براى اینکه نجات یابیم چاره‏اى نداریم جز آنکه به آن گوهر کودکى و آن عدم تشخیص و آن کنار گذاشتن ظواهر و ماهیات بازگردیم.

گام بلند سلینجر در حقیقت از اینجا آغاز مى‏شود، چون شاید تا این مایه اندیشه را در عرفان خودمان هم داشته باشیم.اصولا در سنت عرفان و تصوف شرق این مایه هماره طرح و بحث شده است.این که ما باید همدیگر را بدون ظواهر هم دوست داشته باشیم.اما آنچه سلینجر را از بقیه متفکرین متمایز مى‏کند و ژرفا به کارش مى‏دهد، این نکته است که شخصیت‏ها به رغم این آگاهى و دانستن اینکه روابط میان انسان‏ها متعارف است و انسان‏ها به چیزهاى حقیر تن مى‏دهند و سر چیزهاى حقیر عوا مى‏کنند باز هم به این آدم‏ها عشق مى‏ورزند.کارى که تنها از عهده کسى چون سیمور بر مى‏آید و زویى و برادران دیگرش.سیمور مى‏خواهد با موریل ازدواج کند و همان طور که اشاره کردم موریل یک زن کاملا معمولى است، زنى است که علاقه‏اش این است که مى‏خواهد بچه داشته باشد، لباس نو داشته باشد و چیزهاى دیگر.سیمور مى‏گوید:

من به این علائقش عشق مى‏ورزم.به خاطر همین عشقى که به چیزهاى پیش پاافتاده دارد، موریل را دوست دارم.یعنى خودش را تربیت کرده که به آدم‏هاى معمولى عشق بورزد و این طورى نیست که آنها را نفى کند.آن نفى محصول مرحله اول بود.در گام اول شخصیت‏ها نفى مى‏کنند اما در گام آخر باز مى‏گردند و به آنها عشق مى‏ورزند.به گمان من این نوعى سلوک پیامبرانه است نه سلوک عرفانى پیامبران به اوج مى‏روند و باز به میان مردم باز مى‏گردند در حالى که عرفانى وقتى به بالا مى‏رند دیگر دوست ندارند برگردند و مى‏خواهند همان جا بمانند. چیزى که سلینجر پیشنهاد مى‏کند و با صراحت هم مى‏گوید و در چند داستانش آن را به انحاء مختلف مطرح مى‏کند همین بازگشت و دوست داشتن چیزهاى معمولى و طبیعى است.

سیمور مى‏گوید:من حتى مادر موریل را هم دوست دارم و مى‏دانم اگر بادى، (برادر کوچک‏تر سیمور)اینجا بود از مادر موریل به خاطردوست داشتن چیزهاى حقیر بدش مى‏آمد ولى نمى‏داند چقدر این زن دوست داشتنى است.سیمور مى‏گوید اگر بادى به جاى من بود حتى از موریل هم به خاطر انگیزه‏هایش متنفر مى‏شد:

«اما مگر انگیزه‏هایش زشت و منفورند از یک طرف حتما اما با وجود این، آن قدر انسانى و زیبا هستند که محال است به آنها فکر کنم و عمیقا تحت تاثیر قرار نگیرم، فکر نمى‏کنم بادى بتواند خود واقعى او را ببیند.این خود واقعى همان کم کائو مى‏دید و بقیه نمى‏توانستند ببینند. خود واقعى کسى که تا ابد از درد یا احساس شعر جارى در همه چیزها محروم است.»

محور تفکر سلینجر این است که نباید کسى را که شعر جارى در چیزها را نمى‏بیند به این دلیل که چون ما مى‏توانیم شعر جارى در چیزها را ببنیم، نفى کنیم.در واقع کمال این آدم‏ها در این است که آن کسانى را که شعر جارى رد چیزها را نمى‏بینند، دوست داشته باشند.یا وقتى زویى از یکى از فیلمنامه نویسانش به نام هس نام مى‏برد.که ابتدا او را به دلیل نوشتن فیلمنامه‏هاى هالیوودى نفى و بى‏اعتنا کرده.مى‏گوید: من خیلى دوستش دارم چون آدم بسیار فروتنى است.

زویى به فرانى مى‏گوید:اگر خوب فکر کنى مى‏بینى که چون در این دنیاى به این بزرگى هس فقط به سینما و تلویزیون اکتفا کرده، چقدر آدم فروتنى است.این آدم فروتن است که فقط به هالیوود اکتفا کرده. زویى مى‏گوید:من به خاطر این فروتنى دوستش دارم.این، آن نگاه ژرفى است که سلینجر دائم در آثارش تعقیب مى‏کند.

در داستان زویى و در پایان داستان که زویى کوشش مى‏کند فرانى را از آن وضعیت نجات دهد، به او مى‏گوید در واقع این معصومیت، در مسیح به شکل کامل وجود دارد و او باید مسیح را از بقیه قدیسان جدا کند چرا که اینها تفاوت ماهوى با هم دارند.یا وقتى فرانى پروفسور تا پر را که یکى از داستادان دانشگاه است و آدم علم دوستى است، به این دلیل نفى مى‏کند که او مانند کسى که پول انبار مى‏کند، علم انبار کرده است، زوى به او مى‏گوید تو طورى دارى از پروفسور تا پر صحبت مى‏کنى که من احساس مى‏کنم تو با خودش دشمنى نه با حرف‏هایش و این خیلى فرق دارد با نفى افکار آدم‏ها و تو باید یاد بگیرى با آدم‏ها مخالفت نکنى و تنها با حرف‏هایشان مخالفت کنى.این دقیقا همان شکستن ماهیت‏هاست و نگاه کردن به عمق و کنه آدم‏ها.

اگر بخواهیم شخصیت‏هاى سلینجر را در یک طیف تفسیر کنم فرانى و هولدن در یک سمت طیف قرار دارند و در مراحل ابتدایى سلوک سلینجرى هستند.گر چه به نظر مى‏رسد در پایان ناتوردشت، هولدن این مدار را طى مى‏کند چون او که در سراسر رمان در حال نفى همه چیز است-از جمله دوتا از همکلاسى‏هایش به نام لیتل و آکلى است و آنها را به عنوان دو تا دانش آموز کریه توصیف مى‏کند-در پایان داستان وقتى اقرارش پیش روان شناسان تمام مى‏شود مى‏گوید دلم برایشان تنگ مى‏شود و تو هر وقت از کسى حرف بزنى دلت براى او تنگ مى‏شود. در واقع به نظر مى‏رسد هولدن هم بعد از ملاقات با خواهرش این سیکل را تمام کرده و به توانایى عشق ورزیدن به همه، بدون لحاظ کردن موقعیت آنها رسیده است.

این توضیح فشرده‏اى بود درباره شخصیت شناسى آثار سلینجر که البته مجال آن نیست بیشتر به شخصیت‏هاى سلینجر پرداخته شود و من امیدوارم بتوانم در کتابى که درباره سلینجر مى‏نویسیم این بحث را کامل‏تر مطرح کنم.

در رویکرد معناشناسانه به آثار سلینجر باید توجه کرد که سلینجر نه فیلسوف است و نه اصولا دستگاه منظم فکرى و فلسفى دارد با این همه داستان‏هاى او بدون شک از نوع داستان-اندیشه هستند و به همین دلیل مى‏شود محورهایى را در داستان‏هاى او تعریف کرد.یکى از محورهاى ثابت آثار او، تقسیم دنیا و جهان است به دو جهان پدیدارها و حقیقت‏ها.

دنیاى روابط سطحى و دنیاى روابط ژرف.دنیاى ماهیت‏ها و دنیاى وجودهاى اصیل.جهان روزمرگى مثل موریل، مادرش، پروفسور تاپر، هس...و فرا روز مرگى یعنى نوعى زندگى و سلوک روحى داشتن و به

تعبیر سیمور دیدن شعر جارى در اشیاء که در اعضاء خانواده گلس و هولدن ظاهر مى‏شود.بعد از تقسیم جهان به جهان عوضى و اصیل، تاکید سلینجر عشق ورزیدن به همین جهان عوضى است.

زمانى که فرانى دچار تهوع روحى شده و در خانه افتاده و دارد زیر لب ذکر مى‏گوید، مادرش سوپ مرغ برایش مى‏برد.فرانى مى‏گوید من از این چیزى که آوردى حالم به هم مى‏خورد و اصولا غذا نمى‏خورد.

زویى وقتى سعى مى‏کند او را نجات بدهد و احیاء کند به او مى‏گوید تو نتوانستى آن تقدسى را که در این سوپ مرغ مادر هست ببینى چون مادر با عشق آن را برایت تهیه کرده است اما تو نتوانستى آن عشق را ببینى و وقتى کسى نتواند آن عشق را ببیند ذکرى که مى‏گوید بى‏فایده است.

این سوپ مرغ در یک نگاه و اصولا زندگى روزمره، غذا و لباس و خانه و پول و...در نگاه همه اینها مردودند.در نگاه زویى(که این سیکل را خیلى خوب و به طور کامل سپرى کرده و به عقیده من از سیمور هم جلوتر است، چون سیمور خودکشى مى‏کند اما او مى‏تواند با این زندگى کنار بیاید و آن را به رغم تمام ناملایماتش خوب ببیند)مى‏گوید تو باید سوپ مرغ را مقدس ببینى، چون یک امر مقدسى آن را پشتیبانى مى‏کند و آن پخته شدنش است با عشق.یا درباره پروفسور تاپر مى‏گوید که باید خودش را ببینى نه حرف‏هایش را، چیزى که سیمور در خصوص موریل و مادرش مى‏گوید:چقدر به معصومیت آنها محتاجم

یکى دیگر از معناهاى تکرار شونده آثار سلینجر، بازگشت به کودکى و معصومیت است که در تمام آثارش تقریبا تکرار مى‏شود و کودک به عنوان یک شخصیت محورى در داستان را جلو ببرد، بلکه به عنوان یک فکر و یک ایده که همیشه روابط و اندیشه‏هاى داستان را پشتیبانى مى‏کند و در بحث رویکرد شخصیت شناسانه به آن اشاره کردم.

یکى دیگر از اندیشه‏هاى بسیار بلند سلینجر که من تصور مى‏کنم، یک از راه‏گشاترین حرف‏هایى است که تا به حال نویسنده‏اى زده، که هم سخنى عرفانى است و هم بسیار کاربردى، این هست که دنیا از آن خدا است.زویى بازیگر بود، فرانى هم بازیگر بود.زویى در جایى به فرانى مى‏گوید، تو بازیگر هستى و باید فقط براى خدا بازى کنى.در حقیقت به او مى‏گوید که نقش تو در این زندگى، بازى کردن است و این نقش را دیگرى به تو واگذار کرده و اصلا مهم نیست این چه نقشى است.

درجه دو یا درجه سه بودن، مثبت یا منفى بودن نقش مهم نیست، مهم این است که تو باید این نقش را به بهترین شکل بازى کنى.به تعبیرى ما فقط وظیفه داریم بازى کنیم و چون و چرا نکنیم.ما در این زندگى هستیم و براى بودن ما هیچ کس از ماسوال نکرده که مى‏خواهیم زندگى کنیم یا نه.وقتى هم قرار است بمیرم هیچ کس از ما اجازه نمى‏گیرد.

بنابراین ما در این دو محدودیت و جبرى که وجود دارد، تنها کارى که مى‏توانیم بکنیم این است که خوب بازى کنیم.هر چند اینها بازى‏هایى سخت باشند و نقش‏هایى باشند که بازى کردن در آنها دشوار باشد. پیشنهاد سلینجر این است که ما بازى کنیم، آن هم براى خدا.چون تنها کسى که دارد از بالا این بازى را تماشا مى‏کند، خداست.

یک مثال دیگرى که باز زویى براى این بازى مى‏زند این است که مى‏گوید:«وقتى بچه بودم و مى‏رفتم در مسابقه رادیویى«بچه باهوش» شرکت مى‏کردم، همیشه قبل از رفتن سیمور به من مى‏گفت: «کفش‏هایت را واکس بزن»به او مى‏گفتم:آخر این مسابقه رایویى است، چه کسى کفش مرا مى‏بیند؟سیمور مى‏گفت:کفش‏هایت را واکس بزن و برو»زویى مى‏گوید وقتى حرف خیلى مهمى به من مى‏زد و من موظف بودم به آن عمل کنم.مى‏گوید من شروع به واکس زدن کفش‏هایم کردم و بدون اینکه به تعبیر خودش براى حرامزاده‏هایى که آنجا نشسته بودند، ذره‏اى ارزش قائل باشم، کفش‏هایم را واکس مى‏زدم.اما رفته رفته احساس کردم که بدون توجه به چیز دیگرى من باید این واکس زدن را ادامه بدهم و اصولا قرار نیست من براى دیگرى واکس بزنم. من واکس مى‏زنم چون کفش‏ها باید واکس داشته باشند.همین.این دقیقا رویکردى است که ما باید به زندگى و نقش‏مان داشته باشیم.بدون اینکه بدانیم کسى جز خدا بازى ما را مى‏بیند یا نمى‏بیند.این پیشنهادى است که سلینجر مى‏دهد.

محور سوم تفکر سلینجر این است که انسان‏ها از حیث آدم بودن قابل احترام و ستایش هستند نه از حیث رفتارهایشان.سلینجر تاکید مى‏کند باید آنچه را آدم‏ها انجام مى‏دهند از خود آدم‏ها تفکیک کنیم.

آن وقت است که مى‏توانیم با دنیا ارتباطى مثبتى داشته باشیم.کارى که هولدن در پایان ناتور دشت به آن مى‏رسد.

در رویکرد سبک شناسانه، سلینجر طبعا یک سبک اختصاصى براى خودش دارد و هیچ نویسنده دیگرى دست کم با این قوت به چنین سبکى ننوشته است.نه در امریکا و نه در جاهاى دیگر.به نظرم این سبک دو ویژگى منحصر به فرد دارد که هر دو هم برآمده از دو پارادوکس هستند.

پارادوکس اول استفاده از زبان غیر بهداشتى براى توصیف کردن و تعریف کردن از اشیا و چیزهاى مقدس است.این پارادوکس فقط در آثار سلینجر با این قوت مطرح است.جایى مادر فیبى به او مى‏گوید دعاى شب را خوانده است؟و فیبى در پاسخ مى‏گوید:«بله وقتى در دستشویى بودم خواندم.»این تقابل‏ها را فقط در آثار سلینجر مى‏بینیم.با بدترین کلمات، مقدس‏ترین معناها را بیان مى‏کند و مطلقا هم قصدش طعنه و تعریض به مفاهیم مقدس نیستند.

پارادوکس دوم او، طرح جدى‏ترین مسائل با طنز است.آثار سلینجر به شدت طناز هستند و طنزى عمیق، چند لایه و در عین حال نیرومند در تمام آثارش دیده مى‏شود.طنزى که فقط منحصر به خود اوست .در سبک او این طنز همواره و بدون از دست دادن کنترل روایت وجود دارد.

چه در جایى که داستان غمناک است و چه در جایى که داستان جدى مى‏شود.این طنز همیشه وجود دارد و به نظرم این کنتر است میان نثر و جدیت معنا در تعمیق داستان‏ها به شدت موثر است.

ویژگى دیگر آثار سلینجر از حیث سبک، اقتدایى است که در دیالوگ‏نویسى به همینگوى مى‏کند.دیالوگ‏هاى سلینجر فوق‏العاده‏زنده، جاندار و طبیعى است و اصولا داستان‏هاى او متکى به دیالوگ هستند.در داستان«چشمانم زیبا دهانم سبز»، تقریبا نود درصد از حجم داستان را دو گفت و گوى تلفنى بلند در بر مى‏گیرد.گر چه در بیشتر داستان‏هاى او دیالوگ‏ها نقش اساسى دارند اما این اجراى دیالوگ‏ها است که ویژگى دیگرى به کار سلینجر مى‏دهد.ویژگى دیالوگ نویسى در کار سلینجر این است که این گفت و گوها را با توصیف‏هاى متوالى همراه مى‏کند.شما به ندرت دو دیالوگ متوالى مى‏بینید و همیشه بین دو دیالوگ، یک توصیف که ممکن است چند برابر آن دیالوگ هم باشد، وجود دارد.توصیف‏هایى که وضیعت شخصیت، محیط، اشیا و چیزهاى دیگر در آن تبیین مى‏شود.دیالوگ‏ها دائما با یک توصیف پشتیبانى مى‏شوند.این سه ویژگى مربوط به زبان سلینجر بود.اما لحن سلینجر لحنى عصبى، گزنده و عریان است.البته این تازگى ندارد و اختصاص به او هم ندارد اما به هر حال یکى از ویژگى‏هاى آثار او است.ویژگى دیگر لحن داستان‏هاى او این است که به نظر مى‏رسد وقتى شخصیت‏ها حرف مى‏زنند، صدایشان از حد طبیعى بلندتر است.گویى شخصیت‏ها با فریاد با هم حرف مى‏زنند.این طنین را در داستان‏هاى او مى‏شنویم.

بدون اینکه سلینجر اشاره کند که شخصیت‏هایش فریاد مى‏زنند، ما این طنیین را احساس مى‏کنیم.

به لحاظ تصویر پردازى هم توصیف‏هاى سلینجر بسیار مینیاتورى و ظریف است.به عنوان نمونه بخش عمده داستان تیرک بام را بالا بگذارید، نجاران در یک ماشین مى‏گذارد و خواننده موقیعت آدم‏هایى را که در آن ماشین نشسته‏اند دقیقا مى‏تواند در ذهن ترسیم و تصویر کند.

انگار دارید فیلمى تماشا مى‏کنید.گر چه ظاهرا سلینجر از سینما متنفر بوده اما به نظرم در تصویر سازى تاثیر زیادى از سینما گرفته است.

ویژگى دیگر سلینجر که به عنوان آخرین ویژگى سبک او به آن اشاره مى‏کنم و جیمز میلر هم در نقدى بر آثار سلینجر ناتور دشت به آن اشاره کرد، ژرف پردازى‏هاى ادبى او است که گویى دائم در حال پوست کندن واقعیات است.یک واقعیت را در برابرتان مى‏گذارد، بلافاصله آن را نفى مى‏کند و بعد به محض این کمه واقیعت دومى در برابرتان گذاشت و شما دیگر فکر مى‏کنید این همان چیزى است که او دارد تایید مى‏کند باز آن را نفى مى‏کند.مثلا زویى مى‏گوید انباشتن علم بد است و ذکر گفتن بهتر است، بلافاصله ذکر گفتن را نفى مى‏کند.و مى‏گوید چون ذکر گفتن هم خودش نوعى گنجینه‏سازى است با علم فرقى نمى‏کند چون کسى که ذکر و دعا را انبار کند با کسى که علم را انبار مى‏کند تفاوتى ندارد اما بعد باز هم این حرف را نفى مى‏کند و مى‏گوید من احساس مى‏کنم دارم لحن پیامبرانه پیدا مى‏کنم.بدین گونه این پوست کندن از واقعیت، دائم در آثار سلینجر تکرار مى‏شود.یا مثلا همان پروفسور تاپر را یک بار نفى مى‏کند و بعد دوباره تحسین مى‏کند اما این بار با نگگاه و زاویه‏اى دیگر.در این نگاه دوم آن قدر این پروفسور تاپر را که در گام اول نفى شده، بالا مى‏برد تا اینکه مى‏گوید«یک خانم چاق» است.یکى از اصطلاحات کلیدى سلینجر اشاره‏اى است به مسیح.به گمان من، سلینحر به دلیل نوع کارش هم به لحاظ سبک و زبان، هم به لحاظ معنا و هم به لحاظ شخصیت‏پردازى که کرده است، به رغم آثار بسیار اندکش که خوشبختانه همه آنها به فارسى ترجمه شده‏اند و به رغم در نغلتیدن در فرم گرایى و افراطگرایى در فرم، یکى از برجسته‏ترین نویسندگان نه تنها امریکاى شمالى، بلکه جهان است که تکرار چنین نویسنده‏اى در حوزه ادبیات داستانى خیلى دیر اتفاق مى‏افتد.امیدوارم این جلسات براى نویسندگان ما این ره آورد را داشته باشد که با زبانى نسبتا ساده مى‏توان ژرف و ماندگار.

منبع : www.noormags.com

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩