انقلاب اسلامی و لیبرال های مذهبی (1)
واکاوی کارنامه جریان «روشنفکری دینی» در نهضت اسلامی
نویسنده: محمدعلی صدرشیرازی
بررسی لایه های آشکار و پنهان مواضع اپوزیسیون خارج از نظام در نقادی از جمهوری اسلامی گواه این امر است که آنان در مقام ایجاب، در اندیشه برپایی حکومتی لیبرالی هستند.
مع الاسف این رویکرد در منتقدان درون نظام نیز نضج یافته است؛ با این تفاوت که گروه دوم برخلاف گروه نخست که آشکارا شعار براندازی سر می دهند، بصورت خزنده و نرم در صدد براندازی از درون و یا حداقل «تعدیل» آن از طریق تهی نمودن محتوای نظام اسلامی از آن و بسنده نمودن به قالبی ظاهری از آن می باشند.
لیبرالیسم در این نوشتار به عنوان یک کلی مشکّک مطرح است که به مراتب مختلفی در گروه های پیرو خود رسوخ نموده و دامنه ای وسیع از افرادی فارغ از اندیشه های دینی همچون مصدق و سنجابی گرفته تا سکولارهای مذهبی چون بازرگان و سروش و حتی برخی افراد امروز معتقد به قالب جمهوری اسلامی را فرامی گیرد.
مروری بر پروپاگاندای جریان حامی آشوبهای پس از انتخابات و تاکیدات صوری بر شخصیت حقیقی امام به عنوان یک «مرشد» و مسکوت گذاری ژرفترین اندیشه های ایشان، بخشی از سیر این جریان به سمت لیبرالیزه نمودن حکومت را نمایان است.
اما در سوی دیگر پاسخ های اندیشه ای و اعتقادی قاطعی در دفاع از مبانی جمهوری اسلامی و رد کلیه گرایشات برآمده از اومانیسم دین ستیز ارائه گشته است.
در این نوشتار برآنیم تا فارغ از مباحث اندیشه ای، با مراجعه به تاریخ معاصر ایران تبیین نمائیم که آیا لیبرالیسم در مقاطعی فرصت مبارزه سیاسی یافته و یا آنکه با ثمره چینی جهاد اسلام خواهان به قدرت رسیده کارامدی خود را اثبات نموده است؟ آیا در نگاهی درون گفتمانی و پذیرش پارادایم ملی، می توان لیبرال های مدعی ملی گرایی دیروز و امروز را به واقع ملی گرا دانست؟ آیا نقاط ضعف این جریان محدود به کاستی های شخصی بوده و یا اینکه می توان در واکاوی این جریان به آسیب های پایداری رسید که در صورت بازگشت آنان نیز مجال بروز می یابد؟ و نهایتا آنکه به گواه تاریخ آیا در ایران، لیبرالیسم لائیک یا آمیخته با مذهب شایستگی آن را داراست که در برخی رسانه ها و محافل آکادمیک برای نسل های نوپای انقلاب به عنوان یوتوپیا مطرح گردد؟
پشتوانه روشی این تحقیق در بازخوانی مصادیق تاریخی حرکات لیبرالی جهت تبیین مصادیق امروزین آن، انباشتی بودن معرفت در علم الاجتماع است. و نیز آنکه روش شناسیِ امروز در حوزه علوم اجتماعی پس از آزمون و خطای بسیار دریافته است که می توان با بررسی توامان پدیده های ماضی و حال و بیرون کشاندن شباهت ها و افتراقات آنها به ویژگی های پایداری رسید که ضمن تبیین علل حوادث به «تولید، تنقیح و آزمون فرضیات علّی تبیین گر» (1) برای پیش بینی پدیده های آتی دست یافت.
تاریخ معاصر ایران در سه مقطع، قدرت اجرایی را به دست جریان سکولار و لیبرال سپرده است. این جریان در دوران نخست وزیری مصدق، نخست وزیری بازرگان و ریاست جمهوری بنی صدر بیش از چهار سال فرصت اثبات کارامدی خود را در اداره کشور داشته است.
این سه جریان علی رغم تفاوت اشخاص آن، به لحاظ فکری و تاکتیکی مشترکات بسیاری داشته است و تکرار خطاهای آزموده اسلاف خود امری است که گاه شباهت هایی شگرف را در تاریخ ثبت می نماید.
به هر روی به لحاظ مقایسه سرنوشت، هر سه این اشخاص یا گروه ها در اتمام رسالت خود ناکام مانده و دولتشان در میان راه با کودتا، استعفا و برکناری ابتر می ماند!
ممکن است لیبرال های امروز در پاسخ به ارجاع آنان به عملکرد پیشنیان خود انحرافات بنی صدر را امری شخصی و نه مربوط به تفکر لیبرالی وی معرفی نمایند.
فارغ از آنکه ماهیت تفکر لیبرالی در غایت خود _حداقل در ایران_ چنین افرادی را پرورش داده است، به بررسی کارامدی این جریان در دوران نخست وزیری بازرگان می نشینیم.
بازخوانی برونداد عینی اندیشه های لیبرالی نهضت آزادی در قالب حزب و دولت با هدف زمینه سازی برای تبیین دقیق تر مسائل امروز آنگاه اهمیت می یابد که به این نکات توجه نماییم:
1- بازرگان بسان بسیاری از لیبرالهای امروز نقطه عزیمت فکری خود را دین می دانست.
2- وی چه به لحاظ سطح دانش و چه به لحاظ تجربه اجرایی از برجسته ترین لیبرالهای تاریخ معاصر بوده است و بررسی تبلور عینی لیبرالیسم در دوران نخست وزیری وی می تواند الگوی مناسبی برای معرفی میزان کارامدی این جریان در کشور ایران بوده و نیز عمق و گستردگی تاثیر تاسی به این گرایش فکری را بر انحراف افراد و جریانات نمایان سازد.
3- این جریان به عنوان نخستین گروه فکری بوده که بصورت مشخص و تشکیلاتی در اندیشه آمیزش اندیشه های اسلامی و لیبرالی برآمده است. امری که برخی جریانات فکری امروز فارغ از پیامدهای آن بر نهضت آزادی آنرا آرزومندند.
4- احیای خزنده نهضت آزادی از یک دهه قبل به این سو و تبدیل روزنامه هایی چون شرق، اعتماد و ... به تریبون اعضا و سران آن اهمیت کالبد شکافی این جریان را گواه است.
5- وجوه مشترک بسیار میان اندیشه های لیبرال های مذهبی امروز و دیروز که به آن اشاره خواهد شد- نیز به اهمیت بازخوانی پرونده نهضت آزادی خواهد افزود.
نکته ای که در سراسر این پژوهش باید به خاطر داشت آنکه برخی از آسیب های پایدار لیبرلیسم مورد بحث در این تحقیق منحصر به شرایط کشور ایران و ویژگیهای خاص فرهنگی و دینی آن و شیوه ورود این اندیشه به کشور می باشد. ورودی که مقام معظم رهبری آنرا «بیمار» می خوانند. (2)
در این نوشتار در دو بخش به بازخوانی خروجی گرایشات لیبرالی در عرصه سیاسی می پردازیم. در بخش نخست کارامدی لیبرالیسم به عنوان احزاب و تشکلهای سیاسی در یکی از مهمترین نقاط عطف تاریخ ایران یعنی سالهای منتهی به انقلاب اسلامی بررسی می گردد.
در بخش دوم و اصلی، کارامدی لیبرالیسم به عنوان پشتوانه ایدئولوژیک دولت در ایران با مطالعه موردی دولت موقت بررسی می شود.
در پایان این نوشتار با هدف آسیب شناسی روشنفکری در دهه چهارم انقلاب اسلامی به بررسی ضعف های پایدار و مشترک لیبرالهای ایران می نشینیم.
لیبرالهای مذهبی پس از سقوط مصدق
ناکامی ملیون در اوان دهه سی و سقوط دولت مصدق، عزلت ملی گرایان لیبرال را در پی نداشت. این جریان در قالب دو طیف اصلی مذهبی و غیر مذهبی به فعالیت سیاسی محدود و کم خطر ادامه داد. هر دوی طیفهای مذکور در تلاش برای عبرت آموزی از شکست مقتدای خود به برخی اصلاحات درونی دست زدند.
بدنه طیف غیر مذهبی با توجیه معروف «عبور از گاندی و پیروی از نهرو» عبور از مصدق تبعید شده را پیش گرفتند. اما طیف مذهبی همچنان بر نام و اندیشه مصدق تاکید نموده و با تجربه اندوزی از شکست ملی گرایی سکولار، ملی گرایی مذهبی را در پیش گرفتند.
ملی مذهبی ها در مقطع پس از کودتای 1332 تا انقلاب اسلامی در قالب سه تشکل نهضت مقاومت ملی، کمیته ایرانی دفاع از حقوق بشر و نهضت آزادی در عرصه سیاسی حضور یافتند که محوریت فکری هرسه این تشکل ها را مهندس مهدی بازرگان برعهده داشت.
نهضت مقاومت ملّی
مهدی بازرگان تاسیس نهضت مقاومت ملّی را گامی در راستای وحدت نیروهای انقلاب می داند. او در «کتاب انقلاب ایران در دو حرکت» می نویسد مردم و به ویژه ملّیون با اخذ تجربه از کودتای 28 مرداد مسیر وحدت را برگزیدند و در همین راستا و به عنوان اولین عکس العمل ، «نهضت مقاومت ملّی» را تشکیل دادند. او در ادامه ادعا می کند این نهضت فراگیر بوده و «به هیچ شخصیت و گروه خاص» تعلق نداشته و طبقات مختلف را شامل بوده است . بدین ترتیب بازرگان این «نهضت» را اولین گام در جهت وحدت ملّی به عنوان مقدمه ای برای انقلاب اسلامی می داند. (3)
اما همین «فراگیر» بودن و به عبارت صحیح تر فقدان ایدئولوژی مشخص در نهضت و تمییز مرزبندی های فکری به عنوان مشخصه پایدار گروهای لیبرال از دوران مشروطه تا به امروز- موجبات ضعف آن را فراهم ساخت.
برخلاف ادعای بازرگان نهضت مقاومت تنها ملی گرایان را شامل بوده است. بازرگان «گروههای ملی» را تمام گروههای کشور معرفی نموده که این امر با توجه به خود محور بینی نهضت آزادی در تمام مراحل حیات سیاسی خود - به عنوان مشخصه دوم پایدار لیبرالهای ایران - امری غیر مترقبه نیست.
ایدئولوژی نهضت در کلمه مبهم «مصدق» خلاصه میشد. با این وجود اعضای نهضت، لزوما اعتقاد یکسانی نسبت به آن نداشتند.
نهضت مقاومت نشریاتی چون «نهضت مصدق»، «راه مصدق»، «خوزستان مصدق» و «مکتب مصدق» را منتشر ساخت.
نهضت مقاومت ملّی، مبارزه با استبداد و استعمار خارجی را هدف خود اعلام می کند. (4) اما نگاهی به برخی اعضای نهضت مقاومت ملّی و نیز ایدئولوژی حاکم بر این تشکّل، نمایان گر شعاری بودن مواضع فوق است.
جدای از بختیار که دردانه غرب زده دربار بوده و سابقه ی عضویت در کمیته ی بختیاری های حامی(فدایی) شاه را داشت و دوره های جاسوسی را در فرانسه گذرانده بود، برخی دیگر از اعضا نیز سابقه ی درخشانی در این عرصه نداشتند. بنابراین انتظار اقدامی مثبت علیه استبداد شاه و استعمار سرخ و سیاه از این تشکّل، امری بیهوده است.
تشکّل در راستای هدف اعلامی خود کاری از پیش نبرد. تبلیغات و انتشار روزنامههای مخفی¬ نیز نتوانست فضایی را بوجود آورد که مانع شکست هر دوازده نامزد نهضت مقاومت در راهیابی به مجلس هجدهم شود. با این اوصاف، زنده نگه داشتن تفکر «ملّی» را می¬توان دستاورد نهضت مقاومت ملّی دانست.
نهضت مقامت ملّی، تقریباً به همان دلایلی که جبهه ی ملّی اول را از هم فرو پاشانید، در بین سال های 35 و 36 و با دستگیری سران آن از جمله بازرگان، عملاً تعطیل شد.
نهضت آزادی ایران
نهضت آزادی ایران در 25 اردیبهشت سال 1340 توسط عده ای از ملّیون مذهبی تاسیس گردید. تفاوت عمدهی نهضت آزادی با نهضت مقاومت ملّی در این بود که تفکر مذهبی در نهضت آزادی به مراتب قویتر و ریشهدارتر از نهضت مقاومت ملّی بود و هویت اسلامی جامعه ایران، در آن پذیرفته شدهتر بود. اما با این همه وابستگی عمیق نهضت آزادی با نهضت مقاومت ملّی و در پی آن با جبهه ملّی که خود را تشکلی غیر دینی می دانست، مشهود و آشکار بوده و همین امر تکیه بر دین سیاسی را از جانب گروهی که مراد و نقطه عزیمت فکری خود را در گروهی که از آغاز در تقابل با دین قرار داشته و نهایتا به ارتداد می انجامد جای تامل دارد.
«از درون جبهه ملّی، نهضت آزادی به وجود آمد که هم وارث نهضت مقاومت ملّی بود و هم فرازنده و بلند کنندهی شعار شاه سلطنت کند و نه حکومت» (5)
در اصول نهضت آزادی می خوانیم:
«مصدقی هستیم و مصدق را از خادمین بزرگ افتخارات ایران و شرق میدانیم... ما مصدق را به عنوان یگانه رئیس واقعی دولتی که در طول تاریخ ایران محبوبیت داشت ... تجلیل میکنیم و به این سبب از تز و راه مصدق پیروی میکنیم» (6)
نهضت آزادی در حرکتی موازی با نهضت اسلامی به دنبال مطرح نمودن نام مصدق در برابر نام امام خمینی (ره) بود، حتی نهضت آزادی، انقلاب اسلامی را ادامه ی راه مصدق میداند. (7)
نهضت آزادی پس از قیام 15 خرداد 1342 که در پی دستگیری امام خمینی (ره) روی داده بود در اعلامیه ی خود می¬نویسد:
«هوشیار باشید، تنها حکومت مصدق، حکومت ملت ایران است» (8)
ملّی گرایان، پس از انقلاب نیز در صدد پر رنگ جلوه دادن نقش مصدق در انقلاب بوده و بر سر قبر وی، مراسم بزرگی به پا نمودند. اما حضرت امام (ره) که از اهداف حقیقی نهضت آزادی در برپایی این مراسم آگاه بودند، صریحاً در برابر افکار ملّی موضع گرفتند. (9)
لیبرال های مذهبی و نهضت اسلامی
«این نهضت آزادی برای شما خیلی گنده شد. اولاً نهضت یک تشکیلات رسمی نیست یک زمانی تشکیلات بوده بعداً به علت حوادث یک عده به سراغ زندگی و کار و شغل و پست و... رفتند، یک عده به خارج رفتند، یک عده آمریکا، یک عده اروپا، پانزده سال بین اینها جدایی بوده، آن کسانی که میخواهند برای خودشان مقاماتی درست کنند، دائماً نهضت را بزرگ میکنند» (عزت الله سحابی) (10)
اهمیت بحث در خصوص نقش ایجابی یا سلبی جریانات ملی مذهبی در نهضت اسلامی از آن روست که در ادبیات سیاسی معاصر ایران، نحوه تعامل و تقابل جریانات موازی با بدنه اصلی نهضت اسلامی - اسلامگرایان پیرو خط امام خمینی - همواره امری مورد مناقشه بوده است. دامنه ی این قضاوت ها از «تقابل کامل این جریانات با نهضت اسلامی» تا «بنیان گذاری و مهندسی اصلی نهضت اسلامی توسط جریاناتی چون نهضت آزادی» را در بر می گیرد.
آنچه امروز در گوشه ای از فضای غرب زده دانشگاهی در تبیین انقلاب شکوهمند اسلامی به نسل های بعد انتقال می یابد ماهیتی «اقتصادی»، «سیاسی لیبرالی» یا ترکیبی از این دو بوده که روحانیون تنها مامور بسیج توده ها بوده اند. تبعا در اثبات این امر نیاز به برجسته سازی نقش گروه های موازی با اسلام گرایان وجود دارد. این چنین است که بدون توجه به حقایق تاریخی انقلاب اسلامی به گونه ای محصول همکاری گروهای چپ، لیبرال و اسلامی معرفی میگردد که مخاطب بخشی حداقلی را برای ماهیت اسلامی آن قائل خواهد بود.
مقابله با این تحریف را می توان یکی از دغدغه های امام خمینی دانست. ایشان پس از انقلاب اسلامی بارها بر اینکه «ملیون کاری نکرده اند» و نیز بر ماهیت اسلامی نهضت تاکید نمودند. (11)
علت تاکید امام خمینی بر تبیین شفاف ماهیت نهضت و نیز وزن واقعی جریانات در نهضت اسلامی را بایستی در رفتار سیاسیون و اندیشمندان لیبرال یافت. چه آنکه، بزرگنمایی نقش جریانات موازی با خط اصلی نهضت هرگز به یک تحریف و یا افتخار تراشی تاریخی محدود نمی گردد.
همانگونه که واضح است حکومت تالیِ هر نهضتی ماهیتی برآمده از ماهیت همان نهضت را خواهد داشت. به عبارتی لیبرالها از آغازین سخنرانی های مرحوم بازرگان و نیز نگارش کتاب انقلاب ایران در دوحرکت وی تا به امروز و در برخی محافل دانشگاهی، به دنبال تزلزل در جایگاه اسلام و روحانیت در جریان نهضت هستند تا زمینه را برای مشروع جلوه دادن حکومت غیر دینی فراهم سازند. به عنوان نمونه بازرگان، ضمن کوشش خود در ملی جلوه دادن نهضت و تهی نمودن بطن اسلامی آن، تشکیل حکومتی اسلامی را تحریف و ایجاد «حرکت دوم» در نهضت مردم، و به عبارت واضح تر غصب حکومت توسط روحانیون معرفی می نماید. (12) مروری بر عناوین فرضیات و نظریاتی مطرح چون «مدرنیزاسیون»، نظریات «اقتصادی»، نظریه «عدم توازن»، نظریه «سیاست استبدادی» و فرضیه های توطئه در خصوص انقلاب اسلامی گواه گستردگی این تلاش است.
نقش لیبرالها در انقلاب اسلامی از دیدگاه سران نهضت آزادی
تبیین نقش نهضت آزادی در نهضت اسلامی ایران یکی از بخش های منتهی به پروپاگاندای نهضت آزادی از اوان پیروزی انقلاب اسلامی تا به امروز را تشکیل می دهد. نهضت آزادی در کوشش خود برآنست که ضمن معرفی ملی گرایان به عنوان پیشتازان و بنیان گذاران این نهضت، نقش خود را به عنوان ایدئولوگ و طراح مهندسی انقلاب ارتقا داده و نقش روحانیت و امام خمینی (ره) را به بسیج توده¬ها و عوام تقلیل بخشند.
مهدی بازرگان
بازرگان در تصریح و تلویح، جریانات ملّی گرایانه ای که در آنها حضور داشته را بانی و مجری اصلی نهضت مردمی معرفی نموده است. وی اندیشه های نهضت آزادی را اندیشه های حاکم بر مردم در مبارزه با شاه دانسته و افکار امام خمینی (ره) را محدود به خود ایشان و معدودی «خصیصین» و اطرافیان شان معرفی می نماید.
مهمترین تلاش مدون بازرگان در این مسیر را می توان در تالیف کتاب «انقلاب ایران در دو حرکت» یافت.
«انقلاب ایران در دو حرکت»
کتاب «انقلاب ایران در دو حرکت» بازرگان به خوبی گویای قضاوت نهضت آزادی در خصوص رابطه و نقش این تشکّل در قبال انقلاب اسلامی است. مهندس بازرگان کتاب «انقلاب ایران در دو حرکت» را در مقطع پس از استعفا از مقام نخست وزیری نگاشته است. در این مقطع او از سویی، مسئولیت نخست وزیری جمهوری اسلامی را به دوش نمی کشید و از سوی دیگر در جریان حوادث روی داده در کشور، تقابل فکری وی با امام خمینی (ره) عیان گشته بود. بازرگان بدون نیاز به رعایت ملاحظات موجود در سال های پیش از آن، آشکار تر از قبل به بیان مواضع خود می پردازد.
بازرگان در کتاب خود، دو حرکت را برای انقلاب اسلامی قائل است. وی حرکت اول را حرکتی می داند که عمدتا در پی تلاش های وی و هم فکرانش به وقوع پیوسته و در آن حرکت نیروهای مخالف شاه به سمت وحدت و یکپارچگی سیر می کردند. ولی در حرکت دوم یعنی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به علت چرخش روحانیت از مواضع قبلی، این وحدت نابود گشته و انقلاب را به شکست کشانیده است.
نیمه ی نخست کتاب، تاریخ نگاری حوادث انقلاب اسلامی در سال های 1332تا 1357می باشد. بازرگان که این بخش را تاریخچه ی انقلاب معرفی می نماید،(13) اکثریت مطلق صفحات را به عملکرد ملّی گرایان در جریان انقلاب اختصاص می دهد. او البته صرفا به مواردی می پردازد که آن را موید وحدت گرا بودن این گروه دانسته و از بیان تمام وقایع خودداری می نماید.
بازرگان پس از صفحات طولانی مدح ملیون، به بیان نقش روحانیت در این عرصه می پردازد و در چند سطر کوتاه نقش امام خمینی (ره) را به توجیه کننده ی قیام روحانیون محدود می سازد. او در ادامه، حرکت امام خمینی و روحانیت را «الحاق و اجابتی به دعوت پی گیر ملّیون» می داند. (14)
بازرگان پس از آن که در بخش نخست کتاب خود نقش امام خمینی (ره) را در نهضت اسلامی محدود نمود، در بخش دوم و در مدعیاتی جالب به منزوی جلوه دادن اندیشه های ایشان در میان مردم می پردازد:
«اولین تمایز و توسعه خط مشی امام نسبت به حرکت اول، توجه خاص به اسلام و مسلمانان بود و کنار گذاشتن یا فرعی شناختن ایران و ایرانیان چنین اختلاف ظریف نامحسوس مابین ایشان (و خصیصین پیرو ایشان) با ما و با اکثریت قریب به اتفاق مبارزین سالیان گذشته و شرکت کنندگان در راهپیمایی ها و حرکت اول ... منشاء و مبیّن اختلافات و مسائل اساسی بعدی گردید.» (15)
ابراهیم یزدی
دکتر ابراهیم یزدی نیز همواره به دنبال اثبات تاثیر شگرف نهضت آزادی در پیروزی انقلاب اسلامی است. او نیز بسان مهندس بازرگان در مقاطع متعدد تلاش نموده است تا از روحانیت، چهره ای ناتوان از تحلیل عمیق وقایع و در نتیجه ناتوان از تغییر شرائط بسازد.
«...عامل اول را قبلا توضیح دادم همان رابطه ویژه ای بود که روحانیت به توده های مردم نیازمند بوده ایم روحانیت دریچه ی ورود بوده است. چه در قیام تنباکو و چه در مشروطیت. این در حالی بود که روشن فکران اقلیت عددی بودند. یکی از عوامل، ساختار روابط اجتماعی بود، ساختاری که روحانیت بر احساس توسعه نیافته مذهبی مردم تکیه می کرد.» (16)
خالی نمودن نهضت اسلامی مردم ایران از روحانیت و اندیشه های اسلامی از جانب سران نهضت آزادی، با هدف زمینه سازی برای القای رهبری انقلاب توسط ملّیون و بویژه نهضت آزادی شکل می گیرد. یزدی هم سو با گفته ی فوق الذکر خود، به روحانیت نقشی فراتر از ابزاری میکانیکی برای بسیج مردم و مجری اندیشه های ملّی گرایان نمی دهد و هم اندیشان خود را مهندسین انقلاب می داند.
«در انقلاب اسلامی ایران، روحانیون نقش بسیج مردم را داشتند. اما روشنفکران به خصوص روشنفکران دینی که به شرایط پیچیده جامعه کنونی و روابط جهانی آشنایی دارند، نقش مهندسی انقلاب را بر عهده داشتند.» (17)
فارغ از عدم ذکر مصداقی صحیح و معتنابه برای این مدعا ، نیم نگاهی به ماهیت نهضت اسلامی مردم ایران از سویی، و اندیشه های نهضت آزادی از سوی دیگر کافیست تا امکان مهندسی انقلاب که به معنای طراحی خطوط کلی حرکت انقلابیون است، توسط گروهی که اصل انقلاب را امری افراطی و وارداتی از غرب می داند و نیز اصول اولیه «نهضت اسلامی» را نپذیرفته است را رد نماید.
وی بدون در نظر گرفتن فقدان اثر بخشی سیاست های نهضت مقاومت ملّی و نهضت آزادی در سه دهه مبارزه با رژیم در تحدید استبداد و همچنین میزان حقیقی اثرگذاری «شرایط جهانی» بر نهضت اسلامی، ریشه ی نیاز روحانیت به مهندسی روشن فکران و بویژه نهضت آزادی را عدم درک «شرایط پیچیده ی جامعه» و ناآگاهی آنان از شرایط جهانی می داند.
«روحانیون قدرت بسیج توده مردم را داشتند. اما بسیاری از آنها در آن مقطع مقتضیات زمان و مکان را نمیشناختند. از شرایط و مناسبات جهانی بی اطلاع بودند. اما روشنفکران به طور عام و روشنفکران دینی به طور خاص با این مسئله بیشتر آشنایی و سر و کار داشتند. به تعبیری که من به کار بردم مهندسی انقلاب را روشنفکران بر عهده داشتند. ولی روحانیون بودند که مردم را بسیج میکردند ... بعضی از آقایانی که هوادار روحانیون هستند برداشت منفی از این گفته دارند. فکر میکنند برای آقای خمینی کسر شأن بوده است که بعضی چیزها را دیگران به ایشان بگویند. در حالی که آقای خمینی معصوم نبود و طبیعی است از خیلی از مسائل اطلاعاتی نداشته باشد. بنابراین ما احساس وظیفه میکردیم این اطلاعات را در اختیار ایشان قرار بدهیم.» (18)
بنابراین می توان گفت سران نهضت آزادی معتقدند نقش اصلی را در بنیان گذاری، ادامه و مهندسی انقلاب اسلامی را ملیون ایفا نموده اند. اما بررسی مصداقی مواضع این تشکل در قبال نهضت آزادی که در ادامه بدان پرداخته می شود، بر ناصواب بودن این ادعا دلالت دارد و مشخص می سازد جریانات مذهبی و غیر مذهبی پیرو مکتب لیبرالیسم در کنار معدود تاثیرات مثبت سطحی و مقطعی تمام همّ خود را در توقف مسیر انقلاب بکار بسته اند؛ همّی که خود نیز بدان اذعان داشته اند.
ادامه دارد ...
منابع:
1- برای آشنایی با روش شناسی اسکاچپول و میل رک لیتل، دانیل، درآمدی بر فلسفه علم الاجتماع، ترجمه سروش فصل دوم
2- نیمه پنهان، نشر کیهان، ص 5
3- همان، ص17
4- اسناد نهضت آزادی، نشر نهضت آزادی، تهران، 1361، ج5، ص257
5- مسائل و مشکلات اولین سال انقلاب از زبان مهندس بازرگان، انتشارات نهضت آزادی، تهران،1361، ص 214
6- همان، ج1، ص18
7- همان، ج11، ص310
8- تاریخ تهاجم فرهنگی غرب ، قدرولایت، تهران، ج8 ، ص 187
9- صحیفه¬ی نور، ج 5، ص 546
10- مظفر، محمد جواد، اولین رئیس جمهور، کویر، تهران،1378، ص254
11- به عنوان نمونه رک صحیفه¬ی نور، ج 9 ، ص 450
12- رک بازرگان، مهدی، «انقلاب ایران در دو حرکت» ، بخش دوم
13- بازرگان ، پیشین ،ص 16
14- همان،ص21
15- همان، ص11
16- یزدی،ابراهیم، نواندیشان دینی و انقلاب اسلامی در گفتگو با ابراهیم یزدی، روزنامه¬ی شرق 20/ 11/83
17- مقاله فانتزی انقلابی، سالنامه ی شرق، شماره ۲، سال ۸۴، ص
18- . یادنامهی شرق، مورخ 10 خرداد 1385، ص 15
شریعتی بت نیست-گفتوگو با دکتر مجتبی مطهری
پسر بزرگ استاد شهید مرتضی مطهری، دانشآموخته دانشگاه تهران و عضو هیأت علمی دانشگاه علامه طباطبایی، از دو جهت گزینه مناسبی برای بررسی نسبت بیان علی شریعتی و مرتضی مطهری است. اول بهدلیلی نسبتی که با شهید مطهری دارد و بهواسطه آن رفت و آمدی که به حسینیه ارشاد در دوره حضور استاد مطهری و دکتر شریعتی داشته و دوم بهدلیل، ورود به حوزه علوم انسانی و تحصیل و تدریس در رشته الهیات.
نگاه مجتبی مطهری به موضوع بیشتر جنبه علمی و دانشگاهی دارد و تا پایان بحث اصرار دارد که وجه علمی رفتار با شریعتی هم از سوی او و هم در نگاه مخاطب مراعات شود. خانه مجتبی مطهری در محله قلهک (که در آن از ما پذیرایی میکند)، یک کوچه با خانهای که پدر در آن زندگی میکرد، فاصله دارد.
مهمترین نقد شهید مطهری به آرا و عقاید دکتر شریعتی چه بود؟
اگر با دید واقعبینانه به دکتر شریعتی نگاه کنیم، میبینیم او در حوزههای مختلفی مثل جامعهشناسی مذهبی، تاریخ تمدن، تاریخ ادیان، تاریخ اسلام و مکاتب اجتماعی - سیاسی تحقیقها و پژوهشهای خوب بسیاری انجام داده، ولی حقیقت این است که نمیشود وی را یک اسلامشناس نامید.
چرا؟
چون دایرةالمعارف اسلام و بهطور کلی اسلام، مجموعهای از معارف و علوم اسلامی و انسانی است. معارف انبیاء، علوم انسانی محسوب میشود و صرفا علوم اسلامی نیست و به همین دلیل، شاید تفکیک دانشکده الهیات و ادبیات درست نباشد. علوم اسلامی و علوم انسانی جدا نیستند. پدرم میگفت رشته من الهیات و علوم انسانی است. در دایرهالمعارف اسلامی یا انسانی، اسلام مجموعهای از علوم از جمله فقه، اصول، تفسیر، حدیث، کلام، فلسفه، عرفان، جامعهشناسی، روانشناسی و ... است. کسی که میخواهد در این حوزه حرف بزند، باید بر این معارف اشراف داشته باشد تا بتواند مسائل آن را حل کند. بنابراین اسلامشناسی جایگاهی است که تا معارف و زیرمجموعههای آن حل نشود و فرد تسلط کافی بر این معارف نداشته باشد، نمیتواند اسلامشناس باشد.
هر کس میتواند در بعضی از این رشتهها که کلام جدید و حوزه تخصصی و علمیاش هست، صحبت کند، اما نمیتواند درباره همه علوم و معارف انسانی به اظهارنظر بپردازد. دلیل نمیشود کسی که بر یک یا دو یا سه رشته در حوزه علوم انسانی تسلط دارد؛ درباره مجموعه معارف هم صاحب نظر باشد. نکته دیگر اینکه در معارف اسلامی، محور اصلی فقه و فقاهت است و اهمیت ویژهای دارد. به همین دلیل، کسانی که در این حوزهها تحصیل میکنند و به روانشناسی تاریخ، حکمت یا عرفان علاقه دارند، معمولا ابتدا ادبیات و فقه و اصول را میخوانند و سپس وارد رشتههای مورد علاقه خود میشوند.
دکتر شریعتی یک روشنفکر دینی است. کسی که تا حدی با معارف اسلامی آشنا بود و به این علوم علاقه داشت؛ در غرب درس خوانده بود و فضای تحصیلی او الهام گرفته از غرب بود. ادبیات و معیارهای جدید امروزی را میشناخت و قصد داشت اسلام را با معیارهای جدید، با لسان و ادبیات جدید، به دنیا و نسل حاضر معرفی کند. تعبیر امروزیاش میشود نوگرایی. شهید مطهری معتقد بود دکتر شریعتی که یک روشنفکر دینی است و با دنیای مدرن دقیقا آشنایی دارد، باید با یک عالم بزرگ دینی و روحانی و یا یک نفر از مراجع، پیوند مستمری داشته باشد. نه فقط درباره شریعتی بلکه هر روشنفکر دینی که در این حوزهها میخواهد ورود پیدا کند، باید این ارتباط را ایجاد و حفظ کند تا دچار لغزش و اشتباه نشود.
مشکل دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد و ماجرای اختلافهای آن زمان سر همین مسائل بود؟
پدرم از ابتدای زمانیکه در حسینیه ارشاد بود، میگفت باید از وجود دکتر شریعتی استفاده شود. معتقد بود این پدیده جدید، مبارک است، اما باید تحت نظارت و هدایت روحانیت و روح سنت قرار بگیرد که دارای بصیرت و روشنبینی دینی نیز هستند و باید از آن به نفع اسلام استفاده شود، اما به شرط آنکه سخنرانی و آثار او تحت یک هیئت نظارتی علمی - که دارای تحصیلات عمیق حوزهای هستند - قرار بگیرد.
مشکل روشنفکری دینی، توجه دقیق به تغییر در قالبگرایی دینی و نوگرایی آن است و معمولا کمتر به جوهر دین و ثبات آن توجه میشود. این نوگرایی و تغییر شکل و قالب، مبارک است. اما مشکل روشنفکران دینی و دکتر شریعتی این بود که با معارف اسلامی بهطور عمیق آشنا نبودند. شهید مطهری معتقد بود، هر حرف نویی را نمیتوان مطرح کرد. فقط زیبا حرف زدن کافی نیست، خوب و سنجیده صحبت کردن و پخته صحبت کردن مهم است. این دو باید باهم جمع شوند. دکتر شریعتی بیش از اینکه پخته و دقیق صحبت کند، زیبا حرف میزد.
شهید مطهری معتقد بود خوشبیان صحبت کردن و خوش تقریر بودن نعمت بزرگی است به شرطی که حرفهای سنجیده و عمیق و پخته نیز بیان شود. جدایی روشنفکری دینی از روح سنت، ولایت، عرفان، شریعت، روحانیت و مرجعیت، برای جامعه آثار زیانباری به همراه دارد که باعث میشود گاهی روشنفکری دینی به روشنفکری غربی تمایل پیدا کند و دچار لغزشها و آسیبهای جدی شود.
از این مورد، مثالی هم در رفتار دکتر شریعتی سراغ دارید؟ دکتر شریعتی چه کرد که فکر میکنید روشنفکری دینی به روشنفکری غربی نزدیک شده است؟
مثلا دکتر شریعتی در نقد روحانیت، گاهی روحانیت را نفی و مسئله اسلام منهای روحانیت را مطرح میکرد. در این مورد هم نظر پدرم مثل نظر امام بود و میگفت روحانیت مشکل دارد و باید نقد شود، اما در ضمن شریفترین و پاکترین نهاد، روحانیت است، هیچ چیز نمیتواند جای روحانیت را بگیرد و دکتر شریعتی نباید روحانیت را نفی میکرد. نقد روحانیت باید برای اصلاح و حفظ و بقای روحانیت باشد، نه در نفی آن.
روحانیت درختی است که ریشههای محکمی دارد، البته گاهی این درخت را آفت میزند، اما برای دفع آفات که نباید ریشهها را قطع کرد. امام(ره) و شهید مطهری، روشنفکران میگفتند روحانیت باید نقد شود و اشکالی ندارد. اینها از فکر و رفتار متحجران رنج میکشیدند، کسانی که با تحول، با تغییر، عقلانیت، عرفان، روح دین و زیباییهای آن مخالف بودند. آن زمان در بین روشنفکران افرادی بودند که روحانیت را با هدف نفی آن نقد میکردند، نه برای اصلاح و تقویت این نهاد شریف.
چه کسانی مجازند روحانیت را نقد کنند؟
بهترین کسانی که میتوانند این وضعیت را تغییر دهند، روحانیت هستند. کسی که خودش شیفته حوزه و روحانیت باشد و خودش جزو این قشر باشد. خود روحانیت باید این حوزه را نقد کند؛ کسی از بیرون نمیتواند این کار را کند و رفتار و گفتار شهید مطهری و شهید بهشتی و مقالههایی که مراجع نوشتند، نشان میدهد آنها معتقد بودند دانشگاهیان نمیتوانند روحانیت را نقد کنند. این کار به خود این نهادمقدس، عالمان دینی و مراجع مربوط میشود. خود آنها باید حوزه را تکان دهند و تحول ایجاد کنند. پدرم حوزه را هم نقد میکرد. میگفت باید در بحثها و درسهای حوزه، مطالب جدید و مسایل روز وارد شود. حوزه باید متحول شود. در عین حال معتقد بود اساس حوزه و روحانیت باید حفظ شود.
نمیشود حوزه را حذف کرد و به جای آن دانشگاهها را احیاء کرد. شهید مطهری عبارت جالبی در کتاب «اسلامشناسی» دارد. میگوید: «اسلامسرایی نه اسلام شناسی.» پدرم میگفت که دکتر شریعتی اسلام را با ذوق و زیبایی و به صورت یک سوژه مطرح کرد، در حالیکه اسلام یک موضوع معرفتی است. و بعد تفسیرهای زیبایی از اسلام ارائه کرد. شهید مطهری معتقد بود کار شریعتی مثل شرقشناسیهای ویکتورهوگو، گوته و شاعران فرانسوی و آلمانی است که با همه علاقه به شرق، آن را نمیشناسند: اما شرقشناسی اقبال لاهوری، شرق شناسی واقعی است چون در آن زندگی کرده. اسلام موضوع شناخت و معرفت است. این معرفت، منابع معرفتی میخواهد؛ سوژه نیست. دکتر شریعتی مانند کار هوگو و گوته، اسلام را سوژه شعر قرار داد و شروع کرد به سرودن و سراییدن اسلام.
شهید مطهری خیلی مؤدبانه برای دکتر شریعتی نوشت، برادر عزیز و بزرگوار ایکاش شما اسلام را از علوم، معارف و منابع اسلامی اصلی میشناختید و تفسیر میکردید. انسان تا این علوم را مطالعه نکند، کلاس درس و استاد را تجربه نکند، نمیتواند بهدرستی اسلام را بشناسد. شما بدون اینکه به منابع اصیل اسلامی تکیه کنید و تحصیلات دقیقی در این حوزه داشته باشید، صرفا اسلام را سوژه قرار دادید.
امروز هم یکی از دردها و مشکلات بزرگ جامعه ما این است که بهجای اینکه افراد را نقد کنیم، نفی میکنیم. این مسئله برای یک جامعه زیانبار است. اگر سخن، پخته و در جایش مطرح شود، مخاطب بهخوبی متوجه آن میشود. گاهی سر کلاسها دانشجویان میپرسند، چگونه است که دکتر شریعتی اشتباه کرده؟ میگویم بله، ملاصدرا، ابنسینا و... با آن عظمت، اشتباههایی هم مرتکب شدهاند. نوابغ هم گاهی اشتباه میکنند. آن وقت شما چطور انتظار دارید شریعتی اشتباه نداشته باشد. با این حرفها، دانشجو خاموش میشود و آرام میگیرد.
گاهی بهدلیل بعضی اشتباهها، ما افراد را نفی میکنیم. بعضی بهجای نقد سخن به نفی سخنگو میپردازند و به حدیث مشهور «انظر الی ما قال و لاتنظر الی من قال» توجه نمیکنند. کار درست و عقلانی این است که ما به نقد درست دکتر شریعتی بپردازیم، نه نفی او. مرحوم جعفری به فرزندش گفت تا کتاب «حج» شریعتی را نخواندی، حج نرو. دو نوع نگاه اشتباه درباره دکتر شریعتی وجود دارد. عدهای او را اسطوره میدانند، انگار او معصوم است و هرچه نوشته، وحی آسمانی است. برخی هم میگویند او انسان ملحد و لادینی است که قصدش خیانت بوده است.
بهعنوان مثال، غرب هم ایرادهایی دارد و هم خوبیهایی که بهتر است همه آنها را کنار هم ببینیم و درست نگاه کنیم. مثلا اسلام با لیبرالیسم سازگار نیست، ولی مفاهیم لیبرالیستی در اسلام هست. اسلام با دموکراسی غربی اصلا سازگاری ندارد، ولی مفاهیم جمهوریت، مردمسالاری و آزادی در متن اسلام هست. به همین دلیل حضرت امام گفتند «جمهوری اسلامی» نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش. بازرگان میگفت «جمهوری دموکراتیک» که امام فرمودند این حرف، مزخرف است. این توهین است. مگر اسلام چیزی کم دارد که از غرب چیزی بگیریم که فرهنگمان زیباتر به نظر آید؟ برخی فکر میکنند اسلام، متضاد با لیبرالیسم و سوسیالیسم است، اینطور نیست.
مفهوم دموکراسی و مفاهیم سوسیالیستی و لیبرالیستی در اسلام هست، ولی اسلام با آنها کاملا تفاوت دارد. منظور امام(ره) این بود که چنین مفاهیمی در اسلام هست، نیازی نیست که از غرب، این مفاهیم را بگیریم تا اسلام را زیباتر کنیم. این توهین به این دین بزرگ آسمانی است. از نشانههای عدم احاطه دقیق بر اندیشه و تفکر اسلامی یکی همین است که اقبال لاهوری متفکر بزرگ اسلامی ختم دیانت را بهجای ختم نبوت فرض کرده؛ در حالیکه ختم دیانت به معنی بینیازی از پیامبران است و این حرف کاملا غلطی است. ختم نبوت بهمعنی این است که نیاز به دین جدید یا پیامبر جدید نیست، به اینکه اصلا نیاز به پیامبر یا دین نیست، دکتر شریعتی در برخی موارد مثل اقبال لاهوری حرف میزد و تحت تأثیر او بود. در نتیجه همین افکار، برخی روشنفکران مانند تقیزاده میگفتند اسلام به درد دنیای امروز نمیخورد و دورهاش گذشته که شهید مطهری به آنها گفت این بزرگترین اشتباه است. لذا روشنفکری و نوگرایی باید براساس سنت و شریعت، عرفان و ولایت باشد و هر نوگرایی مفید نیست.
نوگرایی ضابطه و معیار دارد. به همین دلیل، شهید مطهری معتقد بود کسی مثل دکتر شریعتی باید با روحانیت و حوزه سنت پیوند داشته باشد. متأسفانه عواملی مثل آقای میناچی در حسینیه ارشاد بودند که نمیگذاشتند این ارتباط شکل بگیرد. شیاطینی بودند که میخواستند میان روشنفکر دینی و روحانیت، شکاف عمیقی وجود داشته باشد. بعضی از آب گلآلود ماهی میگرفتند که دانشگاه را مقابل روحانیت قرار دهند. البته نقش ساواک شاه نیز در این زمینه مؤثر بود.
نقش آقای میناچی در حسینیه ارشاد چه بود؟
میناچی کسی بود که در حسینیه ارشاد سعی کرد دکتر شریعتی را از روحانیت تفکیک کند و او را از این فضا دور سازد. جلسههایی در هیئت مدیره حسینیه ارشاد شکل گرفت و قرار شد سخنرانیها تحت نظارت و هدایت افراد عالم عمیق و متخصص در معارف اسلامی باشد تا از هر گونه لغزش و انحراف مصون بماند.
متأسفانه ساواک از بیرون و دستهایی از داخل از جمله آقای میناچی نمیخواستند حلقه ارتباط دکتر شریعتی و شهید مطهری حفظ شود. از روحانیت خوششان نمیآمد. میخواستند این شکاف وجود داشته باشد. ظاهر و باطنشان یکی نبود. یکی از عواملی که سبب شد شهید مطهری از حسینیه ارشاد بیرون بیاید، همین اتفاقها و برخوردها بود. با اینکه شهید مطهری سعه صدر عجیبی داشت. مثلا میگفت مجتبی مینوی که آدمی دینی نیست، اما باید از او استفاده کرد. شهید مطهری معتقد بود از هر انسان دانشمند پاکنهادی میشود استفاده کرد. حتی با زیرکی فهمید دستهایی پشتپرده هستند که نمیگذارند او با دکتر شریعتی رابطه برقرار کند.
نسبت شهید مطهری و دکتر شریعتی چیست؟ از اول چه رابطهای میان اینها برقرار میشود تا اینکه جدا میشوند؟
دکتر شریعتی به دعوت شهید مطهری وارد حسینیه ارشاد شد. پدرم معتقد بود کسی که در غرب تحصیل کرده و متدین است و علاقهمند به معارف اسلامی است، باید از زبان جدید و زیبای او استفاده کرد. به همین دلیل، وجود دکتر شریعتی را بایستی مغتنم شمرد. اما بعدها که مسئله دخالت آقای میناچی و دیگران مطرح شد، قضایا صورت دیگری به خود گرفت. دکتر شریعتی نفس پاکی داشت؛ به همین دلیل به پدرم اجازه داد در نوشتههایش دست ببرد.
ظاهرا چند نفر حق ویرایش داشتند. محمدرضا حکیمی هم جزو این افراد بود؟
بله. مهندس بازرگان هم بود، اما جا زدند و مدتی بعد امضاهایشان را پس گرفتند. اینها تحت تأثیر بعضی اتفاقها شانه خالی کردند و شهید مطهری تنها ماند. البته پس از این ماجراها انقلاب بهسرعت پیروز شد و در واقع فرصتی هم برای بازخوانی آثار شریعتی وجود نداشت. شهید مطهری در اردیبهشت 1358 به شهادت رسید و بقیه هم جا زدند. قرار بود کارهای جدی روی آثار دکتر شریعتی انجام شود و سره را از ناسره جدا کنند. شهید مطهری معتقد بود اسلامشناسی یک تخصص است؛ کسی که تحصیل نکرده نمیتواند برداشت درستی از دین داشته باشد. بحث ظاهر کراواتی و لباس و این چیزها نیست. موضوع، عمیقتر از اینهاست. پدرم با اینکه به لباس روحانی علاقه داشت، اما تعصبی نسبت به آن نداشت و با مهندس بازرگان و افراد نهضت آزادی و روشنفکران رابطه داشت. اینکه میگوییم دکتر شریعتی اسلامشناس نیست، یک واقعیت علمی و تخصصی است و صرفا از روی تعصب و جمود نیست.
معارف غیبی و جوهره دین، ازلی و ابدی است و هیچگاه تغییر نمیکند. زیرا به جنبه الوهیت آن بازمیگردد، اما دین از آن جهت که به انسان مربوط میشود و انسان، موجودی تابع شرایط است، و در اجتماع زندگی میکند نیاز دارد به تغییر شرایط اسلام. هم ثبات دارد و هم تغییر؛ در این مسائل، فقه ما هم سنتی و هم پویا است. شهید مطهری هم یک فرد عالم، عمیق، الهی و سنتی بود و هم کسی که جزو روشنفکران دینی محسوب میشد. الان ما به کسانی نیاز داریم که هم بر معارف اسلامی تسلط دقیق داشته باشند و هم دنیای غرب را بشناسند؛ با لسان و ادبیات جدید به تبیین معارف اسلامی و انسانی و نقد غرب بپردازند. این افراد میتوانند دین را تفسیر و غرب را نقد کنند. ما نیاز داریم رابطه روحانیت و روشنفکری دینی و مؤلفههای آن را بشناسیم. روشنفکرهای دینی به جوهر دین و سنت و وجهالباقی دین توجه ندارند یا کمتر توجه دارند و متأسفانه روحانیت سنتی به عامل تغییر و تجدد در دین توجه ندارند. این دردی است که ما از هر دو طرف امروزه دچار آن هستیم.
آثار دکتر شریعتی یک روی زیبا دارد و یک روی زشت که قابل نقد دقیق است. باید جایگاه شریعتی و روشنفکری دینی را مشخص کنیم. برخی با روشنفکری دینی مخالفند و به همین دلیل دکتر شریعتی را نفی میکنند. در مقابل، عدهای بهدلیل علاقه به روشنفکری، تجدد و معارف جدید، شریعتی و آثارش را بدون نقد و بهصورت یک مجموعه خللناپذیر میپذیرند.
امروز هم مشکلات زمان دکتر شریعتی را داریم، بعضی از دانشگاهیان فلسفه و معارف اسلامی را نچشیدهاند و استاد ندیدهاند و ابتدا سراغ فلسفه غرب رفتند و به همین دلیل، فلسفه اسلامی را تحقیر میکنند. این درست نیست. ما اول باید فلسفه و معارف اسلامی خودمان را دقیق بشناسیم و بعد به تحصیل معارف غرب بپردازیم.
اقبال لاهوری هم چنین اشتباهی کرد، اما اقبال، روح معنوی و اشراقی داشت و رشته تخصصی او فلسفه بود. از این جهت بر دکتر شریعتی برتری بارزی دارد. این حالتها تا حدی نقصهای اقبال را جبران میکرد.
نگاه فانتزی و مستشرقی شریعتی به این دلیل نیست که خاستگاه روشنفکریاش در اصل، غیر دینی است؟ این مسئله در نشست و برخاست و فضاهای روشنفکری غیردینی که شریعتی در آن قرار میگیرد، دیده میشود. با این نگاه دکتر شریعتی پسر مرحوم محمدتقی شریعتی هم که باشد، اما نقطه ورود ام به بحث، دینی نیست.
بله. نکتهای که شما میگویید درست است. شهید مطهری معتقد بود کسانی که به غرب میروند، اول باید معارف اسلامی را عمیق بخوانند و بعد به آنجا بروند. یادم هست که شهید مطهری به آقای خاتمی میگفت دیرتر به غرب برو، حالا زود است. شاید بعضی از این لغزشها به همین دلیل است که بدون تسلط عمیق به معارف اسلامی به غرب رفتند. شهید مطهری معتقد است رفتن به غرب، پدیده مبارکی است. خودش همیشه میگفت: نقص من این است که زبان انگلیسی نمیدانم. آرزو دارم به غرب بروم و با اساتید غربی بحث کنم.
در اروپا و انگلستان برای ادیان و اسلام سخنرانی کنم. پدرم به ما میگفت روی زبان انگلیسی خیلی کار کنید. میگفت ترجمه خوب نیست، باید زبان خارجی بلد باشید که بتوانید از کتابها و زبان اصلی و ترجمه نشده استفاده کنید، ترجمه حق مطلب را ادا نمیکند و لطافت و زیبایی آن زبان را ندارد. گاهی اساتید اقتصاد به شهید مطهری میگفتند چیزهایی که شما درباره اقتصاد میگویید، ما هنوز به آن نرسیدهایم. انسان باهوشی بود، ولی میگفت باید کتابها را به زبان اصلی خواند. شکی نیست اگر پدرم زبان خارجی بلد بود، افق بزرگتری جلو چشمش باز میشد.
لغزشهای دکتر شریعتی ناخودآگاه بود. بیاختیار او به سمت روشنفکری غربی متمایل میشد و قصد و غرضی نداشت. برخی میگفتند دکتر شریعتی ملحد است و شیعه نیست، پدرم میگفت: این حرفها مزخرف است. با این حرفها آبروی دین را میبریم. دکتر شریعتی، مسلمان بود، مخلص بود و قصد خدمت داشت و نقص کارهایش این بود که با معارف اسلامی آشنایی کافی نداشت و نیز فضای تحصیلیاش در غرب دچار روشنفکری غربی شد. به همین دلیل حرفهای نوگرایانه و زیبای او گاه توجه کمتری به سنت، روح و یا جوهر معارف دین داشت و بر مبنای آن استوار نبود. اینجاست که او از دایره روشنفکری دینی خارج میشود و آثار و مقالههای شریعتی تنوع دارد و در حوزههای مختلفی از جمله اسلامشناسی است. برای نقد این آثار که در رشتههای متفاوت است، باید همه وجوه شخصیتش را جامع ببینیم.
نمیشود به صورت کلی، یک جریان را با یک دید، نگاه کرد و آن را نفی کرد. این کار، غیرعقلانی و غیرمنطقی است. این کار طبقه فرهیخته جامعه را از اسلام فراری میدهد. معتقدم باید هم چهره دکتر شریعتی را نقادی کنیم و هم حق آثار او را ادا کنیم. شریعتی بت یا اسطوره نیست. گرایشهای روشنفکری غربی او و لغزشهایش را هم باید در نظر بگیریم. برخی جوانهای ما فکر میکنند شریعتی اصلا اشتباهی ندارد. پدرم میگفت اگر بخواهم شریعتی را نقد کنم، 10 حسن مینویسم و 15 عیب، و شما تحمل نمیکنید! یادم هست که میگفت طاقت این حرفها را ندارید و بگذارید زمان بگذرد. خیلی چیزها با گذر زمان درست میشود. شهید مطهری میگفت اگر این چیزها را بنویسم، فریاد خیلیها بلند میشود، ظرفیت بازگویی چنین مسائلی در حال حاضر وجود ندارد. آثار شریعتی هم جنبه مثبت دارد و هم جنبه منفی، هم حس و زیبایی دارد، هم نقص و زشتی. مجموعه شخصیت و نوشته او باید در یک نگاه جامع و فراگیر دیده شود.
برخورد شهید مطهری با دکتر شریعتی چگونه بود؟
برخورد پدرم با شریعتی همراه با تسامح و تساهل بود. تسامح و تساهلی که معیار داشت و وارد اصول و اساس دین نمیشد. مثلا پدرم میگفت ظرفیت و استعداد دینی همه یکسان نیست، همه مردم نمیتوانند والا باشند، اما هرکس به قدر دینداری خودش محترم است. اگر تسامح و تساهل به این معنا باشد، حرف درستی است. یا اینکه میگفت ما باید آزادی تفکر داشته باشیم، بعضی افراد اندیشههای غلطی دارند، اما ما باید تحمل کنیم نه از روی ضعف؛ بلکه بهدلیل سعه وجودی، به آنها بها بدهیم، مثل اهل کتاب؛ گاهی این مرزها با هم مخلوط میشود و باید مقدار و حدود تسامح و تساهل مشخص شود.
مرز تسامح و تساهل کجاست؟
جاییکه پای حق و حقیقت وسط بیاید. وقتی حرف از حقیقت دین شد، شهید مطهری از موقعیت و آبرویش نترسید و با صراحت، عقیدهاش را بیان کرد. این فکر را نکرد که اگر حرفهای تند بزنم، دیگر روشنفکر دینی محسوب نمیشوم و میان این جماعت، جایگاهم به خطر میافتد. آیتا... خزعلی میگفت به امام گفتیم موضعگیری بسیار تندی نسبت به مسئله سلمان رشدی دارید و شما که میان مسیحیان هم عزیز هستید آبرویتان میرود، شأنتان پایین میآید. امام حرفی زدند که رنگ از چهره چند نفر از آقایان پرید. گفتند: آبروی قرآن، آبروی پیغمبر(ص) در خطر است، آبروی من مقابل اینها چه ارزشی دارد. جاییکه حرف از حق و حقیقت است امام برای خودش بهایی قایل نیست. شهید مطهری تا جاییکه مسئله حق خدا و پیغمبر(ص) و قرآن مطرح نباشد، با روشنفکران دینی همراه است، اما وقتی تحریف قرآن و پیغمبر(ص) مطرح میشود دیگر مماشات نمیکند. از همینجا از شریعتی جدا شد.
روحانیت دینی همانطور که جاذبه وسیع دارد، در بعضی جاها دافعه هم دارد. در مورد شریعتی، همین امروز هم اظهارنظرهای متفاوتی وجود دارد. دکتر شریعتی نه اسطوره است و نه عامل بیگانه! بلکه یک متفکر و جامعهشناس دینی است.
اما امام نظر قاطعی نسبت به دکتر شریعتی داشتند؛ مثلا کلمه مرحوم را پیش از اسم شریعتی خط زدند. چرا امام جواب تز «اسلام منهای آخوند» را چند سال بعد و پس از فوت شریعتی میدهند. چرا زمان حیات دکتر شریعتی امام موضعگیری رسمی له یا علیه او نکردند؟
این تز که دکتر شریعتی آن را مطرح کرد، نظریه غلط و استعماری بود. امام شرایط آن روز را مناسب ندانستند. امام مصلحت نمیدانستند این مسایل مطرح شود. مطمئنا اگر عمر امام بیش از این بود، چنین مسایلی را هم طرح و بررسی میکردند. شهید مطهری هم همینطور. او هم در کتاب «نهضتهای اسلامی» گفت در نقد دکتر شریعتی مطالبی دارم که نمیخواهم منتشر کنم. او هم، زمان را مناسب نمیدانست. شهید مطهری معتقد بود انحرافهای چپزدگی را دکتر شریعتی رواج داد. نه اینکه عامدانه این کار را انجام دهد بلکه ناخودآگاه مرتکب چنین خطایی شد. مارکسیستها میگویند سرمایه، دین و دولت؛ دکتر شریعتی میگفت زر و زور و تزویر. و حتی جوانی که در جامعهشناسی، نظریههای مارکسیستی را میخواند و سخنان دکتر شریعتی را هم میشنید، با خود میگفت چقدر میان اینها ارتباط وجود دارد. از همینجا، مسلمان چپزده بهوجود آمد. حتی «مجاهدین خلق» و گروه «فرقان» هم تحت تأثیر بعضی از افکار چپزده شریعتی بودند.
شهید مطهری به سمت دکتر شریعتی گرایش پیدا کرد یا دکتر شریعتی دنبال ایشان رفت؟
ابتدا برای اینکه از شریعتی بهنفع اسلام استفاده شود، شهید مطهری بهدنبال دکتر شریعتی رفت ولی بعد که اختلافها پیش آمد و میناچی نگذاشت ارتباط خوبی با هم برقرار کنند، شهید مطهری از این جریان جدا شد و گفت اگر شریعتی بخواهد بدون نظر ما و روحانیت ادامه دهد با او موافق نیستیم و راهمان را جدا میکنیم. پدرم پیشبینی میکرد که دکتر شریعتی بدون هدایت روحانیت و افراد دینشناس در معارف اسلامی، دچار لغزش میشود. بزرگترین لغزش دکتر شریعتی هم تز «اسلام منهای آخوند» بود. برای همین حرفها، امام کلمه «مرحوم» را خط زدند و در بیانیه انجمن اسلامی آمریکا گفتند «فقدان» دکتر شریعتی کافی است.
این اتفاق نشان میدهد امام(ره) در باطن، خیلی از شریعتی ناراحت است. امام اظهارنظر تندی کردند و گفتند کسانی که به شیخ بهایی و علامه مجلسی حمله کردند، نمیفهمند! دکتر شریعتی میگفت ما به بوعلی سینا نیاز نداریم، به ابوذر نیاز داریم، اما شهید مطهری میگوید نه، آقای روشنفکر! ما هم به ابوذر نیاز داریم، هم به بوعلی سینا. بینش او بیشتر با دید جامعهشناسی غالب بود. اشتباه او این بود که مسایل را از دید تاریخ و جامعهشناسی حل میکرد و انقلاب را از نظر اجتماعی تحلیل میکرد و از ابعاد دیگر غافل میشد. با اینکه علاقه شدیدی به معارف اسلامی داشت، میخواست خدمت کند، دلسوز دین بود و پدر بزرگوار شریفی داشت، ولی متأسفانه نتوانست از این حلقه مبارک بهخوبی استفاده کند.
دکتر شریعتی بهجای نقد روحانیت، روحانیت را نفی کرد که البته وی نفس پاکی داشت، به همین دلیل آثارش را برای ویرایش و نقد، به پدرم سپرد. شهید مطهری میگفت اگر شریعتی بیشتر زنده میماند، شاید ضایعات بیشتری داشت. از بعضی جهات، این حکمت خدا بود که او را پیش خودش برد. از الطاف الهی بود. اگر میماند شکاف بین روحانیت و طبقه روشنفکر بیشتر میشد. یک عده شیاطین، این وسط مشکل درست میکردند، مریض روحی بودند و از این شکاف و جدایی سود میبردند و این مسئله روانی در جدایی انداختن به علم و دین - دین و عقل - دین و نصر - نیز مؤثر است.
ولی جریان فکریای که دنبال حرفهای دکتر شریعتی شکل گرفت، بهنظر شما چگونه ارزیابی میشود؛ بهویژه در مقایسه با افکار سروش؟
البته مسأله دکتر سروش، خود یک بحث مستقلی طلب میکند؛ در عینحال بین دکتر سروش و دکتر شریعتی شباهتهای زیادی وجود دارد. هرچند اینها دقیقا مثل هم نیستند بدین معنی که دکتر سروش دقیقا همین اشتباه دکتر شریعتی را مرتکب شد: در عینحال، شخصیت سروش و آثار وی نیز جنبههای مثبت و منفی بسیاری دارد. از نظر اینجانب شخصیت دکتر شریعتی و آثار وی را بایستی با نگاهی همهجانبه و با سعه وجودی خاص دید. وی یک متفکر جامعهشناسی و پژوهشگر تمدن و ادیان و تاریخ است. برخی از آثار او در زمینه تاریخ اسلام و تاریخ تمدن و ادیان و یا کتاب حج و یا کتاب فاطمه(س) است که نسبتا آثار مفیدی هستند. اما آثار وی در زمینه اسلامشناسی و تبیین و تفسیر اسلام بایستی دقیقا مورد نقد دقیق و بررسی قرار گیرد، زیرا لغزشها و اشتباهات فراوانی دارد. هرچند وی با نگاهی ویژه و نواندیشی، افرادی را به اسلام جذب کرد، اما در عینحال بهخاطر عدم اطلاع دقیق و احاطه بر معارف اسلامی، در آثارش نقصهای جدی راه یافت که تأثیر سوء نیز بر مخاطبان او گذاشت. لذا شریعتی و شخصیت او را بایستی در زیبایی و زشتی، توأم با هم نگاه کرد.
منبع: هفته نامه پنجره
نظرات ()