نون و القلم

"و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت" - خیام

رازهایی از زندگی محمدرضا پهلوی؛ شخصیت بسان سرنوشت

محمدرضا پهلوی

نوشته : عباس میلانی-استاد علوم سیاسی و رئیس بخش ایران شناسی دانشگاه استنفورد
در درون چون هاملت، روحیه ای متزلزل داشت. در برون اغلب چون هرود (HEROD) خودکامه، لاف قدرقدرتی می زد. عزلت‌گزین بود و خلوت تنهائی را بر جنجال جلوت سیاسی رجحان می گذاشت، اما بخش اعظم زندگی اش را، ناچار، زیر نور غالبا گزنده رسانه های عمومی گذراند.

از سویی زمانی که دوروبرش را موجی از مداحان داخلی و خارجی گرفته بودند و یکی چون اسدالله علم، وزیر دربار محمدرضا شاه، او را همتای پیامبران و همسنگ ناپلئون می دانست و آن دیگری آرزو می کرد که چند صباحی بر آمریکا هم حکومت کند. با صلابت و قدرت، حتی با کبر و کبریا، حکم می راند، اما به محض آنکه زره قدرتش ترک برداشت، ناگهان توان تصمیم گیری هم یکسره از او زایل شد.

مدافعانش گاه برآنند که وحشت‌زدگی و گریزپایی، بی تصمیمی و تزلزل چند ماه آخر سلطنتش را به ۶ میلی گرم کلورامبوسیلی(CHLORAMBUCILE) تأویل کنند که در آن سالها برای مداوای سرطانش مصرف می کرد.

می گویند، درست هم می گویند، که در آن روزگار پرمخاطره، هر روز برای تسکین اعصاب خسته اش، مقدار معتنابهی والیوم (VALIUM) مصرف می کرد.

شکی نیست که کلورامبوسیلی، همانطور که تولید کنندگانش فاش می گویند، در مصرف کننده دلهره و اضطراب، افسردگی و اضطرار، وهم و وحشت و بالاخره بی تصمیمی و تزلزل می آفریند. اما شاه سالها پیشتر از آنکه به استفاده از این دارو ناچار شود، در لحظه های بحرانی زندگی سیاسی اش، مضطرب و افسرده می شد. دودلی و تردید نشان می داد، نه تنها از تصمیم گیری قاطع عاجز می ماند، بلکه در اساس اضطراب بحران را برنمی تابید.

اغلب فرار را بر قرار ترجیح می داد. برای مثال، بین سال ۱۳۲۰، که بر تخت سلطنت نشست، تا زمان کودتای ۲۸ مرداد که خروج زود هنگامش از ایران کل کودتا را در معرض شکست قرار داد، شاه دست کم پنج بار، به روایت اسناد سفارت امریکا و انگلیس و راویان موثق دیگر، در آستانۀ خروج از ایران بود.

انگار به رغم حکومت سی و هفت ساله اش به کار سلطنت رغبت چندانی نداشت و ابعاد این بی رغبتی را می توان در داستانی سراغ کرد که چند منبع موثق صحتش را تاکید کرده اند.
می گویند روزی شاه با عده ای محدود از نزدیکترین دوستانش ورق بازی می کرد، گویا بلوت می زدند. در سالهای اول سلطنتش، شاه گاه قمار می کرد، اما پس از چندی از این کار یکسره دست شست و تنها به بازی هایی می پرداخت که شرط بندی و برد و باخت نقدی در آن نبود.

در عین حال، شاه همه عمر به بازی های دست جمعی و محفلی علاقه فراوان داشت. آن روز به دوستانش از بازی تازه ای صحبت می کرد. می گفت در این بازی هر کس حرفه ای را که برای خود، و دیگر بازیگران، مناسب تشخیص می دهد، یعنی حرفه ای مرجح به آنچه در زندگی واقعی دارند، باز می گوید. یکی از حضار گویی حرف دل همه را زد وقتی گفت: قربان هیچ کدام از ما جرأت این کار را نداریم. مگر آنکه خود شما پیشقدم شوید.

شاه هم پیشقدم شد. نه تنها حرفه های مطلوب و مناسب یکی از برادران و یکی از خواهرانش را باز گفت، بلکه در مورد خودش هم صحبت کرد. می گفت دلم می خواست رئیس یک اداره دولتی باشم. از صبح تا عصر کار کنم. بعد مدتی فراغت ورزش داشته باشم. بعد هم به منزل بروم و اندکی تلویزیون تماشا کنم و اول شب هم بخوابم .

شکسپیر در یکی از نمایشنامه هایش از سه نوع بزرگی در انسان ها سخن می گوید. برخی بزرگ زاده شدند؛ برخی دیگر به همت خویش بزرگی را از آن خود می کنند و می طلبند. گروه سومی هم هستند که بزرگی بر آنان تحمیل می شود. رضا شاه را به گمانم، حتماً می توان از نوع دوم بزرگان دانست، حال آنکه فرزندش، محمدرضا شاه، به نظرم، از نوع سوم بود. آرامش و ملال و امنیت یک زندگی عادی، مانند ریاست یک اداره، را بر فراز و فرود و هیجان ملازم زندگی انسان های بزرگ تاریخ رجحان می نهاد. با این حال، به صف مردان بزرگ روزگار خود پیوست.

در کودکی، فرزند سربازی سخت گیر بود. در جوانی به پادشاهی گریزپا بدل شد و در واپسین ماههای عمرش، به آواره ای دربدر، با سرنوشتی به راستی غمبار، تبدیل شده بود. غربی ها او را نخست بسان جوانی خوش قیافه و خوش گذران، و سپس به عنوان پادشاهی ترقی‌خواه اما خودکامه می شناختند.

می گفتند مملکتش را با سرعتی سریع تر از آنچه شرط عقل و اعتدال است به سوی تجدد و ارزش های غربی سوق می دهد. در عین حال تسلطش بر زبان های فرانسه و انگلیسی را می ستودند.

منتقدانش، در مقابل، او را انسانی خوش گذران می دانستند؛ می گفتند ترقی خواهی اش صوری است. مدعی بودند مستبد است و نوکر غربی هاست و نسبت به فساد مالی گسترده خاندان سلطنتی و دوستانش بی اعتنا است. می گفتند عبارات فارسی اش اغلب نامفهوم و به فعلی یا فاعلی سرگردان دچارند. در دورانی که در سوئیس دبیرستان می رفت، رضا شاه امرکرده بود که هفته ای دست کم یک نامه و یک انشاء فارسی بنویسد. نامه ها و انشاهایش هر هفته سه شنبه ها به تهران می رسید.

رضا شاه آن روزها کار خود را تنها زمانی آغاز می کرد که نامه فرزند رسیده باشد. در مقابل، نوشتن این نامه ها و انشاءها، که رضا شاه مدتها آنها را خود به دقت می خواند و حتی گاهی درباره چند و چون املاء و انشاء و زیبایی خطش با اهل خبرت و فضلایی چون ذکاالملک فروغی مشورت می کرد، برای شاه، به گفته خودش، چون برزخی بود.
در عین حال، قاعدتا به اعتبار همین مشق مرتب بود که شاه خطی خوش پیدا کرده بود و قوام و زیبایی خطش، اغلب با خامی و بافت ناهمگون گفتارش در فارسی ناهمخوانی داشت.

هر چه درآمد نفت ایران فزونی گرفت، کیش شخصیت شاه هم تقویت شد. پس از مدتی به راستی باور داشت که همه‌دانی خطاناپذیر است و همه چیز را بهتر از همه کس می داند.

در حالیکه در سال ۱۹۵۹، در سخنرانی در جمع اقتصاددانان، اذعان کرد که از اقتصاد و قوانین سخت و پیچیده اش چیزی نمی داند، و اهل خبرت را تشویق کرد که او و دولت را از فیض راهنمایی های فنی و علمی خود محروم ندارند، در سال ۱۹۷۵، آرا و نظرات اقتصاددانان را اغلب به سخره گرفته و به هشدارشان که می گفتند هزینه کردن همه درآمد نفت به انقلاب خواهد انجامید، وقعی نگذاشت.

به راستی گمان پیدا کرده بود که قوانین اقتصادی را هم می توان منقاد و مطیع فرامین سلطنتی کرد. در آن زمان دیگر نظرات مشورتی هیچ کس را به جد نمی گرفت. در حالیکه در سالهای پیش از بالا رفتن درآمد نفت، عده ای نسبتا کثیر، از حسین علا و عبدالله انتظام تا امام جمعه و سید ضیاء، مرتب با شاه دیدار و رأی زنی می کردند، در دهه واپسین سلطنتش، دیگر رأی و نظر این گونه مشاوران را نه تنها نمی جست که برنمی تابید.

در آن سالها دیگر حتی با روزنامه نگاران و دولتمردان غربی هم رفتاری آمرانه و گاه تحقیرآمیز پیدا کرده بود. بارها به تحقیر از دمکراسی ورشکسته دنیای "چشم آبی ها" سخن می گفت. در گفتگویی با اوریانا فلاچی حتی ادعا کرد که با خدا رابطه ای مستقیم دارد.

آن روز در مورد زنان هم نظر داد. گرچه زنان در دوران سلطنتش دستاوردهایی بزرگ داشتند، یکی نایب السلطنه شد و دو نفر دیگر به کابینه پیوستند و شمارشان در دانشگاه ها و عرصه های دیگر علمی و سیاسی فزونی شگفت انگیزی گرفت، ولی شاه انگار در خلوت، به ضعف طبیعی زنان، به خصوص در قیاس با مردان، باور داشت. می گفت حتی در آشپزی هم دستی توانا ندارند و بهترین آشپزهای دنیا کماکان مردانند.

آنچه در خلوت با اسدالله علم در این باب می گفت و می شنید حتی تحقیرآمیزتر بود. در یک کلام، در طول زندگی پر فراز و نشیب شصت ساله اش، ما نه با یک شاه که با چندین شاه روبرو هستیم و در درون همه آنها هم به قول حافظ ، "فغان و غوغا" بود.
ریشه این فغان و غوغا را در شاه، مانند هر انسان دیگر، باید در سالهای نخست عمرش سراغ کرد. امروزه دیگر روانشناسان متفق القول اند که شش یا هفت سال اول عمر، شخصیت انسان شکل می گیرد و شخصیت شاه هم از این قاعده مستثنی نبود.

کودکی شاه پررنج و کم محبت بود. پدرش اغلب غایب بود و به کار سیاست و مبارزه با نیروهای گریز از مرکز، از خزعل نوکر انگلیس تا میرزا کوچک خان متحد شوروی، مشغول بود. وقتی هم که حاضر بود فرزندانش را تخته بند نظم و نسق نظامی مالوف خود می کرد.

محمدرضا شش ساله بود که زندگی اش یکباره دگرگون شد. تا آن زمان با مادر و خواهرش زندگی می کرد. اشرف به او عشقی گاه خفقان آور نشان می داد. شمس هم محبوب مادر و پدر و کژتاب بود. مادرش که پسرش را سخت دوست می داشت، سخت مذهبی بود. اسلامش به نظرقربانی و سفره و نذر آغشته بود، حال آنکه رضاخان این گونه باورها را به سخره می گرفت. هنوز محمدرضا هفت سالش نشده بود که احساس کرد دست کم سه بار، امامان به دیدارش آمدند و از مرگ قطعی نجاتش دادند.

مادرش طبعا این دیدارها را نشانی از نظرکردگی فرزندش می دانست و آنان را می پسندید. پدر، در مقابل، آنها را وهمیاتی "زنانه" می دانست و می گفت: برازنده جوانی برومند و ولیعهدی قدرتمند نیست.

گرچه در کودکی و جوانی به اعتبار سایه بلند و خوف انگیز رضا شاه، ولیعهد جوانش از تکرار شرح این دیدارهای قدسی امتناع می کرد، اما به هنگام سلطنت، در نخستین کتابش، "ماموریت برای وطنم"، شاه از این دیدارها به تصریح و تفصیل یاد کرد. مهم تر اینکه دلبستگی اش به مذهب هنگامی اهمیت تاریخی پیدا کرد که شاه جوان بر تخت سلطنت نشست.

از همان روزهای اول حکومتش بر آن شد که با روحانیون نه تنها از سر آشتی درآید، بلکه به تلویح و تصریح به تقویت مذهب، که پدرش در تحدید نفوذ آن سخت کوشیده بود، همت کند. خطر عمده و خصم اصلی سلطنت خود را در کمونیستها و پس از چندی، به همراه آنها در جبهه ملی سراغ می کرد و گمان داشت که در تقابل با این دو خطر عمده، مذهب یار و مددکار اوست. به گمانم یکی از ریشه های انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ را باید در همین تغییر مشی اساسی شاه در زمینه مذهب سراغ گرفت.
به محض آنکه رضاشاه تاج سلطنت را بر سر گذاشت، فرزند شش ساله اش، محمدرضا را نه تنها به ولیعهدی منصوب کرد بلکه بی تاخیر او را از دامن زنان که تا آن زمان مأمن محمدرضای جوان بود بیرون کشید و او را در کاخی مستقل، مستقر کرد و مشتی محافظ و معلم مرد را مسئول تعلیم و تربیتش ساخت. به امر رضاشاه، از آن پس همه، از اعضای خاندان سلطنتی تا امرای ارتش و وزرای دولت، محمدرضای جوان را باید ولیعهد می خواندند. حتی مادرش که به رغم جدایی از رضاشاه، لقب ملکه گرفته بود، فرزند شش ساله اش را ولیعهد می خواند و هرگاه کودک وارد اطاق می شد، مادر پیش پایش، بر سبیل احترام، برمی خاست. حتی رضاشاه هم ولیعهد را صرفا شما خطاب می کرد و با او رفتاری متفاوت از دیگران داشت.

اگر لحظه ای به واقعیت اهمیت شش سال اول عمر انسان ها بیاندیشیم، آنگاه به گمانم چاره ای جز اذعان این واقعیت نداریم که درست در سالهایی که شاه به مهر پدری نیاز داشت، پدرش در صحنه ای سوای زندگی فرزندش مشغول بود. حتی وقتی که در صحنه خانوادگی حضور داشت، به سیاق سلوک قزاقی اش، از نشان دادن محبت و ابراز علاقه به فرزندانش، به خصوص به پسرها، عاجز بود.

چنین عملی را نه شایسته خود، نه برازنده پسرانش می دانست. می گفت در آنها سلوک زنانه می آفریند. ملکه فرح پهلوی ناتوانی شاه در ابراز محبت به ویژه از طریق بوسه و نوازش پدرانه، به فرزندانش را به همین بی مهری رضاشاه تأویل می کند.

بعلاوه، سالهای آغازین زندگی نه تنها برای شخصیت یک یک انسان ها که برای سرنوشت و سلوک شاهان نیز نقشی تعیین کننده دارد. به قول شکسپیر، شاهان "برای حکم رانی، نه حکم بری" زاده شده اند، اما شاه برای حکم بری زاده و تربیت شد و آنگاه پس از شش سالگی، از او انتظار حکم رانی شاهانه می رفت. مهمتر اینکه برخی سیاستمداران، چون قوام السلطنه، نخست شاه را به عنوان فرزند رضاخان دیده بودند و آنگاه بیست سال بعد می بایست همان کودک دیروز را به عنوان پادشاه ارج بگذارند و اطاعت کنند.

می گویند قوام که زخم زبانش شهرتی تمام داشت، در نخستین دیدارش با شاه در مقام شاهی به او گفته بود "ماشاءالله اعلیحضرت خوب بزرگ شده اید". حتی اگر این ماجرا را قوام – چون ده ها داستان دیگر مربوط به حاضرجوابی و درایت خود – خود آفریده باشد و حقیقت تاریخی نداشته باشد، باز هم گویای نکته تاریخی مهمی است.

جبروت سلطنتی عاریتی به دشواری تحقق پذیر است. خانواده های سلطنتی برای احتراز از این معضل، شاهزادگان را حتی الامکان از انظار عمومی دور نگه می دارند، زندگی شاهزادگان را در پرده ای از رمز و راز و جلال و جبروت درمی پیچند و نمی گذارند رعیت دولت، حاکم قدرقدرت آینده را در حالتی عاری از هاله قدرت و جلال درباری رؤیت کند.

به همین خاطر است که اصولاً پدیده سلطنت با عصر تجدد که در آن شفافیت در بیشتر عرصه ها، به خصوص عرصه سیاسی، نه تنها فضیلت که ضرورت است و نیز، با اصول دمکراسی و سماجت عکاسان و خبرنگاران و محققان و وجود آرشیو و دوربین هایی که لحظه به لحظه زندگی افراد را ثبت و ضبط و بازیافتنی می کنند، وعرصه خصوصی شاهان را مورد حمله و نظارت دائمی قرار می دهند، منافات دارد.
سلطنت هاله ای راز گونه وقدسی برای قدرت می طلبد و تجدد عصر پرده دری است و شفافیت و رمززدایی.

وقتی به زندگی پنج سال اول شاه می نگریم، می بینیم که حال و هوایی یکسره متفاوت از شکوه ملازم با سلطنت داشت. به همین خاطر بسیاری از کسانی که او را در این حالت دیده بودند، بعداً به دشواری بیشتری می توانستند او را در مقام شاه به جد بگیرند. بعلاوه، واقعیت بارز دیگر در این چند سال آغازین زندگی محمدرضای جوان این بود که در طلب مهر پدری و در سایه وجود پرصلابت او بود. همه، از جمله خود او، از پدر می ترسیدند.

حتی پس از آنکه ولیعهد شده بود و بیش از پیش طرف توجه پدر قرار گرفت، آشکارا جثه نحیف خود را در برابر قد بلند پدر خوار وخفیف می دانست. بارها به تصریح نوشته بود که می دیدیم اطرافیان و همه کسانی که در حضور پدرم ظاهر می شدند از قد بلند و چشمان نافذ او می هراسیدند.

می گفت پدرم فضایل فراوان داشت و در آن میان، برجسته ترینش، آدم شناسی بود. جنم انسان ها را به نگاهی درمی یافت. در عین حال، در دوران سلطنتش هم می دید که قد و قواره تاریخی پدر بر او و دستاوردهایش سایه انداخته اند.

همه به خصوص در سالهای سخت به یاد پدر صلوات می فرستادند و برای پسر چیزی جز تنفیذ یا تمجید کمرنگ و کم سنگ در چنته نداشتند. دیری نپایید که درباریان و نزدیکان شاه دریافتند که پیش پسر، فضل پدر را نباید گفت. تمجید کارهای پدر را در حکم تعطیل ضمنی کارهای پسر می دانست. سه کتاب شاه در این زمینه نکاتی به راستی شگفت انگیز دربردارند و آنها هریک مصداق بارز رابطه سخت پیچیده پدر و پسراند.

"مأموریت برای وطنم" از سوئی پر از تمجید و تکریم رضاشاه است و به روایتی، یکسره در سایه پدر نوشته شده است. در بلندی این سایه همین بس که در متن انگلیسی سیصد و هشتاد و پنج صفحه ای، کتاب نزدیک به پانصد بار از رضاشاه یاد شده است.

در مقابل، تنها شش اشاره مجمل به ملکه مادر در کتاب راه یافته است. در عین حال، در همان چند صفحه اول کتاب محمد رضا شاه شکی باقی نمی گذارد که دستاوردهای دوران او به مراتب برتر از کارهای پدرش هستند. باید به یاد داشت که شاه این کتاب را در سال ۱۳۴۰/۱۹۶۱ نوشته بود و به تحقیق می توان گفت که جمله دستاوردهای دوران سلطنتش هنوز در راه بود و متحقق نشده بود.

دو کتاب بعدی شاه به "انقلاب سفید" و "به سوی تمدن بزرگ" کمتر به مسائل فردی می پردازند و بیشتر در حکم گزارش هائی آماری از چند و چون تحولات مملکت اند.
با این حال، غیبت رضاشاه در صفحات آن دو کتاب و چند مورد تذکر این ادعا که در دوران رضاشاه صرفا در برخی زمینه ها، کارهایی مقدماتی و تدارکاتی انجام شد و سازندگی واقعی در دوران محمدرضاشاه پدید آمد، همه گویای پیچیدگی این رابطه پدر و پسری اند.

شگفت اینکه در یکی از کتاب ها شاه حتی زمانی که از چند و چون به سلطنت رسیدن خود یاد می کند، از زمین و زمان می گوید و خدا را به خاطر قرار دادن سکان کشتی سرنوشت ایران در دست خود شکر می گذارد، اما از پدرش، که بنیانگذار دودمان پهلوی بود، ذکری به پاس نمی کند.

حتی شگفت انگیزتر از این غیبت پدر در دو کتاب شاه – به سوی تمدن بزرگ و انقلاب سفید – چند و چون حضورش در مأموریت برای وطنم است که ابعاد مهمی از این رابطه پیچیده را برملا می کند.

در آنجا شاه از روزی می گوید که دیگر جوانی کامل و بالغ شده بود و ولیعهدی مصدر برخی کارهای آزمایشی (چون ریاست جلسات پیش آهنگی) بود.
روزی در کلاردشت با پدر بود. کلاردشت از مناطق محبوب پدر بود و بعدها به منطقه محبوب پسر بدل شده بود. به علاوه، شاه ساعات بلند انتظار برای شنیدن نتایج کودتای ۲۵ مرداد را در همانجا، در کنار چند نفر از دوستان نزدیکش گذراند. آن روز در کلاردشت از پدر، که در جائی دیگر از کتاب بصیرتش در انسان شناسی و ارزیابی دقیق اش از جنم و توان و لیاقت انسان را به کرات و تصریح ستوده بود، می پرسد که این روزها محرک و هدف اصلی او کدام است.

به دیگر سخن، از رضاشاه می پرسد که مهم ترین آرزوی سیاسی او این روزها چیست؟ جواب پدر آماده بود. بدون تأخیر و تأمل گفت می خواهد چنان دستگاه دولتی ای مستقر کند که پس از خروج او از صحنه هم بتواند به کارش ادامه دهد.

ولیعهد جوان، که همه عمر نسبت به زخم زبان ها و ایرادات واقعی دیگران و حتی نسبت به نیش هایی که یکسره ساخته ذهن خودش بود، حساسیت فراوان نشان می داد، این بار نیز حرف پدر را به دل گرفت. با خود چنین استدلال کرد که انگار پدر در توان پسر در حفظ تخت سلطنت و تداوم بخشیدن به دودمان تازه بر پاشده پهلوی شک دارد.

گفته رضاشاه به ویژه از دو جنبه جالب توجه است. گرچه آن روز این چند کلمه بر پسری که تشنه مهر و اعتماد پدر بود گران آمده بود اما امروزه، در چشم انداز تاریخ آن را باید عین بصیرت تاریخی پدر دانست. گویی رضاشاه می دانست که فرزندش ساخته این کار نیست.
شواهد مهم دیگری هم از این بی اعتمادی سراغ می توان کرد. طرفه آنکه شاه، به رغم رنجی که همه عمر از این کلام صریح و گزنده پدر برد، خود بیش و کم عین همین عبارات را بارها در باب ولیعهد خود با دیگران مطرح کرد.

نقل گفته گزنده پدر توسط پسر در "مأموریت برای وطنم" از جنبه ای دیگر نیز امروزه شگفت انگیز می نماید. اگر به یاد آوریم که شاه انسان شناسی رضاشاه را بزرگ ترین استعدادش می دانست، آنگاه آیا نباید پرسید که ذکر این ماجرا در خاطراتش در سال ۱۹۶۱ نوعی هشدار شاه به خوانندگان و به تاریخ بود؟ آیا مستتر در عبارات آن کتاب این فریاد دل نبود که مردم؛ بدانید که پدرم که انسان شناسی زبده و کاردان بود، مرا قادر به حفظ سلطنت نمی دانست.

البته در عین حال اگر کسی در آن روزها چنین استنباطی از پیام مستتر کتاب هم پیدا می کرد، قاعدتا جرات بیان علنی اش را نمی داشت. با ریشه گرفتن انقلاب سفید کیش شخصیت شاه هم در آستانه نضج گرفتن بود و قاعدتاً حتی بازگو کردن آنچه به تلویح در لابلای خود کتاب شاه نهفته بود، کیفر می دید.

در هر حال، محمدرضای جوان دوازده ساله بود که یکباره به تصمیم پدر، عازم اروپا شد. تازه به مدرسه ای که در کاخ برایش ترتیب داده بودند خو کرده بود که ناگهان به حکم پدر از آن فضای مألوف و البته پرانضباط دور می شد. به سوئیس می رفت تا تحصیلات اروپایی پیدا کند.

رضاشاه از طرفداران پر و پاقرص فکر اعزام دانشجویان طراز اول مملکت به خارج بود. انگار به غریزه می دانست که ایران تنها با "جهانی شدن" می تواند از چنگ کابوس عقب افتادگی رهایی یابد.

او خود می دانست که بی سوادی اش و بی اطلاعی اش از فرهنگ و زبانهای خارج، به جز اندکی روسی که در میان قزاق ها فراگرفته بود، برای او، به ویژه در مقابل اشرافیت پرمدعا و غالبا فریفته فرنگ ایرانی نکته ای منفی و موقعیتی زیان بار بود. نمی خواست پسرش هم به درد پدر دچار باشد.

در سال ۱۹۳۱ همراه گروهی کوچک که مودب نفیسی و تیمورتاش از سرپرستانش بود و پسر تیمورتاش و پسر دیگری به نام حسین فردوست، از جمله همراهانش، به سوئیس رسید. آن روزها بین تهران و مرکز اروپا خط مستقیمی در کار نبود. سفر پنج ساعته امروز دست کم یک هفته به درازا می کشید. ولیعهد هم از این قاعده مستثنی نبود. به بندر انزلی رفت که بعدها به بندر پهلوی تغییر نام داده شد.

در سوئیس نخست در مدرسه ای در شهر لوزان ثبت نام کرد. در عین حال در منزل معلمی زندگی می کرد که تدارک آمدن اجاره نشین جدید خانه اش را اندکی گسترده تر کرده بود. همه شواهد، از گزارش های کنسولگری های انگلستان در سوئیس تا خاطرات فردوست، حاکی از آن است که محیط مدرسه اول به طبع شاه جوان نمی ساخت. با همکلاسی هایش در جدال و تنش بود و بالاخره مدیران مدرسه از رفتارش به ستوه آمدند و خواستار خروجش از مدرسه شدند. گویا آخرین خلافی که اخراج محمدرضای جوان را سبب شد زد و خوردش با جوانی مصری بود.

از سال تحصیلی بعد، محمدرضا در مدرسه لاروزه به تحصیل مشغول شد. در همان روز اول ورودش به مدرسه بود که "واقعه پهلوی" رخ داد. سوار ماشینی زردرنگ از نوع هسپانو سوئزا (Hispana-Suiza) بود. تنها سفر نمی کرد. راننده و خدمتکار و پیشکاری همراهش بودند. از ماشین که پیاده شد به اطرافش نظری انداخت. پسران اشراف و سیاستمداران و سرمایه گذاران اروپا و امریکا اینجا و آنجا در حیاط حلقه زده بودند. هیچ کس به او توجهی نداشت اما اتوموبیلش توجه همه هم مدرسه ای ها را جلب کرد. گروهی از آنان ماشین را حلقه کردند. یکی لوله های کرم پیچ در پیچ برآمده از سر خودرو را نظاره می کرد و آن دیگری گوشه ای دیگر از این دستگاه شگفت انگیز را به دقت می نگریست.

محمدرضای جوان به ساختمان خوابگاه وارد شد. رئیس مدرسه و همسر امریکایی اش تا نزدیک اتومبیل به استقبالش آمده بودند. هم مدرسه ای ها، به رغم آنکه خود از خانواده های نخبه غرب و شرق بودند، این همه احترام را از سوی مدیران مدرسه هرگز ندیده بودند.

می گویند محمدرضا مجموعه بسیار سنگینی از چمدان ها و ساک دستی ها و جعبه های گونه‌گون را همراه آورده بود. دقایقی را در اطاق خود گذراند، که از قضا بزرگ ترین اطاق خوابگاه دانش آموزان بود. ولیعهد ایران، برخلاف رسم رایج مدرسه، قرار بود در آن اطاق به تنهایی زندگی کند. چمدان ها را باز کرد و پس از لحظاتی به صحن مدرسه گام گذاشت.

می توان تصور کرد که در آن دقایقی که در آستانه ورود به حیاط مدرسه بود ذهن ولیعهد سخت مضطرب و پرآشوب بود. از لحظه ای که پدرش تاج سلطنت را بر سر خود گذاشت و پسر ارشدش را ولیعهد کرد.

محمدرضای جوان هم جمله آزادی ها و دلخوشی های مألوف کودکانه را واگذاشت و در عوض امنیت محصوری را که همزاد مقام سلطنت است برگرفت. تجربه مدرسه اولش نشانش داده بود که دیگر بدون منزلت و حمایت و قدرت برخاسته از مقام خود، نمی تواند در شرایط عادی کودکی و جوانی با دیگران به راحتی سر کند. قدرت و منزلت معمولاً همزاد انزوا و بیگانگی بوده و از فراز و فرودهای زندگی روزمره اند.

جلال و جبروت سلطنت نه تنها هاله ای از قدرت می آفریند، بلکه سلطان را ناچار، از کش و قوس تلاش معاش مألوف مردم بیگانه می کند. هرچه بر قدرت شاه افزوده شد، جدائی اش از این کش و قوس روزانه فزونی گرفت. در آن لحظاتی که شاه در آستانه ورود به حیاط مدرسه بود، چه بسا که از واگذاشتن قدرت و امنیت برخاسته از مقامش مضطرب بود.

می دانست که با گام گذاشتن در حیاط، به عرصه زندگی روزمره و تمامی ناامنی هایش وارد خواهد شد. آنچه درچند دقیقه بعد گذشت و همان "واقعه پهلوی" نام گرفت مؤید این اضطراب و نگرانی های همزاد زندگی عادی اش بود.

ضرب المثلی است در فارسی که می گوید گربه را باید دم حجله کشت. به دیگر سخن قدرت مردانه را باید در همان اوان کار تثبیت کرد. گویا محمدرضای جوان هم در دقایق اول ورودش به حیاط لاروزه همین سودا را در سر داشت.

مشتی از پسران گرد درخت ستبری که در مرکز حیاط مدرسه بود گرد آمده بودند. از ورزش سخن می گفتند، چنان که رسم پسران است. توجهی هم به همکلاسی تازه شان نداشتند. وقتی متوجه حضورش شدند که دیگر عصبانی شده بود و "چون ببری خشمگین اینسو و آنسو می رفت" و دستهایش را به خطاب و عتاب بالا و پایین می برد.

در عین حال، به زبانی که به گمان پسران امریکایی، "ترکیبی از فرانسه و انگلیسی گانگسترهای هالیوودی" بود، چیزی می گفت. پسران گمان کردند که گوشه ای از نیمکتی را که کنار درخت قرار داشت می خواهد. لاجرم نزدیک تر به هم نشستند و جایی برای تازه وارد باز کردند. اما زود دریافتند که او در طلب جایی در نیمکت نیست. خشمگین بود چون گمان داشت "مردم باید پیش پای ولیعهد ایران به پا خیزند".

اما بچه ها این رسم و رسوم را برنمی تابیدند. یکی به تمسخر خنده ای به لب آورد و آن دیگری به زخم زبان چیزی گفت. به هیبت سلطانی پهلوی برخورد. به نزدیک ترین پسر درآویخت و از قضا او جوانی امریکایی به نام چارلی چایلزد (CHARLIE CHILDS) بود.

پهلوی گریبان چارلی را گرفته بود. "دیری نپائید که ولیعهد به نفس نفس افتاده بود و چارلی بر سینه سلطانی نشسته بود و صورت سلطنتی را به ضربات مشت بسته بود. لحظاتی طول کشید تا دو طرف را از هم جدا کردند. موی سیاهش در گوشه ای از چهره بر ابرو افتاده بود و در گوشه دیگر، صورتش خراش دیده بود و پیراهنش پاره بود. به آرامی بر پا خاست. حرکت بعدی اش به اندازه حرکات پیشین اش هم کلاسی هایش را تعجب زده کرد. لبخندی زد و آنگاه با چارلی به گرمی دوبار دست داد و به محبت دستی بر پشتش کشید."

پهلوی گربه را دم حجله نکشته بود، اما از همان لحظه جایی محبوب و مطلوب در میان دانش آموزان دیگر پیدا کرد. از آن زمان به بعد او را بسان شاگرد مثل شاگردان دیگر می دانستند. در واقع هر دو روی سکه شخصیت شاه، یعنی هم سویه هملت مردد و مضطربش و هم سویه هرود خودکامه اش، در این رخداد به ظاهر بی اهمیت مشهود بود.

در سال ۱۹۳۵، معاون کنسول انگلیس در شهر برن به لاروزه سفر کرد تا از چند و چون تحصیلات ولیعهد ایران خبردار شود. گزارشی که از آن دیدار تدارک دیده چهره ای گویا از محمدرضای جوان عرضه می کند. می گوید «او بلند و خوش اندام است و از ظرافت های مینیاتورمانند ایرانیان در او نشانی نیست. در رشته های مختلف ورزشی سخت توانا است. به خصوص در فوتبال بازیگری برجسته است.»

در واقع بهترین فوتبالیست لاروزه است. علاوه بر فوتبال که بی شک ورزش محبوبش بود، شاه اسکی هم می کرد. ماشینرانی هم از ورزش های مطلوبش بود. همه عمر به سرعت چه در ماشین، چه در اسکی و چه در قایق سواری دلبستگی های تمام داشت.

کنسول انگلیس در ادامه گزارشش می گوید ولیعهد "سخت تیزهوش وکوشا" است و جایزه بهترین دانش آموز را دست کم یک سال برنده شد. می گوید "ولیعهد را هم کلاسی هایش مثل شاگردی معمولی می دانند و حتی گاه به او" تو" می گویند (Tutoyer) و تنها امتیازش بر شاگردان دیگر این است که اطاقی از آن خود دارد و هنگام غذا خوردن در صف نمی ایستد و با بچه های دیگر غذا نمی خورد.

به روایت کنسول "ولیعهد به نظر نزد هم کلاسی ها از محبوبیت برخوردار است و از آنجا که هرکدام از پسرها فرزند اشراف و سیاستمداران بزرگ اند. هیچ کدام امتیازات جزئی ولیعهد را به دل نمی گیرند."
این گزارش کنسول انگلیس از یک جهت دیگر نیز سخت پراهمیت است. آنجا می توان قاعدتاً نخستین اشاره به پدیده ای را که ارنست پرون نام داشت سراغ گرفت. پرون را به راحتی می توان از جنجالی ترین شخصیت های زندگی شاه دانست. گرچه بسیاری از ایرانیان پرون را جاسوس انگلیس می دانند، اما گزارش کنسول انگلیس حکایت از واهمه انگلیسی ها از این دوستی نوپا دارد.

کنسول او را "عجیب ترین مرد جوان" می خواند. می گوید شهروند سوئیس است و به ظاهر "راهنما، فیلسوف و دوست اصلی شاهزاده است ظاهراً در سوئیس چون ابر – نوکر (Super-Servant) شاهزاده عمل می کرد."

پرون فرزند یکی از کارگران مدرسه لاروزه بود. سنش ده سال از شاه بیشتر بود و این تفاوت سن در زمان آغاز آشنایی شان عجیب تر می نمود. در عین حال، هم جنسگرا بود و نه در سوئیس، و نه بعدها در تهران تلاشی در پنهان کردن این جنبه از سلوک و شخصیتش نمی کرد.

همچنین به شعر و رمان علاقمند بود. شعر هم می گفت قاعدتاً به راحتی می توان تصور کرد که در لاروزه، که شاگردان همه از طبقات فرادست بودند و فرودستان را اغلب به دیده تحقیر می نگریستند و بعلاوه، به اقتضای فرهنگ حاکم آن زمان، که هم جنسگرایان را تمسخر و تخفیف می کردند، روزگار بر کسی چون پرون سخت می گذشت.

کنسول انگلیس در وصف پرون می گوید: "آدم عجیبی است . . . اغلب مثل دلقک یک کمدی موزیکال لباس می پوشید و در عین حال کف بین هم هست و با نگاهی به کف دست دوستانش، شگفت انگیزترین مطالب را به خصوص در مورد زندگی جنسی آنها به زبان می آورد".

به همین خاطر پرون پیوسته مورد طعن و ضرب شاگردان مدرسه بود و حتی می گویند در یکی از مواردی که پرون تحت ضرب و شتم کلامی و جسمانی بود، محمدرضای جوان به دفاعش آمد و از آن پس او را در کنف حمایت خود قرار داد.

زیر نظر پرون بود که محمدرضای جوان در آن سالها به شعر فرانسوی دلبستگی پیدا کرد. در لاروزه هر شب برای ولیعهد شعر یا رمان می خواند. شاه بعدها ادعا کرد که در این دوران از شاعران محبوبش یکی هم بودلر بود.

برای حدود بیست سال پرون که سخت منفور بسیاری از درباریان به خصوص ملکه ثریا بود، نزدیک ترین یار و یاور شاه شد. در آغاز معلوم نبود که آیا ولیعهد جرات خواهد کرد دوست تازه یاب خود را که در عین حال نخستین دوستی بود که خود برگزیده بود با خود به ایران باز گرداند.

قاعدتا حدس می توان زد رضاشاه که می خواست به پسرش "تعلیماتی مردانه" بدهد و همواره مترصد یافتن و اصلاح هرگونه رفتار غیر مردانه در اوبود، این واقعییت را خوش نمی داشت که ولیعهد با مردی که ده سال از او مسن تر و آشکارا همجنسگرا بود به ایران باز گردد. خشم رضاشاه را حتی ولیعهد که سخت محبوب پدر بود، برنمی تابید.

***
شاه بر آن بود که ایران را از دور باطل فقر و عقب ماندگی برهاند. او تجدد خواه بود، اما راهی کژ و نادرست را برای رسیدن به تجدد برگزیده بود. مملکت را از لحاظ بافت و روبنای اقتصادی نوسازی کرد. در عرصه هنر آزمایشی ترین شکلهای هنری را تحمل و حتی ترویج می کرد. گمان داشت که اذهان مشوب را می توان به مدد رفاه و رونق اقتصادی مطیع و منقاد کرد.

برای کشاورزان ایران مهری خاص به دل داشت، انگار حال و هوای روزانه اش به وضع هوا بستگی داشت. باران لبخند بر لبانش می آورد و آفتاب به نشان خشکسالی محتمل، مضطربش می نمود. با تاکید وقفه ناپذیر و یک دنده بر روایت خاص خود از تجدد راه را برای انقلابی هموار کرد که رهبرش تجدد ستیز بود و سودای ایجاد حکومتی مذهبی و مستبد و منزوی از جهان در سر داشت.

در یک کلام شاه یکی از شخصییتهای شکست خورده، اما کلیدی زمان بود. مردی بود که کشور را به قول شکسپییر "نابخردانه، اما سخت دوست می داشت."

منبع : بی بی سی فارسی

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩

رضا شاه

محل حکومت ایران
دودمان پهلوی
تاجگذاری ۴ اردیبهشت ۱۳۰۵ خورشیدی
تهران، کاخ گلستان
لقب بزرگ (کبیر)
تولد ۱۲۵۶ خورشیدی
مازندران، آلاشت
پایان حکومت ۳ شهریور ۱۳۲۰ خورشیدی
مرگ ۱۳۲۳ خورشیدی
آفریقای جنوبی، ژوهانسبورگ
نام پدر عباس علی
شاهنشاه قبلی احمد شاه قاجار
شاهنشاه بعدی محمد رضا شاه
دین اسلام
همسران تاج‌الملوک، مریم سوادکوهی، توران امیرسلیمانی، عصمت دولتشاهی
فرزندان همدم‌السلطنه، شمس، اشرف، محمدرضا، علی‌رضا، غلامرضا، عبدالرضا، احمدرضا، محمودرضا، فاطمه، حمیدرضا
دستاورد های مهم تشکیل ارتش مدرن ایران، ساخت دانشگاه تهران، ساخت راه آهن سراسری، کشف حجاب، بهبود حقوق زنان و اقلیت های مذهبی، بهبود چشمگیر وضع آموزش و پرورش، حذف روحانیون از امور سیاسی، احیا زبان فارسی به وسیله فرهنگستان زبان
جنگ ها خاتمه دادن به شورش های ایلات و عشایر و حفظ تمامیت ارضی کشور، جنگ با متفقین
وزیران معروف محمدعلی فروغی، حسن مستوفی، مهدی‌قلی هدایت، محمود جم، احمد متین دفتری، رجبعلی منصور

رضا شاه پهلوی (۱۲۵۶ در آلاشت مازندران - ۱۳۲۳ در ژوهانسبورگ آفریقای جنوبی) شاه ایران (از ۱۳۰۴ تا ۱۳۲۰) و بنیانگذار دودمان پهلوی بود. سلطنت رضا شاه پایان فرمانروایی قاجاریان و آغاز دوران حکومت پهلوی بود که با انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ به پایان رسید.[۱] [۲] [۳]

رضا شاه پهلوی

رضا که کودکی یتیم بود دوران خردسالی را در فقر گذراند. از نوجوانی به نظام پیوست و مدارج ترقی را طی نمود. در روز سوم اسفند سال ۱۲۹۹، کودتایی را ترتیب داد. در نتیجه این کودتا، نیروهای قزاق به فرماندهی رضا خان تهران را اشغال نمودند. رضا خان ابتدا در مقام وزیر جنگ، بسیاری از ناآرامی‌ها و راهزنی‌ها را از بین برد. در سوم آبان ۱۳۰۲ رضاخان با فرمان احمدشاه قاجار به نخست‌وزیری منصوب شد و ابتدا تلاشی در جهت جمهوری خواهی نمود. ولی در سال ۱۳۰۴ به پادشاهی رسید. وی سرانجام در سال ۱۳۲۰ تحت فشار انگلستان مجبور به ترک سلطنت گردید و سه سال بعد در ژوهانسبورگ (آفریقای جنوبی) به مرگ طبیعی درگذشت. [۳]

القاب

رضاشاه در طول زندگی خود و حتی پس از آن به دلایل گوناگون به القاب مختلفی خوانده شده‌است. در جوانی به نام ناحیه‌ای که از آن برخاسته بود «رضا سوادکوهی» نامیده می‌شد. با ورود به نظامی‌گری به مناسبت استفاده از مسلسل ماکسیم به «رضا ماکسیم» و بعدها به «رضاخان» و سپس، با ذکر درجه نظامی‌اش، به «رضاخان میرپنج» شناخته شد. بعد از کودتای ۱۲۹۹ و به دست‌گرفتن وزارت جنگ و فرماندهی کل قوا، او را «سردار سپه» می‌خواندند. پس از رسیدن به پادشاهی و گزیدن نام خانوادگی پهلوی به «رضاشاه پهلوی» (پیش از این نام خانوادگی در ایران کار نمی‌رفته‌است و رضا شاه برای اولین بار استفاده از نام خانوادگی را اجباری کرد[۴].) شناخته شد. در سال ۱۳۲۸ با تصویب مجلس شورای ملی به او لقب «رضاشاه کبیر» داده شد[۳] [۵]

زندگینامه
آغاز زندگی و نوجوانی
رضا در ۲۴ اسفند ۱۲۵۶ هجری خورشیدی در روستای آلاشت از توابع سوادکوه مازندران زاده شد. پدرش داداش بیک، یاور فوج سوادکوه بوده‌است و پدران او نیز نظامی و از ایل پالانی بوده‌اند.[۶] مادرش نوش‌آفرین، اهل تهران و تا مرگ داداش بیک ساکن آلاشت بود. مرگ پدرش در چهل روزگی وی، موجب شد که نوش‌آفرین تصمیم به عزیمت به تهران بگیرد. لذا پس از مدتی نوزاد شش ماهه را برداشت و راه تهران را در پیش گرفت.[۳] در این سفر رضای نوزاد در راه سخت میان مازندران و تهران به شدت بیمار شد و با رسیدن به گردنه و کاروانسرای گدوک، نوزاد یخ زد و مادر و سایر همسفران وی را مرده پنداشتند. بنابراین او را از مادر جدا نموده و برای دفن در روز بعد، او را در کنار چارپایانشان گذاشتند. گرمای محیط موجب شد تا کودک مجددا جانی بگیرد و اطرافیان را متوجه خود کند.[۷] این داستان را رضا شاه بارها در دوران پادشاهی و در هنگام ساخت راه‌آهن شمال برای اطرافیان از جمله محمدعلی فروغی و حسن اسفندیاری نقل نموده‌است. [۳] رضا و مادرش در محله سنگلج در نداری و تهیدستی زندگی می‌کردند. مخارج زندگی آنان تا هفت سالگی رضا بر عهده سرهنگ ابوالقاسم آیرم‌لو بود. او در آن زمان بنام ابوالقاسم بیک، خیاط قزاقخانه بود.[۳] و پس از مرگ وی سرتیپ نصرالله‌خان آیرم زندگی آنان را اداره می‌کرد.[۳]

در بریگاد قزاق
در سن ۱۲ یا ۱۴ سالگی توسط صمصام(از ابواجمعی علی‌اصغرخان امین‌السلطان صدراعظم)، یکی از بستگان خود وارد فوج سوادکوه و تابین (سرباز) شد. از خود وی نقل شده‌است که به هنگام ورود آنقدر خردسال بوده‌است که دیگران وی را سوار اسب می‌کرده‌اند.[۳]

سال ۱۲۷۵ خورشیدی پس از کشته شدن ناصرالدین شاه قاجار، فوج سوادکوه برای نگاهبانی از سفارتخانه و مراکز دولتی به تهران فراخوانده شد. وی در دوران خدمت در قزاقخانه مدتی نگهبان سفارت آلمان در تهران بود. امضای تغییر شیفت روزانه وی هنوز در این محل نگهداری می‌شود.[۳]

سپس به سرگروهبانی محافظین بانک استقراضی روسیه در مشهد و پس از چندی به وکیل‌باشی (ستوان تا سروان)[۸] گروهان شصت تیر منصوب شد. در این دوره رضاخان به دلیل استفاده از یکی از معدود مسلسل‌های ماکسیم آن زمان، به «رضا ماکسیم» معروف شد. [۹]

در سال ۱۲۸۸ خورشیدی، همراه با سواران بختیاری و ارامنه برای خواباندن شورشها و قیامهای محلی به زنجان و اردبیل اعزام شد و در جنگ با قوای ارشدالدوله از خود رشادت نشان داد. سپس با درجه یاوری(سرهنگی) به فرماندهی دسته تیرانداز و در سال ۱۲۹۷ خورشیدی به فرماندهی آتریاد (تیپ) همدان منصوب شد.[۳]

او در این سمت بر علیه فرمانده بریگاد یعنی سرهنگ کلرژه کودتایی را به فرماندهی استاروسلسکی، معاون وی با موفقیت اجرا نمود. اجرای این کودتا با هماهنگی احمد شاه توسط رضا خان به کودتای اول رضا خان نیز معروف است. در اثر این کودتا، کلرژه به روسیه بازگشت و استاروسلسکی فرمانده بریگاد قزاق در ایران شد. [۱۰]

در میان قزاقها، رضا فردی آزاد اندیش ولی نا آرام و متمرد بود. او یکبار در زمان استاروسلسکی، پاگون یکی از افسران روسی ارشدش را کند. او همچنین فرماندهی معنوی سایر افسران ایرانی را نیز بدست آورده بود. چرا که سایر افسران ایرانی نیز از او تبعیت می‌کردند و استاروسلسکی همواره مجبور بود او را راضی نگه دارد.[۳]

او اهل تملق نبود و با زیر دستانش در بریگاد به نیکی رفتار می‌کرد و گاه به آنان از جیب خود انعام نیز می‌داد. [۱۱]

گاهی نیز مانند سایر قزاقها دست به شمشیر و اسلحه می‌برد. ولی کینه جو ونبود و انتقام نمی‌گرفت. یکی از افسران هم رده اش به نام علیشاه، در درگیری ای صورت او را زخمی کرد. زمانی که رضا سردارسپه شد، افسر مزبور فرار کرد. بدستور رضا او را برگرداندند و با درجه‌ای از او دلجویی کردند و او تا مقام سرتیپی نیز رسید.[۱۲]

با اخراج افسران روس، بریگاد قزاق تحت نظر یک افسر نالایق ایرانی بنام سردار همایون، قرار گرفت و رضاخان عملا فرمانده واقعی بریگاد (زیر نظر ژنرال آیرونساید) بود.[۵] [۱۳]

در سال ۱۲۹۹ خورشیدی و چندماه قبل از کودتا، رضاخان برای شرکت در سرکوبی قیام میرزا کوچک‌خان جنگلی به گیلان فرستاده شد، که منجر به عقب نشینی قوای قزاق به فرماندهی استاروسلسکی تا حوالی قزوین گردید[۵]
کودتای سوم اسفند
در پی گفتگوها و هماهنگی‌های به عمل آمده بین سیدضیاءالدین طباطبایی (مدیر روزنامه رعد) و رضاخان از یک سو و ژنرال آیرونساید با رضاخان از سوی دیگر، [۵] در روز سوم اسفند سال ۱۲۹۹، کودتایی ترتیب داده شد. عده‌ای معتقدند دولت بریتانیا به منظور جلوگیری از نفوذ بلشویکها و کنترل اوضاع ایران این کودتای نظامی را طرح‌ریزی و پشتیبانی نمود.[۱۴][۱۵][۱۶] یک مولف آمریکایی تاکید می‌کند: «نیازی به اثبات این نکته نیست که انگلیس‌ها در لشکرکشی به تهران و در پیش کشیدن رضا خان دخالت داشته اند.[۱۷] ولی میزان این دخالت هیچگاه مشخص نشد. [۱۸]

در نتیجه این کودتا، نیروهای قزاق به فرماندهی رضاخان وارد تهران شدند و ادارات دولتی و مراکز نظامی را اشغال کردند.[۵]
سردار سپه
پس از کودتا و همزمان با نخست وزیری سیدضیاءالدین طباطبایی، احمدشاه رضاخان را با لقب سردار سپه به وزارت جنگ منصوب کرد. رضاخان سردار سپه تا سوم آبان ۱۳۰۲ در این سمت بود. و در این مدت نیروهای قزاق و ژاندارمری و نظمیه را ادغام کرد و ارتش ملی را به وجود آورد. [۵]ارتشی که بیست سال بعد، ناکارامدی کامل خود را نشان داد. [۱۹]

از لحاظ سیاسی او در این دوره با نخست وزیرهای شاه به ویژه احمد قوام مشغول جنگ قدرت بود. درعوض با احمد شاه رفتاری احترام آمیز و خاضعانه داشت. احمد شاه اکثر اوقات در خارج از کشور به سر می‌برد. [۵]

با ظهور ارتش نوین ایران، امنیت که سالها بود از کشور رخت بربسته بود، مجددا به کشور باز گشت. [۲۰]رضا شاه موفق شد در این دوره و به مدد مانورهای سیاسی [۲۱] و ارتش نوین خود، یاغیانی مانند شیخ خزعل و بلوچها را در جنوب تخته قاپو کند. همچنین انقلابیونی مانند میرزا کوچک جنگلی که از دوران مشروطه بر نواحی شمالی حکومت داشتند، توسط قوای این ارتش سرکوب شدند.[۲۲] وی به پاس این پیروزی شمشیر مکلل به جواهر از احمدشاه دریافت نمود.[۳] در این راستا حتی مخالفانی مانند سید حسن مدرس و دکتر محمد مصدق نیز، بازگردادن امنیت به کشور توسط وی را ستودند. [۵]

نخست‌وزیری و جمهوری خواهی

سرانجام در سوم آبان ۱۳۰۲ رضاخان با فرمان احمدشاه قاجار به نخست‌وزیری منصوب شد و شاه نیز پس از چند روز به اروپا رفت و عملا کشور را به رضاخان سپرد. رضاخان در این مدت پایه‌های قدرت خود را استوار کرد و به کوشش برای سرنگونی حکومت قاجار پرداخت.[۵]

نخست وزیر، طی این دوره متوجه شد که برخی از نا آرامی‌ها را نمی‌توان با جنگ از بین برد. بنابراین، روی به سیاست آورد و با آوردن خان‌زادگان به تهران اسباب شهرنشینی آنان را فراهم نمود و آنان را از طغیان و مخالفت بازداشت. [۳]

پادشاهان قاجاریه، تقریبا از اواسط دوران سلطنت ناصرالدین شاه، کشورداری را رها نموده و هیچ گامی در جهت بهبود وضع عمومی برنداشته بودند و سفرنامه‌های اروپائیان (همچون فرد ریچاردز،[۲۳] کلود انه [۲۴]و ویتاسکویل وست[۲۵]) در این دوران، روشن می‌کند که کشور به ویرانه‌ای تبدیل شده بود.[۵]

لذا طی سالهای نخست وزیری، رضا شاه که اختیارات فوق العاده‌ای پیدا کرده بود توانست یک رشته اصلاحات عمومی را به مرحله عمل برساند. این اصلاحات موجب شده بود تا عموم مردم نسبت به وی دید مثبتی داشته باشند. از دیگر سو، نخست وزیر هنوز افکار ضد مذهبی خود را بروز نداده بود. [۳] او در این دوره در مراسم مذهبی شیعیان در مساجد و تکایا شرکت می‌کرد و از وجود شاهزادگان قاجاری پرنفوذ همچون نصرت‌الدوله و صارم‌الدوله در دولت استفاده می‌نمود. [۵]

بنابراین در غیاب احمدشاه، عوامل رضاخان اندیشه الغای سلطنت و رئیس جمهور شدن سردار سپه را پیش آوردند. اما تغییر حکومت کشور به جمهوری با مخالفت شدید برخی از روشنفکران و روحانیان همچون ملک‌‍‌الشعرا بهار و سیدحسن مدرس با شکست روبرو شد[۲۶] [۵].
رسیدن به پادشاهی
در طول یک و نیم سال بعد از شکست پروژه جمهوری خواهی، سردارسپه کوشید تا خود را با نمایندگان مخالفین و اقلیت مجلس نزدیک کند. ارتباطات وسیعی با عبدالحسین میرزا فرمانفرما، نصرت الدوله، سید حسن مدرس و تقریبا اکثر کسانی که پس از کودتا دستگیر شده بودند برقرار شد. از سوی دیگر تمایل بیش از حد احمد شاه به سلطنت مشروطه که گاهی به ضعف وی نیز تعبیر می‌شد، راه را برای تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی هموار نمود. [۲۷]

تنها مقاومت جدی خانواده احمد شاه، نه از سوی وی که از سوی مادرش ملکه جهان صورت گرفت. او به تنهایی تصمیم به مبارزه با رضاخان گرفت و به این منظور از پاریس به عتبات عالیات سفر کرد تا حکم و فتوی مفسد و خارج از دین بودن بودن نخست وزیر را به هر قیمتی از مراجع عراق خریداری نماید. ولی او نیز هنگامی به عراق رسید که رضاشاه در مجلس موسسان سوگند پادشاهی خورده بود. [۲۸]

به هر تقدیر با فشارهای نخست وزیر، نمایندگان مجلس پنجم شورای ملی در روز ۹ آبان ۱۳۰۴ خورشیدی ماده واحده‌ای را مطرح کردند که به موجب آن احمدشاه از سلطنت خلع شد و حکومت موقت «در حدود قانون اساسی و قوانین موضوعه مملکتی به شخص آقای رضاخان پهلوی» سپرده شد و «تعیین تکلیف حکومت قطعی» به مجلس مؤسسان واگذار شد. اغلب نمایندگان شهر تهران (که بر خلاف سایر شهرها در فرایندی نسبتا دموکراتیک انتخاب می‌شدند) با این تغییر مخالفت نمودند. سپس با تشکیل یک مجلس موسسان، در ۲۱ آذر ۱۳۰۴، سلطنت ایران به «آقای رضا پهلوی» واگذار شد. انتخابات این مجلس در فرایندی کاملا غیر دموکراتیک انجام شد و کسانی مانند آیت‌الله کاشانی به نمایندگی رسیدند و در مدح رضا شاه و سلطنت وی، نطق‌های پرشوری کردند. در بیست و چهارم آذر ۱۳۰۴ خورشیدی، رضاخان پهلوی در مجلس موسسان حاضر شد و با ادای سوگند به قرآن رسماً به عنوان سردودمان پهلوی وظایف پادشاهی را به عهده گرفت. مراسم تاج‌گذاری رضاشاه در ۴ اردیبهشت ۱۳۰۵ انجام شد. [۵]

سخنرانی مخالفان انتقال سلطنت از قاجار به پهلوی در مجلس (همچون دکتر محمد مصدق و سید حسن مدرس) نشان از آن دارد که آنان منکر نقش رضاخان در برقراری نظم در کشور نبوده‌اند. بلکه استدلال مخالفان چنین بود که با توجه به اینکه پادشاه مشروطه عملا اختیار حقوقی کشور داری را ندارد و این اختیارات یکسره به نخست وزیر واگذار شده‌است، لذا حیف است که نخست وزیر موفقی مانند سردارسپه به عضوی خنثی همچون پادشاه مشروطه تبدیل شود. زیرا چنانکه بخواهد همچنان مصدر امور باقی بماند ناچار به ورطه دیکتاتوری خواهد افتاد. تجربه سالهای بعد، صحت این استدلال را به اثبات رساند. [۲۹]
سالهای اول سلطنت
با پایان دوران جنگ قدرت در کشور و پادشاهی رضا شاه، دوره رشد و سازندگی آغاز گردید. در این دوران رضا شاه، هنوز با افرادی رایزنی می‌کرد و مخالفانی چون محمدتقی بهار و محمد مصدق، آنقدر آزادی داشتند تا علنا با شاه مخالفت کنند [۳۰]و حتی از قبول مقام وزارت سر باز زنند. [۳۱]

هنگامی که رضا شاه پهلوی بر مسند پادشاهی نشست، جهان در آرامش موقت پس از جنگ جهانی اول نفسی می‌کشید. رضاشاه پهلوی، برنامه گسترده‌ای را برای سامان اداری و اقتصادی کشور به دست گرفت. رضا شاه توانست از آرامش نسبی میان دو جنگ، حداکثر بهره‌برداری را نموده و زیرساختهای کشور همچون ارتش و راهها را به دست مستوفی‌الممالک، نخست وزیر مردمی و شناخته شده نوسازی کند. [۳۲] در همین دوران بود که کاپیتولاسیون الغا شده و راه‌آهن سراسری ایران به سرعت ساخته شد.[۳۳] همچنین آخرین آشوبها و نا امنی‌ها نیز توسط رضا شاه سرکوب شد و شمال شرق ایران که محل جولان یاغیان بود، به تسخیر ارتش درآمد و شهرهای جدید (مانند بندر ترکمن و گنبد کاووس) در محل این ناآرامی‌ها ساخته شد. [۳۴]

رضا شاه، در این دوران به تقویت نفوذ و افزایش پایگاه مردمی خود، خصوصا در میان برخی روشنفکران پرداخت. سازمانهای زنان (مانند جمعیت نسوان وطنخواه) آزادی فعالیت داشتند و گروه‌های چپ مانند ۵۳ نفر فعالیت می‌کردند. رضا شاه، بعدها هیچگاه نتوانست پایگاه مردمی خود را در این دوران مجددا به دست بیاورد. [۳۵] در اواخر این دوران بود که قانون مدنی کشور به تصویب مجلس رسید. با تصویب این قانون، قدرت روحانیون که تا آن زمان تنها مقام قضایی کشور بودند، به چالش کشیده شد.[۳۶]
دیکتاتوری
تنها سفر خارجی رضاشاه، سفر به ترکیه در سال ۱۳۱۳ بود. او در این سفر سخت تحت تاثیر همپای ترکش کمال آتاتورک قرار گرفت و کوشید تا مانند او، کشور را با قدرت اداره نماید. [۵]محمدرضا پهلوی معتقد بود رضاشاه در دوره پادشاهی خود تمام امور مملکتی را در دست خود داشت و کشور را مانند یک نظامی اداره می‌کرد. [۳۷] بسیاری از مورخان عقیده دارند که تغییر حکومت ایران از مشروطه به استبدادی و دیکتاتوری از حدود سالهای ۱۳۰۷ تا ۱۳۱۰ یعنی نیمه دوم حکومت رضا شاه، صورت پذیرفته‌است. [۳۸]

اولین نشانه‌های تغییر رویه رضا شاه، در سال ۱۳۰۵ و با ترور ناکام مدرس مشاهده شد. در اردیبهشت ۱۳۰۶ خودکامگی وی به حدی رسید که مستوفی‌الممالک دیگر ادامه کار را مفید ندانست و استعفا کرد.[۳۹]و در گزارشی به مهدیقلی هدایت (نخست وزیر بعدی) خود را تحقیر شده خواند و استعفا کرد. [۴۰]

آزادی‌هایی که در جریان انقلاب مشروطه به دست آمده بود در این دوره از بین رفت. بسیاری از رقبا و مخالفان شاه زندانی و در زندان کشته شدند. در میان مقتولان چند نفر از وزیران وی مانند تیمورتاش ، سردار اسعد بختیاری و نصرت‌الدوله، برخی از روسای ایلات مانند صولت‌الدوله قشقایی، برخی از شعرا و ادیبان مانند میرزاده عشقی و فرخی یزدی و تعدادی از نمایندگان مجلس شورای ملی (مانند سید حسن مدرس و ارباب کیخسرو) نیز دیده می‌شوند.[۵] [۴۱] [۴۲] [۴۳] و [۴۴] برخی از وزرا و نزدیکان شاه نیز (مانند علی‌اکبر داور وزیر عدلیه)از ترس اتفاقات مشابه خودکشی کردند. [۴۵] [۴۶] علاوه بر این افراد، کشتارهای دست جمعی عشایر کهگیلویه، قشقایی و بختیاری را نیز که عمدتا با خانواده صورت می‌پذیرفت باید افزود. [۴۷]

مجلس شورای ملی در این دوره جنبه نمایشی پیدا کرد و انتخابات با دستور از بالا و بر پایه فهرست‌هایی از نمایندگان مورد تائید او انجام می‌شد.[۵] [۴۸] [۴۹] حتی مصونیت پارلمانی نمایندگان مجلس (مانند جواد امامی، اسماعیل عراقی و رضا رفیع) که همگی از هواداران قبلی رضا شاه بودند سلب شد و آنان نیز دستگیر و زندانی شدند. [۵۰]به همین منظور زندان قصر طراحی و ساخته شد و اولین زندانی آن، سازنده آن یعنی سرتیپ درگاهی بود. [۵]

در این دوران نه تنها همه گونه فعالیت سیاسی (مانند گروه ۵۳ نفر) که حتی فعالیت‌های اجتماعی زنان نیز متوقف گردید و جراید و روزنامه‌ها تحت انقیاد کامل درآمده و یا تعطیل شدند.[۵۱]
عملکرد رضا شاه
رضاشاه برای سامان اداری و اقتصادی کشور، چه در مقام پادشاه و چه در مقام نخست وزیر و وزیر جنگ، کارهایی کرد که برخی از آن‌ها عبارت‌اند از: [۵۲]

لغو کاپیتولاسیون
اسکان عشایر
تاسیس دادگستری
یکی کردن نیروهای نظامی و تشکیل ارتش ایران
تاسیس بانک ملی ایران
ساخت راه‌آهن سراسری ایران
جاده‌سازی در کشور
کشف حجاب
تأسیس رادیو ایران و خبرگزاری پارس
تأسیس دانشگاه تهران
گسترش صنایع
تأسیس فرهنگستان ایران
تغییر تقویم رسمی ایران از تقویم هجری قمری به تقویم خورشیدی جلالی
تغییر نام رسمی کشور در مجامع بین‌المللی از پارس به ایران در سال ۱۹۳۵ .[۵۳]

شهریور ۱۳۲۰
با وقوع جنگ جهانی دوم، رضا شاه که محو پیروزی‌های متحدین شده بود، روابط خود را با آلمان و ژاپن گسترش داد. ولی انگلستان (که به نفت رایگان ایران برای پیشبرد ماشین جنگی خود نیاز مبرم داشت) و روسیه (که گشایش احتمالی جبهه‌ای دیگر در جنوب را تاب نداشت) با کمک نیروهای آمریکایی در روز ۳ شهریور ۱۳۲۰ایران را اشغال نمودند. این اقدام علیرغم بی‌طرفی دولت ایران در جنگ، رخ داد. [۵۴]

پس از اشغال ایران، بریتانیا پیامی به این مضمون به رضاشاه ارسال کرد:[۵۵]

« «ممکن است اعلیحضرت لطفا از سلطنت کناره‌گیری کرده و تخت را به پسر ارشد و ولیعهد واگذار نمایند؟ ما نسبت به ولیعهد نظر مساعدی داریم و از سلطنتش حمایت خواهیم کرد. مبادا اعلیحضرت تصور کنند که راه‌حل دیگری وجود دارد.»  »

رضاشاه سپس تحت نظر نیروهای بریتانیایی از بندرعباس با کشتی از ایران خارج شد. ابتدا او را به سمت هند بردند. بعد به جزیره موریس منتقل شد و بالاخره در آفریقای جنوبی در شهر ژوهانسبورگ تحت نظر قرار گرفت. [۵۶]

او در دوران تبعید بسیار کم سخن می‌گفت. یکی از آخرین وصیت‌های او به ایرانیان این جمله‌است که:[۵۷]

« «به ایرانیان بنویسید که از آمریکایی‌ها بیشتر بترسند تا از روسها و انگلیسها. اینست حرف آخر رضا شاه و این حرف رضا شاه را هم تاریخ، مدلل خواهد داشت که آیا درست است یا نادرست»  »
خانواده رضاشاه
رضا شاه در طول دوران زندگی جمعا با چهار زن ازدواج کرد که از آن میان عصمت‌الملوک دولتشاهی مورد توجه ویژه او قرار داشت. این در حالی بود که تاج‌الملوک آیرملو ملکه رسمی محسوب می‌گردید. او از این همسران جمعا 11 فرزند داشت که ولیعهدش محمدرضا پهلوی همزمان با اشرف و پس از همدم‌السلطنه و شمس به دنیا آمده‌است. [۵۸]

سیاست خارجی
در دوره زمامداری رضا شاه ،ایران رابطه نزدیکی با کشور آلمان برقرار کرد بطوریکه این کشور به بزرگترین شریک تجاری ایران تبدیل شد و بیش از سه هزار کارشناس آلمانی در ایران استقرار یافتند.[۵۹]این افرایش رابطه با آلمان باعث تیرگی روابط با انگلیس و شوروی شد و یکی از علت‌های حمله این دوکشور در سال ۱۳۲۰ به ایران شد.[۶۰]
در دوره رضاه شاه روابط بین المللی ایران دچار فراز ونشیب‌هایی شد. در سال ۱۹۳۷ و در اعتراض به چاپ عکسی در یک نشریه فرانسوی،ایران سفیر خود را از فرانسه فراخواند.[۵۹]درسال ۱۹۳۵ نیز در پی دستگیری سفیر ایران در آمریکا به جرم سرعت زیاد در حین رانندگی در مریلند ایالات متحده آمریکا ،ایران روابط خود با آمریکا را قطع کرد.[۶۱]درسال ۱۹۳۹ روابط ایران با فرانسه و آمریکا به حالت عادی بازگشت.

ماجراهای پس از مرگ
پیکر رضاشاه را پس از مرگ به مصر بردند و در آن‌جا به امانت گذاشتند. جنازه وی در مصر مورد دستبرد ملک فاروق، برادر فوزیه همسر اول محمدرضا پهلوی قرار گرفت و شمشیر جواهرنشان وی به سرقت رفت. [۶۲]در اردیبهشت ۱۳۲۹ جنازه به ایران آمد و با تشریفات رسمی به حضرت عبدالعظیم منتقل شد و در آرامگاه ویژه او دفن شد.[نیازمند منبع]

در روز ۲۴ دیماه ۱۳۵۷ و مدت کوتاهی قبل از انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ پیکر وی بار دیگر به همراه پیکر پسرش علی‌رضا پهلوی توسط محمدرضا، ابتدا به لوس آنجلس و سپس به مسجدالرفاعی مصر منتقل شد. در اردیبهشت ماه ۱۳۵۹، مقبره رضاشاه به دستور حاکم شرع وقت صادق خلخالی به کلی ویران شد.[۶۳]
منش و بینش

مذهب
رضا شاه، تا پیش از پادشاهی، تظاهرات مذهبی شدیدی داشت. او در دسته‌های عزاداری امام حسین و همچنین در تکایا و حسینیه‌ها بطور فعالی شرکت می‌نمود.[۳] [۵] [۶۴]لیکن در همان دوران (دوره وزارت جنگ) نیز اعتقاد عمیق به جدایی دین و سیاست داشت. [۶۵] او در سفرنامه خوزستان (که در اواخر دوران رئیس الوزرا بودنش به رشته تحریر درآورده‌است)، به سختی از شاه اسماعیل صفوی بخاطر تکیه بر گروه شیعیان و احساسات شیعی انتقاد می‌کند. [۶۶] او همچنین پس از رسیدن به پادشاهی و در سال 1305 در سفرنامه مازندران شاه عباس را شدیدا بخاطر اختلاط مذهب و سیاست مورد انتقاد قرار داده‌است. [۶۷]

بی سبب نیست که او روابط مناسبی با روحانیون معاصرش نداشت. او با تصویب قانون مدنی و تربیت قضات، دست روحانیون را از محاکم سنتی کوتاه نمود.[۶۸] با طرح کشف حجاب و لباس متحدالشکل مردان و محدود نمودن روحانیون (به غیر از علمای تراز اول) از پوشش سنتی، روحانیون را علنا به مبارزه طلبید و سرانجام با کشتار و سرکوب در مسجد گوهرشاد، این مبارزه را با قوه قهریه به پیش برد. او حتی یکبار که یکی از دخترانش در حرم حضرت معصومه بصورت بدحجاب ظاهر شده بود و از این بابت مورد اعتراض واقع شده بود، شخصا به قم رفت، با چکمه وارد حرم شد و روحانی اعتراض کننده را به شلاق بست.[۳] [۵] [۶۹]ولی به علت رابطه نزدیک و خوب رضا شاه با عبدالکریم حائری یزدی ، بزرگترین مرجع تقلید در آن زمان و با وساطت او هیچ اعتراضی به این اقدام رضا شاه صورت نگرفت.[۷۰]
دارایی و ثروت
در دوره دوم حکومت رضا شاه بر کشور، او زمینهای بسیاری را تا پایان پادشاهی‌اش در سراسر ایران، به‌ویژه در شمال ایران را به نام خویش کرد و در اواخر سلطنت حدود ۷۰۰۰ روستا به نام او ثبت شده بود [۷۱] [۷۲] مجموع زمینهای وی بالغ بر 10% از کل زمینهای کشاورزی ایران آن روز می‌شد. اگرچه برخی معتقدند که رضاشاه در زمان برکنار شدن از سلطنت نقدینگی فراوانی در خارج از کشور داشته‌است، [۷۳][۷۱] [۷۲][۷۴][۷۵] [۷۶] ولی خود وی در هنگام تبعید و در پاسخ به کسانی که به وی اتهام به داشتن حساب بانکی در خارج از ایران می‌زدند، می‌گوید: «آقایان بدانند که من درتمام بانک‌های اروپا و آمریکا یک لیره یا یک دلار هم ندارم - راست است که در ایران متمولم، ولی در خارج هیچ چیز ندارم و دولت باید فکر خرج من باشد».[۷۷]

رضا شاه پس از رسیدن به سلطنت، تمایل نداشت که مانند شاهان دوره قاجاریه در کاخ‌های گلستان و صاحبقرانیه، زندگی و تاجگذاری کند.[۳] لذا کاخ مرمر را در شهر برای خود بنا نمود.[۷۸] برای ییلاق شمیران نیز منطقه و باغات سعدآباد را به تدریج تملک نموده و کاخ سعدآباد را در آن بنیان نهاد. [۳]او همچنین برای تاجگذاری از تاج کیانی (تاج شاهان قاجار) استفاده ننمود و تاج پهلوی بطور اختصاصی برای وی ساخته شد. [۷۹]

دانش و مطالعات
شرایط اقتصادی خانواده رضا در کودکی و همچنین فرهنگ آن دوره که تحصیل را صرفا برای عده معینی مقدور می‌نمود، باعث شد تا رضا از تحصیلات آکادمیک باز بماند. در جریان انقلاب مشروطه و پس از فتح تهران در سال ۱۲۸۷ خورشیدی به همراه گروه محافظین عین‌الدوله که تبعید می‌شد، به فریمان فرستاده شد. رضاخان به عین‌الدوله نزدیک شد و به آموختن خواندن و نوشتن پرداخت. [۸۰]

او بعدها به مطالعه تاریخ علاقه‌مند شد. [۸۱] علاقه وی را به ادبیات فارسی از بازسازی آرامگاه‌های سعدی، حافظ و فردوسی می‌توان حدس زد. بخشی از کتاب سفرنامه مازندران وی به تعریف از سعدی و حافظ و تمجید از خوشنویسانی همچون میرعماد، میرزا محمدرضا کلهر و درویش می‌گذرد و خود وی مدعی است که «کتاب بوستان سعدی هم که به یک قطعه جواهر بیشتر شبیه‌است تا به کلمات معمولی، کمتر ممکن است از دسترس من دور بماند.» علاوه بر ادبیات فارسی، او به مطالعه آثار مستشرقینی همچون گوستاو لوبن نیز علاقه‌مند بوده‌است.[۸۲]

از رضا شاه، علاوه بر چندین متن نطق و سخنرانی، دو سفرنامه خوزستان و مازندران به جا مانده‌است که هردو پیش از انقلاب اسلامی ایران منتشر شده‌اند. با توجه به میزان سواد آکادمیک رضاشاه و اینکه همواره فقط کلمه رضا را به عنوان امضا استعمال می‌نموده‌است، گروهی نگارش این دو سفرنامه را به دبیراعظم بهرامی نسبت می‌دهند. [۸۳]

سفرنامه خوزستان که در دوران پیش از سلطنت رضاخان نوشته شده‌است، بیشتر به وقایع مربوط به شیخ خزعل پرداخته‌است.[۸۴] در سفرنامه مازندران که مربوط به سال ۱۳۰۵ شمسی و پس از سلطنت است، مسایل عمرانی بیشتر مد نظر بوده‌است.[۸۵]

در دوره حکومت وی، آموزش اجباری رایگان که پیش از این و در دوره مشروطیت برای کودکان اجباری شده بود، [۸۶]به تدریج تحقق یافت. همچنین در این دوره برای نخستین بار پس از تاسیس دارالفنون به دست امیرکبیر، مراکز ایرانی و دولتی آموزش عالی مانند دانشگاه تهران تاسیس گردید. در این دوره همچنین با تصویب قوانین حمایتی مانند معافیت یکساله محصلین مدارس متوسطه و تاکید بر نظام آموزش عالی، مدارس متوسطه رایگان دولتی نیز شکل گرفت. [۸۷] [۸۸]
زنان
تا پیش از حکومت رضاشاه، قوانین به مردان اجازه حکومت بر زنان را می‌داد.[۸۹] اگرچه اقدامات رضا شاه نتوانست اصلاحات اساسی برای احقاق حقوق زنان انجام دهد ولی او این حقوق را از راه‌های دیگری همچون گسترش سیستم آموزشی و دعوت از زنان برای ساختن ایران به کمک زنان تحصلیکرده و کار در شغل‌هایی چون معلمی بهبود داد.[۹۰]

از دیگرسو برای نخستین بار با تصویب قانون مدنی در سال 1307، اولیه ترین حقوق زنان برای ازدواج، به رسمیت شناخته شد و کف سن ازدواج دختران که تا پیش از آن محدودیتی نداشت به 15 سال تمام رسید. همچنین مردان مکلف شدند که ازدواج خود را در یک دفتر ازدواج ثبت و رسمی کنند. در سال 1317 قانونی مترقی تر، مردان را مجبور به ارائه گواهی پزشکی (عمدتا برای جلوگیری از سرایت بیماریهای مقاربتی از مرد به همسرش) هنگام عقد نمود.[۹۱]

اما از سوی دیگر، رضاشاه پس از به سلطنت رسیدن اقدام به سرکوب، توقیف و بستن نشریات و انجمن‌های مستقل از جمله سازمان‌های زنان کرد و آخرین آنها را نیز در سال ۱۳۱۲ بست[۹۲][۹۳][۹۴].

رضا شاه در ۱۷ دیماه ۱۳۱۴ طرح کشف حجاب زنان را اجرا نمود.[۹۵] در این تاریخ برای اولین بار همسر و دختران رضا شاه، در جشن دانشسرای عالی دختران بدون حجاب حضور یافتند. [۹۶]

پانویس

  1. جامعه ایران در دوران رضا شاه - احسان طبری.
  2. راه توده ـ جامعه ایران در دوران رضا شاه
  3. ۳٫۰۰ ۳٫۰۱ ۳٫۰۲ ۳٫۰۳ ۳٫۰۴ ۳٫۰۵ ۳٫۰۶ ۳٫۰۷ ۳٫۰۸ ۳٫۰۹ ۳٫۱۰ ۳٫۱۱ ۳٫۱۲ ۳٫۱۳ ۳٫۱۴ ۳٫۱۵ ۳٫۱۶ ۳٫۱۷ نجفقلی پسیان و خسرو معتضد، از سوادکوه تا ژوهانسبورگ: زندگی رضاشاه پهلوی، نشر ثالث، ۷۸۶ صفحه، چاپ سوم، ۱۳۸۲، ISBN ۹۶۴-۶۴۰۴-۲۰-۰.
  4. Albrecht Schnabel and Amin Saikal (2003), Democratization in the Middle East: Experiences, Struggles, Challenges, and Modernization. URL pp91
  5. ۵٫۰۰ ۵٫۰۱ ۵٫۰۲ ۵٫۰۳ ۵٫۰۴ ۵٫۰۵ ۵٫۰۶ ۵٫۰۷ ۵٫۰۸ ۵٫۰۹ ۵٫۱۰ ۵٫۱۱ ۵٫۱۲ ۵٫۱۳ ۵٫۱۴ ۵٫۱۵ ۵٫۱۶ ۵٫۱۷ ۵٫۱۸ تاریخ بیست ساله ایران. حسین مکی. نشر ناشر. ۱۳۶۳ تهران
  6. تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران. ملک‌الشعرا بهار. انتشارات امیرکبیر. 1357 جلد اول ص 69
  7. تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران. ملک‌الشعرا بهار. انتشارات امیرکبیر. 1357 جلد اول ص 69
  8. سی سال با رضا شاه در قزاقخانه و قشون. صادق ادیبی. نشر البرز. 1385 تهران (ISBN 964-442-500-6) شابک
  9. خون و نفت، منوچهر فرمانفرمائیان. مترجم مهدی حقیقت خواه. ققنوس 1377 تهران (ISBN 964-311-149-0)
  10. سی سال با رضا شاه در قزاقخانه و قشون. صادق ادیبی. نشر البرز. 1385 تهران (ISBN 964-442-500-6) شابک
  11. سی سال با رضا شاه در قزاقخانه و قشون. صادق ادیبی. نشر البرز. 1385 تهران (ISBN 964-442-500-6) شابک
  12. شرح زندگانی من. عبدالله مستوفی. جلد سوم. انتشارات زوار. ۱۳۴۳ تهران
  13. انگلیسیها در میان ایرانیان. سر دنیس رایت. ترجمه ذبیح الله منصوری. موسسه مطبوعاتی فرخی
  14. COUP D’ETAT OF 1299/1921 In Encyclopaedia Iranica (written by Niloofar Shambayati)
  15. Reza Shah Pahlavi (historic Personalities) at Iran Chamber Society website
  16. Reza Shah Pahlavi at LookLex Encyclopaedia
  17. William S. Haas, IRAN, Columbia University Press, New York, 1946, P. 142
  18. شکست شاهانه. ماروین زونیس. عباس مخبر. طرح نو. زمستان ۱۳۷۰
  19. رضا شاه و شکل گیری ایران نوین. استفانی کرونین. مرتضی ثاقب فر. نشر جامی(ISBN 964-7468-50-4). تهران. 1382 ص 64-65
  20. رضا شاه و شکل گیری ایران نوین. استفانی کرونین. مرتضی ثاقب فر. نشر جامی(ISBN 964-7468-50-4). تهران. 1382 ص 64-70
  21. سفرنامه خوزستان
  22. سی سال با رضا شاه در قزاقخانه و قشون. صادق ادیبی. نشر البرز. 1385 تهران (ISBN 964-442-500-6) شابک
  23. سفرنامه فرد ریچاردز. ترجمه مهین دخت صبا. شرکت انتشارات علمی و فرهنگی. 1379 تهران (ISBN 964-445-239-9)
  24. اوراق ایرانی. ترجمه ایرج پروشانی. انتشارات معین 1368 تهران
  25. مسافر تهران. ترجمه مهران توکلی. نشر و پژوهش فرزان. 1375 تهران
  26. راه توده ـ جامعه ایران در دوران رضا شاه
  27. زندگانی سیاسی سلطان احمد شاه. حسین مکی امیرکبیر. ۱۳۵۷
  28. شاهان و زنان فراموش شده قاجار. علی قاجار. نادعلی همدانی. نشر سیمرغ. نشر علم. ۱۳۷۳ تهران
  29. مذاکرات مجلسین به نقل از تاریخ بیست ساله ایران. حسین مکی. نشر ناشر. ۱۳۶۳ تهران
  30. مذاکرات مجلسین به نقل از تاریخ بیست ساله ایران. حسین مکی. نشر ناشر. ۱۳۶۳ تهران
  31. رضا شاه و شکل گیری ایران نوین. استفانی کرونین. مرتضی ثاقب فر. نشر جامی(ISBN 964-7468-50-4). تهران. 1382 ص 46-47
  32. آخرین روزهای رضاشاه. ریچارد.ا.استوارت. عبدالرضا هوشنگ مهدوی. کاوه بیات. نشر نو. ۱۳۷۰ تهران
  33. رضا شاه و شکل گیری ایران نوین. استفانی کرونین. مرتضی ثاقب فر. نشر جامی(ISBN 964-7468-50-4). تهران. 1382 ص 46-47
  34. سفرنامه مازندران. مرکز پژوهش و نشر فرهنگ سیاسی دوران پهلوی ۲۵۳۵ تهران
  35. رضا شاه و شکل گیری ایران نوین. استفانی کرونین. مرتضی ثاقب فر. نشر جامی(ISBN 964-7468-50-4). تهران. 1382 ص 47-48
  36. داور و عدلیه. دکتر باقر عاقلی. انتشارات علمی 1369 تهران
  37. پاسخ به تاریخ. محمدرضا پهلوی ترجمه حسین ابوترابیان
  38. رضا شاه و شکل گیری ایران نوین. استفانی کرونین. مرتضی ثاقب فر. نشر جامی(ISBN 964-7468-50-4). تهران. ۱۳۸۲ مقاله مشروعیت سیاسی و پایگاه اجتماعی رضا شاه. به قلم هما کاتوزیان
  39. رضا شاه و شکل گیری ایران نوین. استفانی کرونین. مرتضی ثاقب فر. نشر جامی(ISBN 964-7468-50-4). تهران. ۱۳۸۲ ص ۴۸
  40. خاطرات و خطرات. مهدیقلی خان هدایت. کتابفروشی زوار. ۱۳۴۴ تهران ص ۳۹۷
  41. دیوان فرخی یزدی. انتشارات امیر کبیر. ۱۳۵۷ تهران
  42. داور و عدلیه. دکتر باقر عاقلی. انتشارات علمی ۱۳۶۹ تهران
  43. نصرت‌الدوله فیروز. از رویای پادشاهی تا زندان رضاشاهی. دکتر باقر عاقلی. نشر نامک ۱۳۷۳ تهران
  44. گزارش سر رابرت کلایو به مستر آرتور هندرسن. اسناد وزارت خارجه بریتانیا. (FO 371/14542) مورخ نوزدهم مارس ۱۹۳۰ منقول از مقاله دکتر شیخ الاسلامی
  45. داور و عدلیه. دکتر باقر عاقلی. انتشارات علمی ۱۳۶۹ تهران
  46. رضا شاه و شکل گیری ایران نوین. استفانی کرونین. مرتضی ثاقب فر. نشر جامی(ISBN 964-7468-50-4). تهران. ۱۳۸۲ ص ۴۹
  47. صورتجلسات مذاکرات مجلس شورای ملی، یکشنبه ۲۲ آذر ۱۳۲۰، نقل از کتاب از شهریور بیست تا فاجعه آذربایجان. کوهی کرمانی. جلد ۱ ص ۲۲۲-۲۲۹
  48. دیوان فرخی یزدی. انتشارات امیر کبیر. ۱۳۵۷ تهران
  49. داور و عدلیه. دکتر باقر عاقلی. انتشارات علمی ۱۳۶۹ تهران
  50. خاطرات و خطرات. مهدیقلی خان هدایت. کتابفروشی زوار. ۱۳۴۴ تهران ص ۳۹۷
  51. رضا شاه و شکل گیری ایران نوین. استفانی کرونین. مرتضی ثاقب فر. نشر جامی(ISBN 964-7468-50-4). تهران. ۱۳۸۲ ص ۵۶
  52. رضا شاه و شکل گیری ایران نوین. استفانی کرونین. مرتضی ثاقب فر. نشر جامی(ISBN 964-7468-50-4). تهران. 1382 تمامی صفحات
  53. Bamberg; R. W. Ferrier (2000). The History of the British Petroleum Company (به انگلیسی). Cambridge University Press, xxvii. ISBN 9780521259507. 
  54. شکست شاهانه. ماروین زونیس. عباس مخبر. طرح نو. زمستان ۱۳۷۰
  55. Kapuscinski, Ryszard (2006). Shah of Shahs. Penguin Books, 25. ISBN 978-0141188041. 
  56. شترها باید بروند. ترجمه حسن ابوترابیان. نشر نو. تهران. ۱۳۶۳
  57. مجله خواندنیها. شنبه چهارم شهریور ۱۳۲۳ صفحه چهار
  58. رضا شاه از تولد تا سلطنت. رضا نیازمند. بنیاد مطالعات ایران. ۱۳۷۵ لندن ص ۳۸۵
  59. ۵۹٫۰ ۵۹٫۱ 1939: Iran (انگلیسی). بازیابی در ۲۰۰۹-۰۵-۰۷.
  60. L. Daniel, Elton (۲۰۰۱). The history of Iran (به انگلیسی). Greenwood Publishing Group, ۱۴۱. ISBN ۹۷۸۰۳۱۳۳۰۷۳۱۷. 
  61. A. DeNovo, John (1963). American interests and policies in the Middle East, 1900-1939 (به انگلیسی). U of Minnesota Press. ISBN 9780816603022. 
  62. فوزیه. خسرو معتضد. نشر البرز. ۱۳۷۵
  63. تاریخ بیست ساله ایران. حسین مکی جلد هشتم
  64. سی سال با رضا شاه در قزاقخانه و قشون. صادق ادیبی. نشر البرز. 1385 تهران (ISBN 964-442-500-6) شابک
  65. رضا شاه و شکل گیری ایران نوین. استفانی کرونین. مرتضی ثاقب فر. نشر جامی(ISBN 964-7468-50-4). تهران. 1382 ص 221
  66. سفرنامه خوزستان ص 108
  67. سفرنامه مازندران. مرکز پژوهش و نشر فرهنگ سیاسی دوران پهلوی ۲۵۳۵ تهران ص 52 و 53
  68. داور و عدلیه. دکتر باقر عاقلی. انتشارات علمی 1369 تهران
  69. سی سال با رضا شاه در قزاقخانه و قشون. صادق ادیبی. نشر البرز. 1385 تهران (ISBN 964-442-500-6) شابک
  70. L. Daniel, Elton (2001). The history of Iran (به انگلیسی). Greenwood Publishing Group, 138. ISBN 9780313307317. 
  71. ۷۱٫۰ ۷۱٫۱ (مسعود بهنود: این سه زن، ص.۳۶۸- ۳۶۹)
  72. ۷۲٫۰ ۷۲٫۱ مسعود بهنود: کشته شدگان بر سر قدرت، ص. ۵۳۵ - ۵۵۸)
  73. کتاب
  74. دکتر محمدقلی مجد. «اسناد علنی شده دولت آمریکا، تاریخ پهلوی و لابی سانسور- بایکوت در تاریخنگاری معاصر ایران». فصلنامه تاریخ معاصر ایران. بهار ۱۳۸۲. ۲۵، صص ۱۸۱-۲۰۰.
  75. محمدقلی مجد. اسناد علنی شده دولت آمریکا، تاریخ پهلوی و لابی سانسور- بایکوت در تاریخنگاری معاصر ایران. بازدید در تاریخ ۱۳۸۶/۰۲/۳۰.
  76. جامعه ایران در دوران رضا شاه - ۱۶ رضاشاه آنگونه سفاک و طماع که بود نه آنگونه که می‌ستایند.احسان طبری.
  77. نگاهی به کتاب «رضا شاه از سقوط تا مرگ» (بی‌بی‌سی فارسی)
  78. روز شمار تاریخ به روایت اسناد ملی
  79. جواهرات سلطنتی ایران؛ چاپخانه بانک مرکزی ایران - ۱۳۳۹
  80. رضا شاه و شکل گیری ایران نوین. استفانی کرونین. مرتضی ثاقب فر. نشر جامی(ISBN 964-7468-50-4). تهران. 1382
  81. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی. حسین فردوست. موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی. ۱۳۶۹ تهران
  82. سفرنامه مازندران. مرکز پژوهش و نشر فرهنگ سیاسی دوران پهلوی ۲۵۳۵ تهران
  83. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی. حسین فردوست. موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی. ۱۳۶۹ تهران
  84. سفرنامه خوزستان
  85. سفرنامه مازندران. مرکز پژوهش و نشر فرهنگ سیاسی دوران پهلوی ۲۵۳۵ تهران
  86. سالنامه احصائیه (آماری). 1304
  87. ایران در زمان پهلویان. ویلهلم آیلرس. با ویرایش جرج لنچوفسکی. انتشارات استنفورد. کالیفرنیا. 1977
  88. رضا شاه و شکل گیری ایران نوین. استفانی کرونین. مرتضی ثاقب فر. نشر جامی(ISBN 964-7468-50-4). تهران. 1382 مقاله آموزش و پرورش در دوره رضا شاه. به قلم رودی ماتی
  89. رضا شاه و شکل گیری ایران نوین. استفانی کرونین. مرتضی ثاقب فر. نشر جامی(ISBN 964-7468-50-4). تهران. 1382 مقاله رضاشاه و زنان
  90. Keddie, Nikki (2007). Women in the Middle East (به انگلیسی). Princeton University Press, 85,86. ISBN 978-0-691-11610-5. 
  91. رضا شاه و شکل گیری ایران نوین. استفانی کرونین. مرتضی ثاقب فر. نشر جامی(ISBN 964-7468-50-4). تهران. 1382 مقاله رضاشاه و زنان
  92. Parvin Paidar (پروین پایدار). Women and the political process in twentieth-century Iran. Cambridge University Press، 1997، ISBN 0-521-59572-X, ISBN 978-0-521-59572-8. ‏
  93. ساناساریان، الیز. جنبش حقوق زنان در ایران (طغیان، افول و سرکوب از ۱۲۸۰ تا انقلاب ۱۳۵۷). چاپ اول، تهران: نشر اختران، ۱۳۸۴، ISBN 964-7514-78-6، ‏ص.۱۰۶.
  94. آبراهامیان، یرواند. ایران بین دو انقلاب: از مشروطه تا انقلاب اسلامی. ترجمهٔ کاظم فیروزمند، حسن شمس آوری، محسن مدیر شانه‌چی. چاپ دوم، نشر مرکز، ۱۳۷۸، ص.۱۴۶.
  95. خاطرات و خطرات. مهدیقلی خان هدایت. کتابفروشی زوار. ۱۳۴۴ تهران صفحات ۱۸ و ۴۰۹
  96. زنان ذی نفوذ خاندان پهلوی. نیلوفر کسری. بدرقه جاویدان. ۱۳۸۷ تهران (ISBN 964-7736-66-5) صفحه۶۰
  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸