نون و القلم

"و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت" - خیام

رساله ی پولوس رسول به کاتبان- نوشته جلال آل احمد

بعدالعنوان ، تا کنون ضمن اسفار عهد جدید رساله ای به این عنوان از پولوس رسول دیده نشده بود و در ذیل  اناجیل اربع ، فقط به ذکر سیزده رساله ازین رسول - که حواری ممتاز امم و قبایل بود - اکتفا شده بود که  این رسایل سیزده گانه به ترتیب خطاب به رومیان ، قرنتیان (دو رساله ) ، غلاطیان ، افسسیان ، فلیپیان ،  کولوسیان ، تسالو نیکیان (دو رساله ) ، تیمو تاووس (دو رساله ) ، تیطوس و فلیمون است . رساله ای به  عبرانیان نیز هست منسوب به پولوس رسول و نیز منسوب به برنابای صدیق و همین خود موید مدعایی است  که به زودی خواهد آمد .

الغرض ، عدد این رسایل چه سیزده باشد چه چهارده ، در میان آن ها هرگز ذکری از رساله ای که اکنون مورد  بحث است نیست . اما راقم این سطور که مختصر غوری در اسفار عهدین داشته ، به راهنمایی یک دوست کشیش  نسطوری ( که به الزام مشغله ی خویش و به مصداق کل ما تشتهی البطون تشتغل الفکر و المتون ، سخت  در اسفار عهدین مستغرق است ) و نیز به سابقه ی اشاراتی که در ضمن مطالعات خود یافت ، اخیرا به یک  نسخه ی خطی از انجیل برنابا به زبان مقدس سریانی برخورد که در حواشی صفحات اول تا هفتم آن ایضا به  همین زبان مقدس ، رساله ی مانحن فیه مرقوم رفته است . اما این که چرا تا کنون در ضمن سیزده یا  چهارده رساله ی فوق الذکر نامی ازین رساله نیامده است العلم عندالله .

اما ظن غالب این فقیر و آن دوست کشیش نسطوری بر آن است که چون انجیل برنابای صدیق بشارت دهنده  به دین مبین اسلام بوده است و لفظ مبارک فارقلیط (paracelet) به کرات در آن آمده - و به همین دلیل  عمدا از نظر آبادی کلیسای غیر معتبر و حتی مردود شناخته شده - این رساله ی وافی هدایه نیز به سرنوشت  انجیل بر نابا دچار گشته است و تا کنون از انظار پوشیده مانده . و با این که حتی در اسفار عهد جدید نیز بارها ،  هم به وجود برنابای صدیق به عنوان یکی از همراهان پولوس رسول و هم به وجود انجیل او ، اشارات رفته است  (هم چنان که در اعمال رسولان باب نهم آیه ی 27 و باب 11 آیه 6 و 25 و باب 15 آیه 12تا 24 و غیره ) با این  همه آبای کلیسا انجیل مذکور و دیگر آثار او از جمله رساله ی به عبرانیان را که در بالا ذکرش گذشت ، جعلی  قلمداد کرده اند یا در صحت انتساب آن تردید روا داشته اند و حتی جسارت را به آن جا رسانده اند که آن ها را  نوشته ی دست مسلمانان دانسته اند و خالی از نصوصی که از منابع موثق کلیسایی اخذ شده است .و این ها  همه علاوه بر گمنام نهادن برنابای صدیق و آثارش ، مع التاسف موجب ناشناس ماندن رساله ی مانحن فیه  از پولوس رسول نیز گشته است . و حال آنکه یکی دیگر از دلایل اتقان انتساب این رساله به پولوس رسول ،  تعبیرات خاص انجیلی است که گاهی به استعانت گرفته شده و راقم این سطور آن قسمت ها را تعمیما لفوائده  ، بین الهلالین گذاشته . دیگر این که سبک و روال انشای انجیل که گذشته از تکرار تاکید آمیز کلمات و  مفاهیم و افعال یا حذف افعال و روابط ، حاوی تشبیهات نغز و ساده و زیبا و بدوی است درین رساله ی مختصر نیز دیده می شود . از همه ی این حدس و تخمین ها گذشته اینک فقیر راقم سطور با کمال خضوع  و احتیاط ترجمه ی رساله ی مذکور را که به پایمردی همان دوست کشیش نسطوری از سریانی به فارسی به  ختام نیک رسانده است در معرض قضاوت صاحب نظران قرار می دهد . و از فحول سروران میدان ادب امید  عفو و اغماض دارد . تذکر این نکته نیز ضروری است که اگر هراس از قطع نان و آب آن برادر غیر دینی نسطوری  نبود ، بسیار به جا بود که ترجمه ی این رساله ی پولوس رسول هم به نام و عنوان او که مالک نسخه ی منحصر  به فرد خطی آن و در حقیقت کاشف آن است منتشر گردد . والله الموفق .

اینک ترجمه ی متن رساله ی پولوس رسول به کاتبان :

باب اول :

این است رساله ی پولوس رسول ، بنده ی پدر ما که در آسمان است ، به کاتبان . 1- پولوس رسول که نه از جانب انسان و نه به وسیله ی انسان ، بلکه از جانب پدر که پسر را از مردگان مبعوث کرد . 2- (و رسول خوانده  شده و جدا نموده شده برای انجیل خدا) .4- در کلام پسر انسان واقع شد که (در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد  خدا بود و کلمه خدا بود . ) 5- همان در ابتدا نزد خدا بود . 6- همه چیز به واسطه ی او آفریده شد و به غیر ازو چیزی از موجودات وجود نیافت . 7- در او حیات بود و حیات نور انسان بود . 8- و اما بعد فرزند آدم کلمه را شناخت و به آن نوشت و نویساند و روی زمین مسخر کرد و آبادانی کرد و نعمت یافت و کلمه بود و آبادانی بود . 9- و کلمه کلام شد و کاتب بود و قانون شروع نهاده شد. 10- و کلمه بود و قوانین نهاده شد و کلام به دفتر و دیوان شد . 11- کلمه بود و کلام به دفتر و دیوان بود و دیوان خانه بود و بنای حبس و زندان شد . 12- کلمه بود و کلام به دیوان ها بود و دیوان خانه بود و فرزند آدم به زندان درافتاد . 13- کلمه بود و کلام بود و زندان بود و چلیپا نهاده شد . 14- کلام بود و چلیپا بود و پسر انسان بر چلیپا شد . 15- کلمه بود و چلیپا برپای ماند و پسر انسان به آسمان رفت و کلام با هر قطره ی باران به زمین رسید و پراکند . 16- کلام بود و دیوان مندرس شد و دیوان خانه فروریخت و کلام با هر دانه ی تخم سر از زمین برداشت . 17- کلمه بود و کلام بود و ملکوت پدر ما که در آسمان است با هرزرع و نخیل بود . 18- و کلمه بود و کلام را کاتبان نوشتند و محرران و نساخان پراکندند و کلمه اسپرس محققان شد . 19- و کلام بود و کتاب بود و طومار نویسان به طومارها کردند و همگی عالم را به آن درنوشتند . 20- و کتاب بود و طومار بود و مدیحه سرایان پوزه بر درگاه امرا می سودند .  21- کلام بود و کلام مدیحه بود و مدیحه سرا شاعر بود . 22- کلام بود و شاعر بود و امیران شمشیرها  می آموختند . 23- امیران بودند و شمشیرها آخته بود و شاعران بردرگاه شان پوزه سازی و خندق ها کنده   24- شمشیرها آخته بود و خندق بود و از خون جوانان انباشته . 25- خون جوانان بود و خون پیران بود و هر دو  تازه بود و بدان آسیب ها گرداندند . 26- شمشیرها آخته بود و خندق ها به خون انباشته و خبائث بر عالم  سلطان بود . 27- خبائث سلطان بود و خون جوانان بسته شده و آب از آسیاب ها افتاد و مورخان در رسیدند .  28- نعش ها برزمین بود و خون ها بسته و لاشخورها بودند و مورخان نیز . 29- لاشخور بود و مورخ بود و خبائث  بر عالم حکم روا بود و خندق ها انباشته و جنگل ها سوخته و این تاریخ شد . 30- تاریخ بود و مورخان آن را به  طومار کردند و سیم و زر براشتران به گنجینه ها بردند . 31- تاریخ به طومار بود و طومار ارجوزه شده و ارجوزه  ابزار شیاطین بود و این همه کلام بود . 32- و سال ها چنین بود و قرن ها چنین بود .

باب دوم

و کلمه بود و کلام بود و کلمه در کتاب بود و کتاب در مغرب به زندان بود . 1- کتاب بود و کند و زنجیر در مغرب  بود و کاتبان به زنجیر بودند . 2- مغرب بود و مشرق بود و خورشید طلوع می کرد و خروشید غروب می کرد .  3- خورشید بود و در مغرب فرو می رفت و کتاب بود و در مشرق طالع می شد . 4-و نور از شرق خاست و خورشید  هم . 5- و خورشید در مشرق بود و زندان در مغرب . 6- خورشید برمی آمد و خورشید می نشست و یک بار از  روزن زندان به درون تافت . 7- چنین بود که نور از شرق تافت و غرب را روشن کرد . 8- زندان بود و کاتب بود  و کند و زنجیر و خورشید تافته بود و کلمه در دل کاتب شد . 9- کلمه در دل کاتب بود و کند برپای و شور در سر  ، چنین بود که کاتب قوت یافت . 10- خورشید هم چنان می تافت و نورانی بود و شعله ی کتاب سوزان و بی  رونق شد . 11- خورشید بود و زندان بود و کاتب در دل زندان بود و کلمه در دل او و در پس دیوارهای زندان آن  جلیلی دیگر را به دیوان همی بردند . 12- دیوارها برپا بود و خورشید می تافت و می دید که آن جلیلی دیگر کلام  را به نوک پای خویش بر ریگ نوشت . 13- دیوارها برپا بود و خورشید هم چنان می تافت و رخوت را می زدود و  کلام از دل کاتب به جوارح او سر می زد و چه بسا که سر به بیابان گذاشتند . 14- و چنین بود که پسر انسان  به جستجوی درخت معرفت شد و چهار گوشه ی عالم را در کوفت . 15- و سال ها چنین بود و قرن ها چنین بود  تا درخت معرفت در اقصای شرق یافته شد . 16- پسر انسان بود و درخت معرفت را یافته بود و هنوزنگران بود  تا دانه را بیابد . 17- تخم معرفت بود و پسر انسان آن را شکافت و ناگهان کلام بود . 18- و کلام به زندان بود  و زندان در مغرب بود و آفتاب شرق بر می خاست و به غرب می رفت و پسر انسان دانا بود که معرفت را  یافته بود . 19- معرفت بود و معرفت کلام بود و کلام در دل کاتب در زندان بود ، اکنون معرفت از راه رسیده  بود . 20- کاتب بود و قدرت کلام در او بود و معرفت آمد و قوت او بیش تر شد و پی زندان ها سستی گرفت  . 21- خورشید هم چنان از شرق می تافت و نور بود و گرما بود و تاریکی گریخت . 22- و چنین بود که زندان فروریخت  و کلام عالم گیر شد . 23- کلام عالم گیر بود و خورشید طلوع می کرد و خورشید غروب می کرد و کلام بر دوگونه  شد . 24- کلمه ای در شرق بود و کهن بود و وحدت داشت چون با آفتاب بر می خاست و کلمه ای در غروب  هویدا شد و تازه شد که منقسم بود و چون از تاریکی زندان برآمده بود . 25- شرق بود و کلمه در شرق واحد  بود و با آفتاب در آسمان بود و دور از دسترس عوام . 26- غرب بود و کلمه در غرب منقسم بود و از تاریکی  زمین برخاسته بود و پراکنده بود . 27- و هر کاتب در قسمی بود و کلام مشعب بود و کاتب در دل دریا بود  یا در آسمان سیر داشت و در مکاشفه بود . 28- و چنین شد تا کاتبان بودند و محرران و نساخان و منشیان  و محققان و طومار نویسان و مدیحه سرایان و ارجوزه خوانان و مورخان و مترجمان و نورپردازان و کهنه درایان .  29- سال ها چنین بود ، قرن چنین بود .

باب سوم

پس کیست کاتب و کیست شاعر و کیست گردآورنده و کیست آن که کلام را می نویسد ؟ 1- جز وارث آن  که در دل زندان پژمرد و کلام را منکر نشد ؟ 2- و آن که کلام را با انگشت پا بر ریگ نوشت و بر آن شهادت داد ؟  3- و همگی جز خادمان کلام پدر که در آسمان است ؟ 4- نه کاتب چیزی است نه گرد آورنده ، بلکه کلام که  ابدالآباد زنده است . 6- اما کاتب و شاعر و گردآورنده هر یک اجر خویش را به حسب زحمت خود خواهد یافت .  7- و به حسب آن که چگونه حق کلام پدر را گزارده.  8- پس چه بهتر که ادای این حق تمام باشد تا در خلود کلام شرکت جویی . 9- کاتب شریک است با پدر در  کلمه و در کلام . 10- اما زنهار کسی از شما خود را نفریبد به این کلمات که می نویسد و بدین طومار ها که  دارد . 11- و گوید که هرچه طومار بلندتر حکمت افزون تر . 12- چرا که هرچه حکمت این جهان افزون تر غم آن  بیشتر . 13- و بدان که ملکوت آسمان در کلمه نیست ، بلکه در محبت . 14- در کتاب نیست ، بلکه در دل ها .  15- در طومار نیست ، بلکه در ناله ی مرغان . 16- بنگر تا کلام را بر آن لوح نویسی که خلود دارد . 17- چه اگر  سنگ را خاره نویسی باز هم ضایع شود . 18- بلکه بر الواح دل که نه از سنگ است ،بلکه از گوشت و خون .  19- و نه به مرکب الوان ، بلکه به مرکب روح که بی رنگ است . 20- مگر نخوانده ای در کتاب که چون موسی  از میقات بازگشت و قوم در بت پرستی دید الواح را بر سنگ کوفت و ضایع کرد ؟ 21- این است سرنوشت  کلام پدر که در آسمان است ، چه رسد به کلام تو که اگر نه بر دل ها بلکه بر سنگ نویس . 22- چه رسد که بر طومار یا در کتاب یا برکتیبه ی طاق ها و نه بر رواق دل ها . 23- کتاب انواع است و کاتب نیز ، اما کلمه همان  است . 24- از تو هرکسی چیزی طلبد : یکی کتاب ، یکی شعر ، یکی مدح یکی طلسم ، یکی دعات ، یکی ناسزا  ، یکی سحر ، و یکی باطل سحر . 25- در آن منگر که دیگر ی از تو چه می طلبد ، به آن بنگر که دل تو از تو چه  می طلبد . 26- بدان که ( نه آن چه به دهان فرو می رود فرزند انسان را نجس می کند ، بلکه آن چه از دهان  بیرون می آید . ) 27- این کلام پدر ما بود و اینک من می گویمت آن چه تو بر قلم جاری سازی. 28- هر چیز  که به زبان گویی از روح برداشته ای ، اما هر چیز که به قلم نویسی بر روح نهاده ای . 29- با هر پلیدی که به زبان  آوری مردمان را الوده ای ، اما با هر پلیدی که به قلم جاری کنی درون خویش را . 30- زینهار تا کلام را به دروغ  نیالایی که روح خود را به زنگ سپرده ای . 31- زینهار به کلام ، تخم کین مپاش بلکه بذر محبت . 32- زیرا  کیست که مار پرورد و از زهرش در امان ماند و کیست تاکستان غرس کند و از انگور بی بهره باشد ؟  33- قرن ها چنین باد و ابدالآباد . 34

باب چهارم

کلام تو ای کاتب هم چون گل باشد که چون شکفت بید و دل جوید و سپس که پژمرد صد دانه از آن بماند و بپراکند . 1- نه هم چون خار که در پای مردمان خلد و چون از بیخ برکنی هیچ نماند . 2- و اگر نه این همت داری  ، هان ! از خار و خسک بیاموز که با همه ی ناهنجاری این را شاید که اجاق مردمان گرم کند . 3- هر یک از  شما هم چون چاه باشد که اگر هزار دلو از آن برکشند خشکی نپذیرد و اگر هزار دلو در آن ریزند لبریز نشود . 4 - نه هم چون جام که به یک جرعه نوشند و به چند قطره لبریز کنند . 5- دل شما عمیق باشد و سینه ی شما  فراخ تا کلام در آن ریزند و هرگز تنگی نپذیرد . 6- چنان باشد که در کنج سینه ی شما برای هر آن غم آدمی جایی  باشد . 7- و قلب شما به هر تپش قلب ناشناخته ای جوابی دارد آماده . 8- چنان باشد که چاه درون شما  هرگز از کلام انباشته نشود ، اما جاودان بتراود و به همه جانب طراوت دهد . 9- هم چون اشتران باشید که  در سکوت و طمانینه شباروز روند و به قناعت خورند . 10- و از پلیدی سرگین خود نیز اجاق سرگردان کاروانیان را  مدد کنند . 11- نه همچون کلاغان که بر سر هر دیوار فریاد زنند و دزدی کنند و در و دیوار مردمان را به نجاست  خویش بیالایند . 12- زینهار تا کلام را به خاطر نان نفروشی و روح را به خدمت جسم در نیاوری. 13- به هر قیمتی  ، گر چه به گرانی گنج قارون  ، زر خرید انسان مشو ! 14- اگر می فروشی همان به که بازوی خود را ، اما قلم را  هرگز ! 15- حتی تن خود را و نه هرگز کلام خود را . 16- به تن خود غلام باش که خلقت آخرین پدر ماست ؛ اما  نه به کلام که خلقت اولین است . 17- اگر چاره از غلام بودن نیست ، غلام آن کس باش که این حرف ها و این  کلامات و این قلم را آفرید . 18- نه غلام آن کسی که تو بیاضی را به این ابزار سواد کنی و او بخرد . 19- نه این  است که حق در همه جا یکی است و به هر زبان که نویسند ؟ 20- نه این است که به هر سو نمازگزاری ، ملکوت  آسمان را نماز گزارده ای و دل هر آدمی را که بیازاری دل پسر انسان را ؟ 21- زیرا که پدر مرا نفرستاد تا حکم  کنم و فریضه گزارم ، بلکه تا بشارت دهم به برادری . 22- پس تو ای کاتب حکم مکن و فریضه مگزار . 23 - بار وظایف فرزند آدم را به همین قدر که هست اگر بر کوه گزاری از جا برود . 24- اگر توانی چیزی به قدر  خردلی از این بار بردار ، نه که بر آن بیفزایی . 25- ای کاتب بشاره ده به زیبایی و نیکی و برادری و سلامت !  26- در کلام خود عزاداران را تسلا باش و ضعفا را پشتوانه ، ظالمان را تیغ و در رو . 27- بی چیزان را فرشته ی  ثروت در کنار و ثروتمندان را دیو قحط و غلابر در. 28- زیرا به همان اندازه که دردهای ما در کلام زیاد شود ،  تسلای ما در کلام می افزاید . 29- سال ها چنین باد . قرن ها چنین باد . آمین

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸