نوروز - نوشته دکتر علی شریعتی مزینانی

اشاره: در بخش آثار که به نوشتارها، گفتارها و نامهها تقسیم کردهایم، نمونهای از نوشتهها یا گفتههای علی شریعتی را منتشر میکنیم. آرزوی ما آنست که به مرور کلیه آثار او در اینجا منتشر شود . نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان در مجموعه آثار13 –هبوط در کویر- و به عنوان فصلی از کتاب کویر منتشر شده است.
نوروز
در اسفند سال 46 دانشجویان تاریخ به عنوان سفر علمی به عراق رفتند و من نیز ابتدا عازم بودم اما در آخرین لحظات ناگهان قسمت نشد. چون نوروز را در سفر بودند و آنجا جشن می گرفتند این نوشته را به در خواست همکارات گرامی بر سر راه نوشتم تا در آن اجتماع بخوانند. و اینک به یاد آن حادثه
***
سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند.
نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز».
جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک،
شاخه های شسته، باران خورده، پاک ...
نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود.
تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند.
نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟
هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست.
در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند.
تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و «بی خودی» نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم .
مصدرهای به درد بخور زندگی یک روح - نوشته دکتر علی شریعتی مزینانی

این نوشته متن کوتاهی از میان یادداشتهای علی شریعتی است که پیش از این در مجموعه آثار وی منتشر نشده است. بخشهایی از این متن پیشتر در کتاب یادگاران مانا آمده بود. در ضمن در متن زیر بجای اسامی افراد ... گذاشته شده است.
اندیشیدن، خواندن، نوشتن، پرستیدن، ارادت ورزیدن، عصیان کردن، تنها بودن، رنج کشیدن، ایثار کردن، قربانی کردن، گریختن، صبر کردن، خیالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدین شاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستی مطلق بودن و دروغ های شیرین یا سودمند گفتن (ملامتیه)، صلح کل بودن و جنگ زرگری کردن، همه را هیچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توی تاریکی اتاق در یک نیمه شب زمستان تنها سیگار پک زدن، نشستن و رقص شعله های جادویی آتش بخاری را تماشا کردن، شمعی را در کنار آینه یی روشن کردن، نیمه شب های باران خورده در خیابان های خلوت شهر تنها رانندگی کردن، توی راه پله ها به جناب آقای... یک اردنگی جانانه زدن، با آقای دکتر... دست دادن، هر چند سال یک بار چند ماهی را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشید را در آن سوی سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهیدی، ادیت پیاف ، بیکو، آزناوور و خواجه آدامو گوش دادن. آقای دکتر... را که مثل دم جنبانک (صعوه) راه می رود یکهو پخ کردن، در هر شبانه روز دو ساعت یا سه ساعت به خلوتی پناه بردن و به خود اندیشیدن، دچار نصایح مشفقانه عقلای خاطرجمع ابله نشدن. محبوب تیپ های سوزناک احساساتی جواد فاضلی قرار نگرفتن، از دید و بازدید و دعوت و منقل از زیر کرسی برداشتن و گذاشتن و برای منزل خرید کردن و برای اقوام سوغات تهیه کردن و شرفیاب شدن و در برابر شوخی های خنک آقای رئیس مجبور به لبخند شدن و نظام وظیفه خدمت کردن و خانم آقای دکتر... را دیدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسیس دو پولی مثل دکتر....همسفر شدن و جزوه های درس های آقای.... را نوشتن و سخنرانی های علمی آقای دکتر... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسیله دکتر... و... دیدن و با آب و نمک و صابون یک دست تنقیه کردن و با بچه مزلف های لوس نجس خنگ بی شعور بیسواد بیمزه بی همه چیز که یعنی موج نو، یعنی آنارشیست، بحث علمی کردن، گیر سوال های پسرهای... افتادن و ïرسîت را گرفتن و کشیدن و مبتلای تعریف های خانم... شدن و بالاخره از... معاف شدن، تا دیدی که یک مرتبه این دکتر... است که راجع به مقام حیرت در عرفان با تو صحبت می کند و تو هم هیچ راه گریزی نداری، خود را یکهو تو حوض آب انداختن. اگر یک سال دیگر هم به آخر عمر نمانده باشد آن را در لاکروای پاریس، کنار کلیسای زیبا و آسمانی دولاشاپل زندگی کردن و بار دیگر طعم آزادی را و آزادی را و آزادی را چشیدن، نم اشکی و با خود گفت وگویی داشتن، به ماسینیون عشق ورزیدن، آن فرشته تنها را در اعماق سنگین گور آبی اش تنها نگذاشتن، گاه گریستن و هیچ گاه ننالیدن، بی نیاز بودن، خود جزیره خویش شدن. از کنار پنجره ات جنب نخوردن، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن، با بودا و لو و ارنست گالوا و عین القضات همدانی و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوی و رزاس سوئدی رفیق بودن، محشور بودن، هرگز تسلیم روزمرگی نشدن، هرگز کارمند دولت نشدن، ناظم نبودن، هر وقت دستت رسید یک پس -کلگی چنان به جناب آقای دکتر... نواختن که چشم هایت راست شدن، به کتاب و قلم و تنهایی و غم و بی نیازی و پارسایی و بی باکی و غرور و فلسفه و شرف و بزرگواری و ایمان و آزادی و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و تحمل و... وفادار ماندن، از تاریخ علی، از جغرافی کویر، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا، از مجسمه سازان رودن، از شاعران مولوی، از عارفان عین القضات و حلاج، از شهرها پاریس، از جنگل ها بولونی، از ساختمان ها معبد، از صداها اذان، از موسیقی ها سونات مهتاب گاستون دفین، از صفحه ها رین دو رین و از گل ها هوما و از اشیا شمع و از پرندگان طوطی تاگور و از غذاها بیفتک و از نعمت ها قلم و از رنگ ها خاکستری و از بازیچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادی را برگزیدن، وطنی چون غربت من و پناهی چون خلوت من و بیهودگی چون زندگی من و خواهری چون بتول مزینانی من داشتن و آینده او را که چون آینده برادرش است به نیروی دعاهای نیم شبان از باران استجابت های خدایی سیراب کردن. اینهاست مصدرهای ساده و مرکب دستور زبان زندگی کردن من. والسلام
شب پنجشنبه 21 خرداد 1348.
انواع مبارزه اجتماعی برای اصلاح - نوشته دکتر علی شریعتی مزینانی

آنچه درپی خواهد آمد بخشی از سخنرانی دکتر علی شریعتی در تایخ چهاردهم تیرماه 1350 در تالار حسینیه ارشاد است که با عنوان فاطمه فاطمه است ایراد شد. اهمیت این گفتار در تقسیم بندی شریعتی از انواع شیوه های تغییر اجتماعی و سپس تبیین شیوه اسلامی آن است.گفتنی است، این فراز از صص 50 تا 62 مجموعه آثار 21- چاپ هیجدهم- نقل شده است.
شیوهای که در مبارزه اجتماعی برای اصلاح وجود دارد، برحسب بینشها و مکتبهای اجتماعی عبارت است از:
1- روش سنتی و محافظهکارانه (ترادیسیونالیسم، کنسرواتیسم)[1]:
رهبر محافظهکار اجتماعی چنین پدیدهای را، با همه خرافی بودنش، حفظ میکند چون سنت است و محافظهکار و سنتگرا، نگاهبان سنت است؛ چه، آن را شیرازه وجودی ملتش میشمارد.
2- روش انقلابی (اولوسیونیسم)[2]:
رهبر انقلابی، به شدت و ناگهانی این پدیده را ریشهکن میکند، چون سنت خرافه کهنه و ارتجاعی و پوسیده است.
3- روش اصلاحی (رفورمیسم) و تحولی (اولوسیونیسم)[3]:
رهبر اصلاحطلب میکوشد تا یک سنت را بتدریج تغییر دهد و زمینه را و عوامل اجتماعی را برای اصلاح آن، کم کم فراهم آورد و آن را رفته رفته اصلاح کند (راهی میان آن دو).
اما پیغمبر اسلام کار چهارمی میکند! یعنی سنتی را که ریشه در اعماق و درون جامعه دارد و مردم، نسل به نسل، بدان عادت کردهاند و بطور طبیعی عمل میکنند، حفظ میکند، شکل آن را اصلاح مینماید، ولی محتوا و روح و جهت و فلسفه عملی این سنت خرافی را، به شیوه انقلابی دگرگون میکند.
استدلال منطقی محافظهکار این است که:
اگر سنتهای گذشته را تغییر بدهیم، ریشهها و روابط اجتماعی که در سنت حفظ میشوند و مثل سلسههای اعصاب، اندامهای اجتماع را به خود گرفتهاند، از هم گسسته میشوند و جامعه، ناگهان، دچار آشفتگی بسیار خطرناکی میشود، و برای همین هم هست که بر هر حادثه انقلابی بزرگ، آشفتگی و هرج و مرج و یا دیکتاتوری پیش میآید که لازم و ملزوم یکدیگرند؛ زیرا، ریشهکن کردن سریع سنتها ریشهدار اجتماعی و فرهنگی، در یک جهش تند انقلابی، جامعه را دچار یک خلاء ناگهانی میسازد که آثار آن پس از فرو نشستن انقلاب ظاهر میگردد.
و استدلال انقلابی این است که:
اگر سنتهای کهنه را نگه داریم، جامعه را همواره در کهنگی و گذشته گرایی و رکود نگه داشتهایم؛ بنابراین، رهبر کسی است که آنچه را که از گذشته به صورت بندها و قالبهایی بر دست و پا و روح و فکر و اراده و بینش ما بسته است، ناگهان بگسلد و همه را آزاد کند و تمامی این روابط با گذشته و با خلق و خوی و عادات را ببرد و قوانین تازهای را جایگزینشان کند، وگرنه جامعه را منحط و مرتجع و راکد گذاشته است.
استدلال مصلح (رفورماتور) – که میخواهد از نقطههای ضعف دو متد انقلابی و سنتی بر کنار ماند – راه سومی را پیش میگیرد که تحول آرام و تدریجی است و اکتفا کردن به «سر و صورتی متناسب دادن» به یک امر نامطلوب، نه ریشهکن کردن آن و جانشین کردن سریع و بلاواسطه امری مطلوب.
این متد میکوشد تا جامعه را از رکود و اسارت در سنتهای جامد نجات دهد، اما برای آنکه جامعه ناگهان در هم نریزد و زمینه آماده شود، اندک اندک و با روشی ملایم و یا مساعد کردن تدریجی زمینه اجتماعی و فکری جامعه، به اصلاح آنچه هست دست میزند و صبر میکند تا جامعه، با تحول تدریجی، به آرمانهای خود برسد. انقلابی عمل نمیکند، بلکه طی مدت طولانی و برنامهریزی مرحله به مرحله، به این نتیجه میرسد.
اما این شیوه «اصلاح تدریجی»، غالباً، این عیب را پیدا میکند که، در طی این مدت طولانی، عوامل منفی و قدرتهای ارتجاعی و دستهای دشمنان داخلی و خارجی، این «نهضت اصلاحی تدریجی» را از مسیر خود منحرف میسازند و یا آن را متوقف مینمایند و حتی نابود میکنند.
مثلاً اگر بخواهیم بتدریج اخلاق جوانان را اصلاح و افکار همه مردم را روشن کنیم، غالباً پیش از آنکه به هدف خود برسیم، از میان رفتهایم و یا عوامل فسادانگیز و مردم فریب بر جامعه غلبه یافتهاند و ما را فلج کردهاند. رهبرانی که به اصلاحات تدریجی جامعه، در طی دوران نسبتاً کشدار و طولانی، معتقدند، در محاسبه عمل خود، منطقی اندیشیدهاند، اما آنچه را به حساب نیاوردهاند، عمل قدرتهای خنثی کننده ضد اصلاحت است که همیشه، این «فرصت لازم برای انجام تدریجی اصلاحات» مجالی شده است برای آنکه عواملی که کمین کردهاند و در جست و جوی اغتنام فرصتاند، ظهور کنند و هر چه را مصلحان «آهسته ریس»، رشتهاند این مفسدان ریشه برانداز، ناگهان پنبه کنند و ورق را برگردانند.
اما پیغمبر اسلام یک متد خاصی را در مبارزه اجتماعی و رهبری نهضت و انجام رسالت خویش ابداع کرده است که، بیآنکه عواقب منفی و نقاط ضعف این سه متد معمول را داشته باشد، بهدفهای اجتماعی خویش و ریشهکن کردن عوامل منفی و سنتهای ترمزکننده جامعه، به سرعت نائل میآید و آن این است که: «شکل سنتها را حفظ میکند ولی از درون، محتوای آنها را بطور انقلابی عوض میکند.»
[...]
این پرش و حرکت خاص را در متد کار اجتماعی پیغمبر، «انقلاب در درون سنتها با حفظ فرم اصلاح شده آن» میتوان نامید.
خیال میکنم با این توضیحات، مطلب و مقصود برای حضار محترم معلوم گردید هر چند مثالی که در موضوع حج آوردهام مورد پسند بعضی نباشد که از قدیم گفتهاند «المثال لا یسئل عنه».
پس محافظهکار، به هر قیمت و به هر شکل، تا آخرین حد قدرتش میکوشد که سنتها را حفظ کند، حتی بقیمت فداکردن خویش و دیگران و انقلابی همه چیز را میخواهد یکباره دگرگون کند و با یک ضربه در هم بریزد، نابود کند، و ناگهان از مرحلهای به مرحلهای بجهد، ولو جامعه آمادگی این جهش را نداشته باشد، ولی در برابر آن مقاومت کند و ناچار انقلابی ممکن است بخشونت و دیکتاتوری و قساوت و قتل عام توده مردم نیز! و مصلح هم که همیشه به مفسد فرصت و مجال میدهد!
اما پیغمبر با متد کارش راه دیگری مینماید که اگر بفهمیم و به کار گیریم، دستوری بسیار روشن و صریح گفتهایم. برای روبروشدن با ناهنجاریها و سنتهای کهنه و فرهنگ مرده و مذهب مسخ شده تخدیرکننده و عقاید اجتماعی ریشهدار در عمق جامعه و افکار و عقاید خواب کننده و ارتجاعی که یک روشنفکر درستبین که رسالت پیامبرانه دارد با آنها روبرو است و با این متد است که میتواند به «هدفهای انقلابی» برسد، بیآنکه جبراً، همه عواقب و ناهنجاریهای یک روش انقلابی را تحمل کند و نیز با مبانی اعتقادی و ارزشهای کهنه اجتماعی درافتد بیآنکه از مردم دور افتد و با آنها بیگانه شود و مردم او را محکوم سازند.
[...]
ایدهآلیست، متفکری آرمانخواه و انسانی خوب است که در «موجود»، زندگی میکند و در «موهوم»، اندیشه و احساس! رهبری است انقلابی، که ویران میکند اما نمیتواند بسازد و در حرف زدن، از همه جلوتر است و در عمل کردن، از همه عقبتر، و جامعهای را که میسازد، نقص ندارد، اما، نه با «آدمها»، بلکه، با «کلمات»! و این است که «مدینه افلاطون»، از «مدینه محمد (ص)» برتر است، اما، به گفته خویش، نه در زمین، که در آسمان! چه، ایدهآلیست یک «اوتوپیاساز» است و چون، خوراکی را که برای گرسنهها میپزد، «خیال پلو» است، هرچه بخواهند، چربش میکند!
و برعکس، رآلیست پروازهای اندیشه و صعود روح و بینش و تلاش و آرمانخواهی و کمالجویی را در آدمی میکشد و او را در سطح «آنچه هست» نگه میدارد و در قالب «ارزشهای موجود» و «وضع موجود» محصور میسازد و قدرت «خلاقیت» و «عصیان» و «دگرگونی عمیق زندگی» و «تغییر جبر تاریخ و شرایط جامعه و طرز تفکر و نوع نیازها و خواستها و هدفهای فعلی و همیشگی انسان» را فلج میکند و «تسلیم واقعیتها» و «پذیرای آنچه هست» بارش میآورد!
[رآلیسم، گرسنه را مسموم میکند و ایدهآلیسم، از گرسنگی میکشد!]
نه ایدهآلیسم، نه رآلیسم، بلکه، هر دو!
اما اسلام – این «چراغ راهی» که «نه شرقی است و نه غربی»، این «کلمه پاکی که چون درختی پاک» ریشه در «زمین» دارد و شاخه، روی در «آسمان» - واقعیتهای موجود را، در زندگی، در روح و جسم، در روابط جمعی، در نهاد جامعه و در حرکت تاریخ – برخلاف ایدهآلیسم - «میبیند»؛ همچون رآلیسم، وجودشان را اعتراف میکند، اما – برخلاف رآلیسم – آنها را «نمیپذیرد»، آنها را «تغییر میدهد»، ماهیتشان را، به شیوه انقلابی، دگرگون میکند، و در مسیر ایدهآلهای خویش، «میراند» و، برای نیل به هدفهای ایدهآلیستی خویش، آرمانهای «حقیقی»، اما غیر«واقعی» خویش، آنها را «وسیله میکند»؛ مثل رآلیست تسلیم آنها نمیشود، آنها را تسلیم خود میسازد؛ مثل ایدهآلیست از آنها نمیگریزد، به سراغ آنها میرود؛ بر سرشان افسار میزند، رامشان میکند و، بدینوسیله، آنچه را «مانع» ایدهآلیست بود، «مرکب» ایده آل خویش میکند.
منبع :مجموعه آثار 21 - فاطمه فاطمه است
شب قدر - نوشته دکتر علی شریعتی مزینانی

اشاره: در بخش آثار که به نوشتارها، گفتارها و نامهها تقسیم کردهایم، نمونهای از نوشتهها یا گفتههای علی شریعتی را منتشر میکنیم. آرزوی ما آنست که به مرور کلیه آثار او در اینجا منتشر شود . نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان در مجموعه آثار 2-خودسازی انقلاب منتشر شده است.
شب قدر
« بسم الله الرحمن الرحیم
اناانزلناه فی لیله القدر
و ماادریک ما لیله القدر
لیله القدر خیر من الف شهر
تنزل الملائکه والروح، فیها باذن ربهم من کل امر
سلام هی حتی مطلع الفجر »
« ما «آن» را فرود آوردیم درشب قدر
و چه میدانی که شب قدر چیست؟
شب قدر از هزار ماه برتر است
فرشتگان و آن روح دراین شب فرود میآیند
به اذن خداوندشان از هر سو
سلام بر این شب تا آنگاه که چشمه خورشید ناگهان میشکافد! »
تاریخ قبرستانی است طولانی و تاریک، ساکت و غمناک، قرنها از پس قرنها هم تهی و هم سرد، مرگبار و سیاه و نسلها در پی نسلها، همه تکراری و همه تقلیدی، و زندگیها، اندیشهها و آرمانها همه سنتی و موروثی، فرهنگ و تمدن و هنر و ایمان همه مرده ریگ!
ناگاه در ظلمت افسرده و راکد شبی از این شبهای پیوسته، آشوبی، لرزهای، تکان و تپشی که همه چیز را بر میشود و همه خوابها را برمیآشوبد و نیمه سقفها را فرو میریزد. انقلابی در عمق جانها و جوششی در قلب وجدانهای رام و آرام، درد و رنج و حیات و حرکت و وحشت و تلاش و درگیری و جهد و عشق و عصیان و ویرانگری و آرمان و تعهد، ایمان و ایثار! نشانههایی از یک «تولید بزرگ»، شبی آبستن یک مسیح، اسارتی زاینده یک نجات! همه جا ناگهان، «حیات و حرکت»، آغاز یک زندگی دیگر، پیداست که فرشتگان خدا همراه آن «روح» در این شب به زمین، به سرزمین، به این قبرستان تیره و تباه که در آن انسانها، همه اسکلت شدهاند، فرود آمدهاند.
این شب قدر است.
شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدیر بر یک انسان نو، آغاز فردایی که تاریخی نور را بنیاد میکند. این شب از هزار ماه برتر است، شب مشعری است که صبح عید قربانی را در پی دارد و سنگباران پرشکوه آن سه پایگاه ابلیسی را! شب سیاهی که در کنار دروازه منی است، سرزمین عشق و ایثار و قربانی و پیروزی!
و تاریخ همه این ماههای مکرر است، ماههایی همه مکرر یکدیگر، سالهایی تهی و عقیم، قرنهایی که هیچ چیز نمیآفرینند، هیچ پیامی بر لب ندارند، تنها می گذرند و پیر میکنند و همین و در این صف طولانی و خاموش، هر از چندیشبی پدیدار میگردد که تاریخ میسازد، که انسان نو میآفریند و شبی که باران فرشتگان خدایی باریدن میگیرد، شبی که آن روح در کالبد زمان میدمد، شب قدر!
شبی که ازهزار ماه برتر است، آنچنانکه بیست و چند سال بعثت محمد، از بیست و چند قرن تاریخ ما برتر بود. سالهایی که آن «روح» برملتی و نسلی فرود میآید از هزار سال تاریخ وی برتر است. و اکنون، براندام این اسلام اسلکت شده، برگور این نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سیاهی و ظلمت و وحشتشب هست، اما شب قدر؟
شبی که باران فرو میبارد، هر قطرهاش فرشتهای است که بر این کویر خشک و تافته، در کام دانه ای، بوته خشکی و درخت سوختهای و جان عطشناک مزرعهای فرو میافتد و رویش و خرمی و باغ و گل سرخ را نوید میدهد. چه جهل زشتی است در این شب قدر بودن و در زیر این باران ماندن و قطرهای از آن برپوست تن و پیشانی و لب وچشم خویش حس نکردن، خشک و غبار آلود زیستن و مردن! هرکسی یک تاریخ است. عمر، تاریخ هر انسانی است و در این تاریخ کوتاه فردی، که ماهها همه تکراری و سردوبی معنی می گذرد، گاه شب قدری هست و درآن از همه افقهای وجودی آدمی فرشته میبارد و آن روح، روح القدس، جبرئیل پیامآور خدایی برتو نازل میشود و آنگاه بعثتی، رسالتی، و برای ابلاغ، از انزوای زندگی و اعتکاف تفکر و عبادت وخلوت فراغت و بلندی کوه فردیت خویش به سراغ خلق فرودآمدنی و آنگاه، در گیری و پیکار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ایثار خویش به پیام!
که پس از خاتمیت، پیامبری نیست، اما هر آگاهی وارث پیامبران است! آن «روح» اکنون فرود آمده است، در شب قدر بسر میبریم. سالها، سالهای شب قدر است، در این شبی که جهان ما را در کام خود فرو برده است و آسمان ما را سیاه کرده است، باران غیبی باریدن گرفته است، گوش بدهید، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را میشنوید، حتی صدای روییدن گیاهان را درشب این کویر میتوان شنید.
سلام بر این شب، شب قدر شبی که از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه که خورشید قلب این سنگستان را بناگاه بشکافد، گل سرخ فلق برلبهای فسرده این افق بشکفد و نهر آفتاب بر زمین تیره ما ... و بر ضمیر تباه ما نیز جاری گردد. تا صبح بر اینشب سلام !
تولد دوباره اسلام - نوشته دکتر علی شریعتی مزینانی

نوشته ای که در پی خواهد آمد با عنوان «تولد دوباره اسلام در نگاهی سریع بر فراز یک قرن» و در مجموعه آثار27 – بازشناسی هویت ایرانی اسلامی- منتشر شده است. این گفتار در ابتدای سال 1356( یعنی حدود دو ماه قبل از شهادت شریعتی) بر روی نواری ضبط شده و پس از پیاده شدن توسط خود وی تا حدی ویرایش شده است. با توجه به احتمال یورش ساواک به منزل شریعتی در ان سالها وی برخی گفتههای خود را بر نواری ضبط میکرد تا بعد پیاده شده و تدوین گردد. متاسفانه قسمت آخر این نوار قبل از انکه کاملا پیاده شود مفقود گردیده است.
اشاره: در بخش آثار که به نوشتارها، گفتارها و نامهها تقسیم کردهایم، نمونهای از نوشتهها یا گفتههای علی شریعتی را منتشر میکنیم. آرزوی ما آنست که به مرور کلیه آثار او در اینجا منتشر شود .
نوشته ای که در پی خواهد آمد با عنوان «تولد دوباره اسلام در نگاهی سریع بر فراز یک قرن» و در مجموعه آثار27 – بازشناسی هویت ایرانی اسلامی- منتشر شده است. این گفتار در ابتدای سال 1356( یعنی حدود دو ماه قبل از شهادت شریعتی) بر روی نواری ضبط شده و پس از پیاده شدن توسط خود وی تا حدی ویرایش شده است. با توجه به احتمال یورش ساواک به منزل شریعتی در ان سالها وی برخی گفتههای خود را بر نواری ضبط میکرد تا بعد پیاده شده و تدوین گردد. متاسفانه قسمت آخر این نوار قبل از انکه کاملا پیاده شود مفقود گردیده است.
----------------------------------
تولد دوباره اسلام در نگاهی سریع بر فراز یک قرن
لحظات بسیار حساسی بر ما میگذرد. ما اکنون سالهای تعیینکنندهای را میگذرانیم. ساعاتی از شب قدر را. به راستی احساس میکینم که باران «فرشتگان» و «روح»، فرو باریدن گرفته است و مطلع فجر، علیرغم این شب سیاه، نزدیکست.
ارزشهای تازهای خلق شده است و سرنوشت آینده ما اکنون دارد نوشته میشود. خودآگاهی ما و تکوین ایدئولوژیک اسلام و بازگشتش از صورت مجموعهای از علوم قدیم و سنن موروثی ناخودآگاه عامیانه به یک دعوت، رسالت و بعثت- آنچنانکه در آغاز بود-، به مرحلهای از تکامل رسیده است که دشمن را به هراس انداخته، و هر سرعتی یافته است که بسیاری از جناحهای نالایق، نیمهآگاه و یا ضعیف را از تعقیب آن عاجز کرده است.
آشفتگیها و مقاومتها
این است که بسیاری از این چهرهها یا فروماندهاند، یا حتی در برابر، به مقاومت برخاستهاند؛ زیرا پیشرفت این نهضت بسیاری از ارزشها و اعتبارها را نیز ساقط کرده است و آنان که ایمانشان با خودخواهیشان همواره عجین است و مذهب در عین حال برایشان پایگاهی از حیثیت اجتماعی یا منبعی از تغذیه اقتصادی نیز هست ناچار نمیتوانند در برابر آن بیتفاوت بمانند.
توطئهها از همه سو آغاز شده است و همدستی نیروهای نامجانس و متضاد از خودی و بیگانه در ریشهکن کردن آن به اوج رسیده است. شدت توطئهها به اندازهای است که در میان برخی از افراد و حتی گروههای خودمان نیز آشفتگیهایی را ایجاد کرده است و ابهامهایی و گاه تیرگیهایی و نومیدیهایی.
استقلال در قضاوت
این است که از همه جهت نیاز به یک تفسیر عمیق و روشنگر و [یک] تجزیه و تحلیل علمی مسائل احساس میشود. اگر بخواهیم در یک کلمه آخرین نقطه اوجی را که وجدان اجتماعی مردم ما در سیر تحول سیاسی و تکامل فکری خویش بدان رسیده است، بیان کنیم، کافی است بگوییم اکنون ما به مرحله «استقلال در قضاوت» رسیدهایم.
قضاوت در چه زمینهای و چه مسائلی؟ در تمامی آنچه قلمرو آگاهی و مسئولیت یک انسان روشنفکر یا یک جامعه بیدار به شمار میآید: قضاوت نسبت به جهانی که در آنیم، نسبت به وضعی که داریم و نسبت به تاریخ، مذهب، سرنوشت فردا و بالاخره ماهیت خویش و مایهها، کمبودها، ناهنجاریها، رنجها، نیازها و آرمانهای خویش.
اینها همه آیات روشن و بینات محکم این رسالت جدید و بعثت مجددی است که از دمیدن صور در قبرستان عصر ما و نزول دوباره آن روح بر کالبد فسرده نسل ما برپا شده است.
ما اینک آن دوره را که جامعهای دوقطبی داشتیم، گذراندهایم: جامعهای که تجزیه شده بود به اکثریتی از عوام که امل و مذهبی بودند و در نتیجه راکد، منحط، کهنهپرست و منجمد با جهانبینی بسته و هراسان از هرگونه نوآوری، و نسبت به آینده مأیوس و در برابر حال بیتفاوت و تنها در اندیشهزندگی روزمره، طهارت فردی و خانه آخرت، و در سوی دیگر اقلیتی متجدد که همه حیات و حرکت و تصمیمگیری و آیندهگرایی و تکوین و سرنوشت جامعه را در اختیار خود داشت و به دو بخش تقسیم میشد: یا مدرنیست فرنگی مآبی بود مصرفکننده ادا و کالای بورژوازی غرب، یا روشنفکر مارکسیستی که او نیز مصرفکننده ادا و کالای فکری سوسیالیسم صادراتی باز هم غرب، و اینک حرکتی آغاز شده که در هیچ یک از این قالبها نمیگنجد و با هیچ کدام از این ضابطهها قابل تفسیر و یا تعریف نیست. هرچند آنان که هنوز چشمشان بدین نور عادت نکرده است و چهره نور را دیر میشناسند، نمیتوانند اصالت آنرا اعتراف کنند و اساساً ماهیتش را تشخیص بدهند، و طبق معمول هر یک آنرا بر اساس ضابطههای پیشساختهای که در ذهن دارد توجیه و تعریف میکنند، و طبیعی است که مرتجعها آنرا «مدرنیسم» یا «مارکسیسم اسلامی» بنامند و مارکسیستها و مدرنیستها آنرا نوعی «ارتجاع مدرن» یا «مذهب مدرنیزه».
اما کسانی که هوشیاری آنرا دارند که یک واقعیت را بر اساس خصلتهای ذاتی آن و با شیوهای منطقی، تحقیقی، بیطرفانه و علمی بشناسند و تمیز دهند، نمیتوانند انکار کنند که آنچه اکنون در برابر خویش دارند، یک حرکت جدید و یک ایدئولوژی جدید (است) و آدمهایی با جهانبینی، روح، رفتار و اخلاق جدیدی در جامعه پیدا شدهاند، که ضابطههای خود را دارند، فرهنگ خود را، ایمان خود را؛ و با آنکه جوانند عمیقترین و شدیدترین تأثیرهای انقلابی را در تغییر ارزشها، چهرهها و رابطهها در متن جامعه و در اعماق خانوادههای سنتی نیز به جای گذاشتهاند و وزن و حضور خویش را در سطح جهانی به اثبات رساندهاند ، آنچنانکه قدرتها را نیز با وحشت متوجه خویش ساختند.
امروز دیگر قضاوتهایی چون: مذهب باعلم و تمدن مغایر است (که متجددهای مقلد فرهنگ استعماری غربی که مدرنیسم را تبلیغ میکردند به دهان ما گذاشته بودند) و یا مذهب افیون توده است (که مارکسیستها در برداشت از نقش ارتجاعی و تحذیری مذهب قرون وسطایی مسیحیت- کاتولیک در اروپا طرح کرده بودند) قضاوتهایی بسیار کهنه شده است که روشنفکران غیرمذهبی ما نیز اکنون (مگر آنکه هنوز در دایره تقلید و تکرار میچرخند) بر زبان نمیآورند. زیرا اسلام با چهره نوین خویش طلوعی یافته است که چنین تهمتهایی با آن سازگار نمینماید و حتی یک روشنفکر غیرمذهبی در برابر آن باید زبان دیگری و لااقل اگر هم تهمت میزند و نفی میکند، تعبیر دیگری را بجوید. و غالباً چنین روشنفکری هرچند به ایمان مذهبی نرسیده باشد، به این اصل رسیده است که حساب اسلام را باید از این برداشتها و تعبیرها که روشنفکران قرون 17 و 18 و 19 درباره مسیحیت تکرار میکردند جدا کرد و در برابر آن قضاوتی دیگر داشت، و غالباً در این قضاوتها اسلام را به عنوان یک دعوت مترقی و رسالتی مردمی معترفند.
بیداری و حرکت نوین
در اینجا نمیخواهیم یک بحث ایدئولژیک را مطرح کنیم و یا از اسلام نخستین و مسیر تحولات تاریخیای که پیموده است سخنی به میان آریم. بلکه موضوع سخن ما موج جدیدی است که اکنون در جامعه ما پدید آمده است و حرکتی که اسلام نوین یافته است و دعوتی که نسل جوان و آگاه را به شدت به خویش جذب کرده و به سرعت در زمان خود اثر گذاشته است: اسلامی که با «جهانبینی توحیدی»، «بازگشت به قرآن»، «احیای دعوت ابوذر» و «تشیع علوی» و «پیوند یافتن با انقلاب سربداریه به جای صفوی» در زمان حاضر مشخص میشود و خود را از اسلام ارتجاعی و تشیع صفوی و کلیسای رسمی موروثی جدا میسازد، و در برابر اسلام کهنهای که تنها در رابطه میان بازار و حوزه و پیوند حاجی و ملا مطرح بود، اسلامی است که به عنوان یک ایدئولوژی در متن زمان و در صحنه پیکارهای ایدئولوژیک و رویاروی هجوم امپریالیستی و در مسیر دردها و نیازها و آرمانهای انقلابی ملتهای ما مطرح است؛ و نه تنها از زمان، علم،تکنولوژی، تغییرات سریع در نظام زندگی و سیستم ارزشها و روابط انسانی و دگرگونیهای انقلابی نمیهراسد و به زوایای معابد نمیخزد. بلکه مدعی رهبری، خلاقیت و مسئولیت عصر خویش است در نجات انسان این عصر و پاسخگویی به دردها و ابهامها و اضطرابهای وجدان انسان امروز.
نقش شخصیتها
در عین حال نباید سطحی و عامیانه قضاوت کرد و این نهضت را یک رویداد شگفتانگیز غیرقابل پیشبینی و معجزهآسا تلقی نمود که بر اثر نبوغ این یا دلاوری آن، خدمات این بنیاد یا فداکاریهای آن گروه پدید آمده است، زیرا عمیقتر از آن است.
و با اینکه هرگز نباید نقش کسانی را که با اندیشه یا عمل در تکوین و تصحیح این حرکت بزرگ و عمیق دست داشتهاند انکار نمود، با این همه، بینش توحیدی و منطق علمی ایجاب میکند که شخصیتپرست نباشیم و آنچه را که از متن سنتهای الهی برمیآید و تنها در مسیر قوانین علمی حاکم بر جهان، تاریخ و انسان قابل تفسیر است، به صورت کاردستی شخصیتها، قهرمانها، نوابغ و چهرههای محبوب و مراد خویش توجیه نکنیم. زیرا یکی از جاهایی که منطق و بینش توحیدی را کاملاً در برابر فاشیسم، ارتجاع و مارکسیسم قرار میدهد دقیقاً تلقی شخصیتها است. چه، آنها که خدا را به عنوان معبود نفی میکنند، رهبران خویش را در محراب عبادت و قبله نماز و ستایش و پرستش خویش مینشانند، در حالی که خداپرست موظف است که حتی هر صبح و شام، همه عمر،تکرار کند و تلقین که: حتی محمد بنده اوست و تنها ابلاغکننده پیام او، از آنگونه که در گذشته بودهاند؛ و مرگ یا حیاتش در سرنوشت این پیام و در مسئولیت انسان تأثیری نمیتواند داشت و نباید داشته باشد.
و میدانیم که آخرین سفارش پیامبر ما به دخترش که در ستایش او شعری مدحآمیز میخواند این بود: «شعر مخوان، قرآن بخوان، و این آیه را بخوان که: وما محمد الا رسول قدخلت من قبلهالرسل، افأن مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم؟»
و آخرین سخنی که با خویش زمزمه میکرد، آنچنانکه گویی با ادای هر کلمه پارهای از روحش از کالبدش بیرون میآمد (چه لحن سخن، لحن یک محتضر بود)، این بود که «خدا لعنت کند مردمی را که گور پیامبرشان را عبادتگاه خویش میسازند».
. میبینیم که این طرز تفکر با آنچه در سخنان درخشانترین فلاسفه معاصر همچون «هگل»، «نیچه»، «شیلر»، «اشپلنگلر» و حتی «لنین» و روشنفکران انقلابی مائوئیست، استالینیست، مارکسیست، تیتیست، تروتسکیست و انواع دیگر «ایسم»ها و «ایست»هایی است که همه به اسم خاص چسبیده است، به نشانه آنکه مکتب آپاندیسی از یک رهبر و یک ابرمرد است، چقدر فاصله دارد.
عناصر سازنده و نگاهدارنده مکتب
اساساً یک نهضت عمیق فکری- اجتماعی از انبوه ذخایر معنوی و فرهنگیش تغذیه میکند و میدانیم که اسلام از این جهت بینهایت قوی و غنی است.
اسلام نه تنها به عنوان مجموعه عناصری که فرهنگ و ایمان نام دارد بسیار سرمایه دارد بلکه به ویژه عناصر سازنده، انقلابی و پیکارجویی که هم ایدئولوژی اسلام را و هم تاریخ اسلام را شکل دادهاند، کاملاً بدان حالتی استثنایی میدهند و آنرا از همه فرهنگها و مذهبهای دیگر تاریخ ممتاز میکنند، به ویژه اگر در تلقی شیعی آن مطرح باشد؛ زیرا تشیع اسلامی است که هرگز تا پیش از صفویه به سرنوشت محافظهکارانه و منجمدی که ایدئولوژیهای موفق پس از به دست آوردن زمام قدرت بدان دچار میشوند، دچار نشد. این است که پس از آنکه اسلام پس از مرگ رهبرش به صورت یک فلسفه قدرت حاکم درآمد، تشیع که به صورت اعتراضی از آغاز به مقابله با این نهضت برخاست، اسلام را از افتادن به این ورطه مانع شد و حالت انقلابی آنرا نگاهداشت. و در طول هزار سال پیکار سیاسی با تکیه بر آرمان «رهبری عصمت و نظام عدالت»، پاسخگوی رنجهای طبقه محروم در برابر اشرافیت، و ملتهای محکوم در برابر امپریالیسم ساسانی و رومی و، اکنون غربی شد، و نیز تحققبخش آرزوهای انسانهای آگاه که همواره با «جور» درگیر بودهاند، و حکومتی را که بر آزادی و حرمت انسانی استوار باشد جستجو میکردند.
بسیار کوتهنظرانه است که تشیع را از سقیفه و در محدوده درگیری میان «علی» و «ابوبکر و عمر» تلقی کنیم. تشیع ادامه مسیر حرکت و نهضتی بود که در متن فرهنگ بشری و به ویژه در مسیر جریان تاریخی فرهنگ ابراهیمی به نام «توحید»، همواره با تضاد طبقاتی، استثمار و حکومت زور و پول و حقکشی و استضعاف انسانی مبارزه میکرد، و برای «وحدت بشری» در برابر «نژادپرستی» و«عدالت طبقاتی» در برابر «استعباد و اشرافیت» و «حقپرستی» در برابر «فریب و جهل و سحر» مقابله داشته است، و این مسیر در اسلام به گونه جنگ میان پیامبر با اشرافیت قریش و سپس، اسلام با سلطنت ایران و امپراطوری روم تجلی کرد و آنگاه که خود به گونه «نظامی در خدمت قدرت حاکم» درآمد، تشیع به عنوان پاسدار وفادار این رسالت و بعثت تاریخی و وارث هزارها سال جهاد و شهادت برای آزادی و عدالت انسان چهره «علی» یافت و تا هنگامیکه با پیدایش صفویه و همدستی ملایان وابستهاش تشیع نیز به سرنوشت همان مذاهبی دچار شد که خود در طول تاریخش با آنها درگیر بود، همواره پرچمدار توحید به عنوان زیربنای آگاهی، برابری و آزادی انسان، ملتها و طبقات و وارث فرهنگ ابراهیمی و تاریخ تضاد میان فرعون و موسی، نمرود و ابراهیم، عیسی و قیصر، یحیی و هیرودیس، محمد و قریش، علی و معاویه و ... و «شهید و جلاد»، «مردم و جبار» و، به تعبیر قرآن، «ناس و خناس»، خود را در تاریخ انسان نمایاند.
دو کانون اندیشه و قدرت
اما صفویه از این فرهنگ و از این میراث پر از خون و تلاش و جهاد و ایثار و آگاهی و مسئولیت و حرکت دستمایهای برای ایجاد یک قدرت خشن سلطنتی و قومی و نظامی متعصبانه برای تحکیم قدرت حکومتش بر توده و استخدام ایمان توده در مبارزه با قدرت عثمانیها و همدستی با توطئهسازان مسیحیت اروپایی که از قدرت اسلام در اروپای شرقی و سلطهاش بر مدیترانه به هراس افتاده بود و زخمهای کاری خورده بود، بر گرد ایران و تشیع حصاری سیاه برافراشت و از ما و فرهنگ ما جزیرهای ساخت که با تاریخ اسلام و با قرآن و با دنیای اسلامی قطع رابطه کرد، و طبیعی است که پس از چندین نسل، درون این حصار به جمود، جهل و رکود مرگبار و انحطاط وحشتناک دچار شدو به مرحلهای از ارتجاع و انجماد رسید که مترقیترین دعوت انقلابی تاریخ به شکل یک فرقه متعصبانه بسته منجمد و ظاهرپرست، که تنها به درد سیستبازان و قدارهسازان میخورد، درآمد.
متأسفانه این سرنوشت شوم و مرگباری که به سراغ ما آمد، با آغاز دوران رکود و خواب اسلام را در دنیای اسلام را فراگرفته بود همزمان بود و آنچه این انحطاط را تشدید کرد، همزمانی خواب، مرگ و مصیبت ما بود با آغاز حرکت، بیداری و تجدید حیات دشمن اصلی ما «اروپای مسیحی»، که از مبارزات پیگیرش علیه قرون وسطی، کلیسا و دوران خواب، تقلید، تکرار و تعصب بهره میگرفت و بیدری، حرکت، آزادی و رشد سرمایهداریش با پیدایش ماشین توأم شد، و یکباره اسلام که خود را در برابر همه قدرتها آسیبپذیر مییافت و به نیروی ایمانش و به دلاوری جنگجویانش تکیه داشت، خود را در برابر ارتشهایی یافت که با سلاحهایی جادویی مسلح است؛ و شکستهای پیاپی، قهرمان تاریخ را به زانو درآورد و این پهلوان رویینتن با جادوگری و تیر سیمرغ دانش و صنعتی که اکنون به خدمت پول و زور درآمده بود نابینا شد و به خواب رفت.
شکست عثمانی، از دست دادن کشورهای اروپای شرقی، یونان، مجارستان، آلبانی، بلغارستان، یوگسلاوی و خلاصه شدن امپراطوری اسلامی به ترکیه جدید و سربرداشتن ملتها در درون امپراطوری، پیکره وحدت را تجزیه کرد و اسلام و قدرت جهانی اسلام که با ظهور صفویه از پشت خنجر خورد و از روبرو به زیر گلولههای توپ گرفتار آمد درهم شکست،و در چنین دورانی، مرکز قدرت جهانی اسلام که به مرض غربزدگی بسیار متعفن و میمونواری دچار شده بود، کشوری شد که همه مفاخر اسلامی و آن همه عظمت و شکوه تاریخیش را، خود، انکار کرد و به جای آن حماسهاش «ترک بودن» شد، و در این صورت، کاملاً مزاجش آماده، که یک قزاق وابسته ناگهان ظهور کند و نسخهای را که استعمار به دستش داده است برای تبدیل این کشور به یک آپاندیس مریض استعمار غربی آماده کند و کشوری که در قرون 15 با فتح قسطنطنیه فصلی در تاریخ بشر گشود که پایان قرون وسطی و آغاز قرون جدید را در غرب با آن تعیین میکنند، ترکیه جدیدی شد که با آتاتورک آغاز میشود و افتخاراتش: «تبدیل خطش به خط لاتین»، «تغییر روز تعطیل از جمعه به یکشنبه» و در نهایت، دستور رهبری انقلاب به برداشتن آفتابهها از همه مستراحهای مملکت! و به جای آن، ارتش پر از حماسه عثمانی که مدیترانه قلمرو قدرتش بود و سراسر اروپای شرقی را به زیر مهمیز خویش کشیده بود و ضربات کاری بر قلب امپراطوری مسیحیت میزد و ارتش و ایتالیا را در تنگنای محاصره به خفقان آورده بود، تبدیل شد به ارتشی که ریزهخوار سرمایهداری غرب است و نگهبان مزدور منافع استعمار در شرق؛ و عجبا (نمیتواند تصادفی باشد) که نسخه بدل آن از همه جهت در ایران که کانون تشعشع فرهنگی و فکری اسلام در سراسر مشرق از اینجا تا اقصای چین بود، و در طول هزار سال در ساختن بزرگترین تمدن و فرهنگ جهانی عظیمترین نقش و قویترین دست را داشت، نیز عمل شد، و دقیقاً در همین زمان بود. چه، ایران «مرکز درخشش اندیشه اسلام» بود و ترکیه «مرکز تجلی قدرت اسلام».
و این دو باید فلج میشد و شد، و باید با اسلام قطع رابطه میکرد و کرد. و ملتی که با روح اسلام زنده بود و غنا و قوتش را از این فرهنگ میگرفت و با این روح برپا بود و ماهیت و شخصیتش را بر اساس آن گرفته بود، باید تبدیل میشد به شبه فرنگیهای پوک و پوچی همانند بچهخانهای رؤسای قبایل بدوی قلب آفریقا که استعمار برای دلالی میان خود و بومیان از مردم بومی میساخت، میتراشید و رنگ میزد و «اسیمیلهها» (Assimiles) نامشان.
نهضت سلفیه
البته این سرنوشت شوم و این هجوم مصیبت و مرگ بیعکسالعمل بنود. اسلام علیرغم قدرتهای حاکمش که به پلیدی، فساد و ذلتپذیری دچار شده بود و یا رسماً به خدمت قدرتهای استعماری نوین درآمده بود، خود به یاری علمای پاکباز و تودههای وفادار و فرهنگ نیرومند و بیدارکننده و مترقی و محرکش در برابر آن به اعتراض برخاست و تلاشهای بسیاری در زمینه اندیشه عمل و قیام فکری و سیاسی و حتی نظامی آغاز شد، که خود، داستانی بسیار طولانی دارد.
از مصر گرفته تا الجزایر و مراکش و آمده تا ایران، هند و چین- همهجا- صحنه پیکار شد، و آنچه روشنفکران سیاهپوست از «امه سزر»، «فرانتس فانون»، «علیون دیوپ»، «کاتب یاسین»، «نیرره»، «سدار سنگور» و امثال اینها به نام «مبارزه با غربزدگی» و «بازگشت به اصالت خویش» آغاز کردهاند، اسلام لااقل از صد سال پیش آغازگر آن بود، و لااقل دنیا با چهره سید جمال اسدآبادی و دوستش محمد عبده و یاران رزمنده و اندیشمندشان آشنایند، که در اواخر قرن نوزدهم، نهضت بیداری، مبارزه با استعمار، بازگشت به اصالتهای اسلامی و تجدید تولد خویش را در سطحی بسیار گسترده و با شدتی انقلابی اعلام کردند و بیدارکننده ملتهای به خواب رفته اسلام بودند. نهضت بیداری و بازگشت به خویش که دقیقاً ترجمه اصطلاحی است که سید جمال ابتکار کرده است به نام «نهضت سلیقه»، و نوعی ارتدوکسی یا تکیه بر اسلام نخستین یعنی اسلام راستین میباشد، از این زمان شروع میشود و این زمانی است که هنوز انقلاب مارکسیستی در شوروی آغاز نشده، هنوز چین در خواب است، هند در دامن استعمار انگلیس آرام و راحت غنوده است، آفریقا به صورت ...
... که باز هم یک روشنفکر محقق مترقی فعلی دقیقاً به همان جای سیدجمال میچسبد که صد سال پیش رئیس پلیس ناصرالدین شاه چسبیده بود، و این تصادفی نیست؛ این، شیوه سگ است: وقتی صیاد در صحرا و کوه ناگهان خود را در برابر یک ببر یا یک شیر میبیند و ناچار با او درگیر میشود، سگ چوپان که با شیر نمیتواند برآید رندانه از زیر آلت وی را میچسبد و این تنها کاری است که میتواند کرد و تنها خدمتی که برای اربابش از او ساخته است، و این شیوه مرسوم جنگ سگ و شیر است.
به راستی نهضت سلفیه به رهبری سیدجمال و عبده چه کرد؟
اسلام در مسیری که این نهضت آغازگر آن بود چهها به دست آورد و در عین حال چه کمبودهایی داشت؟ در یک کلمه آنچه نمیتوان تردید کرد این است که اسلام در عصر ما رنسانس خویش را با سید جمال آغاز کرد. و این کاری کوچک نیست، که به تعبیری همه چیز است یا شروع همه چیز است.
زمینههای حرکت
این نهضت در دو زمینه آغازگر حرکتی بزرگ شد: یکی در زمینه سیاسی بود که بیش و کم همه با آن آشنا هستند و آن عبارت بود از:
1- بیداری روحهای خواب گرفته، روشنایی اندیشههای تاریک، برانگیختن ارادههای فلج شده و احیای شخصیت جامعهای که در نتیجه فساد نظامهای حاکم، انحطاط روحانیت و اشرافیت رسمی همراه با هجوم فرهنگ و ارزشهای استعماری غربی به تباهی رفته بود.
2- شناساندن چهره استعمارگر به ملتی مسلمان (چهرهای که به قول «آلبر ممی» نخستین بار که به کشورهای آفریقایی و آسیایی آمد، شمایل قدیسان را داشت با ادعاهایی پیامبرانه و رسالتی مسیحوار!)، و در نتیجه، برانگیختن تودههای مسلمان و به ویژه روشنفکران، برای مقابله با استعمار و پیریزی همه انقلابات ضداستعماری کشورهای اسلامی، افشاندن بذر بیداری و آگاهی سیاسی، آزادی، دموکراسی، پیشرفت، قانون و حقوق انسانی در مزرعه بایر وجدان این امت، وجدانی که مدتها بود کشت فرهنگی خویش را از دست داده بود و در عین حال به عنوان ملتی متمدن، با فرهنگ و پیشرفته دیگر وجود نداشت و سلطه جبارانه رجال فاسد و رژیمهای امپراطوری و سلطنتی و منحط، مستبد و متعصب حتی آرزوی رهایی و نیاز به قانون و حق زیستنی شرافتمندانه و مفهوم ترقی، خلاقیت و تمدن و پیشرفت را از آن برده بود.
این بذرافشانی بود که به زودی حاصل داد. در ایران، «انقلاب مشروطه» و در شمال آفریقا «بسیج نیروهای ضداستعماری علیه فرانسه» و در مصر، هند و ترکیه «شروع مبارزات سیاسی مترقی، تشکیل احزاب بسیار پیشرفته و پیریزی نهضتهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی عمیق».
3- در عین حال که سید جمال استعمار را با هوشیاری، بینش علمی و قاطعیت انقلابی میکوبید، و میدانیم که در آن دوره استعمار پرچمدار پیشرفت، ترقی و تمدن بود، این مقابلکوبی برخلاف بسیاری از رهبران ضداستعمار آسیا و آفریقا به عنوان عکسالعملی در برابر نوجویی و نوگرایی، که سوغات استعمار بود، گرایشی ارتجاعی و قهقرایی و سنتپرستانه نیافت، بلکه اتفاقاً سید جمال و عبده دو طلایهدار نهضت تسخیر تمدن فرنگی، استخدام ارزشهای علمی و عناصر مترقی مدنیت جدید و توجه و تکیه به پیشرفت علم، صنعت، نهادهای اقتصادی، حقوقی و اجتماعی سودمند و روشنبینی علمی به شمار میآیند. این دعوت تا آنجا است که این دو را میتوان نخستین روشنفکرانی تلقی کرد که با جمود، ارتجاع و کهنهپرستی طبقات منجمد و روحانیت سنتی، که پاسدار کهنگی و هراسان از نوگرایی و نوجویی بود، مبارزه کردند، تا آنجا که عبده، آنچنانکه از تفسیرش پیدا است، نهضت آشنایی و حتی توجیه علمی اسلام و تفسیر قرآن را بر اساس قوانین علمی و فرضیههای دانش غربی پایهگذاری کرد، و در این راه حتی، آنچنانکه طبیعت هر کار تازهای است، خالی از نوعی افراط و مبالغهکاری هم نبود تا آنجا که توجیهات رایجی از این قبیل که مثلاً «جن همان میکروب است» و یا کوشش برای تأویل آیات، احکام و عقاید بر پایه قوانین و علوم جدید، که بعدها بسیار توسعه یافت، بنیانگذارش عبده بود و راه گشایش سید جمال. و این کار، گرچه خالی از خطراتی نبود، اما در اینکه نقش بسیار انقلابیای در فرو ریختن برج و باروی جمود و تعصب داشت و پنجرهها را به روی جریانهای فکری و علمی جهان معاصر گشود نمیتوان شک کرد.
و اما در وجهه علمی کار: سید جمال، و به دنبال او عبده، بزرگترین گامی که برای نخستین بار در عصر ما برداشتند، کوشش در راه عقلی کردن بینش مذهبی بود و، چنانکه گفته شد، حتی علمی کردن کلام و تفسیر و احکام، به گونهای که این دو را میتوان مؤسس کلام جدیدی شمرد، که به جای پیوند با فلسفه یونان، منطق ارسطو و مکتبهای حکمت و علوم باستان، علوم جدید، فلسفههای جدید و فرضیات علمی اروپای قرن نوزدهم را زیربنای منطقی و استدلالی کلام کردند.
این کار اثر بزرگی در تضعیف قدرت ارتجاع، اختناق، کهنهگرایی و نابودی خرافات مذهبی و میل به کهنهپرستی، جمود و انحطاط که به ویژه در این عصر به اوج رسیده بود و اسلام را زندانی جهل و جمود ساخته بود، داشت و در عین حال از نظر علمی و اجتماعی نیز، پایههای تحول، حرکت و خلاقیت و پیشرفت را در جامعههای اسلامی و آشنایی اندیشههای مسلمان را با افکار، عقاید، زندگی، صنعت و به طور کلی فرهنگ و تمدن عصر ما ریخت.
نقطه ضعفهای حرکت
اما آنچه را به عنوان نقطهنظرهای ضعف کار و شیوه کار آنان میتوان گفت (البته باید یادآوری کرد که این نقطههای ضعف هرگز از ارزش نقش آنان نمیکاهد، زیرا لازمه آغاز هر کاری است)، -یکی دوگانگی شخصیت سید جمال و عبده است، بدینگونه که سید جمال به عنوان یک مصلح بزرگ اسلامی بیش از آنچه از چنین شخصیتی انتظار میرود غرق در مسائل دیپلماتیم و تلاشهای سیاسی میشود و بسیار کمتر از آنچه از چنین شخصیتی با چنین رسالتی شایسته است و بایسته، از مسائل فکری و تلاشهای ایدئولوژیک دور میماند، و همین انتقاد را، منتهی بطور معکوس، درباره عبده میتوان کرد: او نیز آنچنان در مسائل علمی غرق است که نمیتواند در تلاشهای سیاسی سید جمال با او همگامی کند و پا به پایش برود.
نقطه ضعف دیگر در «شیوهکار» این دو است: سید جمال مبارزه سیاسی را از بالا شروع کرد، در حالی که او به عنوان یک انقلابی برخاسته از متن مردم، حتی از طبقات روستا، و نیز به عنوان یک متفکر مترقی مسلمان، باید به میان توده میرفت و مخاطبش مردم میبود. و این شیوهای است که هم انقلاب (انقلابی راستین و عمیق)، روشنفکران انقلابی را بدان میخواند و هم اسلام و سنت پیامبر آنرا ایجاب میکند و پیروی از آن را واجب.
اما او، دریغا که همه قدرت انقلابی، این همه نیروی تلاش و حرکت و به ویژه آن درخشش خیرهکننده نبوغ فکری و سیاسیش را در رفت و آمد میان دربارها و در بازی میان رجال و بازیگران کثیف سیاست به هدر داد و بارآورترین سالهای پرتلاش عمرش را در آوارگی و دوندگی میان روسیه و ایران و ترکیه و لندن تباه کرد؛ و در نتیجه قربانی خیانتها، بیشرمیها و توطئهسازیهای رجال منحط، خیانتکار یا مأمور عصر خویش شد. جالب است که در یکی از نامههای خصوصیش که در سالهای آخر عمر به یکی از نزدیکانش مینویسد، خود بر این ضعف واقف است و بر آن افسوس میخورد و «کار با مردم» را توصیه میکند.
و اما عبده نتوانست خود را از قالبهای وجودی یک عالم محقق و مفسر متخصص اسلامی فراتر برد، گرچه در این قالب و در این پایگاه نقشی بسیار عمیق و حتی انقلابی ایفا کرد، آنچنانکه فرحت عباس رهبر انقلاب الجزایر در کتاب «La Nuit Coloniale» (شب استعماری)، که داستان مبارزات آزادیبخش ملت الجزایر است، آغاز بیداری و حرکت ضداستعماری شمال آفریقا را از لحظهای معرفی میکند که عبده به شمال آفریقا آمد و علما را جمع کرد و آنان را به جای غرق شدن در مسائلی فقهی، فلسفههای متافیزیکی و پرداختن به خرافات، ظواهر، تشریفات و شعائر، به بازگشت به قرآن دعوت کرد و خود برای نمونه تفسیری را شروع کرد که سرمشق دیگران شد و بازگشت روحانیت اسلام به قرآن موجب آن شد که قرآن نیز به جامعه، زندگی و به میان مسلمانان بازگردد و سنگ زیرین بنای انقلاب ضداستعماری شمال آفریقا گردد.
اما او نیز کار خویش را از علما و روحانیون جامعه آغاز کرد، و میدانیم که آنان نیز همچون سیاستمداران در یک نظام شکل گرفته منجمد از عناصر محافظهکار و «دم و دستگاهدار» هستند و نه میتوانند و نه میخواهند و نه میفهمند. بنابر این آنان نمیتوانند آغازکننده یک انقلاب مردمی باشند. باید مردم را بیدار کرد و برانگیخت و یک حرکت انقلابی را از متن ناس شروع کرد. و در این حرکت است که از میان روحانیت، عناصر هوشیار و پارسا و شایسته بدان خواهند پیوست و بافت ارتجاعی همراه با عناصر منحط و مرتجع، رفتهرفته عقب خواهند افتاد و محو خواهند شد. و این درسی است که از پیامبر آموختیم؛ و اساساً سنت پیامبر تنها اقوال و احادیث نیست، بلکه معنی حقیقی سنت، «روش»، «شیوه کار»، «از کجا باید آغاز کرد» و «چه خط سیری را و چه استراتژیای را برای رسیدن به هدف باید تعقیب کرد» است.
روحانیت شیعه
متأسفانه آثار نهضت سلفی نه در زمینه سیاسی، که بیدارگری فکری و بسیج و تحریک تودهها علیه استعمار و در مسیر انقلاب اجتماعی و مترقی باشد، و نیز آثار اصلاح فکری وتکان و تپش اعتقادی و رشد ذهنی و خودآگاهی ایدئولوژیک و عقلیگری و علمی شدن بینش مذهبی، هیچ کدام در ایران دامنه نیافت، هرچند در خارج از ایران سیر تحول و تکامل خویش را به طور مستمر طی کرد؛ و این بود که آنچه باید در اواخر قرن نوزدهم میداشتیم و بدان میرسیدیم، بیش از نیم قرن به تعویق افتاد؛ یعنی پس از جنگ بینالملل دوم یا بعد از شهریور 20 آغاز کردیم.
هرچند هیچگاه جامعه شیعه و حوزه روحانیت شیعه از تکان و از جنبش و از حرکتهای انقلابی خالی نبوده است، اما نه به عنوان یک جریان عمیق و دامنهداری که در مسیر حرکت فکری متن حوزه باشد، بلکه به عنوان قیام، اعتراض و ظهور روحهای انقلابی و شخصیتهای پارسا، آگاه و دلیری که به خاطر وفادار ماندن به ارزشهای انسانی و پاسداری از حرمت و عزت اسلام و مسلمین، گاهبهگاه در برابر استبداد، فساد و توطئههای استعماری قیام میکردهاند، و از اینگونه است قیامهایی که از زمان میرزای شیرازی تا اکنون، آیتالله خمینی، شاهد آن بودهایم.
اما چنانکه میدانیم، کار شخصیتهایی چون سید جمال، میرزای شیرازی، طباطبائی، بهبهانی، ثقهالاسلام،مدرس،میرزاکوچکخان، خیابانی و امروز طالقانی و حتی آیتالله خمینی- که مرجع بزرگ عصر ما هستند- نماینده روح حاکم بر حوزه نیست و این است که آنان در حرکت و دعوت خویش در میان توده و روشنفکران و نسل جوان یاران بیشتری مییابند تا در داخل حوزه و از میان همقطاران خویش؛ و چه بسا که این قیامها موقعیت روحانی آنان را تضعیف میکند، و سرنوشت آیتالله نائینی که به دفاع از مشروطه برخاست و شانس مرجعیتش را فدای آن کرد، نمونهاش!
این شخصیتها در طول این صد سال گرچه درخشانترین چهرههای برجسته روحانیت شیعه به شمار میآیند و قدرت و اثرگذاری کارشان را از ایمان مذهبی و مقام روحانی خویش میگیرند، و اساساً قیامشان، حتی در تحریم ضداستعماری تنباکو و یا در مبارزات ضداستبدادی مشروطه، یک قیام اسلامی و بر اساس مسئولیت دینیشان استوار بوده است، در عین حال، با همه عمق و عظمت و تأثیری که گاه کارشان پیدا میکرده، و نهضتی را که آغاز میکردهاند یک نهضت دینی به شمار میرفته است، هرگز با یک جهانبینی نوین اسلامی و اصلاح فکری و مکتب خاص ایدئولوژیک همراه نبوده است تا آنان را از دیگر مکتبهای فکری رایج ممتاز سازد، و غالباً نموداری از هوشیاری سیاسی رهبر و دلیری و ایمان و تقوای او بوده نه نماینده یک مکتب فکری نوین.
این است که ما نهضتهای سیاسی اسلامی بسیار داریم، اما نهضت فکری جدیدی نداشتهایم، بطوریکه حتی در مشروطه که یک انقلاب عمیق اجتماعی همراه با فرهنگ، فکر و ادبیات انقلابی و سیاسی و اجتماعی خاص خویش است، با اینکه بنیانگذاران و رهبران بزرگ آن، روحانیون برجسته و وعاظ انقلابی و مترقی بزرگی چون ثقهالاسلام و ملکالمتکلمین بودهاند، میبینیم روح و بینش مشروطه بیش از آنچه تحت تأثیر جهانبینی سیاسی و ایدئولوژیک اسلام یا شیعه باشد، تحت تأثیر فرهنگ انقلاب کبیر فرانسه است و این است که میبینیم تنها کار علمی که عالم شیعی در مشروطه میکند، کتاب «تنزیه المله و تنبیه الامه» نائینی است که آن هم تنها و تنها توجیه فقهی مشروطه فرنگی است، و گرنه نقش اساسی رهبران روحانی ما در مشروطه تکیه بر اصول کلی اخلاقی و انسانی از قبیل عدالت، آزادی، برابری، قانون و محکومیت ظلم، جور و استبداد بوده است، و نقش اساسی اسلام، «استخدام ایمان مذهبی در مسیر انقلاب» است و نه ارائه یک فلسفه سیاسی و فرهنگ انقلابیای که از متن ایدئولوژی اسلام یا مکتب تشیع برخاسته باشد.
بازگشت به خواب
و اما بعد از شهریور بیست و سقوط استبداد و پایان دوره اختناق و شروع آزادی اندیشه، هرج و مرج سیاسی، درگیریهای ایدئولوژیک و از سویی بازیافتن آزادی عقیده به وسیله روحانیت و در عین حال در درگیری با حریف فکری تازهنفس و نیرومندی به نام مارکسیسم، روحانیت، تحت تأثیر نظام صفوی (نظامی که در عین تجلیل ظاهری روحانیت، دین را و به تبع آن روحانیت را به خود وابسته کرده بود و در برابر خود به تمکین واداشته بود، و این نخستین سازشی است که تشیع و روحانیت شیعی با دستگاه قدرت میکند) و نیز تحت تأثیر جمود و انحطاطی که در درون قاجاریه به نهایت رسیده بود، (قرار داشت): مشروطه را منحرف کردند و او متوجه نشد، خواب بود؛ میرزا کوچکخانها و خیابانیها از میانشان برخاستند و پرچم انقلاب و آزادی و توطئهشکنی را در برابر استبداد داخلی و استعمار خارجی برافراشتند، و آنها همچنان در دثار خویش خزیده بودند و آنها را تنها گذاشته بودند تا نابود شدند؛ قراردادهای تقسیم ایران در 1907 و وابستگی یکپارچه ایران به استعمار انگلیس در 1919 گذشت،و مدرسها از میان آنان فریاد برآوردند، و آنان تکان نخوردند و به خوابشان ادامه دادند.
ناگهان بریدگاه قزاق قزوین به تهران ریخت و یکباره چهره ناشناختهای به نام رضاخان با نسخه بدل آتاتورک در دست، بر جامعه مسلط شد و نظامی بر اساس قومیت و آن هم قومیتی که با ارزشهای استعماری و وابستگی به فرهنگ، قدرت، اقتصاد، سیاست و حتی سلاح غرب و ارزشهای اخلاقی غرب وابسته است، پی رسخت و آنان مماشات کردند، جز در غائله رفع حجاب، که آن هم تنها آیتالله قمی فریاد برآورد، اما بیدنباله؛ به خیال اینکه در این مماشات بیضه اسلام حفظ خواهد شد و آنها به زندگی محصور در مدرسه و حجرهشان میتوانند ادامه دهند؛ و در لحظاتی که با یک فتوی میتوانستند مسیر تاریخ را، همچنانکه در واقعه تنباکو نشان دادند، عوض کنند، خاموشی را برگزیدند و بیست سال خفقان را تحمل کردند و از دست دادن همه آزادیها و حقوق انسانی و مذهبی را و حتی حق گریستن را، حتی داشتن عمامه و ریش و حتی پوشش نوامیسشان را.
شهریور بیست آمد، دیکتاتوری رفت و آزادیها رایگان نثار ما شد. اما روحانیت چنان در شور و شوق بازگشت به چادر و عبا و عمامه و ریش و حوزه و سینه و شله و هیأتهای مذهبی و برگزاری رسمی و علنی عزاداری غرق بود که نه خطر را احساس کرد و مسئولیت را. انگار نیم قرن توطئه و انحراف و بیست سال استبداد و ریشهکن کردن همه نهادهای اجتماعی و معنوی و سنتی و اخلاقی این جامعه برایشان کمترین تجربهای به بار نیاورد. نتیجه چه شد؟
تودههای مردم باز در پوست جمود و تعصب و تاریکی و اختناق خویش خزید و روحانیت باز به قالبهای سنتی خویش فرو رفت و نسل جوان تحصیلکرده و روشنفکران زمینه بیرقیبی برای غلبه مارکسیسم شد. مارکسیسم اکنون با خروارها کتاب و نوشته، با تشکیلات حزبی بسیار پیشرفتهای به نام حزب توده و پشتیبانی ارتش سرخی که شمال را اشغال کرده است، افراد آگاه نسل جوان و تحصیلکرده ما را فتح کرد، به گونهای که جامعه کاملاً دوقطبی شد: توده عوام و مذهبی، نسل جوان و تحصیلکرده تودهای، بازار: کانون مذهب، دانشگاه: کانون کمونیسم.
هیأتهای سینهزنی، کتابهای نوحه، دعاها، زیارتنامهها، سفرههای ابوالفضل پارتی و حجرههایی که سالها و سالها و سالها فقه میخواند و آن هم درباره حقوق خواجه، و تمیز کردن میان حیض و نفاس و آن همه پیچیدگیهای تکنولوژیک درباره طهارت و آداب بیتالخلاء و در برابر، تئاتر، کتابهای فلسفی، آثار ادبی، نثر نو، شعرنو، فکر نو، بهترین قلمها، بهترین اندیشههای اجتماعی، بهترین نبوغهای فکری و بهترین روحهای انقلابی، بهترین آگاهیها و تمامی نسل نو، بیدار، متعهد و پیشرو تنها در اختیار توده یا وابسته به آن و یا به هر حال در تغذیه آنچه او میپذیرد. خمس و زکات و نذر و نیاز در اختیار مذهب؛ علوم جدید، هنر ادبیات، حرکت و کوششهای انقلابی و مترقی در قلمرو کمونیسم.
نهضت ملی
دهه اول پس از شهریور بیست، اینچنین گذشت. نهضت ملی آغاز شد و رهبری را جبهه ملی به دست گرفت: شعار، «ملی شدن صنعت نفت و طرد استعمار انگلیس» و هدف، بازیافتن استقلال سیاسی ملت، تحکیم مشروطیت و نیل به قانون، آزادی، حقوق بشر، دموکراسی، پیشرفت و پاک کردن همه آثار شومی که دوران بیست ساله برجا گذاشته بود. اکنون در برابر جریان و قدرت سیاسی و فکری مارکسیسم یک جریان ملی و اصیل و مستقل در ایران آغاز شده است. گرچه همچون همیشه در متن این حرکت و پیشاپیش این نهضت، چهرههای صدیقی از روحانیت شیعه وجود داشت، اما این چهرهها، نماینده صداقت، آگاهی و مسئولیت انسانی خویش بودند نه نماینده و سخنگوی حوزه. حوزه، نسل جوان و تحصیلکرده خویش را در این بیست سال از دست داده بود. زیرا اکثریت آنها جذب دانشگاه، وزارت فرهنگ، دادگستری، اوقاف، صنایع مستظرفه و دیگر سازمانهای نوبنیاد دولتی و حتی نیروی ارتش شده بودند و در نتیجه حوزهای که پس از شهریور بیست تشکیل شد، عبارت بود از نسل پیری که پیش از کودتای 1299 به جای مانده بود و نوجوانانی که اکنون پس از آزادی از روستاها وارد حوزه شده بودند. و چنین ترکیبی در منحطتر کردن حوزه حتی از قبل کودتا مؤثر بود.
این بود که در چنین شرایط خطیر و خطرناکی که ملت ما و مذهب ما پس از جنگ و پس از شهریور بیست با آن مواجه بود، حوزه سرخوش از موفقیتهای محدود و سطحی و ظاهری که به دست آورده است، در حصار بسته خویش غنود و در جهان و جهانبینیای که عبارت از مثلث کوچکی بود میان نجف، قم و مشهد، تمامی مسئولیتش حفظ وضع موجود بود و پیداست که چنین وجودی با چنین محتوایی نمیتواند در برابر عمیقترین توطئههای استعمار و همچنین در برابر نیرومندترین ایدئولوژی فلسفی و انقلابی و سیاسی و طبقاتی مانند (ایدئولوژی) حزب توده که تشکیلات منظم، رهبری مشخص و در عین حال پشتیبانی نظامی و سیاسی ابرقدرت فاتح جهان را داشت مقاومت کند. در نتیجه استغاثه ملت را نشنید، و اصیلترین نهضت رهاییبخش ملت ما، که میتوانست عزت اسلام را در برابر هجوم امپریالیسم و استقلال اسلام را در برابر سلطه ایدئولوژی مارکسیسم ضیانت کند، از یاری روحانیت، که در آن روز تمامی نیرو و ایمان توده را در قبضه قدرت خویش داشت، بینصیب ماند، و (روحانیت) راه مماشات با قدرت حاکم و سازش با وضع موجود را پیش گرفت، به خیال اینکه به پاداش این سکوت، قدرت حاکم، زندگی عبا بر سر کشیده بیدرد و بیدردسرش را در دایره معبد و حجرهاش حفظ خواهد کرد، و در نتیجه نهضت ملی شکست خورد و دچار همان سرنوشتی شد که نهضت جنگل، که نهضت خیابانی، و تلاشهای بیثمر «مدرس» تنها.
سکوت و سازش
چون دیگر نقش فکری و اجتماعی روحانیت در تسکین افکار،تنها گذاشتن نهضت مردم و یا طرد اندیشه مارکسیستی ناچیز شد و قدرت مرکزی توانست دوران آشفتگی و ضعف پس از جنگ و انتقال قدرت را به سلامت بگذراند و بر نهضت ملی و هم حزب توده فائق آید و خود تجدید نیرو کند، آنچنانکه سنت همه قدرتها و ثروتمندان است و منطق سیاست ایجاب میکند، عهدشکنی و ناسپاسی کرد،و بالاخره در خرداد 42 با زشتترین و اهانتبارترین اتهام، پیوند مماشات روحانیت و سلطنت، که در شیعه 400 سال دوام داشت و در سنت 1400 سال و در مذهب همیشه، و در اسلام هرگز، گسست. چه، نگه داشتن آنچه دیگر به کار نمیآید، دور از سیاست است؛ آن هم تنها پایگاهی که به هر حال قدرت اعجازگر ایمان مردم را در اختیار دارد و بر روی ذخایر بیپایان انرژی و سوخت نشسته است و وارث تاریخی سراپا «زایش» و «خیزش» است و حامل فرهنگی قوی و غنی که ریشه در جان توده دارد و از سرچشمه سرشار و زلالی آب میخورد که از دل زمین و سینه خاک خویش میجوشد و به نهادها و ارزشهایی تعصب میورزد که قابل معامله نیست و برج و بارویی از اصالت و استقلال و تعصب، بر گرد موجودیت انسانی و ماهیت فرهنگی این ملت افراشته است که بازدارنده و تسخیرناپذیر است و در خاموشترنی ایامش ناگاه خفتهای از این اصحاب افسوس (ofesus) بیدار میشود و از کهف حجرهای بیرون میپرد و ابوذروار بر سر قدرت فریاد میزند و اسرافیلوار در صور قرآن میدمد و گورها را برمیشوراند و امنیت سپاه قبرستان را برمیآشوبد و محشر قیامتی برپا میکند.
این است که روحانیت شیعه نیز به خاطر ادامه زندگی گیاهی خویش، امر به معروف و نهی از منکر را از «رساله»اش و امامت و عدالت را از «رسالت»ش برداشت و نایب امام و پیرو پاپ شد و ذلت و بدعت جدایی دین از سیاست را پذیرفت تا از بد حادثات در امان ماند. به اقتضای ناموس و تقدیر و سنت لایتغر الهی که «من اعان ظالماً سلطه الله علیه»، قربانی ظلمی شد که در نجات از مهلکههای خطیر با سخن یا سکوت و حضور یا غیبت خویش به یاریاش شتافته بود.
روحانیت شیعه، ثمره هزار سال جهاد و شهادت مستمر شیعی در تاریخ اسلام را با 400 سال سازش اخیرش با دستگاه ظلم بر باد داد؛ اما سکوتش در این 40 سال از آن سازش 400 سالهاش ایمان براندازتر بود. چهل سال از 1299 تا 1342 که همه چیز در ایمان و فرهنگ و زندگی و خلق و خوی ملت ما عوض شد و استعمار فرهنگی و روحی و فکری تا مغز استخوان مردم ما رسوخ کرد و از درون همه را پوچ و پوک ساخت، آن هم چهل سالی که فرصتهای عزیز بسیاری در آن مدت برای نجات و عزت ما به چنگ آمد و دریغا که از آن هم، مارکسیسم بهره گرفت و در نتیجه مذهب از متن زندگی ما رفت و اسلام از وجدان مردم و شعور روشنفکر ریشهکن گشت و ما آن شدیم که اکنون میبینیم. و از این 40 سال، سکوت 22 ساله اخیرش از شهریور 20 تا خرداد 42 از همه ناموجهتر و شومتر و وحشتناکتر است و از این 22 سال، غفلت و عزلت و بیدردی و بیمسئولیتی و غیبتش از صحنه میان سالهای شهریور 20 تا مرداد 32 از همه بدتر، این دوازده سالی که به بهانه استبداد نیز نبود، اما هر لحظهاش فرصتی تعیینکننده و سرنوشتساز بود، سالهایی که حتی بسیاری از کشیشان بیدرد کاتولیک و روحانیون بیبوی بودایی و مرتاضان «خودکش» هندوچین به میدان آمده بودند و در راه اصلاح خرافات منحط و مترقی نمودن بینش و حرکت بخشیدن به روح مذهبی خویش، گام بر میداشتند و یا ملتهای خود را در کار بیداری و تلاشهای اصلاحی و انقلابی و آزادیبخش علیه جهل و رکود و رژیمهای استبدادی و نظامهای ضدمردمی و فاسد و قدرتهای استعماری یاری میکردند . و در جامعههای اسلامی نیز علمای اهل سنت، که همیشه از چشم شیعه متهم به بسته بودن باب اجتهادشان در دین و وابسته بودن به رژیمهای حاکم در دنیا بودهاند، از فرصتهای بینظیر جنگ جهانی و «مشغول شدن ظالمین به ظالمین» و بیچارگی قدرتهای استعمارگر انگلیس و فرانسه و ایتالیا و هلند و پرتغال و اسپانیا- که هر یک قطعهای از میهن مقدس ایمان و ملت راستین اسلام را دزدیده بود- بیش و کم در راه «به خود آمدن» مردم مسلمان و «کشف مجدد اسلام» و تکان خویش و تکانیدن روح و اندیشه و ایمان جامعه خویش از گرد و خاک و خس و خاشاک تاریخ بهره گرفتند و حضور اسلام را در صحنه زندگی انسان و سازندگی زمان و تضاد جبههها و نیروها و تنازع مکاتب و عقاید تجدید کردند؛ اما- شگفتا!- روحانیت شیعه که وارث پیامبروار مذهب «رهبری» و «تمدن» و شمشیر «دو دم» و آگاهی و آزادی و برابری مجسم و انقلابی مطلق و «روح شعلهور توفنده طوفان جهاد» و «خون روشنگر جوشنده آفتاب شهادت» و نایب امام «کتاب» و «ترازو» و «آهن» و حامل لوای طغیان توحید علیه طاغوت و مسئول «محرمسازی همه ماه و عاشوراسازی همه روز و کربلاسازی همه خاک» و سرفرازی «امر» و سرکشی «نهی» است، عبا بر سرش کشیده و در «سعی و هروله» میان «بازار سربسته» و «حجره دربسته و تنگنای جانکاه و گودی رزق یا زرق مهرابه» یا «محراب»هایی قتلگاه قیام امام حسین و یادآور شهادتگاه علی!...
منبع :مجموعه آثار27 – بازشناسی هویت ایرانی اسلامی
پرسش و پاسخ درباره ایدئولوژی - نوشته دکتر علی شریعتی مزینانی

اشاره: در بخش آثار که به نوشتارها، گفتارها و نامهها تقسیم کردهایم، نمونهای از نوشتهها یا گفتههای علی شریعتی را منتشر میکنیم. آرزوی ما آنست که به مرور کلیه آثار او در اینجا منتشر شود .
نوشته ای که در پی خواهد آمد با عنوان ایدئولوژی(2) و در مجموعه آثار23 – جهانبینی و ایدئولوژی- منتشر شده است. این مقاله جزء آثار دستنویس علی شریعتی است که در سالهای پایانی دهه پنجاه با عنوان پرسش و پاسخ منتشر شد. تاریخ دقیق این دستنوشته نامعلوم است اما با توجه به متن ظاهرا در سالهای آخر عمر وی نگاشته شده است.
-------------------------------------------------------------
ایدئولوژی (پرسش و پاسخ)
سؤال:
1- رابطه یک ایدئولوژی با مسائل عینی مکانی و زمانی یک جامعه؟
2- چه قوانینی بر یک ایدئولوژی حاکم است؟ و یا چه قوانینی بر یک ایئولوژی در روند تحولی (تکاملی) خود و از دیدگاه دیگر در پروسه تحققش در جامعه حاکم است؟
3- ظرفیت تطبیق یک ایدئولوژی با شرایط خاص هر جامعه؟ و اصولاٌ آیا موارد خاصی وجود دارد که در همه جوامع و فرهنگها با اختلاف اندک یکسان باشد؟ اگر یک ایدئولوژی بتواند تا این حد تغییر کند و ظرفیت تطبیق داشته باشد از اصل آن چه باقی خواهد ماند؟ (چنانکه اکنون از اشکال گوناگون مارکسیسم).
جواب 1 و 2 و 3:
طرح این سؤالها یک مسئله اساسیتری را به ذهن میآورد و آن اینکه چنین مینماید که اساساً در تعبیر و تلقی «ایدئولوژی» دچار یک اشتباه شدهایم و این اشتباه همان است که غالباً در ذهن روشنفکران دنیای سوم – که در عین حال به شدت نیازمند یک ایدئولوژی نو هستند- وجود دارد و آن دست یافتن شتابزده به یک وسیلهایدئولوژی است که بتواند آنها را در دست یافتن به اهداف سیاسی، اجتماعی، انقلابیشان به مثابه یک «رساله علمیه» یا یک «آئیننامه راهنمایی» یاری نماید. البته با چنین تلقیایدئولوژی این سؤالها پاسخش روشن است: یک ایدئولوژی در این صورت عبارت است از دگمهایی که بر اساس وضع و شرایط خاص موجود شکل گرفته است و بنابر این به همان اندازه که عینی، واقعی و سازگار با مسئولیت عملی موجود است در نظام دیگر، زمان دیسگر و مرحله دیگر پیر میشود، پوچ میشود و اشاشاً بیجا و بیمعنی. و در آنجا باید در جستجوی یک ایدئولوژی دیگری متناسب با زمان و مکان بود؛ در این صورت ایدئولوژی میشود تصویبنامههایی که هر روز همچون مد و همچون مقررات یا همچون مجموعهایدئولوژی از اقدامات مصلحتی که یک گروه متعهد برای رسیدن به اهدافشان خلق یا انتخاب میکنند؛ و به میزانی که شرایط دگرگون میشود آنها نیز از محتوی خالی میشوند. در این صورت که عدم انطباق یک ایدئولوژی در زمانهای مختلف، پیر شدن یک ایدئولوژی، بیمحتوی شدن یک ایدئولوژی و یا ضرورت دست یافتن و یا آفریدن یک ایدئولوژی تازه قابل طرح است. اما اشکال این است که اصولاً ایدئولوژی این نیست. بهترین تعریف ایدئولوژی این است که اساساً «ایدئولوژی ادامه غریزه است در انسان». غریزه، مجموعه قوانین و کششهایی است که رفتار موجود زنده را و نیز رشد، تکامل، تولید، بقا نوعی و به طور کلی زندگی او را تأمین میکند. اما در انسان بخشی از این زمینهها به خودآگاهی و اراده وی واگذار شده است. بنابر این در آنجا که غریزه به پایان میرسد برای هدایت انسان ایدئولوژی آغاز میشود. بر چه اساس ایدئولوژی انتخاب میگردد؟ سیر تکاملی انسان بیشک با سیر تکامل ایدئولوژی او هماهنگ است، اما تکامل ایدئولوژی در عین حال که تغییر و تحول ایدئولوژی را اعتراف دارد هرگز به این معنی نیست که هر روز یک ایدئولوژی تازهایدئولوژی را یا در شرایطی یک ایدئولوژی متناسبی را انتخاب کنیم، بلکه تکامل اساساً به معنی «تحول» و در عیم حال «استمرار» است؛ استمرار هم حرکت است و هم ثبوت. هر روز به جایی پریدن به معنای تکامل نیست، بلکه این خود آفتی است برای تکامل. انسان دارای اهداف و ایدهآلهای ثابتی است که ثبوت آن از ثبوت وجودی وی سرچشمه میگیرد؛ اینهاست که ایدهآلهای نوعی انسان نام دارد. حتی خود مارکس نیز بدان معترف است آنجایی که از انسان نوعی سخن میگوید. اگر امروز ما شعری را که از 4700 سال پیش شاعری از لاگاس در بینالنهرین گفته است، یا حماسه گیلگمش را و یا شعری از لوپی را در چین میخوانیم و با او تفاهم و تجانس و آشنایی و خویشاوندی احساس میکنیم و اگر در ایدهآلها و ارزشهای انسانی امروز خویش شباهتی با آنچه هزاران سال پیش در میان اقوام دیگر و ملل و فرهنگهای دیگر وجود دارد حس میکنیم، به خاطر وجوه اشتراکی است که میان ما و ایشان وجود دارد.در عین حال تاریخ نظامها، زبانها، نژادها، تولید و مصرف، روابط اجتماعی و تولیدی و حتی مفاهیم ذهنی ما تغییر یافته است. مبنای اساسی یک ایدئولوژی را جهانبینی انسان میسازد و جهانبینی آمیختهایدئولوژی است از ارزشهای وجودی انسان که با تلقی علمی آدمی از جهان هماهنگی یافته است و توجیه میشود و مجموعه آن جهانبینی ما را میسازد که ایمان ماست و اعتقاد ما. ایمان و اعتقادی است که وجودمان را در راه آن فدا میکنیم، ارزشی را میآفریند و قداستی را که بر هستی ما جکومت مییابد، و در این صورت چگونه میتوان آن را بر اساس تغییرات و تحولاتی که در شرایط اجتماعی و روابط طبقاتی و اوضاع سیاسی پیش میآید کنار زد، عوض کرد یا تغییر داد ، مگر اینکه اساساً به مفاهیم علمیایدئولوژی بر بخوریم که مبنای جهانبینی ما را از نظر منطق و از نظر واقعیت علمی بیپایه کرده باشد، یعنی ریشه ایمان ما نسبت به ایدئولوژی ما قطع شود و در این صورت است که ما میتوانیم به بطلان ایدئولوژی خود پی ببریم. در این صورت به جستجوی ایدئولوژیای که به حقیقت استوار باشد برآییم و در این صورت تغییر ایدئولوژی و تعویض آن نه تنها مجاز است بلکه یک وظیفه انسانی است، کاری است در راه حقیقتجویی انسان. اما اینکه یک ایدئولوژی یک زمان حق بوده است و امروز چون زمان تغییر کرده است باید آن را کنار زد و یک ایدئولوژی متناسب بازمان گرفت، این حرفی است که بیشتر از مدیستها اقتباس شده است و در این صورت ما را به ورطهای از اپورتونیستم افتادهایم، در صورتی که اساساً انسانی که به ایدئولوژی میاندیشد، انسانی است یه ارزشهای ثابت آدمی وفادار، استوار و متعصب. ایدئولوژی مصلحتی و مصنوعی که بر اساس شرایط و اوضاع و احوال اجتماعی و اقتصادی، سیاسی انتخاب شده باشد ممکن است واقعاً برای لحظاتی و یا برای زمان محدودی در یک محدوده مکانی بدرد خور باشد، اما هرگز ارزش آن را که آدمی برای آن آسان بمیرد، ندارد. ما خرافههای بسیاری را نیز سراغ داریم که در اوضاع و احوال خاصی و در زمان خاصی بیش از حقیقت میتواند برای رسیدن به یک هدف نقش داشته باشد. من فکر میکنم که در ذهن کسانی که چنین سؤالی برایشان به وجود آمده، نوع مسئولیت یا استراتژی و اهداف استراتژیک که بر حسب زمانها و نظامها متغیر است با ایدئولوژی مشتبه شده است.
سؤال 4: همانطور که در یک مرحله از رشد تکاملی انسان مذاهب موجود به علت ضرورتی که برای ادامه تکامل انسان داشتند و در دوره خود انقلابی بودند اکنون که نقش انقلابی خود را از دست دادهاند آیا میتوان نتیجه گرفت که انسان میتواند بدون مذهب راهگشای سعادت و تکامل خود باشد، چنانکه در ابتدای خلقت یدون مذهب تکامل مییافت؟
جواب 4: نیمه اول سؤال با تاریخ مذهب و شناخت علمیای که از مذهب داریم مغایر است. از این سؤال چنین برمیآید که سؤالکننده پیدایش مذهب را ویژه یک زمانه خاص از تاریخ مذهب دارد، چنین حرفی را نزده؛ کدام زمان است که انسان وجود داشته باشد و مذهب نداشته باشد و کدام جامعهای را بیمذهب در طول تاریخ انسان، پیش از تاریخ و بعد از آن، سراغ داریم؟ البته این هست که مذاهب بزرگ مثل بودایی، مثل مذاهب ابراهیمی، و زرتشت معاصر همند و البته به خاطر شرایط اجتماعی و تاریخیای است که انسان در آستانه تمدن شهری قرار گرفته است. اما مذهب به عنوان نوعی جهانبینی، گرایش و بینش و روح خاص انسانی، هرگز یک تاریخ مشخص نه تنها ندارد بلکه با پیدایش نوع انسان در زمین همزمان است.
اما بخش دوم سؤال که این مذاهب در دوران خود انقلابی بودهاند و اکنون چون نقش خود را از دست دادهاند به این فکر بیفتیم که اساساً بدون مذهب بتوانیم راهی برای سعادت انسان باز کنیم، قبلاً این سؤال را طرح میکند که باید دید چرا مذاهب انقلابی در طول زمان به انحطاط و جمود و غیرانقلابی بودن دچار شدهاند؟ اگر واقعاً قبول داریم که مذاهب انقلابی بودهاند و پس از پیدایششان در دوران بعد تحت تأثیر عوامل غیرمذهبی دچار انحطاط و ارتجاعی شدهاند که با جنس و ذات و فلسفه پیدایش و آرمان نخستینشان متناقض بوده است، بنابر این باید به این اندیشه بیافتیم که قبل از آنکه آنرا رها کنیم و راه دیگری را تجربه کنیم که بدون مذهب انسان به سعادت برسد، درستترین راه این است که عوامل انحطاط مذاهب را بجوییم و با آن عوامل مبارزه کنیم و بکوشیم تا مذاهب نقش انقلابی خویش را که در پیدایش خود داشتهاند، بازیابند وگرنه دشمنان انقلاب که در تاریخ بر مذهب، یعنی انسان، پیروز شدهاند با رها کردن مذهب به وسیله روشنفکران، امروز موفقیت جدیدی به دست خواهند آورد. اگر در طول تاریخ میبینیم که علم منطق، تفکر مذهبی، عقلی و فلسفه، ادبیات و هنر ابزار دست زور، ظلم، استثمار و اشرافیت است آیا باید در جستجوی آن باشیم که هنر و فلسفه و تعقل و منطق و علم را رها کنیم و راه تازهای برای تکامل انسان بجوییم؟ وانگهی این حرف که برای سعادت، مذهب را رها کنیم و به یاری علم و اقتصاد به او سعادت ببخشیم، عقل را در آموزش و پرورش جانشین خدا سازیم و یک اخلاق علمی و عقلی را بریده بریده از مبنای خداپرستی پیریزیم، لااقل به اندازه دو قرن کهنه شده است. وانگهی این تزی است که پیشقراولان روشنفکری بورژوازی طرح کردهاند و نتیجهاش اخلاقی است که امروز در جوامع مدرن غربی رو به توسعه میرود و تولیدهای اضافیش نیز به سوی ما سیلآسا صادر میگردد و گذشته از آن، این نیز زاییده فکر سادهلوحانه قرن 19 است که با حل مسائل اقتصادی همه مسائل انسانی خودبهخود رفع میگردد.
سؤال 5: چگونگی تولد، کودکی، بلوغ، پیری و مرگ یک ایدئولوژی؟
جواب 5: نیمه اول در آغاز جواب داده شد. اگر ایدئولوژی عبارت باشد از راه حل یک مشکل زمانی و مکانی محدود، بیشک در آغاز جوان، نیرومند، فعال و پس از رسیدن به هدفش منتفی میشود، میمیرد، و یا به صورت دگمهای سنتی و موروثی بیمعنی میماند و بعد مدتها ممکن است در همین حالت جمود بماند و کمکم از بین برود. این است که حیات او به میزان واقعیتی که موجب پیدایش آن شده است وجود و بستگی دارد. اما در مرحله بعدی، اینکه هر ایدئولوژی با مجموعه نهادهای منسجم خود بستگی دارد، درست است؛ به این معنا که صاحبان یک ایدئولوژی نمیتوانند هر روز در هر شرایطی با انطباق و تطبیق زورکی یا مصلحتی ایدئولوژی خود با یک سیستم حاکم یا مد به زندگی ادامه دهند، اما اینکه اجتهاد که مثلاً ویژه اسلام است و دیکتاتوری پرولتاریا که ویژه مارکسیسم، هیچکدام نمیتوانند از یکدیگر چیز بیاموزند، این دعوت به نوعی تعصب است. تکامل یک ایدئولوژی در ذهن آدمی و در تحقق خارجی آن موکول به آموزش دائمی آن است، آموزشی که هر ایدئولوژی از ایدئولوژیهای دیگر و نیز از علوم، تجربیات و از ابتکارات دیگر و از همه پدیدههایی که زاییده تکامل اجتماعی یا فکری یا علمی انسان است فرامیگیرد. چرا جز اسلام دیگران نتوانند از اجتمهاد اسلامی چیزی بیاموزند؟ آیا در صد سال اخیر لنین در انقلاب اکتبر بر اصالت رهبری سیاسی میکند، اجتهادی در مارکسیسم نیست و با تکیه انحصاری که مائو در انقلابی بودن دهقان در چین میکند اجتهاد تازهای نیست؟ اجتهاد تیتو و اجتهاد کاسترو که میگوید «من مارکسیسم را بدون تجدیدنظر نمیتوانم بفهمم»، امروز که احزاب اروپای غربی حتی علناً دیکتاتوری پرولتاریا را حذف میکنند در حالی که از اصول مارکسیسم است، اجتهاد را تا رمحله بدعت نیز پیش بردهاند، و بنابر این چرا اسلام نتواند از تجربیات انقلابی انسانهای دیگر و مکتبهای دیگر در مسیر ایدئولوژیک خود برای رسیدن به اهدافی که ایدئولوژی وی آن اهداف را طرح کرده است استمداد جوید. این به همان اندازه که علمی و تکاملی است به همان اندازه نیز اسلامی است. اما اینکه در این صورت از اصل این ایدئولوژی چه باقی میماند، باید این سؤال را در نحوه انتخاب و اقتباس یک ایدئولوژی از تجربیات دیگران جستجو کرد. اگر آنچه اقتباس میشود و آنچه از دیگران آموخته میشود مغایر با اهداف آن ایدئولوژی است و مبتنی بر تغییر در جهانبینی و تغییر در ارزشها و تغییر در ایدهآلهاست که بیشک از ایدئولوژی چیزی باقی نمیماند و این همان است که نامش «بدعت» است. اما اگر در مسیر این ایدهآلها و برای تعیین بهتر جهانبینی، این آموزش صورت گیرد نه تنها از ایدئولوژی چیزی کم نمیشود که ایدئولوژی در مسیر تحول زمان تحقق کاملتری پیدا میکند تا اینکه چیزی نیاموزد و فقیر و منجمد و محدود بماند و اینکه مثال آورده شده است که امروز از مارکسیسم چیزی باقی نمانده است این نیز نوعی قضاوت افراطی است. از مارکسیسم، آنچه که باقی مانده است در اشکال گوناگونش عصارههای اساسی است که مارکسیسم بر آن بنا شده است؛ آنچه که تغییر یافته است اشکال گوناگون تحقق آن است که در قرن 19 بیان میشد و طبیعی هم بود که در تغییر شرایط زمانی و بخصوص مکانی این اشکال تغییر و تنوع یابد. در اینجاست که ما به اصل «وحدت و تنوع» در یک ایدئولوژی میرسیم، وحدتی که جوهر اساسی ایدئولوژی را میسازد و بر اساس ایدهآلها و آرمانها و جهانبینی آن مبتنی است و تنوعی که بر اساس تحقق عینی آن در شرایط مکانی و زمانی متنوع استوار است.
سؤال 6: اگر یک ایدئولوژی بخواهد برای یک مدت زمانی طولانی و برای همه جوامع راهگشا باشد (یعنی همان ظرفیت تطبیقی) مجبور است که قوانین خود را بر اصول بسیار کلی قرار دهد (که امروز حق در آن میگنجد و فردا باطل) و برای اینکه زنده بماند، نمیتواند در امور جزئی وارد شود که خصوصیت آنها کاربرد فوقالعاده زمانی خاص و کهنه شدن در مرحله یعدی است؛ ولی اصولاً هدف و نقش اصلی که ایدئولوژی در رابطه با آن ارزش دارد راهگشا بودن و راهنما بودن نهایی در موارد جزئی و زمانی خاص است، به فرض که مسئله اجتهاد زمانی مطرح شود (که اهم ضوابط برای رسیدن از موارد کلی فوق به امور جزئی و زمانی خاص است که مجتهد از قرآن کمک میگیرد و در طول زمان تغییر نمیکند و اجتهاد را بیاثر و پوک نمیسازد، چنانکه میبینیم شده است)، و همچنین ضوابطی مجتهد را به ما میشناساند و اصولاً او با کسب ویژگیهایی که مشخص شده مجتهد میشود؛ آیا در این ضوابط و ویژگی به طور کیفی و اساسی در طول زمان نباید تجدیدنظر کلی کرد تا که اصل اجتهاد انقلابی بماند یا اینکه اساساً از شکل افتادن اجتهاد نیز خود معلول علت ریشهایتری است؟
جواب 6: درست برعکس اگر یک ایدئولوژی به جزئیات تکیه کند، ایدئولوژی نیست، قوانین و مقررات و تصویبنامهها و آییننامههای رانندگی است که با تغییر بسیار اندکی از محتوی خالی میشود. درست است که اگر یک ایدئولوژی بر این جرئیات خود را مبتنی کرده باشد روشنتر، مشخصتر و تکلیف طرفداران آن نیز نعینتر است اما ایدئولوژی نیست. مارکس که به طبقه کارگر تکیه میکند، میبینیم که تا پایش را از مرز محیط جغرافیایی خود فراتر میگذارد، دیگر این ایدئولوژی مشخصهاش احتیاج به تجدیدنظر دارد زیرا در چند کیلومتر آن طرفتر دیگر پرولتاریای صنعتی وجود ندارد این است که این ایدئولوژی که خود را بر یک مبنای کاملاً صریح جزئی و مشخص بنا کرده است باید در آنجا تجدید پایگاه کند و دهقانان را به جایش بگذارد و در جای دیگر اصلاً دهقان هم نیست و نظام قبایلی است (چنانکه در ظفار یا یمن) و در آنجا نیز ایدئولوژی احتیاج دارد که مبنای خود را عوض کند. پس میبینیم که آنچه را ما فضیلت میدانیم برای ایدئولوژی ضعف و نقص آن است. اساساً ایدئولوژی همچون علم باید بر اساس قوانین کلی و بر اساس آرمانهای ثابت انسانی استوار باشد و اما انطباق آن با واقعیتهای موجود زمانی و مکانی در یک جامعه خاص رسالتی است که بر عهده روشنفکر آن زمان که در عین حال وابسته به آن ایدئولوژی است واگذار میشود. در اینجاست که یک ایدئولوژی یک کتابچه راهنمایی که افراد بخواهند از روی آن راه یابند و گنج پیدا کنند نیست، بلکه ایدئولوژی یک رابطهای با انسان دارد. انسان با داشتن یک ایدئولوژی همه چیز برایش روشن، مشخص و همه تکالیف از دوشش ساقط نیست، بلکه بزرگترین نقش مثبت را نیز انسان آگاه متفکر خواهد داشت و ایدئولوژی هرگز جانشین تعهد فکری، علمی، اجتماعی و اجتهادی انسان نمیشود. چنین تلقیای از ایدئولوژی تلقی یک مؤمن متعصب عامی است که به جای فراگرفتن علومی که او را به شناخت مذهب و مبانی اساسی مذهب هدایت میکند یک رساله علمیه از یک مجتهد جامعالشرایط میگیرد و هر مشکلی را که در زندگی دارد در صفحهای از مسائل مربوط به آن جستجو میکند و جوابش را خیلی روشن، صریح و قاطع پیدا میکند. در حالی که روشنفکر در جستجوی رساله عبمیه نیست گرچه ممکن است خود نویسنده رساله علمیه برای عوام باشد. اما اسلام به جای اینکه بگوید کارگر صنعتی استثمار میشود، به جای آنکه بگوید دهقان در فئودالیته استثمار میشود، و در نتیجه برده در نظام بردگی در این ایدئولوژی نامی از خود نشنود و در نظام بعد از بورژوازی و بعد از سقوط سرمایهداری دیگر حرفی برای گفتن نداشته باشد بر یک اساس کلی تکیه میکند و آن مبارزه با استضعاف است که همه عوامل اجتماعی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی و غیرهای است که به تضعیف ارزشها و استعدادهای انسانی منجر میشود. در این صورت است که هر کس در هر نظام و زمان خاص خودش باید بر اساس اعتقاد ایدئولوژیک خویش و مسئولیتی که در مبارزه با استضعاف دارد طبقه مستضعف خویش را تشخیص بدهد و در برابر آن احساس مسئولیت کند و بنابر این استضعاف زمان خویش را اجتهاد نماید. در یک جامعه فئودالیته دهقان مستضعف است، در یک نظام سرمایهداری صنعتی پرولتاریای صنعتی مستضعف است و سرمایهداری رژیم استضعاف، و در یک رژیم بردگی، بردگی نظام استضعاف و بردهها مستضعفند و در یک رژیم استعماری یک ملت مستضعف است و نفس استعمار رژیم استضعافی است و برای این است که وقتی ایدئولوژی به یک مسئله جزئی تکیه میکند در رابطه دیگر دچار گمراهی میگردد. چنانکه مارکسیسم را دیدیم که بعد از جنگ بینالملل دوم در مبارزه کشورهای دنیای سوم که یک مبارزه ملی علیه استعمار بود، دچار بلاتکلیفی و حیرتزدگی شد که حتی قبایل و تودههای بیسواد و فاقد فرهنگ و ایدئولوژی از آنها پیشتر رفتند و حتی غریزه انسانی از ایدئولوژی علمی آنان بهتر مسئولیت خویش را حس کرد و عمل نمود. زیرا در حالیکه مسئله رژیم استعماری مطرح بود آنان همچنان به نظام استثماری طبقاتی در یک جامعه میاندیشند. اما اینکه گفته شده است که اجتهاد از کار افتاده است و این معلول پیر شدن خود اسلام است با واقعیت علمی و تاریخی منطبق نیست. این حرف را کسی میتواند بزند که به جای شناخت سرنوشت تاریخی و عینی اسلام و مسیری را که در بطن نظامهای سیاسی و طبقاتی طی کرده است فقط با ذهنیات خویش و کلیات فلسفی بازی کند. اگر اجتهاد ما از کار افتاده است به خاطر آن است که ما از حرکت بازماندهایم بنابر این همچنانکه ما حرکت را باید ادامه دهیم، اجتهاد را نیز باید به حرکت درآوریم. اجتهاد را عوامل ضدانسانیای که انسان را از تعقل و تکامل بازداشتهاند و تمدن ما را و فرهنگ ما را به جمود کشاندهاند از کار باز داشته. اسلام پیر نشده است زیرا برای ایدئولوژی تعبیری که درست است غلط بودن یا درست بودن یک ایدئولوژی است بنابر این اگر یک ایدئولوژی درست است پیر شدن برایش بیمعناست و اگر غلط است در اوج غرور و جوانیش نیز بیپایه است. ایدئولوژی مانند علم است: یک نظریهای که از نظر علمی غلط است در آغاز جوانیش نیز غلط است و اگر درست در حالیکه طرفداری نیز ندارد درست خواهد بود. گالیله در هنگامی که حرکت زمین را اثبات میکرد فکر غریب و محکومی را ارئه میداد در عین حال درست است. لوسیبیوس پیش از ارسطو به اتم معتقد بود و پس از ارسطو نفی شد و قرنها گذشت تا دوباره نظریه او تحقق علمی پیدا کرد. آنچه که در نظریات علمی یا در جهانبینی فلسفی و یا در ایدئولوژی قابل تعبیر است درست بودن یا غلط بودن است. میدانیم که در تاریخ نظریه ابوذر نابود شد و نظریه عثمان و کعبالاحبار تداوم یافت، تحقق و گسترش یافت –حتی در ذهنیت تشیع. بنابر این ما باید به تصحیح تاریخ بپردازیم و به عنوان مبارزهای با عوامل سرمایهداری طبقاتی و بردهداری در حال و نیز در تاریخ دست زنیم یا محکوم عبدالرحمن بن عوف است و علی رغم نظر ابوذر، این نشانه پیر شدن تز ابوذر است؟ یا نشانه آن است که نظام حاکم بر جامعه ما فرهنگ ما و فقه ما است که ابوذر را پیر کرده و عبدالرحمن را همچنان پس از قرنها جوان نگه داشته است و بر تشیع و فقه شیعه نیز حاکم کرده است.
سؤال 7: در بحث قدیم علم و مذهب اگر بپذیریم که اسلام با علم تناقضی ندارد در این صورت غیر از بحث ماوراالطبیعه آیا در سایر موارد اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، ایدئولوژیکی مارکسیسم را که بر پایههای علمی شناخته شده قرار دارد (اگر مورد تردید بود، اشکال نوین علمی آن را) میتوان در اسلام مورد استفاده قرار داد؟ آیا هیچ وجه اشتراک و تفاهمی میان اسلام و مارکسیسم در این زمینهها وجود دارد؟ تا چه حد سازگارند؟ کدامین نقطه اساسی اختلاف و جدایی راه است؟ تا چه حد میتوان در تجزیه و تحلیل مسائل اسلامی از شیوههای مارکسیستی کمک گرفت؟ اگر استراتژی متفاوت باشد آیا میتوان از شیوههای علمی یعنی تاکتیک ایدئولوژی دیگر برای پیشبرد و دستیابی به استراتژی سود جست؟
جواب 7: در مورد رابطه مارکسیسم و علم مسئلهای است که بر خلاف آنچه در سؤال آمده است هنوز حل نشده است. اگر واقعاً (آنچنان که تبلیغ میشود) مارکسیسم بر مبانی شناخته شده مبتنی است این سؤال پیش میآید که مبانی علمی شناخته شده را بورژوازی و سرمایهداری در جهان پدید آوردهاند یا لااقل در نظام بورژوازی است که این مبانی علمی شناخته شده پدید میآید و چگونه است که پدیدآورندگان این علوم مارکسیست نیستند و مارکسیستها هستند که از این علوم برای یک ایدئولوژی خاص استمداد میکنند؟ بنابر این به جای اینکه بگوییم مارکسیسم بر مبانی علمی شناخته شده تبیین کند و بنابر این میزان توفیق آن مورد تردید است و یا لااقل بر حسب توفیقی که عالم مارکسیستی در این انطباق به دست میآورد فرق میکند. و اما اینکه رابطه اسلام و مارکسیسم چیست و یا تا چقدر موارد اختلاف یا اشتراک دارند، این بحثی است که بسیار تکرار شده اما در عین حال که بسیار گفتهاند و بسیار هم شنیدهایم بد مطرح شده است. برخی اسلام را مکتبی بین مارکسیسم و سرمایهداری، بین ایدهآلیسم و ماتریالیسم معرفی کردهاند و یا از روابط اسلام با سرمایهداری و مارکسیسم سخن گفتهاند و به صورت ناشیانه، مصنوعی و گاه مضحکی وجوه اشتراکی میان اسلام از یک سو با مارکسیسم از سوی دیگر با سرمایهداری سخن گفتهاند در حالی که اساساً سرمایهداری موضوع اساسی زمان ماست که اسلام و مارکسیسم در مبارزه ریشهای و اساسی با آن در رقابتند و این خود موضع و موقع اسلام را و در عین حال رابطه آن را با مارکسیسم و در عین حال سرمایهداری را مشخص میسازد و بر این سؤال نیز خود به خود پاسخ گفته میشود که چه رابطهای میان این دو هست. میبینیم که رابطه میان این دو در همان حال که مشترک است مختلف است و این حالت دو طبیبی است که برای بیماری راههای گوناگون قائلند و این بسیار خندهاور است که بگوییم روابط میان یک طبیب و یک بیماری یک رابطه واسطه است که برخی اصول را از بیماری میگیریم و برخی از اصول را از طبیب. رقابت دو طبیب بر سر یک بیماری، رقابتی است که در عین حال از رقابت بر سر یک هدف سرچشمه گرفته است. منتهی در شرایط کنونی که انسان با سرمایهداری در جنگ است باید اعتراف کرد که مارکسیسم روشنتر، مشخصتر و معینتر سخن میگوید زیرا مارکسیسم برای مبارزه با سرمایهداری پدید آمده است در حالیکه اسلام برای مبارزه با استضعاف شکل گرفته است. اما پس از نابودی سرمایهداری، مارکسیسم نیز پیر میشود و منتفی میگردد اما اسلام در جستجوی استضعاف دیگر انسان پس از نابودی سرمایهداری و پیدایش سوسیالیسم است؛ چنانکه امروز در جوامع غیرسرمایهداری اسلام میتواند استضعاف را بازشناسد اما مارکسیستها دچار حیرتاند.
بیشک نه تنها میتوان (از مارکسیسم) سود جست که باید جست و اینجاست که فرق یک ایدئولوژی متحرک را از یکدیگر بازمیکند و مشخص میسازد. ما در تبیین هدفها و تحقق آرمانهای اسلامی خویش همچنان که از علم میآموزیم از مارکسیسم نیز میآموزیم.
سؤال 8: هر مذهبی، ایدئولوژیای مخاطبانی دارد و نیز برای تحقق ایدهآلهای خود و ساختن جامعهای که «باید»، نیاز به سربازانی دارد و برحسب تعریفی که برای ویژگیها، صفات و خصوصیاتی که برای سرباز خود دارد طبقهای را مناسبترین زمینه برای استخراج و آموزش سربازان تشخیص میدهد (مارکس از نظر تئوری، پرولتاریا؛ شوروی، پرولتاریا و یا دهقان؛ چین، دهقان). اسلام در جو جوامع امروز از میان کدام طبقه سربازگیری میکند. آیا برای این منظور طبقه مشخصی را قائل است؟ آیا طبقات را به گونهای که مارکس بیان کرد میپذیرد؟ یا اصولاً از تجزیه و تحلیل طبقاتی قاصر است؟ در این صورت ملاکهای سربازگیری او کدام و چگونه است؟ و اگر هست آیا با بینش علمی تجزیه و تحلیل طبقاتی در تضاد است؟ و اگر نیست موضع طبقاتیش کدام است؟
جواب 8: شک نیست که هر ایدئولوژی متعهد اجتماعی بر اساس یک نوع صفبندی جهت علمی و استراتژی و خطمشی کلی انقلاب و نیز در جهت موضعگیریها، ملاکها و ارزشهای بنیادین که برای رشد و تداوم یک انقلاب و اصولاً برای تحققش نیاز مبرمی بدان وجود دارد، پاسخهای روشن، متناسب با زمان و اصولی بدهد، اگر نتوانست علیرغم به کار گرفتن شیوه اجتهاد به تنهایی و استقلال بر روی پاهایش بایستد آیا نتیجهگیری غلطی است که در آن تجدیدنظر کلی و اساسی بکنیم؟ و آیا اینکه در جهت نو کردن و تعمیم اصول و قوانین آن و راه یافتن به قوانین برتر و عامنتر (یعنی تغییر محتوای اسلام در طول زمان و خالی شدن از عقدهها، خرافات و پندارهای ضدعلمی برای آنکه جامعه انقلابی گذشته که متحجر شده است به طرف جامعه انقلابی سوق داده شود) کوشش کنیم، در آن صورت، اگر اسلام بتواند تا این حد خود را تطبیق دهد، همانطور که گفته شد، آیا چیزی از اسلام باقی خواهد ماند؟ و به قولی آیا بهتر نیست به جای آنکه انقلابی بودن را با سرم به ایدئولوژیای که در انتهای دوران پیری خود قرار دارد تزریق کنیم به سراغ ایدئولوژیای برویم که میتواند ما را در پیشبرد انقلاب یاری دهد، و لااقل از نظر عقل به ما این اجازه را میدهد (زیرا جنبه ماورایی و مطلق به خود را ندارد) که اگر اصولی را که بیشک در طول زمان و در عرض زمین تغییر میکند مخالف و متضاد با استراتژی خود یافتیم در آن تجدیدنظر کنیم (چنانکه میبینیم نمونههای علمی و فرق مختلف مارکسیسم به وجود آمد: شوروی و چین) و بدین ترتیب تا آنجایی که امکان دارد، به عنوان ایدئولوژی راهنما یا روح حاکم بر جنبش را تشکیل دهد و بتواند در تعیین خطمشیهای عملی جنبش تأثیر قاطع تعیینکنندهای داشته و اصولاً به کمک آن بتوانیم پدیدههای مختلف و گوناگون، مشکلات و معضلات بیشمار یک جنبش انقلابی را تعیین نموده و راهحلهای متناسب با آن را که سرزده از اصول بنیادین چنین ایدئولوژی است اتخاذ کنیم. از آن گذشته (چنانکه ادعا میشود) اگر بخواهیم در محتوای اسلام چنان تجدیدنظری کنیم که بتواند جوابگوی نیازهای انقلابی زمان باشد در اصول بنیادین چون جهانبینی ذهنی و عملی که ایدئولوژی در نهایت بر روی آن بنا شده به تضاد برمیخوریم، در این صورت هرگونه تغییری در روبناها و اصول فرعی و ظاهری کاری عبث خواهد بود و تنها بر تشدید تضاد درونی آن میافزاید. بنابر این نمیتوان به وسیله احیا بعضی اصول و شستن و زدودن خرافات و گرد و غبارهای فراوان که بر سر و روی آن نشسته و حتی در اعماق آن نفوذ کرده این ایدئولوژی را چنان ساخت که از عهده توضیح و تبیین پدیدههای نوین جنبشهای انقلابی برآید. زیرا در شیوه برخورد پدیدها و چگونگی راهحلها، تضادهای اصولی و اساسی وجود دارد.
جواب 9: اینکه میگویند اسلام در قرنهای اول انقلابی بود و کمکم به پیری دچار شد و به مرحله ضدانقلابی فعلی رسید، باز با تاریخ اسلام مغایر است. تاریخ اسلام یعنی واقعیتی که سرنوشت اسلام را در زمان به ما معرفی میکند. اسلام از هم آغاز به دو جناح تقسیم شد: جناحی که به طرف راست گرایش پیدا کرد و از ابوبکر و عمر آغاز شد و در عثمان به اوج رسید و بعد به شکل بنیامیه و بنیعباس نظام طبقاتی سنتی تاریخ را پذیرفت و اما اسلام انقلابی که با علی آغاز شد و انقلابی ماند و 1000 سال انقلابی بودن خود را حفظ کرد و از دوران صفویه شکل ارتجاعی و حکومتی گرفت. اما اینکه «عوامل تعیینکننده و ریشهدارتر وجود ندارد که بر ایدئولوژیای مانند اسلام که آن همه انقلابی و آگاهانه خود را مبتنی کرده است پیروز شده است؟»، ستایش بزرگی است که از یک روشنفکر در پیشگاه قدرت و ظلم و زور و طبقه اشرافیت حاکم بر انسان ابراز میشود. آن عوامل تعیینکننده را ما میشناسیم؛ آن عوامل، عواملیاند که در طول تاریخ همه انقلابها، همه نهضتها را و در عین حال علم و فلسفه و هنر و ادب را و همه ارزشهای انسانی و اخلاقی را و حتی همه شهادتها، فداکاریها و جهادها را به سود خویش و سود طبقاتی و سیاسی خویش استخدام کرده است. اگر ما یک چنین توطئه تاریخی را در تاریخ جامعه خویش، فرهنگ و ایمان خویش و در تاریخ نوع انسان نشناسیم پس از تاریخ چه آموختهایم؟ وانگهی این سؤال یک نوع تلقی ذهنی انحرافیای را از یک ایدئولوژی نشان میدهد، و چنین میپندارد که انسان خود هیچ نیست، ما روشنفکران، ما مسئولان اجتماعی، ما پیشتازان انقلاب زمان خویش، هیچ نیستیم جز مومنینی مقدس که هر کدام رساله علمیهای در احتیارمان هست و از روی آن عمل میکنیم. ما تکنیسین نیستیم که قواعدی را که برایمان نوشتهاند عمل کنیم. ایدئولوژی یک کتاب راهنمای تعمیر موتور نیست، یا یک راهنمای طباخی. ایدئولوژی غذاهایی را که انسان بدان نیازمند است مشخص میکند و این ما هستیم که بر اساس تمدن اجتماعیمان باید برای تهیه هر چه بیشتر و هر روز کاملتر آن غذاها، آشپزی خلق کنیم، بیاموزیم و ابتکار نماییم. ایدئولوژی نقش انسان را در رسالت اجتماعی خویش تکفل نمیکند. ایدئولوژی هرگز از انسان و از یک نسل در یک عصر خاص جدا نیست. یک ایدئولوژی انقلابی همواره در بینش انسانهای آگاه و انقلابی است که میتواند انقلابی بماند. اگر انسانها را غیرانقلابی کردند، روحها را منجمد کردند و بینشها را منحرف کردند، یک ایدئولوژی انقلابی در چنین ذهنهایی و در چنین رابطه اجتماعی ضدانسانی طبیعتاً یک شکل ارتجاعی و حتی یک نقش ضدانسانی پیدا میکند. اگر امروز به چشم میبینیم شهادت حسین که بیشک قهرمانانه مردن برای محکوم کردن ظلم هست، در عین حال همان خاطره و همان سنت، عاملی برای تخدیر تودههای مردم وفادار به آن شهادت شده است، آیا نشاندهنده این است که کار حسین امروز پیر شده است؟ اگر قضاوت ما در برابر یک اصل، یک ایده و یا یک مکتب بر اساس نقشی است که اکنون در جامعه یافته است، بیآنکه عامل اجتماعی و تاریخ را در آن سهیم بدانیم، نه تنها دچار توهم ذهنی و غیرواقعی شدهایم بلکه عزیزترین ارزشهای انقلابی بشریت را قربانی ساختهایم. کار حسین بر این اساس نه تنها پیر نشده است بلکه ضدانسانی، تخدیری و ضدانقلابی شده است در حالیکه کار حسین تا وقتی که انسان، انسان است، پیر شدنی نیست؛ اگر مذهب نیز از میان برود از شکوه کار حسین چیزی نمیکاهد. اگر اسلام انقلابی نیست و انقلابی بودن را امروز با سرم به اندام آن تزریق میکنیم کاری بیثمر و بیهوده کردهایم. اگر اسلام بر اساس نهادهایی بنا شده است که برخی از آن نهادها با شرایط انقلابی زمان ما مغایر است با تغییر آن نهادها و تعویضشان با نهادهای متناسب با شرایط امروز بیشک از محتوای اسلام چیزی باقی نمیماند. اما اسلام نه آن است و نه این. چنین تلقی از اسلام، پذیرفتن اسلام رسمی است که برای مکا قدرتهای پس از محمد ساختند و همه انسانها را و همه ارزشهای انسانی را و در درجه اول خود اسلام را قربانی ساختند.
اگر امروز بورژوازی کثیف اروپا خود را وارث انقلاب کبیر فرانسه میداند و اگر امروز سرمایهداران پلید وال استریت خود را وارث انقلاب استقلال، آزادی و ضدبردگی آمریکا در 200 سال پیش ... سخن بگوییم و یا واقعیتر و علمیتر این است که عوامل تاریخی را به عنوان علتی برای چنین مسخی به شمار آوریم و بیاموزیم که در این دو جا با اصلی که در طول تاریخ تکرار شده است مقابلیم و آن این است که قابیلها وارث هابیلها شدهاند. اگر دربارهای کثیف صفوی و قاجاری و غیره روضهخوان کربلا میشدهاند و یا فقهایی که دستی بر حلقوم عقل و آزادی مردم و دستی به دربار و دستگاه داشتهاند خود را وارث فقه جعفری و ابوذری میشمردهاند، و یا پاپ که ادامه نظام سزار در روم است خود را جانشین مسیح، ماهیگیر پابرهنهای از فلسطین میشمارد، آیا باید با نفی این سرچشمههای اساسی تجلی روح آدمی و آزادیها و آرمانهای مقدس و همیشه زنده آدمی خود را تسلیم عواملی کنیم که بر تاریخ حکومت داشتهاند و بنابر این در برابر قدرتهایی که بر تاریخ حکومت داشتهاند و بنابر این در برابر قدرتهایی که بر تاریخ حاکم بودهاند تسلیم شویم؟ و یا نه، توطئه را بخوانیم؛ همچنان که بومدین گفت: نه تنها ملتهای مسلمان استعمار شدهاند که اسلام نیز خود قربانی استعمار و حکومت فرهنگی استعماری است. بنابر این انقلاب امروز ما نباید ما را در جستجوی یک پلیکپی تازه که راهنمای ما در مسائل روزمره باشد قرار دهد، بلکه انقلاب بزرگ این است که خود را در طول تاریخ خویش با همه نهضتها که برای آزادی انسان و در مبارزه با استضعاف، ستم و ظلم و استثمار –در همه شکلهای گوناگونش- پدید آمده است و قربانی قدرتهای طبقاتی، اشرافی و حاکم شده است، (متصل کنیم) و در چنین اتصالی و با چنین آگاهی جوهرهای انقلابی را استخراج کنیم، خود را غنی سازیم و با دست و دلی پر در برابر آنچه که امروز قربانی آن هستیم و بر ما هجومی چندجانبه آورده است ایستادگی بیاموزیم، که تهاجم یک بینش انقلابی در عمق تاریخ ریشه داشتن است. اینجاست فرق یک چنین انقلابی با روشنفکری که بر اساس مد زمان و با چند ترجمه، ایدئولوژی نو انتخاب میکند و چه خوشحال میشود!!!
در اینجا سؤالکننده مخاطبش شبهروشنفکرانی از مسلمانان است که به نوعی رفورمیسم دست زدهاند. رفورمیسمی بسیار بسیار بازاری و عامیانه. رفورمیسم نه تنها نو کردن اسلام نیست بلکه ترک کردن مسخکننده اسلام است و اسلام رفورمیستی، اسلام بیدردهایی است که با زمان حاضر خو کردهاند و در عین حال اسلاکی متناسب با آن میجویند در حالیکه اسلام انقلابی اسلامی است که اساساًٌ از آغاز جهانبینیاش انقلابی است و بنابر این آرمانهایی که از آن برمیآید نیز انقلابی خواهد بود و در این جهانبینی انقلابی با آرمانهای انقلابی است که یک مسلمان رسالت خویش را بر اساس علم جامعهشناسی، تجربیات دیگران و همه دستآوردهای انقلابیون زمان جستجو میکند، کشف میکند و عمل میکند. در چنین صورتی، با آن اسلامی که زیربناهای ارتجاعی و خرافی را نگاه میدارد و در فروع دستکاریهایی متناسب با زمان حاضر و مد زمان میکند، از زمین تا آسمان متفاوت است و حتی این دو با هم در جنگند.
سؤال 10: رئالیسم، ایدهآلیسم، ماتریالیسم.
جواب 10: این تقسیمبندیها در جهانبینی اسلام بیمعناست. ایدهآلیسم، ماتریالیسم، رئالیسم در جهانبینی اسلام مفهومی ندارد، اینها تضادهایی است که ناشی از بینش و گرایش خاص و یک بعدی متفکران در نظامهای اجتماعی خاص در طول تاریخ است. جهانبینی اسلامی بر اساس توحید مبتنی است. توحید یعنی اعتقاد به یک پیکره بودن تمامی عالم وجود؛ عالم و وجودی که از یک وحدت ساخته شده است و بنابر این در چنین وحدتی تقسیم میان ایده و رئالیته، تقسیم میان روح و جسم، تقسیم اعتباری است نه یک تقسیم ذاتی و آن تقسیم جهان میان غیب و شهادت است. شهادت تمام پدیدههایی که مورد شهود و علم انسان میتواند واقع شود و غیببخشی از هستی است که از نظر احساس و ادراک علمی انسان خارج است و این تقسیمبندی نیز در رابطه با انسان قابل طرح است. بنابر این یک تقسیمبندی است مربوط به بحث معرفتی و زمینه شناخت نه یک بحث وجودی و عینی و فلسفی. از نظر وجودی، عینی و فلسفی، غیب و شهادت، ماده و معنی، فیزیک و متافیزیک یکی است. بنابر این ما به جای اینکه در قالبهای ذهنی که بر ما دیکته میشود بیندیشیم، بهترین و انقلابیترین کار این است که ذهنیت خویش را از این مرزبندیها نجات دهیم و در عین حال با یک نگاه عظیم و توحیدی، به هستی و به انسان بنگریم و در همان حال که مرز میان فیزیک و متافیزیک را از میان میبریم، مرز میان نیاز انسانی را به عشق و نان نیز از میان برداریم.
سؤال 11: بر اساس کدام موازین و ضوابط میتوان بین دو ایدئولوژی قضاوت کرد؟ جز این است که ببینیم کدامیک در عمل بهتر میتواند راه بنمایاند و چگونگی بهترین نوع رفتن را بیاموزاند؟ بنابر این بهترین و کاملترین و همهجانبهترین مکاتب هنگامی که نتوانند ما را در عمل یاری دهند، -علیرغم همه کوششها برای درست فهمیده شدن و درست به کار بستنها- آیا بهتر نیست در انتخاب خود تجدیدنظر کنیم؟
جواب 11: این بستگی دارد به اینکه ما چگونه عملی را مورد نظر داریم و ثانیاً دامنه و درجه فهمیدن عمل در بینش ما چقدر است. البته مقصودمان از عمل یک تغییر در نظام سیاسی یا اقتصادی در جامعه خودمان باشد، شاید این ایدئولوژیهایی باشد که اگر آن را بپذیریم هم زحمت تحقیق نداریم و این همه جستجو برای درست فهمیدن یا تزکیه و تصفیه آن یا دست یافتن بر سرچشمه حقیقی آن را نداریم و نیاز به دانستن تاریخ و همه تحولات و بازیهای قدرت در تاریخ را نداریم و با داشتن چند پلیکپی و ترجمه همه چیز برای ما حل میشود. اما در این صورت تکیه بر عمل آن هم در چنین تنگنایی ما را به یک نوع پراگماتیسم آمریکایی دچار میکند. تکیه به عمل بیآنکه به اصلت اندیشه، آرمانها و عملی بودن اعتقاداتمان بیندیشیم یک نوع گرایش و تسلیم به عامی بودن و سطحی نگریستن است. زیرا آنچه عمل را برای ما اصالت نیز میدهد ایدئولوژی است نه آنچه به ایدئولوژی اصالت میدهد، عمل باشد (گرچه عمل اصالت ایدئولوژی را اثبات میکند و آن را تحقق میبخشد)؛ زیرا میبینیم عمل بر اساس بینشهای گوناگون و گرایشهای مختلف، مختلف است؛ پس عمل را ایدئولوژی انتخاب میکند، نه عمل ایدئولوژی را. رابطه دیالکتیکی میان ایده و عمل را علی که مظهر ایده و هم مظهر عمل انقلابی است با دقیقترین و علمیترین تعبیر نشان میدهد. استوارترین راه، روشنترین چراغ راه این است :«از ایمان به عمل راه برده میشود و از عمل نیز به ایمان راه برده میشود».
«من الایمان یستدل بالعمل و من العمل یستدل بالایمان».
منبع :مجموعه آثار 23(جهانبینی و ایدئولوژی)
دریغها و آرزوها - نوشته دکتر علی شریعتی مزینانی

اشاره: در بخش آثار که به نوشتارها، گفتارها و نامهها تقسیم کردهایم، نمونهای از نوشتهها یا گفتههای علی شریعتی را منتشر میکنیم. آرزوی ما آنست که به مرور کلیه آثار او در اینجا منتشر شود . نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان و در دو بخش آرزوها در مجموعه آثار27- بازشناسی هویت ایرانی اسلامی- و دریغها در مجموعه آثار 25- انسان بیخود- منتشر شده است. این مقاله متن پیاده شده نواری خصوصی است که در اواخر وی پر شده است.
پسرم، نمیخواهم برایت سخنرانی کنم، نه قصدش را دارم و نه حالش را.
زندگی را در فرهنگ اروپائی، هشتاد سال معدل میگرفتند و چهل سال را نیمهراه زندگی مینامیدند. «دانته» در جلد اول بهشت و دوزخ و برزخ که با این عبارت آغاز میشود: «در نیمهراه زندگانی ما»، مقصودش چهلسالگی است. براین اساس، من به نیمهراه زندگانی خویش رسیدهام؛ اما من نه در فرهنگ غربی که در شرق زندگی میکنم، معدل عمر ما خود چهل سال نیست و اگر عمر امثال مرا ملاک بگیری که اساس بر جوانمردگی است.
بهرحال احساس میکنم که دیوارها از پیرامون من دمبهدم، لحظهبهلحظه به من نزدیکتر میشوند؛ اندکاندک احساس میکنم که بر روی سینهام فشار میآورند. در پشت هر دیوار کمینی، از هر سایهای خطری و از هر گوشه توطئهای؛ اینست فضائی که در آن تنفس میکنم. متأسف نیستم، زیرا تأسف حالتی است، دریغی است که بر عزیزی باید خورد و من خود را کوچکتر از آن میبینم که برای از دست رفتنش حتی شایسته باشد که افسوسی خورد و دریغی داشت.
اما بیشک هر احساسی و هر روحی و هر موجود زندهای، بهخصوص در لحظههائی که بیمخطر و فنا میرود و بوی مرگ را استشمام میکند، دوگونه احساس و دوگونه خاطره در جانش قوت بیشتر میدهد و فضای یادش را سرشار میکند: یکی «دریغها» و یکی «آرزوها» - که البته هر دو از یک سرچشمهاند و هر دو یک ذات دارند، اما در دوچهره و در دو تعبیر.
دریغهایم بسیار است و آرزوهایم نیز بسیار و حرفها بسیار برای گفتن؛ اما من در اینجا میخواهم اساسیترین افسوسهایم را و عزیزترین آرزوهایم را، در لحظههای آخری که احساس میکنم، به تو بازگو کنم، در حالتی که تو میتوانی از اینها وصیتی را تلقی کنی.
دریغهایم بسیار است، در تاریخ از آغاز اسلام تاکنون: ای کاش چنین میشد، ای کاش چنان نمیشد، اگر چنین میکردیم و اگر چنین میگفتیم، چنین نمیشد و چنان میشد. اما سخن گفتن از تاریخ، نه مجالش هست و نه حالش. از تاریخ خودم سخن میگویم؛ در زمینهای بسیار محدودتر و مسائلی عینیتر و نزدیکتر. از سید جمال به این سو، این دریغها آغاز میشود: اگر او را تنها نمیگذاشتیم، و اگر او را در دست توطئهها و جلادها رها نمیکدریم، اسلام، امروز، نه همچون متهمی که نیاز به دفاع دارد، بلکه همچون مدعی عموم انسان، یا لااقل مدعی امت خویش در این بخش بزرگ از جهان، شناخته میشد و دادستان میبود و دادستانی میکرد، نه اکنون که ما باید وکالت دفاع از او را به گونهای تسخیری و ضعیف برعهده گیریم. بهرحال او را تنها گذاشتیم و گذاشتیم که متهمش کنند، ضعیفش کنند و بسادگی سربهنیستش کنند، و بهرحال سخنش، طنین فریادش در فضای این سرزمین نپیچید و از آن پس برای همیشه از یادها برفت و پس از او (در) مشروطه، ای کاش بهجای آنکه به تغییر رژیم میپرداختیم، به تغییر خویش میپرداختیم.
پس از جنگ، پس از شهریور بیست، ما – نهضت ملت ما – بیست سال اختناق را که میتوانست بزرگترین عامل بیداری و آگاهی و حرکت و نجات و سرچشمه آموزشها و تجربههای بزرگی باشد، گذرانیم و از آزادی تنها بازگشت به ارتجاع عصر قاجاری را بنام مذهب، شعار خویش کردیم، زنها را به چادر برگرداندیم و علمایمان را به عمامه و توده مردممان را به تکیه. و پس از بیست سال فشار سکوت، عالمان ما، ارمغانی که از آن دوران پر از آموزش و پر از آزمایش به ملت ما هدیه کردند، باز زنجیر بود و تیغ؛ اما نه برای آنکه دشمنی را به بند کشند، یا برای آنکه از حقیقتی دفاع کنند و بر فرق نفاق و کفر فرود آرند، بلکه تا بر سر و سینه خویش زنجیر کشند و بر فرق خویش تیغ.
آنگاه که سیاست رو کردیم: نفت، ملیت، استقلال و نفی امپریالیسم و استعمار غربی. اما ای کاش بجای شعار «نفت»، ما یک شعار «فکر» میداشتیم؛ بجای تلاش برای بازستاندن نفت از دست غرب، ای کاش به بازستاندن آنچه از نفت عزیزتر است برمیخاستیم و آن، بازگرفتن ایمانمان، آگاهی و اندیشهمان و خویشتن انسانیمان بود که از ما گرفتند و بدنبال آن خیلی چیزهای دیگر را و از جمله نفت را. اگر خویشتن را بازمییافتیم، هم خود را بازیافته بودیم و هم بدنبال آن، بهگونه نتایج طبیعی و حتمی و قطعی این «خودیابی»، سرمایههامان را و نفتمان را. اما دریغ، که از نهضت مذهبیمان به تعظیم شعائر صفوی و قاجاری گذشت، و نهضت ملیمان به تبلیغ شعارهای روزمره سیاسی. آنچنانکه امروز اگر تیغ و زنجیر و مفاتیح را از ما بگیرند، دیگر از دین چیزی نداریم بماند؛ همچنانکه روزی که شعارهای سیاسیمان را از ما گرفتند. دیگر از خویشتن خویش باقی نمانده است. بهرحال گذشت.
در این سالهای اخیر، من در محدودهای بسیار حقیرتر و کوچکتر از آنچه دیگران تلقی میکنند و تصور، بعنوان معلمی یا گویندهای تنها و ضعیف، کاری را در ظرف بسیار محدود زمانی و در شرایط بسیار محدودتر و دشوارتر اجتماعی، آغاز کریدم. اما کی؟ در شرایطی که در همان حال که بدترین بود، میتوانست بهترین هم باشد؛ هنگامیکه روحانیت ما – و متعاقب آن توده مذهبیمان که همه توده ملت ما و جامعه ماست - ، برای نخستینبار به صحنه آمد و کمر راست کرد و از خلوت دعاها و وردها و از کنج حجرهها و مدرسهها، به وسط زمان و عرصه درگیریهای روزگار ورود کرد، ورودی سریع، غریب و بگونهای که هرگز پیشبینی نمیتوانستیم کرد. و از سوی دیگر نسل جوان ما، روشنفکران مسئول ما، با دو بعد پرشکوه و پر جنبش و متعالی نهضتی را آغاز کردند، نهضتی که یک بعدش تکیهگاه فکری اسلام بود – و این کاری بود بدیع: آنچه آرزو میکردیم - ، و بعد دیگر مرحله شگفتانگیز ایثار و انفاق جان – چه سخاوتمندانه! برای نخستین بار ما که خو کرده بودیم که همواره عزادار شهیدان باشیم، نشان دادیم که میتوانیم پیروان شهیدان باشیم، و نوحهسرائی را که پیش از این در طی قرنها جانشین حماسهسرائی کرده بودند، در پیرامون شهادت بازگردانید و از شهادت حماسه سرائید و نوحهسرائی را به خصم بازگرداند.
و اما افسوس! اما افسوس که در این هر دو راه، چه نیروهائی به مهلکه افتادند و چه امکاناتی از دست رفت: اگر در آن سو، بجای مشتی نیرومند و کوبنده بر روی خصم، مشتی نیرومند و کوبنده بر این دیوارهای سترک قرون .سطائی که گرداگرد عقل و دین و اندیشه ما کشیده بودند، فرود میآمد و راه برای تابش نور به خلوتگاهها و تکیهگاهها و حجرهها و حوزهها و اندیشهها و احساسهای دینیمان باز میشد، آنگاه مذهب ما، آنروز هزاران آموزگار شهادت در میان توده داشت نه دو شهید. و در این سو، بجای آنکه نهضتی تنها بر روی سرش راه برود، در حالیکه دستهایش در جیب است و پاهایش در هوا و معلق و رها، کاری میکرد که این مرد بر روی دو پاهایش راه برود و با دستهایش کار کند و با سرش بیاندیشد. روشنگران ما به عمل پرداختند، و کارگران ما محروم و غافل تخدیرشده و فریفته دور از صحنه و محروم از این پیامبران بزرگ عصر خویش – پیامبرانی که از انبیا بنیاسرائیل برترند.
من در این میان، کار را هنگامی آغاز کردم که آن دو قطبی که همواره آرزو میکردم یک قطب شوند، آن دو دستی که همواره دو مشته رویاروی هم بودند، یک پنجه در هم فشرده گردند – پنجهای که از ایمان نیرو میگیرد و از فکر روشنائی -، هیچکدام نتوانستند و برخی نخواستند، و برخی که اکثریت باشند، ندانستند که اگر بجای تنها گذاشتن من، کاری اینچنین میکردند – آنهم کسانیکه اکثریتشان هم در ایمان و هم در ایثار از من برترند – اکنون هزارها، صدها هزار چراغ راه فرا راه این مردم بود و اکنون اسلام هم از قدرت حرکت عشق و ایمانی که از قلب این توده میجوشد، تغذیه میکرد و هم از نور آگاهی و اندیشه روشنفکرانی که بجای آنکه اندیشه خویش را به خلق انفاق کنند، جانشان را انفاق کردند – و این عالیترین اخلاص است.
اما دریغ! اما دریغ که مردمی که به روشنائی بیشتر نیاز داشتند، از روشنائی محروم شدند، و بهجای آن شهیدانی یافتند، شهیدانی که در تاریخ فرهنگ و ایمان ما هم کم نیستند و بلکه بسیارند و از هر امت و ملت دیگری بیشتر؛ اما این ناآگاهی بود که این خلق را در پیرامون آرامگاه هر شهیدی که در هر گوشه و در هر نقطه و هر کوه و دره و صحرا و روستای این سرزمین افتاد، بصورت بتپرستان جاهلی که بر پیرامون بتهای مجهولی طواف میکنند و آنچه از آنان میخواهند، نذرونیازها و خواستهای زنانه و کودکانه و جاهلانه است، رها کرد. بهرحال، در آن حال که این اندیشه بیش از همیشه نیازمند نور روشنفکران و عشق توده بود، و این نور و این عشق در عالیترین لحظات تجلی خویش بود، اما نگاه ما از هر دو بینصیب ماند، یا لااقل کمنصیب. بهرحال بگذریم؛ کار من نیز ناتمام ماند و حرفها ناگفته.
و اما آرزوهایم. اینها دریغهایم بود، اما آرزوهایم – این آرزوها در خط سیر یک آرزوی اساسی است: آرزوی ابلاغ؛ که ما همه – ما آگاهان این دین – رسولان پس از خاتمیت هستیم. رسول، از سوی جیرئیل پیام گرفت و ما از سوی رسول. ما رسولانی هستیم که جبرئیلمان محمد است، و آن برگی از نور که «اقرء» را در آن غار تاریک پیش چشم محمد آورد، اکنون پیشروی ماست.
اما کار ما، ابلاغ پیام ما، ناتمام ماند و من که یکی از کوچکترینم، آرزو داشتم که ای کاش بزرگترین و اصیلترین آیات و سورههای این پیام را میتوانستم به آن گروهی که به سخنم گوش میدهند، فراخوانم (چه)، میترسم در این لحظاتی که هر دم مرگ را در پیشرو و پشتسر خویش، احساس میکنم، آنها در دلم مدفون و انبار شوند، اما میگویم تا شما، تا شمائیان، پیغام را به قیمت انفاق همه چیزتان برسانید. بهرحال اینها دریغهای من (بود) *.
* ادامه این نوار، گفتاری است تحت عنوان «آرزوها»، که در مجموعه آثار شماره 25 به چاپ رسیده است. («دفتر»)
... و اما آرزوهایم: طبیعی است که آرزوی هر کسی با سرشت او، با روح او و با سنخیت فکر و تربیت و محیط و جنس فطرت او و تربیت و تاریخ و فرهنگ محیط و خاندان او الهام و با شیوه تفکر و مکتب او پیوند دارد.
اساساً آرزوها از همین سرچشمهها است که برمیخیزد. من از یکسو شرقی هستم و از سوی دیگر یک مسلمان با روح و بینش و نگرشی شیعی و از سوی دیگر انسانی که در این عصر زاده شده است و زندگی کرده است، و این عصر، عصری است که ویژگیهای خویش را دارد: عصری است که تصاعد پلیدی وجود به اوج خود رسیده است، و از سوی دیگر آزادی و عدالت به اوج خود. و در طول تاریخ هرگز چنگیزی تا بدین غایت که اینها میکنند، در جهان، چنگیزی نکرده است و نمیتوانسته است بکند و نمیدانسته است چه کند و چگونه: چنگیز دیروز سلاحش شمشیری بوده است و مرکبش اسبی و نقابش و دفاعش سپری و همین! اما چنگیز امروز، مرکبش «صنعت» است و سرمایه و شمشیرش «علم» است و نقابش آزادی، انساندوستی، تمدن، پیشرفت، صلح، سوسیالیسم، حقوقبشر، لیبرالیسم، اومانیسم، چنگیز دیروز مفاصل اعضاء یک پیکر را میگسست، و امروز پیوندهای عمیق و قدسی روح را؛ چنگیز دیروز سر از تن جدا میکرد؛ چنگیز امروز فطرت آدمی را از تنش. چنگیز دیروز خانهها را بر سر خلق فرو میکوفت؛ چنگیز امروز جهان را، آسمان را، عشق را، ایمان را و هرچه را که آدمی در پناه آن «آدمی» میتواند ماند، بر سرش آوار میکند. چنگیز دیروز جامه را از تن آدمی بدر میکرد و میربود، چنگیز امروز ماهیت آدمی را و هویت آدمی را.
بههرحال، جور، غارت و دشمنی با انسان، در طول این تاریخ، تاریخی که با قابیل آغاز شده است، همچون همه پدیدههای دیگر عالم، در مسیر تکاملی و تصاعدی خویش، اکنون به آسمان رسیده است. قلمرو حکومتش نه دیگر از مرزی به مرزی و از قومی به قومی، که پهنه جهان است و کشور انسان.
اما در سوی دیگر هیچگاه آزادی و عدالت و دشمنی با ظلم و پلیدی، هرگز همچون امروز اصحابی وفادار و سربازانی سرشار از ایثار و جانبازانی پر از سخاوت و صمیمیت نداشته است، و این بیانگر آن مکتبی است که در فلسفه انتظار شیعی و در فلسفه قیام مصلح انقلابی آخرالزمان، بدقت تشریح شده است. روزگاری که فساد و ظلم سراسر جهان را مملو کرده است، روزگاری که در آن، به گفته امام صادق، دیگر انسانها ظلم و فساد را تحمل نمیتوانند کرد و تحمل نمیکنند و در برابرش به عصیان برمیخیزند. و این دو منحنی متضاد، در اوج صعود خویش، انفجار را در پی خواهند داشت.
بهرحال فرزند زمانی هستم که در آن فلاح و عدالت، که در مذهب ما نخستین، هدف توحید است و دومین، هدف تشیع، نه دیگر همچون آرزویی و همچون پندواندرزی که دهان به دهان میگردد، یا همچون مضامینی که در اخلاق یا ادب تبلیغ میشود، که همچون آتشی که از سینهای به سینهای و فریادی که از حلقومی به حلقومی میپرد و در سراسر زمین گسترش مییابد، جهان را به تلاطمی پرامید و جنبش رهاییبخش کشانده است. روزگاری که وفاداران نجات آدمی و مجاهدان علیه تاریکی، ستم، استعباد و استبداد، نه دیگر فیلسوفان، عارفان، روشنفکران و نخبههای بشریت، پیامبران و یاران معدودشان، که تودههای عامی، قربانیان همیشگی جهل و ظلم، پیشتازان و پیشگامان آنند. بههرحال عصری که انقلاب کبیر فرانسه را پشت سر نهاده است؛ رنسانس را، بازگشت به عقل و علم را از استبداد دینی و امپریالیسم لاتینی بنام مسیحیت، و فئودالیسم و بردهداری را، که زیربنای مذهب گذشته بود، پشت سر نهاده است؛ انقلاب صنعتی را پشت سر نهاده است، استثمار را کشف کرده است؛ علت فقر، گرسنگی و ظلم و تبعیض و تضاد را فهمیده است و راه درست نفی همه این بیماریهای همیشگی تاریخ را پیدا کرده است. علم نه دیگر مفاهیمی که از دهانی به دهانی و از کتابی به کتابی، در حجرهها و مدرسهها و دانشگاهها و آکادمیها میگشت و زبدهها را سیراب میکرد و خوراکی برای تفنن اشراف و افراد فارغالبال و مرفه میساخت، بلکه تابش نوری و – چه بهتر – سلاحی در دست مردم شده است در پرتو آن آن ریشهها را میشکافند، علتها را پیدا میکنند و در پس نقابهای فریبنده روح و معنا و فلسفه و زیبایی و حکمت و دین، چهرههای پلید و سیاه و کفر و نفاق، غارت و جور و جبر و ظلم و فریبکاری را میشناسند. نه تنها عدالت، که راه استقرار آنرا نیز میدانند. نه تنها تبعیض و استثمار را میشناسند و بدان دشمنی میورزند، بلکه باور دارند که میتوانند آنرا طرد کنند. آن روز آنچه را در طول تاریخ، پیامبران و صالحان بهگونه شعاری، بهگونه فرهنگی، بهگونه اخلاقی، بهگونه آرزوهای همیشگی انسانیت، بهگونه تجلی فطرت آدمی در طول تاریخ احیاء میکردند و ابلاغ میکردند و پیروانی کم مییافتند و فریادشان بیدرنگ در انبوه غوغای جباران گم میشد، محو میشد و یا بدتر از آن «مسخ»، امروز در سراسر جهان، در پلیدترین باتلاقهای سرمایهداری و استعمار و اسنثمار و غارت، صمیمیترین یاران خویش را در وسعت خاک، از پیشرفتهترین جامعههای متمدن تا عقبماندهترین قبائل چادرنشین آواره باز مییابد. بیشک آرزوهای من از این مرزها بیرون نیست.
از یکسو فرهنگ عظیم شرق که همواره انسان را به نجات درون خویش، به کمال معنا و رشد وجودی انسانی فرا میخواند و از روح و عشق سخن میگفت و میکوشید تا در درون آدمیان چراغ قدسی خداوند را فروزان نگاه دارد؛ و اسلام را به هستی پیوستگی خوش و هماهنگ و معنیدار «توحید» بخشید و به نبوت، رسالت قیام مردم را برای قسط و عدالت؛ و محمد همچون سقراط که «فلسفه» را از آسمان به زمین آورد، «دین» را از آسمان به زمین آورد، تا نه دیگر بندی از ذلت بر دست و پای اراده و آگاهی آدمی باشد، که از یک سرش بر گردن وجود انسان بسته است و سر دیگرش در عمق مبهم و مجهول آسمان گم میشود، و نه لایلای تخدیرآمیز و غافلکننده اورادی مجهول، که آدمیان را خواب میکند، بلکه راهی بسوی نجات آدمی به سرمنزلی که خدا در انتظار ورود انسان و صعود و کمال انسان است، و راهش از زمین میگذرد، از خاک، از قلب توده، امت و امیها، نه زبدهها و اشراف و برجستهگان؛ و تشیع، اسلامی که آگاه از سرنوشت شوم همه ادیان، سرنوشت شومی که کتاب خدا و دین خدا پس از چندی از مسجد، که خانه مردم بود، و از محراب، که آستان خداوند، راهی کاخها و قصرها میشد و خدمتگذار قیصرها و بازیچه ساحران و سیمابهای فریبی که ریسمانها را به آن میآغشتند؛ تشیع، اسلامی که میرفت تا راهی کاخ سبز معاویه شود و از دمشق تا بغداد و از بغداد تا غزنین، و از غزنین تا باب عالی و عالی قاپو، از کاخی به کاخی و از دست قدرتی به قدرتی منتقل گردد و کاوه آهنگری دیگر شود، کوشید تا راه خویش را از خانه گلین و ساده فاطمه بگذراند و بر خط سرخ شهادتی که در طول تاریخ، نسل به نسل میگذرد عبور کند و در نهایت به نجات مستضعفین و وراثت زمین برای بندگان راستین و رهبری و حکومت و امامت آنان که همواره به بیچارگی و ضعف در زمین محکوم بودند، منجر شود.
از سوی دیگر، روح عدالتجوی انسان امروز که آگاه شده است که سرمایهداری «پول» را جانشین «خدا» کرده است و «تولید» را جانشین «توحید» و «اقتصاد» را بهجای «عشق» نهاده است و «قدرت» را بهجای «حقیقت» و «لذت» را بهجای «کمال»، «سلطه بر طبیعت» را بهجای «سلطه بر خویش»؛ «قانون جنگل»ی که وارث هزارها سال فرهنگ و تمدن و قانون و حقوق میشود و رابطهها، رابطه گرگانی و سگانی که بر مرداری هجون بردهاند و این بر آن مخلب میکشد و آن بر این منقار؛ رندگی کردن برای «مصرف»، قربانی کردن «آسایش» برای ساختن و خریدن «وساول آسایش» و در نهایت، انسان پرستنده پرستنده میماند، اما نه دیگر چون گذشته پرستنده کمال، پرستنده ارزش، پرستنده زیباییها، پرستنده مطلق، خیر، بینائی، آفرینندگی، جود، بلکه پرستنده دو چیز: «سرمایه» و «سکس»؛ آگاه از اینکه آدمی اکنون بیگانه پول میشود و دیوانه لذت و بنده مصرف: مسخ فطرت، بندگی و جنون، در پستترین و ننگینترین شکلش.
من اگر با این فرهنگ پیوند نمیداشتم، اگر راز شرق و روح شرق در جانم تپش نداشت و اگر اسلام را نمیشناختم، اگر تشیع در خون من گرمای عشق را جاری نکرده بود و انسانی بودم بیگانه و بریده از همه این سرچشمهها، کسی چون دیگران در غرب، در آمریکای لاتین، بیشک آرزوهایم این بود: «سوسیالیسم»، «اگزیستانسیالیسم» و «عشق»؛ سوسیالیسم، اگزیستانسیالیسم، عشق؛ «عدالت»، «انسانیت» و «پرستش». هیچکدام را انتخاب نمیکردم، زیرا از این سه، از هیچکدام نمیتوانستم چشم پوشید؛ آرزو میداشتم که هر سه را با هم میداشتم؛ اما امروز در دنیا کیست که این هر سه را به من ببخشد؟ هنگامی که میبینم هر روز مسیر حرکت جامعه چنین است، هر روز شماره ثروتمندان و سرمایهداران کم میشود، اما ثروتها و سرمایههاشان افزون، و برعکس هر روز شماره محرومان و استثمارشوندگان افزون میشود و برخورداری و مکنتشان کم، در چنین رابطهای که انسان را بدل به گرگان وحشی و موشان سکهپرست دیوانه پول و اکثریتی که بهگونه میشهای دوشیده و پشمبریده و – چه میگویم؟ - پوستکنده و قربانی شده، در این میان گروهی روباهان دغلکار و مکاری که با فریب و حیله از قبل قدرتمندان و زراندوزان تغذیه میکنند، به قیمت فریب خلق، و نامشان اندیشمند، فیلسوف، صاحبان ایدئولوژیهای رنگارنگ، حزببازان و فکرسازان پرنیرنگ. در چنین نظامی بیشک سوسیالیسم، دعوت به آزادی انسان از بند افزونطلبی، رقابت، مصرفپرستی و غارت و فداکردن وجود و زندگی و عاطلگذاشتن همه احساسهای انسانی و استعدادهای خدائی در راه هرچه بیشتر جمع کردن و ربودن، و رهاکردن آدمی از بندگی اقتصاد فردی و انحصار در چهار دیواری مالکیت و اندوختن و انبوهکردن هرچه بیشتر سرمایه است و مجالبخشیدن به رشد همه ابعاد انسانی آدمی و دعوت به برداشتن دیوارهای ضخیمی که انسان را از انسان جدا میکند، برادری را به تیغ نابرابری میگسلد و دوستی و خویشاوندی و پیوند نوعی را به دشمنی و به مسابقهای جنونآمیز برای پیش تاختن و بیشتر ربودن میخواند؛ سوسیالیسم که اجتماع را از صورت جنگلی که جانوران همه در کمین یکدیگرند و از صورت میدان بازی که در آن تنها سواران تیزتک پیش میافتند و پیادگانی که مرکبی ندارند – هرچه تیزگامان پیشتازی باشند و دوندگانی صبور و در دوندگی قهرمانی کنند - ، پس میافتند، (دیگرگون میکند)، برایم دعوتی است شورانگیز: «تکیه به مردم»، در برابر قدرت و ثروت و فساد و غارت، ایستادن و از برابری و عدالت و حق هر کسی برای زیستن و برای پرورش یافتن و برای برخوردار شدن و کار کردن و رشد یافتن، سخن گفتن، بیشک رسالت انسانی است، بیشک رسالت من است. اما، اما هرگز در آستانه چنین دعوتی و در لحظه انتخاب چنین جبههای، نمیتوانم فراموش کنم که «انسان»، همه، این نیست، گرچه راه انسان شدن «تنها» از این طریق میگذرد – نمیتوانم این دغدغه را از خود دور کنم. در جامعهای که ثروتها به عدالت تقسیم شود و هر کس دسترنج کار خویش را بیابد و انگلها در آن نابود شوند . کسانی که کاری نمیکنند، نخورند و همه انسانها بهجای اینکه بنده دستگاههای تولیدی شوند که در دست گروهی صاحب دستگاه است، آزاد، فاخر، انسان، برای خویش کار کنند، بیشک «عدالت»، تحقق یافته است و زندگی عادلانه چنین است. اما نمیتوانم، هرگز نمیتوانم باور کنم که این پایان راه است. آنچنان که نمیتوانم باور کنم که راه انسان جز از این منزل آغاز میتواند شد.
انسانها، هنگامیکه در زندیگ یک اجتماع روابط خویش را بر بنیاد عدالت تنظیم کردند، نخستین سؤال که سؤال سرنوشت اوست پیش میآید، بیش از همه وقت و عمیقتر و جدیتر از هر جامعه و نظامی که «زندگی عادلانه، آری؛ اما زندگی کردن برای چه؟» زیرا عدالت، برابری و برخورداری هر کس از برکات زندگی این جهانی، همه، مایههای زندگی کردن است، اما سادهلوحانه است و تحقیر آدمی اگر آنچه را که مایه زندگی است، فلسفه زندگی تلقی کنیم. «چگونه» زیستن؟ آری، سوسیالیسم به ما پاسخ میدهد. اما «چرا» زیستن؟ این سؤالی است که انسان با آن آغاز میشود. اگر سوسیالیسم نباشد، رشد آدمی ممکن نیست؛ اما رشد به کدام سو؟ تکامل در چه مسیر؟ رو به سوی کدامین آرمان و ایدهآل؟ به انسانی که گرسنه است، از معنویت سخن گفتن و از کمال ارزشهای اخلاقی دم زدن، فریب و فاجعه است. حکمت الهی، آگاهی، معنویت، اخلاق، دین، در جامعهای که از تضاد طبقاتی، از بهرهکشی، از گرسنگی رنج میبرد، «آگاه» کردن اوست به گرسنگی، به استثمار و به این تضاد؛ و نخستین دعوت دین دعوت اوست به «برابری»، به «هرکس به اندازه حقش»، و به «سیرشدن» و بزرگترین و مقدسترین «علم»، آموختن به اوست تا دیدگانش را به ریشههای گرسنگی، تضاد و استثمار بینا کند؛ اما، پس از آن، آنچه مطرح است بالاتر از عدالت است؛ زیرا انسان مطرح است. خلاصهکردن انسان در برخورداری درست از زندگی اقتصادی، خلاصه کردن انسان است. نوعی «استضعاف معنوی آدمی» است و نوعی رهاکردن آدمی پس از سوسیالیسم در پوچی، بیهودگی، بیگانگی، جمود، سردی، بیهدفی، بیایمانی. خوب زیستن، بیآنکه بدانیم زیستن برای چه؟!
آنچه امروز انسانهای آگاهی را که به «رفاه» نیز رسیدهاند، «رنج» میدهد، رنجی که بحرانهای شگفت و عمیق را در «فطرت» آدمی پدید آورده است و قرن ما را، قرن بحران و اضطراب انسانی ساخته است، بنبست وجودی آدمی است، پرداختن به رنج وجودی آدمی است، و طرح انسان به عنوان بزرگترین مسأله، بزرگترین معما و بزرگترین مجهول. ترس انسان امروز از دو سرچشمه هولناک بر میآید: در سرمایهداری مسخ میشد، گرگ و روباه و موش میشد، برده پول میشد، بنده مصرف و پیچ و مهرههایی که در دستگاههای عظیم تولیدی و در سلسله مراتب سرسامآور اداری «نصب» میشود و بنابراین «مسخ» و بنابراین از خویشتن انسانی خویش بیگانه.
و از وسی دیگر و در قطب دیگر، وحشت از اینکه آدمیان همه در جامعهای که همچون مخروطی به یک رأس میرسد، یک دستگاه، یک اراده، یک جمع، همه را برنامهریزی کند، همه را قالبریزی کند، همه را انتخاب کند و هیچ انسانی در آن حق انتخاب، اراده، تجلی ذوق، تنوع اندیشه، فکر، فهمِ راه و چگونه زیستن نداشته باشد: سازمانی که همه افراد آدمی در آن چیده میشوند و بهگونه پیش ساخته، جایگزین میشوند و گروهی راه و کار و شکل زندگی و قالبهای آموزش و استانداردهای پرورش را بر همه دیکته میکنند، و صفت و خصوصیت و هدف و جنس و فصلش را از پیش انتخاب میکنند، نسلها و نسلها و نسلها را آنچنان از پیش بپرورند و بسازند، همه ارادهها مومهای رام، نرم و به فرمان دستهای نیرومندی که به وکالت از همه حکومت میکنند، درآید؛ وحشت از اینکه آدمی باز بنده شود، آزادیش را ببازد، انتخاب نداشته باشد و تابعآراء گروهی شود که به هر شکل مشروع یا نامشروع، بر همه ابعاد انسانی، مادی، معنوی، روحی، ذوقی و فکری، حاکمیت و ولایت مییابند؛ وحشت و فرار از این نظامیِ که بر فرض که «عدالت»، «حق» و رابطه تولید، توزیع و مصرف را تنظیم کرده باشد، آدمی را قربانی خویش (کرده است). زیرا آدمی یعنی آزادی و رشد، یعنی تنوع و درگیری. اگر آزادی و تنوع و درگیری و تضاد را از زندگی برداریم، نه تکامل خواهیم داشت و نه معنی بودن و رندگی کردنی که ویژه آدمی است.
«فرار»، «فرار»، برای بازیافتن آنچه از عدالت عزیزتر است و آنچه از سیری والاتر: «آزاد»بودن. انسان در گرسنگی ناقص است، انسان در استثمارشدن ناقص است، انسان در نحروم از سوادبودن ناقص است، انسان در محروم ماندن از نعماتی که خداوند بر سرسفره طبیعت نهاده است ناقص است، اما «انسان» است اما انسانی که از «آزادی» محروم است، انسان نیست، زیرا انسان «حیوان» آزاد است؛ یعنی اختیار و اراده دارد و این اختیار و اراده است که او را با طبیعت بیگانه میکند و از حیوانات جدا میسازد و به خدا، اراده مطلق آفرینش، «همانند». آنکه آزادی را از من میگیرد، دیگر هیچ ندارد، که عزیزتر از آن به من ارمغان دهد.
اگزیستانسیالیسم در فرار انسان از پلیدی و مسخکنندگی سرمایهداری خشن و وحشی و ماشینیسمی که از انسان «شیء» میسازد، و بوروکراتیسمی، که از انسان «مهره»، در فرار از «سوسیالیسم»ی که از انسان یک «کارمند» و از مجموعه جامعه یک «اداره»، و در نخستین به بیگانگی اقتصادی میرسد و در دومین به بیگانگی سیاسی، دعوتی است به بازگشت انسان به خویشتن انسانی خویش، تجدید آشنائی با فطرت آزاد، قدسی و متعالی خویش و کندوکاو و جستوجو و کشف و شهودی روحانی و عمیق و متعالی، برای دست یافتن به پنهانیترین گنجینههائی که فطرت آدمی را ساختهاند، و ارزشهایی که به انسان خلقوخویی خدائی بخشیده است، و تکیه بر این ارزشها و تغذیه از این ذخیرهها و کشف این رازها و درونکاوی وجودی آدمی و طرح رنجها، دردها، نیازها، عشقها و دغدغههایی (است) که در عمق وجدان آدمی نهفته است و بالوپر دادن به وجود انسان، وجودی که در سرمایهداری «قلابی» میشود و در «سوسیالیسم»، «قالبی». زیرا به گفته سارتر، اگزیستانسیالیسم، بازگشت به وجود انسانی و اصالت بخشیدن نه به اقتصاد، نه به عدالت، نه به برابری، نه به برخورداری، نه به قدرت علمی، نه به قدرت بر طبیعت نه به پیشرفت اقتصادی، نه به تمدن، نه به گسترش فرهنگ و نه...، بلکه به انسان و به مجموعه آنچه انسان را «انسان» میسازد، آنچه در هر دو نظام فراموش میشود، یا مسخ. این است که هرگز خویش را از دغدغهای که همواره در برابر اگزیستانسیالیسم، این کلمه شورانگیزی که به «من» معنی میدهد، به «من انسانی»ای که در همه نظامها، در همه زندگیها و در همه اشکال فرضی یا غیبییی که برای زندگی ساختهاند، یا پرداختهاند یا میخوانند، در خطر است، در خطر ناقص شدن، محوشدن، دگرگون شدن و نفی شدن (دارم، رها ندیدهام).
شهادت - نوشته دکتر علی شریعتی مزینانی

اشاره: در بخش آثار که به نوشتارها، گفتارها و نامهها تقسیم کردهایم، نمونهای از نوشتهها یا گفتههای علی شریعتی را منتشر میکنیم. آرزوی ما آنست که به مرور کلیه آثار او در اینجا منتشر شود . نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان در مجموعه آثار 19-حسین وارث آدم - منتشر شده است. این سخنرانی در تاریخ 6/12/1350و در حسینیه ارشاد ارائه شده است.
شهادت
خواهران، برادران!
اکنون شهیدان مردهاند، و ما مردهها زنده هستیم. شهیدان سخنشان را گفتند، و ما کرها مخاطبشان هستیم، آنها که گستاخی آن را داشتند که ـ وقتی نمیتوانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب کنند، رفتند، و ما بیشرمان ماندیم، صدها سال است که ماندهایم. و جا دارد که دنیا بر ما بخندد که ما ـ مظاهر ذلت و زبونی ـ بر حسین(ع) و زینب(س) ـ مظاهر حیات و عزت ـ میگرییم، و این یک ستم دیگر تاریخ است که ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزیزان باشیم.
امروز شهیدان پیام خویش را با خون خود گذاشتند و روی در روی ما بر روی زمین نشستند، تا نشستگان تاریخ را به قیام بخوانند. در فرهنگ ما، در مذهب ما، در تاریخ ما، تشیع، عزیزترین گوهرهایی که بشریت آفریده است، حیات بخش ترین مادههایی که به تاریخ، حیات و تپش و تکان میدهد، و خدایی ترین درسهایی که به انسان میآموزد که میتواند تا «خدا» بالا رود، نهفته است و میراث همه این سرمایههای عزیز الهی به دست ما پلیدان زبون و ذلیل افتاده است.
ما وارث عزیزترین امانتهایی هستیم که با جهادها و شهادتها و با ارزشهای بزرگ انسانی، در تاریخ اسلام، فراهم آمده است و ما وارث اینهمه هستیم، و ما مسؤول آن هستیم که امتی بسازیم از خویش، تا برای بشریت نمونه باشیم. «وکذالک جعلناکم امة وسطا لتکونوا شهداء علی الناس و یکون الرسول علیکم شهیدا» خطاب به ماست. ما مسئول این هستیم که با این میراث عزیز شهدا و مجاهدانمان و امامان و راهبرانمان و ایمانمان و کتابمان، امتی نمونه بسازیم تا برای مردم جهان شاهد باشیم و شهید باشیم و پیامبر(ص) برای ما نمونه و شهید باشد.
رسالتی به این سنگینی، رسالت حیات و زندگی و حرکت بخشیدن به بشریت، بر عهده ماست، که زندگی روزمرهمان را عاجزیم!
خدایا! این چه حکمت است؟ و ما که در پلیدی و منجلاب زندگی روزمره جانوریمان غرقیم، باید سوگوار و عزادار مردان و زنان و کودکانی باشیم که در کربلا برای همیشه، شهادتشان و حضورشان را در تاریخ و در پیشگاه خدا و در پیشگاه آزادی به ثبت رساندهاند. خدایا این باز چه مظلومیتی بر خاندان حسین؟
اکنون شهیدان کارشان را به پایان رساندهاند. و ما شب شام غریبان میگرییم، و پایانش را اعلام میکنیم و میبینیم چگونه در جامعه گریستن بر حسین (ع)، و عشق به حسین (ع)، با یزید همدست و همداستانیم؟ او که میخواست این داستان به پایان برسد. اکنون شهیدان کارشان را به پایان بردهاند و خاموش رفتهاند، همهشان، هر کدامشان، نقش خویش را خوب بازی کردهاند. معلم، مؤذن، پیر، جوان، بزرگ، کوچک، زن، خدمتکار، آقا، اشرافی و کودک، هر کدام به نمایندگی و بهعنوان نمونه و درسی به همه کودکان و به همه پیران و به همه زنان، و به همه بزرگان و به همه کوچکان! مردنی به این زیبایی و با اینهمه حیات را انتخاب کردهاند.
اینها دو کار کردند، این شهیدان امروز دو کار کردند، از کودک حسین (ع) گرفته تا برادرش، و از خودش تا غلامش، و از آن قاری قرآن تا آن معلم اطفال کوفه، تا آن مؤذن، تا آن مرد خویشاوند یا بیگانه، و تا آن مرد اشرافی و بزرگ و باحیثیت در جامعه خود و تا آن مرد عاری از همه فخرهای اجتماعی، همه برادرانه در برابر شهادت ایستادند تا به همه مردان، زنان، کودکان و همه پیران و جوانان همیشه تاریخ بیاموزند که باید چگونه زندگی کنند ـ اگر میتوانند ـ و چگونه بمیرند ـ اگر نمیتوانند.
این شهیدان کار دیگری نیز کردند: شهادت دادند با خون خویش ـ نه با کلمه ـ شهادت دادند، در محکمه تاریخ انسان. هر کدام به نمایندگی صنف خودشان. شهادت دادند که در نظام واحد حاکم بر تاریخ بشری ـ نظامی که سیاست را و اقتصاد را و مذهب را و هنر را، و فلسفه و اندیشه را و احساس را و اخلاق را و بشریت را همه را ابزار دست میکند تا انسانها را قربانی مطامع خود کند و از همه چیز پایگاهی برای حکومت ظلم و جور و جنایت بسازد ـ همه گروههای مردم و همه ارزشهای انسانی محکوم شده است.
یک حاکم است بر همه تاریخ، یک ظالم است که بر تاریخ حکومت میکند، یک جلاد است که شهید میکند و در طول تاریخ، فرزندان بسیاری قربانی این جلاد شدهاند، و زنان بسیاری در زیر تازیانههای این جلاد حاکم بر تاریخ، خاموش شدهاند، و به قیمت خونهای بسیار، آخور آباد کردهاند و گرسنگیها و بردگیها و قتل عامهای بسیار در تاریخ از زنان و کودکان شده است، از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها.
و اکنون حسین (ع) با همه هستیاش آمده است تا در محکمه تاریخ، در کنار فرات شهادت بدهد:
شهادت بدهد به سود همه مظلومان تاریخ.
شهادت بدهد به نفع محکومان این جلاد حاکم بر تاریخ.
شهادت بدهد که چگونه این جلاد ضحاک، مغز جوانان را در طول تاریخ میخورده است.با علی اکبر (ع) شهادت بدهد!
و شهادت بدهد که در نظام جنایت و در نظامهای جنایت چگونه قهرمانان میمردند. با خودش شهادت بدهد!
و شهادت بدهد که در نظام حاکم بر تاریخ چگونه زنان یا اسارت را باید انتخاب میکردند و ملعبه حرمسراها میبودند یا اگر آزاد باید میماندند باید قافلهدار اسیران باشند و بازمانده شهیدان، با زینبش!
و شهادت بدهد که در نظام ظلم و جور و جنایت، جلاد جائر بر کودکان شیرخوار تاریخ نیز رحم نمیکرده است. با کودک شیرخوارش!
و حسین (ع) با همه هستیاش آمده است تا در محکمه جنایت تاریخ به سود کسانی که هرگز شهادتی به سودشان نبوده است و خاموش و بی دفاع میمردند، شهادت بدهد. اکنون محکمه پایان یافته است و شهادت حسین (ع) و همه عزیزانش و همه هستیاش با بهترین امکانی که در اختیار جز خدا هست، رسالت عظیم الهیاش را انجام داده است.
دوستان!
در این تشیعی که، اکنون به این شکل که میبینیم درآمده است و هر کس بخواهد از آن تشیع راستین جوشان بیدار کننده، سخن بگوید، پیش از دشمن، به دست دوست قربانیش میکنند، درسهای بزرگ و پیامهای بزرگ، و غنیمتهای بسیار و ارزشهای بزرگ و خدایی و سرمایههای عزیز و روحهای حیات بخش به جامعه و ملت و نژاد و تاریخ نهفته است. یکی از بهترین و حیاتبخشترین سرمایههایی که در تاریخ تشیع وجود دارد، شهادت است. ما از وقتی که، بهگفته جلال «سنت شهادت را فراموش کردهایم، و به مقبرهداری شهیدان پرداختهایم، مرگ سیاه را ناچار گردن نهادهایم» و از هنگامی که به جای شیعه علی (ع) بودن و از هنگامی که بهجای شیعه حسین (ع) بودن و شیعه زینب (س) بودن، یعنی «پیرو شهیدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهیدان شدهاند و بس، در عزای همیشگی ماندهایم! چه هوشیارانه دگرگون کردهاند پیام حسین (ع) را و یاران بزرگ و عزیز و جاویدش را، پیامی که خطاب به همه انسانهاست.
این که حسین (ع) فریاد میزند ـ پس از این که همه عزیزانش را در خون میبیند و جز دشمن و کینه توز و غارتگر در برابرش نمیبیند ـ فریاد میزند که «آیا کسی هست که مرا یاری کند و انتقام کشد؟» «هل من ناصر ینصرنی؟» مگر نمی داند که کسی نیست که او را یاری کند و انتقام گیرد؟ این سؤال، سؤال از تاریخ فردای بشری است و این پرسش از آینده است و از همه ماست. و این سؤال انتظار حسین (ع) را از عاشقانش بیان میکند و دعوت شهادت او را به همه کسانی که برای شهیدان حرمت و عظمت قایلند اعلام مینماید.
اما این دعوت را، این انتظار یاری از او را، این پیام حسین (ع) را ـ که «شیعه میخواهد» و در هر عصری و هر نسلی، شیعه میطلبد ما خاموش کردیم به این عنوان که به مردم گفتیم که حسین (ع) اشک میخواهد. ضجه میخواهد و دگر هیچ، پیام دیگری ندارد. مرده است و عزادار میخواهد، نه شاهد شهید حاضر در همه جا و همه وقت و «پیرو».
آری، این چنین به ما گفتهاند و میگویند! هر انقلابی دو چهره دارد: چهره اول: خون، چهره دوم: پیام.
و شهید یعنی حاضر، کسانی که مرگ سرخ را به دست خویش به عنوان نشان دادن عشق خویش به حقیقتی که دارد میمیرد و به عنوان تنها سلاح برای جهاد در راه ارزشهای بزرگی که دارد مسخ میشود انتخاب میکنند، شهیدند حی و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پیشگاه خدا که در پیشگاه خلق نیز و در هر عصری و قرنی و هر زمان و زمینی. و آنها که تن به هر ذلتی میدهند تا زنده بمانند، مردههای خاموش و پلید تاریخند، و ببینید که آیا کسانی که سخاوتمندانه با حسین (ع) به قتلگاه خویش آمدهاند و مرگ خویش را انتخاب کردهاند، در حالی که صدها گریزگاه آبرومندانه برای ماندنشان بود، و صدها توجیه شرعی و دینی برای زنده ماندنشان بود، توجیه و تاویل نکردهاند و مردهاند، اینها زنده هستند؟ آیا آنها که برای ماندشان تن به ذلت و پستی رها کردن حسین (ع) و تحمل کردن یزید دادند؟ کدام هنوز زندهاند؟ هرکس زنده بودن را فقط در یک لش متحرک نمیبیند، زنده بودن و شاهد بودن حسین (ع) را با همه وجودش میبیند، حس میکند و مرگ کسانی را که به ذلتها تن دادهاند، تا زنده بمانند، میبیند.
آنها نشان دادند، شهید نشان میدهد و میآموزد و پیام میدهد که در برابر ظلم و ستم، ای کسانی که میپندارید: «نتوانستن از جهاد معاف میکند»، و ای کسانی که میگویید: «پیروزی بر خصم هنگامی تحقق دارد که بر خصم غلبه شود»، نه! شهید انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن، با مرگ خویش بر دشمن پیروز میشود و اگر دشمنش را نمیکشد، رسوا میکند.
و شهید قلب تاریخ است، همچنانکه قلب به رگهای خشک اندام، خون، حیات و زندگی میدهد. جامعهای که رو به مردن میرود، جامعهای که فرزندانش ایمان خویش را به خویش از دست دادهاند و جامعهای که به مرگ تدریجی گرفتار است، جامعهای که تسلیم را تمکین کرده است، جامعهای که احساس مسؤولیت را از یاد برده است، و جامعهای که اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است، و تاریخی که از حیات و جنبش و حرکت و زایش بازمانده است، شهید همچون قلبی، به اندامهای خشک مرده بیرمق این جامعه، خون خویش را میرساند و بزرگترین معجزه شهادتش این است که به یک نسل، ایمان جدید به خویشتن را میبخشد.شهید حاضر است و همیشه جاوید. کی غایب است؟
حسین (ع) یک درس بزرگتر ازشهادتش به ما داده است و آن نیمهتمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. حجی که همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش برای احیای این سنت، جهاد کردند. این حج را نیمهتمام میگذارد و شهادت را انتخاب میکند، مراسم حج را به پایان نمیبرد تا به همه حجگزاران تاریخ، نمازگزاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم، بیاموزد که اگر امامت نباشد، اگر رهبری نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسین (ع) نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوی است. در آن لحظه که حسین (ع) حج را نیمهتمام گذاشت و آهنگ کربلا کرد، کسانی که به طواف، همچنان در غیبت حسین، ادامه دادند، مساوی هستند با کسانی که در همان حال، بر گرد کاخ سبز معاویه در طواف بودند، زیرا شهید که حاضر نیست در همه صحنههای حق و باطل، در همه جهادهای میان ظلم و عدل، شاهد است، حضور دارد، میخواهد با حضورش این پیام را به همه انسانها بدهد که وقتی در صحنه نیستی، وقتی از صحنه حق و باطل زمان خویش غایبی، هرکجا که خواهی باش! وقتی در صحنه حق و باطل نیستی، وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعهات نیستی، هرکجا که میخواهی باشد، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکی است.
شهادت «حضور در صحنه حق و باطل همیشه تاریخ» است. و غیبت؟! آنهایی که حسین (ع) را تنها گذاشتند و از حضور و شرکت و شهادت غایب شدند، اینها همه با هم برابرند، هرسه یکیاند:
چه آنهایی که حسین (ع) را تنها گذاشتند تا ابزار دست یزید باشد و مزدور او، و چه آنهایی که در هوای بهشت، به کنج خلوت عبادت خزیدند و با فراغت و امنیت، حسین (ع) را تنها گذاشتند و از درد سر حق و باطل کنار کشیدند و در گوشه محرابها و زاویه خانهها به عبادت خدا پرداختند و چه آنهایی که مرعوب زور شدند و خاموش ماندند. زیرا در آنجا که حسین(ع) حضور دارد ـ و در هر قرنی و عصری حسین (ع) حضور دارد ـ هرکس که در صحنه او نیست، هرکجا که هست، یکی است، مؤمن و کافر، جانی و زاهد، یکی است. این است معنا این اصل تشیع که قبول هر عملی یعنی ارزش هر عملی به امامت و به رهبری و به ولایت بستگی دارد! اگر او نباشد، همه چیز بیمعناست و میبینیم که هست.و اکنون حسین حضور خودش را در همه عصرها و در برابر همه نسلها، در همه جنگها و در همه جهادها، در همه صحنههای زمین و زمان اعلام کرده است، در کربلا مرده است تا در همه نسلها و عصرها بعثت کند. و تو، و من، ما باید بر مصیبت خویش بگرییم که حضور نداریم.
آری، هر انقلابی دو چهره دارد؛ خون و پیام! رسالت نخستین را حسین(ع) و یارانش امروز گزاردند، رسالت خون را، رسالت دوم، رسالت پیام است. پیام شهادت را به گوش دنیا رساندن است. زبان گویای خونهای جوشان و تنهای خاموش، در میان مردگان متحرک بودن است. رسالت پیام از امروز عصر آغاز میشود. این رسالت بر دوشهای ظریف یک زن، «زینب» (س)! ـ زنی که مردانگی در رکاب او جوانمردی آموخته است! ـ و رسالت زینب (س) دشوارتر و سنگینتر از رسالت برادرش.
آنهایی که گستاخی آن را دارند که مرگ خویش را انتخاب کنند، تنها به یک انتخاب بزرگ دست زدهاند، اما کار آنها که از آن پس زنده میمانند دشوار است و سنگین. و زینب مانده است، کاروان اسیران در پیاش، وصفهای دشمن، تا افق، در پیش راهش، و رسالت رساندن پیام برادر بر دوشش، وارد شهر میشود، از صحنه برمیگردد، آن باغهای سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پیراهنش بوی گلهای سرخ به مشام میرسد، وارد شهر جنایت، پایتخت قدرت، پایتخت ستم و جلادی شده است، آرام، پیروز، سراپا افتخار، بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور، و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فریاد میزند: «سپاس خداوند را که این همه کرامت و این همه عزت به خاندان ما عطا کرد: افتخار نبوت، افتخار شهادت...»
زینب رسالت رساندن پیام شهیدان زنده اما خاموش را به دوش گرفته است، زیرا پس از شهیدان او به جا مانده است و اوست که باید زبان کسانی باشد که به تیغ جلادان زبانشان برده است. اگر یک خون پیام نداشته باشد، در تاریخ گنگ میماند و اگر یک خون پیام خویش را به همه نسلها نگذارد، جلاد، شهید را در حصار یک عصر و یک زمان محبوس کرده است. اگر زینب پیام کربلا را به تاریخ باز نگوید، کربلا در تاریخ میماند، و کسانی که به این پیام نیازمندند از آن محروم میمانند، و کسانی که با خون خویش، با همه نسلها سخن میگویند، سخنشان را کسی نمیشنود. این است که رسالت زینب سنگین و دشوار است. رسالت زینب پیامی است به همه انسانها، به همه کسانی که بر مرگ حسین(ع) میگریند و به همه کسانی که در آستانه حسین سر به خضوع و ایمان فرود آوردهاند، و به همه کسانی که پیام حسین(ع) را که «زندگی هیچ نیست جز عقیده و جهاد» معترفند؛ پیام زینب به آنهاست که:
«ای همه! ای هرکه با این خاندان پیوند و پیمانداری، و ای هرکس که به پیام محمد مؤمنی، خود بیندیش، انتخاب کن! در هر عصری و در هر نسلی و در هر سرزمینی که آمدهای، پیام شهیدان کربلا را بشنو، بشنو که گفتهاند: کسانی میتوانند خوب زندگی کنند که میتوانند خوب بمیرند. بگو ای همه کسانی که به پیام توحید، به پیام قرآن، و به راه علی (ع) و خاندان او معتقدید، خاندان ما پیامشان به شما، ای همه کسانی که پس از ما میآیید، این است که این خاندانی است که هم هنر خوب مردن را، زیرا هرکس آنچنان میمیرد که زندگی میکند. و پیام اوست به همه بشریت که اگر دین دارید، «دین» و اگر ندارید «حریت» ـ آزادگی بشر ـ مسؤولیتی بر دوش شما نهاده است که به عنوان یک انسان دیندار، یا انسان آزاده، شاهد زمان خود و شهید حق و باطلی که در عصر خود درگیر است، باشید که شهیدان ما ناظرند، آگاهند، زندهاند و همیشه حاضرند و نمونه عملاند و الگویاند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انساناند.»
و شهید، یعنی به همه این معانی.
هر انقلابی دو چهره دارد: خون و پیام
و هرکسی اگر مسؤولیت پذیرفتن حق را انتخاب کرده است و هر کسی که میداند مسؤولیت شیعه بودن یعنی چه، مسؤولیت آزاده انسان بودن یعنی چه، باید بداند که در نبرد همیشه تاریخ و همیشه زمان و همه جای زمین ـ که همه صحنهها کربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ـ باید انتخاب کنند: یا خون را، یا پیام را، یا حسین بودن یا زینب بودن را، یا آنچنان مردن را، یا اینچنین ماندن را. اگر نمیخواهد از صحنه غایب باشد. عذر میخواهم، در هر حال وقت گذشته است و دیگر فرصت نیست و حرف بسیار است و چگونه میشود با یک جلسه، از چنین معجزهای که حسین در تاریخ بشر ساخته است و زینب پرداخته است، سخن گفت؟ آنچه میخواستم بگویم حدیث مفصلی است که در این مجمل میگویم به عنوان رسالت زینب، «پس از شهادت» که:
«آنها که رفتند، کاری حسینی کردند، و آنها که ماندند، باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدیاند»!...
زیباترین روح پرستنده امام سجاد - نوشته دکتر علی شریعتی مزینانی

اشاره: در بخش آثار که به نوشتارها، گفتارها و نامهها تقسیم کردهایم، نمونهای از نوشتهها یا گفتههای علی شریعتی را منتشر میکنیم. آرزوی ما آنست که به مرور کلیه آثار او در اینجا منتشر شود . نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان در مجموعه آثار 8-نیایش - منتشر شده است.
زیباترین روح پرستنده امام سجاد
"زیباترین روح پرستنده"، ترجمه، "زین العابدین" است. نشان می دهد که اصطلاحات، کلمات و حتی صفاتی که ما برای بیان مفاهیم، معانی، عقاید و حتی شخصیت های بزرگ مذهبمان به کار می بریم، در تلقی امروز به گونه ای است و در تلقی نخستین اش به گونه ای دیگر. زیرا ما گاه صفات و اسامی و یا مناقبی را که در کتب قدیم و اصلیمان وجود ندارد، بنا به سلیقه ی فعلی خودمان، برای پیشوایانمان به کار می بریم و این امر حاکی از آن است که بینش امروز ما تا چه حد با بینش نخستین تشیع و اسلام اختلاف دارد. صفات و اسامی و اصطلاحاتی هستند که اصیل اند، و از صدر اسلام وجود دارند، و ما هم آنها را به کار می بریم، اما نوع تلقی ما و مفهومی که از آنها احساس می کنیم، کاملاً با آنچه که اول بوده، فرق دارد. این اصطلاح "زین العابدین" را به طور معمول که به کار می بریم، هیچ احساسی از آن نداریم، هیچ فضیلتی و هیچ صفت مشخصی در این کلمه و در این لقب احساس نمی کنیم، در صورتی که اگر در محتوای دقیق و لطیف این معنی تجدید نظر کنیم و با یک نگاه تازه بدان بنگریم، می بینیم که چه صفت عالی و زیبایی است: "زیباترین روح پرستنده" ،"زیور و زینت پرستندگان".
نیز ما همیشه فضیلت ها، ارزش ها، و عظمت های رهبرانمان را، پیشوایان بزرگ اسلامی مان را، با ارزش های دینی و قومی فرهنگ بشری و نظام های طبقاتی می سنجیم، و خیال می کنیم که اگر با همان ملاک ها و صفات و ارزش های عالی ای که بزرگان قومی و تاریخی و قهرمانان خودمان را تجلیل و تعظیم و توصیف می کردیم و می کنیم ائمه راهم توصیف کنیم، آنها را خیلی تجلیل کرده ایم. در صورتی که اساساً دستگاه ارزش های اسلامی، با سیستم ارزش های قومی و ملی و فرهنگی کاملاً متفاوت است. مثلاً ما خیال می کنیم، که اگر بگوییم پیغمبر اسلام سایه نداشته است، صفت بزرگی را از پیغمبر عنوان کرده ایم، در صورتی که ارزش های پیغمبر اسلام در زبان کسی که که بهتر از هر کس دیگر می تواند از او سخن بگوید [امام جعفر صادق(ع)] این است: کان رسول الله یجلس جلوس العبد و یاکل اکل العبد و یعلم انه العبد
"رسول خدا نشست و برخاست می کرد، مثل نشست و برخاست یک بنده، غذا می خورد، مثل غذا خوردن یک بنده، و اصلاً می دانست که یک بنده است".
این بزرگترین تجلیل از مقام بزرگترین موجودی است که در عالم هست، با بینش و با ملاک های ارزشی خاصی که در فرهنگ اسلامی است برای امام و رهبر. صفات گوناگونی را می شود برای یک رهبر به کار برد: از قهرمانیش، از نبوغش، از شخصیتش، و از خصوصیاتش، چنانکه مداحان بزرگ، شاعران بزرگ و نویسندگان بزرگ برای بزرگان به کار می برند. در تاریخ بشری همواره عادت و سابقه ی ذهنی داشتیم که یک رهبر، یک پیشوا، جبار باشد، متکبر باشد، مستبد باشد. در عوض در این سیستم، در این فرهنگ، در این ایمان، امام، جبار نیست، بلکه سجاد است. این صفت به عنوان بزرگترین و نمایان ترین کاراکتر رهبر ما عنوان می شود و صفت شاخص او است، صفتی که او را از همه رهبران دیگر در تاریخ بشر، ممتاز می کند، صفتی که با آن، برجستگی و برتری و فضیلت خودش را بر همه پیشوایان دیگر تاریخ انسان نشان می دهد: "زیباترین روح پرستنده" امام نه جبار، سجاد، اینها معانی ای است که من از متن صفات و القاب و اسامی امام گرفتم.
"الکسیس کارل" فیزیولوژیست بزرگی است که برنده جایزه نوبل و مظهر بینش علمی در علوم طبیعی(1) است، و یکی از بزرگترین شخصیت هایی است که نماینده ی یک گرایش خاص در علوم معاصر است این مرد با این بینش، وقتی از نیایش سخن می گوید، که مظهر یک احساس و اشراق است و عالی ترین تجلی روح و معنویت انسان، (که در بینش جدید همیشه از علوم جدا بوده است) برای ما خیلی جالب است. به خصوص که او نویسنده ی فیلسوف و روحانی نیست و در مقام یک فیزیولوژیست، انسان شناس و متخصص علوم گوناگون طبیعی درباره انسان و هم چنین برنده جایزه نوبل در پیوند رگ هاست. وی براساس مطالعات و تجربیات مستقیمی که روی بیمارانش، از گروه ها و تیپ های مختلف داشته تا جایی می رسد که این حکم را به عنوان یک حکم علمی (نه به عنوان تبلیغ دینی) صادر می کند که: "نیایش همچون دم زدن و خوردن و آشامیدن، از نیازهای ژرفی است که از عمق سرشت و فطرت طبیعی انسان سر می زند؛ خوردن، نمو کردن، تکثیر نسل و نیایش، چهار بُعد اساسی روح انسان هستند. " و به جایی می رسد که می گوید: "هیچ ملتی در تاریخ و هیچ تمدنی درگذشته به زوال قطعی فرو نرفت، مگر آنکه پیش از آن سنت نیایش در میان آن قوم ضعیف شده بود." نیایش، نه هم چون تخدیر آرامش بخش است، بلکه آرامشی که می بخشد زائیده اشباع تشنگی و نیاز و اضطراب روح آدمی و پاسخ گفتن به کمبودهایی است که در عمق فطرت آدمی است. این است که نیایش برخلاف تخدیر که به ضعف و مرگ منتهی می شود، نیروزا، نشاط انگیز و عامل شکفتگی احساس ها، عاطفه ها و استعدادهای مرموز درون روح آدمی است. (کارل) بعد می گوید: "هیچ دری را نیایش نمی زند، مگر اینکه به رویش گشوده می شود." و نیایش، بلندترین قله ی تعبیر را در شب ظلمانی عقل، در پرواز عشق، می یابد، آنگاه که کُمِیت عقیل می لنگد." اول کتاب نیایش (الکسیس کارل) با این جمله شروع می شود که: " ارزش عقل در نظر ما غربی ها به مراتب بالاتر از آستانه ی عشق است" و در پایان، کتاب را با این جمله ختم می کند که: " ای کاش انسان، امروز هم چنانکه زیبائی دانش را می فهمد، زیبائی خدا را نیز بشناسد و به سخن پاسکال هم چنان گوش بدهد، که به سخن دکارت."
نیایش، در تاریخ شیعه می تواند به عنوان مکتب امام سجاد نامگذاری شود. اساساً در طول تاریخ و در همه ادیان، نیایش، دعا و و عبادت بر دو پایه قرار دارد. یعنی تجلی دو نیاز و دو احساس در روح آدمی است. یکی فقر، به معنای احتیاج، به معنای نیاز که انسان تشنه و عطشناک که احساس کمبود دارد، هم چنانکه برای رفع نیازهای دیگرش متوسل به این و آن می شود و یا در جستجوی مایحتاجش به تکاپو می افتد، نوعی از کمبودها را در درون روح خود، یا در سرنوشت زندگی اش را نیز احساس کند. جلوه ی بیرونی این نیاز، نیایش است، و ریشه ی نیاز و نیایش یکی است.
بنابراین نیایش و دعا، گاه به عنوان درخواست چیزی است که نیایشگر بدان محتاج است و ندارد. و گاه عالی تر از این مرحله است و به عنوان تجلی عشق است. گرچه عشق را نیز می توان یکی از نیازهای روح گفت، اما به خاطر اینکه خودش یک نیاز کاملاً مستقل است، یک ماهیت مرموز و یک شعله اهورایی و الهی در درون روح آدمی است و بیش از هر چیز در زندگی آدم دست اندرکار است و بیش از هر چیز در نظر آدم مجهول است، در نتیجه مستقل از نیاز و فقر شمرده می شود. این عالی ترین نوع دعا و نیایش است، نیایش و دعائی که زائیده ی روح عاشق است: احساس عشق.
عشق چیست؟ صدها تعریف درباره ی عشق کرده اند، و می شود کرد، اما آنچه به نظر من بهترین و عمیق ترین تعریف از عشق است، این است که "عشق زائیده تنهایی است و تنهایی نیز زائیده عشق است" تنهایی، به معنای این نیست، که یک فرد بی کس باشد، کسی در پیرامونش نباشد. اگر کسی پیوندی، کششی، انتظاری، و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد، نسبت به هر چیزی، نسبت به هر کسی، اگر منفرد و تک هم باشد، تنها نیست. برعکس کسی که نیاز چنین اتصال و پیوست و خویشاوندی ئی در درونش حس می کند، و بعد احساس می کند از او جدا افتاده، بریده شده و تنها مانده است، در انبوه جمعیت نیز تنهاست. چنین روحی که ممکن است در آتش یک عشق زمینی، و یا در آتش یک عشق ماورائی بسوزد و بگدازد، پرستش را و در عالی ترین شکلش نوعی از دعا و یا نیایش را به وجود می آورد، که بقول کارل "نیایشی است که زائیده ی عشق است."
بنابراین نیاز آدمی و هم چنین احساس عاشقانه و عارفانه آدمی، دو نوع دعا را بوجود آورده است، که ما با هر دو نوعش آشنا هستیم. اما اسلام، این دو بُعد اساسی دعا را حفظ کرده، و بُعد سومی نیز بر آن افزوده که ویژه ی دعای اسلامی است و آن عبارتست از: بعد آگاهی، فکری و یا بخش حکمت به اصطلاح خود اسلام که بر دو بخش دیگر، که ابراز احساس و عشق و هم چنین ارائه احتیاج و نیاز و فقر نیایشگر باشد، افزوده است. به این معنی کهیک متن کامل ازیک دعای مستند اسلامی، شامل سه بعد است که سه نیاز را برآورده می کند: یک تجلی فقر - نیاز - و یکی تجلی احساس عارفانه و عاشقانه است - که فقط راز و نیاز یک عاشق است - و سوم آموزش فکری، علمی و ایجاد خودآگاهی فلسفی و اعتقادی، برای نیایشگر در متن دعا است. اینجاست که کاملاً جهت دعا فرق می کند، همیشه دعا جهتش از طرف انسان به طرف معبود و به طرف خدا است، اما در بُعد آگاهی، برعکس است: نیایشگر در حالی که دعا می کند، مخاطب در حقیقت خود اوست، برای اینکه در این قسمت [توجه به بُعد] حکمت است در اینجا چیزی از خدا خواسته نمی شود. [در مقام خواستن] مخاطب خداست. من او را می خوانم، دعا می کنم - یعنی می خوانم - همچنین در اینجا احساسات عرفانی و پرستش و محبت و عشق خودم را به محبوب و معبودم عرضه نمی کنم، تا جهت احساس از جانب من به طرف خداوند باشد. در این بعد سوم که اسمش را بعد آگاهی، یا بعد ایدئولوژی، یا بعد اعتقادی، یا آموزش فکری می گذارم، در حالی که من خدا را در شکلی که نامش دعاست می خوانم، خودم مخاطب هستم و دعا متن درس است. اینجاست که دعا کننده در حقیقت، خود طرف سخن است. این بعد سومی است که در دعای اسلامی اضافه می شود.
اما شیعه، به خاطر سرنوشت تاریخی و اجتماعی خاصش، که مبارزه با دستگاه حاکم بوده، و هم چنین نداشتن هیچگونه وسیله جهاد، و نیز نداشتن حق بیان و قلم برای بیان دردهای اجتماعی، شعارهای طبقاتی، اجتماعی، اعتقادی، فکری، گروهی و ارائه خواست ها، ایده آل ها، اصول عقایدش و عرضه کردن اساسی ترین رنج ها و اساسی ترین آرزوهای گروه خودش،بر خودش و دیگران، فرم دعا را، که در عالی ترین شکلش، دعای امام سجاد است به عنوان وسیله جهاد و نیز وسیله ی ارائه و بیان افکار اجتماعی، رنج ها، دردها، و هم چنین سرنوشت خاص شیعه، گذشته اش، مصیبت ها، فاجعه ها، اراده ها، آرزوها، تسلیم ها، جنایات، ظلم ها، مظلومیت ها، جلادی ها، و شهادت هایی مورد استفاده قرار داده است که مجموعاً سرنوشت تاریخی شیعه را در تاریخ اسلام شکل می داده است و همه آنها در متن دعای شیعی تجلی دارد. در اینجاست که دعا، هم یک نوع حرف زدن است با خدا - چنانکه همیشه بوده - و هم در شیعه " یک نوع حرف ها را زدن" است.بنابراین دعای شیعه به صورت کامل ترین مکتب، خودش در چهار بُعد مشخص می شود: نیاز - عشق - آگاهی – مبارزه
الان سه نوع دعا وجود دارد: یکی دعائی که برای ثواب انجام می شود. از به کار بردن کلمه ی "ثواب" مقصود خاصی دارم، والا مسلم است که هر کس که مذهبی است، به ثواب هم معتقد است. ثواب را در معنی خاصی که الآن در جامعه فعلی ما وجود دارد، به کار می برم. ثواب به این معنی که: این دعا را بخوان تا این پاداش را در ازاء انجام این عمل به تو بدهم. این یک نوع عمل است، چنان که به بچه گفته می شود: این پنج تا مشق را بنویس، یک دوچرخه برایت می خرم. بچه ناچار برای دوچرخه پنج تا مشق را می نویسد و اگر ببیند که دوچرخه ای در کار نیست، هیچ معنی ندارد که پنج تا مشق را بنویسد. پس علت غائی انجام این عمل، چیزی خارج از این عمل است و در این حالت انجام می شود که من کاری را که خودش به درد من نمی خورد و تأثیری روی من ندارد - بلکه حتی برای من ملال آور است و بد است و سخت است – به خاطر به دست آوردن چیزی به ازاء آن انجام می دهم. این ما به ازاء را کسی به من می دهد، که این عمل به دردش می خورد، یا مورد رضا و درخواست اوست. این یک نوع عمل است که انسان انجام می دهد. وقتی به من می گویند: این متن را بخوان، تا این را به تو بدهیم، مسلم برای من این است که خواندن این متن برای من چیزی ندارد. تأثیری روی من ندارد. این آقا که کارفرماست و صاحبکار است، سفارشی داده و دلش می خواهد که این متن خوانده شود، و من این متن را بخوانم، بعد چون این کار به درد او می خورد، و به نفع اوست، یا خشنودی او را تأمین می کند، نه مرا، من آن کار را انجام می دهم که به ازاء کسب رضایت او، مزدی بگیرم ، که رضایت من در آن مزد است، نه در آن عمل. روشن است که اگر مزد نباشد، هیچ منطقی مرا به انجام این عمل وادار نمی کند. متأسفانه ما در تربیت مذهبی کودکانمان به همین شکل رفتار می کنیم، یعنی همانطور که آنها را به درس و مشق اجبار می کنیم، بدون این که به آنها بفهمانیم که درس و مشق چیست، به او امر می کنیم که این درس را بخواند، یا این مشق را بنویسد، و به ازاء آن به گردشش می بریم و به سینما و چلوکبابی، یا برایش کت و شلوار و دوچرخه و شیرینی می خریم و او از همان اول می داند، که به کلاس رفتن و درس خواندن و مشق نوشتن برای اینجور چیزهاست و اگر آنها نباشد، این اعمال برای او هیچ ارزشی ندارد: برای آقا جانش خوب است.
وقتی از اول به مردم، به جوان، به کودک، بگوییم انجام این اعمال از نظر مذهبی موجب می شود که این چیزها را به تو بدهند، از اول به او، و به بینش او، و به عمق شعور او فرو کرده ایم که نفس این اعمال مذهبی ، روی تو که عاملش هستی، ارزش مثبتی ندارد، بلکه اینها اوامری است که از طرف خداوند صادر شده، و موجب رضایت اوست و بنابراین تو باید عمل کنی. به عنوان یک تحکم، به عنوان یک تعبد، به عنوان یک امر، تا به ازای این عمل و این ریاضت که مرتکب می شوی و انجام می دهی، جبرانی به صورت پاداش به تو بدهند، که اسمش ثواب است. وقتی می گویند: اگر زیارت وارث را پنج مرتبه بخوانی، فلان چیز را به تو می دهند ... مثلاً عسل به تو می دهند یا ... به این معنی است که ما قائل بدان نیستیم که نفس خواندن زیارت وارث، برای خواننده اش، دارای سود و ارزش است. بلکه این [زیارت] را وسیله ای معرفی کرده ایم، که خواننده را در راه به دست آوردن مایه های لذتی یاری می کند که اساساً به این زیارت مربوط نیست، و از جنس آن نیست و خارج از آن است یعنی مجموعه اعمال و احکامی است که از اول در مفهوم فعلی و تلقی ئی که الان از ثواب داریم، انجام می شود، و یا وادار به انجام می شود.
ولی اصطلاح "ثواب" یک اصطلاح اصیل اسلامی بی نهایت عمیق و درست است. ثوابی که می گویم اصیل و اسلامی است، به معنای نتیجه ی منطقی و دنباله ی طبیعی عکس العمل عقلی و ضروری یک عمل عبادی یا مذهبی می باشد، ثواب به این معنی یک اصل بی نهایت منطقی، عقلی، علمی و درست است. دو نوع عمل است: یک وقت به کسی می گوییم این خشت ها را از اینجا به آنجا ببر، وی خودش اصلاً خشت لازم ندارد، اصلاً یک جور دیگری زندگی می کند، و به خشت و ساختمان کار ندارد، دارد از جائی رد می شود و کاری دارد، به او می گویند: شما این خشت ها را از اینجا بردار و ببر آنجا، بابت هر خشتی یک تومان به تو می دهیم، او یک قران را برای کار دیگری لازم دارد، می آید و این خشت ها را می برد آنجا و بر می گردد و به هر حال ده تومان می گیرد، این ده تومانی که گرفته، ثوابش است، پاداش اش است؛ چه اصولاً این عمل هیچ اثری رویش نگذاشته و اصلاً به دردش نمی خورده و در مسیر نیازش، و در مسیر هدفش نبوده است، برای هدف کس دیگری بوده: کس دیگری به این کار احتیاج داشته و او این عمل را انجام داده و ده تومان گرفته است. او به ده تومان احتیاج دارد.
یک وقت دیگر هم هست که می گویند: این ورزش را بکن، بدنت نیرومند می شود. قوی می شوی، این ثواب است، این پاداش است، این ثواب اصیل است. یک وقتی هست که من خودم احتیاج دارم خانه ای بسازم، آجرها را بر می دارم و می آورم ، بعد خانه ای که ساخته می شود، در آن می نشینم. این ثواب عمل من است. آنچه ما الآن به بچه هایمان می گوییم و یا دیگران را به انجام اعمال دینی دعوت می کنیم به عنوان تحمل اعمالی است که خودشان حکمتی، نتیجه ای و هدفی ندارند، نیازی را از ما برطرف نمی کنند. چون امر است ما باید اطاعت کنیم، و چون اطاعت کردیم، چیزهایی می دهند که ما به آنها احتیاج داریم، اما اگر ندادند دیگر این اعمال برای ما معنی ندارند، چون هدفشان را و غایتشان را از دست می دهند.
یک وقت نیز ثواب به معنای دیگری است. می گویند: این "زیارت وارث" تمام تاریخ بشر را با نگاهی بسیار مترقی و انسانی برای تو تصویر می کند و همه دنیا را همه گذشته بشریت را، حال را، آینده را، جهت زندگی تو را، جهت نیروی فردی تو را و جهت زندگی اجتماعی تو را مشخص می کند. همه حوادث، نهضت ها و شخصیت ها و درگیری ها و جنگ های دنیا را برای تو صف بندی، تفسیر و روشن می کند، و تو اگر این زیارت را خواندی، فهمیدی، تأمل کردی، تو که پیش از خواندن آن، یک آدم کور بودی، جاهل بودی و نمی فهمیدی که تاریخ چیست، بعد از خواندنش یک آدم آگاه و معتقد و روشن و وارد در چنین وسعت بزرگی از جهان بینی تاریخی می شوی. این ثواب تو است.
بنابراین، اگر نخوانی، از ثوابش محرومی؛ یعنی یک آدم گنگ، یک آدم مبهوت، یک آدم جزئی بین و نسبت به فلسفه ی تاریخ جاهل هستی. در نظر کنونی تو معنی امام حسین و قیام او به عنوان قیامی است که از صبح عاشورا تا بعد از ظهرش طول کشیده است. زیارت وارث را که بخوانی [این معنی] از اول انسانیت تا آخر تاریخ گسترش پیدا می کند. این ثوابش است.
این گونه ای از ثواب است و یک نوع دیگر هم این است که [می گوییم] این را بخوان، این جور چیزهایی را به تو می دهند. بنابراین لازم نیست که من آنرا بخوانم و بفهمم، لازم نیست درباره اش فکر کنم، لازم نیست که دغدغه این را داشته باشم، که آیا معنی آنرا درست فهمیدم یا درست نفهمیدم. پنج مرتبه آنرا می خوانم فقط روی قرائتش، تلفظ حروفش، زیر و زبرش، دقت کنم، که بگویند: پنج مرتبه را خواندی. خوب. پنج مرتبه خواندیم، وضو هم گرفتیم، رو به قبله هم خواندیم، هیچ غلط هم نداشت، در یک زیر و زبرش هم اشکالی ایجاد نشد. خواندیم، دیگر کاری نداریم.
یک نوع ثواب را به این معنی می گوییم، یک نوع دعا برای ثواب، به این معنی، یک نوع دعا هست به عنوان جبران مسئولیت هائی که ما در عهده داریم، یا داشتیم، و انجام ندادیم، و یا آنچه را باید با اندیشیدن، با تصمیم گرفتن، درست عمل کردن، فداکاری، وحدت، همدستی، تحمل، شهامت، صبر و اینجور چیزها به دست آوریم، چون چیزی نداریم که به دست آوریم، به جای آن به دعا متوسل می شویم. این یک جور دعاست، یعنی توسل به دعا به عنوان اینکه آن را جانشین مسئولیت، کار و وظیفه بکنم و مسلماً آسان تر است. شکی نیست که وقتی آدم بتواند با خواندن متنی در ردیف "شهدای بدر" قرار بگیرد [اگر] اینکار را نکند و بعد برود جانش را به خطر بیندازد، که در ردیف یکی از شهدای معمولی قرار بگیرد، (آنهم معلوم نیست که قرار بگیرد، یا بگیرد، قبول بکنند یا نکنند؟) لابد از لحاظ منطقی وضعش، لااقل، خیلی خراب است. اما این تضمین شده است که [اگر] این را بخوانی، جزو شهدای بدر می شوی، بنابراین این راهش است. برای پول درآوردن نیز به جای کار کردن و تکنولوژی داشتن و آموزش فنی و نیروی انسانی و سرمایه گذاری و سختی و زحمت و استخراج معادن و مبارزه با تراست ها و کارتل ها و استعمار اقتصادی جهان و امثال اینها، خوب آدم دعا می خواند پول در می آورد . برای بیماری همین جور [به جای] این همه کوشش ها، این همه زحمت ها، برای اینکه سرطان کشف بشود برای اینکه فلان بیماری علاج شود، خوب نوشته است دیگر...
راههای به این آسانی، چرا آدمی به کارهای مشکل بپردازد. این نیز نوع دوم دعا است برای در رفتن از زیر بار مسئولیت هایی که مذهب و انسانیت و عقل و اخلاق اجتماعی و زندگی فردی برعهده انسان می گذارد، جانشین همه، دعا است. نوع سوم و چهارم دعاهایی هستند که به آنها - صددرصد- معتقدیم و نوع مترقی و علمی و حقیقی دعایند.این دو جور دعا، دو جلوه از دعا در تشیع علوی، در اسلام است.
دعا، گاه به عنوان خواستن چیزی از خداوند است، چیزی که جانشین تفکر، علم و مسئولیت و اراده و رنج، کار و زحمت نمی شود، بلکه خودش در ردیف این مسئولیت ها و عوامل است برای کسب آن چیزی که انسان بدان احتیاج دارد. می خواهی و می گیری. این چیزی است، که هم اسلام بدان معتقد است و هم علم. "کارل" به عنوان یک عالم سخن می گوید، و مسلماً از ما عالم تر است. بنابراین از خداوند چیزی می خواهد [باید] شرایط گوناگون این خواهش، اعمال، مسئولیت ها، نوع خواستن و همه شرایط، همه دعوت ها و همه وظایفی را که برای به دست آوردن آن لازم بوده است انجام دهد. همه اینها باید فراهم باشند تا دعا، به عنوان عامل کسب یک نیاز بتواند عمل کند، آنچنانکه در زندگی پیشوایان خود ما وجود دارد. خود پیغمبر و خود علی و خود حسین دعا می کردند، معلوم هم هست که اینها چکاره هستند. [کارشان] در رفتن و در گوشه ای نشستن و آنجا دعا کردن، نبوده است. همانطوری که گفتم: نمی گفتند:
"خدایا ما آدم های اینجوری را بر همه دنیا مسلط کن". آدم های بی عرضه ای که کوچکترین تکانی نمی خورند، که نکند ضرری بخورند.در برابر بزرگترین فاجعه هایی که امروز مسلمان ها می بینند، و حتی وجدان های انسانی ای که مسلمان نیستند و خدا را قبول ندارند در برابر آن فاجعه ها فریاد می زنند و دادشان بلند شده است، مسلمانی را می بینم که سکوت می کند، صدایش را در نمی آورد، خبرش را نمی شود، و ککش هم نمی گزد. [اما] اگر یکی از رفقایش چند روز دور و برش نیاید دلواپس می شود و اگر کوچکترین ضربه ای و ضرری به دم و دستگاه خودش بخورد، فریادش به عرش می رود، و احساس مسئولیت می کند، و آنجا دیگر کوچکترین تأخیری نمی کند. وقتی که می بیند، اسلام الآن مثل یک پرنده ی اسیر پرشکسته ای در دست بازهای جنایتکار خونخوار دنیاست و به هر شکلی که خواسته باشند با آن بازی می کنند. [اما] برای او فاجعه هایی که هر روز صورت می گیرد، حتی به عنوان یک خبر روزنامه، کنجکاوی برانگیز نیست، دعا چه اثری دارد، که بگوید: "خدایا به کرم خودت ما را ..." ما را چی؟ ... دعا قانون دارد، سنت دارد. درس احد چیست؟ پیغمبر اسلام خودش رهبر است، پرچمدارش علی است؛ و سربازانش مهاجرین و انصارند، پنجاه نفر تیرانداز را در یک گوشه گماشته و گفته: "شما باید این کار را بکنید". این پنجاه نفر فقط دیسیپلین نظامی را انجام نداده اند، پیغمبر به آن شدت شکست می خورد. در صورتی که در همان احد، پیغمبر بعد از اینکه همه مقدمات را انجام داد، به کناری رفت و برای موفقیت مسلمین دعا کرد.این پنجاه نفر، یک دیسیپلین را انجام ندادند، فقط یک دیسپلین نظامی را.
دعای علوی همین است تمامی مقدمات را به انجام می رسانند. حتی در جنگ خندق، پیغمبر از یک ماه پیش، از دو ماه پیش، دستور می دهد که علف های بیابان های اطراف مدینه را جمع کنند، خارها را جمع کنند، مزرعه ها را پیش از وقت درو کنند، میوه ها را کال بچینند، حتی برگ های خرما را ، نخل ها را بکنند، بعد خندق بکنند. خودش هم برای خندق خاک و سنگ می کشید و تمام مقدمات را به انجام می رساند، حتی از "بنی قریظه" یهودی، بیل و کلنگ و وسایل فنی قرض کرد، خرید، قبلاً بودجه این کار تهیه شد. پایگاه ها درست بود، صف درست و مشخص بود. تمام قدرتی که در فکر مسلمین و در امکانات اجتماعی و اقتصادی مسلمین و امکانات انسانی آنها بود، انجام شد، بسیج گردید، بعد دعا شد. همانجا هم اگر باز یکی از طرفداران و پیروانش - که پشت سر خود پیغمبر به جبهه آمدند - یکی از وظایفشان را درست انجام نمی دادند، و لیاقت مجاهد بودن در این صف را نمی داشتند، دعای خود پیغمبر اسلام اثر نمی داشت. چرا علی شکست می خورد؟ چرا پیغمبر شکست می خورد؟
"دعا" به عنوان مکمل، و به عنوان یکی از عوامل همه این تجهیزات و همه این اسباب و همه این وسایل، نقش دارد. چیزی می خواهی و می گیری، به تو می دهند. نفس دعا به عنوان عامل اثر گذارنده در نفس و ذات و ماهیت و رفتار و خلق و خوی نیایشگر مطرح است. این نوع دیگری از دعا است. یعنی دعا به عنوان وسیله ای که از خدا چیزی بگیریم. یک مسئله است، که اسلامی هم هست، علمی هم هست. اما مسئله، دیگری که متأسفانه در باره اش کم صحبت شده و یا صحبت نمی شود این است که: اساساً دعا غیر از اینکه وسیله کسب موارد احتیاج برای دعا کننده می شود، نفس آن یعنی نفس نیایش و پرستش، عامل تربیتی و تربیت کننده ی روح و ذات نیایشگر است و در اینجاست که اساسی ترین مسائل مطرح است.
متأسفانه در تاریخ، بشر یا رو به رشد عقلی می رود، و بسیاری از استعدادهای موجود در فطرت و احساس و عرفان و اشراق آدمی به عنوان اسرار و سرمایه های معنوی روح آدمی، فلج می شود. به قول "کارل" به آنتروپی دچار می شود، و کم کم نیز در اثر عدم استعمال ضعیف می شود، و از بین می رود. چون اعضای روانی و معنوی انسان هم مثل اعضاء بدنی در اثر استعمال و عدم استعمال رشد پیدا می کنند، و یا از بین می روند. در مقابل انسان هایی هستند که به رشد معنوی و احساسی و عرفانی و اشراقی و درون گرائی می پردازند، و در عشق و عرفان و پرستش، به مقام های بزرگ و و کرامات بسیار با ارزش می رسند، اما رشد عقلی شان ضعیف می ماند، این است که متأسفانه ما به عنوان انسان، در طول تاریخ گاه دچار تمدن های عقلی می شویم: مثل یونان، مثل رم، مثل تمدن امروز دنیا؛ و در مسیر به دست آوردن قدرت و علم و منطق و رشد و آگاهی، احساس انسان بودن و همه سرمایه های معنوی انسانی را از دست می دهیم. فلج چنانکه امروز می بینیم.
می خواستم یکی از مسایل اساسی را تحت عنوان " انسان امروز"، "جامعه امروز" مطرح کنم. این عنوان یعنی چه؟ می توان از وضع کنونی چنین سخن گفت: "جامعه متمدن" ، "انسان وحشی ". مسأله پیچیده ای که الآن در دنیا هست. مسلماً وضع بشریت کنونی در تمدن و علم و رشد عقلی و منطقی و آگاهی اجتماعی و در اینکه می تواند زندگی کند و بهتر از همیشه می داند که چگونه باید زندگی کند، و نیز در تسلطش بر طبیعت بی سابقه، بی نظیر و شگفت انگیز است، رشد قدرت علمی انسان و تکنولوژی وی و روابط اجتماعی و مصرف و پیشرفت ابعاد گوناگون زندگی فردی و اجتماعی انسان امروز به چه جایی رسیده است که رشدی را که در بعضی از رشته های تمدن بین سال های 60 تا 70 کرده، در طول تاریخش از آغاز تا این سالها نکرده است. اما الان شما فاجعه ها، پلیدی ها و بیشرمی هایی را در تمدن امروز، از رهبران بزرگ ، از شخصیت های بزرگ، از ایدئولوگ ها و از بنیانگذاران انقلاب و نهضت هایش می بینید، که چنگیز از یاد آوردنشان شرم دارد.
در جائی که تجلی آزاد وجدان ها و مغزهای تمدن بزرگترین قدرت های امروز جهان است، و نامش سازمان ملل متحد است، یعنی همه بشریت امروز به صورت آزاد در آنجا متجلی و معرفی می شود، طرحی می آید مبنی بر اینکه بمباران کردن زن و بچه بی تقصیری که در زیر چادرها، توی بیابان به عنوان آواره و بی پناه و بی وطن، زندگی می کنند منع شود، طرح رد می شود؛ کسی که خودش می خواهد این کار را بکند، طرح را رد نمی کند، غرب طرح را رد می کند. یک کس دیگر، یک جائی را بمباران می کند. تقاضا می رسد که این زن ها و بچه ها، پیرزن و پیرمرد و بچه های کوچک را که یک وقتی وطنی داشته اند و حالا بیرونشان کرده اند و گناهی ندارند بگویید بمباران نکنند، می گویند: نخیر نمی شود. یعنی بمباران کنند، بزنند. کی چنگیز چنین بود؟
این وجدان قرن بیستم است. سازمان ملل متحد است، جایی است که اعلامیه حقوق بشر در آنجا به تصویب رسیده است، قرنی است که حتی برای حقوق حیوانات و حمایت از حیوانات، مؤسسات بزرگ دفاع و حمایت از حقوق حیوانات وجود دارد. این قرن، قرنی است که لطافت روحی پیدا کرده است. گاهی برای اینکه حقوق اجتماعی یک انسان، یک فرد، جریحه دار شده، تمام دنیا به لرزه در می آید. گاه نیز ملتی را که امروز هست، در طی دو سه هزار سال گذشته نیز بوده است، فردا می گویند نیست. هم شرق و هم غرب اسلحه می دهند تا وی را درو کنند. این کار مال همین قرن بیستم است. سازمان ملل هم سازنده ی آن است در عقل و بینش عقلی رشد یافته است . به طوری که تصمیم می گیرد که به کره ماه برود و می رود، پروژه می دهد که تا دو سال دیگر به مریخ برود سرساعت می رود، نپتون و زهره را دور می زند، و برمی گردد. این قدرت است. قدرت تعقل.
همین انسان وقتی بر اشراق و عشق و فضیلت تکیه می کند، به کراماتی می رسد که معجزه آسا و شگفت انگیز است، به عمق لطافتی از روح می رسد که هیجان آور است. کسی می شود مثل حلاج، مثل بودا، که عظمت روحی شان اصلاً برای ما قابل تصور نیست. اما مثل هند می شود که دو تا کلنل انگلیسی بر پانصد میلیون هندی حکومت می کنند. گرسنه است اما گاو را می پرستد و برای اینکه جنایت نکند و خون نریزد آن را نمی کشد. می بینیم مردم سرزمینی که پنج هزار سال پیش بهترین دائرة المعارف را داشته اند، امروز از بی سوادی رنج می برند، از فقر، گرسنگی و بیماری رنج می برند؛ گرسنگی وجوع و قحطی قتل عامشان می کند، چون از لحاظ شعوری، و عقلی و از لحاظ تسلط بر طبیعت عاجزند.
بدینسان بشر همیشه بین رشد عقلی و احساسی در نوسان بوده است. به معنویت رو می کند، ضعیف می شود و حتی زلزله و میکرب و باد سرد و باد گرم نابودش می کند و قحطی و سیل، موجودیتش را به خطر می اندازند. به رشد عقلی می پردازد، آدم قدرتمندی می شود که منظومه ی شمسی را به خطر می اندازند. اما حتی به اندازه ی یک گرگ هم احساس حیوانی هم ندارد.
در زمینه های معمولی نیز همین جور است، ما خودمان هم در زمینه های معمولی، مطالعات و بحث ها و کارهای فکری و کارهای اجتماعی مان، همین طور هستیم: در اینجا – حسینیه ارشاد - که بیشتر با نسل جوان تحصیل کرده سر و کار دارد، نسلی که در مغزش مسائل گوناگون ضد مذهبی مطرح است، شک مطرح است و عقاید مذهبی به صورت تقلیدی و موروثی و تعبدی برایش مسأله شده است، و نمی تواند آنها را بپذیرد و حتی آن هم که مذهبی است، می خواهد در همه اعتقادش به صورت منطقی و حلاجی شده و مستدل و علمی، دو مرتبه تجدید نظر کند یا کسانی اند که اصلاً متزلزلند و کسانی دیگر که صددرصد منکرند، مدعی اند و آمده اند که پس از طرح مسأله جواب بشنوند در اینجا، به هر حال، وقتی مسایل مذهبی را مطرح می کنیم خود به خود مسیر گفتگو به سوی بحث های عقلی می رود و طبیعتاً در چنین محیطی، از چنین مستمعی نمی شود درخواست کرد که درباره ی مسایل احساسی و اشراقی و عرفانی، با زبان همین مسایل به حرف ماگوش کند، ناچار عمیق ترین مسایل احساسی و اشراقی هم باید به صورت مسایل عقلی و استدلالی و علمی، حلاجی شود تا بتواند آنها را بپذیرد؛ وقتی که بیشتر توجه معطوف به این مسایل می شود، از یک بعد دیگر مذهب، یعنی مسایل کاملاً عاطفی و احساسی وعمیق و زیبا و اشراقی، باز می مانیم، از آنها به کلی بیگانه و دور می شویم. لاغر می شویم و احساس می کنیم که پرنده ای هستیم که یک بالمان رشد کرده، و بال دیگرمان جوجه وار، لاغر و ضعیف مانده است، چنانکه در بعضی از محافل احساسی و اشراقی و عرفانی می بینیم که به مسایل عاطفی و نیایش و عبادت، زیاد می پردازند، و از لحاظ احساسی و عبادی و اخلاقی بسیار اشباع می شوند، اما در آنجا مسایل علمی و عقلی به قدری ضعیف است که اگر شاگردی یک "چرا" بگوید همه وحشتشان می گیرد، که گفته است: "چرا؟" مثل اینکه فاجعه ای ایجاد شده است هیچکس قدرت تحمل یک عقیده مخالف را ندارد، یک تعبیر مخالف را نمی تواند بفهمد، مسئله دیگری نمی تواند به گوشش برسد، اصلاً نمی فهمد که دنیا چقدر است و از کجا تا به کجاست. و اسلام نیز از کجا تا به کجای دنیا امروز است: از محله خودش بالاتر را نمی فهمد.
می بینیم آدمی، به هر طرف که توجه می کند، از طرف دیگر غافل می ماند و من همیشه احساس می کنم که ضعیف بودن بشر مال همین است. اینجاست که همیشه آدم، مثل بچه کوچکی که تازه راه افتاده باید مواظب خودش باشد، که توی حوض نیفتد، توی چاه نیفتد و گاه توی مستراح نیفتد. همیشه آدم باید مواظب باشد و خیال نکند حالا که دیگر دوره جوانی گذشته و دوره ی هوس ها گذشته است پس ما بیمه هستیم. نخیر، آدم هایی بودند، که تا چهل سال روزه گرفتند، بعد با مدفوع سگ روزه شان را شکستند. این ضرب المثلی است که همه گرفتارش هستیم. همین جاست که باید خودمان را در حمایت قدرتی بالاتر از اراده خودمان قرار دهیم. یکی از کارهای نیایش همین است.
انسان، گرفتار چهار زندان است. زندان اول طبیعتی است، که ما را بر اساس قوانین خودش می سازد. انسان یعنی آن اراده و آن "من"، که می تواند انتخاب کند، که می تواند خلق کند، که می تواند بیندیشد و بسازد. این طبیعت ما را مثل حیوان، و مثل نبات بر اثر قوانین خودش می سازد. دوم تاریخ است، تاریخ دنباله جریانات گذشته، بر روی من و ماهیت من اثر می گذارد. سوم، جامعه است. نظام اجتماعی ایران، روابط طبقاتیش، اقتصادش و تحولاتش و امثال اینها روی من اثر می گذارد. چهارم، زندان خویشتن است، که آن "من" انسانی آزاد را در خود زندانی می کند.
با علوم طبیعی می شود از زندان اول، که طبیعت است آزاد شد. وقتی با هواپیما پرواز می کنید، از زندان جاذبه آزاد شده اید، در صورتی که همیشه دو متر بیشتر نمی توانستید بپرید. وقتی در کویر، یک آبادی ایجاد می کنید، بر زندان طبیعت: "اقلیم" پیروز شده اید، وقتی بیماری ای را که همیشه قتل عام می کرد نابود می کنید، بر طبیعت مسلط شده اید، می بینیم که تک تک از زندان طبیعت آزاد می شویم. الآن انسان به نسبت گذشته از بند طبیعت، خیلی آزادتر است. با فلسفه تاریخ، جبر تاریخ، علم کشف قوانین تاریخی، و هم چنین جامعه شناسی علمی می شود از زندان جبر اجتماعی و جبر تاریخی از زندان های دوم و سوم که جامعه و تاریخ باشند تا حدی زیادی آزاد شد. بنابراین می توان با علوم طبیعی از زندان طبیعت و با فلسفه تاریخ از زندان تاریخ، و با جامعه شناسی علمی و اقتصادی و سیاسی از نظام و جبر اجتماعی (زندان جامعه) آزاد شد: با علم.
اما بزرگترین زندان - که همان "نفس" در فرهنگ و در اخلاق ماست - "زندان خویشتن" است. می بینیم انسانی که از آن سه زندان آزاد شده، امروز بیشتر زندانی خودش گشته است، در اینجا با علم نمی شود از خویشتن آزاد شد، چون علم وسیله ای بود که ما را از زندان های دیگر آزاد می کرد. حالا این "خود" عالم که می خواهد علم را وسیله کند، "خود"ش زندانی است.
با عشق، تنها با عشق، می توان از چهارمین زندان آزاد شد؛ با "ایثار را فهمیدن"، با به اخلاص رسیدن - اگر بتوان - قدرتی که در درون هر انسانی هست و آن همان شعله ی خدایی است، همان شعله ی خدایی که در درون هر انسانی است، همان روح خدا که در آدمی دمیده شده، اما خاموش شده، فسرده شده، فراموش شده است و برای همین هم هست، که رسالت پیغمبران "ذکر" است. "اِنَّما اَنتَ مُذَکِّر" چیست؟ و "اِنّا نَحنُ نَزَّلنا الذِکرَ"؟ این قرآن را، این وحی را، این رسالت را، ذکر می گوییم. ذکر چیست؟ پیغمبر چیزی نمی آورد که به انسان بیفزاید، وحی چیزی به آدم اضافه نمی کند، آدم همه سرمایه های خودش را دارد؛ هر چیزی را که خداوند باید به او می داده، داده است، در درونش و سرشتش گذاشته، خود خداوند در سرشت آدم نشسته است، پیامبر آمده که فقط به یاد بیاورد. توی زندگی روزمره این درگیری ها، دشمنی ها، کینه ها، خواست ها، این لذت های پوچ و پست و پایین - دنیا- بی معنی، دائماً و روزمره ترا به قدری مشغول کرده است که فراموش می کنی، بعد وقتی نگاه می کنی، می بینی که یک هفته است راجع به چیزی مشغولی، و رنجش را می بری و حسرتش را داری و لذتش را می بری، که اصلاً به اندازه یک [عطسه] گوسفند و به اندازه آب بینی یک بز (به قول علی"ع") ارزش ندارد ولی متوجه اش نیستی. یادت می رود.
اما وقتی آن ضربه رسالت، وحی، به درون اندیشه ات بخورد، و ترا به یادت بیاورد: که با کی قوم و خویشی؟ کدام روح در توست؟ کدام امانت بر پشت تو است، و شاگرد چه آموزش و کدام آموزگار هستی؟ یک مرتبه متوجه می شوی که چه گوهر بزرگ و نابی داری، اما در لجن می لولی، و مثل زاغ لجن خوار شده ای و به چه شعفی! آن وقت است که بیرون می آیی، با یک ضربه انقلابی، زندان چهارم را می شکنی: "زندان خویش" را. این زندان با استدلال عقلی، با منطق، با علوم، با خون شناسی و عصب شناسی، روان شناسی، پزشکی، فلسفه تاریخ، جامعه شناسی، فقه و امثال اینها شکسته نمی شود، ولی با عشق شکسته می شود. عشقی که بتواند ایثار را معنی کند، عشقی که بتواند آدمی را تا قله ی بلند اخلاص برساند، عشقی که بتواند به انسان بفهماند که خودت را نفی کن، تا به اثبات برسی. اینها کلماتی است که جز عشق نمی فهمد. اینها کلماتی است که جز عشق نمی گوید و اینها معانی ای است، که جز کسی که عشق را می فهمد، نمی فهمد. به قول "کارل": "دوست داشتن را هر کس بفهمد، خدا را به آسانی استشمام بوی گل می فهمد، اما کسی که فقط فهمیدن عقلی را می فهمد، خدا برایش مجهولی است دست نایافتنی."
حالا به تعریف نیایش رسیده ایم: "نیایش عبارت است از تجلی دغدغه و اضطراب انسانی، زندانی مانده در خویش، که به زندانی بودن خویش آگاهی یافته است و آرزوی نجات، و عشق به رستگاری، او را بی تاب کرده است. نیایش، تجلی روح تنها، و تنهایی است". تنها و تنهایی به آن معنی که کسی دور افتاده باشد. بنابراین تنهایی به معنی "بی کسی" نیست، بلکه به معنای جدایی است، به معنای بی کسی نیست، به معنای بی "او"یی است. انسانی که خودش را تنها و غریب ، در زندان طبیعت و در زندان تنگ تر "خویش" که جدارهایش جداره های وجود "من" است زندانی احساس می کند، جز با ضربه ی انقلابی عشق، و جز با حیله ی عشق، و جز با التهاب پرستیدن، و جز با خواستنی عاشقانه - "دعا" - راه نجات از آن را ندارد. چون کسی که عشق را نفهمد اگر هم به میزانی قدرت علمی اش قوی بشود، که زندانبان طبیعت گردد و حتی طبیعت را اسیر خودش بداند باز به اندازه یک حیوان اسیر خودش خواهد بود.
متأسفانه ما در دوره ی بدی هستیم، که وقتی سخن از دعا و دعا کردن می رود، آنچه در ذهنمان تداعی می شود، مانع فهمیدن معنی درست دعا می گردد. معمولاً ما آدم هایی را دیده ایم، که یا دعا می کنند و عمل نمی کنند، یا اینکه عمل می کنند، و دعا نمی کنند. ما عمل نمی کنیم و دعا می کنیم، که خدا ما را موفق بدارد، خدا سعادت دنیا و آخرت را به ما عطا کند، نعمت دنیا را بدهد، نعمت عافیت را بدهد و اینها ... . ما از این همه هم، هیچ چیزش را نداریم، بعد می گوییم پس این چه دعائی است؟ آنها را هم می بینیم، که همه ی اینها را دارند، یا خیلی از این چیزها را در دنیا دارند، ولی دعا نمی کنند، اینست که در ذهن روشنفکر تزلزلی نسبت به ارزش دعا ایجاد شده است.
ولی ما زیباترین چهره ها را ندیده ایم که در اوج شعور، اوج آگاهی، در اوج مسئولیت، انجام مسئولیت، فداکاری و قبول مرگ، تا قله ی شهادت رفتند، و در همان حال که الهام بخش شهامت، دلیری، صبر، شمشیر زدن و شمشیر خوردن و در اوج نبوغ و شعور بودند، آری در همان حال عاجزانه، خاشعانه نیز به خاک افتادند، و در برابر معبود نیایش کردند. ما این گونه چهره ها را ندیده ایم، تا بفهمیم که خضوع و خشوع دعا و پرستش، در چهره ی سری که به دنیا و عقبیٰ فرو نمی آید، چقدر زیباست. ما همیشه آدم های عاجز را در دنیا دیده ایم که دعا می کنند، و در قیافه ی آدم عاجز هیچ چیز زیبا نیست، برای اینکه آدمی اگر خائن باشد، انسان است؛ اما خیانتکار، وی اگر متملق و عاجز باشد، اصلاً انسان نیست. آن وقت در چهره ی او دعا چگونه می تواند زیبا باشد؟ دعا در چهره ی مردانی مثل "علی" زیباست، که از شمشیرش مرگ می بارد؛ و از زبانش، ناله عاجزانه؛ و از چشمش، اشک. این زیباست.
این است که می بینیم هم آن انسان متمدن و متفکر غربی، مانند دکارت از اوکوچکتر و پایین تر است، و هم آن حکیم عارف شرقی هندی. و او مثل یک عقاب بلند پرواز با هر دو بال، در ماوراء وجود، ماوراء تاریخ، و ماوراء همه ی ما، در پرواز است و با چه قدرتی. کیست که احساس نکند، که به همان اندازه که خواستن، کرنش، ذلت و عجز انسانی در برابر انسان دیگر زشت است و نفرت آور، اظهار خضوع و خشوع و فروتنی و عاجزانه التماس کردن و ستایش و سپاس انسان مغروری که مظهر قدرت و دلاوری و خشونت در برابر قدرت های دیگر است، چقدر زیباست. زیرا این انسان در برابر معشوق و در برابر معبودِ خود به خشوع و خضوع افتاده و ستایش و سپاس می گزارد و این نهایت است. آنچه که زشت است، تملق از قدرت است، اما در برابر عشق و دوست داشتن، هر اندازه که انسان خاکسار است، خدائی است.
در مسیر زندگی، به میزانی که رشد عقلی، رشد فکری و رشد تکنولوژیک و رشد اقتصادی و رشد نظام اجتماعی و تسلط بر همه قوانین طبیعت آدمی، به خصوص انسان امروز را در دنیا و در طبیعت قوی می کند، متمدنش می کند، دکارتی و ارسطوئی اش می کند، به همان میزان نیز آدمی، لطافت روح و زیبایی معنی را از دست می دهد؛ دیگر نمی فهمد و در زیر کام احساسش بسیاری از شهدها و شیرینی هایی را که، از نعمت های مرموز و مجهول زندگی خدائی این موجود انسانی هستند، از دست می دهد. نمی تواند بفهمد. و در نتیجه آدمی مقتدر، دارای یک روح خشن، و آدمی حسابگر پرورده می شود. اگر انسانی که در قدرت پیش می رود، عشق را و تجلی عشق را نفهمد، و خضوع و خشوع و نفی خویش را در برابر عشق، در برابر زیبائی مطلق، در برابر خداوند، احساس نکند، به میزانی که رشد عقلی پیدا می کند و تسلط بر طبیعت، یک موجود خشن و خشک فلزی و مصنوعی بار می آید، گاه به صورت گرگی در می آید که بیش از فلاسفه عاقل است. و خطر برای انسان امروز این است.
نیایش و پرستش نه تنها در طول تاریخ بارقه ی عشق را در فرهنگ انسانی و در عمق فطرت انسانی تجلی می داده و زنده نگه می داشته و مشتعل و فروزان، بلکه به عنوان یکی از بزرگترین عوامل تربیتی، موجب تلطیف دائمی روح انسان می شده است.
تاریخ زندگی بشر براساس "تنازع برای بقا" است، یعنی همان "قانون جنگل" و "قانون حیوان". تاریخ ما را این تنازع می سازد. دائماً تضاد طبقاتی، تضاد ملی، تضاد نژادی و کشمکش اقتصادی و هر چه بیشتر فرا اندوختن، کسب کردن، غارت کردن، لخت کردن، آزار دادن دیگری است. این قانون حاکم بر جامعه های بشری است و اندیشیدن، عقل را به کار بردن، تکنیک داشتن، اختراع و اکتشاف، و علم اندوختن و فرهنگ و تمدن را ساختن نیز در همین راه است.
اما اگر انسان فقط و فقط در این مسیر و با همین عوامل پیش می رفت، از امروز هم وحشی تر می بود، به طوری که حتی احساس وقاحت جنایت را نمی کرد. اگر می بینیم، امروز هنوز برخلاف قدرت های حاکم بر جهان که صریحاً و بطور قانونی و رسمی، بدتر از چنگیز، جنایت می کنند، باز هم وجدان توده های مردم عادی در سراسر دنیا، لطیف ترین مسایل احساسی و انسانی و زیبایی های اخلاقی و معنویت را می فهمند و پاسدارش هستند. به سادگی جان می دهند، ایثار می کنند، از منافع خودشان می گذرند، معنی عشق را می فهمند و معنی فداکاری و وفاداری و دوست داشتن را می فهمند؛ یکی از عوامل بزرگش پرستش است، که موجب لطافت روح، رقت احساس، و زلال کردن شعور درونی آدمی شده است.
این نکته از نظر اصطلاحی خوب نیست، اما معنی آن خیلی جالب است، یکی از شعرا و نویسندگان می گوید: "ای خدایان. ای خدایان نباید بر ما حسرت خورید زیرا ما بر شما حسرت می خوریم، که از لذت پرستیدن محرومید. ای خدایان، بر شما حسرت می خوریم، که از لذت پرستیدن محرومید و نمی توانید کسی را بپرستید، این نعمتی است که خاص انسان است." هم موجودات دیگر که معنی دوست داشتن را نمی فهمند، محروم اند، و هم خدایان، به خاطر اینکه معبودند، و عابد بودن را نمی توانند، و از این لذت بزرگ محروم اند.
اگر دعا را از چنگ آدم های عاجز- عاجز در زندگی- آدم هایی که از زیر بار مسئولیت فرار می کنند، آدم هایی که همه عقده ها و عجزها و لذت ها و ضعف هایشان را به وسیله دعا، و تظاهر به دعا، می خواهند اشباع کنند، درآورید، و دعا را در متن اسلام، و در متن چهره های بزرگی مثل امام سجاد، مثل امام علی، مثل پسرانش، مثل خانواده اینها ببینید که آن قدرت عظیم را در تاریخ و آن انقلاب عظیم را در بشریت و آن جهاد ها و کشاکش ها و آن انرژی انفجاری را در عالم به وجود آوردند و بهترین و عاجزانه ترین و عاشقانه ترین سخن های نیایشگرانه و عاشقانه را هم: یعنی زیباترین متن های دعا و گدازان ترین متون نیایش را به وجود آوردند، آن وقت پی می برید که " نیایش در طول تاریخ، یک عامل بزرگ تلطیف روح آدمی است." یعنی همانطوری که عقل بزرگترین عامل در تمدن سازی جامعه های بشری بوده و جامعه متمدن ساخته است، عشق نیز بزرگترین عاملی بوده که انسان متمدن ساخته است. جامعه متمدن غیر از انسان متمدن است، گاه در یک جامعه وحشی مثل مدینه و مکه و عربستان قرن هفتم(میلادی)، انسان های متمدن ساخته می شوند، که تاریخ هنوز مثلشان را سراغ ندارد، و گاه در جامعه های متمدنی که امروز بر جهان حاکم است و ما می بینیم که تا کجا رفته اند، انسان های وحشی ای زندگی می کنند و پرورده می شوند. مقصود نه آدم های معمولی است، چون بعضی ها حکایت می کنند که در کجا، در خیابان وال استریت، اینقدر جنایت شده و می شود و خیال می کنند که جنایت کردن این است؛ اما نه، این بدبخت ها لات هستند، اینها مظهر جنایت نیستند، یک دادگستری درست کنید، اینها هم درست می شوند؛ اگر وضع اجتماعی روشن بشود، درست می شوند. جنایتکار، قدرت هایی هستند، که تاریخ را می چرخانند، سرنوشت آینده بشر را قالب ریزی می کنند و از الآن طرح نسل فردا را می دهند و نبوغ هایی که حاکم اند بر سرنوشت انسان متمدن دیده ام که حتی بعضی از آقایان متفکر و روشنفکر، از قول فلان رئیس جمهور غربی و به استناد حرف او نقل می کنند، که در امریکا یا در فرانسه، یا در انگلستان این قدر جنایت شده است. در صورتی که یادشان می رود که فقط "یک جنایت" وجود دارد و آن هم، خود گوینده است. جنایت ها همه "سیئة من سیئات" همین آقاست. این ها مظهر یک جنایت دیگرند، اینها در جامعه متمدن به وجود می آیند.
باری عقل که عامل بزرگ رشد تمدن اجتماعی است به وسیله علم - که تجلی عقل است- جامعه متمدن ساخته است و عشق، انسان متمدن متعالی با روحی بزرگ، و حتی گاه بزرگتر از همه وجود، همه طبیعت، می ساخته است. روحی که آدم در انسانی مثل "علی" حسش می کند، که "بودن" ش در این اندام تنگش، تنگی می کند؛ می خواهد آنرا بشکند، می خواهد تمام این دیواره وجود را بترکاند. مضطربانه به در و دیوار دست می کشد، که نجات پیدا کند، فرار کند، این روح توی قفس سینه اش تنگی می کند، خفقان ایجاد می کند. آری "عشق" روح را گاه اینقدر لطیف می کند. عشق و دوست داشتن، تجلی اش پرستش و نیایش است.
چند جمله ای از متن"صحیفه سجادیه" را بدون انتخاب، می آورم تا نشان داده شود که اولا دعا به معنای آن نیست که ما چیزی به دست آوریم. ثانیا دعا برای آن نیست که آن را جانشین مسئولیت های انسانی و عقلی خودمان بکنیم و ثالثا در متن تشیع علوی، که مظهر مکتب نیایش و بنیانگذارش، امام سجاد، "زیباترین روح پرستنده" تاریخ بشر و جامعه و فرهنگ ماست، نیایش، مکتبی است که تجلیگاه عشق، آگاهی نسبت به جهان و عرصه نیازهای بزرگ انسانی است و رابعا "دعا" جهاد و مبارزه اجتماعی و جمعی در یک وضعیت ناهنجار اجتماعی است. به هر حال در اینجا بدون هیچ انتخابی، چند جمله ای از اولین دعای صحیفه را می آورم تا روشن شود که طرز حرف زدن با حرف زدن دعا گوها و دعا خوان ها از زمین تا آسمان فاصله دارد.
چندی پیش که راجع به دعا صحبت می کردم در باره ضمائر دعاهای صحیفه هم صحبت کردم و گفتم که انسان در حال دعا چه چیزهایی می خواهد. در صحیفه هر وقت امام از خودش صحبت می کند و مجموعه چیزهایی را می خواهد ضمیرهایی به کار می برد و هم چنین در مقام خطاب به خدا نیز کلماتی را به کار می برد. دقیقا گفتم که اینها را با چه متدی باید جمع کرد، تدوین کرد و بعد نتیجه گیری نمود. یک دعا کننده، گاه چیزی را همین جوری، از خدا می خواهد به عنوان احسانی و گاه چیزی را به عنوان پاداش یک عمل می خواهد و گاه نیز خواستش به عنوان آدمی ذلیل و فقیر و اصلا ناشایسته است که فقط می خواهد خدا او را ببخشاید.
امام، وقتی صحبت از ذلت، و صحبت از آلودگی و عجز و خواری و امثال این حالات دعا کننده است، می گوید: "انا"، گاهی هست که چیزی را مثل "نجات"، "فلاح" یا خیر و توفیق به نعمت می خواهد، می گوید "برای ما" وقتی که احسان وافر و فضل زیاد می خواهد می گوید: "آنها"، "مسلمین"؛ خودش را کنار می کشد. من متوجه شدم که این نشانه این است که امام سجاد به خاطر وضع زندگی اجتماعی خاصی که داشته به خصوص آن فاجعه بزرگ که در جلوی چشمش گذشته- که هیچ انسانی آنچنان منظره ای را در اول جوانی ندیده - و بعد مسلما بار سنگین این مصیبت و این اندوه تا آخر عمر بر دوشش بوده است و زندگی اش نشان می داده که حتی کوچکترین نشانه ای برای او عاشورا را تداعی می کرده و او را به ناله و فریاد و اشک می آورده است و به خصوص امام سجاد در دوره ای بوده که حتی کوچکترین امکاناتی را که دیگر ائمه داشتند نداشته است. بعد از آن است که یزید و عبدالملک بر همه جا مسلط شده اند و همه قدرت های مقاومت از کوچک و بزرگ از بین رفته و فقط او تنها مانده است: تنهای تنها که حتی امکان شهادت هم ندارد. شهادت که"جهاد انسان مومن آگاه مسئول با جور و جنایت است در دوره نتوانستن" در دوره ای که حق پرست نمی تواند مبارزه کند، نمی تواند بجنگد، نمی تواند جهاد بکند، باز هم در اسلام از او سلب مسئولیت نمی شود. شهادت به عنوان اسلحه است و مبارزه مرگ را برای مبارزه با جور انتخاب می کند. این در لحظه ای است که دیگر پایگاه حق پرستی، به کلی ویران، خلوت وغریب است. در اینجاست که حق پرست اگر یک نفر هم هست باز مسئول است. در اینجاست که می گویند: "مرگ خودت را به عنوان تنها سلاح، آگاهانه و با تمام شعور انتخاب کن و برگرد به روی خصم".
امام سجاد در شرایط خاصی است که حتی امکان "خوب مردن" هم برایش فراهم نیست (زیرا شهادت به معنای خوب مردن است) و در چنین زجری که آدم، حتی نتواند بمیرد، زندگی کردن مسلما روح را در کوره رنج هایی می گدازد، که پیش از هر عاملی یک روح زلال، و شکسته و گداخته را که در کلمات و در تعابیر و احساس هایش متجلی است رنج می دهد. امام چه چیزی را از خدا می خواهد؟ این است که می گویم عاملی بزرگ، حکمت است؛ یعنی این کتاب دعا اصلاً "وسیله چیز خواستن" نیست، بلکه یک کتاب آموزش است؛ یک کتاب فلسفی است که انسان را، خدا را، رابطه انسان با خدا را، رابطه انسان در جهان را، در زندگی - و به قول "سارتر" وضعیت انسانی را- نشان می دهد. " وضعیت انسانی" یعنی "من" در مجموعه این عوامل و شرایطی که هستم. یک چنین آموزش عمیقی در زیباترین حالات فرد است و اسمش : "دعا" ست اما با آن معنای معمولی اش اصلاً دعا نیست یک کتاب آموزش عمیق و علمی و اخلاقی و فلسفی است.
زیبایی تعبیر، موسیقی کلام، لطافت کلماتی که امام انتخاب می کند، همه مسائلی هستند که بعداً باید به دقت مطالعه شوند، و من به سرعت و خیلی مجمل جملات را معنی می کنم، تا آنچه که گفتم به عنوان نمونه روشن شود.
"الحمدلله الاول بلا اول کان قبله و الآخر بلا آخر یکون بعده"
این تعبیرات چیز عجیبی است. در نیمه دوم قرن اول هجری است هنوز زبان عرب وارد ادبیات نشده و متنی ندارد و هنوز کناب ادبی ای به وجود نیامده است. ادبیات عرب از قرن دوم و سوم هجری شروع می شود و نیز تعبیرات فلسفی، تعبیرات ادبی، و رشد اصطلاح و رشد تعبیرات فلسفی و عقلی آن؛ و زبان صحیفه در این اوج است.
شما در آن فضا در نظر بگیرید انسانی را که همه کارهایش را کرده همه مسئولیت هایش را انجام داده، اما به جای غرور که رهبران همواره دارند اینقدر خاضعانه حرف می زند. رهبران روی اراده انسانی شان تکیه می کنند و برخی از انسان ها روی توکل و احساس و روی اراده غیبی تکیه می کنند. گروه دوم که به اراده غیبی اتکا می کنند، معمولاً از نظر زندگی اجتماعی، آدمی هایی ابتدایی و عاجز بار می آیند.
آنها که روی اراده و عقل خودشان تکیه می کنند یک غرور جبارانه و فرعونی پیدا می کنند. ناپلئون می گفت: " برای من"غیر ممکن"، غیر ممکن است. هر چیزی در برابر اراده من ممکن است". ببینید یک چنین غول وحشی که به اینجا رسیده چه چیزهایی را در زیر پایش می تواند به سادگی قربانی کند. تروتسکی کمونیست می گوید:" اگر خورشید بر مراد من نگردد، خورشید را به زانو در می آورم" بعد نگشت وخودش به زانو در آمد.
ولی کسی که در وی چنین غروری به وجود می آید و چنین تکبر و تفرعنی دماغش را می گیرد به سادگی می تواند همه کس را در راه منافع خودش و در راه هدفش قربانی کند. روح، لطافتش را از دست می دهد.و از آن طرف نیز آدم های عاجزی بار می آیند که مگس را نمی توانند از روی صورتشان برانند و عاجزاند. اگر روح بتواند باهمه قدرت خودش و با همه تسلط خودش، و در اوج قهرمان بودن و ذوالفقار داشتن اش، در همان جا "سجاد" باشد این است که عالی ترین چهره انسانی را همچون یک تابلو نشان می دهد و این روح این قدر خاضعانه حرف می زند. این است که می گویم تلطیف روح، لطافت روح:
الحمدالله الاول بلا اول کان قبله و الآخر بلا آخر یکون بعده الذی قصرت عن رویته انصار الناظرین.
سپاس هر خداوندی را که اولی است که پیش از آن اولی نیست، و آخری که پس از آن آخری نیست.
این دعاست؟ از خدا چه چیزی می خواهد؟ یا دارد به من، به خودش، به گوینده، به نیایشگر، یک حقیقت فلسفی و اعتقادی را توصیف می کند؟ فقط خطاب است.
الذی قصرت عن رویته ابصار الناظرین
خدایی که از دیدارش، دیده بینندگان عاجز است، کوتاه است.
و عجزت عن نعته اوهام الواصفین.
و در وصف او (نه تنها فکر و عقل و منطق بلکه) تخیل و توهم وصف کنندگان نیز عاجز است.
ابتدع بقدرته الخلق ابتداعا
آفرینش را به قدرت خویش ابداع کرد.
و اخترعهم علی مشیّته اختراعا
و بر اراده خویش همه آفریده ها را اختراع کرد.
ثم سلک بهم طریق ارادته و بعثهم فی سبیل محبته
آنگاه همه را در طریق خواست خویش به راه آورد، و همه را در راه دوست داشتن خویش برانگیخت.
برخلاف کلیساهای مسیحی که دنیا را پر از هول، پر از جبروت، پر از غرور، پر از وحشت، پر از لجن، پر از غول، پر از سایه های خیر و شر و امثال اینها نشان می دهند، در اینجا بنیاد خلقت و بنیاد وجود، بر یک نظم، بر یک اراده، با یک روشنایی و یا دوست داشتن شروع می شود.
لایملکون تاخیرا عما قدمهم الیه و لا یستطیعون تقدما الی ما اخرهم عنه
از آنچه خدا آنها را به پیش و مقدم داشته است تاخیرش بر ایشان ممکن نیست، و هم چنین تقدم و جلو افتادن از آنچه که او به تاخیرشان انداخته است ممکن نیست.
یعنی کاملا اراده اوست که اندازه ها را معین کرده، ترتیب ها را، نظام ها را مشخص کرده است. در اینجا به یک چیز بر می خوریم در درون این جبر باز به یک اختیار مطلق، بر اساس همان بینش توحیدی.
و جعل لکل روح منهم قوتا معلوما مقسوما من رزقه لا ینقص من زاده ناقص و لا یزید من نقص منهم زائد.
برای هر روحی از آنها قوتی مشخص و پخش کرده قرار داده است که نه کم کننده ای می تواند کمکش کند و نه زیاد کننده ای زیاد.
ثم ضرب له فی الحموة احلا موقوتا
و سپس برای هر موجودی، هر روحی، هر حیاتی، یک اندازه معین و یک وقت معین و مدت مشخص تعیین کرده و بریده است.
و نصب له امدا محدودا
و یک عمری، و یک نهایتی کاملا تعیین شده، مشخص کرده.
یتخطاء الیه بایام عمره
هر چیزی، هر روحی، هر حیاتی، تمام ایام عمرش را بر روی همین حد قدم بر می دارد.
و یرهقه باعوام دهره
و به نهایت و به سرنوشت نزدیک می شود.
حتی اذا بلغ اقصی اثره
تا آنگاه که به آخرین اثرش به آخرین راهش و نهایتش برسد.
و استوعب حساب عمره، قبضه الی ما ندبه الیه من موفور ثوابه او محذور عقابه
این ها سرنوشت همه موجودات است.
لیجزی الذی اساوا بماعملوا
(این آیه قرآن است که مندرج شده)
و یجزی الذین احسنوا بالحسنی
تمام آفرینش این خلقت، این راه رفتن، این ابداع کردن، این خلق همه چیز، هرچیزی را اندازه گرفتن، و هر چیزی را یک عمر محدود و مشخص و معینی برایش قرار دادن، و همه چیز را با مشیت خودش مشخص کردن، همه اینها برای چیست؟ برای اینکه آنهایی که بد کردند به سبب عمل بدی که کردند جزای بدی ببینند و کسانی که نیکی کردند پاداش نیک به خاطر عمل نیکشان ببینند. از اینجا به نهایت و فلسفه غائی خلقت می آید.می بینیم که هنوز چیزی نخواسته است.
عدلا منه
براساس یک عدلی براساس یک اندازه گیری دقیق.
تقدست اسماوه و تظاهرت آلاوه
اسمائش مقدس است و تمام نعمتش آشکار.
لایسئل عما بفعل وهم یسئلون
او از آنچه می کند باز خواست نمی شود بلکه اینانند که باز خواست می شوند.
و الحمدلله الذی لو حبس عن عباده معرفة حمده علی ما ایلاهم من منته المتتابعه، واسنع علیهم من نعمه المتظاهره، لتصرفوا فی منته فلم یحمدوه و توسعوا فی رزقه فلم یشکروه و لوکانوا کذلک اخرجوا من حدود الانسانیه.
این حمد همان پرستش است، نفس پرستش یعنی تجلی بی غرضانه و خالصانه عشق، "الحمد" این حمدی است که تمام مداحی ها را و چاپلوسی ها را بر زبان انسان برای غیر او [خدا] تحریم می کند و شرک لقب می دهد (چقدر لطافت و احساس دارد.) سخن از آگاهی انسانی است، رشد انسانی است و اخلاق و فضیلت انسانی است، "و لوکانوا کذلک" می گوید: سپاس. از چه نعمت هایی سپاس می گذارد؟
" سپاس خدای را که اگر از بندگانش شناخت و معرفت سپاس او گفتن را بر آنچه به بندگانش از نعمت های پی در پی عطا کرده است و از نعمت های آشکار برخوردار کرده است می گرفت اگر این سپاسگزاری و این شناخت انسان را نسبت به این نعمت ها از انسان می گرفت چه می شد؟ انسان آنوقت در این نعمت ها و از این نعمت ها برخوردار می شد و می خورد و می چرید و می آشامید بی آنکه او را بر این نعمت ها سپاس گوید.
"و توسعوا فی رزقه فلم یشکروه"
و بر رزق انسان خدا وسعت می داد، اما انسان او را شکر و سپاس نمی گفت. برای اینکه خدا معرفت و شناخت سپاس از نعمت را از او گرفتهو اگر این جور می شد انسان از چار چوب انسان بودن خارج می شد.
الی حد البهیمیه
و تا حد حیوانیت تنزل پیدا می کرد.
چون حیوان است که وقتی نعمتش هم سرشار شود و وقتی که در تمام زمین باران می آید و تمام زمین سبز و در زیر علف غرق می شود باز هم نمی فهمد چه کسی را باید سپاس بگذارد. چون آگاهی ندارد. انسان شاکر، انسان خود آگاه است. "شکر" عکس العمل انسان آگاه است سپاس گفتن، تملق نیست.نشانه شناخت انسان نسبت به سرچشمه حیاتش است.
فکانوا کما وصف محکم کما به
آنوقت آدمی مثل همان چیزی می شد که خداوند در کتاب محکمش گفته:
ان هم الا کالانعام
اینها هیچ نیستند مگر مانند چهارپایان.
بل هم اضل سبیلا
بلکه گمراه تر از چهارپایان.
چون چهارپایان شعور و شناخت ندارند، اما این انسان ها شعور دارند، شناخت ندارند و این بدتر است.
و الحمدلله علی ما عرفنا من نفسه و الهمنا من شکره و فتح لنا من ابواب العلم بربوبیه
از لحاظ تعلیم و تربیت، این عالی ترین متد تعلیم و تربیت است به جای اینکه به بچه امر و نهی کنی که تو باید این کار را بکنی تو باید آن کار را نکنی... توصیف کن کسی را که این کارها را می کند و این کارها را نمی کند به جای امر، جمله خبری به او بگو تا او خودش را مامور نیابد، خودش را انسانی بیابد که دارد آگاهی نسبت به حقیقت پیدا می کند.
سپاس می گزارد بر این نعمت ها، که اگر این نعمت ها را به ما نمی دادی اگر شکر نعمت را به ما نمی دادی، ما مثل حیوان می شدیم. به جای اینکه بگوید: آی آدم ها، "شکر نعمت، نعمتت افزون کند،" اگر شکر نکنی مثل حیوانی، مثل چهارپائی، بدتر از چهارپائی، پس شکر کنید، این طور نمی گوید. می گوید: شکر می کنم. این یک چیز مسلم است که شکر می کنم؛ مسلم است که سپاس می گزارم. منتهی امام از ارزش سپاسگزاری ما سخن می گوید: این نعمت بزرگی است که خداوند به ما داده. معرفت حمد را، شناخت سپاسگزاری از نعمت و سرچشمه حیات انسان را، به انسان داده و ما این معرفت را داریم، و اگر کسی هم ندارد (در اینجا می بینیم که به او فشار نیامده، مامور نشده، بلکه یک چیز طبیعی است) آدم خودش باید متوجه بشود تا اگر در اینجا ضعیف است خودش ضعفش را برطرف کند. بهترین راه آموزش، آموزش غیرمستقیم است. سپاس می گزارد به داشتن این چیزها در صورتی که ما معمولاً امر و سرزنش می کنیم به نداشتن این چیزها.
سپاس تو راست که درهای دانش را با سرانگشت پروردگاریت بر ما گشودی.
و دلنا علیه من الاخلاص له فی توحیده
به جای اینکه امر کند که شما باید در توحیدتان به اخلاص برسید و توحید خالص داشته باشید می گوید:سپاس می گزارم خدا را که ما را به اخلاص در توحید رسانده است و دلالت و راهنمایی کرد ما را در اخلاص در توحید.
وجنبنا من الالحاد و الشک فی امره
و دور کرد ما را از الحاد و شک در امرش، در حکمش و در حکومتش.
حمدا نعمر به فیمن حمده من خلقه
اینجا مسابقه را مطرح می کند. مسابقه! این مسئله مطرح نیست که ما، مسلما، زندگیمان را در ستایش و سپاس و پرستش می گذرانیم این مساله مطرح نیست؛ این امر مسلم است، صحبت مسابقه است. سپاسی که- نعمر به- با این حمد و با این پرستش و سپاس زندگی می کنیم. همه عمر را زندگی می کنیم؛ زیستنمان با سپاس است: زیستنی با سپاس در میان کسانی که از میان خلقش خدا را سپاسگزارند. سپاس می گزارم که من زندگی ام را با سپاس می گذرانم در میان سپاسگزارانش.
و یسبق به من سبق الی رضاه و عفوه
و از میان کسانی که پیش می تازند در مسیر بدست آوردن خشنودی او و گذشت او، من از همه شان پیشدستی و پیشگامی می کنم.
حمدا یضئی لما به ظلمات البرزخ و یسهل علینا به سبیل المبعث و یشرف به منازلنا عند مواقف الاشهاد.
حمدی که تاریکی های برزخ را روشن می کند و آسان می کند بر ما راه برانگیخته شدن را، و مکان های شهادت را شرف و کرامت می بخشد.
یوم تجزی کل نفس
آن جبر را در اول خلقت دیدیم. در اینجا باز صحبت از انسان است اختیار است.
یوم تجزی کل نفس بما کسب و هم لا یظلمون.
آن روزی که هر کسی به آنچه در زندگی به دست آورده است، پاداش داده می شود و جزا، بر هیچکس آنجا ظلم نمی شود.
یعنی سرنوشت هر کسی ساخته دست خود اوست: "یوم ینظرالمراء ما قدمت به یداه" قیامت این چنین روزی است.
یوم لا یغنی مولی عن مولی شیئا و لا هم ینصرون.
روزی که دوست را دوستی از هیچ چیز، و به هیچ چیز کمکی نمی تواند کرد و هیچکس آنجا یاری نمی شود.
حمدا یرتفع منا الی اعلی علیین.
عین جمله "کارل" که ترجمه این جمله است می گوید:
" نیایش هائی که همچون بخار آتش ها و گداخته ها از قلب های مذاب نیایشگران از سطح تیره زمین به آسمان بالا می رود و به سوی کانون اصلی معنوی عالم جذب می شود، سخنانی است که عشق با خداوند می گوید."
حمدا یرتفع منا الی اعلی علیین.
سپاسی که از درون ما، از ذات ما، از جانب ما، به سوی اعلی علیین صعود می کند.
فی کتاب مرقوم یشهده المقربون
تکه تکه آیات قرآن است.
حمدا تقربه عیوننا اذا برقت الابصار
حمدی که بدان چشم ما در لحظه ای که چشم ها خیره شده است و باز مانده است از وحشت، شادی و نشاط می دهد.
و تبیض به وجوهنا اذا سودت الابشار
و سیمای ما را سپید می کند در هنگامی که پوست ها سیاه شده است.
حمدا نعتق به من الیم نارالله الی کریم جوار الله
سپاسی که بدان از درد و زجر آتش خدایی هم چون بنده ای آزاد می شویم به سوی جوار و همسایگی کرامت خدا.
حمدا یزاحم به ملائکته المقربین و نصام به انبیاء المرسلین فی دارالمقامه التی لاتزول و محل کرامته التی لا تحول.
حمدی که بدان فرشتگان نزدیک خداوند، انبوه می شوند و ما با آنها درهم می افتیم، و به هم فشرده می شویم، حمدی که ما را بحبوحه و انبوه فشرده فرشتگان نزدیک خداوند غرق می کند و قرار می دهد و ما را آن حمد با پیامبران فرستاده اش می پیوندد، در آن باشگاه و ایستادن گاهی که هرگز نابود نمی شود.
و محل کرامته التی لا تحول
و اقامتگاهی و جایگاه فرود آمدنی و فرود آمدِ نگاه کرامتی که هرگز دگرگون نمی شود.
و الحمدلله الذی احنار لنا محاسن الخلق و اجری علینا طیبات الرزق
هیمشه مسائل مادی، و مسائل معنوی، نان و روح، دل و اقتصاد، زندگی مادی و زندگی معنوی در یک صف اند، جدا نیست در همین اوج معنویت و معراج باز می بینیم مسائل زندگی مادی مطرح است.
سپاس خداوندی را که برای ما زیبایی های آفرینش را عطا کرده است.
"ما" یعنی "انسان": صحبت از خودش یا فرد خودش یا خانواده اش نیست. صحبت بشریت است، اینجا با خدا حرف می زند، در برابر همه وجود و موجودات دیگر جهان بینی به این وسعت است.
سپاس خدایی را که برای انسان زیباترین زیبایی ها و نیکی های وجود را- آفرینش را- عطا کرده است، انتخاب کرده است.
واجری علینا طیبات الرزق
و پاکیزه روزی ها را برای ما فرمان داده است.
و جعل لنا الفصیلة بالملئکة علی جمیع الخلق
و با قدرت و توانایی انسانی که برای ما داده است و فضیلتی که زائیده توانایی و قدرت ما در جهان است که خدا به ما عطا کرده است: قدرت بر جمیع الخلق
فکل حلیقته منقاده لنا بقدرته
وهر آفریده ای در برابر ما به قدرت خداوند منقاد و مطیع شده است.
و صائره الی طاعتنا بعزته
و به عزت او هر پدیده ای مطیع و مسخر انسان شده
و الحمد لله الذی اعلق عنابات الحاجة الا الیه
اینها فرمان است، درس است، به صورت سپاس بر نعمتی که داریم. به جای اینکه نعمت هایی را که نداریم بخواهیم، به این صورت بیان می کند و به جای اینکه بگوید: "من ندیدم که سگی پیش سگان سر خم کند"... تملق نگویید، چاپلوسی نکنید و به در خانه این و آن خم نشوید و ... به این شکل بیان می کند.
و الحمدلله الذی اغلق
سپاس خداوندی را که قفل زده است. چی را؟
عنا باب الحاجة الا الیه
در نیاز جز به سوی خودش را
هر در دیگری را به روی ما بست. اصلاً نمی شود از دیگری چیزی خواست؛ اگر هم بروی بخواهی چیزی به تو نمی دهند. اصلاً درها بسته است.
الحمدلله الذی اغلق عنا باب الحاجة الا الیه
این تربیت است آموزش است. چیزی نمی خواهد.
فکیف نطیق حمده
پس چگونه می توانیم سپاسش گفت؟
ام متی نودی شکره
کی می توانیم سپاسش را ادا کنیم.
لا، متی
نه، کی ؟
و الحمد لله الذی رکب فیما آلات البسط و جعل لنا ادوات القبض و متعنا بارواح الحیوه و اثبت فینا جوارح الاعمال و غذانا بطیبات الرزق و اغنانا بفضله و اقنانا بمنه
معنی اش تقریبا معلوم است:
تمام ابزارهای قبض و بسط و ارواحی که برای ما حیات ایجاد می کنند و نیروهایی که حیات ما را در زندگیمان تامین می کنند و جوارحی که به ما عمل را اعطا می کنند و هم چنین خدایی که بر بهترین و پاکیزه ترین رزق ها به ما روزی عطا کرد و ما را به فضل و کرم خودش سرمایه دار و بی نیاز کرد.
اینها را همه داد. اندام کارکردن، غذا و هم چنین فضیلت، حیات، ابزار قبض، ابزار بسط و هم چنین تسلط بر همه آفرینش، مسخر کردن همه پدیده ها و امتیاز بشریت بر همه چیزها، معرفت، آگاهی، گشودن باب علم به قدرت خداوند همه اینها را به انسان داد؛ حالا چی؟
مسئولیت.
ثم امرنا لیختبر طاعتنا
بعد فرمان داد به ما، تا میزان طاعت ما را بیازماید.
و نهانا لیبتلی شکرنا
اینجا شکر، از آنچه ما می فهمیم معنی بالاتری دارد.
و نهی کرد ما را تا سپاس ما را امتحان کند.
فخالفنا عن طریق امره
(اینجا شدیدترین حالت روحی ناشی از سرزنش خود به انسان دست می دهد.)
از راه فرمان و امرش مخالفت کردیم و به راه دیگر رفتیم
و رکبنا متون زجره
و بر پشت نهی ها و منهیات تاختیم
فلم یبتدرنا بعقوبته
اما بعد از همه آن نعمت ها که به ما داد، بعد از آنکه امر کرد و اطاعت نکردیم، مخالفت کردیم بیشتر از همه، و منهیات را بیشتر از همه و زودتر از همه انجام دادیم.
اما:
فلم یبتدرنا بعقوبته
به عقوبتش پیشدستی و سرعت نکرد
و لم یعاجلنا بنقمته
به انتقام و خشمش شتاب نگرفت
بل تانا برحمته تکرما
بلکه با تانی، با فرصت، فراغت، تحمل، از طریق رحمتش و کرامتش
وانتظر مراجعتنا برافته حلما
و چشم انتظار ماند تا شاید ما برگردیم و با حلم بسیار منتظر شد تا شاید به راه آئیم.
و الحمدلله الذی دلنا علی التوبة التی لم نقدهاالا من فضله
سپاس خداوندی را (باز در اینجا ما را به بازگشت هدایت کرده) که این نعمت بازگشت از پلیدی و بدی را به ما داده، این راه گریز را گذاشته؛ این نعمتی است که جز از فضلش سر نمی زند
فلو لم نعتدد من فضله الا بها لقد حس بلاوه عند نا و حل احسانه البنا و جسم فضله علینا فما هکذا کانت سنته فی التوبة لمن کان قبلنا
در ادیان دیگر، توبه، خود سوزی بود. کسی که می خواست توبه کند، یا باید خودش را پوست می کند یا او را پوست می کندند یا می سوزاندند یا باید از گوشت او دیگری می خورد. در فیلیپین یکی از روحانیون بزرگ چون جزو زهاد بود و پاک بود و حتما بهشتی، برای اینکه پادشاه می خواست توبه کند، وی نزدیک مرگ پادشاه خودش را کشت و از گوشت مرده اش پادشاه خورد. او هم لابد توبه اش قبول شد! چیزهایی بسیار فجیع و زشت در توبه های مذاهب دیگر هست. اینجا امام به این اشاره می کند:
فما هکذا کانت سنته فی التوبة لمن کان قبلنا لقد وضع عنا ما لا طاقه لنا به.
توبه در ادیان گذشته این طور نبوده، چون ما تاب و توان تحمل آن اشکال از توبه را نداشتیم، خدا تخفیف داده است.
و لم یکلفنا الا وسعا
در اینجا دارد درس می دهد.و جز آنچه که در توانایی ما هست به ما تکلیف نمی کند.
و لم یدع لا حدمنا حجة و لا عذرا
این است که حتی بعد از آن گناه، آن پلیدی، نیز توبه ای به این آسانی، و امکان بازگشتی ساده در اختیار انسان هست، تا دیگر هیچ حجتی و هیچ بهانه ای و عذری بر انسان نباشد.
حمدا لا منتهی لحده
سپاس و ستایش که هیچ اندازه ای برایش نیست.
و لا حساب لعدده، و لا مبلغ لغایته و لا انقطاع لامده
حمد ایکون وصله الی طاعته وعفوه
حمدی که وصال به سوی طاعتش و عفوش باشد
و سببا الی رضوانه و ذریعة الی مغفرته و طریقا الی جنته و خفیرا من نقمته
و یک پناهگاهی از انتقامش، از خشمش، از غضبش
و امنا من غضبه
و یک فراغتی و آسودگی ای از غضبش
و طهیرا علی طاعته
و کمک و پشتیبانی ای بر طاعتش
و حاجرا عن معصیته
و حائلی و مانعی از معصیتش
و عونا علی تادیة حقه و وظائفه
و کمکی برادای حق او و هم چنین وظایفش
حمدا نسعد به فی السعداء
ببینید به کجا می رسد، از زیر بار در رفتن نیست. دعا عامل وادار کردن است و این دو تا، دو تاست این آخرین دعاست، و آخرین سخن
حمد ا نسعد به فی السعداء من اولیائه
حمدی که با سرانگشت این حمد با وسیله این حمد، از نیکبختان و سعادتمندانی که در میان اولیاء خداوند هستند، من به وسیله این حمد نیکبختی بگیرم.
و بصیر به
واین حمد دگرگونمان کند، عوضمان کند، تغییرمان دهد و قرارمان دهد.
فی نظم الشهداء بسیوف اعدائه
حمدی که دگرگون شویم با آن حمد و در سلسله شهیدانی که به شمشیر دشمنان خداوند کشته شده اند، حساب شویم و قرار گیریم.
انه ولی حمید
والسلام.
نظرات ()