نون و القلم

"و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت" - خیام

تصاویر جلال آل احمد

قبلا نیز تصاویر جلال آل احمد را در وبلاگ قرار داده بودم اما آن سایتها یا (ف ی ل ت ر) شدند یا تصاویر را پاک می کردند. اینبار تصاویر را در سایت uloadbaz برای علاقه مندان قرار داده ام که حجم آن 37 مگابایت می باشد. تعداد 274 تصویر وجود دارد که تعدادی از آنها تصاویر سیمین دانشور و شمس آل احمد است. امیدوارم مورد استفاده علاقندان آن بزرگمرد قرار بگیرد.

لینک دانلود تصاویر جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

سیمین دانشور به روایت تصویر

در این پست تصاویری از بانو سیمین دانشور را قرار می دهم. در ضمن آرشیو کامل تصاویر جلال آل احمد را نیز در پست های قبل قرار داده بودم.

سیمین دانشور

سیمین دانشور

سیمین دانشور

سیمین دانشور

سیمین دانشور

سیمین دانشور

سیمین دانشور

سیمین دانشور

سیمین دانشور

سیمین دانشور

سیمین دانشور

سیمین دانشور

سیمین دانشور

سیمین دانشور

سیمین دانشور

سیمین دانشور

سیمین دانشور

سیمین دانشور

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠

نعمت بزرگی به نام جلال آل احمد

«تمام حرف‌های دنیا سی و دو تا است. از الف تا ی. از اول بسم الله تا تای تمت. حالا فهمیدید؟ می‌خواهم بگویم از آنچه خدا گفته و توی کتاب‌های آسمانی پیغمبرها نوشته‌اند تا حرف‌هایی که فیلسوفان گفته‌اند و شعرا توی دیوان‌هاشان ردیف کرده‌اند، تا آن‌چه شما بچه مکتبی‌ها می‌خوانید و من در تمام عمرم برای مشتری‌هایم نوشته‌ام، همه‌ی حرف و سخن‌های عالم از همین سی و دو تا حرف درست شده. به هر زبانی که بنویسی: ترکی یا فارسی یا عربی یا فرنگی. گیرم یکی دو تا بالا و پایین برود. اما اصل قضیه فرقی نمی‌کند. هر چه فحش و بد و بیراه است، هر چه کلام مقدس داریم، حتی اسم اعظم خدا که این قلندرها خیال می‌کنند گیرش آورده‌اند؛ همه‌شان را با همین سی و دو حرف می‌نویسند. می‌خواهم بگویم مبادا یک وقت این کوره سوادی که داری جلوی چشمت را بگیرد و حق را زیر پا بگذاری. یادت هم باشد که ابزار کار شیطان هم همین سی و دو تا حرف است. حکم قتل همه‌ی بی گناه‌ها و گناهکارها را هم با همین حروف می‌نویسند. حالا که این‌طور است مبادا قلم‌ت به ناحق بگردد و این حروف در دست تو یا روی کاغذت بشود ابزار کار شیطان.» (1)

*****
اگر روزی روزگاری دست بر قضا مانیفست جریان ادبیات و هنر متعهد نوشته شود بدون شک یکی از بندهای آن همین چند خط بالا است که جلال در کتاب «نون والقلم» گفته است. همه‌ی دعوای هنر متعهد با سایرین بر سر همین موضوع است که «قلم» ابزار کدام جریان است؟ که نویسندگان و روشنفکران برای چه کسی یا چیزی قلم می‌زنند؟ البته جلال در جاهای دیگر هم به این موضوع اشاره می‌کند که هدف از قلم زدن برای او نان ‌خوردن نیست. که هر چه پدرش از راه «کلام» نان خورده، بس است. او می‌گوید: «این قلم از سال 1323 تا به حال دارد کار می‌کند. گاهی مرتب و گاهی نه به ترتیبی. گاهی به فشار درونی و الزامی؛ و اغلب بنا به عادت. گاهی گول؛ ولی بیشتر موظف یا به گمان ادای وظیفه‌ای. اما نه هرگز به قصد نان خوردن.» (2)

 

*****
در مورد جلال آل احمد زیاد گفته‌اند و نوشته‌اند. از هر دری و از هر زاویه‌ای. اما شاید در مورد یک خصیصه‌ی او کمتر صحبت شده است. خصیصه‌ای که شاید بتوان آن را یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های شخصیتی او دانست. و آن روحیه ضد تحجر و واپس‌گرایی اوست. جلال از تحجر و انجماد بیزار است. و از هر چیزی که بوی کهنه‌گی و روزمرگی و عادت بدهد. حتی دین. «درست است که یک محیط خانوادگی روحانی جایی مناسب است برای تجربه کردن اصول و زیستن با آن و دفاع از آن. ولی درست در چنین محیط‌هایی است که سخت‌گیری‌های مذهبی و بکن نکن‌های شرعی کار را برای فرزندان گاهی چنان سخت می‌گیرد که از کوره در بروند و اصول و فروع مذهبی را با هم انکار کنند.» (3) این موضوع را می‌توان نقطه‌ی افتراق جلال با اکثر انسان‌ها دانست. انسان‌ها معمولا گرفتار دام عادات و اسیر دور تسلسل روزمرگی‌اند. و جلال شخصیتی است که پیوسته در جریان است و به تعبیر خودش «مُرده‌ی سفر» و اهل تجربه کردن پی در پی. همین روحیه‌ی ضد تحجر است که که «از یک جوانکی با انگشتری عقیق به دست و سر تراشیده و نزدیک به یک متر و هشتاد»، مبارزی چپ، و عضو حزب توده می‌سازد. او می‌داند که بزرگ‌ترین نیروی تحجرگرایانه‌ی عصر خود، چیزی نیست جز نظام بسته‌ی سلطنتی. کشش او به سمت حزب توده نه از سر لامذهبی و «هرهری مابی» است که به علت همین روحیه است که اشاره شد. «غلامرضا امامی» در این‌باره می‌گوید: «یک زمانی از آل احمد جویا شدم که چگونه شد به حزب توده پیوستی؟ گفت: در روزگار ما دو خط بیشتر نبود؛ یک خط دربار بود و قدرت، و یک خط هم چپ بود و مردم. ما میان دربار و چپ، چپ را انتخاب کردیم.» بعدها خود جلال هم به این موضوع و علت کناره‌گیری‌ش از حزب توده اشاره می‌کند:


«روزگاری بود و حزب توده‌ای بود و حرف و سخنی داشت و انقلابی می‌نمود و ضد استعمار حرف می‌زد و مدافع کارگران و دهقانان بود و چه دعوی‌های دیگر و چه شوری که انگیخته بود و ما جوان بودیم و عضو آن حزب بودیم و نمی‌دانستیم سر نخ دست کیست و جوانی‌مان را می‌فرسودیم و تجربه می‌آموختیم. برای خود من، اما روزی شروع شد که مأمور انتظامات یکی از تظاهرات حزبی بودم که به نفع مأموریت کافتارادزه برای گرفتن نفت شمال راه انداخته بودم (سال 23 یا 24؟) از در حزب (خیابان فردوسی) تا چهارراه مخبرالدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها که به خلق می‌فروختم؛ اما اول شاه‌آباد چشمم افتاد به کامیون‌های روسی پر از سرباز که ناظر و حامی تظاهرات ما کنار خیابان صف کشیده بودند که یک مرتبه جا خوردم و چنان خجالت کشیدم که تپیدم توی کوچه سید هاشم و بازوبند را سوت کردم...» (4) 

 و این چنین شد که ابتدا از حزب توده انشعاب و سپس کناره‌گیری می‌کند. بعدها در اواخر عمرش حتی نامه‌ای به سوسیالیست‌های جوان نوشته و حزب توده را مرده‌ای بیش نمی‌داند:
«دوستان جوان من! به هر صورت از شما بعید است که حالا زیر دنبه‌ی این گوسفند حرام شده باد بدمید. رهبری حزب توده عین هوویی که –گرچه سه طلاقه‌اش کرده‌اند اما- طاقت هووی جوان خوش زند و زا را ندارد، مدام برای من و شما جادو و جنبل کرد، کارشکنی کرد، استخوان مرده توی سفره‌مان انداخت. و این همه که چه؟ و برای چه؟ برای این‌که وقتی دیگ برای او نمی‌جوشد، بگذار کله سگ در آن بجوشد. بله، به همین حماقت! و به همین کوته‌نظری! و حالا شما دارید این عفریت سه طلاقه را بزک می‌کنید. مواظب باشید که دیگر دوره‌ی مسیح گذشته است. حزب توده، با آن انگ و رنگ رهبری، یک مرحله‌ی تاریخی بود – مرحله‌ای بسیار کوتاه از تاریخ مملکت من. و گذشت...» (5)

رهبر انقلاب نیز درباره‌ی نگرش جلال می‌گویند:
«جلال قصه‌نویس است. (اگر این را شامل نمایشنامه‌نویسی هم بدانید) مقاله‌نویسی کار دوّم اوست. البته محقّق و عنصر سیاسی هم هست. اما در رابطه‌ی با مذهب، در روزگاری که من او را شناختم به هیچ‌وجه ضد مذهب نبود، بماند که گرایش هم به مذهب داشت. بلکه از اسلام و بعضی از نمودارهای برجسته‌ی‌ آن به‌ عنوان سنت‌های عمیق و اصیل جامعه‌اش، دفاع هم می‌کرد. اگرچه به اسلام به چشم ایدئولوژی که باید در راه تحقق آن مبارزه کرد، نمی‌نگریست. اما هیچ ایدئولوژی و مکتب فلسفی شناخته‌شده‌ای را هم به این صورت جایگزین آن نمی‌کرد. تربیت مذهبی عمیق خانوادگی‌اش موجب شده بود که اسلام را ــ اگرچه به‌ صورت یک باور کلی و مجرد ــ همیشه حفظ کند و نیز تحت تأثیر اخلاق مذهبی باقی بماند. حوادث شگفت‌انگیز سال‌های 41 و 42 او را به موضع جانبدارانه‌تری نسبت به اسلام کشانیده بود و این همان چیزی است که بسیاری از دوستان نزدیک‌ش نه آن روز و نه پس از آن، تحمّل نمی‌کردند و حتی به رو نمی‌آوردند!» (6)

 
بعد از انشعاب و کناره گیری از جریان چپ – که باز به دلیل همان روحیه بود که عرض شد-  چند سال سکوت سیاسی اختیار می‌کند. تا ماجرای ملی شدن صنعت نفت و جبهه‌ی ملی و دولت مصدق. و مجددا سه سال دیگر مبارزه. و شکست مصدق. و باز هم انزوا. اما این‌بار این انزوا به نفع جلال تمام شد. چرا که در همین دوران بود که شروع به سفر دور ممکلت می‌کند. و حاصل‌ش «اورازان» و «تات‌نشین‌های بلوک زهرا» و «جزیره خارک». «و همین جوری‌ها بود که آن جوانک مذهبی از خانواده ریخته و از بلبشوی ناشی از جنگ و آن سیاست بازی‌ها سر سالم به در برده، متوجه تضاد اصلی بنیادهای سنتی و اجتماعی ایرانی‌ها شد با آنچه به اسم تحول و ترقی، و در واقع به صورت دنباله‌روی سیاسی و اقتصادی از فرنگ و آمریکا – دارد مملکت را به سمت مستعمره بودن می برد و بدل‌ش می کند به مصرف کننده‌ی تنهای کمپانی‌ها و چه بی اراده هم. و هم این‌ها شد محرک غرب‌زدگی». (7)

 *****
نوشتن «غرب‌زدگی» را می توان نقطه‌ی عطف زندگی جلال دانست. چنان‌چه خودش هم به این موضوع اشاره می‌کند. جلالی که تا پیش از این ضد «تحجر» بود حال ضد «تجدد» هم می‌شود. و این یعنی مرحله‌ی بازگشت. بازگشت به اصل‌ها و ریشه‌ها. بازگشت به خویشتن خویش. و نگاه به داشته‌ها و پنداشته‌های خود. نه شرقی و نه غربی. جلال به خوبی فهمیده بود که با مدل شرق‌زده و غرب‌زده نمی‌توان برای این مملکت کاری از پیش برد. و اساسا ریشه‌ی بدبختی مملکت در این نوع نگاه غیر بومی و وارداتی است که در این چند قرن اخیر به خورد ما داده‌اند:
 «در همین دو سه قرن است که ما در پس سپرهایی که از ترس عثمانی به سر کشیده بودیم خواب‌مان برد. و غرب نه ‌تنها عثمانی را خورد و از هر استخوان‌پاره‌اش گرزی ساخت برای مبادای قیام مردم عراق و مصر و سوریه و لبنان، بلکه به ‌زودی به سراغ ما هم آمد. و من ریشه‌ی غرب‌زدگی را در همین جا می‌بینم... از آن زمان است که ما سواران بر مرکب کلیّت اسلام، بدل شدیم به حافظان قبور. ما درست از آن روز که امکان شهادت را رها کردیم و تنها به بزرگداشت شهیدان قناعت ورزیدیم دربان گورستان‌ها از آب درآمدیم… آیا اکنون نرسیده است نوبت آن‌که ما نیز در مقابل قدرت غرب احساس خطر و نیستی کنیم و برخیزیم و سنگر بگیریم و به تعرضی بپردازیم؟» (8)

 
*****
در همین سالها پدر جلال نیز فوت می کند. فوت پدر اگر چه واقعه‌ی ناگواری است اما در باطن منشاء خیر برای جلال شد. چرا که شخصیتی بزرگ به مراسم ختم پدر وی می آید: امام خمینی. شاید این اولین جایی بود که جلال از نزدیک امام را می‌دید. این ماجرا باعث می‌شود که جلال و برادرش برای پس دادن بازدید به منزل امام بروند. شمس آل احمد در مورد ماجرای این دیدار می‌گوید:
«سال چهل، من و جلال رفتیم دیدن آقای خمینی، برای پس دادن بازدید آقا که به مجلس ختم پدرمان آمده بودند. آقای خمینی من و جلال را که می‌خواستیم پایین اتاق بنشینیم دعوت کرد کنار خودش. ما همین که نشستیم، کتاب غرب‌زدگی را که آن روزها تازه - قاچاقی- درآمده بود و گوشه‌اش از زیر تشک آقا پیدا بود شناختیم. جلال گفت: آقا این مزخرفات پیش شما هم رسیده؟ آقای خمینی گفتند: اینها مزخرف نیستند جوان! این ها چیزهایی است که ما باید می گفتیم و شما گفتید.»


همین دیدار کافی بود برای جلالی که در همه‌ی عمر در صف مبارزه‌ی با تحجر و استبداد و عقب ماندگی بود به خیل طرفداران امام بپیوندد. حتی سال 43 که جلال به حج رفته بود وقتی خبر آزاد شدن امام را می‌شنود نمی‌تواند جلوی خوشحالی و شعف خود را بگیرد و از همان‌جا نامه ای به امام می‌نویسد با این مضمون:
«مکه- روزشنبه 31 فروردین 1343/ 8 ذی حجج 1383
آیة‌اللها
وقتی خبر خوش آزادی آن حضرت تهران را شادی وا داشت فقرا منتظر الپرواز (!) بودند به سمت بیت‌الله، این است که فرصت دست‌بوسی مجدد نشد. اما اینجا دو سه خبر اتفاق افتاده و شنیده شده که دیدم اگر آنها را وسیله‌ای کنم برای عرض سلامی، بد نیست.
اول این که مردی شیعه جعفری را دیدم از اهالی الاحساء –جنوب غربی خلیج فارس، حوالی کویت و ظهران- می گفت 80 درصد اهالی الاحساء و قطیف شیعه‌اند و از اخبار آن واقعه مومله پانزده خرداد حسابی خبر داشت و مضطرب بود و از شنیدن خبر آزادی شما شاد شد- خواستم به اطلاعتان رسیده باشد که اگر کسی از حضرات روحانیان به آن سمت ها گسیل بشود، هم جا دارد و هم محاسن فراوان.
دیگر اینکه در این شهر شایع شده است که قرار بوده آیه‌الله حکیم امسال مشرف بشود، ولی شرایطی داشته که سعودیها دو تایش را پذیرفته‌اند و سومی را نه. دوتایی را که پذیرفته‌اند داشتن محرابی برای شیعیان در بیت‌الله- و تجدید بنای مقابر بقیع- و اما سوم که نپذیرفته‌اند، حق اظهار رأی و عمل و در رؤیت هلال. به این مناسبت حضرت ایشان خود نیامده‌اند و هیأتی را فرستاده‌اند گویا به ریاست پسر خود. خواستم این دو خبر را داده باشم. دیگر اینکه گویا فقط دو سال است که به شیعه درین ولایت حق تدریس و تعلیم داده‌اند. پیش از آن حق نداشته‌اند.
دیگر اینکه غرب‌زدگی را در تهران قصد تجدید چاپ کرده بودم با اصلاحات فراوان، زیر چاپ جمعش کردند و ناشر محترم متضرر شد. فدای سر شما. دیگر این که طرح دیگری در دست داشتم که تمام شد و آمدم، درباره نقش روشنفکران میان روحانیت و سلطنت، و توضیح اینکه چرا این حضرات همیشه در آخرین دقایق طرف سلطنت را گرفته‌اند و نمی‌بایست. اگر عمری بود و برگشتیم تمامش خواهم کرد و به حضرتتان خواهم فرستاد. علل تاریخی و روحی قضیه را گمان می کنم داده باشم. مقدماتش در غرب‌زدگی ناقص چاپ آمده. دیگر اینکه امیدوارم موفق باشید.
والسلام. جلال آل احمد
همچنانکه آن بار در خدمتتان به عرض رساندم فقیر گوش به زنگ هر امر و فرمانی است که از دستش برآید. دیده شده که گاهی اعلامیه‌ها و نشریاتی به اسم و عنوان حضرت در می‌آمد که شایستگی و وقار نداشت. نشانی فقیر را هم حضرت صدر می‌داند و هم اینجا می‌نویسم: تجریش آخر کوچه فردوسی. والسلام» (9)

 

 


از این تاریخ به بعد معلوم می‌شود که جلال در ارتباط با امام بوده است. چنان‌چه در گزارش‌های ساواک نیز این امر مشهود است:
«خیلی محرمانه
از: اداره سوم
به: ریاست ساواک تهران
نخست‌وزیری سازمان اطلاعات و امنیت کشور س.ا.و.ا.ک
درباره: جلال‌الدین سادات آل احمد
در بررسی مدارک مکشوفه از منزل آیت‌الله خمینی نامه‌ای به دست آمده که توسط نامبرده بالا، به عنوان خمینی نوشته شده و مبین وجود ارتباط نزدیک بین دو نفر مذکور با همدیگر می‌باشد. خواهشمند است دستور فرمائید هرگونه سوابقی درباره ارتباط نامبردگان در آن ساواک موجود است، خلاصه آن را به این اداره کل اعلام نمایند.
ضمنا اعمال و رفتار جلال آل احمد را از طریق عوامل و منابع موجود کماکان تحت مراقبت قرار داده واخبار مکتسبه را به موقع اشعار دارند.
مدیرکل اداره سوم. مقدم 1/3/47» (10)

 

 


سه ماه بعد از این، ساواک گزارش دیگری مبنی بر ارتباط بین جلال و امام خمینی منتشر می‌کند:
«به: 312
از: 20 هـ 2
موضوع: انتشار رساله‌ای به زبان فارسی و عربی به وسیله امام خمینی
اخیرا آیت الله خمینی رساله ای منتشر نموده و در آن به جای نماز و روزه، نه اصل انقلابی به زبان عربی و فارسی در مودر مبارزه نوشه است و از بغداد جهت جلال آل احمد ارسال شده است و اینک در منزل جلال آل احمد موجود است و امکان دارد تا چند روز دیگر در بین دستجات اپوزیسیون و مخالف دولت و بازاریها توزیع گردد.
ملاحظات- با توجه به گزارش عملیاتی اقدام مستقیم در زمینه مفاد خبر به حفاظت منبع لطمه وارد میسازد. جاجرود. اداره کل سوم 31/6/47 » (11)

 

 
البته امام خمینی نیز بعدها در سال 59، در دیداری که با شمس آل احمد (سردبیر وقت روزنامه‌ی اطلاعات) داشتند به این ملاقات اشاره کرده و نشان می‌دهند که هنوز بعد از گذشت تقریبا 20 سال از آن ماجرا، آن را به یاد دارند:
«آقای جلال آل احمد را جز یک ربع ساعت بیشتر ندیده ام. در اوایل نهضت یک روز دیدم که آقایی در اتاق نشسته اند و کتاب ایشان - غرب زدگی- در جلوی من بود. ایشان به من گفتند چه طور این چرت و پرتها پیش شما آمده است – یک همچین تعبیری- فهمیدم که ایشان جلال آل احمد است. مع الاسف دیگر او را ندیدم. خداوند او را رحمت کند. (12)

 
*****
به هر حال جلال را شاید بتوان از معدود نویسندگانی دانست که به جای دوری از مردم و پز روشنفکری، همیشه و در همه حال قلم‌ش را صرف مردم و اعتلای فرهنگ این ملک کرده بود. موضوع مهم دیگر در مورد جلال این است که او به خوبی با «زبانِ زمان» خود آشنا بود. (13) و راز ماندگاری آثار او بعد از گذشت چهل سال در همین امر نهفته است. بسیاری از روشنفکران و نویسندگان با «زمان» و زمانه‌ی خود آشنای‌اند اما «زبان زمان» خود را نمی‌دانند. به همین علت نمی‌توانند با توده‌ی مردم و با بدنه‌ی اجتماع ارتباط برقرار کنند. این مسأله‌ی بسیار مهمی است که اکثر مثلا روشنفکران ما مبتلابه آن‌اند. و لاجرم همین امر موجب جدایی‌شان از مردم. اما جلال استاد این کار است. جلال زبان زمان خود را می‌داند. خیلی خوب. می‌داند «چه» بنویسد و البته «چگونه». شاهد مدعا همین کتاب «غرب‌زدگی» است. با این‌که پیش از او مرحوم فردید و حلقه‌ی وی جلودار این مسأله بوده‌اند اما این «غرب‌زدگی» جلال است که در جامعه گل می‌کند. زیرا جلال وقتی می‌خواهد نقد غرب‌زدگی کند مانند فردیدی‌ها گرفتار دام مباحث پیچیده‌ی انتزاعی و فلسفی غیر عامه فهم نمی‌شود. بلکه سعی می‌کند به طور بسیار ساده و روان، و با استفاده از مثال‌های قابل فهم برای عموم مردم و با زبان آن‌ها طرح مسأله کند. مخاطب او مردم است نه یک قشر خاص چون روشنفکران و یا دانشگاهیان.

 

«روشنفکر درست آن کسی است که در جامعه‌ی‌ جاهلی، آگاهی‌های لازم را به مردم می‌دهد و آنان را به راهی ‌نو می‌کشاند. و اگر حرکتی در جامعه آغاز شده است با طرح آن آگاهی‌ها، بدان عمق می‌بخشد. برای این کار لازم است روشنفکر اولاً جامعه‌ی‌ خود را بشناسد و ناآگاهی او را دقیقاً بداند. ثانیاً آن راه نو را درست بفهمد و بدان اعتقادی راسخ داشته باشد، ثالثاً خطر کند و از پیشامدها نهراسد. در این صورت است که می‌شود العلماء ورثه الانبیاء.
آل‌ احمد، آن اولی را به تمام و کمال داشت (یعنی در فصل آخر و اصلی عمرش). از دوّم و سوّم هم بی‌بهره نبود. وجود چنین کسی برای یک ملّت که به سوی انقلابی تمام‌عیار پیش می‌رود، نعمت بزرگی است و آل‌ احمد به راستی نعمت بزرگی بود. حداقل، یک نسل را او آگاهی داده است و این برای یک انقلاب، کم نیست. (14)

 پی‌نوشت‌ها:
1- جلال آل احمد، نون و القلم
2- جلال آل احمد، مثلا شرح احوالات
3- جلال آل احمد، در خدمت و خیانت روشنفکران، ص 209
4- همان، ص 416
5- دو رساله و دو نامه، جلال آل احمد، به کوشش سیدهادی خسروشاهی، صص 107 و 108
6- سایت رهبرانقلاب، ویژه نامه‌ی جلال آل احمد
7- جلال آل احمد، مثلا شرح احوالات
8- جلال آل احمد، غرب‌زدگی
9- دو رساله و دو نامه، صص 98 و 99
10- همان
11- جلال آل احمد به روایت اسناد ساواک، مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، ص 195
12- صحیفه امام ج 12 / ص 298
13- این اصطلاح را اول بار از استاد بزرگوارم دکتر مظفر نامدار شنیدم.
14- سایت رهبر انقلاب، همان


منبع : مرکز اسناد انقلاب اسلامی

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠

درباره “دستهای آلوده" نوشته ژان پل سارتر

 ژان پل سارتر  دستهای آلوده دستهای آلوده      

چند سال پیش که دنبال خریدن کتابهای جلال آل احمد بودم بیشتر آنها را در اینترنت به صورت پی دی اف پیدا کردم ولی بعضی کتابها و مخصوصا ترجمه های جلال را نمی شد در اینترنت پیدا کرد. واسه همین همه ی ترجمه ها را خریدم. یکی از ترجمه هایش به نام "تشنگی و گشنگی" را توانستم در مغازه هایی که کتابهای قدیمی می فروشند پیدا کنم (پاساژ ایران در میدان انقلاب). اما از همه ی اینها که بگذریم می رسیم به اصل مطلب. من از تمام ترجمه های جلال آل احمد سه ترجمه اش را خیلی دوست دارم. یکی "قمارباز" نوشته داستایفسکی. دیگری "دستهای آلوده" نوشته ژان پل سارتر و در آخر "سوء تفاهم"  نوشته آلبر کامو.

"دستهای آلوده" یک نمایشنامه ی زیبایی است درباره یک فردی با ذهنی آشفته (شاید به خاطر همین هم او را راسکولنیکف صدا می کنند) که ماموریت پیدا می کند یکی از رهبران اصلی حزب را به قتل برساند و او برای نزدیک شدن به او به عنوان منشی بهمراه همسرش به محل سکونتش می رود و ... . بقیه داستان را نمی گویم تا خودتان بخوانید.

من کتابهای دیگه ای هم از ژان پل سارتر خوانده بودم ولی این یه چیز دیگه بود. نمی دونم شاید هم به خاطر ترجمه خوب جلال باشه!

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠

تقابل «جلال آل احمد» با «بهائیت»

محمدرضا نوری به مناسبت هجدهم شهریور؛ سالگرد فوت مرحوم «جلال آل احمد» در وبلاگ خود نوشت:
 
در شهریور سال 45 شاپور راسخ ـ از عناصر سرشناس بهائیت و معاون سازمان برنامه و بودجه در عصر هویدا ـ طی مقاله‌ای که در مجله راهنمای کتاب نوشت، به تبلیغ ضمنی بهائیت پرداخت و نوشت: «اخیرا نیز دو جنبش مهم مذهبی ایرانی، جهانگیر شده...» است.

زنده یاد جلال آل‌احمد در نامه‌ای تند و کوبنده به مدیر مسوول آن مجله در اعتراض به این امر ضمن هجو «معجزات این تخم دو زرده» (یعنی بهائیت)‌ خطاب به مدیر مسوول نوشت:

«... کلمه مسوول را که آن بالای مجله نوشته‌ای به رخت می‌کشم و به یادت می‌آورم که وقتی دارند مذهب رسمی مملکت را می‌کوبند و غالب مشاغل کلیدی در دست بهائی‌ها است... از سرکار قبیح است که زیر بال این اباطیل را بگیرید و این بنده خدای «راسخ» که یک عمر جان کنده تا جامعه‌شناس شناخته شود؛ این جوری خودش را لو می‌دهد.

 آخر این حضرت چطور جرات می‌کند در دنیایی که هنوز سوسیالیسم و کمونیسم را با آن کبکبه و دبدبه (از روس و اروپای شرقی تا چین و ماچین...) نمی‌‌توان مذهب جهانگیر دانست این مذهب سازی بسیار خصوصی و بسیار دربسته و بسیار ترقی‌ساز و زداینده اصالت‌های بومی را «مذهب جهانگیر» بنامند؟».

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠

طرفداران جلال آل احمد

جلال آل احمد ( (1302-1348بی شک یکی از بزرگترین نویسندگان معا صر ما ست.که در طول مدت عمر کوتاه خود گامهای بزرگی در راه فرهنگ و ادبیات این مرز و بوم برداشته است. او اکنون به عنوان یک نویسنده صا حب سبک در ادبیات معا صر شنا خته می شود. نثر آل احمد صریح ، طنز گونه ، کوتاه ونزدیک به زبان گفتاری است. از او نزدیک به چهل و پنج اثر ادبی ، اجتماعی ، سیاسی و ترجمه به یادگار مانده است. در آثارش فضای سیاسی و اجتماعی ایران به چشم می خورد. او همیشه به تعهد اهل قلم باور داشت و همین احساس مسئو لیت شاید سبب گشته است که تقریبا به اندازه سالهای عمر خود بنویسد و ترجمه کند. آثار او را می توان در چهار دسته کلی تقسیم بندی کرد : 1- قصه و داستان : دید و بازدید ، از رنجی که می بریم ، سه تار ، سرگذشت کندوها ، مدیر مدرسه ، نون و القلم ، نفرین زمین ، پنج داستان - 2مشاهدات و سفرنامه : اورازان ، تات نشینهای بلوک زهرا ، ُدر یتیم خلیج – جزیره خارک ، خسی در میقات 3 - مقالات : هفت مقاله ، سه مقاله دیگر ، ارزیابی شتاب زده ، غرب زدگی ، کارنامه سه ساله 4 - ترجمه : قمار باز از داستایوفسکی ، بیگانه از آلبر کامو(با خبره زاده) ، سوئ تفاهم از آلبر کامو ، دستهای آلوده از سارتر ، بازگشت از شوروی از آندره ژید ، مائد ه های زمینی از آندره ژید (با پرویز داریوش) ، کرگدن از اوژن یونسکو ، عبور از خط از یونگر (با دکتر هومن) ، چهل طوطی (با سیمین دانشور) ، تشنگی و گشنگی از اوژن یونسکو (با هزار خانی) جلال آل احمد با « زن زیادی» و « مدیر مدرسه» تلاش کرده است که در تصویر کردن صحنه های زندگی بی طرف باشد.

طرفداران جلال به لینک زیر مراجعه کنند :

http://www.bisheh.com/Group.aspx?GroupID=87

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠

تاثیر آیت الله طالقانی بر جلال آل احمد

مدیر مسوول روزنامه اطلاعات با اشاره به تفاسیر نوگرایانه آیت‌الله طالقانی از قرآن گفت: مرحوم طالقانی در مورد قرآن بسیار کار کرده بود و از این نظر به نسل نوجوی آن زمان خدمت زیادی کرد.

به گزارش ایسنا، حجت‌الاسلام والمسلمین سیدمحمود دعایی در همایش نکوداشت یکصدمین سالروز میلاد آیت‌الله طالقانی اظهار کرد: بسیاری از کژاندیشان، ملحدان یا مارکسیست‌ها در برخورد با آیت‌الله طالقانی چاره‌ای جز ادای احترام و ادب نداشتند.

وی اضافه کرد: شخصیت‌های زیادی داشتیم که به طور جدی سرخورده از دین بودند که یکی از شاخص‌ترین آنها مرحوم جلال آل‌احمد بود، ولی این فرد در برخورد با مرحوم طالقانی و دریافت پاسخ بسیاری از شبهات خود توسط ایشان به راه راست آمد به طوری که به حج رفت و نماز می‌خواند.

مدیر مسوول روزنامه اطلاعات با اشاره به خاطره‌ای از مرحوم طالقانی مبنی بر پناه دادن وی به یکی از زندان‌بان‌های سابق خود گفت: در دوران پس از انقلاب کدام شخصیت را سراغ دارید که زندان‌بانش به او امید ببندد؟ آقای طالقانی شفاعت زندان‌بان خود را کرد و البته کم نبودند امثال آن شخص که در خانه‌ امن مرحوم طالقانی پناه گرفتند.

دعایی در ادامه گفت: در اول انقلاب بسیاری از افراد از وضعیت زندان‌ها و دادگاه‌ها ناراضی بودند و می‌گفتند چرا دادگاه‌ها قاطعیت ندارند و انقلابی عمل نمی‌کنند. برخی از آنها این مساله را با آقای طالقانی در میان گذاشتند که ایشان برآشفتند و بسیار از آنها انتقاد کردند و گفتند چرا اینطور حرف می‌زنید، چرا فلانی اعدام شد، یا فلان کس زندانی شده است؟ آنها به آیت‌الله طالقانی گفتند که این کارها به حکم حاکم شرع انجام شده است و آقای طالقانی پرسید کدام حاکم شرع؟ آنها گفتند آقای خلخالی. مرحوم طالقانی خندید و گفت من آقای خلخالی را می‌شناسم؛ ایشان عادل است ولی متعادل نیست.

به گزارش ایسنا، وی در بخش‌هایی از سخنان کوتاه خود به بیان خاطرات مختلفی از دوران حیات مرحوم آیت‌الله طالقانی و مبارزات ایشان پرداخت.

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩

میراث خانه "جلال آل احمد " را خرید

فارس: مدیر کل میراث فرهنگی استان تهران از تملک خانه "جلال آل احمد " در محله پاچنار تهران خبر داد.

محمد ابراهیم لاریجانی در خصوص تملک خانه جلال آل احمد توسط سازمان میراث فرهنگی گفت: خانه جلال آل احمد که در تاریخ 25 مهر سال 1383 با شماره 11206به ثبت ملی رسیده است طی روزهای اخیر توسط سازمان میراث فرهنگی از مالک خریداری شد.

وی در ادامه افزود: بنا بر اسناد موجود این خانه، خانه پدری جلال آل احمد بوده است که پس از فوت پدر به جلال و خواهرش می‌رسد، جلال آل‌احمد از سن 14 سالگی تا آخرین سال عمرش در این خانه سکونت داشته است.

مدیر کل میراث فرهنگی و گردشگری استان تهران در خصوص مشخصات این خانه گفت: خانه جلال آل احمد 350 زمین زمین با 700 متر بنا دارد که دارای 2 طبقه با یک زیرزمین است. این خانه تاریخی در خیابان خیام در ورودی بازار پاچنار قرار دارد.

لاریجانی درباره بهایی که به مالک برای خرید این خانه تاریخی توسط سازمان میراث فرهنگی پرداخت شده است، گفت: بهای پرداخت شده در واقع بهای کارشناسی شده است که رقم آن اعلام نمی‌شود.

وی در خصوص منبع پرداخت خرید این خانه گفت: هر سال سازمان میراث فرهنگی برای خرید ابنیه واجد شرایط بودجه‌ای را از بودجه ملی در اختیار اداره کل‌های میراث فرهنگی استان‌ها قرار می‌دهد که مبلغ خرید این خانه تاریخی نیز از همین منبع تأمین شده است.

وی درباره اینکه چه ویژگی‌هایی باعث شده است که خرید خانه جلال آل احمد در اولویت میراث فرهنگی قرار گیرد، اظهار داشت: مهمترین موضوع در خرید این خانه ثبت ملی بودن آن، توافق با مالک و قرار گرفتن آن در محدوده بافت تاریخی تهران بوده است.

مدیر کل میراث فرهنگی و گردشگری استان تهران در پاسخ به اینکه سازمان میراث فرهنگی چه بهره‌برداری از این خانه تاریخی خواهد داشت، گفت: بر اساس دستور رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری کشور باید کاربری‌های فرهنگی از این بناهای تاریخی داشته باشیم که در همین راستا احتمالاً این خانه محل مرکز باستان‌شناسی و کتابخانه تخصصی خواهد شد.

جلال آل احمد در 2 آذر 1302 در تهران به دنیا آمد. این نویسنده مشهور به جز نوشتن داستان به نگارش مقالات اجتماعی، پژوهش‌های مردم شناسی، سفرنامه‌ها و ترجمه‌های متعددی نیز پرداخته است. شاید مهمترین ویژگی ادبی آل احمد نثر وی بوده است. نثری فشرده و موجز و در عین حال پرخاشگر، که نمونه‌های خوب آن را در سفرنامه‌های او مثل «خسی در میقات» و یا داستان-زندگینامه «سنگی بر گوری» می‌توان دید. وی در 18 شهریور 1348 در اسالم گیلان درگذشت.

از آثار جلال آل‌احمد، از رنجی که می بریم، اورازان، پنج داستان، تات نشین های بلوک زهرا، جزیره خارک در یتیم خلیج فارس،چهل طوطی، خسی در میقات، در خدمت و خیانت روشنفکران، دست های آلوده، دید و بازدید، زن زیادی، سرگذشت کندوها، سفر آمریکا، سفر به ولایت عزرائیل، سفر روس، سه تار، غرب زدگی، مدیر مدرسه، مکالمات، نفرین زمین، نون والقلم و یک چاه و دو چاله را می‌توان نام برد.

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩

میراث فرهنگی خانه "جلال آل احمد " را خرید

فارس: مدیر کل میراث فرهنگی استان تهران از تملک خانه "جلال آل احمد " در محله پاچنار تهران خبر داد.

محمد ابراهیم لاریجانی در خصوص تملک خانه جلال آل احمد توسط سازمان میراث فرهنگی گفت: خانه جلال آل احمد که در تاریخ 25 مهر سال 1383 با شماره 11206به ثبت ملی رسیده است طی روزهای اخیر توسط سازمان میراث فرهنگی از مالک خریداری شد.

وی در ادامه افزود: بنا بر اسناد موجود این خانه، خانه پدری جلال آل احمد بوده است که پس از فوت پدر به جلال و خواهرش می‌رسد، جلال آل‌احمد از سن 14 سالگی تا آخرین سال عمرش در این خانه سکونت داشته است.

مدیر کل میراث فرهنگی و گردشگری استان تهران در خصوص مشخصات این خانه گفت: خانه جلال آل احمد 350 زمین زمین با 700 متر بنا دارد که دارای 2 طبقه با یک زیرزمین است. این خانه تاریخی در خیابان خیام در ورودی بازار پاچنار قرار دارد.

لاریجانی درباره بهایی که به مالک برای خرید این خانه تاریخی توسط سازمان میراث فرهنگی پرداخت شده است، گفت: بهای پرداخت شده در واقع بهای کارشناسی شده است که رقم آن اعلام نمی‌شود.

وی در خصوص منبع پرداخت خرید این خانه گفت: هر سال سازمان میراث فرهنگی برای خرید ابنیه واجد شرایط بودجه‌ای را از بودجه ملی در اختیار اداره کل‌های میراث فرهنگی استان‌ها قرار می‌دهد که مبلغ خرید این خانه تاریخی نیز از همین منبع تأمین شده است.

وی درباره اینکه چه ویژگی‌هایی باعث شده است که خرید خانه جلال آل احمد در اولویت میراث فرهنگی قرار گیرد، اظهار داشت: مهمترین موضوع در خرید این خانه ثبت ملی بودن آن، توافق با مالک و قرار گرفتن آن در محدوده بافت تاریخی تهران بوده است.

مدیر کل میراث فرهنگی و گردشگری استان تهران در پاسخ به اینکه سازمان میراث فرهنگی چه بهره‌برداری از این خانه تاریخی خواهد داشت، گفت: بر اساس دستور رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری کشور باید کاربری‌های فرهنگی از این بناهای تاریخی داشته باشیم که در همین راستا احتمالاً این خانه محل مرکز باستان‌شناسی و کتابخانه تخصصی خواهد شد.

جلال آل احمد در 2 آذر 1302 در تهران به دنیا آمد. این نویسنده مشهور به جز نوشتن داستان به نگارش مقالات اجتماعی، پژوهش‌های مردم شناسی، سفرنامه‌ها و ترجمه‌های متعددی نیز پرداخته است. شاید مهمترین ویژگی ادبی آل احمد نثر وی بوده است. نثری فشرده و موجز و در عین حال پرخاشگر، که نمونه‌های خوب آن را در سفرنامه‌های او مثل «خسی در میقات» و یا داستان-زندگینامه «سنگی بر گوری» می‌توان دید. وی در 18 شهریور 1348 در اسالم گیلان درگذشت.

از آثار جلال آل‌احمد، از رنجی که می بریم، اورازان، پنج داستان، تات نشین های بلوک زهرا، جزیره خارک در یتیم خلیج فارس،چهل طوطی، خسی در میقات، در خدمت و خیانت روشنفکران، دست های آلوده، دید و بازدید، زن زیادی، سرگذشت کندوها، سفر آمریکا، سفر به ولایت عزرائیل، سفر روس، سه تار، غرب زدگی، مدیر مدرسه، مکالمات، نفرین زمین، نون والقلم و یک چاه و دو چاله را می‌توان نام برد.

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩

خانه جلال آل احمد ثبت ملی شود

احمد مسجدجامعی» عضو شورای شهر تهران گفت: خانه «جلال آل احمد» بخشی از تاریخ معاصر ما را می‌تواند روایت کند و خوب است سازمان میراث فرهنگی آن را ثبت ملی کند.

جلال آل احمد
به گزارش گروه فرهنگی هنری باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران "ایسکانیوز"مراسم تشییع پیکر شمس آل‌احمد با حضور «علی‌اکبر اشعری» مشاور فرهنگی رئیس جمهور و رئیس کتابخانه ملی، «یحیی طالبیان» قائم‌مقام وزیر ارشاد در امور شعر و ادب، «محسن مومنی» رئیس حوزه هنری، «علی شجاعی صائین» مدیرعامل موسسه خانه کتاب ،«احمد مسجدجامعی» عضو شورای شهر تهران و جمعی از اهالی قلم و مسئولان حوزه فرهنگ در مقابل خانه هنرمندان ایران برگزار شد تا در قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) به خاک سپرده شود.
دراین مراسم «ابوالقاسم امامی» نویسنده و مترجم اظهارداشت: شمس برادر 50 ساله ام بود نامش همچون صفتش مثل خورشید بزرگ و تابان بر همه می‌تابد و در مسلک او دوست، غریبه و بیگانه جایی ندارد. شمس در مشکلات فردی و اجتماعی، همه را یاری می‌داد؛ یا قلمی یا درمی. مردی که اینجا آرمیده است، به عُسرت اما به عزت زندگی کرد. او همچون سرو ایستاد و سروسان به خاک سپرده می‌شود.
امامی تصریح کرد: شمس نویسنده ای فقید ، قصه‌گویی توانا و منقدی بود که ایده‌هایش راهگشای مسائل و مصائب اجتماعی بود. او پس از فارغ‌التحصیلی از رشته فلسفه و علوم تربیتی از دانشسرای عالی، در کنار برادرش وارد مبارزات شد. شمس ابتدا به «نیروی سوم» به رهبری خلیل ملکی پیوست و پس از کودتای 28 مرداد 32 و سقوط دولت مصدق، در کنار مردم به نهضت مقاومت ملی پا گذاشت.
وی خاطرنشان کرد: شمس پیش از انقلاب در کنار مردم ایستاد و همپای آنها به جد برای ارتقای کشور کوشید و پس زا انقلاب هم در کار فرهنگ و مطبوعات جوینده و کوشنده بود.
این نویسنده ابرازداشت : شمس آل‌احمد در روزهای اخیر و در بستر بیماری بسیار تنها بود و بسیار کسان از او یاد نکردند. در خانه کوچکش در کوی مهر، گاه تنها بود. اما شمس به زندگی عشق می‌ورزید و زندگی را دوست داشت. شمس رفت به آخرین سفر، می‌رود به دیدار جلال. شمس! سلام ما را به جلال برسان و روزگار ما را برای او بازگو کن.
امامی عنوان داشت: زیباترین کتاب شمس، کتاب زندگی‌اش بود؛ زندگی شرافتمندانه‌اش. من به شخصه به همسر، سه پسرش احمد، محمود و جلال و تنها دختر آهو شمس آل‌احمد این مصیبت را تسلیت می گویم .
امامی گفت: در این جامعه بزرگراه‌ها و مدرسه‌هایی است به نام جلال آل‌احمد اما چه خوش بود چیزی هم از منش او و سیمین می‌آموختیم. من از مقامات فرهنگ و ادب می‌خواهم به زندگی نویسندگان و هنرمندان در روزگار پیری هم کمی بیندیشند و آن مقدار از عمرشان را که در راه خدمت به ادبیات و هنر این مملکت گذرانده‌اند، ارج بنهند و مبادا در روزگار پیری در عسرت بزیند. روزی بر مزار شمس درختانی برخواهند کشید و آن روز فرزندان ما از قول سیمین دانشور می‌گویند «در راه که آمدی سحر را ندیدی».
در ادامه این مراسم «احمد مسجدجامعی» عضو شورای شهر تهران نیز در سخنانی اظهارداشت: خاندان مرحوم طالقانی از تهرانی‌های اصیل و قدیمی‌اند؛ «حاج سید احمد طالقانی» پدر «شمس آل‌احمد» در یکی از محلات قدیمی شهر تهران پاچنار و در کنار امامزاده نصرالدین آرمیده است. فضای این محلات در آثار جلال آل‌احمد هم روایت شده است.
مسجد جامعی با اشاره به دیدار اخیرش با سیمین دانشور که به اتفاق ابوالقاسم امامی و در منزل مشترک او (دانشور) با جلال آل‌احمد صورت گرفته است،تصریح کرد: خانم دانشور تعریف می‌کرد که شخصیت‌های زیادی به آن خانه آمده‌اند؛ از سهراب سپهری گرفته تا معاصرانی مانند آیدین آغداشلو؛ بزرگانی مانند آیت‌الله طالقانی، مهندس مهدی بازرگان، غلامرضا تختی و نیما یوشیج. این خانه بخشی از تاریخ معاصر ما را می‌تواند روایت کند و خوب است سازمان میراث فرهنگی آن را ثبت ملی کند.
وی افزود: در این خانه فضای تهران قدیم هم روایت شده است و شمس آل‌احمد هم در طول این سال‌ها و در همین خانه حوزه‌های مختلفی را در عرصه فرهنگ و سیاست تجربه کرد. آثار شمس آل‌احمد اهیت دارد و من از اعضای خانواده اش درخواست دارم که انتشار مجدد این آثار را پیگیری .
در ادامه این مراسم «محمدرضا اسدزاده» از شاگردان زنده‌یاد شمس آل‌احمد در سخنانی اظهارداشت: شمس ناشناخته ماند؛ آنچنان که مغضوب جریان نسل اول انقلاب بود و امروز هم برای نسل سوم ناشناخته است.
وی عنوان داشت: شما نمی‌دانید او و برادش چه زحمت‌ها برای انقلاب کشیده‌اند. حضور شمس در عرصه فرهنگ پیش از آنکه کتبی باشد، شفاهی بود. هر چند هیچکدام از آثارش امروز در بازار وجود ندارد. طنین صدای او در نقد سیاست و فرهنگ امروز خاموش شده است.
در مراسم تشییع پیکر شمس آل‌احمد همچنین پیام‌های تسلیت رئیس مجلس، وزیر ارشاد، رئیس حوزه هنری و معاون اجتماعی، فرهنگی شهرداری تهران هم قرائت شد.
بنابراین گزارش پیکر زنده‌یاد شمس آل‌احمد بعد از برگزاری مراسم تشییع از خانه هنرمندان ایران روانه بهشت زهرا (س) شد .

منبع : خبرگزاری ایسکانیوز

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩

شمس آل‌احمد درگذشت

شمس آل‌احمد از نویسندگان مطرح کشورمان شب گذشته 14 آذرماه 1389 در سن 82 سالگی درگذشت.

به گزارش برنا، شمس‌الدین سادات آل‌احمد نویسنده و برادر جلال‌ آل‌احمد از تاثیرگذاران عرصه ادبیات کشور ساعت 23 روز 14 آذرماه در سن 82 سالگی بر اثر ایست قلبی درگذشت.

وی اوایل آبان‌ماه سال جاری در بخش ICU بیمارستان فرهنگیان نیاوران (باهنر) بر اثر شدت گرفتن بیماری آلزایمر و از دست دادن قدرت تکلم بستری شده بود.

شمس‌الدین سادات آل‌احمد، فرزند آیت‌الله سیداحمد طالقانی و برادر جلال آل‌احمد، در تیرماه 1308 در تهران متولد شد. پس از اتمام دوره متوسطه در رشته‌های ادبیات، فلسفه و علوم تربیتی موفق به اخذ مدرک لیسانس از دانشگاه تهران شد. او همچنین دارای مدرک دیپلم فیلمبرداری از دانشگاه سیراکیوز آمریکا است. وی در روزنامه‌های اطلاعات و کیهان و مدتی نیز در شورای سرپرستی صدا و سیما فعالیت داشته است.

از کارهای او در زمینه تصحیح متون می‌توان به «طوطی‏نامه» یا «جواهر الاسمار» اشاره کرد که 31 سال پیش به چاپ رسید. دیگر آثار شمس آل‌احمد عبارتند از: «گاهواره»، «عقیقه»، «مجموعه قصه قدمایی»، «سیر و سلوک»، «از چشم برادر» و «حدیث انقلاب».
شمس آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩

نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد

 نقدی بر کتاب نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد
 
دلتنگی های یک نویسنده 
 
مریم رمضانی

نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد در سه جلد و زمستان 83 چاپ شده است. دو جلد از کتاب شامل نامه های این زن و شوهر به هم در سفر امریکای دانشور است. سیمین دانشور در سال 1300 در شیراز متولد شده و بعد از دو سال آشنایی در سال 1329 با جلال آل احمد ازدواج می کند. یک سال قبل از ازدواج، دانشور موفق به اخذ مدرک دکترای دانشگاه تهران می شود. ماجرای نامه ها هم از این قرار است که دانشور در سال 1331 با استفاده از بورس فولبرایت به امریکا می رود تا یک سال در دانشگاه استنفورد در زمینه داستان نویسی و زیبایی شناسی تحصیل کند و به دلایل مختلف امکان همراهی جلال با او میسر نمی شود. در این زمان همان طور که از محتوای نامه ها پیداست، دانشور و آل احمد دچار اختلافاتی هم شده بودند و گاه دعواهایی بین شان رخ می داده که این سفر مجالی می شود برای مرور خاطرات گذشته شان؛ «جلال عزیزم دیروز دومین کاغذت واقعاً پریشانم کرد... حالا یادم می آید که تو بعضی وقت ها حال روحی خاصی پیدا می کردی و ناگزیر می شدی از خانه بیرون بیایی که نکند با هم دعوایمان بشود... یادت می آید پارسال هر دومان چه الم شنگه یی راه انداختیم. باور کن من هنوز خجالت می کشم. اکنون بگذار کمی از هم دور باشیم و بعد نمی دانی در کنار هم بودن چه لذتی دارد.» در همین نامه سیمین دانشور ادامه می دهد؛ «من که تصدیق می کنم که زن خوبی برای تو نبودم. راست است، وفادار و بامحبت و صمیمی بوده ام ولی اینها خوی اصلی من است. کوششی نکرده ام عیوب خود را اصلاح بکنم. عیوب من شلختگی و بلد نبودن خانه داری بوده است و هرگز آنها را هم جبران نکرده ام.» ( 4 اکتبر / 12 مهر 1331) این نامه ها که با اصرار و پیشنهاد آل احمد آغاز و پیگیری می شد، در واقع مجرایی برای ارتباط بین دو نفر بود تا اگر از نزدیک یکدیگر را نمی بینند، بتوانند پیوندهای عاطفی شان را حفظ کنند. جلد اول شامل 200 نامه دانشور است. در این سفر دانشور با هواپیما به انگلیس رفته و بعد از توقف کوتاهی به سمت نیویورک می رود و پس از چند روز اقامت راهی کالیفرنیا می شود و از راه سانفرانسیسکو به پالوآلتو می رسد و سرانجام در استنفورد مستقر می شود. نامه اول در تهران و قبل از ازدواج آل احمد و دانشور در سال 1328 و بعد از آن تمامی کتاب، نامه هایی است که در سفر نوشته شده است.

سوال مهمی که دکتر مسعود جعفری جوزی هم در آغاز کتاب مطرح کرده این است که چه لزومی دارد نامه هایی که بین دو نفر نوشته شده و احتمالاً دارای جنبه های شخصی و خصوصی است تبدیل به کتاب شود و در دسترس همگان قرار گیرد؟ پاسخ آن است که چاپ نامه ها بستگی به نوع آنها و نویسنده آنها دارد. این نامه ها که مربوط به دو شخصیت نویسنده است علاوه بر جنبه های خصوصی و زناشویی زندگی آنها شامل اطلاعات سیاسی، اجتماعی و ادبی عصر خودشان نیز هست. در مورد این نامه ها شاید گذاشتن نام یادداشت روزانه به جای نامه صحیح تر باشد چون گویی نویسنده، نوشته ها را از خود و برای خود، با ذکر تاریخ دقیق آن نوشته یا حتی برای این نامه ها صفت سفرنامه را می توان قائل شد. نکته اصلی نامه ها سبک نوشتاری و طرز جمله بندی ها است که محاوره یی نوشته شده؛ «امروز روز یکشنبه 9 نوامبر است. خدای من، دو ماه و نه روز است که از تو دورم. صبح دیر پا شدم و بعد رفتم ناهار خوردم...» همچنین اصطلاحات عامیانه در آنها به چشم می خورد به خصوص اصطلاحات مربوط به لهجه شیرازی؛ «قول می دهم ایران که بیایم همان سیاه سوخته شیرازی تو باشم و چنان دور و برت پر بخورم (چرخ بخورم) که خودت بگویی بس است.» ( 17 اکتبر / 25 مهر)

یا در جای دیگر آورده؛ «آنقدر خودوکی نباش ( خودخور نباش).»

هیچ قیدی از لحاظ پاراگراف بندی و نشانه گذاری در آنها وجود ندارد و به دلیل آشنایی دانشور با زبان انگلیسی گاهی از لغات انگلیسی هم استفاده می کند.

ذکر دقیق جزییات و حالات و بیان تمام اتفاقاتی که در دانشگاه و بیرون از آن افتاده است، ذکر دقیق ساعت رسیدن به مکان ها، حتی میزان پولی که به تاکسی پرداخت می کرده، تعداد و رنگ لباس هایی که می خریده، نام افرادی که برای شام دعوت کرده، نوع غذا، نمره هایی که از دروس مختلف می گرفته، نمایشنامه هایی که مطالعه می کرده و برخوردی که با افراد مختلف در مکان های مختلف داشته، نکاتی است که دانشور در نامه هایش به آنها پرداخته؛ «در فرودگاه هشت دلار از من پول گرفتند. نفهمیدم به چه مناسبت و اوقاتم تلخ شد.» (5 سپتامبر / 14 شهریور)

یا؛ «اطاق من طبقه هشتم یعنی اطاق شماره 802 است و بنابراین این ساختمان 1200 الی 1300 اطاق دارد.» ( 7 سپتامبر / 16 شهریور)

یا؛ «زن سیاهی مامور آسانسور ماست. روزی هشت ساعت کار می کند و هشت دلار هم می گیرد، یعنی ماهی 240 دلار.»

نکته قابل توجه سفر یک ایرانی با وضعیت و شرایط آن سال به امریکا است. اظهار شگفتی ها و گاه توصیفاتی که می کند بسیار جالب است. همچنین مقایسه عواطف غربی ها و شرقی ها در جای جای نامه ها به چشم می خورد؛ «چند روز پیش سر کلاس دختری حالش به هم خورد. شب قهوه زیاد خورده بود و بیداری کشیده بود. سناریو را نوشته و صبح سر کلاس نتوانست سرپا بند شود و حالش به هم خورد. از کلاس بیرون رفت و هیچ کس هم نپرسید خرت به چند؟ کلاس تمام نشده من رفتم و از او پرسیدم چته؟ و دستش را در دست گرفتم و ...»

او مهر و محبت ایرانی را همیشه همراه دارد و این حس در وجود زری یکی از شخصیت های اصلی سووشون هم نمودار می شود؛ «زری مدام نگران خسرو (تنها پسرش) و دوقلوهای خود است؛ هنوز یک ساعت نگذشته دلش شور بچه ها را می زد که نکند از مادیان پرت شده باشند، نکند در این روز پرآفتاب گرما زده شوند.»

این نامه ها همان طور که اشاره کردیم شامل اخبار و اطلاعات سیاسی است. مثلاً در مورد اوضاع نابسامان آن سال ها، تعویض مداوم نخست وزیران و ذکر عملکردهای مصدق و دیگران مطالبی نوشته است. سیمین دانشور به دلیل علاقه به وطن و اوضاع کشور خود در خلال نامه های خود از اوضاع ایران پرس و جو می کند و عقاید خود را مطرح می کند؛ «راز موفقیت و محبوبیت مصدق اشک ریختن نیست. انگشت روی نقطه حساس گذاشتن است.»

یا؛ «راجع به رل ایران در سازمان ملل متحد حرف زدم بد نبود. اطلاعات را مثلاً در همان سازمان ملل متحد گرد آورده بودم و سخن را به صحرای کربلا یعنی مصدق و نیروی سوم کشانیدم که البته جالب شد.»

یا؛ «راستی در روزنامه خواندم که بقایی و زاهدی می خواسته اند کلک مصدق را بکنند و نخست وزیر بشوند. آیا درست است؟» (5 مه / 15 اردیبهشت 32 ) در پایان نامه ها همیشه از دوستان و آشنایان احوالپرسی می کند و سلام می رساند. و همیشه روحیه امید بخشی و اطمینان دادن به همسر و اظهار امیدواری به آینده از واژه های تکراری در بیشتر نامه هاست. در کل می توان گفت برای اولین بار نیست که چنین نامه هایی که حاوی اطلاعات خصوصی و عمومی نویسنده هاست به چاپ می رسد. اما نکته حائز اهمیت توجه پژوهشگران و نویسندگان به این بخش از آثار نویسندگان است که می تواند راهگشای پژوهش های بیشتری شود و نکته های تاریکی را که ما اکنون از نوع نگاه و زندگی گذشتگان داریم برایمان روشن کند.
منبع : www.persian-language.or

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩

نامه های جلال آل احمد - دانشور

مقاله

جلال آل احمد (1348 ـ 1302) از جنبه های گوناگون در فرهنگ و ادبیات ایران معاصر جایگاه خاصی دارد، اما داوری درباره آثار و افکار آل احمد همواره تحت تأثیر شخصیت سیاسی خود او وگرایش¬های سیاسی زمانه قرار داشته است و غالباً یا او را به طور مطلق ستوده¬اند یا به یکباره تخطئه کرده¬اند. این در حالی است که برخی از آثار او ـ به دلایل مختلف ـ هنوز اساساً مجال نشر نیافتهاست. هم ستایشگران و هم مخالفان آل¬احمد تصویری کلیشه¬ای و برساخته از او ترسیم کرده¬اند که با شخصیت و اندیشة پویا و سیال این جان بی¬قرار فرسنگ¬ها فاصله دارد.
حضور «من» نویسنده در اغلب نوشته¬های آل¬احمد محسوس است، اما چهره آشکارتر و عینی¬تر او را باید در نامه¬ها و یادداشت¬هایش دید. تعدادی از نامه¬های آل¬احمد به دوستانش سال¬ها قبل منتشر شده است.1
نامه¬هایی که آل¬احمد و دانشور به هنگام سفر به یکدیگر نوشته¬اند هم¬اکنون در حال انتشار است. این مجموعه در سه بخش تدوین شده است:
کتاب اول شامل نامه¬های دانشور به آل¬احمد در سفر آمریکای دانشور (1332 ـ 1331) که پیش از این منتشر شده است،2 کتاب دوم شامل نامه¬های آل¬احمد به دانشور در همین سفر و کتاب سوم شامل نامه¬های دانشور و آل¬احمد به یکدیگر در چند سفر مختلف در سال¬های نیمة اول دهة چهل.
در اینجا بخش¬هایی از چند نامة مختلف آل¬احمد را از کتاب دوم این مجموعه عیناً نقل می¬کنیم. این کتاب در دست انتشار است و به¬زودی در دسترس خوانندگان قرار می¬گیرد. از دکتر مسعود جعفری که این نامه¬ها را در اختیار کتاب ماه ادبیات و فلسفه قرار داده¬اند سپاسگزاریم.
¬***
ساعت 5/9 بعدازظهر روز سه¬شنبه 19 اسفند 1331
عزیز دلم سیمین جان، باز در مطالب امروزم به تو پریده¬ام. معذرت می¬خواهم. آدم هزاری هم که با خودش قرار می¬گذارد، گاهی که حالش خوب نیست قول و قرارها یادش می¬رود. غرضم آن قرار «فرمانبرداری از تو» است که می¬دانی. و خوبی¬اش این است که همیشه این امید را دارم که تو مرا ببخشی. دختر جان، من خیلی از مسائل را هنوز برای تو مطرح نکرده¬ام، مسائلی را درباره خودم و درباره تو می¬ترسم برایت مطرح کنم و همیشه از طرف تو منتظر فتح¬بابی هستم تا حرفم را بزنم و وقتی می¬بینم تو این طور کوتاه و سرسری می¬نویسی، ازین که امکانی برای حرف زدن به من
نمی¬دهی، عصبانی می¬شوم. تو می¬دانی یا شاید هم نمی¬دانی که من هنوز خیلی از سنگ¬ها را با خودم هم وا نکنده¬ام چه رسد با تو. آدمی این طور است، منتها مردم معمولاً از شناختن خودشان فرار می¬کنند یا به فکر این نمی¬افتند که «خود»ی هم دارند. ولی عزیز دلم، من می¬خواهم این سنگ¬ها را با خودم وابکنم تا در نتیجه بتوانم با تو هم وا بکنم. من باید خودم را بشناسم و این کاغذها وسیله¬ای است برای همین کار. تحمل داری بشنوی؟ این یک نمونه: من نسبت به تو وفادار مانده¬ام. از خودم می¬پرسم چرا؟ چرا نسبت به تو وفادار مانده¬ام؟ این مسئله هرگز برای من مطرح نیست که آیا ممکن است به او بی¬وفایی کرد؟ بلکه این مطرح است که من چرا نسبت به او وفادار مانده¬ام؟ و در جواب این مسئله هنوز به جای پای قرصی نرسیده¬ام. آیا برای این که تو هم نسبت به من وفادار مانده¬ای؟ و جبران وفای تو را می¬کنم؟ آیا برای این که دو سه بار رسماً اجازه داده¬ای که خاک بر سری هم بکنم؟ و آیا تو این اجازه را برای این نداده¬ای که گمان می¬کرده¬ای اگر هم اجازه ندهی من دَدَر را خواهم رفت؟ و آیا اگر من وفادار مانده¬ام برای این نبوده است که یک ظن غلط تو را برطرف کنم و خودم را به تو بشناسانم، یعنی خودخواهی خودم را سیر کنم و رجحان بیشتری به دست بیاورم؟ تمام این سؤال¬ها یک طرف قضیه است. از طرف دیگر می¬پرسم آیا اگر نسبت به او وفادار مانده¬ام برای این نیست که از اصل با یک تقوای مذهبی بزرگ شده¬ام که دزدی و هیزی و پدرسوختگی را «دزدی» و «هیزی» و «پدرسوختگی» می¬داند و برای این لغات مفاهیمی قائل است که مورد بحث ما است؟ آیا برای ترس از آبروریزی¬های بعدی آن که نتیجه¬اش شکست روحی، شکست خود، از بین رفتن شخصیت و لطمه¬دار شدن خودخواهی است نبوده که نسبت به تو وفادار مانده¬ام؟ آیا واقعاً این ترس علت این وفاداری است؟ به هر صورت این واقعیتی است که من نسبت به تو وفادار مانده¬ام ولی آخر به کدام یک ازین علل؟ و آیا به علت همة آنها؟ و تازه این در حالی است که در حالت فعلی من برای دزدی و هیزی و پدرسوختگی، آن مفاهیمی را که در بالا اشاره کردم، قائل نیستم. یعنی اخلاق درین مورد برایم اصالتی ندارد. فکر می¬کنم عادتی است. این که جیب¬بری را بد می¬دانند این به نظر من چندان هم بد نیست. یعنی اصلاً نمی¬توانم اطلاق خوبی یا بدی به آن بکنم. اخلاق در اینجا هیچ کاره است. بسته است به موقعیت آدمی که جیب می¬برد. یا مثلاً فلان کس در غیاب زنش یا شوهرش دَدَر می¬رود و با این و آن است. در حالت معمولی من هم مثل همه به عادت معمول این کار را بد می¬دانم ولی چرا؟ به¬خصوص وقتی موقعیت طرف را در نظر بگیریم، خیلی ساده می¬شود. احتیاجی است که باید آن را برآورد. اما همین ساده کردن قضایا است که من از آن متنفرم. هان. مثل این که پیدا شد. من نمی¬خواهم در قلمرو اشیا و اتفاقات ساده زندگی کنم. جداً همین¬طور است. باور می¬کنی که به این نتیجه هم الان در اثر این بحث اتفاقی که برایت به عنوان نمونه مطرح کرده¬ام رسیده¬ام؟ جداً این طور است.
حالا می¬فهمم. اگر من نسبت به تو وفادار مانده¬ام فقط برای این است که نمی¬خواهم در قلمرو وقایع ساده قرار بگیرم. یعنی می¬خواهم صحبت از آوانتور بکنم؟ نمی¬دانم. گرچه درین مورد یعنی در باوفا ماندن نسبت به تو نه ماجرایی نهفته است و نه آوانتوریسمی. ولی مگر تمام آوانتورها پرسروصدا و جنجال و هیاهو باید باشد؟ آیا ممکن نیست که کسی هم آوانتور بی¬سر و صدا و جنجال و هیاهو باید باشد؟ آیا ممکن نیست که کسی هم آوانتور بی¬سر و صدایی برای خودش داشته باشد؟ و خیلی ساده است که این ذوق به وقایع غیرعادی خودش یکی از عکس¬العمل¬های محیط¬های راکد و بی¬بو و خاصیت است که آدم در شرایط معمولی مثل آبی که در گودالی می¬پوسد و بو می¬گیرد، متعفن می¬شود و از سکون خسته می¬شود. زندگی آدمی به صورت عادی¬اش که زندگی اکثریت قریب به اتفاق مردم روی زمین است، از قبیل ] ...[. زندگی عادی و ساده¬ای است که در ذوق من چندان نشستی ندارد. جذبه¬ای ندارد. تنفر ایجاد می¬کند. این از یک طرف. از طرف دیگر فکر می¬کنم اگر نسبت به تو وفادار مانده¬ام برای این است که آن چیزی را دوست دارم که سخت به دستم آمده است. از قدیم هم این مثل را زده¬اند که گنج برای کسی میسر می¬شود که رنج برده باشد. ولی اختلاف میان تجربة شخصی من و این مثل کهن اختلاف زمین تا آسمان است. یادت هست که من به چه سختی و ذلتی در پی تو افتادم و بالاخره موفق شدم؟ آن هم به این علت بود. در صورتی که به طرق بسیار ساده¬تر این کار را می¬شد کرد. و یا الان اگر در دوری تو نسبت به تو این طورم، از کجا برای خاطر این نباشد که تو را سخت¬تر گیر آورده باشم؟ راستی عزیز دلم، نکند تو هم به همین خیال و برای این که ارزشت را و قَدرت را بیشتر بدانم به این طریق از دست من گریخته¬ای؟ خوب دیگر بس است. اگر هم مزخرف نوشته¬ام، دیگر نوشته¬ام. تیری است که در رفته. غرضم این بود که نشانت بدهم خیلی مسائل است که باید میان ما و برای هر کدام ما حل شود و تو باید هم به من و هم به خودت فرصت این کار را بدهی. زنده باشیم از سفر که برگردی نه تآتر و خیمه¬شب بازی تو به درد زندگی داخل خانة ما و روابط دو نفری ما خواهد خورد و نه حقه¬بازیهای سیاست من دردی را دوا خواهد کرد. آنچه که فعلاً فرصتش دست داده همین عقده¬گشایی¬ها است. حالا می¬فهمی، عزیز دلم، چه می¬خواهم بگویم؟
راستش را بخواهی من عقیده دارم آنهایی که دم از بشردوستی و انساندوستی و غیره می¬زنند، هیچ وقت در عمرشان نتوانسته¬اند کسی را ـ یک آدم مشخص را ـ دوست بدارند. شاید هم ازین نظر است که عشاق با عرفا خیلی فرق دارند. به عقیدة من عرفا همان انساندوست¬های جدید هستند که در عمرشان هرگز به کسی عشق نورزیده¬اند. و نیز راستش را بخواهی به عقیدة من ازین احساس¬های کلی و جهانی و عمومی فقط یک دکان می¬شود ساخت، ولی خود را راضی نمی¬شود کرد با آن. من لابد می¬دانی که یک وقت انساندوست بوده¬ام و شاید حالا هم هستم، ولی آن همه کلی بودن قضیه از سر من زیاد بوده است. من لازم داشته¬ام که این احساس کلی را روی یک نقطة عطف جزئی و ملموس برگردان کنم و خودت می¬دانی که این برگردان تویی. و نیز می¬دانی که این نهال را من در درون خودم کاشته¬ام و با خون دل آبش داده¬ام و آن را بارور ساخته¬ام. خیلی ساده است چون لازم دارم که در سایة این نهال زندگی کنم. زندگی روحی. از آب زلال آن می¬خواهم سیر بشوم. معمولاً شاید به این واقعیت کمتر بتوان برخورد کرد که معشوق کسی الهة جمال نباشد. لابد از طرح این مسائل دیگر ناراحت نمی¬شوی عزیز دلم. به هر صورت (معمولاً) این طور است که معشوق آدم باید از ماه و خورشید افتاده باشد. آدم¬های معمولی این طور قضاوت می¬کنند. زندگی عادی بر این منوال است. حتی خود تو هم اگر یاد باشد در یکی دو کاغذت این مسئله را طرح کرده بودی که نکند جلال من از من سیر و راضی نمی¬شود و الخ... ولی این هم خودش دنبالة همان احساس قبلی است که من درین مورد هم از «معمول» و «عادت» گریخته¬ام و ملاک قضاوت عامه را خواسته¬ام لگدمال کنم. من مذهب عامه را هم به همین دلیل از دست دادم و لگدمال کردم و به حزب توده هم به همین علت رفتم، ولی وقتی حزب توده هم عمومیت یافت از آن نیز سرخوردم. آسان¬طلبی در خور من نیست. من این را از صمیم قلب احساس کرده¬ام که همیشه در دشواری¬ها توانسته¬ام خودم را دریابم. در آسایش و راحت من همیشه خودم را گم می¬کنم. «خود»م در شرایط دشوار فقط به سراغم می¬آید و آسایش مثل بسم¬اللهی است که برای جنی بگویند که درمی¬رود.
به هر صورت بس است، عزیز دلم، سرور من، ماه من. راستی می¬گویم ماه من. با همان تعبیری که حافظ از ماه کرده است، تو را ماه می¬گویم. محبوب من، معشوق من، سیمین سیاه من، دیگر بس است بروم و به امید دیدن روی ماهت در رختخواب ـ در خواب ـ بخوابم. ساعت هم 5/10 شده است. راستی امروز بعدازظهر را نگفتم. زنجانی آمد خانه و مقدمات کار و اعتبار از بانک را فراهم کردم. و بعد مأمور مجله آمد که بقیة داستان تو را برای غلط¬گیری آورده بود که کردم و فرستادم. با همین پست یک نمونة چاپ شده¬اش را برایت می¬فرستم و وقتی مجله درآمد یک شماره¬اش را می¬فرستم. بعد هم ساعت 4 رفتم شمیران. با زنجانی. و تا ساعت 6 بالا بودم و بعد آمدم رفتم حزب. دو ساعتی هم در حزب گذشت و بعد آمدم خانه. از 8 خانه بودم. شام خوردم و بعد ملک آمد اینجا. مقاله¬ای نوشته بود برایم خواند و رفت و حالا هم کاغذت را دارم می¬نویسم. باز هم به امید به خواب دیدنت. و امیدوارم فردا شب هم از تو کاغذ داشته باشم.
ساعت 5/10 بعد از ظهر یکشنبه 24 اسفند 1331
عزیز دلم سیمین جان، کاغذ آشفته و بی¬تاب تو ساعت 9 امشب رسید. خیلی دیرتر از معمول. و من که تا 5/7 منتظرش شدم و نیامد، رفتم هیئت اجرائیه و ساعت 10 برگشتم و از آن وقت تا به حال در عین غذا خوردن دوبار آن را خوانده¬ام و حالا هم لباسم را کنده¬ام و پای بخاری دارم برایت می¬نویسم. کاغذ 8 و 9 مارس تو بود. ولی چرا دختر جان اینقدر بی¬تابی می¬کنی؟ شاید باز ایام ماهانة تو بوده است که آنقدر ناراحت و عصبانی بوده¬ای. مگر در ایران چه خبر بوده است؟ مگر تو نمی¬دانی که در همین مملکت 30 تیر گذشت و هزار روزهای بدتر و آن جریان 9 تا 11 اسفند درست (حالا که واقعه گذشته است می¬توان فهمید) مثل پشه¬ای بود که دماغ فیلی را نیش بزند. همین. تو که می¬دانی درین مملکت آدم خایه¬دار خیلی کم است. حالا برایت خواهم نوشت که چه شد و بر سر من چه¬ها آمد. حالا که دیگر واقعه گذشته و مسلماً کاغذهای بعدی من به دستت رسیده است و خیالت راحت شده و اوضاع هم آرام است. در ضمن این را هم بدان که امروز عصر ملکی با مصدق ملاقات داشته و در ضمن آن مصدق قول داده که مسببین آن واقعه و عوامل آن را که اکنون همه در زندان هستند آزاد نخواهد کرد و خود من هم شخصاً خبر دارم که شعبان بی¬مخ و طیب و دیگران را دو سال و سه سال به بندرعباس تبعید کرده¬اند و می¬کنند. به هر صورت بگذار قبلاً جریان عصر تا حالا را بنویسم. گرچه زیاد نیست ولی مهم است.
از کاغذم که برخاستم رفتم حزب. بنا را دیدم. می¬دانی که بنا حزبی است. معلوم شد امروز سر زمین کار می¬کرده¬اند و فردا آب انبار را خواهند چید و شفته¬ریزی را شروع خواهند کرد. و خیالم از فردا راحت شد. و بعد هم تا 7 آنجا بودم و بعد برگشتم خانه به سراغ کاغذت که نیامده بود. تا 5/7 صبر کردم نیامد. برای فرار از انتظار رفتم هیئت اجرائیه و تا الان آنجا بودم یعنی تا 10 و برگشتم و بقیه¬اش این است اما جواب مطالب کاغذت:
1) فردا صبح اول وقت می¬روم پهلوی ملک کرم، بعد وزارت خارجه. و امیدوارم با همین پست فردا کاغذ مورد لزوم تو را بفرستم. گر نشد، تا پنجشنبه یعنی پست پست آینده حتماً خواهم رساند. اگر به جریان کار ادارات اینجا اطمینان داشتم قول می¬دادم که تا فردا بفرستم، ولی اطمینان به این پدرسوخته¬ها نیست. مطمئن باش که تا قبل از عید این کار را خواهم کرد.
2) در مورد این که از خواندن داستان خودت خوشت نیامده، دختر جان، بی¬رودرواسی تازه اول کار تو است. یعنی تازه شده¬ای یک اتوکریتیک یعنی selfcritic اگر صحیح نوشته باشم. تازه به آنجا رسیده¬ای که می¬توانی کار خودت را قضاوت کنی و این مسلماً نتیجة این سفر است. من خیلی خوشحالم. کارت را حتماً ادامه بده. و مسلماً روز به روز بهتر خواهی شد. نویسندگی یک مقدار تکنیک است ویک مقدار تمرین و تجربه و تو این همه را داری و دیده¬ای و ذوقش را هم داری. چون صحبت از تعارف و تکه¬پاره نیست، به همین قدر اکتفا می¬کنم و چون خیلی حرف¬های دیگر دارم.
3) از جریان خیمه¬شب بازی و رقص فیلسوف تو و آن فرانسوی سخت خندیدم. بارک¬الله دختر جان. امیدوارم موفق باشی.
4) باز که نوشته بودی تا ساعت 10 خوابیده¬ای و صبحانه نخورده¬ای و باز هم آسپرین. ای مرده¬شور این دواها را ببرد که تو را اینقدر بد عادت کرده است. اگر باز بفهمم که آسپرین خورده¬ای رسماً قهر می¬کنم و یک پست کاغذ برایت نمی¬فرستم. می¬فهمی؟ جدی هم می¬گویم. تو را باید ادب کرد.
5) خوشحالم که پسته و مهرگان رسیده. امیدوارم در بازار وکیل هم که با پست هفته، گذشته فرستادم رسیده باشد.
6) تلگراف هم خواهش می¬کنم نکن که من نه گوشتم که گربه بخوردم و نه آبم که فرو بروم به زمین. سرُ و مُر و گنده الان نشسته¬ام و برایت می¬نویسم. راستی خنده¬دار است. حتماً تا به حال دو کاغذ دیگر از من برایت رسیده؛ تا به حال که من دارم می¬نویسم. و تا وقتی این کاغذ به دستت برسد چهار کاغذ دیگر از من دریافت کرده¬ای و خیالت راحت شده است.
7) داستانی را هم که در ایام تعطیل می¬خواهی بنویسی بنویس و برایم بفرست. روی چشم؛ می¬خوانم و برایت می¬نویسم. مسلماً حالا دیگر می¬شود با تو دربار کارهایت حرف زد. از انتقادی که از داستان خودت کرده بودی پیدا بود. نکند چون من اسمش را عوض کرده بودم بدت آمده است؟ هان؟
8) و اما دربارة بادام مغزدار و گردوها که چه عرض کنم! این مطالب کاغذت. اما داستان آن ایام شلوغی:
من روز شنبه 9 اسفند که این وقایع از صبحش شروع شد، در مدرسه بودم و تا ظهر درس داشتم و بی¬خبر از همه جا سر کلاس بودم. ظهر رفتم تلفن کردم به چاپخانه که بپرسم تقویم در چه حال است و خبر دادند که بله شهر شلوغ شده و شاه می¬خواهد برود و مردم ریخته¬اند در خانة مصدق را شکسته¬اند و غیره و من بلافاصله پریدم توی تاکسی رفتم حزب و تلفن به ملکی. و قرار شد تا 3 ناهارمان را بخوریم و آماده باشیم. حالا نگو شعبان بی¬مخ در خانة مصدق را شکسته و قصد جان او را داشته¬اند که مردک فرار کرده رفته ستاد ارتش و جای امنی است. به هر صورت ساعت 5/3 حقیر و ملک و رضا ملکی و برادرم و یکی دو نفر دیگر کمیتة حفاظت در خانة دکتر مصدق را تشکیل دادیم و با پانصد نفر حزبی آنجا بودیم. تا ساعت 5. سخنرانی¬ها ، فریادها، شعارها، و البته من درین مدت فقط می¬پائیدم و رهبری می¬کردم و سخنرانی نکردم. البته نظامی¬ها هم صف کشیده بودند و کامیون نظامی هم بود و در ضمن جناب تیمسار ریاحی، همان تقی¬خان خانة خاله¬جان هم می¬آمد و می¬رفت و ما هم یک مرتبه با او سلام و علیک کردیم و دست هم دادیم، ولی او محل نگذاشت. ساعت پنج در نتیجه یک برخورد کوچک، نظامی¬ها عصبانی شدند و شروع کردند به حمله به ما؛ به ما که فریاد زنده¬باد مصدق می¬کشیدیم و با نظامی¬ها اختلافی نداشتیم و حقیر و برادرش جلوی روی تیمسار معظم ریاحی چندتا ته تفنگ خوردیم و جمعیت عقب نشست تا بالای خیابان کاخ که به خیابان شاه می¬رسد. در آنجا جمعیت ما دوباره جمع شد و حقیر را کردند بالای سکو ـ درست سر چهارراه ـ و دو هزار نفری جمعیت بود و ما سخن راندیم و یک ربع ساعتی حرف زدم که یک مرتبه یک جیپ وسط جمعیت ترمز کرد و هفت نفر چاقوکش از طرفداران بقایی و از همکاران قدیم خود احمقم در آن حزب، ریختند وسط جمعیت، فریادکشان و کتک زنان و دو نفرشان هم حمله کردند به طرف حقیر که بالای سکو بود. سکو به اندازه قد یک آدم بلند بود. ازین ایستگاه¬های تلفن بود. و مؤمنین دو سه تا سنگ نخراشیده پرتاب کردند که خورد به پالتو و تاپ¬تاپ صدا کرد و افتاد و حالا جمعیت زیر چشم حقیر در هم ریخته و کتک¬کاری شروع شده. و دو نفر چاقوکش هم پایین پای من مثل سگ¬هایی که دنبال گربه بالای درخت رفته پارس می¬کنند. البته آن بالا امن¬تر بود چون دست به زحمت می¬رسید و مسلط بودم، ولی پایم را گرفتند و کشیدند پایین و آقا را انداختند پایین. بعله! و دو نفر چاقوکش حمله کردند. مرا بگو که با چه حماقتی این رشادت(!)ها را می¬نویسم. به هر صورت برای این که خیالت راحت شود می¬نویسم.
درین ضمن بچه¬ها فهمیدند و من و آن دو نفر هنوز گلاویز نشده¬ بودیم که رسیدند و پریدند به آن دو نفر و ما را از معرکه دربردند و به اصرار سوار تاکسی کردند و فرستادند کلوب. ولی مگر من راضی می¬شدم؟ گرمای حادثه خریّت را جنبانده بود و جداً کسر شأن خودم می¬دانستم که از حادثه بگریزم. زنی هست به اسم خانم متوجه که لابد او را می¬شناسی. پیرزنی است که در شیر و خورشید هم می¬آمد و از ارادتمندان (!) بود. مسلماً اگر این زن نبود و آن حرف را نمی¬زد، من نمی¬رفتم. درین بین که عده¬ای از بچه¬ها می¬خواستند مرا از معرکه درکنند و من راضی نمی¬شدم، یک مرتبه سروکله او پیدا شد و او هم اصرار که مرا در ببرد ولی باز هم من راضی نمی¬شدم در حالی که چاقوکش¬ها دنبالم می¬کردند. بالاخره زنک درآمد گفت آقای آل¬احمد سیمین چشم به تو دارد. یا چشم به راه تو است. یکی ازین دو جمله را. و من یکمرتبه جا خوردم و رضایت دادم و ما را انداختند توی تاکسی و در بردند. و همین جمله تا آخر قضیه که روز 12 اسفند تمام شد، در گوش من بود. دیگر در هیچ¬یک از تظاهرات شرکت نکردم. یا در خانه بودم یا در کلوب. کارهای نوشتنی و تشکیلاتی از داخل می¬کردم. لابد می¬دانی که در آن دو سه روز ما سه دمونستراسیون بزرگ ـ بسیار بزرگ ـ دادیم و در هیچ کدام آنها من نرفتم. گرچه خطر هم رفع شده بود، ولی می¬دانی من خودم ازین حقه¬بازی¬¬ها بیزارم، ولی گرمای حادثه خریّت را می¬جنباند، گذشته ازین که در روز اول هنوز کسی جرأت نداشت سر چهارراه کاخ زیر برق چاقو برود و از مصدق طرفداری کند و فریاد بزند و لازم بود که ما کاری کنیم، ولی همان کار من کافی بود که به بچه¬ها دل بدهد. و کردند آنچه کردند و بردند و مصدق هم خیلی از ما قدردانی کرده است، البته خصوصی نه عمومی. و بعد هم خود بچه¬ها نمی¬گذاشتند بیرون برویم. کار به قدری خراب بود که همان روز شنبه ملکی هم می¬خواست راه بیفتد توی کوچه¬ها ولی بچه¬ها نگذاشتند. به هر صورت از آن روز به بعد چون ما نشان داده¬ایم که تنها دسته¬ای بوده¬ایم که هم با مخالفان مصدق درافتادیم و شاه و آیت¬الله را شکست دادیم و هم با توده¬ای¬ها درافتادیم و نگذاشتیم در جریان شرکت کنند و خرابکاری کنند؛ در اثر این وقایع حسابی پیازمان کونه کرده است. مرده شور! این هم جریان این حقه¬بازی. و از آن به بعد دست هم از پا خطا نکردم. فقط جِز گرفته است که جلوی چشم تیمسار ریاحی کونه تفنگ خوردم.
بس است عزیزدلم. الان 5/11 است و من فردا صبح باید ساعت 7 بلند بشوم که دنبال کار تو عزیز دل بروم. عزیزدلم، از من جان بخواه تا ببینی که چطور در طبق اخلاص می¬نهم. کار بسیار ساده¬ای است و امیدوارم فردا تمام شود . بای بای.

ساعت 15/10 صبح پنجشنبه 16 بهمن 1331
عزیزدلم سیمین جان، فدایت بشوم. باز کاغذت نرسیده و باز انتظار و من هم که دیگر نمی¬توانم و نباید تب و تاب این حالت انتظار خودم را برایت بنویسم.
به هر صورت دورت بگردم اگر کاغذت برسد. آخرین کاغذ تو را که دارم کاغذ 19 ژانویه است و می¬دانی امروز هفده روز می¬گذرد که از تو خبری نیست. حتم دارم که در تهران اقلاً سه کاغذ دیگر تا به حال برایم رسیده است که برادرم فرستاده یا نفرستاده و در راه است و ممکن است امروز برسد به آبادان. این سفر احمقانه را هم زودتر تمام کنم و بروم تهران مثل بچه آدم بنشینم و خانه را بسازم. آخر هفته آینده و شاید هم زودتر از آبادان خواهم رفت. به کله¬ام زده است که بروم شیراز. یعنی برگشتن از راه شیراز بروم و بوی تو را در شیراز تو بجویم. هر دم در هر کوچه و پس¬کوچه¬ای سراغ تو را و خانواده و پدرت را بگیرم و هرجا که نشانی از تو دادند خاکش را به چشم بکشم و تماشا کنم، تماشا به معنی عرفانی¬اش. اگر پول داشتم و اگر خرجم زیاد نشود این کار را می¬کنم. می¬ترسم خرج زیاد شود از حزب هم نتوانم خرج سفرم را یعنی باقی خرج سفر را دربیاورم. به هرصورت تا بعد چه بشود. فعلاً که در آبادان ـ در خانه دکتر شیخ ـ در انتظار کاغذ تو دارم کاغذ می¬نویسم.
دیروزم صرف خواندن کتاب بزرگ علوی شد. لابد تعجب می¬کنی. ولی لازم بود کتاب اخیر او را بخوانم. چشم¬هایش اسم کتاب تازه او است. بزرگ است و شش تومان قیمت آن را گذشته که من حیفم آمد اینقدر پول توی جیب این [...] ها کنم و مجانی هم گیرم نیامد تا در اینجا پهلوی صفا (آن شاعرک) که بودم، کتاب بود. گرفتم و با خودم آوردم آبادان و دیروز کاغذ تو که تمام شد نشستم به خواندن آن تا غروب و غروب تا ساعت 10 دو جلسه داشتم. 6 تا 8 و 8 تا 10 که رفتم و بعد هم برگشتم و شام خوردم و خوابیدم. اما بگذار درباره این کتاب چند کلمه¬ای برایت بنویسم. اینقدر ارزش دارد که وقت مرا و تو را نیم ساعتی بگیرد. یعنی وقت این کاغذ را که رابط میان من و تو است. اولاً این هست که علوی به من خیلی بد کرده است، یعنی درباره من بی¬شرافتی هم کرده که می¬دانی و ناچار از او خوشم نمی¬آید، ولی کتابش روی هم رفته و با در نظر گرفتن این که او کیست و چه موقعیتی دارد و در چه محیطی است، خوب است. همین. فقط خوب است. لابد این را هم می¬دانی که علوی در تمام کارهایش زیر سلطه زندانی است که کشیده. حق هم دارد. تم اصلی تمام، یعنی بیشتر داستان¬های کوچک و بزرگ او زندان و حقه¬بازی¬های زندانی¬ها و زندانبان¬ها است. البته نتوانسته یک سطر ناله¬های زندان ریدینگ وایلد را هم در تمام کارهایش بیاورد، [...] ولی به هر صورت سلطه این زندان برای او ایده فیکس شده است. و این خواننده را خسته می¬کند. نمی¬تواند ازین پوست درآید. همه قهرمان¬ها روی این زمینه ساخته می¬شوند. و این مرد که به هر صورت اگر دید بازی به کارهایش بدهد ارزش بیشتری خواهد داشت، شاید اگر این دوآلیسم را در کارها و افکار و عقاید خودش می¬گذارد، ناشی از دوآلیسم زندانی و زندانبان است. از طرفی زندانی¬ها و از طرفی زندانبان¬ها در تمام کارهای او جلوی هم صف کشیده¬اند. ولی مشخصه این کتاب اخیر این است که یک شخصیت ـ قهرمان اساسی ـ یک زن که چشم¬هایش اسم کتاب شده صورت دیگری دارد. صورت خودش را دارد و ازین دوگانگی که گفتم بیرون است، یعنی پای سومی هم در کار او آمده و این خودش مایه امیدواری به علوی است که شخصاً [...] است، ولی نمی¬شود این مطالب را ندیده گرفت. داستان نقاش استادی است به اسم ماکان که مرکز تشکیلات مخفی است (که به زور هزار من سریش علوی می¬خواهد او را به¬عنوان کمال¬الملک قالب بزند که نیست و از عیوب بزرگ و غیرقابل گذشت کتاب است) و زنی که به او دلباخته ولی از خانواده اشرافی است و فقط به خاطر او در کارهای سیاسی او وارد می¬¬شود و دست آخر هم برای نجات او از مرگ می¬رود خودش را برای ابد به رئیس شهربانی وقت، سرهنگ آرام (که باید همان آیرم باشد) می¬فروشد. داستان قسمت اولش از زبان ناظم مدرسه نقاشی است به صیغه اول شخص متکلم و بعد نقل¬قول می¬شود از آن زنک و تقریباً سه چهارم کتاب نقل¬قول آن زن است در حضور این آقا ناظم و همین خودش باز یکی دیگر از عیوب بزرگ کتاب است که زنی صمیمی¬ترین حالات روحی و روابط خود را با عاشق خود یا معشوق خود بی¬هیچ علتی و بی¬هیچ زمینه¬چینی مرتبی پیش شخص ثالثی که غریبه هم هست بازگو می¬کند و این هرگز قابل قبول نیست. فرمایشی است. درست مثل آدمی که پیش کشیش اعتراف می¬کند و درباره کار علوی درست مثل منحرفی، گناهکاری یا خائنی که در حضور قضات دادگاه عالی مسکو اعتراف می¬کند، می¬نماید. بحث¬ها و گفت¬وگوها یک مقدار دور می¬زند به روی روشن کردن خمیر پیچیده و نامکشوف یک زن که عشق مردی او را سیاسی کرده و درین موارد اگر از مکرراتی که آورده شده است بگذریم، کار بدی نکرده، ولی مطالب دیگر گفت¬وگوها نواله¬های بسیار لذیذ تبلیغاتی است برای بچه¬های توده¬ای. حرف¬های قلمبه و تبلیغاتی و از همان قماش که می¬دانی و اینجاها به قدری آدم خنده¬اش می¬گیرد که نگو. مثل اینکه خوانده¬ها را به هم پس می¬دهند. استاد ماکان در اولین برخورد به این زن که دختری بوده و برای تعلیم نقاشی پیش او رفته بود می¬گوید تو گُهی نمی¬شوی و نقاشی¬ات خوب نیست و این زن کینه او را به دل می¬گیرد ولی این کینه بعدها بدل می¬شود به عشق، ولی استاد که این عشق را نمی¬فهمیده یا به مناسبت کارهای سیاسی¬اش نمی¬¬توانسته قبول کند، او را پس می¬زند تا گرفتار می¬شود و زنک هم برای نجات او از مرگ می¬رود خودش را به رئیس شهربانی وقت می¬فروشد. یعنی زن او می¬شود تا در عوض ماکان را خلاص از مرگ و تبعیدش کند. و او هم نقاش را به کلات تبعید می¬کند و نقاش هم در کلات تابلوی چشم¬هایش را می¬کشد. یعنی صورت همین زن را منتها با یک جفت چشم هرزه و شرور و بدجنس. به تقلید از کارهای چخوف و گورکی، شخصیت¬های انقلابی نحیف و مسلول که برای جان خودشان ارزشی قائل نیستند، درین کتاب زیاد است. کتاب را که می¬بندی خیال می¬کنی در دوره رضاشاه یک تشکیلات بسیار بزرگ از درون اوضاع را داشته خراب می¬کرده که سری از آن در برلن و سر دیگرش در پاریس و سر دیگرش در خانه مکان بوده و این واقعیت روپوش گذاشته می¬شود که آنچه در آن دوران بوده هسته بسیار کوچک احمقانه¬ای بوده که تنها سررشته آن در باکو بوده. غرض کتاب ساختن و پرداختن کاهی است که باید کوهی نشان داده شود. افسانه¬سازی برای حزب توده است. و این است که بسیار احمقانه است. اگر این اغراض از آن زده می¬شد شاید کتاب بسیار خوبی بود. به هر صورت بس است. وقتی برگشتی لابد کتاب را خواهی خواند. به خواندنش می¬ارزد. معذرت می¬خواهم که اینقدر کاغذم را صرف این کتاب کردم. البته از این هم بگذریم که علوی سواد فارسی¬اش می¬لنگد و درست¬نویسی را بلد نیست. در دو سه جا تعبیرهای هدایت را به کار برده و در اغلب موارد جمله¬هایش چون غلط است نامفهوم درآمده و مثل اینکه صاف نیست. باید با رمل و اسطرلاب معنی¬اش را درک کرد. همه شخصیت¬های کتاب هم مثل هم حرف می¬زنند و پرسونیفیکاسیون (personnification) در کتاب رعایت نشده و الخ. دیگر بس است. اِه هی دارم می¬نویسم. باز هم معذرت می¬خواهم.
راستش، هم خود کتاب را برای انصراف خاطر از انتظار کاغذ تو خواندم و یک روز تمامم را صرفش کردم و هم این مطالب را به همین منظور نوشتم. امیدوارم تا امروز ظهر کاغذت برسد. خوشبختانه پست هوایی هم از دیروز راه افتاده. بعد از آن واقعه سقوط طیاره پست هوایی داخله تعطیل شده بود. مسافربری هم. ولی حالا دوباره راه افتاده و ارتباط با تهران باید سریع¬تر و زودتر صورت بگیرد. خوب عزیز دلم حالت چطور است؟ نکند باز سرما خورده باشی! با درس چه می¬کنی؟ آیا بسته¬های من رسید یا نه؟ بسته کتاب لایف اند لترز، بسته نقره¬ها و ترمه¬ها که به وسیله مسافر فرستادم و بسته کوچک دستبند ـ آیا رسید یا نه؟ بنویس تا بدانم. حال من خوب است. از تهران هیچ خبری ندارم. تا اواخر هفته آینده می¬روم. کم¬کم یاد گرفته¬ام که زندگی را اصلاً یکدستی بگیرم. کارم معلوم نیست چه شده، می¬گویم به [...] حزب را هم، ریاست را هم و همه¬چیز دیگر را هم. جز دو چیز را که درباره¬اش نمی¬توانم علی¬السویه بمانم، یکی تو و کاغذهای تو و ارتباط با تو و برگشتن تو و آنچه به تو وابستگی دارد و دیگری مسئله خانه و ساختن آن. درباره این دو موضوع دائماً دلم نگران است و چشمم نگران.

ساعت 11 بعدازظهر پنجشنبه 16 بهمن 1331 / 5 فوریه 1953
عزیزدلم، قربانت بروم. الهی درد و بلایت به جانم. کاغذت امروز رسید و اگر بدانی چه جور! بگذار برایت بنویسم تا بدانی چه حالی دارم. امروز صبح خانه بودم ـ تا ساعت 12 ـ مدتی کاغذ تو را نوشتم بعد لباس پوشیدم و یک ساعتی دم در منتظر پستچی قدم زدم. چون پست اینجا معمولاً سرظهر می¬آید در خانه. تا ساعت 12 قدم زدم و دیگر مأیوس شدم و راه افتادم. ناهار دعوت داشتم. منزل مسعودی نامی که در تکنیکال اسکول آبادان درس انگلیسی می¬دهد و با یک نفر دیگر به اسم کازرونی (که در اصل کرمانشاهی است) زندگی می¬کند. هر دو مجردند. ناهار منزل اینها دعوت داشتم. بالاخره راه افتادم و از بس بی¬حوصله بودم و تنها و غصه¬دار پیاده راه افتادم. در ضمن به بتول کلفت شیخ سپردم که من می¬روم و از آنجایی که هستم تلفن می¬کنم و نشانی¬ام (تلفن) را می¬دهم که اگر کاغذ آمد مرا خبر کنی. شیخ هم ظهر خانه¬اش نبود و قرار بود برود جای دیگری. به هر صورت پیاده رفتم. خانه دعوت¬کنندگان دور بود و یک ساعت پیاده رفتم و 1 بعدازظهر رسیدم. از راه نرسیده تلفن را برداشتم و تلفن کردم. مدتی زنگ زد و کسی پای تلفن نیامد. بعد ناهار خوردیم ـ گلستان و زنش و دو نفر دیگر هم بودند ـ راستش قضیه ازین قرار است که گلستان خیلی اصرار دارد سراغش بروم و من سختم است. دلم نمی¬خواهد. و این مهمانی را هم او علم کرده بود در خانه کس دیگر که مرا ببیند. و البته صاحبخانه هم با خود من از تهران دوست بود. همکار گلستان بود در اداره اطلاعات انگلیس¬ها در تهران و من آنجا با او آشنا شده بودم. به هر صورت ناهار خوردیم جای تو سبز. سالاد خیلی قشنگی خود پسرک درست کرده بود (گفتم مجرد است. یعنی هر دو.) که من بیشتر از آن خوردم. سر از کارش هم درآوردم. انشاءالله برگردی خودم برایت درست می¬کنم. بعد از ناهار دوباره سراغ تلفن رفتم و باز تلفن خانه جواب نمی¬داد و چون دکترهای اینجا معمولاً وقتی در خانه یا محل کارشان نیستند به مرکز بیمارستان باید خبر بدهند که کجا هستند، به مرکز بیمارستان تلفن کردم و خلاصه پس از مدتی معطلی نشانی تلفنی شیخ را گرفتم و به او تلفن کردم. گفت که کاغذ آمده است. نیم بعدازظهر آمده بود و او رفته خانه که سری بزند، آن را روی میز من دیده. گفتم اگر می¬تواند برایم بیاوردش. گفت ساعت 5/4 می¬تواند این کار را بکند و آن وقت ساعت 2 بود. و من نمی¬توانستم منتظر باشم. بچه¬ها داشتند چایی می¬خوردند که رفتم سراغشان و سراغ دوچرخه گرفتم. گرچه راه دور بود، می¬شد با دوچرخه رفت و کاغذ را برداشت ولی گلستان رفت و تلفن کرد برایم تاکسی آمد. بِهِشان گفتم که چه خبر است. خلاصه تاکسی آمد. سوارش شدم و راه افتادم. در خانه مدتی زنگ زدم کسی باز نکرد. شیخ که نبود. می¬دانستم، ولی کلفتش هم نبود. رفتم از در پشت سر، آن هم قفل بود. خانه¬های اینجا (خانه¬های درجه 1 و 2) دو در دارد، یکی جلو و یکی عقب ساختمان. به هر صورت آن هم قفل بود و معلوم بود کلفته در غیاب آقا وقت غنیمت دانسته و زده به چاک. خلاصه از دیوار رفتم بالا. حالا چه جور و در انظار مردم بماند. و آن هم از دیواری که مسلماً در حال عادی نمی¬توانم از آن بالا بروم. توی حیاط که آمدم تازه ملتفت شدم که درهای اتاق¬ها را هم کلفته قفل کرده است و همه درها بسته بود. خوشبختی اینجا است که من موقع بیرون رفتن پنجره اتاقم را باز می¬گذارم. پنجره¬های اینجا تریپل (Triple) است، یعنی یک کرکره دارد بیرون، بعد از کرکره یک توری است و بعد از توری جام شیشه. کرکره باز بود و شیشه تو هم باز بود. البته فقط پنجره من. و فقط پنجره توری سیمی بسته بودم. رفتم یک داسقاله از گوشه حیاط پیدا کردم که جای رزة توری را که از تو است کمی سوراخ کنم، رزه را بکشم و لته پنجره را باز کنم. توری سرتاسر پاره شد. از بس عجله داشتم. خلاصه باز کردم و پریدم توی اتاق و کاغذ را برداشتم و باز با تاکسی برگشتم پهلوی بچه¬ها. این بود داستان گیرآوردن کاغذت.

پانوشت¬ها:
1) نامه¬های جلال¬آل احمد، به کوشش علی دهباشی، تهران، انتشارات پیک، 1364.
2) نامه¬های دانشور به آل احمد در سفر آمریکای دانشور (1332 ـ 1331)، تهران، انتشارات نیلوفر، 1383. تدوین و تنظیم مسعود جعفری.

منبع : www.persian-language.or

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩

جلال آل احمد

عادل جهان آرای    
برگرفته از: سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۲
روز ۱۸ شهریور سالگرد درگذشت مردی از اهالی قلم است که به قلم عشق می ورزید و با قلم انس و الفتی بسیار داشت که پربیراه نیست اگر بگوییم او تاوان عشق به قلم را نیز به جان خرید. جلال آل احمد در تاریخ ۱۸ شهریور ۴۸ دار فانی را وداع گفت و این مسوده نه اینکه به سوگ او بنشیند بلکه بر آن است تا خاطره ای هر چند کوچک از او در یادها بنشاند.
تردیدی نیست که پاسداشت اهالی قلم- خاصه آنانکه درد مردم دارند- پاسداشت و گرامیداشت خود قلم است و این سنت را نیز برای حرمت قلم باید ادامه داد.

سیر زندگی و افکار جلال
جلال آل احمد در یازدهم آذر سال ۱۳۰۲ در محله قدیمی سیدنصرالدین تهران چشم به جهان گشود. وی در خانواده ای روحانی پرورش یافت و به گفته خودش «در نوعی رفاه اشرافی روحانیت» بزرگ شده است. وی اصالتاً از اهالی اورازان طالقان است ولی در تهران رشد و پرورش یافت.
زندگی جلال جمع اضداد است، در برهه ای توده ای می شود، در برهه ای ملی گرا در برهه ای دست از همه اینها می شوید و در حقیقت خود را پیدا می کند. برهه های زندگی جلال به گونه ای است که در شرح ماوقع آن می توان چند نفر و چند چهره را در یک کالبد دید. تهران برای جلال، خاصه در آن روزهای پرالتهاب تاریخ ایران، محلی مناسب برای رشد و نمو بود، به گونه ای که جلال می توانست هم سیاسی باشد، هم نویسنده، هم مسئول حزب و... همه اینها سبب شد تا جلال با توجه به آمیختگی تفکرات متفاوت از ویژگی ای برخوردار شود که در آن زمان کمتر نویسنده ای را می توان چون او یافت. جلال در سال ۱۳۲۲، در حالی که روزها را در بازار به کارهایی مثل سیم کشی و چرم فروشی و ساعت سازی می گذراند، دیپلم خود را گرفت. وی در «شرح احوالات» خود می نویسد:« در خانواده ای روحانی (مسلمان- شیعه) بر آمده ام. پدر و برادر بزرگ و یکی از شوهر خواهرهام در مسند روحانیت مردند. حالا برادرزاده ای و یک شوهر خواهر دیگر روحانی اند. و این تازه اول عشق است. که الباقی خانواده هم مذهبی اند. با تک و توک استثنایی... دبستان را که تمام کردم (پدرم) دیگر نگذاشت درس بخوانم که:«برو بازار کار کن»... من بازار رفتم. اما دارالفنون هم کلاسهای شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها کار، ساعت سازی، بعد سیم کشی برق ... و شبها درس... دبیرستان را تمام کردم.... همین جوریها دبیرستان تمام شد. و توشیح «دیپلمه» آمد زیر جرگه وجودم- درسال ۱۳۲۲- یعنی که زمان جنگ... به این ترتیب جوانی با انگشتری عقیق به دست و سر تراشیده و نزدیک به یک متر و هشتاد، از آن محیط مذهبی تحویل داده می شود به بلبشوی زمان جنگ دوم بین الملل که برای ما کشتار را نداشت و خرابی و بمباران را، اما قحطی را داشت و تیفوس را و هرج و مرج را و حضور آزاردهنده قوای اشغال کننده را...» در واقع همین بلبشوی جنگ به نوعی نقش مهمی در تاریخ ایران در دهه ۲۰ را بازی می کند. جلال هم در این زمان با آنکه بیست سال بیشتر ندارد از التهابات و جریانات عصر خود دور نمی ماند و اتفاقاً وارد معرکه ای می شود که در سرنوشت آتی او نقش مهمی را ایفا می کند. وی می نویسد: «جنگ که تمام شد دانشکده ادبیات (دانشسرای عالی)را تمام کرده بودم. ۱۳۲۵ و معلم شدم. ۱۳۲۶ . در حالی که از خانواده بریده بودم و با یک کراوات و یکدست لباس نیمدار آمریکایی که خدا عالم است از تن کدام سرباز به جبهه رونده ای کنده بودند تا من بتوانم پای شمس العماره به ۸۰ تومان بخرمش. سه سالی بود که عضو حزب توده بودم. سالهای آخر دبیرستان با حرف و سخنهای احمد کسروی آشنا شدم و مجله پیمان و بعد «مرد امروز» و تفریحات شب و بعد مجله «دنیا» و مطبوعات حزب توده.... من مأمور حزب توده بودم و جمعه ها بالای پس قلعه و کلک چال مناظره و مجادله داشتیم... در حزب توده در عرض چهارسال از صورت یک عضو ساده به عضویت کمیته حزب تهران رسیدم و نمایندگی کنگره و از این مدت دو سالش را مدام قلم زدم...»
یکی از ویژگیهای جلال قلم زدن و نوشتن مداوم او بود، حال در هر سلک و مسلک و با هر تفکری؛ چه توده ای، چه ملی و چه مردمی و چه مسلمان. در هر صورت جلال قلم را با خود داشت و اگر قلم نبود شاید جلال نه اسمی داشت و نه رسمی. حتی می توان گفت با توجه به نوشته های خود جلال و حرف و حدیثهایی که از خود در کتابهای مختلفش نوشته است، قلم جلال پیشقراول خود جلال بود، داستانهایش و سبک نوشتاری روزنامه ای او با تمام ویژگی هایش آینه تمام نمای جلال بودند. جلال اولین داستان کوتاه خود را در سن ۲۲ سالگی یعنی سال ۱۳۲۴ نوشت و آن هم در مجله «سخن» که مرحوم پرویز ناتل خانلری آن را منتشر می کرد و به نام زیارت چاپ شد. مرحوم خانلری در این زمینه می گوید: ... «زیارت» را جلال آل احمد با پست فرستاده بود. من گرفتم و خواندم و به نظرم آمد که خوب است. دادم هدایت خواند، او هم تصدیق کرد. وقتی که چاپ شد سروکله آل احمد پیدا شد. دیدم همان شاگرد ماست در دانشکده. خودش به عنوان گله می گفت که «زیارت» را داده است به یکی از استادان دانشکده که بخواند. استاد گفته بود که چرت و پرت نگو، درس ات را بخوان، که به کلی توی ذوقش خورده بود، اما وقتی که چاپ شد آل احمد خوشحال شد.»


جلال می گوید:« اولین قصه ام در «سخن» آمد. شماره نوروز ۲۴. که آن وقت ها زیر سایه صادق هدایت منتشر می شد و ناچار همه جماعت ایشان گرایش به چپ داشتند و در اسفند همین سال «دید و بازدید» را منتشر کردم...»
آشنایی جلال با هدایت و مجموعه ای که در مجله «سخن» بودند سبب شد که وی در جرگه نویسندگان آن عصر دربیاید و علاوه بر کار تحریری و نوشتن داستانها به کار سیاسی نیز بپردازد. برادر جلال، شمس آ ل احمد در کتاب از «چشم برادر» می نویسد:« جلال با زبانهای عربی و فرانسه آشنا بود. نویسنده ای جوان و شناخته شده بود که در خطابه و سخنرانی دهان گرمی داشت...» در واقع همین توانایی ها سبب شد که او در حزب توده رشد و ترقی کند، اما این گرم آغوشی ها تا سال ۱۳۲۶ بیشتر طول نکشید و وی از حزب توده خارج شد. «... به دنبال اتفاق نظر جماعتی که ما بودیم - به رهبری خلیل ملکی- و رهبران حزب که به علت شکست قضیه آذربایجان زمینه افکار عمومی حزب دیگر زیرپایشان نبود و به همین علت دنباله روی سیاست استالینی بودند که می دیدیم که به چه بواری می انجامید. پس از انشعاب یک حزب سوسیالیست ساختیم... تاب چندانی نیاورد و ما ناچار شدیم به سکوت...»
وی در دوره سکوت خود در واقع ساکت نبود، بلکه قلم او چنین خصلت و خصیصه ای نداشت که ساکت باشد، قلمی که ترجمه می کند، می نویسد و صاحب رأی ودیدگاه است، حتی در بدترین وضعیت هم ساکت نیست. وی نیز در این دوره به گفته خود برای فراگرفتن زبان فرانسه چند کتاب از فرانسه ترجمه می کند: «قمار باز» اثر داستایوسکی در سال ۱۳۲۷ و «بیگانه» نوشته «آلبرکامو» را ترجمه و منتشر می کند. ضمن آنکه در سال ۲۷ مجموعه داستان «سه تار» را نیز چاپ کرد «سوء تفاهم» اثر آلبرکامو را در سال ۲۹ ترجمه و عرضه می کند و اتفاقاً در این دوره است که با همسرش -خانم سیمین دانشور- آشنا می شود و ازدواج می کند:«... در این دوره است که زن می گیرم. وقتی که از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چاردیواری خانه ای می سازی. از خانه پدری به اجتماع حزب گریختن و از آنجا به خانه شخصی... از سال ۱۳۲۹ هیچ کاری به این قلم منتشر نشده که سیمین اولین خواننده و نقادش نباشد و اوضاع همین جورهاست تا قضیه ملی شدن نفت و ظهور جبهه ملی و دکتر مصدق که از نو کشیده می شوم به سیاست و از نو سه سال دیگر مبارزه...» وی بعد از سه سال فعالیت در جبهه ملی در سال ۱۳۳۲ از آن کناره می گیرد:«... به علت اختلاف نظر با دیگر رهبران نیروی سوم، ازشان کناره گرفتم و می خواستند ناصر وثوقی را اخراج کنند که از رهبران حزب بود؛ و با همان «بریا» بازی ها. که دیدم دیگر حالش نیست. آخر ما به علت همین حقه بازیها از حزب توده انشعاب کرده بودیم و حالا از نو به سرمان می آمد...»
به نظر می رسد که دلبستگی های جلال به گروه ها و احزاب در فواصل سالهای مختلف پیش از آنکه دغدغه سیاست باشد، دغدغه حضور و عملی اجتماعی است. وی قبل از آنکه روشنفکر تئوری پرداز باشد، یک روشنگر عمل گرا بود و آموزه های تجربی و عملی او در طول دو دهه سبب شد که آنگاه به باززایی اندیشه های خود بپردازد و تئوری های خود را عرضه دارد.
منش جلال به گونه ای بود که گمان می کرد می تواند گم شده اش را در میان سازمان ها، گروه ها و احزاب و یا حتی بریدن از اندیشه های پدری جست وجو کند. وی در این تلاطم و کژ شدن های پیاپی در بستری آرام می گیرد که ظاهرا آن چیزی که به دنبالش بود نه درآن هیاهوها و بگیر و ببندها که در جهان دیگر و مکانی خارج از آن وجود داشت.«... و همین جوریها بود که آن جوانک مذهبی از خانواده گریخته و از بلبشوی ناشی از جنگ و آن سیاست بازیها سر سالم به در برده، متوجه تضاد اصلی بنیادهای اجتماعی ایرانیها شد با آنچه به اسم تحول و ترقی و در واقع به صورت دنباله روی سیاسی و اقتصادی از فرنگ و آمریکایی دارد مملکت را به سمت مستعمره بودن می برد و بدلش می کند به مصرف کننده نهایی کمپانیها و چه بی اراده هم...»
این سخن صریح جلال که وی تضادهای اصلی در بنیادهای خانواده را لمس می کند و با آنها برخورد می کند به نوعی مانیفست تفکرات او محسوب می شود. قبض و بسط های فکری مداوم او به مدت حدود ۱۲ سال و کشمکش های او با صاحبان اندیشه آن زمان سبب شد جلال بتواند بخشی از تاریخ دو دهه پر کشمکش ایران را به همراه داشته باشد و اتفاقاً خود نیز از افراد همین قافله پرالتهاب باشد. جلال تا آخرین لحظات حیاتش معمولاً مسائل و موضوعاتی را که در کشور می گذشتند زیر نظر داشت و در واقع به عنوان عنصری منفعل و واخورده با مسایل برخورد نمی کرد. تضادهای عمیق در جامعه ایران را در غربزدگی ایرانیان و استعمار غربیان می دانست و از اینکه روشنفکران بدون شناخت واقعیتها و رشته های تاریخی و سنتی خود رویکردی مشفقانه به غرب دارند نگران بود و بهترین راه برون رفت از این معضلات را رویکرد دوباره به سنت ها و اصالت های شرقی می دانست. وی وقتی که چند سفر به «دور مملکت» انجام می دهد و «اورازان و تات نشینهای بلوک زهرا» و «جزیره خارک» را می نویسد، در حقیقت از اینجا به ارزیابی های خویش و محیط پیرامون خود می پردازد و خود نیز اذعان دارد که غرض نوشتن این کتاب«... از نو شناختن خویش بود و ارزیابی مجددی از محیط بومی و هم به معیارهای خودی...» از این مرحله به بعد است که جلال نوع نگاه خود را بازتر و به نقاط دیگری متمرکز می کند. جلالی که به ادعای خودش «از اردیبهشت ماه ۱۳۳۲، سیاست را بوسیده» و کنار گذاشته است، نوشته هایش رنگ و بوی دیگری می گیرد و خواننده بدون آنکه شرح ماجرا را از خلال داستانهایش بخواند، خود ماجرا را به تماشا می نشیند. وی «سر گذشت کندوها »و« مدیر مدرسه» را در سال ۳۷ منتشر می کند. ضمن آنکه پیشتر- سال ۳۴ -«مائده های زمینی» اثر «آندره ژید» را با همکاری پرویز داریوش منتشر کرد. وی می نویسد: «مدیر مدرسه» حاصل اندیشه های خصوصی و برداشتهای سریع عاطفی از حوزه بسیار کوچک اما بسیار مؤثر فرهنگ و مدرسه. اما با اشارات صریح به اوضاع کلی زمانه و همین نوع مسایل استقلال شکن...»
جلال بیشتر دید گاه ها و نوشته های خود را در عرصه مطبوعات عرضه می کرد و آنگاه به تدوین و مکتوب کردن آنها می پرداخت، از جمله می توان به «ارزیابی شتابزده» اشاره کرد که مجموع هیجده مقاله پیرامون نقد ادب و اجتماع و هنر و سیاست معاصر است؛ یا کارنامه سه ساله او که مقالات سالهای ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۲ را شامل می شود. سفرنامه «خسی در میقات» را که بعداز سفر به حج نوشته است به صورت پاورقی در یک هفته نامه نوشت: «... خسی در میقات و [سفرنامه] مال روس داشت چاپ می شد، به صورت پاورقی در هفته نامه ای ادبی که شاملو و رویایی درمی آوردند. که از نو دخالت سانسور و بسته شدن هفته نامه.» او مقالات خود را در مجله های مختلفی چون «نقش و نگار» به مدیر مسئولی «سیمین دانشور»، «مهرگان» به سردبیری زرین کوب، «پیام نوین»، «جهان نو» و یا «کیهان ماه» منتشر می کرد. درواقع می توان گفت جلال بیش از دو دهه یکی از همکاران مطبوعات و گاه از دست اندرکاران اصلی آن بود و اتفاقاً همکاری او با مطبوعات سبب آشنایی او با بزرگان و نام آشنایان عرصه قلم و سیاست شد.
وی در دوران فعالیت فرهنگی اش به چند کشور سفر کرد و بخشی از خاطرات خود را در قالب سفرنامه نوشت. در سال ۴۱ از طرف وزارت فرهنگ سفری چهارماهه به کشورهای فرانسه، آلمان، هلند، انگلیس وسوئیس انجام داد و نیز سفری به اسرائیل داشت. در سال ۴۳ به حج و روسیه رفت و سال ۴۴ به دعوت دانشگاه هاروارد به آمریکا و کانادا مسافرت کرد.
در سال ۴۵ «کرگدن» اثر «اوژن یونسکو» را ترجمه و چاپ کرد و سال ۴۹ با همکاری دکتر هومن «عبور از خط» نوشته «ارنست یونگر» را منتشر کرد.
در تمام مدتی که جلال آل احمد می نوشت و یا کار سیاسی می کرد و حتی زمانی که به طور رسمی فعالیت سیاسی انجام نمی داد نگاه ساواک از او گرفته نمی شد.از دید ساواک فعالیتهای آل احمد جنبه ای سیاسی داشت و همین موضوع آنها را آزار می داد. کتابهای او اگرچه حکومت پهلوی را به طور علنی زیر سؤال نمی برد ولی جلال وقتی که به تحلیل تبعیضات و تضادهای اجتماعی اشاره می کند عملاً نوک تیز حملات خود را معطوف عوامل و کارگزاران حکومت می سازد و اتفاقاً جلال در یکی از گفته هایش به این موضوع اذعان می دارد. وی در پاسخ دانشجویی که پرسیده بود: «در قصه «شوهر آمریکایی» انگار یک چیزهایی هست که نخواسته اید بگویید یا گفته اید و عوض شده؟» گفت: «ببینید، به قول نیما: هست شب/ همچو ورم کرده تنی/ گرم در استاده هوا... و اصلاً چرا نیما آن قدر راجع به شب حرف می زند؟... اگر بیاید این مطالب را به صورت شعار سیاسی بگوید که: «آقا خفقان است...» این که دیگر شعر نیست. گذشته از این که دهنش را هم می بندند، ناچار پناه می برد به استعاره... و این می شود هنر. حال شما می خواستید من در آن قصه بروم سر منبر و مقاله ضد جنگ ویتنام بنویسم؟»
فشارهای ساواک سبب شد که او به اسالم گیلان سفر کند. برادرش- شمس- می گوید که فشار مقام های امنیتی بر آل احمد به منظور تبعید و همچنین توصیه دوستانش مبنی بر دوری از پایتخت و جایی خلوت سبب شد که جلال به اسالم مسافرت نماید. سرانجام جلال در تاریخ ۱۸ شهریور ۴۸ به مرگی مشکوک وفات یافت، البته سیمین دانشور معتقد است که جلال سکته قلبی کرده است. پیکر آل احمد را به تهران منتقل کردند و در میان تدابیر ساواک، در مسجد فیروزآبادی شهرری به خاک سپردند.
برخی از کارهای جلال بعداز مرگ او منتشر شدند که عبارتنداز: پنج داستان (۱۳۵۰)، چهل طوطی (۱۳۵۱)، ترجمه نمایشنامه «تشنگی و گشنگی» اثر اوژن یونسکو (۱۳۵۱)، سنگی بر گوری (۱۳۶۰)، چاپ کامل «غربزدگی» و اولین چاپ علنی «درخدمت و خیانت روشنفکران» در سال (۵۶)، «یک چاه و دوچاله و مثلاً شرح احوالات» (۱۳۵۷) که شرح زندگی خود نوشت اوست و از سفرنامه های او «سفر به ولایت عزرائیل» (۱۳۶۳)، سفر روس (۱۳۶۹)، سفر فرنگ (۱۳۷۶) و سفر آمریکا (۱۳۸۰).
جلال و داستانهایش
آل احمد گرچه در دوره ای در بازی سیاست شرکت داشت ولی اساسا در زمره داستان نویسان است و داستانهایش سوا از جنبه های فنی اش مقبول خاطر خوانندگان افتاد و همین عامل باعث شد که رژیم نسبت به نوشته های او حساس شود. زیرا که در مجامع روشنفکری و دانشجویی آن زمان، جلال آل احمد از چهره هایی بود که جوانان به سوی او گرایش داشتند. داستان هایی که جلال می نوشت با هدف از پیش تعیین شده ای تنظیم می شد. اگرچه در بعضی داستانها اوج و فرود چندانی به چشم نمی خورد و گاه از یک حرکت خطی مستقیم شروع و به همان شکل ختم می شود ولی روح داستان حکایت دیگری دارد. گاه احساس می شود که نویسنده قبل از آنکه به التذاذ ادبی و فنی بیندیشد به روح متن و یا پیام و فحوای آن توجه دارد. زبان آل احمد زبانی روایی است چندان تخیلی و یا سوررئال نیست، پرسوناژهای او حیات واقعی دارند و در عین حال ساده و بی آلایش هستند. وی شخصیت ها را از متن جامعه خود بیرون می کشد نه که به آنها جان بدهد بلکه از آنها حرف می گیرد یا آنکه آنها را به اعتراف و اعتراض وامی دارد. و یا آنکه گاهی خود در قالب تیپ های داستان وارد می شود و دیدگاه هایش رابیان می کند.در «سرگذشت کندوها» در عین حال که آدمهای آن روحیاتی روستایی دارند اما نویسنده آنها را از «گیس سفید ها و بی بی جان های شهر» معرفی می کند و از زبان آنها در چند سطر شهری را تصویر می کند که تا حالا همه چیز در سر جای خود بود اما اوضاع به گونه ای به هم خورد که هیچ نوع حس و حال زندگی برای شهروندان آن نمانده است: «... خالقزی های عزیزم. شماها همتون خبر دارین که دوباره بلا آمده و ته بساط ذخیره آذوقه رو برده...» و باقی ماجرا که خواننده به خوبی درمی یابد که خط سیر داستان با تمی درونگرا و کلی به گونه ای است که حادثه ای مشهود و ملموس را وصف می کند و این واقع نمایی محض باعث می شود که داستان از بار فنی و ادبی خود به یک گزارش صرف نزول کند، اما نویسنده به پیام داستان اعتقاد دارد و اینکه اثر بیش از فرم باید از محتوایی مشخص و هدفدار برخوردار باشد. آل احمد بیشتر اهل محتواست تا فرم. و طبیعی است که جمع این دو می تواند اثر را فخیم و ارجمند سازد و ضعف هر کدام باعث افت کیفی اثر می شود. با توجه به اکثر داستانهای جلال می توان گفت که او هنر را در خدمت مردم می دانست؛ بدین معنی که هنر ابزاری برای بیان دیدگاه ها و محلی است که هنرمند با آن می تواند با مردم ارتباط برقرار کند و حقایق و وقایعی را که در اطراف و پیرامون او می گذرند حتی با کلی گویی ها- در صورت ضرورت- برای دیگران بیان کند. به اذعان آل احمد برخی از نوشته های او کاملاً منبعث از وقایع تاریخی و اجتماعی عصر اوست. وی در «مثلاً شرح احوالات» می نویسد: «... به اعتبار همین چاپخانه ای در اختیار داشتن بود که «از رنجی که می بریم» درآمد. اواسط ۱۳۲۶. حاوی قصه های شکست در آن مبارزات و به سبک رئالیسم سوسیالیستی!...» وی محرک «غربزدگی» را همان تحولات و ترقیاتی می داند که «به صورت دنباله روی سیاسی و اقتصادی از فرنگ و آمریکا» مملکت را به سوی مستعمره بودن سوق می داد. اصولاً اگر استعاره یا تشبیهی و تخیلی فراواقعی در داستان او دیده می شود به نظر می رسد که نویسنده مجبور است به آن سبک بنویسد مانند «نون والقلم». گرچه این داستان در نوع خود تمی رئال دارد اما پرسوناژها و تیپ ها به گونه ای اند که تصور می شود کمی تخیل و سیالیت ذهنی در پس آن است. جالب است که آل احمد این تکنیک و فرم را «قر و اطوار نویسندگی» می داند که چون چاره ای نداشت به آن زبان و تکنیک داستانش را نوشته است: «...گاهی وقتا آدم پناه می بره به این قر و اطوار نویسندگی، یعنی تکنیک و از این حقه بازی ها... ولی نه به قصد گول زدن کسی و نه گول زدن خودم. توی «نون والقلم» فرار کرده ام به همچه استعاره ای؛ چون چاره ای نداشتم. نمی تونستم حرفام رو صریح بزنم.» با این سخن آل احمد اگر در داستانهایش فرم بعداز محتوا قرار می گیرند باید بدانیم که نویسنده خود از ویژگی های آثارش با خبر است. گاهی داستانها به گونه ای است که نه رمان است و نه داستانهای کوتاه با تعاریف متعارفش، بلکه نثر و زبان هر دو ساختاری قصه گونه و کاملاً شرقی دارند.
آل احمد گویی تعمداً تیپ های داستانهایش را از میان عامه مردم انتخاب می کرد که هم خواننده بتواند با آن به نوعی همذات پنداری کند و هم آنکه آن تیپ ها خارج از متن زندگی خواننده نباشند و این حس به آدمی دست می دهد که او داستانهایش را فقط برای ایرانی ها می نوشت که همه با واقعه داستان آشنا باشند و همه تیپ های آن را بشناسند. خانم دانشور در کتاب «غروب جلال» می گوید: «مواد خام نوشته هایش مردم اند و زندگی، در حقیقت آنچه را که می نویسد زندگی کرده است، یا می کند و به هر جهت شخصاً آزموده یا می آزماید. قهرمان های داستان هایش را غالباً دیده ام و می شناسم و قهرمانهای داستانهایی را که پیش از آشنایی مان نوشته، بیشترشان را بعدها دیدم و زود شناختم. زنان و مردان «دید و بازدید»، «سه تار»، «زن زیادی»، «مدیر مدرسه» غالباً حی و حاضرند و بیشترشان از این که قهرمان های داستانهای جلال واقع شده اند روحشان بی اطلاع است...» واقعیت این است که جلال با اشراف بر این موضوع داستان می نوشت. او قبل از اینکه به هنر متعهد باشد، به جامعه تعهد داشت و به وجدان خود. تحولات اجتماعی و گاهی دغدغه های اجتماعی، او را وامی داشت که به سمت نوعی تعهد ادبی حرکت کند که نویسنده را اجبارا در قالبهای خود نگه می داشت و سبک و سیاق تفکرات، نوشته ها و حتی تمثیلهای او حالتی کلیشه ای پیدا می کرد. جلال را می توان در زمره نویسندگان متعهدی دانست که با «جلال قلم» اش سعی داشت برخی از لایه های ناپیدا و پنهان جامعه را با آرزوها، آمالها و آدمهایش تعریف و توصیف کند.
منابع:
- از چشم برادر، شمس آل احمد
- یک چاه و دو چله مثلاً شرح احوالات
- ارزیابی شتابزده، جلال آل احمد
- در خدمت و خیانت روشنفکران، جلال آل احمد
- جلال اهل قلم، حسن میرزایی
- نامه های جلال، علی دهباشی
- غروب جلال، سیمین دانشور
- ماهنامه «آدینه» شماره ۱۳، خرداد ۱۳۶۶
- نقد و تحلیل و گزیده داستان های جلال ، حسین شیخ رضایی
- صد سال داستان نویسی ایران، حسن عابدینی
منبع :
www.persian-language.org

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩

دیدگاههای رهبر انقلاب درباره جلال آل احمد

در چهلمین سالروز درگذشت جلال آل احمد، دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای، اقدام به انتشار بخشی از دیدگاههای ایشان، درباره این نویسنده و روشنفکر معاصر کرده است.

به گزارش ایسنا، آنچه در پی می‌آید پاسخ‌های رهبر انقلاب به پرسش‌های انتشارات رواق است که در سال 1358 و در تبیین منش فکری و عملی جلال آل‌احمد مرقوم کرده‌اند. متن سوالات رواق هم اینک در دست نیست، اما از فحوای پاسخ‌ها قابل حدس است سوالاتی چون نحوه آشنایی با ایده‌های آل‌ احمد، ساحت‌های نقش‌آفرینی فرهنگی او، واپسین منزل فکری وی و نقش او در بسترسازی برای انقلاب و... نگاه جامع‌الاطراف رهبری به کارنامه آل‌ احمد، به ویژه واپسین فصل آن، بازگوکننده‌ نکات مهمی است که می‌تواند جلال‌پژوهان را مددکار باشد.

***

جلال آل قلم

به نام خدا

با تشکر از انتشارات رواق ـ اولاً به خاطر احیاء نام جلال آل‌احمد و از غربت درآوردن کسی که روزی جریان روشنفکری اصیل و مردمی را از غربت درآورد و ثانیاً به خاطر نظرخواهی از من که بهترین سال‌های جوانی‌ام با محبت و ارادت به آن جلال آل قلم گذشته است. پاسخ کوتاه خود به هر یک از سؤالات طرح‌شده را تقدیم می‌کنم.

1ـ دقیقاً یادم نیست که کدام مقاله یا کتاب مرا با آل‌ احمد آشنا کرد. دو کتاب «غربزدگی و دست‌های آلوده» جزو قدیمی‌ترین کتاب‌هایی است که از او دیده و داشته‌ام. اما آشنایی بیشتر من به وسیله و برکت مقاله «ولایت اسرائیل» شد که گله و اعتراض من و خیلی از جوان‌های امیدوار آن روزگار را برانگیخت. آمدم تهران (البته نه اختصاصاً برای این کار) تلفنی با او تماس گرفتم و مریدانه اعتراض کردم. با این که جواب درستی نداد از ارادتم به او چیزی کم نشد. این دیدار تلفنی برای من بسیار خاطره‌انگیز است. در حرف‌هایی که رد و بدل شد، هوشمندی، حاضرجوابی، صفا و دردمندی که آن روز در قلّه‌ی «ادبیات مقاومت» قرار داشت، موج می‌زد.

2ـ جلال قصه‌نویس است (اگر این را شامل نمایشنامه‌نویسی هم بدانید) مقاله‌نویسی کار دوّم اوست. البته محقّق و عنصر سیاسی هم هست. اما در رابطه با مذهب، در روزگاری که من او را شناختم به هیچ‌وجه ضد مذهب نبود، بماند که گرایش هم به مذهب داشت. بلکه از اسلام و بعضی از نمودارهای برجسته‌ آن به‌عنوان سنت‌های عمیق و اصیل جامعه‌اش، دفاع هم می‌کرد. اگرچه به اسلام به چشم ایدئولوژی که باید در راه تحقق آن مبارزه کرد، نمی‌نگریست. اما هیچ ایدئولوژی و مکتب فلسفی شناخته‌شده‌ای را هم به این صورت جایگزین آن نمی‌کرد. تربیت مذهبی عمیق خانوادگی‌اش موجب شده بود که اسلام را ــ اگرچه به‌صورت یک باور کلی و مجرد ــ همیشه حفظ کند و نیز تحت تأثیر اخلاق مذهبی باقی بماند. حوادث شگفت‌انگیز سال‌های 41 و 42 او را به موضع جانبدارانه‌تری نسبت به اسلام کشانیده بود و این همان چیزی است که بسیاری از دوستان نزدیکش نه آن روز و نه پس از آن، تحمّل نمی‌کردند و حتی به رو نمی‌آوردند!

اما توده‌ای‌بودن یا نبودنش؛ البته روزی توده‌ای بود. روزی ضدتوده‌ای بود. و روزی هم نه این بود و [نه] آن. بخش مهمی از شخصیت جلال و جلالت قدر او همین عبور از گردنه‌ها و فراز و نشیب‌ها و متوقّف نماندن او در هیچ‌کدام از آنها بود. کاش چند صباح دیگر هم می‌ماند و قله‌های بلندتر را هم تجربه می‌کرد.

3ـ غربزدگی را من در حوالی 42 خوانده‌ام. تاریخ انتشار آن را به یاد ندارم.

4ـ اگر هر کس را در حال تکامل شخصیت فکری‌اش بدانیم و شخصیت حقیقی او را آن چیزی بدانیم که در آخرین مراحل این تکامل بدان رسیده است، باید گفت «در خدمت و خیانت روشنفکران» نشان‌دهنده و معیّن‌کننده‌ شخصیت حقیقی آل احمد است. در نظر من، آل‌احمد، شاخصه‌ یک جریان در محیط تفکر اجتماعی ایران است. تعریف این جریان، کار مشکل و محتاج تفصیل است. امّا در یک کلمه می‌شود آن را «توبه‌ روشنفکری» نامید؛ با همه‌ بار مفهوم مذهبی و اسلامی که در کلمه «توبه» هست.

جریان روشنفکری ایران که حدوداً صد سال عمر دارد با برخورداری از فضل «آل‌ احمد» توانست خود را از خطای کج‌فهمی، عصیان، جلافت و کوته‌بینی برهاند و توبه کند؛ هم از بدفهمی‌ها و تشخیص‌های غلطش و هم از بددلی‌ها و بدرفتاری‌هایش.

آل‌احمد، نقطه‌ شروع «فصل توبه» بود و کتاب «خدمت و ...» پس از غربزدگی، نشانه و دلیل رستگاری تائبانه. البته این کتاب را نمی‌شود نوشته‌ سال 43 دانست. به گمان من، واردات و تجربیات روز به روز آل‌ احمد، کتاب را کامل می‌کرده است. در سال 47 که او را در مشهد زیارت کردم، سعی او را در جمع‌آوری مواردی که «کتاب را کامل خواهد کرد» مشاهده کردم. خود او هم همین را می‌گفت.

البته جزوه‌ای که بعدها به نام «روشنفکران» درآمد، با دو سه قصه از خود جلال و یکی دو افاده از زید و عمرو، به نظر من تحریف عمل و اندیشه آل‌ احمد بود. خانواده آل ‌احمد حتی در «نظام نوین اسلامی» هم، تا کنون موفق نشده‌اند ناشر قاچاقچی آن کتاب را در محاکم قضایی اسلامی محکوم یا تنبیه کنند. این کتاب مجمع‌الحکایات نبود که مقداری از آن را گلچین کنند و به بازار بفرستند. اثر یک نویسنده متفکر، یک «کل» منسجم است که هر قسمتش را بزنی، دیگر آن نخواهد بود. حالا چه انگیزه‌ای بود و چه استفاده‌ای از نام و آبروی جلال می‌خواستند ببرند بماند. ولی به هر صورت گل به دست گلفروشان رنگ بیماران گرفت...

5 ـ به نظر من سهم جلال بسیار قابل ملاحظه و مهم است. یک نهضت انقلابی از «فهمیدن» و «شناختن» شروع می‌شود. روشنفکر درست آن کسی است که در جامعه‌ جاهلی، آگاهی‌های لازم را به مردم می‌دهد و آنان را به راهی ‌نو می‌کشاند. و اگر حرکتی در جامعه آغاز شده است، با طرح آن آگاهی‌ها، بدان عمق می‌بخشد.

برای این کار لازم است روشنفکر اولاً جامعه‌ خود را بشناسد و ناآگاهی او را دقیقاً بداند. ثانیاً آن «راه نو» را درست بفهمد و بدان اعتقادی راسخ داشته باشد، ثالثاً خطر کند و از پیشامدها نهراسد. در این صورت است که می‌شود « العلماء ورثة الانبیاء»

آل‌ احمد، آن اولی را به تمام و کمال داشت (یعنی در فصل آخر و اصلی عمرش). از دوّم و سوّم هم بی‌بهره نبود. وجود چنین کسی برای یک ملّت که به سوی انقلابی تمام‌عیار پیش می‌رود، نعمت بزرگی است و آل‌ احمد به راستی نعمت بزرگی بود. حداقل، یک نسل را او آگاهی داده است و این برای یک انقلاب، کم نیست.

6 ـ این شایعه (باید دید کجا شایع است. من آن را از شما می‌شنوم و قبلاً هرگز نشنیده بودم.) باید محصول ارادت به شریعتی باشد و نه چیز دیگر. البته حرف فی حد نفسه، غلط و حاکی از عدم شناخت است. آل‌ احمد کسی نبود که بنشیند و مسلمانش کنند. برای مسلمانی او همان چیزهایی لازم بود که شریعتی را مسلمان کرده بود و ای کاش آل‌احمد چند سال دیگر هم می‌ماند.

7ـ آن روز هر پدیده‌ ناپسندی را به شاه ملعون نسبت می‌دادیم. درست هم بود. امّا از این که آل‌احمد را چیز‌خور کرده باشند، من اطلاعی ندارم، یا از خانم دانشور بپرسید یا از طبیب خانوادگی.

8 ـ مسکوت ماندن جلال، تقصیر شماست؛ شمایی که او را می‌شناسید و نسبت به او انگیزه دارید. از طرفی مطهری و طالقانی و شریعتی در این انقلاب، حکم پرچم را داشتند، همیشه بودند، تا آخر بودند. چشم و دل «مردم» (و نه خواص) از آنها پر است و این همیشه بودن و با مردم بودن، چیز کمی نیست. اگر جلال هم چند سال دیگر می‌ماند ... افسوس.

منبع : دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩

پیرمرد چشم ما بود-جلال آل احمد

بار اول که پیرمرد را دیدم در کنگرة نویسندگانی بود که خانة «وکس» در تهران علم کرده بود. تیرماه 1325. زبر و زرنگ می‌آمد و می‌رفت. دیگر شعرا کاری به کار او نداشتند. من هم که شاعر نبودم و علاوه بر آن جوانکی بودم و توی جماعت بر خورده بودم. شبی که نوبت شعر خواندن او بود –یادم است- برق خاموش شد. و روی میز خطابه شمعی نهادند و او در محیطی عهد بوقی «آی آدم‌ها»‌یش را خواند. سر بزرگ و تاسش برق می‌زد و گودی چشم‌ها و دهان عمیق شده بود و خودش ریزه‌تر می‌نمود و تعجب می‌کردی که این فریاد از کجای او در می‌آید؟... بعد اولین مطلبی که درباره‌ش دانستم همان مختصری بود که به‌عنوان شرح حال در مجموعه کنگره چاپ زد. مجله موسیقی و آن کارهای اوایل را پس ازاین بود که دنبال کردم و یافتم. 


  بعد که به دفتر مجلة مردم رفت و آمدی پیدا کرد با هم آشنا شدیم. به‌همان فرزی می‌آمد و شعرش را می‌داد و یک چایی می‌خورد و می‌رفت. با پیرمرد اول سلام و علیکی می‌کردم –به معرفی احسان طبری- و بعد کم کم جسارتی یافتم و از«پادشاه فتح» قسمت‌هایی را زدم که طبری هم موافق بود و چاپش که کردیم بدجوری دردسر شد. نخستین منظومة نسبتاً بلند و پیچیده‌اش بود و آقا معلم‌های حزبی –که سال دیگر باید همکارشان می‌شدم- نمی‌فهمیدند «در تمام طول شب، کاین سیاه سالخورده- انبوه دندان‌هاش می‌ریزد». یعنی «وقتی ستاره‌ها یک یک از روشنایی افتادند.» و این بود که مرا دوره کردند که چرا؟ و آخر ما را معلم ادبیات می‌گویند و از این حرف‌ها... عاقبت جلسه کردیم و در سه نشست –پس از حرف و سخن‌های فراوان- حالی هم‌دیگر کردیم که شعر نیما را فقط باید درست خواند و برای این کار نقطه گذاری جدید او را باید رعایت کرد و دانست که چه جوری افاعیل عروضی را می‌شکند و تقارن مصرع‌ها را ندیده می‌گیرد.
  تا اواخر سال 26 یکی دوبار هم بخانه‌اش رفتم. با احمد شاملو. خانه‌اش کوچة پاریس بود. شاعر از یوش گریخته در کوچة پاریس تهران. شاملو شعری می‌خواند و او پای منقل پکی به دود و دمش می‌زد و قرقری به این و آن می‌کرد. و گاهی از فلان شعرش نسخه‌ای بر می‌داشتیم و عالیه خانم رونشان نمی‌داد و پسرشان که کودکی بود دنبال گربه می‌دوید و سروصدا می‌کرد و همه جا قالی فرش بود و در رفتار پیرمرد با منقل و اسبابش چیزی از آداب مذهبی مثلاً هندوها بود. آرام –از سر دقت- و مبادا چیزی سرجایش نباشد.
  بعد انشعاب از آن حزب پیش آمد و مجلة مردم رها شد و دیگر او را ندیدم تا به خانة شمیران رفتند. شاید در حدود سال 29 و 30. که یکی دوبار با زنم سراغشان رفتیم. همان نزدیکی‌های خانة آن‌ها تکه زمینی وقفی از وزارت فرهنگ گرفته بودیم و خیال داشتیم لانه‌ای بسازیم. راستش اگر او در آن همسایگی نبود آن لانه ساخته نمی‌شد و ما خانة فعلی را نداشتیم. این رفت و آمد، بود و بود تا خانة ما ساخته شد و معاشرت همسایگانه پیش آمد. محل هنوز بیابان بود و خانه‌ها درست از سینة خاک در آمده بود و در چنان بیغوله‌ای آشنایی غنیمتی بود. آن‌هم با نیما.
  در همین سال‌ها بود که مبارزة نیروی سوم و آن حزب پیش آمد. از «علم و زندگی» سه چهار شماره‌اش را در آورده بودیم که به کله‌ام زد برای قاپیدن پیرمرد از چنگ آن‌ها مجلس تجلیلی ترتیب بدهیم. مطالعه‌ای در کارش کردم و در همان خانة شمیرانش یادداشت‌هایی برداشتم و رضا ملکی –برادر خلیل- یک شب خانه‌اش را آراست و جماعتی را خبر کرد و شبی شد و سوری بود و پیرمرد سخت شاد بود و دو سه شعری خواند و تادیروقت ماندیم. خیلی‌ها بودیم. علی دشتی هم آن شب پای پرچانگی‌های من بود و رضا گنجه‌ای هم بود که وقت رفتن به شوخی در آمد که «چرا زودتر دم تو را ندیده بود؟» یا چیزی در این حدود. غرض. آن‌چه در آن شب قدرت تحمل جماعتی را به امتحان گذاشت در شماره بعد «علم و زندگی در آمد. با طرحی از صورت پیرمرد به‌قلم بهمن محصص و همین قضیه ضیاعپور را سر شوق آورد که رفت خانة او و ماسکی از صورتش برداشت که همه باید پیش عالیه خانم باشد.
  قبل از این قضایا –سال 27 یا 28- وقتی شاملو «افسانه» پیرمرد را تجدید چاپ کرد- قلم اندازی درست کردم به‌عنوان «افسانه نیما» که در دوسه شماره «ایران ما»ی هفتگی در آمد. آنوقت‌ها هنوز «ایران ما» چنین خالی از همه چیز نشده بود و ما هم هنوز نمی‌دانستیم که جهانگیر تفضلی عادت دارد این و آن را به‌هم بیندازد و کیف کند. یا دست کم تک‌فروشی‌اش را بالا ببرد. کاری که حالا همة روزنامه نویس‌ها یاد گرفته‌اند. اما سرم آمد. یعنی قسمت‌های آخر مطلبم در نیامده بود که پرتو علوی پرید وسط گود و دنبال همان خط و نشانه‌های سیاسی هارت‌وهورت کنان هم مرا و هم پیرمرد را کشید دم فحش. و من که مجادله کننده نبودم همان وقت چیزی به روزنامه نوشتم و عذر خواستم از ادامة «افسانه نیما» که آخر کار رسماً به دفاع از نیما کشیده بود. چون طرف آن مجادله هم پیرمردی بود و گمان کرده بود می‌تواند از این تنها نقطة مشترک وجه شبه کلی بسازد. غافل از آن‌که توی آسیاب هم می‌توان مو را سفید کرد. یادم است در آن قلم انداز دوسه شعرش را تقطبع کرده بودم و نشان داده بودم که این بدعت چندان کفر آمیز هم نیست. و همان افاعیل قدماست که گاهی یکی دوتاست و گاهی چهارتا و نیم. مثلاً خواسته بودم مطلبی را عوام فهم کنم –دنبالة همان بحث با همکاران فرهنگی- و همین مطلب بعدها دست جوان‌ترها افتاد و در دفتر شعری که با «مرغ آمین» پیرمرد شروع شده بود و فرهنگ فرهی در همین راه گامی زده بود. راستش همین جورها بود که مطالب «مشکل نیما» کم کم برایم گشوده می‌شد. چیزی از این قضایا نگذشته بودکه باز پیرمرد به‌دام سیاست افتاد. و نام و امضایش شد زینت المجالس آن دستة سیاسی. و این نه به صلاح او بود که روزبه‌روز پیلة خود را تناورتر می‌کرد و نه مورد انتظار ما که می‌زدیم و می‌خوردیم و صف بسته بودیم و قلم‌های تیز داشتیم. این بود که نامة سرگشاده‌ای به او نوشتم هتاک و سیاست باف و او جوابی به آن داد که برای خودش شعری بود با همان نثر معقد و اصلاً کاری به کار سیاست نداشت که راستش من پشیمان شدم اما جواب او بهترین سند است برای کشف درماندگی او در سیاست و این‌که چرا هر روز خودش را به دست کسی می‌داد. و گرچه ما هر دو از آن پس این دونامه را ندیده گرفتیم –چرا که من اصلاً سیاست را بوسیدم و تکیه گاه او نیز به دست گردش زمانه از گردش افتاد- اما به‌هر صورت نیشی است که روزگاری به‌هم زده‌ایم.
  از این به بعد –یعنی از سال 1332 به بعد- که همسایة او شده بودیم پیرمرد را زیاد می‌دیدم. گاهی هر روز در خانه‌هامان یا در راه. او کیفی بزرگ به دست داشت و به خرید می‌رفت یا برمی‌گشت. سلام و علیکی می‌کردیم و احوال می‌پرسیدیم و من هیچ در این فکر نبودم که بزودی خواهد رسید که او نباشد و تو باشی و بخواهی بنشینی خاطراتی از او گرد بیاوری و بعد کشف بشود که خاطراتی از گذشتة خودت گردآورده‌ای. یا روزگاری برسد که پیرمرد نباشد و از میان همه پیغمبرها، جرجیس میداندار این گود خوش مچران بشود و یک تنه همة شعر را در یک شمارة ناندانی خودش ریسه کند و آن وقت به اعتبار نام و شعر همه آن‌ها بردارد و بنویسد که «نیما با شعر شکسته و غالباً نپخته...» و هیچ‌کس هم نباشد که توی دهنش بزند.
  گاهی هم سراغ هم‌دیگر می‌رفتیم. تنها یا با اهل و عیال. گاهی درد دلی –گاهی مشورتی از خودش یا از زنش. یا دربارة پسرشان که سالی یک‌بار مدرسه عوض می‌کرد و هرچه زور می‌زدیم بهشان بفهمانیم که بحران بلوغ است و سخت نگیرند- فایده نداشت. یا دربارة خانه‌شان که تابستان اجاره بدهند یا نه، یا دربارة نوبت آب که دیر می‌کرد و میراب که طمع‌کار بود... و از این نوع دردسرها که در یک محلة تازه ساز برای همه هست و باز هم دربارة پسرشان که پیرمرد تخم قیام را بدجوری در سرش کاشته بود و عالیه خانم کلافه بود.
  زندگی مرفهی نداشتند. پیرمرد شندرغازی از وزارت فرهنگ می‌گرفت که صرف دود و دمش می‌شد. و خرج خانه و رسیدگی به کار منزل اصلاً به‌عهدة عالیه خانم بود که برای بانک ملی کار می‌کرد و حقوقی می‌گرفت و پیرمرد روزها در خانه تنها می‌ماند. و بعد که عالیه خانم بازنشسته شد کار خراب‌تر شد. بارها از او شنیده‌ام که پدر نیست و اصلاً در بند خانه نیست و پسر را هوایی کرده است... و از این درد دل‌ها ولی چاره‌ای نبود. پیرمرد فقط اهل شعر بود و پسرشان هم تک بچه بود و کلام پدر هم بدجوری نفوذ داشت که دفتر و کتاب و مشق را مسخره می‌کرد. پیرمرد در امور عادی زندگی بی دست و پا بود. درمانده بود. و اصلاً با اداب شهر نشینی اخت نشده بود. پس از این‌همه سال که در شهر به سر برده بود، هنوز دماغش هوای کوه را داشت و به چیزی جز لوازم آن‌جور زندگی تن در نمی‌داد. حتی جورابش را خودش نمی‌خرید و پارچة لباس ازین سرسال تا آن سر در دکان خیاط می‌ماند. بسیار اتفاق افتاد که باهم سر یک سفره باشیم اما عاقبت نفهمیدم پیرمرد چه می‌خورد؟ و به چه زنده بود؟ در غذا خوردن بد ادا بود. سردی و گرمی طبیعت خوراک‌ها را مراعات می‌کرد. شب مانده نمی‌خورد. حتی دست پخت عالیه خانم را قبول نداشت. دهان کلفت‌ها همیشه برایش بوی لاش می‌داد و نوکر هم که نمی‌آوردند. و گنجشگ‌ها و سارها و گربه‌های این پسر هم که باغ وحشی ساخته بود و پیرمرد خیال می‌کرد با هر لقمه‌ای یک من پشم گربه می‌خورد. گاهی فکر می‌کردم اگر عالیه خانم نبود چه می‌کرد؟ خودش هم به این قضیه پی برده بود. این اواخر که در کار مدرسة پسر دیگر درمانده بودند عالیه خانم به سرش زده بود که برخیزد و پسر را بردارد و ببرد فرنگ و دور از نفوذ پدر بگذارد درسخوان بشود یادم نمیرود که پیرمرد سخت وحشت کرده بود و یک روز درآمد که:
- اگر بروند و مرا ول کنند...؟
  و بدتر از همه این بود که همین اواخر عالیه خانم و پسرش هردو فهمیده بودند که کار پیرمرد کار یک مرد عادی نیست.
  فهمیده بودند که به عنوان یک شوهر یا یک پدر دارند با یک شاعر بسر می‌برند. تا وقتی زن و بچه آدم باورشان نشده است که تو کیستی قضیه عادی است. پدری هستی یا شوهری که مثل همه پدرها و شوهرها وظایفی به‌عهده داری و باید باری از دوش خانواده برداری که اگر برنداشتی یا باری بر آن افزودی حرف و سخنی پیش می‌آید و بگومگویی –که البته خیلی زود به آشتی می‌انجامد. اما وقتی زن و بچه‌ات فهمیدند که تو کیستی- که تو در عین شاعری «گوته» نمودن را به خانلری واگذاشته‌ای و قناعت کرده‌ای با این که ناصرخسروباشی یا «کلایست» را بنمایی- آنوقت کار خراب است. چرا که زن و بچه‌ات نمی‌تواننند این واقعیت را ندیده بگیرند که پیش از همة این عناوین تو پدری یا شوهری و آن وظایف را بعهده داری اما حیف که شاعری نمی‌گذارد اداشان کنی. و آن‌وقت ناچارند که هم به تو ببالند و هم ازت دلخور باشند. پیرمرد در چنین وضعی گرفتار بود. بخصوص این ده سالة اخیر. و آن‌چه این وضع را باز هم بدتر می‌کرد، رفت و آمد شاعران جوان بود. عالیه خانم می‌دید که پیرمرد پناهگاهی شده است برای خیل جوانان اما تحمل آن‌همه رفت و آمد را نداشت. به خصوص در چنان معیشت تنگی. خودش هم از این همه رفت و آمد به‌تنگ آمده بود که نمی‌توانست ازش در گذرد و به خصوص حساسیتی پیدا کرده بود که:
- بله، فلان شعرم را فلانی برداشته و برده.
حالا نگو که فلانی آمده و به اصرار شعری از او گرفته برای فلان مجله یا روزنامه. پیرمرد خودش شعر را می‌داد بعد به وحشت می‌افتاد که نکند شعر را به اسم خودشان چاپ کنند یا سروتهش را بزنند. و در این مورد دوم دوبار خود من موجب وحشتش بودم. یک بار در قضیة «پادشاه فتح» که گفتم و بار دوم در قضیة «ناقوس» در «علم و زندگی». خودش که دست و پایش را نداشت تا کاری را مرتب منتشر کند. آن‌هایی هم که داشتند و این کار را برایش کردند –شاملو و جنتی- گمان نمی‌کنم تجربة خوشی ازین کار داشته باشند. و این جوری می‌شد که کارهایش نامرتب در می‌آمد و دربارة او بیشتر جنجال کردند تا حرفی بزنند و او به جای این‌که کارش را شسته و رفته دست مردم بدهد خودش را دست مردم داده بود. یک بار نوشته‌ام که شعر را می‌پراکند –به‌جای این‌که هر دفتری را هم‌چون خشتی سرجایش بنشاند. و این‌جا اذعان می‌کنم که اگر دست و پای «پادشاه فتح» و «ناقوس» را شکسته‌ام به‌قصد این بوده است که گزک تازه‌ای به‌دست ولنگاری معاندادن نداده باشم. و می‌بینید که این‌جوری بود که همیشه نیما را از ورای چیزی یا صفی یا ذوق شخص ثالثی می‌دیدیم. بزرگترین خبط این بود که او خود را مستقیم پیش روی این آینه نگذاشت. همیشه حجابی در میان بود یا واسطه‌ای یا سلسله مراتبی. حتی پناه بردنش به مطبوعات سیاسی آن حزب چیزی درین حدود بود. در پس پردة قدرت آن حزب از توطئه سکوتی که درباره‌اش کردند پناهگاه می‌جست. به‌خصوص که آن حزب با پیری او شروع به جنبش کرد و او که یک عمر چوب خورده بود و طردش بود –حتی از اوراق «سخن» که مدیرش روزگاری به نم‌کردگی او بالیده است- در اوراق مطبوعات آن حزب مجالی یافت و تا آخر عمر در بند این محبت ماند. آخر این هم بود که برادش«لادبن» سال‌ها بود که از آن سوی عالم رفته بود و گم و گور شده بود و هیچ‌کدام خبری از او نداشتند.
  هیچ یادم نمی‌رود که وقتی خانلری از حاشیه دستگاه علم به معاونت وزارت کشور رسید پیرمرد یک روز آمد که:
- مبادا بفرستد مرا بگیرند که چرا شعر را خراب کرده‌ای؟
  البته بازی در می‌آورد. اما در پس این بازی وحشت خود را هم می‌پوشاند. و خانلری که سناتور شد این وحشت کودکانه دوچندان شد. خیلی‌ها را دیده‌ام که در محیط تنگ این خراب شده بر سرکارهای هنری به دیگران حسد می‌برند. حتی گاهی خودم را. اما او دوران حسد را به سر برده بود و به ازای آن وحشت می‌کرد. گمان می‌کرد همه در تعقیب او هستند. این‌طور که می‌نمود یک عمر در «وای بر من» خود زیست.
می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفتة چند
خواب در چشم تر می‌شکند.

نگران با من استاده سحر
صبح می‌خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را
  بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می‌شکند.

نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می‌شکند.

  و زندگی او همین‌طورها بود. من ظهر که از درس برگشتم خبردار شدم که پیرمرد را برده‌اند. عالیه خانم شور می‌زد و هول خورده بود و چه کنیم چه نکنیم؟ دیدم هرچه زودتر تریاکش را باید رساند. و تا عالیه خانم از بازار تجریش تریاک فراهم کند رختخواب پیچش را به کول کشیدم تا سر خیابان –و همان کنار جاده شمیران جلوی چشم همه وافور را تپاندیم توی متکا و آمدیم شهر. تا برسیم به شهربانی روزنامه‌های عصر هم درآمده بود. گوشه یکی از آن‌ها به فرنگستانی نوشتم که قبل منقل منقل کجاست و رختخواب را دادیم دم در ته راهرو و سفارش او را به خلیل ملکی کردیم که مدتی پیش از او گرفتار شده بود و اجازه ملاقاتش را می‌دادند. در همان اطاق‌های ته راهرو مرکزی. ملکی حسابی او را پاییده بود حتی پیش از آن‌که ما برسیم پولی داده بود که آن‌جایی‌ها خودشان برای پیرمرد بست هم چسبانده بودند و بعد هم هر شب با هم بودند. اما پیرمرد نمی‌فهمید که این دست و دل بازی‌ها یعنی چه. تا عمر داشت به فقر ساخته بود و حساب یک‌شاهی و صنار را کرده بود و روز به روز غم افزایش نرخ تریاک را خورده بود. این بود که وقتی رهایش کردند و ملکی به فلک الافلاک رفت شنیدم که گفته بود:
  عجب ضیافتی بود! اصلاً انگار به سناتوریوم رفته بود. به شکلی عجیب رمانتیک گمان می‌کرد زندان بی‌داغ و درفش اصلاً زندان نیست. و همان در سال‌های 31 تا 32 بود که ابراهیم گلستان یکی دوبار پاپی شد چطور است فیلم کوتاهی از او بردارد و صدایش را که چه گرم بود و چه حالی داشت را ضبط کند. دیدم بد نمی‌گوید. مطلب را با پیرمرد در میان گذاشتم. به لیت و لعل گذراند. و بعد شنیدم که گفته بود:
- بله انگلیس‌ها می‌خواهند از من مدرک...
 و این انگلیس‌ها- گلستان بودند که در شرکت نفت کار می‌کرد که تازه ملی شده بود و خود انگلیس‌ها همه شان با سلام و صلوات از آبادان به کشتی نشسته بودند. همیشه همین‌طور بود. وحشت داشت. تحمل معاش گسترده را نمی‌کرد و گاهی حقیر می‌نمود و من همیشه از خودم پرسیده‌ام که اگر پیرمرد در زندگی دچار تنگی نبود و دچار حقارت جزئیات- آن‌وقت چه می‌شد؟ اگر دستی گشاده داشت و بر مسند مجله‌ای از آن خود نشسته بود و دست دیگران را به سوی خود دراز می‌دید. و اگر توانسته بود این تنگ چشمی روستایی را همان در یوش بگذارد و برگردد- آن‌وقت چه می‌شد؟ آن‌وقت خودش و کارش و نتیجه کارش به کجا می‌کشید؟
  هر سال تابستان به یوش می‌رفتند. دسته جمعی، خانه را اجاره می‌دادند یا به کسی می‌سپردند و از قند و چای گرفته تا تره بار و بنشن و دوا درمان و ذخیره دود و دم- همه را فراهم می‌کردند و راه می‌افتادند. درست هم‌چون سفری به قندهار درسنه جرت مئه! هم ییلاقی بود- هم صرفه جویی می‌کردند. اما من می‌دیدم که خود پیرمرد در این سفرهای هر ساله به جست‌وجوی تسلایی می‌رفت برای غم غربتی که در شهر به آن دچار می‌شد. نمی‌دانم خودش می‌دانست یا نه- که اگر به شهر نیامده بود نیما نشده بود و شاید هنوز گالشی بود سخت جان که شاید سال‌های سال عزرائیل را به انتظار می‌گذاشت. اما هر سال که بر می‌گشتند می‌دیدی که یوش تابستانه هم دردی از او را دوا نکرده است. پیرمرد تا آخر عمر یک دهاتی غربت زده در جنجال شهر باقی ماند. یک دهاتی به اعجاب آمده و ترسیده و انگشت بدهان! مسلماً اگر درها را به رویش نبسته بودند و او در دام چنین توطئه سکوتی فقط به تریاک پناه نبرده بود که چنین لخت و آرام می‌کند- شاید وضع جور دیگری بود. این آخری‌ها فریاد را فقط در شعرش می‌شد جست. نگاهش چنان آرام بود و حرکاتش، و زندگی‌اش چنان بی‌تلاطم بود و خیالش چنان تخت- انگار که سلیمان است به تماشای هیکل ایستاده و در تن دیوها نیز قدرت کوبیدن چنان عظمتی را نمی‌بیند. اما همیشه چنین نبود. بارها وحشت را نیز در چشمش خوانده‌ام. به خصوص هر وقت که از خانه می‌گریخت. و آخرین بار که غرش خشم او را شنیدم شبی در لانه خودمان بود. شش هفت سال پیش. شبی زمستانی بود و ارانی و داریوش و فردید و احسانی بودند و شاید یکی دونفر دیگر که پیرمرد هم رسید. کله‌ها گرم بود و هر کس حرف خود را دنبال می‌کرد و چندان گوشی شنوای پیرمرد سر رسیده نبود که به‌هر صورت توقع‌ها داشت. آن‌هم در چنان جمعی. و نمی‌دانم چه شد یا ایرانی چه نیش ملایمی زد که پیرمرد از کوره در رفت. برخاست و با حرکاتی اپرایی چنان فریادها کشید که همه ترسیدیم اما محتوای فریادها چنان استغاثه‌ای بود و چنان تمنای توجهی که من داشت گریه‌ام می‌گرفت. به زحمت آرامش کردیم. و از آن شب بود که دریافتم پیرمرد دیگر درمانده است. دیدم که او هم آدمی است و راهی را رفته و توان خود را از دست داده و آن‌وقت چه دشوار است که بخواهی بروی زیر بغل چنین مردی را بگیری.
  مسخرگی هم از او شنیده‌ام. از مازندرانی‌ها و اداهاشان- از ترکمن‌ها و از قیافه این دوست یا آن خویشاوند و چه خوب هم از عهده بر می‌آمد. حتی گاهی فکر می‌کردم که اگر شاعر نشده بود یا اگر در دنیای گشتاده‌تری می‌زیست حالا بازیگر هم بود. میمیک بسیار زنده‌ای داشت. با این‌همه وقتی کسی یا چیزی یا عددی یا مفهومی از گز آشنای او درازتر بود آن‌وقت باز همان پیرمرد ساده دهاتی بود با اعجابش و درماندگی‌اش. و به همین طریق بود که پیرمرد دور از هر ادایی به سادگی در میان ما زیست و به ساده‌دلی روستایی خویش از هر چیز تعجب کرد و هر چه بر او تنگ گرفتند کمربند خود را تنگ‌تر بست تا دست آخر با حقارت زندگی هامان اخت شد. هم‌چون مرواریدی در دل صدف کج و کوله‌ای در گوشه تاریکی از کناره پرتی سال‌ها بسته ماند. نه قصد سیرو سیاحتی کرد و نه آرزوی نشیمن بلند سینه زیبای زنانه‌ای و نه حتی آروزی بازار دیگر و خریدار دیگری را. هرگز نخواست با کبکة احترامی دروغین این عفریته روزگار عفن ما را زیبا جا بزند و در چشم او که خود چشم زمانة ما بود آرامشی بود که گمان می‌بردی –شاید هم به حق- او سر تسلیم است اما در واقع طمانینه‌ای بود که در چشم بی نور یک مجسمه دور فراعنه است.
  در این همه سال که با او بودیم هیچ نشد که از تن خود بنالد. هیچ بیمار نشد. نه سردردی- نه پادردی- و نه هیچ ناراحتی دیگر. تریاک بدجوری گول می‌زند. فقط یک بار دو سه سال پیش از مرگش –شنیدم که از تن خود نالید. مثل این‌که پیش از سفر تابستانه یوش بود. بعد از ظهری تنها آمد سراغم و بی‌مقدمه درآمد که:
- میدانی فلانی؟ دیگر از من کاری ساخته نیست...
  از آن پس بود که شدم نکیرومنکرش. هر بار که می‌دیدمش سراغ کار تازه‌ای را می‌گرفتم یا ترتیبی را در کار گذشته‌ای پی‌جو می‌شدم. می‌توانم بگویم که از آن پس بود که رباعی‌ها را جمع و جور کرد و «قلعه سقریم» را سرو سامان داد.
  شبی که آن اتفاق افتاد ما به صدای در از خواب پریدیم. اول گمان کردم میراب است. زمستان و دو بعد از نیمه شب، چه خروس بی‌محلی بود همیشه این میراب! خواب که از چشمم پرید و از گوشم- تازه فهمیدم که در زدن میراب نیست. و شستم خبردار شد. گفتم: «سیمین! به نظرم حال پیرمرد خوش نیست». کلفتشان بود و وحشت زده می‌نمود.
  مدتی بود که پیرمرد افتاده بود. برای بار اول در عمرش –جز در عالم شاعری- یک کار غیر عادی کرد. یعنی زمستان به یوش رفت. و همین یکی کارش را ساخت. اما هیچ بوی رفتن نمی‌داد. از یوش تا کنار جاده چالوس روی قاطر آورده بودندش. پسرش و جوانی هم‌قد و قامت او همراهش بودند. و پسر می‌گفت که پیرمرد را به چه والذاریاتی آورده‌اند. اما نه لاغر شده بود و نه رنگش برگشته بود، فقط پاهایش باد کرده بود. و دودودمش را به زحمت می‌کشید. و از زنی سخن می‌گفت که وقتی یوش بوده‌اند برای خدمت او می‌آمده و کارش را که می‌کرده نمی‌رفته. بلکه می‌نشسته و مثل جغد او را می‌پاییده. آن‌قدر که پیرمرد رویش را به دیوار می‌کرده و خودش را به خواب می‌زده. و من حالا از خودم می‌پرسم که نکند آن زن فهمیده بود؟ یا نکند خود پیرمرد وحشت از مرگ را در پس این قصه می‌نهفته؟ هر چه بود آخرین مطلب جالبی که ازو شنیدم. آخرین شعر شفاهی او و او خیلی از این شعرهای شفاهی داشت... هر روز یا دو روز یک بار سری می‌زدیم. مردنی نمی‌نمود. آرام بود و چیزی نمی‌خواست و در نگاهش تسلیم بود. و حالا...
  چیزی دوشم انداختم و دویدم. هرگز گمان نمی‌کردم کار از کار گذشته باشد. گفتم لابد دکتری باید خبر کرد یا دوایی باید خواست. عالیه خانم پای کرسی نشسته بود و سر او را روی سینه گرفته بود و ناله می‌کرد:
- نیمام از دست رفت!
 آن سر بزرگ داغ داغ بود. اما چشم‌ها را بسته بودند. کوره‌ای تازه خموش شده.
 باز هم باورم نمی‌شد. ولی قلب خاموش بود و نبض ایستاده بود. اما سر بزرگش عجب داغ بود!
  عالیه خانم بهتر از من می‌دانست که کار از کار گذشته است ولی بی‌تابی می‌کرد و هی می‌پرسید:
- فلانی. یعنی نیمام از دست رفت؟
  و مگر می‌شد بگویی آری؟ عالیه خانم را با سیمین فرستادم که از خانه ما به دکتر تلفن کنند. پسر را پیش از رسیدن من فرستاده بودند سراغ عظام السلطنه- شوهر خواهرش. من و کلفت خانه کمک کردیم و تن او را که عجیب سبک بود از زیر کرسی در آوردیم و رو به قبله خواباندیم. وحشت از مرگ چشم‌های کلفت را که جوان بود– چنان گشاده بود که دیدم طاقتش را ندارد. گفتم:
  - برو سماور را آتش کن. حالا قوم و خویش‌ها می‌آیند.
  و سماور نفتی که روشن شد گفتم رفت قرآن آورد و فرستادمش سراغ صدیقی که به نیما ارادتی نداشت تا شبی که قسمتی از «قلعه سقریم» را از دهان خود پیرمرد در خانه ما شنید. و تا صدیقی برسد من لای قرآن را باز کردم. آمد: «والصافات صفا...»

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸

کمی و بیشتر از کمی حرف درباره ی جلال آل احمد و نامه هایش به سیمین دانشور

اول از همه بگم عاملی که باعث شد این اباطیل را بنویسم، این است که شروع کردم به خواندن کتابی که شرحش برایتان در ادامه خواهد آمد. از چند سال پیش با جلال آل احمد آشنا شدم. در واقع از خیلی وقت پیش، یعنی وقتی توی مقطع راهنمایی خرخونی می کردیم، یکی از رفیقام کتابی داد بهم. اونوقتها کتاب خون نبودم(حالا یکی نیست بگه مگه الان کتابخونی؟!) گفتم چیه گفت "مدیر مدرسه" جلال آل احمده. اون وقت اولین بار بود که نام جلال آل احمد را می شنیدم. خلاصه سرتان را درد نیاورم. کتاب را خواندم و خیلی هم ازش خوشم اومد. اما پیگیرش نشدم ببینم نویسندش کیه و آیا کتابهای دیگه ای هم داره و اگه داره قابل خواندن هست.

مدتها گذشت تا اینکه از چند سال پیش (یعنی توی سن 17،18 سالگی) نمیدونم چه شد که با جلال آشنا شدم. اول فقط این را دانستم که جلال آل احمد از روشنفکرهای دهه ی 30 و 40 بوده و خیلی هم زمان خودش سر و صدا کرده. خلاصه چشتون روز بد نبینه کم کم شروع کردم به خوندن کتاباش. بدجوری عاشق خودش و نثرش و شخصیت عجیب و بزرگت شدم. نه تنها تمام کتاباش را خواندم، بلکه همه ی مقالات و ترجمه ها و تک نگاری هاش را هم خواندم. انقدر مجذوب شخصیت جلال شده بودم که افتادم روی اینترنت و جستجو کردم هر کس هر چیزی درباره ی جلال گفته بود و یا به کتابش و یا خودش نقدی زده بودم، خوندم. هر مجله و روزنامه و ویژه نامه و مطلبی که درباره جلال می دیدم، می خوندمش. حتی کارم به جایی رسید که رفتم ویژه نامه ی جلال آل احمد را خریدم. رفتم نامه های جلال آل احمد را گرفتم و خوندم. خلاصه انقدر با جلال آشنا شدم که فکر کردم نکنه جلال خودم باشم؟!(چه غلطا) خلاصه خیلی با شخصیت جلال آشنا شدم و حسم و ورابطه ام نسبت به جلال طوری شده بود و هست که با رابطه ی جلال با خلیل ملکی شباهت زیادی دارد. یعنی حالت شاگرد و استاد. البته همین قضیه ، با شخصیت دکتر علی شریعتی هم تکرار شد. اما همان طور که شریعتی شاگرد خلف جلال و افکار او بود، من هم بعد از آشنایی با افکار شریعتی مرحوم، باز رابطه ام را با جلال همان مانند سابق، قوی نگه داشتم.

عکس جفتشون را به دیوار زدم، اما خداییش با عکس جلال خیلی بیشتر حال می کنم. همه ی این اباطیل را به عنوان مقدمه گفتم تا برسم به اصل مطلب. البته گفتنش ضروری بود. چون خواستم بدانید این نوشته ها را نوشته که برای خودش یه پا جلال شناسه!

حرف اصلی ام درباره ی کتاب "نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد" است. این کتاب در 4 جلد به همت آقای مسعود جعفری(خدا پدرش را بیامرزد) گردآوری شده است. این کتاب در چهار جلد گردآوری شده است. کتاب اول تا سوم نامه های جلال و سیمین در سال های 31 و 32 در زمان سفر سیمین به آمریکا است. کتاب اول نامه های سیمین به جلاله. کتاب دوم و سوم، نامه های جلال به سیمینه(جلال هم نامه ی بیشتری نوشت و هم نامه هاش طولانی تر بود). کتاب چهارم نامه های سیمین و جلال در سفرهای کوتاه در سالهای 41 تا 44 هستش. ناشرش ، انتشارات نیلوفر است.

می رسیم به توضیحاتی درباره ی کتاب. اول از همه باید بگم که کسایی که عاشق جلال هستن، بعد از خواندن این نامه ها شاید کارشان به خودکشی! بکشد، پس خیلی باید مواضب باشند.نامه ها پر است از حرفهای عاشقانه. از اتفاقات روزمره. از دردهای فراق یار سفر کرده. آدم باورش نمی شود که جلال با آن شخصیت عصبی و تندمزاجش، مگر می شود چنین حرفهای  عاشقانه ای بزند. بعضی جاها خودش به گریه کردن اعتراف کرده است. من که باورم نمی شد جلال اینقدر رمانتیک باشد.

البته من خواندن این نامه ها را به همه توصیه می کنم. حتی اونایی که اصلا جلال آل احمد و سیمین دانشور را نمی شناسند. چون وقتی این نامه ها را بخوانند چیزهایی یاد خوهند گرفت که به در زندگیشان خواهد خورد. چه الگویی بهتر از جلال و سیمین می توان پیدا کرد؟

و اما می رسیم به روشنفکران. به روشنفکران هم توصیه می شود بخوانند تا بدانند که درعین روشنفکر بودن می توان همسرداری کرد. می توان عاشق دلباخته بود. می توان هم روشنفکر بود و هم خانه ای و زندگی ای را اداره کرد.

نامه ها پر است از نوشته هایی که فقط می توان هنگام خواندن آنها گریه کرد. من خودم هنوز همه ی کتاب ها را نخوانده ام، اما باور کنید که تا همین جا هم که خوندم، خیلی جاها بغض شدیدا گلویم را گرفته و بعضی جاها حتی کارم به گریه کردن کشیده(چه می شود کرد؟!)

نمونه ای از خروار می دهم تا خودتان انشاءالله می گیرید و می خوانید.در کتاب دوم که نامه های جلال به سیمین است، در بخش اول ، صفحه ی 154، انتهای صفحه، جلال این را به سیمین نوشته :"اما اکنون که گویا کمی مسایل روشن شده است من حس می کنم که دیگر احتیاجی به یادداشت ها نیست و چون این یادداشتها مسلما روزی بعد از من منتشر خواهد شد و چون این را هم نمی توانم باور کنم که بعد از تو بروم و مسلما قبل از تو خواهم رفت-این را مسلم بدان- به تو حق می دهم که طبق میل خودت آنها را پاره کن یا اصلاح کن یا هرکاری می خواهی بکن..." .

بعد از خواندن این پیشگویی جلال، فقط اشک بود که از چشمانم جاری شده بود. چون حرف از مرگ جلال به میان آمده بود و من هر وقت حرفی از مرگ جلال به میان می آید ، یادی آخرین عکس جلال در اسالم گیلان می افتم با اون مو و ریش سفید و آن دست بسته و ... . جلال سال 1302 به دنیا آمد و سیمین متولد 1300 بود. سیمین 2 سال از جلال بزرگتر بود. جلال 16 شهریور 1348 فوت کرد(یا کشتنش؟ توصیه می کنم برای فهمیدن آن، کتاب "از چشم برادر" برادر جلال، شمس آل احمد را مطالعه کنید) و  سیمین هنوز در حال حیات است و انشاءالله خدا سالها سایه اش را از سر ملت ایران کوتاه نکند.جلال فقط 46 سال عمر کرد و فقط توی همین مدت کوتاه اینهمه کار کرد. اینهمه کتاب و مقاله نوشت. توی انواع و اقسام حذب ها رفت. کلی مسافرت کرد و وجب به جب کشورش را با چشماش دید. توی همون مدت کوتاه آنهمه سفر جارجه رفت. واقعا آدم وقتی فکرش را می کند سرش گیج میره. آخره چطوری توی این مدت کوتاه این همه کار کرده؟ واقعا فقط می توانم به او حسودی کنم؟ آیا ما هم می توانیم مثل او از زندگی استفاده کنیم؟ بی خود نیست که همسر و دوستان و آشنایانش می گویند همیشه در حال دویدن بود. این را حتی دکتر شریعتی هم گفته است. هیچ وقت پیاده روی آهسته نداشت. راه رفتنش مانند هروله بود. انگار خبر داشت زیاد در این دنیا ماندنی نیست.خدایش بیامرزد ...

والسلام

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸

توضیحات داور جایزه «جلال» درباره برگزیده نداشتن بخش داستان

خبرگزاری فارس: فیروز زنوزی جلالی، یکی از داوران جایزه جلال آل‌احمد، به انتقادهایی که درباره برگزیده نداشتن بخش داستان کوتاه و بلند در دو دوره جایزه جلال آل‌احمد مطرح است، پاسخ داد.

فیروز زنوزی جلالی، نویسنده و داور بخش داستان کوتاه و بلند دومین جایزه جلال آل‌احمد به خبرنگار فارس، گفت: این مسأله که بخش ادبیات داستانی جایزه جلال اثر برگزیده داشته باشد یا نه به نظر جمعی داوران بستگی دارد و نمی‌شود یک جانبه نسبت به آن قضاوت کرد.
وی ادامه داد: در جایزه جلال داوران پس از بررسی آثار نهایی فرم‌هایی را پر می‌کنند که در آن فرم‌ها به هر یک از اجزای داستانی کتاب‌ها نمره‌ای تعلق می‌گیرد و در نهایت جمع نمرات تقسیم بر تعداد داوران می‌شود و اثری که نتوانسته باشد 90 امتیاز از مجموع 100 امتیاز را کسب کند برابر آیین‌نامه نمی‌تواند به عنوان برگزیده‌ اعلام شود.
وی با بیان اینکه رمان «قاعده بازی» خود من هم سال گذشته نتوانست برگزیده نهایی جایزه جلال شود و تنها از آن تقدیر شد، گفت: این در حالی است که همین رمان در سال گذشته جایزه کتاب سال را از آن خود کرد و در سه چهار جایزه دیگر هم برگزیده شد.
زنوزی جلالی با اشاره به اینکه هر اثر برگزیده باید بتواند دست‌کم کف انتظارات مخاطبان را برآورده کند، یادآور شد: وقتی ما اثری را به عنوان کتاب برگزیده اعلام می‌کنیم باید بتوانیم به این پرسش پاسخ بدهیم که چرا آن اثر را انتخاب کرده‌ایم.
وی با تاکید بر اینکه مطلق‌نگری در حوزه ادبیات جایی ندارد، متذکر شد: حتی کارهای سرآمدان ادبیات داستانی دنیا نظیر تولستوی و داستایفسکی هم خالی از اشکال نیستند اما به طور نسبی دارای برتری‌هایی نسبت به سایر آثاراند که همین ویژگی‌ها آنها را از دیگران متمایز کرده است.
نویسنده کتاب «باران بر زمین سوخته» در ادامه به اعلام انصراف مصطفی مستور و مجید قیصری از روند داوری‌های جایزه جلال اشاره و اذعان کرد: اگرچه معتقدم هر نویسنده‌ای مختار است که در مورد اثرش تصمیم بگیرد اما این قبیل موضع‌گیری‌ها را خالی از اشکال نمی‌دانم.
وی با تأکید بر اینکه اعلام انصراف این دو نویسنده هیچ تاثیری در روند داوری‌های جایزه جلال نداشته است تصریح کرد: به اعتقاد من اعلام انصراف این دو بزرگوار می‌تواند ناشی از این باشد که چون خود آنها می‌دانستند اثرشان در فهرست برگزیدگان نهایی جایزه جلال جایی ندارد ترجیح دادند به صورت آبرومندانه از جایزه کناره‌گیری کنند.
وی ادامه داد: اگرچه آقای مستور و قیصری به گواه آثارشان جزء نویسندگان توانمند ما هستند اما بعضی از کتاب های آنها حتی نتوانسته بود برگزیده جایزه کتاب فصل شود بنابراین طبیعی است که آن کتابها نتوانند در جایزه جلال به دورنهایی برسند.
نویسنده رمان «مخلوق» همچنین خاطر نشان کرد: نویسنده‌ای که کتابی منتشر می‌کند یعنی این جسارت را داشته است که خودش را در معرض نقد دیگران قرار دهد بنابراین نمی‌تواند خواستار حذف اثرش از روند داوری یک جایزه شود و اگر این اتفاق افتاده است باید دلیل آن را در جای دیگری جست.
وی در پایان تأکید کرد: داوری در باب نظرگاه آقای مستور و قیصری در صلاحیت من نیست و بهتر است از خود آنها پرسیده شود که چرا چنین تصمیمی گرفته‌اند من تنها می‌توانم بگویم که این قبیل موضع‌گیری‌ها توجیه ادبی ندارد.

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸

متن کامل سخنان علی لاریجانی در مراسم جایزه ادبی جلال آل احمد

رئیس مجلس شورای اسلامی، با انتقاد نسبت به گسترش تخریب شخصیت‌های برجسته نظام و انقلاب، فضای سیاسی کشور را نیازمند نوعی روشن‌بینی و حقیقت‌یابی دانست.
به گزارش «تابناک»، علی لاریجانی در مراسم اختتامیه دومین دوره جوایز ادبی جلال آل‌احمد با انتقاد نسبت به مباحث مطرح شده از سوی برخی از منتقدان، گفت: متاسفانه درشت‌گویی در فضای سیاسی کشور ایجاد شده و نسبت‌های ناروا و تحقیرها نسبت به افراد راحت زده می‌شود. این همه تهمت و تحقیر نسبت به آقای هاشمی رفسنجانی با چه انگیزه‌ای زده شد و چه فایده‌ای داشت.
همچنین به گزارش ایسنا، رئیس فراکسیون اصولگرایان مجلس تاکید کرد: آقای هاشمی بخشی از تاریخ انقلاب است؛ امام فرمود هاشمی زنده است، بنابراین انقلاب زنده است. وی همیشه یار و پیرو امام و رهبری بود. ایشان یک سال پیش در دانشگاه صنعتی شریف گفتند «بنده افتخار می‌کنم که پیرو رهبری هستم، عشق من رهبری است» حال درباره خانواده او اگر حرفی هم هست، باید از مسیر خودش دنبال شود.
وی افزود: صحبت در تحقیر اوست، بنده نمی‌گویم که ایشان مطلق است همه کسانی که وارد عرصه سیاسی می‌شوند، باید آمادگی نقد را داشته باشند. صحبت من در این است که چرا تحقیر افراد هدف قرار گرفته است.
لاریجانی تصریح کرد: درباره دولت نیز همین گونه است، افرادی هر نقدی که به دولت می‌شود، فورا آن را می‌برند در چارچوب‌های سیاسی موافق و مخالف و نمی‌گذارند، یک فضای آرام و تخصصی در کشور به وجود بیاید تا مسائل به صورت حرفه‌ای بررسی شود. مرتب چارچوب‌های ذهنی بسته سیاسی را در این مقولات حاکم می‌کنند حتی بر مقولات اقتصادی.
رئیس مجلس شورای اسلامی خاطر نشان کرد: در آن سو هر اقدامی هم که دولت احمدی‌نژاد انجام می‌دهد، یک گروه با آن مخالفت می‌کنند، آقای احمدی‌نژاد نیز که امروز سکان‌دار ریاست جمهوری کشور است، فرد خدوم و پرتلاشی است و دغدغه انقلاب را دارد، چرا باید دنبال تخریب باشیم؟ درون برخی نقدها نوعی بغض وجود دارد، این روش درست زیستن نیست. یعنی فضای سیاسی کشور نیازمند نوعی روشن‌بینی و حقیقت‌یابی است. در فضای مشت‌زنی سیاسی حقیقت کشف نمی‌شود.
رئیس فراکسیون اصولگرایان مجلس با تاکید بر اینکه ایران امروز بیش از هر زمان دیگر به وحدت کلمه نیازمند است، خاطر نشان کرد: ایران امروز به جمع توان‌ها نیازمند است. انتخاباتی برگزار شد و فراز و فرودهای داشت که بی‌نقص هم نبود، اما منافع ما با حضور 85 درصدی مردم باید به یک دستاورد تبدیل شود، نه به مشاجره و کش دادن سیاسی. بنده واقعا ادامه این مسائل از سوی کاندیداهای ریاست جمهوری را به مصلحت و منافع کشور نمی‌دانم و فکر می‌کنم با این روش‌ها به عزتمندی کشور لطمه وارد می‌شود.
نماینده مردم قم با بیان این‌که یک انتخابات همه منافع ملی کشور نیست، اظهارداشت: انتخابات یک وسیله و ابزار برای حرکت سیاسی است. تبدیل بحث‌های انتخاباتی به سیری از مشاجرات سیاسی به پیکره منافع ملی کشور لطمه می‌زند و به دور از تدبیر سیاستمداران و ارزش‌های انقلاب اسلامی است. قدر نعمت انقلاب را دانستن در این است که در درون فضاسازی‌ها نیفتیم، بلکه باید به دنبال ایجاد آرامش در کشور باشیم تا بسترسازی برای توسعه کشور پا بگیرد.
رئیس مجلس شورای اسلامی اظهار کرد: هدایت‌های ولی فقیه چه در زمان امام (ره) و چه در زمان مقام معظم رهبری در حوادث مختلف کشور موجب شد از انقلاب صیانت شود. امروز ایران حتی در نظر استراتژیست‌های غربی کشوری قوی است که بر پایه رهبری اداره می‌شود. ظرفیت فکری مردم نیز در سطحی است که زیر چتری غیر از ولایت فقیه و مسلط بر مسائل فرهنگی و سیاسی نمی‌روند.

لاریجانی درادامه با بیان اینکه جلال آل‌احمد این ادبیات را به خوبی درک کرده است، گفت: حتی اگر دغدغه دین هم وجود نداشته باشد و ملی‌گرایی هدف باشد، باز باید ولایت فقیه را در حوزه‌های سیاسی و فکری قبول داشته باشیم. دغدغه رهبری همواره حفظ و صیانت از منافع ملی و جلوگیری از دیکتاتوری در کشور است. زمانی مباحث سیاسی در دانشگاه‌ها قطع شده بود و این مقام معظم رهبری بود که فضا را شکست و گفت دانشجویان باید مباحث سیاسی را دنبال کنند.
لاریجانی در بخش دیگری از سخنانش در مراسم اختتامیه دومین دوره جوایز ادبی جلال آل‌احمد تاثیرگذارترین شخصیت در تاریخ ادبیات ایران را جلال آل‌احمد دانست و افزود: همه نشانه‌ها نشان از آزادمردی جلال دارد. در زندگی وی مواجهه با خروج جلال در ابتدای جوانی از مذهب هستیم، اگرچه پدر وی از صاحب نظران فقه و یک روحانی بود، ولی این‌که جلال چه شد که لباس مذهب را کنار گذاشت، خود پندآموز است.
نماینده مردم قم تصریح کرد: جلال در معارف اسلامی غور عمیقی نداشت و برخی از نگاه‌های وی به مسائل دینی نیز با نگاه سیاسی بود که این دید تا آخر عمر و پس از ورود به حزب توده وجود داشت، نگاه او کلامی، فلسفی و روایی نبود. جلال چنین نگاهی به مذهب نداشت. این موضوع نشان می‌دهد که حتی در خانواده‌های روحانی اگر مراقبت نباشد، ممکن است چیز دیگری غیر از دینداری اتفاق بیفتد. سخت‌گیری‌های مذهبی به اضافه چاشنی‌های سیاسی و شرایط اجتماعی نیز باید در این مقوله مورد بررسی قرار گیرد.
به گزارش ایسنا، رئیس مجلس شورای اسلامی با پندآموز خواندن خروج جلال آل‌احمد از دین در ابتدای جوانی گفت: در این موضوع دو نکته نهفته است؛ اول آنکه محیط خانواده محیطی تربیتی است. پایه درک عمیق‌تر نسبت به شرایط در منزل گذاشته می‌شود و نکته دوم آنکه خروج از دین مستلزم دلایل قوی‌تری است، جلال باید زحمت می‌کشید و عمیق‌تر به معارف دست می‌یافت به همین دلیل پس از عمری حضور در حزب توده و جبهه ملی و درک شرایط مختلف باز به محیط دین برگشت.
رئیس مجلس شورای اسلامی در ادامه با قرائت بخش‌هایی از خاطرات جلال آل‌احمد گفت: این خاطرات نشان می‌دهد آنچه در شعارهای حزب توده چشمان جلال را خیره کرده بود، در درون حزب نیافت، چنین موضوعی با روحیه آزادگی او تطابق نداشت. پس از انقلاب نیز جریاناتی چون منافقین و توده‌ای‌ها و حتی جریان بنی‌صدر نشان دادند که به فکر مردم نیستند. مرحوم جلال درباره حزب توده و تجربه‌اش از جبهه ملی می‌گفت اگر حزب توده و جبهه ملی شکست خورد، برای این بود که تمام این افراد با افکار وارداتی به آن پا گذاشته‌اند.
عضو فراکسیون اصولگرایان مجلس با قرائت بخش‌هایی از کتاب غرب‌زدگی جلال آل‌احمد تصریح کرد: توجه به سنت‌ها و ارزش‌های ملی رکن مهمی در استقلال جامعه است، یکی از دلایلی که جلال چه در فرنگ و چه در ایران سیر آفاق کرد و در نهایت به خویشتن برگشت و سنت‌های اسلامی را اصل قرار داد، احساس حقیقت‌طلبی و درک زجرهای مردم بود. این سیر فکری جلال را به نوشتن کتاب غرب‌زدگی وا داشت.
لاریجانی خاطر نشان کرد: نقادی جلال از نوع نقدهای دکترفردید نبود. فردید نوعی تک ساحتی شدن انسان را مشکل غرب‌زدگی می‌دانست، ولی درک جلال با همان سمت و سوی فردید بود. نقد غرب‌زدگی او فضای جدیدی را در کشور به وجود آورد مطرح کردن غرب‌زدگی از سوی جلال نوعی شجاعت و آزادگی می‌طلبید که جو را بشکند. جلال بر این عقیده بود که غرب‌زدگی انسان را همچون بیماری سل از درون پوک می‌کند. انسان غرب زده نان به نرخ روز است و هیچ کس از خود مایه نمی‌گذارد و شخصیت ندارد. جلال هدف استعمار را صرفا غارت امکانات مادی نمی‌دانست، بلکه غارت فرهنگی و اعتقادی را از ویژگی‌های کشورهای استعمار شده می‌دانست. جلال در کتاب غرب‌زدگی روشن‌فکران جامعه را نهیب زد.
لاریجانی گفت: روشنفکران به جای رجوع به سنت و حفظ آن، با آن مبارزه کردند، استنباط جلال از روشنفکران دوران خودش این بود. کم نبودند کسانی که به کتاب‌های جلال انتقاد می‌کردند.
رئیس مجلس شورای اسلامی با اشاره به نامه جلال به ایرج افشار گفت: برخی از ناقدان معتقدند دفاع او از مذهب ابزاری بود، حتی یکی از آنها می‌گفت جلال در این حوزه تقیه می‌کرد و دینداری او تظاهری بود. البته بنده چنین چیزی را بعید می‌دانم؛ چرا که اگر اینگونه بود بر اثرهای به جا مانده از جلال باید چنین چیزی مشاهده می‌شد.
لاریجانی نگاه جلال را نگاهی عرفانی دانست و افزود: فضاشکنی و تحت جو قرار نگرفتن جلال وجوه تمایزش از روشنفکران هم دوره‌اش بود. به همین دلیل هم چهره ماندگار شد. این نکته برای امروز ما بسیار پندآموز است. جلال گونه زیستن به بیان واقعیات بدون ترس است. انقلاب اسلامی بر اساس روشنفکران چپ نباید چنین زمانی رخ می‌داد. تفکر لیبرالیسم سرمایه‌داری نیز هیچگاه فکر نمی‌کرد در چنین شرایطی، انقلاب اسلامی پیروز شود، ولی علت محدثه انقلاب اسلامی مکتب امام خمینی (ره) و همراهی مردم بود.
  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸

لاریجانی در مراسم اختتامیه جایزه ادبی جلال آل احمد

اگر درباره خانواده هاشمی حرفی است باید از مسیر خودش دنبال شود

خبرگزاری فارس: رئیس مجلس شورای اسلامی گفت: اگر در باره خانواده آقای هاشمی رفسنجانی حرفی است باید از مسیر خودش دنبال شود.


به گزارش خبرنگار پارلمانی خبرگزاری فارس ،علی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی که عصر امروز دوشنبه در مراسم اختتامیه دومین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد در تالار وحدت تهران سخن می‌گفت در بخشی از سخنرانی خود مباحث مهمی را در خصوص نقش رهبری در وحدت ملی تخریب‌ها در خصوص شخصیت‌های نظام و نیز نقد‌ها به دولت و غیره تشریح کرد.
وی با بیان اینکه مبانی انقلاب اسلامی حرکت امام خمینی بود، گفت: مبارزه ملت ایران با محوریت رهبری شکل گرفت و اساسان علت محدثه انقلاب در این فضا شکل گرفت.

* ولایت فقیه در حوادث مختلف کشور موجب صیانت از انقلاب اسلامی بوده است

لاریجانی ادامه داد: استقلال خواهی و اندیشه مردم سالاری جز پایه های قوی نظام جمهوری اسلامی است و همواره ولایت فقیه چه در زمان امام و چه در زمان مقام معظم رهبری در حوادث مختلف کشور موجب صیانت از حرکت انقلاب اسلامی شده است و توانایی ملی کشورمان را بالا برده است.

* هیچ عاملی برای وحدت مهمتر از ولی فقیه نیست

وی با تاکید بر اینکه امروز بر ادیبات سیاسی بین المللی ایران به نظر حتی مخالفین استراتژیست غربی کشوری توانمند و تاثیر گذار است، خاطر نشان کرد: به حق ولی فقیه وحدت ملی کشور است و ما هیچ عاملی مهم تر از ولی فقیه برای وحدت ملی نداریم.
رئیس مجلس شورای اسلامی با اشاره به اینکه ظرفیت فرهنگی ملت ایران آنقدر فربه شده است که زیر چتر کمتر از یک پیشوای فرهیخته دینی که دارای ابعاد علمی و سیاسی عمیق است قرار نمی‌گیرد، خاطر نشان کرد: در حیرتم که چرا عده ای از سالیان پیش فلش مبارزه خود را به سوی ولایت فقیه این محور وحدت ملی برده اند.
وی در چرایی این امر، افزود: عدم درک واقعیت‌ها که همواره موجب عزتمندی کشور می‌شود، عامل این مباحث است.
وی در بخش دیگری از سخنانش با تاکید بر اینکه در صد سال اخیر هیچ نهضتی فراگیر در کشور ما رخ نداد مگر با راهبردی روحانیت یادآور شد: حتی اگر در طرح مسائل و بیان دغدغه‌ها دیدگاه ملی وجود داشته موید این امر است.

* گستره فکری رهبر معظم انقلاب همه گرایش ها را در بر می‌گیرد

وی با اشاره به ویژگی‌های شخصیتی و فردی مقام معظم انقلاب متذکر شد که با توجه به آشنایی که با مقام معظم رهبری دارم گستره فکری ایشان در مسائل فرهنگی، سیاسی و دیپلماتیک همه گرایشات سیاسی را در بر می‌گیرد و افراد می‌توانند فعالانه به آن تکیه کنند و انحصاری در این زمینه وجود ندارد.

*دغدغه های رهبری از دیکتاتوری جلوگیری کرده است

لاریجانی با بیان اینکه البته قبول دارم که عده ای می‌خواهند این مسئله را جور دیگری تفسیر کنند تاکید کرد که دغدغه های رهبری همواره موجب حفظ و صیانت از اصل انقلاب اسلامی ، منافع ملی شده و از دیکتاتوری جلوگیری کرده است.
رئیس فراکسیون اصولگرایان مجلس با تاکید بر اینکه عده ای ممکن است بخواهند با جوسازی ظرفیت‌های سیاسی را در کشور تک ساحتی کنند، گفت: این واقعیت مسئله نیست و نمی‌تواند کشور را در این فضا تک ساحتی کرد چرا که این امر ظلم بزرگی به انقلاب و نظام است.
وی در ادامه با تاکید بر اینکه متاسفانه در کشور در فضای سیاسی درشت گویی ایجاد شده است، نسبت به زدن اتهامات ناروا و تخریب در کشور که به راحتی زده می‌شود ابراز گلایه کرد.

* ناراحتی از زدن تهمت‌ها به هاشمی رفسنجانی

رئیس مجلس شورای اسلامی با طرح این پرسش که این همه تحقیر و تهمت به آقای هاشمی رفسنجانی به چه انگیزه ای زده می‌شود، تصریح کرد: آقای هاشمی بخشی از تاریخ انقلاب اسلامی است و امام (ره) درباره ایشان فرمودند " هاشمی زنده است بنابراین انقلاب زنده است ". هاشمی همیشه یار امام و رهبری بوده است چنانچه که وی یک سال پیش در دانشگاه شریف گفت که عشق من رهبری است و به این مسئله افتخار می‌کنم.
لاریجانی تاکید کرد که اگر درباره خانواده هاشمی حرفی زده می‌شود باید از مسیر خودش دنبال شود.
وی ادامه داد: صحبت ما درباره تخریب او است اگر چه نمی‌گویم هاشمی مطلق است همه کسانی که در وادی سیاست وارد می‌شوند باید این انتظار را داشته باشند که مورد نقد قرار بگیرند اما صحبت من این است که چرا از نکات مثبت افراد بحث به میان نمی‌آید و برخی به دنبال تخریب هستند.
رئیس مجلس شورای اسلامی به تخریب‌ها و تهمت‌ها علیه دولت و شخص رئیس جمهور اشاره کرد و گفت: در مورد دولت هم همین طور است از طرفی هر نقدی که به دولت می‌شود برخی نمی‌گذارند در فضای آرام تخصصی شکل بگیرد و از طرفی هر اقدام احمدی نژاد را برخی تخریب می‌کنند.

* احمدی نژاد فردی خدوم و دغدغه مند برای انقلاب است

لاریجانی تاکید کرد که احمدی نژاد فردی خدوم، پر تلاش و دغدغه مند برای انقلاب است. اما چرا باید عده ای به دنبال تخریب او باشند.
وی با ابراز گلایه از برخی از کامنت‌های سایت‌ها تصریح کرد در برخی از پی نوشته‌های سایت‌ها بغض دیده می‌شود.

* در فضای مشت زنی سیاسی حقیقت شکل نمی‌گیرد

وی تصریح کرد: فضای سیاسی کشور امروز نیازمند اعتدال است چرا که در فضای مشت زنی سیاسی حقیقت شکل نمی‌گیرد.
رئیس مجلس شورای اسلامی در بخش دیگری از سخنان خود که به مسائل انتخابات و پس از آن اشاره داشت با بیان اینکه انتخاباتی با حضور 85 درصد مردم برگزار شد خاطر نشان کرد: باید حضور 85 درصدی مردم در انتخابات تبدیل به یک دستاورد می‌شد نه تبدیل به یک مشاجره و کش دادن آن.

* اقدامات برخی کاندیداهای انتخابات به مصالح و منافع کشور لطمه می‌زند

وی خطاب به برخی از کاندیداهای انتخابات هشدار داد: من ادامه این مباحث را از سوی آقایانی که در انتخابات حاضر و کاندیدا بودند مفید برای مصالح و منافع کشور نمی‌بینیم. چرا که این کارها به عزتمندی کشور لطمه می‌زند.
لاریجانی خطاب به این دسته از کاندیدهای معترض به انتخابات خاطر نشان کرد: انتخابات همه منافع ملی کشور ما نیست بلکه انتخابات یک ابزار برای حرکت سیاسی است و تبدیل بحث‌های انتخاباتی به سیلی که مشاجره سیاسی ایجاد می‌کند به پیکره منافع ملی کشور لطمه وارد می‌کند.
رئیس محلس شورای اسلامی در پایان خاطر نشان کرد باید همگان به دنبال ایجاد آرامش در کشور باشند تا بستر برای توسعه کشور ایجاد شود.

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸

جلال آل احمد و نثر برون گرای فارسی

عالم جان خواجه مراد اف، استاد ادبیات فارسی در شهر دوشنبه

سی و چهار سال از درگذشت جلال آل احمد، نویسنده معاصر ایران می گذرد.

جلال آل احمد که هشتاد سال پیش متولد شد، از زمره نویسندگانی بود که با تاثیر پذیری فراوان از آثار هنری صادق هدایت، برای ایجاد سبک تازه ای در ادبیات داستانی فارسی تلاش های فراوانی کرد و آنچنان که عبدالعلی دستغیب گفته، "به جایی رسید که نثرش با آثار هدایت و نوشته های کلاسیک فارسی پهلو زد" زیرا نثر آل احمد در قطب مقابل نثر صادق هدایت قرار دارد، یعنی بر خلاف نثر صادق هدایت در خدمت تحلیل ذهن و باطن شخصیتها نیست، از این رو، می توان آن را نثر برونگرا نام گذاری کرد.

گر چندی نثر برون گرا در بعضی داستانهای کوتاه مجموعه چمدان و رمان چشمهایش بزرگ علوی به چشم می خورد، اما این شیوه در آثار خلاق جلال آل احمد به حیث سبک نویسندگی ارتقاء یافته است. از این لحاظ نقش و مقام جلال آل احمد بعد از صادق هدایت در نثر داستانی فارسی خیلی محسوس است.

او از ابتدای سالهای شستم قرن بیست تا به امروز در حیات فرهنگی و افکار اجتماعی ایران مقام خاصی را دارا است. این پدیده موجب آن گشته که پیرامون فعالیت خلاق و بویژه، نثر داستانی جلال آل احمد عقائد و افکار مختلف به میان آید. یکی (رضا براهنی) نثر او را از نثر صادق هدایت "بمراتب بهتر" و حتی "بهترین نثر معاصر فارسی" حسابد، دیگری (محمد علی اسلامی ندوشن) معتقد است که جلال آل احمد پیش از آن که نویسنده باشد، یک محاجه گر است.

سبک نگارش و شیوه بیانش را یکی "تلگرافی، حساس، دقیق، تیزبین، خشن... صریح، صمیمی، منزه طلب و حادثه آفرین..." (سیمین دانشور)، دیگری "عصبی و کوتاه و بریده و در عین حال بلیغ" خوانده، سومی "گفتاری" (جمال میر صادقی) حسابیده است.

اما همه منتقدین بر سر یک نکته نظر واحد دارند و آن این است که جلال آل احمد در جاده نویسندگی دارای سبک خاصی است که او را از دیگران متمایز ساخته و با صراحت بیانی که دارد معروفیتش را در میان نسل جوان کشورش بیشتر کرده است.

جلال آل احمد در طول ۲۵ سال فعالیت ادبیش "همواره یک نویسنده سیاسی" (اسلامی ندوشن) و اعتراض گر بوده است. او در دنباله گیری جهان بینی و عقائد سیاسی، شخصی نا استوار بوده، از تمایل شدید به جهان بینی ماتریالیستی و کمونیستی و انتقاد از اسلام تا به طور قاطع دست کشیدن از اعتقاد اولی و پناه بردن به اسلام به حیث نیروی یگانه و رهایی بخش مردم شرق اسلامی گرایش پیدا کرده است. طبیعی است که این گرایش و تحول در عقائد و اندیشه سیاسی و فلسفی آل احمد بازتاب خویش را در آثار خلاق او نیز یافته است. زیرا به اندیشه جمال میر صادقی "داستانهایش را که بفشارید عصاره ای از نظریات سیاسی و اجتماعی و مذهبی او بیرون می ریزد."

طوری که از نوشته های جلال آل احمد بر می آید (از مقالات و رسالات انتقادی، ادبیات شناسی، زیست شناسی و جامعه شناسی (از جمله غرب زدگی) گرفته تا داستانهای کوتاه و بلند)، قلمش را برای ایجاد اثر به جامعه، یعنی به خاطر برملا ساختن عیوب و نابسامانیهای جامعه اش به کار برده است.

از این رو، خواه در نوشته های اجتماعی – سیاسی اش و خواه در نثر داستانی اش لحن انتقادگرایانه و افشا کننده خویش را حفظ کرده است. محض همین ویژگی خلاق جلال آل احمد زمینه ای را برای قضاوتهای گوناگونی پیرامون هنر نویسندگی او به میان آورده است.

طوری که یاد آور شدیم، هر تغییر فکری که در جهان بینی سیاسی و اجتماعی جلال آل احمد به وجود آمده، پیامد خویش را در آثار هنری او گذاشته است. از این رو، هنگام مطالعه آثار نویسنده به خواننده دقیق نظر چنین احساس دست می دهد که جلال آل احمد پیوسته سرگرم جستجو و آزمایش بوده، راه و دید مشخصی را تا به آخر پیدا نکرده است. اما آن چه که در همه این جستجو و آزمایشهای هنری اش جلب توجه می کند - «من» او است.

بویژه، در سالهای اخیر زندگی اش ما با هنرمندی روبرو بودیم که در ادبیات معاصر ایران جای پای خود را پیدا کرده و «من» او دید مشخص و دارای شیوه بیان ویژه گردیده که، قبل از همه، اعتراض بر همه گونه نظم و قانون موجود می باشد.

این اعتراض از گامهای نخستین نویسندگی او با اشکال مختلفی در آثار هنری اش بروز کرده و تدریجا کمال یافته است. در قدم اول، این اعتراض به نحو طنز و تمسخر از مذهب و خرافات و تحقیر رجال سیاسی دید و بازدید و سه تار عرض وجود می کند، سپس این اعتراض در شکل انتقاد محیط روشن فکری و بوروکراسی مدیر مدرسه و اوضاع اقتصادی جامعه نفرین زمین، که آن را می توان یک نوع "قصه عقائد" نامید، پدیدار می شود.

این همه اعتراض و انتقادها در نثر جلال آل احمد یک فضای عصبانیت و عصیان را به وجود آورده که به زبان و سبک نگارش او بی تاثیر نمانده است. از این جا است که در همه آثار خلاق او موضع گیری و دیدگاه نویسنده و یا به تعبیر دیگر "سیمای مؤلف" به طور خیلی آشکارا (اغلب در سیمای «من» راوی داستان) تبارز می کند و طبیعی است که پرسوناژهای (شخصیتهای) این داستانها فاقد کاراکتر فردی اند و دید و نظر ویژه خود را ندارند. یعنی از کارگر بی سواد تا سرهنگ و مهندس دید و نظر واحد دارند. از این رو، ذهنیت و جهان باطن آنها برای خواننده آشکار نمی شود. زیرا جلال آل احمد نویسنده ای برون گرا است و حوصله توصیف و ترسیم حالات باطنی و روانی شخصیتها و اجتماع را ندارد.

شاید نثر «تلگرافی»، صراحت لهجه، بیان و نظر انتقادگرانه و اعتراض گرانه و فضای تیز و تند عصبانیت و عصیان گرانه سبک نگارشش آن فرصت را به او نمی دهند که به توصیف و ترسیم روانی قهرمانانش بپردازد.

به قول رضا براهنی او بیشتر سرگرم "بگو و خلاص خود" بوده، "از آن محفظه علل و معلولهای نهانی جهان را نمی بیند".

با وجود این، نثر داستانی آل احمد یک جهش بی سابقه در نثر فارسی است، جهشی به سوی فضای هیجان عصبانیت و ویژگیهای سبک او هم در این است.

به طور خلاصه، جلال آل احمد با وجود آن که پرورده دبستان ادبی صادق هدایت است، در ادبیات معاصر ایران از سرآمدان نثر برونگرا و اجتماعی است. او معتقد بود که در جامعه کم رشد و نابالغ باید فریاد خشن تر و سریع تر و بدون پرده باشد. از این نگاه، جلال آل احمد نویسنده ای است که آثار ادبی وسیله ای برای ابراز اندیشه های ویژه اجتماعی – سیاسی و مذهبی بوده، تازگی و ارزشمندی آنها ارتباط قوی به زیربنای فکری نویسنده دارد.

منبع : www.bbcpersian.com

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸

سیمین دانشور : سووشون را موسی صدر به عربی ترجمه کرد

سیمین دانشور، نویسنده و همسر جلال آل احد

نیما به موسی صدر حسودی اش شد. موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی(قذاقی) یا گمش کرده یا کشتدش، نمیدونم. غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یکی از زیباترین مردهای دنیا بود. چشمهای خاکستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیک، از این سینه کفتری ها. من در رو باز کردم. گفتم ببینم! شما امامی، پیغمبری! تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید، گفت: جلال هست؟ گفتم: آره، بیا تو. اومد تو. نیمام که همیشه اینجا بود. دیگه من نرسیدم چایی به نیما بدوم. نیما تو خاطراتش نوشته که: سیمین محو جلال امام موسی صدر شد و چایی ما رو خودش نداد و منم خیلی بودم. باید چایی رو خودم می ریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اینقد خالی باشه. خودمم می دادم بهش. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتیم قم. او رییس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه کرد. آورده بود برامون. بعد ما رو به قم دعوت کرد که دیگه بیرونی و اندرونی بود. ولی می دیدمش. شام و نهار اینا می دیدمش.

منبع: وبلاگ شرح صدر به نقل از مجله گوهران(ویژه نیما یوشیج)، 13 دی 1385

جلال آل احمد و سیمین داشور

سیمین داشور

سیمین داشور

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸

خود انتقادی و شجاعت؛ درسی که جلال به روشنفکر ایرانی داد

40 سال از مرگ جلال آل‌احمد گذشتجلال آل احمد
خود انتقادی و شجاعت؛ درسی که جلال به روشنفکر ایرانی داد
جام جم آنلاین: امروز چهلمین سالگرد درگذشت یکی از مشهورترین چهره‌های ادبیات داستانی و روشنفکری ایران یعنی جلال آل‌احمد است که در 18 شهریور 1348 در مرگی که هیچ‌گاه اسرار آن به روشنی مشخص نشد در اسالم جان به جان آفرین تسلیم کرد.

درباره نقش جلال آل‌احمد در پیشبرد جریان داستان‌نویسی ایران و نیز تاثیرگذاری وی در دیگر حوزه‌ها نظیر مباحث نظری در آسیب‌شناسی جریان روشنفکری ایرانی، تک نگاری‌های ارزنده او درباره مناطق مختلف ایران، ترجمه‌ها و نقدها و تحلیل‌های هنری، ادبی و اجتماعی وی بسیار نوشته‌اند.

شاید مهم‌ترین ویژگی شخصیتی جلال، جستجوگری و راهگشایی او در فضای یخ زده آن سال‌های جامعه ایران باشد که زیر سایه شخصیت ادبی و اجتماعی او گم شده است و کمتر به آن پرداخته‌اند.

دوره‌های مختلف زندگی وی نشانگر این است که او به صورت مدام در حال نقد و ارزیابی به قول خود شتاب زده خود و جامعه روشنفکری ایران و نسبت آنها به جامعه، فرهنگ و هنر است.

بریدن از پیوندهای فکری خود با خانواده روحانی و سنت‌گرا، پیوستن به حزب توده ایران و فعالیت در جریان‌های سیاسی دوران ملی شدن صنعت نفت، تنفر از نقش حزب توده در قوادی قدرت و همراه شدن با خلیل ملکی در بریدن از این حزب، رها کردن تحصیلات دانشگاهی در آستانه دریافت مدرک دکترای ادبیات، فعالیت در جهت سازماندهی و تشکل بخشی به کانون نویسندگان ایران، گرایش به اسلام سیاسی و انتشار دیدگاه‌هایی در تایید نهضت سیاسی روحانیت شیعه و انتقاد شدید از غرب‌زدگی روشنفکری وابسته و... نمونه‌های آشکاری است از این که این نویسنده بلند قامت لاغر اندام در طول زندگی 45 ساله‌اش تا چه اندازه از ایستایی به دور بوده و به صورت مستمر خود و پیرامون خود را عملا نقد و ارزیابی می‌کرده است.

نامه تند جلال به جمال‌زاده پدر داستان‌نویسی ایران و پاسخ وی به جلال نمونه‌ای است از تقابل دو دیدگاه و دو نسل از روشنفکران ایران؛ در پشت تهاجم و دفاعی که این دو سید داستان‌نویس به عمل می‌آوردند می‌توان بخشی از تفاوت‌های نگرش به موضوع جامعه، هنر و سیاست را ارزیابی کرد و بعد با خود پرسید که چرا عمر یکی به نیم قرن نمی‌رسد و دیگری بیش از قرنی در این دنیا دوام می‌آورد.

خشمگین از یک تجلیل

نامه جلال به جمال‌زاده وقتی نوشته شده است که محمدعلی جمال‌زاده به عنوان یک داستان‌نویس پیشکسوت در خارج از کشور نسخه‌ای از مدیر مدرسه را می‌خواند و از قلم روان و نثر شیرین جلال ذوق زده می‌شود و تصمیم می‌گیرد برای تشویق این نویسنده تقریبا جوان (جلال در آن زمان 35 ساله بوده است) دستی به قلم ببرد و نویسنده را بنوازد.

این نقد، جلال را بر می‌آشوبد بخصوص این توصیه جمال‌زاده که: گویا بهتر باشد ره چنان برویم که رهروان رفته‌اند!

جلال نامه‌ای به جمال‌زاده می‌نویسد و آن را منتشر نیز می‌کند و خطاب به نویسنده سوئیس‌نشین تاکید می‌کند که شما و امثال شما ره چنان رفته‌اید که رهروان رفتند و نتیجه آن چیزی شده است که امروز می‌بینید.

نامه در شرایط سیاسی تنگ و وضعیت اجتماعی خفقان‌آمیز پس از کودتا نوشته شده و به روشنی نشان می‌دهد که ناکام ماندن همه تلاش‌های سیاسی و اجتماعی برای دست یافتن به آزادی تا چه حد روشنفکران ایران را کلافه کرده بوده است که به جمال‌زاده می‌نویسد این ادا بازی‌ها درباره رعایت نثر و درست‌نویسی و مانند آن مال همان فرنگ است و نویسنده ایرانی اگر می‌نویسد برای این است که راهی برای بیان حرف هایش و اثبات زنده ماندن خود پیدا کند.

جمال‌زاده در پاسخ در نامه‌ای که به همسر جلال نوشته است تیزی و تندی جلال را به گونه‌ای نه چندان صریح به تمسخر می‌گیرد.

رویارویی دو دیدگاه

اگرچه جلال و جمال‌زاده سال‌ها بعد در اروپا با هم دیدار کردند و اندکی از کدورت و خشم ناگهانی و پیش‌بینی نشده نویسنده مدیر مدرسه کاسته شد؛ نامه‌نگاری این دوچهره را می‌توان نمادی از تقابل میان دو تفکر در روشنفکری امروز ایران و تلاش ناکام و پرسوءتفاهم آنها برای برقراری ارتباط با یکدیگر ارزیابی کرد.

جمال‌زاده به گفته بزرگ علوی سابقه پدرش را داشت که سیاست، کار آدم را به کشتن می‌کشاند و همیشه دست به عصا راه می‌رفت.

در برابر او جلال است که لحظه‌ای آرام ندارد و مانند آتشفشانی جوشان از فضای اختناق پس از کودتای 28 مرداد در حال خروشیدن است.

و در چنین حالتی استاد جمال‌زاده در کنار مناظر طبیعی سوئیس او را درباره سلامت زبان توصیه کرده است و طبیعی است که جلال محافظه‌کاری و انزوای خودخواسته و سکوت و بی‌اعتنایی استاد پیشکسوت را نسبت به حوادث سیاسی و اجتماعی کشور را بر نمی‌تابد و به زبان بی‌زبانی به جمال‌زاده یادآور می‌شود به جای این که از شکسته‌نویسی یک نویسنده یک لاقبا انتقاد کند یک بار هم که شده جرات کند و از شخص اول مملکت انتقاد کند تا مردم و تاریخ بدانند که زبانی در کام نویسنده پیشکسوت و پدر داستان‌نویسی‌شان هست.

امروز در همین تهران خیابانی فرعی به نام محمدعلی جمال‌زاده و اتوبانی به نام جلال آل‌احمد است؛ آیا همین نامگذاری نمی‌تواند نشانه‌ای از قضاوت تاریخ درباره روشنفکران و نویسندگان و حیات ادبی و اجتماعی آنها باشد؟

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸

جلال آل احمد از نگاه امام خمینی،آیت الله خامنه ای، مرحوم طالقانی،دکتر علی شریعتی

نظر نگاه امام خمینی(ره)

... آقای جلال آل احمد را جز یک ربع ساعت بیشتر ندیده ام. در اوایل نهضت یک روز دیدم که آقایی در اطاق نشسته اند. و کتاب ایشان، غربزدگی در جلوی من بود. ایشان به من گفتند "چطور این چرت و پرت ها پیش شما آمده است" یک همچو تعبیری. و فهمیدم که ایشان هستند. مع الوصف دیگر او را ندیدم. خداوند ایشان را رحمت کند.1

نظر آیت الله خامنه ای

با تشکر از انتشارات رواق، اولا به خاطر احیاء نام جلال آل احمد و از غربت درآوردن کسی که روزی جریان روشنفکری اصیل و مردمی را از غربت درآود، و ثانیا به خاطر نظرخواهی از من که بهترین سالهای جوانیم با محبت و ارادت به آن جلال آل قلم گذشته است ...2

نظر مرحوم طالقانی

...جلال به برداشت های عمیق و تعابیر جالبی درباره ی مسایل اسلامی رسیده بود. به خصوص این اواخر، هرچی می گذشت، درباره اسلام وتشیع به بصیرت و بینش بهتری می رسید. جلال در بعضی جلسات تفسیر قرآنی که داشتم شرکت می کرد. و گاهی اظهاراتی هم داشت. یکبار با من به شوخی گفت : "آقا شما هم ما را کافر می دانید؟"3

نظر دکتر علی شریعتی

... باید با او سعی می کردم. آخر با هم عهد کرده بودیم که یکبار دیگر حج کنیم. و این بار با او. ملک الموت همانسال او را از ما گرفت. و من تنها رفتم اما همه جا، او را در کنار خود می یافتم، همه مناسک را، گام به گام با هم می رفتیم. اما نمی دانم چرا در "سعی" بیشتر "بود".4

پانویس ها

1.      صحیفه نور، پیام ها و سخنرانی های امام خمینی، جلد اول، ص 83.

2.      نقل از پاسخ ایشان به سوال رواق که سال 59 فرستاده بودند.

3.      روزنامه کیهان، 20 شهریور 1359.

4.      میعاد با جلال به کوشش مهرزاد جهانی،چاپ رواق،سال 62،ص 64.

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸

آن چه جلال آل احمد را بر نوشتن «غربزدگی» برانگیخت!

مهدی حق بین، مدیر دفتر هنر و ادبیات انقلاب

"طرح نخستین آنچه در این دفتر خواهید دید، گزارشی بود که به شورای هدف فرهنگ ایران داده شد. در دو مجلس از جلسات متعدد آن شورا. چهارشنبه 8 آذر 1340 و چهارشنبه 27 دی 1340. مجموعهء گزارش‌های اعضای آن شورا در بهمن 1340 از طرف وزارت فرهنگ منتشر شد. اما جای این گزارش البته در آن صفحات نبود که نه لیاقتش را داشت و نه امکانش را. هنوز موقع آن نرسیده است که یکی از دوایر وزارت فرهنگ بتواند چنین گزارشی را رسما منتشر کند. گر چه موقع آن رسیده بود که اعضای محترم آن شورا را تحمل شنیدنش را بیاورند. (آل‌احمد جلال، غرب‌زدگی، ترهان، فردوس، چاپ چهاردهم، 1376، ص 15).


چنانچه آمد، در سالگشت ایامی هستیم که بنا به گفته جلال ‌آل‌احمد، سنگ بنای نگارش "غرب‌زدگی" در جلساتی در این ایام چیده شد. این یادداشت، درآمدی است بر مقاله‌ای که نگارنده در شمارهء‌ اول فصلنامهء‌زیر چاپ مرکز اسناد انقلاب اسلامی در باب جلال آل‌احمد، غرب‌زدگی و نهضت امام‌خمینی (ره) نگاشته است و منتشر خواهد شد. ان‌شاءالله.


تلقی جلال آل‌احمد از موضوع غرب‌زدگی، پرداخت آن و طرح آن با خواننده کتاب "غرب‌زدگی" و پیشنهاداتی که برای مقابله با آن ارائه می‌دهد؛ اولا دست اول است و به عبارت دیگر، به جز در برخی مجامع روشنفکری خاص ارائه نشده بوده است و در پیشگاه افکار عمومی، البته مسلم است که طرح مسأله با این ابعاد، کاملا نو و دست اول به شمار می‌رود.


این شبهه که حرف "غرب‌زدگی"، تراوشات ذهنی و عرق‌ریزان روح جلال‌ آل‌احمد نبوده است، از سوی عده‌ای از روشنفکران نمایان ادعا شده است و به استناد (بخوانید کج‌فهمی) عبارتی در مقدمه کتاب غرب‌زدگی (نسخه منقح) که "همین جا بیاورم که من این تعبیر غرب‌زدگی را از افاذات شفاهی سرور دیگرم حضرت احمد فردید گرفته‌ام که یکی از شرکت‌کنندگان در آن شورای هدف فرهنگ بود. و اگر در آن مجالس داد و ستدی هم شد، یکی میان من و او بود – که خود به همین عنوان حرف و سخن‌های دیگری دارد و بسیار هم شنیدنی – و من امیدوار بودم که جسارت امین قلم او را سر حرف بیاورد." (آل احمد جلال؛ غرب‌زدگی، تهران، فردوس، چاپ چهارم، 1376، ص 16) بر اساس این کج‌فهمی، عده‌ای کج‌فهم، غرب‌زدگی را تنها و تنها، تقریری از افکار، اندیشه‌ها و اظهارات فیلسوف بی‌کتاب مرحوم استاد دکتر احمد فردید دانسته‌اند و لاغیر که پرداختن به آن، مجال دیگری را می‌طلبد و خواننده را به مقالهء‌خود در فضلنامهء‌مرکز اسناد انقلاب اسلامی (در حال چاپ)، مقدمه کتاب غرب‌زدگی و کتاب از چشم برادر نوشته شمس آل‌احمد – صص 362 تا 266 – جلب می‌نمایم.


در ثانی، با روشن شدن ابعاد طرح از نظر جلال و بررسی تلقی جامعه و افکار عمومی ایرانی از مسأله غرب‌زدگی، از سالهای دههء 50 شمسی به این سو و تاکنون،‌روشن می‌شود که تلقی جامعه از غربزدگی با آنچه جلال آل‌احمد مطرح کرده است، تطابق یا لااقل، سنخیت حاد دارد.


با توجه به آنکه جلال آل‌احمد، در این طرح مسأله، مؤلف و ایده‌پرداز نخستین است و ایدهء‌ او منحصر به فرد و غیرمسبوق به سابقه بوده است و ذهنیت افکار عمومی، در راستا و حتی منطبق یا تلقی و ایده‌پردازی او از این مسأله است این مدعا قبال تأمل خواهد بود.


با توجه به بیان صریح جلال‌ آل‌احمد در مقدمه کتاب "در خدمت و خیانت روشنفکران":"طرح اول این دفتر در دی ماه 1342 ریخته شد. به انگیزهء‌خونی که در 15 خرداد 1342 از مردم تهران ریخته شد و روشنفکران در مقابلش دست‌های خود را به بی‌اعتنایی شستند. (آل‌احمد جلال، در خدمت و خیانت روشنفکران، تهران، فردوس، چاپ سوم، 1376، ص 15). عمق سانسور تفکر آل‌احمد نزد شبه روشنفکرمابان را می‌توان در چاپ اول این کتاب در سال 1357 نزد انتشارات خوارزمی دید که متن فوق، به این صورت منعکس شده است: "طرح اول این دفتر در دی ماه 1342 ریخته شد. به انگیزه .... 15 خرداد 1342 .... و روشنفکران در مقابلش دست‌های خود را به بی‌اعتنایی شستند." (آل‌احمد جلال، در خدمت و خیانت روشنفکران، جلد اول، تهران، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، چاپ اول، 1357 ه.ش) شاید این شبهه پیش بیاید که مطالب مورد اشاره، به دلیل سانسور حکومتی حذف شده‌اند اما به قطع، این کتاب یا در ماههای انتهای سال و پس از پیروزی انقلاب اسلامی به چاپ رسیده و یا در ماههای پایانی رژیم و منجر به انقلاب اسلامی که سانسور رژیم به حداقل ممکن، کاهش یافته بود. شمس آل‌احمد می‌گوید: "... چه اراذل بازی‌ها در آوردند ناشران مدعی روشنفکری با جلال و کتابش ... تا کتاب را در سال 1347 در حیات جلال) قرارداد بستند و ده سال در ضبط و حبس خود نگاه داشتند تا سانسور و سازمان امنیت لطمه نخورد و متهم به خفقان نشود." (آل‌احمد شمس، از چشم برادر، قم، کتاب سعدی، 1369، ص 276) و جریان دیدار آن مرحوم با امام خمینی (ره)؛ جلال آل‌احمد این ایده را متأثر از رستاخیز امام خمینی (ره)، در ذهن پرورانده و در جامعه نشر داده است و به دنبال قیام 15 خرداد، حوادث جانخراش فیضیه قم، مسأله کاپیتولاسیون، لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی، دستگیری امام (ره) و تبعید ایشان به ترکیه و نجف، این ذهنیت تکمیل شده و به خلق تریلوژی فکری جلال آل‌احمد شامل "سه مقاله دیگر"، "غرب‌زدگی" و "در خدمت و خیانت روشنفکران" منجر شده است.

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸

جلال آل احمد از نگاه دکترعلی شریعتی – سخرانی دکتر در مدرسه ی عالی دختران

اخیرا سخنرانی ای از دکتر شریعتی گوش می کردم که به جرات می توانم بگویم یکی از بهترین سخنرانی هایی بود که از او شنیده بودم. در این سخنرانی که در دو جلسه در مدرسه ی عالی دختران، با عنوان استحمار و راه سوم ایراد شده بود، دکتر به مسایل مختلف در مورد استحمار و استثمار کشورهای جهان سوم به خصوص ایران از طریق نظام سرمایه داری کشورهای غربی و راه حل های مقابل با آن می پردازد.

دکتر علی شریعتی را باید به عنوان شاگرد خلف جلال آل احمد به حساب آورد. البته شاگردی که بیشتر از اینکه در محضر او باشد، از مقالات و کتب و حرفهای جلال استفاده می کرد. جلال در سفری که به مشهد داشت، با دکتر شریعتی نیز ملاقاتی داشته است. البته بعد از آن قرار بوده است تا با هم به سفر حج مشرف شوند که عمر جلال، قد نداد.

در این سخنرانی، دکتر شریعتی یادی از جلال و ذکر خاطره ای و بیان نظرات خود در مورد جلال می کند. شاید نباید این را بگویم اما وقتی این حرفهای درباره ی جلال را از زبان دکتر می شنیدم، اشک بود که در چشمهایم جاری شده بود. شاید هم همین شور و شوق بود که مرا بر آن داشت تا آن حرفها را بنویسم.

چرا؟ چونکه می بینم وقتی مرد بزرگی مانند دکتر شریعتی این چنین درباره ی جلال صحبت می کند ولی جلال را چه در زمان حیات و چه در زمان بعد از مرگش، اینچنین می کوبند، متوجه می شوم که این مرد برای زمان خودش، خیلی زیادی بود. افرادی یا از روی غرض و یا از روی نادانی، از روی حسادت یا حماقت و کمبود، وجود فیزیکی او را نمی توانستند تحمل کنند و امروز وجود اندیشه ی او را.

مثل ساواک، مثل بچه امل های وذهبی نما که او را توده ای کمونیست می دانستند. مثل روشنفکرنماهایی که او را یک مذهبی منحرف می دانستند و مثل ...

و حالا سخن دکتر علی شریعتی :

بعد از مرگ جلال، سه سال پیش(این سخنرانی در سال 1351 ایراد شده و جلال در 18 شهریور 1348فوت کرد- نکته ی دیگر اینکه در اینجا، تعدادی از حضار از دکتر می پرسند که آیا منظورتان از جلال، "جلال آل احمد" است که دکتر پاسخ می دهد) بله ، بله، به غیر از این جلال نداریم که. بعد از مرگ جلال آل احمد، من یک حالت روحی خاصی پیدا کردم که هنوز از عزای او روحم بیرون نیامده است. یک کسی که به سراغ ما آمد،اما زود رفت. یک کسی که در عمرش، ناگهان به سراغ مردم آمد، ناگهان به سراغ ایمان ما آمد، آنچه مردم همراه در آن بودند و روشنفکران همواره از آن می گریختند، جرات کرد و به سراغ ما آمد. جرات کرد. و این جراتش برای من ارزش دارد. عده ای هستند که می توانند حقیقت را بفهمند، اما جرات قضاوت، جرات صراحت، جرات اعمالش را ندارند، برای اینکه به شخصیتشان بر می خورد. یک تیپی دارند، یک خصوصیتی دارند، این خصوصیت، این تیپ، اینها را براساس این ارزش ها می شناسد. اگر که بگویند اینجوری فکر می کنم، این عقیده ام هست، در اینجا صحبت می کنم، با آنها همجهت شدم، به اینها معتقد شده ام، این ارزش هاش فرو می ریزد. و نگاه ها به شخصیت او فرو می ریزد. این است که به صورت پوشالی و دروغین، و جور دیگر، خودش را جلوی مردم نگه می دارد. برای اینکه سرمایه اش این است، هویت و شخصیتش این است. بعضی ها شخصیتا باید دروغین باشد.تکان بخورند فرو می ریزند و می شکنند. یکی از آقایان صحبت می کرد که انسان باید باوقار باشد .جلوی بچه ها چون شخصیت ندارند، باید شخصیتش را حفظ کند. اگر یکم یه تشر بزنند، آدم ناگهان شخصیتش از بین می رود. شخصیت، اینجوری؟ شخصیتی که بخواهد با یک تکان کوچک، باطل بشود، بهتر آنکه خودت باطلش کنی.

او (جلال) جرا کرد. جرات کرد که بر خلاف همه ی ارزش هایی که در گروه خودش، ساخته و پرداخته شده بود و آنجا هم یک قطب بزرگ و مرجع بزرگ شده بود. این آدم، معمولی نبود. این دست سوم و چهارمی ها خیلی برای خودشان ارزش قایلند. آدم بزرگ که می شود، خیلی گستاخ می شود. آنچنان که خودش را مرجع می کند و خودشرا بر مردم تحمیل می کند. ارزش هایی که مردم به آن معتقدد را کنار می گذارد و با آن ها در می افتد و به آنها حمله می کند و عوضش می کند. آنها دیگر، از ارزش های موجود، اتفاده می کنند، تغذیه می کنند، و از حیثیت هایی که کاملا در جامعه ، مشخص شده از آنها و از انتساب به آنها، یک شخصیتی برای خودشان درست می کنند.

او(جلال) به سراغ ما آمد. به سراغ آن ایده آلی که ما همواره در آرزویش بودیم، و معمولا متاسفانه این فرهنگ عظیم ما که ارزش ها و حادثه های بزرگ و فضیلت های بزرگ انسانی در آن حضور دارد، اینها دست کسانی بود که ارزش نگهداری، عرضه کردن و دادن به نسل بعدی و عرضه کردن در دنیا را ندارند. منجمدند، کهنه اند، بی ریشه اند و این فرهنگ عظیم در دست آنها مانند دندانهای بسیار بزرگ است در دست یک قوم قدیم. اما نبوغ هایمان، ارزش های فکری امان، قلم هایمان، هنرمندانمان، نویسندگانمان، آنها که دنیا را می شناسند، ارزشها را می شناسند، تمدن ها را می شناسند، با جامعه ی زمان آشنایی دارند، آنها به عنوان تجددمابی ، از انسانیت دور شده اند یا بعد بیگانه شده اند و یا بعد، همینکه فرهنگ ما را فهمیدند، به شکل منحط فهمیدند، بنابراین از کنارش گذشتند و جلال که از آن قطب عالم به سوی مردم، به سوی ایمان ما، به سوی مذهب ما، فقط و سه قدم بیشتر برنداشته بود، اما قدم هایی بود که بسیار تکان دهنده بود. طلیعه ی یک فهم تازه بود. و آن، برگشتن روشنفکر به میان مردم بود. به راستی! نه از این اداها که هنوز هم خیلی ها به تقلید از فرنگی ها به میان توده می آیند. توده فکر می کنند یعنی اینکه بیایند تو قهوه خانه ی قنبر، بخوانند. خیال می کنند اینطوری باید به میان "توده" آمد. به میان توده یعنی به میان فرهنگ، در مسیر احساس، در مسیر بینش توده آمد. و در مسیر مذهبی و در مسیر اعتقادی و در مسیر ادبیات توده آمد. به مسیر تاریخ مردم آمد. یک روز که جلال در این سفر آخر به مشهد آمده بود ، با هم که راه می رفتیم، یک پارچه ای روی دوشش انداخته بود و یکی از این دهاتی ها که زوار حرم بود به جلال گفت: "بابا، این فروشیه؟" جلال گفت:"نه عمو جان ، نه عمو جان" بعد که طرف رفت دیدم جلال خوشحال شد. گفت این چقدر موفقیت بزرگی بود برای من. گفتم چی؟ گفتش اینکه دهاتی زوار مشهد، من را با تیپ خودش اشتباه کرد و این برای من موفقیت بزرگی بود.که لااقل آنقدر بهش نزدیک شده ام ، آنقدر به تیپش نزدیک شده ام که من را جزء خودشان در چشم همدم نگاه می کنند و من را عوضی می گیرند. یعنی آنقدر شبیه شدم که اشتباه می کنند. و این برای خود من موفقیت بزرگیه. به جلال گفتم: آره، ولی جوابت او را از این اشتباه درآورد.وقتی گفتی " عمو جان" یعنی اینکه اشتباهی گرفتی،عوضی گرفتی. برای اینکه کسی از تیپ خودش، اینطوری بهش جواب نمی دهد.

ولی به هرحال کسی که به جای روشنفکر معمولی که ناراحت می شود از اینکه اشتباه گرفته اندش با یک عامی، با یکی از زوار مشهد، یکی از این امل ها، ناراحت می شود ، این خودش احساس موفقیت می کرد. و حج کرد و حج نامه نوشت . روی سنت ها تکیه کرد. و روی چیزی که میگفتند باید آنرا کنار گذاشت و اینها با فرهنگ و تمدن اروپا هیچ سنخیتی ندارد، او روی آنها انگشت گذاشت ، آنها را معنی کرد.

اما دیری نپایید، در این آخرین فصل زندگیش که بزرگترین فصل زندگیش بود و تولد جدید درستین یافته اش بود، سه چهار سال بیشتر عمر نکرد و اگر می ماند برای ما چقدر بزرگ می شد و چقدر به این تیپ آدم ها احتیاج داریم. ولی لااقل اگر چند نفر می بودند و یا حداقل خودش(جلال) کمی بیشتر می ماند ، به تیپ ماها، به تیپ شماها(دانشجویان) می توانست بگوید که در دنیا چه خبر است و به سراغ چه چیز ها رفت. خیلی  چیزها که دنبالش می گردیم، اما در جاهای دیگر، در افق های دیگر است . اما اگر از یک زاوبه ی دیگر به آن نگاه کنیم ، نه از زاویه ی یک متجدد و نه از زاویه ی یک متعصب کهنه. از زاویه ی یک نبوغ تازه و یک بینش درست . از آنجا اگر به آن نگاه کنیم خیلی چیزها می توانیم پیدا کنیم. خیلی چیزها که حتی تصورش را نداریم.

بعد از آن اتفاق و آن حرفی که جلال گفت (فلان دهاتی زایر مذهبی که مرا با خودش اشتباه گرفت) من او را با خودم اشتباه گرفتم. درست حس کردم که خبر مرگ خودم را شنیدم و بعد این حال شتابزدگی در من ایجاد شد . شتابزدگی به این دلیل که مرگ به ناگهان فرا می رسد.

جلال آل احمد

دکترعلی شریعتی

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸

گذری به مزار جلال آل احمد

امروز (18 شهریور) به مزار جلال آلاحمد رفتم. قبر او در مسجد فیروز آبادی در خیابان فداییان اسلام روبروی حرم حضرت عبدالعظیم حسنی در شهر ری است. بنیانگذار این مسجد و بیمارستان کنار آن  که به همین نام است شخصی به نام مرحوم آیت الله حاج سید رضا فیروز آبادی است. در این مسجد افرادی زیادی از جمله خود موسس آن، جلال آل احمد، خلیل ملکی (استاد فکری جلال و کسی که جلال تا آخر عمرش با او یار و همراه بود) ، محمد همایون (بنیانگذار حسینییه ارشاد) و جمع زیادی از اهالی فرهنگ و هنر ایران زمین دفن هستند.

به تازگی آن را مرمت کرده اند. تصاویر قبل از مرمت آنرا از وبلاگی دیگر دریافت کرده ام و تصاویر کنونی آنرا خودم گرفتم. همان طور که در عکس ها مشخص است تمام قبرها را درآورده اند و قبرهای نو کار گذاشته اند و به صورت همسطح شده است. البته فقط قبر آقای فیروزآبادی بالاتر از سطح زمین است.(برای مرده هم پارتی بازی!)

وقتی رفتم دیدم درهای ورودی قبرستان بسته است. از کارگری که مشغول ساخت و ساز ساختمان کناری بود پرسیدم کلیدش کو؟ گفت چمیدونم! کمی آن طرفتر را نگاه کردم دیدم فراشی در حال جارو زدن است. از او هم پرسیدم گفت دست آقایی به نام گودرزی است که ریش سفیدی هم دارد. گفتم حالا این آقای ریش سفید کی میاد؟ اونم گفت چمیدونم!

کم کم داشتم نا امید می شدم. از آنطرف تهران صبح زود (دیشب آن روز شب قدر بود- 19 رمضان) پاشده بودم و آمده بودم این جا و حالا در قبرستان قفل است.

البته جالب است بگویم که سال قبل که رفته بودم دیدم حتی درب اصلی (دو در وجود دارد،یکی درب اصلی به محوطه و درب دیگر برای قبرستان) هم بسته بود. منم که نمی تونستن دست خالی برگردم ، از بالای در پریدم تو و رفتم سر خاک جلال. بهش گفتم  ببین باعث میشی به چه کارهایی دست بزنم!

اما امسال خدا را شکر، درب اصلی باز بود. مانده بودم چی کار کنم که دیدم یه مرد مسن ریش سفیدی(این آن ریش سفیدی که قبلا از او گفتم نبود) مرا نگاه کرد و گفت: اینجا چه می خوای پسر جان؟ گفتم: می خوام برم قبرستان ولی درش قفله.

از کاسبهای کنار مسجد بود. گفت : بیا تا کلیدو بهت بدم.منو میگی چنان خوشحال شدم که مردک از دیدن قیافم تعجب کرد. رفتم کلید و گرفتم و بهم گفت برای درب وسطیه. رفتم کلید و انتداختم توی در که دیدم ای دل قافل در که باز بوده.(این درب را فبلا امتحان نکرده بودم)

خلاصه سرتان را درد نیاورم. رفتم و قبر را با بطری آبی که با هزار جور دردسر از محوطه مسجد آب پر کرده بودم شستم. بعد یه کاغذی که توی عکس، متنش مشخصه را چسبوندم بالای قبر.(متن آن این بود: 18 شهریور سالروز شهادت جلال آل قلم تسلیت باد)

نشستم و چندتا فاتحه خوندم. البته من و امسال من ، بیشتر از جلال، به این فاتحه ها نیاز داریم. جلال که خوب جاییه. او شهیدی است که آخرت را برای دنیای خود نفروخت. او کسی است که از قلمش، صورتهای زیادی سیلی خوردند. و او کسی است که تن نهیفش نتوانست بیشتر از 46 سال این روح بزرگ را تحمل کند.

نکته ای که در آخر باید بگویم، مربوط به عکسی است که هویت محله ی فیروز آبادی در آن نوشته شده است. این تابلو توسط شهرداری منطقه 20 ناحیه دو، در خیابان روبروی مسجد نصب است. نکته ای مهم این است که در انتهای این متن آورده شده است : "همچنین مزار تنی چند از بزرگان علم و ادب معاصر از جمله مرحوم جلال آل احمد در همین مسجد قرار دارد."

همانطور که قبلا گفتم افراد بزرگ زیادی در این مسجد مدفون هستند. حالا اینکه از بین خیل عظیم این جمعیت نام "جلال آل احمد" ذکر شده است نشان از آن دارد که این مرد بزرگ هنوز خاطرخواه دارد. هنوز در یادها زنده است و اسمش را نتوانسته اند از یاد و قلبهای این مردم بزدایند.

والسلام

--------------------------------

تصاویر جدید

قبر جلال آل احمد

قبر جلال آل احمد

قبر جلال آل احمد

قبر جلال آل احمد
قبر جلال آل احمد

قبر جلال آل احمد

قبر جلال آل احمد

قبر جلال آل احمد

تصاویر قدیمی

قبر جلال آل احمد

قبر جلال آل احمد

قبر جلال آل احمد

قبر جلال آل احمد

قبر جلال آل احمد

قبر جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸

نظری گذرا بر نون و القلم نوشته جلال آل احمد - صادق هدایت از دید جلال آل احمد

نظری گذرا بر نون و القلم - صادق هدایت از دید جلال آل احمد ----- دانلود

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸

غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت سیزدهم- اقتربت الساعه

اکنون دیگر نوبت قلم در کشیدن است . پس به ذکر خبرى از بزرگان تمام کنم و به پیش گویى مانندى که پیش گویى نیست ، بلکه نقطه ى ختام متحتم راهى است که ما را و بشریت را در آن مى برند.

((آلبرکامو)) نویسنده ى فقید فرانسوى کتابى دارد به اسم ((طاعون )). شاید شاهکارش باشد. داستان شهرى است در شمال افریقا که معلوم نیست چرا و از کجا طاعون در آن رخنه مى کند. درست هم چو چیزى شبیه به تقدیر. شاید هم از خود آسمان . اول موش هاى بیمار وحشت زده از سوراخ ‌هاى خود بیرون مى ریزند و در کوچه ها و راهروها و خیابان ها آفتابى مى شوند و یک روزه هر زباله دانى از اجساد کوچک آن ها، با لکه ى سرخى بر کنار دهان هر کدام ، انباشته مى شود. و بعد مردم مى گیرند و مى گیرند و مى گیرند و بعد مى میرند و مى میرند و مى میرند. تا آن جا که زنگ ماشین هاى نعش کش یک دم فرو نمى نشیند و نعش مردگان را براى آهک سود کردن باید به زور سرنیزه از بازماندگان شان گرفت و به گورستان برد. ناچار شهربندان مى کنند و در درون آن حصار طاعون زده هر یک از اهالى شهربراى خود تکاپویى دارد.یکى در جست و جوى چاره ى سرطان است . یک در جست و جوى مفرى است . یکى در جست و جوى مخدرات است و یکى هم به دنبال بازار آشفته مى گردد. در چنان شهرى گذشته از سلطه ى مرگ و کوشش نومیدانه ى بشرى براى فرار از آن و غمى که هم چو غبارى در فضا است ، آن چه بیش از همه به چشم مى آید این است که حضور طاعون - این عفریت بوار - فقط ضربان گام هر کس را در هر راهى که پیش از آن مى رفته ، سریع تر کرده است . اگر به حق بوده یا نا به حق و اگر اخلاقى بوده یا ضد اخلاق - حضور طاعون هیچ کس را از راهى که تاکنون مى رفته باز نداشته که هیچ - او را در همان راه به دو افکنده است ...

عین ما که به طاعون غرب زدگى دچاریم و فقط ضربان فسادمان تندتر شده است .

کتاب طاعون که در آمد کسانى از منقدان (دست راستى هاشان ) گفتند که کامو شهر طاعون زده را رمزى از اجتماع شوروى گرفته است . دیگران (دست چپى هاشان ) گفتند که در آن کتاب نطفه ى نهضت الجزایر را نشانده است . و دیگران بسى حرف هاى دیگر زدند که نه به یادم مانده و نه این جا مناسبتى دارد... اما خود من - نه به علت این اشاره ها که براى کشف حرف اصلى نویسنده - دست به ترجمه اش زدم . و کار ترجمه به یک سوم که رسید، فهمیدم . یعنى دیدم . حرف نویسنده را. و مطلب که روشن شد، ترجمه را رها کردم . دیدم که ((طاعون )) از نظر آلبرکامو ((ماشینیسم )) است . این کشنده ى زیبایى ها و شعر و بشریت و آسمان .

این قضایا بود و بودتا نمایش نامه ى ((اوژن یونسکو)) فرانسوى در آمد. به اسم((کرگدن)) باز شهرى است و مردمش و همه بى خیال همان زندگى عادى شان را مى کنند. ولى یک مرتبه مرضى در شهر شایع مى شود. متوجه باشید که مثل طاعون (و مثل غرب زدگى = وبازدگى )، باز هم سخن از یک بیمارى مسرى است . و چه باشد این مرض ؟، کرگدن شدن ! اول تب مى آید، بعد صدا بر مى گردد و کلفت و نخراشیده مى شود، بعد شاخى روى پیشانى در مى آید و بعد قدرت تکلم بدل مى شود به قدرت نعره هاى حیوانى کشیدن و بعد پوست کلفت مى شود و الخ ... و همه مى گیرند. خانم خانه دار، بقال سر گذر، رییس بانک ، معشوقه ى فلانى و همین جور و همه سر به خیابان مى گذارند و شهر را و تمدن را و زیبایى را لگدکوب مى کنند. البته براى فهمیدن حرف این نویسنده دیگر احتیاجى نبود به این که کتابش را ترجمه کنم . امام همیشه در این خیال بوده ام که روزى این نمایش نامه را به فارسى در آوردم و در حاشیه اش گله به گله نشان بدهم که همشهرى هاى محترم ما نیز چه طورى روز به روز دارند به طرف کرگدن شدن مى روند. که آخرین راه حل مقاومت در برابر ماشین است .

و باز این قضایا بود تا در این اواخر (سال 1340) فیلم ((مهر هفتم )) را در تهران دیدیم . اثر ((اینگمار برگمن )) سوئدى . فیلم سازى از منتهاالیه شمالى دنیاى غرب . آدمى درست از جوار شب هاى قطبى . داستان فیلم در قرون وسطى مى گذرد. در سرزمینى باز هم طاعون زده . شوالیه اى خسته و شکست خورده و وازده از جنگ صلیبى به وطن بازگشته است . درست توجه کنید. از جنگ هاى صلیبى برگشته که در آن هرگز به جستن حقیقت دست نیافته است . چون در اراضى قدس همان چیزهایى را دیده است که امروز بازماندگان فرنگى او در دنیاى استعمارزده ى شرق و افریقا مى بینند. و این شوالیه برخلاف فرنگیان امروز، در سفر خود به شرق به جست و جوى نفت و ادویه و ابریشم نیامده است . به جست و جوى حق آمده . آن هم حق الیقین . یعنى مى خواسته در اراضى مقدس فلسطین خدا را ببیند و لمس کند. درست هم چو حواریون مسیح که چون گمان کردند خدا را دیده اند کرناى بشارت مسیحى را در چهارگوشه ى عالم زدند. این شوالیه ى سوئدى هم که از جوار شب هاى دراز قطبى تا متن روشنایى خیره کننده ى آفتاب شرق آمده است ، خدا را مى جوید. اما به جاى او هر دم شیطان پیش پاى اوست . گاهى در لباس حریف شطرنج ،گاهى در لباس ‍ مردم کلیسایى، و همیشه در سیماى عزراییل که تخم طاعون را درآن سرزمین پاشیده واکنون درو کننده ى جان آدمیان است . و در متن چنین روزگارى که شوالیه ى ما خسته از جست و جوى حق بازگشته ، کلیسا آیه ى عذاب مى خواند و وعید روز قیامت را مى دهد و نزدیک شدن ساعت را. اشاره به این که زمانه ى ایمان که سر آمد، دوره ى عذاب است . زمانه ى اعتقاد که به سر رسید، دوران تجربه است . و تجربه هم به بمب اتم مى کشد. این ها اشارات او است . یا دریافت من از اشارات او.

و اکنون من کم ترین - نه به عنوان یک شرقى - بلکه درست به عنوان یک مسلمان صدر اول که به وحى آسمانى معتقد بود و گمان مى کرد که پیش از مرگ خود در صحراى محشر، ناظر بر رستاخیز عالمیان خواهد بود، مى بینم که ((آلبرکامو)) و ((اوژن یونسکو)) و ((اینگمار برگمن )) و بسى دیگر از هنرمندان و همه از خود عالم غرب ، مبشر همین رستاخیزند. همه دل شسته از عاقبت کار بشریت اند. ((اروسترات )) سارتر چشم بسته ، رو به مردم کوچه هفت تیر مى کشد و قهرمان ((نابوکوف )) رو به مردم ماشین مى راند و ((مورسو))ى بیگانه ، فقط به علت شدت سوزش آفتاب ، آدم مى کشد. و این عاقبت هاى داستانى همه برگردانى اند از عاقبت واقعى بشریت . بشریتى که اگر نخواهد زیر پاى ماشین له بشود، باید حتما در پوست کرگدن برود. و من مى بینم که همه ى این عاقبت هاى داستانى وعید ساعت آخر را مى دهند که به دست دیو ماشین (اگر مهارش نکنیم و جانش را در شیشه نکنیم ) در پایان راه بشریت ، بمب ئیدروژن نهاده است !
به همین مناسبت قلم خود را به این آیه تطهیر مى کنم که فرمود: اقتربت الساعة و انشق القمر...

                                                                                                                 پایان

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸

غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت دوازدهم- کمى هم از ماشین زدگى

عوامل مهمى که یک دوره برزخ اجتماعى را با بحران هاى خاص آن مشخص مى کند از یک طرف پیشرفت علم است و از طرف دیگر تحول تکنیک و فن و ماشین ؛ و از یک طرف دیگر امکان بحث درباره ى دموکراسى هاى غربى و ما با آن چه گذشت از این هر سه عامل (پیشرفت علم ، تحول تکنیک ، امکان بحث درباره ى آزادى ) فقط ما به ازایى در ظاهر داریم . نمونه اى داریم براى خودنمایى . و اگر قرار باشد که سرعت تحول ماشین و تکنیک از نظر کمى ، مولد بحران هاى اجتماعى بشود ما که در این زمینه در خم کوچه ى اولیم و پس از این حتى مجبور به پیمودن گام هاى دویست ساله ایم ، کارمان سخت خراب تر از آن است که مى پنداریم .و تب هذیانى بحران هامان سخت مداوم تر و نومیدکننده تر خواهد بود ازآن چه در ممالک مشابه پیش آمده است .

با این همه آمدیم و همین فردا صبح ما نیز شدیم هم چو سوییس یا سوئد یا فرانسه یا آمریکا - فرض محال که محال نیست - ببینیم آن وقت چگونه ایم ؟ آیا تازه دچار مشکلاتى نخواهیم شد که در غرب مدت ها است به آن رسیده اند؟ و با این مشکلات مجدد چه خواهیم کرد؟ پیش از این که به یکى دو نوع از این مشکلات اشاره کنم ، بیفزایم که غرض از این همه ، آن است تا بدانیم که چه مشکلاتى به قوه ى دو داریم و چه راه درازى براى پیمودن و چه گودال عمیقى براى پر کردن .

یک مشکل اساسى تمدن غرب - در خود ممالک غربى - هشدارى است که باید در متن لیبرالیسم قرن نوزدهمى دایما در مقابل نطفه هاى فاشیسم بدهد. در فرانسه که حضرت دوگل را داریم و مشکل الجزایر را پیش پاى او. افراطیون دست راست نظامى و غیر نظامى را هم داریم به سرکردگى بخو بریده هاى ((لژیون اترانژر)) که هر روز کوچه هاى پاریس ‍ و الجزایر را به خون طرفداران حل مشکل الجزایر رنگین مى کنند. و درایتالیا و آلمان باقى مانده هاى پیراهن قهوه اى ها را داریم ودر امریکا تشکیلات جدید((پرچ سوسایتى )) را که حتى حضرت آیزنهاور را کمونیست مى دانند. و در انگلستان نهضت استقلال طلبى اسکاتلند را. و در هر جاى دیگر کرمى از خود درخت . و درست به همان قد و قامت . و این ((لژیون اترانژر)) خودش یکى از همین نوع مشکلات اروپایى است . مى دانیم که هر قداره بند و جانى و تبعید شده و دست کم هر ماجراجویى از اهالى اروپا، وقتى عرصه برش تنگ شد و دیگر نتوانست در زاد و بوم خود بماند، اجبارا مى رود و داوطلب ((لژیون )) مى شود. البته اگر نرود کارمند فلان کمپانى طلا و عاج و الماس نشود و در جنگل هاى افریقا. (مراجعه کنید به ((سفر به آخر شب )) به قلم لویى فردینان سلین ، نویسنده ى معاصر و فقید فرانسوى ) به این طریق بندر عباس ‍ بلژیکى ها، کنگو بوده است و جزیره ى قشم فرانسوى ها، الجزایر یا جیبوتى و ماداگاسکار و مال ایتالیایى ها، سومالى و لیبى ، و مال پرتقالى ها، آنگولا و موزامبیک . و مال هلندى ها (بویرهایى که مسلط بر افریقاى جنوبى اند در اصل هلندى بوده اند) آفریقاى جنوبى یا اندونزى و این لژیون مگر چیست ؟ چیزى شبیه عساکر مزدور عهود باستان (Mercenaire). و کارش ؟ سرکوبى آزادى در هر جا که لازم باشد، خدمت به کمپانى هاى نفت و طلا در هر جا که زبان اهالى دراز شده باشد و چاقوکشى موتوریزه (!) به نفع هر قلدرى که پول بیشتر بدهد. از اسپانیا گرفته در 1936 تا الجزایر و کنگو و آنگولا در همین اواخر، همه ى صحنه هاى ترکتازى همین نوع حضرات بوده است و همه زیر چکمه ى این قالتاق هاى فرنگى خونین و مالین شده اند. و آن وقت مساءله تنها این نیست که اروپا همراه صدور ماشین ، قداره بند هم صادر مى کند،بلکه مهم تر این است که به قیمت سلب آزادى از دولت هاى مستعمره و عقب افتاده است که اروپا امنیت و سلامت شهرها و موزه ها و تآترهاى خود را حفظ مى کند. و حالا که ملل مستعمره یکى بعد از دیگرى دارند آزاد مى شوند، ببینیم اروپا با این مال بدى که بیخ ریش صاحبش خواهد چسبید، چه خواهد کرد؟ ناچار باید منتظر نابسامانى هاى فراوان در داخله ى اروپا بود. ولى این طور که از وجنات امر پیداست گویا هنوز ((آنگولا)) و ((موزامبیک )) و ((افریقاى جنوبى ))، تکیه گاه و پایگاه اصلى این نوع ((لژیون اترانژر))اى ها است و بعد هم تصور نمى کنید که حضرات لباس عوض خواهند کرد و به صورت مشاور و مستشار و کارشناس بغل دست شیخ کویت خواهند نشست و یا وزیر شیخ قطر خواهند شد و حتى در ولایت خود ما؟... بگذرم .

و چرا چنین است ؟ چرا در متن تمدن غربى چنین مشکلاتى هر روز سنگى پیش پاى هر تحولى است ؟ به گمان من براى این که ماجراجویى و عصیان علیه مردم و قوانین و انواع قداره بندى هاى فکرى و عملى ، خود محصولات دست دوم به صف کشیده شدن مردم (رژیمانتاسیون )پاى ماشین است. محصولات دست اول مصنوعات غربى است ومحصولات دست دوم این ها و این((رژیمانته )) کردن مردم خود یکى از ملزومات ماشین هم هست . عامل و معمول با هم . متحد الشکل بودن در قبال ماشین و به صف کشیده شدن در کارخانه و سر ساعت رفتن و آمدن و یک عمر یک نوع کار کسالت آور کردن ، عادت ثانوى مى شود براى همه ى آدم هایى که با ماشین سر و کار دارند. حضور در حزب و در اتحادیه که لباس و ادا و سلام و فکر واحد مى خواهد نیز عادت ثالثى است تابع همان ماشین . پس ‍ متحدالشکل بودن در کارخانه منجر به متحد الشکل شدن در حزب و اتحادیه مى شود واین نیز منجر مى شود به متحدالشکل بودن در سربازخانه .یعنى پاى ماشین جنگ ! چه فرق مى کند؟ ماشین ، ماشین است . منتها یکى بطرى شیر مى سازد براى بچه ها و دیگرى خمپاره مى ریزد براى کوچک و بزرگ و صغیر و کبیر. و این اتحاد شکل و لباس و فکر در خدمت گزارى به ماشین (که چارلى چاپلین آن را سخت کوبیده است و اگر ارزش براى او قایلیم براى این است که زودتر از همه او به خطر گوسفند وار به سلاخ خانه ى ماشین رفتن ، پى برد) بعد در اتحادیه و کلوپ و حزب و بعد در سربازخانه است که به اتحاد شکل و فکر و لباس ‍ پیراهن سیاهان و پیراهن قهوه اى ها مى کشد که هر بیست سال یک بار همان ممالک غرب را چنان که دیده ایم ، به خون مى کشاند و دنیا را به جنگ مى خواند و این همه عواقب از خود به یادگار مى گذارد، صریح تر بگویم جنگ طلبى - صرف نظر از این که دنباله ى توسعه ى صنعتى شدید و در جست و جوى بازارهاى جدید براى صدور کالا به ظهور مى رسد - اصلا آداب و رسوم خود را از ماشین اخذ مى کند. از ماشین که خود محصول ((پراگماتیسم )) و ((سیانتیسم )) و ((پوزیتیویسم )) و ایسم هاى دیگر از این دست است . این روزها حتى بچه ها هم مى دانند که ماشین وقتى به مرحله ى اضافه تولید رسید و قدرت صادر کردن مصنوعات خود را یافت ، آن وقت صاحبان ماشین (کمپانى ها) بر سر کسب انحصار بازارهاى صادرات با رقباى خود از در مخاصمه در مى آیند.

علاوه بر این ها توجه کنیم به این نکته که احزاب در یک اجتماع دموکرات غربى ، منبرهایى هستند براى ارضاى عواطف مالیخولیایى آدم هاى نامتعادل و بیمارگونه - از نظر روحى - که به صف کشیده شدن روزانه پاى ماشین و سر ساعت برخاستن و سر کار به موقع رسیدن و ترامواى را از دست ندادن ، فرصت هر نوع تظاهر اراده ى فردى را از آنان گرفته است . و نیز به خصوص اگر توجه کنیم که احزاب فاشیست و انواع دیگر دسته هاى غلو کننده در اصول و تعصب ورز در فروع ، نهایت درجه ى دقت را مى کنند در ارضاى بیمارى هاى همین آدم ها، از رنگى که سرخ سرخ براى پرچم هاشان انتخاب مى کنند تا علامت ها و نشانه ها و سمبل هایى که دارند، از عقاب و شیر و ببر، که همه در حقیقت ((توتم ))هاى توحش قرن بیستمى اند!، و آدابى که براى ورود به جرگه ى خود و اخراج از آن دارند و رسومى که به جا مى آورند، آن وقت متوجه علت العلل این بیمارى ها و طرز مداواى آن ها یا مزمن نگه داشتن آن ها مى شویم . این ها هر کدام مشکلى از مشکلات غرب و اجتماعات مترقى ماشین زده است که حل آن با خود عقلاى آن اقوام !

ولى ما. این مایى که نه از دموکراسى خبرى دارد و نه از ماشین تا از ((رژیمانتاسیون )) اجبارى آن درکى واقعى داشته باشد، خوش مزه این است که این ما، حزب و اجتماع فرمایشى هم دارد! ما به جاى این که از راه ماشین به صف کشیده بشویم و بعد به حزب و اجتماع (دموکراسى ) سوق داده بشویم و بعد همان صف ها را در سربازخانه ها بیاراییم ، درست از ته شروع کرده ایم ، یعنى اول از راه سربازخانه ها (که تازه هرگز به کار جنگ نمى آیند، مگر جنگ هاى خیابانى ) به صف بستن و صف کشیدن و متحد الشکل بودن عادت مى کنیم تا ماشین که رسید کارمان لنگ نماند، یعنى ماشین لنگ نماند، و این نجیبانه ترین توضیحى است که من از واقعیت روزگارمان مى دهم . در غرب از ماشین و تکنولوژى به رژیمانتاسیون و حزب و سربازخانه و جنگ رسیدند و ما این جا درست برعکس .از سربازخانه و تمرین جنگ هاى خیابانى به صف بستن ، بعد به حزبى بودن و شدن و بعد به خدمتکارى ماشین مى رسیم . یعنى مى خواهیم برسیم . سربسته بگویم و بگذرم .

نکته ى دیگر از مشکلات ممالک و اجتماعات غربى این که غرب در اوان برخورد استعمارى خود با شرق و آسیا و افریقا و امریکاى جنوبى وضع و موقعیتى دیگر داشت و امروز وضعى دیگر. مرد غربى قرن نوزدهمى که به دنبال اولین مصنوعات ماشینى به این سوهاى عالم مى آمد، فعال مایشاء بود. وردست خان و امیر و حاکم بود. مشیر و مشار بود. سفارت خانه اش به طرفداران مشروطه پناه مى داد در تهران . و بیرقش بر بام هر خانه اى که در ((شیراز)) افراشته مى شد، آن خانه ((بست )) بود و در امان ؛ در بلواى قوام و قشقایى ها. اما حالا که حتى مرد بدوى کنگویى از ملى شدن نفت و کانال سوئز و کمپانى هاى شکر کوبا، درس ها آموخته و دیگر یاد گرفته است که خارجى را در هر لباس بشناسد و نه چندان به مهمان نوازى بدرقه کند، حالا دیگر مرد غربى پوست عوض کرده است .

شکلک تازه اى بر صورت گذاشته تا شناخته نشود. اگر مرد غربى به شرق و آسیا آمده -در آن اوایل امرارباب بود یا ((صاحب )) و زنش ((مم صاحب )) امروز مستشار است و مشاور است و وابسته ى یونسکو است . و گرچه به همان ماءموریت ها آمده است یا شبیه آن ها، اما به هر صورت لباس مقبول ترى پوشیده ، و دیگر کلاه آفتابى مستعمراتى (کولونیال ) به سر نمى گذارد و حفظ ظاهر مى کند... اما خود ما شرقى ها و آسیایى ها هنوز به این نکته پى نبرده ایم که مرد غربى فهمیده است که در نیمه ى دوم قرن بیستم دیگر نمى توان دویست سال به عقب برگشت . ما هنوز نفهمیده ایم که آن مولوى قرن نوزدهمى همان دیگ به سر بود که پیش از این دیدیم .

گذشته از این ها غربى مستعمره طلب ، در کاروان خود گاه گدارى ((گوگن )) نقاش را هم داشته است یا ((ژوزف کنراد)) نویسنده را یا ((ژرار دونروال )) و ((پیر لوییس )) را. و در همین اواخر ((آندره ژید)) را و ((آلبر کامو)) را... این ها هر کدام دلى به گوشه اى از زیبایى ها و بکارت هاى شرق بستند و دربندى ماندند که اساس ملاک هاى قضاوت غربى را در زندگى و هنر و سیاست لرزاند. ((گوگن )) عصاره ى آفتاب و رنگ را در تابلوهاى خود به فرنگ برد و چنان تکانى به نقاشى تیره و تار ((فلاماند)) داد که امروز دیگر اداهاى ((پیکاسو)) و ((دالى )) هم کهنه شده است . و ژید در 1943 با سفرنامه هاى کنگو، رسوایى کمپانى هاى عاج و طلا را بر سر بازار جهان کوفت و ((مالرو)) خبر از تمدن هاى جنوب شرقى آسیا (خمرز) داد که بسى دیرزى تر و کهنه تر از چهار تا ستون ((فوروم )) رم یا ((آکروپول )) آتن هستند... و دیگرانى که هر یک با جستن راه و رسم زندگى دیگرى در شرق و آسیا یا امریکاى جنوبى به عوالمى پى بردند که در چهار دیوارى اروپا و غرب از آن بى خبر بودند. بگذریم از موسیقى جاز که خود داستان دیگرى دارد و بوق دیگرى . یعنى در این قضیه اکنون سیاه افریقایى است که دارد زیر آسمان نیویورک نعره مى کشد. همان سیاهى که روزگارى از افریقا به غلامى رفت تا براى اشرافیت تازه به دوران رسیده ى امریکا و براى کمپانى هاى غربى تر در ((نیوجرزى )) و ((مى سى سى پى )) پنبه بکارد و اکنون طاق ((کارنگى هال )) را از شیپور و طبل خود به لرزه درآورده است و چیزى نمانده که به زیر سقف کلیساهاى گوتیک نیز راه بیابد که تا پیش از جنگ دوم بین الملل جز به ((باخ )) و ((مندلسون )) جواز ورود نمى دادند.

مى خواهم بگویم ، درست است که غرب در آغاز امر استعمار، فقط به صورت زالویى خون شرق را مى مکید که عاج بود و نفت و ابریشم و ادویه و دیگر کالاهاى مادى ؛ اما بعد کم کم دریافت که شرق سواى کالاهاى مادى و آن چه موزه ها و کارخانه ها را راه مى برد از معنویات هم کالاهاى فراوان دارد. آن چه دانشگاه ها و آزمایشگاه ها را به کار مى اندازد. و این چنین بود که دیدیم اساس مردم شناسى و اساطیرشناسى و لهجه شناسى و هزار فلان شناسى دیگر بر اساس گرد آورده هاى همین سوى عالم ، در آن سو نهاده شد. و اکنون علاوه بر این همه ، کالاى معنوى شرق و آسیا و افریقا و امریکاى جنوبى دارد مشغله ى ذهنى مرد غربى فهمیده و درس ‍ خوانده مى شود، که در مجسمه سازى به بدویت (پرى میتیف ) افریقا پناه مى برد و در موسیقى به جازش ، و در ادب به ((اوپانیشاد)) و ((تاگور)) و ((تائوئیسم )) و ((ذن Zen)) بودا. و مگر یک ((توماس مان )) کیست ؟ یا یک ((هرمان هسه ))؟ یا مگر اگزیستانسیالیسم چه مى گوید؟ باغ ژاپنى ساختن و غذاى هندى بر سر سفره داشتن و چاى به سبک چین خوردن که دیگر تفنن هر جوان سر از تخم درآورده ى غربى است .

این پناه بردن مرد غربى به ملاک هاى شرقى و افریقایى در هنر و ادب و در زندگى و اخلاق (که از طرفى نمودار بیزارى و دست کم خستگى مرد غربى است از محیط خود و آداب خود و هنر خود، و از طرف دیگر نمودار دنیا گیر شدن هنر و ادب و فرهنگ است ، از هر جا که مى خواهد باشد و البته که نمودار بسیار زیبایى نیز هست ) دارد کم کم به قلمرو سیاست نیز مى کشد. و آیا به این طریق فکر نمى کنید که پس از توجه غرب به هنر شرقى اکنون مرحله ى توجه غرب به سیاست شرقى رسیده باشد؟ بله . فرار از ماشین زدگى چنین مى طلبد. ترس از جنگ اتمى چنین حکم مى کند.

و آن وقت ما غرب زدگان درست در همین روزگار است که موسیقى خودمان را نشناخته رها مى کنیم و آن را ((زرزر)) بیهوده مى دانیم و دم از ((سمفونى )) و ((راپسودى )) مى زنیم و نقاشى ایرانى را در شمایل سازى و مینیاتور اصلا نمى شناسیم و به تقلید از ((بى انال )) و نیز حتى ((فوویسم )) و ((کوبیسم )) را هم کهنه شده مى پنداریم و معمارى ایرانى را کنار گذاشته ایم با قرینه سازى هایش و حوض و فواره اش و باغچه و زیرزمین و حوض خانه اش و ارسى و پنجره ى مشبکش و... در زورخانه را بسته ایم و چوگان را فراموش کرده ایم و با چهار تا کشتى گیر به المپیاد مى رویم که اساسش بر دوش دوى ((ماراتون )) است که خود کنایه اى است به شکست نطربوقى در عهد دقیانوس که آخر معلوم نشد چرا از این سوى عالم به آن سو لشکر کشید؟!...

و آخر چرا ملل شرق نباید به دارایى خویش بیدار و بینا شوند؟ و چرا فقط به این عنوان که ماشین غربى است و ما از اقتباسش ناچاریم ، تمام دیگر ملاک هاى زندگى غربى را نیز بگیرند و جانشین ملاک هاى زندگى و ادب و هنر خود کنند؟ چرا علامت اختصارى یونسکو باید به شکل ستون هاى یونانى آکروپول باشد؟ و نه مثلا به صورت گاو بال دار آشورى یا ستون  معابد((کارناک )) و ((ابوسنبل )) مصر؟ یا چرا نباید ملل شرقى آداب خود را بر مجامع بین المللى عرضه کنند؟ مثلا بازى هاى ملى خود را در المپیادها؟ مثل رقص و تیراندازى و ریاضت (به آن معنى که در ((یوگا)) هست )...بگذرم .

مشکل دیگر از مشکلات اجتماعات غربى این که علاوه بر آدم هاى سر به زیر و پا به راه که مى سازد - به قصد خدمتکارى ماشین - آدم هاى نوع جدیدى هم مى سازد که مى توان ((قهرمان هاى از پیش ساخته )) به ایشان گفت ، عین خانه هاى از پیش ساخته . در وجود ذى جود ستارگان سینما، یا در سرنشینان موشک هاى فضانورد. و این البته منطقى هم هست . وقتى همه ى مردم را سر و ته یک کرباس کردى که هیچ کدام هیچ سر و گردنى از دیگران برترى ندارند، چاره اى نیست جز این که گاه به گاه با یک قهرمان از پیش ساخته این یک دستى در ابتذال بشرى را بشکنى و نمونه اى بدهى تا نومیدى یک سره نباشد. این است که در عین حال که مثلا کمپانى ((فورد)) به فلان دانشکده ى امریکایى سفارش سالى فلان قدر نفر متخصص برق و مکانیک مى دهد، با فلان مشخصات فلان کارخانه ى فیلم بردارى هم کار خودش را مى کند. یعنى قهرمان سازى طبق نقشه اش ‍ را. اگر یک وقتى بود که فلان شجاعت معین (که به قول افلاطون یکى از فضیلت هاى چهارگانه بود) و نه با قرار قبلى از کسى سر مى زد و آن کس ‍ قهرمان مى شد و شاعران در مدحش سخن مى راندند، حالا فلان کمپانى فیلم بردار کسى را مى خواند که اداى فلان شجاعت تاریخى یا افسانه اى را براى فلان فیلم در بیاورد و بیا و ببین که روزنامه ها چه داد سخن مى دهند و رادیوها و تلویزیون ها. و کمپانى که به هر صورت تجارتش را مى کند، چه پولها خرج تبلیغات مى کند و براى قهرمانان خود چه واقعه تراشى ها مى کند و ازدواج و طلاق شان را و دزدیدن بچه شان را و شرکت شان را در مبارزه ى سیاه و سفید و رقصیدن شان را در فلان شب با فلان ملکه ى مطلقه و الخ ... از یکى دو سال پیش از این که فیلم آماده بشود، مدام در روزنامه و رادیو و تله ویزیون مى گذارد و مى گذارد تا به حدى که خبرش از مسیر ((رویتر)) و ((آسوشیتد پرس )) حتى به گوش وسایل انتشاراتى تهران و سنگاپور و خرطوم هم مى رسد. آن وقت نوبت استفاده است و فیلم با ابهت و جبروت و شب افتتاح واحد در پانزده پایتخت جهان و شرکت رجال و غیره بر پرده مى افتد. و نتیجه ؟ یک قهرمان دیگر به صف قهرمانان روى پرده افزوده شده است ؛ یعنى در حقیقت از یک قهرمان تاریخى و افسانه اى دیگر سلب حیثیت و اعتبار شده است .

نمونه ى دیگر این آدم سازى نوع جدید - یعنى از آدم عادى ، قهرمان روى پرده ساختن - سرنشینان موشک هاى فضا پیما هستند که تا دیروز زن هاشان هم جدى نمى گرفتندشان یا حتى شوهر هم نکرده بودند،اما امروز شهره ى آفاق اند.و در چه حال ؟ در حالى که دانشمندان سازنده ى خود موشک ها و کشف کنندگان اصلى سوخت هاى جدید، براى فضا پیمایى در گمنامى صرف به سر مى برند. هم در روسیه ، هم در امریکا. و چرا؟ چون اسم و رسم سازندگان موشک ها، حتى وجود بشرى ایشان از اسرار نظامى است و فاش کردنى نیست . اما آن که موشک را سوار مى شود؟ البته که از اسرار نیست . بلکه وسیله ى تحمیق خلایق است . شکافى است در یک جایى در این پهنه ى یک دست و مبتذل که سرنوشت توده هاى وسیع است . تا امیدى در دل ایشان بیفروزد که بله تو هم مى توانسته اى سرنشین موشک باشى و الخ ... و آن وقت چه عکس و تفصیل ها، چه تمبرها، چه پیام ها و چه پیزرها! و با چه مقدماتى و چه تمهیداتى ! غافل از این که او هم آدمى است مثل همه ى آدم ها با اندکى شجاعت بیش تر یا اندکى شانس بیش تر. چون از سرنوشت آن ها که در فضا سر به نیست شده اند، بى خبریم . آخر از اسرار نظامى است ! و به هر صورت ، آیا گمان نمى کنید که فلان فضانورد در عین حال که آدمى است مثل همه ى آدم ها و با تمام حقوق آدمى در این تجربه ى فضانوردى چیزى یا شییى شده است در حدود یک خرگوش آزمایشگاه ؟ این است کاهش ‍ بشرى ! خود حضرات هم پوشیده نمى کنند که بله فلان فضانورد چنین و چنان شجاع و الخ و ((آماده ى این که جان خود را در راه بشریت فدا کند.!)) و من مى گویم در راه ترقى تکنیک ! آخر یک وقتى بود و حضرت ابراهیمى که پسرش را به قصد قربانى در راه حق مى برد، اما امروز آدمى را به قصد قربانى در راه تکنیک و ماشین فدا مى کنند. و پز هم مى دهند! و با چنان بوق و کرنایى که براى فضانوردان ، از دو سمت ، زده اند فراوان مى بینى در هر ده کوره اى از سیبرى یا آلاسکا، آدم هایى را که به قصد این فداکارى نام نویسى مى کنند یا کردند. و آیا این خود نوعى فرار از ابتذالى نیست که ماشین به آدمى تحمیل کرده است ؟ به هر صورت این است آخرین دست درازى ماشین به حوزه ى بشریت !

در اوایل کار، موشک هاى فضا پیما به مسخره مطالبى نوشتند و خواندیم که بله مسیح را به خاطر یک ستون در آسمان چهارم نگه داشتند و اکنون موشک ها هفت آسمان را در مى نوردند و از این قبیل ... و این مسخرگى مى خواست این حقیقت را بپوشاند که دیگر آسمان ها نیز جاى ملکوت نیست . و همه ناسوت است . ناسوتى که اگر به خدمت ماشین در آمد از فلک نیز برتر خواهد رفت و دیگر تبلیغات . اما غافل از این که در این گردش لاهوتى ، سگ ها و میمون ها بر این بشریت کاهش یافته ، فضل سبق داشتند. به هر صورت مى بینید که در ممالک صنعتى ، دیگر تنها بحث از این نیست که ماشین آدم هاى سر به زیر و پا به راه مى خواهد با فلان نوع مشخصات . بلکه بحث از این است که به خرج چنین قربانى هاى بشرى ، ماشین دارد، آدم نوع تازه اى مى سازد. در فرمان بردارى هم دوش ‍ چهارپایان ، یعنى از آدمیت سلب حیثیت مى کند. و من در متن این خبر که ((فلان علیا مخدره ى موشک پیما با فلان جوان رعناى ایضا موشک پیما ازدواج کرد)) و خبر بعدى : ((علیا مخدره اکنون حامله است و.)) و خبر بعدى : ((زن و شوى فضا پیما صاحب فرزند شدند.)) نفس بشریت را به بازى گرفته شده مى بینیم .((پراگماتیسم )) و((سیانتیسم )) تا آن حد پیش رفته که دو موجود بشرى را مثل دو موش به تجربه هاى سخت مى گذارند و بعد به لقاح و بعد به زاد و ولد و... تا چه ؟ تا ثابت شود که آدمى در وراى جو نیز مى تواند بزید و زاد و ولد کند. و آن وقت که چه ؟ سؤ ال این جا است !...بگذرم . به هر صورت این ها مشکلات جامعه هاى پیش افتاده است . همین که بدانیم کافى است . ولى ما، که نه ماشین داریم و نه جامعه اى مترقى هستیم و نه باید دچار این عواقب باشیم که بر شمردم و نه اجبارى در ساختن آدم هاى سر به زیر و پا به راه و یک جور داریم ، و نه احتیاجى به قهرمان هاى از پیش ساخته شده ، بیا و ببین که چه ها که نمى کنیم ! همان اداى قهرمان سازى را در کار برندگان جوایز در مى آوردیم یا در کار انتخاب نمایندگان مجلسین ، یا در کار انتخاب فلان دهاتى که باید در فلان مراسم شعر بخواند و از این قبیل ... و بدتر از همه این که بر نخستین صفحه ى هر برنامه اى از برنامه هاى مدون فرهنگ مى خوانیم ، همان آدم متعادل پروردن را و دیگر اباطیل را... البته داد مى زند که این هم یکى دیگر از علامات غرب زدگى است ، اما آیا کافى است که فقط روى درد اسم بگذاریم ؟ من درباره ى این خطرناک ترین اثر ماشین زدگى که در فرهنگ رخ داده است ، اندکى به تفصیل سخن خواهم گفت .

اگر بتوان نقشى براى فرهنگ ما قایل شد، کشف شخصیت هاى برجسته است که بتوانند در این نابسامانى اجتماعى ناشى از بحران غرب زدگى ، عاقبت این کاروان را به جایى برسانند. هدف فرهنگ ما چنین که هست نباید و نمى تواند هم دست کردن و همسان کردن و سر و ته یک کرباس ‍ کردن آدم ها باشد تا همه وضع موجود را تحمل کنند و با آن کنار بیایند. به خصوص براى براى ما که در این روزگار تحول و بحران به سر مى بریم و در چنین دوره اى از برزخ اجتماعى که ما مى گذرانیم فقط به کمک آدم هاى فداکار و از جان گذشته واصولى(که در عرف عوامانه ى روان شناسى ایشان را ناسازگار، کله شق ، نامتعادل مى خوانند) مى توان بار این همه تحول و بحران را کشید. و سامانى به این درهم ریختگى اجتماعى داد که در این دفتر دیدیم .

اگر روزگارى بود که در مملکت ما و با تعلیم و تربیت اشرافى اش ، فقط رهبر براى مملکت مى ساختند هم چون دوره ى صفوى یا قاجار یا پیش ‍ از آن ها و تعلیم و تربیت درست به نسبت دستگاه رهبرى جمع و جور بود و گسترده نبود و معدودى بدان راه داشتند... امروز که رهبرى مملکت برخلاف انتظار زمانه ، هنوز به سبک عهد شاه وزوزک در اختیار خاندان هاى معدود فئودال ها و اشراف و نم کردگان دربار و آن دویست فامیل است و این رهبرى خود زایده اعورى است از قدرت هاى بزرگ سیاسى و اقتصادى بیگانه ، و از طرف دیگر تعلیم و تربیت وسعت عظیم یافته و در طبقات گسترده و قشرهاى عمیق ترى از اجتماع رسوخ کرده است و محصول بیش ترى مى دهد و فقط پشت میزنشین هم مى دهد، یعنى ناچار کاندیداهاى بى شمارترى براى رهبرى مى سازد، در چنین وضعى تعلیم و تربیت ما هر مشخصه ى احتمالى دیگرى که داشته باشد و هر حسن و عیب دیگرى ، این یک مشخصه را حتما دارد که روز به روز بر خیل ناراضى ها خواهد افزود که به قصد کارمندى و رهبرى ادارى درس ‍ خوانده اند تا پشت دیوار رهبرى رسیده اند، اما راهى به رهبرى مملکت ندارند. چون نه به قدرت هاى مالى و سیاسى وابسته اند و نه از آن دویست خانوارند، نه مالک عمده ى اموال منقول .

در وضع فعلى که ما در فرهنگ داریم از طرفى ، صف تربیت شدگان در مدارس و دانشگاه و فرنگ با همه ى عیوبى که ممکن است داشته باشند روز به روز درازتر مى شود؛ یعنى امکان ایجاد محیط گسترده ى روشنفکرى بیش تر مى شود. و از طرف دیگر دستگاه رهبرى مملکت روز به روز محدودتر و بسته تر و منحصرتر مى شود. و غربال سازمان امنیت سخت گیرتر. با این تضاد چه مى کنیم ؟ مى بینید که زمانه ى ما، زمانه ى تشدید اختلافات اجتماعى است و در چنین شرایطى آدم متعادل و سر به زیر پروردن و ترمز کردن قدرت هاى تند و سرکش انسانى ، خطرناک ترین و خفه کننده ترین قدمى است که مى توان برداشت . و این قدم را فرهنگ به کمک سازمان امنیت و ارتش دارد برمى دارد. با این سپاه دانش فعلى و سپاه بهداشت آتى !

وظیفه ى فرهنگ و سیاست مملکت در این روزگار کمک دادن است به مشخص شدن اختلافات و تضادها. به اختلاف میان نسل ها، میان طبقات ، میان طرز تفکرها. تا بتوان دست کم دانست که چه مشکلاتى در راه است و مشکلات که روشن شد، البته که راه حل ها نیز یافته خواهد شد. وظیفه ى فرهنگ به خصوص مدد دادن است به شکستن دیوار هر مانعى که مرکز فرماندهى و رهبرى مملکت را در حصار گرفته است و آن را انحصارى کرده است . غرضم ((دموکراتیزه )) کردن رهبرى مملکت است ؛ یعنى آن را از انحصار این و آن کس یا خانواده در آوردن . بیش از این نمى توان صراحت داشت . وظیفه ى فرهنگ ریختن و شکستن هر دیوارى است که پیش پاى ترقى و تکامل افراشته . و مدد دادن است به آن طرف معادله هاى ذهنى و واقعى و انسانى که از آینده است . نه به آن طرفى که در حال زوال است و در خور روزگار ما نیست . فرهنگ و سیاست ما باید از قدرت هاى جوان و تند و محرک به عنوان اهرمى استفاده کنند که تاءسیسات کهن را به همه ى سنگین بارى شان به طرفة العینى از جا برکند و از آن ها هم چو مصالحى براى ساختن دنیایى دیگر استفاده کند.

در این دوران تحول ، ما محتاج به آدم هایى هستیم با شخصیت و متخصص و تندرو و اصولى . نه به آدم هایى غرب زده از آن نوع که بر شمردم . نه به آدم هایى که انبان معلومات بشرى اند یا همه کاره اند و هیچ کاره ، یا تنها مرد نیکند و آدم خوب یا سر به زیر و پا به راه ، یا آدم هاى سازش کار و آرام یا جنت مکان و حرف شنو! این آدم ها بوده اند که تاریخ ما را تاکنون چنین نوشته اند. دیگر بس مان است .

خوشبختى غرب در این است که از وقتى دایرة المعارف نویسانش کار خود را تمام کردند، دیگر احتیاجى به وجود این نوع حشرات که برشمردم ، ندارد. یعنى دیگر نیازى ندارد به وجود عقل کل ها و معلم اول ها و انبان هاى متحرک معلومات بشرى . هم به این مناسبت بود که در آن جا تقسیم کار پیش آمد و آن وقت متخصص ها پیدا شدند. اما تخصصى که غربى مى پرورد، شخصیت به همراه ندارد. و ما درست از همین جا باید شروع کنیم . یعنى از این جا که متخصص با شخصیت بپروریم . آیا فرهنگ ما قادر به تربیت چنین آدم هایى هست ؟ و اگر نیست چرا؟ و عیب کار از کجاست ؟ همان را باید جست و برطرف کرد.

به این طریق اگر در غرب به اجبار تکنولوژى (و سرمایه دارى ) یعنى براثر ماشین زدگى ، تخصص را جانشین شخصیت کرده اند، ما به اجبار غرب زدگى به جاى شخصیت و تخصص هر دو، هرهرى مآبى را گذاشته ایم و غرب زده پروردن را. تکرار مى کنم که مدارس ما و فرهنگ و دانشگاه ما یا به عمد یا به جبر، ناآگاه زمانه همین نوع آدم ها را مى پرورند و تحویل رهبرى مملکت مى دهند. آدم هاى غرب زده اى پا در هوایى که به هر مبناى ایمانى ، بى ایمانند. نه حزب دارند نه آمال بشرى و نه سنن و نه اساطیر. پناه برنده به یک نوع ابیقورى مآبى عوامانه . و منحرف و خنگ شده به لذات جسمى . و چشم دوخته با اسافل اعضا و به ظواهر گذرا. نه در بند فردا و همه در بند امروز. و همه ى اینها به کمک رادیو و مطبوعات و کتب درسى و لابراتوارهاى دربسته و غرب زدگى رهبران و کج فکرى از فرنگ برگشته ها و کلیله و دمنه مآبى ادبیات دیده هاى نبش قبر کن ! و آن وقت حکومت هاى ما که حتى به کمک تمام قدرت خود، نمى توانند آرایشى حتى در ظاهر به این وضع بدهند، هر روز براى ایجاد غفلت و به خواب کردن مردم به ملم تازه اى دست مى زنند. و این ملم ها هر چه باشد از سه نوع خارج نیست . یعنى از سه مالیخولیاى زیر به در نیست :

اول مالیخولیاى بزرگ نمایى . چون هر مرد کوچکى ، بزرگى خود را در بزرگى هایى که به دروغ به او نسبت مى دهند، مى بیند. در بزرگى تظاهرات ملى و جشن هاى ولخرج و طاق نصرت هاى پرپرى و جواهرات بانک ملى و سر و لباس و زین و یراق سواران ! و منگوله هاى فرماندهان نظامى و ساختمان هاى عظیم و سدهاى عظیم تر که خیلى حرف و سخن ها درباره ى اسراف سرمایه ملى در ساختن آن ها مى گویند....و خلاصه در آن چه ، چشم پرکن است . چشم آدم کوچک را پرکن ، تا خودش را بزرگ بپندارد!

دوم مالیخولیاى افتخار به گذشته هاى باستانى ! گرچه این نیز دنباله ى مالیخولیاى بزرگ نمایى است ؛ ولى چون بیش تر با گوش کار دارد جدا آوردمش . این نوع مالیخولیا را بیش تر مى شنوى . لاف در غربت زدن ، تفاخرات تخرخرانگیز، کوروش و داریوش ، من آنم که رستم یلى بود در سیستان ، و آن چه تمام رادیوهاى مملکت را پر مى کند و از آن راه مطبوعات را. این مالیخولیا نیز گوش پرکن است . کارگر جوان خسته اى را دیده اید که شبى تاریک از کوچه اى خلوت مى گذرد؟ لابد شنیده اید که اغلب آواز مى خواند؟ و مى دانید چرا؟ چون از تنهایى مى ترسد. با صداى خودش ، گوش خودش را پر مى کند. و از این راه ترس را مى راند. و نمى دانم توجه کرده اید یا نه که رادیو درست همین نقش را دارد. رادیو همه جا باز است ، فقط براى این که صدایى بکند. گوش را پر کند.

سوم مالیخولیاى تعاقب مداوم است . این که هر روز دشمنى تازه و خیالى براى مردم بى گناه بسازى و مطبوعات و رادیو را از آن ها بینبارى تا مردم را بترسانى و بیش تر از پیش سر در گریبان فروشان کنى . و وادارى شان که به آن چه دارند، شکر کنند. این تعاقب مداوم صور گوناگون دارد. یک روز کشف شبکه ى حزب توده بود، روز دیگر مبارزه با تریاک ، معبد مبارزه با هرویین ، بعد قضیه ى بحرین یا دعواى با عراق سر شط العرب ، بعد داستان آدم هاى بچه دزد، بعد همین رعبى که از سازمان امنیت در دل ها افکنده اند...

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸

غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت یازدهم- فرهنگ و دانشگاه چه مى کنند؟

اکنون از دریچه ى فرهنگ نگاهى به اجتماع فعلى ایران بیفکنیم . دریچه اى که نگاه من همیشه در چهارچوب آن بوده است .

از نظر فرهنگ ، ما درست به علف خودرو مى مانیم . زمینى باشد و دانه اى از جایى دم باد یا بر منقار پرنده اى بر آن بیفتد و باران هم کمک بدهد تا چیزى بروید. درست همین جور. یک حیات نباتى ، آن هم به تصادف رها شده و خودرو. مدرسه اى به هر طریق که بدانیم مى سازیم ، براى بالا بردن قیمت اراضى اطراف مدرسه ، یا به قصد تظاهر، یا به عنوان رد مظالم آن چه فلان قلدر در یک حادثه ى سیاسى به یغما برده ، یا به کوشش صادق اهالى یک آبادى ، یا به وقف ثلث اموال فلان مرحوم . به هر صورت مدرسه که ساخته شد، شاخه اى از شاخه هاى شکننده ى تشکیلات فرهنگ به آن مى رسد. آن هم با چه دوندگى ها و دردسرها. هیچ نقشه اى از پیش نیست . یا این که کجا چه نوع مدرسه اى لازم است . و چه مدارسى تفننى است . توجه به کمیت هنوز مسلط بر عقول فرهنگ است . و هدف نهایى فرهنگ ؟ گفتم غرب زده پروردن . یا سپردن اوراق غیر بهادار، تعیین ارزش ‍ استخدامى تحصیلات به دست مردمى که فقط مى توانند خوراک آینده ى تشکیلات ادارى باشند و براى ارتقا به هر مقامى محتاج یک دیپلم اند. هماهنگى در کار مدارس نیست . مدارسى که از همه نوعش را داریم . مذهبى اش را و اسلامى اش را و ایتالیایى اش را و آلمانى اش را. مدارسى که نیمچه روحانى مى پرورد و طلاب علوم دینى . مدارس فنى داریم و حرفه اى داریم و خیلى انواع دیگر. اما هیچ جا ثبت و ضبط نیست که حاصل این همه تنوع چیست ؟ و این همه مدارس چرا هست و چه مى پرورد و پرورده هاى هر کدام پس از ده سال چه کاره اند؟ نفس تنوع - اگر به معنى تقسیم کار و جواب دهنده به تنوع و ذوق و سلیقه و توانایى و درک مردم باشد - بسیار مفید است و خود آخرین علامت آزادى است . اما تنوع کار مدارس ما نوعى خودرویى است . همان یک دانه است که در هر زمینى جورى سبز مى شود. دولتى ها با ملى ها یک دنیا فرق دارند، ولایتى ها با تهرانى ها. همان برنامه است ، و مثلا همان معلم . اما در این یکى ، کلاس ها هشتاد نفره است در آن دیگرى بیست و پنج نفره ، و همین جور. و تازه در برنامه ى مدارس هیچ اثرى از تکیه به سنت ، هیچ جاپایى از فرهنگ گذشته ، هیچ ماده اى از مواد اخلاق یا فلسفه و هیچ خبرى در آنها از ادبیات ، هیچ رابطه اى میان دیروز و فردا، میان خانه و مدرسه ،میان شرق و غرب ،میان جمع و فرد! سنتى که دیدیم چه طور بى جان افتاده ، چگونه مى توانددر برنامه ى مدارس اثر کند؟ و خانه اى که اساسش در حال فرو ریختن است ، چگونه مى تواند شالوده اى براى مدارس باشد؟ اما به هر صورت سالى در حدود بیست هزار دیپلمه داریم و بگرد تا بگردیم ... خوراک آینده ى همه ى ناراحتى ها و عقده ها و بحران ها و احتمالا قیامها، آدمهاى بى ایمان ، خالى از شور و شوق ، آلت بى اراده ى حکومت ها، همه سازش کار و ترسو و بى کاره ! شاید به همین دلایل است که مدارس دینى و اسلامى در این ده ساله ى اخیر، یک مرتبه چنین رونقى گرفته است . چون در این نوع مدرسه ها دست کم خطرى براى دین و ایمان بچه ها احساس نمى شود که از خانواده هاى سخت مذهبى مى آیند و هنوز به نفس مسموم غربزدگى سنگ نشده اند. اما چه سود که تحجر محیطهاى مذهبى ، ایشان را به صورت دیگر سنگ واره خواهد کرد. و نیز چه فایده که این مشکل مذهب و لامذهبى و فرهنگ و بى فرهنگى فقط مشکل شهرها است . یا از تفنن هاى شهرنشینى . و از پنجاه هزار آبادى مملکت دست کم چهل هزارتاى شان هنوز هیچ نوع مدرسه اى ندارند. و کاش آنها هم که دارند، نمى داشتند. چون در این صورت دست کم بلا یکى بود و همه جا هم یکسان بود. اما اکنون بلا هزار تا است و هر جایى به نوعى . مشکل هاى کتاب درسى ، کمبود معلم ، ازدحام کلاس ها، اختلاف سن و هوش و زبان و مذهب شاگردان ، آموخته بودن و نبودن معلم ها به اصول آموزش و پرورش ، دخمه بودن مدارس ، بى تکلیفى ورزش و موسیقى در آنها و هزاران مشکل دیگر. و مهمتر از همه ى اینها، بى هدف بودن فرهنگ . و بلبشوى برنامه ها هنوز معلوم نیست که دبستان را براى چه باید گذراند و به چه هدف و براى رسیدن به کدام کارآمدى ها؟ و دبیرستان را؟ و دانشگاه را؟ و امان از این دانشگاه ! که باید مرکز زنده ترین و برجسته ترین تحقیقات علمى و فنى و ادبى باشد. اجازه بدهید کمى به کار این دانشگاه برسیم .

دانشگاه تهران داریم ، دانشگاه ملى داریم و دانشگاه شیراز داریم و مال خراسان و مال جندى شاپور و همین جور... دانشگاه ملى که یک دکان است براى آن دسته از روشنفکران غربزده که از فرنگ و آمریکا برگشته اند و در زمینه ى سنت هاى به همین زودى متحجرشده ى دانشگاه تهران به آن حد اه و پیف شنیده اند که رفته اند و با تکیه به مقامات بالاتردکانى براى خودشان باز کرده اند.

من حتى به زحمت مى توانم اسم این مؤ سسه را دانشگاه بگذارم . اما دانشکده ها یا دانشگاههاى ولایات . یک وقتى بود که پیشه ورى در آذربایجان ، دانشگاه تبریز درست کرد به عنوان نشانه ى استقلال یا نشانه ى خودمختارى آن ولایت در حدود قانون انجمن هاى ایالتى و ولایتى (که دیگر هیچ خبرى و اثرى از آن نیست ) و بعد که غایله ى آذربایجان خوابید، دیدند که این تنها میراث آن دستگاه را نمى توان مثل دیگر مواریث به طعن و لعن بست . و نمى شود هم که نگهش داشت . چون هر چه بود الباقى بساط ((دموکرات فرقه ى سى )) بود. پس چه کنیم ؟ بیاییم و در دیگر ولایات هم دانشگاه درست کنیم ... همین جورى بود که حالا این همه دانشگاه داریم . و البته که چه خوب . دست کم کارى پیدا شده است براى این همه کاندیداى استادى که از فرنگ برمى گردد. ولى کار هر کدامشان چیست ؟ این را هنوز کسى نمى داند. و تخصص هر کدام در چه رشته است ؟ و آب و هواى هر ولایت براى چه نوع رشته هاى تخصصى جان مى دهد؟ و کدام آنها بهتر از دیگران کار مى کنند؟ و محصول کارشان چیست ؟... اینها همه سؤ الهایى است که جوابشان را خدا عالم است کى باید گرفت . اما دانشگاه تهران . با همه ى سابقه و اهمیتش و با همه ى سنن از بین رفته و استقلال درهم خرد شده اش ، هر چه هست گویا باید چنان که گذشت ، مرکز زنده ترین و برجسته ترین و عالى ترین تحقیقات باشد. ولى آیا همین طور است ؟

آن قسمت از رشته هاى دانشگاهى که سر و کارش با تکنیک و فن و ماشین است (دانشکده هاى علوم فنى ) در آخرین مراحل تحصیلى ، فقط تعمیرکنندگان خوبى مى سازد براى مصنوعات غربى . نه تحقیق تازه اى ، نه کشفى ، نه اختراعى ، نه حل مشکلى و نه هیچ . همان مرمت کنندگان یا به کاربرندگان یا راه اندازندگان ماشین و مصنوعات غربى و حساب کنندگان مقاومت مصالح و از این قزعبلات ... و اگر تنها مختصر تحقیقى و تتبعى علمى در کار هست در کار مؤ سسه ى رازى است و انستیتوى پاستور که من نمى دانم به دانشگاه و دانشکده ى کشاورزى وابسته شان بدانم یا به وزارت بهدارى یا به مرکز انستیتوى پاستور در پاریس . شاید بتوان گفت که دانشکده ى طب ندارد. ولى فورا بیفزایم که این رجحان خود، مدیون نسبت بسیار بالاى مرگ ومیر در این ولایت است . دوست طبیبى دارم که در فرانسه درس مى خوانده و موقع بحث در آثار بیمارى بومى سالک استادش با تمام وردست ها، هر چه گشته اند نتوانسته اند یک بیمار سالک گرفته پیدا کنند تا عاقبت خود آن دوست اثر سالک را روى صورت خودش نشان مى دهد و به عنوان شناسایى این بیمارى بومى به دیدن اثرش روى پوست صورت او بسنده مى کنند؛ اما این جا زیر دست هر دانشجوى طب ، خدا عالم است چند لاشه ى بى صاحب افتاده است . و به این ترتیب من حتم دارم که یک دانشجوى طب در تهران یا شیراز یا هر شهر دیگر ایران ، بسیار تجربه آموخته تر و جراحى کرده تر و کالبد شکافى کرده تر درمى آید، از مثلا دانشجویان طب فرنگ یا امریکا. و این خود نقطه ى قوتى است براى دانشجویان طب ایرانى که بر نقطه ى ضعفى پایه گذارى شده است که عبارت باشد از نسبت بالاتر از معمول مرگ و میر.

اما آن قسمت از رشته هاى دانشگاهى که با تکنیک و فن سر و کار ندارد یا با هنر سر و کار دارد و ادبیات ، مثل دانشکده ى هنرهاى زیبا و دانشکده هاى ادبیات (تهران و ولایات )، یا با معارف اسلامى و فرهنگ ایرانى و تحقیق و تتبع در آن ها. یک یک بشمارم :
دانشکده ى هنرهاى زیبا با تنها دو رشته ى نقاشى و معمارى ، تنها مؤ سسه ى دانشگاهى است که فى الجمله هنرمند مى پرورد. اگر بتوان هنرمند را پرورد. اما یک نگاه سرسرى به در و دیوار نمایشگاه هاى نقاشى که این روزها کم کم دارد باب مى شود و نیز با گذر سریع از هر کوچه و خیابانى محصول کار این هنرمندان را مى توان دید زد. منهاى چند استثنا، نتیجه ى کار اغلب آن ها مصرف کردن رنگ و بوم و شیشه و آهن است . باز یعنى مصرف کردن مصنوعات غرب . به ندرت در میان نقاشان و معماران ایرانى کسانى را مى شود یافت که مقلد غربیان نباشند و در کارشان آن مشخصه اى باشد که اصالت و نوآورى هنرى است و به مجموعه ى کوشش هنرى دنیا چیزى مى افزاید. حتى کار به جایى کشیده است که براى قضاوت در کار نقاشان ، قاضى و منتقد از فرنگ وارد مى کنیم.

اما دانشکده هاى ادبیات . چنین که برمى آید، در این دانشکده ها نه تنها سخنى از ادبیات به معنى واقعى و دنیایى اش نیست ، بلکه حتى ادبیات معاصر فارسى در آن جا ندیده مى ماند و نشناخته . و هنوز طرز فکر مرحوم عباس اقبال بر این دانشکده ها مسلط است که خداش بیامرزاد، مى فرمود تا صد سال پیش را مى توان دید و شناخت و قضاوت کرد؛ اما از آن به بعد را؟ ابدا. و نتیجه ى چنین برخوردى با ادبیات این که فقط نبش قبرکن مى پروریم . و به این مناسبت دانشکده هاى ادبیات را نیز باید جزو آن دسته از دانشکده ها شمرد که سر و کارشان با حقوق و معارف اسلامى و فرهنگ ایران و تتبع و تحقیق در آن ها است . یعنى دانشکده هاى حقوق و معقول و منقول .

درست هم چون مدارس اسلامى که ذکرشان گذشت و دیدیم که گمان کرده اند تنها با تدریس و تبلیغ دین و اصول دینى مى توان از خطر بى دینى که تنها یکى از عوارض غرب زدگى است ، جلو گرفت . دانشکده هاى ادبیات و حقوق و معقول و منقول ما نیز گمان کرده اند که با پناه بردن به عربیت و ادبیت و عنعنات و سنن ، جلوى همین خطر را مى توان گرفت . این است که مثلا دانشکده هاى ادبیات با همه ى فضلاى استادانش تمام هم و غم خود را مصروف نبش قبر مى کند و غور در گذشته ها و به تحقیق در عن الفلان والفلان . در این نوع دانشکده ها از طرفى عکس العمل مستقیم غرب زدگى را در این گریز به متن هاى کهن و مردان کهن و افتخارات مرده ى ادبى و رها کردن روز حى و حاضر مى توان دید و از طرف دیگر بزرگ ترین نشانه ى زشت غرب زدگى را در استنادى که استادانش به اقوال شرق شناسان مى کنند که ذکر خیرشان گذشت .

مرد سنت دیده و درس خوانده و دلسوزى که استاد این نوع دانشکده ها است و مشغله ى ذهنى اش ، رشته هاى ادبى و حقوقى و معارف اسلامى و ایرانى است ، وقتى مى بیند که هجوم غرب و صنایع و فنون غربى چگونه دارد همه چیز را مى روبد و مى برد - به عنوان دفاعى و عرض وجودى - گمان مى کند هر چه بیش تر آدم کلیله و دمنه اى بسازد بهتر. این است که محصول بیست - سى سال اخیر تمام این نوع دانشکده ها چنین در اجتماع بى اثر مانده و چنین در قبال از فرنگ برگشته ها جا زده و وامانده است . وخدا عمر بدهد به حضرات مستشرقان که از هر((الهى نامه ))اى ، دایرة المعارفى ساخته اند و از هر ((ریش نامه ))اى ، فرهنگى ! تا این آدم هاى کلیله و دمنه اى را سرگرم نگه دارد به بحث در ماهیت و عرض یا در حدوث و قدم یا در اصل برائت و غیر آن ... به استثناى بسیار ناچیزى ، محصول بیست - سى سال اخیر این دانشکده ها فحول علمایى است که همه لغت شناسند؛ همه مختصرى از علم رجال مى دانند، همه وسواسى اند و حاشیه نویسند بر کتب دیگران ، همه کشف کننده ى غوامض لغوى یا تاریخى اند، همه معین کننده ى قبرهاى بى صاحبند یا شناسنده ى صاحبان بى قبر، همه برملا کننده ى اسرار ((نحل )) و سرقت و اقتباس زید از عمروند. منتها در هزار سال پیش ، و رساله نویسان درباره ى شعراى قرن دهم هجرى اند که تعدادشان از انگشت هاى دو دست تجاوز نمى کند. و بدتر از همه بیش ترشان دبیران ادبیاتند یا اداره کنندگان فرهنگ یا قضات دادگسترى . و باز صد رحمت به این آخرى ها که اس و قسى به وزارت عدلیه داده اند و معنایى به استقلال قضات و اگر زمانه مجال شان بدهد، حق را از باطل خوب مى شناسند. اما آن دیگران ؟ آخر چه خیر و برکتى از ایشان دیده ایم ؟ جز فرو رفتن بیش تر در غرب زدگى ؟ هر کدام از آن استادان و دست پروردگان شان با سنگینى گوش اصحاب کهف چنان در غار متون و نسخه بدل ها و اقوال ((شاذ)) و ((ندر)) فرو رفته اند که حتى بوق ماشین هم بیدارشان نخواهد کرد - که هیچ - حتى براى نشنیدن انکر الاصوات این بوق به همان نسخ خطى ، سوراخ گوش هاى خود را بسته اند. سلطه ى زبان هاى بیگانه روز به روز دارد جاى اهمیت و احتیاج به زبان مادرى را مى گیرد، رشته هاى فنى و علمى دارد روز به روز از علاقمندان به این نوع رشته ها مى کاهد و مى برد و اصلا اخلاق و ادب و معارف ایرانى و اسلامى چنان که در سراسر دفتر دیدیم ، دارد روز به روز بى ارج تر و دورمانده تر مى شود و آن وقت در چنین وضعى مرکز ادبیات و حقوق و معارف مملکت یعنى دانشکده هاى ادبیات و حقوق و معقول و منقول درست هم چون روحانیت که در قبال هجوم غرب به پیله ى تعصب وتحجر پناه برده است ،به پیله ى متون کهن پناه برده و به ملا نقطه یى پروردن قناعت کرده . این روزها درست هم چنان که روحانیت در بند شک میان دو و سه و توضیح طهارات و نجاسات درمانده است ، این نوع مراکز ادب و حقوق و معرفت ایرانى و شرقى و اسلامى نیز دربند باى زینت مانده اند که باید بچسبد یا نه و ((واو)) معدوله که باید حذف شود یا نه . حق هم همین است . وقتى آدمى را از عالم کلیات اخراج کردند، به دامن جزییات درخواهد آویخت . بله ! وقتى خانه را سیل برد یا به زلزله فروریخت زیر آوارش دنبال لنگه ى درى مى گردى تا جسد پوسیده ى عزیزى را بر آن به گورستان حمل کنى .

در زمینه ى مسایل فرهنگى و دانشگاهى یک مساءله ى بزرگ دیگر، مشکل خیل فرنگ رفتگان است یا از آمریکا برگشتگان . که هر یک دست کم کاندید وزارتى بازگشته اند و بیخ ریش تشکیلات مملکت مانده اند. شک نیست که وجود هر کدام از این نوع تحصیل کردگان غنیمتى است . لنگه کفشى است در بیابانى . اما دقت کنید و ببینید که هر کدام از این غنیمت ها پس از بازگشتن و جایى در تشکیلاتى باز کردن و پایى به جایى بندکردن ، به صورت چه تفاله اى در مى آیند! چرا که نه قلمرو کار دارند و نه برش ‍ دارند و نه دست باز و نه دل گرم و نه اغلب حتى دل سوخته . به خصوص ‍ که حتى این دسته نیز خود را و راءى خود را در مقابل مشاور و مستشار غربى که مسلط بر اوضاع است ، هیچ مى بینند.

بر خلاف آن چه شهرت دارد و به گمان من هر چه خیل این از فرنگ برگشتگان بیش تر، قدرت عمل شان کم تر. و درماندگى و ناهماهنگى دستگاه هایى که نفوذ فرنگ رفته ها را پذیرفته اند بیش تر. چون از طرفى هرگز نقشه اى نبوده است در فرستادن این جوانان به کجا و براى چه تخصص و چه حرفه و چه فنى . این نوع جوانان هر یک به اختیار خود و به ابتکار و سلیقه ى خود به گوشه اى از دنیا رفته اند و چیزى خوانده اند و تجربه اى کرده اند، کاملا متفاوت و متباین با تجربه ى دیگرى و اکنون که برگشته اند و هر کدام باید فردى از دسته اى در تشکیلاتى باشند یا در سازمانى از سازمان هاى مملکت ، آن وقت معلوم مى شود که چگونه ناهماهنگ اند و چگونه در اجراى هر کارى درمانده اند. آن که تربیت فرانسوى دیده با آن که تربیت انگلیسى یا آلمانى یا امریکایى یافته ،هر کدام ساز را جور دیگرى کوک مى کنند و جور دیگرى مى نوازند. اما این نکته را نیزهمین جا بیفزایم که اگر من به آینده ى روشنفکران در ایران امیدوارم ، یکى هم به دلیل همین تنوع در روش تحصیلى و در ریشه و سرزمین تحصیلاتى فرنگ رفتگان ما است . غناى محیط روشنفکرى ایران از همین جا سرچشمه مى گیرد. محیط روشنفکرى هند را بنگرید که با دسته اى اعظم آکسفورد دیدگانش چگونه انگلیسى مآب درآمده ! به هر صورت درباره ى این از فرنگ برگشته ها و امریکا دیده ها، نکات فراوان هست . بهتر است یک یک بشمارم :
نکته ى اول این که در شرایط فعلى مملکت ، این جوانان اغلب به این لاله هاى زیبا و نرگس و سنبل ها مى مانند که پیازشان را از هلند مى آوریم و در گل خانه هاى تهران ، بزرگ مى کنیم و بعد که گل کردند یک گلدانش را به قیمت گزاف مى خریم و براى این دوست یا آن آشنا به هدیه مى بریم و با این که آن دوست در اتاقى گرم و برابر آفتاب هم مى نهدشان ، یک هفته بیش تر دوام نمى کنند. این گل هاى سرسبد اجتماع نیز در هواى این ولایت مى پژمرند. و اگر هم پژمرده نشوند در اغلب موارد، هم رنگ جماعت مى شوند. برخلاف این همه تبلیغاتى که براى برگرداندن دانشجویان فرنگ رفته مى شود، من گمان نمى کنم تا وقتى که محیطى آماده ى کار آتى آن هادراین ولایت فراهم نشده است ، در بازگشت آن ها به وطن امید به خدمتى باشد. و تازه این سؤ ال پیش مى آید که پس این محیط را، که باید آماده کند؟ مى بینید که مسایل بسیار است . به گمان من محیط را در این زمهریر، کسانى مى توانند آماده کنند که هم در این کوره قوام آمده اند و به آب و هواى این سردخانه آموخته اند.

نکته ى دوم این که اغلب این جوانان تا در فرنگ یا امریکا به سر مى برند به تبعیت از محیطها و اجتماعات آزاد یا نسبت هاى مختلف ، کما بیش ‍ خبرى از آزادى دارند و جنب و جوشى در اتحادیه هاى دانشجویى خود مى کنند و اغلب داغند و پرجوش و خروشند. و حرفى و فعالیتى و تظاهراتى و انتشاراتى . اما هم چو که برگشتند و دست شان در این جا به دم گاوى بند شد همه ى آن عوالم فراموش مى شود. بله شاید گذشتن سنین جوانى که شور و التهاب را به همراه دارد، خود یکى از علل این فراموشى باشد. ولى گمان نمى کنید که چون این جا حکومت ها آن حرف و سخن ها را نمى طلبند و جوازى براى چنان آزادى هایى نیست ، چنین بازگشتى رخ مى دهد؟ علت هر چه باشد به هر صورت ، من خود یک دوره تسبیح از این نوع جوانان سراغ دارم که پس از بازگشت هر کدام از گوشه اى فرا رفته اند و به هر چه از این خوان یغما به ایشان رسیده رضایت داده اند و انگار نه انگار که روزى شورى هم بوده است و آزادگى هایى . زن و زندگى و فرزندان هم که همیشه بهانه هاى حاضر و آماده اند. به خصوص که زن هم فرنگى باشد.

و نکته ى سوم ، خود همین قضیه است . همین که عده ى قابل توجهى از این نوع جوانان با زن فرنگى یا امریکایى برمى گردند و عده ى بسیار کمى هم از دختران که با مرد فرنگى و امریکایى برمى گردند. و گمان نمى کنید که این نیز خود مشکلى بر همه ى مشکلات افزوده است ؟ وقتى اساس ‍ خانواده ى ایرانى با زن و مرد هم خون و دم خور و آشنا در حال پاشیدن است ، البته که تکلیف این نوع خانواده هاى ناهم رنگ روشن است . کبوتر دو برجه یعنى همین جوانان با خانواده شان . محصولات انسانى دست اول غرب زدگى حل مشکلات داخلى این نوع خانواده ها خود به اندازه ى کافى ، امر قابل توجهى هست که این دسته از جوانان دیگر توانى و حوصله اى براى حل مشکلات خارجى یعنى اجتماعى نداشته باشند. این نوع جوانان از دو سه دسته بیرون نیستند:
الف ) آن هایى که از خانواده هاى فقیر برخاسته اند و به زحمت خود را به فرنگ رسانده اند و درسى خوانده اند. براى این دسته زن یا مرد فرنگى یا امریکایى داشتن ، وسیله ى بریدن با اصل و نسب است که دیگر محیط تنفس یک حضرت از فرنگ برگشته نیست و نردبانى است تا خود را از مدارج آن به طبقات برتر اجتماعى بالا بکشند. عواقب وخیم چنین نوع ازدواج هایى از روز روشن تر است .
ب ) آن هایى که به علت قیود و مقررات متحجر و کمرشکن ازدواج در ایران به زن یا مرد فرنگى رضایت داده اند. و حالا که با داشتن معلومات و دیپلم ها و دانستن زبان هاى فرنگى برگشته اند، مى بینند همه ى آن قیود شکسته و گویا بیهوده زن یا مرد فرنگى به سوغات آورده اند. عواقب چنین وضعى با مقایسه هایى که بعد براى شان پیش مى آید، نیز معلوم است .
ج ) آن هایى که (چه دختر و چه پسر) بکارت شان در فرنگ و امریکا برداشته مى شود و زن شناسى یا مردشناسى را با زن و مرد فرنگى شروع مى کنند و بعد که با زوج خارجى برمى گردند یا دیگر هیچ خدایى را بنده نیستند و هیچ آدمى را قابل نمى دانند و یا متوجه مى شوند که چه گهى خورده اند و از این قبیل ...
به هر یک از این صور یا دیگر صورت ها، وقتى یک جوان تحصیل کرده ى ایرانى با یک فرنگى یا امریکایى ازدواج مى کند، جوابى به این دو سه نکته داده :
یا به این دلیل با خارجى ازدواج کرده که محیط آن خارجى یا آن محیط خارجى او را پذیرفته (به علت کمبود مرد مثلا در آلمان بعد از جنگ . به همین مناسبت ، نسبت زن هاى آلمانى به ایرانى شوهر کرده بیش از همه ى زن هاى خارجى است ) و این پذیرفته شدن در یک محیط خارجى و به وسیله ى زن خارجى ، آیا در حقیقت مساوى با کنده شدن از محیط بومى نیست ؟ و آیا این خود موجب نوعى فقدان مزمن نیروى انسانى براى ما نخواهد شد؟ آن هم نیروى انسانى پرورده و فرهنگ دیده ؟ به هر صورت این فقدان در مورد دخترانى که شوهر خارجى مى کنند کم تر استثنا دارد.

یا به این دلیل که جوان ایرانى تحصیل کرده در فرنگ یا امریکا خواسته جبران کند درد حقارتى را که در مقایسه ى همه جانبه ى ایران با فرنگ و امریکا در خود سراغ دیده و در محیط خود و در آداب خود و الخ ... سربسته بگویم و بگذرم .
با این تفاصیل گمان نمى کنید که زوج یا زوجه ى فرنگى گرفتن خود یکى از حادترین صورت هاى بروز غرب زدگى باشد؟ و اگر چنین باشد به گمان من اکنون دیگر رسیده است وقت آن که براى تحصیلات عالى با یک نقشه ى مرتب و مناسب با احتیاجات فنى و علمى مملکت براى یک مدت مثلا بیست ساله ، شاگرد فقط به هند یا ژاپن بفرستیم و نه به هیچ جاى دیگر از فرنگ یا امریکا. و اگر فقط به این دو مملکت مى گویم به این دلیل است تا بدانیم که آخر آن ها با ماشین چگونه کنار آمدند و چگونه تکنولوژى را اخذ کردند (به خصوص ژاپن ) و چگونه با مشکلاتى که ما فعلا دچارش هستیم کنار آمدند؟ به گمان من فقط در صورتى که چنین طرحى عملى بشود یا طرح هایى از این قبیل ، ممکت است با ایجاد توازنى میان شرق زدگى (!) آسیادیدگان آتى و غرب زدگى از فرنگ برگشتگان فعلى ، به آینده ى فرهنگ امیدوار بود.

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸

غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت دهم- اجتماعى به هم ریخته

اما جامعه اى که این رهبران اداره اش مى کنند - یعنى جامعه ى غرب زده ى ما - ببینیم چه مشخصاتى دارد؟ از نظر اقتصادى و اجتماعى دیدیم که اجتماع مان چگونه گرفتار سازمانى ناهم آهنگ و درهم ریخته است ، ملغمه اى از اقتصاد شبانى و جامعه ى روستایى و شهرنشینى تازه پا، با سلطه ى قدرت هاى بزرگ اقتصادى خارجى ، شبیه ((تراست یا کارتل )). همه را با هم داریم . موزه ى زنده ى تاءسیسات اجتماعى نو و کهنه هنوز دست کم در حدود یک میلیون و نیم نفر از اهالى مملکت ما کوچ نشینند. و این آمار رسمى است یعنى آمار حک و اصلاح شده باید از وزارت دفاع و اداره ى عشایر وابسته به دربار پرسید که ایلات از سه میلیون نفر هم چیزى بیش ترند که به زمین وابسته نیستند، اما عامل تخریب هر چه آبادى هستند که بر سر راه شان است به چوپانى مى گذرانند و نود و پنج درصدشان فقر و فلاکت و دربه درى مجسم اند که یک سال تمام در جست و جوى بدوى ترین نعمات دنیا یعنى ((آب )) سرگردانند. از ییلاق به قشلاق و بالعکس . اما سر نخ همه ى تحریک هاى سیاسى داخلى و خارجى در دست رؤ ساى آنها است که رسما محافظ سرحدات اند و شاه دوستند و در ازاى آن این همه باج مى گیرند. اما در واقع ناامنى را به دنبال خود مى کشند و خرابى و وحشت به جا مى گذارند. رؤ ساشان در مراسم تشریفاتى شرکت مى کنند و به هر مناسبتى تلگراف تبریک مى فرستند. اما تهدید مداومند براى هر که خیال آبادى را در قلمرو آنها در سر بپزد. خان ((باشت )) هنوز از کمپانى نفت ، سالى فلان قدر باج مى گیرد، خان حیات داوودى مدعى حکومت بود در واگذارى جزیره ى خارک به کنسرسیوم و حق هم داشت ، خان قشقایى در سوییس به تخت نشسته است و منتظر فرصت است تا برگردد و زمین و زمان را به هم بدوزد (که ما در نوروز 41 دیدیم که در فیروز آباد، کاخ و زندگى شان را حکومتى ها چه ویران کرده بودند) و اگر بختیارى ها ساکتند، به این علت است که خیلى هاشان از سر بند مشروطیت به بعد به مقرب الخاقانى رسیدند و سناتورى و ریاست سازمان امنیت والخ ...

براى شروع به هر کارى در این مملکت ، اول باید عشایر را اسکان داد و البته نه از راهى که تاکنون مى کرده ایم هرگز نه از راه زور و تخته قاپو. بلکه از راهى دقیق و منطقى و حساب کرده با تعیین آب و زمین قابل کشت براى هر سر و تهیه ى وسایل جدید کشاورزى براى هر دسته و قبیله ، به اعتبار خریدن احشام زاید آنها، و واداشتن خود افراد هر قبیله به شرکت در ساختمان خانه هاى آتى خود و تاءسیس مراکز بهدارى و فرهنگى و تعمیرات فنى براى هر ده تازه تاءسیس یافته ... به هر صورت تا تیرک چادرهاى ایلاتى به پى خانه هاى روستایى بدل نشود و مرد و زن ایلى با کشاورزى آشنایى پیدا نکنند و تا بچه هاى ایل زیر طاق مدارس به درس ‍ ننشینند، هر قدم اصلاحى در این مملکت یا دروغى است عوام فریب یا ادعایى است کودکانه . و آن وقت در چنین وضعى سیاست حکومت هاى ما درباره ى ایلات ، عبارت است از این که ایشان را به حال خود رها کنیم تا در فقر و بیمارى مزمن خود بپوسند و در مقابل خشک سالى ها مدام بلرزند تا دیگر رمقى در ایشان باقى نماند و در نتیجه اثرى از وجودشان ! نیز دیدیم که شصت هفتاد درصد اهالى غیور در روستاها به سر مى برند و در چنان روستاهایى که مختصرى از احوال شان پیش از این ، چه در این دفتر و چه در ((اورازان )) و ((تات نشین هاى بلوک زهرا)) گذشت . روستاهایى که روز به روز در حال تکیدن و لاغر شدنند تا شهرهاى تازه پا روز به روز در حال باد کردن و رشد کردن باشند. و گفتم درست به رشد یک غده ى سرطانى . گسترش شهرى را که از هر سوى بیابان مثل قارچ بدود، اما نه آب و برقش و نه کوچه و خیابانش و نه تلفن و فاضلابش از روى نقشه ى قبلى باشد، جز به یک رشد سرطانى به چه چیز مى توان تشبیه کرد؟ مردم را از آن دهات مى کَنیم و به این شهرها مى آوریم و این شهرها در حقیقت با آن دهات هیچ فرقى ندارند جز این که در شهر به ندرت کارى هست ، اگر شده کار موسمى و فصلى اما در ده هیچ نیست با این تحول دروغ آمیزى که در ده سال اخیر بازیش را در آورده اند و دارند به طبقه ى خرده مالک مى افزایند، کار بدتر از بد هم شده است . طبقه ى خرده مالک را اگر دویست سال قبل تقویت کرده بودیم حالا دست کم یک مشروطیت حسابى داشتیم . اما حالا دیگر سخن از ((کوئو پراتیف )) است . دیگر تقسیم املاک به صورت فعلى با هدف خرده مالک ساختن کهنه شده است . تقسیم املاک به این صورت بزرگترین مانع را پیش پاى کشاورزى مکانیزه مى گذارد. نه ماشین تحمل مالکیت خرده پا را دارد و نه مالک خرده پا قادر به تهیه ى ابزار ماشینى کشاورزى جدید است . با روحیه ى انفرادى و تک روى خاصى که در ما هست ، هرگز نمى توان باور کرد که اکثریت روستاییان به ابتکار خود دور هم جمع بشوند و سرمایه بگذارند و ماشین را وارد ده کنند... در این مورد من حرف را کوتاه مى کنم و به دوستم حسین ملک مى سپارم که در شماره هاى مختلف مجله ى ((علم و زندگى )) طرح بسیار دقیقى براى امر کشاورزى ریخته است و در موقع خود در دسترس افکار عمومى گذارده .

به هر صورت تا شر سربازى از سر دهات کنده نشود، و تا وسوسه ى شهر در کار است و تا وحشت از گذر ایل باقى است ، روستا آباد نخواهد شد و تا جاده به ده نرسد و برق خانه هاى روستا را روشن نکند و هرسى چهل روستا یک مرکز تعمیرات ماشین هاى کشاورزى نداشته باشد، کشاورزى ماشینى نخواهد شد و تا سخن از خرده مالک است و تا در جوار هر مدرسه ى ده یک کلاس آموزش مکانیک دایر نشده است ، ماشین با روستایى غریبه است و اگر پایش به روستا باز شود جز عامل تخریب و تحریک و آشوب چیزى نخواهد بود.

و اما شهرها - این عضوهاى سرطانى - که به بى قوارگى و بى اصالتى روز به روز در حال رویش و گسترشند. روز به روز خوراک بیش ترى از مصنوعات غربى را مى طلبند و روز به روز در انحطاط و بى ریشگى و زشتى یک دست تر مى شوند. هر کدام چهار خیابانى یا مجسمه اى طبق بخش نامه ! در وسط میدان ، طاق بازارها خراب ، محل ها دور از هم ، بى آب و برق و تلفن ، بى خدمات اجتماعى ، خالى از مراکز اجتماعات و کتاب خانه ، مسجدها مخروبه و حسینیه ها کوفته و ریخته و تکیه ها بى معنى شده ، و نه حزبى در کار و نه باشگاهى و نه گردشگاهى و دست بالا با یکى دو تا سینما که هر کدام چیزى جز وسیله اى براى تحریک اسافل اعضا نیستند و در آن ها فقط وقت مى توان کشت یا تفنن بى ربط کرد سینماهاى ما نه آموزشى مى دهند و نه کمکى به تحول فکرى اهالى مى کند و به جراءت مى توان گفت که در این سوى عالم هر سینما فقط قلکى است تا هر یک از اهالى شهر هفته اى دو تومان یا سه تومان در آن بریزند تا سهام داران اصلى ((مترو گلدین مایر)) میلیونر بشوند. سازنده ى فکر اهالى شهرهاى ما یا این سینماها هستند یا رادیوى حکومتى است و یا رنگین نامه ها و این ها همه در راهى گام مى زنند که به ((کنفورمیسم )) مى انجامد. یعنى همه را سر و ته یک کرباس کردن خانه ها همه مثل هم ، لباس ها همه یک جور و چمدان ها و قاب و قدح هاى پلاستیک و سر و پزها و بدتر از همه طرز تفکرها و این است بزرگترین خطر شهرنشینى تازه پاى ما.

اگر ((کنفورمیسم )) در فکر و در زندگى ، در شرایط یک جامعه ى مترقى 2 که ماشین را مى سازد، تا آن حد خطرناک است که آدمى را به خدمت ماشین مى گمارد، براى ما که تنها مصرف کننده ى ماشینیم دو چندان خطر دارد، ما را به قوه ى دو، برده ى ماشین مى کند. یک غربى خدمتکار ماشین ، دست کم از دموکراسى هم خبرى دارد. چرا که حزب دنباله ى ماشین است ؛ ولى ما که حزب نداریم از اجتماعات مذهبى مان هم که مدارس روز به روز مى کاهند و بعد هم گرفتار حکومتى از نوع عهد دقیانوسیم . پس اگر قرار باشد به خدمتکارى ماشین هم در آییم و همه سر و ته یک کرباس بشویم که دیگر واویلا! دیگر نه اصلى مى ماند و نه فرعى در چنین مملکتى دستگاه هاى بزرگ سازنده ى افکار نباید در اختیار کمپانى ها باشد (مثل تلویزیون ، این جا که آمریکا نیست !) و نیز نه در اختیار حرف دولت ها (مثل رادیو، این جا که از ممالک پشت پرده ى آهنین نیست !) در یک مملکت در حال رشد مثل ما چنین دستگاه هایى باید به نفع جامعه و در اختیار جامعه باشد و به وسیله ى شوراهاى انتخابى نویسندگان و روشنفکران و بى هیچ غرض مادى یا تبلیغاتى خصوصى اداره بشود.

بعد، مدتى است رسم بر این شده که همه از خطر مالکیت هاى بزرگ اراضى دم مى زنند. از خطر مالکیت هاى بزرگ غیر منقول . غافل از اینکه مالکیت بزرگ اراضى ، دیگر این روزها صرف نمى کند که از شخص اول مملکت تا دیگران همه در فکر تقسیم املاکند و این کار را به غلط، کلید حل همه ى مشکلات جا زده اند، آن چه این روزها خطرناک است مالکیت هاى بزرگ منقول است ، پول است ، سهام است ، اعتبارات بانکى است و سرمایه اى که در بانک هاى خارج به ودیعه گذاشته مى شود و قدرت هاى فردى که در کار صنایع دست پیدا مى کنند. قدرت سهام داران بزرگ و تراست هاى وطنى . به خصوص آنها که اگر بتوان گفت صنایع فرهنگى را اداره مى کنند. در فکر خطر اینها باید بود و طرحى ریخت براى ملى کردن شان یا ((سوسیالیزه )) کردن شان .

اما از نظر سیاسى ، ما زیر لواى یک حکومت خودکامه و در عین حال بى بند و بار به سر مى بریم . با همه ى ظواهر نیم بندى که از آزادى در آن هست به عنوان زینت المجالسى . خودکامه از این نظر که هیچ مفرى در مقابلش نیست و هیچ امیدى و هیچ آزادى و حقى . و بى بندوبار از این نظر که با این همه مى توان نفسکى کشید و بى سر و صدا فریادى در چاه زد، چنین که مى بینید چون هر مرد عادى توى کوچه گر چه به لباس خادم مسلح حکومت هم در آمده باشد یا سانسورچى شده باشد، در عمق دلش ‍ هنوز همان آدم بى اعتنا و خالى از تعصب و ((این نیز بگذرد))ى است ، و هنوز به جبر ماشین خشک و متحجر و پیچ و مهره ى تنها در دست تشکیلات نشده است و واى به روزى که این آخرین رجحان عقب ماندگى و بدویت را نیز از دست بدهیم !

به هر صورت در این ولایت قشون بر تمام قضایا مسلط است و تعیین کننده ى آخر همه ى اوضاع است و استفاده برنده ى اول از تمام مزایاى مملکت ، رسما و در ظاهر 30 درصد بودجه و باطنا چیزى در حدود 54 درصد از کل بودجه ى مملکت ، صرف نگه دارى قواى انتظامى مى شود علاوه بر همه ى کمک هاى بى عوض خارجى که پیش روى فلاکت عمومى فقط قواى نظامى را مى پرورد. بگذریم که قانون گزارى مملکت سال ها پیش از آن که به فترت فعلى دچار شود، دچار فترت بوده است و قواى قضایى و اجرایى سخت در کار یک دیگر دخالت مى کنند و تشکیلات ادارى هنوز به رخوت دوره ى چاپارهاى قاطرسوار مى گردد. این ها همه عوارض است ، علت اصلى همان است که این تن ضعیف ، تحمل چنین سر بزرگ و پر مدعا و بیمار گونه اى را ندارد، وقتى مى پرسیم این همه قشون براى چه ؟

مى گویند براى دفاع از مرزها و تاءمین امنیت و وحدت قومى اما باطنا مرزها را که دیدیم چگونه در مقابل کمپانى ها سخت نفوذپذیرند و وحدت قومى را نیز که دیدیم چگونه از درون پاشیده و اصلا کدام حمله تا دفاعى در مقابلش لازم باشد؟

از این همه عساکر و این همه سلاح نه در شهریور 1320 کارى بر آمد و نه در 28 مرداد. تا بن دندان مسلح نگه داشتن صد و پنجاه هزار نفر (البته این عدد رسمى است .) از زبده ترین جوانان مملکت و آنها را خوراندن و پروردن تا به اعتبار آنها دوامى و اعتبارى به حکومت شخصى دادن . این است معنى تمام و کمال سراپاى تشکیلات نظامى حکومت ما. غافل از این که در این گرم بازار تحول و پشته پشته کار ساختمانى که در پیش ‍است ، هرگز صلاح نیست هر سال این همه بازوى کارى را به عنوان خدمت در قشون به کارهایى واداشت که به سرمایه گذارى ملى ، کوچک ترین مددى نمى دهد. در روزگارى که ما داریم ، نباید به عنوان سربازگیرى دهات را این چنین از نیروى زنده ى کار خالى کرد که بیایند و در سربازخانه ها به آموختن فن حرب با دشمن نامعلوم آینده بپردازند.

نمى توان دست روى دست گذاشت و سالى دست کم سى صد هزار بازوى ورزیده را به کشیدن سلاح ها و تمرین اعمالى واداشت که از محاصره ى هرات به بعد در هیچ واقعه اى به هیچ درد ما نخورده است . آن هم در زمانه اى که دفاع دسته جمعى ، سرلوحه ى برنامه ى حتى دولت هاى صنعتى و مترقى است .

در روزگارى که سرنوشت حکومت ها و مرزهاى جهان را بر سر میز مذاکرات تعیین مى کنند، نه در میدانهاى جنگ ، در چنین روزگارى دیگر از برد جدید توپ هاى اهدایى سخن گفتن مسخره است و با تانک در توپ خانه رژه رفتن و دسته هاى چترباز و کماندو پروردن نیز فقط به درد قلع و قمع تظاهرات جوانان دانشگاه مى خورد یا خواباندن سر و صداى طلاب مدرسه ى فیضیه . و براى خواباندن چنین بلواهاى کوچکى ، هرگز به این همه سلاح و مرد احتیاجى نیست . فارغ از حب و بغض ، توجه کنیم به ژاپن یا آلمان که فقط به ازاى خلع سلاح اجبارى پس از جنگ دوم ، قدرت این را یافتند که اقتصاد از بن ویران شده ى خود را از نو بسازند و چنان هم بسازند که پس از اندکى مانده به بیست سال زنگ خطر رقابت اقتصادى شان با دول فاتح اکنون بر سر تمام بازارهاى جهان به صدا درآمده است . اگر هر یک از این دو دولت مى خواست همچو دوره هاى پیش از جنگ ، قسمت اعظم قدرت انسانى و اقتصادى خود را در راه تسلیحات به هرز بدهد، آیا امروز به چنین تجدید سازمان و تجدید بنایى در اقتصاد و سیاست خود موفق شده بود؟ در چنین روزگارى که آخرین دواى درد الجزایر پس از هشت سال جنگ و خونریزى ، واگذار کردن نفت صحرا و گرفتن استقلال بوده ، دیگر سرباز و سلاح به چه درد مى خورد؟ جز برادر کشى ؟ فرانسه با آن عظمت و با آن همه چترباز و کماندو، آخر نتوانست ده میلیون الجزایرى را سرکوبى کند و آن وقت ما با صد و پنجاه هزار سرباز با که طرف خواهیم شد؟ صلاح ما در این است که از قواى تاءمینى تنها به پلیس و ژاندارمرى اکتفا کنیم ، و اگر هم نمى توان فعلا به چنین طرح جسورانه اى تن در داد، حتما و مؤ کدا باید همه ى سربازخانه ها را بدل کرد به مراکز آموزش فنون و حرفه هایى که روستا را آباد خواهد کرد. براى آشنا کردن سربازان امروز - که روستاییان آینده اند - به آنچه از فن و تکنیک و تعلیمات عمومى و خصوصى در هر محل لازم است .

نکته ى دیگرى که در قلمرو امور سیاسى به چشم مى خورد، تظاهرى است که به دموکراسى غربى مى کنیم ، یعنى دموکراسى نمایى مى کنیم . از خود دموکراسى غربى و شرایط و موجباتش خبرى نیست ، آزادى گفتار، آزادى ابراز عقیده ، آزادى استفاده از وسایل تبلیغاتى که انحصارا دولتى است ، آزادى انتشار آراى مخالف با سلطه ى حکومت وقت ، هیچ کدام نیست ، ولى حکومت هاى ما دموکراسى نمایى را مى کنند. و فقط براى بستن دهان این یا آن حریف سیاسى خارجى که باید وام بدهد. دیدیم که دموکراسى غربى متکى به احزاب است و احزاب تابع اقتصاد پیش ‍ افتاده اند، وگرنه بدل مى شوند به دسته بندى هاى حزب ، مانند ما اگر هم فرمایشى نباشد و چند روزه ، یا اگر براى رسیدن به آب و علف درست نشده باشند، حتما از صورت یک فرقه بیرون نیستند. فرقه اى که چون دست گشاده اى در عمل و در مبارزه ى سیاسى ندارد (کلوپ نیست ، روزنامه ى آزاد نیست ، اجازه ى اجتماعات حزبى و خیابانى نیست ) به خفیه بازى قناعت کرده است و به شهیدنمایى . و این فرقه ها چه رنگ مذهبى داشته باشند چه رنگ سیاسى ، جز هسته ى مقاومتى نیستند که شاید روزى به کار آید. چون با مردم بریده اند و دستشان در آتش نیست ، راه هاى ارتباطشان با مردم بسته است و ناله شان سرد است و حداکثر کارى که از این فرقه ها برمى آید، آن است که مبناى حرکتى احتمالى باشند براى فلان سیاست خارجى که لازم دارد به کار خود زمینه ى محلى و ملى بدهد. اغلب کودتاها و رفت و آمد تند حکومت ها، در این گوشه ى شرق به نام همین فرقه هاست ، اگر به دست آن دسته بندى ها نباشد. اما در حقیقت به کام فلان سیاست خارجى است . به هر صورت آن چه مسلم است این که در چنین اوضاعى ما نمى توانیم اداى دموکراسى غربى را درآوریم . نه مجاز به این تقلیدیم و نه در صلاح مان است . تظاهر تنها به دموکراسى غربى ، خود یکى دیگر از نشانه هاى غربزدگى است . اگر یک وقتى بود که مالک ها از دهات با کامیون و به اجبار، راءى دهندگان را پاى صندوق مى بردند، در 6 بهمن و انتخابات بعد از آن دیدیم که صندوق راءى شهرها را صاف دم در وزارتخانه ها و ادارات گذاشتند و بخشنامه کردند که حقوق ماه بعد با ارائه ى تعرفه ى انتخابات داده مى شود! درست حکایت ((تو بار گران را به نزد خر آر.)) شده بود و به این طریق چه دعوى ها درباره ى آزادى انتخابات و کثرت جماعت راءى دهندگان !

فقط وقتى مى توان در این مملکت دم از دموکراسى زد، یعنى تنها وقتى راءى و اراده ى مردم ظاهر مى تواند بشود که :
الف ) از قدرتهاى بزرگ محلى و مالکان اراضى و بقایاى خان خانى سلب اختیار و نفوذ شده باشد که مزاحم اعمال راءى آزاد مردمند.
ب ) وسایل انتشاراتى و تبلیغاتى نه در انحصار حکومتهاى وقت ، بلکه نیز در اختیار مخالفان حکومتهاى وقت گذاشته شده باشد.
ج ) احزاب به صورت واقعى و نه در لباس دسته بندى هاى حقیر سیاسى قدرت عمل پیدا کرده باشد و قلمرو وسیع یافته باشند.
د) از دخالت قواى تاءمینى و (سازمان امنیت ) در کارهاى کشورى به شدت جلوگیرى شده باشد.

یک وقتى بود که فریاد وانفساى همه از نبودن آزادى بلند بود، چون آخرین نفرى که راءى مردم را در دست داشت - صرف نظر از کدخدا و ژاندارم و حاکم و مالک و بخشدار - کسى بود که اجرت مدت بى کار شدن راءى دهنده را مى داد تا او را نصف روزه پاى صندوق ببرد و برگرداند، اما حالا که صندوقها را یک جا سازمان امنیت پر مى کند و فهرست نمایندگان را نیز هم او مى دهد، چه باید گفت ؟ حالا دیگر حتى فریاد زدن هم فایده ندارد، هر چه روشنفکران مملکت شکست خوردند، سازمان امنیت فاتح شد و هر چه آنها رشتند سر نخى شد به دست این مؤ سسه ى تازه درآمده ، که با ارعاب و تهدید و تطمیع و حبس و تبعید ترتیب کار را جورى بدهد که آب از آب تکان نخورد و درست سر موعد دو مجلس باز بشود، عین دو دسته ى گل . و آخر چرا چنین شده است ؟

چون مردم از مفهوم دموکراسى خبرى نداشته اند - و اگر هم داشته اند از این همه مدعى آزادى خواهى خیرى ندیده اند که چنین ساکت و آرام اکنون اختیار سرنوشت خود را به دست جانشینان روشنفکرى داده اند - به هر ترتیب تا مفهوم دموکراسى با یک تعلیم و تربیت مداوم در عمق اجتماع نفوذ نکند و تا مردم به روش حزبى ، به معناى صحیح و دقیقش ، آشنا نشوند، سخن از دموکراسى در این مملکت گفتن ، لایق ریش مجلسى از رجال است که خرشان از پل گذشته است و براى توجیه مقامات خود محتاج به آراى ملى اند.

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸

غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت نهم- خرى در پوست شیر، یا شیر علم ؟

آدم غرب زده اى که عضوى از اعضاى دستگاه رهبرى مملکت است پا در هوا است . ذره ى گردى است معلق در فضا یا درست هم چون خاشاکى بر روى آب . با عمق اجتماع و فرهنگ و سنت رابطه ها را بریده است . رابطه ى قدمت و تجدد نیست . خط فاصلى میان کهنه و نو نیست . چیزى است بى رابطه با گذشته و بى هیچ درکى از آینده . نقطه اى در یک خط نیست . بلکه یک نقطه ى فرضى است بر روى صفحه اى یا حتى در فضا. عین همان ذره ى معلق . لابد مى پرسید پس چگونه به رهبرى قوم رسیده است ؟ مى گویم به جبر ماشین و به تقدیر سیاستى که چاره اى جز متابعت از سیاست هاى بزرگ ندارد. در این سوى عالم و به خصوص در ممالک نفت خیز، رسم بر این است که هر چه سبک تر است روى آب مى آید. موج حوادث در این نوع مخازن نفتى فقط خس و خاشاک را روى آب مى آورد. آن قدر قدرت ندارد که کف دریا را لمس کند و گوهر را به کنارى بیندازد و ما در این غرب زدگى و دردهاى ناشى از آن همین سرنشینان بى وزن و وزنه ى موج حوادث سر و کار داریم . بر مرد عادى کوچه که حرجى نیست و حرفش شنیده نیست و گناهى بر او ننوشته اند. او را به هر طریق که بگردانى مى گردد. یعنى به هر طریق که تربیت کنى شکل مى گیرد و اصلا اگر راستش را بخواهید چون این مرد کوچه در سرنوشت خود مؤ ثر نیست یعنى براى تعیین سرنوشت او سخنى از او نمى پرسیم و مشورتى با او نمى کنیم و به جایش همه از مستشاران و مشاوران خارجى مى پرسیم ؛ کار چنین خراب است و چنین گرفتار رهبران غرب زده ایم که گاهى درس هم خوانده اند، فرنگ و امریکا هم بوده اند و کاش سر و کارمان در دستگاه رهبرى مملکت ، تنها با همین فرنگ رفته ها و درس خوانده ها بود. در حالى که چنین هم نیست و این طور که من مى بینم و سربسته مى گویم به اقتضاى همان چه گذشت در ولایات این سوى عالم ، رسم بر این شده است که از هر صنف و دسته اى لومپن (Lumpen)ها به روى کارند. یعنى وازده ها. بى کاره ها. بى اراده ها. بى اعتبارترین بازرگانان گردانندگان بازار و اتاق تجارتند، بى کاره ترین فرهنگیان مدیران فرهنگند، ورشکسته ترین صراف ها بانک دارند، بى بخارترین یا بخو بریده ترین افراد نمایندگان مجلس اند، راه نیافته ترین کسان رهبران قوم اند. گفتم که شما خود هر که را استثنا است کنار بگذارید. حکم کلى در این دیار بر پر و بال دادن به بى ریشه ها است ، به بى شخصیت ها اگر نگویم به رذل ها و رذالت ها. آن که حق دارد و حق مى گوید و درست مى بیند و راست مى رود، در این دستگاه جا نمى گیرد به حکم تبعیت از غرب کسى باید در این جا به رهبرى قوم برسد که سهل العنان است ، که اصیل نیست ، اصولى نیست ، ریشه ندارد، پا در زمین این آب و خاک ندارد. به همین مناسبت است که رهبر غرب زده ى ما بر سر موج مى رود و زیر پایش ‍ سفت نیست و به همین علت وضعش هیچ روشن نیست . در مقابل هیچ مساءله اى و هیچ مشکلى نمى تواند وضع بگیرد. گیج است . هر دم در جایى است . از خود اراده ندارد. مطیع همان موج حادثه است . با هیچ چیز در نمى افتد. از بغل بزرگ ترین صخره ها به تملق و نرمى مى گذرد. به همین مناسبت هیچ بحرانى و حادثه اى خطرى به حال او ندارد. این دولت رفت ، دولت بعدى در این کمیسیون نشد در آن سمینار در این روزنامه نشد در تلویزیون در این اداره نشد، در آن وزارت خانه . کار سفارت نگرفت . وزارت این است که هزارى هم که وضع برگردد و ظاهرا حکومت ها بروند و بیایند، باز همان رهبر غرب زده را مى بینى که مثل کوه احد بر جاى خود نشسته . این رهبر غرب زده آب زیر کاه هم هست چون به هر صورت مى داند که کجاى عالم به سر مى برد. مى داند که نفس ‍ نمى توان کشید. مى داند که باد هر دم از سویى است و بى آن که قطب نما داشته باشد، مى داند که جذبه ى قدرت به کدام سمت است . این است که همه جا هست ، در حزب ، در اجتماع ، در روزنامه ، در حکومت ، در کمیسیون فرهنگى ، در مجلس ، در اتحادیه ى مقاطعه کاران و براى این که همه جا باشد، ناچار با همه باید باشد، و براى این که با همه باشد ناچار باید مردم دار و مؤ دب باشد. کله خرى نکند. سر به زیر و پا به راه باشد آرام باشد ضد ((پرخاشگرى )) هم مقاله بنویسد از فلسفه هم بى اطلاع نباشد و از آزادى هم سخن بگوید و به همین علت ها هم شده یا براى خود نمایى هم که شده گاهى به دلش برات مى شود که شخصیتى نشان بدهد و کارى بکند اما چون همراه با موج حادثه است ، تا مى آید بجنبد کار از کار گذشته است و او درمانده و تازه همین خود درسى مى شود براى او که بار دیگر کوچک ترین عرض وجودى هم نکند.

آدم غرب زده هرهرى مذهب است به هیچ چیز اعتقاد ندارد اما به هیچ چیز هم بى اعتقاد نیست یک آدم التقاطى است نان به نرخ روز خور است همه چیز برایش على السویه است خودش باشد و خرش از پل بگذرد، دیگر بود و نبود پل هیچ است . نه ایمانى دارد، نه مسلکى ، نه مرامى ، نه اعتقادى ، نه به خدا یا به بشریت نه در بند تحول اجتماع است و نه در بند مذهب و لامذهبى . حتى لامذهب هم نیست . هرهرى است . گاهى به مسجد هم مى رود. همان طور که به کلوپ مى رود یا به سینما. اما همه جا فقط تماشاچى است . درست مثل اینکه به تماشاى بازى فوتبال رفته همیشه کنار گود است . هیچ وقت از خودش مایه نمى گذارد حتى به اندازه ى نم اشکى در مرگ دوستى یا توجهى در زیارتگاهى یا تفکرى در ساعات تنهایى . و اصلا به تنهایى عادت ندارد. از تنها ماندن مى گریزد و اصلا چون از خودش وحشت دارد، همیشه در همه جا هست . البته راءى هم مى دهد. اگر راءیى باشد و به خصوص اگر راءى دادن مد باشد اما به کسى که امید جلب منفعت بیشترى به او مى رود. هیچ وقت از او فریادى یا اعتراضى یا امّایى یا چون و چرایى نمى شنوى سنگین و رنگین و با طماءنینه اى در کلام همه چیز را توجیه مى کند و خودش را خوشبین جا مى زند.

آدم غرب زده راحت طلب است . دم را غنیمت مى داند و نه البته به تعبیر فلاسفه ماشینش که مرتب بود و سر و پزش ، دیگر هیچ غمى ندارد. اگر در عهد بوق ((غم فرزند و نان و جامه و قوت )) سعدى را باز مى داشت از سیر در ملکوت ، او که سرش به آخور خودش گرم است جز به خودش به کسى نمى رسد. دردسر براى خودش نمى تراشد. و به راحتى شانه هایش ‍ را بالا مى اندازد. و چون کار خودش حساب کرده است و چون هر قدمى را از روى حسابى برمى دارد و هر کارى را نتیجه ى معادله اى مى داند، کارى به کار دیگران ندارد، چه رسد که در غمشان باشد.

آدم غرب زده معمولا تخصص ندارد. همه کاره و هیچ کاره است . اما چون به هر صورت درسى خوانده و کتابى دیده و شاید مکتبى ، بلد است که در هر جمعى حرفهاى دهن پرکن بزند و خودش را جا کند. شاید هم روزگارى تخصصى داشته ، اما بعد که دیده است در این ولایت تنها با یک تخصص نمى توان خر کریم را نعل کرد، ناچار به کارهاى دیگر هم دست زده است عین پیر زن هاى خانواده که بر اثر گذشت عمر و تجربه ى سالیان از هر چیزى مختصرى مى دانند و البته خاله زنکى اش را، آدم غرب زده هم از هر چیزى مختصر اطلاعى دارد منتها غرب زده اش را. باب روزش ‍ را. که به درد تله ویزیون هم بخورد. به درد کمسیون فرهنگى و سمینار هم بخورد به درد روزنامه ى پر تیراژ هم بخورد به درد سخنرانى در کلوپ هم بخورد.

آدم غرب زده شخصیت ندارد. چیزى است بى اصالت . خودش و خانه اش و حرف هایش ، بوى هیچ چیزى را نمى دهد. بیش تر نماینده ى همه چیز و همه کس است . نه اینکه ((کوسمو پولیتن )) باشد، یعنى دنیاى وطنى . ابدا. او هیچ جایى است . نه این که همه جایى باشد. ملغمه اى است از انفراد بى شخصیت و شخصیت خالى از خصیصه . چون تاءمین ندارد، تقیه مى کند و در عین حال که خوش تعارف است و خوش برخورد است ، به مخاطب خود اطمینان ندارد. و چون سوء ظن بر روزگار ما مسلط است ، هیچ وقت دلش را باز نمى کند. تنها مشخصه ى او که شاید دستگیر باشد و به چشم بیاید، ترس است و اگر در غرب شخصیت افراد فداى تخصص شده است ؛این جا آدم غرب زده نه شخصیت دارد نه تخصص ،فقط ترس دارد ترس از فردا. ترس از معزولى . ترس از بى نام و نشانى . ترس از کشف خالى بودن انبانى که به عنوان مغز روى سرش سنگینى مى کند.

آدم غرب زده قرتى است . زن صفت (افمینه ) است . به خودش ‍ خیلى مى رسد به سر و پزش خیلى ور مى رود. حتى گاهى زیر ابرو بر مى دارد به کفش و لباس و خانه اش خیلى اهمیت مى دهد همیشه انگار از لاى زرورق باز شده است یا از فلان ((مزون )) فرنگى آمده . ماشینش هر سال به سیستم جدید در مى آید و خانه اش که روزگارى ایوان داشت و زیرزمین داشت و حوض خانه و سرپوشیده و هشتى ، حالا هر روزى شبیه به یک چیز است . یک روز شبیه ویلاهاى کنار دریا است با پنجره هاى بزرگ و سرتاسرى و پر از چراغ هاى ((فلورسنت )). یک روز شکل کاباره ها است . زرق و برق دارد و پر از ((تابوره )) روز دیگر هر دیوارى یک رنگ است و تپه تپه مثلث هاى از همه رنگ ، همه ى سطوح را پوشانده . یک گوشه رادیو گرام ((هاى فیدلیتى )) گوشه ى دیگر تلویزیون ، گوشه ى دیگر پیانو براى دختر خانم ، گوشه ى دیگر بلندگوهاى ((استره ئوفونیک )) و آشپزخانه و دیگر سوراخ سمبه ها هم که پر است از فرگاز و رخت شوى برقى و از این خرت و خورت ها به این طریق آدم غرب زده وفادارترین مصرف کننده ى مصنوعات غربى است اگر یک روز صبح برخیزد و بداند که هر چه سلمانى و خیاطى و واکسى و تعمیرگاه است ، بسته شده دق مى کند و رو به قبله دراز مى کشد. گر چه نمى داند قبله کدام سمت است . وجود این همه مشاغل و آن همه مصنوعات فرنگى که برشمردم براى او از وجود هر مدرسه و مسجد و بیمارستان و کارخانه اى ضرورى تر است . به خاطر اوست که چنین معمارى بى اصل و نسبى داریم . و چنین شهرسازى قلابى اى . به خاطر اوست که خیابان هاى شهرها و چهارراه هایش با نور وقیح فلورسنت و نئون به صورت آرایشگاه ها در آمده است . به خاطر اوست که کتاب طباخى راه شکم به اسم ((راه دل )) از چاپ در مى آید، پر از شرح و تفصیل همه ى خوراک هاى پرخامه و پرگوشت که در چنین هواى خشک و گرمى اصلا نمى توان لب زد. غذاهایى که فقط مجوزى است براى مصرف کردن کوره هاى گاز سوز فرنگ ساز... و به خاطر اوست که طاق بازارها را خراب مى کنند. به خاطر اوست که تکیه ى دولت ویران مى شود. به خاطر اوست که مجلس سنا به آن هیولایى ساخته مى شود و هم از این دست است اگر نظامى ها آن قدر زرق و برق دارند و روى سینه شان و دوش شان و به واکسیل بندهاشان به اندازه ى یک دکان خرازى جنس آویخته است .

آدم غرب زده چشم به دست و دهان غرب است کارى ندارد که در دنیاى کوچک خودمانى ، در این گوشه از شرق چه مى گذرد اگر دست بر قضا اهل سیاست باشد از کوچک ترین تمایلات راست و چپ حزب کارگر انگلیس دارد و سناتورهاى امریکایى را بهتر از وزراى حکومت مملکت خودش مى شناسد. و اسم و رسم مفسر ((تایم )) و ((نیوز کرونیکل )) را از اسم و رسم پسر عمه ى دور افتاده ى خراسانى اش بهتر مى داند و از بشیر نذیر راستگوترشان مى پندارد و چرا؟ چون این همه در کار مملکت او موثرترند از هر سیاست مدار یا مفسر یا نماینده ى داخلى و اگر اهل ادب و سخن باشد، فقط علاقه مند است که بداند برنده ى امسال نوبل که بود یا ((گونکور)) و ((پولیتزر)) به که تعلق گرفت و اگر اهل تحقیق است دست روى دست مى گذارد و این همه مسایل قابل تحقیق را در مملکت ندیده مى گیرد و فقط در پى این است که فلان مستشرق درباره ى مسایل قابل تحقیق او چه گفت و چه نوشت . اما اگر از عوام الناس است و اهل مجلات هفتگى و رنگین نامه ها که دیده ایم ، چند مرد حلاج است .

به هر صورت اگر یک وقتى بود که با یک آیه ى قرآن با یک خبرمنقول به عربى ، همه ى دهان ها بسته مى شد و هر مخالفى سرجایش مى نشست ، حالا در هر باب نقل یک جمله از فلان فرنگى همه ى دهان ها را مى بندد و در این زمینه کار به چنان افتضاحى کشیده است که پیش گویى فال بینان و ستاره شناسان غربى یک مرتبه همه ى دنیا را به جنب و جوش در مى آورد و به وحشت مى اندازد حالا دیگر وحى منزل از کتاب هاى آسمانى به کتاب هاى رنگى نقل مکان کرده است یا به دهان مخبر رویتر و یونایتدپرس والخ ... این کمپانى هاى بزرگ سازندگان اخبار جعلى و غیر جعلى ! درست است که آشنایى با روش علمى و اسلوب ماشین سازى و تکنیک و اساس فلسفه ى غرب را فقط در کتاب هاى فرنگى و غربى مى توان جست ، اما یک غرب زده که کارى به اساس فلسفه ى غرب ندارد، وقتى هم که بخواهد از حال شرق خبرى بگیرد متوسل به مراجع غربى مى شود و از این جاست که در ممالک غرب زده مبحث شرق شناسى (که به احتمال قریب به یقین انگلى است بر ریشه ى استعمار روییده ) مسلط بر عقول و آرا است و یک غرب زده به جاى این که فقط در جست و جوى اصول تمدن غربى به اسناد و مراجع غرب رجوع کند، فقط در جست و جوى آن چه غیر غربى است ، چنین مى کند. مثلا در باب فلسفه ى اسلام یا درباره ى آداب جوکى گرى هندوها، یا درباره ى چگونگى انتشار خرافات در اندونزى ، یا درباره ى روحیه ى ملى در میان اعراب ... و در هر موضوع شرقى دیگر، فقط نوشته ى غربى را ماءخذ و ملاک مى داند. این جورى است که آدم غرب زده حتى خودش را از زبان شرق شناسان مى شناسد! خودش - به دست خودش - خودش را شییى فرض کرده و زیر میکروسکپ شرق شناس نهاده و به آن چه او مى بیند، تکیه مى کند نه به آن چه خودش هست و احساس مى کند و مى بیند و تجربه مى کند و این دیگر زشت ترین تظاهرات غرب زدگى است . خودت را هیچ بدانى و هیچ بینگارى و اعتماد به نفس و به گوش و به دید خود را از دست بدهى و اختیار همه ى حواس خودت را بدهى به دست هر قلم به دست درمانده اى که به عنوان شرق شناس کلامى گفته یا نوشته ! و اصلا من نمى دانم این شرق شناسى از کى تا به حال ((علم )) شده است ؟ اگر بگوییم فلان غربى در مسایل شرقى زبان شناس است یا لهجه شناس یا موسیقى شناس ، حرفى . یا اگر بگوییم مردم شناس است و جامعه شناس است باز هم تا حدودى ، حرفى . ولى شرق شناس به طور اعم یعنى چه ؟یعنى عالم به کل خفیات در عالم شرق ؟ مگر در عصر ارسطو به سر مى بریم ؟این را مى گویم انگلى روییده بر ریشه ى استعمار. و خوش مزه این است که این شرق شناسى وابسته به ((یونسکو)) تشکیلاتى هم دارد و کنگره اى دو سال یا چهار سال یک بار و اعضایى و بیا و برویى و چه داستان ها...

بدبختى این جا است که رجال معاصر ما، به خصوص آنها که در سیاست و ادب ، هر دو دست دارند (و دست بر قضا این هم خود یکى از مشخصات سیاست و سیاست مدارى در ممالک غرب زده است که سیاست مداران اغلب از ادبا هستند از ادبایى ریش و سبیل دار. و به همین مناسبت عکس قضیه هم درست در آمده ، یعنى هر سیاست مدار پیشوایى باید کتاب هم بنویسد.) اغلب نم کردگان همین مستشرق هاى غربى اند. چون روزگارى شاگرد مکتب یا محضر آن استاد بوده اند. مستشرقى که چون در ولایت غربى خودش هیچ تخصصى نداشته و از هر فن و حرفه و تکنیک و ذوقى بى بهره بوده و به این مناسبت با آموختن یک زبان شرقى به خدمت مخفى یا علنى وزارت خارجه ى مملکت خود در آمده و بعد به دنبال ماشین ساخت فرنگ یا به عنوان پیش قراول آن و همراه متخصصان فنى به این سوى عالم صادر شده تا ضمن فروش مصنوعات فرنگى ، شعرى هم دلى دلى بشود و دل این خریدار وفادار خوش بشود که ((بله دیدى ؟ شنیدى ؟ فلانى چه فارسى خوب حرف مى زد!)) این جورى است که مستشرق ها داریم با کتاب ها و تتبعات و حفریات و شعرشناسى ها و موسیقى دانى ها... آن وقت در این گرم بازار نیاز به تحول ماشنى ، مستشرق فرنگى چه مى کند؟ مى آید و شرح بر ملاصدرا مى نویسد، یا راءى درباره ى اعتقادیا عدم اعتقاد به امام عصر مى دهد یا درمناقب شیخ پشم الدین کشکولى ، تحقیق مى کند. آن وقت به این آرا نه تنها هر غرب زده اى در هر جا استناد مى کند، بلکه فراوان شنیده ایم که بر سر منبرها و در مساجد هم (که آخرین حصار در مقابل غرب و غرب زدگى انگاشته مى شوند)به نقل از ((کارلایل )) و((گوستاو لوبون )) و ((گوبینو)) و ((ادوارد براون )) و دیگران (به عنوان ) آخرین اسناد حقانیت فلان کس یا فلان کار یا فلان مذهب داد سخن مى دهند.

البته بسیار به جا است اگر بگوییم که چون مرد غربى با وسایل دانشگاهى و تحقیقاتى و با کتاب خانه هاى پر و پیمانش ، حتى در شناخت زبان یا مذهب یا ادب شرقى نیز روش علمى دارد و دست بازتر دارد و نگاه وسیع تر و ناچار قول و راءیش بر قول و راءى خود شرقى ها مرجح است که نه روش علمى دارند و نه آن وسایل تحقیقاتى را. و نیز شاید چون موزه ها و کتاب خانه ها و دانشگاه هاى آن سر عالم با غارت آثار و عتیقه ها و کتاب خانه هاى این سر عالم انباشته شده است ، ناچار یک غربى محقق در زمینه ى شناخت مسایل شرقى نیز وسایل بیش ترى در دسترس دارد و به این علت بیش تر مراجع شرق را نیز باید در غرب جست و شاید چون خود شرقى هنوز به این عوالم نرسیده است یا چون هنوز در بند کفش و کلاه و نان روزانه است و فرصت بحث در لاهوت و ناسوت را نکرده است ... و هزار شاید دیگر. و من همه ى این شایدها را لابد مى گیرم . اما چه مى گویید در مواردى که هم شرقى نظر داده است و هم غربى ؟ و هر دو با یک روش اما با دو چشم ؟و دو دید و دو زبان ؟تصدیق نمى کنید که در چشم آدم غرب زده ، راءى مستشرق یا محقق غربى به هر صورت بر راءى یک متخصص شرقى مرجح است ؟ ما خود بارها این تجربه را کرده ایم .

و به عنوان آخرین نکته ، آدم غرب زده در این ولایت اصلا چیزى به عنوان مساءله ى نفت را نمى شناسد. از آن دم نمى زند چون صلاح معاش و معاد او در آن نیست و گر چه گاهى فقط از همین راه نان مى خورد اما هیچ وقت سرش را به بوى نفت به درد نمى آورد نه حرفى ، نه سخنى ، نه اشاره اى و نه امایى ! ابدا در مقابل نفت تسلیم محض است و اگر پا بدهد خدمتکارى و دلالى نفت را هم مى کند. براى شان مجله هم مى نویسد (رجوع کنید به مجله ى کاوش ) و فیلم هم مى سازد (موج و مرجان و خارا را ببینید)، اما شتر دیدى ، ندیدى . آدم غرب زده خیال پرور نیست . ایده آلیست نیست . با واقعیت سر و کار دارد و واقعیت در این ولایت یعنى گذر بى درد سر نفت .

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸

غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت هشتم- راه شکستن طلسم

اکنون ما به عنوان ملتى در حال رشد در برابر ماشین و تکنیک ایستاده ایم و از سر بى ارادگى . یعنى به هر چه پیش آید خوش آید، تن داده ایم . چه بایدمان کرد؟ آیا هم چنان که تاکنون بوده ایم باید فقط مصرف کننده باقى بمانیم ؟ یا باید درهاى زندگى را به روى ماشین و تکنولوژى ببندیم و به قعر رسوم عتیق و سنن ملى و مذهبى بگریزیم ؟ یا راه سومى در پیش ‍ است ؟ به یک یک این سؤ ال ها برسیم .

تنها مصرف کننده ى ماشین ماندن و به تسلیم صرف تن به این قضاى قرن بیستمى دادن ، همان راهى است که تاکنون پیموده ایم . راهى که به روزگار فعلى منتهى شده است . به روزگار غرب زدگى ، به روزگار دست به دهان غرب ماندن که بیایند و هر چند سال یک بار اعتبارى بدهند یا کمکى ، که مصنوعات شان را بخریم و ماشین ها که قراضه شد از نو. درست است که این راه آسانى است و برآورنده ى بسیارى از کاهلى ها و تنبلى ها و بى عرضگى ها و بیکارگى ها. اما اگر این راه به جایى مى برد که این همه نابسامانى در کارمان نبود و این همه خطر افلاس نبود و دست کم احتیاجى به چنین قلم اندازى نبود.

اما این که به درون پیله ى خود بگریزیم ، هیچ زنجره اى چنین نکرده است . و ما که به صورت ملتى هستیم و در راه تحول گام مى زنیم و اگر به چنین اضطرابى در ملاک هاى زندگى وتفکر دچاریم به علت آن است که داریم پوسته ى کهن را از تن مى دریم . انگار مشغول خواندن اذن دخولیم . وحشت قرب ماشین است که چنین لرزه براندام مان افکنده .
فرض کنیم که چنین نباشد و ما تعصب آمیز در بند سنن بمانیم و به وسایل ابتدایى خلقت برگردیم  - چنان که اکثر روستاهامان دراین حالند - آیا نه این است که به جبر سیاست و اقتصاد وهم بستگى منافع با دیگردسته هاى بشرى نیمى از اراضى مملکت را دراختیار بیل ومته ى کمپانى هاى خارجى گذاشته ایم ؟ که بیایند و بکاوند و حفر کنند و درآرند و ببرند؟

مگرتا کى مى توان کنارجاده نشست و گذر کاروان را دید؟یا کنار جوى و گذر عمررا؟حتى ابن السعود درمتن تعصب هاى دوره ى جاهلیت خود که هنوز گردن مى زند و دست مى برد، تن به تحول ماشین داده است . پس ‍ راه بازگشت یا توقف هم بسته است .

اما راه سوم - که چاره اى از آن نیست - جان این دیو ماشین را در شیشه کردن است . آن را به اختیار خویش در آوردن است . هم چون چارپایى از آن بارکشیدن است . طبیعى است که ماشین براى ما سکوى پرشى است . تا بر روى آن بایستیم و به قدرت فنرى آن هر چه دورتر بپریم . باید ماشین را ساخت و داشت . اما در بندش نبایست ماند. گرفتارش نباید شد. چون ماشین وسیله است و هدف نیست . هدف فقر را از بین بردن است و رفاه مادى و معنوى را در دسترس همه ى خلق گذاشتن .

وقتى مرکوب ما اسب بود، چراگاه ها داشتیم و مرتع ها، همه خوش و سبز و همیشه بهار. که زیباترین اسب ها را در آن مى پروردیم و از نجیب ترین نژادها. و بعد داغگاه ها داشتیم که بر اسب ها نشان بزنیم ، نشان تملک و تصاحب بشرى را. و بعد اسطبل ها داشتیم تا اسب ها در آن بیارامند و بپرورند و زندوزا کنند. و بعد کاروان سراها داشتیم تا چاپارهامان در آن ها یدک بگیرند. و بعد مسابقه داشتیم ، مثلا ((سبق ورمایه )) تا عضلات حیوان ورزیده شود. و مگر ماشین چیزى به جز اسبى است دست آموز بشریت و به قصد خدمت او؟ و اگر در ترکیب جنینى اسب و تشکل اصلى هیکل او، ما را که آدمى زاده ایم ، دستى نبود، جنین ماشین را بشر خود در درون ((سیلندر)) و ((پیستون )) نهفته است . به این طریق ما را نخست اقتصادى در خور ساخت و پرداخت ماشین بایست . یعنى اقتصادى مستقل و بعد آموزشى و کلاسى و روشى ؛ و بعد کوره اى تا فلز را نرم کند و نقش اراده ى بشرى را بر آن بزند؛ و بعد کارگران متخصص که آن را به صورت هاى گوناگون در آرند؛ و بعد مدارس که این تخصصها را عملا بیاموزند؛ و بعد کارخانه ها که این فلز را بدل به ماشین کنند و دیگر مصنوعات ؛ و بعد بازارى از شهرها و دهات تا ماشین و دیگر مصنوعات را در دسترس مردم بنهند...

دیگر از من نخواهید که وارد جزییات بشوم که نه من این کاره ام و نه این صفحات ماءمور به چنین امرى است . براى مسلط شدن بر ماشین باید آن را ساخت ، ساخته ى دست دیگرى ، حتى اگر یک تعویذ باشد یا طلسم چشم بند حسد، حتما با خود چیزى از مجهولات دارد و از عوالم غیب .

از عوالم ترس آور و بیرون از دسترس بشرى . و رمزى در خود نهفته دارد.

و دارنده ى آن طلسم یا تعویذ مالک آن نیست ؛ بلکه به نوعى مملوک طلسم است ، چرا که در ظل حمایتش به سر مى برد و به آن پناه مى برد و همیشه در این رعب و وحشت است که مبادا به طلسم بى احترامى شده باشد! مبادا آسمان رنگش را دیده باشد! مبادا پایین پا مانده باشد!... اما کودکى که همان طلسم را به او آویخته اند، اگر بزرگ تر شد و به کنجکاوى روزى بازش کرد و دید که چیست و به خصوص اگر توانست بخواند که بر ورقه ى روغنى آن چه مثلث ها و مربع ها و ستاره ها و چه یا قدوس ها و یا بُدّوح ها کشیده است و نیز اگر به معنى کلمات و مفهوم اعداد آن پى برد - یا به نامفهومى و بى معنایى آن ها - آیا دیگر حرمتى یا ترسى یا رعبى از آن در دلش باقى خواهد ماند؟ و ماشین ، طلسم است براى ما غرب زدگان که خود را در ظل حمایتش مى بریم و در پناهش خود را از شر آفات دهر مصون مى دانیم . غافل از این که این طلسمى است که دیگران به سینه ى زندگى ما آویخته اند تا بترسانندمان و بدوشندمان . کنجکاو بشویم - کمى بزرگ بشویم - و عاقبت این طلسم را بگشاییم . و رازش را به دست آوریم .

البته مى توان پرسید که اگر کار به همین سادگى است پس چرا تاکنون به عقل عقلاى قوم نرسیده است ؟ و یا اگر رسیده است چرا گشایش این طلسم تاکنون از اندیشه به عمل درنیامده است ؟ در جواب این دو سؤ ال به بیان دو علت اکتفا مى کنم . باقى را خودتان حدس بزنید.

نخست این که آن رعب وحرمت هنوز دردل ما است.مى دانیم که ((حرام )) و((تحریم )) از ریشه ى ((حرمت )) و((احترام ))است . رعب از ماشین درست هم چون رعب از طلسم . اگر براى ما حرام است به طلسم دست زدن و آن را گشودن ، حرام هم هست به راز ماشین پى بردن و آن را شناختن . خدا عالم است که همین رعب موجب غرب زدگى است یا به علت غرب زدگى است که ما دچار چنین رعب ناشى از حرمت هستیم . این جا قضییه ى اولویت مرغ و تخم مرغ است . رها کنمش . و بپردازم به این که ما هنوز در زمانه چهل دزد بغداد به سر مى بریم . در پس دیوار ایستاده ایم یا از درز درى دیده ایم که دزدان آمدند و وردى خواندند یا افسونى را سه بار تکرار کردند و دیوارى پس رفت . هم چو درى ، و در پس ‍ آن در، چه گنج ها که نهفته ! اما هنوز که هنوز است بزرگ ترین همتى که مى کنیم اداى خواندن افسون آن دزدان را درآوردن است . افسون را به زحمت آموخته ایم و طوطى وار همان را مى گوییم و دیوار هم پس ‍ مى رود؛ اما گنجى را که در پس دیوار بوده است ، رندان برده اند! هر وقت رها کردیم وسوسه ى آن گنج را و آن افسون را - و فقط به این پرداختیم که چرا این دیوار پس مى رود؟ - و کوشیدیم تا راز حرکت آن در و کیفیت اثر آن افسون را دریابیم ، آن وقت است که روش علمى یافته ایم و در خور کشف طلسم ماشین شده ایم .

وضع ما فعلا از این قرار است که ماشین را صبح تا شام به خدمت داریم و حتى غذاى روزمره مان را در آن مى پزیم ؛ اما درست هم چو آن کودکى که براى ترساندنش ، مادر دیگى به سر مى گذاشت و دیو مى شد، از ماشین وحشت داریم و ((دیگ به سر)) مى پنداریمش . دیوى که ترکیبى است از همان دیگى که خوراک هر روزه ى کودک در آن مى پزد و همان مادرى که آغوش گرمش پناهگاه او است . به ازاى این رعب است که اکثر دانشجویان ما در فرنگ یا طب مى خوانند یا روان شناسى یا دیگر علوم انسانى - یا به علت این که در مملکت زمینه اى براى تقاضاى ((تکنسین )) نیست - و به ازاى همین رعب است که جه بسیار مهندس هاى کشاورز داریم که اکنون مقوم اراضى اند در بانک رهنى ؛ و چه بسیار شیمیست ها که مدیر کل اند؛ و چه بسیار معدن شناسان که مقاطعه کارند. درست است که در مدارس ‍ سال ها فکر و ذهن بچه هاى مردم را به فرمول و معادله هاى فیزیک و شیمى و ریاضى خسته مى کنیم و ادبیات و فلسفه و اخلاق را تقریبا از برنامه ى تمام دبیرستان ها و دانشکده ها برداشتیم و مغز هر مدرسه دیده اى انبانى است از فرمول و قانون و معادله . اما چه نتیجه اى ؟ چون هیچ تجربه ى معینى به دنبال فرضیات و معادلات نیست و در هیچ آزمایشگاهى براى شاگردان اندیشه اى را به عمل در نیاورده ایم .

هنوز مجبوریم براى سنجش هر سنگ و خاک و قیرى ، سراغ فلان آزمایشگاه فرنگى برویم ! ما که در هنرهاى محلى ، در قالى بافى وکاشى کارى و خاتم سازى و مینیاتور،چنان ریزبین بوده ایم و هستیم ، تعجب است که چرا در کار ماشین چنین گشادبازیم ! فکرنمى کنید که این گشادبازى در کار ماشین و تکنیک و فنون جدید خود معلول اطمینانى باشد که به دوام کار معادن نفت داریم ؟ و به ماشینى که اجبارا در مقابل پول و اعتبار نفت باید بیاید؟ و جالب تر از همه این است که شنیده ام کسانى از رهبران قوم بر این زمینه ((تئورى سازى )) هم مى کنند. که بله ((حالا که ما مملکتى نفت خیزیم و فرنگى در مقابل این نفت از شیر مرغ تا جان آدمى زاد را در طبق اخلاص مى دهد، چرا ما خودمان را به دردسر بیفکنیم ؟ به دردسر احداث کارخانه و صنعت سنگین و گرفتارى هایش که عبارت باشد از متخصص پروردن ، تحمل قراضه در آمدن مصنوعات در اول کار، کلنجار رفتن با دعواى کارگر و کارفرما و بیمه و تقاعد و الخ ...)) و در حقیقت همین جورى هم عمل مى کنیم . یعنى این تئورى بسیار جدید سال ها است که در این ولایت مبناى عمل است . و همین است یکى از علل غرب زدگى ما. یا یکى از نتایج اساسى آن . باز همان داستان مرغ و تخم مرغ .

و بعد اگر در کار هنرهاى ظریف ملى و محلى دقیقیم و در کار ماشین نیستیم ، به این دلیل است که در کار آن هنرها اگر هم به صورت شفاهى و سینه به سینه ، پدران سال ها یک فن را در عمل به پسران مى آموخته اند وسال ها شاگردى و استادى در کاربوده . تربیت حرفه اى و عملى و نظرى ، به حدى که تربیت در فنون ظریف براى خود سنت ها یافته و اصول و فروع پیدا کرده و به عمق سالیان برمى گردد. اما ماشین تازه از راه رسیده است . سنت ندارد. تربیت و آموزش کلاسى براى آن نیست . مدارج استادى و شاگردى اش هنوز مشخص نیست . و در چنین وضعى البته به جا مى نماید که اگر سدى بزرگ مى سازیم یا اگر چاه نفت مان (یعنى چاه نفت شان ) آتش مى گیرد، دست به دامان فلان کارشناس خارجى بشویم که کارکشته است و سابقه و تجربه بیش از ما دارد. اما تاسف در این است که نه تنها در این نوع موارد استثنایى به کارشناس خارجى رجوع مى کنیم ، بلکه براى بسیارى از کارهاى دیگر نیز. هنوز براى سوار کردن یک کارخانه ى قند یا سیمان یا پارچه بافى یا نخ تابى یا روکش لاستیک (!) نه تنها ماشین را تمام و کمال از فرنگ و امریکا وارد مى کنیم ، بلکه یک دارو دسته ى عریض و طویل فرنگى از کارگر ساده گرفته تا مهندس و سرمهندس به دنبال ماشین مى آوریم . با حقوق هاى گزاف ارقام نجومى مانند. و سه سال و چهار سال و ده سال در فلان نقطه از ایشان پذیرایى مى کنیم که بریزند و بپاشند تا کوره ى سیمان روشن شود یا شیره ى قند سفید شود یا رشته هاى نخ و پشم یک دست درآید. و البته اگر دقیق باشیم در این هم تعجبى نیست . یا به جاى این آدم ها کسى را نداریم و یا اگر هم داشته باشیم فایده ندارد.

چون آن که کارخانه را به ما مى فروشد، ضمن قرار داد فروش گنجانده است که وقتى صحت عمل کارخانه را تضمین خواهد کرد که کارشناسان خود او سوارش کرده باشند و تحویل داده باشند. بله این است جبر اقتصاد عقب افتاده ى غرب زده ! و اگر تو خودت بهتر مى زنى ، بستان بزن . خودت بساز تا خودت هم سوار کنى . و من که سازنده ام باید کارشناسم را به دنبال ماشین به نوایى برسانم : به سفرى به جنوب و گرما، به گردش و تفریحى ، به تجربه ى تازه اى ، به دستى بازتر و دیدى گسترده تر در این دنیاى مصرف کننده ى ماشین !

و اما علت دوم که خود ناشى از همین است که گذشت یا مکمل آن ، این است که ما تا خریدار مصنوعات غربیم ، فروشنده راضى نیست چنین مشترى سر به راهى را از دست بدهد. در این که ما تا وقتى در این دنیاى داد و ستد فقط خریداریم - یا فقط مصرف کننده ایم - ناچار سازنده که فروشنده هم هست ، مى داند که چم و خم کار را چه طور مرتب کند تا این نسبت یک طرفه همیشه متعادل باشد و هرگز این رابطه ى بایع و مشترى به هم نخورد. به این طریق انصافا غرب حق دارد اگر به ما اجازه ندهد (یعنى اعتبار ندهد) یا مرتب ممانعت کند از این که ما نیز روزى سازنده ى ماشین باشیم همین غرب که حکومت هاى ما به خاطر او اداى دموکراسى را در مى آورند و مجالس زنانه و مردانه با هم را مى سازند. همین غرب که حکومت هاى ما را مى آورد و مى برد، سر پا نگه شان مى دارد، پیزرلاى پالانشان مى گذارد، کنگره ى مستشرقان براى شان درست مى کند، و در روزنامه ها و رادیوهایش مدام هفته اى یاماهى یک بارتعریف و تمجیدشان مى کند، آخرشنیده اند که گوش ملت به فسون اروپا فرموده سخت بدهکاراست ! 

 

جدول صادرات و واردات در ده ساله ى 40 - 1331 به نقل از
(
Iran -Almance - 1963 -P.298 ) چاپ تهران

 

صادرات

 

واردات

 

سال ها

به وزن (تن)

به ریال (هزار)

به وزن (تن)

به ریال (هزار)

53-1952(1331)

079/354

528/831/5

236/232

39/031/5

4-1953

764/443

622/425/8

445/424

266/424/5

5-1954

487/490

171/288/10

236/503

015/225/7

6-1955

873/507

726/033/8

132/637

439/125/9

7-1956

529/463

690/930/7

876/744

288/981/20

8-1957

641/436

922/352/8

874/743

342/129/25

9-1958

398/445

615/940/7

092/986

260/458/33

1-1960

307/446

870/359/8

514/913/1

139/657/52

2-1961(1340)

384/551

450/593/91

234/619/1

707/170/47

از نظر منافع اقتصادى سازندگان ماشین یعنى از نظر اقتصاد بین المللى ! ما هر چه دیرتر به ماشین و تکنیک دست بیابیم بهتر! ((یونسکو)) نیز همین را مى گوید و عمل مى کند ((اکافه )) هم ، ((فائو)) هم ، خود سازمان ملل هم ! و همه ى خرابى ها و نابسامانى هاى ما از همین یک نکته سرچشمه مى گیرد از این که در حوزه ى جهانى ما را مجبور کرده اند به رعایت منافع اقتصادى سازندگان ماشین . اگر سیاست ما در این دو سه قرن اخیر تابعى بوده است از متغیر غرب ، به طور اعم ، به این علت است که اقتصاد ما در این مدت تابع اقتصاد همان متغیر بوده . گمان مى کنم مثالى از این دست در مساءله ى نفت داده باشم . بگذریم از یکى دو سال 30 تا 32 (حکومت دکتر مصدق ) که حتى لوبیا هم بازار صادرات پیدا کرد. در آن زمان اصل کلى اقتصادى بر اداره ى مملکت بى هیچ چشم داشتى به درآمد نفت بود و چه به جا بود و این داستانى است که همیشه مى توان از سر گرفت ولى تا چرخ نفت مى گردد به اعتبار در آمدش و به اعتبار طفیلى پرورى هایى که مى کند، وضع همین است که هست . نفت را که غربى خودش استخراج مى کند و خودش مى پالاید و خودش مى برد و خودش ‍ حساب مى سازد و سالى مثلا چهل میلیون لیره حق السهم ما را به عنوان اعتبارى براى خرید مصنوعات خودش در بانک هاى خودش به حساب ما مى گذارد. ناچار ما مجبوریم که به ازاى آن اعتبار فقط از همین ((خودش )) خرید کنیم و این ((خودش )) کیست ؟ چهل درصد امریکا است و اقمارش ، چهل درصد انگلیس است و من تبع و مابقى فرانسه اى یا هلندى و امثالهم . ما در مقابل این نفتى که آنها مى برند باید ماشین وارد کنیم وبه دنبال ماشین متخصص وبه دنبال متخصص ماشین ؛ متخصص ‍ در لهجه شناسى و ادب و نقاشى و مزقان ! این است که((موریسون نودسون )) هر چه مى خواهد از امریکا وارد مى کند از بولدوزر تا سیم و پیچ و مهره و ((آجیب مینراریا)) از ایتالیا و ((جان مولم )) جاده ساز از انگلیس و ((آنتروپوز)) از فرانسه و جالب تر معامله هاى زیر جُلى است که در این میان مى شود ((جان مولم )) افتضاح بالا آورده و بساطش را جمع کرده و رفته ؛ ولى وِل کن که نیست و همین جور مشغول است . و کجا؟ در مجله ى ((تایم )) و براى رییس سازمان برنامه اى که پاى او را به این ولایت باز کرد، همین جور تبلیغات مى کند و رییس این جان مولم در تهران که بود؟ حضرت ((پیتر اورى )) مستشرق انگلیسى و فارسى دان و یک آدم بسیار دلربا و دوست داشتنى و معلم السنه ى شرقیه ! در دانشگاه ((کمبریج )) و ((میشیگان ))! در ((کمبریج )) رفتم دیدنش . زمستان 1341 خواسته بود، ببیندم . و علیا مخدره ى مهمان دار دیدارش ‍ را گذاشته بود جزو برنامه . یک نسخه از چاپ اول همین دفتر را زدم زیر بغلم و رفتم سراغش که بفرما و حرف و سخن و پذیرایى و ضمن دیگر مطالب بهش گفتم : مى دانى حضرت ! ((ادوارد براون )) که ((ادوارد براون )) شد در تهران رییس جان مولم نشد!... گریه اش گرفت و در آمد که ((او پول دار بوده است و ثروتمند و من فقیر بوده ام )) وازاین حرف ها که دیدم آدم هادرتمام دنیا به یک اندازه کوچک اند.آن وقت همین آدم تازگى کتابى نوشته به اسم((ایران مدرن ))و در آن این جورى با ما طرف شده :((اخیرا کتابى در آمده درباره ى بیمارى غرب زدگى که دست بر قضا توقیفش کردند. آدم هایى که مثل نویسنده ى این کتاب فکر مى کنند، شاید در میان ایرانیان تحصیل کرده اقلیتى باشند اما تاریخ نشان داده است که هیچ نهضت روشنفکرى را در ایران گر چه هم که در آغاز کوچک باشد نمى توان کاملا ندیده گرفت .)) بله حضرات این جورى مواظب امورند یا کمپانى هاى فورد و راکفلر بنیادهایى دارند فرهنگى و کمک هایى به این و آن مى کنند براى نشر فرهنگ بسیار خوب با تکیه به همین پول ها ((بنیاد ایران )) راه مى افتد و بیمارستان و دانشگاه در شیراز مى سازد اما بروید و ببینید چه تکیه گاهى براى اشرافیت ساخته اند و چگونه بغل گوش حافظ و سعدى ، زبان رسمى دانشکده ى ادبیات شان انگریزى است و چه رصد خانه اى براى مطالعه در حرکت قمرهاى مصنوعى امریکا و چگونه از پیچ و مهره تا دیگ و دیگبر و در و پیکر را یک قلم از امریکا وارد کرده اند! یا همین ((فورد)) و ((راکفلر)) پول مى دهند به ((فرانکلین )) در تهران تا کتاب هاى مدرسه اى را سر و سامانى بدهد بروید ببینید. چه کمپانى عظیمى ساخته اند و چه انحصارى در کار کتاب درسى درست کرده اند و چه طور گردن هر چه ناشر محلى است شکسته اند! یا رفته بودیم فیروز آباد (در نوروز 1341 با مهندس سیحون و فرخ غفارى و مهندس مقتدر) و کازرون و شیراز به بیابان گردى.شنیدیم در شاپور کازرون حضرت ((گیرشمن )) دارد حفریاتش را دنبال مى کند. گفتیم برویم و سلامى و پرس و جویى که نبود یا اگر بود خواب بود و راه مان نداد. ولى بر سر همان خرابه هاى شاپور کازرون ،خیمه و خرگاهش برپا بود و همه جا انگ کنسرسیوم نفت وعلاماتش بر چادرها و اجناس و ماشین ها بود و این یعنى چه ؟ یعنى حفریات باستان شناسى شاپور کازرون ، زایده ى صنعت نفت ! و این جورى مى شود که حضرت گیرشمن مى خواهد به ضر دگنک ثابت کند که خارک پایگاه مسیحیت بوده است و دیگر قضایا... بگذرم .

به همین ترتیب است که نفت مى رود و در مقابلش ماشین مى آید با همه ى متفرعاتش از مستشرق و متخصص گرفته تا فیلم و ادب و کتاب . و نفع این بده بستان عاید کیست ؟ نخست عاید کمپانى ها (که در آمد هر سرمایه اى که خارج از مملکت خودشان به کار بیندازند از مالیات معاف است ) و بعد عاید دلال هاى واسطه و این دلال هاى واسطه که ها باشند؟ غیر از آنها که شمردم ماهیتش را خودتان حدس بزنید... به این طریق است که ما وزیر داریم و نماینده ى مجلس داریم و حکومت داریم و دولت هامان در دنبال همین بده بستان ها متزلزل مى شوند و کابینه ها مى آیند و مى روند و سیاست مدارمان را غرب همین جورى رهبرى مى کند یا زیر پایش را مى روبد یا برایش به به مى خواند. ناچار رجل سیاسى ما حق دارد که چشمش و گوشش بیش تر به دست و دهان ((رویتر)) باشد یا ((یونایتدپرس )) یا ((تایم )) تا به دهان اتاق بازرگانى تهران یا کمیسیون هدف فرهنگى یا انجمن شهر بیرجند. اگر چنین انجمنى در آن شهر باشد و وقتى اقتصاد مملکت این چنین به دست دیگران بود و این دیگران سازندگان ماشین بودند روشن است که ما باید همیشه خریدار بمانیم و نیازمند باشیم خوشبختانه هنوز قسط ماشین و تراکتور و بولدوزر تمام نشده است که خود ماشین شکسته یا زنگ زده . و کمپانى هم که بیش از پنج سال ضمانت نکرده و جالب وقتى است که این نسبت یک جورى در یک جاى عالم به هم مى خورد. نخستین برگه هاى پرونده را مخبرهاى یونایتدپرس و رویتر مى سازند، بعد صداى صلیب سرخ در مى آید که مثلا دو تا پرستارش زخمى شده ، بعد خارجى هاى مقیم آن جا بار سفر مى بندند، بعد پاپ روم دعا مى کند که بلا از آن ناحیه برطرف شود، بعد نرخ در بورس لندن و نیویورک به هم مى خورد، بعد ((تایمز)) و ((نیویورک تایمز)) شروع مى کنند به مقاله نگارى هاى دو پهلو و راه و چاه نشان دادن به عوامل محلى ، و بعد قطع رابطه ى سیاسى است ، و بعد سربازان مزدور سرازیر مى شوند و ناوگان هفتم در مدیترانه به حرکت مى آید یا در خلیج فارس یا آبهاى چین یا درسواحل افریقا ما این ها را بارها تجربه کرده ایم: در ملى شدن نفت ، در کانال سوئز، در کوبا، در کنگو، در ویتنام .

اما انصاف باید داد که سیاست و اقتصاد ما هم در این میان زیاد بى کاره نیست متخصصان غرب زده ى اقتصاد مى نشینند و بحث مى کنند و مشاوران خارجى مى آیند و مى روند و یک مرتبه مى بینى کارخانه ى سوار کردن جیپ و فیات افتتاح مى شود یا کارخانه ى پلاستیک سازى یا باترى سازى ارتش که هنوز چند تن از امراى ارتش بابت لفت و لیس هایش در زندان به سر مى برند و تازه این همه با چه افتخاراتى و چه تشریفاتى و نوار سه رنگ و قیچى و دم و دستگاه . اما واقع امر چیست ؟ این که دیگر صرف نمى کند که کمپانى حتى چیت و دبیت و باترى و آفتابه ى نشکن هم براى ما بفرستد به صرفه ى خود اوست که فقط ماشین هاى سنگین را صادر کند و بعد این که کمپانى خارجى ، اگر بتواند قطعات پراکنده ى یک ماشین را به صورت ابزار یدک صادر کند، حقوق گمرکى ارزان ترى مى دهد و خرج بسته بندى و حمل و نقلش ارزان تر مى شود و بعد هم مزد سوار کردن همان قطعات در ولایتى مثل ایران البته که ارزان تر است تا در اروپا یا امریکا. این است که کارخانه هاى سوار کردن جیپ و فیات و رادیو و باترى و دیگر صنایع واسطه ى بى ریشه در ممالک در حال رشد چنین بازار گرمى یافته و البته فراموش نکنیم که براى یک مملکت عقب مانده در هر حال این هم قدمى است اگر نه قدمى صحیح و شمرده ، دست کم با آن ، پز که مى توان داد و مى توان آخر هر سال گزارش رسمى داد که بله امسال چند درصد به تعداد کارگران ، و چند درصد به سرمایه گذارى ملى ، و چند درصد به سرمایه گذارى خارجى افزوده شده و دنبال همین حرف ها است که ((سمینار))ها درست مى کنیم ، طرح برنامه ى دوم و سوم مى ریزیم ، و رفت و آمد مشاوران خارجى مداوم است . اما حق مطلب را بخواهید این ها همه ضمایم صناعت غرب است . و به هر صورت سوار کردن یک ماشین چیزى است در حدود تعمیر کارى . صنعت نیست . ساختن ماشین نیست

  

ولایات و استان ها

تعداد واحدهای صنفی

تعداد کارگران

سرمایه ها(به هزار ریال)

آذربایجان غربى

152

2676 نفر

473/902 هزار ریال

کرمانشاه

366

4062 نفر

373/844 هزار ریال

خوزستان

272

3044 نفر

025/465/1 هزار ریال

فارس

347

4642 نفر

831/987/1 هزار ریال

کرمان

208

1963 نفر

093/682 هزار ریال

خراسان

843

11069 نفر

078/278/3 هزار ریال

اصفهان

899

24006 نفر

838/842/5 هزار ریال

سیستان

89

304 نفر

010/62 هزار ریال

تهران

2844

48556 نفر

274/297/22 هزار ریال

گیلان

856

7659 نفر

233/802/2 هزار ریال

مازندران

883

16504 نفر

189/621/4 هزار ریال

آذربایجان شرقی

393

6229 نفر

363/728 هزار ریال

جمع کل

8156

714/130 نفر

789/513/45 هزار ریال

یعنى نسبت کارگران به جمع کل جمعیت مملکت 130 هزار نفر است در مقابل 20 میلیون!
به خصوص در نظر داشته باشیم که اگر احتیاج به برنامه ى دوم و سوم هست و بانک بین المللى فشار مى آورد و افکار عمومى ملل غرب ! یعنى مدیران کمپانى ها وقتى به حکومتى در ایران رضایت مى دهند که آن حکومت برنامه هاى ظاهرا مدون تر و عریض و طویل تر و ملمع تر داشته باشد؛ بیش تر به این علت است که صناعت غرب باید بداند که در هفت ساله ى آتى یا در پنج ساله ى آینده بازار ایران پذیرنده ى چه مقدار از مصنوعات آنها است و به عنوان خریدار چه تحملى دارد و چه گنجایشى . کار آنها که مثل ما یلخى نیست . طبق نقشه است و همه مى دانیم که محصول اضافى بحران مى آورد و غول بى کارى را جان مى دهد و خطر تغییر رژیم را در همان ولایت تشدید مى کند و آخر حضرت دوگل آرزوها دارد. و جناب مک میلن هنوز به بازنشستگى نرسیده است و پرزیدنت کندى هم در بحبوحه ى شباب است . به هر صورت غرب باید بداند که این مشترى سر به زیر و آرام را در مدت برنامه ى سوم چه قدر مى تواند بدوشد و چند درصد بیش تر از حق السهم نفتش را نگه دارد و به ازایش یخچال و رادیو و دیگ زودپز بفرستد.

و تازه مى دانیم که ناظر اصلى بر همه ى آن کمیسیون ها و سمینارها و مشاوره هاى فرهنگى و صنعتى مشاوران غربى اند با مقاصد معین و غرض هاى مشخص . بى طرفى یا بلندنظرى مشاوران سازمان ملل و یونسکو را به رخ من نکشید که کمپانى طلا و الماس کنگو، حتى براى رییس فقیدشان ((هامرشولد)) تره هم خرد نکرد. دیدیم که این سازمان محترم چگونه در آن جا مدافع منافع همین کمپانى هاى طلا و الماس ‍ بلژیک و انگلیس از آب درآمد.

البته که در این سمینارها و کمیسیون هاى برنامه ، ایرانى ها هم شرکت دارند. یعنى زبده ى روشنفکران ما. زبده ى غرب زدگان ما. اما به چه صورت ؟ خیلى عذر مى خواهم اگر جسارتى مى شود، اما اغلب شرکت کنندگان ایرانى در این سمینارهاى برنامه ، گمان نمى کنم هرگز از مرز دیلماجى گذر کنند. چرا که اگر گذر کنند و نظرى پیش خود بدهند اولا که پذیرفته نیست و ثانیا حق نشست و برخاست با بزرگان را از ایشان خواهد گرفت . به این طریق اگر سیاست و اقتصاد ما آن چنان که دیدیم ، دنباله روى سیاست و اقتصاد غرب است به این دلیل هم هست که اغلب روشنفکران ما آن دسته اى که به دستگاه رهبرى مملکت پا باز کرده اند در آخرین تحلیل و به عنوان بزرگ ترین ماءموریت وجدانى و نفسانى دیلماجان مستشاران غربى اند. گزارندگان و برگردانندگان آرا و مقاصد ایشانند. آخر مگر ما خود نمى دانیم که چند تا ده کوره داریم و چه قدر زمین قابل کشت و چه قدر رودخانه ى هرز و چند هزار قنات بایر و چندین هزار آدم بى کار و بى سواد یا بى مدرسه و بهداشت ؟ این که دیگر دم به دم دست به دامان مشاور و مستشار خارجى شدن ندارد و کاش این دست به دامانى ، گرهى از کارمان مى گشود کاش روزى مى رسید که از این خیل مستشاران و مشاوران بى نیاز مى شدیم .

امروز با تکیه به همین روشنفکران غرب زده ى شرکت کرده در حکومت است که نمایندگان سیاست غرب و گروه مستشاران ، با ما هنوز همان رفتارى را دارند که سفراى انگلیس و روس با اتابک و امیرکبیر داشتند. تازه اگر روشنفکر غرب زده ى ما لایق مقایسه با آن دو بزرگوار باشد. منتها اگر در آن روزگار فقط سفرا بودند که القاى راءى مى کردند، حالا مستشاران خیل خیل اند و اگر در آن دوران ها فقط اتابک و امیر کبیر طرف القا بودند که هر کدام پیرمرد دنیا دیده اى بودند، نشسته بر سر تجربه اى از عمر و سنت و ملاک هاى شرقى خود، و پا بر زنجیر معتقدات و رسوم و آداب این طرف عالم . حالا طرف مصاحبه یا طرف القاى مستشاران غربى گروه روشنفکران غرب زده اند که نه اس و قس اتابک و امیرکبیر را دارند و نه حتى عرضه ى حاج میرزا آغاسى را که نمى دانم چرا به غلط به بى عرضگى معروف شده است . این چنین است که بر ملتى حکومت مى شود. ملتى رها شده به تقدیر ماشین و با رهبرى روشنفکران غرب زده و به دست این سمینارها و کنفرانس ها و برنامه هاى دوم و سوم و با تکیه به کمک هاى ((بلاعوض )) و با آن سرمایه گذارى مسخره در صنایع بى ریشه ى واسطه .

از تقدیر ماشین به اندازه ى کافى سخن رفت . اکنون ببینیم این رهبران قوم این روشنفکران غرب زده چگونه جنمى هستند. درست است که حکم کلى خواهد رفت ، ولى شما خود آنها را که استثنااند کنار بگذارید.

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸

غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت هفتم- جُنگ تضادها

اکنون ماییم و تشبه به قومى بیگانه و به سنتى ناشناس و به فرهنگى که نه در آب و هواى زمین ما ریشه دارد و نه به طریق اولى شاخ و برگى مى کند. در زندگى روزانه و در سیاست و در فرهنگ . و به این علت همه چیزمان ابتر. و اصلا این ((ما)) کیست ؟ چیزى مانده به نوزده - بیست میلیون آدمى زاد که 75 درصدشان در روستاها مى زیند ویا زیر چادرها و کپرها بار سوم عهد بدایت خلقت ، بى خبر از ارزش هاى جدید، محکوم به رسوم ارباب و رعیتى ، ماشین ندیده ، با ابزار کارى بدوى و خوراکى و سوختى و پوششى و خانه اى همه در خور بدویت . یعنى خیش و نان جو و تاپاله ى گاو و کرباس و کومه ، به ترتیب . و تنها چیزى که از دنیاى غرب به این روستا نفوذ کرده است ، سربازگیرى است و ((ترانزیستور)). و همین دو، خود بدتر از دینامیت اثر مى کند.

تحول ماشینى ، تا آن حد که بخارى را به جاى کرسى بگذارد، اولین قدم است . اما در این روستاها که ما داریم ، حتى زغال را نمى شناسند. چه رسد که نفت را. و ما که مملکتى نفت خیزیم و خیلى هم براى توسعه ى مصرف نفت کوشش مى کنیم سرانه ى مصرف بنزین و نفت مان در سال فقط دویست و پنجاه لیتر است . تازه با این همه چهار چرخه ى قراضه اى که در شهرها بنزین مى خورند و تصادف پس مى دهند. و با این مقدار نفت حتى روزى یک اشگنه هم نمى شود پخت . آن وقت غرب زدگى ایجاب مى کند که همین روستاها را با این شرایط که شمردم ، بیندازیم زیر لگد تراکتورهاى جورواجور که به اعتبار پول نفت و اصلا در مقابل صادرات نفتى ناچاریم بخریم . و آن وقت این تراکتور چه مى کند؟ همه ى مرزها و سامان هاى اجدادى را به هم مى زند. بیا و ببین چه کشتارها بر سر این که چرا این خیش کور قرن بیستمى از زمین ((کل مدولى )) سه وجب تجاوز کرده و به زمین ((کل عباس على )) وارد شده . من از این برخوردهاى خونین و بابیل سرشکافتن هاى دهات ، یک آرشیو درست کرده ام براى یک قصه . و تازه در چنین اوضاعى و احوالى آخرین راه تحول را، در دهات تقسیم املاک دانسته اند! و گستردند طبقه ى خرده مالک . یعنى هر زمین قابل کشتى را بدل کردن به تار عنکبوتى از مرز و سامان هاى فردى که هر ماشینى را در تار و پود خود خفه خواهد کرد و قدرت عمل را از آن خواهد گرفت . و بعد هم بیا و ببین چه قبرستانى شده است مزارع مملکت براى قراضه ى پوسیده ى این تراکتورها که نه ایستگاه تعمیراتى در دسترس دارند که مراقب کارشان باشد و نه افق بازى هست و نه زمین وسیعى تا بتوان ازشان کارى کشید و نه جاده اى هست که بتوان براى تعمیر به شهرشان آورد. و با این همه اهالى یک روستا دست کم سه ماه از سال بى کار بى کار! و گرفتار سرما و سیل و بى آبى و خشک سالى و ملخ . آخر این ها را کى باید حل کرد؟

اگر خوراک اهالى یک مملکت صنعتى و پیش افتاده را عده اى در حدود 9 تا 15 درصد اهالى آن مملکت تهیه مى کنند، ما 60 درصد اهالى مملکت را به خدمت شکم خود گماشته ایم و تازه هر سال گندم از امریکا وارد مى کنیم و شکر از فرمز. ما که در مملکتى به اصطلاح فلاحتى به سر مى بریم . و تازه آن نه ماه سال که اهالى غیور روستا کار مى کنند مگر چه مى کنند؟ علف چینى ، تاپاله آفتاب کردن ، گاو و گوسفند را لب جو بردن یا برگزارى مراسم نماز باران . و ((آخر این که کار نشد! ترانزیستور مى گوید که در شهرها پول پارو مى کنند. چهارشنبه ها. پس راه بیفتیم !)) و این جورى مى شود که خیل خیل از دهات به شهرها مى گریزند. به شهرهایى که قبلا جوانان کارآمد ده را به سربازى و مصدرى و بیگارى به آن برده اند. به شهرهایى که 25 درصد باقى اهالى غیور را زیر سقف هاى گلى خود و پشت دیوارهاى بلند و قطور از آفات دهر مصون داشته اند. به شهرهایى که اغلب ده کوره هاى بادکرده اى هستند یا به قول دوستم حسین ملک هر کدام گرهى هستند که در یک جا به باریکه اى ریسمان جاده اى خورده اند. و آن وقت این شهرها هر کدام خود بازار مکاره اى براى مصنوعات فرنگى . محصول دوچرخه ى دست کم پنجاه سال کارخانه ى ((راله ى )) انگلستان را یک جا در یزد مى بینى. و محصول یک ماه کارخانه هاى ((میتسوبیشى )) را درتربت حیدریه . و محصول ده سال ((فورد)) و ((شورلت )) و ((فیات )) را در تهران . و آن وقت در شهر کرمان کره گیر نمى آورى و در تبریز باید کنسرو استرالیایى بخورى . همه ى این ها را من تجربه کرده ام ، بله از آن دهات به این شهرها مى گریزیم . به جنگل تنک شهرها. و به چه کارى ؟ به ماشین پایى ، به فروش دسته چک خوشبختى (!) یا خیلى که کارى باشیم به کارگل . و مزد چه قدر؟ ناهار بازار ساختمان که باشد روزى هفت تا ده تومن . مزدى که در ممالک صنعتى به یک ساعت کارگل مى دهند.

درست است که این جورى شهرنشینى به هر صورت دارد وسعت مى یابد، اما در کدام عهد شنیده اید که شهر بى روستا بتواند دوام بیاورد؟ این طور که ماییم به زودى در سراسر مملکت به جاى شهرها یا روستاها، انبارهاى قراضه اى از ماشین خواهیم داشت . هر کدام درست شبیه ((جنک یارد)) هاى امریکایى و به بزرگى تهران ! و آخر ماشین را که نمى شود مثل توپ کوهستانى روى کول قاطر گذاشت و همراه ایل که کوچ مى کند براى حفاظت و امنیت به این کوه و آن تپه برد. حتى اگر یک ((پژو)) خریده باشى ، ناچارى شب برایش جان پناهى دست و پا کنى و گرنه سرما ((رادیاتور)) را مى ترکاند و آن وقت قسطها را چه جور خواهى داد؟ به این طریق است که راننده هاى فراوان داریم در شهرها که شب در مسافرخانه مى خوابند به تختى دو تومن و تاکسى شان در فلان ((توقف گاه )) مى خوابد به شبى یک تومن ، با این آب و هوایى که ما داریم .

بله . جبر مصرف ماشین ، شهر نشینى مى آورد و این شهرنشینى چنان چه گذشت ، دنباله اى است از کنده شدن از زمین . براى این که به شهرى مهاجرت کنى باید از ملک آبا اجدادى کنده شوى ، یا از ده اربابى بگریزى ، یا از سرگردانى ایل خسته بشوى و فرار بکنى . و این سخت است نخستین تضادى که حاصل غرب زدگى ما است . براى این که دعوت ماشین را به شهر نشینى اجابت کنى ، مردم را از دهات بنه کن به شهر مى فرستى که نه کارى براى تازه واردها دارد، نه مسکن و ماءوایى و در حالى که خود ماشین پا به ده هم باز کرده است . و گرچه هر ماشین جاى ده تا آدم و ((ورزو)) را مى گیرد، اما در ده نیز ماشین بى نیاز از خدمتکار نیست . و خدمتکار فنى . و این را از کجا مى آورى ؟ مى بینید که بدجورى خرتوخر شده است !

تضادهاى دیگرى هم داریم ناشى از همین غرب زدگى . بشمارم :
اولین قدمى که شهر نشینى برمى دارد این است که به شکم خود برسد و بعد به زیر شکم خود. و براى حصول این دومى به سر و پز خود. چون در ده که بودیم به این همه دسترس نداشتیم . به این طریق نخستین منابع یک
((بورژوازى )) تازه به دوران رسیده صنایع خوراکى است (قندسازى ، بیسکویت ، روغن نباتى ، کمپوت ، شیر پاستوریزه ) و صنایع ساختمانى (سیمان سازى ، آجرپزى هاى لوکس ، موزاییک و الخ ...) و صنایع پوشاکى (پارچه بافى ، تریکو! جنرال مد، و الخ ...) تازه با چنان قحطى زده هایى با فقر غذایى مزمن چند قرنه که ماییم ، همین نیز خود قدمى به پیش است . چنین قحطى زده اى که یک عمر در ده نان و دوغ خورده ، در شهر شکمش را که با ساندویچ سیر کرد، سراغ سلمانى و خیاطى مى رود، بعد سراغ واکسى ، بعد سراغ فاحشه خانه . حزب و جمعیت که ممنوع است ، کلوپ و این حرف ها هم که چه عرض کنم ، مسجد و محراب هم که فراموش شده و اگر نشده همان در محرم و رمضان کافى است . و به جاى همه ى این ها سینماها هستند. و تلویزیون و مطبوعات که هر روز اطوار فلان ستاره ى سینما را بر سر و روى هزاران نفر از اهالى غیور شهرها کپیه مى کنند! و آن وقت خوراک این همه آدم از کجا باید بیاید؟ از روستا و روستا که خالى شده است و گاوها را که سر بریده اند و قنات ها که خوابیده و پیچ نمره ى پنج موتور چاه عمیق هم که شکسته و خیش تراکتور هم که زنگ زده و پوسیده و کمپانى سفارش هم که بدهد، یدکى ها، زودتر از یک سال دیگر وارد نخواهد شد... و آخر همه ى اهالى یک شهر را که نمى شود با شیر خشک اهدایى امریکا سیر کرد یا با گندم هاى استرالیا!

یک تضاد دیگر: شهرنشینى امنیت مى خواهد. چه در شهر و چه در ده . دیدیم که علاوه بر این که دهات خالى مى شود، اغلب همین دهات و بسیارى از شهرها معبر کوچ ایلات اند. کوچ ایل که مزرعه را مى کوبد و مى چرد و جویبار را خراب مى کند و سگ مرده در قنات مى افکند و مرغ مى دزدد و ناامنى را با خود مى کشد. و تنها به این علت هم که شده ما حتى در شهرهاى کوچک مان در امان نیستیم ، چه برسد که در دهات . و به همین دلیل است که مردم این دیار بى هیچ اعتمادى به دیگران و با ((تقیه )) و دورویى در پس دیوارهاى بلند کاه گلى یا سیمانى از شر آفات زمانه پنهانند. اگر روزگارى بود که حصار بلند دور شهرها نیاز به دیوار بلند دور هر خانه را برطرف مى کرد، امروز که حصار و دروازه ى شهرها را خراب کرده ایم هم چو جوازى براى بریدن خیابان ها، معبر بولدوزرها و تراکتورها و کامیون ها، ناچار هر خانه اى به دور خود حصارى دارد. و چه دیوارهاى بلندى ! مملکت ما مملکت کویرهاى لوت و دیوارهاى بلند است . دیوار گلى در دهات و آجرى و سیمانى در شهرها. و این تنها در عالم خارج نیست . در درون هر آدمى نیز چنین دیوارها، سر به فلک کشیده است . هر آدمى بست نشسته در حصارى است از بدبینى و کج اندیشى و بى اعتمادى و تک روى .

از طرف دیگر اشاره کردم که یک شهرى یا یک روستایى ساکن در یک آبادى یا از ارباب گریخته است یا از ایل فرار کرده یا خود را از معبر هر ساله ى ایل که هجوم و غارتى مخفى با خود دارد به کنارى کشیده تا در شهر یا فلان آبادى جاى امنى براى خود دست و پا کند. غافل از آن که همان خان ایل ده سال دیگر که به حکومت رسید و سلسله اتابکان فلان را بنا نهاد (مراجعه کنید به حکومت ایل ها نه آل ها) تمام آبادى یا شهرى را که او در آن پناهنده شده است یا فلان روستا را که قناتش تازه دایر شده است به تیول فلان خان مى دهد و روز از نو، روزى از نو. آخرین تقسیم بندى تیول ها را ما در زمان مشروطیت داشتیم و با این خان خانى و ایلات سرگردان که هنوز داریم خدا عالم است که تا کى دچار عواقب آن که ناامنى و دربه درى و بدبینى و نومیدى از فردا است ، باشیم . و تازه در چه دوره اى ؟ در دوره اى که ماشین خود نه تنها بزرگ ترین خان است و بر مسند خان خانان نشسته ، بلکه امنیت و بى مرزى و بى دیوارى را مى طلبد و سادگى را (و بهتر است بگویم ساده لوحى را) و فرمان بردارى را و اعتماد به دیگرى را و اطمینان به فردا را.

یک تضاد دیگر: ماشین که آمد و در شهرها و دهات مستقر شد، چه یک آسیاب موتورى ، چه یک کارخانه ى پارچه بافى ، کارگر صنایع محلى را بى کار مى کند. آسیاب ده را مى خواباند. چرخ ریسه ها را بى مصرف مى کند. قالى بافى و گلیم بافى و نمد مالى را مى خواباند. و آن وقت ما که به ازاى همین صنایع دستى و محلى ، به ازاى قالى و گلیم و کاشى و قلم کار و گیوه ، بازارکى داشته ایم که تا حدودى مى گشته ، در مى مانیم که چرا بازار فرش خوابید؟ چرا تجارت خارجى اش به خطر افتاد! غافل از این که تازه اول عشق است و پاى ماشین به ده که باز شد و حسابى هم باز شد، نابسامانى هاى دیگر در پیش است . من خود همه ى باد آس هاى میان قائن و گناباد را دیده ام که خوابیده بودند. هم چون دیوان از اعتبار افتاده ى افسانه ها یا هم چو نگهبانان پیر به خواب رفته ى دهات و آبادى ها. و تنها در دزفول با همه ى آجر کارى هاى زیبایش و شهرسازى نمونه اش نزدیک به صد آسیاب را دیدم که همه خوابیده بودند. هم چون دیوان از اعتبار افتاده ى افسانه ها یا هم چو نگهبانان پیر به خواب رفته ى دهات و آبادى ها. و تنها در دزفول با همه ى آجر کارى هاى زیبایش و شهرسازى نمونه اش ‍ نزدیک به صد آسیاب را دیدم که همه خوابیده بودند. ماشین که پا به ده باز کرد تمام ضمایم اقتصاد شبانى و روستایى را مضمحل خواهد کرد. یعنى هر چه صنعت محلى و دستى است . و چه بهتر تا این همه چشم و دست و سینه ى جوانان روستا پاى دار قالى خراب نشود که خانه ى اشرافیت مزین باشد. بزرگ ترین حسن پا باز کردن ماشین به مزارع و به دهات نه تنها به هم زدن اجبارى رسم ارباب و رعیتى است و به هم زدن ادب کوچ نشینى و خانه به دوشى و ایلاتى و خان خانى ، بلکه این هم هست که صنایع دستى و محلى را یا از بین مى برد و یا اگر نقشه اى بود و طرحى و برنامه اى حمایت کننده از آن ها، مى تواند براى شان پول بیش ترى بدهد و ارزش ‍ بیش ترى . چون در صورت وجود برنامه هاى حمایت کننده مى تواند مزد را بالا ببرد، چون مى تواند خریدار تازه براى صنایع دستى پیدا کند، چون مى تواند بازار گیوه را گسترده کند و الخ ...

یک تضاد دیگر: ابزار زندگى بدوى از خیش و کرسى و گیوه و چراغ موشى گرفته تا داسغاله و چرخ ریسه دار، قالى ، طرز تفکر بدوى هم مى آورد. یا بالعکس . اعتقاد به خرافات ، تشت زدن براى خسوف و کسوف ، دعا و طلسم و چشم بند براى گریز از بیمارى و آفت ، فرمایشات کلثوم ننه ، همه از این دست اند. و البته ماشین که آمد این طرز تفکرها نیز باید برود. ولى نه گمان کنید به این زودى ها. چون همین آدم هاى خرافاتى و کلثوم ننه اى هستند که فعلا به شهرها هجوم آورده اند و بنده ى ماشین شده اند. یا در همان دهات راننده ى بولدوزر و تراکتورند. آدم از آسمان که نمى آوریم ، یا با ماشین وارد که نمى کنیم . تا این آدم ها تربیت امروزى - ماشینى - ببینند دست کم یک دوره مدرسه لازم است . آن وقت خود من راننده ى بولدوزرى را دیده ام که ((خارگ )) را مى روفت با یک نظر قربانى به فرمان ماشین عظیم الجثه اش آویخته ! و تاکسى هامان پر است از این طلسم ها. و دکان هامان از دعاها و نفرین ها و شعرهاى این نیز بگذردى و ((این امانت بهر روزى پیش ماست ))! در چنین محیطى است که یارو یک مرتبه کانگستر از آب در مى آید و بانک را مى زند. مرد بدوى به شهر آمده و به خدمت ماشین کمر بسته ، با همه ى کندى ذهنش و با همه ى تنبلى در حرکات و با همه ى قضا و قدرى بودنش باید پابه پاى ماشین بدود و پا به پاى او عکس العمل نشان بدهد. این مرد استخاره کننده ى تقدیرى و عقیقه کش و آتش نذرى خور، حالا با ماشینى سر و کار دارد که نه از تقدیر چیزى مى فهمد و نه به خاطر گوسفند قربانى هر ماهه ى او ترمزش زودتر مى جنبد یا موتورش کندتر مى گردد. این است که وقتى قربانى هر ماهه اش فایده اى نبخشید و هى تصادف کرد، یکهو طاقتش تمام مى شود و مى زند زیر همه چیز و جانى از آب در مى آید یا هُرهُرى یا نان به نرخ روز خور.

یک تضاد دیگر: از واجبات غرب زدگى با مستلزمات آن آزادى دادن به زنان است . ظاهرا لابد احساس کرده بودیم که به قدرت کار این 50 درصد نیروى انسانى مملکت نیازمندیم که گفتیم آب و جارو کنند و راه بندها را بردارند تا قافله ى نسوان برسد! اما چه جور این کار را کردیم ؟

آیا در تمام مسایل حق زن و مرد یکسان است ؟ ما فقط به این قناعت کردیم که به ضرب دگنک حجاب را از سرشان برداریم . و در عده اى از مدارس را به روى شان باز کنیم . و بعد؟ دیگر هیچ . همین بس شان است . قضاوت که از زن برنمى آید - شهادت هم که نمى تواند بدهد- راءى و نمایندگى مجلس هم که مدت ها است مفتضح شده است . و حتى مردها را در آن حقى نیست . و اصلا راءیى نیست . طلاق هم که بسته به راءى مرد است . ((الرجال قوامون على النساء)) را هم که چه خوب تفسیر مى کنیم !

پس در حقیقت چه کرده ایم ؟ به زن تنها اجازه ى تظاهر در اجتماع را داده ایم . فقط تظاهر. یعنى خودنمایى . یعنى زن را که حافظ سنت وخانواده و نسل و خون است به ولنگارى کشیده ایم ، به کوچه آورده ایم . به خودنمایى و بى بند و بارى واداشته ایم . که سر و رو را صفا بدهد و هر روز ریخت یک مد تازه را به خود ببندد و ول بگردد. آخر کارى ، وظیفه اى ، مسوولیتى در اجتماع شخصیتى ؟! ابدا؛ یعنى هنوز بسیار کمند زنانى از این نوع . تا ارزش خدمات اجتماعى زن و مرد و ارزش کارشان (یعنى مزدشان ) یکسان نشود و تا زن هم دوش مرد مسؤ ولیت اداره ى گوشه اى از اجتماع (غیر از خانه که امرى داخلى و مشترک میان زن و مرد است ) را به عهده نگیرد، و تا مساوات به معنى مادى و معنوى میان این دو مستقر نگردد، ما در کار آزادى صورى زنان سال هاى سال پس از این هیچ هدفى و غرضى جز افزودن به خیل مصرف کنندگان پودر و ماتیک - محصول صنایع غرب - نداریم . صورت دیگرى از غرب زدگى . البته این سخن از شهرهاست . سخن از رهبرى مملکت است که زن را در آن راه نیست و گرنه در ایل و در ده ، زن قرن هاى قرن است که بار اصلى زندگى را به دوش ‍ دارد.

یک تضاد دیگر که بسیار پیچیده است و هیچ کس هم متوجه آن نیست : 90 درصد از اهالى این مملکت هنوز با معیارها و ملاک هاى مذهبى زندگى مى کنند. غرضم آن 90 درصد همه ى دهاتى ها است به اضافه ى طبقات کاسب کار شهرى و بازارى و مستخدمان جزء و مجموعه ى آن چه طبقه ى سوم و چهارم مملکت را مى سازد. این طبقات به نسبت فقرى که دارند فقط با تکیه به معتقدات مذهبى قادر به تحمل زندگانى خویشند. وناچار خوشبختى امروز نیافته را در آسمان مى جویند ودر دین و در آخرت . و خوشا به حال شان . گاهى عرق هم مى خورند، اما دهان شان را آب مى کشند و به نماز مى ایستند و ماه رمضان توبه مى کنند و حتى براى امام زاده داوود قربانى مى کشند. و فلان دهاتى به محض این که هفت تخم هر ساله اش ده تخم شد، دست اهل و عیال را مى گیرد و به زیارت مشهد مى رود یا دست کم به قم . و اگر روابط حسنه (!) با همسایگان وجود داشت به کربلا و مستطیع که شد به مکه . و همه هم منتظر امام زمانند. یعنى همه منتظریم و حق هم داریم . منتها هر کدام به صورتى چون هیچ دولت مستعجلى به وفاى کوچک ترین قول و عهد خود برنخاسته است ؛ چون همه جا ظلم است و حق کشى و خفقان و تبعیض ! و به همین علت هاست که درپانزده شعبان چنان جشنى مى گیریم که نوروز از حسد دق کند.و با همین اعتقاد است که تمام آن 90 درصداهالى غیور مملکت دولت را عمله ى ظلم مى دانند وغاصب حق امام زمان ((اعلا حضرت ولى عصرعجله الله تعالى فرجه )). پس حق دارند که مالیات نمى دهند و کلاه سر ماءمور دولت مى گذارند و از سربازگیرى به هزار عنوان مى گریزند و جواب درست به هیچ آمارگیرى نمى دهند. و گرچه روزنامه ها پر است از تبریکات اهالى غیور ((مزلقان چاى )) به ماءمور جدید الورود اداره ى سجل احوال ، اما هیچ کدام از اهالى غیور همان آبادى هرگز سازمانى به نام دولت نمى شناسد. جز ژاندارم را و جز ترانزیستور را. و هنوز در بوشهر و بندرعباس مَثَل رایج است که ((زیر دیوار عجم نباید خوابید)) و این عجم دولت است ، ماءمورى است که از تهران مى آید.

یعنى نوکر دولت نباید شد و به ماءمورش و به مؤ سساتش اعتماد نباید کرد.

به همین علت هاست که تمام سازمان هاى مذهبى ، از سقاخانه ى زیرگذر و مسجد سرکوچه بگیر تا زیارتگاه بیرون آبادى ، پوشیده است از تظاهرات گوناگون این عدم اعتماد به دولت و به کارش . و پر است از علایم انتظار فرج مهدى موعود. اعلا حضرت ولى عصر که به راستى دعا کنیم که عجل الله تعالى فرجه ! در زبان مردم ، در کتیبه ى بالاى دیوار، بر زبان واعظ، در نماز، در اذان و مناجات ، در قصیده ى شعرا، در تظاهرات مفصل جشن پانزده شعبان ، بالاى کارت دعوت عروسى ها، همه جا ((در ظل توجهات ولى عصر)) به سر مى بریم ، این ها درست ! آن وقت براى این مردم است که دولت با سازمان ها و مدارس خود با سربازخانه ها و اداراتش با زندان ها و بوق و کرناى رادیوش مبلغ ((حکومت ملى )) است و براى خودساز دیگرى دارد. از همین مردم به تو بمیرى من بمیرم ، مالیات مى طلبد، به زور ازشان سرباز مى گیرد، همه جا رشوه خور مى پرورد، سفارت خانه هایش قرتى ترین سفارت خانه ها است ، مبلغ اعلا حضرت دیگرى است ، و گوش فلک را از افتخارات هزاره هزاره افزایش یابنده اش ‍ کر کرده است و توپ و تفنگش را دایم به رخ مردم مى کشد. آن وقت به علت همین تضاد، هر کودک دبستانى به محض این که سرود شاهنشاهى را به عنوان سرود ملى از بر کرد نماز از یادش مى رود، و به محض این که سینما رفت ، مذهب را به طاق نسیان مى نهد. و به همین علت است که 90 درصد دبیرستان دیده هاى ما لا مذهب اند. لامذهب که نه ، هرهرى مذهب اند. در فضا معلق اند. پاى شان بر سر هیچ استقرارى نیست ، هیچ یقینى ، هیچ ایمانى ، چون مى بینند که دول با این همه اهن و تلپ و سازمان و بودجه و کمک هاى خارجى و توپ و تانک قادر به حل کوچک ترین مشکل اجتماعى که بى کارى دیپلمه ها باشد، نیست و در عین حال مى بینند که یک اعتقاد کهن مذهبى چه ملجاى پناه دهنده اى است براى خیل درماندگان و بیچارگان و فقرا و در پانزده شعبان چه شادى ها مى کنند و چه خوشى مى گذرانند. این است که در مى مانند. رادیو بیخ گوشش مدام افسون مى خواند و سینما به چشمش مى کشد عوالم از ما بهتران را، اما آن واقعیت دیگر هم هست . واقعیت محتواى ایمان مذهبى . و مگر چه قدر مى شود فکر کرد؟ و خود خور بود؟ یا در صدد کشف حقیقت بود؟ و چرا او هم رها نکند و مثل دیگران نشود؟ و به رنگ جماعت در نیاید؟ پس ‍ برویم و همه هرهرى باشیم . نه مذهب مان پیدا، نه لامذهبى مان ، نه زندگى مان ، نه آینده مان ، دم غنیمت است .

در قلمرو فرهنگ مشهور است و همه مى دانند که مدرسه هاى ما کارمند مى سازند یا دیپلمه ى بى کاره تحویل مى دهند. در این حرفى نیست . اما آن چه اساسى تر است و نگفته مانده این که مدرسه هاى ما ((غرب زده )) مى سازند. آدم هاى هم چون نقش بر آب مى سازند. زمینه هاى آماده براى قبول غرب زدگى تحویل مى دهند. این است بزرگ ترین خطر مدارس ما و فرهنگ ما! طرح کلى این آدمى را که از کارخانه هاى غرب زده سازى ما در مى آید، در فصلى جدا خواهم داد. آن چه فعلا باید تذکر بدهم این است که بر خلاف راءى مورخان ریش و سبیل دار ما، نهضت هاى شعوبى سیاسى و مذهبى ، ما را هیچ وقت به جایى نرسانده است -غرضم نهضت هاى غلو کننده درملیت یا مذهب است . و اگر هم رساندند، سنگ اول بنایى را گذاشتند که در دوره ى صفوى کنگره اش ساخته شد. یعنى در آن زمان بود که حکومت ملى و مذهب - یعنى سلطنت و روحانیت - در یک خرقه رفتند و هر کدام از یک آستین دست درآوردند. در اوایل دفتر اشاره کردم که نتایج تاریخى و کلى این همپالگى شدن چه ها بود. وسربسته یادتان باشد که ما دردوره ى ساسانى نیز چنین وضعى را داشته ایم که به قیام مانى و مزدک و عاقبت به ظهور اسلام انجامید. اما امروز که آن خرقه ى واحد دریده است و آن دو رقیب هر کدام تشکیلات و سلام و سنن و مقررات جداگانه اى دارند، کارمان از آن دو دوره نیز خراب تر شده است . به این صورت که امروز کار افتراق میان مذهب و رقیب اصلیش به آن جا کشیده که حکومت هاى مان با تکیه به غرب زدگى و با اصرار در تشبه به بیگانگان روز به روز بیش تر از پیش در راهى گام مى زنند که پایانش جز بوار و انحطاط و افلاس نیست . و از طرف دیگر مذهب با تمام تاءسیسات و آدابش تا مى تواند به خرافات تکیه مى کند و به عهود ماضى و رسوم پوسیده ى کهن پناه مى برد. و به دربانى گورستان ها قناعت مى کند. و در قرن بیستم به ملاک هاى قرون وسطایى مى اندیشد. این روزها به همان اندازه که حکومت ملى در کار تثبیت خود دست به دامان غرب و فرنگى مى شود، حکومت داخلى مذهبى که در صف مقابل ایستاده ، در کار دوام خود هرچه بیش تر به عقب مى نگرد و مى گراید. و اصلا وقتى حکومت و دولت مى بیند که 90 درصد اهالى گوش به افسون او ندارند و به شادى ، تولد اعلا حضرت ولى عصر را به هم تبریک مى گویند؛ یعنى وقتى مى بیند که عناوین رسمى او را مذهب غصب کرده است و او را نمى پذیرد و به این مناسبت وقتى زیر پاى خود را سست مى بیند، چاره اى ندارد جز این که هر چه بیش تر خود را به دامن غرب بیندازد. و تکیه کند به کمک هاى نظامى آنان ، به توپ و تانک اهدایى امریکا، به مطبوعات فرنگى ، به روزنامه ها و مخبرهاشان و به رجال سیاسى شان . تا شاید دو روزى بیش تر دوام کند. دولت هاى ما این چنین است که حکومت ملى را تبلیغ مى کنند و حکومت مخفى مذهبى را در خفا مى کوبند. و براى اغفال مردم دعوى استرداد بحرین را دارد، در حالى که دعواى هیرمند و شط العرب دویست سال است لا ینحل مانده . و تازه این همه در چه دوره اى ؟ در دوره اى که گفتم ماشین خواستار بى مرزى است . خواستار شکستن همه ى در و دربندها است . خواستار بین المللى شدن همه چیز و همه جا است . خواستار بازارهاى مشترک و مرزهاى باز و گمرک هاى بسته است . و پرچم سازمان ملل را در دست دارد و تا هر جا که بنزین کمپانى ها مدد بدهد، مى راند. ما باز در دورانى سر در گریبان حکومت ملى فرو کرده ایم و مرزهاى مشترک مان با همسایه هاى دیوار به دیوارمان از دیوار چین همه درازتر و قطورتر است و مدام با عراقى و افغانى و پاکستانى و روس بریده ایم و بى خبر از حال هم دیگریم که ماشین عظیم کمپانى هاى استخراج کننده ى الماس و مس در قلب کاتانگا، ((هامر شولد)) را روى آسمان با تیر مى زند! در چنین دوره اى ما مى خواهیم با این مدارس و این سرود ملى و این سازمان امنیت و این کمک هاى نظامى و این جشن دو هزار و پانصد ساله و این آدم هاى مقوایى ، حکومت ملى را تبلیغ کنیم ! در چنین روزگارى که سرحدات در تمام دنیا فقط و فقط حدود قلمرو کمپانى هاى مختلف را مشخص مى کنند که تا این جا مال ((جنرال موتورز)) و تا آن جا مال ((سوکونى واکیوم )) و تا آن جاى دیگر مال ((شل )) و ((بریتیش پترولیوم )) و از این جا تا آن جا همه مال ((پان آمریکن )) یا ((آجیب مینر اریا))!

این روزها دیگر ملت ها و زبان ها و نژادها و مذهب ها اگر نه تنها ملعبه اى در دست شرق شناسان (!) باشند که خدمتشان خواهم رسید، دست کم مسایل آزمایشگاهى اند براى علما و دانشمندان و محققان . به خاطر این مسایل هیچ کس در قرن بیستم شاخ و شانه نمى کشد. اما دیگر من و افغانى هم دین و هم زبان و هم نژاد از حال هم بى خبریم یا اگر رفت و آمد با هند و عراق دشوارتر از نفوذ به پشت دیوار آهنین است به این علت است که ما قلمرو نفوذ این کمپانى هستیم و افغانى منطقه ى حیاتى آن دیگرى . در چنین روزگارى که ما هستیم سرحدات ملى هر چه بسته تر باشد و سنن نژادى هر چه بیش تر و غرورهاى خام شاه و زوزکى هر چه جدى تر و حلال و حرام مذهبى هر چه نافذتر، سیاه چال زندان ملت ها و مردمان گودتر. و گرنه کدام مرز و سامانى را مى شناسید که در مقابل پپسى کولا نفوذناپذیر باشد؟ یا در مقابل رفت و آمد دلالان نفت ؟ یا در برابر فیلم ((بریژیت باردو))؟ یا در مقابل قاچاقچى هاى هرویین ؟ یا در مقابل شرق شناسان مشکوک که دلال هاى رسمى استعمارند؟ بهترین نوع این مرز و سامان ها را، یعنى عریان ترین و ظاهر و باطن یکى ترین آن ها را، امروز در افریقا باید جست.روزگارى بوده است که فرانسه((کامرون )) را و ((چاد)) را و((صحراى مرکزى )) را در اختیار داشته ، در سه نقطه ى مختلف افریقا. و انگلیس پهلوى هر کدام از این ولایات ، ولایت دیگرى را. و امروز که فرانسه و انگلیس رفته اند و دولت هاى مستقل افریقایى به راه افتاده اند، هر یک مرز ممالک خود را درست بر همان نقطه اى گذاشته اند که حدود مستعمرات فلان دولت خارجى بوده و چه بسیار اقوام و نژادها و مذهب هاى افریقایى که به این طریق لت و پار شده اند میان دولت هاى مستقل خودمختار فعلى افریقا!... بگذرم . شاید به خاطر همه مان باشد که در مبارزه ى ملى شدن صناعت نفت - پیشوایان قوم - از آن جناح مذهبى ، یعنى از حکومت مخفى مذهب ، چه استفاده اى به سود هدف هاى مبارزه کردند. سربسته بگویم ، رهبران در آن دوره این شعور را داشتند که ترتیب کار مبارزه را طورى بدهند که با کمک پیشوایان مذهبى هر عامى مدرسه نرفته اى ، بتواند عمله ى ظلم را در تن هیاءت حاکمه ببیند که نفت را به کمپانى مى داد و به روى مردم شوشکه مى کشید. این بزرگ ترین درسى است که روشنفکران و رهبران باید از آن واقعه گرفته باشند.

و به عنوان آخرین تضاد ناشى از غرب زدگى و خطرناک ترین آنها باز هم بسیار سربسته بگویم که ما در نقطه اى از عالم قرار گرفته ایم که بیخ شمالى گوش مان اتفاقات عظیمى رخ مى دهد که ما اجبارا از آن ها بى خبر مى مانیم و اجبارا نیز نباید هیچ تاءثیرى از آن ها بپذیریم . و اگر هم بپذیریم فقط به صورت ظاهر است براى عقب انداختن واقعه ، در حالى که کوبا در حدود سى کیلومترى خود امریکا، از این اتفاقات تاءثیر مى پذیرد و آب هم از آب تکان نمى خورد! شاید هم به این علت است که حصار مرزهاى ما این قدر ضخیم است و دولت هاى ما بى توجه به حکومت باطنى مذهب (که خود حصارى است در داخل آن حصار و حکومتى است در داخل حکومت ) روز به روز قطر این حصار را با تکیه به غرب زدگى و اصرار در بندگى از غرب بیش تر مى کنند! و شاید گمان مى کنند در قبال چنین خطر هم جوارى تنها راه چاره ى ما پناه بردن به پیله ى تعصب و جمودها و بى خبرى ها و کینه هاى قرون وسطایى است . و در حالى که امروزه روز سرنوشت حکومت ها و پرچم ها و مرزهاى جهان بر سر میز مذاکرات دولت هاى بزرگ تعیین مى شود، دولت هاى ما این جا قناعت کرده اند به این که فقط پاسبان مرز کمپانى ها باشند. و نیز به همین علت است که دولت هاى ما در عین کوبیدن مذهب و پناه بردن به لامذهبى و فرنگى مآبى - چون محتاج عوام فریبى اند - اغلب با مذهب و روحانیت کج دار و مریز هم مى کنند و با محافل مذهبى و شخصیت هایش لاس خشکه هم مى زنند. به هر صورت این ها همه حرکات مذبوح است و ما در جوار چنین اتفاقات عظیم اگر در داخل تکانى به خودمان ندهیم و جلوى این اختلاف کیفى را از یک جایى نگیریم ، هزارى هم که حدود و ثغور ملى مان مستحکم باشد و هزارى هم که با فریفتن محافل روحانى عالم مذهب را باز داریم از این که از درون ، شالوده ى آن حصار را بپوساند، عاقبت روزى به علت قانون بسیار کودکانه ى ظروف مرتبط، سطح آب این مرداب بالا خواهد آمد و همه ى کاخ ‌هاى پوشالى مان را سیل خواهد برد. سخن از ارعاب و تهدید نیست . که در آغاز دفتر آورده ام که مرکز این ارعاب و تهدید به کجا منتقل شده است . سخن از هماهنگى با جوامع مترقى بشرى است . مى بخشید که سربسته مى گویم .

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸

غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت ششم- نخستین گندیدگى ها

چنین است که در خاورمیانه ى ما هم زمان با طلوع دوره ى ((رنسانس )) در غرب دیو تفتیش عقاید قرون وسطایى سر بر مى دارد و کوره ى اختلافات و جنگ هاى مذهبى تافته مى شود. گذشته از این که در صفحات پیش دیدیم که این سوى عالم دارد خالى مى شود از کاروان هاى متاع آور و به این دلیل باید به انزواى فقر و تصوف صوفى مآب خود بخزد به این طریق به قول حضرت فردید ما درست از همان جا که غرب تمام کرده است ، شروع کرده ایم غرب که برخاست ، ما نشستیم غرب که در رستاخیز صنعتى خود بیدار شد، ما به خواب اصحاب کهف فرو رفتیم بگذریم که عین این بازى الا کلنگ را ما در دوره ى روشنفکرى هم داریم که غرب در اوایل قرن 18 میلادى شروعش کرد و ما در اوایل قرن بیستم (با نهضت مشروطه ) که اروپا داشت به سمت سوسیالیسم و سبک هاى هدایت شونده در اقتصاد و سیاست و فرهنگ مى گرایید.

بردارید ورقى بزنید به سفرنامه هاى همه کسانى که در سراسر دوره ى صفوى به عنوان سیاح یا بازرگان یا ایلچى یا مستشار نظامى و اغلب هم از یسوعیان (ژزوئیت ها) به این سو آمده اند و ببینید که همه ى ایشان چه شاهدهاى تشویق کننده و صبورى بوده اند براى آن تخته قاپو کردن ها! و چه پیزرى نهاده اند لاى پالان آدم کشى هاى عباس صفوى یا بى بته گى هاى سلطان حسین ! و درست از آن زمان است که ما گوش مان بدهکار مى شود به به به گویى کنار گودنشینان فرنگى که در حقیقت تربیت کنندگان اصلى امرا و رجال ما هستند در این سى صد سال اخیر و همه ى این احسنت ها هم چون افسونى است در گوش پیر مرد راه دار خسته اى که آرام بخوابد تا دیگران قافله را بزنند.

این ها است سرچشمه هاى اصلى این سیلاب غرب زدگى . بدبختانه ما هنوز هم گوش مان به این به به گویى هاى مغرضانه ى ماءموران وزارت خارجه اى بیگانه اخت است که هر چند سال یک بار در لباس مستشرقى یا سفیرى یا مستشارى به این سو مى آیند و در آخر کار طومار وهن آورى درست مى کنند که بله شما سرتان سر شیر است و دم تان دم فیل . و ما یعنى همین مایى که از دوره ى خسرو انوشیروان مالیخولیاى بزرگ نمایى داشته ایم و به تعارف دل باخته بوده ایم ! به دنبال همین رفت و آمدهاى نوع تازه است که فرنگان با خلق و خوى ما آشنا مى شوند و مى آموزند که چگونه دست به دهان نگاه مان بدارند و چگونه قرضه بدهند و بعد گمرک را در اختیار بگیرند. یا چگونه انحصار ابریشم مملکت را که در دست شاه وقت است (در زمان صفویه )، در بازار رقابت هاى خود بشکند و بعد که خیارشان کونه کرد، چگونه به دست غلجاییان افغان خیال خود را از آن پهلوان کچل صفوى راحت کنند که کم کم به اندازه ى لولوى سرخرمنى ترس آور مى شود. و بعد هم نادر است که بیاید و چنان کله خرانه به هند بتازد و درست در روزگارى که کمپانى هند شرقى ، یعنى استعمار غربى ، دارد در جنوب هند خیمه و خرگاه مى زند و لازم است که سر دربار محمد شاه در شمال هند گرم باشد. و بعد هم سر نادر که به بیخ طاق کوفته شد داستان ترکمان چاى است (1243 هجرى ، 1828 میلادى ) که آخرین عر و تیز این پوست شیر پوشیده ى غافل بود. و بعد هم داستان جنگ هرات است (1273 - 1857) که یک محاصره بوشهر آخرین پشم را از این ریش و سمباد برد. نعش این پهلوان را هم این چنین به خاک افکندند. و در این پنجاه شصت ساله ى آخر هم که سر و کله ى نفت پیدا شده است و ما باز چیزى به عنوان علت وجودى یافته ایم ، بر اثر همین زمینه چینى ها و سوابق دیگر آب ها چنان از آسیاب افتاده است که سرنوشت سیاست و اقتصاد و فرهنگ مان یک راست در دست کمپانى ها و دولت هاى غربى حامى آن ها است . و روحانیت نیز که آخرین برج و باروى مقاومت در قبال فرنگى بود از همان زمان مشروطیت چنان در مقابل هجوم مقدمات ماشین در لاک خود فرو رفت و چنان در دنیاى خارج را به روى خود بست و چنان پیله اى به دور خود تنید که مگر در روز حشر بدرد. چرا که قدم به قدم عقب نشست .

این که پیشواى روحانى طرف دار ((مشروعه )) در نهضت مشروطیت بالاى دار رفت ، خود نشانه اى از این عقب نشینى بود. و من با دکتر ((تندرکیا)) موافقم که نوشت شیخ شهید نورى نه به عنوان مخالف ((مشروطه )) که خود در اوایل امر مدافعش بود، بلکه به عنوان مدافع ((مشروعه )) باید بالاى دار برود. و من مى افزایم ، و به عنوان مدافع کلیت تشیع اسلامى . به همین علت بود که در کشتن آن شهید همه به انتظار فتواى نجف نشستند. آن هم در زمانى که پیشواى روشنفکران غرب زده ى ما ملکم خان مسیحى بود و طالب اوف سوسیال دمکرات قفقازى ! و به هر صورت از آن روز بود که نقش غرب زدگى را هم چون داغى بر پیشانى ما زدند. و من نعش آن بزرگوار را بر سر دار، هم چون پرچمى مى دانم که به علامت استیلاى غرب زدگى پس از دویست سال کشمکش بر بام سراى این مملکت افراشته شد.

و اکنون در لواى این پرچم ، ما شبیه به قومى از خود بیگانه ایم . در لباس و خانه و خوراک و ادب و مطبوعات مان و خطرناک تر از همه در فرهنگ مان . فرنگى مآب مى پروریم و فرنگى مآب راه حل هر مشکلى را مى جوییم .
اگر در صدر مشروطه خطر بیخ گوش مان بود، اکنون در جان مان نشسته . از آن دهاتى به شهر گریخته که دیگر به ده برنمى گردد، چون سلمانى دوره گرد آبادى او بریانتین در بساط ندارد و در ده سینما نیست و ساندویچ نمى توان خرید، گرفته تا آن وزیر که چون در مقابل گرد و خاک حساسیت (آلرژى !) دارد سالى به دوازده ماه در چهار گوشه ى عالم پرسه مى زند. و چرا این طور شد؟ چون همه ى دو سه نسلى که پس از وقایع مشروطه در این آب و خاک سرى توى سرها درآوردند و معلم و نویسنده و وزیر و وکیل و مدیر کل شدند و جز در طب ، هیچ کدام متخصص در فن و حرفه اى نشدند، همه ى این ها اگر هم چشم شان یک راست به دست قرتى بازى هاى دوره ى جوانى خودشان نبود که در پاریس و لندن و برلن گذرانده بودند، دست کم گوش شان فقط بدهکار به
((سه مکتوب )) آقاخان کرمانى بود. خطاب به جلال الدوله و به دیگر غرب زدگى هاى صدر اول مشروطیت از زبان و قلم ملکم خان و طالب اوف و دیگران ... و تا آن جا که صاحب این قلم مى بیند این حضرات ((مونتسکیو))هاى وطنى (!) هرکدام از یک سوى بام افتاده اند. و گرچه شاید همه در این نکته متفق القول بودند و بفهمى نفهمى احساس مى کردند که اساس اجتماع و سنت کهن ما در قبال حمله ى جبرى ماشین و تکنولوژى تاب مقاومت ندارد و نیز همگى به این بى راهه افتادند که پس ((اخذ تمدن فرنگى بدون تصوف ایرانى )) ، اما گذشته از این نسخه ى نامجرب کلى هرکدام در جست و جوى علاج درد به راهى دیگر رفتند. یکى زیر دیگ پلوى سفارت را آتش کرد، دیگرى به تقلید از غرب گمان کرد باید ((لوتر)) بازى در آورد و با یک ((رفورم )) مذهبى به سنت کهن جان تازه دمید، و سومى دعوت به وحدت اسلامى کرد، در زمانى که قتل عام ارمنیان و کردها کوس رسوایى عثمانى را بر سر بازار دنیا کوفته بود. مى بخشید که در لفافه مى گویم . جاى صراحت نیست .

در آن صدر اول مشروطه علت اساسى کار زعماى قوم در این بود که مخالف و موافق گمان مى کردند که ((اسلام = مشروعه = مذهب )) هنوز آن کلیت جامع را دارد که حفاظى یا سدى در مقابل نفوذ ماشین و غرب باشد. به این علت بود که یکى به دفاع از آن برخاست و دیگرى کوبیدش . به همین علت بود که ((مشروطه )) و ((مشروعه )) دو مفهوم متضاد بى دینى و دین دارى از آب درآمد. به این طریق به گمان من همه ى آن حضرات ، بوق را از سر گشادش زده اند. گرچه شاید اگر ما نیز در آن دوره مى زیستیم ، خبط آن دو فریق را تکرار مى کردیم و اکنون دیگر نبودیم تا چنین قضاوت سختى را به قلم بیاوریم ، چرا که آن حضرت به هر صورت نزدیک تر از ما بودند به زمانى که میرزاى بزرگ شیرازى با یک فتواى ساده طومار امتیاز تنباکو (به کمپانى انگلیسى رژى ) را در نوشت و نشان داد که روحانیت چه پایگاهى است و نیز چه خطرى ! به هر طریق آن همه مردان نیک در صدر اول مشروطه ، غافل بودند از این که خداى تکنیک در خود اروپا نیز سال ها است که از فراز عرش بورس ها و بانک ها کوس لمن الملکى مى زند و دیگر تحمل هیچ خدایى را ندارد و به ریش همه ى سنت ها و ایدئولوژى ها مى خندد. بله این چنین بود که مشروطه به عنوان پیش قراول ماشین ، روحانیت را کوبید و از آن پس بود که مدارس ‍ روحانى در دوره ى بیست ساله به یکى دو شهر تبعید شد و نفوذش از دستگاه عدلیه و آمار بریده شد و پوشیدن لباسش منع شد. و آن وقت روحانیت در قبال این همه فشار نه تنها کارى به عنوان عکس العملى نکرد، بلکه هم چنان در بند مقدمات و مقارنات نماز ماند؛ یا در بند نجاسات یا مطهرات ؛ یا سرگردان میان شک دو و سه ! و خیلى که همت کرد رادیو و تلویزیون را تحریم کرد که چنین گسترش یافته اند و هیچ رستمى جلودارشان نیست . در حالى که روحانیت بسیار به حق و به جا مى توانست و مى بایست به سلاح دشمن مسلح بشود و از ایستگاه هاى فرستنده ى رادیو تلویزیونى مخصوص به خود - از قم یا مشهد - هم چنان که در واتیکان مى کنند، به مبارزه با غرب زدگى ایستگاه هاى فرستنده ى دولتى و نیمه دولتى بپردازد. سر بسته بگویم : اگر روحانیت مى دانست که با اعتقاد به ((عدم لزوم اطاعت از اولوالامر))، چه گوهرگران بهایى را هم چو نطفه اى براى هر قیامى در مقابل حکومت ظالمان و فاسقان در دل مردم زنده نگه داشته ، و اگر مى توانست ماهیت اصلى این اولیاى امر را به وسایل انتشاراتى (روزنامه ، رادیو، تلویزیون ، فیلم و غیره ...) خود براى مردم روشن کند و حکم موارد عام را به موارد خاص بکشاند و اگر مى توانست با پا باز کردن به محافل بین المللى روحانیت و جنبشى به کار خود بدهد، هرگز این چنین دل به جزییات نمى بست که حاصلش بى خبرى صرف و کنار ماندن از گود زندگى است . و به عنوان شاهد مثال اشاره اى بکنم به نقشى که تنها یک کمپانى نفت در این شصت ساله ى اخیر در سیاست و اجتماع ما بازى کرده است و بعد رها کنم این همه بحث تاریخى را.

امتیاز نفت درست در سال اول قرن بیستم میلادى (1901) داده شد. از طرف شاه قاجار به ((ویلیام نوکس دارسى ))، انگلیسى که بعد حقوق خود را به کمپانى معروف فروخت . و ما درست از 1906 به بعد است که جنجال مشروطیت را داریم . و حوزه ى قرارداد کجا است ؟ دامنه هاى جنوب غربى کوه هاى بختیارى . آثار نخستین چاه نفت هنوز در مسجد سلیمان باقى است.پس باید دامنه ى جنوب غربى کوه هاى بختیارى را از کوچ زمستانه ى ایل بختیارى خالى نگه داشت تا نخستین چاه کن هاى نفت بتوانند به راحتى زمین ، کوه و دشت مسجد سلیمان را بکاوند. این جورى است که ایل بختیارى راه مى افتد تا با کمک مجاهدان تبریز و رشت به فتح تهران برود! و اگر مشروطه ى ما نیم بند است به همین علت هم هست که ((خان ))ها به پشتیبانى از نهضتى برخاستند که در اصل ((خان خانى )) را نفى مى کند. بله . به این طریق سر ما آن قدر گرم به مشروطه و استبداد است تا جنگ اول بین الملل را در مى گیرد. اما کمپانى به نفت رسیده است و دریادارى انگلیس که رسما صاحب امتیاز نفت جنوب شده است ، حالا دیگر سوخت مطمئن خود را دارد.
مى بینید که من تاریخ نویسى نمى کنم . استنباط مى کنم و خیلى هم به سرعت . دلایل و وقایع را خود شما در تاریخ ‌ها بجویید.

بعد در حدود سال 1300 خودمان (1920 میلادى ) جنگ تمام شده است و صاحبان کمپانى اکنون فاتح اند و کوره ى جنگ فسرده و ناچار مصرف خارجى نفت کم شده و باید مشترى نفت را در بازارهاى داخلى نیز جست . پس باید حکومت مرکزى مقتدرى سر کار باشد تا همه ى راه ها را امن کند و راه بندها برداشته شود و تانکرهاى نفت به راحتى بتوانند تا قوچان و خوى و مکران بروند و باید بتوان در هر ده کوره اى پمپ بنزین ساخت . و مهم تر از همه این که چون صاحب امتیاز اکنون دریادارى انگلیس است ، دیگر حوصله ى اغتشاش داخلى و چانه زدن با خان ها و مجلس ها و مطبوعات را ندارد و مى خواهد تنها با یک نفر طرف باشد. این است که کودتاى 1299 را داریم و حکومت نظامى و خودکامه ى بعدى اش را و تخت قاپوى کردها را و خفقان گرفتن ((سمیتقو)) را و سر به نیست شدن شیخ خزعل را که اگر اندکى عاقلانه رفتار کرده بود، حالا المثناى شیخ نشین بحرین را در خوزستان هم داشتیم .

بعد، در سال 1311 خودمان (1932 میلادى ) کم کم مدت امتیاز دارسى از نیمه گذشته است و دارد به سوى تمامى مى رود. ناچار صاحب امتیاز اصلى ، دریادارى یعنى دولت انگلیس ، باید از چنان قدرت متمرکزى که هست و همه ى حرف هایش را از مجلس و هیاءت وزرا تا قشون و امنیت عمومى ، یک نفر مى زند، استفاده کرد و تا تنور داغ است مدت امتیاز را تجدید کرد. این است که تقى زاده از نو ((آلت فعل )) مى شود و مجلس ‍ خیمه شب بازى راءى مى دهد و امتیاز دارسى را اول لغو مى کنند و بعد از نو مى بندند و با چنان بوق و کرنایى که حتى پیرمردهاى قوم بو نبردند که چه کاسه اى زیر نیم کاسه است ! یا اگر بردند، لب تر نکردند. چرا که ندیدیم هیچ کدام شان حتى ناله اى از آن داستان سر کنند و محکومیت تاریخ را از پیشانى سرنوشت خود بردارند. مگر بعدها که آب از آسیاب افتاد و سر پل سال هاى پس از شهریور بیست ، افسار هر خرى را گرفتند.

البته چنین حقیقت زشتى را باید به صورت ظاهر سازى هاى در خور زمانه مزین کرد. یعنى واقعیت را پوشاند. و چه جور؟ این جور که به ضرب دگنک لباس مردم را متحد الشکل مى کنند و کلاه نمدى را از سر مردها برمى دارند و حجاب را از سر زن ها. به عنوان آخرین تحولات مترقیانه (!) و راه آهن سرتاسرى را مى کشند - نه به خرج نفت ، بلکه به خرج مالیات قند و شکر- که تازه بزرگ ترین دلیل وجودى اش کمک رساندن به پشت جبهه ى استالین گراد بود در سال هاى جنگ دوم بین المللى .

بعد، در سال 1320 خودمان (1941 میلادى ) باز جنگ اروپا است و خطر رشید عالى گیلانى و لاسى که حکومت وقت ایران به عنوان علامت بلوغى ، اما سر پیرى ، با محور رم - برلن مى زند. آخر گاوهاى یک طویله اگر هم خو نشوند، هم بو که مى شوند. و البته دیگر شوخى بردار نیست و همه دیدیم که چه وضعى پیش آمد. آن همه قدرت و جبروت و ارتش و رکن دو و شهربانى یک روزه از هم پاشید. و البته وقتى ناپلئون که یک سردار فرانسوى بود به جزیره ى ((سنت هلن )) رضایت داد، پیداست که یک سردار ایرانى به جزیره ى ((موریس )) خواهد ساخت . و بعد ممالک متحد امریکا است که خیلى زودتر از جنگ بین الملل اول به خود جنبیده است و باید بتواند کشتى هاى سلاح بر خود را در خلیج فارس نفت گیرى کند. و اگر شما بودید، حاضر بودید به ازاى سوخت کشتى هایى که در راه پیروزى بر فاشیسم - یعنى نجات روس و انگلیس - دور دنیا مى گشتند دلار از جیب شخصى بدهید؟ آن هم به کمپانى نفت انگلیس ؟ بله . زمینه ى دخالت امریکا در قضیه ى نفت جنوب از این جا شروع مى شود به خصوص که در قضیه ى آذربایجان فقط وزنه ى سیاست امریکا بود که سازمان ملل را به حرکت واداشت و روس هاى شوروى ، آذربایجان را تخلیه کردند. ناچار باز تشنج است و آزادى خواهى است و سخن از امتیاز نفت شمال هم هست ، هم چو لولوى سر خرمنى که انگلیس ها نمى خواهند حصارش را به امریکا بسپارند. و این آزادى مختصر هست تا در سال 1329 (1951 میلادى ) که نفت ملى مى شود و امریکا کیش ‍ مى دهد و مهره هاى شطرنج یکى پس از دیگرى عوض مى شوند. یکى باید به صندوق عدم برود و دیگرى مات بشود. تا سرمایه دارى امریکا بتواند 40 درصد از سهام ((کنسرسیوم )) نفت را ببرد. درست همان سهامى که دریادارى انگلستان دارد. و این است داستان قیام ملى 28 مرداد 1332.

و این است معنى آن چه دنباله روى در سیاست و اقتصاد مى نامیم.دنباله روى از غرب و از کمپانى هاى نفتى و از دولت هاى غربى ، این است حد اعلاى تظاهر غرب زدگى در زمانه ى ما. به این صورت است که صنعت غرب ما را غارت مى کند و به ما حکم مى راند و سرنوشت ما را در دست دارد. پیداست که وقتى اختیار اقتصاد و سیاست مملکت را به دست کمپانى هاى خارجى دادى ، او مى داند که به تو چه بفروشد و دست کم این را مى داند که چه چیز را نفروشد. و البته براى او که مى خواهد فروشنده ى دایمى کالاهاى ساخته ى خود باشد، بهتر این است که تو هرگز نتوانى از او بى نیاز باشى . و خدا زنده بدارد معادن نفت را. نفت را مى برند و در مقابل هر چه بخواهى به تو مى دهند. از شیر مرغ تا جان آدمى زاد. حتى گندم . و این داد و ستد اجبارى حتى در مسایل فرهنگى نیز هست . و در ادب و سخن . بردارید و صفحات انگشت شمار مطبوعات مثلا سنگین ادبى را ورق بزنید. کدام خبر از این سوى عالم در آن ها هست ؟ یا از شرق به معنى اعم ؟ از هند یا از ژاپون یا از چین ؟ همه خبر از ((نوبل )) است و عوض ‍ شدن ((پاپ )) و از ((فرانسواز ساگان )) است و جایزه هاى ((کان )) و آخرین نمایش نامه ى ((برادوى )) و تازه ترین فیلم ((هولیوود)). ((رنگین نامه ))ها هم که حساب شان پاک است و اگر این ها را ((غرب زدگى )) ننامیم ، چه بنامیم ؟

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸

غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت پنجم- سرچشمه ى اصلى سیل

در این سه قرن اخیرازطرفى دنیاى غرب دردیگ انقلاب صنعتى قوام آمد و ((فئودالیسم )) جاى خود را به شهرنشینى داد و از طرف دیگر ما در این گوشه ى شرق به پیله ى حکومت ((وحدت ملى )) خود بر مبناى تشیع پناه بردیم و هر روز تار خود را بیش تر تنیدیم و حتى اگر قیامى هم کردیم به لباس ((باطنیان )) و ((نقطویان )) و ((حروفیان )) و ((بهاییان )) در آمدیم و به ازاى هرچه مدرسه وآزمایشگاه که در غرب بنا نهاده شد، ما محافل سرى ساختیم و به بطون هفت گانه ى رموز و اسم اعظم پناه بردیم . در این سه قرن است که غرب عاقبت به کمک ماشین به استحصال غول آسا دست یافت و نیازمند بازار آشفته ى دنیا شد از طرفى براى به دست آوردن مواد خام ارزان و از طرف دیگر براى فروش مصنوعات خود در همین دو سه قرن است که ما در پس سپرهایى که از ترس عثمانى به سر کشیده بودیم خواب مان برد و غرب نه تنها عثمانى را خورد و از هر استخوان پاره اش گرزى ساخت براى روز مباداى قیام مردم عراق و مصر و سوریه و لبنان ، بلکه به زودى به سراغ ما هم آمد و من ریشه ى غرب زدگى را در همین جا مى بینم از طرفى در درازدستى صنعت غرب و از طرف دیگر در کوتاه دستى حکومت ملى بر مبناى سنتى به ضرب سنى کشى مسلط شده . از آن زمان که روحانیت ما فراموش کرد که در تن حکام وقت ، عمله ى ظلم و جور فرو رفته اند، از آن وقت که ((میرداماد)) و ((مجلسى )) دست کم به سکوت رضایت آمیز خود به عنوان دست مریزادى به تبلیغ تشیع به خدمت دربار صفوى در آمدند که جعل حدیث کنند؛ از آن زمان است که ما سواران بر مرکب کلیت اسلام بدل شدیم به حافظان قبور، به ریزه خواران خوان مظلومیت شهدا. ما درست از آن روز که امکان شهادت را رها کردیم و تنها به بزرگ داشت شهیدان قناعت ورزیدیم ، دربان گورستان ها از آب در آمدیم . من این قضیه را در ((نون و القلم )) نشان داده ایم .

مى بینید که باز قضیه دو سر دارد. و من با این که این مختصر هرگز دعوى جست و جو در فلسفه ى تاریخ نیست ، مجبورم که به این هر دو سر اشاره اى گذرا بکنم .

اما این که چه عللى به تحول صنعتى غرب انجامید، کار من نیست . غربیان خود از این مقوله حماسه ها گفته اند و داستان ها و ما نیز که سخت غرب زده بوده ایم ،در بوق و کرناى مدارس و رادیو وانتشارات مان همان اباطیل غربیان را سال هاست تکرار مى کنیم که : رنسانس وکشف قطب نما و فتح امریکا و گذر از دماغه ى امید نیک و کشف نیروى بخار و پا گذاشتن به هند و اختراع برق و... الخ .

حتى در جغرافیاى کلاس پنجم دبستان هم به این بدیهیات مى توان دست یافت ناچار من در این زمینه به یک نکته اشاره مى کنم و مى گذرم : و آن نکته این که غرب یعنى عالم مسیحیت قرون وسطا وقتى به منتهاى درجه ى ممکن محصور عالم اسلام شد، یعنى وقتى از دو سه سمت (شرق و جنوب و جنوب غربى ) در مقابل قدرت ممالک اسلامى در خطر نیستى قرار گرفت و مجبور شد دست و پاى خود را در همان چند ولایت شمالى دریاى مدیترانه جمع کند، به سختى بیدار شد و در مقابل خطر اسلام از سر نومیدى به تعرض پرداخت . هم چون گربه اى که در اتاقى حبس کرده اى و این تاریخ کى بود؟ اواخر قرن ششم هجرى (12 میلادى ) یعنى وقتى که یک سر عالم اسلام دانشگاه قرطبه (کوردوبا) بود در اندلس ‍ و سر دیگرش مدارس بلخ و بخارا. و همه ى اراضى قدس و همه ى سواحل شرقى و جنوبى و غربى مدیترانه در اختیار مسلمانان و حتى جزیره ى سیسیل (صقلیه ) پایگاه ایشان فورا. پس از همین تاریخ است که مسیحیان صلح جو و طعنه زن به جهاد اسلامى بدل به صلیبیان جهادکننده مى شوند و در جنگ هاى طویل صلیبى اساس اقتباسى را از فنون و معارف اسلامى مى گذارند که غرب مسیحى را پس از پنج شش ‍ قرن ، بدل مى کند به خداوندان سرمایه و فن و معرفت و پس از هفت هشت قرن به خداوندان سرمایه و فن و معرفت و پس از هفت هشت قرن به خداوندان صنعت و ماشین و تکنولوژى . به این طریق اگر غرب مسیحى در وحشت از نیستى و اضمحلال در مقابل خطر اسلام یک مرتبه بیدار شد وسنگر گرفت و به تعرض برخاست و ناچار نجات یافت ، آیا اکنون نرسیده است نوبت آن که ما نیز در مقابل قدرت غرب احساس خطر و نیستى کنیم و برخیزیم و سنگر بگیریم و به تعرضى بپردازیم ؟
اما در زمینه ى کوتاه دستى ما و آن خواب بى گاه ، یکى دو نکته هست که کم تر شنیده و خوانده اید. من به این نکات مى پردازم دیگر نکات را به تاریخ ‌هاى تمدن مراجعه کنید.

نکته ى اول اینکه فلات ایران تا پیش از کشف راه هاى دریایى اگر هم تنها راه نبود دست کم معبر بزرگ ترین راه ها بود از شرق دور به غرب دور از چین و هند به سواحل مدیترانه معبر ابریشم و ادویه و کاغذ و کالا براى دنیاى غرب در معبر همین کاروان هاى حامل ثروت بود که شهرهاى استخوان دار ما باروها افراشتند و هم چون اطراق گاه هاى امن کاروانیان دو سر عالم را زیر رواق هاى سایه افکن خود پناه دادند، و از این راه جنب و جوشى در شهر و در روستا نهادند. راهى که قندهار و هرات و توس و نیشابور (صد دروازه ) و رى و قزوین و تبریز و خوى و ارزنة الروم را یا به طرابوزان مى پیوست یا به دیار بکر و طرابلس . این راه شمالى ابریشم بود. یا راه دیگرى که کناره ى سند را از دریا به هرمز و قشم مى پیوست و بعد به کرمان و یزد و اصفهان و ورامین و ساوه و همدان و کرمانشاه و موصل تا باز به بنادر شرقى مدیترانه بپیوندد صرفنظر از کناره ى مازندران و دشت خوزستان که هر کدام حال و مقالى دیگر دارند، قدیمى ترین تمدن هاى فلات ایران در همین شهرها است که بر شمردم یا بر کناره ى آن ها در شکم تپه هاى بزرگ مدفون است اما از وقتى راه هاى دریا باز شد و دریانوردان دل این را یافتند که بى چشم داشتى به سواحل نزدیک و امن ، دل اقیانوس ها را بشکافند از آن زمان به بعد علاوه بر آن که غرب به قاره جدید امریکا دست یافت و این خود پلى بود که در آن سوى عالم گرفتند در این سو از شهرهاى ما و از شهرنشینى نیم بند ما و از تمدن ما هم چو از مارى که پوست بیندازد و برود، فقط پوستى بر جا ماند. فقط پوسته اى . پوسته ى کاروان سراها، پوسته ى شهرها، پوسته ى آداب و فرهنگ ، پوسته ى مذهب و معتقدات ، پوسته ى اصول اقتصادى و از آن پس بود که فقر به معنى دقیقش آمد و ما شدیم فراموش شدگان دنیاى زنده ها. قبرستان یادبودها و یادگارهاى خوش راه هاى باز و کاروان هاى پرمتاع از وقتى که ثروت سایه ى خود را از سر شهرهاى ما برداشت و مستقیما از راه دریا، چین و هند را به غرب برد ما فراموش شدیم درست از همان وقت بود که ما به پیله یا تصوف سبک صفوى فرو رفتیم و به پیله ى حکومت وحدت ملى بر مبناى تشیع .دنیا که از ما برگشت ، ما از دنیا برگشتیم و غرب را نجس دانستیم وقتى دو سر عالم بى هیچ نیازى به مهمان نوازى کاروان سراهاى ما به هم دست یافتند ما دیگر شدیم منطقه ى بى طرفى در حدود هند. منطقه اى که باید آرام بماند و بى سرخر و تنها وظیفه اش اینکه مبادا مزاحمتى براى هند فراهم کند و یا مبناى تهدیدى باشد براى کمپانى هند شرقى و این وضع هست و هست و هست تا سرو کله ى غول نفت از خوزستان پیدا مى شود. که ما باز مى شویم مرکز توجه عالم وجود و مایه ى نزاع شرق و غرب و آمریکا و انگلیس که به جاى خود بیاید. به هر صورت در مطالعه ى علل عقب ماندگى خاورمیانه اى ها در این سه قرن و پیش افتادن غربیان در همین مدت ، هنوز ندیده ام که کسى به این نکته اشاره اى کرده باشد و حال آنکه در خور بسى بحث ها و جست و جوها است .

نکته ى دوم اینکه ((دوک ))هاى جمهورى و نیز (پیش قراول مسیحیان بازرگان یا بازرگانان مسیحى ) نخستین کسانى نبودند که به جست و جوى متحدى براى دفع شر مسلمانان یعنى حریفان جنگ هاى صلیبى دست به دامان ایل نشینان بت پرست شمال شرقى ایران شدند. پیش از ایشان این ساز را اول خلفاى بغداد زدند که براى فرو نشاندن قیام هاى خراسان و عراق هم چو آبى از زیر کاه دامنه ى دسایس خود را تا صحراى قره قوروم کشاندند و کم کمک به دسته هاى مختلف ایلى وبیابان گردان غزو سلجوق ومغول ، جواز عبور و چرا و سکونت دادند در سراسر عالم شرقى اسلام و کار به جایى کشید که همان از اواخر دوره ى سامانیان همه ى فرمانداران نظامى خراسان و بلخ و عراق ایل تاشان بودند و اتابکان و ارسلانان و سبکتکین ها به هر صورت اگر نه عمدى در این کار بود مسلم است که این جست و جوى یار و یاور در روز مباداى مقابله با کلیت اسلام سال ها پیش از بناى برج و باروى تجارت خانه هاى ((ژنوا)) و ونیز شروع شده بوده است . این است گفته ى یک فرنگى در این باره : ((اهمیت تاریخى مسیحیت ترک بسیار زیاد است مى دانیم که ولایت سغد که ترکان غربى از 565 میلادى به بعد در آن ساکن شدند، یکى از بزرگ ترین مراکز کلیساى نسطورى بود از این جا و نیز از ولایت بلخ بود که مبلغان نسطورى به قصد مسیحى کردن آسیا پا در راه نهادند... چنین به نظر مى رسد که در حدود سال هزار میلادى ، مبلغان سنطورى کار مسیحى کردن عقبه داران قبایل ترک را در آسیاى مرکزى به انجام رسانده باشند. این قبایل عبارتند از: (اونگوت )هاى مغولستان داخلى ، (قره ایت )هاى مغولستان مرکزى و (نایمن )هاى مغولستان غربى . صرف نظر از اویغورها که از مدت ها پیش در صحراى گبى به آداب مسیحیت مؤ دب شده بودند، به هر جهت سیماى نیمه مسیحى امپراتورى چنگیزخان را بى توجه به ایمان نسطورى این همه ترکان غربى که در رکابش شمشیر مى زدند نمى توان مشخص کرد.))

به این مناسبت تعجبى نخواهم کرد و تصادف نخواهم دانست اگر ببینم که عالم اسلام در دو قرن هفت و هشت هجرى (سیزده و چهارده میلادى ) یک باره از دو سو به خطر مى افتد. مغولان با ((سیماى نیمه مسیحى )) از شرق و صلیبیان کاملا مسیحى از غرب و مارکوپولو با همپالگى هایش به این ترتیب است که وارد گود مى شوند و ((اروپاییان قرون چهارده و پانزده میلادى که با ترکان عثمانى مى جنگیدند و سواحل غربى افریقا را کشف مى کردند و دور دماغه ى امید مى گشتند و در اقیانوس هند با مسلمانان مى جنگیدند و در این تصور اشتباهى به سر مى بردند که در آن سوى اقیانوس هم دست قدیمى خود را بر ضد مسلمانان خواهند یافت یعنى رییس مغولان را همه ى نوادگان مجاهدان صلیبى صدر اول بودند)) مى بینید که قضیه بسیار روشن است .

نکته سوم این که صلیبیان فرنگ که به توبره کردن خاک عالم اسلام پا در رکاب کرده بودند، از همه ى اروپا گرد مى آمدند از سوئد بگیر تا رم - و همه فرمان پاپ اعظم را در دست داشتند و پول و جیره و اسب و علیق تجارت خانه هاى ((ژنوا)) و ((ونیز)) را در پس پشت و آن وقت به عنوان عالم اسلام با که مى جنگیدند؟ نه با مجموعه ى ممالک اسلامى بلکه فقط با ممالیک مصر، دست نشانده هاى دور افتاده ى خلافتى که داشت بر باد مى رفت گمان نمى کنم حتى سعدى به عنوان داوطلبى براى جهاد با کفار در آن خندق طرابلس اسیر شده باشد. آن روزها در این سوى عالم اسلام هیچ کس را غم این نبود که خطر را ببیند و دست از بازیچه ى کودکانه ى ملوک طوایف بردارد. یا از بحث درباره ى حدوث و قدم قرآن به خاطر کوبیدن حریف چشم بپوشد گذشته از این که ایلغار مغول چنان دنیاى اسلام را در ویرانگى یک دست کرده بود که حتى میدانى نمانده بود تا مردى در آن ، سر بیفرازد. در چنین روزگارى بود که ((مارکوپولو)) در واقع به سفارت پاپ در ظاهر به تجارت ، تمام این صحنه ى ویران شده را ((لمن الملک )) گویان مى پیمود و به تهنیت خان خانان مى رفت که جاده ى نفوذ بازرگانان ونیز را چنین کوفته بود. فورى ترین نتیجه ى رفت و آمد این ونیزى سر و سامان یافتن راه هاى ابریشم و ادویه بود که قصرهاى ونیز به ازاى آنها صحنه رومئو و ژولیت مى شد. ((در نتیجه ى مساعى ایلخانان مغول و تجار ونیزى دو راه عظیم باز شد. یکى راه ارمنستان کبیر (تبریز، خوى منازگرد، ارزنة الروم ، طرابوزان ) و دیگر راه ارمنستان صغیر (تبریز، ارزنة الروم ، سیواس ، اسکندرون )...)) اما فتح قسطنطنیه به دست مسلمانان عثمانى و زوال حکومت روم شرقى (بوزنتیه - بیزانس ) در سال 875 هجرى (1453 میلادى ) این راه هاى تازه امان یافته را از نو برید و اروپاى مسیحى خو گرفته به نعمات شرق در جست و جوى راه دیگر به دست و پا افتاد بر اثر همین جست و جو بود که نخست امریکا کشف شد و بعد گذر از دماغه ى امید میسر شد. درست 53 سال پس از فتح قسطنطنیه و 14 سال پس از تاءسیس حکومت صفوى (891 هجرى - 1486 میلادى ) ((بارتولومئودیاز)) از دماغه ى امید گذشت و پنج سال بعد ((واسکوداگاما)) از همان راه به دریاهاى گرم رسید و در بندر ((کالیگوت )) هند پیاده شد و هفت سال بعد ((آلبوکرک )) به ضرب توپ هاى خود، مرکز حکومت امراى هرمز را گرفت و بر دهانه ى خلیج فارس نشست  تا بعد بتواند میخ اول استعمار را در ((گوا))ى هند فرو بکوبد، همان که پانصد سال بعد، هم در این اواخر از زمین کنده شد.

این ها همه وقایع تاریخ و به جاى خود درست . اما غرب پیش و پس از این ها هم در فکر چاره هاى دیگر بوده است و آخرین نکته اى که من مى خواهم تذکر بدهم همین است که اگر یکى از علت هاى اصلى هجوم مغولان به دنیاى اسلام زمینه سازى هاى قبلى مسیحیت در بیابان هاى دور غور نبود دست کم در یورش تیمور به این سوى عالم به جا پاهاى فراوان بر مى خوریم از تحریک اروپاى درمانده در جنگ هاى صلیبى و محتاج به نعمات بازارهاى شرق . سراغ آثار فرنگان نمى روم که در چنین مواردى به هر صورت مواظب قول و فعل خویشند ورقى به آثار خودى بزنم ، بهتر است که گولى و گنگى را بیش تر مى توان دید.

ابن خلدون که در اواخر عمر خود تیمور را دیده است و با او مصاحبه اى دارد، مى نویسد: ((هنگامى که هنوز در مغرب بودم پیش گویى هاى بسیار از قیام تیمور شنیده بودم . ستاره شناسان در حدود سال 766 منتظر ظهورش بودند. یک روز در ((فاس )) در مسجد((القارویین )) واعظ قسطنطنیه ابوعلى بادیس را دیدم که راءیش حجت است از او درباره ى ، قرانى که باید واقع شود پرسیدم . گفت دلالت دارد بر ظهور شخص ‍ مقتدرى از شمال شرقى مردم صحرانشین که بر این پادشاهان پیروز خواهد شد و قسمت عمده ى ربع مسکون راخواهد گرفت.واز او گذشته((ابن زرزر)) طبیب یهودى پادشاه فرنگ ((بن آلفونسو)) نیز همین را به من نوشته است ...))

توجه کنید که راویان این اخبار یکى واعظى است از قسطنطنیه آمده که تازه به دست مسلمانان عثمانى فتح شده و دیگرى طبیبى یهودى از دربار شاهى از فرنگ ! به این طریق فکر نمى کنید حق داشته باشیم که از این جاى پاى صریح ، این حقیقت تاریخى را بخوانیم که رفت و روب مغول هنوز به اندازه ى کافى کمر اسلام را نشکسته بوده است و در غرب همیشه خواب نطربوق دیگرى را مى دیده اند که بیاید و پشت این پهلوان را عاقبت به خاک برساند! اگر هنوز شکى دارید، متوجه باشید که نه از آتش ویرانى مغول و نه از کشتارتیمور هرگزجرقه اى به دامن عالم مسیحیت نرسید و روسیه هم که اندکى تاءدیب شد،به کیفر این گناه بود که ((ارتدکس )) بود و سر به آستان پاپ اعظم روم نمى سود و اگر باز هم شکى دارید، متوجه باشید که درست پنجاه سال بعد از فتح قسطنطنیه به دست مسلمانان حکومت صفوى دراردبیل تاءسیس شد یعنى درست در پشت سرعثمانى . بهترین جا براى فرو کردن خنجر و آیا مى دانید یا نه که در ((چالدران )) با قتل عام هاى داخلى از دو سو، خون نزدیک به پانصد هزار مسلمان به زمین ریخت ؟!

گمان نکنید که به دفاع از ترکان عثمانى برخاسته ام . نه . مى خواهم بگویم که بر اثر این نزاع هاى خالى از حماسه و خونین محلى و بر اثر کم خونى ناشى از آنهاست که ما خاورمیانه اى ها امروز به چنین روزگارى گرفتاریم . مى خواهم ببینم که آیا مورخان ریش و سبیل دار ما حق دارند یا نه که از آن سیاست تفرقه ى دینى دفاع کنند؟ شاید راست باشد که اگر عثمانیان پیروز مى شدند یا اگر صفویان در زیر لواى تشیع ، ساز جداگانه اى نمى نواختند، ما اکنون ولایتى از ولایات خلافت عثمانى بودیم ولى مگر نه این است که اکنون ولایتى از ولایات دست نشانده ى غربیم ؟ و باز مگر نه این است که از ابتداى نهضت اسلام تا شش هفت قرن بعد ما همین صورت را داشتیم و در حالى که ظاهرا ولایتى از ولایات خلافت بغداد بودیم در لباس همان جزیى از کل بودن چه کلى از عالم اسلام را به دوش ‍ مى کشیدیم ؟ و باز مگر نه این است که حتى در ساده ترین سال هاى سلطه ى امویان باز ما بودیم که با تکیه به قومیت و آن چه از ایرانى مآبى به اسلام داده بودیم لواى سیاه عباسیان را از خراسان تا بغداد کشیدى و رنگ و انگ تمدن ایرانى را چنان به اسلام زدیم که هنوز هم مستشرقان تازه کار درمانده اند که چند درصد از تمدن اسلامى را عواملى غیر ایرانى باید ساخته باشد؟

غرض از این همه ، این است که سعه ى صدر داشته باشیم و به این بنگریم که بر اثر چنان سیاست هاى تفرقه انگیز و آن آتش افروزى خونین و بى حماسه و بى عاقبت که به کمک زیر جلى محافل روحانى وقت و به به گویى سفراى مسیحى فرنگ که اخلاف شیعه و سنى را دامن مى زدند دنبال شد چه بلاها که به سر شرق آمد یا به سر همه ى ما که غربى ها، خاورمیانه اى مى نامندمان ! و ما اکنون چه کم خونى مزمنى را از آن دوران به ارث برده ایم و ببینید نویسنده ى فرنگى از آن سیاست تفرقه انگیز و ضعیف کننده ى شرق با چه بادى در آستین خود و چه شاخى در جیب ما حرف مى زند! بله همان حضرت ((رنه گروسه )) است که مى فرماید:
((این چنین است که ایران جاى خود را در صف دولت هاى بزرگ اداره کننده ى جهان مى یابد. نخستین دلیلش روابط دربار اصفهان از طرفى با خان خانان مغول ، و از طرف دیگر با قدرت هاى غربى و این روابط با غرب به خصوص از نظر تاریخ جهانى اهمیت بسیار دارد چرا که درست بر خلاف امپراتورى عثمانى ، ایران را به صورت متحد طبیعى عالم مسیحیت در آورده است و به خاطرهمین ماءموریت تاریخى است که سیاحان بزرگ اروپایى قرن هفدهم روى به دربار اصفهان نهاده اند، نخست برادران شرلى ، این ماجراجویان اعجاب انگیز انگلیسى که دوستان شخصى شاه عباس شدند و سپس (تارونیه ) و (شاردن )...))

اکنون بگذارید یک بار دیگر قلم را به ابن خلدون بدهم تا
((... از بیگانگان هرگز ننالم والخ ))... این حضرت درباره ى شخص تیمور مى گوید: ((برخى او را عارف مشرب مى دانند و برخى دیگر رافضى اش مى دانند زیرا که دیده اند براى افراد خاندان على برترى قایل است ...))
مى بینید که زمزمه بسى پیش از صفویان آغاز شده است و آن وقت مگر این تیمور
((رافضى )) چه کرد؟ یک بار دیگر دنیاى اسلام را چنان کوبید که نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان . اگر هلاکوى مغول در 657 هجرى خلیفه ى عباسى بغداد را به ترس از لرزش زمین و آسمان و غضب الهى لاى نمد مالید تا خفه شد، این گردن کلفت ثانى ، یعنى تیمور، بایزید ایلدوروم (= برق (= صاعقه )) را که آخرین سلجوقیان ترکیه بود در قفس ‍ کرد و به عنوان خوش رقصى براى نامسلمانان مسیحى هم چون ببرى به تماشایش گذاشت و پس از این وقایع بود که دنیاى ملوک طوایف قرن هشتم هجرى چنان در وحشت و خراب و درماندگى یک دست شد که صفویان براى بیعت گرفتن مى توانستند حتى به کشتار نیازى نداشته باشند.

غرض از این همه موشکافى ، آه و اسف بر گذشته نیست یا تفاخر به منم آن که رستم یلى بود یا نبود در سیستان . غرض این است تا بدانم که کرم چگونه در خود درخت جا کرده بود که ((سعدى )) آدمى درست یک سال پیش از قتل خلیفه ى بغداد ودرآن بحبوحه ى غارت مغول ها مى فرماید:
 در آن ساعت که ما را وقت خوش بود          ز هجرت شش صد و پنجاه و شش بود

و یا ابن خلدون آدمى که سراسر غرب عالم اسلامى را به عنوان قاضى و وزیر و منشى حضور امیران زیر پا داشت و چنان کتابى در فلسفه ى تاریخ نوشت ، خود چگونه تن به قضا داده بود و در خستگى ناشى از کشمکش هاى داخلى امراى مسلمان اندلس چنان نومید و درمانده بود که با آن خبرسازى ها چشم به راه هر نطربوق یک دست کننده ى عالم داشت ، گرچه این یک دستى در ویرانى باشد.

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸

غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت چهارم- نخستین ریشه هاى بیمارى

چنین که از تاریخ بر مى آید ما همیشه به غرب نظر داشته ایم . حتى اطلاق ((غربى )) را ما عنوان کرده ایم و پیش از آن که فرنگان ما را ((شرقى )) بخوانند. مراجعه کنید به ابن بطوطه ى ((مغربى )). یا پیش از آن به جبل الطارق که منتهى الیه ((غرب )) اسلامى بود از صبح دم تمدن اسلام تا فرو ریختن ارزش هرانگاره اى در مقابل سلطه ى ((تکنولوژى )) ما همیشه در این سوى عالم ، هم چون مشتى از خروار کلیت یک تمدن ، دنیا را به انگاره ى خود مى شناخته ایم و به انگ هاى خود نشان مى زده ایم ، پیش از این که دیگران همین کار را با ما بکنند. مگر نه این که هر زیرى بالایى دارد؟ و اگر یکى دو هزاره اى پیش تر برویم و کلى تر به دور و بر خود بنگریم در همین ناحیه ى ما خاورمیانه ! - بوده است که کلده و آشور و ایلام و مصر و یهود و بودا و زردشت در پهنه ى گسترده اى از دره ى سند تا دره ى نیل قد برافراشته اند و بنیان گذار آن چیزى شده اند که جز آن چیزى در چنته ى تمدن غربى نیست . البته دور از تفاخر و تخرخر!
این
((ما))ى چند طرفه ، در این همه دوران ها، پیش از آنکه به مشرق اقصى (چین و ماچین و هند) نظر بدوزد که چینى را و چاپ را و کرسى را و عرفان و نقاشى را و ریاضت (جوکى گرى ) را و مراقبه (آداب Zen) را و زعفران و ادویه را و سمنو را و الخ ... از آن جاها داشته ، بیش از این ها به غرب نظر داشته است به کناره هاى مدیترانه به یونان به دره ى نیل . به لیدیا (مرکز ترکیه ى فعلى ) به مغرب اقصى و به دریاى عنبرخیز شمال . ما ساکنان فلات ایران نیز جزوى از این کل بوده ایم که شمردم . و چرا چنین بوده ایم ؟ به حدس و تخمین جوابى بیابیم . متوجه هستید که دایره را تنگ تر کردم و حالا سخن از ما ایرانیان است .

شاید فرار از هند مادر بوده است ، نخستین توجه ما به غرب ، فرار از مرکز؟ نمى دانم . این را نژادشناسى و آریایى بازى و زبان شناسى ((هند و اروپایى )) باید روشن کنند. من حدس مى زنم . به هر صورت در این که همین مادر چه آغوش گرمى در روزهاى مبادا برایمان آماده داشته ، حرفى نیست . همین هند، یک بار به الباقى زردشتیان پناه داد که کله خرى کردند، و حتى به ((جزیه ى )) اسلامى تن در ندادند و بُنه کن گریختند و به هند پناه بردند. و ما امروز پارسیان هند را از اخلاف آنان داریم که در سال هاى استعمار هند بدجور اعانت به ظلم انگلیس ها کردند و اکنون نیز آریستوکراسى صنعتى هند را هم چنان در قبضه دارند. بار دیگر در حمله ى مغول . و بار آخر از دم شمشیر به تعصب کشیده ى صفویان صوفى نما. و در این دوبار آخر چه خزاین فکرى که با این گریز در امان ماند و چه سرمایه هاى اندیشه که از آسیب دهر محفوظ شد. و این آغوش گرم مادرانه گرچه همیشه پناه گاهى بود براى ما کودکان آواره ؛ اما هیچ کودکى در ناز پروردگى آغوش مادر به جایى نرسیده است . اسلام هم در مکه به جایى نرسید و به این علت مهاجرت مدینه پیش آمد و بعد در بغداد و در دمشق و قاهره یا در ((اشبیلیه )) و ((قرطبه )) بود که اساس ‍ شوکتى را ریخت در خور یک امپراتور. و مسیحیت که از ((جلیل )) و ((ناصره )) ندا داد، یک راست در قلب دنیاى بت پرست روم علم افراشت . مانویت که از تیسفون برخاست در تورفان به خاک نهفته شد. و بودا که از هند رویید، سر از دیار آفتاب تابان به در آورد به این طریق ما نیز از هند که گریختیم (اگر چنین باشد) یا به آن پشت که کردیم متوجه غرب شدیم و با این مادر احتمالى گر چه داد و ستدى هم داشته ایم به ((مهر)) در صورت رفت و آمد بزرگمهر یا پرسه ى عرفا و به زیارت سرندیب ، و برخوردى نیز به قهر، در صورت غزوات محمود ملعون غزنوى و یورش ‍ نادر پوستین پوش ؛ اما در این داد و ستدها با هند، ما هرگز قصد قربت نداشته ایم هرگز صله ى رحم نکرده ایم و من یک علت احتمالى آن چه را که غرب زدگى مى نامم در همین گریز از مرکز مى دانم که گریز از گرما هم هست .

شاید نیز به این علت همیشه به غرب نظر داشته ایم که فشار بیابان گردهاى شمال شرقى ما را به این سمت مى رانده است هم چنان که آریاها که آمدند، دیوان شاهنامه اى را از مازندران راندند تا کناره هاى خلیج از تورانیان شاهنامه و ((هپتالیان )) بگیر و بیا... هر به چند ده سالى یک بار ایلى (چه ترک ، چه فارس ) خانه بر زین کرده به جست و جوى مرتعى به این سو تاخت تا جبران خشک سالى نا به هنگام ، اما مزمن بیابان هاى دور غور را کرده باشد. کوروش هم در آن بیابان هاى دور در پى((سگه ))ها مرد. غزها و آل سلجوق و مغول نیز از همان بیابان ها پا در رکاب گذاشتند. خون سیاووش هم در آن بیابانها به دست افراسیاب ریخت ، به هر صورت هیچ قرنى از دوره هاى افسانه اى یا تاریخى ما که یکى دوبار جاى سم اسب ایل نشینان شمال شرقى را بر پیشانى خود نداشته باشد. همه ى سلسله هاى سلاطین دوره ى اسلامى را با یکى دو استثنا، همین قداره بندهاى ایلى تاءسیس کردند و حتى پیش از اسلام مگر پارت ها کیانند؟ و اصلا طومار تاریخ ما را همیشه ((ایل ))ها در نوردیده اند نه ((آل ))ها. هر بار که خانه اى ساختیم تا به کنگره اش برسیم ، قومى گرسنه و تازنده از شمال شرقى در رسید و نردبان را که از زیر پایمان کشید هیچ همه چیز را از پاى بست ویران کرد. و شهرهاى ما بر این اسبریس پهناور که فلات ایران باشد، همیشه مهره هاى شطرنجى بوده اند بر نطعى گسترده هم چو گویى پیش پاى سواران قحطى زده ى بیابان گرد، که از این جا بردارند و به آن جا بگذارند. گنبد سلطانیه با عظمت معمارى اش و با ابعاد غول آسا هنوز به صدها روزن صدها لبخند بر این بساط بوقلمون دارد. در این پهن دشت فقط معدودى از شهرهاى ما فرصت کردند تا در جوانى خود برویند و ببالند و در جاافتادگى سنین برسند و در پیرى دوران خویش از رشد بایستند و به فرسودگى بگرایند و آن وقت هم چو بغداد که از میان مخروبه هاى تیسفون برخاست ، جان خود را چون ققنوس در آتشى بگدازند که پرورنده ى خلف جوان و زیبایى است ؛ این است که ما ((این نیز بگذرد))ى شدیم و سنگ ((هر کسى چند روزه نوبت اوست )) تا قعر آب وجودمان فرو نشست و ((هر که آمد عمارتى نو ساخت )) شد شعارمان .

به این ترتیب شاید بتوان گفت که ما در طول تاریخ مدون مان ، کم تر فرصت شهرنشینى کردیم . و به معناى دقیق کلمه به شهرنشینى و تمدن شهرى (بورژوازى ) نرسیدیم . و اگر امروز را مى بینید که تازه به ضرب دگنک ماشین داریم به شهر نشینى و اجبارهایش خو مى کنیم ، چون این خود حرکتى است تند، اما دیر آمده ، ناچار نمودى سرطانى دارد.
شهرهاى ما اکنون در همه جا به رشد یک غده ى سرطانى مى رویند. غده اى که اگر ریشه اش به روستا برسد و آن را بپوساند واویلاست ...

درباره ى تداوم تمدن شهرى - اگر مستثنیاتى را در گذشته ى تاریخ در صحراى خوزستان مى بینید هم چون شوش یا در صحراى مرکزى هم چون اصفهان و کاشان و رى ... تنها بر این ها نمى توان حکم کرد. بناى تاریخ گذشته ى ما به دوش پى ها و ستون ها و دیوارها و خانه ها و بازارها نیست ؛ چون هر سلسله اى که بساط خود را گسترد، اول بساط سلسله ى پیش را برچید. از ساسانى ها بگیر که کن فیکون کردند آن چه را که از اشکانى ها مانده بود، تا قاجارها که دوغاب کشیدند به در و دیوار هر چه بناى صفوى بود و تا همین امروزها که بانک ملى ساختند بر جاى تکیه ى دولت و وزارت دارایى ، بر جاى خوابگاه کریم خانى یا هرگوشه اى مدرسه مى سازند برجاى مسجدها وامام زاده ها.
من از این در عجبم که با این افق هاى باز، چرا ما این قدر تنگ نظریم تنها در دو دوره ى هخامنش ها و صفوى ها است که مى بینى پدر و پسر به تکمیل بنایى مى کوشند. در بقیه ى دوره ها
((هر که آمد عمارتى نو ساخت ...)) و چه جور؟ با مصالح عمارت در گذشتگان . تا آن جا که حتى دیروز نیز سنگ مرمر مقابرمسلمانان را از ابرقو به کاخ ‌هاى سلطنتى تهران مى آوردند. و به هرگوشه ى مملکت که فرو بروى مى بینى که پى هر بنایى، سنگ قبردرگذشتگان است و مصالح هرپل کوچکى سنگهاى قلعه ى قدیمى مجاور.

به این طریق بناى تمدن نیمه شهرى ما، بنایى نیست که یکى پى ریخته باشد و دیگى بالاش آورده باشد و سومى زینتش کرده باشد و چهارمى گسترده اش والخ ... بناى تمدن مثلا شهرى ما که مرکزیت حکومت ها را در خود مى پذیرفته ، بنایى است تکیه کرده بر تیرک خیمه ها و بسته به پشت زین ستوران . هخامنش ها ییلاق و قشلاق مى کردند ساسانیان نیز این است که شوش هست ، هم چنین باستان شناس ها حتى کار را به آن جا کشانده اند که در طاق بناهاى بسیارى از دوره هاى تاریخى ما شباهت هاى فراوان با خیمه یافته اند و من اگر حدس بزنم که یکى به این دلیل بود که ما ماندیم و غرب تاخت ، زیاد بى راهه نرفته ام .

این نیز به خاطرتان باشد که ما در سراسر تاریخ ‌مان در این پهن دشت ، شب تابستان را بر بالاى بام ها گذرانده ایم و زیر طاق ستارگان . درست است که طبیعتى خشک و هوایى چنین خشن ما را در برگرفته است ؛ اما این خشونت از خشکى است و دفاع در مقابل آن - اگر سیلى در کار نباشد که مختص چنین طبیعتى است - چندان سخت نیست ، مگر در زمستانى بس کوتاه هیچ کدام از شهرهاى بزرگ ما بیش از سه ماه در سال برف و بارندگى و یخ بندان ندارند. و آیا به این ترتیب نمى توان به ((تیبورمند)) حق داد که معتقد است تمدن هاى بزرگ شهرى که به تکنولوژى دست یافته اند فقط در ناحیه اى از کره ى زمین استقرار پذیرند که سرد است و میان دو مدار راءس السرطان و مدار قطب شمال قرار گرفته است ؟

البته چنین نیست که به ما همیشه از بیابان هاى شمال شرقى تاخته باشند اسکندر هم بود که از ولایات شمال غرب فلات ایران آمد و اسلام هم بود که از صحراهاى جنوب غربى آمد اما آن چه درباره ى اسکندر است با همه ى فترت کوتاه یا بلند ایرانیت در دوره ى بازماندگان او و نخستین تظاهر غرب زدگى تاریخ مدون ما، یعنى ((فیل هلن )) بودن پارت ها این برخورد با اسکندر و سربازانش برخورد با خانه به دوشان زین نشین نبود؛ برخوردى بود با ماجراجویان و سربازان مزدور داوطلب (Mercenaire) شهرهاى کناره ى مدیترانه که از داستان ((آنابازیس )) گزه نوفون تشجیع شده بودند و در پى ثروت اسرارآمیز شاهنشاهان ایرانى با انبان هاى گشاده و دهان هاى آب افتاده به زین نشسته بودند و به طمع دسترسى به گنج هاى هگمتانه و شوش و استخر به این سو آمده بودند. این نخستین استعمار طلبان تاریخ پس از فنیقى ها! مى دانیم که این ها همه عقده ى شهرسازى دارند و اگر هم ((صور)) یا استخر را مى کوبند، از مصب نیل تا مصب سند تخم چندین اسکندریه را بر جاى اردوگاه هاى موقتى خویش پاشیده اند که دو تاى آنها تا به امروز هم سر و قامت و دامن گسترده ناظر برآمد و شد اقوام نوکیسه اند. بر عرصه ى آبى مدیترانه . در برخورد با این سربازان مزدور اگر تاراجى هم در میان بوده است نخست به دست ما بوده است. ما که هر چه سیلى از بیابان گردهاى شمال شرقى مى خوردیم در غرب به بندرنشینان کناره مدیترانه مى زدیم ، آتن همین جورى سوخت که حریق استخر پاسخش ‍ باشد.

و اما اسلام که وقتى به آبادى هاى میان دجله و فرات رسید اسلام شد، و پیش از آن بدویت و جاهلیت اعراب بود، هرگز به خون ریزى بر نخاسته بود درست است که از شمشیر اسلام فراوان سخن ها شنیده ایم ، ولى آیا گمان نمى کنید که این شمشیر اگر هم کارى بود بیش تر در غرب بود؟ و در مقابل عالم مسیحیت ؟ به هر صورت من گمان مى کنم که این شهرت بیش تر به علت مقاله اى بود که جهاد اسلامى با شهیدنمایى مسیحیت صدر اول مى کرد و گرنه همین مسیحیت به محض این که مستقر شد مى دانیم که چه ها نکرد! در دوره ى ((انکیزیسیون )) در اسپانیا یا در واقعه ى تخت قاپو کردن امریکاى جنوبى و مرکزى یا در تسخیر افریقا یا در آسیاى جنوب شرقى با ویران کردن تمدن ((خمرز)) به هر جهت سلام اسلامى صلح جویانه ترین شعارى است که دینى در عالم داشته گذشته از این ، اسلام پیش از آن که به مقابله ى ما بیاید، این ما بودیم که دعوتش کردیم . بگذریم که رستم فرخ زادى بود که از فروسیت ساسانى و سنت متحجر زردشتى دفاعى مذبوح کرد، اما اهل مداین تیسفون نان و خرما به دست در کوچه ها به پیشواز اعرابى ایستاده بودند که به غارت کاخ شاهى و فرش ((بهارستان )) مى رفتند و سلمان فارسى سال ها پیش ‍ از آن که یزد گرد به مرو بگریزد از ((جى )) اصفهان به مدینه گریخته بود و به دستگاه اسلام پناه برده ، و در تکوین اسلام چنان نقشى داشت که هرگز آن مغان (مجوسان ) ستاره شناس در تکوین مسیحیت نداشته اند به این طریق گمان نمى کنم بتوان اسلام را جهان گشا دانست به آن تعبیر که مثلا اسکندر را مى دانیم سربازان مزدور و بخو بریده ى آن مقدونى هر یک تبعیدى از شهر و دیار خود به جست و جوى گنج به این سو آمدند و به هر صورت هیچ کدام ایشان چنان ایمانى را در ترکش خود نهفته نداشتند که اعراب پابرهنه را تا سیحون و جیحون کشاند. به رغم آن چه تاکنون فضلاى ریش و سبیل دار گفته اند، که شعوبى هاى دیر به دنیا آمده اى هستند و نیز به رغم کتاب سوزان عمر در رى و اسکندریه ، اسلام لبیکى بوده است به دعوتى که از سه قرن پیش از بر آمدن نداى اسلام در این دشت برهوت سلطنت ها در دهان مانى و مزدک به ضرب سرب داغ کرده خفه شد و اگر کمى محققانه بنگریم اسلام خود نداى تازه اى بود بر مبناى تقاضاى شهرنشینى هاى واسط فرات و شام که هر یک خسته از جنگ هاى طویل ایران و روم ، هم چو گرگ هاى باران دیده ى صحرا، کمک کنندگان احتمالى بوده اند به هر نهضتى که بتواند صلحى مدام را در این نواحى بکارد. و مى دانیم که پیامبر اسلام در جوانى با شام تجارت مى کرده است و با فلان راهب در دیر شامات گفت و گو داشته والخ ... و مگر ساده تر از با ((قولوا لا اله الا الله تفلحوا)) هم مى شود مذهبى را تبلیغ کرد؟ و در آخرین تحلیل آیا این توجه ما به اسلام نیز خود توجهى به غرب نیست ؟ جواب دقیق این سؤ ال را وقتى مى توان داد که بدانیم در متن رسوم متحجر ساسانى چه ظلم ها که بر مردم نمى رفته است .

شاید هم توجه ما به غرب از این ناشى مى شده است که در این پهن دشت خشک ، ما همیشه چشم به راه ابرهاى مدیترانه اى داشته ایم .درست است که نور از شرق برخاست ؛ اما ابرهاى باران زا براى ما ساکنان فلات ایران ، همیشه از غرب مى آمده اند. در این توجه به سرمنشاء ابر و آب و آبادانى ما از بیابان هاى جنوب و شمال شرقى نیز مى گریخته ایم . درست به عکس آن چه شمالى هاى اروپایى را از سرما و رطوبت و یخ بندان دیار خود به جنوب و دریاهاى گرم مى کشاند تا جست و جوى ادویه ى نیروبخش ‍ براى اسافل اعضا راه به افریقا و هند و امریکا بیابند و بیاید در دنبالش آن چه بعدا شکل استعمار حاد گرفت . این کشش دو جانبه در سراسر تاریخ تمدن بشرى هویداست . ورود آریاها به ایران خود یکى از همین دل زدگى ها از شمال و از یخ بندان ((ورجم کرد)) و ((آریاویج )) بوده است . و گر چه اندکى جسارت آمیز است اما به گمان من اگر روس ها را نیز دستى به دریاهاى گرم مى بود و عاقبت مى توانستند روزى خواب پطر کبیر را تعبیر کنند و اگر مى توانستند به قیمت غارت مستعمرات جنوبى و جنوب شرقى سرزمین فعلى خود مزد و بیمه و تقاعد کارگران پطرزبورگ و بادکوبه را تا حدود دست مزد کارگران منچستر و لیون بالا ببرند و اگر مجبور نبودند تا چشم کار مى کند به سیبرى و برف و یخ بندانش بسازند یا به ترکستان و ریگ روانش در 1917 چنان انقلابى پیش پاى بشریت نبود. صدور سنن انقلابى روس به افریقا و آسیاى جنوب شرقى که آخرین تحولات سیاسى پیش از حرکت چینى هاست خود حکایت از آرزویى دارد که سال هاى سال در نطفه خفه مى شده است تا اکنون در لباسى تازه پا به میدان بنهد.

اگر باز هم دقیق تر باشیم ما از این توجه به غرب فراوان جاى پا داریم . درست است که آب حیات در ظلمات شرق بود، اما اسکندر که به جست و جویش رفت ، غربى بود و نظامى گنجوى از ما است او را پیامبر خواند و با ذوالقرنین در آمیخت . جنات عدن نیز غربى است و عنبر همیشه از دریاهاى شمال غربى مى آمده است و بغداد که کعبه ى زندیقان مانوى بود در منتهاى غربى فلات ایران بود و حتما سپاه زنگ و روم را شنیده اید و اطلاق آن را به شب و روز یا به زلف و صورت دلبران ؟ و شاید به همین دلیل هیچ حرم سرایى در شرق خالى از کنیزکان رومى نبوده است که مبشر روز و حامل سپیدى و سپیدبختى بوده اند. حتى عرفان با همه ى شرق زدگى اش (اگر بتوان این تعبیر را نیز به کار برد) شیخ صنعان بادیه نشین را در بند کنیزکى رومى ، مرتد مى کند و زنار بند. حتى نرگس ‍ خاتون ، مادر مهدى موعود شیعیان نیز کنیزکى است در اصل رومى ... و به هر صورت بر این نسق فراوان نشانه ها مى توان یافت .

و آن چه مسلم است این که براى ما که هرگز ملتى نه در بند تعصب و خامى بوده ایم ، راه غرب همیشه باز بوده است . به مکه هم که مى رفتیم هم چون سعدى ، از راه طرابلس مى رفتیم تا به کار گل بگمارندمان یا به کربلا که مى رفتیم و به نجف تا استخوان سبک کنیم و به اروپا که اکنون مى رویم تا عیش و عشرت کنیم ...

از همه ى این شایدها و به گمانم ها که بگذرم ، رفت و آمد با غرب در زندگى ملتى که مى خواسته هر روز از روز پیش بهتر بِزیَد و بیش تر بداند و آرام تر بمیرد، امرى عادى است . هیچ واقعه ى خارق عادتى نیست . رفت و آمد با همسایگان دور و نزدیک است ، کوشش و جست و جوى وسیع ترى است از بشریت در حوزه هاى وجودى دیگر. اما عجیب این جا است که این توجه به غرب تا حدود سى صد سال پیش همیشه یک رو داشته است ، یک علت داشته است و یک جهت . روى کینه یا حقد یا حسد و رقابت و در این سى صد سال اخیر علت دیگر و جهت دیگر روى دیگر یافته روى حسرت و اسف و عبودیت !

تا پیش از این سه قرن اخیر ما همیشه به غرب حسد برده ایم یا کینه ورزیده ایم یا با غرب به رقابت بر خاسته ایم به علت سرزمین هاى آباد و بندرهاى شلوغ و شهرهاى آرام و باران هاى مداومش در تمام آن دوره ها که گذاشت ما نیز خود را مستحق مى دانسته ایم به داشتن چنان نعماتى و بر حق مى دانسته ایم سنت خود را و معتقدات خود را و به آنها ((کافر)) مى گفته ایم و گمراه شان مى دانسته ایم وگر چه حتى در متن تعصب زردشتى ساسانیان به علماى ایشان که ازاسکندریه و قسطنطنیه مى گریختند پناه مى داده ایم ؛ اما آن چه مسلم است این که آنها را همیشه به ملاک هاى خود مى سنجیده ایم ، کار را گاهى به جایى مى رسانده ایم که مال و جان شان را حلال مى دانسته ایم و هم از این رو بوده است که تا توانسته ایم دست بردى به آن سوزده ایم و به هر صورت این همه رقابت و حسد و کینه براى ما موجهى یا محرکى بوده است تا نقش برجسته خشن آشورى را نرمش بدهیم و به طول و عرضش بیفزاییم و سدر را از لبنان بیاوریم و طلا را از لیدیا و ارسطو را در قرون وسطاى تاریک فرنگ ترجمه و تبلیغ کنیم و نظام لژیونرهاى رومى را بپسندیم و یا شهرسازى شان را بیاموزیم و هر چه هست در این داد و ستد دو هزار ساله با غرب با همه ى شکست ها و بردها و تخریب هایش از دو طرف که خود رمزى از زندگى است جمعا برد با هر دو طرف بوده است هیچ کدام چیزى نباخته ایم و اگر نه معامله ى دو دوست را داشته ایم مسلما مقابله ى دو حریف را داشته ایم و چه بهتر از این ابریشم را داده ایم و نفت را، هند را معبر بوده ایم و زردشت و مهر را،در ترکش اسلام تا آندلس سفرکرده ایم دستار هندى و خراسانى را برسرپیشوایان اسلام نهاده ایم ، فره ى ایزدى را به ((هاله )) بدل کرده ایم و دور صورت مقدسان مسیحى و اسلامى نهاده ایم و... بسیارى بده بستان هاى دیگر. اما در این دو سه قرن اخیر روى دیگر سکه را داشته ایم . بله . حسرت و آه و اسف را مى گویم .

اکنون دیگر احساس رقابت در ما فراموش شده است و احساس ‍ درماندگى برجایش نشسته و احساس عبودیت . ما دیگر نه تنها خود را مستحق نمى دانیم یا بر حق (نفت را مى برند چون حق شان است و چون ما عرضه نداریم ، سیاست مان را مى گردانند. چون خود ما دست بسته ایم ، آزادى را گرفته اند چون لیاقتش را نداریم ) بلکه اگر در پى توجیه امرى از امور معاش و معاد خودمان نیز باشیم به ملاک هاى آنان ارزش یابى مى کنیم و به دستور مستشاران و مشاوران ایشان .همان جور درس ‍ مى خوانیم ، همان جور آمار مى گیریم همان جور تحقیق مى کنیم ، این ها به جاى خود. چرا که کار علم روش هاى دنیایى یافته و روش هاى علمى رنگ هیچ وطنى را بر پیشانى ندارد اما جالب این است که عین غربى ها زن مى بریم ، عین ایشان اداى آزادى را در مى آوریم ، عین ایشان دنیا را خوب و بد مى کنیم و لباس مى پوشیم و چیز مى نویسیم و اصلا شب و روزمان وقتى شب و روز است که ایشان تاءیید کرده باشند. جورى که انگار ملاک هاى ما منسوخ شده است حتى از این که زایده ى اعور ایشان باشیم به خود مى بالیم . بله . اکنون از آن دو حریف قدیم چنین که مى بینید عاقبت یکى جارو کننده ى میدان از آب در آمده است و آن دیگرى صاحب معرکه است و چه معرکه اى ! معرکه ى اسافل اعضا و تحمیق و تفاخر و تخرخر. تا نفت را بار بزنند! و مگر در این دو سه قرن اخیر چه رخ داده است ؟ چه ها پیش آمد تا روزگار چنین وارونه شد؟
باز برگردیم به تاریخ ...

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸

غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت سوم- طرح یک بیمارى

غرب زدگى مى گویم هم چون وبازدگى . و اگر به مذاق خوش آیند نیست ، بگوییم هم چون گرمازدگى یا سرمازدگى . اما نه . دست کم چیزى است در حدود سن زدگى . دیده اید که گندم را چه طور مى پوساند؟ از درون . پوسته ى سالم برجاست اما فقط پوست است ، عین همان پوستى که از پروانه اى بر درختى مانده . به هر صورت سخن از یک بیمارى است .
عارضه اى از بیرون آمده . و در محیطى آماده براى بیمارى رشد کرده . مشخصات این درد را بجوییم و علت یا علل هایش را و اگر دست داد راه علاجش را.
این غرب زدگى دو سر دارد. یکى غرب . و دیگر ما که غرب زده ایم . ما یعنى گوشه اى از شرق . به جاى این دو سر بگذاریم دو قطب . یا دو نهایت .
چون سخن ، دست کم ، از دو انتهاى یک مدرج است اگر نه از دو سر عالم . به جاى غرب بگذاریم در حدودى تمام اروپا و روسیه ى شوروى و تمام امریکاى شمالى یا بگذاریم ممالک مترقى ، یا ممالک رشد کرده ، یا ممالک صنعتى ، یا همه ى ممالکى که قادرند به کمک ماشین ، مواد خام را به صورت پیچیده ترى در آورند، و هم چون کالایى به بازار عرضه کنند. و این مواد خام فقط سنگ آهن نیست یا نفت یا روده یا پنبه و کتیرا. اساطیر هم هست ، اصول عقاید هم هست ، موسیقى هم هست ، عوالم علوى هم هست .
و به جاى ما که جزوى از قطب دیگریم ، بگذاریم آسیا و افریقا، یا بگذاریم ممالک عقب مانده ، یا ممالک در حال رشد، یا ممالک غیر صنعت ، یا مجموعه ى ممالکى که مصرف کننده ى آن مصنوعات غرب ساخته اند. مصنوعاتى که مواد خام شان - همان ها که برشمردم - از همین سوى عالم رفته . یعنى از ممالک در حال رشد! نفت از سواحل خلیج ، کنف و ادویه از هند، جاز از آفریقا، ابریشم و تریاک از چین ، مردم شناسى از جزایر اقیانوسیه ، جامعه شناسى از افریقا. و این دو تاى آخر از امریکاى جنوبى هم . از قبایل (آزتک ) و (انکا) که یک سره قربانى ورود مسیحیت شدند. به هر صورت هر چیزى از جایى . و ما در این میانه ایم . با این دسته اخیر بیش تر نقاط اشتراک داریم تا حدود امتیاز و تفریق .
در حد این اوراق نیست که براى این دو قطب یا این دو نهایت تعریفى از نظر اقتصاد یا سیاست یا جامعه شناسى یا روان شناسى یا تمدن بدهد.
کارى است دقیق و در حد اهل نظر. اما خواهید دید که از زور پسى گاه به گاه از کلیاتى در همه ى این زمینه ها مدد خواهم گرفت . تنها نکته اى که مى توان همین جا آورد. این که به این طریق شرق و غرب در نظر من دیگر دو مفهوم جغرافیایى نیست . براى یک اروپایى یا امریکایى غرب یعنى اروپا و امریکا و شرق یعنى روسیه ى شوروى و چین و ممالک شرقى اروپا. اما براى من غرب و شرق نه معناى سیاسى دارد و نه معناى جغرافیایى . بلکه دو مفهوم اقتصادى است . غرب یعنى ممالک سیر و شرق یعنى ممالک گرسنه . براى من دولت افریقاى جنوبى هم تکه اى از غرب است . گر چه در منتهى الیه جنوبى افریقا است . و اغلب ممالک امریکاى لاتین جزو شرقند. گر چه آن طرف کره ى ارضند. به هر صورت درست است که مشخصات دقیق یک زلزله را باید از زلزله سنج دانشگاه پرسید، اما پیش از این که زلزله سنج چیزى ضبط کند اسب دهقان ، اگر چه نانجیب هم باشد، گریخته است و سر به بیابان امن گذاشته . و صاحب این قلم مى خواهد دست کم با شامه اى تیزتر از سگ چوپان و دیدى دوربین تر از کلاغى ، چیزى را ببیند که دیگران به غمض عین از آن در گذشته اند. یا در عرضه کردنش سودى براى معاش و معاد خود ندیده اند.
پس ممالک دسته ى اول را با این مشخصات کلى و درهم تعریف کنم : مزدگران ، مرگ و میر اندک ، زند و زاى کم ، خدمات اجتماعى مرتب ، کفاف مواد غذایى (دست کم سه هزار کالرى در روز)، درآمد سرانه ى بیش از سه هزار تومان در سال ، آب و رنگى از دموکراسى ، با میراثى از انقلاب فرانسه .
و ممالک دسته ى دوم را با این مشخصات : (به لف و نشر مرتب ) مزد ارزان ، مرگ و میر فراوان ، زند و زاى فراوان تر، خدمات اجتماعى هیچ ، یا به صورت ادایى ، فقر غذایى (دست بالا هزار کالرى در روز)، درآمدى کم تر از پانصد تومن در سال ، بى خبر از دموکراسى با میراثى از صدر اول استعمار.
واضح است که ما از این دسته ى دومیم . از دسته ى ممالک گرسنه و دسته ى اول همه ى ممالک سیراند. به تعبیر
((خوزه دوکاسترو)) و ((جغرافیاى گرسنگى ))اش.مى بینید که میان این دو نهایت نه تنها فاصله اى است عظیم، بلکه به قول ((تیبور منده ))
گودالى است پرنشدنى که روز به روز هم عمیق تر و گشاده تر مى گردد.به طریقى که ثروت و فقر، قدرت و ناتوانى ، علم و جهل ، آبادانى و ویرانى ، تمدن و توحش در دنیا قطبى شده است . یک قطب در اختیار سران و ثروتمندان و مقتدران و سازندگان و صادرکنندگان مصنوعات و قطب دیگر از آن گرسنگان ، فقرا و ناتوانان و مصرف کنندگان و وارد کنندگان . ضربان تکامل در آن سوى عالم تصاعدى و نبض رکود در این سر عالم رو به فرو مردن . اختلافى نیست تنها ناشى از بعد زمان و مکان ، یا از نظر کمیت سنجیدنى ، یک اختلاف کیفى است . دو قطب متباعد. دورى گزین از هم . در آن سو عالمى که دیگر از تحرک خود به وحشت افتاده است و در این سو عالم ما که هنوز مجرایى براى رهبرى تحرک هاى پراکنده ى خود نیافته ، که به هرز آب مى روند. و هر یک از این دو عالم در جهتى پوینده .
به این طریق دیگر آن زمان گذشته است که دنیا را به دو
((بلوک )) تقسیم مى کردیم . به دو بلوک شرق و غرب . یا کمونیست و غیر کمونیست . و گرچه هنوز ماده ى اول قانون اساسى اغلب حکومت هاى جهان همین خر رنگ کن بزرگ قرن بیستم است . اما لاسى که امریکا و روسیه ى شوروى (دو سردمدار بى معارض انگاشته شده ى آن دو بلوک ) در قضیه ى کانال سوئز و کوبا، با هم زدند، نشان داد که اربابان دو ده مجاور به راحتى با هم سر یک میز مى نشینند. و در دنبالش قرار داد منع آزمایش هاى اتمى و دیگر قضایا. به این صورت دیگر زمان ما علاوه بر آن که زمانه ى مقابله ى طبقات فقیر و غنى در داخل مرزها نیست ، یا زمانه انقلاب هاى ملى ، زمانه ى مقابله ى ((ایسم ))
ها و ایده ئولوژى ها هم نیست. زیر جل هر بلوایى یا کودتایى یا شورشى در زنگبار یا سوریه یا اروگوئه ، باید دید توطئه ى کدام کمپانى استعمار طلب و دولت پشتیبان او نهفته است. دیگر جنگ هاى محلى زمانه ى ما را هم نمى شود جنگ عقاید مختلف جا زد. حتى به ظاهر. این روزها هر بچه مکتبى نه تنها زیر جل جنگ دوم بین المللى ، توسعه طلبى مکانیزه ى طرفین دعوا را مى بیند. بلکه حتى در ماجراى کوبا و کنگو و کانال سوئز یا الجزایر نیز به ترتیب دعواى شکر و الماس و نفت را مى نگرد. یا در خون ریزى هاى قبرس و زنگبار و عدن و ویتنام به دست آوردن سر پلى را براى حفاظت راه هاى تجارت که تعیین کننده ى دست اول سیاست دولت هاست .
زمانه ى ما دیگر آن زمانه نیست که در
((غرب )) مردم را از ((کمونیسم )) مى ترساندند و در ((شرق )) از بورژوازى و لیبرالیسم . حالا دیگر حتى شاهان ممالک در ظاهر مى توانند انقلابى باشند و حرف هاى بودار بزنند و ((خروشچف )) مى تواند از امریکا گندم بخرد. اکنون همه ى آن ایسم ها و ایده ئولوژى ها راه هایى به عرش اعلاى ((مکانیزم )) و ماشینى شدند. جالب ترین واقعه در این زمینه انحرافى است که قطب نماى سیاسى چپ روها و چپ نماهاى سراسر عالم به سوى شرق دور پیدا کرده و درست نود درجه از سمت ((مسکو)) به سمت ((پکن )) پیچیده . چرا که دیگر روسیه ى شوروى ((رهبر انقلاب جهانى )) نیست ، بلکه بر سر میز صاحبان موشک اتمى از حریفان دست اول است . و میان کاخ ((کرملین )) مسکو و کاخ ((سفید))
واشنگتن ، رابطه ى تلگرافى مستقیم دایر است . به علامت این که دیگر حتى به وساطت انگلیس در این میان احتیاجى نیست.این را که خطر روسیه ى شوروى کم شده است ، حتى زمامداران مملکت ما نیز فهمیده اند. مرتعى که روسیه ى شوروى در آن مى چرید الباقى سفره ى نکبتى جنگ اول بین الملل بود. حالا دوره ى استالین زدایى است و رادیو مسکو تاءیید کننده ى رفراندوم ششم بهمن از آب درآمده است !
به هر صورت اکنون چین کمونیست جاى روسیه ى شوروى را گرفته . و چرا؟ چون درست هم چون روسیه ى سال 1930 همه ى گرسنگان جهان را به امید دسترسى به بهشت فردا به اتحاد مى خواند. و اگر روسیه در آن سال ها صد و اندى میلیون جمعیت داشت ، چین اکنون هفت صد و پنجاه میلیون جمعیت دارد.
درست است که ما اکنون نیز به قول مارکس دو دنیا داریم در حال جدال . اما این دو دنیا حدودى بس وسیع تر از زمان او یافته و آن جدال ، مشخصات بس پیچیده ترى از جدال کارگر و کارفرما. دنیاى ما دنیاى مقابله ى فقرا و ثروتمندان است ، در عرصه ى پهناور جهان . روزگار ما روزگار دو دنیاست ؛ یکى در جهت ساختن و پرداختن و صادر کردن ماشین ، و دیگرى در جهت مصرف کردن و فرسوده کردن و وارد کردن آن . یکى سازنده و دیگرى مصرف کننده . و صحنه ى این جدال ؟ بازار سراسر دنیا. و سلاح هایش ؟ علاوه بر تانک و توپ و بمب افکن و موشک انداز که خود ساخته هاى آن دنیاى غرب است ،
((یونسکو))، ((اف - آ- او))، ((سازمان ملل ))، ((اکافه )) و دیگر موسسات مثلا بین المللى که ظاهرا همگانى و دنیایى است . اما در واقع امر، گول زنک هاى غربى است که در لباسى تازه به استعمار آن دنیاى دوم برود. به امریکاى جنوبى ، به آسیا، به آفریقا. و اساس غرب زدگى همه ى ملل غیر غربى در این جاست . بحث از نفى ماشین نیست . یا طرد آن . چنان که طرفداران ((اوتوپى ))
در اوایل قرن نوزدهم میلادى گمان مى کردند. هرگز. دنیاگیر شدن ماشین ،جبر تاریخ است . بحث در طرز برخوردهاست با ماشین وتکنولوژى .
بحث در این است که ما ملل در حال رشد - مردم ممالک دسته ى دوم که دیدیم - سازنده ى ماشین نیستیم . اما به جبر اقتصاد و سیاست و آن مقابله ى دنیایى فقر و ثروت بایست مصرف کنندگان نجیب و سر به راهى باشیم براى ساخته هاى صنعت غرب . یا دست بالا تعمیرکنندگانى باشیم قانع و تسلیم و ارزان مزد. براى آن چه از غرب مى آید. و تنها همین یکى مستلزم آن است که خود را به انگاره ى ماشین درآوریم . و حکومت هامان را؛ و فرهنگ هامان را؛ و زندگى هاى روزانه مان را. همه چیزمان به قد و قامت ماشین . و اگر آن که ماشین را مى سازد، به دنبال تحول تدریجى دویست سى صد ساله اى ، کم کم با این خداى جدید و بهشت و دوزخش ، خو کرده ،
((کویتى )) که دیروز به ماشین دست یافته یا ((کنگویى )) یا من ایرانى ، چه مى گوییم ؟ به چه صورتى مى خواهیم از این گودال تاریخى سى صد ساله بپریم ؟ دیگران را رها کنم . به خودمان بپردازم . حرف اصلى این دفتر در این است که ما نتوانسته ایم شخصیت ((فرهنگى - تاریخى ))خودمان را در قبال ماشین و هجوم جبرى اش حفظ کنیم . بلکه مضمحل شده ایم . حرف در این است که ما نتوانسته ایم موقعیت سنجیده و حساب شده اى در قبال این هیولاى قرون جدید بگیریم . حرف در این است که ما تا وقتى ماهیت و اساس و فلسفه ى تمدن غرب را در نیافته ایم ، و تنها به صورت و به ظاهر، اداى غرب را در مى آوریم - با مصرف کردن ماشین هایش - درست هم چون آن خریم که در پوست شیر رفت . و دیدیم که چه به روزگارش آمد. اگر آن که ماشین را مى سازد، اکنون خود فریادش ‍ بلند است و خفقان را حس مى کند، ما حتى از این که در زى خادم ماشین درآمده ایم ، ناله که نمى کنیم هیچ ، پز هم مى دهیم . به هر جهت ما دویست سال است که هم چون کلاغى ، اداى کبک را در مى آوریم (اگر مسلم باشد که کلاغ کیست و کبک کدام است ؟) و از این همه که برشمردیم یک بدیهى به دست مى آید. این که ما تا وقتى تنها مصرف کننده ایم - تا وقتى ماشین را نساخته ایم - غرب زده ایم . و خوش مزه این جاست که تازه وقتى هم ماشین را ساختیم ، ماشین زده خواهیم شد! درست هم چون غرب که فریادش از خودسرى ((تکنولوژى ))
و ماشین به هواست .
بگذریم که ما حتى عرضه ى این را نداشتیم که هم چو ژاپون باشیم که از صد سال پیش به شناختن ماشین همت بست . و چون در ماشین زدگى با غرب دعوى رقابت کرد و تزارها را کوبید (در 1905) و امریکا را (در 1941) - و پیش از آن نیز بازارشان را از دست شان گرفت - عاقبت با بمب اتم کوبیدندش که بداند از پس خربزه خوردن ، چه لرزى هست . و اکنون نیز که
((ملل آزاد)) غربى گوشه اى از خوان یغماى بازارهاى دنیا را به روى متاع هایش گسترده اند، به این دلیل است که در تمام صنایع ژاپون سرمایه گذارى کرده اند. و نیز به این قصد است که جبران کرده باشند مخارج نظامى حفاظت آن جزیره ها را که رجالش از پس جنگ جهانى دوم سر عقل آمده اند. و در مورد تسلیحات و قشون و دسته بندى هاى نظامى از بیخ عرب شده اند. و شاید نیز به این علت که فرد ساده ى امریکایى مى خواهد جبران کرده باشد آن ناراحتى وجدان را که موجب جنون خلبان آن هواپیماى جهنمى شد. که داستان عادو ثمود را در ((هیروشیما)) و ((ناکازاکى ))
تجدید کرد.
بدیهى دیگرى هم داریم . و آن این که
((غرب )) از وقتى ما را (از سواحل شرقى مدیترانه تا هند) ((شرق )) خواند که از خواب زمستانه ى قرون وسطایى خود برخاست . و به جست و جوى آفتاب و ادویه و ابریشم و دیگر متاع ها، نخست در زى زایران اعتاب قدس مسیحى به شرق آمد (بیت اللحم و ناصره و الخ ...) و بعد در سلیح نبرد صلیبیان و بعد در کسوت بازرگانان و بعد در پناه توپ کشتى هاى پر از متاع خود و بعد به نام مبلغ مسیحیت و دست آخر به نام مبلغ مدنیت . تمدن . و این آخرى درست نامى بود از آسمان افتاده . آخر ((استعمار)) هم از ریشه ى ((عمران )) است . و آن که ((عمران )) مى کند ناچار با ((مدینه ))
سر و کارى دارد.
جالب این است که از میان همه ى سرزمین هایى که زیر چکمه ى این حضرات تخت قاپو شدند، افریقا پذیراتر بود. و امید بخش تر. ومى دانید چرا؟ چون علاوه بر مواد خامى که داشت (و فراوان : طلا، الماس ، مس ، عاج وخیلى مواد خام دیگر) بومیانش برزمینه ى هیچ سنت شهرنشینى ، یا دینى گسترده قدم نمى زدند. هر قبیله اى براى خودش خدایى داشت ؛ و رییسى ؛ و آدابى ؛ و زبانى . و چه پراکنده ! و ناچار چه سلطه پذیر! و مهم تر از همه این که تمام بومیان افریقا، لخت مى گشتند. در آن گرما که لباس ‍ نمى توان پوشید. و
((استنلى )) جهانگرد به نسبت انسان دوست انگلیسى ، وقتى با این بشارت اخیراز کنگو به وطن بازگشت ، در ((منچستر)) جشن ها گرفتند، و دعاها کردند. آخر سالى سه متر پارچه براى نفرى یک پیراهن که زنان و مردان کنگو بپوشند و ((متمدن ))
بشوند و در مراسم کلیسایى شرکت کنند مساوى مى شد با سالى 320 میلیون یارد پارچه ى کارخانه هاى منچستر. و مى دانیم که پیش قراول استعمار مبلغ مسیحیت نیز بود. و کنار هر نمایندگى تجارتى در سراسر عالم ، یک کلیسا هم مى ساخت . و مردم بومى را به لطایف الحیل به حضور در آن مى خواند. و حالا با برچیده شدن بساط استعمار از آن جاها هر نمایندگى تجارتى که تخته مى شود، در یک کلیسا هم بسته مى شود.
پذیراتر بودن و امید بخش تر بودن افریقا، براى آن حضرات ، به این علت هم بود که بومیان افریقا خود مواد خامى بودند براى هر نوع آزمایشگاه غربى . تا مردم شناسى و جامعه شناسى و نژادشناسى و زبان شناسى و هزاران فلان شناسى دیگر... بر زمینه ى تجربه هاى افریقایى و استرالیایى مدون شود. و استادان
((کمبریج )) و ((سوربون )) و ((لیدن ))
با همین فلان شناسى ها، بر کرسى هاى خود مستقر بشوند. و آن ور سکه ى شهر نشینى هاى خودشان را، در بدویت افریقایى ببینند.
اما شرقى هاى خاورمیانه ، نه چنان پذیرا بودیم و نه چنین امید بخش. چرا؟ اگر بخواهم خودمانى تر باشم - یعنى از
((خودمانى تر)) حرف بزنم - باید بپرسم چرا ما شرقى هاى مسلمان پذیرا نبودیم ؟ مى بینید که جواب در خود سؤ ال مندرج است . چون در درون کلیت اسلامى خود، ظاهرا شى ء قابل مطالعه اى نبودیم . به همین علت بود که غرب در برخورد با ما، نه تنها با این کلیت اسلامى درافتاد (در مساءله ى تشویق خون آلود تشیع در اوان صفویه ، در اختلاف انداختن میان ما و عثمانى ها، در تشویق از بهایى گرى در اواسط دوره ى قاجار، در خرد کردن عثمانى ها پس از جنگ اول بین الملل ، و دست آخر در مقابله ى با روحانیت شیعى در بلواى مشروطیت به بعد...) بلکه کوشید تا آن وحدت تجزیه شده از درون را که فقط در ظاهر کلیتى داشت ، هر چه زودتر از هم بدرد. و ما را نیز هم چون بومیان افریقا، نخست بدل به ماده اى خام کند. و پس از آن ، به آزمایشگاه مان ببرد. این جورى بود که در فهرست همه ى دایرة المعارف هایى که غربى ها نوشتند، مهم ترینش ((دایرة المعارف اسلامى )) است . ما خودمان هنوز در خوابیم . ولى غربى مرا در این دایرة المعارف پاى آزمایشگاه برده است . آخر هند نیز جایى در حدود افریقا بود. با آن ((تبلبل السن ))
و پراکندگى نژادها و مذهب ها. امریکاى جنوبى هم که یک سره از دم شمشیر اسپانیایى ها مسیحى شد. و اقیانوسیه هم که خود مجمع الجزایرى بود، یعنى بهترین حوزه ى ایجاد اختلاف ها، این بود که فقط ما بودیم که در صورت ، و نیز در حقیقت کلیت اسلامى ، تنها سد بودیم در مقابل گسترش (استعمار = مسیحیت ) تمدن اروپایى ؛ یعنى در مقابل بازاریابى صنایع غرب . توپ عثمانى که در قرن 19 میلادى پشت دروازه ى وین متوقف شد، پایان واقعه اى بود که در 732 میلادى در اسپانیا (آندلس ) شروع شده بود.
این دوازده قرن کشمکش و رقابت شرق را با غرب چه بدانیم اگر کشمکش اسلام و مسیحیت ندانیم ؟ به هر صورت اکنون ، در این دوران که ما به سر مى بریم ، من آسیایى بازمانده ى آن کلیت اسلامى درست به اندازه ى آن آفریقایى یا استرالیایى بازمانده ى بدویت و توحش ، هر دو یکسان و به یک اندازه ، درست همان قدر قابل قبول براى ملل متمدن (!) غرب و سازندگان ماشینیم که به موزه نشینى قناعت کنیم . به این که فقط چیزى باشیم و شیى قابل مطالعه در موزه اى یا در آزمایشگاهى و نه بیش ‍ از این . مبادا در این ماده ى خام دست ببرى ! اکنون دیگر بحث از این نیست که نفت خوزستان را خام مى خواهند یا مال
((قطر)) را. یا الماس ‍ ((کاتانگا)) را نتراشیده . یا سنگ ((کرومیت ))
کرمان را نپالوده . بلکه بحث در این است که من آسیایى و افریقایى ، باید حتى ادبم را، و فرهنگم را، و موسیقى ام را، و مذهبم را، و همه چیز دیگرم را درست هم چو عتیقه ى از زیر خاک درآمده اى ، دست نخورده حفظ کنم تا حضرات بیایند و بکاوند و ببرند و پشت موزه ها بگذارند که :
- بله ، این هم یک بدویت دیگر!
پس از این مقدمات ، اجازه بدهید که اکنون به عنوان یک شرقى پاى در سنت و شایق به پرشى دویست سى صد ساله ، و مجبور به جبران این همه درماندگى و واماندگى و نشسته بر زمینه ى آن کلیت تجزیه شده ى اسلامى ، غرب زدگى را چنین تعبیر کنم :
مجموعه ى عوارضى که در زندگى و فرهنگ و تمدن و روش اندیشه ى مردمان نقطه اى از عالم حادث شده است بى هیچ سنتى به عنوان تکیه گاهى و بى هیچ تداومى در تاریخ . و بى هیچ مدرج تحول یابنده اى . بلکه فقط به عنوان سوغات ماشین و روشن است اگر پس از این تعبیر گفته شود که ما یکى از این مردمانیم . و چون بحث این دفتر به طریق اولى به حول و حوش اقلیمى و زبانى و سنتى و مذهبى نویسنده اش تعلق مى یابد، روشن تر است اگر بگوییم که ما وقتى ماشین را داشتیم یعنى ساختیم ، دیگر نیازى به سوغات آن نیست تا به مقدمات و مقارناتش ‍ باشد.
پس غرب زدگى مشخصه ى دورانى ازتاریخ ما است که هنوز به ماشین دست نیافته ایم و رمزسازمان آن و ساختمان آن را نمى دانیم .
غرب زدگى مشخصه ى دورانى از تاریخ ما است که به مقدمات ماشین یعنى به علوم جدید و
((تکنولوژى ))
، آشنا نشده ایم .
غرب زدگى مشخصه ى دورانى از تاریخ ما است که به جبر بازار و اقتصاد و رفت و آمد نفت ناچار از خریدن و مصرف کردن ماشینیم .
این دوران چگونه پیش آمد؟ چه شد که در انصراف کامل ما از تحول و تکامل ماشین دیگران ساختند و پرداختند و آمدند و رسیدند و ما وقتى بیدار شدیم که هردکل نفت ، میخى بود در این حوالى فرو رفته ؟ چه شد که ما غرب زده شدیم ؟
برگردیم به تاریخ ...

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸

غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت دوم- پیش در آمد

طرح نخستین آن چه در این دفتر خواهید دید، گزارشى بود که به ((شوراى هدف فرهنگ ایران )) داده شد. در دو مجلس از جلسات متعدد آن شورا. چهارشنبه 8 آذر 1340 و چهارشنبه 27 دى 1340. مجموعه ى گزارش هاى اعضاى آن شورا در بهمن 1340 از طرف وزارت فرهنگ منتشر شد. اما جاى این گزارش البته در آن صفحات نبود که نه لیاقتش را داشت و نه امکانش را. هنوز موقع آن نرسیده است که یکى از دوایر وزارت فرهنگ بتواند چنین گزارشى را رسما منتشر کند.
گرچه موقع آن رسیده بود که اعضاى محترم آن شورا تحمل شنیدنش را بیاورند.
ناچار این گزارش منتشر نشده ماند و نسخه هاى ماشین شده ى آن ، به دست این دوست و آن بزرگوار رسید که خواندند و زیر و روهاش کردند و به پیراستنش یادآورى ها نمودند. از جمله ى این سروران ، یکى دکتر محمود هومن بود که سخت تشویقم کرد به دیدن اثرى از آثار
((ارنست یونگر)) آلمانى . به نام ((عبور از خط))
که مبحثى است در نیهیلیسم .
چرا که به قول او، ما هر دو، در حدودى یک مطلب را دیده بودیم اما به دو چشم . و یک مطلب را گفته بودیم اما به دو زبان . و من که زبان آلمانى نمى دانستم ، دست به دامان خود او شدم و سه ماه تمام ، هفته اى دست کم دو روز و روزى دست کم سه ساعت ، از محضرش فیض ها بردم و تلمذها کردم و چنین شد که
((عبور از خط))
به تقریر او و تحریر من ترجمه شد.
در همین گیر و دار بود که
((کتاب ماه ))
کیهان راه افتاد. اوایل 1341.
حاوى فصل اول
((عبور از خط)) و ثلث اول ((غرب زدگى )). و همین ثلث اول ، ((کتاب ماه )) را به توقیف افکند و عاقبت کارش به آن جا کشید که هسته ى ((غرب زدگى )) را بیندازد و ((کیهان ماه ))
بشود. که خود یک شماره بیش تر دوام نکرد.
اما متن
((غرب زدگى ))
را من در مهر 1341 در هزار نسخه منتشر کردم . به استقلال . و اینک همان متن با افزایش ها و کاهش هایى و با تجدید نظرى در احکام و قضاوت ها.
همین جا بیاورم که من این تعبیر
((غرب زدگى )) را از افادات شفاهى سرور دیگرم حضرت احمد فردید گرفته ام که یکى از شرکت کنندگان در آن ((شوراى هدف فرهنگ ))
بود. و اگر در آن مجالس داد و ستدى هم شد، یکى میان من و او بود - که خود به همین عنوان حرف و سخن هاى دیگرى دارد و بسیار هم شنیدنى - و من امیدوار بودم که جسارت این قلم او را سر حرف بیاورد.
و اکنون این متن چاپ دوم چیزى شده است ، اندکى مفصل تر از اولى ، که یک بار در اواخر 1342 نوشتمش ، براى چاپ دومى در نسخ فراوان و به قطع جیبى . که زیر چاپ توقیف شد و ناشرش - بنگاه جاوید - ورشکست ، که روى من سیاه . اما مگر از پاى مى شود نشست ؟ این بود که بار دیگر در فروردین 1343 آن را از نو نوشتم و فرستادم فرنگ به قصد این که به دست جوانان دانشجوى مقیم آن دیار چاپ و منتشر بشود. که نشد. و مال بد بیخ ریش صاحبش ، برگشت که مى بینید. با همه ى آرایش و پیرایشى که دیده . و مى بخشید که حوصله ى از نو نوشتنش نیست که اگر چنین مى کردم ، اکنون کار دیگرى پیش روى تان بود. و اما در این مدت چند بار در تهران و یک بار در کالیفرنیا چاپ عکسى همان متن اول مخفیانه و بى صلاحدید مرحوم نویسنده منتشر شد و چه پول هاى گزافى که بندگان خدا به خرید آن هدر کردند. و سر سانسور سلامت باد که حق نشر اثرى را از صاحبش مى گیرد و عملا به دیگران مى دهد که دلى دارند و بازار یابند و فقط از سفره ى گسترده بوى مشک مى شنوند. به این ترتیب بود که بر سر این اباطیل بیش تر هو زدند تا حرفى . و بیش تر اسمى سر زبان افتاد تا که حقى بر کرسى بنشیند. و اما تک و توک منقّدان که از نوشته هاشان پندها گرفته ام و نکته هاى درست نقدهاشان را رعایت کرده ام چنان دیر از خواب بیدار شدند که به بیدارى این دفتر باورم شد. باورم شد که این صفحات مشوش ، بر خلاف انتظار نویسنده اش ، لیاقت این را داشته است که هنوز پس از شش هفت سال قابل بحث باشد. من خود گمان مى کردم که تنها بحثى از مساءله ى روزى است و دست بالا یکى دو سال بعد مرده . اما مى بینید که درد هم چنان در جوارح هست و بیمارى دایره ى سرایت خود را به روز به روز مى افزاید. این است که با همه ى حکم ها و قضاوت ها و برداشت هاى شتاب زده اى که دارد، باز به انتشارش رضا دادم . و مى بخشید اگر پس از گذر از این همه صافى ، هنوز هم قلم گستاخ است . و هم چنان امیدوارم که حفظ کنیدش از دستبرد الخناسان روزگار که اعوان شیاطین اند.

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸

غربزدگی نوشته جلال آل احمد - قسمت اول- شانزده تُن

من صبح روزى به دنیا آمدم که خورشید نور نداشت .
بیلم را برداشتم و به معدن رفتم و شانزده تن زغال نمره ى 9 بار زدم .
رییس ریزه ام گفت :
((ها ماشالاه ! خوشم آمد.))

تو شانزده تن بار مى زنى و به جایش آن چه دارى
این که یک روز پیرترى و تا خرخره در قرض فرو رفته تر
آهاى پطرس مقدس ! دور روح ما خیط بکش .
که ما روح مان را به انبار کمپانى سپرده ایم .
وقتى مى بینید دارم مى آیم بهتر است کنار بروید
خیلى ها این کار را نکردند و مردند.
من یک مشتم آهن است ، آن یکیش فولاد
اگر مشت راست ، بهتان نگیرد، مشت چپم مى گیرد،
بعضى ها معتقدند، که آدم از خاک خلق شده
اما مرد فقیر دیوانه اى هم هست
که از عضله و خون درست شده ،
از عضله و خون و پوست و استخوان ،
و از مغزى ضعیف و پشتى قوى .
تو شانزده تن بار مى زنى و آن چه به جایش دارى
این که یک روز پیرترى و تا خرخره در قرض فرو رفته تر
آهاى پطرس مقدس ! ما را به مرگ مخوان
ما نمى توانیم بیاییم .
ما روح مان را به انبار کمپانى سپرده ایم .
شعرى از:
((مرل تره ویس Merle Travis ))
آواز از:
((ارنى فورد Ernie ford ))
به نقل از صفحه ى 33 دور - ساخت
((کاپیتول ریکوردز)) امریکا. (با تشکر از ((بتى توکلى )) که گفتار صفحه را برایم بیرون نویس کرد.)

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸

بخشی از "خسی در میقات" نوشته جلال آل احمد

جلال آل احمد از زمره نویسندگانی بود که با تاثیر پذیری فراوان از آثار هنری صادق هدایت، برای ایجاد سبک تازه ای در ادبیات داستانی فارسی تلاش های فراوانی کرد و آنچنان که عبدالعلی دستغیب گفته، "به جایی رسید که نثرش با آثار هدایت و نوشته های کلاسیک فارسی پهلو زد" زیرا نثر آل احمد در قطب مقابل نثر صادق هدایت قرار دارد، یعنی بر خلاف نثر صادق هدایت در خدمت تحلیل ذهن و باطن شخصیتها نیست، از این رو، می توان آن را نثر برونگرا نام گذاری کرد.

سبک نگارش و شیوه بیانش را یکی "تلگرافی، حساس، دقیق، تیزبین، خشن... صریح، صمیمی، منزه طلب و حادثه آفرین..." (سیمین دانشور)، دیگری "عصبی و کوتاه و بریده و در عین حال بلیغ" خوانده، سومی "گفتاری" (جمال میر صادقی) حسابیده است.

اما همه منتقدین بر سر یک نکته نظر واحد دارند و آن این است که جلال آل احمد در جاده نویسندگی دارای سبک خاصی است که او را از دیگران متمایز ساخته و با صراحت بیانی که دارد معروفیتش را در میان نسل جوان کشورش بیشتر کرده است.

شاید نثر «تلگرافی»، صراحت لهجه، بیان و نظر انتقادگرانه و اعتراض گرانه و فضای تیز و تند عصبانیت و عصیان گرانه سبک نگارشش آن فرصت را به او نمی دهند که به توصیف و ترسیم روانی قهرمانانش بپردازد.

 به قول رضا براهنی او بیشتر سرگرم "بگو و خلاص خود" بوده، "از آن محفظه علل و معلولهای نهانی جهان را نمی بیند".

با وجود این، نثر داستانی آل احمد یک جهش بی سابقه در نثر فارسی است، جهشی به سوی فضای هیجان عصبانیت و ویژگیهای سبک او هم در این است.

آنچه میخوانید بریدهای از سفرنامه او به مکه در سال 1343 ش.با نام ًخسی در میقاتً است.

 

همان روز شنبه

مکه

این سعی میان «صفا» و «مروه» عجب کلافه میکند آدم را. یکسره برت می‌گرداند به هزار و چهار صد سال پیش. به ده هزار سال پیش. با “هروله”اش (که لی لی کردن نیست، بلکه تنها تند رفتن است.) و با زمزمه بلند و بی‌اختیارش؛ و با زیر دست و پا رفتن‌هایش؛ و بی“خود”ی مردم؛ و نعلین‌های رها شده؛ که اگر یک لحظه دنبالش بگردی زیر دست و پا له میشوی؛ و با چشم‌های دودوزنان جماعت، که دسته دسته بهم زنجیر شده‌اند؛ و در حالتی نه چندان دور از مجذوبی میدوند؛ و چرخهایی که پیرها را میبرد؛ و کجاوه‌هایی که دو نفر از پس و پیش بدوش گرفته‌اند؛ و با این گم شدن عظیم فرد در جمع. یعنی آخرین هدف این اجتماع؟ و این سفر...؟ شاید ده هزار نفر، شاید بیست هزار نفر، در یک آن یک عمل را می‌کردند. و مگر می‌توانی میان چنان بیخودی عظمایی به سی خودت باشی؟ و فرادا عمل کنی؟ فشار جمع میراندت. شده است که میان جماعتی وحشت زده، و در گریز از یک چیزی،‌ گیر کرده باشی؟ بجای وحشت “بیخودی” را بگذار، و بجای گریز “سرگردانی” را؛ و پناه جستن را. در میان چنان جمعی اصلا بی‌اختیار بی‌اختیاری. و اصلا “نفر” کدام است؟ و فرق دو هزار و ده هزار چیست؟...

یمنی‌ها چرک و آشفته موی و با چشم‌های گود نشسته، و طنابی بکمر بسته، هر کدام درست یک یوحنای تعمیدی که از گور برخاسته. و سیاه‌ها درشت و بلند و شاخص، کف بر لب آورده و با تمام اعضای بدن حرکت‌کنان. و زنی کفش‌ها را زیر بغل زده بود و عین گم شده‌ای در بیابانی، ناله‌کنان میدوید. و انگار نه انگار که اینها آدمیانند و کمکی از دستشان برمی‌آید. و جوانکی قبراق و خندان تنه میزد و میرفت. انگار ابلهی در بازار آشفته‌ای. و پیرمردی هن هن کنان در میماند و تنه می‌خورد و به پیش رانده میشد. و دیدم که نمیتوانم نعش او را زیر پای خلق افتاده ببینم. دستش را گرفتم و بر دست‌انداز میان “مسعی” نشاندم؛ که آیندگان را از روندگان جدا می‌کند. یک دسته از زنها (10ـ15 نفری بودند) بر سفیدی لباس احرام، پس گردنشان نشان گذاشته بودند. نقش رنگی بنفشه‌ای گلدوزی شده را. و هر یک احرام دیگری را از کمر گرفته؛ بخط یک دنبال مطوف میرفتند.

نهایت این بیخودی را در دو انتهای مسعی می‌بینی؛ که اندکی سر بالاست و باید دور بزنی و برگردی. و یمنی‌ها هر بار که میرسند جستی میزنند و چرخی، و سلامی بخانه، و از نو...که دیدم نمی‌توانم. گریه‌ام گرفت و گریختم. و دیدم چه اشتباه کرده است آن زندیق میهنه‌ای یا بسطامی که نیامده است تا خود را زیر پای چنین جماعتی بیفکند. یا دست کم خودخواهی خود را...حتی طواف، چنین حالی را نمی‌انگیزد. در طواف بدور خانه، دوش بدوش دیگران بیک سمت میروی. و بدور یک چیز می‌گردی. و می‌گردید. یعنی هدف هست و نظمی. و تو ذره‌ای از شعاعی هستی بدور مرکزی. پس متصلی. و نه رها شده. و مهمتر اینکه در آنجا مواجهه‌ای در کار نیست. دوش بدوش دیگرانی. نه روبرو. و بیخودی را تنها در رفتار تند تنه‌های آدمی می‌بینی. یا از آنچه بزبانشان می‌آید می‌شنوی. اما در سعی، میروی و برمیگردی. بهمان سرگردانی که “هاجر” داشت. هدفی در کار نیست. و درین رفتن و آمدن آنچه براستی می‌آزاردت مقابله مداوم با چشم‌ها است. یک حاجی در حال “سعی” یک جفت پای دونده است یا تند رونده، و یک جفت چشم بی‌“خود”. یا از “خود” جسته. یا از “خود” بدر رفته. و اصلا چشمها، نه چشم. بلکه وجدان‌های برهنه. یا وجدانهایی در آستانه چشمخانه‌ها نشسته و بانتظار فرمان که بگریزند. و مگر می‌توانی بیش از یک لحظه باین چشم‌ها بنگری؟ تا امروز گمان می‌کردم فقط در چشم خورشید است که نمی‌توان نگریست. اما امروز دیدم که باین دریای چشم هم نمی‌توان...که گریختم. فقط پس از دو بار رفتن و آمدن. براحتی می‌بینی که از چه سفری چه بی‌نهایتی را در آن جمع می‌سازی. واین وقتی است که خوش بینی. و تازه شروع کرده‌ای. و گرنه می‌بینی که در مقابل چنان بی‌نهایتی چه از صفر هم کمتری. عیناُ خسی بر دریایی. ـ نه؛ در دریایی از آدم. بل که ذره خاشاکی، و در هوا. بصراحت بگویم، دیدم دارم دیوانه میشوم. چنان هوس کرده بودم که سرم را به اولین ستون سیمانی بزنم و بترکانم... مگر کور باشی و “سعی” کنی.

از “مسعی” که درآمدی بازار است. تنگ بهم چسبیده. گوشه‌ای نشستم و پشت بدیوار “مسعی” ، داشتم با یکی ازین “کولا”ها رفع عطش می‌کردم و بچیزی که جایی ازیک فرنگی خوانده بودم؛ به قضیه “فرد” و “جماعت” می‌اندیشیدم. و باینکه هر چه جماعت دربرگیرنده “خود” عظیم‌تر، “خود” به صفر نزدیک شونده‌تر. می‌دیدم “من” شرقی که در چنین مساواتی در برابر عالم غیب، خود را فراموش می‌کند و غم خود را؛ همان است که در انفراد بحدّ تمایز رسیده خود در اعتکاف،‌ دعوی الوهیت می‌کند. عین همان زندیق میهنه‌ای یا بسطامی و دیگران. و جوکیان هند نیز. و می‌دیدم که این “من” بهمان اندازه که در اجتماع خود را “فدا می‌کند” در انفراد “فدا می‌شود”. یوگا در آخرین حد ریاضت، بچه چیز غیر از این میرسد؟ ـ که رضایت خاطری بدهد به ریاضت کش، که اگر در دنیای عمل و کشف خارج از این تن، او را دستی نیست؛ نقش اراده خود را بر تن خود که می‌تواند بزند! و پس چه فرقی هست میان اصالت فرد و اصالت جمع؟ در “سعی” از بند خویش می‌گریزیم و عملی می‌کنیم که هدفش انتفای “خویش” است. چه در ذهن و چه در وجود. و با “یوگا” در بند “خویش” میمانیم. یعنی چون در خارج از حوزه تن خویش قدرت عمل نداریم به حوزه کوچک و حقیر اقتدار بر تن خویش اکتفا می‌کنیم. در “سعی” سلطه جمع را می‌پذیریم؛ اما فقط در برابر عالم غیب. و در “یوگا” سلطه جمع را بصفر می‌رسانیم؛ اما باز در برابر عالم غیب. و اگر آمدی و ازین مجموعه، “عالم غیب” را گرفتی، آنوقت چه خواهد ماند؟... درین دستگاه که ماییم، “فرد” و “جمع” هیچکدام اصالت ندارند. اصالت در عالم غیب است که ببازار چسبیده. و اکنون زیر پای کمپانی افتاده. و فرد و جمع دو صورت‌اند گذرا، در مقابل یک معنی‌دهنده ابدی؛ اما دو روی. تنها در چنین حوزه‌ای است که “آیت‌الله” و “ظل‌الله” معنی پیدا می‌کند. ما چه فـُرادا و چه باجتماع، در دنیای کشف و عمل را بروی خود بسته‌ایم. و حال آنکه چه فرد و چه جمع وقتی معنی پیدا می‌کند که از فرد به جمع، بقصد کشفی و عملی روانه شوی یا بعکس. عین آن داعی قبادیانی. و گرنه هزار و چهار صد سال است که ما “سعی” می‌کنیم. و هزاران سال است که اعتکاف و انزوا و چله‌نشینی داریم. اما نه بقصد کشف. خود بسنده بودن طرف دیگر سکه خود فدا کردن است. و حال آنکه این خود،‌ اگر نه بعنوان ذره‌ای که جماعتی را میسازد، حتی “خود” هم نیست. اصلا هیچ است. همان خسی یا خاشاکی، اما (و هزار اما...) در حوزه یک ایمان. یا یک ترس. و آنوقت همین، سازنده از “اهرام” تا دیوار چین. و خود چین. و این یعنی سراسر شرق. از هبوط آدم تا امروز...

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸

متن نامه جلال آل احمد به امام خمینی (ره)

"مکه روز- شنبه31 فروردین 1343- 8 ذی حجه 1383"

 آیت اللها! وقتی خبر خوش آزادی آن حضرت تهران را به شادی واداشت، فقرا منتظر الپرواز(!) بودند به سمت بیت الله، این است که فرصت دست بوسی مجدد نشد. اما اینجا دو سه خبر اتفاق افتاده و شنیده شده که دیدم اگر آنها را وسیله ای کنم برای عرض سلامی بد نیست. اول اینکه مردی شیعه‌ی جعفری را دیدم از اهالی احساء - جنوب غربی خلیج فارس، حوالی کویت و ظهران - می گفت 80 درصد اهالی احساء و ضوف و قطیف شیعه اند و از اخبار آن واقعه مولمه پانزده خرداد حسابی خبر داشت و مضطرب بود و از شنیدن خبر آزادی شما شاد شد. خواستم به اطلاعتان رسیده باشد که اگر کسی از حضرات روحانیون به آن سمتها گسیل بشود هم جا دارد و هم محاسن فراوان. دیگر این که در این شهر شایع است که قرار بوده آیت الله حکیم امسال مشرف بشود، ولی شرایطی داشته که سعودیها دو تایش را پذیرفته اند و سومی را نه. دوتایی را که پذیرفته اند داشتن محرابی برای شیعیان در بیت الله و تجدید بنای مقابر بقیع واما سوم که نپذیرفته اند حق اظهار رأی و عمل در رؤیت هلال. به این جهت حضرت ایشان خود نیامده اند و هیأتی را فرستاده اند گویا به ریاست پسر خود. خواستم این دو خبر را داده باشم.  دیگر این که گویا فقط دو سال است که به شیعیان در این ولایت حق تدریس و تعلیم داده اند، پیش از آن حق نداشته اند. دیگر این که " غرب زدگی" را در تهران قصد تجدید چاپ کرده بودم با اصلاحات فراوان. زیر چاپ جمعش کردند و ناشر محترم متضرر شد. فدای سر شما. دیگر اینکه طرح دیگری در دست داشتم که تمام شد و آمدم، درباره‌ی نقش روشنفکران میان روحانیت و سلطنت. و توضیح اینکه چرا این حضرات همیشه در آخرین دقایق طرف سلطنت را گرفته اند و نمی بایست. اگر عمری بود و برگشتیم تمامش خواهم کرد و به حضرتتان خواهم فرستاد. علل تاریخی و روحی قضیه را گمان می کنم نشان داده باشم.مقماتش در غرب زدگی ناقص چاپ اول آمده. دیگر اینکه امیدوارم موفق باشید. والسلام.

"همچنان که آن بار در خدمتتان به عرض رساندم فقیر گوش به زنگ هر امر و فرمانی است که از دستش بر آید. دیده شد که گاهی اعلامیه ها و نشریاتی به اسم و عنوان حضرات در می آید که شایستگی و وقار نداشت. نشانی فقیر را هم حضرت" صدر" می داند و هم این جا می نویسم: تجریش آخر کوچه فردوسی. والسلام

جلال آل احمد  

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸

رساله ی پولوس رسول به کاتبان- نوشته جلال آل احمد

بعدالعنوان ، تا کنون ضمن اسفار عهد جدید رساله ای به این عنوان از پولوس رسول دیده نشده بود و در ذیل  اناجیل اربع ، فقط به ذکر سیزده رساله ازین رسول - که حواری ممتاز امم و قبایل بود - اکتفا شده بود که  این رسایل سیزده گانه به ترتیب خطاب به رومیان ، قرنتیان (دو رساله ) ، غلاطیان ، افسسیان ، فلیپیان ،  کولوسیان ، تسالو نیکیان (دو رساله ) ، تیمو تاووس (دو رساله ) ، تیطوس و فلیمون است . رساله ای به  عبرانیان نیز هست منسوب به پولوس رسول و نیز منسوب به برنابای صدیق و همین خود موید مدعایی است  که به زودی خواهد آمد .

الغرض ، عدد این رسایل چه سیزده باشد چه چهارده ، در میان آن ها هرگز ذکری از رساله ای که اکنون مورد  بحث است نیست . اما راقم این سطور که مختصر غوری در اسفار عهدین داشته ، به راهنمایی یک دوست کشیش  نسطوری ( که به الزام مشغله ی خویش و به مصداق کل ما تشتهی البطون تشتغل الفکر و المتون ، سخت  در اسفار عهدین مستغرق است ) و نیز به سابقه ی اشاراتی که در ضمن مطالعات خود یافت ، اخیرا به یک  نسخه ی خطی از انجیل برنابا به زبان مقدس سریانی برخورد که در حواشی صفحات اول تا هفتم آن ایضا به  همین زبان مقدس ، رساله ی مانحن فیه مرقوم رفته است . اما این که چرا تا کنون در ضمن سیزده یا  چهارده رساله ی فوق الذکر نامی ازین رساله نیامده است العلم عندالله .

اما ظن غالب این فقیر و آن دوست کشیش نسطوری بر آن است که چون انجیل برنابای صدیق بشارت دهنده  به دین مبین اسلام بوده است و لفظ مبارک فارقلیط (paracelet) به کرات در آن آمده - و به همین دلیل  عمدا از نظر آبادی کلیسای غیر معتبر و حتی مردود شناخته شده - این رساله ی وافی هدایه نیز به سرنوشت  انجیل بر نابا دچار گشته است و تا کنون از انظار پوشیده مانده . و با این که حتی در اسفار عهد جدید نیز بارها ،  هم به وجود برنابای صدیق به عنوان یکی از همراهان پولوس رسول و هم به وجود انجیل او ، اشارات رفته است  (هم چنان که در اعمال رسولان باب نهم آیه ی 27 و باب 11 آیه 6 و 25 و باب 15 آیه 12تا 24 و غیره ) با این  همه آبای کلیسا انجیل مذکور و دیگر آثار او از جمله رساله ی به عبرانیان را که در بالا ذکرش گذشت ، جعلی  قلمداد کرده اند یا در صحت انتساب آن تردید روا داشته اند و حتی جسارت را به آن جا رسانده اند که آن ها را  نوشته ی دست مسلمانان دانسته اند و خالی از نصوصی که از منابع موثق کلیسایی اخذ شده است .و این ها  همه علاوه بر گمنام نهادن برنابای صدیق و آثارش ، مع التاسف موجب ناشناس ماندن رساله ی مانحن فیه  از پولوس رسول نیز گشته است . و حال آنکه یکی دیگر از دلایل اتقان انتساب این رساله به پولوس رسول ،  تعبیرات خاص انجیلی است که گاهی به استعانت گرفته شده و راقم این سطور آن قسمت ها را تعمیما لفوائده  ، بین الهلالین گذاشته . دیگر این که سبک و روال انشای انجیل که گذشته از تکرار تاکید آمیز کلمات و  مفاهیم و افعال یا حذف افعال و روابط ، حاوی تشبیهات نغز و ساده و زیبا و بدوی است درین رساله ی مختصر نیز دیده می شود . از همه ی این حدس و تخمین ها گذشته اینک فقیر راقم سطور با کمال خضوع  و احتیاط ترجمه ی رساله ی مذکور را که به پایمردی همان دوست کشیش نسطوری از سریانی به فارسی به  ختام نیک رسانده است در معرض قضاوت صاحب نظران قرار می دهد . و از فحول سروران میدان ادب امید  عفو و اغماض دارد . تذکر این نکته نیز ضروری است که اگر هراس از قطع نان و آب آن برادر غیر دینی نسطوری  نبود ، بسیار به جا بود که ترجمه ی این رساله ی پولوس رسول هم به نام و عنوان او که مالک نسخه ی منحصر  به فرد خطی آن و در حقیقت کاشف آن است منتشر گردد . والله الموفق .

اینک ترجمه ی متن رساله ی پولوس رسول به کاتبان :

باب اول :

این است رساله ی پولوس رسول ، بنده ی پدر ما که در آسمان است ، به کاتبان . 1- پولوس رسول که نه از جانب انسان و نه به وسیله ی انسان ، بلکه از جانب پدر که پسر را از مردگان مبعوث کرد . 2- (و رسول خوانده  شده و جدا نموده شده برای انجیل خدا) .4- در کلام پسر انسان واقع شد که (در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد  خدا بود و کلمه خدا بود . ) 5- همان در ابتدا نزد خدا بود . 6- همه چیز به واسطه ی او آفریده شد و به غیر ازو چیزی از موجودات وجود نیافت . 7- در او حیات بود و حیات نور انسان بود . 8- و اما بعد فرزند آدم کلمه را شناخت و به آن نوشت و نویساند و روی زمین مسخر کرد و آبادانی کرد و نعمت یافت و کلمه بود و آبادانی بود . 9- و کلمه کلام شد و کاتب بود و قانون شروع نهاده شد. 10- و کلمه بود و قوانین نهاده شد و کلام به دفتر و دیوان شد . 11- کلمه بود و کلام به دفتر و دیوان بود و دیوان خانه بود و بنای حبس و زندان شد . 12- کلمه بود و کلام به دیوان ها بود و دیوان خانه بود و فرزند آدم به زندان درافتاد . 13- کلمه بود و کلام بود و زندان بود و چلیپا نهاده شد . 14- کلام بود و چلیپا بود و پسر انسان بر چلیپا شد . 15- کلمه بود و چلیپا برپای ماند و پسر انسان به آسمان رفت و کلام با هر قطره ی باران به زمین رسید و پراکند . 16- کلام بود و دیوان مندرس شد و دیوان خانه فروریخت و کلام با هر دانه ی تخم سر از زمین برداشت . 17- کلمه بود و کلام بود و ملکوت پدر ما که در آسمان است با هرزرع و نخیل بود . 18- و کلمه بود و کلام را کاتبان نوشتند و محرران و نساخان پراکندند و کلمه اسپرس محققان شد . 19- و کلام بود و کتاب بود و طومار نویسان به طومارها کردند و همگی عالم را به آن درنوشتند . 20- و کتاب بود و طومار بود و مدیحه سرایان پوزه بر درگاه امرا می سودند .  21- کلام بود و کلام مدیحه بود و مدیحه سرا شاعر بود . 22- کلام بود و شاعر بود و امیران شمشیرها  می آموختند . 23- امیران بودند و شمشیرها آخته بود و شاعران بردرگاه شان پوزه سازی و خندق ها کنده   24- شمشیرها آخته بود و خندق بود و از خون جوانان انباشته . 25- خون جوانان بود و خون پیران بود و هر دو  تازه بود و بدان آسیب ها گرداندند . 26- شمشیرها آخته بود و خندق ها به خون انباشته و خبائث بر عالم  سلطان بود . 27- خبائث سلطان بود و خون جوانان بسته شده و آب از آسیاب ها افتاد و مورخان در رسیدند .  28- نعش ها برزمین بود و خون ها بسته و لاشخورها بودند و مورخان نیز . 29- لاشخور بود و مورخ بود و خبائث  بر عالم حکم روا بود و خندق ها انباشته و جنگل ها سوخته و این تاریخ شد . 30- تاریخ بود و مورخان آن را به  طومار کردند و سیم و زر براشتران به گنجینه ها بردند . 31- تاریخ به طومار بود و طومار ارجوزه شده و ارجوزه  ابزار شیاطین بود و این همه کلام بود . 32- و سال ها چنین بود و قرن ها چنین بود .

باب دوم

و کلمه بود و کلام بود و کلمه در کتاب بود و کتاب در مغرب به زندان بود . 1- کتاب بود و کند و زنجیر در مغرب  بود و کاتبان به زنجیر بودند . 2- مغرب بود و مشرق بود و خورشید طلوع می کرد و خروشید غروب می کرد .  3- خورشید بود و در مغرب فرو می رفت و کتاب بود و در مشرق طالع می شد . 4-و نور از شرق خاست و خورشید  هم . 5- و خورشید در مشرق بود و زندان در مغرب . 6- خورشید برمی آمد و خورشید می نشست و یک بار از  روزن زندان به درون تافت . 7- چنین بود که نور از شرق تافت و غرب را روشن کرد . 8- زندان بود و کاتب بود  و کند و زنجیر و خورشید تافته بود و کلمه در دل کاتب شد . 9- کلمه در دل کاتب بود و کند برپای و شور در سر  ، چنین بود که کاتب قوت یافت . 10- خورشید هم چنان می تافت و نورانی بود و شعله ی کتاب سوزان و بی  رونق شد . 11- خورشید بود و زندان بود و کاتب در دل زندان بود و کلمه در دل او و در پس دیوارهای زندان آن  جلیلی دیگر را به دیوان همی بردند . 12- دیوارها برپا بود و خورشید می تافت و می دید که آن جلیلی دیگر کلام  را به نوک پای خویش بر ریگ نوشت . 13- دیوارها برپا بود و خورشید هم چنان می تافت و رخوت را می زدود و  کلام از دل کاتب به جوارح او سر می زد و چه بسا که سر به بیابان گذاشتند . 14- و چنین بود که پسر انسان  به جستجوی درخت معرفت شد و چهار گوشه ی عالم را در کوفت . 15- و سال ها چنین بود و قرن ها چنین بود  تا درخت معرفت در اقصای شرق یافته شد . 16- پسر انسان بود و درخت معرفت را یافته بود و هنوزنگران بود  تا دانه را بیابد . 17- تخم معرفت بود و پسر انسان آن را شکافت و ناگهان کلام بود . 18- و کلام به زندان بود  و زندان در مغرب بود و آفتاب شرق بر می خاست و به غرب می رفت و پسر انسان دانا بود که معرفت را  یافته بود . 19- معرفت بود و معرفت کلام بود و کلام در دل کاتب در زندان بود ، اکنون معرفت از راه رسیده  بود . 20- کاتب بود و قدرت کلام در او بود و معرفت آمد و قوت او بیش تر شد و پی زندان ها سستی گرفت  . 21- خورشید هم چنان از شرق می تافت و نور بود و گرما بود و تاریکی گریخت . 22- و چنین بود که زندان فروریخت  و کلام عالم گیر شد . 23- کلام عالم گیر بود و خورشید طلوع می کرد و خورشید غروب می کرد و کلام بر دوگونه  شد . 24- کلمه ای در شرق بود و کهن بود و وحدت داشت چون با آفتاب بر می خاست و کلمه ای در غروب  هویدا شد و تازه شد که منقسم بود و چون از تاریکی زندان برآمده بود . 25- شرق بود و کلمه در شرق واحد  بود و با آفتاب در آسمان بود و دور از دسترس عوام . 26- غرب بود و کلمه در غرب منقسم بود و از تاریکی  زمین برخاسته بود و پراکنده بود . 27- و هر کاتب در قسمی بود و کلام مشعب بود و کاتب در دل دریا بود  یا در آسمان سیر داشت و در مکاشفه بود . 28- و چنین شد تا کاتبان بودند و محرران و نساخان و منشیان  و محققان و طومار نویسان و مدیحه سرایان و ارجوزه خوانان و مورخان و مترجمان و نورپردازان و کهنه درایان .  29- سال ها چنین بود ، قرن چنین بود .

باب سوم

پس کیست کاتب و کیست شاعر و کیست گردآورنده و کیست آن که کلام را می نویسد ؟ 1- جز وارث آن  که در دل زندان پژمرد و کلام را منکر نشد ؟ 2- و آن که کلام را با انگشت پا بر ریگ نوشت و بر آن شهادت داد ؟  3- و همگی جز خادمان کلام پدر که در آسمان است ؟ 4- نه کاتب چیزی است نه گرد آورنده ، بلکه کلام که  ابدالآباد زنده است . 6- اما کاتب و شاعر و گردآورنده هر یک اجر خویش را به حسب زحمت خود خواهد یافت .  7- و به حسب آن که چگونه حق کلام پدر را گزارده.  8- پس چه بهتر که ادای این حق تمام باشد تا در خلود کلام شرکت جویی . 9- کاتب شریک است با پدر در  کلمه و در کلام . 10- اما زنهار کسی از شما خود را نفریبد به این کلمات که می نویسد و بدین طومار ها که  دارد . 11- و گوید که هرچه طومار بلندتر حکمت افزون تر . 12- چرا که هرچه حکمت این جهان افزون تر غم آن  بیشتر . 13- و بدان که ملکوت آسمان در کلمه نیست ، بلکه در محبت . 14- در کتاب نیست ، بلکه در دل ها .  15- در طومار نیست ، بلکه در ناله ی مرغان . 16- بنگر تا کلام را بر آن لوح نویسی که خلود دارد . 17- چه اگر  سنگ را خاره نویسی باز هم ضایع شود . 18- بلکه بر الواح دل که نه از سنگ است ،بلکه از گوشت و خون .  19- و نه به مرکب الوان ، بلکه به مرکب روح که بی رنگ است . 20- مگر نخوانده ای در کتاب که چون موسی  از میقات بازگشت و قوم در بت پرستی دید الواح را بر سنگ کوفت و ضایع کرد ؟ 21- این است سرنوشت  کلام پدر که در آسمان است ، چه رسد به کلام تو که اگر نه بر دل ها بلکه بر سنگ نویس . 22- چه رسد که بر طومار یا در کتاب یا برکتیبه ی طاق ها و نه بر رواق دل ها . 23- کتاب انواع است و کاتب نیز ، اما کلمه همان  است . 24- از تو هرکسی چیزی طلبد : یکی کتاب ، یکی شعر ، یکی مدح یکی طلسم ، یکی دعات ، یکی ناسزا  ، یکی سحر ، و یکی باطل سحر . 25- در آن منگر که دیگر ی از تو چه می طلبد ، به آن بنگر که دل تو از تو چه  می طلبد . 26- بدان که ( نه آن چه به دهان فرو می رود فرزند انسان را نجس می کند ، بلکه آن چه از دهان  بیرون می آید . ) 27- این کلام پدر ما بود و اینک من می گویمت آن چه تو بر قلم جاری سازی. 28- هر چیز  که به زبان گویی از روح برداشته ای ، اما هر چیز که به قلم نویسی بر روح نهاده ای . 29- با هر پلیدی که به زبان  آوری مردمان را الوده ای ، اما با هر پلیدی که به قلم جاری کنی درون خویش را . 30- زینهار تا کلام را به دروغ  نیالایی که روح خود را به زنگ سپرده ای . 31- زینهار به کلام ، تخم کین مپاش بلکه بذر محبت . 32- زیرا  کیست که مار پرورد و از زهرش در امان ماند و کیست تاکستان غرس کند و از انگور بی بهره باشد ؟  33- قرن ها چنین باد و ابدالآباد . 34

باب چهارم

کلام تو ای کاتب هم چون گل باشد که چون شکفت بید و دل جوید و سپس که پژمرد صد دانه از آن بماند و بپراکند . 1- نه هم چون خار که در پای مردمان خلد و چون از بیخ برکنی هیچ نماند . 2- و اگر نه این همت داری  ، هان ! از خار و خسک بیاموز که با همه ی ناهنجاری این را شاید که اجاق مردمان گرم کند . 3- هر یک از  شما هم چون چاه باشد که اگر هزار دلو از آن برکشند خشکی نپذیرد و اگر هزار دلو در آن ریزند لبریز نشود . 4 - نه هم چون جام که به یک جرعه نوشند و به چند قطره لبریز کنند . 5- دل شما عمیق باشد و سینه ی شما  فراخ تا کلام در آن ریزند و هرگز تنگی نپذیرد . 6- چنان باشد که در کنج سینه ی شما برای هر آن غم آدمی جایی  باشد . 7- و قلب شما به هر تپش قلب ناشناخته ای جوابی دارد آماده . 8- چنان باشد که چاه درون شما  هرگز از کلام انباشته نشود ، اما جاودان بتراود و به همه جانب طراوت دهد . 9- هم چون اشتران باشید که  در سکوت و طمانینه شباروز روند و به قناعت خورند . 10- و از پلیدی سرگین خود نیز اجاق سرگردان کاروانیان را  مدد کنند . 11- نه همچون کلاغان که بر سر هر دیوار فریاد زنند و دزدی کنند و در و دیوار مردمان را به نجاست  خویش بیالایند . 12- زینهار تا کلام را به خاطر نان نفروشی و روح را به خدمت جسم در نیاوری. 13- به هر قیمتی  ، گر چه به گرانی گنج قارون  ، زر خرید انسان مشو ! 14- اگر می فروشی همان به که بازوی خود را ، اما قلم را  هرگز ! 15- حتی تن خود را و نه هرگز کلام خود را . 16- به تن خود غلام باش که خلقت آخرین پدر ماست ؛ اما  نه به کلام که خلقت اولین است . 17- اگر چاره از غلام بودن نیست ، غلام آن کس باش که این حرف ها و این  کلامات و این قلم را آفرید . 18- نه غلام آن کسی که تو بیاضی را به این ابزار سواد کنی و او بخرد . 19- نه این  است که حق در همه جا یکی است و به هر زبان که نویسند ؟ 20- نه این است که به هر سو نمازگزاری ، ملکوت  آسمان را نماز گزارده ای و دل هر آدمی را که بیازاری دل پسر انسان را ؟ 21- زیرا که پدر مرا نفرستاد تا حکم  کنم و فریضه گزارم ، بلکه تا بشارت دهم به برادری . 22- پس تو ای کاتب حکم مکن و فریضه مگزار . 23 - بار وظایف فرزند آدم را به همین قدر که هست اگر بر کوه گزاری از جا برود . 24- اگر توانی چیزی به قدر  خردلی از این بار بردار ، نه که بر آن بیفزایی . 25- ای کاتب بشاره ده به زیبایی و نیکی و برادری و سلامت !  26- در کلام خود عزاداران را تسلا باش و ضعفا را پشتوانه ، ظالمان را تیغ و در رو . 27- بی چیزان را فرشته ی  ثروت در کنار و ثروتمندان را دیو قحط و غلابر در. 28- زیرا به همان اندازه که دردهای ما در کلام زیاد شود ،  تسلای ما در کلام می افزاید . 29- سال ها چنین باد . قرن ها چنین باد . آمین

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸

داستانی از جلال آل احمد : مسلول

از در باغ آسایشگاه پا به درون گذاشتم هنوز اثری از ترس و وحشت پیشین را با خود داشتم .وحشت از ورود به یک جای ناشناس . وحشتی که وقتی بچه بودم از ورود به جلسه ی امتحان در خودم حس می کردم. با دوستم که طبیب آسایشگاه بود قرار گذاشته بودم ساعت ده صبح خودم را به شاه آباد برسانم .اوایل مهر بود و هنوز بیمارها در فضای آزاد زندگی می کردند. از همان دم در ، تخت های چوبی و آهنی را ردیف ، پهلوی هم ، روی زمین گذاشته بودند . و بالای هر ردیفی از آن ها یک طاقه ی بنلد و دراز برزنت کشیده بودند. کناره ی ملافه های سفید و چرکمرد بستر ها ، روی خاک افتاده بود و سایه بان بالاسر تخت ها را گرد گرفته بود و اولین برگ های خزان زده ی چنارهای بلند باغ گله به گله روی آن نشسته بود . فقط راهرو و قیر ریز وسط باغ که به صحنه ی نمایش منتهی می شد خالی بود . همه جا ، کنار باغچه ها ، دور حوض ها ، زیر ردیف درخت ها ، کنار جوی ها ی آب که گرچه صاف و زلال و حتما سرد بود  ،ولی هوسی برای آشامیدن نمی انگیخت ، کنار ساختمان ها ، روی مهتابی ها و ایوان ها و همه جای دیگر در پستی ها و بلندی های باغ ، تخت ها پهلوی هم ردیف شده بودند و روی آن ها آدم های مسلول دراز کشیده بودند ، یآ نیم خیز نشسته بودند. و همه ی آن ها وقتی از پهلوی شان می گذشتیم با قیافه های مات و مهتابی و با چشم های بیمارانه ی درشت و گود افتاده به ما می نگریستند . شاید این نگاه های عجیب بود که چنان خواهشی را کم کم در دل من افروخت . نمی دانم. ولی همه شان این نگاه را داشتند . در قسمت زنانه و مردانه ، در قسمت های عمومی و خصوصی و هرجای دیگر که دوست طبیبم مرا با خود برد ، همه این نگاه را داشتند.

وقتی از راه رسیده بودم ، دوستم گفته بود که تا ساعت یازده سینه ی زن ها را پشت دستگاه معاینه می کنند . و نوبت مردها از آن ساعت به بعد است. و در فرصتی که داشتیم از او خواستم مرا د رباغ آسایشگاه و همه ی قسمت های مختلف آن بگرداند . و حالا دو نفری از کنار ردیف تخت خواب ها می گذشتیم . و من که در یک نظر لیوان های فلزی ، دو لابچه های کوچک کنار تخت ها ، تنگ های لب شکسته ی آب و گاهی رادیوهای باتری دار ، و خیلی به ندرت کتاب ، و کمی بیش تر روزنامه و مجله های مصور ، و همه جا شیشه های دوا و ملافه های روی خاک افتاده را دیده بودم ، من که در یک نظر به این زندگی چندش آور و موقتی بیماران آشنا شده بودم و در خودم پرهیزی و احتیاطی نسبت به آن چه در آن جا دیده بودم حس می کردم ، اکنون فرصت داشتم که با دقت به این چشم های فرونشسته و گودافتاده بنگرم که نگاه های عجیبی داشتند و از همان برخورد اول مرا به خود جلب کرده بودند.

من اگر نقاش بودم و می خواستم آن قیافه ها را ، قیافه های بیماران آسایشگاه را ، برای خودم بکشم فقط دو چشم گود افتاده و پرولع ، روی هر بستری می گذاشتم.در میان هر بستری جز این دو چشم حریص و نگران و جز ملافه های چرکمرد که تمام بدن بیماران را پوشانده بود ، و گاهی نیز دست های زرد رنگ با استخوان های برآمده ، چیز دیگری دیده نمی شد. اما نگاه ها ! راستی نگاه های عجیبی بود . من برای خودم در میان نگاه های مردم کوچه و بازار و محافلی که دیده بوده ام و دیده ام و حتی از میان نگاه چهارپایان خیلی چیزها توانسته ام دریابم . نگاه پاسبان های راهنما به تاکسی های عجول و مزاحم ، نگاهی که یک مستخدم کافه به مشتری تازه واردی می افکند ، نگاه کنجکاو وسرگردان فاحشه ای که تا نیمه شب به انتظار مشتری پشت میز کافه ای می نشیند ، نگاه پیرمردها به جوان ها ، نگاه حریص سگ گرسنه ای که دم قصابی کشک می دهد ، نگاه التماس کننده ای که فروشنده های بازار دارند ، نگاه دو رفیق فراق کشیده که تازه به هم رسیده اند و نمی دانند از کجا شروع کنند ، نگاه معصوم گاوی که در چراگاه ، هم چنان که نشخوار می کند انگار به چیزی گوش می دهد . نگاه رییس به خدمتکار پیری که نمی تواند بیرونش کند و نه می تواند کاری از او بکشد ، نگاه فقرا به مردمی که شب عید از در شیرینی فروشی ها بیرون می آیند  ،و خیلی نگاه های دیگر را دیده ام و شناخته ام . اما این یکی نگاه دیگری بود . نگاهی بود که تاکنون نشناخته بودم . نگاهی بود که شاید همه ی بیمارها ، همه ی مسلول ها ی آسایشگاه داشتند.

این نگاه ها به قدری مرا ناراحت کرد که اول یکی دوبار سرم را برگرداندم و از نگاه ها فرار کردم . ولی سرم را به هر طرف که می کردم دو چشم گود افتاده ی محزون ، همین نگاه نافذ را به روی من دوخته بود . مثل این که من شاخ درآورده بودم که این طور نگاهم می کردند . دکتر ، دوستم را می گویم ، او حتما با روپوش سفیدش و گوشی درازی که به دست داشت برای آن ها خیلی عادی بود ولی من ، یک تازه وارد ، یک ناآشنا ، آدمی که لابد آن ها خیال می کردند سالم است ...آهاه...پیدا کردم.خودش را گیر آوردم.من شاخ در نیاورده بودم . بلکه آن ها خیال می کردند سالمم ، مسلول نیستم . و همین وقت بود که در دلم با خود ، ولی خطاب به آنها ، گفتم :«نه دوستان من !نه . من سالم نیستم . شاید من هم مثل شما مسلول باشم .وگرنه چه آزاری داشتم که این جا بیایم ؟ چرا این طور نگاهم می کنید ؟ چرا ؟ ترحمی که از نگاه شما برمی آید برای من اثری از کینه و نفرت را هم با خود دارد.و من تاب این یکی را ندارم .چرا این طور نگاهم می کنید ؟» و بعد عجیب این بود که نه تنها دیگر از نگاه ها وحشتی نداشتم ، حتی از آن وحشت پیشین نیز دیگر خبری نبود . جای آن وحشت را کم کم هم دردی و محبتی داشت پر می ساخت. و من با ولع و اشتیاق راست در چشم آن ها ، همه ی آن ها ، از زن و مرد ، چشم می دوختم و جز این به هیچ چیز دیگری نمی نگریستم. و از این پس بود که تارهایی از شادی و سرور در دلم ، در اندرون فکر و شعورم به لرزه درآمد.

در قسمت زنانه ، دخترهای زیبا بودند که صورت های استخوانی و هاله ی دور چشم شان هنوز نتوانسته بود صورتکی یا سایه ای بر روی زیبایی پیش از بیماری شان بیفکند. حتی آن ها هم از این نمی هراسیدند که آن نگاه را داشته باشند و با همان حرص و ولع مرا برانداز کنند ، مرا ؛ به عقیده ی خودشان یک آدم سالم را ! همه با همان اصرار و با همان چشم های گود افتاده و مات و بیمار نگاهم می کردند . و من در ته دلم به سادگی آن ها می خندیدم و همه شان را به یک ساعت دیگر وعده می دادم.

بعد به طرف ساختمان اصلی آسایشگاه رفتیم که اتاق عکس برداری و ابزار هوا دادن به دور ریه ها در آن بود . از پلکانی که خاک ریز باغ را به در ساختمان پیوست و اطراف آن هم باز ردیف تخت خواب ها بود ، پایین و به درون ساختمان خزیدم که اتاق هایش کما بیش خالی بود . و دیوار روغن زده ی راهروها پوشیده بود از اوراقی که سلامتی را به آدم تلقین می کرد . سلامتی بخش نامه ای را .سلامتی روی کاغذ را :« خوب نفس بکشید . خوب بخورید . استراحت کنید . بلند حرف نزنید . » و خنده ام گرفت . و از فکرم گذشت که « چه مسخره ! هرگز این نسخه های بخش نامه ای نمی تواند سلامتی را به آدم برگرداند . » و دیگر مصمم بودم .

هنوز زن ها پشت در اتاق معاینه ی سینه نشسته بودند. و هنوز وقت باقی بود . زن ها با چادر نمازهای رنگارنگ ، که اغلب روی دوش شان افتاده بود ، و مردها با شنل های ارمک آسایشگاه گله به گله در راهرو ایستاده بودند و آهسته آهسته حرف می زدند . اما دیگر این جا آن نگاه ها نبود .یا شاید دیگر من به نگاه ها عادی شده بودم. در یک اتاق باز بود و دو سه نفر داشتند بلایی به سر یک بیمار می آوردند . اول نفهمیدم چه می کنند. و چندشم شد.خیال کردم راستی دارند بلایی به سر آن بیچاره می آوردند. و از بیمار شنل به دوشی که کنار در ایستاده بود پرسیدم. پیش از این که جوابی بدهد ناگهان برق آن نگاه در چشمش جهید . برق نگاه طوری زننده بود که من اصلا از سوالی که کرده بودم پشیمان شدم . ولی دیگر او داشت می گفت که :« آب سینه اش را می گیرند. » این را گفت و شنلش را به خودش پیچید و رفت . او را ، بیمار را ، روی نیمکتی نشانده بودند ، سینه اش را ا ز جلو به پشتی یک صندلی تکیه داده بودند و لوله ای به پشتش وصل کرده بودند که آب سینه اش را می کشید و توی شیشه ی دهن گشاده ای که روی میز ، کنار دست شان گذاشته بودند ، می ریخت . آب صورتی رنگ بود و شیشه از نیمه هم گذشته بود .دیگر از چندش هم گذشته بود و نفرتم گرفت.آن وحشت پیشین باز به سراغم آمد.این بار تارهای هراس در دلم به لرزه درآمده بود.

به سراغ دوست طبیبم رفتم که مرا تنها گذاشته بود و وقتی دانستم هوایی که به درون قفسه ی سینه می دهند بعدها این طور به صورت مایع در می آید ، و نیز بیماری هر کس به اندازه ی قرمزی آبی است که از سینه اش می گیرند ، باز راحت شدم و نفرتم آب شد و به صورت عرقی که بر تنم نشسته بود بیرون آمد. خودم را به درون اتاق کشاندم و ساکت و آرام روی نیمکت دیگری ، کنار اتاق نشستم . و نه به طوری که توجه دیگران را جلب کنم ، به بیمار می نگریستم که سرش را به زیر انداخته بود ، به کف صندلی می نگریست و دست هایش با چیزی روی صندلی بازی می کرد.عین خیالش نبود . انگار مشت و مالش می دادند.بی خیالی او مرا باز هم آسوده تر ساخت و حتم کردم که صحبت از بلایی که به سرش بیاورند در کار نیست.دو سه نفر سفیدپوش با او ور می رفتند .شیشه ی دهان گشاد داشت پر می شد. من غرق تماشا بودم و داشتم تخم محبتی در دلم می کاشتم که یکی در گوشم گفت :

- آقا می دونین...بعضی وقتا سه تا شیشه آب از سینه ی آدم می گیرن.پریروز نوبت من بود . یه شیشه و نصبی آب از سینه م گرفتم.

- آها ه ! که این طور ؟ درد هم می آد ؟

-نه . کرخ می کنن . می دونین ؟ سوزنش آن قدر بلنده که آدم می ترسه . اما بهتره آدم بهش نیگا نکنه خیلی بهتره . دیگه هیچ چی نمی ترسه.

و تخم محبتی که در دلم کاشته بودم خیلی زود بارور شده بود و شاخ و برگ آن تمام دلم را انباشته بود .خودم را در میان دوستانم حس می کردم.خودم را در خانه ی خودم می دیدم . مثل این بود که زندگی خودم را داشتم می کردم.آن که با من حرف می زد شب کلاهی به سر داشت و ریش کم پشت یک جوان بیست و دو ساله به هر صورتش بود و ته لهجه ی عربی داشت. گفتم :

- از نجف آمده اید ؟

خوشحال شد و گفت : - از کجا فهمیدین !

- می دانم سرداب های نجف چه به روزگار آدم می آورد .

پس از لحظه ای سکوت گفت : - من الان یک سال و نیمه این جام . آخر پاییز مرخصم می کنن.فقط برادرم می دونه این جام . نذاشتم اونای دیگه بفهمن ...

حرفش ناتمام بود که دوستم ، گوشی به دست ، آمد و مرا صدا کرد . او برخاست و سلامی به دکتر داد وقتی من خواستم دنبال دکتر از اتاق بیرون بروم ، گفت :

- اینشاءالله که چیزی نباشه.

و من باز خوشحال تر شدم . از کجا فهمیده بود که من برای چه به آن جا آمده ام ؟ من که چیزی برایش نگفته بودم . لابد خودش فهمیده بود . یا شاید آن نگاه در چشم من هم بود ه است و او از نگاه فهمیده بوده است ؟!... و مزه ی لذتی که از این هم دردی چشیده بودم زیر دندانم بود تا از چند راهرو گذشتیم و به اتاق معاینه رسیدیم .

اتاق همین قدر ورشن بود که آدم جلوی پایش را ببیند . سیاهی باریک و بیمار آدم هایی که در تاریکی ، کنار اتاق صف کشیده بودند ؛ پیدا بود . و در میان اتاق بزرگ شیخ هیولای کج و کوله ی دستگاه معاینه بر زمین ایستاده بود . اگر هوا خفه نبود و تاریکی اتاق چیزی هم از روحانیت و قدس با خود داشت ، درست به این می ماند که آدم به درون دخمه ی یک معبد عتیق پا گذاشته باشد. دوستم مرا به آن طرف ، پای رخت کن برد و گفت کتم را در آوردم.کراواتم را هم باز کردم . خواستم پیراهنم را هم درآورم، گفت اگر ابریشمی نیست باشد . و همان طور با پیراهن پشت دستگاه رفتم که در تاریکی عظمتش را حس می کردم.سلامی به دکتری دادم که روی صندلی باریک و بلند دستگاه نشسته بود . و اتاق تاریک شد . و سردی صفحه ی دستگاه را روی سینه ام حس می کردم. در تاریکی فقط صورت گوشتالوی دکتر در انعکاس نور سبز و کم رنگ دستگاه پیدا بود که بالا و پایین می رفت و کنجکاوی می کرد . و بعد صدای او شنیده شد که دم به دم می گفت : «دست راست بالا» ، «نفس عمیق » ، « عقب گرد » و حتی صداهای نفس دیگران هم شنیده نمی شد.در سکوت و تاریکی اتاق و در عظمت دستگاهی که برفراز سرم حسش می کردم چیزی از ابهت و قدس حی می شد.از گرما عرق کرده بودم و حوصله ام داشت سر می رفت که اتاق روشن شد و دکتر سر برداشت . چیزی را با دوستم پچ پچ کرد و بعد رو به من گفت :

- هیچ خبری نیست . سینه از این سالم تر نمی شه.

و مرا روانه کرد . ولی چه فایده ؟ گرچه دیگر هیچ خبری نبود ، اما همان پچ پچ برای من کافی بود . برای من همه چیز بود .اگر چیزی نبود پس چرا با او پچ پچ کرد ؟ تا کراواتم را ببندم و کتم را بپوشم یک بار دیگر اتاق تاریک شد و روشن شد و کلمات دلداری دهنده ی دکتر شنیده شد و بعد من بیرون آمدم و از دوستم که همراهم بود درباره ی پچ پچ پرسیدم.خندید و همان جمله ی اطمینان دهنده را گفت و افزود :

- به شرطی که سیگار کم تر بکشی . دکتر می گفت سیگار خرابش کرده.

و من دیگر  نه به دوستم گوش دادم و نه به آن جوانک ریشو که بیرون در به انتظار ایستاده بود و وقتی مرا دید که بیرون می آیم یک الحمدلله غلیظ گفت و خداحافظی کرد.

وقتی از در ساختمان بیرون آمدم و با دوستم خداحافظی کردم ، فقط حس می کردم که خسته ام . سرم را به زیر انداختم و از نگاه کردن به هر چیز ، حتی به آن چشم های حریص ، با نگاه های عجیب شان ، می گریختم ، تا از در آسایشگاه بیرون آمدم . و وقتی به شهر ، رسیدم و زنم با هراس و انتظار در خانه را به رویم باز کرد همان جمله ی دکتر را از روی بی حوصلگی برایش بازگو کردم و از بس  پاپ می شد و جزییات قضایا را خواست ، نزدیک بود با او دعوا هم بکنم.

ساعت پنج بعداز ظهر بود که از خانه بیرون آمدیم.قرار شد زنم به مطب دکتر برود و نوبت بگیرد و من به دنبال عکس سینه ام پیش عکس برداری بروم و بعد زنم را در مطب ببینم. دو ماه از آن روز شاه آباد گذشته بود .در این مدت سیگارم زیادتر شده بود .یعنی زیادترش کرده بودم . سوز پاییزه ی شهریار هم کار خودش را کرده بود و سینه ی من دوباره خراب شده بود و سرفه ها می کردم که از شدت و فشارش چشمم برق می زد . نه تنها آن جمله ی اطمینان دهنده ی دکتر آسایشگاه که از همان روز اول فراموش شده بود ، بلکه هیچ دوا و درمانی و هیچ پذیرایی و محبتی که زنم در این مدت کرده بود فایده نداشت . برای خودم یک یقین قبلی تراشیده بودم . لج کرده بودم .پچ پچ آن روزی دکتر آسایشگاه سخت در گوشم جا گرفته بود . و کم کم بدل به هیاهوی گنگ آدم های ناشناسی شده بود که با  انگشت مرا نشان می دادند و در گوش هم چیزی پچ پچ می کردند که من به زحمت درک می کردم چه می گویند :

«وای مسلول شده ...وای...»

سرفه ها خیال زنم را ناراحت کرده بود و چندین بار بود که به دکتر مراجعه می کردیم . اول ، سرما خوردگی و شربت و قرص بود و بعد کم کم کار به جاهای باریک کشید.یعنی به جاهای امیدوار کننده . و قرار شد بروم از سینه ام ، از ریه ها ، عکس بگیرم . دو روز پیش با زنم رفته بودم و عکس هم گرفته بودم و آن روز قرار بود عکس را بگیرم و برای دکتر ببرم. نمی خواستم زنم بیاید و سر از کار سینه ام دربیاورد ، و برای خودم دلیل می آوردم : « این آدمی که به اندازه ی کافی به ته و توی زندگی من ، و وجود من وارد شده چه لزومی دارد به این یکی هم وارد باشد؟» نمی خواستم اگر هم چیزی باشد <یعنی حتم داشتم که چیزی هست .> او بفهمد ، به هر صورت او را روانه کردم و خودم به سراغ عکس سینه ام رفتم. از اتوبوس که پیاده شدم یادم است سیگارم را توی جوی خیابان انداختم و به درون رفتم. توی راهرو سه چهار نفری نشسته بودند و باد سرد پاییز از لای پنجره های راهرو نفوذ می کرد . سیگار دیگری آتش زدم و در را باز کردم . یک زن چادری هم بود که بچه اش را به بغل داشت . سلامی کردم و اجازه گرفتم و نشستم . چند لحظه با نگاه روی میز دکتر دنبال زیر سیگاری گشتم و بعد که آن را زیر یک پاکت بزرگ یافتم برخاستم و با یک اجازه ی دیگر آن را برداشتم و نشستم . تازه نشسته بودم که دکتر سرش را از روی چیزی که می نوشت برداشت و سایه ای از خنده روی صورت تازه تراشیده اش افتاد که از آن بوی تمسخر می آمد . بعد دوباره سرش را روی دستش خم کرد.خوشم نیامد.دلم می خواست جوابی به او داده باشم.وقتی آن زن چادری راه افتاد و بچه اش را با خود برد ، پرسیدم :

- آقای دکتر چرا این دستگاه تان این قدر گنده است ؟

خنده ای زیرکانه کرد و گفت : -برای این که مردم  باورشان بشه .

- با همه به این صراحت حرف می زنید؟

دیگر چیزی نگفت و نمره ی رسید عکس مرا پرسید و به دنبال آن میان پاکت های بزرگ سیاه به جست و جو پرداخت . سر و وضع مرتبی داشت . روپوش سفیدش انگار تازه از زیر اتو درآمده بود و سبیل کوچک سیاهش زننده تر از همه بود . من هنوز ناراحت نشده بودم . پرسیدم :

- آقای دکتر ، دستگاه تان با این بزرگیش راجع به سینه ی ما چه عقیده دارد ؟

- فعلا که چیزی نیست .

خشک و کوتاه و بریده گفت . پیدا بود که دیگر حوصله ندارد . چیزی را که نوشته بود تا کرد . سرپاکت آن را هم بست و با پاکت بزرگ سیاه که عکس سینه ام در آن بود جلوی رویم گذاشت و من کلاهم را برداشتم و راه افتادم.و از شادی در پوست نمی گنجیدم . شادی این که او را بی جواب نگذاشته بودم و بیش از آن ، شادی این که عاقبت مایه ی امیدی گیر آورده بودم.و باز همان تارهای سرور که آن روز در آسایشگاه شاه آباد در دلم به لرزش آمده بود . و در را پیرمرد دربان به رویم باز کرد و من خود به خود دست به جیب کردم و یک اسکناس کوچک کف دستش گذاشتم. هرگز از این عادت ها نداشتم.

تا به مطب دکتر برسم چند بار خواستم پاکت را باز کنم.ولی همان دو کلمه ی دکتر برایم کافی بود . و می ترسیدم مبادا درون پاکت چیز دیگری نوشته باشد .از اتوبوس پیاده شدم  ، پاکت بزرگ عکس را هم چون نشانه ی افتخاری زیر بغل گرفته بودم و گرمایی در تمام بدنم حس می کردم .رفتارم به قدری غرور آمیز بود که خودم هم وحشت کردم و ترسیدم با آن وضع زنم مرا ببیند . غرور خود را فروخوردم و رفتاری بی اعتنا و شاید هم ترحم آور به خود گرفتم و از در اتاق انتظار دکتر وارد شدم . زنم با اضطراب برخاست و از میان چند نفری که منتظر بودند ، گذشت و پاکت را از دستم گرفت و بی این که چیزی بپرسد عکس را در آورد و دم روشنایی ورانداز کرد . لابد گمان می کرد حکم سلامتی مرا به خط نستعلیق روی صفحه ی سیاه عکس سینه ام نقش کرده اند . گفتم :

- تو که چیزی سر در نمی آوری ، بابا جان !

گفت : - خوب ، چه شده ؟

-نمی دونم . چیزی هم برای دکتر نوشته . می گفتش فعلا خبری نیست .

و همه ی این ها را با خونسردی گفتم . مثل این که شیطنتی در درونم بیدار شده بود . زنم با اضطراب گفت :

- یعنی بعدش ...

و خواست پاکت را باز کند . نگذاشتم . همه ما را می پاییدند . بعضی با چشم های بی حال . دیگران با نگاهی کنجکاو. نشستیم. هنوز نوبت مان نشده بود . چند لحظه ای گذشت که آن نگاه ها از ما منصرف شد  و من در آن حال سیگار دیگری آتش زدم . هنوز دو سه پک نزده بودم که زنم برخاست .. دستم را گرفت و با هم بیرون آمدیم . وارد کوچه ای شدیم و زنم سنجاقی از میان موهای خود بیرون آورد تا سرکاغذ  را باز کند . به عجله قلم تراشم را درآوردم و پاکت را از دستش گرفتم و با احتیاط سر آن را باز کردم . هنوز تای کاغذ را باز نکرده بودم که آن را از دستم قاپید و من از روی شانه اش نگاه کردم.کاغذ بزرگی بود و سه چهار سطر بیش تر در میان آن نوشته نبود و فقط این جمله از سطر دوم زیر چشم من درشت شد « ناف ریه هم تیره شده است .» بقیه اش از بس لغات فرنگی داشت نامفهوم بود . اما یک ناراحتی درون مرا انباشته بود «پس چرا خندید ؟چرا مسخرگی کرد ؟او که می دانست چرا مسخرگی کرد؟» و بیش از این فرصت نبود که به دکتر عکس بردار با روپوش تازه از زیر اتو درآمده اش بیندیشم.و هم چنان که به کاغذ می نگریستم ، به کاغذی که دیگر هیچ بود و هیچ نوشته ای نداشت و هیچ دستی آن را تا نکرده بود یک مرتبه به صرافت افتاده بودم که :« تنبل!چرا زودتر بازش نکردی؟تنبل!» و تارهای سرور با مضراب «ناف تار ریه » در دلم به لرزه درآمده بود و آن نگاه ها زنده شده بود و آن صورت های استخوانی و تنگ های لب شکسته و ملافه های چرکمرد پیش چشمم جان گرفته بودند و بیمارها روی تخت های چوبی و آهنی خود ردیف خوابیده بودند ...

بوق ماشینی که می خواست از کوچه بپیچد هشیارم کرد.زنم به کاغذ ماتش برده بود . دستش را گرفتم و کناری کشیدم . کاغذ را تا کردم و سر پاکت را با همان احتیاط بستم و زنم که پیدا بود دیگر طاقتش تمام شده ، پرسید :

- خوب ؟...

و مثل این بود که گریه می کرد . در جوابش به سادگی وبی اعتنایی گفتم :

- خوب ، چه می شه کرد ؟

و دیدم که طاقتش را ندارد . شیطنت را به زحمت زیر دندانم کوبیدم و افزودم.

چیزی که نیست .حتما نیست . ما که سردر نمی آوریم بابا جان.حالا توصبر کن...

- سر در نمی آوریم کدومه ؟ مگه فارسی نمی فهمی ؟

گره به صدایم آوردم و گفتم :نگفتم وازش نکن ؟ و ملایم تر افزودم :تو سر در می آری ؟ ناف ریه کجاست ؟...اما در دلم جشنی برپا بود .آرزوها بیدار شده بودند و از میان کلمات نامه ای که دزدکی بازش کرده بودیم دف وسنجی فراهم آورده بودند و به نشاط می زدند و می کوبیدند . زنم را با خودم کشیدم و از در خانه ی دکتر وارد شدیم . اتاق انتظار باز هم پر بود .اما یکی به نوبت ما مانده بود.نشستیم .و حس می کردم که در درون زنم چه ها می گذرد . زیاد نمی توانستم دروغ بگویم.چون تحمل این را هم نداشتم که به او این طور سخت بگذرد.و یادم است باز هم تا نوبت مان برسد چیزها برایش گفتم و دلداری ها دادم.به گوشش خواندم که اگر چیزی باشد برای او بیش از همه خطر دارد و آن وقت دیگر نباید با هم باشیم واگر هم من راضی نشوم ، خود او نباید قبول کند از این حرف ها ...

و بعد نوبت مان رسید.زنم به عجله برخاست و من آرام دنبال او ، عکس به بغل ، پا به درون اتاق دکتر گذاشتیم . سلامی کردیم و نشستیم . همان اتاق و اثاث مرتب و براق بود و همان دکتر چاق ویکتا پیراهن که بیش تر به درد قصابی می خورد و من در هر دو سه بار که پیش او رفته بودم روی میزش دنبال کارد تیز بلند قصابی گشته بودم.پاکت و عکس را روی میزش گذاشتم و نشستم.دکتر احوالم را پرسید و عکس را درآورد و روی شیشه ی مات نورافکنی که کنار دستش بود گذاشت . بعد چراغ پرنور اتاق را خاموش کرد و در نوری که از زیر به صفحه ی سیاه عکس می تابید آن را وارسی کرد . استخوان های ترقوه دنده ها و پیچش آن ها به پشت ، و سایه ای از ستون فقرات و استخوان های دیگری که من نمی شناختم پیدا بود. به یادم افتاد که بارها پیش روی آینه همین استخوان ها را زیر پوست بدنم شناخته بودم و با هرکدام آن ها آشنا شده بودم . آیا با این اسکلت فرق زیادی داشتم ؟ و بعد به یاد آن روزی افتادم که پای دستگاه عکس برداری لخت شده بودم و در سرمای چندش آوری که حس می کردم ، صفحه ی دستگاه را به سینه ام چسبانده بودند و آزارم می دادند . دستگاه عکس برداری بسیار بزرگ تر از دستگاه آسایشگاه بود و یادم است در نفرتی که بیش از سرما احساسش می کردم تمام عظمت دستگاه عکس برداری را - که پنج شش متر درازیش بود و تا سقف می رسید و پایه های قطور آن مثل پاهای دیوی روی زمین میخکوب شده بود - به مسخره گرفته بودم.و از خودم پرسیده بودم یعنی ممکن نیست دستگاه را کوچک تر از این ها بگیرند؟...و بعد به یادم آمد که این سوال را از دکتر عکس بردار هم ، همان روز که رفته بودم عکسم را بگیرم - کرده بودم. و آن جوابی که داده بود ! و بعد پی بردم مساله ی اساسی عکس برداری از  سینه ی آدم ها و استخوان های شکسته ی دست و پای شان نیست . اساس آنها یا امیدوار ساختن آن هاست . و فهمیدم که چرا آن روز اتاق معاینه ی آسایشگاه را شبیه معابد عتیق یافته بودم که مجسمه ی خدای بزرگ در سکوت و تاریکی آن ، احاطه شده از پیروان و کاهنان  ، برپا ایستاده باشد .وچرا من هم چون مومنی یا زایری از پا در آمده بودم که با دلی پر از امید به پیشگاه معبودی شتافته باشم.

اما آن یکی ، دستگاه عکس برداری آن دکتر اتو کشیده ، ماشین شکنجه ای یا دیو آزاردهنده  و نفرت انگیزی بود که جز ترس و وحشت ، جز نفرت و سرما چیزی در من به جا نگذاشته بود . شاید آن روز سرما هم خورده بودم و سرفه ام شدیدتر شده بود.این مطلب را برای دکتر هم گفته بودم که تازه چراغ رومیزی اش را روشن کرده بود و داشت با زنم حرف می زد . باز صحبت از سیگار بود و زنم داشت شکایت می کرد.پیش خودم گفتم لابد او هم حالا جملات امیدوار کننده را تکرار خواهد کرد و درباره ی سیگار دستورهایی خواهد داد.خواستم درباره ی پاکتی که برایش آورده بودم و مطالب آن ، چیزی بپرسم.ولی احتیاجی به سوال نبود.ما که آن را خوانده بودیم.و در یک آن به سرم زد داستان باز کردن آن را برایش بگویم . ولی منصرف شدم.یعنی دکتر آن قدر سالم بود و آن قدر چاق و سرخ و سفید بود که حیفم آمد با او صمیمی باشم.او همان به درد قصابی می خورد.و تصمیم گرفتم دیگر یک کلمه هم با او حرف نزنم .اما دکتر چیزی نوشت و پاکت کرد ، گفت :

-دیگر از تخصص من خارج است . باید به دکتر متخصص رجوع کنید.و کاغذ را به دست زنم داد و افزود :

-این را برای معرفی تان نوشتم . دکتر مطمئنی است .

من سخت جا خوردم و تعجب کردم و زنم وحشت زده پرسید :

-چه طور آقای دکتر ؟ یعنی راست راستی ...؟

دکتر حرفش را برید و اطمینان داد که : «نه جانم چیزی که نیست .خودم هم می توانم معالجه اش کنم. اما بهتر است پیش متخصص ریه بروید .»

رنگ از روی زنم پریده بود که زیر بغلش را گرفتم تا برخاست . وقتی خواستم خداحافظی کنم جلو رفتم و دست دکتر را ، که همان طور پشت میز نشسته بود ، محکم فشردم و از ته دل تشکر کردم و وقتی از در بیرون آمدیم خودم را سرزنش می کردم که چرا آن قدر با دکتر بدتا کرده ام و او را مرتب به قصاب ها تشبیه کرده ام.

                                    *

درست یک هفته معرفی نامه ی دکتر را ته جیبم انداختم و هربار که زنم می پرسید پیش دکتر رفته ای یا نه ، می گفتم مطبش را پیدا نکردم یا رفتم و نبود و یا دروغ های دیگری می ساختم . سیگارم را باز هم زیادتر کرده بودم و سرفه هم چنان شدید و خراشنده بود و شب ها به ضرب بخور و لعاب بهدانه سینه ام را آرام می کردم و می خوابیدم ، می ترسیدم پیش این دکتر تازه که نمی شناختمش بروم.به خصوص که درباره ی او تحقیقاتی هم کرده بودم و دانسته بودم که دکتر برجسته ای است و بیش تر دوستان و آشنایانم وقتی ، با قیافه ای بی اعتنا ، داستان خرابی سینه ام را برای شان می گفتم و طلب هم دردی می کردم ، اسم همان دکتر را می آوردند . و هر بار که اسم او را از یک آشنای تازه می شنیدم هراسی بیش از پیش در دلم راه می یافت و از مراجعه به او فراری تر می شدم.

در این مدت هرگز به فکر سینه ام نبودم . در کلاس و خانه و کوچه و بازار آن قدر سرفه می کردم تا از نفس می افتادم . از خرابی سینه ام داستان ها سر می دادم . و به محض این که سرفه ام بند می آمد سیگار آتش می زدم .حتی سرکلاس هم سیگار می کشیدم.و دل همه را به حال خود می سوزاندم ، شاید هم دیگران را از خودم عصبانی می کردم.زنم هرجا نشسته بود ، گریه کرده بود . از عکس سینه ام و از ناف ریه ام که تار شده است ، درد دل کرده بود و گفته بود سل گرفته ام و دیگران را به گریه انداخته بود و چاره جویی کرده بود و من این ها را که شنیده بودم به وضعی شیطنت آمیز شاد شده بودم.و بعد که او دیده بود و فهمیده بود هنوز به دکتر مراجعه نکرده ام عصبانی شده بود و دو سه بار دعوا هم کرده بودیم . و من یک مرتبه ملتفت شدم که همه ی اقوام و خویشان او و خودم به جنب و جوش افتاده اند .مردها به احوال پرسی می آمدند ، چاره جویی می کردند و تعجب می کردند که چرا به دکتر مراجعه نمی کنم. عمه خانم ها و پیرترها دواهای خانگی تجویز می کردند و از مقاربت منعم می داشتند.و چون خجالت یم کشیدند مطلب را به صراحت بگویند ، جان می کندند تا مقصود خودشان را بیان کنند .و پدرم بیست تا جوجه خریده بود و فرستاده بود که روزی دو تا بخورم.و همه ی این ها برای من سرگرمی تازه ای شده وبود.

مرکز این همه دوندگی و جنب و جوش شده بودم.در خاطرهایی که مسلما فراموشم کرده بودند . دوباره جاگرفته بودم . وجودم را خیلی وسیع تر ، گسترده تر و جامع تر از ایام سلامتی ام می یافتم و از این همه شادی سرکیف بودم . با آن که سیگار زیاد می کشیدم ، غذا هم خوب می خوردم.سه چهار روز درسم را تعطیل کردم و در خانه ماندم.هیچ کاری نمی کردم . یک جا می نشستم یا دراز می کشیدم ، سیگار دود می کردم و به زنم ایراد می گرفتم وبیش از همه به گله ی جوجه ها ور می رفتم که حیاط کوچک اجاره ای مان را پر کرده بودند و به هرجا سر می کردند و با هر چیز ور می رفتند ، حتی یکی شان توی مستراح افتاد و خفه شد و دل مان خیلی سوخت . اما جوجه خیلی زیاد بودند . نشاط و سرزندگی آن ها آن قدر مرا جلب کرده بود که تقریبا همه چیز را فراموش کرده بودم .نه تنها مرگ آن یکی را ، حتی سرفه ها هم از یادم رفته بود .

عاقبت صبح یک روز شنبه بود که شال و کلاه کردیمو زنم دستم را گرفت و پیش دکتر برد.از پیش ، خودش نشانی او را پیدا کرده بود و وقت هم گرفته بود و جای هیچ بهانه ای برای من نگذاشته بود . عکس سینه ام را درست مثل ورقه ی امتحان که به دست معلم باید داد ، زیر بغل زده بودم و راه افتادیم . دیگر از آن غرور خبری نبود ، فروتنی یک شاگرد مدرسه در رفتارم هویدا بود و چیزی هم از همان وحشت پیشین را با خود داشتم.وحشت از ورود به یک جای ناشناس.وحشتی که وقتی بچه بودم از ورود به جلسه ی امتحان در خودم حس می کردم.این بار از قبل می دانستم که باید قضایا را ساده گرفت.یا خواهد بود و یا نخواهد بود . و یا ...اما بیش از اطن دور نمی رفتم.معرفی نامه دست زنم بود که دربان وارد اتاق مان کرد . اتاق انتظاری در کار نبود.یا چون ما وقت گرفته بودیم یک سره به اتاق دکتر راهنمایی شدیم .اتاق کوچک و تمیزی بود. فرش نداشت. میز دکتر سه گوش بالای اتاق بود.پنجره ها را با پارچه سیاه پوشانده بودند و نورافکن کوچک پهلو دست دکتر کار کرده و رنگ و رو رفته بود.و یک دستگاه معاینه ی سینه  ،کنار اتاق ایستاده بود . دستگاه آن قدر کوچک بود که تعجب کردم.و این میل در خاطرم برخاست که دستگاه را هل بدهم و بیندازم.حتی وقتی زنم داشت می نشست به آن تکیه هم دادم و حس کردم که تکان می خورد.هیچ اثری از آن هیولای کج و کوله و معبد عتیق در ذهنم نمانده بود .همه چیز ساده بود .در دسترس آدم بود.عادی بود.هیچ چیز مرموزی وجود نداشت .هیچ چیز ، ترس آور و یا امیدوار کننده نبود .دستگاه های مختلف فشارسنج و میزان های مختلف ، گوشه و کنار اتاق ، روی میزها و طاقچه ها بود .توی گنجه های شیشه ای ابزار جراحی و انبر و قیچی های براق چیده شده بود .درست مثل دکان بقالی بود .همان طور خودمانی و ساده .حتی چراغ اتاق حباب نداشت و لخت بود .

دکتر که از در وارد شد سیگار به دست داشت .آدم میانه بالایی بود . سر طاسی داشت . یخه اش باز بود . هیچ به یک دکتر شباهت نداشت . حتی پشت میز نرفت . پهلوی زنم نشست و کاغذ را از او گرفت و خواند ، و بعد نگاهی به من کرد که ایستاده بودم و با عکس سینه ام ور می رفتم .خواستم عکس را به او بدهم ، گفت احتیاجی به آن نیست و این درست به آب سردی می ماند که به سرم ریخته باشند ! آن چه از اغراق و ترس و امید باقی مانده بود با این آب شسته شد و فرو ریخت .و من وقتی دکتر گفت لباسم را درآوردم و روی دستگاه ایستادم ، تنها خودم بودم .دیگر هیچ چیز با من نبود .و هیچ کس همراهم نبود .اول حلقم را با یک دستگاه کوچک که آینه اش را به پیشانی گذارده بود ، دید و من همان طور که دهانم باز بود و لوله دستگاه تا ته دماغم فرو رفته بود خنده امانم نمی داد .بعد تسمه ای به بازویم بست و فشار خونم را سنجید.و بعد رفت چراغ اتاق را خاموش کرد  و دستگاه به صدا درآمد .خورخور می کرد.صدایی می داد که هرگز از جثه اش بر نمی آمد ، دود سیگار دکتر دماغم را می آزرد . از نور سبز رنگ خبری نبود . همان فرمان ها را داد و از پشت و رو سینه ام را دید و بعد ماشین از صدا افتاد .در تاریکی صدا پای دکتر شنیده شد که رفت و کلید چراغ را زد.

زنم رنگ به صورتش نبود . یا چون تازه از تاریکی درآمده بودیم این طور به نظرم آمد .اما من برخودم مسلط بودم.دیگر همه چیز برایم تمام شده بود .دستاویز پاره شده بود و دیوارهای امید و آرزو بر سر معبد عتیق و هیولا فرو ریخته بود.

دکتر درباره ی سیگار هیچ حرفی نداشت . دو تا شربت داد که بخورم و روغنی که به سینه بمالم و چند ناسزای مودبانه هم به دکتر عکس بردار که این همه اغراق کرده بود .اما من نمی توانستم این همه شکست را تحمل کنم .یک بار دیگر عکس سینه ام را که به گوشه ای افتاده بود به رخش کشیدم و «ناف تیره ی ریه » را به گوشش خواندم .خندید.و اشاره ای به دستگاه کرد که من خاموش شدم. و تا لباسم را بپوشم و زنم برخیزد ، ساکت و غم زده ماندم ، زنم شاد و شنگول حرف می زد و دستور غذا برایم می گرفت . بعد هم دوستانه از دکتر تشکر کرد که خیالش را راحت کرده است و راه افتاد .زیر بغل مرا گرفت و از در بیرون آمدیم.

و توی خیابان که رسیدیم ، من پاکت سیاه و بزرگ عکس سینه ام را زیر بغلم حس کردم.درست به کارنامه ی مردودی می ماند که به دست یک بچه مدرسه داده باشند.

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸

داستانی از جلال آل احمد : جا پا

هوا سرد بود . و من در انتظار اتوبوس ، روی برف های خیابان قدم می زدم و زیر پالتویم می لرزیدم . دو روز بود  برف می بارید و چشم من هرگز این قدر از روشنی زننده ی برف  آزار ندیده بود که آن روز دیده بود . نگاه  چشمم هنوز هم به یاد زنندگی برف روشن روز بود و گاه گاه خیره می شد. اتاقی که در آن درسم را داده بودم  بخاری داشت و گرم بود. ولی چه سود ؟ گرما که به همراه من نمی آمد . باز خیابان بود و برف های یخ کرده ی  کف آن ، و باز سرما بود و انتظار اتوبوس.درسم را زودتر تمام کرده بودم . خسته نبودم ، ولی سردم بود .

استخوان های شانه هایم را زیر پالتویم حس می کردم که می لرزید . و من یخه ی پالتو را بالا کشیده بودم و  در انتظار اتوبوس ، کنار جوی خیابان قدم می زدم . برف هنوز می بارید . کم کم داشت تگرگ می شد. دانه  هایش ریز بود و سنگین بود . و من سرمای چندش آور دانه های برف را که از بالای یخه ام فرو می رفت و  روی گردنم می نشست ، حس می کردم  .دو تا اتوبوس آمدند و گذشتند و نگاه چشم من در میان سیاهی  شب ، دنبال دانه های برف به زمین افتاد و سرگردان بود ، دنباله دانه های برف که سنگین بودند و سرمای  چندش آوری به همراه خود می آوردند. چرخ ماشین ها ، قیرریز خیابان را روفته بود ، ولی برف باز هم نشسته  بود . و من نرمی برف را زیر پاهایم حس می کردم که روی هم کوبیده می شد و صدای درهم فشرده شدن آن  را در سکوت غیر عادی سرشب می شنیدم که نرم بود و شنیدنی بود. زیر نور چراغ خیابان ، که گرفته بود و کدر  بود ، دانه های برف در میان تاریکی نور خورده ی فضا ، رشته های سفیدی از خود به جا می گذاشتند. رشته های  خیالی و سفیدی که به هیچ جایی از آسمان بند نبود و فقط در تاریکی شب جان می گرفت . خیابان خلوت بود  . یک نفر دیگر هم در انتظار اتوبوس ایستاده بود . چشم من دنبال دانه های برف به زمین می افتاد و سرگردان  بود.

یک بار که زیر نور مات چراغ ایستادم ، نگاه چشمم روی برف تازه نشسته ی خیابان ، به جای پایی افتاد ! جای  پایی بود بزرگ و پهن که تازه گذاشته شده بود و هنوز دانه های برف درست رویش را نپوشانده بود .. بی اختیار  به فکر افتادم : «یعنی می شه ؟ یعنی می شه جا پای من باشه ؟...کاش جا پای من بود !...» یک مرتبه  دیدم چه قدر دلم می خواهد جای پای من باشد . دیدم که چه قدر آرزو دارم جا پای من روی زمین باقی مانده  باشد. نزدیک بود حتم کنم که جا پای من است . ولی کس دیگری هم بود که به انتظار اتوبوس قدم می زد .  نگاه چشمم از لای رشته های خیالی و سفیدی که دانه های برف از خود در فضا به جا می گذاشتند دوباره به  دنبال سرگردانی خود می گشت و من به این فکر می کردم که :« یعنی می شه ؟...یعنی منم جا پام رو زمین  باقی می مونه ؟...کاش جا پای من بود !»

دانه های گرد و سنگین برف از وسط بخاری که از دهانم برمی آمد فرو می افتاد و جای پایی را که زیر نگاه من  افتاده بود ، می پوشاند . و این آرزو سخت در دل من زبانه کشیده بود . و هوا سرد بود و من هنوز زیر پالتو می  لرزیدم و در انتظار اتوبوس ، برف های یخ زده را زیر پا می کوفتم .  یک بار که عقب گرد کردم و راهی را که آمده بود م از سر گرفتم ، باز نگاه چشمم به جا پاها دوخته شد . جا  پاهایی که رو به من می آمد . و دانه های گرد و سنگین برف هنوز روی شان را نپوشانده بود . آرزو سخت تر  در دلم زبانه کشید. و نگاه چشمم بی اختیار به کفش آن دیگری دوخته شد که هنوز در انتظار اتوبوس قدم می  زد . یک نیم چکمه ی برقی به پا داشت و آجیده ی تخت چکمه اش روی برف اطراف جایی که ایستاده بود ،  مانده بود و برف هنوز رویش ننشسته بود . و این جا پا که بزرگ بود و پهن بود ، آجیده نداشت . پاشنه و تختش  از هم جدا بود و جای هفت سوراخ ریز پاشنه اش مانده بود . یادم است که دیگر نمی لرزیدم . روشن ترین  جاپاها را برگزیدم و با احتیاط جلو رفتم. جای پای راست بود.پای راستم را برداشتم و کنار آن گذاشتم و وقتی  حس کردم که برف تازه نشسته زیر تخت کفشم کوبیده شد ، پایم را برداشتم و «چه خوب ! ...یعنی می شه ؟ ...اما چه خوب !...» و شادی زودگذری که به دلم نشست گرمایی نمی داد و شانه هایم زیر پالتو باز می لرزید. اتوبوسی بوق زد و من به کناری رفتم. چرخ های اتوبوس درست از روی جاپاها گذشت و دو قدم آن طرف تر  ایستاد و من بالا رفتم . باز می لرزیدم . اتوبوس خالی بود و سرد بود. انگشت های پایم توی کفش یخ زده بود .  از لای شیشه سوز می آمد.و دانه های برفی را که با خود می آورد به صورت من می زد . نگاه چشم من که به  جلو دوخته شده بود ، پشت شیشه ی برف گرفته ی ماشین که می رسید یخ می کرد و به شیشه می چسبید .

 و من فکر می کردم : « یعنی ...خوب اینم که رو برف بود !جا پای روبرف بود . هه !جاپای روبرف به چه درد می  خوره ؟ هه! یعنی ممکنه بشه ؟ با این سرما ! با این پای لعنتیم که داره یخ می زنه ؟ یعنی ممکنه ؟ آخه چه  طور ممکنه ؟...» و دیگر سخت می لرزیدم . توی ماشین سرد بود . شیشه ها تکان می خورد . و صدایی می کرد  که چندش آور بود . زنجیر چرخ ها روی برف یخ زده کوبیده می شد و صدایی می داد و شاگرد شوفر بلند بلند  حرف می زد. و گاهی سرش را بیرون می برد و داد می زد .

سر چهارراه پیاده شدم . کتابم از زیر بغلم داشت می افتاد. حتی پاهایم داشت می لرزید. نزدیک بود سر بخورم  . دندان هایم را روی هم فشردم. یخه ام را بالاتر کشیدم .و کتاب را زیر بغلم صاف کردم و خودم را به پیاده  رو رساندم که برفش زیر پایم یخ زده بود و سفت شده بود و می دانستم که جای پایم رویش باقی نخواهد ماند . پیاده رو کنار چهارراه شلوغ بود . مردم همه تند می رفتند. همه دست هاشان را توی جیب های شان  کرده بودند و نفس شان مثل اسب بخار می کرد. همه به زیر چترهای خود پناه برده بودند و همه گرم شان بود .

 لختی ها و پابرهنه ها پیداشان نبود . یا مرده بودند و زیر برف ها ، بی زحمتی و خرجی برای دیگران ، دفن شده  بودند ، و یا دخمه هاشان پناه برده بودند که الو کنند. حتی صورت آن هایی که از پهلویم می گذشتند می دیدم

 که گل انداخته بود و داغ بود . مثل این که از یک اتاق گرم درآمده بودند و مثل این که از حمام درآمده  بودند . مثل این که گرما را با خودشان آورده بودند . همه گرم شان بود . دستکش هاشان را به دست کرده بودند  و جاپاهاشان روی برف تازه نشسته می ماند ، یا نمی ماند. من به این یکی کاری نداشتم .به جای پای خودم  می اندیشیدم. به خودم می اندیشیدم.که زیر لباس هایم می لرزیدم. و از سرما می گریختم و به خودم  می اندیشیدم که زیر لباس هایم می لرزیدم و از سرما می گریختم و به خودم سرکوفت می زدم که  «می بینی ؟ می بینی احمق!همشون خوشن و گرمن. از دهن همشون مثل اسب بخار بیرون می زنه ،  می بینی ؟ می بینی پاهاشونو چه محکم ور می دارن؟ آره ؟ تو چی می گی ؟ تو ، تو که داری از سرما زه  می زنی . تو که داری جون می کنی . و جاپاتم رو هیچ چی نمی مونه . رو هیچ چی !نه رو برف ، نه رو زمین !

آره جا پات رو برفم نمی مونه . می فهمی ؟ حتی رو برف !»

از جام شیشه ی کره فروشی سر چهارراه که از تو بخار کرده بود و شیارهای روشن تری در زمینه ی مات آن پایین می دوید ، نور کدری بیرون می تافت . و در روشنایی آن جاده ای که میان پیاده رو پیش می رفت پیدا بود . شاید دو نفر به زور می توانستند از آن بگذرند . راهی بود که روی برف باز شده بود جاپاها در میان آن روی هم نشسته بودند و یک دیگر را زیر گرفته بودند . گوشه ی راست یک پاشنه ی با نعل ساییده شده اش ، تخت باریک و کوتاه یک کفش زنانه ، نشانه ی چهار تا انگشت پای چپ که برهنه روی برف نشسته بود ، آجیده ی یک گالش بزرگ مردانه که مطمئن به جا مانده بود و نشانه ی کارخانه ی سازنده اش را هم می شد خواند ، و همه جور جاپاهای دیگر ، در تنگنای راه باریکی که از میان برف ها پیش می رفت کنار هم نشسته بودند ، روی هم مانده بودند و من یک باره به فکر تازه ای افتادم :« می بینی ؟می بینی چه طور شده؟ جاپای هیشکی سالم نمونده . سالم باقی نمونده . جاپای کی سالم مونده که مال تو بمونه ؟ جاپای مردم که لازم نیس باقی بمونه . جا پای مردم بایس ره رو واز کنه. مهم اینه که ره وازشه . که جاده ی رو برف ها کوبیده بشه . جاده که واز شد دیگه جاپا به چه درد می خوره ؟ مال تو هم همین طور.گیرم که جاپات گم بشه ، عوضش تو جاده گم شده.تو جاده ای که از رو برف ها جلو می ره .تو جاده ای که مردم ازش می آن و می رن . گیرم که جاپات گم می شه ، اما عوضش جاده واز شده جاده ی میون برف ها ...»

و این دل خوشکنکی که یافته بودم و یک دم به دلم گرمایی می داد ، می توانست تسلیت دهنده باشد ، می توانست خیالم را راحت کند . ولی همان وقت که در فکرم به این دل خوشکنک ور می رفتم ، جای دیگری از ذهنم ، چیز دیگری می گفت .جای دیگر که چه می دانم . شاید همان جا بود . شاید از همان جا بود که این فکر هم تراوید . ولی این فکر روشن تر بود و بیدارتر بود و به من هی می زد که : «هه ؟ اما عوضش جاده واز شده !آره ؟جا پای تو گم بشه که جاده وازشه؟آها؟جاده ، اون هم واسه ی آدم هایی که همشون انگار از تو حموم در اومدن و نفس شون مثل اسب بخار می کنه !واسه اینا ؟ اصلا چرا جاده وازشه ؟ چرا مردم همه به برف نزنن؟ مگه کفشش رو ندارن؟ مگه چلاقن ؟پس چرا جا پای تو گم بشه ؟...» و دیگر به دل خوشکنکی که یافته بودم می خندیدم . با خنده ای تلخ و چندش آور. با خنده ای که نه روی صورتم می توانست بدود و نه در دلم می توانست راه یابد. با خنده ای که همان زیر دندان هایم کوبیدمش و اگر می شد زیر پا می انداختمش .

پیاده رو تاریک بود . و من از میان راهی که روی برف پیاده رو کوبیده شده بود ، می گذشتم. هنوز زیر پالتو می لرزیدم و به خودم سرکوفت می زدم و دل خوشکنکی را که یافته بودم به مسخره گرفته بودم . وقتی توی کوچه پیچیدم که زیر نور چراغی روشن می شد ، دانه های برف درشت تر شده بود و سبک تر شده بود و مثل پنبه ای که از دم کمان حلاج ها می پرد ، تلو تلو می خورد و به زمین می نشست . پای تیر چراغ ، لاشه ی یخ زده ی یک گربه ی سیاه دراز کشیده بود . و من یکهو دلم تو ریخت. «نکنه گربه ی خودمون باشه ؟ نکنه ؟...» و جلو رفتم . خواستم با نوک کفشم تکانش بدهم . به برف ها چسبیده بود و تکان می خورد . گربه ی خودمان بود . همان گربه ی سیاه و تنبل و دوست نداشتنی که فقط بلد بود در تاریکی راهرو و زیر پای آدم بدود و از لای درهای باز مانده ی اتاق ها دزدکی سر بکشد . همان گربه ی حریص و کنجکاوی که در آغاز کار خیلی سعی کرده بودم رفیقش بشوم و آخر هم موفق نشده بودم . و دیگر همیشه از این می ترسیدم که مبادا عاقبت در تاریکی راهرو زیر پا بگیرمش و نفسش را ببرم . دلم گرفت. دلم در میان مشت نامریی عغمی که مرا گرفته بود ، فشرده شد . و دیدم که می خواهم همه ی عقده های دلم را سر این گناهکاری که یافته بودم دربیاورم.«آخه چرا بیرون رفتی؟آخه چرا؟اونم تو این سرما و یخ بندان . اونم رو این برف ها آدم هاش دارن زه می زنن. آخه چرا بیرون رفتی ؟...» و همان طور که زیر پالتو می لرزیدم و در تاریکی پلکان از سرما می گریختم و کلید اتاقم مثل یک تکه یخ در دستم مانده بود ، دلم تنگ بود و به خودم سرکوفت می زدم و از این می ترسیدم که «مبادا جا پام باقی نمونه ...روزمین باقی نمونه...»

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸

داستانی از جلال آل احمد : دزد زده

نفهمیدم از چه صدایی بیدار شدم . ولی لابد از صدای آن ها بود . وقتی چشم هایم را مالاندم و ساعتم را دیدم  که چهار بعد از نیمه شب بود و نگاهی به آسمان روشن و پرستاره ی دم صبح انداختم و نگاهم را از آن جا به  ظرف آن ها دوختم ، دیدم که هر سه تاشان بالای سرم ایستاده بودند ، هنوز باهم از رادیو صحبت می کردند  که دزد برده . و نیز مرا صدا می کردند .
هنوز یک ساعت و نیم وقت بود تا بوق نکره ی سلطنت آباد ، که مثل صدای گاو شروع می کند و کم کم ته  می کشد ، و درست پنج دقیقه بیدارباش دراز و ناراحت کننده اش همه ی فضای رستم آباد و درروس و لویزان  و چیزر را پر می کند و تا نیاوران و تجریش هم می رود ، به صدا در آید . و من که در آن صبحگاه خنک و آسایش  بخش ، ترجیح می دادم در وقتی دریافتم که داستان دزد و دزدی است ، مثل این که گذشته باشند بخوابم ،  از نو آسوده شدم و باز لحاف را تا روی سینه ام بالا کشیدم و به آسمان چشم دوختم و بعد ، از چهارگوش  دریچه ی اتاق که بازش می گذاشتم به درون فضای اتاقم که هنو زتاریک بود و لابد بویی از دزدها را و انعکاسی  از صدای نرم پای آن ها را در خود داشت چشم دوختم . خوب حس می کردم که اگر برای خوردن صبحانه صدایم  کرده بودند عصبانی می شدم ، ناراحت می شدم . ولی آن وقت نه ناراحت بودم و نه عصبانی . به خصوص  اگر صدای آن بوق نکره بلند شده بود و مرا مثل هر روز ساعت پنج و نیم از خواب پرانده بود حتما خیلی بیش تر عصبانی می شدم. اصلا من نمی توانم به بعضی چیزها عادت کنم . در خانه های متعددی که زندگی کرده ام  ، اگر در اول کار به صداهای دم صبح ، به عوعوی دیروقت سگ های شبگرد ، به صدای اولین اتوبوس ها که آدم های  سحرخیز را به کارشان می رسانند ، به صدای زنگ دوچرخه ی شیرفروش محل و یا به صدای دیگر از خواب  می پریده ام ، کم کم عادت کرده ام و یکی دو هفته که از اقامتم در آن محل گذشته است همه ی آن  صداها ، حتی زننده ترین شان نیز ، برایم عادی شده بوده است ، و مثل صدای نفسم و یا مثل تیک تاک  ساعتم که هیچ وقت از دستم بازش نمی کنم ، برایم آشنا و خودمانی شده بوده است . ولی به این صدای  دیگر، به این بوق نکره و دراز که درست مثل صدای گاو زننده و بی قواره است ، به این همهمه ی ملایم و  سنگین قورخانه که به خصوص شب ها زننده و سرشارتر است ، از وقتی به رستم آباد آمده ام تا کنون  نتوانسته ام عادت کنم .
اصلا صداها با هم خیلی فرق دارند . گریه ی بچه ی همسایه هم ممکن است آدم را از خواب بپراند . ولی این  یکی چیز دیگری است . صداها هم انسانی و غیر انسانی دارند . و من که توی تختم دراز کشیده بودم ، تازه  داشتم جزییات کار دزد را در نظر می آوردم که آیا چراغ دستی داشته است یا نه ؟ تنها بوده است یا دسته ای  بوده اند ؟ چه طور از صدای آمد و رفتن شان ، من که پای پنجره ی اتاقم توی حیاط ، خوابیده بودم ،  بیدار نشده بودم ؟.... و این جا که رسیدم زود به فکر افتادم ، که دیشب مست به رخت خواب رفته بودم .
 و همان دم بود که حس کردم دهانم خشک است و تشنه هستم . رفیق هم خانه ام با زنش و مادرش اصرار داشتند که زودتر بلند شوم . و من که انگار هنوز در خواب بودم عاقبت  از جا برخاستم . در اول کار ، حتی وقتی لباس می پوشیدم ، هنوز نمی فهمیدم چه خبر شده است . مثل این  بود که نیمه شب است و من از تشنگی بیدار شده ام تا آب بخورم . ولی وقتی در کوچه را باز کردم و نردبان  دزد را دیدم که هنوز پای پنجره ایستاده و به خصوص وقتی چشمم به کتاب ها و کاغذهایم افتاد که توی  کیف دستی ام بود و حالا همان پای نردبان پراکنده ریخته بود ، فهمیدم که دزد آمده . یعنی نه این که تا آن  وقت نفهمیده بودم ، بلکه دیگر حتم کردم . و تازه آن وقت بود که به اتاقم برگشتم که ببینم چه چیزها را  برده است .
دزد از پنجره ی مطبخ تو آمده بود و اتاق مرا که کسی تویش نمی خوابید ، برچیده بود و در کوچه را باز کرده بود  و رفته بود . دلم فقط برای پارچه ی روی رادیو سوخت که لابد رادیو را هم توی همان پیچیده بود و توی چمدان  گذاشته بود که جای زیادی نداشت و همه ی چیزهای دیگر را هم می توانست همان تو جا بدهد . و بعد دلم  برای کیف دستی ام سوخت که هم چمدان حمام بود و هم جای کتاب ها و کاغذهایم و هم کیف خرید بازارم  و هم همه چیز دیگر. هنوز یک جفت کفش مانده بود که به پا کشیدم و به طرف کلانتری رستم آباد راه افتادم  . هوا هنوز تاریک بود و جلوی روی من یک نفر دیگر بود که به رستم آباد می رفت و من یک باره حس کردم که  دلم می خواهد با او حرف بزنم . گچ فروش ده بود . که برای ما هم چند وقت قبل دو بار گچ آورده بود و به  من سلام می کرد . قدم تند کردم ، به صدای پای من برگشت و در تاریکی دم صبح سلام کرد . و من از او  پرسیدم کسی را ندیده بوده است که بساطی روی دوش داشته باشد و از این طرف ها عبور کند ؟و او گفت  نه و بعد جریان را پرسید .
که «سرکار استوار» را صدا زد . و او پیرمردی بود شکسته و واریخته که داشت دکمه های زیر یخه اش را می بست . توی حیاط دو سه نفر دیگر زیر لحاف های وصله دار ، یک نفر هم توی ایوان ، روی یک تخت سفری خوابیده بودند .  از سر و صدای ما ، آن که روی تخت سفری خوابیده بود و یک نفر دیگر که کنار حوض زیر لحاف نازک خود مچاله  شده بود ، هرکدام مثل سگی که به صدای پا از خواب بپرد ، بیدار شدند . من باز هم یک سیگار آتش زدم و  حالا دیگر حس می کردم که باید داستان را با آب و تاب بیشتری و با دلسوزی و تاثری که شایسته ی این گونه  موارد است تعریف کنم . پاسبان ها گرچه پاسبان های کلانتری رستم آباد هم باشند با گچ فروشی ساده ی  که به آدم سلام می کند فرق دارند. یعنی اقلا رسمی ترند و بیش تر به کلمات تشریفات وابسته اند . گذشته  از این که من تا آن وقت خونسردتر از آن بودم که «سرکار استوار» کلانتری رستم آباد بتواند حرف های مرا  باور کند . همین کار را هم کردم و داستان دزدی را با شرح و بسط کافی برای آن که روی تخت سفری خوابیده  بود ، همان طور که کنار تختش نشسته بودم و او در بستر خود نیم خیز شده بود ، گفتم .وقتی قسمت اساسی  داستانم را می گفتم آن که کنار حوض خوابیده بود و به حرف های ما گوش می داد از جا پرید . آفتابه را آب  کرد و به گوشه ای تپید و من رفتم از توی دفتر کلانتری یک صندلی آوردم . کنار تخت سفری گذاشتم و حالا  دیگر درد دل می کردیم . و آن که روی تخت خوابیده بود و من خیال می کردم رییس یا معاون کلانتری است  از دزدی هایی که پارسال شده بود حرف می زد و برای لحاف های اطلسی که یکی از دزدها برده بود و توی چاه  مخفی کرده بود ، تاسف می خورد . مردی که با من حرف می زد صورت جا افتاده ای داشت و انگار میان خواب  ریشش را تراشیده بود . پیشانی اش بلند بود و آن طور که خوابیده بود خیلی بیش تر به یک معلم شباهت  داشت تا به یک پاسبان . و من به این طریق خیلی خودمانی تر توانستم داستانم را برای او بگویم . و در انتظار  هم دردی های او باشم . از صدایش فهمیدم که دندانش عاریه است و پیدا بود که دلش می خواست با من  همدردی کند.
همه ی آدم هایی را که من در کلانتری دیدم هفت نفر بودند. و همه شان تنها خوابیده بودند. و من همان طور  که سیگارم را می کشیدم ، و با آن که روی تخت خوابیده بود حرف می زدم ، گمان کردم همه ی پاسبان های  کلانتری همین هفت و هشت نفرند. و در این فکر بودم که «چه بد !لابد بیچاره ها همیشه تنها می خوابن !  کاش فقط شب های کیشیک شون این طور باشن . اما اگه همش همین هفت هش تا باشن ؟...» و غمی  که به خاطر این مطلب بر دلم نشسته بود از یادم نرفت تا وقتی که فردا دوباره به کلانتری برگشتم و روی  دیوار اتاق رییس کلانتری توانستم صورت اسامی پاسبان های رستم آباد را ببینم . و ببینم که روی هم رفته  نزدیک به چهل نفر هستند . و آن وقت بود که راحت شدم و با خودم گفتم «چه خوب!همش هفت هش  تاشون کشیک می دن. پس فقط همون کشیک شون تنها هستن !» آن که آفتابه به دست بیرون رفته بود ، آمد .صدایی گرم و عوامانه داشت . به جای چکمه ، گیوه به پا داشت  . سلاحش را توی دستمال ابریشمی بست و توی جلد چرمی اش که به کمر خود آویخته داشت گذاشت .  و یک شلاق کوتاه فرنگی ساز هم از توی پستویش دراورد و زیر پیش سیه ی کتش گذاشت و من یک باره به  این فکر افتادم که «اگر وقتی دزد اومده بود بیدار می شدم ؟ اگه قرار بود باهاش کلنجار برم ؟یعنی اصلا  بیدار می شدم؟یعنی ازش می ترسیدم ؟ خودم دم چک می دادم ؟...»و او یخه اش را هم تا بالا دکمه کرده  بود و جلوی آن که روی تخت سفری خوابیده بود و همان طور دراز کشیده دستورهایش را می داد ، خبردار  ایستاده بود .و دستورهای درباره ی طرز کار او و سرکشی به محل دزدی و گشتن چاله چوله ها و حلقه قنات  های اطراف بود . بعد هم خداحافظی کردیم و دو نفری از در کلانتری بیرون آمدیم.
دیگر هوا روشن شده بود ، ولی دکان های ده هنوز بسته بود و کسی توی کوچه نبود . سوت کارخانه هنوز کشیده  نشده بود . سیگاری به او تعارف کردم و خوب یادم است که برایش از بدی وضع زندگی معلم ها حرف زدم .  برای آن که روی تخت سفری ایوان کلانتری خوابیده بود و من خیال می کردم رییس یا معاون است ، این  حرف ها را نزده بودم . ولی برای این پاسبان گشتی که لحن گرم و عوامانه داشت حتی گفتم که فکر نمی کنم  اصلا بتوانم جای همین اموال را پر کنم و دست آخر هم به او وعده دادم که اگر دزد گیرم آمد انعام خوبی به  او بدهم . و تا به خانه برسیم او از این واقعه ای که دیروز عصر برایش اتفاق افتاده بود حرف زد : دو نفر جوان  هیجده بیست ساله ، یک بچه ی هشت ده ساله را با دوچرخه آورده بوده اند و می خواسته اند پشت باغ ها  چیزر ، با او عمل «منافی عفت » بکنند . خودش همین اصطلاح را به کار برد . پدر پسرک که خبردار شده بود ،  شکایت کرده بوده و او مامور جلب آن جوانک ها شده بوده است .و وقتی می گفت حاضر بوده است آن دو را  زیر شلاقش بکشد ، من حرفش را باور کردم . اصلا آن روز دلم می خواست همه ی حرف ها را باور کنم . حرف  های همه کسی را .پاسبان همراه من، قدش کوتاه بود و خودش را به زحمت به قدم های من می رساند.ولی  شاداب بود و هیچ مثل کسی نبود که صبح سرکار عادی و خسته کننده ی روزانه اش می رود.شوق آدمی را  داشت که  دارد دنبال آرزوی خود می دود.
به خانه که رسیدیم صبحانه حاضر بود و تاچایی خنک شود او سری به محل سرقت زد و در دیوار را با رفتاری  کارآگاهانه ، که ناشی گری را از آن می بارید ، وارسی کرد .و بعد چایی اش را خالی سرکشید.سوت قورخانه هم  کشیده شده بود که راه افتادیم تا اطراف را بگردیم . پشت دیوار خانه ی مقابل ، کوزه ی روغنی را که دزد برده  بود پیدا کردیم . درش باز بود و جای پنجه ی یک آدم روی روغن ماسیده ای که ته کوزه بود ، باقی مانده بود  و من فکر کردم: « چه حوصله ای داشته؟!» .کوزه را به خانه آوردیم و دنبال همان برگه را گرفتیم و تا ساعت  هشت راه رفتیم.تمام حلقه قنات ها را ، تمام گودالی ها و سوراخ سنبه ها را ، تمام خانه های نیمه کاره ی  اطراف و بام و زیرزمین آن ها را وارسی کردیم . توی یک خانه که سرایدار داشت و سوءظن پاسبان همراه من  به آن جلب شده بود ، تحقیقات مان حسابی بود.از در که وارد شدیم سگ شان پارس می کرد.پاسبان  سرایدار خانه را صدا کرد : «آهای بیا این جا ببینم .» بعد او را به کناری برد و چیزهایی از او پرسید و بعد هم  خانه را گشت. بیچاره ها می خواستند صندوق خود را و رخت خواب های خود را هم که تازه جمع کرده بودند  و روی هم گذاشته بودند باز کنند تا او ببیند.و من همان طور که پاسبان پرس و جو می کرد ، گرچه دلم به حال  آن ها می سوخت ، ته دلم شادی مخصوصی می یافتم . شادی مخصوصی از این که با این همه جسارت ،  توانسته ام خودم را وارد زندگی این آدم های ناشناس کنم و برای پیدا کردن اموال به دزدی رفته ام زندگی  شان را بریزم و بپاشم .بعد هم در را ه ، دشت بان رستم آباد را دیدیم و پاسبان  نشانی های یک جوان چشم  زاغ به او داد که ممکن است دیشب در قهوه خانه ی درروس خوابیده باشد و به او بسپرد که اگر کسی باری به  دوش نگه ش دارد و بساطش را به هر صورت بگردد.و من دیگر داشت باورم می شد که دزد پیدا خواهد شد .
 بعد به خانه ی ویران ای سرزدیم که دو نفر زن فقیر در آن زندگی می کردند و یکی شان خیال کرده بود از طرف  دولت برای بردن آن ها آمده ایم. و آمده بود مرا به جوانیم قسم می داد که نبریم شان . وقتی همه بیابان های اطراف را پرسه زدیم و از وسط مزارع سیب زمینی که داشتند محصولش را بر می  داشتند و از کنار خرمن ها ، گذشتیم که روی کپه ی گندم های بادداده اش را انگ زده بودند و به کلانتری  برگشتیم ، من دیگر صاحب پای خود نبودم . و از این دوندگی بیهوده عصبانی بودم . ولی هنوز امیدی در کار بود  . هنوز امیدوار بودم که دزد پیدا خواهد شد . پاسبان همراه من چنان رفتار کرده بود که من این طور خیال برم  داشته بود . وقتی به کلانتری رسیدیم چند نفر دیگر هم آن جا بودند . نانوای محل ، یک جوان باریک را که از  لباسش پیدا بود کارگر قورخانه است زده بود و حاضر هم نبودند ، صلح کنند . گزارش کارشان حاضر شده بود و  در انتظار رییس بودند که بیاید و گزارش را امضا کند و به شهربانی تجریش بفرستد . و از آن جا لابد به دادگاه و  دادگستری و دادسرا و هزار خراب شده ی دیگر . و من وحشتم گرفت : «مبادا کار من به این جاها بکشه.اصلا  حوصله ش رو ندارم. مرده شور!» دیگر امید مبهمی را هم که دوندگی ها و کوشش های پاسبان همراهم در  دل من انگیخته بود از دست داده بودم. به انتظار رییس نتوانستم بایستم و خسته و هلاک به خانه برگشتم. قرار گذاشته بودم که وقتی رییس آمد ، پاسبانی را به خانه مان بفرستند که ورقه ی دادخواست را همراه بیاورد  تا همان جا پرکنم. یک ساعت بعد پاسبان آمد و آن کار را کردم و مدتی هم با پاسبان درد دل کردم. خوب  یادم است از این که چرا آدم مجبور می شود از شهر فرار کند و توی این خراب شده ی رستم آباد زندگی خودش  را سرگردنه بگذارد حرف هایم زدم و او هی سعی می کرد مرا دلداری بدهد. و نیز به یادم است که وقتی  دادخواست را پر می کردم و جریان واقعه را می نوشتم ، سعی می کردم در عین حال که خودم را بی علاقه  نشان می دهم جملاتی را آب و تاب بنویسم و از تحریک احساسات طرف برای بیان مطالب کمک بگیرم. یک  جا همچه نوشته بودم : «من نمی توانم به خودم جرات این را بدهم که دزدم را محکوم کنم . نمی شود این  کار را به آسانی کرد . ولی اگر شما به جای من بودید چه می کردید؟ و به خصوص اگر حتم داشتید که دیگر جای  اموال دزد زده را ، هرچه هم که ناچیز باشد ، نمی توانید پر کنید.» بعد هم پاسبان رفت و من به شهر آمدم. درست نمی توانم بگویم در شهر که بودم چه حالی داشتم . آن قدر هست که با روزهای دیگر فرقی نداشتم.  توی کوچه و خیابان تند راه می رفتم. توی اتوبوس سیگار آتش می زدم  ، و توی کافه با دوستانم پرحرفی  می کردم.سرکلاسم به عجله حرف می زدم و مثل هرروز می خندیدم . ولی چرا یادم است که در یک مورد رفتارم  با سایر روزها کاملا فرق داشت . توی کافه که بودم - و یادم است حتی سر کلاسم - داستان را با کمال  معصومیت برای همه نقل می کردم . و در عین حال خودم را بی علاقه نشان می دادم. هیچ تعمدی در این  کار نداشتم.خود به خود این طور شده بودم. مثل این که می خواستم از این راه تلافی اموال به دزدی رفته ام  را در بیاورم . و دیگران - دوستان و شاگردهایم - بعد از شرح و بسطی که من می دادم دلسوزی می کردند و  هم دردی نشان می دادند. و من دلم خنک می شد. پیش مادرم که بودم و نیز هرجای دیگر که می رفتم عین  این بازی را در می آوردم و به خصوص روی بی علاقه نشان دادن خودم خیلی تکیه می کردم. دو روز بعد قضیه به کلی فراموش شده بود . فقط سه روز بعد از واقعه که کاغذ پاره های جیب هایم را وارسی  می کردم ، وقتی آن تکه کاغذی را یافتم که شماره ی پرونده ی دزدی را روی آن یادداشت کرده بودم و قرار  بود به شهربانی تجریش مراجعه کنم و از آن جا به دادگاه و دادگستری و دادسرا و هزار خراب شده ی دیگر...یک  بار دیگر به یاد همه ی آن دوندگی ها و حمق ها و بیهوده گی ها افتادم . دلم برای رادیو و کیفم باز سوخت و  حس کردم هنوز از آن پاسبان گشتی که وعده داده بودم اگر دزد پیدا شد انعام کلانی به او بدهم ؛ خجالت می  کشم.

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸

داستانی از جلال آل احمد : خدادادخان

امروز یک هفته است که خدادخان به آرزوی خود رسیده است . یعنی به عضویت کمیته ی مرکزی حزب انتخاب  شده است . و حالا دیگر نه تنها مدیر روزنامه ی «ارگان» حزب و سردبیر مجله ی ماهانه ی «تئوریک» است  و چند روزنامه ی «ضد دیکتاتوری» را نیز بی اسم و رسم اداره می کند ، بلکه حالا دیگر یک عضو فعال کمیته ی  مرکزی و یکی از سران حزب به شمار می رود و به این دلیل هم شده ناچار است بیش از گذشته با گذشته ی  خود قطع رابطه کند ، پل ها را خراب کند .

خدادادخان دوستی دارد که تازگی نماینده ی مجلس شده است و با او رفت و آمدی دارد . در این هفته ای که  از انتخاب شدن او می گذرد چند بار از دهان دوست تازه نماینده شده اش شنیده است که «آهای یارو حالا  دیگه پشتت به کوه قاه ها !» و هر بار که دوستش این را گفته به پشت او زده و هر دو از ته دل خندیده اند .

و بعد که خداداد خان تنها مانده ، در معنای حقیقی این جمله زیاد دقت کرده است و پی برده است که حالا  دیگر راستی پشتش به کوه قاف است . حالا دیگر زندگیش معنایی به خود گرفته و حالا دیگر هرز آبی نیست  که به مردابی فرو برود و یا در گندابی بماند و متعفن بشود . حالا دیگر یک عضو فعال کمیته ی مرکزی ، اداره  کننده ی مطبوعات حزب ، عضو اغلب کمیسیون ها ... و چرا خودمان را معطل کنیم حالا دیگر کسی است که  پشت به کوه قاف داده است . درست است که این خبر - خبر انتخاب خدادادخان  به عضویت کمیته ی مرکزی نه تنها برای خود او ، بلکه حتی  برای دشمنان او - غیر از حزبی ها - جالب ترین خبرها بوده است و گرچه منافع حزبی هم زیاد ایجاب نمی کرد  که چنین خبر مهمی مخفی بماند ، ولی چون خدادادخان از خودنمایی بی زار است اجازه نداد که روزنامه ی ارگان  حزب آن را درج کند و فقط یکی دوماه بعد از همان دو روزنامه ی ( ضد دیکتاتوری) آن را در صفحه ی چهارم  خود منتشر کرد.

البته درست است که خواهش آن دوست نماینده ی خدادادخان در این کار زیاد دخیل بود ، ولی مبادا گمان  کنید که خدادادخان برای رعایت بعضی از نکات چنین کاری کرده باشد! او برای خودش حالا دیگر گرگ باران  دیده است . و یا اگر درست بگوییم «فولاد آب دیده » ای . او دیگر پشتش به کوه قاف است .

خدادادخان حتی قبل از این که به عضویت کمیته ی مرکزی انتخاب شود چشم و چراغ حزب بود. در جلسات  حزبی ، در کنفرانس ها ، در  شب نشینی های دوستانه و در اجتماعات «فرهنگی و خانه ی فرهنگی » نقل  محفل به شمار می رفت . و طنطنه ی کلام ، قدرت بیان ، قد و قامت رشید و سیاست مدارانه و آداب دانی  های او  ،همه را به خود جلب می کرد . و در برابر او از حزبی های تازه کاری که برای اولین بار به یک جلسه ی  نسبتا مهم پا می گذارد و در برابر همه چیز شیفته و شوفته می شوند گرفته  ، تا کار کشته ها و قدیمی ها  « و فولادهای آب دیده » همه هاج و واج و فریفته ی گفتار و رفتار او بودند . و البته حالا هم هستند . منتهی با  یک فرق .  با این فرق که آن وقت خدادادخان عضو کمیته ی مرکزی نبود و حالا هست . البته نه گمان کنید که این موفقیت  جدید تغییری در رفتار و گفتار او داده باشد . ابدا . همان طور ، مهربان همان طور صمیمی ، همان طور با وقار . خدادادخان مردی است بلند قامت و رشید ، پیشانی اش همان طور که درخور یک عضو فعال کمیته ی مرکزی  است بلند و تراشیده است و وقتی با کسی صحبت می کند روی موهای تنک بالای سرش از پایین به بالادست  می کشد و به مخاطب خود ناچار از بالا نگاه می کند . خیلی خوب لباس می پوشد وقتی پهلوی کسی ایستاده  است ، مرتب حاشیه ی کنار کتش را از بالا به پایین صاف می کند . این عادت او شاید برای این است که شکمش  کمی برآمدگی دارد . اما قامت رشید او حتی مانع خودنمایی این عیب کوچک شده است .  البته نمی شود گفت که شکم خداداخان گوشت نو بالا آورده است . ولی قبل از این که به زندان بیفتد و حتی  قبل از این که زندان سیاسی را تلنباری از خاطرات تلخ و شیرین پشت سر بگذارد و با کیسه ای انباشته از این

خاطرات که توشه ی راه دور و دراز زندگی سیاسی خود ساخته در این راه نو قدم بگذارد ، هنوز شکمش برآمدگی  نداشت و هنوز آدم دراز و لاغری به نظر می رسید و وقتی راه می رفت لق لق می خورد . اما حالا با شکم برآمد ه ای که دارد چاق به نظر نمی رسید . و با قد بلندی که دارد نمی شود گفت دراز است . یک مرد رشید به تمامی  معنی . و درست لایق کرسی ریاست یک جلسه ی عمومی حزب . کاملا برازنده ی یک عضو فعال کمیته ی  مرکزی . درست همین طور . درست است که خداداد خان حتی قبل از انتخاب به عضویت کمیته ی مرکزی هم چشم و چراغ حزب بود ؛

ولی در محافل «بسیار بالاتر» حزبی ؛ هنوز آدم قابل اطمینانی نبود ؛ وگرچه پنج سال از بهترین سال های جوانی  خود را در زندان دیکتاتوری دفن کرده بود و در این سال های اخیر هم در محافل «فرهنگی و خانه های فرهنگی »  با بسیاری از آدم هایی که نام شان به «اوف» و «ایسکی» ختم می شد آشنایی پیدا کرده بود ، ولی هنوز به  مجالس « نیمه سیاسی و نیمه دوستانه »پا باز نکرده بود ؛ و هنوز از نظر « دستگاه رهبری» آدم قابل اعتمادی  تشخیص  داده نشده بود . در صورتی که هر حزب ساده ای هم این مطلب را می دانست که شرط انتخاب به  عضویت کمیته ی مرکزی رابطه داشتن با مجالس نیمه سیاسی و نیمه دوستانه است . از حق هم نباید گذشت  که قسمت اعظم این بی اعتمادی را خود او باعث شده بود . به این طریق که تا مدت بسیار کوتاهی قبل از  انتخاب شدن به عضویت کمیته مرکزی ، به قول خودش در حزب یک «پوزیسیون کریتیک» گرفته بود و از افراد  دسته ای بود که انتقاد می کردند و با اصل «تمرکز حزبی» چندان آشنایی نداشتند .

درست است که خدادادخان به فشار همین دسته برای عضویت کمیته ی مرکزی پیشنهاد شده بود و آخر هم  به فشار همان ها به این سمت انتخاب شد ، ولی تقریبا شش ماه قبل از انتخاب شدن پی برده بود که اصل  «تمرکز» بسیار لازم تر و اساسی تر است تا اصل «دموکراسی» ؛ به همین علت رفت و آمد خود را به محافل  انتقاد کنندگان تقریبا بریده بود ؛ و به جای آن به محافل «فرهنگی و خانه ی فرهنگی» بیش تر حاضر می شد ؛  و در همین ایام بود که توانست دو سخنرانی درباره ی « با اصل تمرکز خو بگیریم » و «بهاویوریسم در سیستم  حزبی» ایراد کند . و به هر صورت حالا نه تنها مثل همیشه چشم و چراغ همه نوع محافل حزبی و غیر حزبی و  «فرهنگی و خانه فرهنگی» است ؛ به خصوص از این قل از آشنا شدن با محافل « نیمه سیاسی و نیمه دوستانه »  به عضویت کمیته ی مرکزی انتخاب شده است سخت به خود می بالد . به قول دوست تازه نماینده شده اش  حالا دیگر پشت به کوه قاف دارد . و در «کاربر» سیاسی آینده ی او حتی بدبین ترین دوستان او هم نمی توانند  تردیدی بکنند .

خدادادخان همیشه یک مرد اصولی و با «پرنسیپ» بوده است . همیشه . حتی قبل از انتخاب شدن به عضویت  کمیته ی مرکزی که به هر صورت مرکز همه ی «پرنسیپ » ها است . در هیچ موردی حاضر نیست از عقاید خود  یک قدم پایین تر بگذارد . به خصوص در مسایل حزبی و اجتماعی . و درست است که او از قماش سیاست  مدارهای معمولی این مملکت نیست که از رفت و آمد با این یا آن سفارت دست شان به جایی بند شده  باشد ، ولی او حتی به خاطر حفظ اصول هم شده ، آن هم اصول حزبی ، پس از انتخاب به عضویت کمیته ی  مرکزی ، ناچار است با ایک محفل دوستانه ی خارجی مربوط باشد .

البته این ارتباط را نمی شود « ارتباط با یک محفل خارجی » دانست . بلکه بهتر است آن را « رفت و آمد به یک  محفل نیمه سیاسی و نیمه دوستانه» شناخت . در حقیقت چیزی هم جز این نیست . همان آدم ها و همان  حرف ها و سخن ها و همان گفت و شنید ها و اتخاذ تصمیم ها . اما چه می شود کرد ؟ برای حفظ « اصل  تمرکز » در حزب و به خصوص در سیاست جهانی و «انسان دوستانه» ای که او پیروی می کند ، ناچار باید به  چنین گذشت ها و ناراحتی هایی تن در داد . و اصلا لغت «فداکاری» را برای چه در فرهنگ ها نوشته اند ؟ به هر صورت خدادادخان هم جزو آن هایی است که در سال 1320 از زندان خلاصی یافتند . البته او جزو آن دسته  از زندانیان سیاسی نبود که چون .... سابق چشم طمع به املاک مازندران شان دوخته بود ، به زندان افتاده  باشند . در سلک پینه دوزهایی هم نبود که چون یک بار کفش یک کمونیست را واکس زده بودند به زندان  افتادند . در ردیف عطار و بقال هایی هم حساب نمی شد که یک مفتش تامینات با آن ها خرده حساب پیدا  کرده باشند . و در میان کاغذهای عطاری شان مستمسکی برای زندانی کردن شان پیدا کرده باشد .

او را از نیمکت های مدرسه به زندان برده بودند و درست است که در تشکیلات آن زمان فعالیت شایانی نداشته  است ، اما زبان خارجه می دانسته است و احتاج به رفقا را برآورده می کرده است . و دوستان او گرچه قضیه  ی به زندان افتادن او را براثر یک تصادف و یا یک کلمه اشتباه نمی دانند ، اما همه شان اعتراف دارند که او  مستوجب این همه عذاب زندان نبوده است .  چند خبر و مقاله ی کوچک در مجله چاپ کردن و یکی دو کتاب را به این و آن رساندن ، ابدا مستوجب چنین  عقوبتی نبوده است . همه ی رفقا به این مطلب اذعان دارند . همه این مطلب را می دانسته اند که در مقابل  اعتراف های شاید وهن آور او - البته به قول دشمنانش - سکوت اختیار کرده است .

نه تنها حالا که او دیگر عضو کمیته ی مرکزی است و ناچار همه ی این خاطرات درباره ی او از همه مغزها باید  سترده شود ، حتی در آن ایام هم ، در زندان که بودند ، رفقا او از رفتار و  از ناراحتی های او زیاد دلخور نمی شده  اند و به او هر بد و بی راهی که می گفته است ، حق می داده اند. بعضی هاشان حتی از او خجالت هم  می کشیده اند . خود خدادادخان حالا بهتر از هر کس این مطلب را می داند . اما خوشبختانه اوضاع بدجوری  برگشته است که او نه تنها گله و شکایتی از این قصاص ندارد ، که در آن پنج سال چشیده است ، حتی در درون  خود ناراضی است که چرا او هم مثل دیگران فعالیتی ، و از نظر دولت وقت « تقصیری» نکرده بوده است تا  گرفتار شود .

خدادادخان حالا پس از این که پنج سال آزگار بی این که گناهی کرده باشد ، کیفری به آن سختی چشیده ، به  این اصل رسیده است که وقتی در مملکتی قصاص قبل از جنایت می کنند ، پس جنایت را هم پس از قصاص  می شود مرتکب شد ، و اگر قرا راست به خاطر گناهی که آدم نکرده است کیفری ببیند ، ناچار خود گناه را هم  پس از چشیدن کیفر باید بکند تا حسابش پاک باشد . و حالا نه تنها او ، بلکه همه ی رهبران و سران حزب به  این اصل معتقدند و درباره ی هر آدم حزبی ایرادگیر و غرغر و ناراحت این نسخه را می دهند که «بگذار چند  صباح به زندان بیفتد . خودش آدم خواهد شد . » و به این طریق به زندان افتادن نه تنها یک سابقه ی خدمت  حزبی شده ، بلکه برای حزبی شدن ، نسخه ای مجرب تر از این ، نه به نظر خدادادخان رسیده است و نه به نظر  هیچ یک از افراد « دستگاه رهبری و محافل «بسیار بالاتر.» درست است که این نسخه درباره ی خود خداداد خان هم موثر افتاده است . اما از این نظر که سابقه ی خدمت

 درخشانی برای او باشد ، نه تنها دیگران بلکه خود او هم شک دارد . و به این علت گذشته از دستور حزب که هر  مومن به مکتب را وادار به «قطع رابطه با گذشته» می کند ، خدادادخان حتی ازین نظر هم که شده هرگز حاضر  به یادآوری گذشته ها نیست . حالا که به عضویت کمیته ی مرکزی انتخاب شده است کم کم به این مطلب  دارد پی می برد که اگر د راوایل کار حزب آن «پوزیسیون کریتیک» را گرفته بوده است ، شاید هم به خاطر این  بوده است که از تحمل نگاه های هم زنجیران زندان دیروز خود و رهبران فعلی که آن وقایع میان شان گذشته  و آن حرف و سخن ها را با او داشته اند ، فراری بوده است .

اما با همه ی این ها گذشته ، گذشته است . و خدادادخان هم از نظر قطع رابطه با گذشته راسخ ترین فرد  حزبی است . و در عین حال که دیگر رهبران حزبی در حوزه ها و کنفرانس ها و مجالس خصوصی « نیمه سیاسی  و نیمه دوستانه » و محافل « فرهنگی و خانه ی فرهنگی » حز نشخوار همین خاطرات کار دیگری ندارند و همه  جا شناسنامه ی سیاسی رهبران با تعداد ساعات و ایامی که در زندان به سر برده اند سنجیده می شود ؛ او ،  یعنی خدادادخان ناچار است سکوت کند و رو به آینده بدوزد . اما حالا که اوضاع تغییر کرده است ، او نه تنها  در برابر حزبی ها ی تازه کار و یا در همان طنطنه و طمانینه ، دستی به موهای تنک سر خود می کشد و حاشیه ی  کتش را صاف می کند و می گوید :« با گذشته ها باید برید و به آینه پیوست . »

البته از این کلیات که پا فراتر بگذاریم ، داستان های دیگری هم درباره ی زمان زندان او شنیده می شود .  داستان این که او در زندان پسر زیبایی بوده است که وضع معاش بسیار بدی داشته و ناچار هر هفته با یکی از  سران سیاسی زندان هم خوراک و هم اتاق بوده است و یا این که در فلان اعتصاب غذا با هم زنجیرهای خود  همراهی نکرده است و یا این که در فلان محاکمه گریه کرده است ... این ها دیگر پیداست که از ساخته های  دشمن است . یا به اصطلاح حزبی ها از ساخته های « مغز علیل جیره خوران امپریالیسم » البته بسیار طبیعی  است که او به عنوان بی گناهی خد و ای« که ارتباطی با این همه زندانی های ناشناس نداشته است در محاکمه  مطالبی گفته باشد ، ولی از این حد که بگذریم نویسنده ی این سطور نیز برای هیچ یک از آن افسانه ها ارزشی  قایل نیست و چون تکذیب آن ها نیز به دشمن مجال بحث بیش تری در این باره می دهد ، خدادادخان هرگز درصدد تکذیب این شایعات هم برنیامده . و اگر ایمان داریم که حقیقت به هر صورت پنهان نخواهد ماند  دیگر چه احتیاجی به این کارهاست ؟ و به این علت است که خدادادخان با گذشته ی خود ، و اقلا با آن قسمت  از گذشته ی خود ، کاملا قطع رابطه کرده است . کاملا پل ها را خراب کرده است .

این ناآشنایی ، با گذشته ی خدادادخان ، حتی موجب ایجاد یک شایعه ی عمومی شده است که او مردی  است فرنگ رفته و تحصیل کرده که مثلا دکترای حقوق ادبیات خود را در فلان مملکت اروپا گذرانده است .  درست است که خدادادخان هیچ گونه مدرک تحصیلی مسلمی در دست ندارد ، ولی این که زبان خارجی می داند  و این که اصرار دارد اسم ها و اصطلاحات و ایسم های فرنگی را با خط لاتین در زیر مقاله هایی که برای مجله ی  ماهانه حزب می نویسد حاشیه برود ، در کنفرانس های علمی « کلاس کادر» کلمات دشوار فرنگی را به کار ببرد ،  این ها حتی موجب تایید شایعه ی اروپا دیدگی او نیز شده است و خدادادخان نه از این لحاظ که میل داشته  باشد مردم را در اشتباه خودشان باقی بگذارد و بلکه فقط از این لحاظ که گذشته را اصلا مورد بحث نمی داند ،  با صحت و سقم تمام این شایعات کاری ندارد . گذشته از این که مگر اروپا دیده ها چه رجحانی بر او دارند ؟

خداداخان با این که یک هفته است به عضویت کمیته ی مرکزی انتخاب شده است ، زن و بچه هم دارد . و به  این طریق گذشته از مسئولیت سنگینی که در اجتماع و حزب به عهده گرفته است ، مسئوول اداره ی امور  یک خانواده هم هست . اماخوشبختی این جاست که زن فهمیده ای دارد  و در خانه ، تنها شوهر زن خود و یا پدر خانواده نیست .  و حتی قبل از انتخاب اخیر ، در خانه هم او را یک رهبر بزرگ ، یک مرد فکور و پیشوای اجتماعی می دانستند  که بهترین ایام جوانی خود را در زندان سیاه گذرانده است . صبح ها زنش او را از خواب بیدار می کند . آب می  ریزد تا او صورتش را بشوید ، بساط ریش تراشی را جمع می کند و خودش صبحانه ی او را می آورد .  سرمقاله ای را که در آخرین ساعات دیشب خودش نوشته از روزنامه یارگان برایش می خواند و غلط های  مطبعه ای آن را برایش یادداشت می کند . بعد لباسش را می آورد . کراواتش را می بندد . حتی رنگ آن را  هم خودش انتخاب می کند . تعجب نکنید پارچه ی لباس خدادادخان را هم زنش انتخاب می کند و حتی به  خیاط می دهد و می گیرد . چون می داند که شوهرش به این کارها نمی رسد. آخر اگر هم خدادادخان این  موقعیت برجسته ی سیاسی را نمی داشت اقلا یک شوهر رشید و خب رو که بود . این را هم باید بیفزاییم  که خدادادخان درباره ی مسایل مادی خانواده زیاد سخت نمی گیرد . یعنی کاری با مسایل مالی خانواده ندارد .  درست است که اجاره نشینی می کند و تلفن هم ندارند ، اما سر هر ماه یک آقایی که اسمش به «اوف» ختم  می شود هزارتومان درست می آورد در خانه می دهد . زن خداداخان هفته ای سه روز ، روزی دو ساعت عصرها  در یک خبرگزاری خارجی ماشین نویسی می کند . و این پول مزد کاری است که می کند . و با این پول نه تنها  زندگی شان به خوشی می گذرد ، بلکه تابستان ها هم می شود به بابلسر رفت و چند روزی کنار دریا ، دور از  جنجال سیاست و حزب استراحت کرد ، و زن خدادادخان که به هر صورت از زنان فهمیده است ، به خاطر این  دلایل هم شده سعی می کند شوهرش را مرتب و آبرومند نگه دارد ، کم تر مزاحم او بشود ، از رفت و آمد با

 زنان آزادی خواه چیزی نپرسد و در خانه درست مثل یک رهبر بزرگ و اجتماعی با او رفتار کند و مثل پروانه دورش بگردد.

شاید فکر کنید خداداد از داشتن چنین زن خوب و فهمیده ای بسیار خوشبخت است . اما خداداد به این نتیجه  رسیده است که هر زن دیگری را می گرفت جز این نمی توانست باشد . در مقابل او که این همه خودش را  فراموش کرده است و اصلا به خاطر این کارهای اجتماعی نمی تواند به خودش برسد ، دیگران وظایفی دارند  که گیرم زن او ، نباشد باید خیلی بیش از این ها به او برسند . درست است که خدادادخان از داشتن چنین زنی  هرگز گله ای نکرده است ، ولی در این اواخر که حزب وسعت یافته و او نفوذ کلام خود را روی اعضای آن ،  از زن و مرد ، می بیند و به خصوص چهار روز پیش در جشنی که به افتخار اعضای کمیته ی جدید برپاشده بود ،  کم کم به این فکر افتاده است که چرا یک مرد سیاسی خود را پای بند اهل و عیال کند؟ به خصوص دو تا  دختر خانم مبارز و نویسنده که هر وقت به اداره ی روزنامه می آیند او را بیشتر به این فکر وامی دارند .

وقت خدادادخان خیلی تنگ است . همیشه آرزو می کند که کاش روزها چهل و هشت ساعت می داشت .  یا او می توانست اصلا نخوابد . شب ها دیر از محافل «فرهنگی و خانه ی فرهنگ » و مجالس «نیمه سیاسی و  دوستانه » برمی گردد. و دیرتر می خوابد و صبح ساعت نه بر می خیزد . تا ریشی بتراشد و سرمقاله ی خودش را  از روزنامه ی ارگان بخواند و صبحانه ای بخورد و دستی به سر و گوش زنش بکشد ، ساعت ده شده است . و او از  خانه یک سر به سراغ دوست تازه نماینده شده اش می رود که منتظر اوست و هرروز صبح پیش او  «پسیکولوژی ده فول» می خواند و تا ظهر اگر هم از «پسیکولوژی ده فول» بحثی به میان نیاید ، اقلا شور و  مشورتی کرده اند و به رتق و فتق امور جاری پرداخته اند .

سرظهر از آن جا با ماشین دوستش به اداره ی روزنامه می رود . تا دو ساعت بعد از ظهر گرفتار کار عادی روزنامه  و مجله های حزبی است . یکی از فلان کمیته ی حزبی شکایتی دارد. دیگری درباره ی «رپورتاژ» تازه ای که از  فلان میتینگ «ضد دیکتاتوری» تهیه کرده است با او مشورت می کند . آن دیگری داستانی نوشته است که  نمی داند آن را چه طور تمام کند . و آن دیگری ترجمه ای را که از یک مجله ی نیمه آسیایی و نیمه اروپایی  کرده است به نظر او می رساند. و خلاصه هر کسی  با او کاری دارد . از در اتاق کارش که وارد می شود تا دو  ساعت بعداز ظهر نزدیک به صد نفر را راه می اندازد . و این گرچه خسته کننده ترین کارها است و داد  خدادادخان همیشه از این «روتین» کشنده به آسمان است ، اما تنها تسلای خاطر او نیز در همین ها است .  برخوردی که در این دو ساعت با حزبی ها دارد ، شکایات آن ها را که می رسد ، دردهایی را که برای شان می زند  و اصولی را که در همان مراجعه های کوتاه یک ربع ساعته برای هریک از آن ها می گوید ، همه این ها نه تنها  مراجعه کنندگان را با دلی امیدوار از در اتاق بیرون می فرستد ، حتی به خود او نیز قوت قلب می دهد .

خدادادخان سر میز ناهار به خصوص روزهایی که با زنش ناهار می خورد و حرفی ندارد تا بزند بیش تر درباره ی این  برخوردها و اثر گرم کننده ای که دارند می اندیشد . حتی اخیرا این طور احساس کرده که به این طریق مطالبی  را به خودش تلقین می کند . کم کم پی برده است که مهم فهمیدن ، یا نفهمیدن طرف نیست . طرف  می خواهد بفهمد ، می خواهد نفهمد . مهم این است که گوینده ، مطالب را برای خودش می گوید . به خودش  چیزی را تلقین می کند یا دست کم برای موقع سخن رانی تمیرینی می کند . و از این نظر هم که شده خدادادخان  در هر صحبت کوتاهی و با هر مراجعه کننده ی حزبی و یا غیر حزبی فراموش نمی کند که مطالبی درباره ی  آینده و الزام هم آواز شدن با آن بگوید.

دو بعداز ظهر کار روزانه که تمام شد ، با آن دوست نماینده اش یا با رفقای کمیته و هفته ای دو روز هم با  زنش در «هتل پالاس » ناهار می خورد . البته در اوایل از رفتن به هتل پالاس ناراحت بود و حس می کرد که  « محل زندگی بورژواها» آبی نیست که او بتواند در آن شنا کند . اما بعد که فایده ی هر تکه از سرویس  غذاخوری روی میز را درک کرد و به خصوص ، پس از آن که با به کار بردن کارد و چنگال های جورواجور آن جا  آشنا شد حس کرد که ، نه زیاد هم ناراحت کننده نیست . و از آن وقت تاکنون به این مطلب می اندیشد که  «با سلاح بورژووازی باید به جنگ بوروژواها رفت » و این بورژواهایی که خدادادخان به جنگ آن ها رفته است  - به خصوص در روزهایی که با دوست تازه نماینده شده اش غذا می خورد - سر میز آن ها هستند و او را هم  در شور و بحث امور سیاسی و غیر سیاسی خود شرکت می دهند .

معمولا ساعت چهار بعد از ظهر خداداد خان از هتل بیرون می آید . و در این ساعت کار حوزه ها و کنفرانس ها  و کمیته ها تازه شروع می شود . از این جلسه به آن کمیته ، و از آن به این کنفرانس و از آن جا به این شورای  مشورتی ... و به این صورت تا ساعت یازده وقت خدادادخان به بحث و انتقاد و تصمیم می گذرد . و آن وقت تازه  موقع محافل است . برای روزهای تعطیل به اندازه ی کافی میتینگ و بازرسی و مصاحبه و ملاقات های بسیار  خصوصی با محافل «بسیار بالاتر » هست . و به هر صورت او هرگز فرصت این را نمی یابد که به خودش برسد ؛  یا مطالعه ای بکند ؛ یا چیزی بنویسد .

ارباب مطبوعات و نویسندگان ، حتی به عنوان مبادله یا برای تقریظ هم که شده ، برای او که مدیر روزنامه ها  و مجلات حزبی است همیشه به اندازه ی کافی از آثار تازه ی خود می فرستند . و خود او هم گاه از محافل  «فرهنگی و خانه ی فرهنگی » کتاب هایی می آورد . ولی مگر فرصت خواندن این همه کتاب و مجله و هفته  نامه را می کند ؟ از تمام بیست و چهار ساعت شبانه روز ، خدادادخان فقط هشت ساعتش را در خانه است .  و از این مدت شش ساعتش را حداقل باید بخوابد و در دو ساعتی که صبح ها خانه است دیدیم که چه قدر کار  دارد . ولی با همه ی این ها خدادادخان خیلی دلش می خواهد قبل از این که از خانه بیرون بیاید یک ربع ساعتی  هم مطالعه کند . ولی اغلب اوقات تنها کاری که می تواند بکند این است که از هر کتاب و مجله ای ، چه  خارجی و چه فارسی، اسم و خصوصیات و فهرست مطالب آن را به خاطر بسپارد . و اگر وقت بیش تری داشته  باشد مقدمه ی آن راهم بخواند . و زیر چند جمله اش را خط بکشد. و بعد کتاب یا مجله را گرچه مهر «خانه ی  فرهنگی» هم روی آن خورده باشد در یک قفسه ی کتاب خانه اش که همه از این نوع است ، بگذارد . خوشبختی  در این جاست که خدادادخان حافظه ای قوی دارد . و همین نگاه های سرسری او را با فعالیت های «آکادمیک»  اروپا و آسیا و به خصوص با ترقیات علمی و فرهنگی و ادبی و ممالک نیمه اروپایی و نیمه آسیایی آشنا  می کند . البته این را هم فراموش نمی کند که در هر محفل و مجلسی و در هر کنفرانسی از تازه های عالم  هنر و ادبیات و حتی علوم چیزی بر زبان براند . و اسم چند کتاب و نویسنده ی خارجی را ذکر کند . مثلا در روزهایی  که میان اروپایی ها و نیمه اروپایی ها بر سر مساله ی «ژنتیک» بحث گرفته بود ، خدادادخان همیشه از آخرین  نقطه نظرهای نیمه اروپایی ها اطلاع داشت . و به خصوص چون رای نیمه اروپایی ها درباره ی «ژنتیسم» دلایل  تازه ای برای طرد گذشته و قطع رابطه با آن به دست خدادادخان می داد ، در کنفرانس های کوتاه کوتاهی که  موقع کار یا سر میز ناهار برای مخاطب های خود ایراد می کرد ، فراموش نمی کرد که مطلب خود را مستند  به این دلایل تازه موکد هم بکند .

خدادادخان از بس مطالعه کرده است و از بس کتاب های گوناگون دیده است ، اخیرا در فن مطالعه صاحب  رایی شده است . عقیده دارد که هر کتابی ، چه علمی و چه ادبی و چه فلسفی ، مقداری مطالب صفحه پر کن  را تشخیص بدهد و از آن صرف نظر کند . خودش در مورد مطالعه ، این کار را می کند . و کتاب هایی را که  بیشتر مورد علاقه ی اوست و بیش تر از ایسم ها و اشخاص تازه اسم می برد ویک ربع ونیم ساعت صبح کافی  برای مطالعه ی آن ها نیست توی جیب می گذارد ، یا اگر بزرگ بود لای روزنامه می پیچد و موقع کار یا سر  میز ناهار و یا در فاصله ی سخنرانی ها با همان روش به مطالعه ی آن ها می پردازد .  خدادادخان تنها اهل مطالعه نیست ، اهل قلم نیز هست . گذشته از سرمقاله های روزنامه ی «ارگان» که بر  روی مباحث محافل «فرهنگی و خانه ی فرهنگ » و مذاکرات مجالس نیمه سیاسی و نیمه دوستانه ترتیب داده  می شود ، و راستی برخی از روزها مثل توپ در محافل سیاسی می ترکد ، در هر شماره ی مجله ی ماهانه نیز  مقالاتی درباره ی «فن انتقاد » یا «رد برپراگماتیسم برای تایید آن » یا «چند نکته درباره ی بهاویوریسم » دارد .  گاهی هم به عنوان تفنن ، داستانی می نویسد و یا شعری می سراید . و حتی به یاد جوانی و سال های قل  از زندان ترجمه هم می کند . و البته نویسندگان تازه کار به اندازه ی کافی در اطراف روزنامه و مجله می پلکند  که با کمال میل آثار نیمه تمام خدادادخان را تمام کنند . یا یادداشت هایی را که برای فلان سخنرانی برداشته  بوده است ، بدل به یک مقاله ی سنگین برای درج در مجله ی ماهانه بکنند. البته درست است که خدادادخان  همیشه یک مطلب را چندبار در سخنرانی ها ، یکی دوبار در سرمقاله ها و بعد در «کلاس کادر » و دست آخر به  صورت مقاله ی «تئوریک » مجله ی ماهانه درمی آورد ، ولی فراموش نباید کرد که تذکر و تکرار یک مطلب

درباره ی قطع رابطه با گذشته باشد . درباره ی خراب کردن پل ها باشد. از این ها گذشته خدادادخان یک بار هم کتاب نوشته است . البته تا وقت نگذشته است متذکر بشوم که رای  خدادادخان درباره ی فن مطالعه با کتاب خودش تطبیق نمی کند . استقبال عجیبی که در محافل حزبی از آن  کتاب به عمل آمده نشان می دهد که خدادادخان به هر صورت صاحب ذوق و استعدادی است که اگر هم  اداره کننده ی مطبوعات حزبی نبود ، باز کتابش خواندنی بود . به به این طریق ملاحظه می کنید که فعالیت  «آکادمیک» خدادادخان جامع الاطراف است . و او راستی حق دارد که نتواند در زندگی به خودش برسد و انتظار  داشته باشد که زنش گره ی کراواتش را ببندد یا حقوقش را بیاورند در خانه اش بدهند.

خدادادخان پیش از این که به عضویت کمیته ی مرکزی انتخاب بشود ، یکی دوسال هم در یک ایالت شمالی  مسئول تشکیلات بوده است . و بعضی از دوستان او که نتوانسته اند موفقیت های او را داشته باشند ،  عقیده  دارند که اگر او پیش از این که به محافل «نیمه سیاسی و نیمه دوستانه » پا باز نمی کند به کمیته ی مذهبی راه یافته است ، مسلما به این علت بوده است که د ر آن یکی دوسال ،  مقدمات کار خود را فراهم کرده بوده است . و برای این استنتاج خود دلیل هم می آورند که مثلا چرا با وجود  این که در اوایل به «پوزیسیون کریتیک» خود می بالیده است اجازه داده بوده است فلان همکار حزبی اش را  به همین اتهام از  آن ایالت شمالی اخراج کنند . و یا چرا فلان مسوول «تشکیلات دهقانان » به دستور او از  ایجاد اتحادیه در برخی از روستاها خودداری کرده بوده است . و یا چرا در عکس هایی که از آن زمان او باقی است  کلاه پوستی بلند به سر دارد و یا ششلول بسته است و یا با فلان «قوماندان» بازو به بازو عکس انداخته است ....

البته به هیچ کدام از این ایرادها و انتقادهایی که آدم های منفی باف حزب می کنند نمی توان اعتماد داشت .  اما آن چه مسلم است این که دوست تازه نماینده شده ی خدادادخان که پیش او « پسیکولوژی ده فول » می خواند ،  مالک همان روستاهایی است که این شایعات درباره شان سرزبان هاست .  ولی حتی این حقیقت مسلم را هم نمی توان به عهده ی خدادادخان دانست . چون ممکن است همان دوست  او - که یکی از روزنامه های محلی انتخاب شدنش را با کمک «قوماندان» ها دانسته بود - شخصا باعث اخراج  فلان عضو و جلوگیری از ایجاد اتحادیه ی دهقانان در فلان ناحیه شده باشد و آن چه مسلم تر است این که  تمام این شایعات در آینده ی او و در «کاریر» آینده ی او کوچک ترین اثری نخواهد داشت .  اما راستی درباره ی آینده ی خدادادخان ؟ فراموش نباید کرد که چون خدادادخان یک آدم با «پرنسیب»  است آینده ی خود را اصولا با آینده ی درآمیخته است . و به این طریق هرگز از آینده ی خود دم نمی زند .  یعنی برازنده ی او نیست . از یک رهبر بزرگ اجتماعی چیزی هم جز این انتظار نمی رود . درست است که او با  گذشته ها بریده است و چشم به آینده دوخته ، اما درباره ی آینده به همان چشم دوختن اکتفا می کند . و  هرگز چیزی از آن چه را که از دور می بیند برزبان نمی آورد . یعنی در خور شان او نیست . اما اطرافیان او و  همه ی حزبی ها اعتقاد دارند که فردا - وقتی نهضت به قدرت رسید - برای وزارت فرهنگ که نه - باز هم در  خور شان او نیست - مثلا برای ریاست دانشگاه هیچ کس بهتر از او در میان سرای نهضت پیدا نمی شود .

 البته خود او هم در گوشه و کنار در این باره مطالبی شنیده است . ولی هرگز به روی خود نیاورده است .  اما این را هم فراموش نکرده است که در ملاقات های با آن دوست تازه نماینده اش ، گاهی درباره ی مقررات  دانشگاه و تعداد استادان آن و موسم انتخابات ریاست آن سوالاتی بکند و در میان کتاب هایی که اخیرا  زینت بخش کتاب خانه ی شخصی او شده است یک « راهنمای» دانشگاه هم هست به زبان فارسی، و چند  کتاب دیگر به یک زبان نیمه آسیایی و نیمه اروپایی که روی همه ی آن ها کلمه ی «اورنیورسیت» را می شود  خواند .

البته درست است که خدادادخان به آینده چشم دوخته است ، ولی این طور نیست که فکر درباره ی این آینده  او را از زندگی روز ، از اجتماعی که در آن مسوولیت مهمی دارد و از رهبری مردم ، منصرف کند . فکر و ذکر او  این است که هر روز بهتر از روز پیش ، مطبوعات حزبی را اداره کند ، آدم های حزبی را تربیت کند ، نهضت را قد م به قدم به جلو براند و هر چه بیش تر که ممکن است وسایلی برانگیزد تا هم خودش و هم دیگران ، از  «فولادهای آب دیده » گرفته تا تازه کارها ، گذشته را به فراموشی بسپارند و به آینده بپیوندند . حالا دیگر  زندگیش معنایی به خود گرفته است . حالا دیگر آب هرزی نیست که به مردابی فرو برود . حالا دیگر عضو  کمیته مرکزی شده است.

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸

داستانی از جلال آل احمد : عکاس بامعرفت

آن که از در عکاس خانه وارد شد و با لحنی عوامانه و گرم ، سلام کرد مردی سی و چند ساله بود که کلاه مخملی اش را تا بالای گوشش پایین کشیده بود . صورتش برق می زد و بوی بساط سلمانی ها را می داد . یخه اش باز بود  و کت و شلوارش انگار الان از گل چوب رختی مغازه ی دوخته فروشی پایین آمده بود . موی تنک دو طرفه ی  صورتش ، از طرف بالا کم کم تنک تر می شد و هنوز به زیر کلاه نرسیده، دیگر از مو خبری نبود . یکی از دونفری که پشت یک میز نشسته بودند و با هم حرف می زدند ، بلند شد و د رجواب سلام تازه وارد ،  سری تکان داد . یک نفر دیگر که سرش را توی دستگاه روتوش کاری کرده بود و پارچه ی سیاهی سرش را و  دستگاه را می پوشاند از جایش تکان نخورد و خرت و خرت مدادش روی شیشه ی عکس ها همین طور بنلد بود .  آن که از پشت میز برخاسته بود ، مرد بیست و چند ساله ی مودبی بود . کت تنش نبود ، و گره ی کراواتش  سفت بیخ گلویش را گرفته بود و آستین هایش را بالا زده بود . روی مچش یک ساعت ، با صفحه ای پر از  عقربه ها و نمودارهای کوچک و بزرگ داشت و رو به تازه وارد گفت : -چه فرمایشی داشتید ؟
- آدم تو عکاس خانه می آد که عکس بگیره دیگه ./
- آقا چه جور عکسی می خواستید ؟
و با دستش به روی میز اشاره کرد که زیر یک تخته ی شیشه ی سنگ ، پر بود از نمونه های مختلف عکس های  کوچک و بزرگ ، پرسنلی ، کارت پستال ، معمولی و آگراندیسمان ! با قیافه های مختلف و ژست های گوناگون  ، نیم رخ ، تمام رخ ....ولی آن که از در وارد شده بود و می خواست علکس بگیرد و به در و دیوار نگاه می کرد  که پوشیده بود از عکس های بزک شده و بزرگ و قاب گرفته . عکس هایی که تقریبا همه ، موهای براق روغن  خورده داشتند و همه به نگاه چشم دوخته بودند. عکس های دست به زیر چانه زده ، سیگار به لب ، عروس و  داماد ها ... و مدتی هم به چلچراغی که از سقف اتاق آویزان بود و شمع های برقی داشت ، نگاه کرد.
و بعد ، دست آخر نگاهش به جایی بند نشد، به روی میز نگریست که هنوز مرد عکاس با دست نشانش می داد  . مدتی هم به قیافه ها و ژست ها و اندازه های عکس ها نگاه کرد . و عاقبت دستش را روی یکی از آن ها  گذاشت که عکسی بود کارت پستالی و نیم رخ. عکس جوانکی بود که موهای فرفری داشتو حتی خط اتوی  دستمال سفید جیبش در عکس آمده بود.
- آقا چند تا عکس می خواستید ؟
- چند تا ؟
-ما یا شش تا عکس میندازیم یا دوازده تا ، یا بیش تر .
- دوازده تا عکس می خوام چه کنم ؟ شیش تاشم زیاده ، کم تر نمی شه ؟
- نه آقا برای ما صرف نمی کنه .
- آخه چرا نمی شه ؟ از ماهمش یه عکس خواستن که بفرستیم خ...و بقیه ی حرفش را برید و تا بناگوش  سرخ شد و به چشم مرد عکاس نگریست که همان آن ، روی میز دوخته شد و خودش را به نفهمی زد . مردی  که می خواست عکس بگیرد ، کمی این دست و آن دست کرد و وقتی سرخی از صورتش پرید گفت : -خوب چه قد بایس بندگی کرد ؟
-دوازده تومن آقا .
مردی که می خواست عکس بگیرد ، گفته ی او را آهسته تکرار کرد و سری تکان داد و همان طور که کلاهش  سرش بود دنبال مرد عکاس راه افتاد . و هم چنان که به طرف اتاق عکس برداری می رفتند ، مرد دستش را بالا  آورد مثل اینکه می خواست عرق پشت لبش را با آستین خود پاک کند . ولی زود متوجه شد و توی جیب  شلوارش دنبال دستمال گشت و وقتی روی صندلی ، جلوی دوربین نشست ، دستمالش را دوباره تا کرده بود و  می خواست توی جیب پیش سینه بگذارد که به صرافت افتاد. حیف ! دستمالش سفید نبود و ابریشمی بود و  بزرگ بود . یک دستمال ابریشمی بزرگ یزدی رنگین منصرف شد و دگمه های کتش را که بست ، مرد عکاس  دوربین رامرتب کرده بود و حالا به سراغ او می آمد.
- یک وری بنشینید ، آقا !
-نمی خوام . همین طوری خوبه .
و همان طور که در جست و جوی فهم یک مطلب در چشم های مرد عکاس خیره شده بود ، راست و با گردنی  افراشته روبه روی دوربین نشسته بود . کلاهش سرش بود و منتظر بود.
- اخه عکسی که نشان دادید نیم رخ بود آقا !
- خوب چی کار کنم که نیم رخ بود ؟ حالا تموم رخ وردار . دوربینت که لک نمی شه .
مرد عکاس که تازه فهمیده بود ، دست از سر او برداشت و به سر و لباسش پرداخت.
- کراوات نمی بندید ؟همه جور کراوات داریم آقا!
- نه نمی خوام قرتی بشم . می خوام تو عکسم بی ریا باشم .
- با کلاه عکس بگیرم ؟
و این بار سرخی تنها روی صورت مرد ندویده بود . چشم هایش نیز سرخ شده بود و چیزی نمانده بود که از جا  در برود. و عکاس که زود فهمیده بود ، منتظر جواب سوال خود نشد و پشت ویترین دوربین رفت و سرش را  زیر روپوش سیاه دوربین مخفی کرد .  دوربین میزان شده بود و آن مرد دیگر که پشت میز آن اتاق با مرد عکاس صحبت می کرد ، حالا تو آمده بود  و شاسی را آورده بود . دوربین حاضر شد . عکاس نه تند و نه آهسته شماره داد . در دوربین را گذاشت و گفت : -تمام شد آقا !
- آه . خفه شدیم . اگه می دونستم این قدر دقمسه داره ...
و باز بقیه ی حرفش را خورد و دنبال مرد عکاس راه افتاد که او را به اتاق اول آورد . از کشوی میز دسته قبضی  بیرون کشید . چند تا عدد روی آن نوشت . بعد پرسید : - اسم شریف آقا ؟
- آجیل فروش .
- شغل تان را عرض نکردم . اسم تان را .
- هم شغلم آجیل فروشه ، هم اسمم . چه قدر اصول دین می پرسین ؟
و مرد عکاس که به اشتباه خود پی برده بود دست و پایش را جمع کرد و گفت : - معذرت می خوام آقا ! خیلی معذرت می خوام .
و پول را از دست آجیل فروش گرفت و توی کشو گذاشت و قبض را به دست او داد که روز دیگر برای گرفتن  عکس هایش بیاید .

    *
سه روز بعد همان ساعت ، آجیل فروش از در عکاس خانه تو آمد و با همان لحن سلام کرد و پرسید : -عکس های ما حاضره ، جناب ؟
- اسم شریف آقا ؟... هاها ، یادم آمد . بله حاضره .
و همان طور که به آجیل فروش صندلی نشان می داد ، توی کشوی میز دنبال یک پاکت گشت و با قیافه ای  گشاده و مطمئن پاکت را جلوی روی او گذاشت . آجیل فروش ، هنوز کلاهش را به سر داشت و این بار یخه اش بسته بود . پاکت را باز کرد و عکس ها را که در  می آورد ، قیافه ی بچه هایی را داشت که سرسری پی بهانه می گردند . ولی یک مرتبه قیافه اش عوض شد.  خون به صورت ش دوید و بلند شد و دو سه بار به صورت خندان مرد عکاس که با شادی و انتظار ، او را می نگریست  چشم انداخت . و باز به عکس ها خیره شد که در دستش زیر و رویشان می کرد و چیزی نمانده بود که آن ها را
 خرد کند و وقتی حالش به جا آمد ، پرسید ک -آخه این موها ...این موهای بغل صورتم .... آخه من که ....من ..... و عکاس که از خوشحالی جانش به لبش رسیده بود ، با دست به روتوش کننده اشاره کرد که همان طور سرش  را توی دستگاهش برده بود و پارچه ی سیاهی سر او را و دستگاه را می پوشاند و خرت خرت مدادش همین  طور بلند بود .
آجیل فروش به طرف او حرکت کرد ، ولی جلوی خود را گرفت . و از همان جا که ایستاده بود ، مثل این که  می خواهد چیزی بگوید چند بار من من کرد : - چقدر شما با معرفتین ....
و عکس ها را به عجله توی پاکت گذاشت و دست گرمی به مرد عکاس داد . دستی هم روی دوش  آن که  روتوش می کرد زد ، و دم در ایستاد و رو به مرد عکاس و آن دیگری گفت : - قربان معرفت آقایون . اجر شماهام فراموش نمی شه .  و وقتی از در بیرون می رفت انگار دنبال شاگرد عکاس می گشت که شاگردانی کلانی برایش در نظر گرفته بود .

    *
دو روز بعد ، عصر بود که در همان عکاس خانه باز شد و آجیل فروش با یک نفر دیگر ، درست مثل خودش  چهارشانه و کلاه مخملی به سر وارد شدند . یک جعبه ی بزرگ ، زیر بغل آجیل فروش بود و پس از این که سلام  کردند و نشستند ، آجیل فروش این طور شروع کرد :

 -رفیق ما می خواد عکس بندازه . می خواد سربرهنه عکس بندازه یعنی می شه ؟ - چه طور نمی شه ! فقط باید کلاه شان را بردارند .
- نه مقصودم این نیس ، مقصودم ...
- ملتفتم آقای آجیل فروش . مگر برای امر خیر نیست ؟....
قیافه ی هر سه نفر به خنده باز شد . آجیل فروش جعبه را روی میز عکاسی گذاشت و گفت : -قابل شما رو نداره .
و رفیقش را به همراه مرد عکاس به آن اتاق دیگر فرستاد و خودش توی یک مبل فرو رفت . چلچراغی که از  سقف آویزان بود و شمع های برقی داشت  می سوخت . دیوارها پوشیده بود از عکس های بزرگ و قاب  گرفته ، عکس هایی که تقریبا همه موهای روغن خورده و براق داشتند و همه به نگاه او چشم دوخته بودند .  عکس عروس دامادها ، عکس های خانوادگی با برو بچه های قد و نیم قد و با همه گونه قیافه های دیگر .  و آن که پای دستگاه روتوش نشسته بود همان طور سرش زیر پارچه ی سیاه بود و خرت خرت مدادش روی  شیشه ی عکس ها بلند بود .

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸

داستانی از جلال آل احمد : دفترچه ی بیمه

تازه زنگ تفریح را زده بودند و معلم ها ، یک یک ، از میان هیاهوی بچه هایی که با سرو صدا ، توی حیاط مدرسه  ریخته بودند ، و دوان دوان به طرف منبع آب هجوم آورده بودند ، فرار می کردند و به طرف دفتر پناه می آوردند .

 اتاق کوچک بود . میز ناظم مدرسه نصف آن را گرفته بود . و به سختی می شد رفت و آمد کرد . دور تا دور بالای  اتاق را سیم های چرک و سیاه برق و تلفن و زنگ اخبار پوشانده بود . بالای سر میز ناظم مدرسه عکس قاب  گرفته و بزرگ جوانکی با لباس پیشاهنگی ، خاک گرفته و رنگ و رو رفته ، به دیوار آویزان بود . غیر از صندلی های  دور اتاق ، یک گنجه و یک چوب رخت و یک روشویی حلبی و یک تابلوی بزرگ اخطارها و اعلان های اداری ، دیگر  اثاث اتاق بود . یک عکس دسته جمعی کوچک هم روی بخاری بود که دیپلمه های نمی دانم کدام سال  مدرسه را با لباس شق و رق و معلم ها و ناظم و مدیر همان سال نشان می داد .

پیش از همه معلم فرانسه وارد شد که پیرمرد کوتاه قد مرتبی بود و چوب کبریتی به ته سیگار خود فرو کرده  بود ، و آن را با سرانگشت دور از خود گرفته بود . مثل این که سیگار و دود آن نجس است یا میکروب دارد و  باید از آن پرهیز کرد . و بعد معلم تاریخ وارد شد که کوتاه و خپله بود . گیوه به پاداشت و یخه اش چرک و نامرتب  بود و کراواتش مثل بند جامه لوله شده بود و زیر یخه ی کتش فرورفته بود . بعد معلم جبر آمد که باریک و  دراز بود و راه که می رفت لق لق می خورد و عینک داشت و سیگار گوشه ی لبش دود می کرد و از بس زرد بود  آدم خیال می کرد سل دارد . بعد معلم شرعیات وارد شد که ته ریشی داشت و یخه اش باز بود و عینک کلفتی  به چشم زده بود و مثل اخوندها غلیظ حرف می زد .  و با یک یک همکارانش سلام و علیک کرد و صبحکم الله  گفت . مثل یک گونی سنگین که به گوشه ای بیندازد همان دم در وا رفت . بعد کتاب دار مدسه آمد که  ریزه بود و سر بی مویی داشت وبه عجله راه می رفت و هر هر می خندید و به جای سلام ، به هرکس که رو  می کرد نیشش تا بناگوش باز می شد. و بعد هم چند نفر دیگر آمدند و دست آخر معلم نقاشی وارد شد که  عبوس بود و انگار تازه از یک دعوا خلاص شده بود . یک دسته ی کلفت کاغذ نقاشی زیر بغل داشت و پای  صندلی که رسید سیگارش را زیر پا له کرد و نشست .

معلم ها تازه نشسته بودند که کتاب دار مدرسه شاد و شنگول ، مثل کسی که مژده ی بزرگی آورده باشد ، به

 صدا درآمد : - خوب ، تبریک عرض می کنم ، آقایان ! امروز قرار است دفترچه های بیمه را بدهند .  معلم تاریخ به سختی خودش را از توی مبل بیرون کشید و اعتراض کنان فریاد زد : - مرده شورشان راببرد با بیمه شان . من اصلا نمی خواهم بیمه بشوم . خودم بیمه هستم . من که اصلا  قبول نمی کنم .  - چه قبول بکنی چه نکنی از حقوقت کم می گذارند . آش خالته ، بخوری پاته ، نخوری پاته... به این مثل لوس کتاب دار مدرسه عده ای زورکی خندیدند . و معلم تاریخ از جوش و خروش افتاد . معلم جبر  که سیگارش داشت تمام می شد ، گفت :

- راستی می دانید بیمه در مقابل چه ...؟

هنوز حرفش تمام نشده بود که صدایی برخاست : - در مقابل حمق آقایان ! در مقابل حمق !

این صدای معلم نقاشی بود که عبوس بود و اوراق نقاشی را روی زانوهایش گذاشته بود و وقتی حرف می زد  مثل این بود که فحش می دهد . همه به طرف او برگشتند . نگاه هایی که تا به حال جز خستگی چیزی  نمی رساند و چیزی جز بی علاقگی نسبت به همه چیز در آن خوانده نمی شد ، حالا کنجکاو شده بود و در بعضی  از آن ها هم چیزی از نفرت را می شد حس کرد . همه ی همکاران معلم نقاشی می دانستند که او رشته ی  فیزیک را تمام کرده و در س نقاشی مدرسه را به اصرار خودش دو سال است به او داده اند . همه با قیافه ی  عبوس او آشنا بودند . با تندی ها ی او خو گرفته بودند و در حالی که بیش تر اوقات به او حق می دادند ، دم  پرش نمی رفتند و از مجادله ی با او می گریختند . حتی کتاب دار مدرسه که همه را دست می انداخت و به  اصطلاح خودش می خواست با شوخی ها و مسخرگی های خود ، خستگی را از تن همکارانش دربیاورد نیز سربه  سر او نمی گذاشت و رعایت حالش را می کرد .  چند لحظه به سکوت گذشت و اگر فراش پیر مدرسه با سینی چای وارد نشده بود معلوم نبود این سکوت تاکی  طول خواهد کشید . بعضی از معلم ها چای را که از توی سینی برمی داشند چند تا پول سیاه با سرو صدا توی  سینی می انداختند و بعضی ها هم اصلا چای برنداشتند و معلم شرعیات و کتاب دار مدرسه داشتند چای شان  را هورت می کشیدند که معلم نقاشی دوباره به صدا آمد :

- بدیش این است که من اهل تعارف نیستم . رک و پوست کنده حرف می زنم . خودم را می گویم . اول که  معلم شدم خیال می کردم پنج سال که بگذرد دیوانه خواهم شد . حق هم داشتم . سال دوم بود که درس  می دادم . معلم هندسه ی مدرسه مان دیوانه شد . صاف عقل از سرش پرید . و چه جانی کندیم تا به فرهنگ  ثابت کردیم که احتیاج به استراحت دارد. بیچاره مدیر مدرسه هم خیلی دوندگی کرد تا از معرفی «جانشین  واجد شرایط » معافش کرد . بدبختی این بود که به خودش نمی شد گفت دیوانه شده ای و نباید به کلاس  بروی . اما از رفتارش پیدا بود ! می آمد و سر کلاس راه می رفت . عادتش شده بود . بااین که عقل از سرش  پریده بود عادتش را نمی توانست ترک کند . من همان وقت برایم حتم شد که چه عاقبتی در انتظار ماست .  همان وقت بود که خیال می کردم اگر پنج سال بگذرد دیوانه خواهم شد . اما حالا که هفت سال است درس  می دهم ، کم کم دارم به این مطلب می رسم که نه . دارم احمق می شوم . حالا به این مطلب رسیده ام  که آدم هایی پس از پنج سال تدریس دیوانه می شوند که آدم های برجسته ای باشند. آن معلم هندسه این

 طور بود . آدم های کودن و بی خاصیت مثل ما فقط احمق می شوند . هر چه بیش تر درس بدهند ،  احمق تر می شوند.

کتاب دار وسط حرفش دوید که : -آقا البته قیاس به نفس می فرمایند .

و معلم فرانسه که با استکان بازی می کرد گفت : - شوخی نکنیم ، آقا . حقیقت را قبول کنیم . من هم قوچان که رییس فرهنگ بودم ، بیست سال پیش را  می گویم ، معلم حساب مان روس بود . دیوانه شد . درس را ول کرد . بعد هم نفهمیدم چه طور سر به نیست  شد . در این سی سال که من در فرهنگم تا حالا چهارتا از همکارهام دیوانه شده اند ...

- من مگر چرا آمدم رشته تخصصی ام را ول کردم و معلم نقاشی شدم ؟ بله ؟ برای این که پنج سال یا هفت  سال یک مطلب معین را به مغز کره خرهای مردم فرو کردن ، بحث و مطالعه را برای ابد رهاکردن ، و حتی  برای تدریس احتیاجی به مطالعه و تعمق نداشتن ، و همان تنها اره و تیشه ای را که توی دانشسرا به دستمان  داده اند روی مغز هر بچه ای به کار انداختن ، این یا آدم را دیوانه می کند یا احمق . اگر آدم حسابی باشد یا  تدریس را ول می کند یآ دیوانه می شود و اگر حسابی نباشد کودن می شود . احمق می شود . من که به این  نتیجه رسیده ام .

معلم جبر که وقتی حرف می زد لق لق می خورد . گفت : -راجع به حمق که من خیالم راحت است . هرچه باید شده باشد ، شده . من آلان چهارده سال است درس  می دهم .و اما به نظر من معلم ها را فقط در مقابل دو مرض باید بیمه کرد . در مقابل سل و در مقابل ...

دستش را به طرف پیشانی رنگ پریده ی بلندش برد و دوسه بار با انگشت به آن زد .  معلم نقاشی گفت : - نه آقا . در مقابل حمق !

معلم شرعیات تکانی خورد و با لحنی تسلا دهنده گفت : -فقط سخت نباید گرفت آقایان . عصبانی نباید شد . گور پدرشان خواستند بفهمند ، نخواستند نفهمند .  شماها جوانید و خیلی حرارت دارید . یک کمی پا به سن که گذاشتید و حرارت تان تمام شد کار درست خواهد  شد . بی خود خیال تان را ناراحت نکنید . معلم تاریخ شاید برای اینکه بحث را عوض کرده باشد . گفت : -من که اصلا بیمه نمی شوم . مرده شور ! من خودم بیمه ی عمر شده ام . هجده سال دیگر بیست هزار تومان  پول عمرم را هم از بیمه خواهم گرفت.  - یعنی تا هجده سال دیگر خیال داری زنده بمانی ؟ از این شوخی کتاب دار همه خندیدند . حتی خود او هم خندید و مجلس از رسمیتی که به خود گرفته بود افتاد  . صحبت های دونفری و خنده های کوتاه شروع شد . کتاب دار برای این که شوخی خود را جبران کرده باشد با  معلم شرعیات راجع به بیمه گرم گرفته بود و معلم تاریخ از صدی دو حق کارمندی صحبت می کرد و معلم  شرعیات راجع به تکه زمینی که اخیرا در عباس آباد معامله کرده است برای پهلو دستی اش می گفت . و  معلم فرانسه راجع به ترفیعات از ناظم چیزی می پرسید ... فراش پیر آمده بود استکان ها را جمع می کرد  که ، در اتاق باز شد و رد میان موجی از هیاهو و جنجال حیاط مدرسه که به درون آمد، مدیر مدرسه از پیش و  دونفر کیف به دست از عقب او وارد دفتر شدند .  بعضی ها به احترام برخاستند. دیگران سر جای خودتکانی خوردند و دوباره بی حرکت ماندند.  مدیر مدرسه رفت پشت میز ناظم نشست و عینکش را گذاشت و آن دو نفر کیف به دست بساط خودشان  را روی میز پهن کردند. مدیر با یکی یکی معلم ها احوال پرسی کرد. راجع به کلاس ها پرسید . از وضع حضور و غیاب بچه ها سوال کرد . و اوراق که مرتب شد معلم ها را یک یک از روی صورتی که زیر دست داشت صدا می  کرد و ازشان امضا می گرفت و بازرس ها عکس دفترچه ی بیمه ی هریک را با وضعی ناشیانه با قیافه ی  صاحبش تطبیق می کردند - با دقتی که در زندان نسبت به جانی ها می کنند - و دفترچه را می دادند.

وقتی نوبت به معلم نقاشی رسید و دفترچه ی بیمه ی « امراض و حوادث » او را به دستش دادند در او نه خیال  تازه ای انگیخته شد و نه شادی و سروری به او دست داد. قیافه اش همان طور عبوس شد و اوراق نقاشی بچه  ها را همان طور زیر بغل می فشرد . شاید خیلی خسته بود ، شاید حواسش جای دیگری بود . اما وقتی خواستند  از او باز پای چند تا ورقه امضا بگیرند کمی ناراحت شد . او حتی از امضا کردن دفتر حضور و غیاب مدرسه هم  خودداری می کرد . برای همکارانش گفته بود : که چه ؟ مثل کفتر های صحن امام زاده ها هی فضله انداختن ؟  و همه جا را آلوده کردن ؟ و خیلی دلش می خواست لیست حقوق را امضا نکند . ولی این دیگر نمی شد .  رسید دفترچه ی بیمه هم همین طور بود . بازرس ها سخت گیر بودند و او ناچار خط کج و کوله ای پای دوسه  ورقه گذاشت و در دل باز به این فضله ای که با قلم روی کاغذها می گذاشت خندید و دفترچه را بی این که  نگاهی کند توی بغل گذاشت و دوباره نشست.  بعد هم زنگ خورد و یک ساعت کلنجار رفتن با بچه ها ، و ساعت بعد که با همکارانش توی دفتر جمع شدند ،  باز هم صحبت از بیمه شد و وقتی برای او حساب کردند که هر ماهه چهل و هفت هشت ریال ، گیرم پنج  تومان از حقوقش کم خواهند کرد ، راستی اوقاتش تلخ شد .

جنجال و هیاهوی ساعت درس بعد ، باز همه چیز را از یادش برد و ظهر که از مدرسه در آمد و با دوسه نفر از  همکارانش سوار اتوبوس شد ، وقتی دنبال پول توی جیب بغلش گشت ، دستش به دفترچه خورد و آن را در  آورد و همان طور که بلیت فروش باقی پولش را می داد آن را ورق زد و به فکرش افتاد که « نه ، زیاد هم  بد نیست . اگر یک وقت سجل آدم گم بشود ، یعنی اگر آدم یک وقت بخواهد سجلش را گم کند ، به درد  می خورد ، اما یعنی قبول می کنند ؟...» به دنبال این فکر یک بار دیگر سر و ته دفترچه را خوب وارسی کرد که زیاد به ریزه کارهای محل تولد و اسم  مادر وشماره ی سجل پدر نپرداخته بود و فقط اسم و سال تولد خودش را با یک عکس شسته و رفته و اتو  کشیده از دوران جوانی ، اول آن زده بودند.  از عکس خودش که جوان بیست ساله ای را نشان می داد که هنوز زلف هایش نخوابیده بود و پیدا بود که به  ضرب آب و شانه روزی سه چهار بار با آن ور می رود . خنده اش گرفت و بعد ورق را برگرداند . صفحات متعددی  برای تصدیق طبیب ها و ستون هایی برای اسامی امراض ، خالی گذاشته بودند . و اراقی هم از آخر دفترچه  بات مقررات جوراجور بیمه ی عمر و حوادث و اموال و حریق سیاه شده بود ، زیاد بدش نیامد . نه از این لحاظ  که دفترچه ی بیمه هم مثل سجل ، درست به یک نشانه به یک انگ می مانست  ،نه . چون او همیشه از

سجل و دیپلم و سواد مصدق و معرفی نامه و این نوع نشانه ها و انگ ها بدش آمده بود .

همه ی این انگ ها برای او مثل خرمهره ای بود که گاو ماده ی «کل قربان علی» را از دیگر گاوها مشخص می کند .  این نشانه ها و انگ ها همیشه برای او حاکی از چیزی خالی از انسانیت بود . و  آن ها را کوششی برای پست  کردن آدم ها می دانست . نقاط مشترکی که همه ی اسب های فلان گردان سوار دارند. یا شباهتی که میان  پرتقال های درون یک جعبه است ، به نظر او خیلی بیش تر از نقاط مشترکی بود که همه ی ادم ها ی مثلا  دیپلمه دارند . یا مثلا همه ی سرهنگ ها دارند. به نظر او پست کردن آدم ها و تحقیر آن ها بود که به آن ها  دیپلم بدهند ، یا نشان روی دوش شان بکوبند ؛ یا سجل « صادره از بخش 4 مشهد » به دست شان بدهند !

 و به همین سادگی از دیگران ممتازشان کنند .

اصلا به عقیده ی او وجه امتیاز آدم ها را زا یک دیگر نمی شد از درون شان ، از قوای ذهنی شان بیرون کشید  و مثل خر مهره روی پیشانی شان آویزان کرد یا مثل نشان روی دوش شان کوبید . و حالا این دفتر چه هم  فرق چندانی با آن ها یدیگر نداشت . با سجل ، با دیپلم با هر نشانه یا انگ و یا خرمهره ی دیگر ، فرق اصولی  دیگری نداشت . فقط این فرق را داشت که مثل سجل ، هزار سوال و جواب در آن نشده بود و از ایل و تبار  صاحبش نشانه ای نداشت .  همین بود که معلم نقاشی را به دفترچه علاقمند می ساخت. یعنی علاقمند که نمی ساخت . فقط به نظرش  بد نیامد . شاید چون از عکس جوانی اش که روی آن خورده بود خوشش آمده بود ... شاید هم ...آهاه ...همان  طور که اتوبوس از یک ایستگاه با سرو صدا راه می افتاد صفحه ی خالی مخصوص به تصدیق اطبای را آورد و به  ستون امراض خیره شد و اندیشد که اگر این ستون پر بشود و طبیب های متخصص در امراض گوناگون نظر  خودشان را درباره ی او ف درباره ی مغز و اعصاب و کبد و معده اش بنویسند او خودش را که خواهد شناخت !

 او که تا بحال فرصت نکرده است یک ماه در بستر بخوابد و استراحت کند ، او که تا به حال نتوانسته است  برای هر دل درد یا ضعفی و یا عصبانیت نزدیک به جنونی ، به طبیب مراجعه کند ، از این پس خواهد فهمید که  در حفره های درونش چه ها می گذرد ؟ و این امیدواری او را به دفترچه ی بیمه علامقمند ساخت . و حس کرد  که آن را با دقت و دلسوزی باید محافظت کند .

همه ی این فکر ها را می کرد از همکارانش غافل مانده بود که مدتی پیش پیاده شده بودند و رفته بودند.  و تا به ایستگاه نزدیک خانه اش برسد ، دو سه بار دیگر از سر شوق دفتر چه را ورق زد و تصمیم گرفت همه ی  مطالب را با زنش در میان بگذارد. و از او هم نظری بخواهد . و وقتی رسید آن قدر خسته بود که همه چیز از  یادش رفت .

 

                                                *

دفترچه را پیش روی دکتر گذاشت و نشست .  دکتر روی صندلی تکانی خورد و دفترچه را برداشت و پرداخت به این که مشخصات آن را روی ورقه ضبط کند.

معلم نقاشی کلاهش را روی زانویش نگه داشته بود و کمی خودش را باخته بود . مثل این که پایش هم  می لرزید . هر چه سعی کرد بر خودش مسلط شود نتوانست. مثل این که کار زشتی کرده باشد ، مثل این که  به گدایی آمده باشد . اما دکتر سرش پایین بود و اوراق را زیر و رو می کرد . و همین معلم نقاشی را کمی  جرات داد که سرش را بردارد و نگاهی به اطراف بنیدازد ، شاید انبساط خاطری برایش دست بدهد . اما چیزی  جالب نبود . یک تخت مشمع پوش طرف راست بود که چکش کوچکی روی آن را گرفته بود . و طرف چپ ، دیوار روغن زده و براق بود و روبه رویش بالای سر دکتر ، یک باسمه ی رنگی از مناظر ، خدا می داند سوییس یا  شمال ایتالیا به دیوار آویزان بود . نه گوشی دکتر که روی میز افتاده بود و نه قپان کوچکی که در گوشه ی  راست اتاق بود هیچ کدام چیز جالبی نبود . اما خود دکتر ؟ او هم جوان سی و چند ساله ی کوتاهی بود که هیچ  اطمینان آدم را به خودش جلب نمی کرد .

کتش را درآورده بود و پشت صندلی انداخته بود . کراواتش اتو خورده و مرتب بود و یخه ی آهاری داشت و  پیدا بود که برای دوا فروشی جان می دهد . دکتر مشخصات دفترچه را که یادداشت کرد آن را بست ، پیش  او گذاشت ؛ و با قیافه ای که می خواست صمیمی نشان دهد گفت : - خوب ! آقا چه شونه ؟ معلم نقاشی همان طور که سیگارش را آتش می زد ، شروع کرد : -راستش نمی دانم چه مرضی دارم ...

و آب به گلویش جست . و خودش را باخت . زیرچشمی به دکتر نگاهی انداخت بعد پکی به سیگار زد و حالش  که جا آمد گفت : -البته نمی دانم برای امراض عصبی باید این جا آمده باشم . اما خودم فکر نمی کنم چیزیم باشد . زنم اصرار  دارد که مریضم . خیلی دلم می خواست او خودش بود تا برای تان می گفت چرا مریضم می داند ...  و باز پکی به سیگار زد و برای دکتر که خیلی خونسرد می نمود ، این طور توضیح داد : - این را می دانم که عصبانی ام . خیلی هم عصبانی م . می دانید یک ساعت در اتاق انتظار نشستم تا نوبتم  برسد . خوب همین کافی است تا آدم را عصبانی کند . اما این دو تا زن خارجی که بلند با هم حرف می زدند و  سر آدم را می خوردند ، نزدیک بود مرا دیوانه کنند . لابد شما راهم خیلی خسته کردند . من عاقبت پاشدم و از  اتاق بیرون رفتم . سر و صدا اذیتم می کند . اما کلاس ! آدم را دیوانه می کند . شلوغ است . جنجال است .

 کلاس ، آن هم کلاس نقاشی ، خودتان می دانید یعنی چه ! هیچ درسی خسته کننده نیست . اما للگی بچه ها !  بچه ها را می دانید ساکت نگه داشتن عذابی است . آن هم هشتاد تا بچه را ! و من همیشه سرگلاس عصبانی  می شوم . تا دو سال پیش فیزیک درس می دادم . درسم را برای این عوض کردم که بهتر بتوانم لله باشم . اما باز هم نمی شود . پارسال پسرکی را آن قدر زدم که از حال رفت . خودم هم از حال رفتم . بعد که به هوش  آمدم ، خود آن پسر هم با دیگران آب به سر و صورتم می پاشید. این طوری ام . در خانه عصبانی ام . زیاد  ایراد می گیرم . صداهای خیابان پوست آدم را می کند . خانه مان کنار خیابان است ...

و یک مرتبه حس کرد که قیافه ی دکتر هیچ نشانه ای از علاقه و توجه نیست . درست مثل کاغذنویس های  در پست خانه که غم انگیزترین و یا شادترین وقایع زندگی را هم با همان کندی و رخت معمولی ، با همان  کشده ها و مدهای بچگانه ، بی هیچ تعجبی یا تحسینی می نویسند ؛ دکتر همان طور نشسته بود . چشمش  بو د. چشمش را گاهی به چشم او می دوخت و بعد به روی میز می انداخت و پیدا بود که دارد خسته می شود  . معلم پکی به سیگار زد و افزود : -فکر نمی کنید به همین اندازه کافی باشد ؟ خیلی دلم می خواست حرف بزنم . اما چه فایده ؟ اتاق انتظار  شما هم پر است ...

و دلش آرام نشد. افزود : - راستی کاسبی خوبی دارید . نیست ؟ خیلی از معلمی بهتر است .

دکتر تبسم کنان بر خاست و او را روی تخت نشاند و زانوهایش را آویزان نگه داشت و با چکش دو سه بار روی  کنده ی زانویش زد که زانویش پرید و بعد فشار خونش را اندازه گرفت و بعد سینه و قلبش را با گوشی  معاینه کرد و همه ی این کار ها را به عجله . و بعد رفت پشت میز نشست و شروع کرد به نسخه نوشتن .  و معلم نقاشی یادش به روز پیش افتاد که آفتابه شان را برده بود بدهد لحیم کند . پیرمرد آهن ساز درست  همین طور و با همین عجله آفتابه را وارسی کرده بود .

معلم نقاشی که دوباره نشسته بود و سیگارش را می کشید به قلم او چشم دوخته بود که گاهی صدا می کرد  و با خود می اندیشید : این هم دکترهامان ! حوصله ندارند آدم براشان حرف بزند. آن هم دکتر امراض عصبی !  نه اطمینان آدم را به خودشان جلب می کنند نه یک خرده گذشت دارند. چه فرق می کند ؟ همان ردنه و تیشه  ای را که ماروی مغز بچه های مردم می اندازیم این ها روی تن مردم می اندازند . حتما با همه ی مریض ها  همین معامله را می کنند . مطب این هم مثل کلاس من شلوغ است . غیر از این چه می تواند بکند ؟ لابد  همه می آیند و می نشینند ، هنوز دو کلمه نگفته حرف شان ر ا می برد ، زانو و سینه و بازوشان را معاینه می  کند و بعد نسخه می دهد و بعد هم ده تومان .... و باز یک مرتبه خودش را جمع کرد . یادش افتاد که خودش  پول نمی دهد و بیمه است ... دکمه ی کتش را بست . سیگارش را خاموش کرد و دست هایش را زیر کلاهش  قایم کرد و چشم به دفتر چه دوخت که پیش رویش بود . اما این بار زود بر خودش مسلط شد و اندیشید :  « گور پدرش ! مگر پول بیمه را نمی گیرند ؟ محض رضای خدا که قبول نکرده است . پدر سوخته ها !»  و  دکتر سر برداشت و همان طور که تاریخ و امضای نسخه را خود به خود گذاشت گفت : - غذاهای محرک نخورید . سرکه و فلفل و امثال آن ... شب زود بخوابید . اگر قبل از خواب شیر بخورید بهتر  است . آمپول ها را هم روزی یکی تزریق کنید . قرص هم قبل از غذا ؛ متاسفم که دستور داده اند مرخصی  ندهیم ، وگرنه احتیاج به یکی دو هفته استراحت داشتید .

معلم نقاشی همان طور که به دکتر گوش می داد ، دردل می خندید : « اگر این ها بود اصلا چرا پیش تو آمدم  ؟ زنم خیلی بهتر ازتو این ها را بلد است . همین حرف هار ا  می زند . آمپولت را هم لابد کلسیم است ....» و  بلند گفت :

-متشکرم ... و برخاست . دو سه برگ نسخه را تا کرد و توی جیب گذاشت و دفترچه را برداشت و راه افتاد .  هنوز در اتاق را باز نکرده بود که مریض بعدی پرید تو و هاج و واج کلاهش را به سر گذاشت و رفت . توی کوچه  که رسید جوی ، آب صاف و روانی داشت. فکر کرد : « آره ! بهتره ... فایده اش چیه ؟ » و نسخه را پاره کرد و به  آب داد و زیر چراغ خیابان که رسید دفترچه اش را باز کرد و در ستون امراض دید نوشته : « ضعف اعصاب » و  جلویش را دکتر امضا کرد ه است .

                                                            *

و به این طریق یک سال گذشت . یک سالی که در آن معلم نقاشی ما هشت بار به دکتر مراجعه کرد . اول با  علاقه و ولع و کم کم از سر بی میلی و فقط برای این که شاید به این وسیله بتواند آدم های تازه ای را بشناسد .  درین مدت دکتر های مختلف نظر خود را درباره ی او روی ستون امراض دفترچه ی بیمه اش نوشتند .  حالا معلم نقاشی دلش به این خوش بود که اقلا فهمیده بود که چه مرگی دارد . یا چه مرگ  هایی دارد . دو امضای ضعف اعصاب ، یکی برای معاینه ی تمام بدن ، دو تا برای سینه درد و سرما خوردگی ،  یکی برای معاینه ی گلو و یکی هم برای بیمار کبد و آخری برای تجزیه ی خون . سه تا از نسخه هایی را که در  این مدت گرفته بود . پاره کرده بود و دور ریخته بود . چون همان امضای دکترها برایش کافی بود. و نسخه هایی  را هم پیچیده بود دواهاشان هنوز کنار طاقچه اتاق شان افتاده بود و شیشه هاشان را که نه می خواستند ، دور  بریزند و نه معلم نقاشی حاضر بود لب بزند. مجبور بودند هفته ای یک بار گردگیری کنند . به خصوص یک  شیشه ی بزرگ روغن ماهی بود که مزاحم تر از همه بود و برای سینه دردش به او داده بودند . و این ها خودش  باعث شده بو د که دواخانه ی کوچکی دایر کنند . و درست مثل اولین کتابی که به خانه می آید و گاهی هوس  کتابخانه داشتن را در صاحبش می انگیزد ، هرچه شیشه و پیشه داشتند پهلوی هم توی طاقچه چیده بودند .

 و گر چه تنها از شیشه ی «مرکورکروم » و آن هم گاهی ، استفاده می کردند دلشان به این خوش بد که اقلا با  دیدن شیشه های دوا اطمینان می یابند که سلامتی در خانه هست .  معلم نقاشی هرگز به دوا خوردن عقیده نداشت ، از یک قرص کوچک سردرد گرفته تا سولفات دوسود و از آبی  که زنش با آن چشمش را می شست تا آمپول های جورواجوری که به دست و بازو یا توی رگ می زدند .  اصلا از دوا بی زار بود . از خود دکتر ها هم بی زار بود .  بچه مدرسه که بود یک روز مادرش او را به هزار حقه پیش دکتر برده بود . دکتر پیر بدعنقی بود که به تر کی  بحش می داد و می زد و به او فلوس داده بود و او بعد که از مطب در آمده بودند و مادرش برای پیچیدن  نسخه به دواخانه ی نزدیک رفته بود ، گریخته بود . ترس از دکتر ، بوهایی که در مطب می آمد ، عکس های  وحشتناکی که از در ودیوار آویخته بودند و بعد هم فلوس چنان او را ترسانده بود که گریخته بود . و تا شب توی  تیمچه های بازار و لای دسته های بار قایم شده بود . و غروب که خواسته بودند در تیمچه را ببندند . کاروان  سرادار نطنزی او را پیدا کرده بود . و به خیال اینکه برای دزدی آمده است کتکش هم زده بود و بیرونش انداخته  بود . او از همه جا مانده و گرسنه به خانه ی عمه اش پناه برده بود و آن ها هم که از همان صبح از فرار او  آگاه شده بودند او را به خانه خودشان فرستاده بودند و مادر هم از سر غیض او را با چوب هیزم های ناصاف  کتک زده بود .

معلم نقاشی هیچ وقت این واقعه را فراموش نمی کرد و از آن پس شاید به علت همین ترس و ناراحتی ،  دیگر بیمار نشد و  و یا کم تر بیمار شد . غیر از حصبه ای که در سیزده سالگی گرفته بود و این واقعه که در  دوازده سالگی اتفاق افتاد . هرگز جرات نکرده بود مریض بشود و دو روز در خانه بخوابد . اما دفترچه اش را داده  بودند و پیش خودش حساب این بی زاری از دکتر ها را رسیده بود و خودش را هم قانع کرده بود که به این  احساس قوی و شدید زمان بچگی زیاد وقعی نباید بگذارد و برای شناسایی خود و به عنوان یک تجربه هم شده ،  از دفتر باید استفاده کند . قبل از این که دفترچه ی بیمه ای داشته باشد . حتی یک بار هم به پای خودش به  دکتر مراجعه نکرده بود . اما حالا یک سال بود به میل و رضا پیش هر دکتری که اداره ی بیمه معلوم می کرد   می رفت ،  چه چیزی به دستش آمده بود ؟ غیر از همان چند امضا؟ آن بار ترسی از دکتر پیر بدعنق او را فراگرفته بود از  دوا و دکتر و بیماری ، بی زارش کرده بود . و حالا ؟... حالا دیگر نه ترسی از دکتر ها داشت نه بی زاری . چون دیگر  از بچگی خیلی دور بود و نه آن اطمینانی را که در آن ها و طرز کراشان می جست یافته بود . حالا دیگر به  نومیدی رسیده بود . حالا به این نتیجه رسیده بود که آن چه از طب و طبابت مفید است و مورد تردید نیست  همان را سولفات دوسود و فلوس وشیر خشت است . همان نسخه های خانگی خاله زنکی است . همان عناب و  گل بنفشه . همان پر سیاوشان و برگ زوفا.

                                                *

میان دوساعت درس صبح ، در اتاق دفتر مدرسه ، معلم ها نشسته بودند و بی سر و صدا چای می خوردند . و  هر بار که در باز می شد و یکی تو می آمد موجی از جنجال و هیاهوی بچه ها به درون می ریخت . میز ناظم  مدرسه نصف دفتر را گرفته بود . در و دیوار چرک و سیاه بود. تاریکی نه تنها با گوشه های اتاق و زیر میزها و  مبل ها اخت شده بود ، بلکه پشت پنجره ها نیز با شیشه های زرد و تیرهای که داشتند ، جا خوش کرده بود و  مانده بود . غیر از معلم فرانسه و تاریخ و نقاشی و ناظم ، که پشت میزش نشسته بود و کم تر حرف می زد .

 یک معلم تازه هم بود که دماغ عقابی داشت و رنگ پریده بود . و معلم ورزش هم فرصت کرده بود و آمده  بود . اما معلم عربی عوض شده بود . و از معلم جبر خبری نبود.  هنوز داشتند چای می خوردند که معلم تاریخ از ته مبل و با حرارت گفت :  - دیدید گفتم ؟ پدرسوخته ها بیمه شان هم به همه چیز دیگرشان رفته ! آدم خودش باید فکر خودش باشد .  تنها چیزی که از بیمه شان فهمیدیم پولی بود که از حقوق مان کم گذاشتند . باز هم خوبیش این است که  تمام شد . خلاص شدیم ، من که خودم بیمه هستم . معلم فرانسه که سیگارش را به چوب کبریت نیم سوخته ای زده بود و دور از خود نگه داشته بود ، آهی کشید و گفت : - آره جانم . همین بی ترتیبی هاست که مردم را نومید می کند . اصلا چرا باید بیمه را راه بیندازند که بعد از  یک سال مجبور شوند برش بچینند ؟... آن هم با این افتضاح ؟ اصلا وقتی نمی توانند کاری را بکنند مگر مجبورند مردم را توی دردسر بیندازند ؟ آن  هم با این حرفهایی که آدم می شنود ؛ با این افتضاح !... حرف معلم فرانسه تمام نشده بود که درباز شد و یک شاگرد پرید تو و با قیافه ای وحشت زده و نفس بنده آمده  شکایت داشت که : -آق ناظم ! این احمدی می خواد منو بزنه .  و ناظم برخاست ، دست او را گرفت و باهم بیرون رفتند . و سکوتی که معلم ها چند لحظه فراگرفته بود  شکست و معلم ورزش به صدا در آمد :  -چه بهتر آقا ! بنده که اصلا احتیاج ندارم به دکتر مراجعه کنم . یک سال حقوق بیمه بدهم که چه ؟ دوا و  دکتر وبیمه ی من ورزش تنفسی دم صبح است آقا ! آدم سالم ...

معلم نقاشی حرف او را برید که : -بله آدم سالم توی ما دبیر ها خیلی نادر است . غیر ازین چیز دیگری می خواستید بفرمایید ؟ - نه می خواستم بگویم یک سال پول یامفت از ما گرفتند . شاید هم بشود گفت پول زور. - دیدید آقا من حق داشتم ! از اول نمی خواستم اصلا بیمه بشوم . اما مگر می شد ؟ خودشان از حقوقم  کسر می گذاشتند . یک سال ماهی هفت تومن و نیم چه قدر می شود ؟...

باز حرف معلم تاریخ را معلم نقاشی برید که با خنده گفت : -جان من ! مهم این نیست که پول مفت گرفتند یا پول زور . این هم مهم نیست که پول ها را که و چه  طور سگخور کرد. این مسایل از بس عادی است دیگر اهمیت خود را از دست داده . مهم نیست که معلم ها  را یک سال کشیده اند توی مطب دکتر ها و هیچ چی که نباشد بهشان فهمانده اند چه مرگ شان است .... معلم تازه ای که دماغ عقابی داشت و رنگ پریده بود با لهجه ی رشتی گفت : -نه آقا ! چه طور مهم نیست آقا ؟ خیال می کنید بیمه همین طوری قطع شد آقا ؟ یک ساله چه قدر روی  بیمه خورده باشند خوب است آقا ؟ خود بنده اطلاع دارم که دویست و پنجاه هزار تومن در تهران ملاخور شده ،  آقا ! این ها را باید دانست آقا !

معلم نقاشی گفت : -راست می گویید . باید دانست . اما باز هم این ها زیاد مهم نیست . مهم این است که فلان دبیر ادبیات

یا جغرافی که تا حالا اصلا فرصت نداشته به درد سر و شکم خودش برسد ، رفته و  از سوراخ سمبه های بدنش  مطلع شده . بگذریم که اگر بیمه هم بود نمی توانست این دردها را دوا کند . اما این قدر هست که وسواس  معلم ها زیادتر شده . یک معلم اگر تا به حال خیال می کرد لله ی بچه هاست ، یآ اگر ناراحت بود که چرا  عمرش به بی حوصلگی می گذرد ، یا وسواس این را داشت که سر چهل سالگی عقل از سرش بپرد ، حالا به یک  مطلب تازه تر هم پی برده ؛ یک وسواس دیگرهم برایش ایجاد شده ، وسواس این که می بیند درست مثل  یک کیسه ی انباشته از بیماری های مختلف است ... معلم ورزش که با دسته ی کلیدش بازی می کرد ، اعتراض کنان گفت :  - نه آقا درست نیست ! که گفته همه ی  معلم ها مریضند ؟ میان معلم های ورزش صدتا یکی هم مریض  پیدا نمی شود .

- معذرت می خواهم جانم ، صحبت از تارزان ها نیست که باکره های بازوشان زندگی می کنند . صحبت از  معلم هاست . یعنی آن هایی که با مغزشان زندگی می کنند . گذشته از این که لابد می دانید هر مدرسه ای  یکی یا دو تا معلم ورزش بیشتر ندارد .... معلم فرانسه خودش را به میان انداخت و گفت : -چرا بی خود سر به سر هم بگذاریم ؟ مساله این است که یک سال مردم را به خودشان امیدوار کرده اند و  حالا یک مرتبه گندش بالا آمده . معلوم نیست چرا بیمه قطع شده . معلوم نیست اختلاف حساب سر چه  بوده . و دست هیچ کس هم به هیچ جا بند نیست .

معلم تازه با لهجه ی رشتی افزود : -چه جور هم گندش بالا آمده آقا ! خود بنده اطلاع دارم که بعضی از دکتر ها نسخه های خودشان را می خریده  اند آقا ! برای دوست و اشنا نسخه می نواشته اند و دوای نسخه ها را خودشان برمی داشته اند و می فروخته  اند . دوافروش ها تقلب می کرده اند آقا ! در انتخاب دکترها هزار نظر خصوصی در کار بوده . و خیلی کثافت  کاری های دیگر آقا ...

معلم نقاشی لبخند زنان و از سر بی اعتنایی گفت : -من با این ها هم کاری ندارم . این دله دزدی ها به این زودی ازین خراب شده ریشه کن نمی شود .

اصلا لازم نیست فکرش را هم بکنیم . فکر این را باید کرد که کار این همه مریض به کجا می کشد ؟  من هر وقت به دکتر مراجعه کردم از جنجال اتاق های انتظار وحشت کردم . این همه مریض ! آن هم در  تهران ! آن هم میان آدم هایی که به هر صورت بر دیگران رجحانی داشته اند که توانسته اند خودشان را به  دکتر برسانند . فکرش را هم اذیت کننده است ....

که در باز شد و ناظم آمد تو و با قیافه ای گرفته رفت پشت میزش نشست . چیزی روی یادداشت نوشت .  فراش را صدازد . که : - این را ببر برای آقای مدیر ، جوابش را بگیر و بیار .  و فراش که رفت ، دنباله ی صحبت را معلم تاریخ گرفت : - راستی آقایان هیچ فکر کرده اید که کار دکتر ها چه قدر بهتر از کار ماست ؟ -کار قصاب هم خیلی بهتر از کار ماست . این که غصه خوردن ندارد .

معلم فرانسه بود که این را گفت و اخم هایش را در هم کرد و سیگارش را درآورد تا یکی دیگر آتش بزند .  معلم ورزش که تا به حال در خود فرورفته بود  و صدایی برنیاورده بود به صدا درآمد که : - در مملکت آدم های مفنگی ، یکی دکتر ها کار و بارشان خوب است ؛ یکی هم مرده شورها .  و معلم نقاشی باز به حرف آمد و این بار تایید کنان گفت : - درست است که کار و بار دکتر ها خیلی بهتر از ما است . اما این طور که من دیدم دکترها کاسب های بدی

هستند . خیلی هم بد . می دانید چرا ؟ برای این که آدم وقتی از یک بقال برنج یا لوبیا می خرد ، یا از قصاب  گوشت می خرد ، چشم دارد و می بیند که چه می خرد . اما آن چه از دکتر می خواهد بخرد - یعنی سلامتی را -  آیا می تواند تشخیص بدهد ؟ می تواند انتخاب کند ؟ نه . اصلا همین است که من در تمام این مدت در  جست و جوی دکتری بودم که به او اطمینان داشته باشم . اعتماد داشته باشم . اما دکتر را مگر به این زودی  می شود عوض کرد .تا ده تا نسخه ی اشتباهی ندهند، مزاج آدم به دستشان نمی آید . و آن وقت تازه دکتر  خانوادگی شده اند ! بله به این علت کاسب های بدی هستند . یا اگر بهتر گفته باشیم کسب بدی را انتخاب  کرده اند .

معلم تازه با لهجه ی رشتی اش گفت : -و بدبختی این جاست که هر سال داوطلب طب بیش تر هم می شود آقا !  - البته باید هم همین طور باشد . مردم هرچه بیش تر مفنگی باشند به طبیب بیش تر احتیاج دارند .

در تمام این شهر شاید بیست تا کلوپ ورزش بیش تر نباشد ، اما چند تا مطب هست ؟ و چون کسی جوابی نداد ، خود معلم ورزش افزود: - سه هزار و پانصد مطب هست . ملتفت هستید ؟ سه هزار و پانصد تا !  بعد در باز شد و کتاب دار مدرسه در میان موجی از جنجال مدرسه به درون ریخت ، وارد شد و شاد و خندان با  یک یک همکارهایش سلام و علیک کرد ، و پهلوی ناظم نشست ، و فراش را صدا کرد که برایش چای بیاورد و  بی معطلی رو به معلم تاریخ گفت :

-خوب ! بیست هزار تومان بیمه را گرفتی ؟

که همه زدند به خنده . خود او هم بلندتر از همه خندید و معلم تاریخ با خونسردی گفت : - نه . هفده سال دیگر مانده . خیال می کنی کار بیمه ی عمر هم مثل بیمه ی فرهنگی تق و لق است ؟ - غصه نخور بابا ! همه شان سر و ته یک کرباسند .  و برای این که حرف را گردانده باشد رو به دیگران گفت : -خوب آقایان ! درباره ی قطع شدن بیمه چه نظری دارید؟ من خیال دارم اعلام جرم کنم . می دانید چرا ؟

خبر دارم که کار از کجا خراب شده . شنیده ام . پول هنگفتی به جیب زده اند .  معلم تازه با لهجه ی رشتی گفت :

-از قضا بحث در همین موضوع بود . آقا ! بنده هم اطلاع دارم . راستی نمی شود اعلام جرم کرد آقا ؟ شما  سندی ، مدرکی ، چیزی در دست ندارید آقا ؟

معلم نقاشی خنده کنان گفت : -بر فرض هم که مدرک باشد ، تازه چه فایده ؟ خودتان را بی خود به دردسر نیندازید . من تصمیم گرفته ام  دفترچه ی بیمه ام را قاب بگیرم بزنم بالای طاقچه . یا اصلا صفحه ی مربوط به امراضش را که نوشته چه دردهایی  دارم قاب بگیرم . و بزنم بالای اتاق و هر صبح و شب زیارتش کنم و به یاد ایامی بیفتم که با آن همه خواب و  خیال در پی معالجه ی خودم بوده ام .

فراش که چای را آورد کاغذی پیش روی ناظم گذاشت و گفت که : -آقای مدیر دادند.  و ناظم آن را برداشت و در سکوتی که دفتر را فراگرفته بود چند لحظه به آن نظر دوخت. بعد آهی کشید و سر  برداشت و رو به حضار گفت :

-آقایان ! با کمال تاسف معلم جبرمان به مرض سل درگذشته است . آقای مدیر خواهش کرده اند عصر ، همه ی  آقایان بیایند تا دسته جمعی برویم جنازه را برداری.

و به فراش اشاره کرد که زنگ را بزند. وقتی زنگ به صدا درآمد درست صدای زنگ نعش کشان های سابق را  داشت.

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸

داستانی از جلال آل احمد : شوهر آمریکایی

«...ودکا؟نه.متشکرم.تحمل ودکا را ندارم.اگر ویسکی باشد حرفی.فقط یک  ته گیلاس قربان دستتان.نه.تحمل آب را هم ندارم.سودا دارید؟حیف.آخر اخلاق  سگ آن کثافت به من هم اثر کرده.اگر بدانید چه ویسکی سودایی می خورد!من تا خانه  پاپام بودم ، اصلا لب نزده بودم.خود پاپام هنوز هم لب نمی زند.به هیچ مشروبی .نه. مومن و مقدس نیست.اما خوب دیگر.توی خانواده ما رسم نبوده.اما آن کثافت ،  اول چیزی که یادم داد ، ویسکی درست کردن بود.از کار که برمی گشت ، باید ویسکی  سودایش  توی راهرو دستش باشد.قبل از اینکه دست هایش را بشوید.و اگر  من می دانستم با آن دست ها چه کار می کند؟!...خانه که نبود ، گاهی هوس می کردم  لبی به ویسکیش بزنم . البته آن وقت ها که هنوز دخترم نیامده بود.و از تنهایی  حوصله ام سر می رفت.اما خوشم نمی آمد.بدجوری گلویم را می سوزاند.هرچه هم  خودش اصرار می کرد که باهاش هم پیاله بشوم ، فایده نداشت.اما آبستن که شدم ،  به اصرار آب جو به خوردم می داد.که برای شیرت خوب است.اما ویسکی هیچ وقت. تا آخرش هم عادت نکردم.اما آن روزی که از شغلش خبردار شدم ، بی اختیار  ویسکی را خشک سرکشیدم. بعد هم یکی برای خودم ریختم ، یکی برای آن دختره گرل  فرندش.یعنی نامزد سابقش.آخر همان او بود که آمد خبردارم کرد.و دوتایی  نشستیم به ویسکی خوردن و درددل .و حالا گریه نکن ، کی گریه بکن.آخر فکرش را بکنید.  آدم دیپلمه باشد ، خوشگل باشد -می بینید که...-پاپاش هم محترم باشد، نان  و آبش هم مرتب باشد،کلاس انگلیسی هم رفته باشد-و به هرصورت مجبور نباشد به هر مردی بسازد-آن وقت این جوری؟!...اصلا مگر می شود باور کرد؟ این همه  جوان درس خوانده توی مملکت ریخته.این همه مهندس و دکتر...اما آخر آن خاک  برسرها هم هی می روند زن های فرنگی می گیرند یا آمریکایی.دختر پستچی محله-  شان را می گیرند، یا فروشنده سوپرمارکت سرگذرشان را ، یا خدمتکار دندان سازی را ،  که یک دفعه پنبه توی دندانشان کرده.و آن وقت بیا و ببین چه پز و افاده ای!انگار  خود سوزان هاروارد است یا شرلی مک لین یا الیزابت تایلور.بگذارید برایتان تعریف کنم. پریشب ها ، یکی از همین دخترها را دیدم. که دوماه است زن یک آقا پسر ایرانی
 شده و پانزده روز است که آمده .شوهرش را تلگرافی احضار کرده اند که بیا شده ای نماینده  مجلس.صاحب خانه مرا خبر کرده بود که مثلا مهمان خارجی اش تنها نماند.
و یک همزبان داشته باشد که باهاش درددل کند.درست هفته پیش بود.دختره با آن دو تا کلمه  تگزاسی حرف زدنش ...نه .نخندید.شوخی نمی کنم.چنان دهنش را  گشاد می کرد که نگو.هنوز ناخن هاش کلفت بود . معلوم بود که روزی یک خروار  ظروف می شسته .آن وقت می دانید چه می گفت؟می گفت ما آمدیم تمدن برای  شما آوردیم و کار کردن با چراغ گاز را یادتان دادیم و ماشین رخت شویی را ...و  از این حرف ها.از دست هاش معلوم بود که هنوز تو خود تگزاس رخت را  توی تشت چنگ می زده.و آن وقت این افاده ها !دختر یک گاوچران بود. نه از آن  هایی که توی ملکشان نفت پیدا می کنند و دیگر خدا را بنده نیستند .نه.از آن هایی که  گاو دیگران را می چرانند.البته من بهش چیزی نگفتم.اما یک مرد که تو مجلس بود که  درآمد با انگلیسی دست و پا شکسته اش گفت که اگر تمدن این هاست که شما می گویید ، ارزانی خود آن کمپانی که خود سرکار را هم دنبال ماشین رخت شویی می فرستد برای  ما به عنوان تحفه.البته دختره نفهمید.ناچار من برایش ترجمه کردم.آن وقت به  جای این که جواب آن مردکه را بدهد ، درامده رو به من که لابد بداخلاق بوده ای یا  هرزه بوده ای که شوهرت طلاقت داده .به همین صراحت.یعنی من برای این که تندی  حرف آن مردکه را جبران کرده باشم و دختره را از تنهایی درآورده باشم ، سر  دلم را باز کردم و برایش گفتم که امریکا بوده ام و شوهر آمریکایی داشته ام و طلاق گرفته ام ،  می دانید چه گفت ؟گفت این که عیب نشد.هیچ کاری عار نیست...لابد خانواده  اش دست به سرت کرده اند که ارثش به بچه ات نرسد.یا لابد بداخلاق بوده ای و از  این حرف ها.اصلا انگار نه انگار که تازه از راه رسیده.طلب کار هم بود.خوب  معلوم است.شوهرش نماینده مجلس بود.آخر اگر این خاک برسرها نروند این  لگوری ها را نگیرند که ، دختری مثل من نمی رود خودش را به آب و آتش بزند ...نه قربان دستتان .زیاد بهم ندهید.حالم را خراب می کند.شکم گرسنه و  ویسکی.همان یک ته گیلاس دیگر بس است.اگر یک تکه پنیر هم باشد، بد نیست
...ممنون،اوا !این پنیر است ؟ چرا آنقدر سفید است؟ و چه شور مال کجاست؟...لیقوان؟کجا باشد؟....نمی شناسم.هلندی و دانمارکی را  می شناسم. اما این یکی را ...اصلا دوست نداشتم.همان با پسته بهتر است .  متشکر!خوب چه می گفتم؟آره .تو کلوب آمریکایی ها باهاش آشنا شدم.یک سال بود  می رفتم کلاس زبان. می دانید که چه شلوغی است.دیپلم که گرفتم، اسم نوشتم برای  کنکور.ولی خوب می دانید دیگر.میان بیست و سی هزار نفر ، چطور می شود قبول  شد؟ این بود که پاپا گفت برو کلاس زبان.هم سرت گرم می شود، هم یک زبان خارجی یاد می گیری.و آن وقت آن کثافت معلم کلاس بود.بلند بالا.خوش ترکیب.موهای  بور.یک آمریکایی کامل.و چه دستهای بلندی داشت.تمام دفترچه تکلیف را می پوشاند. خوب دیگر.از همدیگر خوشمان آمد.از همان اول.خیلی هم باادب بود.اول دعوتم  کرد به یک نمایشگاه نقاشی.به کلوب تازه عباس آباد.از این ها که سر بی تن  می کشند  ،یا تپه تپه رنگ بغل هم می گذارند ، یا متکا می کشند به اسم آدم و یک قدح  می گذارند روی سرش ، یا دوتا لکه قهوه ای وسط دو متر پارچه .پاپا و ماما را هم دعوت  کرده بود.که قند توی دلشان آب می کردند.بعد هم با ماشین خودش برمان گرداند  خانه.و با چه آدابی .در ماشین را باز کردن و از این کارها.و شب ، کار روبه  راه شد.بعد دعوتم کرد به مجلس رقص.یکی از عیدهاشان . به نظرم (ثنک گیوینگ) بود .اوا!چه طور نمی دانید؟یک امریکاست و یک (ثنک گیوینگ).یعنی  شکرگذاری دیگر.همان روزی که امریکایی ها کلک آخرین سرخ پوستها را کندند.پاپا  البته که اجازه داد.و چرا ندهد؟بیرون از کلاس که من کسی را نداشتم برای تمرین  زبان.زبان را هم تا تمرین نکنی فایده ندارد.بعد هم قرار گذاشته بودیم که من بهش  فارسی درس بدهم.البته خارج از کلاس.هفته ای یک روز می آمد خانه مان برای  همین کار.قرار گذاشته بودیم .و نمی دانید چه جشنی بود.کدو حلوایی را سوراخ  کرده بودند عین جای چشم و دماغ و دهن ، و توش چراغ روشن کرده بودند.و چه رقصی  !و حالا دیگر کم کم انگلیسی سرم می شد و توی مجلس غریبه نمی ماندم.گذشته  از این که ایرانی هم خیلی زیاد بود.اما حتی آن شب هم هرچه اصرار کرد آبجو  نخوردم.مثل اینکه از همین هم خوشش آمد.چون وقتی برم گرداند و رساند خانه ،  به ماما گفت از داشتن چنین دختری به شما تبریک می گویم .که خودم ترجمه کردم. آخر حالا دیگر شده بودم یک پا مترجم.همین جوری ها هشت ماه با هم بودیم.با هم  سد کرج رفتیم قایقرانی.سینما رفتیم .موزه رفتیم .بازار رفتیم .شمیران و شاه عبدالعظیم رفتیم. و خیلی جاهای دیگر که اگر او نبود ، من به عمرم نمی دیدم.تا شب کریسمس  دعوتمان کرد خانه اش.دیگر شب «کریسمس»را که می شناسید.پاپا و ماما هم  بودند .ففر هم بود.نمی شناسید؟اسم برادرم است دیگر.فریدون.دوتا بوقلمون
پخته از خود لوس آنجلس برایش فرستاده بودند...اوا؟پس شما چه می دانید؟ همان جایی  که هولیوود هم هست دیگر.نه این که فقط برای او فرستاده باشند.برای همه شان  می فرستند تهران ، دیگر بوقلمون و آبجو و سیگار و ویسکی و شکلات که جای خود دارد.
باور کنید راضی بودم آدم کش باشد-دزد و جانی باشد-گنگستر باشد-اما آن کاره نباشد
...قربان دستتان.یک ته گیلاس دیگر از آن ویسکی.مثل اینکه آمریکایی نیست. آن ها «بربن» می خورند.مزه خاک می دهد.آره این اسکاچ است.خیلی شق و رق  است.عین خود انگلیس ها.خوب چه می گفتم؟آره.همان شب ازم خواستگاری کرد. رسما و سر میز شام.حالا من خودم هم مترجمم.جالب نیست؟هیچ کس تا حالا این  جوری شوهر نکرده.اول بوقلمون را برید و گذاشت تو بشقاب هامان .بعد شامپانی باز  کرد که برای پاپا و ماما ریخت.برای همه ریخت.البته ماما نخورد.اما پاپا خورد .  خود من هم لب زدم.اول تند بود و گس.اما تندیش که پرید ، شیرینی ماند.بعد  امد که به پاپا بگو که ازت خواستگاری می کنم.اصرار داشت که جمله به جمله بگویم  و شمرده و همه چیز را .که خدمت سربازیش را کرده -از مالیات دادن معاف  است-گروه خونش B است-مریض نیست-ماهی 1500 دلار حقوق می گیرد و  قسطی هم ندارد.و پدر و مادرش هم لوس آنجلس هستند و کاری به کار او ندارند و از  این حرف ها.پاپا که از همان شب اول راضی بود.خودش بهم گفته بود که مواظب  باش دخترجان، هزارتا یکی دخترها زن آمریکایی نمی شوند.شوخی که نیست .یعنی  نمی توانند.این گفته اش هنوز توی گوشم است.اما تو خودت می دانی.تویی که باید  با شوهرت زندگی کنی.اما ازش یک هفته مهلت بخواه تا فکرهایـت را بکنی .همین کار را  هم کردیم.البته از همان اول ، کار تمام بود .تمام فامیل می دانستند .دو سه بار هم  دعوت و مهمانی و از این جور مراسم.و چه حسادت ها . و چه دختر به رخ کشیدن ها.
سر همین قضیه ، تمام دخترخاله ها و دخترعموهام ازم قهر کردند.بابام راست  می گفت.شوخی که نبود .همه دخترها آرزوش را می کردند.ولی یارو از من  خواستگاری کرده بود.و اصلا معنی داشت که من فداکاری کنم و یک دختر دیگر را  جای خودم معرفی کنم؟این میانه هم فقط مادربزرگم غر می زد.می گفت ما تو فامیل ،  کاشی داریم ، اصفهانی داریم، حتی بوشهری داریم.همه شان را می شناسیم.اما دیگر  امریکایی نداشته ایم.چه می شناسیم کیه.دامادی را که نتوانی بروی سراغ خانواده  اش و خانه اش و از در و همسایه ته و توی کارش را در بیاری ،...و از این حرف  های کلثوم ننه ای.اصلا سر عقدمان هم نیامد.پا شد رفت مشهد که نباشد.اما  خود من قند تو دلم آب می کردند.محضر دار شناس خبر کرده بودیم.همه فامیل بودند و  یک عده امریکایی .و چه عکس ها از سفره عقد.یکی از دوست های شوهرم فیلم هم برداشت.اما امان از این امریکایی ها !می خواستند از سر از همه چیز دربیارند.هی می آمدند سوال پیچم می کردند . یعنی من حالا عروسم.اما مگر سرشان  می شد؟که اسم این چیه که قند را چرا این جوری می سایند؟که روی نان چه نوشته؟که  اسفند را از کجا می آورند؟...اما هر جوری بود،گذشت .توی همان مجلس  عقد ، دو تا از نم کرده های فامیل را به عنوان راننده برای اداره شان استخدام کردند. صدهزار تومن مهر کردند.کلمه لا اله الا الله را هم همان پاس سفره عقد گفت . و به چه زحمتی !و چه خنده ها که به لا اله...گفتنش کردیم!...که مثلا عقد  شرعی باشد. و شغلش ؟خوب معلم انگلیسی بود دیگر.بعد هم تو قباله نوشته بودند  حقوقدادن.دو نفر از اعضای سفارت هم شاهدش بودند.و من با همین دروغی که  گفته بود ، می توانستم بیندازمش زندان.وطلب خسارت هم بکنم.دست کم می توانستم  مجبورش کنم که علاوه بر چهارصد دلار خرجی که حالا برای دخترم می دهد ، ششصد  تا هم بگذارد رویش .ولی چه فایده ؟دیگر اصلا رغبت دیدنش را نداشتم.حاضر  نبودم یک ساعت باهاش سر کنم.همین هم بود که عاقبت راضی شد بچه را بدهد ،  وگرنه به قانون خودشان می توانست بچه را نگه دارد.البته که من مهرم را بخشیدم. مرده شورش را ببرد با پولش.اگر بدانید پولش از چه راهی درمی آمد؟!مگر می شود  همچو پولی را گردن بند طلا کرد و بست به گردن ؟یا گوشت و برنج خرید و خورد؟همین  حرف ها را آن روز آن دختره هم می زد. گرل فرند سابقش .یعنی رفیقه اش.نامزدش. چه می دانم!بار اول و آخر بود که دیدمش . با طیاره یکراست از لوس آنجلس آمده بود  واشنگتن.و توی فرودگاه یک ماشین کرایه کرده بود و یکراست آمده بود در خانه مان.دو  سال تمام که من واشنگتن بودم ، خبر از هیچکدام از فامیلش نشد.خودش می گفت راه دور  است و سر هرکسی به کار خودش گرم است و از این حرفها.من هم راحت تربودم. بی آقا بالاسر.گاهی کاغذی می دادم یا آن ها می دادند.عکس دخترم را هم برایشان فرستادم. آن ها هم هدیه تولد بچه را فرستادند.عکس یک سالگی اش را هم فرستادیم و بعد از آن دیگر  خبری ازشان نشد تا آن دختره آمد.سلام و علیک و خودش را معرفی کرد و خیلی مودب. که تنهایی حوصله ات سر نمی رود؟و به به چه دختر قشنگی و از این حرف ها.و من  داشتم با ماشین رخت شویی ور می رفتم که یک جاییش خراب شده بود.بی رو در واسی  آمد کمکم.و درستش کردیم و رخت ها را ریختیم تویش و رفتیم نشستیم که سر درد  دلش وا شد.گفت نامزدش بوده که می برندش جنگ کره .و جنگ که تمام می شود، دیگر  برنمی گردد لوس آنجلس.و همین توی واشنگتن کار می گیرد.و این که خدا عالم است  توی کره چه بلاهایی سر جوان های مردم می آوردند.که وقتی برمی گشتند ، این جورها  کارها را قبول می کردند !که من پرسیدم مگر چه کاری ؟شاخ درآورد که من هنوز  نمی دانستم شوهرم چه کاره است.درآمد که البته عار نیست.اما همه فامیلش سر همین کار  ترکش کرده اند.و هرچه بهشان گفته ، فایده نداشته ...حالا من دلم مثل سیر و سرکه  می جوشد که نکند جلاد باشد.یا مامور اتاق گاز و صندلی برقی.آخر حتی این جور  کارها را می شود یک جوری جزو کارهای حقوقی جا زد.اما آن کار او؟اسمش را که
 برد، چشم هایم سیاهی رفت.جوری که دختره خودش پاشد و رفت سراغ بوفه و بطری
ویسکی را درآورد و یک گیلاس ریخت داد دست من و برای خودش هم ریخت و همین
جور درد دل ...از او که این نامزد سومش است که همین جوری ها از دستش می رود.یکی شان توی جنگ کره کشته شده . دومی تو ویتنام است و این یکی هم  این جوری از آب درآمده . می گفت اصلا معلوم نیست چرا آنها یی شان هم که  برمی گردند ، یا این جور کارهای عجیب و غریب را پیش می گیرند ، یا خل و دیوانه  و دزد و قاتل می شوند...و از من که آخر چرا تا حالا نتوانسته ام بفهمم شوهرم  چه کاره است!و آخر من که دختر کلفت نبودم یا دختر سر راهی و یتیم خانه ای.دیپلمه  بوده ام و ننه بابا داشته ام و از این جور حرف ها ...آره قربان دستتان .یکی دیگر  بد نیست.مهمان های شما هم که نیامدند.گلوم بدجوری خشک می شود.بدیش این بود  که دختره خودش را تو دلم جا کرد.چگورپگور بود و ترتمیز.و می گفت هفت سال  است که تو لوس آنجلس یا دنبال شوهر می گردد یا دنبال ستارگی سینما.بعد هم با هم  پاشدیم رخت ها را پهن کردیم و دخترم را با کالسکه اش گذاشتیم عقب ماشین و رفتیم  سراغ محل کار شوهرم.آخر من هنوز هم باورم نمی شد.و تا به چشم خودم نمی دیدم ،  فایده نداشت. اول رفتیم اداره اش . سلام و علیک و این که چه فرمایشی دارید و چه  عکس هایی از چه پارک ها و درخت ها و چه چمن ها . اگر نمی دانستی محل چه  کاری است ، خیال می کردی خانه برای ماه عسل توش می سازند.و همه چیز با نقشه. و ابعاد و اندازه ها و لوله ها و دستگیره های دوطرف و دسته گل رویش و از چه چوبی  میل دارید.و پارچه ای که باید روش کید و چه تشریفاتی.و کالسکه ای که آدم را  می برد و این که چند اسبه باشد ، یا اگر دلتان بخواهد با ماشین می بریم  که ارزان تر  است و این که چه سیستم ماشینی . و این که چند نفر بدرقه کننده لازم دارید و هر  کدام چه قدر مزدشان است که تا حد احساسات به خرج دهند و هرکدام خودشان را  جای کدام یکی از اقوام بدانند و با چه لباسی و توی کدام کلیسا...من یک چیزی  می گویم شما یک چیزی می شنوید.گله به گله هم توی اداره شان دفترچه های تبلیغاتی  گذاشته بودند و کبریت و دستمال کاغذی.با عکس و تفصیلات روشان چاپ شده و  جمله هایی مثلا «خواب ابدی در مخمل» یا «فلان پارک المثنای باغ بهشت» و از  این جور چیز ها.کارمندها دور و برمان می پلکیدند که تک می خواهید یا خانوادگی؟  و چند نفره؟و این که صرف با شماست اگر خانوادگی تهیه کنید که پنجاه درصد ارزانتر  است و اینکه قسطی هم می دهیم...و من راستی که دلم داشت می ترکید.اصلا باورم  نمی شد که شوهرم این کاره باشد.آخر گفته بود حقوقدان.لایر!عینا.دست آخر  خودمان را معرفی کردیم و نشان کار شوهرم را گرفتیم .نه بدجوری که بو ببرند. که بله ایشان خواهر اوشانند و از لوس آنجلس آمده اند و عصر باید برگردند و کار  واجبی دارند و من نمی دانستم شوهرم امروز تو کدام محل کار می کند...و آمدیم  بیرون.و رفتیم خود محل کارش.و من تا وقتی از پشت ردیف شمشادها ندیدمش،  باورم نشد.دست هایش را زده بود بالا و لباس کار تنش بود و چمن را متر می کرد.  و چهار گوشه اش علامت می گذاشت و بعد کلنگ برقی را راه می انداخت و دور تا  دور محل را سوراخ می کرد و می رفت سراغ پهلویی.آن وقت دو نفر سیاه پوست  می آمدند اول چمن روی زمین را قالبی درمی آوردند و می گذاشتند توی یک کامیون کوچک و بعد شوهرم برمی گشت و از نو زمین را با کلنگ سوراخ می کرد و آن دوتا سیاه خاکش  را درمی آوردند و می آوردند و می ریختند توی کامیون دیگر.و همین جوری شوهرم می رفت پایین و می آمد بالا.و بعد یکی از آن دوتا سیاه.اما هرسه تا لباسهایشان عین همدیگر بود. و به چه دقتی کار می کردند !نمی گذاشتند یک ذره خاک حرام شود و بریزد روی چمن اطراف. و ما دو تا همین جور نشسته بودیم و نیم ساعت تمام از لای شمشادهای کنار خیابان تماشا می کردیم و زار زار گریه می کردیم.و از بغل ماشین ما همین جور کامیون رد می شد که یا خاک و چمن می برد بیرون ، یا صندوقهای تازه را می آورد بیرون که ردیف می چیدند روی زمین ، به انتظار این که گودبرداری ها تمام بشود.همان روزهایی بود  که سربازها را از ویتنام می آوردند .دسته دسته.روزی دویست سیصدتا.و عجب  شلوغ بود سرشان.غیر از دسته شوهرم ، ده دوازده دسته دیگر هم کار می کردند.
هر دسته ای یک سمت پارک.و عجب پارکی !اسمش آرلینگتون است.باید شنیده باشید. یک پایتخت آمریکاست و یک آرلینگتون.در تمام دنیا مشهور است.اصلا یک
آمریکاست و یک آرلینگتون.یعنی اینها را همان روز دختره برایم گفت.که از زمان  جنگ های استقلال ، این جا مشهور شده.«کندی»هم همان جاست.که مردم  می روند تماشا.گارد احترام هم دارد که با چه تشریفاتی عوض می شود.سرتاسر چمن است و تپه ماهور است و دور تا دور هر تکه چمن ، درختکاری و شمشادکاری و بالاسر هر نفر یک علامت سفید از سنگ و رویش اسم و رسمش.و سرهنگ ها  این جا و سرگردها تو آن قسمت و سربازهای ساده این طرف.دختره می گفت : ببین!به همان سلسله مراتب نظامی .من یک چیزی می گویم شما یک چیزی  می شنوید.می گفت تمام کوشش ما آمریکایی ها به این آرلینگتون ختم می شود... که چه دل پری داشت!هفت سال انتظار و سه تا نامزد از دست رفته! جای آن دوتا را هم نشانم داد و جای کندی را هم و آن جایی که گارد احترام عوض می شود و بعد برگشتیم.من هیچ حوصله تماشا نداشتم.ناهار هم  بیرون خوردیم.بعدش هم رفتیم سینما که دختره هی عر زد و اصلا نفهمیدیم چه گذشت. و چهار بعداز ظهر مرا رساند در خانه و رفت.بلیت دوسره با تخفیف گرفته بود و 
مجبور بود همان روز برگردد.و می دانید آخرین حرفی که زد چه بود؟گفت از بس تو جنگ با این عوالم سرو کار داشته اند ، عالم ماها فراموششان شده ...و شوهرم -غروب که از کار برگشت-قضیه را باهاش در میان گذاشتم.یعنی دختره که رفت همین جور تو فکر بودم یا با دوست و آشناهای ایرانیم تلفنی مشورت کردم.اول یاد آن روزی افتادم که به اصرار برم داشت برد دیدن مسگرآباد.قبل از عروسی مان .عین این که می رویم به دیدن موزه گلستان.من اصلا آن وقت نمی دانستم مسگر آبد چیست و کجاست؟گفتم که اگر او نبود من خیلی جاهای همین تهران را نمی شناختم.وآن روز هم من که بلد نبودم.شوفر اداره شان بلد بود. و من مثلا مترجم بودم.و هی از آداب کفن و دفن می پرسید.من هم که نمی دانستم .شوفره هم ارمنی بود و آداب ما را بلد نبود .اما رفت یکی از دربان های مسگرآباد را آورد که می گفت و من ترجمه می کردم. من آن وقت اصلا سردرنمی آوردم که غرضش از این همه سوال چیست.اما یادم است  که مادربزرگم همین قضیه را بهانه کرده بود برای غرزدن.که چه معنی دارد؟ مردکه بی نماز ، آمده خواستگاری دخترمردم و آن وقت برش می دارد می برد مسگرآباد؟ ...یادم است آن روز ، غیر از خودش ، یک آمریکایی دیگر هم باهاش بود و توضیحات دربان آن را که براشان ترجمه کردم ،  آن یکی درآمد به شوهرم گفت می بینی که حتی صندوق به کار نمی برند.یک تکه پارچه پیچیدن که سرمایه گذاری نمی خواهد... می شناختمش.مشاور سازمان برنامه بود.مثل این که قرار و مداری هم گذاشتند که  در این قضیه با سازمان حرف بزنند.و مرا بگو که آن روزها اصلا از این حرفها  سر در نمی آوردم.یادم است همان روز فهمیدند که ما صندوق نمی کنیم، برایم تعریف کرد که ما عین عروس و داماد بزک می کنیم می گذاریم توی صندوق.و اگر پیر ، پنبه می گذاریم توی لپ ها و موها را فر میزنیم و این ها کلی خودش خرج برمی دارد. من هم سرشام همان روز ، همین مطالب را برای مادربزرگم تعریف کرده بودم که  کلافه شد و شروع کرد به غرزدن.و بعد هم موقع عقد گذاشت و رفت مشهد.ولی  مگر من حالیم بود؟آخر شما خودتان بگویید.یک دختر بیست ساله و حالا دستش توی دست یک خواستگار آمریکایی و خوشگل و پولدار و محترم.دیگر اصلا جایی برای شک باقی می ماند؟ و من اصلا چه کار داشتم به کار مسگر آباد؟خیلی طول داشت تا مثل مادربزرگم به فکر این جور جاها بیفتم .واشنگتن هم که بودم ، گاهی اتفاق می افتاد که عصر ها از کار که برمی گشت ، غر می زد که سیاه ها دارند کارمان را از دستمان درمی آورند.و من یادم است که یک بار پرسیدم مگر سیاه ها حق قضاوت هم دارند؟ آخر من تا آخرش خیال می کردم«لایر»یعنی قاضی  یا حقوقدان یا از این جور چیزها که با دادگستری سروکار دارد.به هر صورت از در که وارد شد و ویسکی اش را دادم دستش ، یکی هم برای خودم ریختم و نشستم روبه رویش و قضیه را پیش  کشیدم.همه فکرهام را کرده بودم ، و همه مشورت ها  را.یکی از دوستان ایرانی ام تو تلفن گفته بود که معلوم است این ها همه شان این کاره اند.و برای همه بشریت! که بهش گفتم تو حالا وقت گیرآوردی برای شعار دادن؟ البته می دانستم که دق دلی داشت.تذکره اش را لغو کرده بودند.نه حق برگشت داشت و نه حق ماندن.و داشت
ترک تابعیت می کرد که بشود تبعه مصر.من هم دیگر جا نداشت که بهش بگویم اگر این جور است چرا خودت آمریکا مانده ای؟یکی دیگرشان که جوان خوشگلی هم بود و من خودم بارها آرزو کرده بود م که کاش زنش شده بودم ، می دانید در جواب چه گفت ؟ گفت ای بابا.به نظرم خوشی امریکا زده زیر دلت!عینا.و می دانید خودش چه کاره بود؟ هیچ کاره .فقط دو تا زن آمریکایی نشانده بودندش.نکند خیال کنید مستم یا خیال کنید دارم وقاحت می کنم.یکی از خانم ها معلم بود و آن یکی مهمان دار طیاره.هرکدام هم یک خانه داشتند.و آن آقا پسر سه روز تو این خونه بود و چهار روز تو آن یکی.شاهی می کرد.نه درس می خواند ، نه درآمدی داشت، نه ارزی براش می آمد.اما عین شیوخ خلیج ، ایرانی ها را به اصرار می برد  و خانه زندگیش را به رخشان می کشید و انگار نه انگار که این کار قباحتی دارد. بله.این جوری می شود که من سر بیست و سه سالگی باید دست دخترم را بگیرم و برگردم.اما باز خدا پدرش را بیامرزد.تلفن را که گذاشتم ، دیدم زنگ می زند. برش که داشتم یک جوان ایرانی دیگر است که خودش را معرفی کرد.که بله دوست همان جوان است و حقوق می خواند و فلانی بهش گفته که برای من مشکلی پیش آمده و چه خدمتی از دستم برمی آید و از این حرفها.ازش خواهش کردم آمد سراغم.نیم ساعتی نشستیم و زیر و بالای قضیه را رسیدیم و تصمیم گرفتیم.
این بود که خیالم راحت بود و شوهرم که آمد ، می دانستم چه می خواهم.نشستم تا ساعت ده ، پابه پایش ویسکی خوردم و حالیش کردم که دیگر امریکا ماندنی نیستم.هرچه اصرار کرد که از کجا فهمیده ام ، چیزی بروز ندادم.خیال می کرد پدر و مادرش یا خواهر برادرها شیطنت کرده اند.من هم نه ها گفتم  و نه ، نه.هرچه هم اصرار کرد که آن شب برویم گردش ، یا سینما یا کلوب و  قضیه را فردا حل کنیم ، زیر بار نرفتم .حرف آخرم را که بهش زدم ، رفتم تو اتاق بچه ام و در را از پشت چفت کردم و مثل دیو افتادم.راستش مست مست بودم .عین حالا.و صبحش رفتیم دادگاه.و خوش مزه قاضی بود که می گفت این هم کاری است مثل همه کارها.و این که دلیل طلاق نیمیشود... بهش گفتم که آقای قاضی اگر خود شما دختر داشتید به همچو آدمی شوهرش  می دادید؟ گفت متاسفانه من دختر ندارم.گفتم عروس چطور؟ گفت دارم.
گفتم اگر عروستان فردا بیاید  و بگوید شوهرم که اول معلم بود حالا این کاره از آب درآمده ، یا اصلا دروغ گفته باشد،...که شوهرم خودش دخالت  کرد و حرفم را برید.نمی خواست قضیه دروغ برملا شود.بله این جوری  بود که رضایت داد.ورقه خرجی دخترم را هم امضا کرد و خرج برگشتن  را هم همان جا ازش گرفتم.بله دیگر.این جوری بود که ما هم شوهر آمریکایی کردیم.قربان دستتان!یک گیلاس دیگر از آن ویسکی.این مهمان های شما هم که معلوم نیست چرا نمی آیند...اما ...ای دل غافل!...نکند آن دختره این جوری زیر پام را روفته باشد؟گرل فرندش را می گویم .هان؟....» 

 جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸

داستانی از جلال آل احمد : زن زیادی

...من دیگه چه طور می توانستم توی خانه پدرم بمانم ؟اصلا دیگر توی آن خانه که  بودم انگار دیوارهایش را روی قلبم گذاشته اند.همین پریروز این اتفاق افتاد .ولی  من مگر توانستم این دوشبه ، یک دقیقه در خانه پدری سرکنم ؟خیال می کنید اصلا خواب  به چشم هایم آمد ؟ابدا.تا صبح هی تو رخت خوابم غلت زدم و هی فکر کردم. انگار  نه انگار که رخت خواب همیشگی ام بود.نه!درست مثل قبر بود . جان به سر  شده بودم.تا صبح هی تویش جان کندم و هی فکر کردم . هزار خیال بد از کله ام  گذشت . هزار خیال بد. رخت خواب همان رخت خوابی بود که سالها تویش  خوابیده بودم.خانه هم همان خانه بود که هر روز توی مطبخش آشپزی می کرده  بودم.هر بهار توی باغچه هایش لاله عباسی کاشته بودم ؛ سرحوضش آن قدر ظرف  شسته بودم ؛ می دانستم پنجره راه آبش کی می گیرد و شیر آب انبارش را اگر  طرف راست بپیچانی ، آب هرز می رود.هیچ چیز فرق نکرده بود. اما من  داشتم خفه می شدم.مثل این که برای من همه چیز فرق کرده بود. این دو  روزه لب به یک استکان آب نزده ام .بی چاره مادرم از غصه من اگر افلیج نشود ،  هنر کرده است.پدرم باز همان دیروز بلند شد و رفت قم .هر وقت اتفاق بدی بیفتد ،  بلند می شود میرودقم.برادرم خون خودش را می خورد و اصلا لام تا کام ، نه با من  و نه با زنش و نه بامادرم ، حرف نمی زد .آخر چه طور ممکن است آدم نفهمد که  وجود خودش باعث این همه عذاب هاست ؟چه طور ممکن است آدم خودش را توی  یک خانه زیادی حس نکند؟من چه طور ممکن بود نفهمم؟ دیگر نمی توانستم تحمل کنم. امروز صبح چایی شان را که خوردند و برادرم رفت ، من هم چادر کردم و راه افتادم.  اصلا نمی دانستم کجا می خواهم بروم. همین طور سرگذاشتم به کوچه ها  از این  دو روزه جهنمی فرار کردم. نمی دانستم می خواهم چه کار کنم . از جلوی خانه  خاله ام رد شدم .سید اسماعیل هم سر راهم بود. ولی هیچ دلم نمی خواست تو بروم.  نه به خانه خاله و نه به سید اسماعیل . چه دردی دوا می شد.و همین طور انداختم  توی بازار.شلوغی بازار حالم را سرجا آورد و کمی فکر کردم . هرچه فکر کردم  دیدم دیگر نمیتوانم به خانه پدرم برگردم .با این آبروریزی !با این افتضاح!بعد از اینکه  سی و چهار سال نانش را خورده ام و گوشه خانه اش نشسته ام!همینطور می رفتم و  فکر می کردم . مگر آدم چرا دیوانه می شود؟چرا خودش را توی آب انبار می اندازد؟ یا چرا تریاک می خورد ؟خدا آن روز نیاورد.ولی نمی دانید دیشب و پریشب به من چه ها  گذشت.داشتم خفه می شدم.هرشب ده بار آمدم توی حیاط .ده بار رفتم روی پشت بام.  چه قدر گریه کردم؟خدا می داند.ولی مگر راحت شدم!حتی گریه هم راحتم نکرد.آدم این حرف ها را برای که بگوید؟این حرف ها را اگر آدم برای کسی نگوید ، دلش می ترکد. چه طور می شود تحملش را کرد.که پس از سی و چهار سال ماندن در خانه پدر ، سر چهل روز ، آدم را دوباره برش گردانند.و باز بیخ ریش بابا ببندند ؟حالا که مردم  این حرف ها را می زنند ، چرا خودم نزنم؟آن هم خدایا خودت شاهدی که من تقصیری  نداشتم . آخر من چه تقصیری داشتم؟حتی یک جفت جوراب بی قابلیت هم نخواستم  که برایم بخرد. خود از خدا بی خبرش ، از همه چیزم خبر داشت.می دانست چند  سالم است.یک بار هم سرورویم را دیده بود.پدرم برایش گفته بود یک بار دیدن حلال  است . از قضیه موی سرم هم با خبر بود.تازه مگر خودش چه دسته گلی بود .یک  آدم شل بدترکیب ریشو.با آن عینک های کلفت و دسته آهنی اش.و با آن دماغ گنده  توی صورتش .خدایآ تو هم اگر از او بگذری ، من نمی گذرم.آخر من که کاغذ فدایت  شوم ننوشته بودم. همه چیز راهم که خودش می دانست . پس چرا این بلا را سر  من آورد ؟ پس چرا این افتضاح را سر من در آورد ؟خدایا از او نگذر. خود لعنتی  اش چهار بار پیش پدرم آمده بود و پایش را توی یک کفش کرده بود . خدا لعنت کند  باعث و بانی را . خود لعنتی اش باعث و بانی بود .توی اداره وصف مرا از برادرم  شنیده بود . دیگر همه کارها را خودش کرد. روزهای جمعه پیش پدرم می آمد و  بله بری هاشان را می کردند و تا قرار شد جمعه دیگر بیاید و مرا یک نظر ببیند. خدایا  خودت شاهدی !هنوز هم که به یاد آن دقیقه و ساعت می اتفتم ، تنم می لرزد.یادم است  از پله ها که بالا می آمد و صدای پاهایش که می لنگید و صدای عصایش که ترق توروق  روی آجرها می خورد ،انگار قلب من می خواست از جا کنده شود . انگار سرعصایش  را روی قلب من می گذاشت .وای نمی دانید چه حالی داشتم .آمد یک راست رفت توی  اتاق . توی اتاق برادرم که مهمان خانه مان هم بود . برادرم چند دقیقه پهلویش نشست.  بعد مرا صدا کرد که آب بیاوردم و خودش به هوای سیگار آوردن بیرون رفت.من شربت  درست کرده بودم.و حاضر گذاشته بودم .چادرم را روی سرم انداختم در مهمان خانه  برسم ، نصف عمر شده بودم.چهار قدم بیش تر نبود . اما یک عمر طول کشید .  پدرم خانه نبود.برادرم هم رفته بود پایین ، پیش زنش که سیگار بیاورد و مادرم دم در  اتاق ایستاده بود و هی آهسته می گفت : «برو ننه جان ! برو به امید خدا!» ولی مگر پای من جلو می رفت؟پشت در که رسیدم ، دیگر طاقتم تمام شده بود.سینی  از بس توی دستم لرزیده بود، نصف لیوان شربت خالی شده بود . و من نمی دانستم  چه کار کنم.برگردم شربت را درست کنم  ،یا همان طور تو بروم ؟بیخ موهایم عرق  کرده بود . تنم یخ کرده بود . قلبم داشت از جا کنده می شد. خدایا اگر خودش  به صدا در نمی آمد ، من چه کار می کردم؟همین طور پابه پا می کرم که صدای  خودش بلند شد.لعنتی درامد گفت : «خانوم!اگه شما خجالت می کشین ، ممکنه بنده خودم بیآم خدمتتون؟»

خدایا خودت شاهدی!حرفش که تمام شد ، باز صدای پای چلاقش را شنیدم که روی  قالی گذاشته می شد و آمد و در را باز کرد . و دست مرا گرفت و آهسته کشید تو .  مچ دستم ، هنوز که به یآد آن دقیقه می افتم ، می سوزد. انگار دور مچم یک النگوی  آتشین گذاشته باشند.مرا کشید تو.سینی را از دستم گرفت ، روی میز گذاشت .  مرا روی صندلی نشاند و خودش روبرویم نشست.من فکر کردم مبادا چادرم هم از  سرم بردارد؟ ولی نه . دیگر اینقدر بی حیا نبود. خدا ازش نگذرد. چادرم را جمع کردم.ولی سرو صورتم و گل و گردنم پیدا بود. صورتم داغ شده بود و نمی دانم  چه حالی بودم که او باز سر حرف را باز کرد و گفت : «خانوم !خدا خودش اجازه داده.» و بعد بلند شد و دور صندلی من گشت.و دوباره نشست.فهمیدم چرا این کار را می کند .  و بیش تر داغ شدم و نمی دانستم چه بگویم.آخر می بایست حرفی می زدم که گمان نکند  گنگم.هر چه فکر کردم چیزی به خاطرم نرسید . آخر برای یک دختر  مثل من ، که سی و چار سال توی خانه پدر ، جز برادرش کسی راندیده و از همه مردهای  دیگر رو گرفته و فقط با زن های غریبه ، آن هم توی حمام یآ بازار حرف زده ،  چه طور ممکن است وقتی با یک مرد غریبه روبه رو می شود ، دست و پایش را گم نکند؟ من که از این دخترهای مدرسه رفته قرشمال امروزی نبودم تا هزار مرد غریبه  را ترو خشک کرده باشم.آن هم مرد غریبه ای که خواستگاری آمده است. راستی لال  شده بودم . و هرچه خودم را خوردم ، چیزی نداشتم که بگویم.اما یک مرتبه خدا خودش به دادم رسید . همان طور که چشمم روی میز میخ کوب شده بود ، به یاد  شربت افتادم . هول هولکی گفتم : «شربت گرم میشه آقا!»  ولی آقا را نتوانستم درست بگویم .آب بیخ گلویم جست و حرفم را نیمه تمام گذاشتم . ولی او دستش که به طرف لیوان شربت رفت من جرات بیش تری پیدا کردم و گفتم : «آقا سیگار میل دارین؟» و از اتاق پریدم بیرون . وای که چه حالی داشتم ! اگر برادرم نبود و باز من مجبور  می شدم برایش سیگار هم ببرم ؟! ولی خدا جوانی اش را ببخشد .چه برادر نازنینی است!  اگر او را هم نداشتم ، چه می کردم؟وقتی حال مرا دید که وحشت زده از پله ها پایین می روم ، گفت : «خواهر چته ؟مگه چی شده ؟مگه همه مردم شوهر نمی کنن؟» و خودش رفت بالا و برای او سیگار برد. و دیگر کار تمام بود.این اولین مرتبه بود  که او را می دیدم و او مرا می دید.خدا خودش شاهد است که وقتی توی اتاق بودم ، همه اش  دلم می خواست جوری بشود و او بفهمد که سرم کلاه گیس می گذارم .اما مگر  می توانستم حرف بزنم ؟همان یه کلمه را هم که گفتم ، جانم به لبم آمد.بعد که حالم به جا آمد ،  مطلب را به مادرم حالی کردم.گفت : «چیزی نیست ننه.برادرت درست می کنه.» آخر من می دانستم که اگر از همان اول مطلب را حالی اش نکنیم ، فایده ندارد.آخر زن  او می شدم و او چه طور ممکن بود نفهمد که کلاه گیس دارم.او که دست آخر می فهمید ، چرا  از اول حالیش نکنیم؟آخر می دانستم که اگر توی خانه اش مطلب را بفهمد ،  سر چهار روز کلکم را خواهد کند.ولی مگر حالا چکار کرده است؟و مرا بگو که چه قدر شور  آن مطلب را می زدم. خدایا ، اگر توهم از او بگذری من نمی گذرم.  آخر من چه کرده بودم؟چه کلاهی سرش گذاشته بودم  که با من این طور رفتار کرد؟حاضر  شدم یک سال دیگر دست نگه دارد و من در این یک سال کلفتی مادر و خواهرش را بکنم.  ولی نکرد. می دانستم که مردم می نشینند و می گویند فلانی سر چهل روز دوباره به خانه  پدرش برگشت . اگر یک سال در خانه اش می ماندم ، باز خودش چیزی بود.نه گمان کنید  دلم برایش رفته بودها!به خدا نه.با آن چک و چانه مرده شور برده اش و با آن پای شلش .  ولی آخر ممکن بود تولی برایش راه بیندازم .و تا یک سال دیگر هم خدا خدش بزرگ بود .  به مه این ها راضی شده بودم که دیگر نان خانه پدرم را نخورم.دیگر خسته شده بودم .سی  و چهارسال صبح ها توی یک خانه بیدار شدن و شب توی همان خانه خوابیدن !آن هم چه  خانه ای!سال های آزگار بود که هیچ خبر تازه ای ، هیچ رفت و آمدی ، هیچ عروسی  زبانم لال ، هیچ عزایی ، در آن نشده بود.بعد از این که برادرم زن گرفت و بیا و برویی  برپا شد ، تنها خبر تازه خانه ما جنجال شب های آب بود که باز خودش چیزی بود . و همین هم تازه ماهی یک بار بود.حتی کاسه بشقابی توی کوچه ما داد نمی زد.نمی دانید  من چه می گویم .نی خواهم بگویم خانه پدرم بد بود ، ها ، نه.بی چاره پدرم .اما من  دیگر خسته شده بودم. چه می شود کرد؟ من خسته شده بودم دیگر. می خواستم  مثلا خانم خانه خودم باشم . خانه خانه!اما مادر و خواهر او خانم خانه بودند.راضی  بودم کلفتی همه شان را بکنم و یک سال دست نگه دارد. ولی نکرد.من حالا می فهمم  چرا نصف بیشتر مهر را نقد داد.همه اش هفتصد و پنجاه تومان مهرم کرده بود.که  پانصد تومانش را نقد داد.و ما همه اش را اسباب اثاثیه خریدیم و مادرکم چهار تا تکه  جهاز راه انداخت . و دویست و پنجاه تومان دیگر بر ذمه اش بود که وقتی مرا به  خانه پدرم برگرداند گفت عده که سرآمد، خواهم داد.من حالا می فهمم چه قدر خر  بودم!خیال می کنید اصلا حرفمان شد !یا دعوایی کردیم؟ یا من بد و بی راهی  گفتم که او این بلا را سر من  درآورد؟حاشا و للاه!در این چهل روز ، حتی یک بار  صدامان از در اتاق بیرون نرفت .نه صدای من و نه صدای خود پدر سوخته  بدترکیبش!اما من از همان اول که دیدم باید با مادرشوهر زندگی کنم ته دلم لرزید. می دانید؟آخر آدم بعضی چیزها را حس می کند.می دیدم که جنجال به پا خواهد شد و  از روی ناچاری خیلی مدارا می کردم.باور کنید شده بودم یک سکه سیاه . با یک کلفت  این رفتار نمی کردند . سی و چهار سال توی خونه پدرم با عزت و احترام زندگی کرده  بودم و حالا شده بودم کلفت آب بیار مادر شوهر و خواهر شوهر.ولی باز هم حرفی نداشتم .  باز هم راضی بودم . اصلا به عروسیمان هم نیامدند .مادرو خواهرش را می گویم.  دعوتشان کردیم . و نیامدند .و همین کار را خراب کرد. همین که شوهرم خودش  همه کاره بود و بله بری ها را کرده بود و مادر و خواهرش هیچ کاره بودند.خودش  می گفت مادر و خواهرم کاری به کار من ندارند. ولی دروغ می گفت . مگر می شود؟ مادر شیره جانش را به آدم می دهد.چه طور می شود کاری به کار آدم نداشته باشد؟دست  آخر هم خدا خودش شاهد است. همین مادر و خواهرش مرا پیش او سکه یک پول کردند. عروسی مان خیلی مختصر بود.عقد و عروسی با هم بود.برادرکم قبلا اسباب و جهازم  را برده بود و خانه را مرتب کرده بود.خانه که چه می دانم . همه اش دو تا اتاق داشت.با جهاز من یکی از اتاق ها را مرتب کرده بودند .شب ، شام  که خوردیم ، ما را دست به دست دادند و بردند.وای!هیچ دلم نمی خواهد آن شب  را دوباره به یادم بیاورم.خدا نیاورد!عیش به این کوتاهی!فقط یادم است وقتی عقد  تمام شد، آمد رویم را ببوسد و من توی آینه ، صورت عینک دارش را نگاه می کردم.  در گوشم گفت : «واسه زیر لفظیت ، یک کلاه گیس قشنگ سفارش دادم، جانم!» و من نمی دانید چه حالی شدم. حتما باید خوش حال می شدم.خوش حال می شدم که  مطلب را فهمیده و به روی خودش نیاورده و با وجود همه این ها مرا قبول دارد.اما مثل  این بود که با تخماق توی مغزم کوبیدند .دلم می خواست دست بکنم و از زیر عینک ،  چشم های باباقورش شده اش را دربیاوردم.پدرسوخته  بدترکیب ، وقت قحط بود که  سر عقد مرا به یاد این بدبختی ام می انداخت ؟الهی خیر از عمرش نبیند!اصلا یک لقمه  شام از گلویم پایین نرفت و خون خونم را می خورد.و اگر توی کوچه که می رفتیم ،  آن حرف را نزده بود ، معلوم نبود کارمان به کجا می کشید.چون من اصلا حالم دست  خودم نبود.اما خدا به دادش رسید.یعنی به دادمان رسید.توی کوچه که داشتیم به  خانه اش می رفتیم ، وسط راه ، در گوشم گفت : «نمی خام مادر و خواهرم بفهمن.می دونی چرا؟» و من بی اختیار هوس کردم صورتش را ببوسم.اما جلوی خودم را نگه داشتم.همه بغض  و کینه ای که در دلم عقده شده بود ، آب شد.مثل این که محبتش با همین یک کلمه حرف در  دلم جا گرفت.مرده شورش را ببرد.حالا دیگر از خودم خجالت می کشم که این طور گولش  را خورده بودم.چه قد رخوش حال شده بودم.از همان جا هم بود که شست من خبردار شد.  ولی به روی خودم نیاوردم .وقتی شوهر آدم دلش خوش باشد ، آدم چه طور می تواند به  دلش بد بیاورد؟من اهمیتی ندادم . ولی از همان فردا صبح شروع شد . همان شبانه به  دست بوس مادرش رفتم. خودش گفته بود که گله کنم چرا به عروسی مان نیامده است. من هم دست مادرش را که بوسیدم ، گله ام را کردم . واه، واه ، روز بد نبینید.هیچ خجالت  نکشید و توی روی من تازه عروس و پسرش گفت : «هیچ دلم نمی خاد روی عروسی رو که خودم سر عقدش نبوده ام ، ببینم. می فهمین؟دیگه ماذون نیستی دست این زنیکه رو بگیری بیاری تو اتاق من .» درست همین جور.الهی سرتخته مرده شور خانه بیفتد. می بینید ؟از همان شب اول ،  کارم خراب بود . پیرسگ !ولی خودش آن قدر مهربانی کرد و آن قدر نازم را کشید  که همه این ها را از دلم درآورد.آن شب هرجوری بود ، گذشت .اصلا شب ها هرجوری  بود می گذشت. مهم روزها بود .روزها که شوهرم نبود و من با دو تا ارنعوت تنها  می ماندم .شوهرم توی محضر کار می کرد.روزها ، تا ظهر که برمی گشت ، و  عصرها تا غروب که به خانه می آمد ، من جهنمی داشتم.اصلا طرف اتاقشان هم نمی رفتم. تنهای تنها کارم را می کردم.و تا می توانستم از توی اتاق بیرون نمی رفتم . دو تا اتاق  خودمان را مرتب می کردم.همه حیاط را جارو می زدم. ظرف ها را می شستم .  خودش قدغن کرده بود که پا به خانه خودمان هم نگذارم.و من احمق هم رضایت داده  بودم.اما یک هفته که گذشت ، از بس اصرار کردم، راضی شد ، دو هفته یکبار شب های  جمعه به خانه پدرم برویم . برویم شام بخوریم و برای خوابیدن برگردیم.و بعد هم  دو هفته یک بار را کردم هفته ای یک بار. اما باز هم روزها جرات نداشتم پا از خانه  بیرون بگذارم.کاری هم نداشتم هفته ای یک مرتبه حمام که دیگر واجب بود. صبح ها  خودش هرچه لازم بود ، می خرید و می داد و می رفت . خرجمان سوا بود .برای  خودمان جدا و برای مادر و خواهرش گوشت و سبزی و خرت و خورت جدا می خرید. می داد در خانه و می رفت . و من تا ظهر دلم به این خوش بود که دست خالی از در  تو نمی آید . شب که می آمد ، سری به اتاق مادر و خواهرش می زد و احوالپرسی  می کرد و گاهی اگر چای شان به راه بود  یک فنجان چایی می خورد و بعد پیش من می آمد. بدی اش این بود که خانه مال خودشان بود یعنی مال مادر و خواهرش.و هفته دوم بود که  مرا مجبور کردند ظرف های آنها را هم بشویم.من به این هم رضایت دادم و اگر صدا   از دیوار بلند شد ، از من هم بلند شد. ولی مگر جلوی زبانشان را می شد گرفت ؟ وقتی شوهرم نبود ، هزار ایراد می گرفتند ، هزار کوفت و روفت می کردند .می آمدند  از در اتاقم می گذشتند و نیش می زدند که من کلاه گیس داردم و صورتم آبله است.و  چهل سالم است.ولی مگر پسرشان چه دسته گلی بود؟ و همین قضیه کلاه گیس آخرش  کار را خراب کرد.آخر چه طور از آنها می شد آن را مخفی کرد؟از ترسم که مبادا  بفهمند ، باز هم به حمام محله خودمان می رفتم.ولی یک روز مادرش آمده بود و از دلاک  حمام ما پرسیده بود . آن هم با چه حقه ای !خودش را به ناشناسی زده بود و برای  شوهرم دل سوزانده بود که زن پیر ترشیده و آبله رو گرفته است.و خدا لعنت کند این  دلاک ها را .گویا پنج قران هم به او اضافه داده بود و او هم سر درد دلش را باز کرده  بود و داستان کلاه گیس مرا برایش گفته بود و مسخره هم کرده بود . خدایا از شان  نگذر. مگر من چه کاری با این ها داشتم ؟مگر این خوش بختی نکبت گرفته من و این  شوهر بی ریخت یکه نصیبم شده بود ، کجای زندگی آن ها را تنگ کرده بود ؟چرا حسود ی  می کردند ؟خدا می داند چه چیزها گفته بود . روز دیگر همه این ها را آبگیر حمام  برای من نقل کرد.حتی ادای مرا هم درآورده بود که چه طور کلاه گیسم را برمی دارم  و سرزانویم می گذارم و صابون می زنم و شانه می کشم.من البته دیگر به آن حمام نرفتم. ولی نطق هم نزدم .سر وتنم را خودم شستم و دیگر به آن جا پا نگذاشتم.آخر چه طور  می شود توی روی این جور آدم ها نگاه کرد؟ به هر صورت دیگر کار از کار گذشته بود  و آن چه را که نباید بفهمند ، فهمیده بودند.دیگر روز من سیاه شد. شوهرم ، دو سه شب،  وقتی برمی گشت ، توی اتاق آن ها زیادتر می ماند.یک شب هم همان جا شام خورد و برگشت،  و من باز هم صدایم درنیآمد.راستی چه قدر خر بودم!اصلا مثل این که گناه کرده بودم.مثل  اینکه گناه کار من بودم.مثل این که سرقضیه کلاه گیس ، او را گول زده بودم!اصلا درنیامدم  یک کلمه حرف به او بزنم.تازه همه این ها چیزی نبود.بعد هم مجبورم کرد خرجمان را یکی  کنیم.و صبح و شام توی اتاق آن ها بروی» و شام و ناهار بخوریم. و دیگر غذا از  گلوی من پایین نمی رفت .خدایا من چه قدر خر بودم!همه این بلاها را سر من آوردند  و صدای من درنیآمد!آخر چرا فکر نکردم؟چرا شوهرم را وادار نکردم از مادر و خواهرش  جدا شود؟حاضر بودم توی طویله زندگی کنم ، ولی تنها باشم.خاک بر سرم کنند!که همین  طور دست روی دست گذاشتم و هرچه بار کردند کشیدم. همه اش تقصیر خودم بود. سی و چهارسال خانه پدرم نشستم و فقط راه مطبخ و حمام را یاد گرفتم.آخر چرا نکردم  در این سی و چهارسال ، هنری پیدا کنم؟خط و سوادی پیدا کنم؟می توانستم ماهی شندرغاز  پس انداز کنم و مثل بتول خانم عمه قزی ، یه چرخ زنگل قسطی بخرم و برای خودم خیاطی کنم. دخترهای همسایه مان می رفتند جوراب بافی و سریک سال ، خودشان چرخ جوراب بافی خریدند  و نانشان را که درمی آوردند هیچ ، جهاز عروسی شان هم خودشان درست  کردند ؛ و دست آخر هم ده تا طبق جهازشان را برد.برادرکم چه قدر باهام سرو کله زد که  سواد یادم بدهد.ولی من بی عرضه!من خاک برسر!همه اش تقصیر خودم  بود.حالا می فهمم.این دو روزه همه اش این فکرها را می کردم که آن همه خیال بد به  کله ام زده بود.سی و چهارسال گوشه خانه پدرم نشستم و عزای کلاه گیسم را گرفتم. عزای بدترکیبی ام را گرفتم.عزای شوهر نکردن را گرفتم.مگر همه زن ها پنجه آفتاب اند؟ مگر این همه مردم که کلاه گیس می گذارند، چه عیبی دارند؟مگر تنها من  آبله رو بودم ؟ همه اش تقصیر خودم بود.هی نشستم و هی کوفت و روفت مادر و خواهرش  را شنیدم.هی گذاشتم برود ور دلشان بنشیند و از زبانشان بد و بی راه مرا بشنود.  تا از نظرش افتادم .دیگر از نظر افتادم که افتادم .شب آخر وقتی از اتاق مادرش درآمد،  دیگر لباس هایش را نکند و همان دم در اتاق ایستاد و گفت : «دلت نمی خاد بریم خونه پدرت؟» و من یکهو دلم ریخت تو.دو شب پیش ، شب جمعه بود و با هم به خانه پدرم رفته بودیم  و شام هم آنجا بودیم و من یکهو فهمیدم چه خبر است.شستم خبردار شد.گفتم: « میل خودتونه!» و دیگر چیزی نگفتم. همین طور ساکت نشسته بودم و جورابش را وصله می کردم. باز پرسید و من باز همان جواب را دادم .آخر گفت: «بلند شو بریم جانم.پاشو بریم احوالی بپرسیم.» من خر را بگو که باز به خودم امید دادم که شاید از این خبرها نباشد.دست بغچه را  جمع کردم.چادرم را انداختم سرم و راه افتادم.تو راه هیچ حرفی نزدیم ، نه من چیزی  گفتم و نه او.شام نخورده بودیم.دیگ سر اجاق بود و می بایست من می کشیدم و تو  اتاق مادرش می بردم و باهم شام می خوردیم.ولی دیگ سر بار بود که ما راه افتادیم. دل من شوری می زد که نگو.مثل اینکه می دانستم چه بلایی بر سرم می خواهد  بیاورد.ولی باز به روی خودم نمی آوردم.خانه مان زیاد دور نبود.وقتی رسیدیم-من  در که می زدم-درست همان حالی را داشتم که آن روز هم پشت در اتاق  مهمان داشتم و او خودش آمد دستم را گرفت و کشید تو.شاید بدتر از آن روز هم بودم. سرتا پا می لرزیدم.برادرم آمد و در را باز کرد.من همچه که چشمم به برادرم  افتاد مثل اینکه همه غم دنیا را فراموش کردم.اصلا یادم رفت که چه خبرها شده است. برادرم هیچ به روی خودش نیاورد.سلام و احوال پرسی کرد و رفتیم تو.از  دالان هم گذشتیم. و توی حیاط که رسیدیم، زن برادرم توی حیاط بود و مادرم از پنجره  اتاق بالا سر کشیده بود که ببیند کیست و از پشت سرم می آمد.وسط حیاط که  رسیدیم ، نکبتی بلند بلند رو به همه گفت: «این فاطمه خانمتون.دستتون سپرده .دیگه نگذارین برگرده.» و من تا آمدم فریاد بزنم: «آخه چرا ؟من نمی مونم.همین جوری ولت نمی کنم.» که با همان پای افلیجش پرید توی دالان و در کوچه را پشت سر خودش بست. و من همان طور فریاد می زدم: «نمی مونم.ولت نمی کنم.» گریه را سردادم و حالا گریه نکن کی گریه کن.مادرک بی چاره ام خودش را  هولکی رساند به من و مرا برد بالا و هی می پرسید: «مگر چه شده؟» و من چه طور می توانستم برایش بگویم که هیچ طور نشده؟نه دعوایی ، نه حرف  و سخنی ، نه بگو و بشنوی.گریه ام که آرام شد، گفتم باهاش دعوا کرده ام.به خودش  و مادرش فحش داده ام و اله و بله کرده ام.و همه اش دروغ!چه طور می توانستم  بگویم هیچ خبری نشده و این پدر سوخته نکبتی ، به همان آسانی که مرا گرفته ، برم داشته  آورده ، در خانه پدرم سپرده و رفته ؟ولی دیگر کار از کار گذشته بود.مرکه نکبتی  رفته بود که رفته بود.فردا هم رفته بود اداره برادرم و حالیش کرده بود که مرا طلاق داده ،  و عده ام که سرآمد بقیه مهرم را خواهد داد.و گفته بود یکی را بفرستید اسباب  و اثاثیه فاطمه خانم را جمع کند و ببرد. می بینید؟مادرم هم می دانست که همه قضایا زیر  سر مادر و خواهرش است.ولی آخر من چطور می توانستم باز هم توی خانه پدرم  بمانم؟چطور می توانستم؟این دو روزی که در آن جا سر کردم، درست مثل اینکه توی  زندان بودم.کاش توی زندان بودم . آن جا اقلاا آدم از دیدن مادر و پدرش آب  نمی شود.و توی زمین فرو نمی رود . از نگاه های زن برادرش این قدر خجالت نمی کشد.دیوارهای خانه مان را این قدر به آن ها مانوس بودم ، انگار روی قلبم گذاشته  بودند. انگار طاق اتاق را روی سرم گذاشته بودند.نه یک استکان آب لب زدم و نه یک  لقمه غذا از گلویم پایین رفت .بی چاره مادرکم!اگر از غصه افلیج نشود ، هنر  کرده است.و بی چاره برادرم که حتما نه رویش می شود برود اسباب و اثاثیه مرا بیاورد ،  و نه کار دیگری از دستش برمی آید.آخر این مردکه بدقواره ، خودش توی  محضر کار می کند و همه راه و چاه ها را بلد است.جایی نخوابیده بود که آّب زیرش را بگیرد.  از کجا که سرهزار تا بدبخت دیگر ، عین همین بلا را نیاورده باشد؟اما نه.هیچ پدرسوخته پپه ای  از من پپه تر و بدبخت تر نیست.و مادر و خواهرش را بگو که هی به رخ من می کشیدند که  خانه فلانی و فلانی برای پسرشان خواستگاری رفته اند! ولی کدام پدرسوخته ای حاضر می شود با این ارنعوت های مرده شور برده سر کند؟جز من  خاک بر سر؟که هی دست روی دست گذاشتم و نشستم تا این یک کف دست زندگی ام را  روی سرم خراب کردند؟

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸

داستانی از جلال آل احمد : خانم نزهت الدوله

خانم نزهت الدوله گرچه تا به حال سه تا شوهر کرده و شش بار زاییده و دوتا از دخترهایش هم به خانه داماد فرستاده شده اند ، و حالا دیگر برای خودش مادربزرگ شده است ، باز هم عقیده دارد که پیری و جوانی دست خود آدم است.وگرچه سر  و همسر و خویشان و دوستان می گویند که پنجاه سالی دارد ، ولی او هنوز دو دستی  به جوانی اش چسبیده و هنوز هم در جست و جوی شوهر «ایده آل»خود به این در و آن در می زند.
هفته ای یک بار به آرایشگاه می رود و چین چروک های پیشانی و کنار دهان و زیر- چشمهایش را ماساژ می دهد.موهایش را مثل دخترهای تازه عروس می آراید ؛یعنی با سنجاق و گیره بالا می زند.پیراهن های «اورگاندی» و تافته می پوشد ، با سینه های باز و دامن های «کلوش».و روزی یک جفت دستکش سفید هم عوض می کند.روزی سه ساعت از وقتش را پای آینه می گذراند.ده ساعت می خوابد و باقی مانده را صرف دید و بازدیدهایش می کند ، و حالا دیگر همه دوستان و اقوام می دانند که اگر به خانه شان می آید و اگر در سو گ و سرورشان شرکت می کند  و اگر گل ها و هدیه های گران -برای زایمان ها و ازدواج ها و خانه عوض - کردن هاشان -می برد ، و اگر برای تازه عروس ها پا کشا می دهد ، همه برای این است که با آدم تازه ای -یعنی مرد تازه ای-آشنا شود ؛ چون دیگر هیچ یک از خویشان و دوستان دور و نزدیک باقی نمانده است که لااقل یکی دوبار برای خانم نزهت الدوله وساطت نکرده باشد و سراغی از شوهر«ایده آل»به او نداده باشد. خانم نزهت الدوله ، قد بلندی دارد و این خودش کم چیزی نیست.دماغش گرچه  خیلی باریک است ولی ...ای...بفهمی نفهمی میلی به سمت راست دارد.البته نه  خیال کنید کج است .ابدا!اگر کج بود که فورا می رفت و با یک جراحی (پلاستیک)، راستش می کرد.فقط یک کمی نمی شود گفت عیب ، بلکه همان یک کمی میل به سمت  راست دارد.صدایش خیلی نازک است .وقتی حرف می زند،هرگز اخم نمی کند و
ابروها و کنار دهانش ، وقتی می خندد ، اصلا تکان نمی خورد.ماهی پانصد تومان خرج توالت و ماساژ را که نمی شود با یک خنده گل و گشاد به هدر داد!باری ، موهایش را  هفته ای یک بار رنگ می کند.الحق باید گفت که بناگوش وسیعی دارد و از آن بهتر گوش های بسیار ظریف و کوچکی .اما حیف که ناچار است یکی از این گوش های  ظریف را فدای پیچ و تاب موهای خود کند.(فر)موهایش ، از مسواکی که هر روز به دندان هایش می کشد مرتب تر است و درست است که گردنش کمی -البته باز هم بفهمی نفهمی-دراز است ، ولی با دستمالی که به گردن می بندد ، یا گردنبندهای پهنی که دوسه دور ، دور گردن می پیچد ، چه کسی می تواند بفهمد؟ باری ، گرچه خانم نزهت الدوله کوچک ترین فرزند پدر و مادرش بوده است، ولی زودتر از خواهرهای دیگر شوهر کرده بود ه و این روزها خودش هم افتخارآمیز اعتراف می کند که سرو گوشش حسابی می جنبیده است.شوهر یکی از خواهرهایش وزیر است و شوهر آن دیگری ،چهارسال پیش ، در تیمارستان ، خودکشی کرد.
خانم نزهت الدوله هنوز بیست سالش نشده بود که شوهر کرد.شوهرش عضو وزارت خارجه بود.از خانواده های معروف بود و گذشته از آن پول دار بود. راستش را بخواهید گرچه به هر صورت عشق و عاشقی آن دو را به هم رسانده  بود، اما هم خانواده عروس و هم خانواده داماد ، حساب های همدیگر را خوب وارسی کرده بودند ، و بی گدار به آب نزده بودند .برادر داماد ،معاون وزارت خارجه  بود و پدر خانم نزهت الدوله وزیر داخله .این بود که در و تخته خوب به هم  جور شد .باری،تا خانم نزهت الدوله آمد مزه عشق و عاشقی را بچشد که بچه دار شدند و عر و بوق بچه ، جای بگو و بخندهای اول زندگی را گرفت و هنوز بچه شان دوساله نشده بود که شوهرش والی مازندران شد.پدر خانم هنوز نمرده بود و وزیر داخله بود و برای جمع و جور کردن زمین های مازندران و یک کاسه کردن خرده ملک های بی قواره آن جا،احتیاج به آدم کارآمد و امینی مثل دامادش داشت.زن و
شوهر ، ناچار شش سال آزگار در مازندران ماندند.درست است که شوهر همه کاره بود و از شیر مرغ تا جان آدمی زاد در دسترس خانم نزهت الدوله بود ، اما دیگر کار به جایی کشیده بود که وقتی میرزا منصورخان-شوهر خانم نزهت الدوله-از  در تو می آمد،حوصله نداشت از فرق سر تا نوک پای خانم را ببوسد و در ولایت غربت ، کار عشق و عاشقی اصلا ته کشیده بود و بچه ها ناچار جای همه چیز را گرفتند و خانم که در خانه کار دیگری نداشت ، برای رفع کسالت هم شده ، تا توانست بچه درست کرد.سه تا دختر دیگر و یک پسر .میرزا منصور خان کم کم در خانه هم رسمی شده بود و با زنش همان رفتاری را می کرد که با رییس نظمیه ایالتی.زنش را خانم صدا می کرد و به وسیله نوکر کلفت ها
احوالش را می پرسید و اتاقش را جدا کرده بود و با اجازه وارد اتاق زنش می شد و بدتر از همه اینکه دیگر نمی خواست زنش او را منصور تنها صدا کند. می خواست در خانه هم مثل هر جای دیگر (حضرت والی)باشد.و این دیگر برای خانم نزهت الدوله تحمل ناپذیر بود.برای او که این همه احساساتی و عاشق پیشه بود و عارش می آمد که از خانه پا بیرون بگذارد و با زن های ولایتی و چلفته روسا رفت و آمد کند و این همه تنها مانده بود و در ولایت غربت این همه احتیاج به صمیمیت داشت و فقط دلش به بچه هایش خوش بود!بدتر از  همه این که هر وقت پا از خانه بیرون می گذاشت ، هزاران شاکی ، با عریضه  های طاق و جفت ، سرراهش سبز می شدند و حوصله اش را سر می بردند
و برای او که اصلا کاری به این کارها نداشت ، این یکی دیگر خیلی تحمل - ناپذیر می نمود.ولی خانم نزهت الدوله باز هم صبر کرد.درست است که  پدرش را با کاغذهای خودش کاس کرده بود تا شاید حکم انتقال شوهرش را  بگیرد ، ولی پدرش رسما برایش نوشته بود که یک کاسه شدن املاک مازندران خیلی مهم تر از زندگی خانوادگی اوست.خودش این را فهمیده بود.این بود که صبر می کرد و تازه داشت تهران و اجتماعات اشرافی و مشغولیت ها و رفت و آمدهایش را فراموش می کرد که شوهرش به مرکز احضار شد.
بدتر از همه اینکه می گفتند  مغضوب شده.گرچه او ککش هم نمی گزید و  کاری به این کارها نداشت و درخیال دیگری بود.پس از شش سال تنهایی و غربت ، دوباره خودش را میان سر و همسر می دید و مجالس رسمی را ، با وصف عصا قورت دادگی های شوهرش ، و چند تا قصه خنده داری که راجع به مازندرانی ها شنیده بود ، گرم می کرد و از درددل هایی که با دخترخاله ها و عروس و عمه ها می کرد، به یادش می آمد که شوهرش چقدر ناجور و  خشک است و چقدر از او و از شوهر ایده آلش دور است.به خصوص که  شوهر خواهرش هم تازه وزیر شده بود و خانم نزهت الدوله نمی توانست  این رجحان را ندیده بگیرد و به شوهرش که در خانه نشسته بود و می گفتند  منتظر خدمت است ، سرکوفت نزند و همین طور با شوهرش کجدار و مریز می کرد.تا یک شب توی رخت خواب-کارشان که تمام شد-رو به شوهرش گفت : «منصور!راضی شد؟» و شوهر بی این که خجالتی بکشد، نه گذاشت و نه برداشت و در جوابش گفت: «آدم تو خلا هم که میره ، راضی میشه.» و این دیگر طاقت فرسا بود. و خانم نزهت الدوله همان شب تصمیمش را گرفت. و فردا صبح ، خانه و زندگی را ول کرد و پس از نه سال شوهرداری، یک سر به خانه پدر آمد.درست است که پدرش هم دل خوشی از این داماد مغضوب نداشت، ولی هرچه اصرار کرد که بچه ها را باید از این شوهر گرفت ، به خرج خانم  نزهت الدوله نرفت که نرفت.بچه ها را دادند و طلاق خانم را با مهرش گرفتند. خانم نزهت الدوله-شاید درآغاز کار که شوهر می کرد-هنوز نمی دانست که شوهر ایده آلش چه خصوصیاتی باید داشته باشد.ولی حالا که از شوهر اولش طلاق گرفته  بود و آسوده شده بود ؛ می دانست که شوهر ایده آلش چه خصوصیاتی نباید داشته  باشد.شوهر ایده آل او باید جوان باشد ؛ پولدار باشد ؛ خشک و رسمی نباشد ؛ وقیح و پررو نباشد ؛ چاپار دولت نباشد ؛ و مهم تر از همه این که از در که تو آمد  ، از  فرق سر تا نوک پای زنش را ببوسد.و به این طریق خیلی هم راضی بود و برای  این که خودش را به ایده آل برساند ، سعی می کرد روز به روز جوان تر باشد.ماهی یک کرست عوض می کرد ؛ پستان بندهای جورواجوری می بست که سفارشی ؛ در کارخانه های سوییس ، به اندازه سینه خانم بودند و متخصص مو آرایشگر و همه جور محصولات الیزابت آردن که به  جای خود ،...هر روز و هر ساعت پای  تلفن بود و خبر می گرفت که آخرین تغییرات مد چه بوده و برای سر و صورت و لب و ناخن ؛ چه رنگ های تازه ای را به جای رنگ های قدیمی جایگزین کرده اند. باری ، به همه شب نشینی ها می رفت ؛ مهامانی های خصوصی می داد ؛روزهای تعطیل ، دوستانش را با ماشین های وزارتی پدرش به گردش می برد و با مهری که از شوهر سابقش گرفته بود ؛ آن قدر پول داشت که در هر فصل بیست و یک دست لباس بدوزد و هفته ای یک جفت کفش بخرد.و اصلا به عدد بیست و یک عقیده پیدا کرده بود. این هم خودش یکی از تجربیات نه سال شوهرداری او بود.روز بیست و یکم ماه بود که شوهر کرده بود و در همچه روزی طلاق  گرفته بود و نیز در همچه روزی با شوهر دومش آشنا شد.
شوهر دوم خانم نزهت الدوله ، یک افسر رشید و چشم آبی بود که نوارهای منگوله- دار فرماندهی می بست و تازه از ماموریت جنوب برگشته بود و صورتی آفتاب - سوخته داشت و سال دیگر سرگرد می شد.گرچه وضع خانوادگی مرتب و آبرومندی نداشت اما خانم نزهت الدوله-از همان شب اول که او را در شب نشینی باشگاه  افسران دیده بود-تصمیم خودش را گرفته بود.اقوام و خویشان ، با چنین ازدواجی مخالف بودند.اماپدر-که آخرهای عمرش بود و می دانست که پس از مرگ یک وزیر ، دخترهایش در خانه خواهند پوسید -مخفیانه بساط عقد را راه انداخت و قرار شد عروس و داماد چند ماهی به اهواز بروند و سروصداها که خوابید ، برگردند.
و در همین مدت بود که معلوم نشد چه کسی بو برد و به گوش پدر رساند و همه  اقوام به دست و پا افتادند و عاقبت کشف شد که شوهر ایده آل خانم نزهت الدوله دو تا زن دیگر در همین تهران دارد.حسن کار در این بود  که صاحب عله  حاضر نبود و در غیاب او حتی احتیاج به این نبود که وزیر داخله رسما مداخله کند و تلفنی به کسی بزند و همان خاله زنک های فامیل ، یک ماهه نشانی خانه آن دو  زن دیگر را پیدا کردند هیچ ، حتی دفترخانه هایی را که ازدواج در آنها ثبت شده  بود ، نشان کردند و عروس و داماد که بی خبر از همه جا از ماه عسل برگشتند ، قضیه را آفتابی کردند .به نزهت الدوله در این سه ماهه آن قدر خوش گذشته بود که اصلا این حرفها را باور نمی کرد ، تا عاقبت خودش را برداشتند و به یکی - یکی خانه ها و دفترخانه ها بردند تا قانعش کردند.ولی تازه ، شوهر حاضر به  طلاق نبود . نظامی بود و یک دنده بود و رشادت هایی را که در جنوب به خرج
داده بود ، رنگ و وارنگ روی سینه اش کوبیده بود و خیال می کرد با همین نوارها و  منگوله ها می تواند با وزیر داخله مملکت جواله برود .درست است که این بار هم  بی سروصدا طلاق نزهت الدوله را گرفتند ، ولی نشان های رنگ و وارنگ کار  خودشان را کردند و مهر خانم نزهت الدله سوخت شد.خانم نزهت الدوله ، گرچه از این تجربه هم آزموده تر بیرون آمد ، اما ته دلش هنوز آرزوی آن افسر چشم آبی  خوش هیکل و منگوله بسته را داشت و از این گذشته ، هنوز در جست و جوی شوهر ایده آل خود بی اختیار بود ، نقل همه مجالسی که او حضور داشت ، خصوصیاتی بود که  یک شوهر ایده آل باید داشده باشد.و چون این واقعه هم زودتر فراموش شد و خانم بزرگ ها  و مادرشوهرها ی فامیل ، این بی بند وباری اخیر را هم ا زیاد بردند ، ...کم کم در همه  مجالس ، از او به عنوان یک زن تجربه دیده و سرد و گرم چشیده یاد می کردند و عروس ها و دخترهای پابه بخت فامیل ، پیش از آنکه از مادر و خواهر خود چیزی بشنوند ، به  نصایح او گوش می دادند و با او-به عنوان صاحب نظر در امور زناشویی-مشورت می کردند .راستش را هم بخواهید، خانم نزهت الدوله برای بدست آوردند چنین عنوانی  جان می داد.او که از هم دندان شدن با زن های پیر پاتال خانواده وحشت داشت و نمی  خواست خودش رادر ردیف آن ها بشمارد-او که فرزندان خودش را مدت ها بود ترک کرده بود و وارثی برای تجربیات شخصی خود نداشت -ناچار همه دختر هایی را که با  او مشورت می کردند ، درست مثل دخترها یا خواهرهای خودش حساب می کرد و از ته دل برایشان می گفت که شوهر باید با آدم صمیمی باشد،وفادار باشد،چاپار دولت نباشد ،  وقیح نباشد خوش هیکل و پولدار باشد ، از خانواده محترم باشد و بهتر از همه این که  چشم هایش آبی باشد.خانم نزهت الدوله ، البته به سواد و معلومات نمی توانست چندان  عقیده ای داشته باشد. خودش پیش معلم سرخانه ، چیزهایی خوانده بود .شوهر خواهرش که وزیر شده بود ،  چندان با سواد و معلومات نبود .شوهر اول خودش هم که آنقدر بد از آب درآمد ،  فارغ التحصیل مدرسه سن لویی بود و دوسالی هم فرنگستان مانده بود .
باری ،دو سه ماهی از طلاق دوم نگذشته بود که پدرش مرد.با شکوه و جلال تمام و موزیک نظامی و ختم در مسجد سپهسالار .و خواهر برادرها تازه از تقسیم ارث و میراث فارغ شده بودند که شهوریور بیست پیش آمد .شوهر اول خانم نزهت الدوله که مغضوب دوره سابق بود ، وزیر خارجه شد و مجالس و شب نشینی ها پر شد از آدم های تازه به دوران رسیده ای که نمی دانستند پالتو و کلاهشان را به دست چه کسی بسپارند و اولین پیش خدمتی را که سر راهشان می دیدند ، خیال می کردند  سفیر ینگه دنیاست .خانم نزهت الدوله ، اول کاری که کرد این بود که خانه ای  مجزا گرفت و ماشینی خرید و چهارشنبه ها را روز نشست قرارداد و خودش زمام کارها را به دست گرفت .گرچه از روی اکراه و اجبار ، ولی دوسه بار پیش وزیر جدید خارجه فرستاد و به هوای دیدن بچه ها و نوه هایش مخفیانه به خانه شوهر سابق  دخترای شوهر کرده خودش رفت و آمد می کرد و تور می انداخت .  حیف که پدرش مرده بود  ، وگرنه کار را دوسه روزه رو به راه می کرد .  اما اوضاع عوض شده بود و نه تنها پدر او مرده بود ، بلکه اصلا زبان دیگری  در مجالس به کار می رفت و آدم ها ناشناس بودند  و از دوستان قدیم خبری بنود .  خانم نزهت الدوله نمی داسنت چه شده .ولی همین قدر می دید که کسی گوشش  به حرف های او در باب شوهر ایده آب بدهکار نیست . همه در فکر آزادی بودند ،  در فکر املاک واگذاری بودند ، در فکر مجلس بودند و در فکر جواز گندم و جو بودند
 و بیش تر از همه در فکر حزب و روزنامه بودند و در همین گیر ودار و درمیان  همین آدم های تازه به دوران رسیده بود که خام نزهت الدوله در مجلس جشن  مشروطیت ، با سومین شوهر ایده آل خود آشنا شد. شوهر تازه خانم نزهت الدوله ، یکی از روسای عشایر غرب بود که تازه از حبس و  تبعید خلاص شده بود و سروسامانی یآفته بود و با عنوان آبرومند نمایندگی مجلس ،  به تهران آمده بود .مردی بود چهارشانه ، با سبیل های تابیده ، صدایی کلفت و گرچه قدش کوتاه بود و کمی دهاتی به نظر می آمد و از نزاکت و این حرف ها چندان خبر نداشت ، اما جوان بود و نماینده مجلس بود و یک ایل پشت سرش صف کشیده بود و ناچار پول دار بود.این یکی درست شوهر ایده آل نزهت الدوله بود .   تابستان ها به ایل رفتن و سواری کردن و مثل مردها تفنگ به دوش انداختن و  چکه به پا کردن و زمستان ها در مجالس شبانه ، با نمایدنده های مجلس و شوهر  ایده آل آخری ، با شرایسط زمان و مکان که در گفت گوی همه کس به گوش
خانم می خورد ، مطابق بود . خانم نزهت الدوله که دیگر در باره امور زناشویی  تجربه های زیادی اندوخته بود ، این بار مقدمات کار را حسابی فراهم کرد . اغلب در خانه شوهر خواهرش که با وجود تغییر زمانه هنوز وزیر مانده بود ف  قرار ملاقات می گذاشتند و گفقت و نیدها همه رسمی بود و حساب شده و هرچیز  به جای خود . تا این که قرار شد رییس ایل ، یک روز با خواهرش که تازه از  ایل آمده بود بیآیند و بنشینند و درحضور وزیر و زنش بله بری ها را بکنند و  سرانجامی به کارها بدهند .همین کار را هم کردند و وقتی گفت و گوها تمام شد  و دیگر لازم نبود که به خانم نزهت الدوله ، از حضور در مجلس ، شرمی دست  بدهد ،خانم هم تشریف آوردند و مجلس خودمانی شد.خواهر رییس ایل، زنی  بود بسیار زیبا، با چشمانی آبی و موهای بود . قد بلندی داشت و جوان هم بود  و تا خانم نزهت الدوله آمد از او به عنوان خواهر شوهر آینده حسادتی یا کینه ای  به دل بگیرد ، شیفته محبت های عجیب و غریب او شد که چایی اش را شیرین کرد ،  میوه جلویش گرفت و راجع به فر موهایش که چه قدر قشنگ بود ، حرف زد و از
خیاطی که پیراهن به آن زیبایی را برایش دوخته بود ، نشانی گرفت .و خلاصه خانم  نزهت الدوله ، از این همه محبت ، مات و مبهوت ماند . این قضیه در آخر بهار بود  و قرار شد تا آقای رییس ایل ، املاک ضبط شده اش را از دولت پس بگیرد و در تهران  کاملا مستقر شود ، ...خانم در یکی از نقاط شمیران خانه ای اجاره کند که دنج  باشد و دور از گرما ، تابستان را سر کنند و برای پاییز به شهر برگردند که تا آن وقت  تکلیف املاک آقا حتما معلوم شده و به هر صورت شوهر خواهر خانم نزهت الدوله  وزیر بود و می توانست در مجلس به دوستی یک رییس ایل امیدوار باشد.گرچه  خواهر موبور و چشم آبی ، درباره صدهزار تومان مهر ، کمی سخت گیری نشان  می داد ، اما رییس ایل خیلی دست و دلباز بود.حتی قول داد که به زودی هفت نفر  زن و مرد از افراد ایل خود را برای کارهای خانه بخواهد و نگذارد خانم دست به سیاه  و سفید بزند . دست آخر روز عروسی را معیین کردند و شیرینی دهان همدیگر  گذاشتند و به خوبی و خوشی از هم جدا شدند .
خانم نزهت الدوله -که سر از پا نمی شناخت -در عرض یک هفته ، خانه شهری اش را  اجاره داد و باغ بزرگی در شمیران اجاره کرد و بهتهیه مقدمات عروسی با سومین شوهر  ایده آل خود پرداخت .به وسیله یکی از خواهرزاده هایش که برای تحصیل به فرنگ رفته  بود -یک دست لباس کامل عروسی وارد کرد که بست و یک متر دنباله داشت . و چهارصد  و بیست و یک نفر از اعیان و زورا و نمایندگان را از دو هفته پیش دعوت کرد و با دو تا  از مهمان خانه های بزرگ شهر ، برای پذیرایی آن شب ، قرار داد بست.وکامیونهای شرکت  کتیرا-که هم خانم نزهت الدوبله و هم شوهرخواهر شدرآن سهم داشتند - سه روز تمام ،  مرغ و گوشت و سبزی و میوه و مشروب به شمیران می بردند و خلاصه از هیچ خرجی  مضایقه نکردند .عاقبت شوهر ایده آلش را یافته بود .به سرو همسر می گفت : « اگر آدم ارث پدرش را در راه به دست آوردن شوهر ایده آلش صرف نکند ، پس در چه راهی صرف کند ؟»
مجلس عروسی البته بسیار مجلل بود . یکی از شب های مهتابی اوایل تابستان بود  و هوا بسیار مساعد بود.از دو روز پیش ، تمام درخت های باغ را با تلمبه های  بزرگ شسته بودند و لای تمام شاخ و برگ های آن ها چراغ های رنگارنگ کشیده بودند . فواره ها کار می کردند و دو دسته ارکستر آمده بودند و «پیست» رقص -که تازه  اززیر دست نجار و بنا درآمده بود-گنجایش صد و پنجاه جفت رقاص که نه ،  رقصنده را دشت .شراب را از توی قدح های گلسرخی بزرگ ، با ملاقه های طلا کوب ، توی لیوان ها ی تراش دار باریک و بلند می ریختند ؛ و به جای همه چیز ، بوقلمون  سرخ کرده روی میز بود . و شیرین پلو و خاویار ، چیزهایی بود که اصلا کسی  نگاهشان هم نمی کرد.میز شام را به صورت T چیده بودند که درازای آن بیست و یک متر  بود و عروس و داماد بالای میز ، روی یک جفت صندلی خانم کار اصفهان ،  نشسته بودند .شام را با سرود شاهنشاهی افتتاح کردند و از طرف نخست وزیر و رییس  مجلس و خانواده ها ی عروس و داماد نطق های غرای تبریک آمیز رد و بدل  شد و همگی حضار ، بارها از طرف دولت و ملت ، به عروس و داماد و خاندان جلیل آن ها تبریک  گفتند و جام های خود را به سلامتی آن ها نوشیدند . مجلس خیلی آبرومند برگزار شد.  نه کسی مستی را از حد گذراند و نه حتی یک لیوان شکست . میز بزرگی  که طرف چپ در ورود باغ گذاشته بودهند ، انباشته شده بود از هدایای مهمانان  و دسته گل های بزرگ . درهمان شب ، دوستی های تازه به وجود آمد و کدورت های گذشته  را در بشقاب ها و جام های همدیگر ریختند و خوردند و حتی استیضاحی که  باید در واخر همان هقفته از دولت به عمل می آمد ، در همان مجلس مسکوت ماند .
 فقط یک ناراحتی به جا ماند و آن این که همان شب خانه را درد زد.  و صبح که اهل خانه بیدار شدند ، دیدند تمام هدایا ، به اضافه هرچه جواهر و طلا  و نقره و ترمه که روی میز ها و سر بخاری های دیواری پخش بوده است -و دو جفت  قالیچه ابریشمی که زیر صندلی عروس و داماد پهن کرده بودند -از دست رفته است .  مجلس شب پیش تا ساعت سه طول کشیده بود و طبیعی بود که در چنان شبی ، حتی  خدمتکاران هم -در اثر خالی کردند ته گیلاس ها -مست کرده باشند.و مسلما دزدها نمی-  توانسته اندچنین فرصتی را غنیمت نشمارند.با همه این ها ، زندگی عروس و داماد از  فردا به خوبی و خوشی شروع شد.درست است که شوهر خواهر خانم نزهت الدوله مطلب  را حتی در کابینه مطرح کرد و با وجود دوستی های تازه برقرار شده شب عروسی ، نزدیک  بود شوهر خانم نزهت الدوله ، به عنوان عدم ا منیت ، دولت را در مجلس استیضاح کند،...
ولی قضیه به این خاتمه یافت که رییس شهربانی وقت را عوض کردند و رییس جدید ، به  تعداد کلانتری های شمیران افزود و گشت شبانه گذاشت .آقا هم تمام خدمتکاران خانه را که سرجهازی خانم بودند ، از آشپز تا باغبان اخراج کرد و به جای آن ها هفت نفر از افراد ایل را که تلگرافی احضار کرده بودند ، گذاشت .اما خانم نزهت الدوله خم به ابرو نیآورد. این دزدی کلان را قضا و بلایی دانست که قرار بود به جان سعادت تازه آنها بزند.
و از این گذشته ، داماد به قدری مهربان بود که جایی برای تاسف بر اموال دزد زده نمی ماند .  نمی گذاشت خانم حتی از جایش تکان بخورد.خودش خمیر دندان روی  مسواک خانم می گذاشت . آب دوش و وان را خودش سرد و گرم می کرد.لقمه  برایش می گرفت . بند لباس زیرش را می بست . خلاصه این که دو هفته از  مجلس مرخصی گرفته بود وو در خانه را به روی اغیار بسته بود و سیر تا پیاز کارهای  خانه را خودش می رسید و راستی نمی گذاشت آب در دل خانم تکان بخورد.خانم  نزهت الدوله هم در این مدت خانه دیگرش را فروخت و از نو جای اثاث دزد برده  را پر کرد. قالی ها و مبل ها و پرده ها ، هرکدام زینت یک موزه بودند.هر اتاقی  «رادیوگرام» و یخچال و «کولر» جداگانه داشت و زن و شوهر هر چه خواستند ،  در نزدیک ترین فاصله دسشتان بود.در این نیمه ماه عسل ، آقا همه کاره بود.به کلفت  نوکرها سرکشی می کرد.و به باغبان ها و گل کاری های فصل به فصلشان می رسید .  برق و تلفن و آب و اجاره خانه را مرتب کرده بود و حتی با کمک هایی که در یک  معامله آب خشک کن ، با بایگانی کل کشور ، به صاحب خانه کرده بود ، قبض سه ماه  اجاره را بی اینکه پولی بدهد ، گرفته بود .و سر سفره به خانم هدیه کرده بود و  چون پانزده روز مرخصی اش داشت تمام می شد ، سر همان سفره پیشنهاد کرده بود که  چطور است از خواهرش دعوت کند که تابستان را به شمیران بیاید  و باهم باشند!و  خانم نزهت الدوله که راستش نمی دانست با این تنهایی بعدی چه بکند و از طرفی مهربانی  های خواهر شوهر را فراموش نکرده بود ، رضایت داد و از فردای مرخصی آقا ،  همه کارهای خانه به عهده خواهر شوهر بود . و خانم نزهت الدوله واقعا یک  پارچه عروس خانم بود.صبح تا شام وقتش را جلوی آینه ، یا در حمام  ،یا پای میز غذا  می گذراند. آرایشگرها و ماساژورها را با ماشین خانم به خانه می آوردند که به دستور آن ها روزی سه ساعت گوشت خام و گوجه فرنگی روی صورتش می گذاشت و اصلا  ازخانه بیرون نمی رفت و گوشش به صدای قشنگ خواهر شوهرش عادت کرده بود که  می رفت و می آمد و می گفت : «به به !چه پوستی ! چه طراوتی !خوش به حال برادرم!» و روزی صدبار،و هزار بار .و خانم نزهت الدوله راستی جوان شده بود !شوهر جوان ،  دست به تر و خشک نزدن ، گوجه فرنگی روی صورت ،...اصلا حظ می کرد.یک ماه  به این طریق گذشت .درست است که آقا کمی لاغر شده بود ، اما به خانم نزهت الدوله هرگز  مثل این یک ماه خوش نگذشته بود.از روز اول ماه دوم عروسی شان ، زن و شوهر شروع  کردند به پس دادن بازدیدها .هر روز دوسه جا می رفتند ؛ ولی مگر به این زودی ها تمام  می شد؟و بدتر از همه این بود که خانم نزهت الدوله خسته می شد.روز دوم یاسوم دید و  بازدیدبود که عصر به خانه خواهر نزهت الدوله رفتند که شوهرش وزیر بود و با اصرار  شب هم ماندند .یک وزیر ، به هر صورت نمی توانست با یک نماینده مجلس و یا یک رییس  ایل کاری نداشته باشد و خواهرها هم انگار یک عمر همدیگر را ندیده بودند !چه حرف ها  داشتند که بزنند !تا دوی بعداز نیمه شب بیدار بودند و قرار و مدارها و درددل ها و نقشه-  ها ....و بعد هم خوابیدند و صبح هنوز خانم نزهت الدوله از رخت خواب بیرون نیآمده  بود که شوهرش را پای تلفن خواستند که بله باز دیشب خانه را دزد زده .خواهر آقا را  توی یک اتاق کرده اند و درش را بسته اند.سیم تلفن را بریده اند و دست و پای هر هفت  خدمتکار خانه را بسته اند.و توی انبارحبس کرده اند و هر چه در خانه بوده  است ،  برده اند.از قالی های بزرگ و شمعدان ها و چلچراغ های سنگین گرفته تا مبل ها و  رادیوگرام ها و یخچال ها .خلاصه اینکه خانه را لخت کرده اند.این بار خانم نزهت الدوله  که جای خود داشت ، حتی شوهرش هم تاب نیاورده بود و همان پای تلفن زانوهایش تاشده  بود و نشسته بود.تنها برگه ای که از دزدها به دست آمد ، این بود که جای چرخ های کامیون های متعدد روی شن باغ به جا مانده بود . فروا رییس شهربانی وقت ، در  مطبوعات مورد حمله قرار گرفت که در عرض دو ماه ، دو با ر خانه یک نماینده ملت  را به روی دزدها باز گذاشته و طرح یک استیضاح جدید داشت در مجلس به پانزده  امضا حد نصاب خود می رسید که وزیر داخله ، یک هفته بعداز شب دزدی ، با یک مانور  ماهرانه ، طی یک ماده واحده(!)تقاضای سلب مصونیت از داماد تازه یعنی رییس ایل  کرد!و آن هایی که سرشان توی حساب نبود ، گیج شده بودند و نمی دانستند سیاست روس  است یا انگلیس است یآ امریکا....!و اصلا این همه جنجال از کجا آب می خورد. حالا نگو همان فردای دزدی اخیر ، دوتا از خدمتکارهای سابق خانم نزهت الدوله که  سرجهاز خانم بودند و رییس ایل بیرونشان کرده بود، سراغ خواهر خانم نزهت الدوله  آمده بودند وسوءظن خودشان را نسبت به رییس ایل و خواهرش بیان کرده بودند و تاعصر  تمام فامیل خانم نزهت الدوله به جنب و جوش افتاده بودند و از خاله خانباجی ها کمک گرفته  بودند و دو روز زاغ سیاه خواهر شوهر موبور و چشم آبی را چوب زنده بودند تا دست آخر  در خیابان عین الدوله خانه اش را گیر آورده بودند و روز بعد ، یکی از خواهر خوانده های  پیر و رند خانواده ، به هوای این که «ننه قربون شکلت دم غروبه ، الان نمازم قضا می شه.» ، خدمتکار خانه فریفته بود و تو رفته بود و دست به آب رسانده بود و وضو ساخته بود و کنار  حوض نمازی خوانده بود و از شیشه ها ، یکی یکی مبل ها و اثاث خانم نزهت الدوله را وارسی  کرده بود و بعد هم سر درد دل را با کلفت خانه باز کرده بود و از بدی زمانه و بی دینی مردم  به این جا رسیده بود که اطمینان کلفت خانه را به دست بیاورد و کشف کند که خانم صاحب خانه  یک خانم موبور چشم آبی بسیار مهربان و نجیب است که زن رییس یک ایل هم هست .و همان  شبانه،وزیر داخله دستور داده بود که شهربانی دست به کار بشورد و به خانه جدید رییس ایل  بریزند و تمام اثاث خانم را نجات بدهند .و همه قضایا را صورت مجلس کنند و یک پرونده  حسابی بسازند !درست است که نشانه ای از جواهرها و نقره ها و ترمه های دزدی اول به  دست نیامده بود ، ولی رییس ایل این عمل شهربانی را منافی مصونیت پارلمانی خود می دید  و داشت طرح استیضاح خود را به امضای این و آن می رساند که ماده واحده سلب مصونیت  از او تقدیم مجلس شد ؛ به اتکای یک پرونده قطور شهربانی و شهادت بیست و یک نفر از خدمتکاران  و اهل محل.باری ، داشت آبروریزی عجیبی می شد که سرجنبان های مملکت دست به کار شدند  و وزیر داخله را با رییس ایل آشتی دادند ، به شرط این که هم لایحه سلب مصونیت و هم طرح  استیضاح مسکوت بماند و مهر خانم نزهت الدوله هم بخشیده بشود. و این بار خانم که   نزهت الدوله طلاق می گرفت ، حتم داشت که برای حفظ آبروی دولت و ملت دارد فداکاری  می کند و از سومین شوهر ایده آل خودش چشم می پوشد.و حالا خانم نزهت الدوله ؛ که از  این تجربه هم آزموده تر بیرون آمد ؛ عقیده دارد که پیری و جوانی دست خود آدم است و هنوز  در جست و جوی شوهر ایده آل خود این در و آن در می زند . باز خا نه شهری اش را  خریده و گران ترین مبل ها و فرش هارا توی اتاقش جمع کرده . ماهی پانصد تومان خرج  ماساژسینه و صورت خود می کند .رنگ موهایش را هفته ای یک بار عوض می کند. پیراهن های اورگاندی باسینه باز می پوشد . وقتی حرف می زند ، هرگز اخم نمی کند   و وقتی می خنددد ، ابروهایش و کنار دهانش  اصلا تکان نمی خورد و مهم تر از همه این  که پس ازعمری زندگی و سه بار شوهر کردند ، به این نتیجه رسیده است که شوهر ایده آل  او از این نوکیسه و تازه به دوران رسطده هم نباید باشد. ودیگر این که کم کم دارد باورش  می شود که تنها مانع بزرگ در راه وصول به شوهر ایده آل ، ،عیب کوچکی است که در دماغ  او است و این روزها در این فکر است که برود و با یک جراحی «پلاستیک»،دماغش را درست کند.

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸

داستانی از جلال آل احمد : سمنو پزان

دود همه حیاط را گرفته بود و جنجال و بیابرو بیش از همه سال بود.زن ها ناهارشان را سرپا خورده بودند و هرچه کرده بودند ، نتوانسته بودند بچه ها را بخوابانند.مردها را از خانه بیرون کرده بودند تا بتوانند چادرهایشان را از سر  بردارند و توی بغچه بگذارند و به راحتی این طرف و آن طرف بدوند.داد و بی داد  بچه ها که نحس شده بودند و خودشان نمی دانستند که خوابشان می آید-سروصدای ظرف هایی که جابه جا می کردند-و برو بیای زن های همسایه که به کمک آمده بودند و ترق و توروق کفش تخته ای سکینه ، کلفت خانه-که دیگران هیچ امتیازی بر او نداشتند-همه این سروصداها از لب بام هم بالاتر می رفت و همراه دود دمه ای که در آن بعدازظهراز همه فضای حیاط برمی خاست، به یاد تمام اهل محل می آورد که خانه حاج عباس قلی آقا نذری می پزند.و آن هم سمنوی نذری .چون ایام فاطمیه بودو سمنو نذر خاص زن حاجی بود. مریم خانم ، زن حاج عباس قلی آقا ، سنگین و گوشتالو، باپاهای کوتاه و آستین های  بالازده اش غل می خورد و می رفت و می آمد.یک پایش توی آشپزخانه بود که  از کف حیاط پنج پله می رفت و یک پایش توی اتاق زاویه و انبار و یک پایش پای  سماور .بااین که همه کارش ترتیب داشت و دختر بزرگش فاطمه را مامور  ظرف ها کرده بود و رقیه اش راکه کوچک تر بود،پای سماور نشانده بود و خودش هم مامور آشپزخانه بود،...با همه این دلش نمی آمد دخترها را تنها بگذارد.این بود که هی می رفت و می آمد؛ به همه جا سر می کشید؛ نفس زنان به هم کس فرمان  می داد؛با تازه واردها تعارف می کرد؛بچه ها را می ترساند که شیطنت نکنند؛دعا و  نفرین می کرد؛به پاتیل سمنو سر می کشید: «رقیه!...آهای رقیه!چایی واسه گلین خانم بردی؟» «چشم الان می برم.» «آهای عباس ذلیل شده !اگر دستم بهت برسه ، دم خورشید کبابت می کنم.» «مگه چی کار کرده ام ؟ خدایا!فیش!» «خانم جون خیلی خوش اومدید.اجرتون با فاطمه زهرا.عروستون حالش چه طوره؟» «پای شما رو می بوسه خانم .ایشالاه عروسی دختر خودتون.خدانذرتون رو قبول کنه.» «عمقزی به نظرم دیگه وقتش شده که آتیش زیر پاتیلو بکشیم ؛ ها؟» «نه ، ننه.هنوز یه نیم ساعتی کار داره.» «وای خواهر ، چرا این قدر دیر اومدی؟مجلس ختم که نبود خواهر!» و به صدای مریم خانم که با خواهرش خوش و بش می کرد ، بچه ها فریاد- کنان ریختند که : «آی خاله نباتی.خاله نباتی.» و با دست های دراز از سرو کله هم بالا رفتند.خاله بچه نداشت و تمام بچه های خانواده می دانستند که جواب سلامشان نبات است.خاله از زیر چادر، کیف پارچه اش را درآورد ؛ زیپ آن را کشید و یکی یکی دانه آب نبات توی دست بچه ها گذاشت .اما بچه ها یکی دو تا نبودند.مریم خانم پنج تا بچه بیش تر نداشت؛ فاطمه و رقیه و عباس و منیر و منصور.اما آن روز خدا عالم است دست چند تا  بچه برای آب نبات دراز شد.دو سیر و نیم آب نباتی که خاله سر راه خریده بود، در یک چشم به هم زدن تمام شد و هنوز فریاد بچه ها بلند بود که : «خاله نباتی ، خاله نباتی .» وقتی همه آب نبات ها تمام شد و خاله همه گوشه های کیف را هم گشت ، یک پنج قرانی  درآورد و عباس را که پسری هشت ساله بود ، کناری کشید .پول را توی مشتش گذاشت و در گوشش گفت : «بدو باریکلا!یک قرونش مال خودت.چارزارشم آب نبات بخر، بده بچه ها!... اما حلال حروم نکنی ها؟» هنوز جمله آخر تمام نشده بود که عباس رو به درحیاط ، پا به دو گذاشت و بچه ها همه به دنبالش. «الحمدالله،خواهر!کاش زودتر اومده بودی.از دستشون ذله شدیم.» با این که بچه ها رفتند ، چیزی از سروصدای خانه کاسته نشد.زن ها با گیس های تنگ بافته و آستین ها ی بالا زده چاک یخه هایی که از بس برای شیر دادن بچه ها پایین کشیده بودند شل شده بودند شل و ول مانده بود، عجله می کردند ؛ احیاط می کردند. به هم کمک می کردند  ؛ و برای راه انداختن بساط سمنو شور و هیجانی داشتند.  همه تند و تند می رفتند و می آمدند ؛ به هم تنه می زدند ؛ سلام می کردند ؛ شوخی  می کردند ؛ متلک می گفتند ، یا راجع به عروس ها و هووها و مادرشوهرهای همدیگر نیش و کنایه رد و بدل می کردند : «وای عمقزی پسرت رو دیدم .حیوونی چه لاغر شده بود!این عروس حشریت  بگو کمتر بچزونتش.» «وا!چه حرف ها!قباحت داره دختر.هنوز دهنت بوی شیر میده.» «اوا صغرا خانم !خاک بر سرم !دیدی نزدیک بود این زهرای جونم مرگ شده هووی تورم خبر کنه.اگر این مادر فولاد زره خبردار می شد، همه هوردود می - کشیدیم و مثل این دودها می رفتیم هوا.» «ای بابا !اونم یک بنده خدا است .رزق مارو که نمی خورده.» «پس رزق کی رو می خوره؟اگه این عفریته پای شوهرت ننشسته بود که حال و  روزگار تو همچین نبود.» جمله آخر را مریم خانم گفت که تازه چادر خواهرش را گرفته بود.از آن طرف  می گذشت و می خواست به صندوق خانه ببرد.دم در صندوق خانه ، رو به خواهرش که پا به پای او می آمد، آهسته افزود: «می بینی خواهر ؟کرم از خود درخته.همین خاله خانباجی های بی شعور و پپه هستند که شوهر الدنگ من میره با پنشش تا بچه سرم هوو میآره .»«راستی آبجی خانم !چه خبر تازه از آن ورها؟هنوز هووت نزاییده ؟» «ایشالا که ترکمون بزنه .میگن سه روزه داره درد می بره.سرتخته مرده شور خونه! حاجی قرمساق منم لابد الان بالای سرش نشسته ، عرق پیشونیش رو پاک می کنه. بی غیرت فرصت رو غنیمت دونسته.» «نکنه واسه همین بوده که امسال گندم بیشتری سبز کردی.» «اوا خواهر!چه حرف ها؟تو دیگه چرا سرکوفت می زنی؟» و از صندوق خانه درآمدند و به طرف مطبخ راه افتادند که آن طرف حیاط بود. «بریم سری به اجاق بزنیم خواهر!یک من گندم امسال ، کیله رو از دستم دربرده. تو هم نیگاهی بکن!هر چی باشه کدبانوتر از منی.» و دم در مطبخ که رسیدند ، مریم خانم برگشت و رو به تمام زن هایی کرد که ظرف  می شستند ، یا بچه کوچولوهاشان را سرپا می گرفتند، یا شلوارهای خیس شده بچه ها را لبه ایوان پهن می کردند، یا سرهاشان را توی یخه هم کرده بودند و چیزی می گفتند و  کرکر می خندیدند.و گفت : «آهای!قلچماق ها و دخترهاش بیآند.حالا وقتشه که حاجت بخواهین.» و خنده کنان به خواهرش گفت : «حالا دیگه به هم زدنش زور می بره.دیگه کار خورده و خوابیده ها است.» و از پله ها پایین رفتند و دنبال آن دو  هفت هشت تا از دختهای پا به بخت و زن های  قد و قامت دار. مریم خانم امسال به نذر پنج تن ، یک من گندم بیش تر از سال های پیش سبز کرده بود. بادام و پسته و فندق را هم که خواهرش نذر داشت.پاتیل را هم از شیرفروش سرگذر کرایه می کردند و وقتی دم می کشید ، از سربار برمی داشتند .واین همه ظرف هم لازم نبود.اما امسال از همان اول کار، عزا گرفته بودند.فرستاده بودند پاتیل مسجد بزرگ را  آورده بودند و به متولی مسجد -که آن را روی سرش هن هن کنان و صلوات گویان از در چهار اطاق تو آورده بود-دوتومان انعام داده بودند و چون دیده بودند که اجاق برایش  کوچک است ، فرستاده بودند از توی زیرزمین ده پانزده تا آجر نظامی کهنه آورده بودند که  خدا عالم است چند سال پیش ، از آجر فرش حیاط زیاد مانده بود و وسط مطبخ اجاق موقتی درست کرده بودند و پاتیل را بار گذاشته بودند.وقتی هم که پاتیل را آب گیری می کردند ، تابیست و چهار سطل شمرده بودند ، ولی از بس بچه ها شلوغ کرده بودند  و خاله خانباجی ها صلوات فرستاده بودند ، دیگر حساب از دستشان در رفته بود. بعد هم فرش یکی از اتاق ها را جمع کرده بودند و هرچه ظرف داشتند ، دسته دسته دور اتاق و توی اطاقچه ها چیده بودند .هرچه کاسه و بشقاب مس بود ، هرچه چینی و بدل چینی بود و هرچه سینی و مجمعه داشتند، همه را آورده بودند.ته  صندوق ها را هم گشته بودند و چینی مرغی های قدیمی را هم بیرون آورده  بودند که در سراسر عمر خانواده ، فقط موقع تحویل حمل و سربساط هفت سین آفتابی می شود، و یا در عروسی و خدای نکرده عزایی. فاطمه ، دختر پا به بخت مریم خانم ، یک طرف اتاق خانه را تخت چوبی گذاشته بود و ظرف های قیمتی را روی آن چیده بود و ظرف های دیگر را به ترتیب کوچکی و بزرگی آن ها دسته دسته کرده بود و همه را شمرده بود  و دو ساعت پیش ناهار که خورده بودند ، به مادرش خبر داده بود که جمعا هشتاد وشش تا کاسه و بادیه و جام و قدح و خورش خوری و ماست خوری و سینی و لگن جمع شده.و مادرش که با عمقزی مشورت کرده بود ، به این نتیجه رسیده بود که ظرف باز هم کم است و ناچار در و همسایه ها را صدا کرده بود و خواسته بود هرکدامشان هر چه ظرف زیادی دارند بیاورند و این سفارش  را هم کرده بود که : «اما قربون شکلتون ، دلم می خواد فقط مس و تس بیآرید ها...اگه چینی  باشه ، نبادا خدای نکرده یکیش عیب کنه و روسیاهی به من بمونه.» و حالا زن های همسایه -که چادرشان را دور کمرشان پیچیده و گره زده بودند -پشت سر هم از راه می رسیدند و دسته دسته ظرف های مس خودشان را می آوردند و به فاطمه خانم می سپردند.و فاطمه ظرف های  هر کدام را می شمرد و تحویل می گرفت و با کوره سوادی که داشت، سنجاق زلفش را در می آورد و بانوک آن روی گچ دیوار می نوشت: «گلین خانم ، یک دست کاسه لعابی-همدم سادات، دوتالگنچه روحی- آبجی بتول ، سه تا بادیه مس...» دو نفر هم پارچ آورده بودند و ی: نفر هم سطل .و فاطمه پیش خود فکر کرده بود : «چه پرمدعا!» و ظرف ها را که تحویل می گرفت ، می گفت : «خودتون هم نشونش بکنین که موقع بردن ، گم و گور نشه!» «واه!چه حرفها ؟فاطمه خانم  جون خودت که ماشاالله سواد داری و صورت ور می داری.» « نه آخه محض احتیاط میگم.کار از محکم کاری عیب نمی کنه.» و همسایه ها که هر کدام توی کوچه یا دالان خانه کاسه و بادیه خودشان را  شمرده بودند و حتی با نوک کاردی یآ چیزی زیر کعبش را خطی یا دایره ای کشیده بودند و نشان کرده بودند ، خودشان را بی اعتنا نشان می دادند و پشت چشم نازک می کردند و می رفتند. زن میراب محل هم یکی از همین همسایه ها بود که کاسه و بادیه می آوردند . بچه به بغل آمد و از زیر چادرش یک جام مس را با سرو صدا روی تخت گذاشت و گفت : «روم سیاه فاطمه خانم !تو خونه گدا گشنه ها که ظرف پیدا نمیشه.» فاطمه که سرش به حساب گرم بود و داشت ظرف های همسایه ها را روی گچ دیوار جمع می زد، برگشت و چشمش به جام مس که افتاد  برق زد و بعد نگاهی به صورت زن میراب انداخت و گفت : «اختیار دارین خانم جون ، واسه خود نمایی که نیست.اجرتون با حضرت زهرا.» و روی دیوار علامتی گذاشت و زن میراب که رفت ، جام را برداشت و روی نوک پنج انگشت دست چپش گذاشت و با دست راست تلنگری به  آن زد و طنین زنگ آن را به دقت شنید.بعد آن را به گوش خود نزدیک کرد و این بار با سنجاق زلفش ضربه ای دیگر به آن زد و صدای کش دار و زیل آن را گوش کرد و یک مرتبه تمام خاطراتی که با این صدا و این جام  همراه بود ، در مغزش بیدار شد.به یادش آ»د که چند بار با همین جام زمین خورده بود و چه قدر به آن تلنگر زده بود و هر بار که با آن آب می خورد ،  از برخورد دندان هایش با جام لذت برده بود و اوایل بلوغ که نمی گذاشتند  زیاد توی آینه نگاه کند ، چه قدر در آب همین جام مسی صورتش را برانداز  کرده بود و دست به زلف هایش فرو کرده بود و عاقبت به یادش آ»ده که چهار سال پیش ، در یکی از همطن روزهای سمنو پزان ، جام گم شد و هر چه گشتند ،  گیرش نیآوردند که نیآوردند . یک بار دیگر هم آن را به صدا درآورد و این بار بایک کاسه مس دیگر به آن ضربه ای زد و صدا چنان خوش آهنگ و طنین دار و بلند بود که خواهرش رقیه از پای سماور بلند شد و به هوای صدا به دو آمد و  چشمش که به جام افتاد ، پرید آن را گرفت و گفت : «الهی شکر خواهر!دیدی گفتم آخرش پیدا میشه؟!من یه شمع نذر کرده بودم.» «هیس !صداشو درنیار.بدو در گوش مادر بگو بیآد این جا.» دو دقیقه بعد ، مادر نفس زنان ، با چشم های پف کرده و صورت گل انداخته ،  خودش را رساند و چشمش که به جام افتاد ، گفت : « آره .خودشه.تیکه تیکه اسباب جهازم یادمه ، ذلیل شین الهی !کدوم  پدر سوخته آوردش؟» «یواش مادر !زن میراب محل آوردش .یعنی کار خودشه؟» مادر پشت دستش را که پای اجاق سوخته بود ، به آب دهان تر کرد و گفت : «پس چی؟از این پدرسوخته ها هر چه بگی برمیآد.گوسفند قربونی رو تا چاشت نمی رسونند.» «حالا چرا گناه مردمو می شوری مادر؟» «چی میگی دختر؟یعنی شوهر دیوثش تو راه آب گیرش آورده؟خونه خرس و  بادیه مس؟فعلا صداشو در نیآر.یادتم باشه تو یه ظرف دیگه براش سمنو  بکشیم.بابای قرمساقت که آمد ، میگم با خود میراب قضیه رو حل کنه.کارت  هم تموم شد ، در و قفل کن که مال مردم حیف و میل نشه.خودتم بیا دو سه تا دسته بزن شاید بختت واز شه.» «ای مادر!این حرف ها کدومه؟مگه خودت با این همه نذر و نیاز تونستی جلوی بابام رو بگیری؟» مادر باز پشت دستش را بازبان تر کرد و اخمش را توی هم کشید و گفت : «خوبه .خوبه .تو دیگه سوزن به تخم چشم من نزن!خودم می دونم و دختر پیغمبر.تا حاجتم رو نگیرم، دست از دامنش ور نمی دارم.پاشو بیا که دیگه  هم زدنش از پیر پاتال ها برنمیآد.» و هنوز در اتاق ظرف خانه را نبسته بودند که باز حیاط پر شد از جنجال بچه ها که بکوب بکوب و فریاد زنان ریختند تو و دوتای از آن ها که آخر همه بودند  گریه کنان رفتند سراغ خاله خانم آب نباتی که : «این عباس به اونای دیگه دو تا آب نبات داد، به ما یکی.اوهوو اوهوو...» خاله تازه داشت بچه ها را آرام می کرد و در پی نقشه ای بود که همه شان را دنبال نخود سیاه دیگری بفرستند ، که یک مرتبه شلپ صدایی بلند شد و یکی از زن ها  فریاد کشید.بچه اش توی حوض افتاده بود. دور حوض می دوید و سوز و بریز  می کرد.چه بکنند؟چه نکنند؟حوض گود بود و کسی آب بازی نمی دانست و  مردها را هم که دست به سرکرده بودند .ناچار فاطمه خانم ، همان طور با  لباس پرید توی حوض و بچه را درآورد که تا نیم ساعت از دهان و دماغش آب می آمد و مثل ماست سفید شده بود و برای مادرش نبات آب سرد درست  کردند  و شانه هایش را مالیدند.و فاطمه که از درحوض آمده بود ، پیراهن  به تنش چسبیده بود و موهایش صاف شده بود و تمام خطوط بدنش نمایان شده بود و برجستگی سینه اش می لرزید.هوله آوردند و چادر نماز دورش گرفتند که لباسش را کند و خشکش کردند و سرخشک کن قرمز به سرش  بستند و به عجله بردندش توی مطبخ. دیگر چیزی به دم کردن پاتیل نمانده بود .مرتب سه نفری پای آن کشیک می دادند و با یک بیلچه دسته دار و بلند ، سمنو را به هم می زدند که ته  نگیرد و نسوزد .اولی که خسته می شد ، دومی، و بعد از او سومی. توی مطبخ همه چشم هایشان قرمز شده بود و پف کرده بود و آبی که از  چشم هایشان راه می افتاد و صورتشان را می سوزاند ، با دامن پیراهن  پاکش می کردند و گرمای اجاق را تا وسط لنگ و پاچه هاشان حس می کردند. در بزرگ مسی پاتیل را حاضر کرده بودند و رویش خاکستر ریخته بودند و  منتظر بودند که فاطمه خانم آخرین دسته ها را بزند و گرمش بشود و عرق بکند  تا در پاتیل را بگذارند و آتش زیر  آن را بکشند و روی درش بریزند ،... که ای داد بی داد !یک مرتبه مریم خانم به صرافت افتاد که هنوز کسی را دنبال آشیخ عبدالله نفرستاده اند .فریادش از همان توی مطبخ بلند شد که : «آهای عباس ذلیل شده!جای این همه عذاب دادن ، بدو آشیخ عبدالله رو خبر کن بیاد .خونه ش رو بلدی؟» و خاله خانم آب نباتی یک پنج قرانی دیگر از کیفش و از مطبخ رفت بیرون که کف  دست عباس بگذارد و روانه اش کند.و حالا دیگر عرق از سرو روی فاطمه ، دختر پا به بخت مریم خانم ، راه افتاده بود و موقع دم کردن پاتیل رسیده بود.پاتیل را دم کردند و سرو روی دختر را خشک کردند و بعد دور تا دور مطبخ را جارویی  زدند و خاکسترها و ذغال های نیم سوز را زیر اجاق  کردند و چند تا کناره گلیم آوردند و چهارطرف مطبخ را فرش کردند و دخترهای بی شوهر را بیرون فرستادند و یک صندلی برای روضه خوان گذاشتند و پیر و پاتال ها و شوهردارها چادر سر کرده و مرتب آمدند و دورتادور مطبخ به انتظار حدیث کسای آشیخ عبدالله نشستند. با این که آتش زیر پاتیل را کشیده بودند و دود و دمه تمام شده بود ، همه عرق  می ریختند و خودشان را با دستمال یا بادبزن باد می زدند و سکینه -کلفت خانه- ترق و توروق از پله ها بالا می رفت و پایین می آمد و چای و قلیان می آورد و  بادبزن  به دست زن ها می داد. بیست و چند نفری بودند .یک قلیان زیر لب  عمقزی گل بته بود که میان مریم خانم و خواهرش پای پله مطبخ نشسته بود و  دسته های چارقد ململش روی زانوهایش افتاده بود و یکی دیگر زیر لب بی بی زبیده ؛که مادر شوهر خاله خانم آب نباتی بود و کور بود و چشم های ماتش را به یک نقطه دوخته بود.عمقزی گل بته همان طور که دود قلیان را درمی آورد؛ با خاله آب نباتی حرف می زد: «دختر جون!صدبار بهت گفتم این دکتر مکترها رو ول کن!بیا پهلوی خودم تا  سرچله آبستنت کنم!» «عمقزی !من که جری ندارم . گفتی چله بری کن ،کردم.گفتی تو مرده شور خونه از روی مرده بپر که پریدم و نصف گوشت تنم آب شد.خدا نصیب نکنه.هنوز یادش که می افتم تنم می لرزه.گفتی دوا به خورد شوهرت بده که دادم.خیال می کنی روزی چهل تا نطفه تخم مرغ فراهم کردن،کار آسونی بود؟اونم یک هفته تموم؟بقال چقال که هیچی ، دیگه همه مشتری های چلوکبابی زیر بازارچه هم منو شناخته بودن.می بینی که از هیچی کوتاهی نکرده ام.اما چی کار کنم که قسمتم نیست.بایس بچه های طاق و جفت مردمو ببینم و آه بکشم.شوهرم هم که دست وردار نیست و تازه به کله اش زده که دوا و درمون پیش این دکترا فایده نداره .می خواد ورم داره ببره فرنگستون.» «واه!واه!سربرهنه تو دیار کفرستون !همینت مونده که تن و بدنت رو بدی به دست این کافرهای خدانشناس؟تازه مگه خیال می کنی چه غلطی می کنن؟فوت و فن کار همشون پیش خودمه.نطفه سگ و گربه رو می گیرن می کنن تو شکم زن های مردم.» «حالا که جرفه عمقزی . نه اون پولش رو داره ، نه من از خونه بابام آوردم. خرج داره؛بی خودی که نیست.» عمقزی ذغال های نیمه گرفته سرقلیان را با دستش زیرورو کرد و رو به مریم خانم گفت : «خوب مادر ، تو چیکار کردی؟» «هیچی .همین جوری چشم به راهم.دلم مثل سیر و سرکه می جوشه. با این تو حوض افتادن فاطمه هم که نصف العمر شده ام .حتما دخترکم رو چشم زده اند.از این عفریته هم هیچ خبری نشد.» «اگه هرچی گفتم کردی ، خیالت تخت باشه .آخرش به کی دادی برد.» مریم خانم نگاهی به اطراف افکند و همه را پایید که دو به دو و سه به سه گپ  می زدند و چای می خوردند؛ آهسته درگوش عمقزی گفت : «تو این زمونه به کی میشه اطمینون کرد؟این دختره سلیطه هم که زیر بار نرفت. پتیاره !آخرش خودم بردم.به هوای این که سمنوپزون نزدیکه و رفع کدورت  کرده باشم ، رفتم خونش که مثلا واسه امروز دعوتش کنم .می دونستم که همین  روزها پابه ماهه.ده -یا دوازده روز-درست یادم نیست . من که هوش و حواس ندارم.سر وروی همدیگه رو بوسیدیم و مثلا آشتی هم کردیم.به حق فاطمه زهرا درست مثل اینکه لب افعی رو می بوسیدم.فاطمه هم باهام بود.یک خرده که  نشستیم، به هوای دست به آب رسوندن ، اومدیم بیرون.آب انبارشون یه پنجره تو حیاط داره که جلوش نرده آهنی گذاشتن .همچی که از جلوش رد می شدم ، انداختمش تو آب انبار .اما نمی دونی عمقزی!نمی دونی چه  حالی شده بودم.آن قدر تو خلا معطل کردم که فاطمه آمد دنبالم. خیال کرده بود باز قلبم گرفته .رنگ به صورتم نمانده بود.این قلب پدر سگ صاحاب داشت از کار می افتاد.پدر سوخته لگوری خیلی هم به حالم  دل سوزوند.و با اون خیکش پا شد برام گل گاب زبون درست کرد. هیشکی هم بو نبرد.اما نمی دونم چرا دلم همین جور شور می زنه. می دونی که شوهر قرمساقم ، صبح تا حالا رفته اون جا.نه خبری . نه اثری .دلم داره از حلقم بیرون میاد.» «آخه دیگه چرا ؟بیا دو تا پک قلیون بکش حالت جا می آد.» «واه ،واه ، با این قلبی که من دارم؟پس می افتم عمقزی!» «هان؟چیه ننه جون؟» «اگه یه چیزی ازت بپرسم بدت نمیآد؟» «چرا بدم بیاد ننه جون؟» «راستشو بگو ببینم عمقزی ، توش چی چی ها ریخته بودی؟» عمقزی لب از نی قلیان برداشت و چشمش را به چشم مریم خانم دوخت و پرسید : «چه طور مگه ؟آخه ننه اگه قرار باشه من بگم که احترام طلسم میره .» «می دونی چیه عمقزی؟آخه سه روز بعدش همه ماهی های آب  انبارشون مردند.» «خوب فدای سرت ننه .قضا و بلا بوده.به جون ماهی ها خورده . کاش به جون هووت خورده بود .اگه بچه دار بشه و تورو پیش  شوهرت سکه یه پول بکنه ، بهتره یا ماهی های آب انبارشون بمیره ؟» «آخه عمقزی بدیش اینه که فرداش آب انبار رو خالی کردن.یعنی  نکنه بو برده باشن؟» «نه ، ننه .اون طلسم یه روزه آب شده.خیالت تخت باشه.الهی  به حق پنش تن که نومید برنگردی!» و سرش را رو به طاق کرد و زیر لب زمزمه ای را با دود قلیان بیرون فرستاد.و هنوز دوباره قلیان را به صدا درنیاورده بود که صدای بی بی زبیده  از آن طرف مطبخ بلند شد که به یک نقطه مات زده ، می پرسید: «مریم خانم !واسه دختر دم بختت فکری کردی؟» «چه فکری دارم بکنم بی بی ؟منتظر بختش نشسته .مگه ما چکه  کردیم؟انقدر تو خونه بابا نشستیم ، تا یک قرمساقی آمد دستمون رو گرفت و ورداشت و برد.باز رحمت به شیر ماکه گذاشتیم دخترمون سه تا کلاس هم درس بخونه. ننه بابای ما که از این هم در حقمون کوتاهی کردند. خدا رفتگان همه رو به صاحب این دستگاه ببخشه.» «ای ننه .دعا کن پیشونیش بلند باشه .درس خونده هاشم این روزها  بی شوهر می مونن.غرضم اینه که اگه یه جوون سر به زیر و پا به راه پیدا بشه ، مبادا به این بهونه های تازه دراومده پشت پا به بخت دخترت  بزنی!» مریم خانم خودش را به عمقزی نزدیک کرد و به طوری که خواهرش هم بشنود ، گفت : «دومادی که این کورمفینه واسه دخترم پیدا کنه ، لایق گیس خودشه . مگه چه گلی به سر خواهرم زده که ...» خاله خانم آب نباتی تبسمی کرد و برای این که موضوع را برگردانده  باشد ، رو به مادر شوهر خود گفت : «خانم بزرگ !دیدین گفتم یک من بادوم و فندق کمه ؟به زور اگه به هر کاسه ای یک دونه برسد.» «ننه اسراف حرومه.فندوق و بادوم سمنو ، شیکم سیر کن که نیست. خدا نذرت رو قبول کنه.یه هل پوک هم که باشه اجرش رو داره...» حرف بی بی زبیده تمام نشده بود که سکینه تق تق کنان از پله ها آمد  پایین و در گوش مریم خانم چیزی گفت و تا مریم خانم آمد به خودش بجنبد یک زن باریک و دراز ، با موهای جو گندمی -که چادر نمازش را دور کمرش گره زده بود و لگن بزرگ سرپوشیده ای روی سر داشت-پایش را از  آخرین پله مطبخ گذاشت پایین و سلام بلندی کرد و همان جا جلوی مریم خانم ، که قلبش مثل دنگک رزازها می کوبید ، نشست و لگن را  از روی سرش برداشت و گذاشت زمین.بعد نفس تازه کرد و بی این که  چادرش را از کمرش باز کند یا سرلگن را بردارد ، گفت : «خانم سلام رسونند و فرمودند الهی شکر که نذرتون قبول شد.» مریم خانم چنان دست و پای خودش را گم کرده بود که ندانست چه جواب بدهد.عمقزی قلیانش را از زیر لب برداشت و درحالی که یک چشمش به لگن بود و چشم دیگرش به زن باریک و دراز ، مردد ماند. همه زن هایی که به انتظار حدیث کسای آشیخ عبدالله ، دور تادور مطبخ نشسته بودند ، می دانستند که زن باریک و دراز ، کلفت هووی مریم خانم است و بیش ترشان هم می دانستند که همین روزها هووی مریم خانم قرار است فارغ بشود ؛ اما دیگر چیزی نمی دانستند.ناچار به هم نگاه می کردند و پچ پج راه افتاده بود و بی بی زبیده که چیزی نمی دید ، تند تند پک به  قلیان می زد و گوش هایش را تیز کرده بود و با آرنجش مرتب به بغل  دستی اش ، خاله زهرا ، می زد و می پرسید : «یه هو چی شد ننه ؟هان؟» خاله زهرا که خیال کرده بود لگن به این بزرگی را برای سمنو آورده اند ،  هر هر خندید و آهسته در گوش بی بی زبیده -همان طور قلیان می کشید و بی تابی می کرد-گفت : «خدا رحم کنه به این اشتها!لگن به این گندگی!» مریم خانم همین طور خشکش زده بود و قلبش می کوبید و جرات نداشت  حتی دستش را دراز کند و سرپوش لگن را بردارد.عاقبت عمقزی گل بته تکانی خورد و قلیانش را که مدتی بود ساکت مانده بود ، کنار زد و درحالی که می گفت : «ننه !مریم خانم !چرا ماتت برده؟» دست کرد و سرپوش لگن را برداشت ، که یک مرتبه مریم خانم جیغی کشید و پس افتاد.مطبخ دوباره شلوغ شد.دخترهای مریم خانم خودشان را  با عجله رساندند و به کمک خاله نباتی ، مادرشان را کشان کشان بیرون بردند. زن هایی که آن طرف مطبخ و در پناه پاتیل  نشسته بودند و چیزی ندیده بودند ، هجوم آورده بودند و سرک می کشیدند و چیزی نمانده بود که  پاتیل از سر بار برگردد.اما عمقزی گل بته، به چابکی در لگن را گذاشته بود و فکرهایش را هم کرده بود و می دانست چه باید بکند.فریادی  کشید و سکینه را صدا زد .همه ساکت شدند و آن هایی که هجوم آورده  بودند ، سرجاهایشان نشستند و قتی که سکینه از پلکان مطبخ پایین آمد ،  عمقزی به او گفت : «همین الانه ، چادرتو میندازی سرت !این لگنو ورمی داری می بری خونه  صاحبش!از قول ما سلام می رسونی و میگی آدم تخم مول خودش رو  نمیذاره تو طبق ، دور شهر بگردونه !فهیمدی؟» «بله.» سکینه این را گفت و لگن را روی سرش گذاشت و هنوز از پلکان مطبخ بالا نرفته بود که آشیخ عبدالله یاالله گویان و عصازنان از پلکان سرازیر شد و زن ها به عجله چادرهاشان را مرتب کردند و روهاشان را گرفتند.و وقتی آشیخ عبدالله روی صندلی نشست شروع کرد به خواندن روضه حدیث کسا  که «بابی انت و امی یا ابا عبدالله...»تازه نفس مریم خانم به جا آمده بود و صدای  ناله بریده بریده اش از آن طرف حیاط تا پای پاتیل سمنو می آمد...»

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸

داستانی از جلال آل احمد : گناه

شب روضه هفتگی مان بود.و من تا پشت بام خانه را آب و جارو کردم و رخت خواب ها را انداختم ، هوا تاریک شده بود.و مستعمعین روضه آمده بودند. حیاطمان که تابستان ها دورش را با قالی های کناره مان فرش می کردیم و گلدان ها را مرتب دور حوضش می چیدیم، داشت پرمی شد.من کارم که تمام می شد ، توی تاریکی لب بام می نشستم و حیاط را تماشا می کردم .وقتی تابستان بود و روضه را توی حیاط می خواندیم ، این عادت من بود.آن شب هم مدتی توی حیاط را تماشا کردم.طوری نشسته بودم که سر و بدنم در تاریکی بود و من در روشنی حیاط ، مردم را که یکی یکی می آمدند و سرجای همیشگی خودشان می نشستند، تماشا می کردم. خوب یادم مانده است.باز هم آن پیرمردی که وقتی گریه می کرد ، آدم خیال می کرد می خندد ، آمد و سرجای همیشگی اش ، پای صندلی روضه خوان نشست. من و خواهرم همیشه از صدای گریه این پیرمرد می خندیدیم.و مادرم ما را دعوا می کرد و پشت دستش را گاز می گرفت و مارا وامی داشت استغفار کنیم. یکی دیگر هم بود که وقتی گریه می کرد ، صورتش را نمی پوشانید.سرش را هم پایین نمی انداخت. دیگران همه این طور می کردند.مثل این که خجالت می کشیدند  کس دیگری اشکشان را ببیند.ولی این یکی نه سرش را پایین می انداخت ، و نه دستش را روی صورتش می گرفت.همان طور که روضه خوان می خواند ، او به روبه روی خود نگاه می کرد و بی صدا اشک از چشمش ، روی صورتش که ریش جوگندمی کوتاهی داشت، سرازیر می شد.آخر سرهم وقتی روضه تمام می شد ، می رفت سر حوض ، و صورتش را آب می زد.بعد همانطور که صورتش خیس شده بود ، چایی اش رامی خورد و می رفت.من نمی دانستم زمستان ها چه می کند که روضه را توی پنجدری می خواندیم. اما تابستان ها، هر شب که من از لب بام ، بساط روضه را می پاییدم، این طور بود. من به این یکی خیلی علاقه پیدا کرده بودم .وقتی هم که تنها بودم ، به شنیدن صدای گریه اش نمی خندیدم ، غصه ام می شد.ولی هروقت با این خواهر بدجنسم بودم ، او پقی می زد به خنده و مرا هم می خنداند. وآن وقت بود که مادرمان عصبانی می شد.جای معینی نداشت .هر شبی یک جا می نشست .من به خصوص  از گریه اش خوشم می آمد که بی صدا بود.شانه هایش هم تکان نمی خورد.صاف می نشست، جم نمی خورد واشک از روی صورتش سرازیر می شد و ریش جوگندمی اش ، از همان بالای بام هم پیدا بود که خیس شده است.آن شب او هم آمد و رفت ، صاف روبه روی من ، روی حصیر نشست . کناره هامان همه  دور حیاط را نمی پوشاند و یک طرف را حصیر می انداختیم. طرف پایین  حیاط دیگر پر شده بود.رفقای درم همه همان دم دالان می نشستند . آبدارباشی شب های روضه هم آ ن طرف ، توی تاریکی ، پشت گلدان ها ایستاده بود و نماز می خواند و من فقط صدایش را می شنیدم که نمازش را بلند بلند می خواند. چه قدر دلم می خواست نمازم را بلند بلند بخوانم .چه آرزوی عجیبی بود!از  وقتی که نماز خواندن را یاد گرفته بودم، درست یادم است ، این آرزو همین طور در دلم مانده بود و خیال هم نمی کردم این آرزو عملی بشود .عاقبت هم نشد . برای یک دختر ، برای یک زن که هیچ وقت نباید نمازش را بلند بخواند ، این آرزو کجا می توانست عملی بشود؟این را گفتم .مدتی توی حیاط را تماشا می کردم و  بعد وقتی که پدرم هم از مسجد آمد ، من زود خودم را از لب بام کنار کشیدم و بلند  شدم.لازم نبود که دیگر نگاه کنم  تا ببینم چه خبر خواهد شد.و مردم چه خواهند کرد. پدرم را هم وقتی می آمد ، خودم که نمی دیدم . صدای نعلینش که توی کوچه روی پله دالان گذاشته می شد ، و بعد ترق توروق پاشنه آن که روی کف دالان می خورد ، مرا  متوجه می کرد که پدرم آمده است.پشت سر او هم صدای چند جفت کفش دیگر را روی  آجر فرش دالان می شنیدم. این ها هم موذن مسجد پدرم و دیگر مریدها بودند که با پدرم از مسجد برمی گشتند.دیگر می دانستم که وقتی پدرم وارد می شود ، نعلینش را آن گوشه  پای دیوار خواهد کند و روی قالیچه کوچک ترکمنی اش ، که زیر پا پهن می کرد،  چند دقیقه خواهد ایستاد و همه کسانی که دور حیاط و توی اتاق ها نشسته اند و چای  می خورند و قلیان می کشند ، به احترامش سرپا خواهند ایستاد و بعد همه با هم خواهند  نشست.این ها را دیگر لازم نبود ببینم.همه را می دانستم.آن وقت آخرهای تابستان بود و من شاید تابستان سومم بود که هر شب روضه ، وقتی رخت خواب ها را پهن  می کردم، لب بام  می آمدم و توی حیاط را تماشا می کردم. مادرم دو سه بار مرا  غافلگیر کرده بود و همان طور که من مشغول تماشا بودم ، از پلکان بالا آمده بود و پشت سرمن که رسیده بود ، آهسته صدایم  کرده بود.ومن ترسان و خجالت زده از جا پریده بودم .جلوی مادرم ساکت ایستاده بودم.و در دل با خود عهد کرده بودم که دیگر لب بام نیایم.ولی مگر می شد؟آخر برای یک دختر دوازده سیزده ساله، مثل آن وقت من ، مگر ممکن بود گوش به این حرفها بدهد؟این را گفتم.پدرم که آمد ، من از جا  پریدم و رفتم به طرف رختخواب ها.خوبیش این بود که پدرم هنوز نمی دانست من شب های روضه لب بام می نشینم و مردها را تماشا می کنم.اگر می دانست که خیلی بد می شد.حتم داشتم که مادر چغلی مرا به پدر نخواهد کرد.چه مادر مهربانی  داشتیم!هیچ وقت چغلی ما را نمی کرد که هیچ ، همیشه هم طرف ما را می گرفت و سر چادر نماز خریدن برایمان ، با پدرم دعوا هم می کرد. خوب یادم است.رخت خواب ها پهن بود.هوای سرشب خنک شده بود و من وقتی روی دشک خودم ، که مال من تنها نبود و با خواهر هفت ساله ام روی آن می خوابیدم ،  نشستم ، دیدم که خیلی خنک بود.چقدر خوب یادم مانده است!هیچ دیده اید آدم بعضی  وقت ها چیزی را که خیلی دلش می خواهد یادش بماند، چه زود فراموش می کند؟ اما بعضی وقت ها هم این وقایع کوچک چه قدر خوب یاد آدم می ماند!همه چیز آن شب چه خوب یاد من مانده است!این هم یادم مانده است که به دختر همسایه مان که آمده  بود رخت خواب هاشان را پهن کند و از لب بام مرا صدا کرد محلی نگذاشتم.خودم را به خواب زدم و جوابش را ندادم.خودم هم نمی دانم چرا اینکار را کردم، ولی دشکم آنقدر خنک بود که نمی خواستم از رویش تکان بخورم .بعد که دختر همسایه مان پایین رفت ، من بلند شدم و روی رخت خوابم نشستم ، به چه چیزهایی فکر می کردم ، یک مرتبه به صرافت افتادم ، به صرافت این افتادم که مدت هاست دلم می خواهد یواشکی بروم و روی رختخواب پدرم دراز بکشم.هنوز جرات نداشتم آرزو کنم که  روی آن بخوابم.فقط می خواستم روی آن دراز بکشم.رخت خواب پدرم را تنهایی آن طرف بام می انداختیم. من و مادرم و بچه ها این طرف می خوابیدیم و رخت خواب برادرم را که دو سال بزرگتر از من بود آن طرف ، آخر ردیف رخت خوابهای خودمان  می انداختیم.همچه که این خیال به سرم زد، باز مثل همیشه اول از خودم خجالت کشیدم و نگاهم را از سمت رخت خواب ها پدرم برگرداندم.بعد هم خوب یادم هست که  مدتی به آسمان نگاه کردم.دو سه تا ستاره هم پریدند.ولی نمی شد.پاشدم و آهسته آهسته و دولا دولا برای این که سرم در نور چراغ های حیاط نیفتد ، به آن طرف رفتم  و کنار رختخواب پدرم ایستادم.تنها رخت خواب او ملافه داشت.خوب یادم است. هر شب وقتی رخت خوابش را پهن می کردم ، دشک را که می تکاندم و متکا را  بالای آن می گذاشتم و لحاف را پایینش جمع می کردم ، یک ملافه سفید و بزرگ هم  داشت که روی همه اینها می انداختیم و دورو برش را صاف می کردیم.سفیدی  ملافه رخت خواب پدرم ، در تاریکی هم به چشم می زد و هرشب این خیال  را به سر من می انداخت.هر شب مرا به هوس می انداخت.به این هوس که یک چند دقیقه ای ، نیم ساعتی ، روی آن دراز بکشم.به خصوص شب های  چهارده که مهتاب سفیدتر بود و مثل برف بود.چه قدر این خیال اذیتم  می کردم!اما تا آن شب ، جرات این کار را نکرده بودم .نمی دانم چه بود کسی نبود که مرا ببیند.کسی نبود که مرا ببیند.اگر هم می دید ، نمی دانم مگر چه چیز بدی در این کار بود.ولی هروقت این خیال به سرم می افتاد، ناراحت می شدم.صورتم داغ می شد.لب هایم می سوخت و خیس  عرق  می شدم و نزدیک بود به زمین بخورم.کمی دودل می ماندم و بعد زود خودم را جمع و جور می کردم و به طرف رخت خواب های خودمان فرار می کردم و روی دشک خودم می افتادم .یک شب ، چه خوب یادم مانده است، گریه هم می کردم.بعد خودم از این کارم خنده ام می گرفت و حتی به خواهرم هم نگفتم. اما چه قدر خنده دار بود گریه آن شب من!وقتی روی رخت خواب خودم افتادم ، مدتی گریه کردم و بین خوب و بیداری بودم که خواهرم آمد بالا و صدایم کرد که شام یخ کرد.آن شب هم وقتی این خیال به سرم افتاد، اول همان طور  ناراحت شدم.سفیدی رخت خواب پدرم را هرشب به خواب می دیدم. ولی مگر جرات داشتم به آن نزدیک شودم؟اما آن شب نمی دانم چه طور شد که جرات پیدا کردم.مدتی پای رخت خوابش ایستادم و به ملافه  سفیدش و به دشک بلندش نگاه کردم و بعد هم نفهمیدم چه طور شد یک مرتبه دلم را به دریا زدم و خودم را روی رخت خواب پدرم انداختم. ملافه خنک خنک بود و پشت من تا پایین پاهایم آنقدر یخ  کرد که حالا هم وقتی به فکرش می افتم ، حظ می کنم .شاید هم از ترس و خجالت  وحشت کردم که اینطور یخ کردم.ولی صورتم داغ بود و قلبم تند می زد. مثل این که نامحرم مرا دیده باشد.مثل وقتی که داشتم سرم را شانه می کردم و پدرم از در وارد می شد و من از ترس و خجالت وحشت می کردم ولی خجالتم زیاد طول نکشید.پشتم گرم شد.عرقم بند آمد و دیگر صورتم داغ نبود .ومن همان طور که روی رخت خواب پدرم طاقباز افتاده بودم ، خوابم برد.برادرم مدرسه می رفت و تنها من در کارهای خانه به مادرم کمک می کردم.خستگی از کار روز و رخت خواب ها را  که پهن کرده بودم ، مرا از پا درآورده بود و نمی دانم آن شب اصلا  چه طور شده بود که من خواب دیو پیدا کرده بودم.هروقت به فکر آن شب می افتم ، هنوز از خجالت آب می شوم و مو برتنم راست می شود.من که دیگر نفهمیدم چه اتفاقهایی افتاد.فقط یک وقت بیدار شدم و دیدم لحاف پدرم تا روی سینه ام کشیده شده است و مثل این که کسی پهلویم خوابیده  است.وای!نمی دانید چه حالی پیدا کردم !خدایا!یواش اما با عجله  تکان خوردم و خواستم یک پهلو بشوم .ولی همان تکان را هم نیمه کاره ول  کردم و خشکم زد و همان طور ماندم .سرتاپایم خیس عرق شده بود و تنم  داغ داغ بود و چانه ام می لرزید.پاهایم را یواش یواش از زیر لحاف پدرم  درآوردم و توی سینه جمع کردم. پدرم پشتش را به من کرده بود و یک پهلو افتاده بود.دستش را زیر سرش گذاشته بود و سبیل می کشید.و من که نتوانستم یک پهلو شوم، دود سیگارش را می دیدم که از بالای سرش بالا می رفت.از حیاط نور چراغ های روضه بالا نمی آمد . سروصدایی  هم نبود.فقط صدای کاسه بشقاب از روی بام همسایه مان-که دیر و همان روی بام شام می خوردند-می آمد.وای که من چه قدر خوابیده بودم!چه طور خوابم برده بود!هنوز چانه ام می لرزید و نمی دانستم چه کار کنم .بلند شوم؟ چطور بلند شوم ؟همان طور بخوابم؟چطور پهلوی پدرم همانطور بخوابم؟دلم  می خواست پشت بام خراب شود و مرا باخودش پایین ببرد.راستی چه حالی  داشتم !در این عمر چهل ساله ام ،حتی یک دفعه هم این حال به من دست  نداده است.اما راستی چه حال بدی بود!دلم می خواست یک دفعه نیست  بشوم تا پدرم وقتی رویش را برمی گرداند، مرا در رختخواب خودش نبیند.دلم می خواست مثل دود سیگار پدرم -که به آسمان می رفت و پدرم به آن توجهی نداشت-دود می شدم و به آسمان می رفتم.و پدرم مرا نمی  دید که این طور بی حیا، روی رخت خوابش خوابیده ام.وای که چه حالی داشتم!کم کم باد به پیراهنم ، که از عرق خیس شده بود ، می خورد و  سردم شده بود.ولی مگر جرات داشتم از جایم تکان بخورم ؟هنوز همان طور مانده بودم. نه طاقباز بودم و نه یک پهلو.یک جوری خودم را نگه داشته بودم.خودم هم نمی دانم چه جور بود،ولی پدرم هنوز پشتش به من بود و دراز کشیده بود و سیگارش را دود می داد.بعضی وقت ها که به  فکر این شب می افتم ، می بینم اگر پدرم عاقبت به حرف نیامده بود ، من آخر چه می کردم!مثل این که اصلا قدرت هیچ کاری را نداشتم و حتما تا صبح همان طور می ماندم و از سرما یا ترس و خجالت خشکم می زد. اما بالاخره پدرم به حرف آمد و همان طور که سبیلش به دهنش بود، از لای دندانهایش گفت:« دخترم !تو نماز خوندی؟» من نماز نخوانده بودم .همان از سر شب که بالا آمده بودم، دیگر پایین نرفته بودم .ولی اگر هم نماز خوانده بودم، می باید در جواب پدرم دروغ می گفتم  و می گفتم که نماز نخوانده ام.بالاخره این هم خودش راه فراری بود و  می توانست مرا خلاص کند.اما به قدری حال خودم از دستم رفته بود و ترس  و خجالت به قدری آبم کرده بود که اول نفهمیدم در جواب پدرم چه گفتم .ولی بعد که فکر کردم،یادم آمد.مثل این که در جواب گفته بودم :« بله نماز خوانده م.» ولی بالاخره همین سوال و جواب ، وسیله این را به من داد که در یک چشم به هم  زدن بلند شوم و کفش هایم را دست بگیرم و خودم را از پله ها پایین بیندازم . سوال پدرم مثل این که مرا از جا کند.راستی از پلکان خود را پایین انداختم و وقتی توی ایوان ، مادرم رنگ و روی مهتابی مرا دید ، وحشتش گرفت.و پرسید : « چرا رنگت این جور پریده ؟» و من وقتی برایش گفتم ، خوب یادم است که رویش را تند از من برگرداند و همان طور که از ایوان پایین می رفت ، گفت : « خوب دختر ، گناه کبیره که نکردی که!» اما من تا وقتی که شامم را خوردم و نمازم را خواندم ،هنوز توی فکر بودم و  هنوز از خودم و از چیز دیگری خجالت می کشیدم.مثل این که گناه کرده بودم. گناه کبیره.مثل این که رخت خواب پدرم مرد نامحرمی بوده است و مرا دیده. این مطلب را از آن وقت ها همین طور بفهمی نفهمی درک می کردم.اما حالا که فکر می کنم ، می بینم ترس و وحشتی که آن وقت داشتم ، خجالتی که مرا  آب می کرد ، خجابت زنی بود که مرد نامحرمی بغلش خوابیده باشد.وقتی بعد از همه ، دوباره بالا رفتم و آهسته توی رخت خواب خودم خزیدم و لحاف را  تا دم گوشم بالا کشیدم ، خوب یادم است مادرم پهلوی پدرم نشسته بود و می گفت: « اما راسی هیچ فهمیدی که دخترت چه وحشت کرده بود؟به خیالش معصیت کبیره کرده !» و پدرم ، نه خندید و نه حرفی زد.فقط صدای پکی که به سیگارش زد، خیلی کشیده و دراز بود و من از آن خوابم برد.

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸

داستانی از جلال آل احمد : لاک صورتی

بیش از سه روز نتوانستند امام زاده قاسم بمانند. هاجر صبح روز چهارم ، دوباره بغچه خود را بست، و گیوه نوی را که وقتی می خواستند به این ییلاق سه روزه بیآیند ، به چهار تومان و نیم از بازار خریده بود، ور کشید و با شوهرش عنایت الله به راه افتادند. عصر یک روز وسط هفته بود.آفتاب پشت کوه فرو می رفت و گرمی هوا می نشست. زن و شوهر ، سلانه سلانه ، تا تجریش قدم زدند.در آن جا هاجر از اتوبوس شهر بالا رفت . و شوهرش، جعبه آینه به گردن ، راه نیاوران را در پیش گرفت.می خواست چند روزی هم در آن جا گشت بزند.در این سه روزی که امام زاده قاسم مانده بودند، نتوانسته بود حتی یک تله موش بفروشد.هاجر شاید بیست و پنج سال داشت.چنگی به دل نمی زد.ولی شوهرش به او راضی بود . عنایت الله کاسبی دوره گرد بود . خود او می گفت دوازده سال است. دست فروشی می کند. وفقط در اواخر جنگ بود که توانست جعبه آینه کوچکی  فراهم کند.از آن پس بساط خود را در آن می ریخت ، بند چرمی اش را به گردن می انداخت و به قول خودش دکان جمع و جوری داشت و از کرایه دادن راحت بود.این بزرگترین خوش بختی را برای او فراهم می ساخت.هیچ وقت به کارو کاسبی خود این امید را نداشت که بتواند غیر از بیست و پنج تومان کرایه خانه شان ، کرایه ماهانه دیگری از آن راه بیندازد. هفت سال بود عروسی کرده بودند . ولی هنوز خدا لطفی نکرده بود و اجاقشان کور مانده بود.هاجر خودش مطمئن بود .شوهر خود را نیز نمی توانست گناه کار بداند.هرگز به فکرش نمی رسید که ممکن است شوهرش تقصیرکار باشد.حاضر

نبود حتی در دل خود نیز به او تهمتی و یا افترایی ببندد.و هروقت به این فکر می- افتاد پیش خود می گفت :  «چرا بیخودی گناهشو بشورم؟من که خدای اون نیستم که.خودش می دونه و  خدای خودش...» اتوبوس مثل برق جاده شمیران را زیر پا گذاشت و تا هاجر آمد به یاد نذر و نیازهایی که به خاطر بچه دار شدنشان ، همین دوسه روزه ، در امام زاده قاسم کرده بود، بیفتد،...به شهر رسیده بودند.در ایستگاه شاه آباد چند نفر پیاده شدند.هاجر هم به دنبال آنان چادر نماز خود را به دور کمر پیچید و از ماشین پیاده شد.خودش هم  نفهمید چرا چند دقیقه همان جا پیاده شده بود ایستاد:  «اوا !چرا پیاده شدم؟» هیچ وقت شاه آباد کاری نداشت. ولی هرچه بود، پیاده شده بود.ماشین هم رفت و دیگر جای برگشتن نبود .خوش بختی این بود که پول خرد داشت و می توانست در توپخانه اتوبوس بنشیند و خانی آباد پیاده شود. دل به دریا زد و راه افتاد.لاله زار را می شناخت.خواست تفریحی کرده باشد. دست بغچه را زیر بغل  گرفت ، چادر خود را محکم تر روی آن ، به دور کمر پیچید و سرازیر شد.در همان چند قدم اول؛هفته دفعه تنه خورد.بغچه زیربغل او مزاحم گذرندگان بود .و همه با  غرولند، کج می شدند و از پهلوی او ، چشم غره می رفتند و می گذشتند . سر کوچه مهران که رسید ، گیج شده بود .آن جا نیز شلوغ بود.ولی کسی تند عبور نمی کرد.همه دور بساط خرده فروش ها جمع بودند و چانه می زدند. او هم راه کج کرد و کنار بساط پسرک پابرهنه ایستاد. پسرک هیکل او را به یک نظر ورانداز کرد و دوباره به کار خود پرداخت.شیشه های لاک ناخن را جابه جا می کرد و آن ها را که سرشان خالی بود ، پر می کرد.پسرک ، حتی ناخن انگشت های پای برهنه خود را هم لا ک زده بود و قرمزی زننده آن از زیر گل و خاکی که پایش را پوشانده بود ، هنوز پیدا بود. هاجر نمی دانست لاک ناخن را به این آسانی می توان از دست فروش ها خرید. آهسته آهی کشید و در دل ، آرزو کرد که کاش شوهرش لاک ناخن هم به بساط خود  می افزود و او می توانست ، همان طور که هفته ای چند بار ، یک دوجین سنجاق قفلی از بساط او کش می رود،...ماهی یک بار هم لاک ناخن به  چنگ بیاورد. تا به حال ، لاک ناخن به ناخن های خود نمالیده بود.ولی هروقت از پهلوی خانم شیک پوشی رد می شد-و یا اگر برای خدمت گزاری ، به عروسی های محل خودشان می رفت.نمی دانست چرا ، ولی دیده بود که خانم ها لاک های رنگارنگ به کار می برند. او ، لاک صورتی را پسندیده بود.رنگ قرمز را دوست نداشت . بنفش هم زیاد سنگنین  بود و به درد پیرزن ها می خورد. از تمام لوازم آرایش ، او جز یک وسمه جوش و یک موچین و یک قوطی سرخاب چیز دیگری نداشت.وسمه جوش و قوطی سرخاب ، باقی مانده بساط جهیز او بود و  موچین را از پس اندازهای خود خریده بود.تهیه کردن سفیداب هم زیاد مشکل نبود.کولی قرشمال ها همیشه در خانه داد میزدند. یکی دوبار ، هوس ماتیک هم کرده بود ، ولی ماتیک گران بود ، و گذشته از آن ، او می داسنت چه گونه لب خود را هم ، با سرخاب ، لی کند . کمی سرخاب را با وازلینی که برای چرب کردن پشت دست های خشکی شده اش، که دایم می ترکید، خریده بود ، مخلوط می کرد و به لب خود می مالید. تا به حال سه بار این کار را کرده بود.مزه این ماتیک جدید زیاد خوش آیند نبود . ولی برای او اهمیت نداشت.خونی که از احساس زیبایی لب های رنگ شده اش به صورت او می دوید، آن قدر گرمش می کرد و چنان به وجد و شعفش وامی داشت که همه چیز را فراموش می کرد... طوری که کسی نفهمد ، کمی به ناخن های خود نگریست.گرچه دستش از ریخت  افتاده بود ، ولی ناخن های بدترکیبی نداشت.همه سفید،کشیده و بی نقص بودند.چه خوب بود اگر می توانست آن ها را مانیکور کند!این جا، بی اختیار ، به یاد همسایه شان ، محترم ، زن عباس آقای شوفر افتاد.پزهای ناشتای او را که برای تمام اهل محل می آمد، در نظر آورد.حسادت و بغض ، راه گلویش را گرفت و درد ، ته دلش پیچید... پسرک تمام وسایل آرایش را داشت.در بساط او چیزهایی بود که هاجر هیچ وقت نمی توانست بداند به چه درد می خورند.این برای او تعجب نداشت.در جهان خیلی چیزها بود که به فکر او نمی رسید.برای او این تعجب آور بود که پسر کوچکی، بساط به این مفصلی را از کجا فراهم کرده است!این همه پول را از کجا آورده است؟ قیمت اجناس بساط او را نمی دانست.ولی حتم داشت تمام جعبه آینه پر از خرده ریز شوهرش ، به اندازه ده تا از شیشه های لاک این پسرک ارزش نداشت. یک بار دیگر آرزو کرد که کاش شوهرش هم لاک فروش بود و متوجه پسرک شد. سن و سال زیادی نداشت که بتوان از او رودرواسی کرد.کمی جلوتر رفت .بغچه زیربغل خود را جابه جا کرد.گوشه چادر خود را که با دندان های خود گرفته بود ، رهاکرد و قیمت لاک ها را یکی یکی پرسید. هیچ وقت فکر نمی کرد صاحب همچو پولی بشود و تا به خانه برسد ، دایم تکرار می کرد : « بیس و چار زار؟!...بیسد و چارزار!...لابد اگه چونه بزنم یق قرونشم کم می کنه ...نیس ؟تازه بیس و ...چقدر میشه ...؟چه می دونم ؟همونشم از کجا گیر بیارم؟...»

*

دوساعت به غروب مانده یکی از روزهای داغ تابستان بود. کاسه بشقابی ، عرق ریزان و هن هن کنان ، خورجین کاسه بشقاب خود را ، در پیچ و خم یک کوچه تنگ و خلوت ، به زحمت ، به دوش کشید.و گاه گاه فریاد می زد: «آی کاسه بش...قاب!کاسه های همدان ، کوزه های آب خوری...» خیلی خسته بود.با عصبانیت فریاد می کرد.در هر ده قدم یک بار ، خورجین سنگین خود را به زمین می نهاد و با آستین کت پاره اش ، عرق پیشانی خود را می گرفت.نفسی تازه می کرد و دوباره خورجین سنگین را به دوش می کشید.در هر دو سه بار هم ، وقتی طول یک کوچه را می پیمود، در کناری می نشست و سر فرصت چپقی چاق می کرد و به فکر فرو می رفت. از کوچه ای باریک گذشت ، یک پیچ دیگر را هم پشت سر گذاشت و وارد کوچه ای پهن تر شد.  این جا شارع عام بود.جوی سرباز وسط کوچه ، نو نوارتر و هزاره سنگ چین دو طرف آن مرتب تر، و گذرگاه ، وسیع تر و فضای کوچه دل بازتر بود. این ، برای کاسه بشقابی نعمت بزرگی بود.این جا می توانست ، با کمال آسودگی ، هر طور که دلش می خواهد ، راه برود ، و خورجین کاسه بشقابش را به  دوشش بکشد. خرابی لبه جوی ها ، تنگی کوچه ها، و بدتر از همه ، کلوخ های نتراشیده و بزرگی که سر هر پیچ ، به ارتفاع کمر انسان ، در شکم دیوارهای کاه گلی ، معلوم نبود برای چه ، کار گذاشته بودند ، ...در این پس کوچه ها بزرگترین دردسر بود. و او با این خورجین سنگینش ، به آسودگی نمی توانست از میان آن ها بگذرد. به پاس این نعمت جدید ، خورجین خود را به کناری نهاد . یک بار دیگر فریاد کرد  :  «آی کاسه بش...قاب!کاسه های مهدانی ، کوزه های جاترشی!»  و به دیوار تکیه داد و کیسه چپق خود را از جیب درآورد . پهلوی او -چند قدم آنطرف تر- دو سگی که میان خاک روبه ها می لولیدند ، وقتی او را دیدند کمی خر خر کردند. و چون مطمئن شدند ، به سراغ کار خود رفتند.بالای سر او ، روی زمینه که گلی دیوار ، بالاتر از دسترس عابران ، کلمات یک لعنت نامه دور و دراز ، باران های بهاری با شستن کاه گل دیوار ، از چند جا ، نزدیک به محو شدنش ساخته بود ، هنوز تشخیص داده می شد.و بالاتر از آن ، لب بام  دیوار ، یک کوزه شکسته ، از دسته اش -به طنابی که حتما دنبال بند رخت پهن کن صاحب خانه ها بود -آویزان بود. کاسه بشقابی چپق خود را آتش زده بود و در حالی که هنوز با کبریت بازی می کرد، غم و اندوه دل خود را با دود چپق به آسمان فرستاد. داغی عصر فرومی نشست ، ولی هوا کم کم دم می کرد.نفس در هوایی که انباشته  از بوی خاک آفتاب خورده زمین کوچه ، و خاکروبه های زیر و رو شده بود ، به تنگی می افتاد.گذرندگان تک تک می گذشتند و سگ ها گاهی به سرو کول هم می پریدند و  غوغایی برپا می کردند. در سمت مقابل کوچه -روبه روی تل خاک روبه -دری باز شد. و هاجر با دوتا کت کهنه و یک بغل کفش دم پایی پاره بیرون آمد.کاسه بشقابی را صدا زد و به مرتب کردن متاع خود پرداخت. «داداش !ببین اینا به دردت می خوره؟...کاسه بشقاب نمی خوام ها!شوورم تازه از بازار خریده ...» «کاسه بشقاب نمی خای ؟خودت بگو ، خدا رو خوش میآد من تو کوچه ها سگ دو بزنم و شماها کاسه بشقابتونو از بازار بخرین نون منو آجر کنین؟» «خوب چه کنم داداش؟!ما که کف دستمونو بو نکرده بودیم که بدونیم تو امروز از این جا رد میش...» هاجر و کاسه بشقابی تازه سردلشان باز شده بود که مردی گونی به دوش و پابرهنه ، از راه رسید.نگاهی به طرف آنان انداخت و یک راست به سراغ خاک روبه ها رفت.لگدی به شکم سگ ها حواله کرد؛ زوزه آن ها را برید و به جست و جو پرداخت. هاجر او را دید و گویا شناخت.با خود گفت: «نکنه همون باشه...» کمی فکر کرد و بعد بلند ، به طوری که هم آن مرد و هم کاسه بشقابی بشنوند ، این طور شروع کرد: «آره خودشه.ذلیل شده . واخ ، خداجونم مرگت کنه .پریروز دو من خورده نون براش جمع کرده بودم ؛ دست کرد شندر غاز به من داد!ذلیل مرده نمیگه اگه به عطار سرگذرمون داده بودم ، دوسیر فلفل زرد چوبه بهم داده بود.یااقل کمش تو این هیرو ویر ، قند و شکری چیزی می داد  و دوسه روزی چایی صبحمونو راه می انداخت. سکینه خانم همساده مون ...واه نگاش کن خاک توسر گدات کنن!...» «خورده نونی»یک نصفه خیار پیدا کرده بود . باچاقو کله ای که از جیب پشتش در آورد ، قسمت دم خورده و کثیف آن را گرفت.یک گاز محکم به آن زد و...و آن را به دور انداخت . گویا خیار تلخ بود .هاجر که او را می پایید  ،نیشش باز شد.ولی خنده اش زیاد طول نکشید. لک و لوچه خود را جمع کرد، چادر را به دور کمر پیچید و متوجه کاسه بشقابی شد. معلوم نبود به چه فکر افتاد که قهقه نزد.  آره داداش ، چی می گفتم؟...آره...سکینه خانم ، همسادمون ، برا مرغاش هر چی از و چز می کنه و این در و اون در می زنه ، خورده نون گیر بیاره ، مگه می تونه؟ آخه این روزا کی نون حسابی سرسفره خونه ش دیده که خورده نونش باقی بمونه ؟تا لاحاف کرسیاشم با همون ریگای پشتش می خورن . دیگه راسی راسی آخرالزمونه،به سوسک موسکا شم کسی اهمیت نمیده...آره سکینه خانومو می گفتم ...بی چاره هر سیرشم دوتا تخم مرغ سیا میده که باهاش هزار درد بی دردمون آدم دوا میشه !آخه دون که گیر نمیادش که.اونم که خدا به دور...دلش نمیاد پول خرج کنه .هی قلمبه می کنه و زیر سنگ میذاره.» کاسه بشقابی که از بررسی کت ها فارغ شده بود ، به سراغ کفش دمپایی ها رفت : «خوب خواهر، اینا چیه ؟اوه...!چند جفته!تو خونه شما مگه اردو اتراق می کنه؟!» «داداش زبونت همیشه خیر باشه.بگو ماشالاه.ازش کم نمیآد که.شما مردا چه قدر  بی اعتقادین!...» «بر هرچی بی اعتقاده لعنت!من که بخیل نیستم. خوب یاد آدم نمی مونه خواهر! آدم نمی فهمه کی آفتاب می زنه و کی غروب می کنه . شاماهام چه توقعاتی از آدم دارین...» «نیگاش کن خاک برسر و...قربون هرچه آدم بامعرفته.خاک برسر مرده، نمی دونم چه طور از او هیکلش خجالت نکشید دست کرد سی شیء -سی شیء بی قابلیت- تو دست من گذاشت.پولاشو، که الاهی سرشو بخوره، انداختم تو کوچه ، زدم تو سرش ، گفتم خاک تو سر جهودت کنن!برو اینم ماست بگیر بمال سر کچل ننت!ذلیل مرده خیال می کنه محتاج سی شیئش بودم.انقدر اوقاتم تلخ شده بود که نکردم نون خشکامو ازش بگیرم. بی عرضگی رو سیاحت!یکی نبود بگه آخه فلان فلان شده ، واسه چی مفت و مسلم دو من خورده نونتو دادی به این مرتیکه  الدنگ ببره ؟...چه کنم؟هرچی باشه یه زن اسیر که بیش تر نیستم .خدام رفتگان مارو نیامرزه که این طور بی دست و پا بارمون اووردن .نه سوادی ، نه معرفتی ،نه هیچ چی!هر خاک توسر مرده ای تا دم گوشامون کلاه سرمون میذاره و حالیمون نمیشه. من بی عرضه رو بگو که هیچ چیمو به این قبا آرخولوقیه -این ملا موشی جوهوده رو میگم-نمیدم ؛ میگم باز هرچی باشه ، اینا مسلمونن، خدا رو خوش نمیاد نونن یه مسلمونو تو جیب یه کافر بریزم . اون وخت تورو به خدا سیاحت کن ، اینم تلافیشه! میام ثواب کنم ، کباب میشم. راس راسی اگه آدم همه پاچه شم تو عسل کنه ، بکنه تو دهن این بی همه چیزا ، آخرش گازشم می گیرن.» کاسه بشقابی دیگر نتوانست صبر کند و اینطور تو او دوید: «خوب خواهر، این کفش  کهنه هات که به درد من نمی خوره.بزا باشه همون ملاموشی جهوده بیاد ازت به قیمت خوب بخره.» هاجر که دست پاچه شده بود، تکانی خورد. سرو شانه ای قر داد و درحالی که  می خندید و صدای خود را نازک تر می کرد گفت: «واه واه!چقدر گنده دماغ!من مقصودم به تو نبود که داداش ،به اون ذلیل مرده بود که منو از دیروز تا حالا چزونده.» «آخه خواهر درسته که صبح تا شوم با هزار جور آدم سرو کله می زنیم، اما کله خرکه به خورد ما ندادن که !تو به در میگی که دیوار گوش کنه دیگه .آخه ...آخهتخم مام تو همین کوچه پس کوچه ها پس افتاده...» «نه داداش.اوقاتت تلخ نشه .آخه چه کنم ، منم دلم پره.اصلا خدام همه این الم شنگه ها رو همین براما فقیر فقرا آورده .واه واه خدا به دور!این اعیانا کجا لباس و کفش کهنه دم در می فروشن؟یا می برن بازار عوض می کنن ، یا میدن کلفت نوکراشون و سر ماه  ،پای مواجبشون کم می ذارن.اصلا تا پوست بادنجوناشونم دور نمی ریزن. بلدن دیگه .اگر این طور نبود که دارا نمی شدن که!اگه اونا بودن ، مگه خوردده نوناشونو اصلا کنار میگذاشتن؟زود خشکش می کردن و می کوبیدن ، می زدن به کتلته، متلته؟چیه؟ ...من که نمی دونم،...یا هزار خوراک دیگه.خدا عالمه چه مزه ای می گیره.  من که هنوز به لبم نرسیده .واه واه !هرگز رغبتم نمی شینه.» «خوب خواهر همه اینا رو چند؟» «من چه می دونم .خود دونی و خدای خودت.من که سررشته ندارم که . بیا و با من حضرت عباسی معامله کن.» «چرا پای حضرت عباسو میون می کشی؟من یه برادر مسلمون، تو هم خواهر منی دیگه.داریم با هم معامله می کنیم.دیگه این حرفا رو نداره.» «آخه من چی بگم؟خودت بگو چند می خری!اما حضرت عباس....» «من خلاصه شو بگم، اگه کاسه بشقاب بخای ، یه کوزه جاترشی میدم ، دوتا آب خوری ، اگه پول بخای، من چارتومن و نیم.» «کاسه بشقاب که نمی خام.اما چرا چارتومن و نیم؟این همه کفشه.» «کفش هات مال خودت.دوتا کتتو چار تومن می خرم.» آفتاب لب بام رسیده بود که معامله تمام شد.کاسه بشقابی چهارتومان و شش قران به هاجر داد؛ خورجین خود را به دوش کشید و در خم پس کوچه ها بهره افتاد.

   *

فردا اول غروب ، هاجر پشت بام را آب و جارو کرد ؛ جاها را انداخت و به انتظار شوهرش ، که قرار بود امشب بیاید، کنار حیاط می پلکید؛و گاهی هم به مطبخ سر می زد. در خانه ای که هاجر و شوهرش زندگی می کردند، دو کرایه نشین دیگر هم بودند. یکی شوفر بیابان گردی بود ، که دایم به سفر می رفت و در غیاب خود ، زن خود را با تنها فرزندش آزاد می گذاشت؛ و دیگری پینه دوز چهل و چند ساله ای که تنها زندگی می کرد و بیش از یک اتاق در اجاره نداشت. از هفت اتاق خانه کرایه ای آنها، دو اتاق را آن ها داشتند ، دو اتاق همه شوفر و  زنش می نشستند ، دو اتاق دیگر هم مخروبه افتاده بود. عباس آقای شوفر، یک هفته بود که به شیراز رفته بود و زنش محترم، باز سر به نیست شده بود.قبلا می گفت می خواهد چند روزی به خانه مادرش برود.ولی کی باور می کرد؟ اوستا رجبعلی پینه دوز ، یک مستاجر خیلی قدیمی بود و شاید در این خانه کم کم حق آب و گل پیدا کرده ود.دکانش سر کوچه بود.زیاد زحمتی به خود نمی داد،  کم تر دوندگی داشت، جز هفته ای یک بار که برای خرید تیماج و مغزی و نوار و  دیگر لوازم کار خود به بازار می رفت؛ همیشه یا در دکان بود ، و یا کنج اتاق  خود افتاده بود، چایی می خورد و حافظ می خواند. کاسبی رو به راهی نداشت، ولی به خودش هرگز بد نمی گذراند و اغلب روی  کوره ذغالی اش ، کنار درگاه اتاق ، قابلمه کوچکش غل غل می کرد. زنش را که حاضر نشده بود از ده به شهر بیاید ، در همان سال اول ، ول کرده بود و فقط تابستان ها ، که با بساط پینه دوزی خود ، سری به ده می زد ، با او نیز عهدی  تازه می کرد. وقتی به شهر آمده بود ، سواد چندانی نداشت.یکی دو سال به کلاس اکابر رفت و بعد هم با خواندن روزنامه هایی که یک مشتری روزنامه فروشش می آورد ، به راه راست و چپ این چند ساله را کم کم می شناخت . اول به کمک مشتری روزنامه  فروشش ، ولی بعدها یاد گرفته بود و نوشته های روزنامه را با زندگی خود تطبیق  می کرد.و نتیجه می گرفت.خود او چپ بود ، چون پینه دوز بود-خود او این گونه  دلیل می آورد-ولی دلش نمی آمد حافظ را رها کند و وقت بی کاری خود را به  کارهای دیگری بزند. خودش هم از این تنبلی ، دل زده شده بود.و هروقت رفیق روزنامه فروشش ، با صدای خراش دار و بم خود ، به او سرکوفت می زد ، قول می داد که حتما تا هفته دیگر در اتحادیه اسم نویسی کند. هوا تاریک شده بود.اوستا رجبعلی هم آمد.ولی عنایت هنوز پیدایش نبود.هاجر  رفت تا چراغ را روشن کند. کفشش را درآورد.وارد اتاق شد. کبریت کشید و وقتی خواست لوله چراغ را بلند کند، در روشنایی کبریت ، لاک صورتی ناخن های دستش ، که به روی لوله چراغ برق می زد، یک مرتبه او را به فکر فرو برد. «اگه عنایت پرسید چی بهش بگم...؟نبادا بدش بیآد؟!» چوب کبریت ته کشید . نوک انگشت هایش را سوزاند ورشته افکار او را پاره کرد. یک کبریت دیگر کشید و در حالی که چراغ را روشن می کرد ، با خود گفت :  «ای بابا!...خوب اونم بالاخره اش یه مرده دیگه ...» در صدا کرد و پشت سر کسی کلون شد. صدای پای خسته و سنگین عنایت به  گوش رسید . هاجر ، دست های خود را زیر چادر نماز پیچید و تا دم در اتاق ، به  استقبال شوهرش رفت . سلام کرد و بی مقدمه پرسید:  «...راستی عنایت ، چرا تو ، لاک تو بساطت نمی ذاری ؟»  «بسم الله الرحمن الرحیم !دیگه چی دلت می خاد ؟عوض این که بیای گرد راهمو بگیری و بپرسی این چند روز تو نیاوران چه خاکی به سرم کردم ، باد سر دلت  می زنی؟»  «اوه !باز یه چیزی اومدیم ازش بپرسیم...خوب نیاوران چه کردی؟»  «هیچ چی.چمچاره مرگ!سه روز از جیب خوردم.جعبه آینمو به هن کشیدم.شبا تو مسجد خوابیدم و یک جفت گوش کوب فروختم.همین!»  «با-ری-کل-لا!اما واسه چی غصه می خوری؟خوب چی می شه کرد؟بالاخره خدام بزرگه دیگه» عنایت در حالی که جعبه آینه خود را روی بخاری بند می کرد،باخون سردی و آه گفت:  «بله خدا بزرگه .خیلی ام بزرگه !مثل خورده فرمایشای زن من...اما چه باید کرد که درآمد ما خیلی کوچیکه.»  «مرد حسابی چرا کفر میگی؟چی چی خدا خیلی بزرگه مثل هوس های من؟باز ما غلط کردیم یه چیزی از تو خواستیم ؟باز می خاد تا قیامت بلگه و مسخره کنه . آخه منم آدمم!دلم می خاد...یاچشمای منو کور کن یا...»  «آخه مگه کله خر خوردت دادن؟فکر ببین من دار و ندارم چقدره؛اون وقت ازین هوس ها بکن. من سرگنج قارون ننشسته م که.»  «اوهوء...اوه!توام . مگه پولش چقدر میشه که این همه برای من اصول دین  می شمری ؟   «چقدر میشه ؟خودت بگو!»  «بیس و چارزار!» «بیس و چارزار ؟...از کجا نرخ مانیکورو بلد شدی؟» هاجر دست های خود را که به چادر پیچیده بود بیرون آورد و با لب خندی، پر از سرور و امید ، گفت: «پریروز یه دونه خریدم! «خریدی؟!چی چی رو ؟با پول کی ؟هاه؟من یه صبح تا ظهر پای ماشینای شمرون وایسادم تا یه شوفر دلش به رحم بیآد،منو مجانی به شهر بیاره.اونوقت تو رفتی بیسد و چارزار دادی مانیکور خریدی که جلو چشم نامحرم قر بدی؟... بیسد و چارزار!...پول از کجا اووردی؟از فاسقت؟...» عنایت این جا که رسید، حرف خود را خورد.صورتش کمی قرمز شد و با بی چارگی افزود: «لا اله الا الله...» «خجالت بکش بی غیرت!کمرت بزنه اون نمازایی که می خونی!باز می خای کفر منو بالا بیآری؟خوب پول خود بود،خریدم دیگه!چی از جونم می خای؟...» «غلط کردی خریدی.خجالتم نمی کشه!مگه پول از سرقبر بابات اوورده بودی؟ یالا بگو ببینم پول از کجا اوورده بودی؟» هاجر آن رویش بالا آمده بود . چادر را کنار انداخت .خون به صورتش دوید و فریاد زد: «به تو چه!» «به من چه؟...!هه!هه!به تو چه!بله؟زنیکه لجاره!حالا حالیت می کنم...» او را به زیر مشت و لگد انداخت. «آآخ...وای خدا...وای...به دادم برسین...مردم...» اوستا رجبعلی حافظ را به کناری انداخت.از روی بساط سماور شلنگ برداشت و خود را رساند.چند تا«یاالله»بلند گفت و وارد شد.عنایت از هول هول چادر حاجر را از گوشه اتاق برداشت و روی سر زنش کشید و کناری ایستاد. «باز چه خبر شده؟...اهه!آخه مرد حسابی این کارا مسئولیت داره.خدارو خوش نمیآد.» «به جون عزیزی خودت، اگه محض خاطر تو نبود، له لوردش می کردم.زنیکه پتیاره داره تو روی منم وای میسه...» اوستا رجبعلی سری تکان داد و آهی کشید .یک قدم جلوتر گذاشت؛دست عنایت را گرفت و درحالی که او را از اتاق بیرون می کشید گفت: «بیا...بیا بریم اتاق من، یه چایی بخور حالت جا بیآد...معلوم میشه این چند روزه ، نیاورون ، کار و کاسبیت خیلی کساد بوده...نیس؟!» اوستا رجبعلی یک ربع دیگر آمد و هاجر ار هم به اتاق خود برد .چای ریخت و جلوی هردوشان گذاشت. «خوب!می خاین از خر شیطون پایین بیاین یا بازم خیال کتک کاری دارین؟» هاجر بغضش ترکید و دست به گریه گذاشت. «چرا گریه می کنی؟آخه شوهرتم تقصیر نداره.چه کنه؟دلش از زندگی سگیش پره.دق دلی شو،سر تو درنیآره، سرکی در بیآره؟» عنایت توی حرف او دوید و با لحنی آرام ، ولی محکم  و با ایمان ، گفت : «چی میگی اوستا؟ اومدیم و من هیچی نگم .ولی آخه این زنیکه کم عقل، چادر نماز کمرش می زنهت؛ وضو می گیره ، با این لاکای نجس که به ناخوناش مالیده ،  نمازش باطله !آخه این طوری  که آب به بشره نمی رسه که.» «ای بابا توام.ناخون که جزو بشره نیسش که.هر هفته چار مثقال ناخونای زیادیتو می گیری و دور می ریزی. اگه جزو بشره بود که چیندن هو نوک سوزنش کلی کفاره داشت.» و روی خود را به هاجر کرد و افزود : «هان؟چی می گی هاجر خانم؟» «من چه می دونم اوس سا.من که یه زن ناقص العقل بیش تر نیستم که .کجا مساله  سرم میشه؟ «این چه حرفیه می زنی؟ناقص العقل کدومه؟تو نبایس بذاری شوهرتم این حرفارو بزنه.حالا خودت میگیش؟حیف که شما زنا هنوز چیزی سرتون نمیشه.روزنامه که بلد نیستی بخونی ، وگه نه می فهمیدی من چی می گم. اینم تقصیر شوهرته. اما نه خیال کنی من پشتی تو رو می کنم ها!تو هم بی تقصیر نیستی . آخه تو این بی پولی، خدا رو خوش نمیآد این همه پول ببری بدی مانیکور بخری.اما خوب چه باید کرد؟ ماها تو این زندگی تنگمون ، هی پاهامون به هم می پیچه و رو سر و کول هم زمین می خوریم و خیال می کنیم تقصیر اون یکیه .غافل از این که، این زندگیمونه که تنگه و ماها رو به جون همدیگه میندازه...» «آره ، آره اوستا راست میگی! خدا می دونه من هر وقت ته جیبم خالیه،مثل برج زهرمار شب وارد خونه میشم.اما هروقت چیزی تنگ بغلمه ، خونه م برام مثل بهشته.گرچه اجاقمون کوره ، ولی این جور شبا هیچ حالیم نمیشه.» اوستا رجبعلی ف آن شب ، سماورش را یک بار دیگر آتش کرد و آخر سر هم هاجر رفت شام کشید و سه نفری باهم ، سر یک سفره شام خوردند.

 *

و فردا صبح ، هاجر ، لاک ناخن های خود را با نوک موچین قدیمی خود تراشید وشیشه لاک را توی چاهک خالی کرد.مارک آن را کند و یک خرده روغن عقربی را کهنمی دانست کی و از کجا قرض کرده بود ، توی آن ریخت و دم رف گذاشت.

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸

داستانی از جلال آل احمد : بچه مردم

خوب من چه می توانستم بکنم ؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد.بچه که مال خودش نبود . مال شوهر قبلی ام بود ، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود ، چه می کرد؟ خوب من هم می بایست زندگی می کردم.اگر این شوهرم هم طلاقم می داد ، چه میکردم؟ناچار بودم بچه را یک جوری سر به نیست کنم . یک زن چشم و گوش بسته ،مثل من ، غیر از این چیز دیگری به فکرش نمی رسید.نه جایی را بلد بودم ، نه راه و چاره ای می دانستم . می دانستم می شود بچه را به شیرخوارگاه گذاشت یا به خراب شده دیگری سپرد. ولی از کجا که بچه مرا قبول می کردند؟از کجا می توانستم حتم داشته باشم که معطلم نکنند و آبرویم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه ام نگذارند ؟ از کجا؟ نمی خواستم به این صورت ها تمام شود . همان روز عصر هم وقتی همسایه ها تعریف کردم ،... نمی دانم کدام یکی شان گفت : «خوب ، زن ، می خواستی بچه ات را ببری شیرخوارگاه بسپری. یا ببریش دارالایتام و...» نمی دانم دیگرکجاها را گفت . ولی همان وقت مادرم به او گفت که : «خیال می کنی راش می دادن؟ هه!» من با وجود این که خودم هم به فکر این کار افتاده بودم ، اما آن زن همسایه مان وقتی این را گفت ، باز دلم هری ریخت تو و به خودم گفتم: «خوب زن، تو هیچ رفتی که رات ندن؟» و بعد به مادرم گفتم: « کاشکی این کارو کرده بودم.» ولی من که سررشته نداشتم . من که اطمینان نداشتم راهم بدهند.آن وقت هم که دیگر دیر شده بود. از حرف آن زن مثل اینکه یک دنیا غصه روی دلم ریخت . همه شیرین زبانی های بچه ام یادم آمد . دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. وجلوی همه در و همسایه ها زار زار گریه کردم . اما چه قدر بد بود ! خودم شنیدم

یکی شان زیر لب گفت :«گریه هم می کنه!خجالت نمی کشه...» باز هم مادرم به دادم رسید.خیلی دلداری ام داد.خوب راست هم می گفت، من که اول جوانی ام است، چرا برای یک بچه این قدر غصه بخورم؟آن هم وقتی شوهرم مرا با بچه قبول نمی کند.حال خیلی وقت دارم که هی بنشینم و سه تا و چهارتا  بزایم . درست است که بچه اولم بود و نمی باید این کار را می کردم...ولی خوب، حال که کار از کار گذشته است.حالا که دیگر فکر کردن ندارد.من خوودم که آزار نداشتم بلند شوم بروم و این کار را بکنم.شوهرم بود که اصرار می کرد.راست هم  می گفت.نمی خواست پس افتاده یک نره خر دیگر را سر سفره اش ببیند. خود من هم وقتی کلاهم را قاضی می کردم ، به او حق می دادم .خود من آیا حاضر بودم بچه های شوهرم را مثل بچه های خودم دوست داشته باشم؟و آن ها را سربار زندگی خودم ندانم؟آن ها را سر سفره شوهرم زیادی ندانم؟خوب او هم همین طور. او هم حق داشت که نتواند بچه مرا ، بچه مرا که نه ، بچه یک نره خر دیگر را-به قول خودش- سر سفره اش ببیند. درهمان دو روزی که به خانه اش رفته بودم ، همه اش صحبت از بچه بود. شب آخر،خیلی صحبت کردیم. یعنی نه این که خیلی حرف زده باشیم.او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم . آخرسر گفتم : «خوب میگی چه کنم؟» شوهرم چیزی نگفت. قدری فکر کرد و بعد گفت: «من نمی دونم چه بکنی . هر جور خودت می دونی بکن.من نمی خوام پس افتاده یه نره خر دیگه رو سر سفره خودم ببینم .» راه و چاره ای هم جلوی پایم نگذاشت. آن شب پهلوی من هم نیامد.مثلا با من قهر کرده بود.شب سوم زندگی ما باهم بود . ولی با من قهر کرده بود.خودم می دانستم که می خواهد مرا غضب کند تا کار بچه را زودتر یک سره کنم.صبح هم که از در خانه بیرون می رفت ، گفت: «ظهر که میام ، دیگه نبایس بچه رو ببینم ،ها!»و من تکلیف خودم را همان وقت می دانستم. حالا هرچه فکر می کنم، نمی توانم بفهمم چطور دلم راضی شد!ولی دیگردست من نبود. چادر نمازم را به سرم انداختم ، دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بیرون رفتم. بچه ام نزدیک سه سالش بود. خودش قشنگ راه می رفت.بدیش این بود که سه سال عمرصرفش کرده بودم .این خیلی بد بود. همه دردسرهایش تمام شده بود. همه شب بیدار ماندن هایش گذشته بود. و تازه اول راحتی اش بود .ولی من ناچار بودم کارم را بکنم . تا دم ایستگاه ماشین پا به پایش رفتم.کفشش را هم پایش کرده بودم.

لباس خوب هایش را هم تنش کرده بودم.یک کت و شلوار آبی کوچولو همان اواخر، شوهر قبلی ام برایش خریده بود . وقتی لباسش را تنش می کردم،این فکر هم بهم هی زد که : «زن!دیگه چرا رخت نوهاشو تنش می کنی؟» ولی دلم راضی نشد. می خواستم چه بکنم؟چشم شوهرم کور، اگر باز هم بچه دار شدم، برود و برایش لباس بخرد.لباسش را تنش کردم. سرش را شانه زدم. خیلی خوشگل شده بود.دستش را گرفته بودم و با دست دیگرم چادر نمازم را دور کمرم نگه داشته بودم و آهسته آهسته قدم برمی داشتم. دیگر لازم نبود هی فحشش  بدهم که تندتر بیآید.آخرین دفعه ای که دستش را گرفته بودم و با خودم به کوچه می بردم . دوسه جا خواست برایش قاقا بخرم. گفتم : «اول سوار ماشین بشیم، بعد برات قاقا می خرم!» یادم است آن رو هم ، مثل روزهای دیگر ، هی ا ز من سوال می کرد.یک اسب پایش توی چاله جوی آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند.خیلی اصرار  کرد که بلندش کنم تا ببیند چه خبر است. بلندش کردم . و اسب را که دستش

خراش برداشته بود و خون آمده بود، دید . وقتی زمینش گذاشتم گفت :

«مادل!دسس اوخ سده بود؟» گفتم : آره جونم ، حرف مادرشو نشنیده ، اوخ شده . تا دم ایستگاه ماشین ، آهسته آهسته می رفتم .هنوز اول وقت بود.و ماشین ها شلوغ بود.و من شاید تا نیم ساعت توی ایستگاه ماندم تا ماشین گیرم اومد.بچه ام هی ناراحتی می کرد.و من داشتم خسته می شدم. از بس سوال می کرد ، حوصله ام را سر برده بود. دوسه بار گفت: «پس مادل چطول سدس؟ ماسین که نیومدس.پس بلیم قاقا بخلیم.» و من باز هم برایش گفتم که الان خواهد آمد. و گفتم وقتی ماشین سوار شدیم قاقا هم برایش خواهم خرید. عاقبت خط هفت را گرفتم و تا میدان شاه که پیاده  شدیم ، بچه ام باز هم حرف می زد و هی می پرسید. یادم است که یکبار پرسید: «مادل !تجا میلیم؟» من نمی دانم چرا یک مرتبه ، بی آن که بفهمم ، گفتم : میریم پیش بابا. بچه ام کمی به صورت من نگاه کرد بعد پرسید : «مادل! تدوم بابا؟» من دیگر حوصله نداشتم .گفتم: جونم چقدر حرف می زنی؟ اگه حرف بزنی برات قاقا نمی خرم ها! حال چقدر دلم می سوزد. این جور چیزها بیش تر دل آدم را می سوزاند.چرا دل بچه ام را در آن دم آخر این طور شکستم ؟از خانه که بیرون آمدیم، با خود عهد کرده بودم که تا آخر کار عصبانی نشوم .بچه ام را نزنم. فحشش ندهم.و باهاش خوش رفتاری کنم .ولی چقدر حالا دلم می سوزد!چرا اینطور ساکتش کردم؟

بچهکم دیگر ساکت شد. و با شاگرد شوفرکه برایش شکلک در می آورد حرف می زد گرم اختلاط و خنده شده بود.اما من به او محل می گذاشتم ، نه به بچه ام که هی رویش را به من می کرد.میدان شاه گفتم نگه داشت.و وقتی پیاده می شدیم ،بچه ام هنوز می خندید.میدان شلوغ بود .و اتوبوس ها خیلی بودند.و من هنوز   وحشت داشتم که کاری بکنم .مدتی قدم زدم.شاید نیم ساعت شد.اتوبوس ها کم تر شدند.آمدم کنار میدان .ده شاهی از جیبم درآوردم و به بچه ام دادم .بچه ام هاج و واج مانده بود و مرا نگاه می کرد.هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود . نمی دانستم چه طور حالیش کنم.آن طرف میدان ، یک تخمه کدویی داد می زد.با انگشتم نشانش دادم و گفتم: بگیر برو قاقا بخر.ببینم بلدی خودت بری بخری. بچه ام نگاهی به پول کرد و بعد رو به من گفت: «مادل تو هم بیا بلیم.» من گفتم : نه من این جا وایسادم تو رو می پام .برو ببینم خودت بلدی بخری. بچه ام باز هم به پول نگاه کرد . مثل اینکه دو دول بود.و نمی دانست چه طور باید چیز خرید.تا به حال همچه کاری یادش نداده بودم.بربر نگاهم می کرد.عجب نگاهی بود!مثل اینکه فقط همان دقیقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خیلی بد شد.

نزدیک بود منصرف شوم .بعد که بچه ام رفت و من فرار کردم و تا حالا هم حتی آن روز عصر که جلوی درو همسایه ها از زور غصه گریه کردم -هیچ این طور دلم نگرفته و حالم بد نشده .نزدیک بود  طاقتم تمام شود.عجب نگاهی بود.بچه ام سرگردان مانده بود و مثل این که هنوز می خواست چیزی از من بپرسد. نفهمیدم چه طور خود را نگه داشتم . یک بار دیگر تخمه کدویی را نشانش دادم و گفتم : «برو جونم !این پول را بهش بده ، بگو تخمه بده ، همین . برو باریکلا.» بچهکم تخمه کدویی را نگاه کرد و بعد مثل وقتی که می خواست بهانه بگیرد و گریه کند،گفت : «مادل من تخمه نمی خوام .تیسمیس می خوام . » من داشتم بی چاره می شدم . اگر بچه ام ی: خرده دیگر معطل کرده بود ، اگر  یک خرده گریه کرده بود ، حتما منصرف شده بودم . ولی بچه ام گریه نکرد . عصبانی شده بودم . حوصله ام سر رفته بود . سرش داد زدم : «کیشمیش هم داره.برو هر چی میخوای بخر. برو دیگه.» و از روی جوی کنار پیاده رو بلندش کردم و روی اسفالت وسط خیابان گذاشتم. دستم را به پشتش گذاشتم و یواش به جلو هولش دادم و گفتم: «ده برو دیگه دیر میشه.»

خیابان خلوت بود. از وسط خیابان تا آن ته ها اتوبوسی و درشکه ای پیدا نبود که بچه ام را زیر بگیرد.بچه ام دو سه قدم که رفت ، برگشت و گفت : «مادل تیسمیس هم داله؟» من گفتم :«آره جونم . بگو ده شاهی کشمش بده .» و او رفت . بچه ام وسط خیابان رسیأه بود که ی: مرتبه یک ماشین بوق زد و من از ترس لرزیدم . و بی این که بفهمم چه می کنم ، خود را وسط خیابان پرتاب کردم و بچه ام را بغل زدم و توی پیاده رو دویدم و لای مردم قایم شدم. عرق سر و رویم راه افتاده بود و نفس نفس می زدم . بچهکم گفت : «مادل !چطول سدس؟»

گفتم : هیچی جونم . از وسط خیابان تند رد میشن .تو یواش می رفتی ، نزدیک بود بری  زیر هوتول. این را که گفتم ، نزدیک بود گریه ام بیفتد. بچه ام همانطور که توی بغلم بود ، گفت : « خوب مادل منو بزال زیمین.ایندفه تند میلم .» شاید اگر بچهکم این حرف را نمی زد، من یادم رفته بود که برای چه کاری آمده ام .ولی این حرفش مرا از نو به صرافت انداخت.هنوز اشک چشم هایم را پاک نکرده بودم که دوباره به یاد کاری که آمده بودم بکنم ، افتادم. به یآد شوهرم که مرا غضب خواهد کرد.افتادم . بچهکم را ماچ کردم . آخرین ماچی بود که از صورتش برمی داشتم .ماچش کردم و دوباره گذاشتمش زمین و باز هم در گوشش گفتم: «تند برو جونم، ماشین میآدش.» باز خیابان خلوت بود و این بار بچه ام تند تر رفت . قدم های کوچکش را به عجله برمی داشت و من دو سه بار ترسیدم که مبادا پاهایش توی هم بپیچد و زمین بخورد.آن طرف خیابان که رسید ، برگشت و نگاهی به من انداخت . من دامن های چادرم را زیر بغلم جمع کرده بودم و داشتم راه می افتادم . همچه که بچه ام چرخید و به طرف من نگاه کرد ، من سر جایم خشکم زد . مثل یک دزد که سر بزنگاه مچش را گرفته باشند ، شده بودم . خشکم زده بود و دستهای یم همان طور زیر بغل هایم ماند. درست مثل آن دفعه که سرجیب شوهرم بودم - همان شوهر سابقم - و کندو کو می کردم و شوهرم از در رسید.درست همان طور خشکم زده بود . دوباره از عرق خیس شدم. سرم را پایین انداختم و وقتی به هزار زحمت سرم را بلند کردم ، بچه ام دوباره راه افتاده بود و چیزی نمانده بود به تخمه کدویی برسد. کار من تمام شده بود . بچه ام سالم به آن طرف خیابان رسیده بود.از همان وقت بود که انگار اصلا بچه نداشتم .آخرین باری که بچه ام را نگاه کردم .درست مثل این بود که بچه مردم را نگاه می کردم . درست مثل یک بچه تازه پا و شیرین مردم به او نگاه می کردم.درست همان طور که از نگاه کردن به بچ مردم می شود حظ کرد، از دیدن او حظ می کردم.و به عجله لای جمعیت پیاده رو پیچیدم . ولی یک دفعه به وحشت افتادم .نزدیک بود قدمم خشک بشود و سرجایم میخکوب بشوم .وحشتم گرفته بود که مبادا کسی زاغ سیاه مرا چوب زده باشد.از این خیال ، موهای تنم راست ایستاد و من تند تر کردم.دو تا کوچه پایین ترخیال داشتم توی پس کوچه ها بیندازم و فرار کنم.به زحمت خودم را به دم کوچه رسانده بودم، که یکهو ، یک تاکسی پشت سرم توی خیابان ترمز کرد .مثل این که حالا مچ مرا خواهند گرفت. تا استخوان هایم لرزید. خیال می کردم پاسبان سر چهارراه که مرا می پایید ، توی تاکسی پریده حالا پشت سرم پیاده شده و حالا است که مچ دستم را بگیرد . نمی دانم چه طور برگشتم و عقب سرم را نگاه کردم. و وارفتم.مسافرهای تاکسی پولشان را هم داده بودند و

داشتند می رفتند. من نفس راحتی کشیدم و فکر دیگری به سرم زد. بی این که بفهمم ، و یا چشمم جایی را ببیند، پریدم توی تاکسی و در را با سروصدا بستم. شوفر غرغر کرد و راه افتاد. و چادر من لای در تاکسی مانده بود .وقتی تاکسی دور شد و من اطمینان پیدا کردم ، در را آهسته باز کردم. چادرم را از لای در بیرون کشیدم و از نو در را بستم. به پشتی صندلی تکیه دادم و نفس راحتی کشیدم.و شب ، بالاخره نتوانستم پول تاکسی را از شوهرم دربیآورم.

 جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸

داستانی از جلال آل احمد : گنج

«ننه جون شما هیچ کدوم یادتون نمیآدش . منو تازه دو سه سال بود به خونه شوور فرستاده بودن. حاج اصغرمو تازه از شیر گرفته بودم و رقیه رو آبستن بودم ...»
خاله این طور شروع کرد. یکی از شب های ماه رمضون بود که او به منزل ما آمده بود و پس از افطار ، معصومه سلطان ، قلیان کدویی گردویی گردن دراز ما را - که شب های روضه ، توی مجلس بسیار تماشایی است - برای او آتش کرده بود ؛ و او در حالی که نی قلیان را زیر لب داشت ، این گونه ادامه می داد : «... تو همین کوچه سیدولی - که اون وقتا لوح قبرش پیدا شده بود و من  خودم با بیم رفتیم تموشا ، قربونش برم ! - رو یه سنگ مرمر یه زری ، ده پونزده خط عربی نوشته بودن . اما من هرچه کردم نتونستم بخونمش . آخهاون وقتا که هنوز چشام کم سو نشده بود ، قرآنو بهتر از بی بیم می خوندم . اما خط اون لوح رو نتونستم بخونم . آخه ننه زیر و زبر که نداش که ... آره اینو می گفتم . تو همون کوچه ، یه کارامسرایی بودش خیلی خرابه ، مال یه پیرمردکی بود که هی خدا خدا می کرد ، یه بنده خدایی پیدا بشه و اونو ازش بخره و راحتش کنه ...» خاله پس از آن که یک پک طولانی به قلیان زد و معلوم بود که از نفس دادن قلیان خیلی راضی است ، و پس از اینکه نفس خود را تازه کرد ، گفت : «... اون وقتا تو محل ما یه دختر ترشیده ای بود ، بهش بتول می گفتن . راستش ما آخر نفهمیدیم از کجا پیداش شده بود . من خوب یادمه روزای عید فطر که می شد ، با
ییشای صناری که از این ور و اون ور جمع می کرد ، متقالی ، چیتی ، چیزی تهیه می کرد و میومد تو مسجد « کوچه دردار » و وقتی نماز تموم می شد، پیرهن مراد بخیه می زد. ولی هیچ فایده نداشت . بی چاره بختش کور کور بود . خودش می گفت : «نمی دونم ، خدا عالمه ! شاید برام جادو جنبلی ، چیزی کرده باشن . من کاری از دستم بر نمیآدش . خدا خودش جزاشونو بده .» خلاصه یتیمچه بدبخت آخرسرا راضی شده بود به یه سوپر شوور کنه !»» یک پک دیگری به قلیان و بعد : «« عاقبت یه دوره گردی ، که همیشه سر کوچه ما الک و تله موش می فروخت ، پیداشدو گرفتش . مام خوش حال شدیم که اقلا بتوله سر و سامونی گرفته . بعد از اون سال دمپختکی شب عید - که مردم ، تازه کم کم داشتن سر حال میومدن - یه روز یه  شیرینی پزی که از قدیم ندیما با شوور بتول - راستی یادم رفت اسمشو بگم - با  مشهددی حسن رفیق بود سر کوچه می بیندش و میگه :« رفیق ! شب عیدی ، اگه بتونی پولی مولی راه بندازی ، من بلدم ، ... دو سه جور نون شیرینی و باقلایی و نون برنجی می پزیم ، ... خدا بزرگه ، شاید کار و بارمون بگیره » مشهدی حسنم حاضر میشه و شیرینی پزی رو علم کنن . اما نمی دونن جا و دکون کجا گیر بیارن ! مشهدی حسنه به فکر می افته برن تو همون کارمسراهه و یه گوشه ش پاتیل و بساطشونو رو به راه کنن . با هم میرن پیش یارو پیرمرده و بهش قضیه رو حالی می کنن و قرار می ذارن ماهی دو قرون کرایه بهش بدن . اما پیرمرده میگه : «من اصلن پول نمی خام . بیآین کارتونو بکنین ، خدا برا مام بزرگه !» خاله ، نمی دونم از کی تا به حال از هر دو گوش هایش کر شده و ما مجبوریم برای  این که درست حرفهایش را بفهمیم و محتاج دوباره پرسیدن نشویم ، بی صدا گوش کنیم . او به قدری گیرا و با حالت صحبت می کند که حتی بچه ها هم که تا نیم ساعت پیش سر «خاتون پنجره » ها شان با هم دعوا می کردند ، اکنون ساکت شده ، همه گوش نشسته بودند . در این میان تنها گاه گاه صدای غرغر قلیان خاله بود که بلند می شد و در همان فاصله کوتاه ، باز قیل و قال بچه ها بر سر شب چره در می گرفت . خاله پکش را که به قلیان زد ، دنبال کرد:
«« ... جونم واسه شما بگه ، مشهدی حسن و شریکش ، رفتن تو کارامسراهه و خواستن یه گوشه رو اجاق بکنن و پاتیلشونو کار بذارن . کلنگ اول و دوم ، که نوک کلنگ به یه نظامی گنده گیر می کنه ! یواشکی لاشو وا می کنن و یک دخمه گل و گشاد ...! اون وقت تازه همه چیزو می فهمن . مشهدی حسن زود به رفیقش حالی می کنه که باید مواظب باشن . پیرمردک رفته بود مسجد نماز عصرشو بخونه ؛ در کارامسرا رو می بندن  و میرن سراغ گودالی که کنده بودن ؛ درشو ور می دارن ؛ یه سرداب دور و دراز پیدا میشه . پیه سوز شونو می گیرن و میرن تو. دور تادور سرداب ،با ماسه و آهک طبقه طبقه درس کرده بودن و تو هر طبقه خمره ها بوده که ردیف چیده بودن و در هر کدومم یه مجمعه دمر کرده بودن. مشهدی حسن و رفیقش دیگه تو دلشون قند آب می کردن. نمیدونستن چه کار بکنن ! لیره ها بوده ، یکی نعلبکی ! خدا علمه این پولا مال کی بوده و از زمون کدوم سلطون قایم کرده بودن . بی بیم  می گفت ممکنه اینا وقف سید ولی باشه که لوحش تازه خواب نما شده بود . اما هرچی بود ، قسمت دیگری بود ننه جون ...»» خاله چشم های ریزش رو ریزتر کرده بود و  در چند دقیقه ای که گمان می کنم به آن لیره های درشتی که می گفت - لیره های به درشتی یک نعلبکی - فکر می کرد. چه قدر خوب بود که او ی: دانه از آن ها را - آری فقط یک دانه از آن ها را - می داشت و روز ختنه سوران ، لای قنداق نوه پنجمش ، که تازه به دنیا آمده بود ، می گذاشت ! چه قدر خوب بود که دوسه تا از آن «کله برهنه» ها هم بود و او می توانست یک سینه ریز و یآ «ون یکاد» یا یک جفت گوشواره سنگین با آن ها درست کند و برای  عروس حاج اصغرش بفرستد!...چقدر خوب بود  شاید خیلی فکرهای دیگر هم می کرد... «...آره ننه جون!نمی دونین قسمت چیه!اگر چیزی قسمت آدم باشه، سی مرغم از  سر کوه نمی تونه بیاد ببردش.خلاصه ش ، مشهدی حسه و رفیقش ، هفته عید، شیرینی پزیشونو کردن ، پولارم کم کم درآوردن . جوری که یارو پیرمرده نفهمه ، سه چار ماهی که از قضایا گذشت ، به بونه این که کارشون بالا گرفته و دخلشون خوب بوده ،  کارامسراهه رو زا پیرمردک خریدن . اونم که از خدا می خاس پولشو گرفت و گفت خیرشو ببینین و رفت. کم کم ما می دیدیم بتوله سرو وضعش بهتر میشه ؛ گلوبند سنگین می بنده ؛ النگوای ردیف به هردو دست؛ انگلشتر الماس ؛ پیرهن های ملیله دوزی و اطلس ؛ چارقت ؛خاص ململ؛ و خیر...!مث یه شازده خانم اومد و
رفت می کنه . راسی یادم رفت بگم ، همون اولام که کار و بارشون تازه خوب شده بود ، بتول یه دختر برا مشهدی حسنه زاییده بود و بعدش دیگه اولادشون نشد.» یک پک دیگر به قلیان و بعد : «مشهدی حسن رفیقشو روونه کربلا کرد و از این جا لیره ها و کله برهنه هارو لای پالون قاطرا و توی دوشک کجاوه ها می کرد و می فرستاد براش. اونم اون جا می فروخت و پولاشو برمی گردوند. خلاصه کارشون بالا گرفت. از سر تا ته محله رو خریدن . هرچی فقیر مقیر بود ، از خویش و قوم و دیگرون ، بهش یه خونه ای  دادن و همم خیال کردن خدا باهاشون یار بوده و کارشون رو بالا برده . هیشکی هم سر از کارشون در نیآورد.خود مشهدی حسنم با بتول یه سال بار زیارتو بستن رفتن کربلا. من خوب یادمه داشای محل براشون چووشی می خوندن و چه قدر اهل محل براشون اسفند و کندردود کردن . نمی دونین ننه ! از اون جام رفتن مکه و بتول که اول معلوم نبود کس و کارش چیه و آخرش کجا سربه نیست میشه ، حالا زن حاجی محل ما شده بود ! خدا قسمت بنده هاش بکنه الهی!...من که خیلی دلم تنگ شده . ای ...یه پامون لب قبره ،یه پامون لب بون زندگی. امروز بریم ، فردا بریم ؛ اما هنوز که هنوزه این آرزو تو دلم مونده که اقلا منم اون قبر شیش گوشه رو بغل بگیرم ...ای خدا! از دستگاتکه کم نمیشه...ای عزیز زهرا!...» خاله گریه اش گرفته بود . شنوندگان همه دهانشان باز مانده بود. نمی دانستند گریه کنند یا نه .من حس می کردم که همه خیال می کنند روضه خوان ، بالای منبر ، روضه می خواند. ولی خاله زود فهمید که بی خود دیگران را متاثر ساخته است. با گوشه چارقد ململش ، چشم هایش را پاک کرد و یک پک محکم دیگر به قلیان زد و ادامه داد : «...زن حاجی ، یعنی بتول ، بعد از اون دختر اولیش ،...که حالا به چهارده سالگی رسیده بود و شیرین و ملوس شده بود و من خودم تو حموم دیده بودمش و آرزو  می کردم یه پسر جوون دیگه داشتم و تنگ بغلش می انداختم ،...آره بعد از اون بتول انگار فهمیده بود که حاج حسن خیال زن دیگه ای رو داره.آخه خداییشو بخوای مردک بنده خدا نمی خاس با این همه مال و مکنت ، اجاقش کور باشهو تخم و  ترکش قطع بشه .خود بتول هم حتمن از آقا شنیده بود که پیغمبر خودش فرموده که  تا چارتا عقدی جایزه و صیغه ام که خدا عالمه هر چی دلش خواست.واسه این بود  که به دس و پا افتاد ف شاید بچش بشه و حاجی زن دیگه ای نگیره . آخه ننه شماها نمی دونین هوو چیه !من که خدا نخاس سرم بیآد . اما راستش آدم چطو دلش میآد شوورش بغل یه پتیاره دیگه بخوابه؟ دیگه هرچی دعانویس بود ،دید. هرچی سید ولی ؛ که لوحش تازه خواب نما شده بود ، نذر کرد؛ آش زن لابدین پخت ؛  شبای چهارشنبه گوش وایساد ؛ خلاصه هرکاری که می دونست و اهل محل می دونستن کرد ؛ ...تا آخرش نتیجه داد و خدا خواست و آبستن شد.زد و این دفعه یه پسر کاکول زری زایید...» باز خاله ساکت شد و یکی دو پک به قلیان زد و در حالی که تنباکوی سر قلیان ته کشیده بود و ذغال های آن سوخته بود و به جز جز افتاده بود ؛  معصومه سلطان ؛ قلیان را با کراهت تمام ، از این که از شنیدن باقی حکایت محروم می شود ؛ بیرون برد و ادامه داد : «...آره ننه جون ؛ خدا نکنه روزگار برا آدم بد بیاره .راس راسی می تونه یه روزه یه خونمونو به باد بده و تموم رشته های آدمو پنبه کنه و آدمو خاکسر بشونه. آره جونم ، تازه حسین آقا ، پسر حاجی حسین ، به دنیا اومده بود که بی چاره بدبخت  خودش سل گرفت !نمی دونین،نمی دونین!دیگه هرچی داشت برا مرضش خرج کرد.  از حکیم باشی های محل گذشت ، از خیابون های بالا و حتی از دربارم -دوکتوره  -موکتوره-چیه؟نمی دونم -خلاصه ازهمونا آوردن.اما هیچ فایده نکرد.هردفعه
فیزیتای ، گرون گرون و نسخه های یکی یه تومن بود که می پیچیدن. اما کجا؟... وقتی که خدا نخادش ،کی می تونه آدمو جون بده؟آدمی که بایس بمیره ،بایس بمیره  دیگه! دست آخر که حاجی همه دارایی و ملک و املاکشو خرج دوا درمون کرد،مرد! و بی چاره بتوله رو تا خرخرش تو قرض گذوشت .بتولم زودی دخترشو شوور داد. هر چی هم از بساط زندگی مونده بود ، جهاز کرد و بدرقه دخترش روونه خونه شوور  فرستاد.خونه نشیمنشم ، طلبکارا-اگرچه اون وختا بارحم تر بودن- ازش گرفتن. اونم بچشو سر راه گذوشت و خودشم رفت که رفت...سربه نیس شد!اما یه دوسال بعد، دخترم -توعروسی یکی از هم مکتبیاش-اونو دیده بود که تو دسته این رقاصا نیست که تو عروسیا تیارت درمیارن،...تو اونا دیده بود داره می رقصه.» خاله ساکت شد و همه را منتظر گذاشت. چند دقیقه ای در آن میان جز بهت و سکوت و انتظار نبود . عاقبت خواهرم به صدا درآمد که : «خاله جان آخرش چطور شد؟»
خاله جواب داد: «نمی دونم ننه . حالا لابد اونم یا مثه من پیر شده و گوشش نمی شنوه ، و یا دیگه نمی دونم چطور شده . من چه می دونم؟ شایدم خدا از سر تقصیراتش گذشته باشه.
آره ننه جون!اگه مرده ، خدا بیامرزدش!و اگه نمرده ، خدا کنه دخترش به فکرش افتاده باشه و آخر عمری ضبط و ربطش کرده باشه!»

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸

داستانی از جلال آل احمد : دید و بازدید عید

سلام حضرت استاد تشریف دارند؟ بفرمایید فلانی است. - .... - صدای استاد از داخل اتاق بلند شد و از حیاط گذشت که با صدای کشیده میگفت: « آقای ... بفرمایید تو .. کلبه .. در...ویشی ... که صاحب و دربون ... نداره. » - به به! سلام آقای من! گل آوردی؛ بیا جانم! گل آوردی؛ لطف کردی؛ بیا جانم! بیا بنشین پهلوی من و از آن بهاریه های عالی که همراه داری برای ما بخوان، بخوان تا روحمان تازه شود. ما که فقط به عشق شما جوانها زنده ایم ... - اختیار دارید حضرت استاد، بنده د... د...ر مقابل شما؟! - نه نمیشه. بجان خودم نمیشه حتما باید بخونی وگر نه روحم کسل میشه. - حضرت استاد اطلاع دارند که بنده شعر نمی سازم. آن هم در حضرت شما؟ - به! مگه ممکن است؟ من میدونم که هیچ وقت بی شعر پیش من نمیآیی. زود باش جانم. ولی مجلس بیش ازین بما اجازه تعارف و تیکه پاره نمیداد. دور تا دور میز گرد، پراز شیرینی فرنگی و آجیل های خوش خوراک، از همه قماش مردمی یافت میشد. حتی آخوند، منتهی به لباس معمول متجدد. در یک گوشه اطاق بروی میز کوچکی بیش از ده پانزده گلدان پر از گلهای درشت، گلهایی که خریدن یکی از آنها هم در قدرت مالی من نیست، چیده شده بود و هوای اطاق را دلنشین ساخته بود. مبلها ردیف و تمیز، کارد و چنگالها براق وگلدان های نقره روی بخاری درخشنده. آقای – ط - نماینده مجلس شوری، آقای – ن – بازرگان معروف، آقای – پ – شاعر شهیر، آقای – س – کفیل وزارت دارایی، آقای – ه – وزیر اسبق؛ چند نفر محصل جوان هم که حضرت استاد در دلشان خیال میکردند فقط برای گرفتن نمره آخر سال بدست بوس شرفیاب شده اند، در آن ته کز کرده بودند. شکم ها پیش، سرها عقب، پاها به زیر میز دراز، دست ها در پس پیش رفتن و آرواره ها در جنبش؛ دو سه نفر با هم مباحثه می کردند. در دیوار از تابلو های بزرگ رنگی و قالیچه های کوچک ابریشمی و قطعات خوش خط و زیبا پر بود. در آن بالا عکس جوانی استاد در حالی که یک دست زیر چانه، بروی میز تکیه کرده بود و در دست دیگر قلمی داشت و غرق نمیدانم ... چرا – چرا میدانم – حتما غرق در شعر گفتن بود، دیده میشد. یک میز دیگر، کمی کوچکتر، که مبلهای ارزان تری بدور آن چیده شده بود معلوم نبود برای چه کسانی در آن گوشه عقب اطاق گذاشته شده. میان کتابها و مجلاتی که در آن کنار بروی میز انباشته بود و برای جوان تازه کاری مثل من دلیل پر کاری و بی خوابیهای حضرت استاد بود، سرخی پشت جلد مجله های تبلیغاتی چشم را میزد. آقای – ط – نماینده مجلس، نمیدانم در دنبال چه سخنانی، که من چون پسته میشکستم ملتفت نشدم؛ وارد سیاست شده بود و در اطراف کابینه داد سخن میداد: - بله. دولت هیچ « اوتوریته » ای از خود نشان نمیدهد یعنی تقصیری ندارد. « شاکن پورسوا »کار میکند و هیچکس در فکر اجتماع نیست. همه تنها « کریتیک » و هیچیک عمل « پوزیتیو » ی از خود بروز نمیدهد. مثلا تسلیح عشایر که این همه سر زبانها افتاده، من خودم تازه از حوزه انتخابی آن بر می گردم، به وجدان و شرفم قسم میخورم که حتی یک قبضه هم پخش نشده و فقط هزار تا در... جمله با هیا هوی ورود یک نفر بریده که از پشت پرده بصدا در آ مده بود: - سلام حضرت استاد بزرگوار. از صمیمم قلب تبریک عرض میکنم. وظیفه وجدانی بنده است که همیشه خاک در گاهتان را سورمه چشم کنم. ولی چقدر رو سیاهم که این قدر قصور ورزیده ام. امیدوارم خواهید بخشید. و هنوز ننشسته، مشغول شد؛ ودر حالی که هنوز دهانش می جنبید سرو کله ای برای دیگران جنباند. آقای – ط – نماینده مجلس ادامه داد: - بله خیلی خوب شد آقای مدیر روزنامه – م – هم تشریف آوردند و من تا اندازهای میتوانم یقین داشته باشم در پیشگاه ملت حرف میزنم. بله باید سعی کرد موقعیت دولت را درین بحرانهای شدید که برای استقلال مملکت خطر دارد تثبیت کرد و با پیشنهاد روش های عملی و در عین حال انتقادی، از آن پشتیبانی نشان داد. من سنگ دولت را به سینه نمیکوبم ولی خوب نیست در انظار خارجیان این انتقاد های آبرو ... روزنامه نویس که دهانش پر بود بمیان حرف او دوید: ای آقا! از چه دولتی پشتیبانی کنیم؟ دولتی که اینقدر « پرسونالیته » ندارد که به تلفن یک منش فلان سفارتخانه اهمیت ندهد و دهان مطبوعات را که رکن چهارم، بعقیده من رکن اول آزادی یک ملت « دموکرات » است نبندد، کجا قابل پشتیبانی است؟ اگر جرات کار ندارد چرا مانده است؟ تشریف ببرد. و اگر دارد چرا بحرف هرکس ناکس گوش میدهد؟ و حضرت استاد تایید فرمودند که: - بله همین طور است، واقعا عین حقیقت را فرمودید. آقای – ن – بازرگان معروف هم عاقبت سری توی سر ها در آورد که: - پس معلوم شد چرا آقا با دولت سر قوز آمده اند. هه! ما بازاریها – گر چه ببخشید من بازاری نیستم، بازرگانم - همیشه به حقیقت امر نگاه میکنیم. آخر آقاجان با توقیف یک روزنامه شما که لابد با آن صبح تا شام جز فحاشی کار دیگری نمیکرده اید که نباید دولت سرنگون بشود! باید دید دولت ها برای ملت چکار می کنند؟ آخر جانم این دولت را از بین ببرید – ببرید . من از آن دفاع نمیکنم. ولی آن وقت کی را سرو کار خواهید آورد؟ یکی از آن بدتر! (خودش جواب داد و هر هر خندید) از حق نباید گذشت، این دولت چکار است که نکرده؟ من خودم یک مال التجاره کلانم را متفقین در ولایات توقیف کرده بودند؛ عصر به من خبر رسید؛ شبانه به منزل نخست وزیر رفتم و خواستمش – با «روب دوشام » آمد پیش من. قضایا را گفتم. فوری به وزیر خارجه اش تلفن کرد و گفت سفیر آن دولت را بخواهند و کار مرا برسد. و فردا کار من درست بود. آخر شما ... - هه! هه !هه ! پس معلوم شد آقا چرا جوش دولت را میزند – این روزنامه نویس بود – آقا خیال میکنند ملت همین ایشان هستند که چون منافعشان در یک مورد تامین شده پس دولت را باید تثبیت کرد. شما آقایان تکلیف خودتان را انجام می دهید که از دولت پشتیبانی می کنید. شما که اموالتان را ازیشان پس گرفته اید، حضرت آقای نماینده مجلس هم که لابد لاستیک ماشینشان سر وقت میرسد. ولی ما دیگر برای چه از دولت پشتیبانی کنیم؟ ثانیا تقصیر شما نیست، شما بازاری ها تاره روزنامه خوان شده اید و فقط اسمی از دولت و ملت و حق و وظیفه شنیده اید. ولی نمیدانید کجا به کجا است. آقای - ن - بازرگان معروف با عجله گفت؛ - آقا من که گفتم بازاری نیستم. - و همه خندیدند. جوانک های محصل که گویا اولین بار بود در یک مجلس با نماینده محترم مجلس و وزیر و روزنامه نویس - یعنی نیروی ملت - و سران قوم دور هم بروی یک جور مبل نشسته بودند، دهانشان از تعجب باز مانده بود و نمی دانستند چه بکنند. شاعر شهیر، آن ته در مبل فرورفته بود وگاه گاه دهن دره میکرد و شاید برای عکس جوانی استاد که در آن بالا روبروی او بر دیوار بود، در مغز خود شعر میساخت که فردا در مجله « شعر جدید » چاپ کند. سرم درد گرفته بود و ازینکه درین جا هم نمی توانستم دمی راحت باشم خیلی کسل بودم. آقای -ط - نمایند مجلس از وقتیکه این مردکه روزنامه نویس میداندار مجلس شده بود خاموش بود و آبنات می مکید. بلند شدم و خداحافظی کردم: - خیلی مشعوف شدم.خیلی باید ببخشید. مصدع اوقات شده بودم. امیدوارم در سال جدید استفاضات واستفادات و ..... و نفهمیدم چطور از خانه در رفتم خود را از چنگال مبل نشین ها رها کردم! فقط وقتی که سر پیچ کوچه پر خاک حضرت استاد، اتومبیل آقای - ط - نماینده مجلس بسرعت از پشت سر آمد و مرا واداشت بکنار بروم و دستمال بدهان بگیرم، بخود آمدم ... * - علیک سلام ننه جون - عیدت مبارک - صدسال به این سالها. زیر سایه امام زمون، کربلای معلا، نجف اشرف. نن جون مگه عیدی بشه و سالی بیاد و بره که این ورا پیدات بشه! چرا سری باین ننه جونت نمیزنی؟ ای بیغیرت، من که با شماها اینقدر محبت دارم چرا شما پوس کلفتا بمن محل نمی زارین؟ ننه جون خیلی خوش اومدی. چی بگم؟ منکه بلد نیستم بشما فکلیا بگم: تربیک - چه میدونم - تبریک عرض میکنم. ما قدیمیا دیگه کجا این حرفها رو بلد میشیم؟ خوب ننه جون بیا این بالا رو دشک بشین دهنتو شیرین کن. شما، تازگی، ننه، از پسرکم کاغذ ماغذی ندارین؟ نمیدونم کی میادش. شما چی میگین ننه؟ واسه سیززه اینجا میرسه یا سیززرم تو بیابونا در میکنه؟ خدا پشت و پناش باشه ننه جون. ماشالاه ماشالاه خیلی خوش سفره پنج ماس رفته و هنوز دلش نمیخاد برگرده سر خونه زندگیش و پیش ننه پیرش. اما ای ننه ... بیاد چه کنه؟ روزی رو خدا هر جا باشه میرسونه. منم که تا حالا گشنه نمونده م. پس بیاد چه کنه؟ اونجا در جوار اون بزرگوارا، یه زیارت سیر میکنه. ما که قسمتمون نیست. وقتی ام میخاس بره هر چه اصرارش کردم منو نبرد. خوب راسی ننه بگو ببینم خانومت چطوره؟ خوبه؟ اهل خونتون که سلامتن؟ آره؟... خانم بزرگ هیچ راضی نبود بمن هم اجازه صحبت بدهد و با وجود اینکه هیچ دندان در دهان ندارد و وقتی که آروارهای لخت خود را بروی هم میگذارد، لب پایینیش درست سوراخهای دماغش را می گیرد، پشت سر هم حرف میزد و از همه می پرسید. منهم سرگرم خوردن بودم. اقلا اینجا که از کسی رودرواسی نیست شکمی از عزا در آوریم . هر جا که می رفتم یا خجالت میکشیدم و من سرگرم بودم. او ادامه میداد: - وای ننه جون. نمیدونی امسال چه زمس سونی بمن گذشت! هی بید بید مس خایه حلاجا لرزیدمورا رفتم. تنهایی تو این اطاق درن دشت آروارهام رو هم خورد که مردم. خاکه های توی کته تموم شد و زمس سون تموم نشد. وای ننه جون نمیدونی .... نمیدونی ... حالام میبینی هنوز کرسی مو ور نداشتم. اصلا امسال خونه تکونی نکرده ام. شما که اصلا سرما سرتون نمیشه. ننه جون خوب چرا اینطور لخت راه میری؟ با یه کت که آمیزاد گرم نمیشه. بمیرم الاهی ننه جون! بچه هکم زهرا امسال خیلی بداد من رسید. راسی راسی اگه اون نبود من امسال ریق رحمتو سر کشیده بودم. طفلک صبح میومد پختپو پزمو میکرد، ظهر میرفت ننه جون یک دنیا ممنونشم. خدا پیرش کنه - ننه جون پس چرا نمیخوری ؟ شاید بدت اومده که چرا گندم شادونه جلوت گذوشتم؟ ها؟ ای قرتی! این قرتی باز یارو بنداز دور. مس بچه آدم تخمه بشکن ... از وقتی که از راه رسیده بودم دهانم پر بود .به ماهیت چیز های خوردنی فکر نکرده بودم - حتی نمیدانستم تخمه هایی را که شکسته بودم چه کرده بودم؟ ولی خانم بزرگ هی اصرار میکرد. من مشغول بودم و او ادامه میداد: - ای ننه جون، نمیدونی! روم بدیفال، روم بدیفال بیرون روش گرفته بودم. خدا خودش خیلی رحم کرد. گلاب بروت مس سگ بیرون میرفتم. راسی ننه جون میگن تویه وقتا دعام مینوشتی؟ راس سه؟ بلدی برامنم یه دعا بنویسی؟ خوب ننه جون از جنگ منگ چه خبر داری؟ این حسنه، بچه رختشور ما شبا تو پاقاپق پای رادیوله؟ رادیونه؟ چیه؟ ... پاش وای میسه و برا ما خبر میاره. میگفت آلمانا یه بمب نمیدونم چی چی - اسمشم گفت ننه ... ولی برا ما که دیگه هوش و هواس نمونده - اختراع کردن. راس سه؟ ننه جون راسی راسی من دلم واسه مادرای این جونکا کبابه. کباب! آخه هر چی باشه بنده خدا که هستن. آدم دلش میسوزه . حالا کافرن، کافر باشن. نمیدونم ننه - میگن دیگه جوونا تموم شده ن. حالا دیگه پیر میرارم می برن؟ آخه شب عیدیه چطور دلشون میآد ....؟ آخیش ... منکه دلم ریش ریشه! مادر مرده ها! اما ننه جون من یه چیز دیگه میگم. شاید آخرالزمونه. شاید اینا همدیگه رو می کشن که کار صاحب زمون راحت بشه ودستش - قربونش برم - زیاد خسته نشه. از قدرتی خدا چه دیدی ننه جون ...؟ منکه تا اذا بلغت الحلقوم خورده بودم بلند شدم: - خوب خانم بزرگ عزت شما زیاد. خدا سایه شما را از سر ما کم نکند و به شما طول عمر بدهد. خانم بزرگ تند رفت تو : - وایسا! وایسا! ننه جون، وایسا، یه کاریت دارم ... آها ... الان میام... بیا ننه جون گرچه قابلی نداره عـ .... ر ... ذ ... می ... خام. راسی چرا اینا رو نخوردی؟ بیا بیغیرت، من از این حرفها سرم نمیشه. باید بریزی تو جیبات ببری ... خانم بزرگ یک اسکناس بمن عیدی داد و جیب هایم را نیز از نقل و شیرینی و گندم شاهدانه پر کرد. * با رفیقم که به تنهایی خجالت میکشید بدیدن ریس اداره شان آقای - ب - برود که در ضمن رییس انجمن شمال غرب هم بود صبح روز سوم عید در منزل ایشان را میکوبیدیم. کلفت نازک صدایی از لای در، در جواب ما گفت که آقا تشریف ندارند. راستی حافظه چقدر به انسان خیانت میکند؟ تازه یادم میآمد که ایشان روز بیست و ششم اسفند در روزنامه آگهی داده بودند که: « تبریکات صمیمانه ام را در این نوروز ملی باستانی بخدمت تمام دوستانی که همه ساله سرافراز میفرمودند تقدیم داشته و در ضمن خبر مسافرت چند روزه خود را به نواحی جنوب اعلام میدارم. ازین جهت با هزار تاسف و پشیمانی از پذیرفتن و درک حضور دوستان در ایام نوروز معذور، وامید است که ... » باقی جملات ادیبانه ایشان را در نظر نداشتم. ناچار من نیز اسم خودم را روی کارت رفیقم، پهلوی نام چاپی او، نوشتم وبه کلفت نازک صدا که پشت در ایستاده بود دادیم و تند رد شدیم. رفیقم که هنوز صورتش تا بنا گوش سرخ بود برای اینکه خودش را از تک و تا نیندازد می گفت: - چه خوب از وراجیهای آقا هم به باین زودی خلاص شدیم. چه خوب بود همه دید و بازدیدها همین طور ساده بود. - ولی من درین فکر بودم که گویا همه سال از وقتی که این آقا اسم و رسمی پیدا کرده، دو سه روز پیش از نوروز چنین اعلانی از او در روزنامه ها دیده ام. و پس از تعطیل ایام عید معلوم شده بهیچ گوری تشریف نبرده بوده اند ... و بعد تصمیم گرفتم به محض اینکه فرصت پیدا کنم شماره های پیش از نوروز روزنامه های این چند ساله را یک مرتبه دیگر ببینم. * دست آقا را بوسیدم و در یک گوشه مجلس زانو زدم. با وجود اینکه جز خود آقا کسی مرا نمیشناخت همه یا الله گفتند و جلوی پایم بلند شدند. - اسعدالله ایامکم . - صبحکم الله بالخیر. - عید کم سعیدا. عربی های آب نکشیده بود که از هر سو با یک تکان سر پرتاب میشد. مجلس « غاص باهله » بود. از آخوند و بازری و کاسب و اعیان و روضه خوان وفکلی ... و همه جور آدم دیگر پیدا میشد. یکی دو نفر که یا زورشان آمده بود کفش هایشان را در بیاورند و یا از وصله جورابهایشان خجالت میکشیدند، با کفش همان دم در اطاق نشسته بودند. میان اطاق وسط یک سینی برنجی ضخیم وبزرگ بساط عید چیده شده بود: یک کاسه چینی نقش و نگاردار نسبه بزرگ که آب زردرنگی، که وقتی از آن خوردم فهمیدم زعفران بآب زده اند، تا لب خط آن را پر کرده بود. یک شیشه گلاب که هنوز پنبه سر آن برداشته نشده بود، درگوشه دیگر جا داشت. یک بشقاب خرما و یک شیرینی خوری بلور پایه دار ودور گنکرهای پر از نقل بید مشک هم شیرینی عید این بساط بود. با استکانی که در میان آب زعفرانی رنگ میان کاسه، به آهنگ قدم کسانی که تازه وارد میشدند میلرزد؛ یکی با ته ریش جو گندمی و سر تراشیده ودست های خضاب کرده به مردم آب دعا میداد. همه تبرک میکردند که تا آخر سال بیمار نشوند. گلاب هم به سر روی خود میزدند و با خرما، واگر هم پرروتر بودند، با نقل دهان خود را شیرین می کردند. آقا میفرمود: - این رسم از زمان مرحوم والد درین خانه مرسوم شده - وزیر لب زمزمه کرد « رحمه الله علیه » - و بعد فرمود: - آن مغفور از حاشیه کتاب « شرح دعای سمات »، طرز ساختن و آداب این آب دعای مجرب را آموخته بود و هر سال ازین آب دعا بدست مبارک خودش درست میکرد و خوب یادم هست وقتی کوچک بودم منوچهر میرزا فطن الدوله مرحوم، هر سال اول عید میفرستاد منزل ما و از آن میبرد ... بعد مهمان تازه ای رسید. همه برخاستند و نشستند و سلام و علیک و « اسعد الله ایامکم » والخ و بعد ایشان فرمودند: - من خودم خیلی تجربه کرده ام. هر سال که شهر بوده ام و ازین آب دعا درست کرده ام و موقع تحویل سال به قصد قربت خورده ام تا آخر سال هیچ مرضی نکشیده ام. ولی سالهای که سفری یا زیارتی در پیش بوده است و ازین فیض محروم مانده ام هیچ امید نداشته ام که تا آخر سال اصلا زنده بمانم ... - باز مهمان تازه ای رسید. و برخاستن و نشستن و « ایامکم سعیدا » و بعد آقا دنبال فرمودند : - ابن آب دعا را من خودم برسم مرحوم والد بدست خودم درست کرده ام. دعایش را نوشته ام و خودم آن را در آب نیسان شسته ام و از تربت اصلی که هر ساله با خود از کربلا میاورم بآن زده ام و هفتاد مرتبه « چهار قل » و « یاسین مغربی » و بآن فوت کرده ام و گمان نمی کنم چیزی از آن کم باشد ... و آقا اینقدر از آن دعای مجرب تعریف کردند و آن قدر در استحباب و خواص خبرهای وارده و ماثوره خواندند که یکی از مریدان وقتی خواست برود، در همان شیشه گلاب که تا آن موقع خالی شده بود کمی از آنرا برای اهل و عیال خود با هزار التماس برد. ولی با همه اینها، یکی از آن یارو ها، که با کفش دم در نشسته بود و یک پاپیون با یخه آهاردار گردنش را شق نگهداشته بود از این آب دعای مجرب نخورد که نخورد. من بودم، وقتیکه رفت علاوه بر اینکه خود آقا باو عیدی نداد همه اهل مجلس میخواستند سایه اش را با تیر بزنند. حاج آقای ریش بلندی که زانو بزانوی من نشسته بود و کلامش که از دهان گشاد و بی دندانش در میاد و از میان ریش پشم هایش میگذشت هنوز بوی رنگ و حنا در هوا منتشر میساخت، شنیدم چنین غرغر میکرد: - بر دوره تان لعنت! قرتیا ! .. بعد هم صحبت از عده زوار آن سال عتبات شد . یکی که سعادتش یاری نکرده بود تا تحویل حمل را « تحت قبه منوره » موفق و دعاگو باشد و تازه از راه سفر میرسید میگفت: - در کربلا، در مجلسی با رییس شهربانی آنجا روبرو شدم، پرسیدم آمار زوار امسال را دارید؟ گفت بله. مطابق آخرین خبر عده زوار امسال یک کرور است. گفتم چقدر آنها از ایران هستند؟ گفت عربها که اهل خود این دیارند جزو این شماره بحساب نیامده اند! کسیکه این خبر را داد خیلی مشعوف بود و همه بشنیدن آن باز الحمدلله های غلیظ و با آب وتابی از بیخ حلق ادا می کرد و یکی از آن ته مجلس اضافه کرد: - جانم! بکوری دشمنان آل علی ... بوی چپق و قلیان سرم را منگ کرده بود. بلند شدم و: - خوب حاجی آقا اجازه مرخصی میفرمایید؟ مستفیض شدم. امیدوارم خدواند متعال سایه شما را از سر ما کم نکند! - خوب تشریف می برید جانم؟ ایدکم الله انشالله، خدا عاقبت تمام بندگانش را بخیر کند. بیا جانم این هم دشت شما. انشالله مبارک است. - ومثل روضه خوانها که موقع رفتن در حال مصافحه بکف دستشان میگذارند، در حالیکه یک دور دیگر دست آقا را میبوسیدم چیزی بکف دستم گذاشت. کمی در بیرون آمدن تردید کردم و همانطور که دست آقا در دستم و لبهایم بر پوست سفید و نرم آقا بود چند دقیقه معطل شدم. نمیدانم در آن بچه خیال افتاده بودم؟ آنجا نفهمیدم و تند بیرون آمدم. آقا یک سکه صاحب الزمان، که هرگز خرج نمیشد، و فقط باید در ته جیب و یا بیخ کیسه بماند، بعنوان دشت اول سال بمن داده بود. منهم آنرا یواشکی در دست فقیری کوری که دم منزل آقا سوز و بریز می کرد و روز عیدی کسی باو محلی نمیگذاشت، گذاشتم و در رفتم. حتما خیال می کرد یک قرانی نقره است. * میخواستم برای دیدن کسی بپا ماشین بروم. اتوبوس خط چهار کمتر پیدا میشد. جمعیتی که یا به دید و بازدید و یا به « شاب دولزیم » میرفتند تا یک اتوبوس میرسید بطرف آن هجوم میآوردند. زن ها با چادر نمازهای گل و بوته دار و لب های قرمز قرمز و ابروهای تابتا، و مردها و پسر بچه ها با گیوه های نو و سفید، روی هم می ریختند و معلوم نبود این گیوه های نو و این لباسهای شیرینی خوران عید از آن میان بچه حال بیرون خواهد آمد. راستش دلم نمیامد وارد جمعیت شوم. نه از ین لحاظ که منهم لباس نوی در بر داشتم - نه. دلم نمیخواست کفشهای کثیف من و تخت های کثیف تر آن گیوه ها و کفشهای نو و واکس زده مردمی را که به عید دیدنی میرفتند خراب کند. آنقدر ایستادم تا جمعیت کم شد. اکنون اتوبوس که میرسید کسی نبود تا هجوم بیاورد. روی صندلی دوم دست چپ جا گرفتم. پشت سر من یک نفر دیگر، یک زن بالا آمد و پشت سر شوفر روی صندلی اول نشست. شکم بزرگ خود را جابجا کرد و کاغذ پر از گوشتی را که در دست داشت پهلوی خود روی صندلی گذاشت. چادر نماز وال و بدن نمای خود را را که چندان بوی عید آن نمیآمد روی سر خود مرتب کرد. صورت او را در آینه جلوی شوفر خوب می دید. غبغب پایین افتاده و پای چشم های پف کرده او آدم را بیاد مشگ های سفید دوغی که تابستانها دوره گردها میفروشند می انداخت. مشگ های که با آهنگ حرکت چرخ گاری های دستی تلو تلو می خوردند و دوغ توی آنها هق هق صدا می کند. ته سیگاری گوشه لبش دود می کرد و انگشت های زردی بسته اش گاهگاه برای دود کردن آن از لبهایش، نزدیک می شد. زیر ابروهای او، که معلوم بود مدتی آنرا بر نداشته، ریش نتراشیده و زبر خاکروبه کش محله مارا در نظرم مجسم می ساخت. یادم نیست صورتش چین و چروک داشت یا هنوز جوان بود. ولی بهر حال هیکل بزرگ و کپل درشت او که یک صندلی دو نفری را گرفته بود در نظر اول او را زن مسنی معرفی می کرد. یک آرنج خود را به پشت صندلی راننده تکیه داد و سر سنگین خود را با چشم های خمار و خواب آلود بروی آن نهاد. موهای نامرتب او روی شانه راننده ریخت ولی نه او ممانعتی کرد و نه شوفر تغییر حالتی داد. گویا آهسته نیز با او صحبت می کرد ولی بگوش من نمی رسید. مسافر ها یک یک و دسته دسته بالا میامدند. دو سه بچه کوچک و بزرگ و به دنبال آنها یک دختر پا به بخت و رسیده که از زیر پیراهن عید، پستا ن هایش تازه سرزده بود؛ و به دنبال او یک زن و مرد، نه چندان شیک پوش و عالی، بلکه دهاتی وار و امل، بالا آمدند و صندلی های پشت سر مرا گرفتند و بدنبال خود نیز خش خش لباسهای اطلس وآهاردار خود را صندلی ها بردند. زنی که جلوی منو پشت راننده نشسته بود، خوب فهمیدم، که در سرتا سر این قضایا - از موقعیکه بچه ها بالا آمدند تا موقعیکه روی پای مادر و پدر خود نشستند برای اینکه پول جداگانه نپردازند - همه جا با چشم های پف کرده خود آنها را دنبال می کرد. اول بچه ها را خوب تماشا کرد. پس از آن دخترک را و بعد نمی دانم بیاد چه افتاد که بیش از آن نگاه خود را بروی او معطل نگذاشت و زود متوجه مادر نو پوشیده او شد که از عقب می رسید. و پس از آن نیز که این خانواده ساده و عید گرفته از جلوی او رد شدند چشم خود را به دنبال آنان به عقب گرداند و تا موقعیکه آنها درست جابجا شدند دقیقه ای با بهت و سکوت به آنان می نگریست. در آن یک دم سرخود را به عقب بر گردانده بود و آنها را می پاید نتوانستم دریابم که به چه فکر می کرد و یا چه خاطراتی از این دیدار در او زنده شده بود. شاید او نیز وقتی کودکانی داشته که مرده اند یا - نمیدانم طور دیگری شده اند؛ ویا شاید فکر می کرد که و نیز وقتی دختری بوده و بجای این مشک های پلاسیده و آویزان پستانهای سفت و برآمده ای داشته؛ و یا به شوهر خود می اندیشید که او را طلاق داده بوده و یا خیلی چیز های دیگر که من نمی توانستم در یابم. ولی بعد در میان چشم های خسته او که از پلک های خسته تری به بیرون می نگریست همه چیز را دریافتم. دریافتم که در ته چشمهای بی رمقش دریایی از غم و اندوه، از حسرت و درد، از آرزوها و امیدهای تباه شده موج میزد که هر دم ممکن بود به صورت اشک از پلک های او سرازیر شود. با سنگینی سر خود را برگرداند. ته سیگار خود را بدور انداخت. صورت خود را بطرف شیشه اتوبوس کرد و آنرا با هر دو دست خود پوشاند. کسی ملتفت این قضایا نبود و تنها من بودم که در بحر این دیگری غوطه ور بودم. حتی برق یک قطره اشک را که از زیر دست های او روی سینه اش افتاد، از میان آینه جلوی راننده دیدم. مثل این بود که شانه هایش نیز تکان می خورد. اتوبوس براه افتاد. از توپخانه گذشتیم. او پولش را داد و پنج ریال هم پول خرد از شاگرد شوفر گرفت و « سر تخت » پیاده شد و رفت . بلیط فروش که پول او را خورد کرده بود و گویا هنوز در فکر او بود از شوفر پرسید: « یارو کی بود؟ » و او بی اینکه سر خود را برگرداند و در حالیکه فرمان ماشین را برای فرار از دست انداز کف خیابان بطرف دیگری می گرداند جواب داد: - به! چتو نشناختیش؟ پروین شلی، خانم رییس زری بودش دیگه!

جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

درباره جلال آل احمد

وقتی که سال گذشته با خبر شدم جایزه ای با نام جلال آل احمد برگزار می شود خیلی خوشحال شدم. جلال کسی است که در حق او خیلی اجحاف شده و امروز نیز می شود. نام یک بزرگراه در تهران و چندتا کوچه پس کوچه را به نام "جلال آل احمد" کرده اند و فکر می  کنند همین بس است و لیاقت او نیز در همین اندازه. اما آیا واقعا همین بس است؟ قطعا جواب این سوال، کلمه ی "خیر" است. جلال کسی است که اگر نگوییم بذر انقلاب را کاشت، اما به جرات می توانیم بگوییم که این بذر کاشته شده را آبیاری کرد و موجب شد تا 9 سال بعد از مرگش(کشتنش؟!) به ثمر بنشیند. جلال کسی است که ذهن های پرتکاپو و پر جوش و خروش جوانان دهه های 30 و 40 را به خود جذب کرد. حرفش را به طرق مختلف به مردم می گفت. اگر جلوی نوشتن مقاله را می گرفتند او حرفش را با داستان می زد همانطور که صمد بهرنگی همین کار را با نوشتن داستانهای کودکانه کرد و نیما و شاملو در شعرشان. جلال کسی است که در وقتی در 48 سالگی به آن نگاه می کردی چهره ی یک پیرمرد 80 ساله را می دیدی. آیا او نمی توانست مانند خیلی از هم دوره ای های خود در آسایش و رفاه عمر خود را به پایان برساند. البته که میتوانست. اما نکرد. چون او مرد جهاد بود. او مرد میدان نبرد بود. قلمش، سلاحش بود و کاغذ، زرهش. آری دوستان، جلال کسی بود که عمر خود را برای ایران و ایرانی گذاشت.

جلال آل احمد

جلال کسی است که شریعتی در محضر او شاگردی کرد. در جایجای سخنان دکتر شریعتی یا اسم جلال هست و یا افکار جلال. او شاگردان بزرگی را تربیت کرد و به میدان فرستاد و خودش نیز قربانی این راه شد. از او چه بگویم که هرچه بگویم کم گفته ام.

حال بعد از گذشت 40 سال از فوتش آمده اند و یک جایزه ادبی را به نام بزرگ او مزین کرده اند. این کار کاری است که شایسته ی قدردانی و تشکر از مسوولان و دست اندرکاران است، اما یادمان باشد که صرف گذاشتن جایزه ی ادبی جلال آل احمد، کافی نیست. باید جلال را به مردم شناساند. باید کم کاری ها و یا حتی شاید بهتر است بگوییم خیانت هایی که در گذشته در حق جلال شده است را جبران کنیم.

بیاییم و دست در دست همدیگر دهیم و این مرد بزرگ را به ایرانیان و یا چرا نگوییم جهانیان، بشناسانیم. البته به نظرم نباید کاری را که نوچگان و نیمچه آخوندهای اطراف شهید مطهری با او کردند، ما با جلال کنیم. آنها آمدند و از مطهری بت ساختند. کاری ندارم اما خود امام گفته اشت که تمام کتابهای او،بدون استثنا صحیح و درست است. آیا واقعا کتابهای او، تماما درست است؟ خیر. آن ها شیفته ی او شده اند و از او بتی شاخته اند که اصلا از خطا و اشتباه، بری است.

اما مراقب باشیم که ما با جلال این کار را نکنیم. نیاییم بگوییم که تمام افکار و نظریات و نوشته های او درست است و او هیچ اشتباهی نکرده است و دایما از او تعریف و تمجید کنیم. نیاییم بگوییم که جلال چنین بود و چنان. فقط لازم است یک کار کنیم. آن کار چیست؟ آن کار این است که تمام کتابها(شامل داستانهای کوتاه و بلند، مقاله ها و ترجمه ها و نامه ها) او را در سطح گسترده تر چاپ کنیم تا دسترسی آن برای مردم آسان شود. آنگاه مردم بخوانند و قضاوت کنند. خود مردم درباره ی او تصمیم بگیرند.

اصلا من نمی دانم چرا یک ناشری پیدا نمی شود تا کتابهای جلال را به صورت مرتب چاپ کند. شما الان ببینید کتابهای امام(ره)، مطهری،دکتر علی شریعتی و ... را به صورت کاملا مرتب و چیده شده و دقیق ، چاپ می کنند. در مجموعه جلدهای مختلف. اما کتابهای جلال این طور نیست. هر کدام را یک ناشر به صورت دلخواه خود چاپ می کند. نتیجه این می شود که بعضی از کتابها کم پیدا می شود و یا بعضی ها که اصلا در بازار نیست و باید به پاساژ ایران و پاساژهای امثال آن که کتاب های قدیمی و کمیاب می فروشند مراجعه کنید و آن را به قیمت خیلی بیشتری تهیه کنید.

خب، کسی عاشق جلال هست و به هر قیمت و سختی ای که شده کتاب را تهیه می کند، همانطور که من تمام کتب او را تهیه کردم. اما آیا یک فرد عادی که حتی شناخت زیادی از او ندارد نیز این کار را می کند؟خیر، حتی اگر کتاب را به صورت نو و با قیمت نازل نیز جلوی او بگذاری "شاید" بخرد. کتابی که یافت نشود که جای خود دارد.

پس نیاییم فقط به یک جایزه ادبی به نام او گذاشتن، اکتفا کنیم. همین که  وزارت محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی این جایزه ی ادبی را به نام او گذاشته اند، نشان می دهد که در حال حاضر افرادی که نسبت به جلال حسد و کینه داشتنند در آن جا پیدا نمی شود و یا اگر بشود کمتر شده است.

قبلا حتی اگر کسی نمی از جلال می برد به او چپ چپ نگاه می کردند و طوری آن فرد را سر جایش می نشاندند که دیگر کلمه ی جلال آل احمد به ذهنش هم خطور نکند. ولی ظاهرا امروز وضعیت فرق کرده است. امروز آمده اند و به نام او جایزه ادبی گذاشته اند. اما یادمان باشد این کافی نیست.

در ضمن حالا از فرصت سوء استفاده کنم و یک چیزی که از ته دل آرزو دارم و دوست دارم اتفاق بیفتد آن است که کاش دکتر الهی قمشه ای نیز در این مراسم شرکت کند و در 2 آذر که روز اعلام برگزیدگان است، در آن جلسه درباره ی جلال، سخنرانی داشته باشد. البته همین که افرادی مانند دکتر حداد عادل، دکتر رحیم پور ازغدی و ... در آن جلسه سخنرانی می کنند، نشان از اهمیت مسوولان و روشنفکران به این جایزه ادبی است.

نقدی که دارم مربوط به خبری است که درباره ی احتمال دوسالانه شدن جایزه ی ادبی جلال آل احمد وجود دارد. من نمی دانم جلال چه هیزم تری به اینها فروخته است که هنوز هم از سنگ اندازی دست بر نمی دارند. می گویند چون نمی شود در یک سال کتب برگزیده را چاپ کرد، می خواهیم دوسالانه کنیم. آخر تو یا خودت مشکل داری و یا فکر کردی دیگران مخشان تعطیل است. هر کسی می داند که شما با دوسالانه کردن می خواهید این جایزه را از رونق بیندازید و باعث شوید تا افرادی که در صدد هستند نام جلال را به فراموشی بسپارند، در هدفشان موفق گردند.

توصیه می کنم دست از این کارها بردارید. به شما قول می دهم که نام جلال فراموش ناشدنی است. نام او در تاریخ ایران با آب طلا نوشته شده و پاک نشدنی است.  بگذارید این جایزه و یا اقدامات مثبت دیگری که در راه شناخت جلال می شود، با سرعت هرچه بیشتر انجام شود تا همه بتوانیم از اندیشه ی او تغذیه کنیم.

در پایان لازم است به تمام خوانندگان بگویم که کتابهایی که به صورت pdf در اختیار داشته ام را برای دانلود علاقه مندان در پست های قبلی گذاشته ام. در ضمن خیلی علاقه دارم تا نظرات خود را بعد از مطالعه ی کتب جلال به من بگویید تا آن ها را در وبلاگ قرار دهم.

والسلام

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸

اظهارات ضد و نقیض درباره ی دوسالانه شدن جایزه جلال آل احمد

دبیر علمی و عضو هیات علمی جایزه بیان کردند

در حالی که دبیر علمی جایزه جلال آل احمد،احتمال دوسالانه شدن این جایزه را رد می کند یک عضو هیات علمی این جایزه احتمال داده است که جایزه یاد شده هر دو سال یک بار برگزار شود.

جایزه جلال آل احمد جایزه ای است که بر اساس مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی در حوزه های داستان نویسی (داستان بلند و کوتاه)، مستند نگاری، تاریخ نگاری و نقد ادبی برگزار می شود و خبرهایی درباره ی جایگزینی این جایزه به جای جایزه کتاب سال در بخش داستان منتشر شده است.

محمد علی رمضانی فرانی، دبیر علمی جایزه ادبی جلال آل احمد با تاکید بر اینکه مساله برگزاری دوسالانه این جایزه ادبی منتفی است، گفت: در جلسات هیات علمی نیز حرفی از تغییر در نحوه برگزاری آن مطرح نشده است. دبیر علمی جایزه ادبی جلال آل احمد به ایبنا گفت: این جایزه مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی است و تنها این مرجع می تواند نسبت به تغییر در اساسنامه آن اقدام کند.

وی ادامه داد: هیات علمی تنها می تواند پیشنهادهای خود را مطرح کند تا از طریق وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به شورای عالی فرهنگی ارسال شود.

این جایزه با مشارکت معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و موسسه خانه کتاب، دوم آذرماه سال جاری همزمان با سالروز تولد جلال آل احمد، برگزیدگان خود را معرفی خواهد کرد.

در همین حال یک عضو هیات علمی جایزه ادبی جلال آل احمد از احتمال دو سالانه شدن آن خبر داده و گفته است: ممکن است در هر سال اثر درخور توجه بخش های مختلف این جایزه منشر نشود و اتفاقی در این حوزه رخ ندهد به همین دلیل بعضی دوستان نظرشان این بود که جایزه دو سال یکبار برگزار شود.

سهراب هادی در گفتگو با مهر با اشاره به جزییات تنها جلسه ای که تا کنون در این باره برگزار شده است، گفت: تاکنون یک ارزیابی از چگونگی دور اول جایزه انجام شد و قرار شد از این پس جایزه بر اساس معیارها و سنجه های کیفی تر بر پا شود.

سهراب هادی از احتمال دوسالانه شدن این جایزه خبر داد و گفت: درباره این که جایزه امسال و یا به عبارتی هر دو سال یکبار برگزار شود صحبت هایی شده است و این احتمال وجود دارد، اما هنوز به قطعیت نرسیده است.

هادی درباره همپوشانی جایزه ادبی جلال آل احمد و بخش داستان جایزه کتاب سال نیز گفت: تا جایی که من اطلاع دارم این موضوع اصلا در دستور کار اعضای هیات علمی نبود. من شخصا فکر می کنم که یک اثر با توجه به معیارهای مختلف هر جایزه می تواند در جوایز  مختلف حضور یابد و مورد ارزیابی های مختلف قرار گیرد و اساسا معیارهای داوری این دو جایزه نیز متفاوت است. 

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸

پنج نامه از جلال آل احمد

جمعه 6 اردیبهشت 1347

حضرت حاتمی1 کاغذت رسید و این جوابش. با یک روزنامه. راجع به تختی2 خیلی
 
شور زده بودی. و بفرما! از خودم بنویسم اینکه خیلی لوس می‌شود و خودخواهی.
 ولی چاره چیست تو خود خواسته‌ای.

پس از آن دست شکستن در دی‌ماه- در 15 اسفند افتادم از نو به گریپ ژاپنی که
 
چیز نحسی است. سرگیجه و استفراغ... و تاکنون سه بار افتاده‌ام. بار دوم
 
در شیراز- بار سوم پس از آمدن به تهران. و سپس ضعف و از کلاس که درمی‌آیم
 
جوی عرق از زیر بغلم روان. و الخ...یعنی پیری زودرس؟ نمی‌دانم. کم‌خونی
 
مزمن و سگدویهای جوانی و این ایام آخر برای کار اتحادیه3 که هیئت دبیرانش
 عبارتند از: عیال فقیر- به‌آذین[ محمود اعتمادزاده]
[ سیاووش] کسرایی-
 
[نادر] نادرپور- [داریوش] آشوری ( پنج نفر) و ما خودمان را کنار کشیدیم که
 
زیاد تو پوز نباشد برای بعضی دستگاهها.4 ولی هستیم و دیشب جایت خالی مجلس بود
 
و الخ... و تا کنون سه هزار تومن وجوهات دارد کانون نویسندگان ایران و
 
دیگر قضایا. اساسنامه و آئین نامه و این حرفها هم دارند که تصویب شده و دیگر
 بازیهای ظاهر سازی. و فعلاَ مشغولیم. بزودی تقاضای عضویت و الخ.

کتاب سبز را ندیده‌ام. حیف. اگر داری بفرست. و اگر چیزی نوشتی درباره‌اش(
 که بجنب) بفرست برای آرش. ( آیا می‌بینی‌اش؟ دو شماره تا بحال در آمده).

کارنامه سه ساله بگمانم خواهد شد چهارساله و بعد هم پنج ساله و بعد هم خدا
 عالم است. از خایه‌ای که حضرات ناشران دارند!

دیگر اینکه نیل5 را هم ترسانده‌اند به کنار رفتن و اینکه زیاد دارد دست از
 
آستین در می‌آورد. ولی ما اگر لیاقت داشتیم کارمان را می‌کنیم. و اگر نه
 که هیچ.

دیگر اینکه تو بجنب و یک چیزی چاپ کن. شعرهایت را دست‌کم. برای عضویت در
 اتحادیه نویسندگان که لازم است جواز ورودی داشته باشی.

و اما بعد این روزها خیال دارم( سفر فرنگ- روس- آمریکا) را آماده کنم و(
 خدمت و خیانت روشنفکران) را. تا چه پیش آید. والسلام جلال.

که مولانا فرموده:

هرچیز که می‌ورزی می‌دان که همان ارزی!

 

 

اسالم 13 مرداد 1347

 حضرت حاتمی 6 کاغذت را با دفتر بازیهای کازرون تازگی از تهران برایم
 
فرستاده‌اند. مقاله را فوراَ فرستادم برای اسلام کاظمیه که آگر آرش 7 زیر چاپ
 دارد بگذارد جزو مطالب.

اما بدجوری پوست بابا را کنده بودی که جمعاَ کاری کرده بود در حدود
 
تذکرةالبلادهای عهد بوق. و جزوه‌ات اینجاست تا برگردم تهران. الان یک ماهی است
 
این گوشه‌ام. دارم سروصورتی می‌دهم به« خدمت و خیانت روشنفکران» که قرار
 
است آخر شهریور بسپارمش دست ناشر. شاید به این علت‌هاست جمعاَ که مدتی است
 چیزی برایت ننوشته‌ام. عیب علتی که ندارم.

خبرهای افواهی هم وقتی مسلط بر آراء و عقول است که سانسور مسلط است.
 
نمی‌دانم عاقبت اوراق کانون نویسندگان بدستت رسید یا نه و در ارتباط مستقیم با
 حضرات قرار گرفته‌ای یا نه.

باز هم یاد‌‌آوری می‌کنم که چرا شعرهایت را یکجا چاپ نمی‌کنی؟ آن شعری را
 
که نوشته بودی در پیام نوین8 ببینم دیدم. بسیار خوب بود. الان مجله دم
 
دستم نیست تا بگویم چرا. ولی با تکیه به همان یک شعر اصرار می‌کنم که چاپشان
 
کن. تو که دفتر بازیهای کازرون را می‌توانی ترتیب بدهی شعرها را هم بده و
 بفرست. می‌دهم به یکی لابد چاپ می‌کند.

روزنامه تازه‌ای ندارم و بی‌خبرم. جز رادیو و یک اطلاعات9 کوفتی به
 اینجاها نمی‌رسد. شاید چه بهتر. والسلام نامه تمام.

جلال

[ در حاشیه:] از شهر سبز یک نسخة دیگر هم قبلاَ برایم رسیده بود با امضای
 
کسی جز نویسنده‌ پشتش به عنوان اهداء که دادم دست برادرم که ترتیبش را
 
بدهد و حالا تو زحمت او را کم کرده‌ای. به اسلام10 نوشتم. چون در جریان است و
 
بود. من تا آخر دهة دوم مرداد اینجا هستم بعد لابد می‌روم تهران. آنوقت
 بیشتر از هم خبر خواهیم گرفت. والسلام تر.

  

27 بهمن 1347

 حضرت ناصری11 کاغذت رسید. و ممنون از اطلاعات نخوانده و نشنیده‌ای که در
 
باب سیل اخیر فرستاده بودی. کاش می‌شد جایی منتشرشان کرد. خواسته بودی اگر
 
چیزی حاضر دارم بفرستم. چند تایی جزوه است( یعنی که 8 تا) که می‌فرستم.
 
حتم ندارم قبلاَ برایت نفرستاده باشم. اگر مکرر شده است می‌بخشی و می‌پخشی.
 
اگر هم نشد که هیچ. ولی یادت باشد که اوضاع کواکب و سیارات حکایت ازین
 
می‌کند که هر چند صباح یک بار حضرات خامة جامعه را از روی این شیر بی‌رونق و
 
چربی جمع می‌کنند می‌گذارند توی یخچال. مواظب باشیم که این خامة جامعه به
 
هدر نرود. تا بشود چیزی را از نسلی به نسلی رساند. دنیا که همیشه این جور
 نمی‌ماند. و این قوای تحلیل رفته را نباید ارزان از دست داد.

و اما بعد چون نوشته بودی مقداری عکس و تفصیلات از سیل داری- چطور است یک
 
گزارش هن ضمیمه‌شان کنی بفرستی؟ شاید توی آرش12 چاپش کردیم. گر چه آدم دلش
 
نمی‌آید از طرفی یک مجله را و از طرف دیگر یک مرد میدان را، به این صورت
 
و برای گفتن یک حقیقت از میدان بدر کند و دچار گرفتاری... ولی آخر چه باید
 
کرد؟ اگر در سخت‌ترین شرایط چند تا آدم حسابی پی‌جوی این حرف و سخن‌ها
 نباشند فردا که بداند که ما چه کشیدیم و چه دیدیم؟

و اما بعد سلام به عیالت. که گر چه سعادت دیدارش رخ نداد. و سلام به دیگر
 دوستان. والسلام15

جلال

 

28 اسفند 1347

 حضرت ناصری 13 کاغذ و عکس‌ها رسید. حیف که عکس‌ها نت نیستند. و در باب آن
 مطالب قبلی که می‌نوشتی حکایتی ندارند.

و اما بعد در باب آن چهل‌تن14 و گرفتاری‌شان دلم می‌خواست خبری داشته
 باشم. یا چیزی دستگیرت شد ما را بی‌خبر نگذار.

و ثانیاَ .... اما نه « به این» سالها.15

و رابعاَ سلام به عیال

و خامساَ مجلة آرش آن شماره چاپ دومش16 تمام شد و گویا می‌رود چاپ سوم.
 
اولین بار در تاریخ مطبوعات از شهریور 1325 به این سمت که چنین اتفاقی
 می‌افتد. قبلش را من خبر ندارم والسلام

جلال

 

26 بهمن 1347

 حضرت اوجی17 کاغذت مدتهاست رسیده. مشهد بودم که جوابش را دیر می‌دهم.
 
کاغذ اولت هم رسید و من شعر را داده‌ام به اسلام. مطالب در باره آرش را به
 
خود او می‌نوشتی بهتر بود. می‌دانی که در آرش من همان اندازه‌ کاره‌ای هستم
 که در جهان نو18 بودم. یک وردست. فقط.

 و اما در باب صمد.19 در این تردید نیست که غرق شده. اما چون همه دلمان
 
می‌خواهد قصه بسازیم و ساختیم- خوب ساختیم دیگر. و آن مقاله 20را هم من به
 
همین قصد نوشتم که مثلاَ تکنیک این افسانه‌سازی را روشن کنم برای خودم. حیف
 
که سرو دستش شکسته ماند و شاید هدایت‌کننده نبود به آنچه مرحوم
 نویسنده‌اش می‌خواست بگوید.

و اما بعد- کتاب سومت را لابد وقتی به تهران آمدی با خودت می‌آوری به یک
 
بنده خدایی از ناشرها می‌دهیم چاپ کنند. این روزها شعر بازار خوبی دارد. با
 
زمان21 صحبتش را می‌کنم. خیالت راحت باشد. کار آدم حاضر باشد ناشر فراوان
 است. والسلام

جلال 

----------------------------------------------------------------------------

1 - حسن حاتمی

2 – غلامرضا تختی

3 – منظور کانون نویسندگان است.

4 – اشاره به سازمان امنیت است.

5- انتشارات نیل

6- حسن حاتمی

7 – مجله آرش

8 – مجله پیام نوین

9 – روزنامه اطلاعات

10 – اسلام کاظمیه

11 – حق وردی ناصری

12 – مجله آرش

13 – حق وردی ناصری

14 اشاره به دستگیری چهل تن از نویسندگان جنوب ایران که مجله ای را
 
منتشر میکردند و از جمله آنان: عدنان غریفی- نسیم خاکسار- پرویز زاهدی-
 ناصرموذن و....

15 – اشاره به تبریک سال نو است.

16 – منظور شماره ویژه صمد بهرنگی است.

17 – منصور اوجی

18 – مجله جهان نو

19 – صمد بهرنگی

20 منظور مقاله« صمد و افسانه عوام» است که در مجله آرش ویژه صمد بهرنگی
 در آذر ماه 1347 چاپ شد.

21 – انتشارات زمان

حروفچین: شراره گرمارودی

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

عزاداری های نامشروع-نوشته جلال آل احمد

عزاداری های نامشروع

( رساله التنزیه )

نوشته حسن حسینی عاملی

ترجمه جلال آل احمد

سال 1332

ترجمه رساله التنزیه ، توسط زنده یاد جلال آل احمد به عمل آمده و در واقع این ترجمه، نخستین اثر قلمی چاپ شده از آل احمد است که پس از مراجعت وی از نجف اشرف به آن پرداخت و در آذرماه 1322 تحت عنوان عزاداری های نامشروع، از سوی انجمن اصلاح منتشر گردید.

خود آل احمد در مثلا شرح احوالات در این باره می نویسد :

جزوه ای ترجمه کرده بودم از عربی به اسم عزاداری های نا مشروع، که سال 22 چاپ شد و یکی دو قران فروختیم و دو روزه تمام شد ...

پیش از انقلاب، گویا دوستان آل احمد امکان تجدید چاپ و نشر آن را نیافتند و در ضمن مجموعه آثار آن زتده یاد، آن را منتشر نساختند و پس از پیروزی انقلاب اسلامی هم ترجمه این رساله، فقط یک بار از روی نسخه اصلی رونوشت- موجود در نزد استاد شمس آل احمد، برادر گرانقدر جلال آل احمد، توسط آقای "سید قاسم یاحسینی" در بندر بوشهر چاپ شد که به طور طبیعی از توزیع محدودی برخوردار بود. و به هر حال ما با استفاده از فرصتی که هم اکنون و پس از پخش بیانات تاریخی حضرت آیت الله خامنه ای دام ظله الوارفدر تلویزیون جمهوری اسلامی ایران-

به دست آمده است، به نشر آن اقدام می کنیم تا هم روشن شود که فقها و علمای بزرگوار پیشین هم، قمه زنی و اعمال مشابه آن را بدعت و امری خلاف و غیر مشروع می دانسته اند و هم نسل جوان ما آگاه گردد که بیان حقیقت همیشه یک واجب الهی، بر عهده علما و فقها اسلامی بوده است ... .

در مورد ترجمه رساله به فارسی باید توجه داشت که این نخستین اثر قلمی مرحوم آل احمد است و گویای چگونگی نثر نیم قرن پیش-1322- تواند بود و بی شک اگر جلال آن را بعدها ترجمه می کرد، از نثر بهتر و جالب تری برخوردار می شد.

امید است که خداوند این خدمت را از علامه امین و زتده یاد آل احمد بپذیرد.

قبل از ورود به ترجمه مجددا این نکته را متذکر می شویم که این ترجمه بدان علت که اولین کار جلال آل احمد بوده دارای کاستی ها و اغلاطی است و به همین جهت ما قصد داریم ترجمه صحیح تری از اثر گرانقدر را ارایه نماییم که انشاءالله در آینده ای نزدیک به دوستان تقدیم خواهد شد. 

متن ترجمه

به نام خداوند بخشنده مهربان

سپاس خدا را و درود بر پیغمبر ما محمد صلی الله علیه و آله. خداوند در همه جا نهی از منکر و بازداشتن مردم از کارهای بد را قلبا و لسانا و در هر حال و حتی الامکان واجب فرموده است.

بزرگ ترین گناهان این است که انسان بدعت ها را بجای امور مستحب گرفته و یا امور مستحبی را بدعت وانمود کند. از طرفی چون شیطان و یارانش همیشه در صدد ترویج امور منکر و زشت هستند و در هر مورد راه بخصوص آن را خوب می شناسند مردمان دیندار را نیز از راه دین گول زده و از راه در می برند و این خود بهترین راه گمراه کردن مردم است و کمتر عبادت و سنتی هست که شیطان با وساوس خود در آن دخالت نکرده آن را فاسد ننموده باشد. از جمله این امور یکی موضوع عزاداری برای امام حسین علیه السلام است. در این مورد چون شیطان و یارانش با همه کوشش و تلاش خود نمی توانستند کاملا پیروز شوند، تصمیم گرفتند مردم را وادار کنند که در این موضوع بدعت ها و منهیات و اعمال شنیع بسیاری وارد نمایند. و به این طریق سود و ثواب های آن را از بین برده اموری را در آن وارد کنند که نه تنها تمام مسلمانان بلکه تمام ملل دیگر نیز آن اعمال را شنیع و زشت می دانند. علاوه بر زشتی، این امور اغلب از چیزهایی است که در قرآن و سایر اخبار رسما از آنها نهی شده و به عمل کنندگان آنها وعده عذاب داده شده است. این امور منهیه که در این عزاداری ها فراوان اتفاق می افتد، از قرار زیر است :

1.      کذب و دروغ گفتن. اخبار دروغ و نادرستی که دروغ بودنشان از روز، روشن تر است و نه در کتابی نوشته شده و نه در جایی نقل گردیده است و با وجود این، شب و روز بر سر منابر و در میان مجالس بدون رادع و مانعی خوانده می شود و این خود به تنهایی از بزرگ ترین معاصی است مخصوصا وقتی که نسبت به خدا و پیغمبر و امام علیه السلام نیز باشد که مبطل روزه نیز می گردد.

2.      آزار نفس و اذیت کردن بدن که همان زدن به سر یا سینه می باشد. بدتر از این سینه و سر کوفتن، قمه زدن و شاخسینی است که در نتیجه ریزش خون اغلب علت ایجاد امراض و یا زخم های منکر ناعلاج می گردد. و یا چون زنجیر زدن (یعنی با آن زنجیرهای نکره به پشت یا به سر و صورت کوبیدن و یا به سینه زدن) و سینه ها را خراشانیدن و زخم کردن و غیر اینها. حرام بودن این امور عقلا و نقلا ثابت است. یعنی حفظ نفس از ضروریات شش گانه اسلامی به شمار می رود؛ مخصوصا که دین اسلام دین سهل و ساده است و پیغمبر فرموده : "جبتکم بالشریعه السهله السمحاء ". یعنی من برای شما دین بسیار آسان و ساده آورده ام و رفع حرج در موارد مختلفه که در قرآن نیز می فرماید: " و ما جعل علیکم فی الدین من حرج ". یعنی ما در دین امر دشواری بر شما با نکرده ایم، خود این سخن را ثابت می کند.

3.      جیغ زدن ها و فریادهای بلند زنان ( که غالبا در پای منابر و مجالس عزا اتفاق می افتد ) که علاوه بر شنیع بودن آن اصلا گناه و معصیت کبیره است.

4.      داد و فریاد و نعره های وحشیانه با صداهای منکر است.

5.      غیر از اینها که شمرده شد آنچه به نام دین در این گونه مجالس موجب آبروریزی و هتک حرمت فوق العاده دین می شود و حد و مقداری نیز نمی توان برای آن شمرد و در هر جا بنابر چگونگی زندگی مادی و اقتصادی افراد تغییر می کند. داخل کردن این اعمال زشت و نامشروع در اقامه عزا برای امام حسین علیه السلام از افسون های شیطان و از گناهانی است که خدا و رسولش را به غضب می آورد. و حتی خود امام حسین نیز که در راه زنده کردن دین رسول خود کشته شد و برای جلوگیری از منکرات و منهیات بود که این همه فداکاری کرد، هرگز از این اعمال راضی که نخواهد بود هیچ، از این کسان بیزاری نیز خواهد جست.

زشتی این اعمال مخصوصا وقتی است که به پای دین حساب شود و به اسم طاعت و عبادت صورت یابد. ایمه ی ما به ما دستور داده اند که : کونوا زینا لنا و لا تکونوا شینا علینا. یعنی برای ما زینت و آفرین باشید نه باعث سرافکندگی و مذلت. و علاوه بر این ما را امر کرده اند اعمالی بکنیم که بگویند : خدا جعفر بن محمد علیه السلام را رحمت کند که چه نیکو اصحاب و پیروانش را ادب آموخته. و در عین حال از هیچ کدام از ایمه ی ما روایت نشده که به پیروان خود اجازه چنین کارهایی را داده باشند یا خود ایشان به این کارها برخاسته باشند و یا در زمانشان علنا یا مخفیانه کسی یا کسانی به این کارها برخاسته دسته بندی کرده و در ملأ عام آبروی اسلام و تشیع را برده باشد. هرگز! هرگز! حتی در زمان آزادی شیعیان نیز با آنکه برای اعمال خود مانعی نمی دیدند مانند زمان مأمون و اوایل دولت بنی عباس چنین اعمالی سابقه ندارد. با هزار اگر اگر فرض کنیم که این اعمال حرام هم نباشد، بدون شک چیزهایی است که باعث ننگ و عار مذهب بوده مردم را از چنین دینی بیزار می کند و حتما زبان بدگویی را به روی دین ما خواهد گشود. شک نیست که این اعمال، این دسته بندی ها این سینه زدن ها، این به سر کوفتن ها، این زنجیر زدن ها و قمه کشیدن ها، این بی آبروگری ها آن هم در برابر مردم و در معابر عام (مخصوصا این روزها در ایران در معرض انظار تمام دول خارجی-مترجم) و این وحشیگری هاو بربریت ها و تمام این اموری که خدا و پیامبر و امامان هیچ کدام به آن راضی نخواهند بود و بدتر از همه نسبت دادن این امور به همان بزرگواران، بدترین گناهان و فجیع ترین خیانت و پرعقاب ترین معاصی است.

عزاداری بر امام حسین علیه السلام و اقامه ماتم آن بزرگواران با وقوع این همه فجایع، مستحب نخواهد بود، بلکه حرام نیز هست. دین اسلام دین عقل است. مسلمان واقعی یعنی عاقل کامل. بنابراین هر کاری که مخالف عقل باشد بدون شک حرام و اگر از ایمه نیز درباره آن تحریمی نشده باشد به پیروی از عقل ما مجبوریم که از آن دوری جوییم. با طبل و شیپور و بوق و کوس در برابر مردم بیرون آمدن و این وحشیگری ها را در آوردن چه در ایران و چه در عراق چه در مکه و چه در آفریقا هرجا که باشد حرام و مخالف دین و شرع است.

کتاب المجالس السنیه (کتابی است بسیار بزرگ و نیکو که برای اصلاح وضع عزاداری و روضه خوانی و غیره از طرف نویسنده محترم کتاب منتشر شده است-مترجم) را که منتشر کرده ایم در آن هیچ مقصودی نداشته ام جز اینکه این اخبار نادرستی را که بر سر منابر به ایمه نسبت می دهند تصحیح و درست کرده باشم، جز برای اینکه از این زیاده روی ها و افراط ها جلوگیری کرده باشم و جز برای اینکه از آبروریزی ها به نام اسلام ممانعت به عمل آورده باشم. اکنون کسانی برخاسته اند و به من تهمت می زنند که می خواهد اخبار را نسخ کند و از اجرای اعمال دین جلوگیری کند و غیره. شما را به خدا ببینید چگونه تهمت می زنند.

خدا خود می داند و بندگان راستگو و درست کردار او نیز همه می دانند که من در این گوشه انزوا نشسته مال و جان عمرم را فقط و فقط وقف انتشار احکام خدا و پراکندن حقایق کرده ام و در این کار نیز از هیچ کس کمکی نخواسته ام و هیچ قصدی جز این ندارم. در این کار نیز مقصودم جز تهذیب این اخبار دروغ و جلوگیری از این منهیات و ممانعت از این بی آبرویی های به نام اسلام چیز دیگری نیست و می کوشم که ذاکرین و وعاظ ، همه کسانی باشند که توجه همه را جلب کنند و گوش ها و قلب ها را به خود جذب کنند و  در عین حال باعث افتخار و مفخر اسلام باشند نه باعث ننگ آن. می کوشم که این روضه ها و این عزاداری های آنان خود یک عبادتی باشد خالی از هر گونه شاﺋبه و ریب و قصد دیگری. اقامه عزا برای امام حسین علیه السلام چیزی جز ذکر مناقب آن بزرگوار و مقاصد مهم آن سرور و فهماندن اینکه چرا او خود را به کشتن داد چیز دیگری نیست و اگر چنین باشد و بالای منابر جز اینها سخنانی رانده نشود بدون شک این خود یک وسیله ترویج از اسلام است و از این گونه مجالس است که باید حمایت و پشتیبانی کرد و برعکس بر پای داشتن این گونه مجالس به نام دین برای کارهای نامشروع باز بدون شک بزرگ ترین ضرر را به پیکر اسلام وارد می آورد و من برای نمونه یکی از این مجالس عزاداری واقع و منابر حقیقی را که خودم در آن حاضر بودم ، ذکر می کنم :

     در شهر بعلبک در مجلس فاتحه یکی از بزرگان همان شهر حاضر بودم یک نفر واعظ دانا و زبردست یکی از خطب نهج البلاغه را که درباره صفت اموات بود خیلی خوب و بدون غنا و آواز خواند. یکی از دانشمندان مسیحی که در آنجا حاضر بود به رفیقش گفته بود من نه از بلاغت و فصاحت این خطبه که انشاء مرد بزرگی است در شگفتم و نه از روانی کلام این ناطق، بلکه تنها چیزی که مرا متعجب می کند این است که چرا این ناطق مانند معمول سایرین خطبه خود را به آواز و با غنا نخواند؟ همین مرد می گفت که ما گمان می کردیم شما همه مانند یکدیگر هستید و برای همین از آوازخوانی نکردن این ناطق در تعجب آمدم. البته این سخنان یک مرد مسیحی است که نمی داند ممکن است در بین وعاظ و ناطقین نیز کسانی باشند که مفخر شیعه می باشند و همه کس می تواند از سخنانشان استفاده کند و بر معلومات خود بیفزاید. او چه می داند که کسانی هم هستند که هرگز به خواندن این روایت های غلط راضی نمی شوند؟ روایت هایی مانند روایتی که شمر در آن به امام حسین می گوید : بعدک حیا یا ابن الخارجی. و یا حدیث تعداد جراحات وارده بر زینب و یا حدیث مکالمه زینب با عباس در هنگامی که شمر برای او و برادرش امان آورده بود یا حدیث آمدن زین العابدین علیه السلام در شب سوم عاشورا با قوم بنی اسد برای دفن پدرش و حدیث آمدن مرغان و غوطه خوردن در خون سید الشهدا و غیر از این از احادیث و روایات مجعوله و دروغی که روز و شب بر منبرها خوانده می شود و کسی نیست که از آن جلوگیری کند.

      بعضی برای اینکه امر شاخسینی و یا زنجیر زدن را مستحب نشان بدهند، بدون هیچ گونه فکر و تعقل، قضیه فصد و حجامت را برای ما مثال می زنند و می گویند چون حجامت که یک نوع آزار بدن است مجاز و حتی مستحب است پس شاخسینی و اعمال دیگری نیز که به بدن آزار نمی رساند ولی مستحب است اشکالی نخواهد داشت . غافل از اینکه خود حجامت در وقتی مجاز خواهد بود که دکتر و طبیب دستور صریح بدهد یعنی معلوم شود که اگر شخص حجامت نکند خواهد مرد. در این صورت است که حجامت کردن مجاز است و گرنه در غیر این صورت حجامت کردن هرگز مستحب نبوده و حرام است. تازه این حجامت کردن است که درباره آن ممکن است طبیبی تشخیص صلاحیت بدهد و آن را مجاز بداند ولی شاخسینی و زنجیرزنی یا سینه زنی آن هم در معبر عام که جز یک دیوانگی نیست می تواند مورد صلاحیت واقع شود و آیا هیچ طبیب و دکتری می تواند آن را تجویز کند و دستور بدهد. حجامت خود یک امر حرام است ولی اگر طبیب حاذق دستور داد مجاز می شود ولی آیا دکتری هم هست که شاخسینی و زنجیرزنی و سینه زنی را که در اصل دین حرام است تجویز کند و برای رفع مرض دستور بدهد؟ وای از این نادانی ها وای از این بدبختی ها فرض می کنیم دکترها و اطباء نیز چنین کارهای زشتی را تجویز کنند ولی آیا این گردن کلفت هایی که قمه و زنجیر را به سر و سینه خود می کوبند چه مرضی دارند که برای خوب شدن آن اقدام به این کار می کنند و چه دردی دارند که این راه معالجه و مداوای آن است؟

      این امور بدون شک نه فایده دنیوی دارند و نه فایده اخروی. در دنیا باعث مرض و کوری و سینه تنگی و قوز درآوردن و در آخرت نیز باعث عذاب سخت الهی خواهند بود. برعکس کسانی که مردم را خر کرده و برای این امور هم فایده دنیوی و هم اجر اخروی قایل شده اند گفتار این کسان بی شباهت به گفته آن صوفی نیست که : سیبی دزدید و همان را صدقه داد. حضرت امام جعفر صادق علیه السلام علت این امر را از او پرسید او در جواب گفت من یک سیب دزدیدم در اثر آن برای من یک گناه نوشتند زیرا که خدا در قرآن می فرماید : " ومن جاء بالسیبة فلا یجزی الا مثلها". و وقتی که آن را صدقه دادم ثواب برای من نوشتند. زیرا که خدا در قرآن می فرماید : " من جاء بالحسنة فله و عشر أمثالها "، پس در این میانه، 9 ثواب برای من باقی خواهد ماند. ولی حضرت صادق علیه السلام به او گفتند این عقیده تو بسیار نادرست و حرف تو بسیار غلط است. زیرا که خداوند در قرآن می فرماید که : " إنما یتقبل الله من المتقین" . و تو علاوه بر اینکه متقی نیستی چون دزدی کرده ای یک گناه در اینکه چرا دزدی کرده ای برایت می نویسند و یک گناه دیگر در اینکه چرا در مال غیر تصرف نابه جا کرده ای.

      کسانی نیز در این باره می گویند تنها امور بزرگ و بلایای بسیار سخت است که پاداش بسیار نیک و جزای خیر دارد ولی باید گفت که این گونه استدلال اصلا با این موضوع رابطه و سازشی ندارد؛ زیرا که مراد از بلای بزرگ مصایب و سختی های زندگی، مانند مرگ فرزندان و از بین رفتن اموال و کشته شدن و تسلط ظالم بر انسان و غیر اینهاست و این چه ربطی با این گونه امور و این تکالیف شاق و مضر دارد و این خبر که " بلا دیده ترین مردم نخست انبیاء و پس از آن اولیاء و اوصیا هستند " نیز به این موضوع ما ربطی ندارد.

راستی خنده آور است کسانی که بدون فایده و بی مقصد به سر و کله خود می کوبند و اعمال فجیع و نامشروع را با کمال جسارت انجام می دهند، خجالت که نمی کشند هیچ، خود را با انبیاء و اوصیا نیز می خواهند برابر دانسته در یک ردیف قرار دهند.

      دانسته شد که هر کار و عملی گرچه دینی نیز باشد وقتی به درجه عسر و حرج و سختی و مشقت رسید تکلیف از گردن شخص ساقط می گردد.

و همان فعل که قبلا واجب بود اکنون ترک آن واجب می گردد. کسانی در این مورد اشکال تراشیده قضیه ورم کردن پاهای حضرت رسول را از اثر طول قیام در نمازها مثال و شاهد می آورند ولی به این اشخاص باید گفت این موضوع بر فرض هم که صحیح باشد بدون شک اتفاقی بوده اینکه همیشه این قدر در نماز می ایستاده که پایش ورم می کرده است، چرا که در صورت عمد و از روی قصد این کار به راستی برای رسول خدا نیز جایز نبوده است. چه کاری که منافی عقل و منطق باشد برای هر کس ناشایست و نادرست است.

      از همین رو فقها و علمای اسلام دستور داده اند که اگر در اثر وضو ساختن حس کردی که دست هایت خشکه شده ترک می خورد نباید وضو بگیری و باید به همان تیمم اکتفا کنی، با وجود اینکه ترک خوردن دست در مقابل شکاف دادن سر و خراشیدن سینه و پشت چندان قابل اهمیت نیست. چگونه آن را جایز ندانیم و این امور شنیع را مجاز بشماریم؟ و هم چنین کسانی آن گریه های بی پایان زین العابدین علیه السلام را در عزای پدرش که به بیهوشی و غش کردن منجر می شد و خودداری آن حضرت را از طعام دلیل این موضوع می گیرند و می خواهند ثابت کنند که بنابراین زخم زدن بر سر خود برای عزاداری امام جایز است ولی نباید فراموش کرد که این اخبار باز اگر صحیح هم باشد(چه در صحت این اخبار شک است) در این باره امام علیه السلام بی اختیار بوده است و در فراق پدر بزرگوار خود بی تاب می گردیده است. و باز کسانی زخم شدن چشم های حضرت رضا علیه السلام را در اثر گریه بر جدش دلیل می آوردند. باز این نیز اگر درست باشد جوابش همان است. کسانی همین موضوع را علم کرده و می گویند حضرت رضا علیه السلام چشمان خود را از زیادی گریه مجروح سازد ولی ما که شیعیان او هستیم نکنیم؟ در جواب این اشخاص باید گفت چه موقعی پیش آمده که ما ببینیم شما خودتان گوشه از سرتان را زخمی کنید و یا برای یک دفعه هم شده محکم به سینه خود بکوبید و یا بر سر خود بزنید؟ بدون شک کسانی که این سخنان را می گویند هرگز خود به این کارها راضی نیستند و این تنها عوام جاهل و مردمان بی سوادند که از این سخنان فریب خورده و به هر کار ناشایستی دست می زنند. آری، به ایشان باید گفت : چرا این کارهای نیک و خوب را خودتان انجام نمی دهید و به مردم واگذار می کنید. خدا هم در قرآن می فرماید :

امرون الناس بالبر و تنسون أنفسکم"

"یایها الذین ءامنوا لم تقولون ما لا تفعلون کبر مقثا عند الله أن تقولوا ما لا تفعلون" .

      پس بدون شک اگر این امور به راستی ثواب داشت و در دنیا و آخرت مضر نبود سزاوار بود که علما و فقها نیز به آن مبادرت کنند و خود پیش قدم باشند. کفن بپوشند و سنج و دهل و شیپور به دست گرفته پیشاپیش همه بر سر و کله بکوبند و دیگران را نیز به این کار تشویق کنند، زیرا که علما و فقها بیش از همه شایسته برای این گونه کارها هستند و اکنون که همه این کارها را نمی کنند خوب بود اقلا یکی دو نفر هم شده از علما برای نمونه این کارها را می کردند، ولی باید گفت که همین یکی دو نفر هم هرگز به این کارها نپرداخته اند و هرگز در این اعمال شنیع خود را برای دیگران سرمشق قرار نداده اند، حتی هیچ یک از آنان دیده نشده اند که در مجالس عزا و سوگواری کمی محکم به پیشانی خود بزنند تا پیشانی ایشان سرخ شود. آری، همین کار را هم نمی کنند. میرزای شیرازی در گذشته و تمام علمای نجف در همین امروز فتاوی صریح درتحریم تمام این اعمال صادر کرده و اعلامیه های دور و دراز بیرون داده اند.

و در گذشته نیز هیچ یک از علما و فقها و مجتهدین دستور و فتوایی برای این امور نداده اند جز آنکه آنها را رسما حرام کرده اند. و من خود خط تمام علمای بزرگ نجف را که این اعمال حتی لطمه زدن به صورت را نیز حرام کرده اند، دیده ام و این خطوط همه اکنون نیز در نزد ورثه مرحوم حاج باقر صحاف که در حجره صاحب مفتاح الکرامه مقیم بود (و هم او بود که این موضوع را استفتاء کرده بود) باقی است. از همه اینها که ذکر شد فهمیده می شود که علما هیچ وقت در برابر این اعمال شنیع ساکت ننشسته اند، ولی چه باید کرد که مردم عوام هرگز به این سخنان گوش فرا نداده اند و این موضوع دلیل رضای آنان به این قبایح نمی تواند باشد.

این کارها و اعمال شنیع را ما حتی در زمان های قوت و انتشار تشیع مانند زمان آل بویه در ایران و یا زمان مأمون و اوایل زمان عباسیان که از طرفی شاهان شیعه بر مردم حکومت داشته اند و از طرفی علمای بزرگی چون شیخ مفید و سید مرتضی در آن زمان ها بوده اند نیز نمی بینیم و هیچ خبری این موضوع و اثبات آن را نقل نکرده است و در صورتی که در همان وقت ها در عزاداری ها حتی در بغداد نیز که مرکز سنیان بوده بازارها را تعطیل می کردند و مفصل عزاداری می کرده اند هرگز کسی نبوده که قمه بزند یا سینه زنی کند یا شنایع دیگر انجام دهد.

      علمای نجف همگی از آقای سید ابوالحسن اصفهانی گرفته تا کاشف الغطا و میرزای قمی همه در رساله های خود و در استفتاﺋات این اعمال را حرام کرده اند و اگر سخن ما را باور ندارید هم الآن نیز سؤال کنید و از آنان جواب بخواهید تا ببینید چگونه به شما جواب خواهند داد.

      کسانی نیز می گویند تمام این کارها راه انداختن این دسته ها و انجام دادن این فجایع چون به پا داشتن شعار اسلام است اشکالی نخواهد داشت، ولی فراموش نباید کرد که حتی امور واجب نیز در مورد ایذاء و اذیت نفس ساقط می شود. روزه در هنگام مرض و وضو در بودن زخم و حج در هنگام ناامنی همه ساقط می شود که هیچ عمل آنها نیز حرام است چه رسد به این امور مستحب. به این کسان باید گفت که مثل شما مثل آن کسی است که انگورهای وقف مسجد را شراب کرده و می فروخت و چون از او علت کار را پرسیدند، گفت چون وقف مسجد است و فایده فروش آن صرف مسجد خواهد شد حرام که نیست هیچ، خوردنش هم مستحب است.

      آری، ما در این باره از پیشوایان بزرگوارمان یعنی از پیامبر اکرم و از ایمه ی علیهم السلام که فرموده اند دین اسلام دین آسان و ساده است و می گفتند : سعی کنید که باعث افتخار ما باشید نه باعث مذلت و سرافکندگی ما، و باز می فرمودند : ایذاء به نفس و آزار بدن حرام است، پیروی می کنیم و فرمانشان را به کار می بندیم. نه خود را اذیت می کنیم نه آزاری بر نفس خود وارد می آوریم و نه باعث ریختن آبروی آن بزرگواران می شویم.

      این بود آنچه می خواستم به طور مختصر در اطراف اعمال شنیعی که در عزاداری های دروغین به نام دین بجا می آید بنویسم و به طور ساده از راه دین آنها را رد کنم. شکر و سپاس خدای را که کار به اتمام رسید.

 

تاریخ 18 شهر محرم الحرام سال 1346 در شهر بیروت به دست این فقیر درگاه پروردگار حسن حسینی عاملی، که خدا از سر تقصیراتش بگذرد، تمام شد. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله و سلم.

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸

جایزه ادبی جلال آل احمد

جایزه ادبی جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸

گفتگوها و مقالاتی درباره ی جلال آل احمد

یادنامه ای با نام "یادآور" در شماره سوم/شهریور،مهر و آبانماه 1387 خود، موضوع خود را به جلال آل احمد اختصاص داده است که در آن مصاحبه های زیادی با همسر، برادر، دوستان و آشنایان جلال آل احمد کرده است که برای دانلود دوستان آن شهید بزرگ در وبلاگ قرار داده ام.

آل احمد پس از چهل سال روایت یک بازگشت ----- دانلود

آل احمد در آیینه ی روایت خویش - مثلا شرح احوالات  ----- دانلود

کارنامه علمی و عملی آل احمد به روایت رهبر معظم انقلاب آغازی بر توبه روشنفکری ----- دانلود

"سیر و سلوک آل احمد، زمینه ها و آثار" در آیینه ی روایت آیت الله سید محمود طالقانی به سنت و مذهب بازگشت ----- دانلود

"جستاری در تعامل و تقابل آل احمد و روشنفکران" در گفتگوی با شمس آل احمد (برادر جلال آل احمد) از روشنفکران ایرانی عکس های قشنگی گرفت ----- دانلود

گفتگوی غلامرضا امامی با سیمین دانشور زندگی ما دشواری های خودش را داشت ----- دانلود

"آل احمد، حزب توده و اندیشه انشعاب" در گفتگوی با دکتر انور خامه ای – خیلی زور به انشعابیون پیوست ----- دانلود

"آل احمد و روشنفکران، تعامل ها و تقابل ها" در گفتگوی با عبدالعلی دستغیب – در ایران روشنفکر نداریم ----- دانلود

"آل احمد از انشعاب تا بازگشت به مذهب" در گفتگوی با دکتر سید عبدالله انوار – سنگی بر گوری را برای خودش نوشته بود ----- دانلود

"آل احمد در واپسین دوره ی حیات" در گفتگوی با حجت الاسلام  و المسلمین سید هادی خسروشاهی – به مجادله مشغول نمی شد ----- دانلود

پاسخ های مکتوب محمود دولت آبادی درباره ی جلال آل احمد – مردم دوستی اش را برجسته می کنم و می ستایم ----- دانلود

"آل احمد، فردید و روشنفکران" در گفتگوی با دکتر رضا داوری – این روزها نقد فاشیسم به تیاتر تبدیل شده است ----- دانلود

"آل احمد، فردید و روشنفکران" در گفتگوی با دکتر محمد رجبی(دوانی) – فردید به آل احمد می گفت سید غیرتمند ----- دانلود

"آل احمد و بازگشت به مذهب در آیینه ی خاطره ها" در گفتگوی با غلامرضا امامی – جان جوینده اش در ساحت دین آرام گرفت ----- دانلود

"آل احمد و بازگشت به مذهب در آیینه ی خاطره ها" در گفتگوی با حجت الاسلام و المسلمین ابوذر بیدار – می گفت : پس از حج به نماز برگشتم ----- دانلود

"آل احمد و بازگشت به مذهب در آیینه ی خاطره ها" در گفتگوی با سید محمود گلابدره ای – مگر روشنفکر بود که بترسد؟ ----- دانلود

"آل احمد در قامت یک استاد" در گفتگوی با دکتر علی موسوی گرمارودی –هیچ وقت در برج عاج نبود ----- دانلود

نوشته دکتر طاهره صفار زاده درباره ی جلال آل احمد – آموزگار مشفق روزگار ما