نون و القلم

"و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت" - خیام

نقش شیخ فضل الله نورى در نهضت مشروطیت - قسمت دوم

 آیت الله شیخ فضل الله نورى‏امروز که جامعه اسلامى ما چهارمین دهه پیروزى انقلاب اسلامى را سپرى مى کند; شاهد کم لطفى و بى انصافى برخى نسبت به شیخ فضل الله نورى هستیم. این قلم حوادث زنده تاریخ را به نسل نوخاسته انقلاب ارائه مى کند تا با نگاهى دوباره، به ارزیابى نهضت مشروط و نقش شیخ فضل الله نورى در این نهضت بپردازند.
چکیده

آیة الله شیخ فضل الله نورى از جمله مبارزان برجسته و رهبران بزرگ نهضت مشروطیت به حساب مى آید. وى از آن روز که متوجه شد که کج اندیشان و معاندان با شعارهاى زیباى حرّیت و دمکراسى و برابرى درصدد نفى قوانین و دستورات شریعت اسلام هستند، خود را از خیل مشروطه خواهان جدا کرد و با تشریع مواضع اسلامى به مبارزه با آنان پرداخت و مبارزه سرسختانه خویش را بر ضد انقلاب مشروطه آغاز کرد.

این مقال عمدتاً به مبارزات و نقش شیخ شهید در نهضت مشروطه و مبارزات وى با انحرافات فکرى در جامعه ایران آن زمان مى پردازد. امروز که جامعه اسلامى ماسومین دهه پیروزى انقلاب اسلامى را سپرى مى کند; انقلابى که به نحوى اهداف شیخ شهید را در جامعه اسلامى ایران عینیت بخشید، متأسفانه شاهد کم لطفى و بى انصافى برخى روشنفکران نسبت به ساحت شیخ فضل الله نورى هستیم. این قلم حوادث زنده تاریخ را به نسل نوخاسته انقلاب ارائه مى کند تا فرهیختگان جامعه اسلامى با نگاهى دوباره، به ارزیابى نهضت مشروط و نقش شیخ فضل الله نورى در این نهضت بپردازند. دومین قسمت از این مقال را پى مى گیریم:
* علت رویکرد اولیه و عقب نشینى شیخ از نهضت مشروطه

در یکى از اطلاعیه هاى متحصنین حضرت عبدالعظیم در تاریخ دوشنبه هجدهم جمادى الثانى سال 1325 هـ. ق آمده است ... «... و بعد همین که مذاکرات مجلس شروع شد و عناوین دایر به اصل مشروطیت و حدود آن در میان آمد، از اثناء نطق ها و لوایح و جراید، امورى به ظهور رسید که هیچ کس منتظر نبود و زایدالوصف مایه وحشت و حیرت رؤساى روحانى و ائمه جماعت و قاطبه مقدسین و متدینین شد. از آن جمله درمنشور سلطانى که نوشته بود مجلس شوراى ملى اسلامى دادیم، لفظ اسلامى گم شد و رفت ... و دیگر در موقع اصدار دست خط مشروطیت از اعلیحضرت ... در مجلس در حضور هزار نفس بلکه بیش تر صریحاً گفتند که ما مشروعه نمى خواهیم ... و دیگر به رأى العین همه دیدیم و مى بینیم که از بدو افتتاح این مجلس جماعت لاقید لاابالى لامذهب از کسانى که سابقاً معروف به بابى بودن بوده اند و کسانى که منکر شریعت و معتقد به طبیعت هستند، همه در حرکت آمده و به چرخ افتاده اند، سنگ هاست که به سینه مى زنند و جنگ هاست که با خلق خدا مى کنند و دیگر روزنامه ها و شب نامه ها پیداست اکثر مشتمل بر سبّ علماى اعلام و طعن در احکام اسلام و این که باید در این شریعت تصرفات کرد و فروعى از آن را تغییر داده تبدیل به احسن و انسب نمود و آن قوانینى که به مقتضاى یک هزار و سیصد سال پیش قرار داده شده است باید همه را با اوضاع و احوال مقتضیات امروز مطابق ساخت; از قبیل اباحه مسکرات و اشاعه فاحشه خانه ها و افتتاح مدارس تربیت نسوان و دبستان دوشیزگان و صرف وجوه روضه خوانى و وجوه زیارات مشاهد مقدسه در ایجاد کارخانه جات و در تسویه طرق و شوارع و در احداث راه هاى آهن ودر استجلاب صنایع فرنگ و از قبیل استهزاء مسلمان ها در حواله دادن شمشیر حضرت ابوالفضل ... و این که امروز در فرنگستان فیلسوف ها هستند خیلى از انبیاء و مرسلین آگاه تر و داناتر و بزرگ تر و نستجیر بالله حضرت حجة بن الحسن عجل اللّه تعالى فرجه را امام موهوم خواندن و اوراق قرآن مجید را در مقواهاى ادوات قمار به کار بردن و صفحات مشتمل بر اسم جلاله و آیات سماویه را در صحن مجلس شورا دریدن و پاشیدن ... و این که تمام ملل روى زمین باید در حقوق مساوى بوده ذمى و مسلم خونشان متکافئ باشد و با همدیگر درآمیزند و به یکدیگر زن بدهند و زن بگیرند (زنده باد مساوات) ...

و دیگر افتتاح رسوم و سیر معموله بلاد کفر در قبّة الاسلام تاریخ هجرى هیچ خبر نمى دهد که در ممالک اسلامیه مجلس ترحیم و ختم قرآن را به دستور فرنگستان تشکیل داده باشند مسجد جامع پایتخت اسلام فاتحه و زارى صدیقه طاهره سلام اللّه علیها ـ به سیره خاصه فرنگیان گل ریزى کردن و دستمال هاى مشکى بر بازوى دستجات اطفال مسلمین بستن و جماعات زردشتى ها را در خانه خدا واردساختن و ... .»1

شیخ فضل الله نورى در پاسخ به سؤالى که پرسیده بودند: «... این مساعدات جدى به چه جهت به مخالفت و مهاجرت پیوست؟ آیا موجب شرعى و مقتضى مذهبى داشت و مشروطه را با قوانین قرآنى و موازین شریعت آسمانى مخالف یافتید که مخالفت فرمودید یا آن که انفصال و مخالفت موجب دیگرى از عوارض عادیه و دواعى اتفاقیه داشت؟»، نوشتند:

«... لکن اجابة للسؤال به قدر وسعت ورقه و مساعدت وقت، زیادى بصیرت دانستن عموم مسلمین حکم و فتوا را در این قضیه حادثه به وجه اختصار اظهار مى دارد که منشأ این فتنه، فِرق جدیده و طبیعى مشرب ها بودند که از همسایه ها اکتساب نمودند وبه صورت بسیار خوشى اظهار داشتند که قهراً هر کسى فریفته این عنوان و طالب این مقصد باشد به این که در طلب عدل برآمدند و کلمه طیبه العدل را هر کس اصغاء نمود بى اختیار در تحصیل آن کوشید و به اندازه وسعت به بذل مال و جان خوددارى نکرد ... کم کم کلمات موهمه از ایشان شنیده شد، حمل بر صحت مى شد تا آن که یک درجه پرده از آن برداشتند و بناى انتخاب وکلا و مبعوثین و اعتماد بر اکثریت آراء گذاردند. باز هم اغماض شد که این ها براى انتظام امور و بسط عدالت است تا رفته رفته بناى نظام نامه و قانون نویسى شد. گاهى با بعضى مذاکره مى شد که این دستگاه چه معنى دارد چنین مى نماید که جعل بدعتى و احداث ضلالتى مى خواهند بکنند و الا وکالت چه معنى دارد، موکل کیست و موکل فیه چیست؟ اگر مطالب امور عرفیه است، این ترتیبات دینیه لازم نیست و اگر مقصد امور شرعیه عامه است، این امر راجع به ولایت است نه وکالت و ولایت در زمان غیبت امام زمان عجل الله فرجه با فقها و مجتهدین است نه فلان بقال و بزاز، و اعتبار به اکثریت آراء به مذهب امامیه غلط است و قانون نویسى چه معنى دارد؟ قانون ما مسلمانان همان اسلام است که به حمدالله تعالى طبقةً بعد طبقه رواة اخبار و محدثین و مجتهدین متحمل حفظ و ترتیب آن شدند و حال هم حفظه آن به حمدالله تعالى بسیارند. جواب این کلمات را بعضى به تسویلات و تسویفات مى دانند تا آن که آن دستور ملعون که مسمّى به قانون اساسى است نوشته شد و خواهش تطبیق آن را با قواعد اسلامیه نمودند. داعى به یأسى که از فلاح این ترتیبات داشتم اثباتاً مساعدت نمودم و وقتى را صرف این کار با جمعى از علما کردم و به قدر میسور تطبیق به شرع یک درجه شد، چنانچه مطبوعه مشتمله بر اصلاحات و تصحیحات نزد داعى ضبط است، لکن فرقه اى که زمام امور حل و عقد مطالب و قبض و بسط مهام کلیه به دست آن ها بود مساعدت نمى کردند بلکه صریحاً و علناً گفته که ممکن نیست مشرطه منطبق شود با قواعد الهیه و اسلامیه و با این تصحیحات و تطبیقات دول خارجه ما را به عنوان مشروطه نخواهند شناخت.

چون دیدم این طور است، به مساعدت جمعى ماده نظارت مجتهدین در هر عصر براى تمیز آرا، هیأت مجتمعه اظهار شد، چون نتوانستند ظاهراً رد کنند، قبول کردند و فصلى با زحمات زیاد و توافق همه نوشته شد محض تثبیت و این که رجوعى نشود علیحده به طبع رسانده و به همه ولایات انتشار داده شد. چون این را دیدند فهمیدند که با این ترتیب اگر بدون تغییر واقع شود بالمره از مقاصد فاسده خود محروم اند، کردند آنچه کردند و دیدم آنچه دیدم و کشیدم آنچه کشیدم و متعقب به واقعه زاویه مقدسه شد و در ظرف نود روز تمام با جمعى کثیر از مجتهدین واساطین و فقها آنچه گفتنى و نوشتنى بود گفته شد و نوشته شد و به همه رسانده شد تا عاقبت، آن ورقه التزام به احکام اسلام و عدم تخطى از آن را دادند و داعى و علماى اعلام مراجعت کردیم.

بعد التفریق ... عرصه را خالى دیدند، قانون ملعون را بعد التصحیح تحریف و آن ماده نظارت را به اغواء جمعى از امثال خوارج نهروان تصرف نموده بر وجهى که بالمره فایده مقصود از آن را بردند و صورت ساده لوحان تصدیق مى کردند.

... و بالجمله این فتنه عظما از بدو ظهور و بروز تا یوم انقراض سه مرحله را طى کرده: مرحله تقریر و عنوان; دوم، مرحله تحریر و اعلام; سیم، مرحله عمل و امتحان.

امّا مرحله اولى متابعت کردند در آن شیطان مزین شورا به اندازه اى عنوان خوش کردند که عالم و عامى مفتون آن شدند و از پى تحصیل آن به بذل جان فضلاً عن المال حاضر شدند. و اما مرحله ثانیه، تحریر و اعلان را در بدو امر با جمالیات و مبهمات قناعت کرده و بعد از خوض در کار پرده برداشته چه از طرف خود آن هیأت خبیثه بالمباشره به نظام نامه و قانون نویسى و غیره و چه به تسبیب از آن هیأت به برداشتن کند و زنجیر شریعت از مردم بى باک ناپاک که هر چه بتوانند با علاماتو روزنامجات نسبت به هرمحترمى از دین و پیشوایان دین و علماء عاملین متدینین بگویندوبنویسندوبه طبع برسانند و یک برهه از زمان به این کار شنیع مشغول بودند و هر چه داعى و سایر علما و مسلمانان استغاثه نمودیم به جایى نرسیدو اگرکسى بخواهد مزخرفات روزنامجات این مدت را جمع نماید کتاب ها مى شود.

... یکى از مواد آن ضلالت نامه این است که افراد مملکت متساوى الحقوقند و در این طبع آخر به این عبارت نوشته شد: اهالى مملکت ایران در مقابل قانون دولتى متساوى الحقوق خواهند بود و این کلمه مساوات شاع و ذاع حتى خرق الاسماع و این یکى از ارکان مشروطه است که به اخلال مشروطه نمى ماند. نظرم است در وقت تصحیح درباب این ماده، یک نفر که از اصول هیأت معدود بود، گفت به داعى که این ماده چنان اهمیت دارد که اگر این باشد و همه مواد را تغییر بدهند، دول خارجه ما را به مشروطه مى شناسند و اگر این ماده نباشد، لکن تمام مواد باقیه باشد، ما را به مشروطگى نخواهند شناخت. فورى در جواب او گفتم: «فعلى الاسلام السلام» و برخاستم و گفتم حضرات جالسین بدانید مملکت اسلامیه مشروطه نخواهد شد; زیرا که محال است با اسلام حکم مساوات.

حالا اى برادر دینى، تأمل در احکام اسلامى که چه مقدار تفاوت گذاشت بین موضوعات مکلفین در عبادات و معاملات و تجارات و سیاسات از بالغ و غیربالغ و ممیز و غیرممیز و عاقل و مجنون و صحیح و مریض و مختار و مضطر و راضى و مکره و اصیل و وکیل و ولى و بنده و آزاد و پدر و پسر و زن و شوهر و غنى و فقیر و عالم و جاهل و شاک و متیقن و مقلد و مجتهد وسید و عام و معسر و موسر و مسلم و کافر و کافر ذمى و حربى و کافر اصلى و مرتد و مرتد ملى و فطرى و غیرها مما لا یخفى على الفقیه الماهر ...

اى برادر دینى، اسلامى که این قدر تفاوت گذارد بین موضوعات مختلفه در احکام، چگونه مى شود گفت که مساوات است جز آن که خیال این باشد که دکانى در مقابل صاحب شرع باز کند و احکام جدیدى تأسیس کند. اعاذناالله تعالى منه.

...اى ملحد اگر این قانون دولتى مطابق اسلام است،که ممکن نیست در آن مساوات و اگر مخالف اسلام است، منافى با آنچه در چند سطر قبل نوشته شده که آنچه مخالف اسلام است قانونیت نمى کند. ...

... عامه مطبوعات غیر از کتب ضلال و مواد مضره به دین مبین، آزاد و ممیزى در آن ها ممنوع است. به موجب این ماده بسیارى از محرمات ضرورى الحرمة تحلیل شد; زیرا که مستثنى فقط دو امر شد و حال آن که یکى از محرمات ضروریه افترا است و یکى از محرمات مسلمه غیبت از مسلم است و همچنین قذف مسلم و ایذاء و سبّ و فحش و توهین و تخویف وتهدید و نحو آن من الممنوعات الشرعیه و المحرمات الالهیه; آزادى این امور آیا غیر از تحلیل ما حرمه اللّهاست و من حلل حراماً؟ حال او معلوم و حکم آن مبین است... در ذیل این ماده حکم مجازات براى مخالفت مقررشدوحواله به قانون مطبوعات شد و این هم غلط و بدعت است; زیرا که مجازات مالى درشرعیات در ارتکاب منهیّات نداریم و در آن جا براى این کار مجازات مالى معین نموده.

اى مسلمان ... تمام این مزخرفات و خرافات براى هدم اساس دین و اضمحلال شریعت سید المرسلین بوده و ... و تمام همّ آن ها از بین بردن دین و اهلاک اهل آن بود و الاّ نشر عدالت محتاج به این ترتیبات نیست. ...

بلى یکى مطلب عدالت نمادین اعصار متداول شد به این ترتیب که جمعى از مردم طبیعى که منکر مبدأ و معادند و منحصر مى دانند زندگانى را به همین دنیا، دیدند بدون ترتیب قانونى یا هرج و مرج به انتفاعات زندگانى نایل نمى شوند، از این رو از شرایع مقدسه آسمانى و از عقول ناقصه ترتیبى دادند و نام قانون بر آن گذاردند و رفتند زیر بار آن محض نیل به مشتهیات خود و از این ترتیب انتظاماتى دادند و فقط آمر و ناهى آن همان قانون و مجازات مترتبه بر آن است و الاّ آمر و ناهى قلبى ندارند...

اى برادر تأمل کن اگر مطلب خوب بود، چرا حامى او مردمان فاسد العقیده و فاسد العمل بودند؟ بلى بعضى ظاهر الصلاح هم بودند که یا از ساده لوحى گول خوردند یا آن که از سنخ خوارج نهروان بودند. حقیقتاً امتحان بزرگ الهى بود و به اندازه شیاطین به تردستى و تندى و چابکى حرکت مى کردند. ...

حکم و اجراى هیچ مجازاتى نمى شود مگر به موجب قانون، این حکم مخالف مذهب جعفرى(علیه السلام) است که در زمان غیبت امام(علیه السلام)، مرجع در حوادث، فقها از شعیه هستند و مجارى امور به ید ایشان است. و بعد از تحقق موازین احقاق حقوق و اجراى حدود مى نمایند و ابداً منوط به تصویب احدى نخواهد بود.»2
* نشر اکاذیب و تبلیغات وسیع علیه شیخ فضل الله

از آن جا که ادامه تحصن شیخ و علما در حرم حضرت عبدالعظیم منافع مشروطه گران را تهدید مى کرد و مجلس هر روز با اعتراض هاى هواداران بیش تر شیخ رو به رو مى گشت، نمایندگان براى کسب رضایت شیخ پرسش نامه اى را توسط صدرالعلما داماد بهبهانى خطاب به مجلس به این مضمون تنظیم کردند که: اوّلاً، معنى مشروطه و آزادى چیست و در ثانى، آیا مجلس براى تعیین احکام شرعى نیز برنامه اى دارد و یا تنها به تعیین مقررات عرفى بسنده خواهد نمود؟

مجلس در پاسخ نوشت: «... مراد از کلمه مشروطه در این مملکت نمى تواند چیزى باشد که منافى با احکام شرعیه باشد و معنى مشروطیت حفظ حقوق ملت و تحدید حدود سلطنت و تعیین تکالیف کارگزاران دولت است و حدود این مجلس اصلاح امور دولتى و تنظیم مصالح مملکت و رفع ظلم و تعدى و نشر عدل و تصحیح دوایر و وزارتخانه ها. وظیفه این مجلس این است که به تعاضد افکار، امورى را که قابل مشورت و جرح و تعدیل و تغییر و تبدیل است، به وضع قوانین و نظارت در اجرا مقرون به تسویه و انتظام نماید. پس دخالت در احکام شرعیه و حدود الهیه که به هیچ وجه قابل تغییر و تبدیل نیست، از وظیفه این مجلس خارج و مرجع احکام و امور شرعیه کسانى هستند که حضرت خاتم انبیا و ائمه گرام(علیهم السلام) معین فرموده اند و ایشان علماى اعلام و عدول مجتهدین عظام هستند. و مسلم است که قوانین موضوعه در این مجالس مخالف با قواعد شرعیه نبوده و نخواهد بود و چنان که در قانون اساسى ذکر شده است، هر مطلبى که مخالف با شریعت اسلامیه باشد سمت قانونیه پیدا نخواهد کرد و مراد از حرّیت، حرّیت در حقوق مشروعه و آزادى در بیان مصالح عامه است تا اهالى این مملکت مثل سوابق ایام گرفتار ظلم و استبداد نباشند و بتوانند حقوقى که از جانب خداوند براى آن ها مقرر است مطالبه و اخذ نمایند، نه حرّیت ارباب ادیان باطله و آزادى در اشاعه منکرات شرعیه است که هر کس آنچه بخواهد بگوید».3

با این که این پرسش و پاسخ هیچ گونه ضمانت اجرایى نداشت، ولى شیخ بنابر اصالت الصحه پس از نود روز دست از تحصّن کشید و با احترامات شایسته به تهران بازگشت. شیخ پس از بازگشت به تهران، مقاصد شریعت خواهى خود را که در پاسخ نامه مجلس نیز آمده بود، تعقیب کرد، اما مجلس از انجام تعهدات خود سرباز زد. این رفتار تشنج هاى فراوانى را در تهران و شهرستان ها در پى داشت. سید على یزدى از روحانیان به نام تهران و از یاران شیخ، در سخنرانى خود در مجلس مشروطه را مورد انتقاد شدید قرار داد و تقى زاده و جمعى دیگر را کافر خواند; مجلس براى جلوگیرى از ادامه فعالیت هاى وى، از شهربانى تقاضاى همکارى نمود.4

رفته رفته کسان دیگرى نیز چون شیخ محمّد واعظ که در جنبش تهران و همکارى با بهبهانى و طباطبایى، یکى دیگر از پیشگامان مشروطه شمرده مى شد، به انتقاد از آن برخاستند.

به عقیده کسروى، این کناره گیرى روحانیان مىرساند که بسیارى از پیشگامان آزادى، معنى مشروطه (کنستیتوسیون) را نمى دانستند و آن را جز به معنى رواج شریعت نمى گرفتند و حال که وارونه آن را مى دیدند، ناگزیر بازمى گشتند و به مردم مىگفتند: «ما نمىدانستیم مقصود این لامذهبان چیست» یا «آن مشروطه که ما مىخواستیم این نیست».5

همین دوگانگى میان مذهب و مشروطه سبب گردید تاسیدهاشم دوچى از روحانیان پرچمدار مشروطه در تبریز و بنیانگذار «انجمن اسلامیه» در آن شهر و نماینده مجلس، در این زمان از تهران بازگردد و به مخالفت علنى با مشروطیت بپردازد. به ویژه با همراهى حاج میرزا حسن مجتهد که مورد توجه علماى بزرگ ایران و عراق بود، انبوهى از مردم شهر پیروى کرده و از مشروطه روى گردانیدند.6

مردم به صورت خودجوش و بدون هیچ گونه دستورى از شیخ، در میدان توپخانه اجتماع کرده و علیه مشروطه به شکل غربى شعار دادند. شیخ و یارانش در مدرسه مروى متحصّن شدند، ولى آن جا نیز به محاصره سربازان دولتى درآمد و به دلیل تشدید محاصره و ضرب و شتم مشرعه طلبان، شیخ پس از ایراد یک سخنرانى به منزل مراجعت نمود.

مجلس شورا با انتشار اطلاعیه اى، شیخ و روحانیان هوادار او را پیروان استبداد خواند و اجتماع عظیم میدان توپخانه و مدرسه مروى را به عنوان مخالفت با مشروطیت محکوم نمود. شیخ نیز ضمن ردّ این اتهامات مجلس، در ضمن اطلاعیه اى نوشت: «علما و فقها و عموم متدینین وضع خرابى و نتایج ناگوار مجلس فعلى را از ظهور و بروز اهالى ادیان باطله و مذاهب فاسده و توهین به قوانین دین و غیره ها دیدند، متفق الکلمه با هیأت کثیره از اهل اسلام تکلیف شرعى خود را در ردع و منع و تصفیه مجلس دانسته واقدامات مجدّانه نموده و مى نمایند... بر عموم مکلفین واجب است که با نیات علماى اعلام همراهى نموده و اقدام در تطبیق آن با شریعت بنمایند»7

به هر حال، عدم انجام تعهدات مجلس از سوى نمایندگان و مخالفت شدید آنان با هواداران اجراى قوانین شرع و تطبیق قانون اساسى با آن، شیخ را وادار نمود که در مقام مجتهد احکام شرع، به حرمت شرعى مشروطیت که از دیدگاه او با احکام شریعت سازگار نبود، فتوا بدهد.

اطلاعیه شیخ که مشروطیت برگرفته از غرب را خلاف شرع مطرح نموده بود، مشروطه گران و مجلسیان را سخت آزرده ساخت; به گونه اى که برابر شیخ دست به تبلیغات وسیع و نشر اکاذیب زدند.

آن ها با انتشار متنى منسوب به مراجع نجف به عنوان پاسخ به نامه مجلسیان خواستند تا شخصیت شیخ را به وسیله هم قطاران وى در عراق بشکنند. نمایندگان در نامه سرّى خود به عراق، از علماى نجف درخواست احضار شیخ به عتبات را نمودند. طبق همین متن منتشره، مراجع تقلید نجف احضار شیخ را مصلحت ندانسته ولى مواضع شیخ را در برخورد با مشروطه ردّ کردند.

البته باید توجه داشت که تاریخ نویسان، تلگرافى از مرحوم خراسانى در ردّ مواضع شیخ نسبت به تحریم مشروطیت را به روزنامه هاى وقت، استناد داده اند ولى از اصل این تلگراف مهم در مرکز اسناد و یا مجلس اثرى نیست و آنان هم که این متن منسوب به آخوند خراسانى را منتشر کردند، آن را با مضامین و زمان هاى مختلف نقل کرده اند. همین مسأله موجب تردید در اصل صدور چنین متنى از جانب مرحوم آخوند مى باشد.

به عنوان مثال روزنامه «حبل المتین» آورده است: «مفسد را باید از میان برداشت، شیخ نورى مفسد است، به تاریخ رجب 1327. و دولت آبادى در تاریخ خود مى نویسد: «شیخ را محکوم به نفى و تبعید دانسته اند.» و روزنامه هاى «مساوات» و «خاطرات و خطرات» آورده اند: «چون نورى مخلّ آسایش و مفسد است، تصرفش در امور حرام است، به تاریخ ذیقعده ـ 1325».8

مهم تر آن که خبرنویسانى همچون ناظم الاسلام کرمانى وشریف کاشانى که از موضع گیرى هاى شیخ فضل الله نیز بسیار ناخشنود به نظر مى آیند و یا مستوفى تفرشى در «تاریخ مشروطیت» از این تلگراف (آقاى آخوند) اطلاعى ندادند9 در حالى که مى توانست بهترین سند براى محکومت شرعى مخالفت هاى شیخ نورى به حساب آید.

مدارکى در دست است که انجمن هایى، در طول ایام انقلاب و در موقعیت هاى مختلف، تلگراف ها و یا نامه ها و پیام ها و شب نامه هایى را با نام هاى مختلف که هیچ گونه اساس و صحتى نداشت منتشر مى نمودند و از آن ها بهره هاى فراوان مى بردند. در همین زمینه، هنگامى که در جلسه 163 مجلس شورا در سال 1330، سخن به میان آمد، شوشترى نماینده مجلس گفت: «اسنادى که در آغاز مشروطه عده اى ساختند و هم اکنون نزد من است، به نام مرحوم آخوند خراسانى یا میرزا حسین تهرانى یا مازندرانى، که این ها [انجمن مزبور] مى نوشتند، عکس مى آوردند که حضرت آیة الله العظمى شیخ فضل الله نورى فرموده اند امور حربیه حرام است، یا فلان شخص مهدور الدم است; بعد فهمیدیم تمام این اسناد از منبع خارجى است... براى این که عالم روحانیت و اسلام را تکان بدهند و رئیس اسلام را در پایتخت اسلام به دار بیاویزند.10

در همین رابطه، سید محمّد على شوشترى از شاهدان عینى ماجراى مشروطه مى نویسد: «آخوند خراسانى به استناد نوشته هاى شیخ پا در امر مشروطیت نهاد و میان او و شیخ به قدرى خصوصیت حکم فرما بود که دوستى آن دو مرد بزرگ ایجاد غبطه در دیگران نموده بود. و این نسبت فتوا [که در آن مرحوم آخوند، شیخ فضل الله را به دلیل اخلال در اصلاح مسلمین از درجه اجتهاد ساقط کرده باشد] هم به علما دروغ است; زیرا موضوع اجتهاد و علم چیزى نیست که مجتهد دیگر بتواند فتواى اسقاط آن را بدهد.11

به گفته آیة اللّه نجفى مرعشى، آیة الله خراسانى در حضور جمعى که از ایران به ملاقات وى به نجف رفته بودند، تلگراف مزبور را نادرست و عاملین آن را محکوم کرد.12 و در این رابطه نیز تلگرافى به تهران مخابره گردید، اما چون متضمن حمایت از شیخ بود، انتشار نیافت.13

شکّى نیست اختلاف نظر میان این دو جناح از روحانیت (مشروطه گر ـ مشروعه خواه) در برداشت از مفهوم و معنى «مشروطیت» در ایران و عتبات وجود داشت، ولى این دوگانگى فکرى و اختلاف نظر بعد از بست نشینى شیخ و مخالفت جدى او با مجلس، قانون و مشروطیت و پس از پیام هاى سرى مجلسیان به علماى عراق و ترویج شایعات، تشدید مى یافت.
* فاجعه غمبار شهادت شیخ و تنبّه علماى ایران و عراق

پس از فتح تهران توسط مشروطه خواهان و در زمانى که هنوز رهبران روحانى مشروطه; یعنى آیة اللّه طباطبایى و آیة الله بهبهانى، از تبعید به تهران بازنگشته بودند، فاتحین و شوراى عالى آن، ترتیب اعدام آیة الله شیخ فضل الله نورى را در تهران به جرم به اصطلاح حمایت از استبداد و مخالفت با مشروطه، دادند.

دکتر تندرکیا ماجراى دستگیرى و محاکمه و به دار آویختن آیة الله شیخ فضل الله نورى را در کتاب شاهین از زبان مدیر نظام نوابى، معروف به آقا بزرگ، افسرى که مستحفظ حاج شیخ بوده است، چنین مى نویسد: «مدیر نظام گفت: وضعیت شهر وخیم بود. مشروطه طلبان شهر را زیر آتش خود گرفته بودند. مأموریت من در جنوب شهر بود. فرمانده به ما پیشنهاد کرد که از بیراهه به مجاهدان ملحق شویم، من نپذیرفتم و خود را کنار کشیدم... به خانه شیخ شهید رفتم و به دستور شیخ شهید تفنگچى هاى محافظ خانه را به باغ شاه فرستادیم و [شیخ] گفت من مستحفظ براى چه مى خواهم؟ از آن پس در خانه فقط من ماندم و میرزا عبداللّه واعظ و آقا حسین قمى و شیخ خیراللّه و همین. آن روزها آقا مریض بود و چلو و زیره مى خورد. روز چهارم پناهندگى [محمدعلى ]شاه [به سفارت روسیه] بود که آقا، میرزا عبدالله و آقا حسین و شیخ خیراللّه را صدا کرد و گفت: «عزیزان من! این ها با من کار دارند نه با شما. این خانه مورد هجوم این ها خواهد شد. از شما هیچ کارى ساخته نیست. من ابداً راضى نیستم که بیهوده جان شما به خطر بیفتد. بروید خانه هاى خودتان و دعا کنید». ایشان هم پس از آه و ناله رفتند. من ماندم و آقا... راستى یادم رفت بگویم دیروزش در اتاق بزرگ، همه جمع بودیم و آقایان هر یک به عقل خودشان راه علاجى به آقا پیشنهاد مى کردند و او جواب هایى مى داد. یک مرتبه آقا رویش را به من کرد و به اسم فرمود: آقا بزرگ خان تو چه به عقلت مى رسد؟ من خودم را جمع و جور کردم و عرض کردم: آقا من دو چیز به عقلم مى رسد: یکى این که در خانه اى پنهان شوید و مخفیانه به عتبات بروید، آن جا در امن و امان خواهید بود و بسیارند کسانى که با جان و دل، شما را در خانه شان منزل خواهند داد. فرمود: این که نشد اگر من پایم را از این خانه بیرون بگذارم اسلام رسوا خواهد شد. تازه مگر مى گذارند؟! خوب دیگر چه؟ عرض کردم: دوم این که مانند خیلى ها تشریف ببرید به سفارت. آقا تبسم کرده، فرمود: شیخ خیراللّه برو ببین زیر منبر چیست؟ شیخ خیراللّه رفت و از زیر منبر یک بقچه قلمکار آورد. فرمود: بقچه را باز کن. باز کرد. چشم همه ما خیره شد. دیدیم یک بیرق خارجى است! خدا شاهد است من که مستحفظ خانه بودم اصلاً نفهمیدم این بیرق را کى آورد و از کجا آورد؟ دهان همه ما از تعجّب باز ماند! فرمود: حالا دیدید؟ این را فرستاده اند که من بالاى خانه ام بزنم و در امان باشم. اما رواست که من پس از هفتاد سال که محاسنم را براى اسلام سفید کرده ام حالا بیایم و بروم زیر بیرق کفر؟! بقچه را از همان راهى که آمده بود پس فرستاد!

... روز پنجم یا ششم، آقا مرا خواست. رفتم توى کتابخانه، گفت: فرزند! تو جوانى، جوان رشیدى هم هستى. (بیست و هفت، هشت ساله بودم)... من حیفم مى آید که تو بى خود کشته شوى. این جا مى مانى چه کنى؟ برو فرزند، از این جا برو!... من قلباً به این امر راضى نبودم. رفتم در اندرون، حاج میرزا هادى (پسر آقا) را صدا کردم، گفتم: آقا مرا جواب کرده، تکلیفم چیست؟ حاج میرزا هادى رفت و به خانم قضیه را گفت، که یک مرتبه ضجه خانم ها بلند شد. نمى خواستند من بروم! آقا از کتابخانه ملتفت شد و حاج میرزا هادى را صدا زد و گفت: این سر و صداها چیست؟! مى خواهید جوان مردم را به کشتن بدهید؟ همه ساکت شدند و من رفتم توى کتابخانه. زانوى آقا را همان طور که نشسته بود بوسیدم که مرخص شوم. فرمود: فرزند من خیلى خیالات براى تو داشتم افسوس که دستم کوتاه شد. برو پسر جان، برو تو را به خدا مى سپارم.»14

ده ها نفر در روز یازدهم ماه رجب، وارد منزل شیخ فضل الله شدند، وى را دستگیر کرده و با درشکه به اداره نظمیه بردند و زندانى کردند. رئیس نظمیه یپرم خان ارمنى از فاتحان تهران بود. مورخان به اشکال مختلف جریان بعد از بازداشت حاج شیخ فضل الله را نقل کرده اند. محاکمه اى که ترتیب داده شد، با حضور چند نفر و حاکم آن حاج شیخ ابراهیم زنجانى بود. وى عصر روز سیزده رجب، شیخ را به عمارت خورشید واقع در کاخ گلستان برد. تالار مفروش نبود، وسط تالار یک میز گذاشته بودند. یک طرف میز یک صندلى بود و یک طرف دیگرش یک نیمکت، شش نفر روى این نیمکت حاضر و آماده نشسته بودند. شیخ را روى صندلى نشاندند. مدیر نظام مى گوید: من توى درگاه ایستاده بودم. تقریباً بیست نفر تماشاچى هم بود، مجاهد و غیر مجاهد ولى همه از هم عقیده هاى خودشان بودند که به ایشان اجازه ورود داده بودند. سه نفر از این شش مستنطق را مى شناختم. یکى حاج شیخ ابراهیم زنجانى بود. من او را مى شناختم. اصلاً معلوم نبود این آخوند چه دین و آیینى دارد! در رأس این شش نفر مستنطق، شیخ ابراهیم قرار داشت که فوراً از آقا شروع کرد به سؤالات. از اول تا آخر، همه اش از تحصن حضرت عبدالعظیم سؤال کرد که چرا رفتى؟ چرا آن حرف را زدى؟ چرا آن چیزها را نوشتى؟ پول از کجا آوردى و از این چیزها و آقا جواب مى داد. خیلى مى خواستند بدانند آقا مخارج حضرت عبدالعظیم را از کجا مى آورده. آقا هم یکى یکى قرض هاى خود را شمرد و آخر سر گفت: دیگر نداشتم که خرج کنم وگرنه باز هم در حضرت عبدالعظیم مى ماندم. ... در ضمن استنطاق، آقا اجازه نماز خواست. اجازه دادند. آقا عبایش را همان نزدیکى روى صحن اتاق پهن کرد و نماز ظهرش را خواند، امّا دیگر نگذاشتند نماز عصرش را بخواند. آقا این روزها همین طور مریض بود و پایش هم از همان وقت تیر خوردن درد مى کرد. زیر بازوى او را گرفتیم و دوباره روى صندلى نشاندیم و دوباره استنطاق شروع شد. دوباره شروع کردند دراطراف تحصّن حضرت عبدالعظیم سؤالات کردند... در ضمن سؤالات، یپرم از در پایین آهسته وارد تالار شد و پنج شش قدم پشت سر آقا براى او صندلى گذاشتند و نشست. آقا ملتفت آمدن او نشد. چند دقیقه اى که گذشت یک واقعه اى پیش آمد که تمام وضعیت تالار را تغییر داد. در این جا من از آقا یک قدرتى دیدم که در تمام عمرم ندیده بودم. تمام تماشاچیان وحشت کرده بودند. تن من مى لرزید. یک مرتبه آقا از مستنطقین پرسید: کدام یک از شما یپرم خان هستید؟! همه به احترام یپرم سرجایشان بلند شدند و یکى از آن ها با احترام یپرم را که پشت سر آقا نشسته بود نشان داد و گفت یپرم خان ایشان هستند. آقا همین طور که روى صندلى نشسته بود و دو دستش را روى عصا تکیه داده بود به طرف چپ نصفه دورى زد و سرش را برگرداند و با تعبیر گفت: یپرم تویى؟! یپرم گفت: بله، شیخ فضل الله تویى؟! آقا جواب داد: بله منم! یپرم گفت: تو بودى که مشروطه را حرام کردى؟! آقا جواب داد: بله من بودم و تا ابدالدهر هم حرام خواهد بود. مؤسسین این مشروطه همه لامذهبین هستند و مردم را فریب داده اند. آقا رویش را از یپرم برگرداند و به حالت اول خود درآورد. در این موقع که این کلمات با هیبت مخصوص از دهان آقا بیرون مى آمد، نفس از در و دیوار بیرون نمى آمد، همه ساکت شده، گوش مى دادند. تن من رعشه گرفت، با خود مى گفتم این چه کار خطرناکى است که آقا دارد در این ساعت مى کند؟ آخر یپرم رئیس مجاهدین و رئیس نظمیه آن وقت بود! بعد از چند دقیقه یپرم از همان راهى که آمده بود رفت و استنطاق هم تمام شد... .

مدیر نظام مى افزاید: از همان وقت آقا مى دانست که او را مى کشند، مخصوصاً وقتى که موقع برگشتن در توپخانه آن بساط را دید، دیگر حتم داشت. خود من در این هنگام به فاصله یک مترى آقا به لنگه شمالى در نظمیه تکیه داده بودم، به کلّى روحیه ام را باخته بودم. هیچ امیدى نداشتم. شب قبلش دار را در مقابل بالاخانه اى که آقایان در آن حبس بودند، برپا کرده بودند. صحن توپخانه مملو از خلق بود. ایوان هاى نظمیه و تلگراف خانه و تمام اتاق ها و پشت بام هاى اطراف مالامال جمعیت بود. دوربین هاى عکاسى در ایوان تلگراف خانه و چند گوشه و کنار دیگر مجهز و مسلط به روى پایه ها سوار شده بودند. همه چیز گواهى مى داد که هیچ جاى امیدى نیست. تمام مقدمات اعدام از شب پیش تهیه دیده شده بود! یک حلقه مجاهد دور دار دایره زده بودند. چهارپایه اى زیر دار گذاشته شده بود. مردم مسلسل کف مى زدند و یک ریز فحش و دشنام مى دادند. هیاهوى عجیبى صحن توپخانه را پر کرده بود که من هرگز نظیر آن را ندیده بودم و نه دیگر به چشم دیدم. ناگهان یکى از سران مجاهدین که غریبه بود و من او را نشناختم به سرعت وارد نظمیه شد و راه پله هاى بالا را پیش گرفت تا برود پله هاى بالا. آقا سرش را از روى دست هایش برداشت و به آن شخص آرام گفت: اگر من باید بروم آن جا (با دست میدان توپخانه را نشان داد) که معطلم نکنید. آن شخص جواب داد: الان تکلیف معین مى شود و با سرعت رفت بالا و بلافاصله برگشت و گفت: بفرمایید آن جا! (میدان توپخانه را نشان داد). آقا با طمأنینه برخاست و عصا زنان به طرف نظمیه رفت، جمعیت جلوى در نظمیه را مسدود کرده بود. آقا زیر در مکث کرد. مجاهدین مسلح مردم را پس و پیش کرده راه را جلوى او باز کردند. آقا همان طور که زیر در ایستاده بود نگاهى به مردم انداخت و رو را به آسمان کرد و این آیه را تلاوت فرمود: «و اُفَوّض اَمْرى اِلَى اللّه اِنّ اللّهَ بصیرٌ بالعباد» و به طرف دار به راه افتاد... .

روز 13 رجب 1327 قمرى بود. روز تولد امیرالمؤمنین على(علیه السلام). یک ساعت و نیم به غروب مانده بود. در همین گیراگیر باد هم گرفت و هوا به هم خورد. آقا هفتاد ساله بود و محاسنش سفید بود. همین طور که عصازنان و به طور آرام و با طمأنینه به طرف دار مى رفت و مردم را تماشا مى کرد، یک مرتبه به عقب برگشت و صدا زد: نادعلى! نادعلى فوراً جمعیت را به هم زد و پرید و خودش را به آقا رسانید و گفت: بله آقا! مردم که یک جار و جنجال جهنمى راه انداخته بودند، یک مرتبه ساکت شدند و مى خواستند ببینند آقا چه کار دارد. خیال مى کردند مثلاً وصیتى مى خواهد بکند. حالا همه منتظرند ببینند آقا چه کار مى کند... دست آقا رفت توى جیب بغلش و کیسه اى درآورد و انداخت جلوى نادعلى و گفت: على این مهرها را خرد کن! اللّه اکبر کبیرا. ببینید در آن ساعت بى صاحب، این مرد ملتفت چه چیزهایى بود. نمى خواسته بعد از خودش مهرهایش به دست دشمنانش بیفتد تا سند سازى کنند... آقا بالاى چهارچوبه رو به جمعیت گفت: «... خدا تو خودت شاهدى که من آنچه را که باید بگویم به این مردم گفتم، خدایا تو خودت شاهد باش که من براى این مردم به قرآن تو قسم یاد کردم، گفتند قوطى سیگارش بود. خدایا، خدایا! تو خودت شاهد باش در این دم آخر باز هم به این مردم مى گویم که مؤسس این اساس لامذهبین هستند که مردم را فریب داده اند، این اساس مخالف اسلام است. محاکمه من و شما مردم بماند پیش پیغمبر محمد بن عبدالله(صلى الله علیه وآله)...» بعد از این که حرف هایش تمام شد، عمامه اش را از سرش برداشت و تکان تکان داد و گفت از سر من این عمامه را برداشته اند، از سر همه بر خواهند داشت.... در این وقت طناب را به گردن او انداختند و چهارپایه را از زیر پاى او کشیدند و طناب را بالا کشیدند... پس از آن که آقا جان تسلیم کرد، دسته موزیک نظامى پاى دار آمد و همان جا وسط حلقه شروع کرد به زدن و مجاهدین با تفنگ هاى شان همین طور مى رقصیدند. وقتى که موزیک راه افتاد، مخالفین و ارامنه اى که توى ایوان جمع بودند کف مى زدند و شادى مى کردند.»15 بسیارى از حاضرین کف زدند و شادى کردند و این در واقع انتقامى از روحانیت بود; چرا که در هیچ دادگاهى جرم مخالفت با مشروطه نمى توانست اعدام باشد.

جلال آل احمد مى گوید: «.... و روحانیت نیز که آخرین برج و باروى مقاومت در مقابل فرنگ بود، از همان زمان مشروطیت چنان در مقابل هجوم مقدمات ماشین در لاک خود فرو رفت و چنان درِ دنیاى خارج را به روى خود بست و چنان پیله اى به دور خود تنید که مگر در روز حشر بدرد; چرا که قدم به قدم عقب نشست. این که پیشواى روحانى طرفدار مشروعه در نهضت مشروطیت بالاى دار رفت، خود نشانه اى از این عقب نشینى بود و من با دکتر تندرکیا موافقم که نوشت: شیخ شهید نورى به عنوان مخالف «مشروطه» که خود در اوایل امر مدافعش بود، بلکه به عنوان مدافع «مشروعه» باید بالاى دار برود و من مى افزایم و به عنوان مدافع کلیت تشیع اسلامى. به همین علت بود که در کشتن آن شهید همه به انتظار فتواى نجف نشستند. آن هم در زمانى که پیشواى روشنفکران غرب زده، ملکم خان مسیحى بود و طالبوف سوسیال دمکرات قفقازى، به هر حال از آن روز بود که نقش غرب زدگى را همچون داغى بر پیشانى ما زدند و من نعش آن بزرگوار را بر سرِ دار همچون پرچمى مى دانم که به علامت استیلاى غرب زدگى پس از دویست سال کشمکش بر بام سراى این مملکت افراشته شد. و اکنون در لواى این پرچم، ما شبیه به قومى از خود بیگانه ایم...»16

یکى از نشانه هاى صداقت شیخ، عدم پذیرش درخواست روس و حتى عثمانى در پناهنده شدن شیخ به سفارت آن ها بود. ضیاءالدین درى در کتاب مشروطه مى نویسد: سفیر روس به حاج شیخ فضل الله پیغام داد که جان شما در خطر است، پناه به سفارت روس بیاورید و اگر نمى آیید اجازه دهید پرچم روس را بالاى خانه شما در اهتزاز درآوریم ولى حاج شیخ فضل الله گفت: براى حفظ جانم پناه به کفر نمى آورم. وقتى این خبر به سفیر عثمانى رسید پیغام داد یا به سفارت دولت اسلامى عثمانى تشریف بیاورید و یا اجازه دهید پرچم اسلامى ما در بالاى خانه تان افراشته شود، ولى حاج شیخ فضل الله از سفیر تشکر کرد و به دوستانش گفت: یک عمر نان على(علیه السلام)خورده ام، نمى خواهم در این آخر نان.... خورده باشم.17
* سرنوشت سایر علماى مشروعه خواه
به دار آویختن شیخ نخستین قدم براى برخورد با روحانیت و دورکردن آن ها از سیاست بود. از همین رو، دیگر یاران مشروعه طلب او همچون حاج خمامى از علما و مجتهدین گیلان پس از فتح تهران با گلوله مشروطه خواهان از پاى درآمدند.18 همچنین فاضل قزوینى، آقا شیخ جلیل سنقرى، آقا میرزا ابراهیم خویى و برخى سادات سرخاب و محله شتربان تبریز نیز به شهادت رسیدند.19 سیدمیرهاشم تبریزى، رئیس انجمن اسلامیه تبریز هم در سن 45 سالگى در میدان توپخانه تهران به دار آویخته شد.20 سیدمحمّد یزدى و آخوند آملى و پسر نقیب السادات و حاجى میرزا على اکبر نویسنده شیخ هم زندانى شدند.21

درباره زندگى ملا قربانعلى پس از شهادت شیخ فضل الله (که چندى در حرم عبدالعظیم به همراه شیخ در تحصّن شرکت داشت و از روحانیان بلندپایه آذربایجان به شمار مى رفت و پیروان فراوانى در زنجان داشت)، کسروى مى نویسد: ملا قربانعلى در زنجان و پیرامون آن فرمانروایى داشت و مردم خواه ناخواه فرمانبرى او مى نمودند22 و در کمال اقتدار و نفوذ به فتوا مشغول بود.23 پافشارى ملاى بنامى همچون او در مخالفت با مشروطه به سود آزادى خواهان نبود، در سن 92 سالگى و با محاصره زنجان توسط یپرم خان ارمنى دستگیر شد و پس از پاسخ هاى چندى که در کمال اقتدار به یپرم خان گفت،24 او را روانه تهران کردند تا به محکمه انقلابى بسپارند! تلگراف شدید اللحن آخوند خراسانى و خواندن او به عراق، مانع از قتل او شد.25 آن ها تنها به این تعداد بسنده نکردند و با طرح شعار جدایى دین از سیاست، تمامى روحانیان و در صدر ایشان دو عالم برجسته مشروطه آقایان طباطبایى و بهبهانى را هدف تیر ملامت شب نامه نویسان قرار دادند تا جایى که یک سال پس از شهادت شیخ فضل الله، بهبهانى را نیز به قتل رساندند.
* احتمال دخالت انگلیس در قتل شیخ
به عقیده برخى صاحب نظران: «استعمار طلبان انگلیس نیز از دوران حوادث تنباکو و فتواى میرزا حسن شیرازى به عنوان مجتهد اعلم، در نکشیدن قلیان و عدم معامله دخانیات، این نیرو [نیروى روحانیت] را شناخته بودند، برخى ها حدس مى زنند میرزاى شیرازى با شیخ فضل الله نورى ارتباط داشته و اقدام شیخ فضل الله اقدامى بود به منظور انتقام ستانى استعمار از «فضولى» روحانیت و قبضه کردن امور (؟!)»26

به گفته ابراهیم صفاتى: «قتل شیخ فضل الله یکى از فجیع ترین اعمال مشروطه خواهان بود. شیخ از حیث مقام علمى و نفوذ روحانى، موقعیت محترم و مقام شامخى داشت، در آغاز کار به مشروطه خدمت کرده بود، در پایان هم وقتى از مداخلات عینى انگلیسى ها و خواسته هاى سوء جمعى از مشروطه خواهان دروغى و اقلیت هاى نوظهور مذهبى مطلع گردید، از روى اعتقاد مخالف شد، مخالفت او هم فقط تا حدودى بود که موازین شرع محفوظ بماند و یک مجتهد مى بایست چنین اعتقادى داشته باشد و مى تواند فتواى خود را آزادانه بگوید.... شیخ به انگلیسى ها حمله مى کرد و از دخالت آنان در امر مشروطه براى آینده ایران اظهار نگرانى مى نمود و از ترس پیشرفت اقلیت هاى نوظهور ]شبه [مذهبى، عنوان مشروطه مشروعه را پیش کشیده، مى گفت: «اسلام دین شورا و مساوات است، چه ]اتفاق [افتاده است که با وجود کریمه «و امرهم شورى بینهم» انگلستان باید براى ما شورا درست کند؟!».

انگلیسى ها اعدام او را مى خواستند و یپرم بر این کار اصرار داشت، این جنایت هولناک حرمت روحانیت را شکست و بیش تر مردم مسلمان را از مشروطه و مشروطه خواهان متنفر کرد.»27

گرچه ظاهراً اعدام آن بزرگوار علامت پیروزى مشروطیت به حساب آمد، اما به علت قضایاى بعدى و کودتاى 1299 ]رضا خانى[ و دیگر اتفاقات چهل و چند ساله اخیر، آن واقعه بزرگ ترین نشانه شکست مشروطیت، هم از آب درآمد و در عین حال بزرگ ترین علامت شکست روشنفکران...28
* واکنش علماى ایران و عراق به شهادت شیخ
بهبهانى که پس از بازگشت از عراق براى نمایندگى مجلس از سوى علماى نجف مأموریت یافته بود تا مقاصد دیانت ایشان را در رابطه با مقررات کشور و مصوبات مجلس زیر نظر بگیرد، به گزارش سیدمحمدعلى شوشترى در هنگام ورود که طباطبایى و مردم بسیارى در راوند نزدیک قم به استقبال او شتافته بودند، طباطبایى را شدیداً مورد تغیّر و تعرض قرار داد و به او گفت: «تو زنده ماندى و شیخ فضل الله را در تهران به دار زدند و این ثلمه [شکاف] را به اسلام وارد ساختند، چرا نرفتى بنددار را بگیرى و به گردن خوداندازى که این ننگ براى اسلام پیش نیاید و این لطمه و سکته به مشروطیت ایران وارد نشود...»29

بهبهانى پس از ورود به تهران و اطلاع از وضع سیاسى مجلس دوّم، روش هاى جدید مشروطه خواهان را بر خلاف انتظار مى یابد. به ویژه چون موقعیت سیاسى تقى زاده را در گرایش به غرب و پیش تازى در برخورد با مذهب و علماى بزرگ عراق مى بیند، با مشروطه خواهان و روش هاى سیاسى نادرست آن ها مخالفت مى کند. احتمالاً وى نخستین شخصیت روحانى مشروطه خواهى است که پس از شهادت شیخ فضل الله، حقایقى را از وابستگى بسیارى از روشنفکران و مشروطه خواهان به دست آورده و زبان به انتقاد مى گشاید. به زعم غرب زدگان، این انتقاد مى توانست سرچشمه اختلاف و مانع بزرگ اجتماعى و سیاسى نویى باشد. از این روى قصد داشتند همان طرحى را که قبلاً در مورد شیخ به اجرا گذاشته بودند، در مورد بهبهانى نیز به اجرا گذارند. در جلسه سرّى نیز گفته بودند: «اگر بهبهانى اعتراض نمود، او را خواهیم کشت و دیگرى را نصب خواهیم کرد.»30

یک سال پس از به دار آویختن شیخ فضل الله; یعنى در شب نهم رجب 1328 سید عبداللّه بهبهانى به اشاره حیدر عمو اوغلى و سران دموکرات و کمیته دهشت و تقى زاده به قتل رسید.31 در همین رابطه بنا به گزارش سیدمحمدعلى شوشترى (از شاهدان عینى ماجرا) مرحوم طباطبایى پس از بازگشت از مشهد، در پیامى که براى خانواده شیخ فرستاد، ضمن تسلیت شهادت شیخ، صریحاً اعدام وى را عمل دشمنان اسلام و ایران خواند که براى ضعف روحانیت و استقلال و عظمت ایران بدان مبادرت ورزیده اند.32

آخوند خراسانى پس از خبر به دار آویختن شیخ که مورد انتظار نبود، مجلس بزرگ داشتى، در منزل خود ترتیب داد و از چنین رویدادى اظهار تأثر و تأسف نمود.

آیة اللّه سیدمحمدکاظم یزدى (صاحب عروه) نیز که در نجف از موضع گیرى هاى شیخ فضل الله حمایت مى کرد، پس از این واقعه به حدّى از مشروطه خواهان متنفّر گردید که بیش تر اوقات از ملاقات با ایرانیان خوددارى مى کرد و مى گفت: «ایرانى ها دین ندارند.»33

علماى نجف که از عمق جریان هاى سیاسى پشتیبانان بیگانه و مشروطه خواهان غرب زده در تهران آگاهى کامل نداشتند و به امید حکومتى مردمى که براى احکام شریعت نیز احترام قایل است، از مشروطیت هوادارى مى کردند، در برابر قتل بهبهانى و آشکار شدن برخى تعارض هاى مشروطه گران تجدد طلب با روحانیان، با ارسال پیامى تقى زاده را منحرف از اسلام خوانده و اخراج و تبعید وى رااز مجلس و کشور الزامى دانستند.34 امّا از آن جا که این فرمان مى توانست نفوذ علماى دین را در پارلمان سیاسى ایران از قدرت بیش ترى برخوردار گرداند، هم مسلکان تقى زاده به نایب السلطنه گفتند که باید این حکم مخفى و مستور بماند.35 «مذاکرات مجلس» مى رساند که پس از انتشار حکم علماى نجف، مجلس شوراى ملى ترتیبات مرخصى تقى زاده را به منظور خروج او از تهران داده، وى به تبریز آمد و پس از مدتى اقامت به استانبول و متعاقباً به اروپا رفت.36

رفته رفته علماى مشروطه خواه، نظام نوین ایران را از جهات بسیارى بر خلاف انتظار خویش یافتند. تلگرافى که خراسانى و مازندرانى به ناصر الملک (که پس از آن نایب السلطنه شد) فرستادند، ناخشنودى علما را از مشروطه گران و شیوه کار مجلس دوم به خوبى نشان مى دهد. در آن تلگراف، علما با اشاره به آزادى مطبوعات، درباره عدم تحقق نظارت خود بر نشر مطالبى که مربوط به مسائل مذهبى است، سخت شکایت کردند. آنان همچنین در مورد لامذهب بودن شخصیت هاى سیاسى، مالیات هاى سنگین، آزاد نکردن زندانى هاى سیاسى و... ناخشنودى خود را ابراز داشتند.37

به گفته ناظم الاسلام: «اگرچه خراسانى مشروطه خواه بود، ولى هرگز راضى به این هرج و مرج نبود و اگر مطلع بر مقاصد فرنگى مآب و اشخاص مفسد و شر طلب مى شد، اصلاً مشروطیت را اجازه و اذن نمى داد.»38 از جمله کسانى که از روند سکولار مشروطیت در ایران به مخالفت برخاست، آیة الله مازندرانى بود. او قبل از قتل شیخ، از تفرد و تک روى وى ناخرسند بود، ولى پس از آن از مشروطه خواهان و مجلس و ترتیبات آن انتقاد نمود و رفته رفته از سیاست و مشروطیت در ایران دلسرد گردید. وى دلایل این عقب نشینى را به تفصیل در نامه اى که به یکى از بازرگانان مشروطه خواه نوشته، آورده است.39

مشروطه خواهان سکولار تا زمانى با آیة الله بهبهانى همراهى کردند که مى توانستند از طریق وى به اهداف شوم خود برسند، امّا وقتى که مشروطیت پیروز گشت و وجود بهبهانى را سدّ راه مقاصد سکولارى و اندیشه هاى لیبرالیستى خود یافتند، ترتیب ترور و قتل او را دادند.
* اتحادمحورى علماى عصر مشروطیت و دوراندیشى و واقع بینى شیخ فضل الله نورى

آقاى حائرى در موارد مختلف از حمایت شیخ به نظام استبدادى محمد على شاهى سخن به میان آورده که به نظر ما ناشى از خلطى بود که وى میان مواضع مشترک شیخ و نظام سلطنت بر علیه مشروطیت داشته است. با این که شیخ از اوّل با تأسیس عدالت خانه محدودگر نظام استبداد موافق بود، ولى از برخى برنامه هاى مشروطه که با قوانین شرع انور مخالف بود، رضایت نداشت. در حالى که دستگاه استبداد، به دلیل برنامه هاى محدودگر مشروطه، با آن به ستیز برخاسته بود. اگر هم در بعضى از مقاله ها و یا آثار، حمایتى از شیخ نسبت به سلطنت مى بینیم تنها بدان سبب است که او عقیده داشت تا ما حکومت بهترى از نظام استبداد نیافته ایم، نمى توانیم آن را نابود کرده و شاهد نظام مستبد دیگرى باشیم که علاوه بر استبداد، هیچ گونه اعتقادى به مبدأ و معاد نداشته و یا لااقل براى دین در جامعه و حیات جمعى انسان ها نقشى قایل نباشد. اصلاحات واقعى زمانى صورت مى گیرد که در آن نفى معایب فعلى باشد، نه آن که به اسم اصلاحات در یک برنامه ریزى منسجم عیوب و فساد افزایش یابد.

با این حال، حائرى این نکته را به خوبى دریافت که میان علماى مشروطه گر و علماى مشروعه خواه، هیچ گونه تضاد اصولى وجود نداشت و آن ها تنها در برداشت از سازگارى و عدم سازش میان مشروطیت و قواعد و قوانین شرع با هم اختلاف داشتند. از آن جا که عالمان مشروطه گر، خود به منابع اصلى غربى و ترکى در تبیین اهداف سکولارى مشروطیت تسلّط نداشتند، ناگزیر به ترجمه و شرح نوگرایان لیبرال که درصدد جذب علما براى پیشرفت مقاصد خود بودند، رو آورده و گفته هاى آن ها را با قوانین اسلام قابل جمع یافتند. لیبرال هاى غرب زده نیز با مخفى نمودن نکات ضد ارزشى اندیشه هاى سکولارى و لیبرالى خود، به علما خیانت کردند. شاید بتوان گفت در این زمان، تنها مرحوم شیخ فضل الله بود که از کمین مکر و خدعه آنان بر حذر ماند و با شیطنت هاى آنان مبارزه کرد. بعضى از علماى مشروطه گر که در بدو امر، شیخ را فردى متفرّد و تک رو معرفى کرده بودند، در پایان حقانیت وى را دریافته و متوجه شدند که شیخ از اوّل به عمق شیطنت غرب گرایان اسلام ستیز رسید و با آنان مبارزه نمود، ولى منحرفان چون توان برخورد منطقى با وى را نداشتند، در تبلیغات وسیع خود، او را حامى استبداد معرفى کردند.

آقاى حائرى در یک تقسیم بندى، گروه هاى مختلف در قبال مشروطه را به چهار دسته تقسیم مى کند:


1ـ هواخواهان بى قید و شرط نظام هاى غیر دینى و یا سکولاریست هاى یک دنده مانند آخوندزاده و طالبوف;
2ـ سکولاریست هاى اهل توافق، مانند ملکم خان و مستشار الدوله تبریزى;
3ـ نوگرایان مذهبى محافظه کار، مانند شیخ فضل الله، شیخ عبدالنبى نورى و بسیارى دیگر;
4ـ گروهى از نوگرایان به رهبرى برخى از علما که بر ضد حکومت استبداد، با مشروطه گران همراهى داشتند.

به عقیده حائرى، گروه سوم دست کم در آغاز مبارزات مشروطه خواهى، علاقه مند به اصلاحاتى به سود گروه هایى از مردم بودند. آن ها بهبود وضع دادگسترى را همراه با «نظام نامه اسلامى» خواستار گردیدند. به دیگر سخن، آنان آن گونه اصلاحاتى را مى خواستند که در چارچوب اسلام و بدون کم ترین انعطاف و تفسیر و تأویلى صورت گرفته باشد و مبارزه در این راه را از وظایف تردیدناپذیر خویش مى دانستند. آنان چون مشروطه را با اسلام هماهنگ ندیدند، آن را نمونه اى از الحاد اعلام کردند.

گروه چهارم از نوگرایان به رهبرى علمایى چون خراسانى، مازندرانى، بهبهانى، نائینى و با تفاوت هایى چند، سیدمحمد طباطبایى تشکیل مى یافت که چندان به ناهمخوانى بنیاد مذهب با نظام مشروطه دمکراسى توجه نداشتند. آنان به متون اصلى نوشته هاى اندیشه گران اروپایى دسترسى نداشتند; زیرا هیچ یک از زبان هاى اروپایى را نمى دانستند و منابع آگاهى آنان محدود به نوشته هاى عربى و فارسى بود. آن دسته از رهبران مذهبى که اهل آذربایجان بودند، با زبان و نوشته هاى ترکى نیز آشنایى داشتند که بنا به گفته تقى زاده آن نوشته ها در میان انقلابیون تبریز پخش مى گردید.40

نائینى که یکى از اعضاى گروه چهارم به شمار مى آمد، به عنوان یک تئوریسین فعال و منظم اصول مشروطه گرى خودنمایى کرد، ولى آگاهى وى محدود به نوشته هاى عربى و فارسى بود که بیش تر آن منابع، توجهى به نقاط اساسى اختلاف میان اسلام و مشروطه نداشته است. یکى از منابع حتمى آگاهى نائینى، کتاب طبایع الاستبداد کواکبى بود. اگر چه کتاب مزبور در شکل دادن به تئورى استبداد نائینى تأثیر چشم گیرى داشت، ولى بحث سودمند و سازنده اى پیرامون اصول مشروطه در اختیار نائینى نگذاشت; حتى تفسیر نادرست کواکبى از اصل جدایى قوا، سبب گمراهى نائینى گردید.

آقاى حائرى اضافه مى کند: کوششى سخت و پیگیر از سوى اندیشه گران نوخواه ایران صورت گرفت تا رهبران مذهبى را نسبت به اختلاف هاى اساسى و تعیین کننده موجود میان نهادهاى نو سیاسى و اسلام بى توجه نگاه دارند. نوگرایان به اصطلاح لیبرال و آگاه به شیوه هاى فکرى اروپایى، به حمایت علما نیاز فراوان داشتند; زیرا علما تنها مقام مؤثر و با نفوذ در میان بورژوازى ملى و بقیه توده هاى مردم بودند. از سوى دیگر، نوگرایان لیبرال مى دانستند که اگر علما به برخى از مسائل از جمله ناهماهنگى بین اسلام و دمکراسى توجه نمایند، آنان از پشتیبانى کامل علما در انقلاب مشروطیت بى بهره خواهند ماند. خود علما هم نتوانستند حقایق لازم را درباره مشروطه گرى از منابع عربى و ترکى به دست آورند; زیرا آن نوشته ها نیز به دلایلى از برخى حقایق تهى بود. همچنین باید افزود که عناوین آزادى، برابرى، دادگرى و بسیارى دیگر از موضوع هایى که در حوزه بحث مشروطیت بود، پیشاپیش در اسلام به معانى ویژه خود وجود داشت و آن مفاهیم در حدى مبهم و دور از مرحله فعلیت خود در هر یک از دو حوزه مشروطه و اسلام بایکدیگر مشابه و همسان خودنمایى مى کرد. چون نوگرایان و اندیشمندان دنیاى اسلام، تفسیرى صادقانه و تهى از مصلحت و اقتضا از آن مفاهیم بدست ندادند، برخى از رهبران مذهبى ما با استفاده از نوشته هاى آن نوگرایان بدین باور شدند که آن مفاهیم با اسلام ناهماهنگ نیست و خود نیز کوشش کردند که آن ها را در چارچوب اسلام تفسیر کنند. بدین ترتیب است که مى بینیم نائینى، آزادى را تنها ضدبردگى، و آزادى سخن را تنها «موعظة الحسنه» معنى مى کند و بر همین بنیاد، مخالفان خود را که به دیده وى، پشتیبان بردگى و دشمن «موعظة الحسنه» بودند محکوم مى داند.41

ولى شیخ قضایاى پشت پرده سیاست و باریک تر از مو به نام «آزادى» را فریب بزرگ دانست و گفت: «منشأ این فتنه، فِرَق جدیده و طبیعى مشرب ها بودند که از همسایه ها اکتساب نمودند و به صورت بسیار خوش اظهار داشتند که قهراً هر کس فریفته این عنوان و طالب این مقصد باشد، اما چیزى نگذرد، که حریت مطلقه رواج، منکرات مجاز، مسکرات مباح، زنان مکشوف، شریعت منسوخ و قرآن مهجور بشود.42 این بینش، بدبینى افراطى نبود، بلکه واقعیتى بود که شیخ به آن رسیده بود و در بدو این حرکت هنگامى که در مهاجرت به قم به سر مى برد این خطر را همان گونه که گذشت به مرحوم طباطبایى گوشزد نمود.

پى نوشت:

1ـ روزنامه شیخ شهید، به نقل از محمد ترکمان، پیشین، ص 260 به بعد

2ـ مهدى ملک زاده، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، ج 4، ص 220 ـ 209، به نقل از محمد ترکمان، پیشین، ص 101 به بعد

3ـ لوایح، ص 68، به نقل از مهدى انصارى، پیشین، ص 200

4 و5ـ اعظام الوزارة، خاطرات، ج 2، ص 482 ـ 481، به نقل از همان، ص 201 ـ 200

6ـ روزنامه انجمن، سال سوم، ش 5، به نقل از همان، ص 201

7ـ مجله یادگار، ش 2، ص 30 ـ 29، به نقل از همان، ص 202

8ـ مساوات، ش 17، سال اول (یکشنبه 12 صفر 1326)، به نقل از همان، ص 207

9ـ مهدى انصارى، پیشین، ص 20

10ـ اسنادخانه سدان،ص94،نقل ازهمان، ص 208

11ـ مکتوبات، اعلامیه ها و چند گزارش، ج 2، ص 359، به نقل از همان، ص 208

12ـ مصاحبه آیت الله سیدشهاب الدین مرعشى نجفى با مهدى انصارى، به نقل از همان، ص 208

13ـ مصاحبه آیت الله سیدمحمدحسینى (آقا نجفى همدانى) با مهدى انصارى، به نقل از همان

14ـ ر. ک. به: على دوانى، نهضت روحانیون ایران، ج 1، ص 150، به نقل از جلال الدین مدنى، پیشین، ص 201

15ـ شامین تندرکیا، به نقل از همان، ص 200

16ـ جلال آل احمد، غرب زدگى، ص 78، به نقل از همان، ص 205

17ـ على دوانى، پیشین، ج 1، ص 142، به نقل از همان

18 و19ـ احمد کسروى، تاریخ هجده ساله آذربایجان، ص 10، به نقل از مهدى انصارى، پیشین، ص 264

20 و21ـ ابوالحسن علوى، رجال عصر مشروطیت، ص 129، به نقل از همان، ص 264 / ص 68

22ـ احمد کسروى، پیشین، به نقل از مهدىانصارى، پیشین، ص 102

23ـ ابوالحسن علوى، پیشین، ص 82، به نقل از همان

24ـ احمد کسروى، پیشین، ص 105، به نقل از همان

25ـ احتشام السلطنه، پیشین، ص 138 و شرح حال رجال ایران، ج 6، ص 180، به نقل از همان

26ـ طبرى، جامعه ایران در دوران رضا شاه، ص 106، به نقل از همان، ص 261

27ـ رهبران مشروطه، ص 273 ـ 272، به نقل از همان، ص 262

28ـ جلال آل احمد، خدمت و خیانت روشنفکران، ص 402، به نقل از همان

29ـ محمد ترکمان، پیشین، ج 2، ص 356، به نقل از همان، ص 266

30ـ ناظم الاسلام کرمانى، پیشین، ج 1، ص 190، به نقل از همان، ص 266

31ـ تقى زاده، خاطرات، ص 144، به نقل از همان

32ـ محمد ترکمان، پیشین، ص 356، به نقل از همان، ص 261

33ـ کفایى، مرگى در نور یا زندگى نامه آخوند خراسانى، ص 396، به نقل از همان

34ـ واقعات اتفاقیه در روزگار، ج 2، ص 535، به نقل از مهدى انصارى، پیشین، ص 267

35ـ همان، ج 2، ص 538، به نقل از همان

36ـ ایرج افشار، پیشین، ص 208

37ـ مازندرانى، صورت تلگراف مبارک، به نقل از مهدى انصارى، پیشین، ص 268

38ـ ناظم الاسلام کرمانى، پیشین، ج 4، ص 238، به نقل از همان، ص 269

39ـ ر. ک. به: روزنامه حبل المتین، ش 15، 28 رمضان 1328

40ـ تقى زاده، مشروطیت در آذربایجان، ص 186ـ 178، به نقل از عبدالهادى حائرى، پیشین، ص 329

41ـ ر. ک. به: عبدالهادى حائرى، پیشین، صفحات 326 تا 330

42ـ ملک زاده، پیشین، ج 3، ص 90، به نقل از مهدى انصارى، پیشین، ص 132 ـ 131


نویسنده:على نقى ذبیح زاده

منبع: ماهنامه معرفت - شماره 41

منبع : خبرگزاری فارس

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩

نقش آیه الله شیخ فضل الله نورى در نهضت مشروطیت - قسمت اول

 آیت الله شیخ فضل الله نورى‏شیخ فضل الله نورى از آن روز که متوجه شد کج اندیشان و معاندان با شعارهاى زیباى حرّیت و دمکراسى و برابرى درصدد نفى قوانین و دستورات شریعت اسلام هستند، خود را از خیل مشروطه خواهان جدا کرد و با تشریع مواضع اسلامى به مبارزه با ملحدان و کج اندیشان پرداخت و مبارزه پى گیر و سرسختانه خویش راآغاز کرد.
چکیده

آیة الله شیخ فضل الله نورى از جمله مبارزان برجسته و رهبران بزرگ نهضت مشروطیت به حساب مى آید. وى در هنگام استبداد رژیم قاجار پس از جریان تنباکو، به همراه سایر روحانیان تز برپایى عدالت خانه را پذیرفت و این جنبش را ناشى از فقر عمومى، بى قانونى زمامداران، نفوذ بیگانگان در کشور مى دانست. مبارزه علما بر ضد امپریالیسم و دخالت بیگانگان، سرانجام پایان دوره استبداد صغیر و فتح تهران را در سال 1327 هـ. ق. به همراه داشت. اما به دلیل این که شیوه کار مجلس شوراى ملى بیش تر بر پایه سکولاریسم مبتنى و قوه مقننه عملاً در دست مالکان بزرگ محافظه کاران و طرفداران دولت انگلیس بود، پس از اندک زمانى، رهبران مشروطه از ادامه مبارزه ناامید شدند. شیخ فضل الله نورى از آن روز که متوجه شد کج اندیشان و معاندان با شعارهاى زیباى حرّیت و دمکراسى و برابرى درصدد نفى قوانین و دستورات شریعت اسلام هستند، خود را از خیل مشروطه خواهان جدا کرد و با تشریع مواضع اسلامى به مبارزه با ملحدان و کج اندیشان پرداخت و مبارزه پى گیر و سرسختانه خویش را بر ضد انقلاب مشروطه آغاز کرد.

این مقال عمدتاً به مبارزات و نقش شیخ شهید در نهضت مشروطه و مبارزات وى با انحرافات در جامعه ایران آن زمان مى پردازد. امروز که جامعه اسلامى ما سومین دهه پیروزى انقلاب اسلامى را سپرى مى کند; انقلابى که به نحوى اهداف شیخ شهید را در جامعه اسلامى ایران عینیت بخشید، متأسفانه شاهد کم لطفى و بى انصافى برخى روشنفکران نسبت به ساحت شیخ فضل الله نورى هستیم. این قلم حوادث زنده تاریخ را به نسل نوخاسته انقلاب ارائه مى کند تا فرهیختگان جامعه اسلامى با نگاهى دوباره، به ارزیابى نهضت مشروطه و نقش شیخ فضل الله نورى در این نهضت بپردازند.
* تحصیلات، آثار علمى و شاگردان شیخ فضل الله نورى
فضل الله کجورى معروف به نورى فرزند ملاّعباس، در دوّم ذیحجه سال 1259 هـ. ق در تهران متولد گشت و در سنین جوانى براى تحصیلات عالیه به نجف اشرف سفر و از محفل درس حاج شیخ راضى و میرزا حبیب اللّه رشتى استفاده کرد و به حلقه درس میرزاى شیرازى پیوست. سپس به سامرا مهاجرت نمود و طولى نکشید که درزمره بزرگان ازشاگردان میرزا و مورد وثوق وى گردید. وى پس از تحصیل سطوح عالیه و کسب اجتهاد، در سال 1300 هـ. ق پیش از حادثه تنباکو به تهران بازگشت. در سال 1319 هـ. ق پس از درگذشت میرزاى آشتیانى، مجتهد نفر اوّل تهران گردید.1
احتشام السلطنه در خاطرات خود مى نویسد: «شیخ فضل الله نورى مجتهد، پس از تکمیل تحصیلات خود در نجف اشرف و نیل به مقام اجتهاد در سال 1288 هـ. ق به تهران بازگشت، قریب چهل سال در تهران ریاست و مرجعیت داشت. ترافع دعاوى عموم به محضرش ارجاع مى شد و مجلس درس اش ممتاز بود. قبل از نهضت مشروطه در برخوردهایى که میان مردم و دربار به وجود مى آمد، همواره او رهبر و پیشواى خلق بود. از جمله در مسأله رژى و غائله تنباکو، او به حمایت از مردم قیام کرد.»2
شیخ علاوه بر تدریس و تبلیغ و شرکت در مسائل سیاسى و اجتماعى، داراى تألیفاتى است که برخى از آن ها به شرح ذیل است: رساله منظوم عربى به نام «الدر النظیم در قواعد فقه»; رساله فقهى «فى قاعدة ضمان الید»; «رسالة فى المشتق» ; «صحیفه قائمیه» یا «صحیفه مهدویه»; «رساله تحریم استطراق حاجیان از راه جبل به مکّه معظّمه»; «تذکرة الغافل و ارشاد الجاهل».3
شخصیت هاى بزرگى چون حاج شیخ عبدالکریم حائرى یزدى، حاج آقا حسین قمى، آقا سید محمود مرعشى (پدر آیة الله سیدشهاب الدین مرعشى نجفى)، آقا شیخ حسن تهرانى، آقا شیخ عیسى لواسانى، آقا سید محمود حیانشاهى، آقا شیخ باقر معزّى، آقا شیخ محمدحسن طالقانى، آخوند ملا على رضا، و سید محمد عصار از شاگردان شیخ فضل الله نورى محسوب مى گردند.4

* مبارزات و مواضع سیاسى شیخ در جریان تنباکو
مرحوم شیخ فضل الله نوى و آقانجفى هر دو از مهم ترین شاگردان و دست پروردگان میرزاى شیرازى به شمار مى آمدند. آن ها پس از مهاجرت به ایران، در حلّ مسائل سیاسى و دینى با استادشان در تماس بودند. آن دو قبل از واقعه تحریم دخانیه، در سال 1304 هـ. ق، نسبت به مراکز اقتصادى و ورود کالاهاى خارجى به بازار مسلمین به دلیل وارد شدن ضربه به اقتصاد و تولیدات داخلى، از خود حساسیت نشان دادند. از این رو رساله شصت سؤال و جواب در باب تحریم کالاهاى خارجى، میان شیخ فضل الله نورى و میرزاى شیرازى ردّ و بدل گشت.
میرزاى آشتیانى در جنبش تنباکو، محور اصلى مبارزه با نقشه هاى استعمارى انگلیس به شمار مى آمد و از حمایت و همکارى صمیمى شیخ فضل الله نورى نیز برخوردار بود. احتشام السلطنه در این باره مى نویسد: «در آن نهضت عظیم که قدرت غالب و تسلّط بیگانه على رغم همه نفوذ و ریشه اى که در جمیع ارکان دربار و دولت ایران داشت و با رواج رشوه، از پادشاه تا کوچک ترین غلامان شاهى و اجزاء دولتى را به فساد و تباهى کشیده و همه را برده و فرمانبر خویش مى دانست و پیشرفت و پیشبرد جمیع نقشه ها و توقعات خود را محتوم و انجام یافته مى دیدند، نفوذ و سلطه روحانیت و ریشه پر دوام مذهب در دل و جان بیست کرور نفوس ایران، طعم تلخ شکست را به ایشان چشانید و نشان داد که قدرتى مافوق قدرت امپراتوران انگلیس و روس هم وجود دارد. در آن وقایع شیخ فضل الله نورى در تهران در صف پیشوایان روحانى، مشوّق و محرک مردم در مخالفت با امتیاز نامه رژى بود.»5

* اسلام خواهى شیخ
آیة اللّه شیخ فضل الله نورى در هنگامه استبداد و ظلم و ستم قاجار پس از جریان تنباکو، به همراه سایر روحانیان از جمله سیّدین طباطبایى و بهبهانى، براى رهایى مردم از مظالم وسیع حکّام، تز برپایى عدالت خانه را پذیرفت. وى جنبش عدالت خواهى را ناشى از ستم زمامداران، فقر عمومى و بى قانونى زمامداران ونفوذ بیگانگان در تصمیم گیرى ها مى دانست و از قیام مردم براى تأسیس عدالت خانه و عزل عین الدوله حمایت مى کرد.
ناظم الاسلام در این باره مى نویسد: شیخ در آغاز نهضت در ایجاد فکر و رهبرى تأسیس عدالت خانه و جنبش روحانیت و سپس تدوین قانون اساسى، نقش عمده اى داشت.6
مرحوم شیخ فضل الله نورى در برابر یک امتحان الهى، دست از آسایش و ریاست کشید و با خود عهد کرد تا به مقدار استنباط خویش در فهم حقایق و دفاع از ارزش هاى الهى جانفشانى کند. وى با الهامات باطنى و الطاف الهى و با تیزبینى، از توطئه هایى باخبر شد که سایر همکاران وى پس از شهادت او به عمق آن رسیدند و عاقبت همان راهى را برگزیدند که شیخ در زمان حیات خود بر آن تأکید داشت.
مبارزه علما بر ضد امپریالیسم و دخالت هاى بیگانگان و پشتیبانى آنان از انقلاب مشروطه، سرانجام پایان دوره استبداد صغیر و فتح تهران را در سال 1327 هـ. ق به همراه داشت و پیامدهایى به سود جنبش هاى استقلال خواهى و ملى ایران نیز به بار آورد. اما به دلیل این که شیوه کار مجلس شوراى ملى بیش تر بر پایه سکولاریسم و ارزش هاى غیرمذهبى قرار داشت و قوه مقننه عملاً به دست مالکان بزرگ، محافظه کار و هواخواه دخالت روسیه و انگلیس در امور داخلى ایران اداره مى شد و نیز رویدادهایى که بر ضد مقام و اختیارات علما رخ داد، این گروه از رهبران مذهبى مشروطه پس از اندى خود به خود از مشروطه سرخورده و ناامید شدند و دست از پشتیبانى آن برداشتند. از جمله، مرحوم نائینى که زمانى در تأیید نهضت مشروطیت اقدام به تألیف کتاب «تنبیه الامة و تنزیه الملة» نموده بود، به گفته مورخان مدت کوتاهى پس ازچاپ کتاب،به دلیل سوء استفاده هایى که از آن مى شد، مجبور به جمع آورى نسخه هاى آن گردید.7
شیخ فضل الله نورى نیز از آن روز که متوجه شد کج اندیشان و معاندان با اسم زیباى حریّت، دموکراسى و برابرى درصدد نفى قوانین و دستورات شریعت اسلام هستند، خود را از خیل مشروطه خواهان جدا کرد و با تشریح مواضع اسلامى به مبارزه با ملحدان و کج اندیشان پرداخت. وى مبارزه پیگیر و سرسختانه خویش را بر ضد انقلاب مشروطه آغاز کرد و براى کوبیدن آن، در آستانه حضرت عبدالعظیم تحصن جست. مشروح این جریان ذیلاً مورد بحث قرار مى گیرد.

* بررسى نهضت مشروطه و مواضع شیخ فضل الله نورى

پس از تحولات فکرى و انقلاب صنعتى در اروپا و بعد از شکست ایران در جنگ با روس ها، اولین بار در سال هاى 1226 و 1230 هـ. ق، دانش جویانى از ایران به انگلستان اعزام شدند تا از نزدیک روندپیشرفت علوم وفنون غرب ر امشاهده کرده وپس از تحصیلات، گام هاى بلندى براى نوسازى ایران بردارند. آنان پس از بازگشت، خبرهاى اعجاب انگیزى از پیشرفت اقتصادى وصنعتى غرب با خود به ایران آورده و گرایش تجدّدخواهى را در ایران گسترش دادند. در همین زمان، دارالفنون، در سال 1266 قمرى تشکیل شد و میرزاحسن رشدیه در سال 1305 اولین دبستان را در تبریز احداث کرد و تا سال 1323، تنها در تهران 36 مدرسه احداث گردید.
ناصرالدین شاه که در جریان رشد و توسعه علمى و صنعتى غرب قرار گرفته بود، مسافرت هایى به اروپا انجام داد. وى در سال 1295 قمرى مسافرت دوّمى به غرب داشت و در این سفر پس از مذاکره و مشاوره، تصمیم بر برپایى ارتش جدید قزّاقخانه گرفت و پس از انعقاد قرارداد و تشکیل آن در سال 1296 قمرى از آن سان دید. مظفرالدین شاه نیز در سال هاى 1317، 1320 و 1323 قمرى مسافرت هایى به اروپا انجام داد و از نزدیک در جریان سیر پیشرفت تمدن غرب قرار گرفت.
تمدن جدید اروپا در قالب قانون، آزادى، برابرى، پارلمان، انتخابات و دموکراسى جاذبه خاصّى داشت. مردم ایران که سالیان متمادى تحت سلطه استبداد حکّام قاجار قرار داشتند، از نظر روحى آماده تحوّلات سیاسى ـ اجتماعى و پذیراى رهنمودهاى رهبران فکرى و دینى بودند تا از ظلم و ستم زمامداران قاجار نجات پیدا کنند.
از این رو، در ذیحجه سال 1323 انجمن مخفى با پیشنهاد آیة الله سیدمحمد طباطبایى تشکیل شد و اعضاى آن سوگند یاد کردند تا رسیدن به ایجاد یک عدالت خانه دست از مبارزه برندارند. در محرّم همان سال، جمعیتى حدود 6 نفر در ارتباط با سیدّین طباطبایى و بهبهانى انجمن ملى را تشکیل داده، دست به انتشار شب نامه ها و اعلامیه ها زدند. آنان به همراه روحانیان صاحب نفوذ اجتماعى مانند سیدّ جمال الدین واعظ، ملک المتکلمین و سایر آزاداندیشان، براى تأسیس عدالت خانه و محدود کردن ا ختیارات زمامداران بر علیه رژیم قاجار دست به مبارزه زدند.
در محرم سال 1323 قمرى، عکسى از نوز بلژیکى که مدیریت گمرک ایران را در اختیار داشت، در لباس روحانیت و در حالى که مشغول کشیدن قلیان بود، منتشر شد. انتشار این عکس که اهانت به روحانیت تلقّى مى شد، واکنش سخت مردم را به دنبال داشت. مخالفین عین الدوله صدراعظم از این فرصت استفاده کرده، دست به تبلیغات وسیع زدند و به عنوان اعتراض در خانه آیة الله سیدعبدالله بهبهانى اجتماع کردند. در این اجتماع، آیت الله بهبهانى براى حاضران سخنرانى نمود و در قسمتى از بیانات خود، ضمن تقبیح اقدام نوز بلژیکى، خواستار خلع او از اداره گمرکات و اخراج او از ایران گردید.8
حادثه نوز بلژیکى جرقه مناسبى بود تا آزادى خواهان و شریعت جویان در کنار هم تشکیل عدالت خانه را درخواست نمایند. در ادامه همین نهضت، و بر اثر جنگ میان روسیه و ژاپن و عدم ورود قند از روسیه به ایران، قیمت این کالا در رمضان سال 1323 قمرى افزایش یافت و علاءالدوله حاکم تهران چند تن از بازاریان سرشناس تهران را به چوب بست. سایر بازاریان به عنوان اعتراض با بستن مغازه ها در مسجد شاه اجتماع کردند و خواستار جلوگیرى از ظلم و ستم دستگاه حاکمه و تشکیل عدالت خانه شدند. در 15 شوال 1323 قمرى عده اى از مردم به همراه آیة الله طباطبایى و بهبهانى در حال استماع سخنرانى پرشور سید جمال واعظ بودندکه ایادى شاه با چوب و چماق به آن ها حملهور گشتند. مردم، سیدّین را با زحمت از خطر نجات داده و از مجلس بیرون بردند. سید جمال تا یک ماه پس از آن در اختفا به سر مى برد.
به دنبال این حادثه، آقایان طباطبایى و بهبهانى در 16 شوال، به همراه جمع کثیرى که هر روز بر تعدادشان افزوده مى شد در حرم عبدالعظیم متحصّن شدند. مهم ترین درخواست متحصنین، تأسیس عدالت خانه در تهران و سایر شهرها و اجراى قانون اسلام و عزل نوز بلژیکى بود. مردم تهران به پیروى از خواسته هاى مقدس علما بر علیه حکومت دست به خشونت زده و با نوشتن نامه هاى تهدیدآمیزى به شاه، خواهان بازگرداندن علما به تهران شدند. شاه مرعوب گشت و به عین الدوله صدراعظم دستور داد تا درخواست علما را پذیرفته آن ها را به شهر برگرداند. عین الدوله ابتدا طفره مى رفت ولى تأکید شاه موجب گردید تا پس از یک ماه، در 16 ذى قعده 1323 قمرى با اعلام پذیرش درخواست علما، بهبهانى و طباطبایى را با کالسکه سلطنتى به همراه سایر علما به تهران برگردانند. مردم براى استقبال از آن ها شهر را چراغانى نمودند.
عین الدوله در ظاهر براى دلجویى از مردم و بازاریان ظلم دیده، علاءالدوله حاکم تهران را عزل کرد ولى به جاى او نیّرالدوله را که سابقه بدترى داشت، بر سر کار آورد. وى به جاى اجراى فرمان شاه در تأسیس عدالت خانه و سایر خواسته هاى متحصنین، افراد مبارزى همچون سید جمال واعظ را که با سخنرانى و انتقاد خود دست به روشنگرى مردم زده بودند دستگیر و تبعید نمود. از دیگر دستگیرشدگان، حاج شیخ محمّد از وعاظ عالى رتبه دوران انقلاب مشروطیت بود. در جمادى الاوّل سال 1324 قمرى، طلاب مدرسه حاج ابوالحسن معمارباشى، وقتى شیخ محمّد واعظ را در چنگ سربازان دیدند، دست به شورش زدند. خبر در تهران پیچید. مأموران، شیخ را در قراولخانه حبس کردند. آیة الله بهبهانى فرزندش را به حمایت از طلاب فرستاد. مردم به مقابله با مأموران برخاسته و شیخ را آزاد کردند. در همین گیر و دار، طلبه جوانى به نام سید عبدالحمید که در این مبارزه شرکت داشت، مورد اصابت گلوله سربازان قرار گرفت و به شهادت رسید. به دنبال این حادثه بازار تهران تعطیل و مردم به عنوان اعتراض سراسیمه وارد مسجد شدند.9 عین الدوله تلاش مى کرد تا شیخ فضل الله نورى مجتهد بزرگ تهران را از معترضین جدا سازد، ولى این تلاش ثمرى نداشت و شیخ به دنبال دستگیرى شیخ محمّد واعظ و شهادت سید عبدالحمید در 18 جمادى الاولى سال 1324 قمرى به جمع متحصنین در مسجد جامع پیوست.10
اطراف مسجد به وسیله نظامیان سنگربندى شد و مسجد به محاصره درآمد و مدتى بعد تیراندازى شروع شد. بهبهانى در این اجتماع شجاعت نشان داد و در خطاب به مردم فریاد برآورد: این ها کارى به شما ندارند; این ها مرا مى خواهند. آنگاه سینه خود را باز کرده و فریاد زد: این سینه من است، کجاست آن که تیر خالى کند و مرا مانند اجدادم در راه دین خدا شهید نماید؟ شهادت ارث ما است. این اقدام بهبهانى به مردم قوت داد و همچنان در مسجد ماندند و به مبارزه ادامه دادند. سرانجام حکومت به محاصره کنندگان هشدار جدّى داد تا مسجد را ترک نمایند.
علما براى دسترسى به خواست مشروع خویش در تأسیس عدالت خانه واجراى قوانین شرع انور، مجبور شدند بار دیگر تهران را ترک کرده و دست به مهاجرت بزنند. در این مهاجرت تقریباً تمام علماى تهران و بیش از سه هزار نفر مردم شرکت داشتند.
شیخ فضل الله نورى پس از دو روز به مهاجرین پیوست و همگى رهسپار قم گردیدند. اخبار قم و تهران به سایر نقاط ایران رسید. عده زیادى از مردم شهرهاى اصفهان، تبریز و خراسان، به همراه علما و روحانیان یا به جمع متحصنین قم پیوستند و یا با تلگراف همدلى و همراهى خود را با آنان اعلام کردند. بسیارى از مردم تهران درفقدان علما با تزویر سفارت انگلیس و غربگرایان وابسته براى دست یابى به عدالت خانه و قانون وارد سفارتخانه شدند و در آن جا دست به تحصّن زدند.
محمدعلى میرزا ولیعهد، در این زمان نسبت به نهضت و حامیان آن نظر مساعد داشت; زیرا عین الدوله را مخالف خود مى شناخت و فکر مى کرد درصدد است تا به جاى او ولیعهد دیگرى را انتخاب کند. محمد على میرزا با علماى تبریز موافقت کرد تا به تلگرافخانه بروند و به شاه تلگراف کنند و از مهاجرین قم حمایت کنند و در این رابطه خودِ ولیعهد هم به پدرش تلگراف کرد و توجه شاه را به موضوع جلب نمود.11
این اقدامات همه جانبه، شاه را وادار کرد تا در جمادى الثانى 1324 عین الدوله را عزل و میرزا نصرالله خان مشیر الدوله را به صدارت عظما منصوب نماید.
بازار در دهم جمادى الثانى همچنان تعطیل بود. وقتى خبر عزل عین الدوله به سفارت رسید، مردم خوشحال شدند و نزدیک بود متفرق شوند، ولى تصمیم گرفته شد تا براى خواسته هاى دیگر خود تلاش کنند و منتظر مهاجرین باشند.12

*نگرانى هاى دوراندیشانه شیخ در توطئه قانونى شدن آزادى هاى خلاف شرع
زمانى که شیخ به همراه سایر مهاجرین در قم اقامت داشت افرادى در نزد وى مشروطه را مطرح کردند، مرحوم نورى از آنان توضیح خواست و آن گاه دیدگاه خویش را در رابطه با آن توضیح داد. در این باره میرزا نصراللّه خان (مستوفى تفرشى) مى نویسد: «... در این موقع آقا میرزا سیدمحمد مجتهد و یکى دو نفر مخلوط و درهم گفتند: مراد ما مشروطه است و مجلس شوراى ملى. شیخ اظهار کردند، یکى یکى بفرمایید که مطلب آشکار شود.
آقا طباطبایى گفتند: قصد ما متحداً تغییر سلطنت مستقلّه است به مشروطه و مراد از مشروطه تعیین مرسوم معینى است براى شخص پادشاه که هیچوقت نتواند پول ملت را در به مخارج باطل و مصارف بى حاصل صرف کند و دور بریزد. مشروطه چیزى است که وزرا حدودشان معیّن، مواجب و مرسوم هر یکى آشکار جاستج و همه مسؤول جمعى هستند، متعارفات موقوف مى شود. مشروطه چیزى است که وزرایى که این مدت مردم را چاپیده و همیشه فعال ما یشاء بوده اند، امروز غیرتمکین و تسلیم چاره ندارند. مشروطه چیزى است که بندگان خدا که آزاد خلق شده اند، از قید اسارت خلاص خواهند شد و از زیر فشار چندین هزار ساله نجات خواهند یافت. مشروطه چیزى است که عامه طعم حریّت و آزادى را خواهند چشید. زبان و قلم آزاد خواهد گشت، مردم متحّد خواهند شد، مساوات و مواسات در مملکت پدید خواهد گشت، مشروط به چیزى است که قانونى براى شاه، مجلس و وزرا و اعیان و وکلا و غیره وضع خواهد شد که شاه و مجلس و تمام وزارتخانه ها را محدود خواهد کرد. خلاصه مشروطه چیزى است که تمام کارهاى دولتى و ملتى و شرع و عرف و زارع و فلاح و غیره را محدود خواهد کرد که هیچکس بدون امر قانون نتواند سخن بگوید و کارى بکند. یک ساعت تمام آقاى طباطبایى فواید و محسنات مشروطه را و حریت و آزادى مطلق را بیان کردند. نوبت به بیان شیخ فضل اللّه نورى رسید، گفتند: فوایدى که براى مشروطه برشمردید همه به جاى خود خوب و کسى را حرفى نیست و لکن خیلى در ابتداى کار تند نروید که مى ترسم درمانید و جلوگیرى از اجتماع نتوانید نمود. الان تمام علما و طلاب و وعاظ حاضرند و مطالب مرا مى شنوند و به طور اختصار به همه مى گویم همه بدانید! این که بیان کردید حدودى براى پادشاه و وزرا معین خواهد شد خیلى خوب و بجاست، کسى نمى تواند تکذیب کند. امّا این که فرمودید آزادى تامه و حریّت مطلقه پدیدار خواهد گشت، باز هم مى گویم، این حرف از اصل غلط و این سخن در اسلام کلیتاً کفر است. همان قدر از همه شما تمنّا دارم که سخنى نگویید و حرکتى نفرمایید که رخنه در دین اسلام وارد آید. آن وقت اجانب بر ما سخریّه خواهند نمود. امّا قانونى که فرمودید وضع خواهد شد، اولاً قانون ما در هزار و سیصد و اندى سال قبل نوشته و به ما داده شد، بر فرض که امروز بخواهند قانونى بنویسند باید مطابقت با قرآن محمّد(صلى الله علیه وآله) و شریعت احمدى داشته باشد. اگر از من مى شنوید، لطفاً آزادى را بردارید که عاقبت این حرف ما را مفتضح خواهد کرد و دیگراین که فرمودید براى شرع نیز حدودى خواهد بود، این را بدانید که براى شرع حدّى نیست ...»13

* توطئه انگلیس در حمایت از مشروطه خواهان و تردید شیخ در حقانیت نهضت

انگلیس سالیان متمادى در پس اهداف شوم استعمارى خود مستقیماً در امور داخلى ایران دخالت مى کرد. براى انگلیسى ها مهم ترین مراکز نفوذ در اوایل قرن بیستم عبارت بود از اداره تلگراف هند ـ اروپا، بانک شاهنشاهى ایران، تجارت دریایى در خلیج فارس، شرکت نفت ایران و انگلیس، امتیاز برادران لینج بر رود کارون، امتیاز سندیکاى راه آهن ایران، و شرکت ها و مؤسسات مختلف انگلیسى و هندى در ایران.
انگلیسى ها تنها به عنوان امتیاز تلگراف، در بیش تر شهرهاى کوچک و بزرگ ایران ادارات تلگرافخانه ایجاد کرده و مأموران انگلیسى و هندى را به کار مشغول مى کردند و بدین وسیله یک شبکه وسیع اطلاعاتى را به وجود آورده بودند و در کنار آن «خفیه نویسان انگلیس» در سراسر ایران حتّى راجع به جزئیات مسائل براى آنان گزارش مى کردند.14 آنان همواره مجبور بودند تا در مداخلات خود ملاحظه روس ها را هم بکنند; زیرا مى ترسیدند که روس ها به بهانه عدم وجود دولت مستقل در ایران با هجوم به داخل خاک به منافع انگلیسى ها در هند نزدیک تر شوند. آنان در انعقاد قرارداد با روس ها بر استقلال ایران، یا لااقل بخش کوچکى که بخش میانه ایران بود، اصرار مىورزیدند. با شدّت یافتن جنبش مردم براى کسب آزادى و عدالت، انگلیسى ها نیز بیش تر به این مسأله توجه کردند; چنان که آزادى خواهان به راحتى مى توانستند امکان استفاده از آن ها را در این جریان ـ که در ضمن ضد روسى نیز بود ـ درک و به جاى رفتن به هر جا، سفارت انگلیس را انتخاب کنند.
انگلیسى ها همراهى خود را با نهضت به صورت محافظه کارانه انجام مى دادند. آن ها در عین حال که مایل بودند تا در ظاهر، با روس ها همراهى نمایند، ولى در باطن از جنبش جدید حمایت کرده و از آن به صورت «وجه المصالحه» با روس ها استفاده مى کردند. آن ها از سوى دیگر، خواهان دگرگونى در ساختار سیاسى ایران بودند تا قاجار که کاملاً تحت سلطه روس ها بود تضعیف گشته و با قدرت گیرى طبقه تحصیل کرده که ایدئولوژى همسویى با غرب را تمجید مى کردند، به اهداف استعمارى خود برسند، ولى در عین حال، خود را در معارضه مستقیم با سیاست روس ها قرار نمى دادند. از این رو، آنان به دلیل بعضى مصالح بین المللى، در ابتدا با این که خود به مشروطه خواهان امید موفقیت و پیروزى داده بودند، در بمباران مجلس هیچ مخالفتى با روس ها نکردند، امّا بعدها روس ها را نیز با مشروطه همگام کرده و لیبرال هاى وابسته را بر سر کار آوردند. به هر حال، انگلیسى ها هم به دلیل قطع ایادى روس ها در کوتاه مدت و هم براى حاکم نمودن منورالفکرهاى وابسته، از جنبش عدالت خانه مردم حمایت کرده و درهاى سفارت را به سوى متحصنین گشودند.
همکارى سفارت انگلیس، از جمله عوامل اساسى پیروزى مشروطه به حساب مى آید، و از زمانى که مرحوم شیخ فضل الله نورى، ایادى انگلیسى و بیگانگان را در مشروطه خواهى دید، بر مشروطیت مشروعه سخت پاى فشرد و در ادامه راه مبارزه به شک و تردید افتاد. وى با خود فکر مى کرد سفارت انگلیس چرا باید براى مدت طولانى ـ طبق نقل مورخان ـ دست کم از دوازده هزار نفر افراد متحصّن در سفارت پذیرایى کند و این پیر سلطه گر با آن سابقه طولانى استعمارگرى در منطقه و ایران، از مسأله عدالت خانه و نهضت مشروطه چه طعمه اى را براى خود فراهم کرده است؟!
مجدالاسلام کرمانى که خود از حامیان مشروطیت بوده و روزنامه نداى وطن را منتشر مى کرد، در زمان استبداد صغیر کتاب «انحطاط مجلس» را نوشت و انتقادهاى فراوانى از مشروطه خواهان نمود. وى در بخشى از این کتاب تحت عنوان «نفع انگلستان از مشروطیت ایران» مى نویسد: «به علاوه، اگر مشروطیت ایران رونقى کامل مى پذیرفت، براى انگلستان بیش تر از خود مردم ایران مفید بود; چرا که منتهاى مقصود انگلستان حفظ هندوستان است و حفظ هندوستان ممکن نخواهد شد مگر وقتى که مطمئن شوند که ایرانى ها به روس ها راه نمى دهند... این بود که به مشروطه شدن دولت ایران به امید آن که شاید باعث ترقى ایران و استقلال آن شود راضى شدند.»15
حسین مکّى درباره نفوذ انگلیسى ها در ایران مى نویسد: انگلیسى ها از زمان فتحعلى شاه قاجار و شاید قبل از آن به واسطه این که غالباً نفوذ دربار تزارى در دربار ایران مى چربید، به فکر افتاده بودند که در خانواده هاى مؤثر ایرانى نفوذ کرده و به وسایط مختلفى با آن ها محرمانه ارتباط بگیرند ... و به واسطه بذل و بخشش هایى که به آن ها مى کردند تا آن جا که میسّر مى شد اطلاعاتى از دربار و چگونگى روابط آن با سایر کشورها و مخصوصاً دولت تزارى روسیه به دست مى آوردند. این ارتباط دائماً رو به ازدیاد مى رفته و به طورى که مى گویند غالب مشروطه خواهان صدرمشروطیت باانگلیسى هاارتباط داشتند.16
امام خمینى(رحمه الله) درباره توطئه انگلیس در حمایت از مشروطه خواهان مى نویسد: «توطئه اى که دولت استعمارى انگلیس در آغاز مشروطه کرد به دو منظور بود: یکى که در همان موقع فاش شد این بود که نفوذ روسیه تزارى را در ایران از بین ببرد و دیگرى همین که با آوردن قوانین غربى احکام اسلام را از میدان عمل و اجرا خالى کند.»17 این همان موضعى بود که شیخ شهید، فضل الله نورى داشت. وى نیز به خاطر مرتبط دانستن حمایت سیاسى انگلیس با مشروطه غربى نتیجه بر محکومیت آن مى گرفت و مى گفت: «اگر مقصود تقویت اسلام بود، انگلیس حامى آن نمى شد و اگر مقصودشان عمل به قرآن بود، مردم را به کفر (سفارت) نمى بردند. کدام احمق است که قبول کند کفر حامى اسلام بشود.»18
تقى زاده از چهره هاى وابسته به سیاست انگلیس که در زمان بمباران مجلس به سفارت انگلیس پناه برد و با حمایت آن سفارت به خارج از کشور گریخت، مى نویسد: «امروز معلوم شد غیرت را که از خاک اروپا آورده و در این جا کاشته اند به عمل نمى آید و ثمر نمى دهد و این خاک در ماده آن تغییر جنسیّت مى دهد، تخم مشروطیت هم نموّ نمى کند و نهال حریّت ریشه نمى بندد ... خلاصه واضح شد که در یک میلیون و سیصد و پنجاه هزار کیلومتر مربع خاک و بیست کرور نفوس از بلوچستان تا ... یک مثقال غیرت واقعى و حس ملى اروپایى نیست!»19

* متن فرمان مشروطیت و جریان تدوین قانون اساسى
مهم ترین تقاضاى مهاجرین و متحصنین سفارت، تشکیل عدالت خانه بود، ولى سرسختى عین الدوله تمایل دست یابى به آن را زیادتر کرده بود. تأخیر در انجام این تقاضا و دخالت انگلیس در پیشنهادها، موجب مطرح شدن مسأله دارالشورى و مجلس شورا گردید و شاه مجبور شد همه این خواسته ها را در فرمان مشروطیت اعمال نماید.
مظفرالدین شاه در فرمان خود نوشت: جناب اشرف صدراعظم، از آن جا که حضرت بارى تعالى جلّ شأنه، سرشت ترقى و سعادت ممالک محروسه ایران را به کف با کفایت ما سپرده و ... لهذا در این موقع که رأى و اراده همایون ما بدان تعلق گرفت که ...، اصلاحات مقتضیه به مرور در دوایر دولتى و مملکتى به موقع اجرا گذارده شود، چنان مصمّم شدیم که مجلس شوراى ملى از منتخبین شاهزادگان و علما و قاجاریه و اعیان و اشراف و ملاکین و تجار و اصناف به انتخاب طبقات مرقومه در دارالخلافه تهران تشکیل و تنظیم شود ... بدیهى است که به موجب این دست خط مبارک، نظام نامه و ترتیبات این مجلس و اسباب و لوزام تشکیل آن را موافق تصویب و امضاى منتخبین از این تاریخ مرتب و مهیا خواهید نمود که به صحه ملوکانه رسید، و به عون الله تعالى مجلس شوراى مرقوم که نگهبان عدل ماست افتتاح و به اصلاحات لازمه امور مملکت و اجراى قوانین شرع مقدس شروع نماید ... .
این دست خط، علما و مردم را راضى نکرد. شاه ناچار شد سه روز بعد فرمان تکمیلى دیگرى صادر نماید:
جناب اشرف صدراعظم در تکمیل دست خط سابق ... مجدداً ... امر و مقرر مى داریم که مجلس مزبور را به شرح دست خط سابق سریعاً دایر نموده، بعد از انتخابات اجزاء مجلس، فصول و شرایط نظام نامه مجلس شوراى ملى را موافق و تصویب و امضاى منتخبین به طورى که شایسته ملت و مملکت و قوانین شرع مقدس باشد مرتب نمایند.20
به دنبال دست خط تکمیلى، عضدالملک که از بزرگان قاجار بود به همراه حاج نظام الدوله مأمور گردیدند به قم رفته و ضمن دلجویى از علما، آن ها را به تهران بازگردانند.
روز 24 جمادى الثانى شهر تهران چراغانى بود. چندین هزار نفر از شیخ فضل الله و سایر علما استقبال کردند. اولین مجلس در 18 شعبان سال 1324 قمرى با شرکت نمایندگان علما و اصناف تهران بدون تدوین قانون اساسى در کاخ گلستان افتتاح شد. مظفرالدین شاه که روزهاى آخر عمر خود را مى گذراند با صندلى چرخ دار وارد مجلس شد و با صداى ضعیف و لرزان گفت: «ده سال است که آرزوى این روز را داشتم، الحمدلله که به مقصود خود رسیدم». شاه پاکتى به نظام الملک داد و گفت این نطق ماست، بخوان. با قرائت آن، مراسم پایان پذیرفت. نمایندگان به مدرسه نظام بازگشتند تا قانون اساسى را تدوین نمایند. آن ها بدواً براى مجلس هیأت رئیسه انتخاب کردند و براى تدوین قانون اساسى یک هفته مجلس را تعطیل نمودند. امّا کار قانون اساسى تمام نشد و لذا مجلس بدون قانون اساسى مشغول تصمیم گیرى شد. اولین لایحه اى که دولت به مجلس داد، استقراض چهارصدهزار لیره از روس و انگلیس بود که مجلس آن را رد کرد.
در تدوین قانون اساسى نظرات گوناگونى وجود داشت. افرادى که به دمکراسى هاى غربى آشنایى و گرایش داشتند مى خواستند تا به شکل قانون انگلیس و فرانسه متنى را تهیه کنند و قدرت ملّى را در رأس قرار دهند، ولى درباریان از هرگونه محدودیت اختیارات شاه ناخشنود بودند. علماى اسلام، خواهان تدوین قوانین شرع مقدس بودند تا از راه دستورات شرع، استبداد و خودسرى هاى دستگاه حاکمه قاجار را محدود سازند.
نویسندگان قانون اساسى به دلیل ترس از مرگ شاه و ممانعت جانشین وى از ادامه مشروطیت، با سرعت هر چه تمام تر آن را در 51 اصل تهیه و در 14 ذى القعده 1324 قمرى به امضاء شاه رساندند و به مجلس بردند. شاه پس از ده روز از امضاى آن درگذشت و محمد على میرزا ولیعهد، که سه هفته قبل از آن از تبریز به تهران آمده بود به سلطنت رسید و ده روز پس از مرگ شاه تاجگذارى نمود. او امین السلطان اتابک را که از سال 1321 قمرى درخارج کشوربه سرمى برد به عنوان صدر اعظم خود برگزید.
اصول پنجاه و یک گانه قانون اساسى بیش تر به ترتیب اداره مجلس مربوط مى شد و حقوق ملت و تکالیف مردم در مقابل دولت و روابط قواى عالیه مملکت و مسائلى نظیر آن را در بر نداشت. از این رو، نیاز به متمّم داشت. این کار به عهده هیأتى مرکب از صنیع الدوله، وثوق الدوله، سعدالدوله، مستشارالدوله، مستشارالملک، تقى زاده، حاج سیدنصراللّه و حاجى امین الضرب گذاشته شد. با وجود اختلاف نظرى که آن ها با یکدیگر داشتند، پس از نزدیک هشت ماه 107 اصل تنظیم گردید، اما محمّد على شاه از امضاى آن خوددارى نمود. وى به دلیل عدم تمکین، در 29 شعبان سال 1325 قمرى مورد اعتراض مردم و علماى نجف قرار گرفت.21

* رویارویى شیخ با روشنفکران دین ستیز و مروّجان فرهنگ غرب 
ادامه راه مرحوم شیخ فضل الله که خود از پیشگامان مبارزه با استبداد و حامیان برپایى عدالت خانه و کنترل قدرت حکّام قاجار به وسیله مجلس شوراى ملى بود، پس از بازگشت از مهاجرت قم، با حرکت خزنده دین ستیزى، که به وسیله انگلیسى ها و ایادى منورالفکر آنان در حال گسترش بود، مواجه شد. عدّه اى به ظاهر انقلابى براى مبارزه با فرهنگ و شریعت اسلامى وارد حرکت عظیم مشروطه خواهى شده بودند. شیخ با ژرف نگرى به این نتیجه رسید که اگر در مقابل این انحراف که توأم با شعارهاى پر جاذبه حریّت و مساوات است سکوت نماید، در آینده اثرى از اسلام و معارف اهل بیت عصمت(علیهم السلام)در این مرز و بوم باقى نخواهد ماند. وى با پیروى از مرام و ایده حضرت امام على و امام حسین(علیهما السلام)با وجود جوّ تبلیغاتى مسموم و اتهام استبدادخواهى، در مقابل خطوط فکرى الحاد، نقاق و التقاط ایستاد و تا مرز شهادت پیش رفت. او همواره مشروطه مشروعه را مطالبه مى نمود; مشروطه اى که مطابق با شرع مقدس باشد و یا لااقل تعارضى با آن نداشته باشد، ولى از بى اقبالى شیخ در آن روزگار محمّدعلى شاه نیز به دلیل سلطه بى قید و شرط سلطنتش، به شدّت با مشروطه که او را مقیّد مى ساخت مخالفت مى کرد و این دست آویزى شد براى طرفداران غوغاسالارى، تا عملاً در تبلیغات وسیع خود، شیخ فضل الله را با محمدعلى شاه در یک جبهه قرار داده وهمه طرفداران آن دو شخصیت مذهبى و سیاسى را حامیان استبداد و استبدادگر جلوه دهند، با این که مقاصد آن دو هیچ ارتباطى با هم نداشت. مرحوم شیخ فضل الله با تیزبینى و فراست، در بدو امر به عمق انحراف گروه هاى منور الفکر مشروطه گر که در طیفِ منحرف امثال آخوندزاده و میرزا ملکم خان قرار داشتند، پى برد.
فتحعلى آخوند زاده اصول ترقى را در آزادى فکرى و رویکرد به عقل و فاصله گرفتن از اندیشه آباء و اجدادى و اولیاى دینى مى دانست و مى گفت: ما قبل از اخذ علوم و تجارب غرب باید افکار و فرهنگ اروپاییان را بپذیریم و مثل آن ها بیندیشیم. از نظر او باید با آداب و داده هاى دینى و ملّى که بعضاً آن ها را خرافات مى خواند مبارزه کرد و دین را از سیاست جدا نمود.
میرزا ملکم خان نیز از کسانى بود که اخذ تمدن و علوم غرب را بدون نگرش و تصرف ایرانى تبلیغ مى کرد و مى گفت: مردم ایران قبل از اخذ تمدن و علوم غرب باید تفکر و فرهنگ آن ها را عملى سازند و به همین منظور ایرانى ها باید خط الفباى عربى را کنار بگذارند. وى مى خواست در ایران سازمان هاى سیاسى و اقتصادى مطابق الگوى اروپاییان تأسیس شود. ملکم با صراحت مى گفت باید پاى کمپانى هاى خارجى را به ایران باز کرد و به آن ها امتیازهاى اقتصادى داد تا با راه اندازى راه آهن، ایجاد راه، فعال کردن بنادر، تأسیس بانک ملى و ایجاد کارخانجات، تجارت داخلى و خارجى ایران توسعه یابد.
مقوله روشنفکرى که در آستانه پیدایش مشروطه در ایران شکل گرفت با خفّت و ذلّت همراه بود. با مطالعه این بخش از تاریخ، به حقانیت مواضع مرحوم شیخ فضل الله نورى و ترس و هراس وى از اندیشه هاى وارداتى مشروطه گران ضدفرهنگ بومى و اسلامى بیش تر پى خواهیم برد.
حضرت آیة الله خامنه اى درباره بیمارى روشنفکرى در آستانه نهضت مشروطه در ایران مى فرماید: من بارها گفته ام که روشنفکرى در ایران بیمار متولّد شد ... میرزا ملکم خان ارمنى، میرزا فتحلى آخوندزاده و حاج سیّاح محلاتى پیام هاى روشنفکرى قرن نوزدهم اروپا را وارد ایران کردند ولى آدم هاى نامطمئنى بودند. مثلاً میرزا ملکم خان که داعیه روشنفکرى داشت و مى خواست علیه دستگاه استبداد ناصرالدین شاهى روشنگرى بکند، خود او دلال معامله بسیار استعمارى و زیانبار رویتر بود!... از یک بعد دیگر، میرزا فتحعلى آخوندزاده شبیه ملکم خان است. او از خامنه بود. قبل از انقلاب اکتبر به قفقاز رفت و در روسیه سر سفره تزارها نشست و با کمک تزارها و زیر سایه آن ها، به خیال خودش بنا کرد علیه دستگاه استبداد ایران مبارزه کردن! این مبارزه، مبارزه نامطمئنى بود، این قابل قبول نبود. اولین چیزى را هم که این ها هدف قرار مى دادند به جاى این که بیش تر به استبداد و جهات سیاسى بپردازند، به دین و اعتقادات مردم و سنت هاى اصیل بومى مى پرداختند ... آل احمد در مشخصات روشن فکر مى گوید: یک مشخصات، مشخصات عوامانه روشنفکر است. او مى گوید: معناى «عوامانه» این نیست که عوام، روشنفکر را این گونه تصور مى کنند، بلکه خود روشنفکر هم گاهى همین طور فکر مى کند. این خصوصیّات سه تا است: اوّل، مخالف با مذهب و دین; یعنى روشنفکر لزوماً بایستى با دین مخالف باشد! دوم، علاقه مندى به سنن غربى و اروپا رفتگى و این طور چیزها; سوّم درس خواندگى. در این برداشت اگر کسى متدین شد و لو علامه دهر هم باشد، اولین هنرمند باشد، بزرگ ترین فیلسوف باشد، دیگر روشنفکر نیست.22
تهیّه و تنظیم قانون اساسى به وسیله روشنفکران غربزده اى همچون تقى زاده، وثوق الدوله، سعدالدوله، مستشارالدوله، و مستشارالملک و... و حمایت انگلیس از آنان و ناسازگارى دموکراسى غربى با قوانین اسلام، از جمله عواملى بود که شیخ فضل الله نورى با آن مواجه شد و وى را در مردّد ساخت.

* نقش شیخ فضل الله در تدوین متمّم قانون اساسى 
آیة الله نورى، در کنار سیّد عبدالله بهبهانى و سیّد محمد طباطبایى و تأیید و حمایت علماى معروف نجف همچون آیة الله خراسانى، آیة الله عبدالله مازندرانى و آیة الله تهرانى براى مقابله با استبداد به میدان آمد و در مهاجرت کبرى نیز شرکت کرد و در تهیه و تنظیم و تدوین قانون اساسى و متمّم آن سهیم بود. او با این که در قم از جریان پناهنده شدن مسلمین به سفارت کفر انگلیس سخت افسرده شده بود و کم و بیش در جریان زمزمه هاى ضد دینى نوگرایان و روشنفکران غربگرا قرار گرفته بود، امّا هنوز در ادامه مبارزات ضد استبدادى مأیوس نگردیده بود تا جایى که اصل دوّم متمّم قانون اساسى به ابتکار او تهیه شد.
اصل دوّم متمم قانون اساسى مى گوید: در مجلس مقدس شوراى ملّى که به توجّه و تأیید حضرت امام عصر عجل الله تعالى فرجه و بذل و مرحمت اعلیحضرت شاهنشاه اسلام ـ خلدالله سلطانه ـ و مراقبت حجج اسلامیه ـ کثرالله امثالهم ـ و عامه ملت ایران تأسیس شده است باید در هیچ عصرى از اعصار مواد قانونیه آن مخالفتى با قواعد مقدسه اسلام و قوانین موضوعه حضرت خیرالانام، صلى الله علیه و آله و سلم نداشته باشد و معین است که تشخیص مخالفت قوانین موضوعه با قواعد اسلامیّه بر عهده علماى اعلام ادام الله برکات وجودهم بوده و هست، لهذا رسماً مقرر است در هر عصرى از اعصار هیأتى که کم تر از پنج نفر نباشد از مجتهدین و فقهاى متدینین که مطلع از مقتضیات زمان هم باشند به این طریق که علماى اعلام حجج اسلام مرجع تقلید شیعه امامى، بیست نفر از علما که داراى صفات مذکوره باشند معرفى به مجلس شوراى ملى بنمایند. پنج نفر از آن ها را یا بیش تر به مقتضاى عصر اعضاى مجلس شوراى ملّى بالاتفاق یا بر حکم قرعه تعیین نموده هر یک از آن مواد معنونه که مخالفت با قواعد مقدسه اسلام داشته باشد طرح ورد نمایند که عنوان قانونیت پیدا نکند. رأى این هیأت علما در این باب مطاع و متبع خواهد بود و این ماده تا زمان ظهور حضرت حجة عصر عجل الله تعالى فرجه تغییرپذیر نخواهد بود.23
مجلس اوّل با گنجاندن چند اصل در قانون اساسى، حق زحمات و خدمات علما را تا اندازه اى به جاى آورد، ولى در همان زمان با تصویب اصولى به سود دموکراسى و سکولاریسم، آن اصول امتیاز دهنده به علما را عملاً از اثر و کارکرد انداخت.24

* تخاصم میان شیخ با مشروطه گران سکولار در اصل آزادى یا حریت مطلقه
قانون اساسى مشروطه همه شهروندان ایرانى را از آزادى برخوردار و در برابر قانون «برابر» مى دانست. در این که هم روشنفکران و هم علما خواستار آزادى در چارچوب قانون بودند، هیچ تردیدى نیست، اما مشروطه گران سکولار قانون عرفى مأخوذ از اروپا را منظور نظر داشتند و روحانیان، قانون اسلامى را پیشنهاد مى کردند.
باید خاطرنشان کرد در همین دوره و پس از تحولات فکرى جدید در غرب و انتشار آن میان روشنفکران ایران، این دسته بر آن شدند تا با پیروى سیاست مشروطه غربى در ایران، حاکمیت ملى اساس قواى مملکت و قانون گذارى تلقّى گردد. همین اساس غیر مذهبى و اخذ حاکمیت ملى از مفهوم غربى آن، مورد بحث و انتقاد شیخ فضل الله نورى و هواداران او قرار گرفت. از دیدگاه اندیشه مذهبى، آزادى و استقلال وجودى که آدمى خود را در آن، وجودآزاد ومستقلى بداندوهیچ گونه عبودیت تکوینى حتى نسبت به خداوند نداشته باشد و طبیعتاً هیچ تکلیف و مسؤولیتى را نپذیرد یا از قبول مسؤولیت هاى اخلاقى یا حقوقى سر باز زند، مردود شمرده شده است. بر همین اساس افراد جامعه آزاد نیستند تاهرقانون یا حاکمى را که خودمى پسندندبرخودحکومت بخشند.
شیخ فضل الله نورى با این نوع از مفهوم آزادى و نظریه سیاسى دموکراسى به گونه اروپایى آن مخالف بود. او در واقع با آزادى هاى عرفى که از دیدگاه مذهب جایز شمرده مى شوند و هر جامعه اى با تحصیل آن به استعدادهاى مادى و معنوى خود رشد و شکوفایى مى بخشد، مخالف نبود و براى رهایى مردم از قیود استبداد و شکوفایى آزادى هاى سیاسى و اجتماعى از جنبش، حمایت کرد و دولت وقت را در پذیرفتن خواسته هاى درست آنان تحت فشار قرار داد، اما چون آزادى مطرح شده در مجلس و قانون منشأ دموکراسى غربى داشت و چنان تفکر دموکراتیکى، اساساً براى قیود مذهبى و مقررات شریعت اسلامى ارزشى قایل نبوده و اساس این نوع دموکراسى و حاکمیت و آزادى با مذهب سازگار نیست، با طرح آن مخالفت نمود.
از آن جا که مردم از ستم استبداد ونبود آزادى به ستوه آمده بودند، و مشروطه گران نیز حقیقت سیاست مشروطه را براى آن ها توضیح نمى دادند، انتقاد و اعتراض مرحوم شیخ را حمل به هوادارى از استبداد نمودند و مخالف آزادى خواندند. و چون عامه مردم نمى توانستند دو مفهوم یاد شده از آزادى را از یکدیگر جدا کنند، ظاهراً او محکوم گردید.
لازم به ذکر است، دیدگاه شیخ در این موارد با دیدگاه علماى نجف و ایران هیچ گونه تفاوت و تعارض بنیادى نداشت و اگر تفاوتى پیش آمد و احیاناً پاسخ هایى در مورد مقالات او نوشته شد، از آن جا بود که شیخ فضل الله زودتر به این حقیقت دست یافت که آزادى مطرح شده، براى رهایى از مقررات شریعت و اجرا نشدن آن در شؤون مختلف کشور است و دیگران دیرتر به این واقعیت رسیدند. همان گونه که از مقاله ها و نوشته هاى باقیمانده علماى عراق و ایران برمى آید، براى آن نوع از آزادى و حرّیت ارزش مى نهادند که هم رهایى از استبداد باشد و هم تعارضى با مذهب و مقررات آن نداشته باشد. بدین ترتیب اگر در سخنان این فقیهان ستایش از آزادى به چشم مى خورد، ستایش از آزادى به سبک دموکراسى غربى نیست، بلکه آن آزادى مراد است که با مقررات شریعت موافقت داشته باشد.
شیخ فضل الله و دیگر عالمان شریعت با چنین آزادى محدود به قانون شرع با بهره گیرى از حرّیت اجتماعى و سیاسى مخالفتى نداشتند. آنچه او را با این اصل به مبارزه وادار کرد، آن چنان آزادى خواهى بود که بیش تر به آزادى پرستى، به گونه غربى شباهت داشت تا تحصیل صرف آزادى اجتماعى و سیاسى و یا پارلمانى در برابر استبداد. به نظر شیخ تصویب ماده «حرّیت مطلقه» در مجلس شورا، با نفوذ فکرى بیگانگان و مخالفان شریعت، بى قیدى در برابر عقاید مذهبى را به دنبال داشت و خواهند گفت: «یکى از سودهاى مشروطه، آزادى هایى است که مردم در زندگى دارند، یکى از این آزادى ها، آزادى عقیده جمذهبىج است. در اروپا هنگامى که آزادى عقیده پدید آمد، پیشرفت بسیار تندتر گردید.»25 و بدین ترتیب در لواى این آزادى عقیده، مقررات مذهب توسط مشروطه خواهان غربزده مورد استهزاء واقع خواهد شد و پاسداران آن را، نگهبانان استبداد و ارتجاع و قوانین کهنه خواهند خواند و از این راه بنیاد اندیشه اسلام را در خطر نابودى قرار خواهند داد. این پیش بینى دقیقاً چیزى بود که آزادى خواهان مشروطه گر بدان شدیداً تمایل داشتند تا ضمن رهایى از استبداد دربارى، از قدرت مذهب و علماى دین و دخالت آن ها در مسائل اجتماعى و سیاسى بکاهند. در حقیقت نوعى پیروى از جداسازى مسائل سیاسى و اجتماعى و قانونگذارى از کلیسا بود که به وسیله روشنفکران ایرانى به اجرا گذارده مى شد.
همین برداشت ها از آزادى بود که آینده نامعلوم و تاریکى را از این جهت در برابر اندیشه هایى همچون اندیشه شیخ فضل الله مجسم مى ساخت، و او را واداشت تا بگوید: «این آزادى، طعمه اى است براى ربودن، آزادى که نغمه آن از حلقوم فراماسون ها بیرون بیاید، آزادى است که از انگلیس مایه مى گیرد ... و فایده آزادى قلم وزبان آن است که فرق ملاحده جبى دینانج و زنادقه، نشر کلمات کفریه خود را در منابر و لوایح بدهند و القاء شبهات نمایند.»26
بر همین اساس، از عناصر مهم برخورد مسلکى در متمم قانون اساسى «اصل آزادى مذهب» بود که برخى از مدافعان آن تفکیک مطلق سیاست و دیانت را به نقطه نهایى رسانده، هرگونه پیوستگى دین و دولت را مردود مى شناختند. به همین جهت معترض بودند که قانون اساسى نمى بایستى هیچ مسؤولیت رسمى براى دولت به عنوان «مروج» اسلام بشناسد.
برخى از مقالات و لایحه ها هم در روزنامه ها به صورت اوراق جداگانه انتشار مى یافت که منادى «آزادى مذهب» بود. ایراد بر احکام شرعى حتى به نفى مطلق رسید. آن ها نوشتند: قوانینى که یکهزار و سیصد سال قبل نهاده اند براى تازیان جزیرة العرب بوده است، نه براى مردم ایران و این زمان. این مضمون یکى از تندترین مقالاتى بود که در حبل المتین منتشر گشت.27
آینده نشان داد که پیش بینى هاى شیخ فضل الله رفته رفته جامه عمل به خود پوشید و آزادى مطبوعات با انتشار گفتارهاى انحرافى و مخالف با احکام شریعت و نگهبانان آن به حدى گسترش یافت که ناخرسندى سایر علماى بزرگ را از آزادى مطلق مطبوعات برانگیخت و در مجلس دوم تلگرافى از آخوند خراسانى و مازندرانى به ناصر الملک (نایب السلطنه) ارسال گردید. آن ها ضمن اعلام ناخشنودى علما از مشروطه گران و شیوه کار مجلس دوم و لامذهب بودن برخى از شخصیت هاى سیاسى، به آزادى مطبوعات و عدم حق نظارت خود بر نشر مطالبى که مربوط به مسائل مذهبى است اعتراض نمودند.28
شیخ فضل الله بى تردید پیش از دیگران قضایاى پشت پرده سیاست و باریک تر از مو به نام «آزادى» را فریب بزرگ دانست و گفت: «منشأ این فتنه، فِرق جدیده و طبیعى مشرب ها بودند که از همسایه ها اکتساب نمودند و به صورت بسیار خوش اظهار داشتند که قهراً هر کس فریفته این عنوان و طالب این مقصد باشد،29 اما چیزى نمى گذرد که حرّیت مطلقه رواج، منکرات مفاسد مجاز، مسکرات مباح مشروبات الکلى آزاد، زنان مکشوف بى حجاب، شریعت منسوخ و قرآن مهجور بشود».30

* اهانت به مقدسات، پیامد آزادى یا حرّیت مطلقه و اعتراضات شیخ
شیخ فضل الله نورى پس از یأس و ناامیدى از اصلاح مصوّبات خلاف شرع، از جمله اصل آزادى بر اساس دموکراسى غربى و اصل برابرى همه شهروندان مسلمان با سایر اقلیت هاى مذهبى در حقوق و احکام، که فقه اسلامى آن ها را مردود مى دانست، به صورت اعتراض در حرم حضرت عبدالعظیم به تحصّن نشست. وى در این تحصّن که نود روز به طول انجامید و همراهى سایر علما و متدینین را نیز به دنبال داشت، دست به انتشار روزنامه اى زد تا شایعات کذب را افشا کرده و مواضع خود را تبیین نماید. این نشریه که پس از قتل و شهادت شیخ به روزنامه شیخ شهید معروف گردید، در یکى از شماره هاى خود به اعتراض پیامدهاى قانون آزادى به شیوه غربى و رویش قارچ گونه روزنامه هاى طرفدار سکولاریست ها و ملحدین پرداخت. و نوشت:
«ناگهان دیده شد که روزنامه هایى به هم رسید در تعداد بیش از هشتاد و شب نامه ها و اعلاناتى از این طرف و آن طرف، همه آن ها محتوى بر سخنان سخیف و کفریات گوناگون و هرزه گى هاى رنگارنگ ... الحال از کثرت انس روزنامه ها ادراک و شعور شما تغییر کرده و رغبت به معاشرت فرنگیان و فرنگى مآبان و طبیعیان و لامذهبان پیدا کرده اید و جلیس یهود و نصارى و مجوس و فرقه ضاله بابیه شده اید ... اگر از کفریات آن روزنامجات سؤال کنى مى گویم از جمله ... در روزنامه یکصد و چهل و سه مجلس درج شده که دین پیغمبر را کهنه نوشتند و پیغمبر و عیسى را شاگرد سیاسى دان هاى اروپا و علماى سیاسى دان این زمان گفته ... و نوشته بعد از این به مزخرفات کهنه گوش نخواهیم داد و بیش تر از این فضولى نکنید. و در روزنامه صور اسرافیل، دین پیغمبر را بازیچه خبر داده ... و در روزنامه سیزدهم عراق عجم مجلس شورا را تالى کعبه و بیت العتیق، بلکه به بعضى عبارات اشرف شمرده و مردم را امر به توجه او حتى عندالموت کرده و نیز در لایحه معروف فرمایشات نبى را از اثر گوشت سوسمار و بخار شیر شتر دانسته ... و در کوکب درى، تحصیل علوم دینیه و فقهیه را تضییع عمر شمرده و گفته که انسان باید در ترقیات سیاست و ازدیاد ثروت برآید ... و نیز در کوکب درى، حواله کننده، به شمشیر ابوالفضل را مسخره کرده و در شب نامه، امام زمان را موهوم نوشته و در روزنامه نداى وطن فاحشه خانه و شراب فروشى را براى مخارج تنظیمات بلدیه و تعمیر خانه ها لازم شمرده و در روزنامه تنبیه، علماى مذهب جعفرى را به صورت حیوانات کشیده; چنانچه در روزنامه زشت و زیبا، صورت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) و سلطان محمدعلى شاه را در دو صفحه کشیده و پیغمبر(صلى الله علیه وآله) را مقنن سیاست مملکت عربستان گفته و بس و مخالف قرآن شده ... پس من به شما مى گویم واى بر شما مسلمانان که شما خواندن این روزنامه را مایه ترقیات و ادراک خود دانسته اید و مخارج زن و بچه خود را صرف آن ها کرده اید که از اهل اسلام و علما برائت پیدا کنید به درجه اى که گویا هرگز با ایشان هم کیش نبوده اید و این علما را که بعد از غیبت کبرى، حجت بر شما هستند به هزار معایب و اخذ درهم و دینار متهم ساخته اید و مخالف مجلس نامیده اید. با این که این مجلس، مجلسى باشد که بعضى اجزاء آن که بدنام کننده دیگرانند، چون شب درآید در خانه هاى یکدیگر درآیند و تا صبح صرف شراب و عرق و عیش نمایند. و ظلمش صد برابر زمان استبداد شده; زیرا که در استبداد اگر یک نفر ظالم بود، الحال از اخذ رشوه و ظلم هاى گوناگون مجلسیان صد ظالم پیدا شده و جمیع مردم از جمیع کسب و کار و مدد معاش افتاده اند و مخالف این گونه مجلسى را مثل منکر ضروریات دین که نماز و روزه و حج است، بى دین شهرت داده اند ولى علما کسانى هستند که از مهد تا لحد جمیع عبادات و معاملات و عقود وانکحه و ایقاعات و آبادى دین شما به دست اینان است ... مجلس براى مطالب دولتى تأسیس شده نه براى امور دینى، و اگر راست مى گویند چرا راضى نشدند که سه چهار فقره مطالب شرعیه که منظور حضرت حجة الاسلام نورى و علماى بزرگ نجف اشرف دامت برکاتهم است و تلگرافات عدیده و مرقومات کثیره فرستاده اند در نظام نامه اساسى درج شود که این همه تهمت ها از آن طرف و لوایح رفع اشتباه از این طرف پیدا نشود «یریدون لیطفئوا نورالله بافواههم و الله متم نوره». اى مسلمانان انصاف بدهید آیا این مردم مخرب مجلسند یا کسانى که در ابتدا تأسیس این اساس بزرگ مجلس ملى جد و جهدها کرده و زحمت بى منتها براى اصلاح قانون خارجه کشیده اند به محض آن که براى تهذیب مجلس از منهیات شرعیه در لایحه خود از جانب قاطبه اسلامیان نوشته که این مجلس باید از روى قانون محمدى باشد، چهار نفر زنادقه و طبیعیه عکس مراد خود را از این مطلب فهمیده که آزادى مطلق باشد عداوت با آن بزرگواران ورزیده و درصدد شتم و قتل برآمده و گروهى از اهل اسلام هم که مؤمن و مسلم ظاهرى اند با آن ها همراهى کرده و به درجه اى با آن بزرگواران عداوت ورزیده که ناچار به زاویه مبارکه حضرت عبدالعظیم پناهنده شده اند و شما این قدر بى توفیق شده اید که در این زمان امتحان که ادعاى یارى امام زمان را دارید، عوض آن شمشیر زبان را برداشته اید و به جان نواب آن حضرت افتاده اید، آفرین آفرین بر دین و ایمان شما مگر ندانسته اید که خدا هرگز زمین را از حجت خالى نگذاشته است...»31

* اعتراض شیخ به قوانین سکولارى برابرى حقوق شهروندان مسلمان و غیرمسلمان 
از دیگر مسائل مورد اختلاف در نهضت مشروطه، تساوى حقوق اجتماعى افراد بود که جنجال برانگیخت. اصل هشتم متمم قانون اساسى بر مساوات حقوقى آحاد ملت تأکید داشت و تمام اتباع ایران اعم از مسلمان و اقلیت هاى مذهبى، زردشتیان و مسیحیان و یهودیان را در برمى گرفت.
اصل تساوى حقوق از دیدگاه مشروطه (کنستیتوسیون) به کلى با احکام شرعى تعارض داشت; هر چند شریعت افراد بشر را از لحاظ انسانى با هم برابر و در حقوق و تکالیف انسانى یکسان مى داند، اما در اجراى احکام شرعى در جامعه میان مسلمانان و غیر آن ها حقوق مساوى قایل نیست، بلکه هر کدام از احکام متفاوتى برخوردارند.
باید اذعان داشت که مسأله برابرى، هماهنگى بنیادى با قوانین اسلامى نداشته است و تقریباً همه اندیشمندان نوگراى دنیاى اسلام نظریه برابرى را در ظاهر و در عالم فرض و سخن پذیرفتند ولى آن را تنها در چارچوب مقررات و سنت هاى اسلامى تفسیر کردند. آنان یا از جنبه هاى ناهماهنگى میان اسلام و اصل برابرى به شیوه دموکراسى غربى بى خبر بودند و یا از آن ناهماهنگى آگاهى داشتند، ولى عملاً سخنى پیرامون آن نراندند. از آن جا که اسلام براى غیر مسلمانان حقوقى غیر از حقوق پیروان خود قایل است، با اجراى ماده پیشنهادى کمیسیون حقوق اسلامى این فرق و تمایز حقوقى از نظرگاه قانون اساسى مشروطه برطرف مى گردید، لذا مجتهدان با آن به عنوان اصلى معارض با احکام شریعت مخالفت کردند.
شیخ فضل الله مى گفت: «احکام اسلامى» تفاوت فراوانى «بین موضوعات مکلفین در عبادات و معاملات و تجارات و سیاسات از مسلم و کافر و کافر ذمى و حربى و کافر اصلى و مرتد و مرتد ملى و فطرى» مى گذارد. بنابراین، چگونه یک مسلمان مى تواند از قانونى پیروى کند که همه مردم را برابر مى خواند؟!32 و این که تمام ملل روى زمین باید درحقوق مساوى بوده،ذمىومسلم خونشان متکافىء باشد و با همدیگر درآمیزند و به یکدیگر زن بدهند و زن بگیرند؟!33 این با صراحت احکام شریعت معارض است.
شیخ فضل الله خود به عنوان یک مجتهد، برخى از نابرابرى هاى میان شهروندان مسلمان وکافر را برشمرده و مى گوید: «مثلاً کفار ذمى» یعنى شهروندان غیر مسلمانى که در پناه حکومت اسلامى هستند و در مقابل، جزیه مى دهند «احکام خاصه دارند»، ازدواج آنان با مسلمانان جایز نیست، تنها مرد مسلمان مى تواند زن کافر را به عنوان ازدواج موقت که داراى مدت محدودى است برگزیند. هر گاه زن یا شوهرى روى از اسلام برکشد و به اصطلاح «مرتد» شود، عقد ازدواج با همسرش باطل خواهد بود و مسلمان شدن یکى از زوج هاى نامسلمان نیز احکام خاصه مختلفه دارد، نیز درباب مواریث، کفر یکى از موانع ارث است و کافر از مسلم ارث نمى برد. ولى عکس این مسأله صادق نیست; بدین معنى که در مواردى مسلمان از کافر ارث مى برد. و نیز مرتد، احکام خاصه مسلمه دارد; مانند آن که دارایى وى دیگر به او تعلق ندارد و باید به وارث وى داده شود و علاوه بر این همسرش به وى حرام، بدن او ناپاک بوده و باید مورد کیفر سخت قرار گیرد.34
ناگفته نماند که در اسلام قانون باید در مورد همه یکسان اجرا گردد و به گفته نائینى «جهات شخصیّه» و نظرهاى خصوصى نباید در اجراى قانون دخالت داشته باشد. به عبارت دیگر، عدالت و مفهوم دادگرى اقتضا دارد تا هیچ تفاوتى میان افراد جامعه در شرایط متساوى گذاشته نشود. این گونه برابرى ها مسلّماً مورد تأکید قوانین اسلامى بوده و تردیدى نیست که شیخ فضل الله و عالمان دیگر هیچ گونه مخالفتى با برابرى به معناى یاد شده نداشته اند. به طور مثال شیخ اسماعیل محلاتى در تفسیر از اصل برابرى مندرج در قانون اساسى که به اشاره علماى بزرگ نجف نوشته، مى گوید: «اصل برابرى مورد بحث بدین معناست که نسبت به زناکار حد و مجازات شرعى جارى گردد، دست دزد بریده شود و قاتل به کیفر شرعى خود برسد. همه افراد مردم بدون استثنا باید براى گناهى که مرتکب مى شوند کیفر ببینند. در نظر قانون همه برابرند; شاه با گدا، دانا با نادان و توانا با ناتوان ... در آغاز اسلام چنین نظامى وجود داشت و اکنون یعنى دوره انقلاب مشروطه همان نظام مى خواهد زندگى دوباره یابد.»35
نواندیشان مسلمانى چون آیة الله بهبهانى، دیدگاه اسلامى را با برابرى حقوق شهروندان مسلمان و کافر در تعارض مى دیدند. آیت الله بهبهانى ابتدا در مجلس زیر بار قانونى شدن آن نمى رفت ولى به گفته برخى از مورخان، گروه معاند و کج اندیش غرب گرا با تهدید، وى را وادار نمودند تا به قانونیت آن رأى مثبت دهد: «... سلطان محمود میرزا که از تحصیل کردگان دارالفنون و مردى شاعر و ادیب بود با نگارنده این سطور در باغ مجلس، انتظار تصویب این ماده قانون را داشت ولى چون مخالفت سید عبدالله به طول انجامید، سلطان محمود میرزا پیش خدمت مجلس را که پیرمرد سیدى بود فراخواند و گفت: برو بى درنگ به سید بگو که اگر این ماده قانون که همه آزادى خواهان انتظار آن را دارند امروز به تصویب نرسد زنده نخواهى ماند. باتذکر پیش خدمت، سید عبدالله فریاد کشید: من مخالف نیستم. و در نتیجه قانون مذکور از تصویب گذشت.»36
مجلس در این اصل تحت فشار دو نیرو قرار داشت: یکى، نیروى قوى شیخ فضل الله بود که با دلایل انکارناپذیر و با استناد به آیات قرآن با این اصل مخالفت مىورزید و مى گفت: «به حکم اسلام، باید ملاحظه نمود که در قانون الهى، هر که را با هر کسى مساوى داشته، ما هم مساویشان بدانیم و هر صنفى را مخالف با هر صنفى فرموده، ما هم به اختلاف به آن ها رفتار کنیم تا آن که در مفاسد دینى و دنیوى واقع نشویم.»37 نیروى دیگر، اقلیت هاى مذهبى و بیش تر از همه زردشتى ها بودند که سعى داشتند در تمام شؤون با مسلمان ها برابر باشند.
مرحوم شیخ فضل الله که «گمان قوت اسلام و اجراى احکام سید انام علیه التحیة و السلام را مى نمود، رسم مساوات و برابرى با سایر ملل را خلاف ضرورت کتاب و سنّت و مباین آیین حضرت رسالت و اجماع فقها» دانست و به اصل برابرى رأى نداد و با تصویب آن مخالفت کرده، آن را خلاف شریعت خواند.38
به گفته حائرى، نائینى که از آزادى و برابرى مورد بحث دمکراسى، به خاطر تفسیرهاى نادرست و مبهم پیرامون آن، برداشت کاملاً درستى نداشت کوشش کرد تا این اصول نو را با اسلام آشتى دهد و امیدوار بود که برداشتن چنین گام آشتى گرایانه دو پیامد بنیادى در پى خواهد داشت: نخست، این که رژیم استبدادى نابود خواهد شد; دوم، این که اسلام تا اندازه اى مورد حمایت قرار خواهد گرفت.
البته نائینى با آگاهى که از دیدگاه هاى گوناگون پیرامون اصل برابرى داشت، سرانجام آن را به شیوه اى تعریف کرد که آن تعریف با دیدگاه مخالفان تفاوتى بنیادى نداشت و به نظر مى رسد که تنها تفاوت میان برداشت نائینى و شیخ فضل الله از مسأله برابرى این بود که شیخ فضل الله عقیده داشت مشروطه گرى نمى تواند با اسلام هماهنگ گردد و به همین دلیل هیچ گونه آمادگى اشت که با توجه به شرایط ویژه، قدرى با نهادهاى نو سیاسى روى توافق نشان دهد و برخى از بنیادهاى نو را یا بپذیرد و یا نسبت به آن ها حالت اغماض بگیرد.39
آینده نشان داد برداشت شیخ فضل الله واقع بینانه بود و خوش بینى هاى مرحوم نائینى نسبت به اندیشه هاى وارداتى و التقاطى نوگرایان غرب زده، اساسى نداشت. از این رو، وى پس از شهادت شیخ و بعد از سوء استفاده زیادى که از کتاب مهم او «تنبیه الامة» گردید، مجبور شد تا آن جا که در توان داشت نسخه هاى کتاب وزین خود را جمع آورى کرده و از دسترس مردم دور نماید.

پى نوشت ها
1ـ ر. ک. به: محمد ترکمان، اعلامیه ها، مکتوبات و روزنامه شیخ شهید فضل الله نورى، ج 1، انتشارات خدمات فرهنگى رسا، 1362، ص 11 ـ 9

2ـ احتشام السلطنه، خاطرات ص 20، به نقل از مهدى انصارى، شیخ فضل الله نورى و مشروطیت (رویارویى و اندیشه)، انتشارات امیرکبیر، 1369، تهران، ص 22

3 و 4ـ نقل از همان، ص 22 / ص 27

5ـ احتشام السلطنه، خاطرات، ص 572 و 573، به نقل از مهدى انصارى، پیشین، ص 34

6ـ ناظم الاسلام کرمانى، تاریخ بیدارى ایرانیان، ج 1، ص 560، به نقل از همان، ص 35

7ـ ر. ک. به: عبدالهادى حائرى، تشیع و مشروطیت در ایران و نقش ایرانیان مقیم عراق، انتشارات امیر کبیر، ص 4 ـ 333

8ـ ر. ک. به: ناظم الاسلام کرمانى، پیشین، به نقل از سیدجلال الدین مدنى، تاریخ تحولات سیاسى و روابط خارجى ایران، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، ص 960

9 و 10ـ ناظم الاسلام کرمانى، پیشین، ج 3، ص 411، به نقل از همان، ص 113 / ص 129

11 و 12ـ ر. ک. به: ناظم الاسلام کرمانى، پیشین، ج 3، به نقل از همان، ص 118 / ص 118

13ـ میرزا نصراللّه خان مستوفى تفرشى، تاریخ انقلاب ایران، تهران، کتابخانه ملک، جلد اوّل ص 26 به بعد، نقل از غلامحسین زرگرى نژاد، رسائل مشروطیت (رساله و لایحه درباره مشروطیت) انتشارات کویر، چاپ اوّل، سال 1374، ص 17 ـ 18

14ـ نقش انگلیس در ایران، ص 9 ـ 5، به نقل از رسول جعفریان، بررسى و تحقیق جنبش مشروطیت در ایران، انتشارات طوس، قم، 1369، ص 17

15ـ انحطاط مجلس، ص 25 ـ 24، به نقل از همان، ص 208

16ـ حسین مکى، تاریخ بیست ساله ایران، ج 3، ص 385، به نقل از همان، ص 216

17ـ امام خمینى(رحمه الله)، ولایت فقیه، ص 13 و 76، به نقل از در جستوجوى راه از کلام امام، دفتر شانزدهم، ص 66

18ـ محمدترکمان، پیشین،ج1، ص63، به نقل ازرسول جعفریان،همان،ص220

19ـ ایرج افشار، اوراق تازه باب مشروطیت، ص 68، به نقل از همان، ص 282

20 و 21ـ سیدجلال الدین مدنى، پیشین، ج 2، ص 120 / ص 128

22ـ سخنرانى آیت الله خامنه اى در جمع دانشجویان دانشگاه تهران در سال 1377، به نقل از روزنامه کیهان ...

23ـ سیدجلال الدین مدنى، پیشین، ج 2، ص 130

24ـ عبدالهادى حائرى، پیشین، ص 233

25ـ احمد کسروى، نشریه مشروطه و آزادگان، شماره 17، سال 1326، ص 15 و 14، به نقل از مهدى انصارى، پیشین، ص 128

26ـ شیخ فضل الله نورى، تذکرة الغافل و ارشاد الجاهل، ص 27

27ـ یادداشت هاى سیداحمد تفرشى، چاپ ایرج افشار، ص 3 ـ 242، به نقل از همان، ص 129

28ـ عبدالهادى حائرى، پیشین، ص 159

29 و 30ـ ملکزاده، پیشین، «رساله تحریم»، ج 4، ص 210، به نقل از مهدى انصارى، پیشین، ص 131 / ص 132

31ـ ر. ک. به: محمد ترکمان، پیشین، ص 332

32ـ شیخ فضل الله نورى،پیشین،ص35، به نقل ازمهدى انصارى،پیشین،ص133

33ـ لوایح، ص 28، به نقل از همان

34ـ ملک زاده، پیشین، ج 4، ص 214 و 215، به نقل از همان، ص 134

35ـ محلاتى، اللئالى المربوطه فى وجوب المشروطه، ص 25، به نقل از همان، ص 135

36ـ ابوالحسن بزرگ امید، مظفرالدین شاه و مشروطیت، ارمغان، 1342، ص 107 ـ 104، به نقل از همان، ص 138

37ـ شیخ فضل الله نورى، پیشین، ص 42، به نقل از همان، ص 139

38ـ مهدى انصارى، پیشین، ص 140

39ـ عبدالهادى حائرى، پیشین، ص 320 ـ 319

نویسنده:على نقى ذبیح زاده

ادامه دارد...

منبع : خبرگزاری فارس

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩

درسى که امروز باید از مشروطیت گرفت‏

 آیت الله شیخ فضل الله نورى‏به بهانه سالروز مشروطیت و شهادت آیت الله شیخ فضل الله نورى‏
همواره ذ کر شده است که یکى از درس‏ها مشروطیت، داشتن بصیرت است که اگر خواص آن روزگار، همانند شیخ شهید داراى بصیرت مى‏بودند و از او و راهش حمایت مى‏کردند، گروهى روشنفکر ضد دین نمى‏توانستند مشروطیت را منحرف کنند
همواره ذ کر شده است که یکى از درس‏ها مشروطیت، داشتن بصیرت است که اگر خواص آن روزگار، همانند شیخ شهید داراى بصیرت مى‏بودند و از او و راهش حمایت مى‏کردند، گروهى روشنفکر ضد دین نمى‏توانستند مشروطیت را منحرف کنند و علیه اسلام چنین اقداماتى را انجام دهند. اما درس دیگرى که از مشروطیت مى‏توان گرفت این است که نباید در جهت‏گیرى‏هاى فکرى به دیگران وابسته بود. چرا که وابستگى به دیگران و تقلید از دیگران کشور را دچار آسیب‏هاى جدى خواهد کرد. براى توجه به این درس جدى، سؤال مهمى که باید پرسیده شود این است که چرا علماى بزرگ شیعه از مشروطیت حمایت کردند و رهبرى این جنبش را به‏دست گرفتند و چرا حاضر شدند براى این اقدام سنگین چنین هزینه کنند و در نهایت چه شد که این جنبش از دست علما خارج شد و به دست روشنفکران ضد دین و ارمنى‏هایى مثل یپرم غیر ایرانى و ضد اسلام افتاد؟ مدعاى مقاله حاضر آن است که علت اصلى حمایت علماى شیعه از ماجراى مشروطه آن بوده است که این علما قائل به ولایت فقیه بوده‏اند (مستنداتى به اختصار در متن مقاله ذ کر شده است) و چون مشروط کردن سلطنت و جلوگیرى از استبداد یکى از روش‏هاى این امر بوده است و گامى در جهت نزدیک شدن به ولایت فقیه بوده است، به حمایت از آن پرداخته‏اند. به عبارت دیگر علماى شیعه راضى به حکومت سرکوبگر و مستبد شاهنشاهى نبودند اما زمینه ایجاد حکومت مبتنى بر ولایت فقیه نیز آماده نبود و از این رو ایشان دست به مشروط کردن حکومت شاهنشاهى قاجار زدند تا زمینه براى‏دخالت فقها در سیاست باز شود.
امروز نیز برخى متاسفانه تصور مى‏کنند که جمهورى اسلامى نیز یک الگوى غربى و برگرفته از غرب است. حال آن‏که همانطور که مشروطیت مورد نظر علماى شیعه یک شیوه حکومتى نزدیک به اسلام و با توجه به نیازها و ضرورتهاى روز بود، جمهورى اسلامى نیز یک الگوى غربى و برگرفته از غرب نیست بلکه شیوه‏اى متناسب با روز براى اجرایى کردن ولایت فقیه متخذ از مبانى شیعى است. درسى که امروز باید از مشروطیت بگیریم این است که اگر در مباحث نظرى روى اسلام تأکید نکنیم و از هرالتقاطى پرهیز ننماییم ممکن است دچار همان آسیب‏هایى بشویم که در نهایت مشروطیت را منحرف نمود و به اسلام ضربه زد.


سالگرد یک اسطوره‏
شیخ فضل الله نورى از رهبران بزرگ و علماى شیعه بود که در رهبرى جنبش مشروطه نقشى جدى داشت. ایشان از ابتداى آغاز حرکت از حامیان مشروطیت بود و به واسطه برترى علمى بر سایر رهبران داخلى مشروطه نقشى جدى در این کار داشت. به نحوى که فریدون آدمیت نوشته است: "متفکر مشروطیت مشروعه شیخ فضل الله نورى بود. از علماى طراز اول که پایه‏اش را در اجتهاد اسلامى برتر از طباطبایى و بهبهانى شناخته‏اند. " شهید شیخ فضل الله نورى از جمله روحانیونى بود که در پیروزى نهضت مشروطه نقش مهمى ایفا کرد؛ اما، پس از مشاهده انحراف این نهضت به دست روشنفکران غرب‏زده، دست به مقابله با انحرافات زد. دشمنان شیخ همواره کوشیده‏اند تا تلاش شیخ براى مبارزه با انحرافات را به استبدادطلبى تعبیر کنند و با تبلیغات فراوان، ایشان را یکى از مستبدین معرفى نمایند. این در حالى است که شیخ از ابتداى جنبش مشروطیت به این جنبش پیوست و از رهبران آن بود و تا آخر نیز مى‏فرمود که والله من با مشروطیت مخالفتى ندارم مخالفت من با این است که از غرب براى ما آزادى بیاورند و از خارجه براى ما قانون بیاورند.
زندگى شیخ‏
زندگى شیخ شهید را به اختصار چنین معرفى کرده‏اند: "حاج شیخ فضل‏الله کجورى معروف به نورى از علماء مجتهدین و مراجع برجسته صدر مشروطیت در سال 1259ق متولد شد. پدرش مرحوم غلام عباس مازندرانى کجورى‏معروف به پیشنماز بود. شیخ فضل‏الله پس از انجام تحصیلات مقدماتى و سطح، عازم عراق شد و در محضر بزرگانى چون آیت‏الله میرزاحسن شیرازى (میرزاى بزرگ) و آیت‏الله حبیب الله رشتى به فرا گرفتن علوم اسلامى پرداخت. پس از مراجعت از عتبات به ایران، نفوذ و مرجعیت تام در تهران و بلاد مرکزى پیدا کرد، مقام علمى والاى او را حتى مخالفان و متنفذان سیاسى منکر نشده و او را در مدارج علمى، برتر از دیگران دانسته‏اند. وى‏علاوه بر دانش کلان از فهم و درک عمیق سیاسى بهره‏مند بوده و فعالیتهاى سیاسى و اجتماعى فراوانى داشته، از جمله در واقعه تحریم تنباکو در کنار میرزاحسن آشتیانى قرار گرفت و از پرچمداران این نهضت شد.
شیخ در طلوع مشروطیت و جنبش عدالتخواهى با دو زعیم مشروطه، آیت‏الله سیدعبدالله بهبهانى و آیت‏الله سیدمحمد طباطبایى همراه و همگام بود. اما پس از تشکیل مجلس شوراى ملى و تدوین اولین اصول قانون اساسى، به انحراف روشنفکران موجود پى برد و این انحرافات را با شریعت سازگار ندانست و خواستار حکومت مشروطه مشروعه شد. از این پس اختلاف بین مشروطه‏خواهان و شیخ فضل‏الله و طرفدارانش آغاز شد به طورى که طرح ترور شیخ ریخته شد و در 16 ذى الحجه 1336ق شیخ فضل‏الله توسط کریم دواتگر مورد سوء قصد قرار گرفت و گلوله‏اى‏به پاى شیخ اصابت کرد، ضارب نیز هنگام دستگیرى گلوله‏اى به گلوى خویش شلیک کرد و مجروح شد ولى‏پس از مدتى که در زندان به سر برد شیخ ضارب خود را بخشید. در این ایام جنگ بین مشروطه‏خواهان و مستبدین با فتح تهران توسط قواى بختیارى و مجاهدین گیلانى پایان یافت و محمدعلى شاه از سلطنت خلع شد و احمدمیرزا ولیعهد به تخت سلطنت جلوس نمود. سپس به شیخ فضل‏الله پیشنهاد شد جهت تأمین جانى و مالى خویش به سفارت روس پناه ببرد ولى او نپذیرفت و شهادت را بر توسل به اجنبى ترجیح داد. جمعى از معاندان به منزل شیخ رفته او را دستگیر نمودند و به میدان توپخانه بردند، وى در محکمه انقلابى که دادستانش شیخ ابراهیم زنجانى بود به اعدام محکوم شد و یپرم خان ارمنى که ریاست نظمیه را به عهده داشت حکم را به اجرا درآورد و شیخ به دار آویخته شد و پس از لحظاتى چراغ عمرش خاموش شد.
شیخ شهید که اعلم بر علماى آن روز بود، صاحب تألیفات عدیده‏اى‏است از جمله: تذکره الغافل و ارشادالجاهل و صحیفه مهدویه و چندین اثر دیگر... وى شعر را نیز نیکو مى‏سرود و چندین قصیده در مدح امامان و اهل بیت(ع) به خط و انشاى وى موجود است. "
نکته قابل توجه در این زمینه این است که فاتحان تهران در حالى که مستبدین اصلى را رها نمودند و حتى کسانى که مجلس شوراى ملى را به توپ بسته بودند رها کردند و حتى براى آن‏ها مقررى سالیانه تعیین کردند، شیخ فضل الله نورى را که از ابتدا از رهبران مشروطیت بود و مخالف انحراف آن بود به دار آویختند. این امر نشان از آن دارد که در این میانه هدف، مبارزه با مستبدین و یا مخالفین مشروطیت نبوده است بلکه باید عناصر شجاع و غیر وابسته‏اى که با انحرافات مبارزه مى‏کنند را سرکوب کرد. جالب توجه این است که بعد این واقعه مرحوم بهبهانى و طباطبایى نیز که همواره از حامیان و رهبران مشروطیت بودند کنار زده شدند و ترور و خانه‏نشین گردیدند. این در حالى است که این دو تن هرگز مخالفتى با مشروطیت نداشتند و همیشه از رهبران و حامیان آن بودند.
عمق انحراف این ماجرا به حدى بود که حتى سردار ملى و سالار ملى یعنى ستارخان و باقر خان را نیز با زور کنار زدند و به بهانه خلع سلاح با نیروهاى آن‏ها جنگیدند و این دو سردار را نیز سرکوب و حاشیه‏نشین کردند. همه این‏ها حکایت از آن دارد که نمایش مبارزه مستبد و مشروطه‏چى یک ظاهرسازى صرف است و هدف اصلى از میان بردن همه نیروهاى مستقل و مومن بوده است.

اصل ماجرا چه بود؟
یک سؤال مهم این است که چرا علماى بزرگ شیعه از مشروطیت حمایت کردند و رهبرى این جنبش را به‏دست گرفتند و چرا حاضر شدند براى این اقدام سنگین چنین هزینه کنند و در نهایت چه شد که این جنبش از دست علما خارج شد و به دست روشنفکران ضد دین و ارمنى‏هایى مثل یپرم غیر ایرانى و ضد اسلام افتاد؟
مدعاى مقاله حاضر آن است که علت اصلى حمایت علماى شیعه از ماجراى مشروطه آن بوده است که این علما قائل به ولایت فقیه بوده‏اند و چون مشروط کردن سلطنت و جلوگیرى از استبداد یکى از روش‏هاى این امر بوده است و گامى در جهت نزدیک شدن به ولایت فقیه بوده است، به حمایت از آن پرداخته‏اند. به عبارت دیگر علماى شیعه راضى به حکومت سرکوبگر و مستبد شاهنشاهى نبودند اما زمینه ایجاد حکومت مبتنى بر ولایت فقیه نیز آماده نبود و از این رو ایشان دست به مشروط کردن حکومت شاهنشاهى قاجار زدند تا زمینه براى دخالت فقها در سیاست باز شود و اصولا قرار دادن اصولى مانند اصل دوم متمم قانون اساسى مشروطه نیز با همین هدف صورت گرفت. بخشى از متن کامل این اصل به شرح زیر است (لازم به ذ کر است که این اصل از اصولى است که تنظیم آن توسط شیخ فضل الله نورى صورت گرفته است و نشان از عمق تفکر شیخ شهید دارد)
اصل دوم (متمم): مجلس مقدس شوراى ملى که به‏توجه و تأیید حضرت امام عصر عجل الله فرجه و... و مراقبت حجج اسلامیه کثرالله امثالهم و عامه ملت ایران تأسیس شده است باید در هیچ عصرى از اعصار مواد قانونیه آن مخالفتى با قواعد مقدسه اسلام و قوانین موضوعه حضرت خیرالانام صلى‏الله علیه و آله و سلم نداشته باشد و معین است که تشخیص مخالفت قوانین موضوعه با قواعد اسلامیه بر عهده علماى اعلام ادام‏الله برکات وجودهم بوده و هست لهذا رسماً مقرر است در هر عصرى از اعصار هیئتى که کم‏تر از پنج نفر نباشد از مجتهدین و فقهاى متدینین که مطلع از مقتضیات زمان هم باشند به این طریق که علماى اعلام و حجج اسلام مرجع تقلید شیعه اسلام بیست نفر از علماء که داراى صفات مذکوره باشند معرفى به مجلس شوراى ملى بنمایند، پنج نفر از آن‏ها را یا بیش‏تر به‏مقتضاى عصر، اعضاى مجلس شوراى ملى بالاتفاق یا بحکم قرعه تعیین نموده به‏سمت عضویت بشناسند تا موادى که در مجلسین عنوان مى‏شود به‏دقت مذاکره و غور رسى نموده هریک از آن مواد معنونه که مخالفت با قواعد مقدسه اسلام داشته باشد طرح و رد نمایند که عنوان قانونیت پیدا نکند و رأى این هیأت علماء در این باب مطاع و متبع خواهد بود و این ماده تا زمان ظهور حضرت حجت‏عصر عجل‏الله فرجه تغییرپذیر نخواهد بود.
چنان که مشاهده مى‏شود، این اصل پایه‏گذار نهادى شده است که بعدها در قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران به شوراى نگهبان قانون اساسى تغییر یافت.
اما دلایلى که مى‏توان براى این مدعا که هدف اصلى از مشروطیت ایجاد ولایت فقیه بوده است ذ کر کرد به شرح زیر است:
اولا برخى به باطل تصور مى‏کنند که نظریه ولایت فقیه و بحث از ولایت فقها به طور کلى نوآورى حضرت امام است و پیش از ایشان بحث از ولایت فقیه در میان فقها وجود نداشته است. برخلاف تصور ذ کر شده، فقهاى شیعه از دیرباز قائل به ولایت براى فقیه بوده‏اند هرچند که اختلافاتى میان ایشان در مورد محدوده ولایت اختیارات ولى وجود داشته است. براى پرهیز از اطناب در این بخش فقط نگاهى به آراء برخى از فقهاى عصر مشروطیت خواهیم داشت تا نشان داده شود که فقهاى بزرگى که در مشروطیت نقش داشتند خود قائل به ولایت عامه فقیه بوده‏اند؛ یکى از این فقهاى مشهور مرحوم نائینى صاحب کتاب شریف تنبیه الامه و تنزیه المله است که در هنگام انقلاب مشروطیت مى‏زیسته است. ایشان این کتاب مشهور را اساساً در دفاع از مشروطیت و بیان این که مشروطیت مى‏تواند اسلامى و مطابق شرع باشد نگاشتند. ایشان در این باره نوشته‏اند:
"از جمله قطعیات مذهب ما طائفه امامیه این است که در این عصر غیبت على مغیبه السلام، آنچه از ولایات نوعیه را که عدم رضاى شارع به اهمال آن حتى در این زمینه معلوم باشد وظایف حسبیه نامیده و نیابت فقهاى عصر غیبت را در آن قدر متیقن و ثابت دانستیم، حتى با عدم ثبوت نیابت عامه در جمیع مناصب، و چون عدم رضاى شارع مقدس به اختلال نظام و ذهاب بیضه اسلام بلکه اهمیت وظایف راجعه به حفظ و نظم ممالک اسلامیه از تمام امور و حسبیه از اوضح قطعیات است، لهذا ثبوت نیابت فقها و نواب عام عصر غیبت در اقامه وظایف مذکوره از قطعیات مذهب خواهد بود. " (نائینى، تنبیه الامه و تنزیه المله، ص 74)
مشاهده مى‏شود که مرحوم نائینى چندین دهه پیش از حضرت امام، ولایت فقها و نیابت عامه آن‏ها از امام معصوم را از قطعیات مذهب امامیه مى‏خواند و البته این کار را در کتابى انجام مى‏دهد که در حمایت از مشروطیت نگاشته شده است. ایشان در همین زمینه تأکید مى‏کنند که:
"...چنانچه با حضور و بسط ید ولى منصوب الهى عز اسمه حتى در سایر اقطار هم به نظر و ترجیحات منصوبین از جانب حضرتش صلوات الله علیه موکول است، در عصر غیبت هم به نظر و ترجیحات نواب عام یا کسى که در اقامه وظایف مذکوره عمن له ولایه الإذن مأذون باشد موکول خواهد بود... " (نائینى، تنبیه الامه و تنزیه المله، ص 130)
جالب توجه آن است که مرحوم نائینى خاطرنشان مى‏سازند که یکى از علل عدم تفصیل او در این باره در کتابش این است که در روزگار ایشان جایگاه نیابت عام امام معصوم غصب شده و پس گرفتن آن ممکن نمى‏نماید:
"دوم آن‏که در این عصر غیبت که دست امت از دامان عصمت کوتاه و نیابت نواب عام در اقامه وظایف مذکوره هم مغصوب و انتزاعش غیر مقدور است... " (نائینى، تنبیه الامه و تنزیه المله، ص 65)
اما با این وجود بیان مى‏دارد که قصد داشته است که در کتاب، دو فصل دیگر در مورد ولایت فقها بگنجاند که به دلایل متعددى از آن منصرف شده است:
"اول شروع در نوشتن این رساله علاوه بر همین فصول خمسه، دو فصل دیگر هم در اثبات نیابت فقهاى عدول عصر غیبت در اقامه وظایف راجعه به سیاست امور امت و فروع مرتبه بر وجوه و کیفیات آن مرتب، و مجموع فصول رسال هفت فصل بود... و مباحث علمیه که در آن‏ها تعرض شده بود با این رساله که باید عوام هم منتفع شوند بى‏مناسبت بود. لهذا هر دو فصل را اسقاط و به فصول خمسه اقتصار کردیم... " (نائینى، تنبیه الامه و تنزیه المله، ص 176).
از آنچه از مرحوم نائینى نقل شد آشکار مى‏گردد که ایشان قائل به ولایت فقها است و آن را از قطعیات مذهب تشیع مى‏داند و هرچند کتاب تنبیه الامه و تنزیه المله را در حمایت از ارکان مشروطیت نگاشته است، اما مشروطیت هم از نگاه ایشان به خاطر اذن مجتهد نافذالحکومه مشروعیت مى‏یابد، چنان که در جاى دیگرى بیان مى‏دارند:
"شرایط معتبره در صحت و مشروعیت مداخله مبعوثان ملت در این وظایف حسبیه و عمومیه از آنچه سابقا گذشت ظاهر و مبین شد که جز اذن مجتهد نافذالحکومه و اشتمال مجلس ملى به عضویت یک عده از مجتهدین عدول عالم به سیاسات براى تصحیح و تنفییذ آراء (چنانچه فصل دوم دستور اساسى کاملا متضمن و بحمدالله تعالى در تمامیت هم فوق مأمول است) شرط دیگرى معتبر نباشد. " (نائینى، تنبیه الامه و تنزیه المله، ص 119)
بنابر این مرحوم نائینى ولایت فقیه را از جمله قطعیات مذهب امامیه دانسته و حتى خاطر نشان نموده‏اند که اگر کسى‏قائل به ولایت عامه فقیه نباشد باز هم حکومت و ایجاد نظم از اوضح قطعیات امور حسبیه است و لهذا فقها در ولایت، زعامت از جانب امام معصوم به نصب عام ولایت دارند.
پیش از ایشان مرحوم میرزاى شیرازى در رساله معروف به تحریمیه (رساله 60 سؤال و جواب) آورده‏اند:
"در اعصارى که دولت و ملت در یک محل مستقر بود، چون زمان حضرت ختمى مآب(ص) تکلیف سیاست در این قسم از امور عامه در عهده همان شخص معظم بود و حال که به اقتضاى حکمت‏هاى الهیه جل ذ کره هر یک در محلى است، در عهده هر دو است که با اعانت یکدیگر دین و دنیاى عباد را حراست کرده، بیضه اسلام را در غیبت ولى‏عصر عجل الله فرجه محافظت نمایند و با تقاعد و کوتاهى از یکى امر معوق یعنى هم زوال دنیا باشد و هم نکال دین و رعیت به بلا مبتلا مى‏شود و چون از ملت جز گفتن و تحریص و تخویف و تهدید امرى دیگر بر نمى‏آید و انفاذ و اجراء با دولت است تا از دولت کمال همراهى را نبیند اقدام نمى‏تواند نمود و اگر ببیند که دولت به تکلیف لازم خود اقدام دارد و در صدد بیرون آمدن از عهده آن کما ینبغى مى‏باشد البته ملت آنچه را شایسته از او است خواهد کرد و چگونه نکنند و حال آن که خود را از جانب ولى عصر عجل الله فرجه منصوب بر این امر و حافظ دین و دنیاى رعایاى‏آنجناب و مسؤول از حال ایشان مى‏دانند و باید تمام مجهود خود را در نگاهدارى این‏ها مبذول دارد. و آنچه در این مقام مورد این تکلیف است غیر از احکام کلیه است که آن وظیفه عالم است لا غیر و غیر از موضوعات شخصیه مثل نجاست چیز خاص و حرمت آن که آن هم عالم و عامى و مجتهد و مقلد در آن یکسانند... مورد مذکور باب سیاسات و مصالح عامه است و تکلیف در این باب بر عهده ذوى الشوکه از مسلمین است. " (نامدار، رهیافتى‏بر مبانى مکتبها و جنبشهاى سیاسى شیعه در صد ساله اخیر، ص 128) به نقل از روزنامه حبل المتین دوشنبه نهم شوال 1316 هجرى قمرى. (با این تذکر که در لسان ایشان ملت یعنى روحانیت و جنبه‏هاى روحانى و مذهبى، همانطور که اصل کلمه ملت نیز به معنى دین است و در قرآن کریم هم از ملت ابراهیم با معناى دین ابراهیم نام برده است؛ و رعایا یعنى مردم، و دولت یعنى حاکمان وقت و جنبه‏هاى زندگى مادى و اجتماعى که همان دستگاه سلطنت باشد.)
مسلم بودن اصل ولایت فقیه در مذهب تشیع به حدى واضح و آشکار بوده و هست که مرحوم آیه الله ملا محمد حسن نجفى مشهور به صاحب جواهر (کتاب مشهور فقهى ایشان) در مورد آن بیان مى‏دارند که:
اساطین مذهب به ولایت فقیه حکم کرده‏اند... ولایت فقیه از موضوعات روشنى است که نیاز به دلیل ندارد... کسانى‏که در ولایت فقیه وسوسه کنند چیزى از طعم فقه را نچشیده و معنى و رمز سخنان ائمه معصومین را نفهمیده‏اند.... زیرا اگر ولایت عامه فقیه نباشد بسیارى از امور متعلق به شیعه معطل مى‏ماند... پس بر مردم واجب است فقها را بر این منظور یارى دهند، چنانکه بر آن‏ها واجب است امام معصوم(ع) را یارى و کمک کنند. (نامدار، رهیافتى بر مبانى‏مکتبها و جنبشهاى سیاسى شیعه در صد ساله اخیر، ص 197)
در همین راستا شیخ فضل الله نورى نیز که از سران تاسیس‏کننده مشروطیت بوده است نیز در رساله تذکره الغافل، بیان مى‏دارد: به مذهب جعفرى(ع) در صورتى که تصدى حکومت غیر از خدا و سه طایفه دیگر باشد واجب الاطاعه نخواهد بود. بلى به مذاهب اربعه سلطان اولى الامر و واجب الاطاعه است. (نامدار، رهیافتى بر مبانى مکتبها و جنبشهاى سیاسى شیعه در صد ساله اخیر، ص 135) به نقل از رساله تذکره الغافل و ارشاد الجاهل، نوشته شیخ فضل الله نورى، چاپ سنگى، 1326 هجرى قمرى. (منظور از سه طایفه دیگر: 1. رسول خدا، 2. ائمه و 3. کسانى‏که نیابت خاص یا عام از امام داشته باشند.)
بنابراین نباید تصور کرد که اصل ولایت فقیه نوآورى حضرت امام است، یا آن‏که امام خمینى اولین کسى بوده‏اند که در این زمینه به نگارش دست زده‏اند و یا حتى اولین کسى بوده‏اند که در راه اجرایى کردن این امر تلاش کرده‏اند. چرا که فقهایى چون ملا قربانعلى زنجانى که همدوره با مرحوم نائینى بوده‏اند در این زمینه تلاش کرده و مدت کوتاهى نیز در زنجان و اطراف آن حکومت تشکیل داده‏اند. اعتقاد به ولایت فقیه در میان فقهاى شیعه به حدى رایج و سارى بوده است که "مرحوم صاحب جواهر (رض) مى‏گوید: اگر کسى منکر ولایت فقیه باشد، گویا طعم فقه را نچشیده است: کأنه ماذاق من طعم الفقه شیئا " (جوادى آملى، ولایت فقیه ولایت فقاهت و عدالت، ص 279)
به طور خلاصه مى‏توان این مطلب را چنین بیان داشت که:
گروهى از فقیهان، براى فقیه در عصر غیبت، مقام افتاء و نیز مقام قضاء را ثابت مى‏دانستند؛ عده‏اى دیگر، گذشته از افتاء و قضاء، سمت اجراى احکام قضایى را نیز ثابت مى‏دانستند؛ گروه سوم از عالمان و فقیهان دین، علاوه بر سمت‏هاى یاد شده، تصدى بسیارى از شؤون جامعه اسلامى را مانند اجراى همه حدود الهى و سرپرستى اشخاص یا اموال و حقوق بى‏سرپرست قائل گشتند و به این طریق، سمت سرپرستى نسبى و اداره شؤون مسلمین، از وظایف فقیه عادل شناخته شد که از این میان مى‏توان مرحوم کاشف الغطاء و صاحب جواهر (قدس سرهما) را نام برد.
اکنون "ولایت فقیه " علاوه بر آن‏که در جایگاه اصلى خود قرار گرفته، بر سایر جایگاه‏هاى فرعى نیز سایه افکنده است در حالى که در گذشته چنین نبود؛ یعنى اگر امثال مرحوم نراقى (قدس سره) مسأله ولایت فقیه را طرح کردند (عوائد الایام، ص 529) آن را در محور فقه و به عنوان یکى از مسائل فقهى عرضه مى‏داشتند و به همین دلیل که ولایت فقیه در جایگاه اصل خود یعنى "علم کلام " قرار نگرفته بود هر چند که ادله فقهى شکوفا مى‏شد قهرا آن رویش و بالندگى مطلوب را نداشت که همچون "شجره طیبه "اى باشد که "اصلها ثابت و فرعها فى السماء " (سوره ابراهیم، آیه 24) (جوادى آملى، ولایت فقیه ولایت فقاهت و عدالت، 277)
امام راحل (قدس سره) رابطه "مرجع و مقلد " را به رابطه "امام و امت " ارتقاء داد و این، تحول بزرگ دیگرى در رابطه فقیه با مردم بود؛ یعنى اگر مرحوم وحید بهبهانى (قدس سره) توانست رابطه فقیه و مردم را از سطح "محدث و مستمع " بودن بالا برد و به سطح "مرجع تقلید و مقلد " برساند، امام راحل (ره) با انقلاب فقهى و فرهنگى‏اش، آن را به اوج خود یعنى رابطه "امام و امت " رساند. (جوادى آملى، ولایت فقیه ولایت فقاهت و عدالت، صص 283-282)
بنابر این هدف اصلى از ایجاد حکومت مشروطه این بوده است که فقهاى شیعه بتوانند از استبداد شاه و سلطنت جلوگیرى کنند و بواسطه این عمل خویش بتوانند از اسلام و اهداف اسلامى در حکومت دفاع کنند. به تعبیر امام راحل عظیم‏الشان، حکومت اسلامى هرگز حکومت مشروطه به معنى غربى آن نیست. چنان که با صراحت بیان مى‏دارند:
"حکومت اسلامى هیچ یک از انواع طرز حکومت‏هاى موجود نیست. مثلا استبدادى نیست که رئیس دولت مستبد و خودرأى باشد؛ مال و جان مردم را به بازى بگیرد و در آن به دلخواه دخل و تصرف کند؛ هرکس را اراده‏اش تعلق گرفت بکشد و هرکس را خواست انعام کند و به هرکه خواست تیول بدهد و املاک و اموال ملت را به این و آن ببخشد. رسول اکرم صلى الله و علیه و آله و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام و سایر خلفا هم چنین اختیاراتى نداشتند. حکومت اسلامى نه استبدادى است و نه مطلقه؛ بلکه مشروطه است. البته نه مشروطه به معناى متعارف فعلى آن که تصویب قوانین تابع آراء اشخاص و اکثریت باشد، مشروطه از این جهت که حکومت کنندگان در اجرا و اداره مقید به یک مجموعه شرط هستند که در قرآن کریم و سنت رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم معین گشته است. "مجموعه شرط " همان احکام و قوانین اسلام است که باید رعایت و اجرا شود. از این جهت حکومت اسلامى "حکومت قانون الهى بر مردم " است. " (امام خمینى، ولایت فقیه و حکومت اسلامى، صص 33-32)
و یا در بیان تفاوت نظام اسلامى با جمهورى‏هاى غربى بیان مى‏دارند:
"فرق اساسى حکومت اسلامى با حکومتهاى مشروطه سلطنتى و جمهورى در همین است: در این که نمایندگان مردم، یا شاه در این گونه رژیم‏ها به قانون‏گذارى مى‏پردازند؛ در صورتى که قدرت مقننه و اختیار تشریع در اسلام به خداوند متعال اختصاص یافته است. شارع مقدس اسلام یگانه قدرت مقننه است. هیچ کس حق قانون‏گذارى ندارد؛ و هیچ قانونى جز حکم شارع را نمى‏توان به مورد اجرا گذاشت. به همین سبب، در حکومت اسلامى به جاى "مجلس قانون‏گذارى " که یکى از سه دسته حکومت‏کنندگان را تشکیل مى‏دهد، "مجلس برنامه‏ریزى " وجود دارد که براى وزارت‏خانه‏هاى مختلف در پرتو احکام اسلامى برنامه ترتیب مى‏دهد؛ و با این برنامه‏ها کیفیت انجام خدمات عمومى را در سراسر کشور تعیین مى‏کند. " (امام خمینى، 1380، 34)
بنابر این نظام اسلامى مورد نظر فقهاى عظام شیعه در دوره مشروطه نیز اصالتا همان مشروطیت غربى نبوده است.

درسى که براى امروز مى‏توان گرفت‏
همواره ذ کر شده است که یکى از درس‏ها مشروطیت، داشتن بصیرت است که اگر خواص آن روزگار، همانند شیخ شهید داراى بصیرت مى‏بودند و از او و راهش حمایت مى‏کردند، گروهى روشنفکر ضد دین نمى‏توانستند مشروطیت را منحرف کنند و علیه اسلام چنین اقداماتى را انجام دهند. اما درس دیگرى که از مشروطیت مى‏توان گرفت این است که نباید در جهت‏گیرى‏هاى فکرى به دیگران وابسته بود. چرا که وابستگى به دیگران و تقلید از دیگران، کشور را دچار آسیب‏هاى جدى خواهد کرد. برخى متاسفانه تصور مى‏کنند که جمهورى اسلامى نیز یک الگوى غربى و برگرفته از غرب است. حال آن‏که همانطور که مشروطیت مورد نظر علماى شیعه یک شیوه حکومتى نزدیک به اسلام و با توجه به نیازها و ضرورتهاى روز بود جمهورى اسلامى نیز یک الگوى غربى و برگرفته از غرب نیست بلکه شیوه‏اى متناسب با روز براى اجرایى کردن ولایت فقیه متخذ از مبانى شیعى است. چنان که مقام معظم رهبرى صراحتا بیان مى‏دارند:
"بعضى خیال مى‏کنند اصطلاحات و تعبیرات معرفتى فراهم آمده در اردوگاه به اصطلاح لیبرال دموکراسى غرب که وارد کشور مى‏شود، سوغات‏هاى جدید و حرف‏هاى تازه‏اى است که انقلاب آن‏ها را نشنیده است و حالا باید انقلاب و انقلابیون این حرف‏ها را بشنوند؛ این خطاست. انقلاب در خلاء متولد نشد، انقلاب اسلامى و این کتاب قطور معرفتى وقتى تدوین شد که همه این حرف‏ها در دنیا بود؛ هم حرف و هم تجسم و عینیتش وجود داشت.
علاوه بر آنچه امروز اردوگاه غرب و اردوگاهى که رأس آن آمریکاست و مردم از روش و سیاست آمریکا به باطن آنچه در آن اردوگاه هست تعابیر معرفتى و مکتب معرفتى پى مى‏برند، آن روز دستگاه وسیع دیگرى به اسم مارکسیسم و کمونیسم و سوسیالیسم وجود داشت، که داعیه آن خیلى بیشتر از لیبرال‏هاى غربى بود. هرچه هم از مبانى بایدهاى اسلامى و بایدهاى سیاسى، یا معرفتى اسلامى مى‏گفتیم، این‏ها مى‏گفتند "باید " چیست؟ ما "باید " ندارم. مارکسیسم علم است؛ شما مى‏گویید "باید " بشود؟ ما مى‏گوییم چه بخواهید، چه نخواهید مى‏شود. تعبیر آن‏ها از مسائل مارکسیتى این بود، این قدر آن را مسلم مى‏دانستند. در طول صد سال و یا بیشتر نشسته بودند کلمه کلمه چیزهایى را که باید پشت سر هم بیاید تا نظام سوسیالیستى و بعد نظام کمونیستى در دنیا به وجود بیاید، تدوین کرده بودند؛ مى‏گفتند برو برگرد ندارد؛ همین است که هست؛ چه شما بخواهید، چه نخواهید؛ چه بگویید "باید "، چه بگویید "نباید ". روال مارکسیسم به خودى خود پیش مى‏آید و همه دنیا را مى‏گیرد. امروز از آن "قضاء لا یرد و لا یبدل "ى که مارکسیست‏ها تصویر مى‏کردند، در دنیا هیچ چیز باقى نیست. خود که رفت، اسم و اعتبار و آبرویش هم رفت. امروز همان بایدها و همان "قضاء لایرد و لا یبدل " را غربى‏ها نسبت به مفاهیم خودشان تکرار مى‏کنند: چاره‏اى نیست؛ جهانى شدن، سرنوشت ناگزیر بشرى است؛ چه بخواهید و چه نخواهید خواهد شد. البته آن‏ها واقعیت‏هاى زندگى خود را در وسط یک پرده آهنین حبس کرده بودند، تا کسى آن را نبیند و از باطن کارشان سر در نیاورد؛ لذا جوان‏هاى بسیارى به همین الفاظ فریب مى‏خوردند، اما این‏ها باطن کارشان هم آشکار است؛ در عین حال خجالت نمى‏کشند و گستاخانه ادعا مى‏کنند که آنچه ما مى‏گوییم، شدنى است و بروبرگرد هم ندارد! یک عده بیچاره‏هاى ساده‏لوح که به نظر من خوشبینانه‏ترین تعبیر هم همین است که آدم بگوید ساده‏لوح، این الفاظ را مى‏گیرند، به خیال این که این‏ها اصلا قابل خدشه و مناقشه نیست. این مفاهیم را در یک محیط فکرى و معرفتى جوان و غیر جوان مى‏آورند و ترویج مى‏کنند؛ برایش سینه مى‏زنند و خودشان را مى‏کشند، براى این که این مفاهیم را در ذهن افراد وارد کنند. انقلاب روزى متولد شد که همه این حرف‏ها بود و انقلاب، همه این حرف‏ها را باطل کرد. " (مقام معظم رهبرى، 1383، صص 14-13، بیانات در تاریخ 24 شهریور 1381)
متاسفانه در دهه‏هاى 1340 و 1350 هجرى شمسى در ایران شاهد بروز تفکراتى بودیم که بنا به مد روز و جو زمانه تلاش داشتند اسلام را با مارکسیسم یکى کنند و همه معارف اسلامى و شیعى را با مبانى مارکسیستى همخوان و همسو جلوه دهند و از این رو در تفسیر قرآن کریم و بیان معارف اسلامى و شیعى به انحرافاتى کشیده شدند و مطالبى را بیان کردند که امروز هر مسلمانى خود را از آن‏ها برى مى‏داند و هیچ کس خود را ملزم به پذیرش چنین مشابهت‏سازى‏هاى گاه "مسخره‏اى " نمى‏داند. مثلا آیه شریفه "الذین یومنون بالغیب " را در ابتداى سوره بقره چنین تفسیر مى‏کردند که "کسانى که به مبارزه مسلحانه مخفى اعتقاد دارند ". چنین تلاش‏هاى از سوى استاد شهید آیت الله مرتضى مطهرى (اعلى الله مقامه الشریف) به التقاط اسلام مارکسیسم شهره شد و آن شهید بزرگوار زندگى خود را صرف مبارزه با این التقاط مخرب دین نمود و در نهایت نیز به دست این التقاطیون به شهادت رسید. فضاى آن روز در موجه جلوه دادن این رویکرد به حدى جدى بود که حتى برخى از گروه‏هاى سیاسى به صراحت خود را مسلمانان سوسیالیست و یا سوسیالیست‏هاى خداپرست مى‏خواندند و از این که به این التقاط و همانندسازى اعتراف کنند ابایى نداشتند. با نهایت تاسف شاهد آن هستیم که گروه‏هایى، از تاریخ معاصرى که به چشم خود شاهد آن بوده‏اند درس نمى‏گیرند و از آغاز دهه 1370 تا کنون تب مشابهت‏سازى اسلام با لیبرالیسم بالا گرفته است و افراد و گروه‏هایى‏تلاش مى‏کنند که التقاط جدید اسلام لیبرالیسم را مطرح کنند و همه عقاید و معارف اسلامى را به گونه‏اى‏تغییر دهند که الزاما با لیبرالیسم و لیبرال دموکراسى سازگار شود. این التقاط جدید نیز در نهایت همان صدماتى را خواهد داشت و دارد که التقاط قدیمى اسلام مارکسیسم ایجاد نمود. به راستى آیا ما آن‏قدر به اسلام اعتقاد نداریم که تلاش کنیم آن را به هیچ مکتب دیگرى نیالاییم. واضح است که این امر به معنى نفى استفاده از محسنات دیگران در صورتى که حسن آن اثبات شود، نیست؛ بلکه تحذیرى است در مورد دستکارى در اسلام براى تطبیق آن با مدهاى روز، یا به تعبیر شهید مطهرى تطبیق اسلام با شهوات زمانه. به طور قطع اسلام به عنوان یک مکتب اجتماعى و یک فلسفه اجتماعى متمایز از دیگر مکاتب است هرچند که در مواردى با برخى از مکاتب همانندى‏هایى داشته باشد، از این رو مى‏توان مشابهت‏هایى ظاهرى میان اسلام و لیبرالیسم از جنبه‏هایى یافت همانطور که در مورد مارکسیسم و یا دیگر ایسم‏هاى اجتماعى دیگر مى‏توان چنین مشابهت‏هاى ظاهرى‏اى را یافت. اما این امر به کلى متفاوت است از تلاش براى جا دادن اسلام به کلیت آن در چارچوب تنگ و حصار ناساز لیبرالیسم و یا هر مکتب بشرساخته دیگرى.
درسى که امروز باید از مشروطیت بگیریم این است که اگر در مباحث نظرى روى اسلام تأکید نکنیم و از هرالتقاطى پرهیز ننماییم، ممکن است دچار همان آسیب‏هایى بشویم که در نهایت مشروطیت را منحرف نمود و به اسلام ضربه زد.

منبع : خبرگزاری فارس

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩