﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>نون و القلم</title>
    <description>"و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت" - خیام</description>
    <link>http://notation.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>علی محمودی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 14 May 2012 12:20:36 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>متن وصیت‌نامه سیمین دانشور + تصویر</title>
      <description>&lt;p&gt;سیمین دانشور پیش از درگذشتش، وصیت&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ای را تنظیم کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وصیت&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ی بانوی فقید ادبیات داستانی ایران از سوی خانواده&amp;zwnj;اش در اختیار ایسنا قرار گرفته است که متن آن در ادامه می&amp;zwnj;آید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;laquo;به&amp;zwnj;نام خدا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7 مرداد 1385&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وصیت&amp;zwnj;نامه سیمین دانشور با وصایت خانم لیلی ریاحی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجانب سیمین دانشور فرزند دکتر محمدعلی ـ شماره شناسنامه 46625 ـ صادره از شیراز متولد 1300 در شیراز ـ فرزندخوانده و خواهرزاده&amp;zwnj;ام، خانم لیلی ریاحی فرزند احمد ـ دارای شناسنامه شماره 768 صادره از اصفهان حوزه یک متولد سال 1327 را وصی خود قرار می&amp;zwnj;دهم که پس از مرگم ترتیب قرارداد کتاب&amp;zwnj;ها و ترجمه&amp;zwnj;هایم و ترجمه&amp;zwnj;های خارج از کشورم را به عهده بگیرد، و در عوض ثلث از کل اموالم را دریافت دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الف - کتاب&amp;zwnj;ها و یا ترجمه&amp;zwnj;هایی که کرده&amp;zwnj;ام و ناشرانم به قرار زیر است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم ریاحی می&amp;zwnj;تواند به اتکای این وصیت&amp;zwnj;نامه قرارداد با ناشرانم را لغو یا تمدید نماید و وجوه حاصله از فروش کتاب&amp;zwnj;ها را دریافت دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- نوشته&amp;zwnj;ها یا تألیفات: شهری چون بهشت ـ سووشون ـ به کی سلام کنم؟ ـ جزیره سرگردانی ـ ساربان سرگردان (جلد دوم جزیره سرگردانی)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2-ترجمه: کمدی انسانی ـ داغ ننگ ـ بنال وطن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3-تالیف: شناخت و تحسین هنر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه کتاب فوق از انتشارات خوارزمی (مدیر عامل علیرضا حیدری) می&amp;zwnj;باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4-دشمنان ترجمه از چخوف نشر نگاه (مدیرعامل رئیس&amp;zwnj;دانا)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5-از پرنده&amp;zwnj;های مهاجر بپرس (نشر قطره، مدیرعامل فیاضی)، باغ آلبالو (ترجمه از چخوف) ایضا نشر قطره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6-همراه آفتاب (نشر امیرکبیر که اینک در اختیار انتشارات دولتی است)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7-آتش خاموش ـ راز موفق زیستن ـ بئاتریس ـ ماه عسل آفتابی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب&amp;zwnj;های فوق قرارداد تازه&amp;zwnj;ای پس از چاپ اول بسته نشده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ب- 1- پول نقد در بانک صادرات ایران ـ تجریش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- دو میلیون تومان سپرده ثابت در بانک ملی ایران شعبه تجریش توأم با دفترچه ثبت حاصل از سپرده (مدارک در فایل خاکستری در کتابخانه موجود است)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وصیت&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ی سیمین دانشور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لیلی خانم وصی من طبق این وصیت&amp;zwnj;نامه و اختیاردار چاپ آثارم می&amp;zwnj;تواند با وراث دیگر ثلث اثاث خانه و لباس&amp;zwnj;هایم را مالک شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیمین دانشور&amp;raquo;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیمین دانشور - داستان&amp;zwnj;نویس و مترجم - متولد هشتم اردیبهشت&amp;zwnj;ماه سال 1300 در شیراز بود. در سال 1328، دکتری خود را در رشته&amp;zwnj;ی ادبیات فارسی از دانشگاه تهران گرفت. یک سال بعد با جلال آل &amp;zwnj;احمد ازدواج کرد و در سال 1331 برای مطالعه در رشته&amp;zwnj;ی &amp;laquo;زیبایی&amp;zwnj;شناسی&amp;raquo; در دانشگاه استنفورد، به آمریکا سفر کرد و دو سال بعد به ایران بازگشت. از جمله تألیف&amp;zwnj;ها و ترجمه&amp;zwnj;های دانشور عبارت&amp;zwnj;اند از: &amp;laquo;آتش خاموش&amp;raquo; (&amp;zwnj;1327)، &amp;laquo;سرباز شکلاتی&amp;raquo; برنارد شاو (1328)، &amp;laquo;باغ آلبالو&amp;raquo; و &amp;laquo;دشمنان&amp;raquo; از آنتوان چخوف (1331)،&amp;zwnj; &amp;laquo;بئاتریس&amp;raquo; از شنیتسلر و &amp;laquo;رمز موفق زیستن&amp;raquo; از دیل کارنگی (1332)، &amp;laquo;کمدی انسانی&amp;raquo; ویلیام سارویان و &amp;laquo;داغ ننگ&amp;raquo; از ناتانیل هارتون (1334)، &amp;laquo;شهری چون بهشت&amp;raquo; (1340)، &amp;laquo;سووشون&amp;raquo; (1348)، &amp;laquo;بنال وطن&amp;raquo; از آلن پیتون (1351)، &amp;laquo;به کی سلام کنم؟&amp;raquo; (1359)، &amp;laquo;غروب جلال&amp;raquo; (1360)، &amp;laquo;ماه عسل آفتابی&amp;raquo; (داستان&amp;zwnj;های ملل مختلف) (1362)، &amp;laquo;جزیره&amp;zwnj;ی سرگردانی&amp;raquo; (1372)، &amp;laquo;شناخت و تحسین هنر&amp;raquo; (مجموعه&amp;zwnj;ی مقالات) (1375)، &amp;laquo;از پرنده&amp;zwnj;های مهاجر بپرس&amp;raquo; (1376) و &amp;laquo;ساربان سرگردان&amp;raquo; (1380).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او نخستین زن ایرانی است که به شکل حرفه&amp;zwnj;&amp;zwnj;یی در زبان فارسی داستان نوشت. مهم&amp;zwnj;ترین اثر او، رمان &amp;laquo;سووشون&amp;raquo; است که نثری ساده دارد و به زبان&amp;zwnj;های متعددی ترجمه شده است. این کتاب از جمله پرفروش&amp;zwnj;ترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب می&amp;zwnj;شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیمین دانشور 18 اسفندماه سال گذشته در سن نودسالگی درگذشت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img title="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1391/2/25/156846_624.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://notation.persianblog.ir/post/836</link>
      <author>علی محمودی</author>
      <comments>http://notation.persianblog.ir/comments/140126/9438040/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-140126.post-9438040</guid>
      <pubDate>Mon, 14 May 2012 12:20:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>وارث سیمین دانشور مشخص شد</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;علی خلاقی در نکوداشت سیمین داشنور در سرای اهل قلم گفت: دانشور پیش از مرگ خود در وصیتنامه&amp;zwnj;ای سرپرستی انتشار تمام آثارش را به همسر من که فرزند خوانده او و جلال به شمار می&amp;zwnj;رود، سپرده است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;به گزارش خبرنگار مهر، نشست نکوداشت سیمین دانشور با حضور غلامرضا امامی، علی خلاقی و سعید محبی، صبح امروز جمعه 22 اردیبهشت در سرای اهل قلم نمایشگاه بین&amp;zwnj;المللی کتاب برگزار شد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;در ابتدای این نشست علی خلاقی که همسر فرزندخوانده سیمین دانشور به شمار می&amp;zwnj;رود در سخنانی با اشاره به اینکه وی سابقه آشنایی مستقیم با جلال&amp;zwnj;آل احمد را نداشته است، گفت: من پیش از اینکه جلال مرحوم بشود، با آثار او آشنا بودم و این آشنایی به دلیل فعالیت من در نهضت مقاومت ملی بود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;وی افزود: من در سال 60 در حاشیه برگزاری نشست یادبودی برای سیمین دانشور به منزل وی رفتم و این رفت و آمد ادامه یافت، تا اینکه در سال 62&amp;nbsp; او مسبب ازدواج من با فرزندخوانده&amp;zwnj;اش شد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;او در ادامه با اشاره به ماجرای ازدواج دانشور و آل&amp;zwnj;احمد گفت: آل&amp;zwnj;احمد در سال 1320 از حزب توده جدا شد و به حزب زحمتکشان و پس از آن نیروی سوم پیوست، اما پس از کودتای 28 مرداد بود که کلاً سیاست را کنار گذاشت و به ادبیات به صورت جدی روی آورد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;خلاقی افزود: منزل این دو، خانه عشق بود. سیمین به من گفته بود که روزی که جلال مطمئن شد بچه&amp;zwnj;دار نمی&amp;zwnj;شود به او گفته بود که می&amp;zwnj;تواند زندگی با او را ترک کند و با فرد دیگری ازدواج کند، اما وفاداری سیمین به جلال تا اندازه&amp;zwnj;ای بود که تا لحظه فوتش حلقه ازدواج خود و جلال را در انگشتش با خود داشت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;وی همچنین گفت: خانه سیمین دانشور و جلال الان مخروبه شده است و میراث فرهنگی برای بازسازی آن حتی یک قدم هم برنداشته است. باید قدمی برداشت تا این خانه دوباره بازسازی شود و به روی نسل جدید گشوده شود. خانه&amp;zwnj;ای که قبل و بعد از انقلاب محل آمد و شد بسیاری از بزرگان سیاست و فرهنگ بوده که تا همین اواخر هم ادامه داشت، خانه&amp;zwnj;ای که همه در آن گرد هم می&amp;zwnj;آمدند و داستان می&amp;zwnj;خواندند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;خلاقی همچنین افزود: دانشور در آخرین وصیتنامه خود لیلی همسر مرا وصی خود قرار داده تا ترتیبی اتخاذ کند تا آثار وی در ایران و خارج از ایران تجدید چاپ شود و در ازای آن ثلث اموال وی را نیز دریافت کند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;در ادامه این نشست نیز سعید محبی دیگر سخنران این مراسم، بخش عمده فعالیت دانشور را دفاع از آزادی عنوان کرد و گفت: مهم&amp;zwnj;ترین کار دانشور که سووشون است نیز یکسره در ستایش آزادی نوشته شده است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;وی افزود: دانشور یکی از بزرگترین عناصر ادبیات پسامشروطه در ایران است و کتاب سووشون وی نیز کالبد شکافی فرهنگ ما در مواجهه با خارجیان است که از نظر تکنیک و شخصیت&amp;zwnj;سازی یکی از قوی&amp;zwnj;ترین آثار ادبیات معاصر ایران به شمار می&amp;zwnj;رود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;محبی افزود: سووشون در سال 1348 منتشر می&amp;zwnj;شود. سالی که ایران و مردم ایران به شدت متاثر از سیاست بود و در عین حال سرشار از امید و آزادی. او با شامه قوی خود نوید آزادی را به ما می&amp;zwnj;دهد و به عقیده من این رمان بهترین مکان برای دیدن روحیه تعالی جوی وی به شمار می&amp;zwnj;رود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;این نویسنده همچنین با اشاره به دو رمان جزیره سرگردانی و ساربان سرگردان گفت: این دو کتاب ترکیبی است از خاطره&amp;zwnj;نویسی و روایتگری که در آنها سیمین بر خلاف عرف موجود ترجیح داده به معاصرنویسی در رمان بپردازد و در عین حال ذهن خود را از پیش&amp;zwnj;داوری&amp;zwnj;هایی دور می&amp;zwnj;کند. دنیای این دو رمان را در واقع باید دنیای آرمانی دانست که او در سووشون به تصویر می&amp;zwnj;کشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://notation.persianblog.ir/post/835</link>
      <author>علی محمودی</author>
      <comments>http://notation.persianblog.ir/comments/140126/9426025/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-140126.post-9426025</guid>
      <pubDate>Sat, 12 May 2012 11:02:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تصاویر جلال آل احمد</title>
      <description>&lt;p&gt;قبلا نیز تصاویر جلال آل احمد را در وبلاگ قرار داده بودم اما آن سایتها یا (ف ی ل ت ر) شدند یا تصاویر را پاک می کردند. اینبار تصاویر را در سایت uloadbaz برای علاقه مندان قرار داده ام که حجم آن 37 مگابایت می باشد. تعداد 274 تصویر وجود دارد که تعدادی از آنها تصاویر سیمین دانشور و شمس آل احمد است. امیدوارم مورد استفاده علاقندان آن بزرگمرد قرار بگیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;a href="http://www.uploadbaz.com/7m70yd095hpu" target="_top"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;لینک دانلود تصاویر جلال آل احمد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://notation.persianblog.ir/post/834</link>
      <author>علی محمودی</author>
      <comments>http://notation.persianblog.ir/comments/140126/9353319/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-140126.post-9353319</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Apr 2012 07:12:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جدایی و تنهایی؛ نوشته منتشرنشده‌ای از سیمین دانشور</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;متن زیر یادداشت منتشرنشده ای است از سیمین دانشور، نویسنده نامدار ایرانی، که در ۱۲ آبان سال ۱۳۷۷ در پاسخ به سوالات جمشید برزگر نوشت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;سیمین دانشور عصر ۱۸ اسفند سال ۹۰ در تهران درگذشت. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;آقای جمشید برزگر عزیز، اگر می خواستم جواب پرسش های شما را بدهم، مثنوی هفتاد من کاغذ می شد و نه لزومی داشت و نه فرصتی بود. به این علت، چکیده پرسش های شما را پاسخی کلی دادم. موفق باشید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;سیمین دانشور&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;تمایز میان شرق و غرب و در وضعیتی جزیی تر یعنی در آفرینش هنری در این است که در مشرق زمین مسئله ی جدایی مطرح است و در مغرب زمین مسئله ی تنهایی. در باور شرقی ها انسان از عالم لایتناهی جدا گردیده است یعنی از اصل خود دور مانده است و کوشش او در این جهان روزگار وصل خویش بازجستن است و بن مایه ی شناخت زیبایی و هنر در ادبیات سنتی والای ما تا حد زیادی بر این باور استوار است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;در غرب و به ویژه در دوران معاصر، اعتقاد غالب بر این است که انسان زاده همین کره ی خاکی است و آنگاه فن آوری و تسلط بر طبیعت و تولید و مصرف زیاد، به تنهایی هنرمند غربی انجامیده است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;به گفته ی پوپر" محصولات ذهن آدمی اعم از علوم و هنرها با مشاهده ی انسان آگاه صورت می گیرد. پس روح بشر مرکز درک ما از جهان است." می توان گفت این گونه ادراک گه گاه رگه ای از ماوراء الطبیعه را در بردارد و نه تنها در شرق که حتی در غرب هم چنین است. رویاها را می توان تابعی از چنین برداشتی دانست. بدون رویا آدمی مرده ی متحرکی بیش نیست. خودم در شعرواره ای که از زبان "هستی" در جلد دوم جزیره ی سرگردانی سروده ام، عنوان شعرواره را "مرگ رویاها" گذاشته ام و بیت اول آن را از قدما نقل کرده ام که:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;سمرقند همچو قند، بدین روزت کی اوفکند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;که این بیت شامل همه سمرقندهای روزگار می شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;و باز پوپر می گوید: "هدف علوم رسیدن به یک توصیف عینی از جهان طبیعی است در زمان و فضا و مکان، و تصور جهان بدون بعد زمان غیرممکن است."&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;و من می افزایم به جز اینها، در هنرها هستی شناسی آدمی مطرح است و هستی آدمیان تابعی از عوامل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و مذهبی و تاریخی و جغرافیایی و غیره است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;این هستی در تغییر است و بدون تغییر تصور هستی بی معناست. علوم هم تغییر می کنند و تکامل می یابند. تا مدت ها کره زمین را مرکز منظومه ی شمسی می دانستند کوپرنیک بود که خورشید را مرکز منظومه شمسی شمرد و واقعیت هم چنین بود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;چون هستی انسان در تغییر است پس ادبیات هم در تغییر خواهد بود. در ادبیات همواره این مسئله مطرح بوده است که چه می خواهیم بگوییم و تا چه حد از عهده بیان آن برآمده ایم؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;یعنی در سرزمین خود چه بذری بیفشانیم، چگونه بپرورانیم و به آرایش و پیرایش بپردازیم و آنگاه چگونه درو کنیم؟ و "هرکس آن درود عاقبت کار که کشت".&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;پس هر نویسنده و سراینده ای بایستی آن چنان بر محیط و مسایل حاکم بر آن اشراف داشته باشد تا بتواند با تلفیق ادراک خودآگاهی و ناخودآگاهش، یعنی ترکیب مناسب ذهن و عین و بهم پیوستگی واقعیت و تخیل و رویا کشت باروری عرضه بدارد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;اینک اندیشه و تفکر هم خود را بر ادبیات تحمیل کرده اند. شخصا با زیاده روی در کاربرد اندیشه در آفرینش هنری موافق نیستم. زیاده روی در این مقوله راه به علوم می گشایند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;در غرب که ما هم در حال حاضر چشم به آنها داریم، از دهه ی ۱۹۶۰ ببعد پس از مدرنیته، پست مدرنیسم مطرح گردید. میشل فوکو، امبرتو اکو، و رولان بارت از برجستگان چنین طرز تفکری بودند و ما هم تقلیدهایی نابجا یا بجا از پیروان آنها کردیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;چکیده ی طرز تفکر آنها اهمیت فراوان دادن به زبان و ساختارگرایی بود تا جایی که امبرتو اکو از " جبر ساختاری" سخن گفت و دیگران از "مرگ نویسنده به نفع خواننده" حرفها زدند. پس "نویسنده غایب گردید و تنها ضمن نوشتن و کاربرد زبان حضور یافت نه به صورت نویسنده ای که پیش از نوشتن متن حضور و وجود داشته باشد".&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;این چنین نویسنده ای با زبانی که سخن می گوید کمابیش حضوری پنهانی دارد و خواننده ی نوشتار است که بایستی در ذهن خود تصویر و تصورات نویسنده را تکمیل یا دست کم حدس بزند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;این گونه زبان بازی با وجود تحسین برانگیز بودن خلق الساعگیش، به گمانم در حال حاضر جا به ساختارگرایی مطلق پرداخته [داده] باشد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;اما ما نویسندگان جهان سوم، بایستی خودمان هستی خود را کشف کنیم و همانرا مطرح نماییم و در خور وضعیت تازه، زبان شایسته را پیدا کنیم و فراموش نکنیم که ما ایرانی هستیم و به فارسی می نویسیم و میانگین سواد حد بالا در کشور ما پایین است و ما برای مردم می نویسیم نه برای همقلمان خودمان که تازه آنها هم با همدیگر تفاهم کافی ندارند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;برای مردم بنویسیم اما از عوام پسندی احتراز کنیم. دست خواننده را بگیر و او را بالا ببر نه اینکه پا به پای او راه برو و یا او را به ته چاه بکشان. "داد از دست عوام".&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;شرمسارم که نصیحت آلات می کنم، خوب، "ما عاشق و پیر و رند و عالم سوزیم."&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;12 آبان 1377&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://notation.persianblog.ir/post/833</link>
      <author>علی محمودی</author>
      <comments>http://notation.persianblog.ir/comments/140126/9234655/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-140126.post-9234655</guid>
      <pubDate>Sun, 08 Apr 2012 05:04:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>۱۰ نویسنده معروفی که خودکشی کردند</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;نویسندگی یکی از ۱۰ شغلی است که خطر افسردگی در آن بسیار بالا است و احتمال ابتلای مردان نویسنده به این بیماری بیشتر است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;سایت بهداشت آمریکا نویسندگی و اشتغال به هنر را حرفه&amp;zwnj;های بسیار حساس خواند. دیگر مشاغلی که &amp;laquo;خطر&amp;raquo; دارند مددکاری، آموزگاری، کارهای خدمات اجتماعی و فروشندگی هستند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;حقوق نامنظم و انزوا احتمال ابتلای نویسندگان به افسردگی را افزایش می&amp;zwnj;دهد و در این بین هفت درصد مردهای هنرمند و نویسنده به شکل حاد به این بیماری دچار می&amp;zwnj;شوند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.iranvij-group.com/join" target="_blank"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://upload.iranvij.ir/images_shahrivar/13192816941.jpg" alt="www.iranvij-group.com | گروه اینترنتی ایران ویج &amp;zwnj;" width="460" height="300" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #333399; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;نام نویسنده : ارنست همینگوی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;سن هنگام مرگ : ۶۲&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;آثار مهم : &amp;laquo;پیرمرد و دریا&amp;raquo;، &amp;laquo;زنگها برای که به صدا درمی&amp;zwnj;آید&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;دلیل خودکشی : همینگوی به فشار خون و نارسایی کبد دچار بود. او در دومین اقدام به خودکشی با قرار دادن لوله تفنگ در دهانش به زندگی خود خاتمه داد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.iranvij.ir/" target="_blank"&gt;&lt;img class="aligncenter" style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" title="گروه اینترنتی ایران ویج&amp;zwnj;" src="http://www.iranvij.ir/group/img/up/1256295925.jpg" alt="" width="300" height="20" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.iranvij-group.com/join" target="_blank"&gt; &lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://upload.iranvij.ir/images_shahrivar/13192816942.jpg" alt="www.iranvij-group.com | گروه اینترنتی ایران ویج &amp;zwnj;" width="296" height="400" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #333399;"&gt;نام نویسنده : ویرجینیا وولف&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;سن هنگام مرگ : ۵۹&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;آثار مهم : &amp;laquo;به سوی فانوس دریایی&amp;raquo;، &amp;laquo;خانم دالووی&amp;raquo;، &amp;laquo;اورلاندو&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;دلیل خودکشی : وولف در یادداشتی برای همسرش نوشت: &amp;laquo;مطمئن هستم دوباره دیوانه می&amp;zwnj;شوم&amp;hellip;و این بار حالم خوب نمی&amp;zwnj;شود.&amp;raquo; این نویسنده بزرگ دچار افسردگی شدید بود و صداهایی در سرش می&amp;zwnj;شنید ، او ۲۸ مارس سال ۱۹۴۲ با گذاشتن سنگ&amp;zwnj;هایی در جیب کتش وارد رودخانه نزدیک خانه خود شد و به زندگی خود پایان داد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.iranvij.ir/" target="_blank"&gt;&lt;img class="aligncenter" style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" title="گروه اینترنتی ایران ویج&amp;zwnj;" src="http://www.iranvij.ir/group/img/up/1256295925.jpg" alt="" width="300" height="20" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.iranvij-group.com/join" target="_blank"&gt; &lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://upload.iranvij.ir/images_shahrivar/13192816943.jpg" alt="www.iranvij-group.com | گروه اینترنتی ایران ویج &amp;zwnj;" width="302" height="400" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #333399; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;نام نویسنده : انه سکستن&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;سن هنگام مرگ : ۴۶&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;آثار مهم : &amp;laquo;عشق بورز یا بمیر&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;دلیل خودکشی : او دچار افسردگی شدید بود و با روشن گذاشتن اتوموبیل خود در پارکینگ دربسته خانه به زندگی خود خاتمه داد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.iranvij.ir/" target="_blank"&gt;&lt;img class="aligncenter" style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" title="گروه اینترنتی ایران ویج&amp;zwnj;" src="http://www.iranvij.ir/group/img/up/1256295925.jpg" alt="" width="300" height="20" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.iranvij-group.com/join" target="_blank"&gt; &lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://upload.iranvij.ir/images_shahrivar/13192816944.jpg" alt="www.iranvij-group.com | گروه اینترنتی ایران ویج &amp;zwnj;" width="309" height="400" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #333399; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;نام نویسنده : ریونوسوکه آکوتاگاوا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;سن هنگام مرگ : ۳۵&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;آثار مهم : &amp;laquo;راشومون&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;دلیل خودکشی : آکوتاگاوا دچار افسردگی، پارانویا و توهم بصری بود. او به دلیل مصرف بیش از حد قرص خواب&amp;zwnj;آور درگذشت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.iranvij.ir/" target="_blank"&gt;&lt;img class="aligncenter" style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" title="گروه اینترنتی ایران ویج&amp;zwnj;" src="http://www.iranvij.ir/group/img/up/1256295925.jpg" alt="" width="300" height="20" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.iranvij-group.com/join" target="_blank"&gt; &lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://upload.iranvij.ir/images_shahrivar/13192816945.jpg" alt="www.iranvij-group.com | گروه اینترنتی ایران ویج &amp;zwnj;" width="300" height="400" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #333399; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;نام نویسنده : کارین بوی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;سن هنگام مرگ : ۴۱&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;آثار مهم : مجموعه شعر &amp;laquo;ابرها&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;دلیل خودکشی : ابتلا به افسردگی و خودکشی با قرص خواب.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.iranvij.ir/" target="_blank"&gt;&lt;img class="aligncenter" style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" title="گروه اینترنتی ایران ویج&amp;zwnj;" src="http://www.iranvij.ir/group/img/up/1256295925.jpg" alt="" width="300" height="20" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.iranvij-group.com/join" target="_blank"&gt; &lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://upload.iranvij.ir/images_shahrivar/13192816946.jpg" alt="www.iranvij-group.com | گروه اینترنتی ایران ویج &amp;zwnj;" width="310" height="400" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #333399; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;نام نویسنده : جان بری&amp;zwnj;من&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;سن هنگام مرگ : ۵۸&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;آثار مهم : مجموعه شعر &amp;laquo;۷۷ آواز رویایی&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;دلیل خودکشی : ناپایداری احساسی موجب شد از روی پل واشنگتن اونیو پایین بپرد و به زندگی خود خاتمه دهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.iranvij.ir/" target="_blank"&gt;&lt;img class="aligncenter" style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" title="گروه اینترنتی ایران ویج&amp;zwnj;" src="http://www.iranvij.ir/group/img/up/1256295925.jpg" alt="" width="300" height="20" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.iranvij-group.com/join" target="_blank"&gt; &lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://upload.iranvij.ir/images_shahrivar/13192816947.jpg" alt="www.iranvij-group.com | گروه اینترنتی ایران ویج &amp;zwnj;" width="283" height="400" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #333399; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;نام نویسنده : ریچارد براتیگان&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;سن هنگام مرگ : ۴۹&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;آثار مهم : &amp;laquo;صید ماهی قزل&amp;zwnj;آلا در آمریکا&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;دلیل خودکشی : دچار افسردگی و اسکیزوفرنی بود. با شلیک گلوله به زندگی خود خاتمه داد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.iranvij.ir/" target="_blank"&gt;&lt;img class="aligncenter" style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" title="گروه اینترنتی ایران ویج&amp;zwnj;" src="http://www.iranvij.ir/group/img/up/1256295925.jpg" alt="" width="300" height="20" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.iranvij-group.com/join" target="_blank"&gt; &lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://upload.iranvij.ir/images_shahrivar/13192816948.jpg" alt="www.iranvij-group.com | گروه اینترنتی ایران ویج &amp;zwnj;" width="460" height="280" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #333399; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;نام نویسنده : هانتر اس.تامپسن&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;سن هنگام مرگ : ۶۸&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;آثار مهم : &amp;laquo;ترس و نفرت در لاس&amp;zwnj;وگاس&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;دلیل خودکشی : بیماری&amp;zwnj;های مختلف که منتهی به خودکشی با شلیک گلوله به مغز شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.iranvij.ir/" target="_blank"&gt;&lt;img class="aligncenter" style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" title="گروه اینترنتی ایران ویج&amp;zwnj;" src="http://www.iranvij.ir/group/img/up/1256295925.jpg" alt="" width="300" height="20" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.iranvij-group.com/join" target="_blank"&gt; &lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://upload.iranvij.ir/images_shahrivar/13192816949.jpg" alt="www.iranvij-group.com | گروه اینترنتی ایران ویج &amp;zwnj;" width="425" height="287" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #333399; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;نام نویسنده : یرزی کوزینسکی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;سن هنگام مرگ : ۵۷&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;آثار مهم : &amp;laquo;حضور&amp;raquo;، &amp;laquo;پرواز را به خاطر بسپار&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;دلیل خودکشی : خستگی ذهنی و بیماری&amp;zwnj;های جسمی مختلف از جمله بیماری قلبی. دلیل مرگ او خفگی با قرار دادن پلاستیک دور سرش بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.iranvij.ir/" target="_blank"&gt;&lt;img class="aligncenter" style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" title="گروه اینترنتی ایران ویج&amp;zwnj;" src="http://www.iranvij.ir/group/img/up/1256295925.jpg" alt="" width="300" height="20" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.iranvij-group.com/join" target="_blank"&gt; &lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://upload.iranvij.ir/images_shahrivar/131928169410.jpg" alt="www.iranvij-group.com | گروه اینترنتی ایران ویج &amp;zwnj;" width="475" height="400" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #333399; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;نام نویسنده : یوکیو میشیما&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;سن هنگام مرگ : ۴۵&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;آثار مهم : &amp;laquo;رنگ&amp;zwnj;های ممنوع&amp;raquo;، &amp;laquo;صدای امواج&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;دلیل خودکشی : او در جریان یک گروگان&amp;zwnj;گیری خواستار بازگرداندن قدرت ژاپن به امپراتور این کشور بود. با پذیرفته نشدن این تقاضا او به شکل آئینی خودکشی کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://notation.persianblog.ir/post/832</link>
      <author>علی محمودی</author>
      <comments>http://notation.persianblog.ir/comments/140126/9230190/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-140126.post-9230190</guid>
      <pubDate>Sat, 07 Apr 2012 08:40:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نامه‌هایی از همینگوی؛ &amp;#39;نه برادری دارم، نه یک هم‌پیاله خوب&amp;#39;</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;کتابخانه جان اف کندی در آمریکا، از روز یکشنبه اول آوریل، با نمایش ۱۵ نامه چاپ نشده از ارنست همینگوی، نویسنده بزرگ قرن بیستم، گوشه&amp;zwnj;هایی دیگر از زندگی او را عیان می کند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;این نامه&amp;zwnj;ها خطاب به جیانفرانکو ایوانچیک ایتالیایی نوشته شده&amp;zwnj; است، دوستی جوان که تجربه&amp;zwnj;های مشابهش در زندگی، او را به همینگوی میانسال و سرد و گرم چشیده روزگار پیوند می&amp;zwnj;دهد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;از خلال این نامه&amp;zwnj;ها خاطرات و لحظه&amp;zwnj;هایی روایت می&amp;zwnj;شوند که طرح زندگی همینگوی را کامل&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;کند، جهانگرد و ماجراجویی که از جبهه&amp;zwnj;های جنگ در اروپا تا شکارگاه&amp;zwnj;های آفریقا، مجموعه&amp;zwnj;ای از تجربه&amp;zwnj;های دهشتناک و یگانه را از سر گذرانده&amp;zwnj;است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;اما چه اشتراکی میان این آمریکایی سرشناس و پا به&amp;zwnj; سن گذاشته و آن جوانک گمنام ایتالیایی وجود دارد که در تصاویرش کنار همینگوی یغور و خشن، بیش از هر چیز موهای روغن&amp;zwnj;زده&amp;zwnj;&amp;zwnj;اش جلب توجه می&amp;zwnj;کند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;خاطره&amp;zwnj;های جنگ، بهانه گفت&amp;zwnj;وگویی میان آن دو در کافه ای در ونیز سال ۱۹۴۹ می&amp;zwnj;شود که در آینده ادامه می&amp;zwnj;یابد؛ یکی از خاطره&amp;zwnj;های جنگ اول جهانی سخن می&amp;zwnj;گوید و دیگری از خاطره&amp;zwnj;های جنگ دوم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;این خاطره&amp;zwnj;ها و تجربه&amp;zwnj;های مشابه در نامه&amp;zwnj;هایی پی&amp;zwnj;درپی که به یکدیگر می&amp;zwnj;نویسند، بسط می&amp;zwnj;یابد تا جایی که رفته رفته هر دو آنها لحظه&amp;zwnj;هایی از زندگی شخصی و حال و هوای روحی خود را برای یکدیگر روایت می&amp;zwnj;کنند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;همینگوی نامه&amp;zwnj;هایش را با امضای "پاپا" یا "آقای پاپا" به پایان می&amp;zwnj;رساند و نیز دوست جوانش را "برادر" یا "هم&amp;zwnj;پیاله خوب" خود می&amp;zwnj;خواند. در نامه&amp;zwnj;ای از دوری او اظهار دلتنگی می&amp;zwnj;کند و در نامه&amp;zwnj;ای دیگر برایش می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;این مسئله دلتنگم می&amp;zwnj;کند که کسی مثل تو را کنارم داشتم که برایم مثل برادر بود و الان از کنارم رفته&amp;zwnj;است. حالا نه برادری دارم و نه یک هم&amp;zwnj;پیاله خوب...&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;همینگوی همه جا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;اولین این نامه&amp;zwnj;ها تاریخ ۱۹۵۳ را بر خود دارد و آخرین آنها تاریخ ۱۹۶۰. این نامه&amp;zwnj;ها، همینگوی را در سرزمین&amp;zwnj;های گوناگون نشان می&amp;zwnj;دهد، یک بار در قاره سیاه و در مجاورت کلیمانجارو و یک بار در سرزمین&amp;zwnj;های اروپایی، مادرید و پاریس (جشن بی&amp;zwnj;کران). نامه&amp;zwnj;ای از کوبا ارسال شده&amp;zwnj;است و نامه&amp;zwnj;ای از آمریکا. در برخی از آنها همینگوی از کتاب&amp;zwnj;های خود حرف می&amp;zwnj;زند و در برخی دیگر از علایقش نسبت به شکار.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;در نامه&amp;zwnj;ای که تاریخ آوریل ۱۹۵۳ را بر خود دارد، همینگوی می&amp;zwnj;نویسد که نگارش یک کتاب را به اتمام رسانده و کار سه چهارم از کتابی دیگر را نیز پیش برده&amp;zwnj;است، اما در نهایت می&amp;zwnj;گوید که قصد انتشار هیچ کدامشان را در آن سال ندارد:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&amp;laquo;مالیات بر درآمدم همین&amp;zwnj;طوری هم خیلی بالاست. کافی&amp;zwnj;ست یک ذره درآمدم بیشتر شود تا کارم به گداخانه بکشد.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;این سطرها دنباله نامه&amp;zwnj;ای است که در ابتدای آن، همینگوی از حال عمومی خود حرف زده&amp;zwnj;است:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&amp;laquo;فشار خون، کلیه&amp;zwnj;ها و کبد پاپا، وضعیت همه&amp;zwnj;شان خوب است. پاپا توانست از پس همه آزمایش&amp;zwnj;هایی که دکتر نوشته بود، بربیاید. کله&amp;zwnj;اش هم خوب و سریع کار می&amp;zwnj;کند و در مجموع، سرحال است.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;در نامه&amp;zwnj;ای به تاریخ ۳۰ می ۱۹۶۰ می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo; به طور وحشتناکی کار کرده&amp;zwnj;ام. از آخر ژانویه تا الان بیشتر از صد هزار کلمه نوشته&amp;zwnj;ام. طوری است که در پایان هر روز آن&amp;zwnj;قدر خسته&amp;zwnj;ام که نمی&amp;zwnj;توانم نامه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ای بنویسم.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;نامه&amp;zwnj;ای دیگر از کچام (Ketchum) در ایالت آیداهو آمریکا ارسال شده است، جایی که همینگوی کبک و مرغابی و بلدرچین شکار کرده و در این نامه لاف شکارهای خود را می&amp;zwnj;زند. و باز در نامه&amp;zwnj;ای دیگر که سال ۱۹۵۳ در نایروبی نوشته شده &amp;zwnj;است، از قصد و آهنگ خود برای شکار حیوانات آفریقایی سخن می&amp;zwnj;گوید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;مرگ غم&amp;zwnj;انگیز عمو ویلیاما شاید زیباترین همه این نامه&amp;zwnj;ها، نامه&amp;zwnj;ای باشد که همینگوی در آن از گربه اش، رفیق یازده ساله خود، "عمو ویلی" می&amp;zwnj;نویسد. کهنه سربازی که به نظر می&amp;zwnj;رسد به شکار حیوانات بزرگ خو کرده&amp;zwnj; باشد، چنان در مرگ گربه کوچک خود&amp;zwnj; زار می&amp;zwnj;زند که مدت&amp;zwnj;ها باید بگذرد بلکه ذره&amp;zwnj;ای آرام و قرار بیابد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;در تاریخ ۲۲ فوریه ۱۹۵۳ قلم به دست می&amp;zwnj;گیرد و داستان عمو ویلی را برای ایوانچیک روایت می&amp;zwnj;کند، داستانی که پایانش را خود همینگوی رقم زده&amp;zwnj;است و نه طبیعت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;همینگوی تعریف می&amp;zwnj;کند که به ناگزیر تفنگش را این&amp;zwnj;بار رو به سوی عمو ویلی گرفته و شلیک کرده&amp;zwnj;است؛ گربه دو پایش را ماشینی سواری شکسته بود. یک نفر پیشنهاد می&amp;zwnj;کند که او کار حیوان را بسازد، اما همینگوی قبول نمی&amp;zwnj;کند:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&amp;laquo;نمی&amp;zwnj;توانستم ریسک کنم که "ویل" متوجه شود کسی قرار است او را بکشد...&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;او ادامه می&amp;zwnj;دهد که در همان حال، گروهی از هوادارانش سرزده از راه می&amp;zwnj;رسند:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&amp;laquo;هنوز تفنگم در دستم بود. به آنها توضیح دادم که بد موقعی آمده&amp;zwnj;اند و خواهش کردم که درکم کنند و بروند. اما یکی از آن ژیگولوهای کادیلاک سوار دیوانه برگشت و گفت، اتفاقا خیلی هم موقع خوب و مهیجی رسیده&amp;zwnj;ایم، درست موقعی که همینگوی بزرگ به خاطر کشتن یک گربه گریه می&amp;zwnj;کند.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;همینگوی اضافه می&amp;zwnj;کند: &amp;laquo;به او فحش دادم، چون لایق شنیدن فحش بود. حالا جزئیات ماجرا بماند.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;او در انتهای این نامه می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;مطمئن باش دلم برایت تنگ شده. دلم برای عمو ویلی تنگ شده. من قبل از این گاهی مجبور بوده&amp;zwnj;ام به آدم&amp;zwnj;ها شلیک کنم، اما نه به کسی که یازده سال او را می&amp;zwnj;شناختم و دوستش داشتم، نه به کسی که با دو پای خرد شده از درد خرخر می&amp;zwnj;کند...&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;خانواده ایوانچیکداستان جیانفرانکو ایوانچیک و ارنست همینگوی به همین&amp;zwnj;جا ختم نمی&amp;zwnj;شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;در این داستان پای دیگر ایوانچیک&amp;zwnj;ها نیز به میان آمده&amp;zwnj;است که می&amp;zwnj;توان نشانه&amp;zwnj;های آنها را در برخی کتاب&amp;zwnj;های همینگوی مشاهده کرد. حکایت "گاو باوفا" را همینگوی برای خواهرزاده ایوانچیک نوشت که کتابخانه جی اف کی دستنوشته آن را هم خریداری کرده است. و از آن مهم&amp;zwnj;تر رمان&amp;zwnj; "پیرمرد و دریا"ست؛ همینگوی انگیزه نوشتن آن را آدریانا اویوانچیک، خواهر جیانفرانکو می دانست که او را هم در سال ۱۹۴۹ در ونیز دیده بود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;درباره احساس همینگوی نسبت به آدریانا در زندگی&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;های او اشاراتی شده&amp;zwnj;است که می گویند احساسی دوستانه بود. شخصیت زن رمان دیگر همینگوی، "آن سوی رودخانه، میان درختان" را نیز برگرفته از شخصیت او می&amp;zwnj;دانند. همینگوی همه جا خود را پدرخوانده او می&amp;zwnj;نامید، همان&amp;zwnj;طور که "پاپا"ی جیانفرانکو بود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;ارنست همینگوی در سال ۱۹۶۱ خودکشی کرد، اما جیانفرانکو ایوانچیک هنوز زنده است. هشتاد و چند سال دارد و می نویسد و چه بسا همچنان اینجا و آنجا خاطرات خود با همینگوی کبیر را با آب و تاب شرح می&amp;zwnj;دهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://notation.persianblog.ir/post/831</link>
      <author>علی محمودی</author>
      <comments>http://notation.persianblog.ir/comments/140126/9199681/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-140126.post-9199681</guid>
      <pubDate>Sun, 01 Apr 2012 17:26:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>توصیه‌های مترویی!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #0030b1; font-weight: bold; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;قبل از سوار شدن:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: #ff0000;"&gt;1-&lt;/span&gt; تا اونجا که می&amp;zwnj;تونید بدون بلیت سوار بشید. برا این کار پشت سر کسی که بلیت داره بایستید و به طوری که مأمور کنترل متوجه نشه تا در باز شد به اون طرف بپرید. اگر هم مأمور متوجه شد با داد و فریاد سریعا به طرف محل سوار شدن فرار کنید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: #ff0000;"&gt;2-&lt;/span&gt; وقتی می&amp;zwnj;خواهید بلیت بگیرید، لازم نیست توی صف بایستید. به اول صف برید و با گفتن ببخشید من عجله دارم، بدون گوش دادن به اعتراض دیگران، بلیت خودتون رو بخرید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: #0030b1; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;هنگام سوار شدن:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: #ff0000;"&gt;1- &lt;/span&gt;اگه ایستگاه اول بودید و مسافر زیاد بود، هر طور شده خودتونو به نزدیکی در برسونید و به محض باز شدن در به طرف اولین صندلی خالی خیز بردارید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: #ff0000;"&gt;2-&lt;/span&gt; اگه ایستگاه&amp;zwnj;های بین راه سوار شدید به علت اینکه جای خالی کمتر از مسافرایی هست که باید سوار بشند، برای سوار شدن تا اونجایی که می&amp;zwnj;تونید نفرات جلویی رو هل بدید و به فریاد های آقا چه خبرته؟...آقا هل نده...آی دنده هام شکست...اصلا گوش ندید؛ مهم سوار شدن شماست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: #ff0000;"&gt;3- &lt;/span&gt;وقتی خودتون سوار شدید، یکی از میله هارو محکم بچسبید. ثابت جاتون بایستید و به آقا برو جلوی دیگران توجه نکنید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: #0030b1; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;درون قطار:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: #ff0000;"&gt;1- &lt;/span&gt;همونطور که ایستادید با آرنجتون به پهلوی بغل دستیتون فشار بیارید اگه اعتراض کرد بگید...آقا به من چه ..از بغل هل میدند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: #ff0000;"&gt;2-&lt;/span&gt; اگه خسته شدید همونجا که ایستادید بشینید.. ممکنه بعضی ها بگند آقا مگه خونه خالته... توجه نکنید .. اصل اینه که شما راحت باشید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: #ff0000;"&gt;3-&lt;/span&gt; چهار چشمی مراقب باشید ... اگه کسی نزدیکتون از صندلیش داره بلند میشه قبل از اینکه کسی به فکر بیفته سریع به جاش بشینید. تعارف کردن به دیگران معنا نداره.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: #ff0000;"&gt;4-&lt;/span&gt; وقتی نشستید اگه یه وقت پیرمردی... مریضی... زن بچه داری.. بالای سرتون ایستاد فورا چشماتون رو بسته و خودتونو به خواب بزنید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: #ff0000;"&gt;5-&lt;/span&gt; برای اینکه حوصله تون سر نره با بغل دستیتون شروع به حرف زدن کنید. هر چقدر که می تونید با صدای بلندتر صحبت کنید.. شاید بغل دستیتون مشکل شنوایی داشته باشه.. شاید بغل دستیتون به انحای مختلف بخواد از زیر بار حرف زدن در بره ... شما نذارید و مدام حرف بزنید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: #0030b1; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;هنگام پیاده شدن:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: #ff0000;"&gt;1- &lt;/span&gt;چند لحظه قبل از رسیدن به مقصد از جاتون بلند شید... با زور بقیه رو کنار بزنید و خودتون رو به نزدیک در برسونید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: #ff0000;"&gt;2-&lt;/span&gt; وقتی در باز شد چون بیرونی ها می خوان به زور بیان تو، شما زودتر با مشت و لگد و فشار راهتون رو باز کرده و پیاده بشید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: #ff0000;"&gt;3-&lt;/span&gt; وقتی پیاده شدید با سرعت یه دونده صد متر خودتونو به پله های برقی برسونید. شما باید اولین کسی باشید که به بالا میرسد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;منبع : خبرگزاری تابناک&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://notation.persianblog.ir/post/830</link>
      <author>علی محمودی</author>
      <comments>http://notation.persianblog.ir/comments/140126/9124551/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-140126.post-9124551</guid>
      <pubDate>Thu, 15 Mar 2012 23:36:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>در مراسم تشییع خالق &amp;#171;سووشون&amp;#187; چه گذشت؟</title>
      <description>&lt;h2 style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;صبح یکشبنه 21 اسفندماه، اهالی قلم در تالار وحدت گرد هم آمدند تا بانوی داستان&amp;zwnj;نویسی ایران را به سمت آرامگاه ابدی&amp;zwnj;اش بدرقه کنند.&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;div style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;روزهای آخر اسفند شده بلای جان اهل فرهنگ هر سال که به روزهای آخر سال می&amp;zwnj;رسیم و فکر می کنیم که دیگر مرگ دست از سر اهالی فرهنگ برداشته است، اما دوباره سر و کله&amp;zwnj;اش پیدا می&amp;zwnj;شود و یکی را با خود می&amp;zwnj;برد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;حالا نوبت سیمین دانشور بود، نویسنده&amp;zwnj;ای که لقب بانوی داستان&amp;zwnj;نویسی ایران را به او داده&amp;zwnj;اند. سیمین دانشور بعد از ظهر یک روز زمستانی (18 اسفند ماه همزمان با&amp;nbsp;روز جهانی زن) در خانه&amp;zwnj;اش&amp;nbsp;درگذشت&amp;nbsp;و امروز 21 اسفند، اهالی قلم و چند مقام فرهنگی در تالار وحدت جمع شدند&amp;nbsp;تا او را بدرقه کنند.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;در ابتدای مراسم پیام سیدمحمد حسینی &amp;ndash; وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی-&amp;nbsp; خوانده شد که به خاطر حضور در کشور اندونزی نتوانسته بود در این مراسم حضور یابد. بعد از آن بهمن دری &amp;ndash; معاون فرهنگی او - سخن گفت و به دیداری که چندی پیش با سیمین دانشور داشته اشاره کرد، دیداری که در آن دانشور کتابی را به او هدیه کرده است و او خواسته که برایش امضا کند،اما نکرده ولی بعدا از طریق دوستی آن&amp;zwnj; را امضا کرده و برایش فرستاد. او گفت که بر خلاف&amp;nbsp;آن چه که گفته می&amp;zwnj;شد،&amp;nbsp;خانم دانشور این اواخر اصلا کج خلق نشده بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://www.khabaronline.ir/Images/News/Larg_Pic/21-12-1390/IMAGE634670665179466373.jpg" alt="" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;او به خدمات ارزنده سیمین دانشور در عرصه داستان&amp;zwnj;نویسی اشاره کرد،&amp;nbsp;نویسنده&amp;zwnj;ای که عمری در این عرصه&amp;nbsp;حرف اول&amp;nbsp;را می&amp;zwnj;زد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;دری حتی درباره شیوه داستان&amp;zwnj;نویسی دانشور هم سخن گفت، به نثر ساده او اشاره کرد و &amp;laquo;سووشون&amp;raquo; را نقطه اوج کارهای ساده و در عین حال عمیق این داستان&amp;zwnj;نویس ذکر کرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;معاون فرهنگی وعده داد که اگر کتابی از دانشور مانده و یا اثری باید تجدید چاپ شود، مجموعه ارشاد تمام تلاش&amp;zwnj;اش را خواهد کرد که این آثار منتشر شوند. همچنین تا نمایشگاه کتاب تمام آثار این نویسنده در فرم خاصی منتشر&amp;nbsp; و در یک غرفه به نامش عرضه می&amp;zwnj;شود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;غلامرضا امامی - مترجم- یکی از کسانی که تا اواخر عمر دانشور به خانه&amp;zwnj;اش رفت و آمد داشت. او&amp;nbsp;متنی را درباره این داستان&amp;zwnj;نویس خواند: &amp;laquo;توی این شهر شلوغ در خیابان عشق در کوچه دل میان بن بست ارض و سما خانه&amp;zwnj;ای است که جلال ساخته است، خانه&amp;zwnj;ای که جلال برای سیمین ساخته و هنوز این خانه پایدار مانده است. سیمین این خانه را رها نکرد این خانه، خانه دل او و خانه دل ماست. این خانه هنوز سخن می&amp;zwnj;گوید، تاریخ ادبی و اجتماعی این سرزمین در آن خانه نقش بسته است. امیدوارم این خانه&amp;nbsp; که خانه دل سیمین و خانه دل ماست برای این سرزمین بماند.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;امامی در ادامه&amp;nbsp;قطعه از نوشته&amp;zwnj;های&amp;nbsp;سیمین دانشور را خواند:&amp;laquo; در زندگی سرودی و زندگی سرودی است با محبت بخوانش، زندگی یک بازی است با سرود بازی&amp;zwnj;&amp;zwnj;اش کن، اما بدان که اصل زندگی سفر میان زایش و مرگ است...&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;این مترجم یادآور شد: &amp;laquo;او را هرگز نمی&amp;zwnj;یابم که رفته باشد. سیمین سفر به خیر، امروز به دیدن جلال می&amp;zwnj;روی، جلال به پیشواز او بیا.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://www.khabaronline.ir/Images/News/Larg_Pic/21-12-1390/IMAGE634670664867153824.jpg" alt="" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;علی دهباشی&amp;nbsp; نویسنده و مدیر مسوول نشریه ادبی بخارا هم یادآور شد:&amp;laquo;حضور وسیع شاعران و نویسندگان و مقامات فرهنگی نشان می&amp;zwnj;دهد که دانشور از چه جایگاهی در ادب معاصر برخوردار بوده است. سه نسل با رمان&amp;zwnj;ها و آثار دانشور زندگی کردیم و همیشه دم گرم او و نگاه مهربانش آرام&amp;zwnj;بخش حرمان&amp;zwnj;های ما بود.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;بعد از صحبت&amp;zwnj;های این چند نفر، برای سیمین دانشور نماز خوانده شد، حجت&amp;zwnj;الاسلام محمود دعایی &amp;nbsp;که به گفته خودش تا به حال&amp;nbsp;کمتر از 10 مرتبه نماز میت خوانده&amp;zwnj; آن هم برای چهره&amp;zwnj;هایی چون&amp;nbsp;مرحوم فولادوند، طاهره صفارزاده و موذن زاده اردبیلی را خوانده&amp;zwnj; است، برای دانشور هم نماز خواند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;این طرف&amp;zwnj;تر هم عده&amp;zwnj;ای جمع شده بودند و در حالی که پوستر سیمین دانشور در دست&amp;zwnj;شان بود، سرود ای ایران را می&amp;zwnj;خواندند، بعد پیکر سیمین دانشور به سمت بهشت&amp;zwnj;زهرا(س) تشیع شد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;حالا دانشور در قطعه&amp;zwnj; هنرمندان شماره 31 ردیف 150 قطعه 88 بهشت زهرا(س) همسایه عبدالحسین زرین&amp;zwnj;کوب، مهرداد بهار، شاهرخ مسکوب، فریدون مشیری شده است. حالا وقت ملاقات سیمین با جلال است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://notation.persianblog.ir/post/829</link>
      <author>علی محمودی</author>
      <comments>http://notation.persianblog.ir/comments/140126/9101643/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-140126.post-9101643</guid>
      <pubDate>Mon, 12 Mar 2012 05:25:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>برای سیمین دانشور</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;سلام سیمین جانم. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;تو را هیچ وقت این طوری نشناخته بودم. سووشون را چندبار شروع کردم اما نتوانستم تمامش کنم، شاید به خاطر این که آن وقت ها تو را پشت سر داستانت نمی دیدم که خواندنش لذت کشف دوباره ات باشد. اما کتاب نامه هایت به جلال* را که هدیه گرفتم، همه چیز عوض شد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;همان اول فهمیدم تو در سال 1329 در 29 سالگی ازدواج کرده ای که این یعنی با معیارهای آن زمان یکی از همدردان خودمان به شمار می رفتی! تازه... دوسال هم از جلال بزرگتر بودی و با همه این حرف ها شوهری به آن معروفی و به قول خودت"جوان و زیبا با قیافه شاعرانه و لب های خوش ترکیب و بوسه انگیز و چشمهای میشی"و خلاصه قد وبالایی که مدام قربان صدقه اش می رفتی، پیدا کردی. قبول کن که یکباره خیلی برایم عزیز شدی! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;برای خودت کسی بودی که شوهر کردی. دکترای ادبیات داشتی از دانشگاه تهران. دوسال بعد از ازدواج هم بورس یک ساله فولبرایت گرفتی و رفتی آمریکا. شوهر نکردی که شوهر کرده باشی و از حرکت باز بمانی، مثل خیلی دیگر از زنانی که می شناسیم. مثل خیلی از زنان دیگر تا هنوز، خودت را در سایه شوهر نویسنده ات پنهان کردی و گفتی او نویسنده است و من سعی می کنم ادای نویسنده ها را دربیاورم اما همپا بودید و هرکدام شخصیت مستقل خودش را داشت، اگرچه متاثر از دیگری. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;وقتی دلت برای شوهرت تنگ بود و می گفتی بدون او حال و حوصله شرکت در هیچ برنامه تفریحی را نداری و بعد بلافاصله می نوشتی بچه ها دارند به سینما می روند و برای رفع دلتنگی همراهشان می روم(!) عاشقت شدم. شوهر نکرده بودی که شوهر کرده باشی. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;وقتی ادعا کردی پولهایی را که بهت می دهند نگه می داری تا باهم لباس بخرید و در نامه بعدی نوشتی که مجبور شده ای تمامش را برای خودت خرید کنی، آن هم فقط برای این که تو نماینده زن های ایرانی در دانشگاه استنفورد هستی و باید شان آنها را حفظ کنی و آبروی ملتی در میان است(!)، یا وقتی مدام می گفتی از آمریکا که برگشتی کار می کنی و جلال را به یک سفر اروپا می فرستی تا او هم تجربه ای شبیه خودت داشته باشد و جبران سفر آمریکای تو بشود و بعدتر، نزدیک آمدنت که شد، گفتی" می آیم و دوتایی به اروپا خواهیم رفت"، شیفته وار خندیدم. عجب دختر شیطانی بودی! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;و جلال... جلال عاشقت بود، عاشق تو که "سیاه سوخته شیرازی" اش بودی. مردی بود که به گفته خودت زندگی ات را سرشار کرد و کیفیتش را دگرگون ساخت. بهش برمی خورد که چرا خیال می کنی از خرید کردنت ناراحت می شود یا از حرف زدنت با پسرها و استادها که بلافاصله توضیح می دادی زن و بچه دارند. او حتی با وجود ترس همیشگی از این که نکند فراموشش کنی، از تو می خواست به جای غصه خوردن، آخر هفته به مهمانی بروی و با هرکس دلت خواست برقصی، آن هم درحالی که خودش حتی حوصله نداشت حتی با وجود موافقت ضمنی تو که " اگر ناگزیر شوی گنجشک اشی مشی را به بام بیگانه ای بنشانی سعی کن من نفهمم"، به بعضی جاها سری بزند وبعضی چیزها بنوشد! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;تو زن جالبی هستی، زنی که شوهرش را دوست دارد اما مدام از کارهایی می گوید که می توانست برایش بکند و نکرده. خودش را سرزنش می کند که چرا آن قدرها به او نرسیده و حتی برای درس خواندن تنهایش گذاشته و آغوشش را هم از دست داده اما در نهایت شخصیتی از خودش می سازد که شوهرش بیشتر به او افتخار کند. زنی که خود را خودخواه می داند اما اعتراف می کند عاشق شده است و خودخواهی را کم کم به فراموشی می سپارد. زنی که شوهرش را با وجود بچه دار نشدن آن قدر دوست دارد که تا پایان عمر او و تا پایان عمر خودش به او وفادار می ماند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;سیمین جانم! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;شرح خیلی از مشاهدات تو در آمریکا &amp;ndash; اگرچه مربوط به پنجاه سال پیش &amp;ndash; برایم جالب بود. همان وقت که با تعجب از صابون مایع و خشک کن دستشویی و آب سردکن و آسانسور می نوشتی، اینها را هم می گفتی: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;"استاد از جنبه علمی خلاقیت هنری حرف زد که من مطلقا اطلاعی نداشتم. گفت نبوغ هنری که مساله ای احساسی و عاطفی است، فرمانش از غده هیپوتالاموس صادر می شود. این غده کمابیش زیر قسمت قدامی غده هیپوفیز قرار دارد که می توان گفت مادر تمام غدد داخلی است و غدد جنسی هم از آن فرمان می گیرند. او گفت انسانی که به غرایز جنسی اهمیت زیاد می دهد به حیوانیت نزدیک تر است. می شود نیروی جنسی را به صورت عشق های عرفانی تصعید کرد و در افراد خاص، به صورت گسترش خلاقیت درآورد... جلال عزیزم نکند ما دوتا هورمون های جنسیمان را تصعید می کنیم که بچه دار نمی شویم؟!" &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;" تو می دانی که من نسبت به دخترهای دیگر نسبتا دیر شوهر کردم. و تو خودت می دانی که هر زن و مرد جوان از بیست سالگی به بعد به این روابط نیازمند است.( سیمین جان الان بچه ها از دوازده سالگی فکر می کنند محتاج این روابطند و افتخارشان این است که سن مطلع شدنشان از روابط زن و مرد را تا حد یک رقمی پایین بیاورند تا مثلا درجه فهم و شعور و زرنگ بودن خودشان را بالا ببرند، درحالی که نمی دانند دنیای پیش از بلوغ و آگاهی جنسی هم به اندازه خودش لازم و آرامش بخش است و شاید تنها فرصت هایی است که&amp;zwnj; آدم می تواند از یک نفره بودنش به تمامی لذت ببرد) خوب من این هشت سال را چه کردم؟ البته درس خواندن زیاد و مشغولیت و داشتن یک کمی استعداد و تشویق خانم سیاح موجب شد که من کمتر به مردها توجهی بکنم. این را باور کن که من مثل دخترهای دیگر ابدا به دنبال شوهر نبودم، یعنی برای کسی تور نمی انداختم. رفتار من با تو موید این ادعاست. اگر یادت باشد خیلی دیر تسلیم شدم و تا عروسی نکردیم به من دست نیافتی..." &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;آه سیمین جانم... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;همه کتاب هایت را گرفته ام تا بخوانم. انگار می کنم این طوری با من حرف می زنی و به خودم می بالم. دوست داشتم ببینمت و تلالویی از جذابیتی را که روزگاری جلال شیفته وار ازآن سخن می گفت، در تو بازیابم. بعد راحت تر تصورت می کردم در روزهای شیراز و امیریه و پالوآلتو. در اتوبوس مسافربری تهران اصفهان که آنجا با جلال آشنا شدی. و وقتی با وجود همه تفاوت های خانوادگی با او زنش شدی. و وقتی در سوگ او به سووشون نشستی. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;تو شانس پیداکردن اسب واقعی ات را داشتی: "&amp;zwnj;من در بچگی عاشق اسب بودم. به مادرم می گفتم وقتی بزرگ شدم زن اسب می شوم... آن روز مقدس که تو از من خواستگاری کردی به خانه که رفتم مامانم و بچه ها داشتند ناهار می خوردند. گفتم من اسبم را پیدا کردم. مادرم پرسید کجا می بندیش؟ گفتم نه، اسب واقعی ام را. می خواهم زن جلال آل احمد بشوم. قاشق و چنگال از دست مادرم افتاد..." تو شانس رسیدن به او را هم پیدا کردی:" من و تو دوزن و مرد جوان و عاشق به هم رسیدیم و این بزرگ ترین شانس های جهان است که عاشق و معشوق به هم برسند..." &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;شنیده ام این روزها سخت ناخوش احوالی و هشتاد و نه سال عمر بر دوش خسته و تنهایت سنگینی می کند. شاید بی قرار دیدار دوباره جلالی بعد از چهل سال. نمی خواهم به دنیای بدون سیمین ها و جلال ها فکرکنم. خودم را این جور دلداری می دهم که اقلا برای تو خوشحالم سیمین جان که طعم عشق را چشیدی و خوب زندگی کردی. خودت به جلال گفته بودی: " می دانی زنی که دیر شوهر می کند باید زندگی اش راحت باشد زیرا بی شوهری و پشت چشم نازک کردن مردم به حد کافی پدرش را درآورده است. شوهر که می کند می خواهد آسایش بیابد ... و توخوب موقعی در زندگی من وارد شدی..." &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;* نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد/ انتشارات نیلوفر/ تدوین و تنظیم: مسعود جعفری&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://notation.persianblog.ir/post/828</link>
      <author>علی محمودی</author>
      <comments>http://notation.persianblog.ir/comments/140126/9094716/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-140126.post-9094716</guid>
      <pubDate>Sun, 11 Mar 2012 00:46:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تصاویر منزل مرحوم سیمین دانشور</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img title="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/12/20/143174_230.jpg" alt="" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img title="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/12/20/143175_376.jpg" alt="" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img title="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/12/20/143176_720.jpg" alt="" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img title="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/12/20/143177_704.jpg" alt="" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img title="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/12/20/143178_876.jpg" alt="" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img title="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/12/20/143179_178.jpg" alt="" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img title="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/12/20/143180_262.jpg" alt="" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img title="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/12/20/143181_562.jpg" alt="" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img title="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/12/20/143182_622.jpg" alt="" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img title="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/12/20/143183_441.jpg" alt="" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img title="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/12/20/143184_196.jpg" alt="" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img title="" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/12/20/143185_271.jpg" alt="" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: #c71585;"&gt;عکس: روح الله یزدانی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://notation.persianblog.ir/post/827</link>
      <author>علی محمودی</author>
      <comments>http://notation.persianblog.ir/comments/140126/9094713/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-140126.post-9094713</guid>
      <pubDate>Sun, 11 Mar 2012 00:40:48 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
