نون و القلم

"و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت" - خیام

نامه‌ به علی‌اصغر حاج سیدجوادی - نوشته دکتر علی شریعتی

اشاره: در بخش آثار که به نوشتارها، گفتارها و نامه‌ها تقسیم کرده‌ایم، نمونه‌ای از نوشته‌ها یا گفته‌های علی شریعتی را منتشر می‌کنیم. آرزوی ما آنست که به مرور کلیه آثار او در اینجا منتشر شود . نامه‌ای که در پی خواهد آمد در مجموعه آثار34- نامه‌ها- ( چاپ جدید) منتشر شده است.
نامه‌ به علی‌اصغر حاج سیدجوادی
1- تردید که درباره‌ی مرگ یا زندگی این ملت داشتم از میان رفت.
2- در فرهنگ اسلامی ما- به ویژه شیعه- اصطلاح «حجت» به خصوص در اطلاقش به انسان معنی شگفت، عمیق و کاملاً بدیعی دارد. گمان نمی‌کنم در دیگر فرهنگ‌ها معادلی داشته باشد. یک انسان در یک عصر برای یک مکتب، مذهب، نهضت یا ملت به یک «حجت» بدل می‌شود. با توجه بمعانی‌ای که از ریشه‌ی لغوی این کلمه برمی‌آید که مفاهیمی است مطلقاً ذهنی و مجرد و ازمقوله مسایل علمی و اصطلاحات صرفاً عقلی و منطقی، تبدیل وجودی انسان به آن، نه تنها از تصعید ذاتی و معراج جوهری انسان در مجالی به وسعت لایتناهی و فراختر و فراتر از «بودن» و حقیقتی شریف‌تر از آنچه «واقعیت» می‌توان، خبر می‌دهد که مساله «مسوولیت انسانی» و «وضع» و «نقش» شخصیت و امکانات، تعهدات و به طور مشخصی «علیت فرد» را در جامعه، تاریخ و در سلسله علت و معلول حاکم بر طبیعت و بر انسان، بدیع‌تر و عمیق‌تر و بسیار دقیق‌تر از تمامی فلسفه‌ها و ایدئولوژی‌هایی که از اصالت انسان و مسوولیت فکر، اراده، علم، ادبیات و هنر سخن می‌گوید طرح کرده است و من با این‌که به عمق و غنا و تازگی این اصطلاح پی برده‌ام و با شگفتی و حیرت بسیار به این کیمیاگری در جوهر وجودی آدمی می‌اندیشم که در آن «فرد» به «حجت» بدل می‌شود، تنها امروز بود که به راستی معنای آن را دریافتم و مصداق آن را یافتم.
3- قرآن- به خلاف آن‌چه روشنفکران اهل قیاس می‌پندارند- در متن جهان توحیدی و جهان‌بینی عینی، به انسان اصالتی خدایی می‌بخشد و او را حامل روح خدا، همانند خدا و بالاخره جانشین خدا در طبیعت مادی می‌نماید. اما آن‌چه برایم در عین شگفتی مبهم بود تعبیر حیرت‌انگیز قرآن است از جایگاهی که یک فرد می‌تواند در نردبان تکامل وجود خویش کسب کند. و این تکامل نه یک تکامل مجرد و منفرد است، که تکامل وی در رابطه با زمانش و با جامعه‌اش و به تعبیر دقیق‌تر تکامل نقش اجتماعی و رسالت انسانی فرد مقصود است و در یان باره است که از امکان تبدیل «فرد» به «جامعه» سخن می‌گوید. شگفتا! فرد از یک سو جانشین خدا می‌شود- در طبیعت- و از سوی دیگر جانشین جامعه- در تاریخ-!
کان ابراهیم امه قانتا
من احیاها فکانما احیا الناس جمیعا
چگونه می‌شود! در فلسفه می‌فهمیم که فرد با کلی خویش برابر است. اما در انسان‌شناسی و جامعه‌شناسی چه ایدئولوژی بوده است که انسان در ارزش با تمامی انسان‌ها برابر می‌گیرد، یک فرد را در ارتقاء وجودی و تحمل بار سنگین مسوولیت یک «امت» می‌خواند؟! امروز من پاسخ این سئوال‌ها را دریافتم. دیدم!
4- شهید در فرهنگی اسلامی- به ویژه در تشیع که تاریخش بر شهادت بنا شده است- هم از نظر لغت و هم معنا خصایصی دارد که به هیچ زبانی ترجمه‌پذیر نیست. معادل آن در فرهنگ غربی و حتی مسیحیت که تکیه‌گاهش شهادت است، MARTYR، که از ریشه‌ی MORT به معنای مرگ و فوت و وفات است و شهید درست برعکس به معنای «حی و حاضر» است. «مارتیز» یک صفت منفی است، یک صفت توصیفی و انفعالی (Passif) است. شهید، نه تنها به معنای زنده است، نه تنها به معنای حاضر است در برابر مرده و در برابر غایب از صحنه، که یک صفت فعلی و فاعلی و اثباتی است. گواهی دهنده است. حضرت امیر در بیان فلسفه احکام می‌گوید: «والجهاد عزالاسلام و الشهادت استظهار اللمجاهدات» جهاد دیگر است، و شهادت دیگر. شهادت یک حکم مستقل است نه حالتی فردی که بر یک مجاهد ممکن است عارض شود؛ نقش خاص و فلسفه‌ی خاص و هدف خاص خویش دارد. مساله کشتن نیست نوعی انتخاب و نوعی عمل است. «و کذلک جعلنا کم امه وسطا لتکونوا شهدا علی‌الناس و یکون الرسول علیکم شهیداً». شما را امتی در وسط زمان و زمین و متن صحنه و میانه درگیری‌ها و رویدادها به حرکات جهان و انسان قرار دادیم تا شما بر مردم هشید باشید و رسول بر شما شهید باشد. حان دادن یکی از اشکال شهادت است، چه کسی از علی شایسته‌تر است تا فلسفه این حکم را تفسیر کند؟‌شهادت، رسواگری، افشاگری و روشنگری و پرده‌دری و پیداسازی است، عیان کردن و بیان کردن و برملا کردن و آشکار ساختن تمامی آن چیزهایی است که انکار کرده‌آند، به فراموشی سپرده‌اند و از آن سخن نمی‌گویند، قربانی توطئه سکوت کرده‌اند. کم‌کم می‌خواهند بگویند اساساً چنین چیزی و این جور چیزها وجود ندارد تا چندی که گذشت نه تنها دیگر حرفش را نزنند که فکرش را هم نکنند. و اندیشه‌ها به هر چیزی و چیزکی مشغول باشند، درگیر باشند و سرگرم سربند باشند، الا آن فاجعه‌ها که گذشته و می‌گذرد، الا آن حقیقت‌ها که کتمان شده و از یاد می‌رود، الا آن دردها، نیازها و آرمان‌ها که از عمق اندیشه و احساس و وجدان جامعه ریشه‌کن شده و تلفظش و تصورش نیز جرم، و الا آن خواست‌ها که انسان بودن انسان بدان‌ها است و پنهانکاران و دسیسه بازارن و قداره‌بندان و آدمخواران همان‌ها را در نفس انسان‌ها و در نفسانیات جامعه‌ی انسانی می‌کشند و این از کشتن انسان و تقل نفس و تقل عام فجیع‌تر است، و شهادت که جهاد حق پرست است در عصر نتوانستن‌ها، عصری که حق خلع سلاح است و خلق زبون و پریشان و خو کرده به ظلمت و ظلم و قربانی خاموشی و فراموشی و لاجرم هر کس پوزه در خاک می‌چرد و سر در آخور فرو برده می‌خورد و نه تنها «چگونه زیستن‌اش» که «چگونه بودن‌اش» را نیز هم چون پالان و افسار بر او بار می‌کنند و چون معتادی که زوال و اضمحلال وجودی خویش را می‌بیند و به آن عادت کرده و تن به مرگ داده است آزادی و خشم و خروش و رهایی و زندگی و سلامت و سعادت را بر زبان نیز نمی‌آورد و بر خیال نیز نمی‌گذراند.
در چنین امنیت سیاه و آرامش مرگ و سکوت گروستانی که هر وجودی تابوتی شده است و هر روحی جنازه‌ای و تنها متولی قبرستان است که کرو فر می‌کند و عساکرش جنازه‌کشان و مرده‌شوران و کفن دوزان و گورکنان و لحدتراشان و تلقین‌دهندگان و نماز میت‌خوانان و گدایان و قاریان و کفتاران، ناگهان یکی تابوتش را بشکند، گورش را برشورد، هستی‌اش را صوری کند و در آن اسرافیل‌وار بدمد و فریادی در سکوت مرگ برکشد و روح را فراخواند و نام زندگی را بر زبان آورد…، شهید است.
آسمان شو، ابر شو باران ببار ناوادان آبش نمی‌آید بکار
آب باران باغ صد رنگ آورد ناودان همسایه در جنگ آورد
هان که اسرافیل عصری ای عزیز رستخیزی کن تو پیش از رستخیز
او چه بمیرد و چه زنده ماند شهید است و من امروز معنای شگفت و شکوهمند این توصیف پیامبر را از یک صحابی‌اش دانستم که گفت: «هرکس دوست دارد در چهره‌ی شهیدی که زنده در خاک گام برمی‌دارد بنگرد در چهره‌ی وی بنگرد!»
5- و نیز امرو دانستم که «افضل الجهاد…» چیست و چرا؟ امروز رمق به دست و پایم آمد، نه تنها دلگرم که پشت گرم شدم؛ احساس می‌کنم که دیگر تنها و بی‌کس و غریب زندگی نمی‌کنیم، گمنام و خاموش و پنهان نخواهیم مرد. زبان داریم، وکیل مدافع داریم، با نام و ناموس و جان و مالمان با تفنن، خاطر جمعی و بوالهوسی بازی نخواهند کرد. دستت مریزاد! «سوگند بر مرکب و به قلم و به آن‌چه می‌نویسند»، که سخن پیامبر ما راست است که «مرکب انسان آگاه از خون شهید قیمتی‌تر است»، راست گفت ابوبکر: «تا وقتی که در میان این امت، چون تو ای بی‌ادب جسور، ای مسلمان، کسانی باشند که خلیفه را هنگامی که کج می‌رود با شمشیر خویش راستش کنند، امت محمد به ذلت و ضلالت نخواهد افتاد، نخواهد مرد». آفرین امت و من و آفرین تو- «وجود بی‌ارزش و آلوده‌ی تو»- که یک امت شدی.
و اما من! خدا، زمان، زندگی، و آن‌ها که به جای عقده شعور دارند و عمله آماتور ظلمه نمی‌شوند، از من دفاع خواهند کرد.

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸