مردی به نام جلال آل احمد
گفتن از مردی به این بزرگی کاری بس سخت و دشوار است. اولین نقدی که باید بیان کنم این است که چرا از کودکی و جوانی جلال کم گفته شده است. چرا همه از دوران میانسالی جلال صحبت می کنند. در صورتی که به نظر من دوران نوجوانی و جوانی جلال از اهمیت زیادی برخوردار است ولی کمتر به آن پرداخته شده است.
شاید مهمترین دلیل آن این است که خانواده ی جلال مخصوصا سیمین دانشور (همسر جلال) و شمس آل احمد(برادر جلال) که جلال را بیشتر می شناسند ، کمتر درباره ی آن صحبت کرده اند. البته آقای شمس آل احمد در کتاب "از چشم برادر" واقعا بیوگرافی جالب و پر فایده و مفیدی درباره ی جلال نوشته اند، شاید به جرات بتوانم بگویم تنها جایی که می توان درباره ی کودکی جلال مطالبی بدست آورد ، همین کتاب است. با اینکه به طور کامل به آن پرداخته نشده است ، اما قابل تقدیر و ستایش است. در کتاب "از چشم برادر" آقای شمس خیلی سعی کرده اند ، فقط این را به خواننده برسانند که جلال ، "فوت" نکرد بلکه به "قتل" رسید. برای همین همه جای کتاب ، ردی از این قضیه وجود دارد. البته این که آیا جلال فوت کرد ویا به قتل رسید ، به نظر من کاملا مشخص است.مخصوصا با اطلاعاتی که آقای شمس در آن کتاب داده اند ، جای هیچ شکی وجود ندارد که جلال به دست ساواک به قتل رسید.
خب ، نزدیک بود از بحث خارج شویم. برگردیم سر اصل موضوع . هیچ کس نمی تواند تاثیر کودکی افراد ، در شخصیت آن ها در آینده را انکار کند. جلال نیز در خانواده و محیط و در دورانی پرورش پیدا کرد که شخصیت بس عمیقی بر روی او گذاشت.
جلال در خانواده ی مذهبی خیلی متعصبی به دنیا آمد. پدر او روحانی بود. برادر بزرگش یک روحانی بود که به دلایل خاصی به عراق فرستاده شده بود و در آنجا توسط وهابی ها به قتل رسد. دادماد خانواده اشان ، یک روحانی بود که در یکی از روستاهای قزوین زندگی می کرد. همه ی اینها را گفتنم تا بدانید جلال در یک خانواده و محیط مذهبی به دنیا آمده است.
اما همین مذهب که می توانست تاثیر خوبی بر روی جلال بگذارد، تاثیر بدی بر روی جلال گذاشت. شاید بپرسید "یعنی چه؟" ، حالا گوش کنید تا بگویم. مقصر اصلی کسی نبود جز پدر جلال. پدر جلال خیلی علاقه داشت جلال ، یک روحانی شود. اما نمی دانست که جلال شخصیت دیگری را در ذهن می پرورد. پدرش در دوران نوجوانی او را به نجف فرستاد تا دوران طلبگی را در آن جا در کنار برادرش بگذراند.
اما طولی نکشید که جلال برگشت. البته با دست خای نیامد. باید سوقاتی برای پدرش بیاورد. آن سوقاتی چیزی نبود جز، ترجمه ی "عزاداری های نامشروع" که از زبان عربی ترجمه کرده بود. جلال کسی نبود که چنین چیزی را چاپ کند ، اما او این کار را کرد . من به او حق می دهم که چنین کاری را انجام داد. او از دین سرخورده شده بود و اگر این کار را نمی کرد ، عجیب بود. او باید به پدرش می فهماند که کاری که با او کرده بود ، اشتباه بوده ، البته بعدها از پدرش به خاطر ترجمه ی آن جزوه معذرت خواهی کرد. نباید گفت که پدرش کار اشتباهی کرده است ، بلکه او نتوانسته است فرزندش را بطور صحیح با دین آشنا کند. بعضی از پدران ، دوست دارند بچه های خود را مذهبی بار بیارند، اما نمی توانند این کار را انجام دهند. میخواهد فرزندش نماز بخواند ، برای این بهش می گوید اگر نماز بخوانی فلان قدر بهت پول می دم ، یا فلان چیز را برایت می خرم . پدری که این کار را می کند نمی شود گفت که مثلا "پدر بد" ی است . بلکه این پدر ف خوبی فرزندش را می خواسته اما نتوانسته آن را به خوبی به کودکش انتقال دهد.
پدر جلال هم دقیقا این طور بود. دوست داشت پسرش را روحانی کند ، اما با "زور" . اشتباه دیگری که این پدر کرد ، این بود که نمی دانست جلال برای خود فکرهای دیگری کرده است و می خواهد طور دیگری زندگی کند.
جالب این است که این جزوه ، خیلی سریع توسط بازاری ها جمع آوری و سوزانده شد. اما با این حال ، زهر خود را ریخت. جلال در یک محله در جنوب تهران به دنیا آمد. همیشه به این فکر می کردم که اگر جلال در یک خانواده ی مرفه بدنبا می آمد چه تغییراتی با این جلالی که ما الان می شناسیم ، داشت.
او از دوران نوجوانی یاد گرفت که باید روی پای خودش بایستد. هر چه در کودکی و نوجوانی او رخ می داد ، بعدها در جای جای داستان های او از آن ها استفاده کرد.
نظرات ()