یادی از جلال آل قلم
موضوع بحث این است که ما چرا داریم چیزهایی که باید به آن ها ارزش و اعتبار بدهیم ، فراموش می کنیم. آخر تا به کی باید منتظر بود. آنقدر سرگرم زندگی و کلاه سر دیگران گذاشتن هستیم که دیگر یادمان رفته است که آدم هایی بوده اند که کل عمر خود را سرگرم مبارزه و علم آموزی کرده اند. آیا ما نباید از آن ها یادی کنیم؟ آیا نباید درباره ی آن ها صحبت کنیم؟
هنوز حرفم را تمام نکرده ام، میدانم که خیلی ها می گویند "برو بابا تو هم حال و حوصله داری. نفست از جای گرم بلند میشه ها ! برو بیرون ببین گوجه کیلویی چنده! " . خب گیریم حرف شما درست و نفس من از جای گرم بلند میشه ، اما آیا تو که نفست از جای سرد بلند میشه و میدونی گوجه کیلویی چنده ، نباید یه ذره ، فقط یه ذره اندازه ی یه نخود ، دست از این زندگی لعنتی که همه را سرگرم خودش کرده بکشی و به چیزهای دیگه فکر کنی.
باورم نمیشه. باور کنید باورم نمیشه. چی باورم نمیشه؟ پس گوش کن تا بهت بگم. 18 شهریور ، سالروز وفات عالم و دانشمند ، روشنفکر بزرگ ایران و مبارز حقیقی این مرز و خاک یعنی "جلال آل احمد" ، رفتم سر قبرش توی مسجد فیروز آبادی شهر ری. باورم نمی شد که در اون قبرستون بسته باشه. از بالای درش پریدم و رفتم تو . دیدم حتی یه نفر هم بالای قبرش دیده نمیشه. یعنی نه تنها یکی از مردم ، بلکه حتی یکی از اقوامشم اونجا نیست. گفتم عجب! ببین کار دنیارو ، که حتی آدمهای به این بزرگی رو هم از یاد ما برده.
نشستم سر قبرش ، یاد "سنگی بر گوری" نوشته ی جنجالی جلال افتادم. گریه کردم. گریه کردم. آنقدر گریه کردم که از خودم پرسیدم آیا من برای از دست دادن عزیزترین افرادم هم اینقدر گریه می کنم؟
من نمیگم ما باید مرده پرست بشیم. نه . من میگم نه افراط کنیم ، نه تفریط . نه اینکه کل عمرمون را صرف رفتن به سر قبر دیگران کنیم و نه اینکه آن ها را کلا فراموش کنیم. تو اگه رفتن به سر قبر دیگران راکرده پرستی میدونی ، بدون. من بهش میگم تجدید عهد و پیمان. وقتی که من از زندگی برای چند ساعت دست می کشم و به مزار جلال می رم ، تجدید قوا و نیرو می کنم. میرم اونجا یاد تمام حرفهاش که توی کتابهاش یا نامه هاش خوندم می افتم. بهش میگم سعی می کنم کارهایی که تو توی عمر اندک 46 ساله ات نتوانستی انجام بدهی ، من انجام بدهم و راه تو را ادامه دهم.
آخر داریم چه کار می کنیم و به کجا می خواهیم برسیم. من از خانم "سیمین دانشور" و "شمس آل احمد" و تمام خویشاوندان و دوستان جلال مانند آقای " خبره زاده" و ... انتقاد دارم و آن هم این این است که شما برای شناخت جلال به این ملت چکار کرده اید؟ آیا کمکاری نکرده اید؟ بله ، خب آقای شمس کتاب "از چشم برادر" را چاپ کرده و خانم دانشور کتاب "غروب جلال" ، ولی آیا برای شناخت جلال با آن شخصیت بزرگ فقط نیاز به همین کارهای اندک است.
یکی از ناشران پیدا نمی شود که به این کتابهای جلال سر و سامانی دهد. ببینید برای کتابهای امام(ره) و شهید مطهری و دکتر شریعتی و ... چکارها کرده اند. از آن ها یاد بگیرید. آمده اند تمام کتابهایشان را یک ناشر بصورت کاملا منظم و مرتب با یک جلوه ی ویژه چاپ کرده اند.
اما بیایید کتابهای جلال را نگاه کنید. هریک را یک ناشر، به یک صورت و به یک فرم دلخواه چاپ کرده است. بعضی از کتابهایش که اصلا پیدا نمی شود و یا کم است. من از یک ناشر که عشق به این آب و خاک و این ایران عزیز دارد و قدر و منزلت این نویسنده بزرگ را میداند ، تقاضا دارم تا بیاید و تمام کتابها،مقالات،سفرنامه ها، داستان ها ، نامه ها ، و یادنامه ها و حرف هایی که دیگران درباره ی جلال زده اند را بصورت مرتب و در یک مجموعه ی شکیل و زیبا، چاپ کند و در سراسر ایران پخش کند تا کاری کرده باشیم در خور لیاقت آن مرحوم. کاری که همسر و برادرش و دیگران نکرده اند و بنظر میرسد در آینده نیز نخواند کرد.
هر طور فکر می کنم باورم نمیشود که جلال که در سال 1302 بدنیا آمد و در سال 1348 از دنیا رفت ، یعنی فقط 46 سال عمر کرد، چگونه توانسته است که این همه فعالیت در زندگی اش انجام دهد. آخر مگر می شود؟ این همه کتاب و مقاله و این همه سفر . او وجب به وجب ایران عزیز را گشته است و هر کجا که بوده است خاطره ی خوشی از خود بجای گذاشته است. او کشورهای زیادی از جمله عربستان،شوروی،فرانسه،عراق،اسراییل ، آمریکا و کشورهای زیادی از اروپا را گشته است. او مانند سالکی است که بجای اینکه در کنج خانه خودش را محبوس کند ، در دل جامعه و مردم بود وخودش را مسؤول می دانست. تمام زندگی اش با مبارزه همراه بود. مبارزه را خوب آموخته بود و می دانست چگونه دشمن را به خاک بمالد. قلمش صلاحش بود و با همان قلم کاری کرد که هیچ شمشیری نمی تواند از پس آن بر بیاید. جلال مسلمان مرد. اما یک مسلمان واقعی.نه مثل من و تو که از وقتی به دنیا می آییم در گوشمان اذان می گویند و وقتی به سن نوجوانی رسیدیم برای پول تو جیبی نماز می خوانیم. و وقتی جوان شدیم نمازمان مثل حرکاتی که یک ورزشکار برای گرم کردن بدنش انجام می دهد ، است، و بغیر از ارزش فیزیکی ارزش دیگری ندارد و وقتی پا به سن گذاشتیم نماز و روزه یادمان میرود. نه عزیز. ما مسلمان نیستیم ما "مسلمان نما"ییم. مسلمان واقعی کسی مثل جلال است که از "بی دینی" به "اسلام" آنهم مکتب "شیعه" می رسد. وقتی نوجوان است پدرش به زور او را به نجف میفرستد تا او را آخوند کند ولی جلال هنوز چند ماه نگذشته بر می گردد و جزوه ی "عزاداری های نامشروع" را چاپ می کند تا به پدرش بفهماند که "او" با دیگران فرق می کند. تا به پدرش و دیگران بفهماند من برای رسیدن به دین واقعی خودم تلاش می کنم و به آن میرسم نه با زور. بعد نمار را کنار می گذارد و یا اگر می خواند بدون مهر می خواند. همین آدم بعد از گذشت چند سالی، کارش به جایی رسید به حذب توده پیوست . بعد از چند سال به مکه رفت و از آن سفر "خسی در میقات"را نوشت و بعد از عمری ، یک مسلمان واقعی مبارز مرد.
آره عزیزم! این است مسلمان. بعضی ها می گویند جلال کمونیست است. می گوییم چرا؟ میگویند چون به "حزب توده" رفت. برای همین جلال بی دین است. لازم است به این افراد تذکری دهم تا از این جهالت خارج شوند.
در زمان جلال ، حذب توده تنها حزبی بود که جوانان می تواستند عضو آن شوند و در آن برای کشورشان مبارزه کنند. جلال هم یکی از آن افراد بود. اما باید متذکر شوم که حذب توده ، در آن ابتدا همان حذبی نبود که ما الان می شناسیم ، بلکه یک حذب کاملا ملی و کارگر بود. یعنی فقط برای مصالح این کشور مبارزه می کرد. تا اینکه کم کم مشاهده شد این حذب زیر نظر استالین و به نفع منافع شؤروی هدایت میشود. نتیجه ی آن هم این شد که جلال و یارانش به محض مطلع شدن از این موضوع از آن انشعاب کردند. پس همه بدانند که جلال وارد حذب توده ای شده بود که هنوز "ایرانی" بود و وقتی آن حذب به ایران خیانت کرد ، او نیز به آن پشت کرد.
خب ، حالا تو هنوز جلال را کمونیست میدانی؟
سیمین دانشور همسر جلال دیگر پا به سن گذاشته و پیر شده است. کاش آن ها صاحب فرزندی می شدند تا تمام این حرف ها به نسل بعد از جلال منتقل می شد . ولی ندارند. نتیجه اش این می شود که کسی پیدا نمی شود تا حقایق را بگوید و هر کس نسبت به سلیقه و دانش اندک خود ، حرفهایی را می زند که بعضا از روی بغض است و واقعیت ندارد، مثل این حرف که "جلال، بی دین بود."
من اگر عمری باقی بود و وقتی بود تمام دوران زندگی جلال را در سلسله مقالاتی گرد می آورم تا این باری که روی دوش خودم احساس می کنم از دوش خود بردارم و در حد دانش اندک خود از "او" به دیگران آگاهی دهم و جلال را به مردم کشور خودم یا شاید مردم جهان ، بهتر بشناسانم.
اگر جملات غلط املایی و دستوری دارند ، به بزرگی خودتان ببخشید، زیرا من اولین بار است که نوشته ای را در وبلاگ قرار میدهم.
در آخر ، فقط می خواهم بگویم قدر این عالم روشنفکر مبارز یعنی "جلال آل احمد "را بیشتر بدانیم و نگذاریم تا یادش از ذهن ها پاک شود. صلواتی را نصار روح پاک آن "شهید" کنید.
نظرات ()