نون و القلم

"و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت" - خیام

جریان ادبی پس از انقلاب «جلال» ندارد

ابراهیم حسن‌بیگی از قدیمی‌های ادبیات است که هم وجهه ادبی معقولی دارد و هم به دلیل عضویت و سابقه کارش در نهادهای مختلف ادبی با نویسندگان مختلف دوست و همکار است که این امر او را به چهره‌ای تبدیل کرده است که سر سازگاری با خیلی‌ها را دارد و خیلی‌ها هم با او راحت‌تر از خیلی‌های دیگر هستند.

انگشتر جلال آل احمد
انگشتر جلال آل احمد در دستان نویسنده «چته‌ها»

به گزارش مهر، حالا 9 ماهی می‌شود که او ایران را به قصد اقامت در مالزی ترک کرده است و همانطور که بی سر و صدا رفته است، این روزها بی سر و صدا هم برای سفری چند روزه به ایران بازگشته است. همین یک ماه و اندی پیش بود که در مالزی به دیدارش رفتم و یک هفته‌ای را هم به بهانه نمایشگاه کتاب کوالالامپور در غرفه کانون میهمانش ‌شدم. قول یک گفتگوی مفصل را همانجا از او گرفتم که به دلیل شلوغی روزهای نمایشگاه این اتفاق به فرصت دیگری موکول شد تا اینکه دیدارمان به 23 خرداد سال 90 در خبرگزاری مهر افتاد.

آماده گفتگو می‌شویم که حسن‌بیگی انگشترش را در انگشت کوچک دست راست می‌چرخاند؛ عادتش است. اصلا خیلی از آنهایی که عادت به انگشتر دست کردن دارند این عادت را هم دارند که هر از چند گاهی دستی به انگشتر ببرند که همین کارش اصلا مسیر گفتگو را عوض می‌کند.

* آقای حسن‌بیگی! گویا انگشتر جلال دیگر از دست شما در نمی‌آید.

می‌خندد.
* راستی چطور شد که ادبیات معاصر ما دیگر کمتر و شاید اصلاً نویسنده‌ای جامع‌الاطراف چون جلال که هم خوب بنویسد و هم در میان جریان‌های مختلف فکری و ادبی مورد پذیرش قرار گیرد، به خود ندید؟

همیشه با مطالعه ادبیات داستانی پیش از انقلاب و آشنایی با پیشکسوتان آن دوره آرزو می‌کردم شیوه کار و تعامل آنها در جریان داستانی پس از انقلاب هم شکل بگیرد؛ ولی خیلی معتقد نیستم که جریان فکری ادبی موثری در دوره ما ایجاد شده باشد.

* چنین جریان‌های ادبی‌ای که از دل آنها همچون جلال متولد شده است.

همان جریان‌ها هستند که نویسندگانی چون صادق هدایت و سپس جلال آل احمد را تربیت می‌کنند که با وجود کمبود و نبود امکانات در کافه‌ها برای دوستی و هم صحبتی دور هم گرد می‌آمدند. ما در آن روزها جریان ادبی فعال، منسجم و دارای اندیشه داشتیم که به طور خودجوش در کافه‌ها و چه در کانون نویسندگان پیش از انقلاب دنبال می‌شد.

* آیا فضای ادبی پس از انقلاب توانست تشکلی قابل اعتنا در مقابل کانون نویسندگان راه‌اندازی کند؟

ما پس از انقلاب در نقطه مقابل و تعارض با آن جریان‌ها قرار گرفتیم و آنها را زیر سئوال بردیم. کانون نویسندگانی که شاه آن را تحمل نمی‌کرد و لغو امتیازش کرده بود، بعدها به دلیل منتسب دانستنش به روشنفکری غربی تحمل نشد، ولی در مقابلش نیروهای مذهبی هم نتوانستند به جایی برسند که کانونی قوی داشته باشند. ما نتوانستیم جریان ادبی سفت و سختی که منجر به نشست‌ها و تعاملات ادبی‌ای شود که از دل آنها صادق و جلال بیرون آید، ایجاد کنیم.

* با این حساب یکی از ضعف‌های ادبیات سه دهه اخیر را ضعف در تشکل و جریان‌سازی می‌دانید.

بله ما چنین ضعفی داریم. جای شخصی چون جلال در ادبیات ما خالی است. وقتی می‌گویم جلال منظور فقط وجهه ادبی وی نیست که اگر از این منظر بخواهم بگویم حتی افرادی به مراتب قوی‌تر هم پس از وی داشته‌ایم، ولی در اینجا مدیریت و نقش پدری داشتن برای جریان‌های ادبی مدنظرم است. او ریش‌سفیدی می‌کرد، نویسنده‌ها دورش جمع می‌شدند و ما جلال به این معنا هنوز نداریم.

* واقعا اینگونه بود که جلال آل احمد را اهالی ادبیات با خطوط مختلف فکری قبول داشتند؟

بله. جلال مورد احترام همه بود. همه قبولش داشتند، اما ما دیگر کسی را نداریم که برای همه جریان‌های ادبی ریش سفید باشد و حتی یک تشکل هم نداریم که چنین کارکردی داشته باشد.

* پس این انجمن‌ها و تشکل‌هایی که در طول سال‌ها متولد شده‌اند، چه کارکردی دارند؟ نمونه آنها می‌تواند انجمن نویسندگان کودک و نوجوان و انجمن قلم باشد.

ما تشکل جامع‌الشرایط نداشتیم؛ بلکه هر یک از آنها تعدادی از افراد را جذب کرده‌اند. هیچ یک از آنها نتوانستند نشست‌های پررونق روزهای گذشته را ایجاد کنند که از میان آنها فصلنامه، کتاب‌ها و ... شاخص منتشر شود. قصد من در این نگاه انتقادی، تضعیف خودم و دوستانم نیست و اینکه بگویم عملکردمان کاملا بد بوده است، بلکه نقدم از این منظر است که در حوزه اجتماعی ادبیات به معنای ایجاد تشکل‌هایی قدرتمند و پویا که نویسندگان از همه طیف‌ها را دور خود جمع کند، موفق نبوده‌ایم.

* دلایل چنین ضعفی در چیست؟

عوامل متعددی را می‌توان برشمرد، ولی خیلی وارد جزئیات نمی‌شوم. توجه داشته باشید که پس از انقلاب تغییرات بنیادینی در جامعه ایجاد شد. جامعه‌ای که در گذشته محدود، بسته و شدیدا کنترل‌شده بود، منجر به این شد که اهل قلم در تعارض با نظام شاه قرار بگیرند و اتحاد بر سر همین عقیده باعث ایجاد وحدت رویه و نظر در آنها شده بود. پس از انقلاب و به ویژه در دهه 60 که فضا آزاد شد، دیدگاه‌های مختلف سعی کردند تشکل های ادبی را ادامه دهند، ولی برخی از آنها در تعارض با حاکمیت بودند؛ به همین دلیل اجازه فعالیت نیافتند. نسل انقلابی هم جوان و کم‌تجربه بود و پیشکسوتی برای مدیریت نداشتند تا آنها را برای تشکیل یک تشکل قدرتمند هدایت کند. البته تلاش‌هایی از سوی بخش خصوصی و دولتی انجام می‌شد که هربار مشکلاتی پیش می‌آمد. مهم‌ترین آنها هم مشکلات مالی بود و از دولت انتظار می‌رفت کمک کند که حمایت چندانی هم از آن سو صورت نمی‌گرفت.
* به همین دلایل بود که 2 انجمنی که بدان‌ها اشاره شد دیرتر از زمانی که انتظار می‌رفت، شکل گرفتند؟

مدتی طول کشید تا به انجمن قلم و انجمن نویسندگان کودک و نوجوان رسیدیم. این انجمن‌ها سعی کردند به حمایت دولت نزدیک نشوند؛ هرچند در جاهایی مجبور به استفاده از این امکانات می‌شدند. ولی به طور کلی هدف این بود که مشی آنها از سوی دولت هدایت نشود. من فکر می‌کنم انجمن قلم و انجمن نویسندگان کودک و نوجوان از این نظر موفق بودند و زیر بلیت دولت‌ها نرفتند.

* با این رویکردی که شما اشاره کردید به نظر می‌رسد عملکرد انجمن نویسندگان کودک و نوجوان از انجمن قلم قابل دفاع‌تر است.

در تلقی دیگران انجمن نویسندگان کودک و نوجوان با فعالیت‌های جنبی‌اش نسبت به انجمن قلم موفق‌تر بوده است. انجمن قلم می‌توانست قوی‌تر عمل کند، ولی رویکردش به گونه‌ای بوده که در محدوده افراد خاص مانده و کمتر شاهد رفت و آمد نویسندگان به آن هستیم. من که این نقد را مطرح می‌کنم عضو هر دو انجمن هستم و عضو هیئت موسس انجمن قلم نیز هستم.

* اتفاقا چون شما از موسسان انجمن قلم و عضو آن هستید لازم است به برخی نقدهای وارده پاسخ دهید. واقعا در زمانی که اساسنامه را می‌نوشتید و انجمن را راه‌اندازی کردید، هدفتان رسیدن به تشکلی ادبی با همین ویژگی‌هایی که الآن دارد، بودید؟

در بدو تاسیس تلقی ما این بود که این خلا را پر کنیم و همچنین به دنبال انجمنی بودیم که حیثیت و آبروی نویسندگان معتقد و مذهبی را صیانت کند؛ ولی عملکرد انجمن رضایتبخش نبوده و از همه فعالیت‌های آن نمی‌شود دفاع کرد. نشد که این انجمن محملی برای انتشار نشریات متنوع، محل بحث و تعامل و حتی تقابل آرا، مرکزی پر جنب و جوش برای ادیبان، محفل برپایی نشست‌های مختلف ادبی و ... باشد. من نمونه این انجمن‌ها را در کشورهای دیگر از جمله ترکیه دیده‌ام که آنقدر برنامه‌های مختلف دارند که اعضا ناگزیر می‌شوند با آن تشکل در ارتباط باشند؛ نه اینکه مانند انجمن‌های ما بیش از نیمی از اعضا جز برای انتخابات سری به آنجا نمی‌زنند.

* وقتی در اساسنامه تاکید شده و خودتان هم اشاره کردید که انجمن قلم محمل و محفلی برای نویسندگان معتقد و مذهبی است، دیگر نباید هم انتظار داشته باشید آنچه در نشست‌های کافه‌ای پیش از انقلاب رخ می‌داد، اینجا هم شکل بگیرد.

از ابتدا هم بنا این نبود که همه طیف‌ها را پوشش دهد؛ بلکه همانطور که شما هم اشاره کردید در اساسنامه هم قید شده افرادی که نظام و اسلام را باور دارند و نیروهای هم‌طیف می‌توانند عضو این انجمن باشند، ولی ما در همین تعریف هم به آن موفقیت لازم نرسیدیم و من دلیل موفق نبودن را آن محدودیت اساسنامه‌ای نمی‌دانم؛ چرا که بخش وسیعی از نویسندگان ما غرب و شرق‌گرا و یا کمونیست و از این دست نیستند، بلکه بیشتر آنها بچه مسلمان هستند. وقتی می‌گویم انجمن نویسندگان کودک و نوجوان نسبت به انجمن قلم موفق‌تر بوده است، درباره انجمنی صحبت می‌کنم که آن هم در داخل نظام و با اصول منطبق با نظام و اسلام فعالیت می‌کند. انجمن قلم ایران می‌توانست به تشکلی مطرح در سطح کشورهای مسلمان تبدیل شود، ولی این اتفاق نیفتاد.

* راه برون‌رفت از این وضعیت را چه می‌دانید؟

انجمن به یک خانه تکانی نیاز دارد و تغییر و تحول مدیریتی در آن اجتناب‌ناپذیر است. گرچه استمرار زمانی مدیریت از جهت‌هایی مثبت است، ولی آسیب‌هایی هم دارد. ما در حوزه مدیریت فرهنگی طولانی مدت حجت‌الاسلام زم را در حوزه هنری داشتیم که دائما در زیرمجموعه مدیریتش تغییر و تحول ایجاد می‌کرد؛ به همین دلیل نگاه‌ها به عملکردش مثبت و او را مدیر کم‌نظیری می‌دانیم که مدیریتش در مقایسه با دیگر مدیران پس از او هم قابل دفاع است. حال چنین اتفاقی در انجمن قلم نیفتاد و وقتی مدت مدیریت افراد تمدید می‌شد، انتظار می‌رفت هیئت مدیره‌ای که 4 سال قبل هم بوده‌اند در دوره جدید در کارهایشان تغییر و تحول ایجاد کنند؛ ولی آیا آنها چند مورد را می‌توانند برشمرند که کار جدیدی انجام داده‌اند؟ کاری که بشود از آن به عنوان یک تحول بنیادین نام برد. به نظر من انجمن تاثیر چندانی بر اعضای خود نداشته است.

* پرداخت وام‌ها و جشنواره قلم زرین چه؟

من پرداخت وام‌ها و برپایی جشنواره قلم زرین را جزو اقدامات کارساز و مهم نمی‌دانم. کار انجمن زمانی قابل تقدیر است که از دل فعالیت‌های آن، نویسندگان و اعضا ارتقا و رشد پیدا کنند و این رشد ادبی را مرهون حضور در انجمن بدانند. کدام نویسنده ادعا کرده است که ارتقای ادبی او مرهون رفت و آمدش به انجمن بوده است؟ در حالی که بسیاری از نویسندگان و شاعران قدیمی مدعی‌اند که از دل حوزه هنری بیرون آمده‌اند و معتقدند به وسیله حوزه هنری و واحد ادبیاتش به جامعه ادبی کشور معرفی شده‌اند. شما پیدا کنید نویسنده یا شاعری را که بگوید فعالیت‌های ادبی انجمن قلم او را نویسنده مشهوری کرده و به جامعه ادبی کشور معرفی کرده است. من فکر نمی‌کنم انجمن‌های ادبی ما فقط باید انجمن‌های صنفی باشند و فعالیت‌های ادبی و فرهنگی انجام دهند.

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠

دکتر علی شریعتی به روایت رضا کیانیان

آن سال‌هایی که در مشهد زندگی می‌کردیم و کارمان را هم شروع کرده بودیم، دکتر علی شریعتی هم در دانشگاه فردوسی مشهد تاریخ و جامعه‌شناسی درس می‌داد و چون پدر دکتر، یعنی مرحوم محمدتقی شریعتی از قبیل جلسه‌های هفتگی و ماهانه کانون نشر حقایق اسلام را داشت.

وقتی دکتر از پاریس برگشت، طیفی از مذهبی‌های روشنفکر سخنرانی‌های او را گوش کردند و طرفدارش شدند. طیفی از دانشجوهای دانشگاه فردوسی هم که در کلاس‌های او شرکت می‌کردند، با شنیدن حرف‌هایش طرفدار او شدند.

آن روز‌ها من در دبیرستان درس می‌خواندم. به دکتر شریعتی و حرف‌هایش هم علاقه داشتم. حالا که به آن روزهای گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم به دو دلیل طرفدار دکتر شریعتی بوده‌ام؛ یکی انقلابی بودنش و یکی هم شاعر بودن و شوریده بودنش. خب، حالا اینکه دیگر آن ویژگی اوّلش را دوست ندارم. همین حالا هم بعضی از شعر‌ها و کویریاتش را خیلی دوست دارم.

من فکر می‌کنم دکتر شریعتی بیشتر از آنکه جامعه‌شناس باشد، شاعر است. به هر حال درس جامعه‌شناسی را خوانده بود،‌ اسلام و مارکسیسم را کنار هم می‌نشاند، ‌درباره هربرت مارکوزه و رژی دبره حرف می‌زد و می‌خواست آنها را با هم مخلوط کند و خیلی چیزهای دیگر هم می‌گفت. ولی هیچ‌کدام از این چیز‌ها برای من جالب و جذاب نبود.

بار‌ها دکتر شریعتی را دیده بودم و خب، مثل خیلی‌های دیگر مطمئنم که روی شخصیت من هم اثر گذاشته است. راستش را بگویم، دکتر شریعتی به شدّت آدمی کاریزماتیک بود. حرف‌هایش شاعرانه بود و لحن صدایش هم ساحرانه. وقتی در جلسه‌ها حرف می‌زد، هر کسی آنجا نشسته بود محو حرف‌هایش می‌شد.

در سال‌هایی که مشهد بودم تقریباً هیچ کدام از سخنرانی‌هایش را از دست نمی‌دادم. وقتی هم به تهران آمدم تا در دانشگاه تهران درس بخوانم، بار‌ها به حسینیه ارشاد می‌رفتم تا سخنرانی‌هایش را گوش کنم. این است که فکر می‌کنم کمتر کسی را می‌شود پیدا کرد که در مقابل لحن صدای دکتر شریعتی مقاومت کرده باشد.

در مقابل نوشته‌هایش می‌شد مقاومت کرد، ولی در مقابل لحن صدایش نه. وقتی در چشم‌های تو نگاه می‌کرد و حرف می‌زد، حسی را به وجود می‌آورد که آدم با شنیدن این صدا و آن لحنی که در صدایش بود، واقعاً سحر می‌شد.

در مشهد آن سال‌ها دو گروه تئا‌تر بود؛ یکی گروهی بود که برادر بزرگ من، داوود کیانیان سرپرستش بود و یکی هم گروهی که داریوش ارجمند سرپرستی‌اش را به عهده داشت. دکتر شریعتی به هر دو گروه سر می‌زد خود ما هم از او می‌خواستیم که حتماً به ما سر بزند.

آن وقت‌ها هر تئاتری که اجرا می‌کردیم، یکی از شب‌ها را هم به بحث و انتقاد از کار اختصاص می‌دادیم. تماشاچی‌ها می‌آمدند و درباره کار بحث می‌کردند و خیلی از وقت‌ها سعی می‌کردیم دکتر شریعتی هم در آن شب به خصوص آنجا باشد.

یادم هست یکبار، چند سال پیش، یادداشت کوتاهی درباره دکتر شریعتی نوشتم و گفتم بودن شریعتی واقعاً مهم نیست؛ چون اصلاً انقلابی نبود. اگر نظر من را می‌خواهید، من فکر می‌کنم سهراب سپهری خیلی انقلابی‌تر از دکتر شریعتی بوده است. چرا؟ به دلیل اینکه در زمانی که سهراب سپهری زندگی می‌کرد، جوّ روشنفکری جامعه ظاهر انقلابی بودند، ولی انقلابی واقعی سهراب سپهری بود که راه خودش را رفت.

دلاکروا، نقاش مشهور فرانسوی، تابلوی مشهوری درباره انقلاب فرانسه دارد به اسم «آزادی هدایت‌گر مردم» که خانمی پرچم فرانسه را در یک دست گرفته و در دست دیگرش یک اسلحه است. این خانم ظاهراً نماد آزادی است و خیلی‌ها هم فکر می‌کنند این تابلو یک نقاشی انقلابی است. بله، تم این تابلو انقلابی است، به انقلاب فرانسه هم ربط دارد، ولی واقعاً انقلابی نیست؛ چون نوع تکنیک نقاشی‌اش به شدت سنّتی و شاید هم کمی عقب‌مانده است. ولی «گل آفتابگردان» ون گوگ سوژه‌ای واقعاً معمولی دارد، اما تکنیک نقاشی‌اش به شدت انقلابی است که واقعاً همه چیز را در آن دوره به هم ریخت.

حالا اگر انقلابی بودن یعنی بنیان‌کن بودن و علیه سنّت‌ها عمل کردن، کسانی مثل سهراب سپهری و ون‌ گوگ انقلاب هستند، نه کسی مثل دکتر شریعتی.

خلاصه کنم، چیزی که آن وقت‌ها برای ما جذاب بود، رهنمودهای انقلابی نبود. چه در دوره دبیرستان و چه در دوره دانشگاه از این چیز‌ها زیاد شنیده بودیم. دکتر شریعتی هم هر وقت چیزی در این مورد می‌گفت، می‌گفتیم بله، چشم، قربان. ولی جذابیتش برای ما که عضو گروه تئا‌تر بودیم در این بود که تئا‌تر را می‌فهمید، خوب هم می‌فهمید. آن حسّ شاعرانه‌اش باعث می‌شد که تئا‌تر را خوب بفهمد. همین حالا هم اگر بعضی شعر‌هایش را بدون اسم منتشر کنیم، بعید است کسی بفهمد این‌ها احساسات دکتر شریعتی است.

این بود که وقتی درباره نمایش‌نامه حرف می‌زد، یا درباره خود تئا‌تر چیزی می‌گفت، برای ما واقعاً جالب به نظر می‌رسید. البته در آن دوره بعضی کار‌ها هم کاملاً تحت تأثیر طرز فکر دکتر شریعتی انجام می‌شد.

مثلاً آقای محمدعلی نجفی، سال‌ها قبل از اینکه سریال تلویزیونی «سربداران» را بسازد، آن را در قالب یک تئا‌تر در حسینیه ارشاد روی صحنه برد. خب، من هم طراح پوستر آن تئا‌تر بودم. آن پوستر یک طناب‌ دار بود که درهم پیچیده شده و یک لکه خون هم آن وسط بود. معنایش هم این بود که شاه حتماً نابود است.

منبع: ماهنامه مهرنامه، شماره ۱۲ ـ برگرفته از: تاریخ ایرانی

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠

نظر شریعتی درباره «ولایت فقیه» چه بود؟

به گزارش رجانیوز، امیرحسین ثابتی در وبلاگ شخصی خود نوشته است:

29 خرداد 90، سی و چهارمین سالگرد مرحوم شریعتی است. شخصیتی که به اندازه کافی موافق و مخالف داشته و دارد و همیشه یک پای دعواهای سنتی سیاسیون و روشنفکران سه دهه پس از انقلاب بوده است.

طبیعتا شریعتی نه بدون اشتباه بوده و نه 100 درصد باطل، اما جدای از همه این مباحث که فرصت جداگانه‌ای می‌طلبد به نظر می‌رسد هنوز بخش‌هایی از تفکر وی که برای نسل امروز قابل استفاده می‌باشد ناشناخته مانده است. لذا بخشهایی از اشارات مسقیم وی پیرامون مبحث «ولایت فقیه» عینا نقل می‌شود:

«با آغاز دوران غیبت بزرگ و خاتمه کار نُواب انتصابی - که امام به وسیله آنها، در نهان، بر مردم خویش حکم می‌راند و مردم، از طریق این بابهای تعیین شده، با شخص رهبر تماس داشتند و وظیفه اجتماعی خود را از او کسب می‌کردند و حقیقت اعتقادی مذهب خویش را از او می‌پرسیدند - رابطه قطع می‌شود و مسئولیت امام به مردم واگذار می‌شود و دوران انتصاب پایان می‌گیرد و عصر انتخاب فرا می‌رسد.

" توقیع (فرمان) ِ مشهور امام –که پیش از ورود به دوران غیبت بزرگ صادر شده است- نظام ویژه‌ای را که جانشین ِ نظام ِ امامت می‌شود، بدین گونه اعلام می‌دارد:

"فَامّا الحَوادث الواقِعَه، فارجِعوا فیها اِلی رُواةِ احادیثُنا، فَانّهُم حُجَتی عَلَیکُم وَ اَنا حُجَتُ الله عَلَیهِم"
"اما دربارۀ پدیده‌ها و رویدادهایی که در مسیر زمان و در طی تحولات و تغییرات اجتماعی وقوع می‌یابد، به راویان سخن ما - دانشمندان و متفکرانی که به سخنان ما، هم دانایند و هم آشنا - رجوع کنید، که آنان حجت منند بر شما و من حجت خدایم بر ایشان"

اما اینها چه کسانی اند؟ و چگونه و چرا انتخاب می‌شوند؟

ضوابط و شرایط ِ انتخاب آنان را امام صادق علیه السلام برای توده مردم اعلام کرده است:

"امّا، مَن کانَ مِن الفُقَهاء صائِناً لِنَفسِه، حافِظاً لِدینه، مُخالفاً لِهواهُ، مطیعاً لامر مولاه، فللعوام اَن یُقَلّدوه"

"اما، از دین شناسان، آنکه نگهدار و خویشتنش بود، نگهبان ایمانش، مخالف هوسش، فرمانبردار خدا و مطیع امر مولایش، بر توده مردم است که تقلیدش کنند"

تقلید نه تنها با تعقل ناسازگار نیست، اساساً کار عقل این است که هر گاه نمی‌داند، از آنکه می‌داند تقلید می‌کند و لازمه عقل این است که در اینجا خود را نفی کند و عقل آگاه را جانشین خود کند. بیمار خردمند کسی است که در برابر طبیب متخصص خردمندی نکند. چه، خردمندی کردن در اینجا بی خردی است و اقتضای تعقل، تعبد است و تقلید. مهندس، طبیب، حقوقدان و رهبر یک تشکیلات انقلابی یا حزبی، همیشه تربیت شده ترین و فهمیده ترین افراد را در میان مراجعان و اعضای خود مطیعتر و مجری تر از همه یافته‌اند. زیرا شعور، این فضلیت علمی و عقلی را به آنان آموخته است که ابراز فضل در آنچه نمی‌دانند، فضولی است و این شیوه عقل است که در یک رشته علمی، از متخصص تقلید کند و این قانونی است که در همه رشته‌های زندگی جاری است و هر جامعه‌ای که پیشرفته تر و متمدن تر است، اصل تقلید و تخصص در آن استوار تر و مشخص تر است.

بنابر این می‌بینیم که در این دوره غیبت کبرا یک نظام انتخاباتی خاص به وجود می‌آید و آن یک انتخابات دموکراتیک است برای رهبر... گر چه این انتخاب شونده به وسیله مردم انتخاب می‌شود، اما در برابر امام مسئول است و در برابر مردم نیز. بر خلاف دموکراسی که منتخب به وسیله مردم، فقط در برابر خود مردم که انتخاب کنندگان و موکلین او هستند مسئول است.

این است که مردم، نایب عام را خودشان، با تشخیص و آرای خودشان، بر اساس این ضوابط انتخاب کرده و رهبری او را می‌پذیرند، و او را جانشین امام تلقی می‌کنند و این جانشین امام در برابر امام و مکتب او مسئول است یعنی بر خلاف نماینده‌ای که با نظام دموکراتیک انتخاب شده، مسئول این نیست که ایده‌ها و ایده آلها و نیازهای مردمی که او را انتخاب کرده‌اند بر آورده کند، بلکه مسئول است که مردم را بر اساس قانون و مکتبی که امام و رهبر و هدایت کننده آن مکتب است هدایت کرده و آنها را بر اساس آن مکتب تغییر و پرورش دهد.

البته این انتخاب که یک "انتخاب مُقُیّدی است، به این معنی نیست که همه مردم بیایند رای بدهند و هر کس آرایش بیشتر بود، به جانشینی امام منتخب شود و در مسند نیابت امام قرار گیرد، بلکه چون این فرد یک شخصیت اجتماعی است و در عین حال یک شخصیت علمی، بنابراین توده نا آشنا با علم، خود به خود شایستگی انتخاب او را ندارند و عقل حکم می‌کند کسانی که آگاهی و علم دارند و می‌دانند که عالم ترین و متخصص ترین و آشنا ترین فرد به این مکتب کیست، یعنی عالِم شناسان به این انتخاب مبادرت ورزند و مردم هم که خود به خود با فضلا و و روحانیان و علمای مذهب خودشان تماس و به آنها اعتماد دارند و از آنها پیروی می‌کنند، طبعاً رای آنها را برای انتخاب نایب امام می‌پذیرند و این یک انتخاب طبیعی است، همان طور که درباره متخصصان دیگر این کار را می‌کنیم، مثلاً من که بیماری قلب دارم و شخصاً هیچ گونه آگاهی طبی ندارم، بزرگ ترین متخصص قلب را خودم انتخاب نمی‌کنم و معمولاً از دانشجویان پزشکی، اطبا، داروسازان و یا کسانی که آگاهی به این مسایل دارند استخبار می‌کنم که بهترین متخصص قلب کیست و بنابر اعتقادی که به ایشان دارم، رای ایشان را به عنوان رای خودم می‌پذیرم ؛ یک نوع انتخابات دو درجه‌ای طبیعی.

این امام، در دوره غیبت، مسئولیت هدایت خلق و پیروانش را برعهده علمای روشن و پاک و آگاهان برمذهب خود می‌گذارد تاظهورش فرا رسد و آن هنگامی است که رژیم‌های حاکم و نظام‌های اجتماعی در سراسر زندگی انسان‌ها به حضیض فساد رسیده باشد. "

کتاب انتظار مذهب اعتراض، صفحات 24 الی 29.

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠

نامه مشترک مطهری و بازرگان درباره‌ شریعتی

به گزارش خبر آنلاین، البته چند روز بعد از انتشار این اعلامیه مهدی بازرگان به دلایلی که ناگفته مانده است، امضایش را پس گرفت. دست‌نوشته مرتضی مطهری ضمیمه شده است. ۲۳ آذرماه ۱۳۵۶.
«نظر به این‌که مسائل مربوط به مرحوم دکتر علی شریعتی، مدتی است موضوع جنجال و اتلاف وقت طبقات مختلف و موجب انصراف آن‌ها از مسائل اساسی و حیاتی و وسیله بهره‌برداری افراد و دستگاه‌های مغرض گردیده است، این‌جانبان تبادل نظر در این مسائل را ضروری دانستیم و در یک سلسله مذاکرات به این نتیجه رسیدم که تا حدود زیادی وحدت نظر داریم و با توجه به این‌که بیشترین افراد که دچار این سردرگمی و بیهوده کاری هستند، از قشر حقیقت‌طلب‌اند، وظیفه شرعی دانستیم، عقاید و نظریات مشترک خود را در این زمینه نخست به طور اجمال و سپس به طور تفضیل به اطلاع عموم و به ویژه این قشر برسانیم. باشد که وسیله خیری برای رهایی از این سردرگمی و بازگشت به وحدت و الفت میان مسلمانان گردد که البته موجب رضای خدای متعال خواهد بود.
آن‌چه درباره آن مرحوم شایع است یا مربوط است به جنبه گرایش‌هایش و یا استنباط‌ها و اظهار‌نظر‌هایش در مسائل اسلامی که در آثار و نوشته‌های او منعکس است. این‌جانبان که علاوه بر آشنایی به آثار و نوشته‌های مشارالیه، با شخص او فی‌الجمله معاشرت داشتیم، معتقدیم نسبت‌هایی از قبیل سنی‌گری و وهابی‌گری به او بی‌اساس است و او در هیچ یک از مسائل اصولی اسلام، از توحید گرفته تا نبوت و معاد و عدل و امامت، گرایش غیراسلامی نداشته است.

ولی نظر به این‌که تحصیلات عالیه و فرهنگ او غربی بود و هنوز فرصت و مجال کافی نیافته بود در معارف اسلامی مطالعه وافی داشته باشد، تا آن‌جا که گاهی از مسلمات قرآن و سنت و معارف و فقه اسلامی بی‌خبر می‌ماند، هر چند با کوشش زیاد به تدریج بر اطلاعات خود در این زمینه می‌افزود، در مسائل اسلامی (حتی در مسائل اصولی) دچار اشتباهات فراوان گردیده است که سکوت در برابر آن‌ها ناروا و نوعی کتمان حقیقت و مشمول سخن خداست که : ان الذین یکتمون ما انزلنا من البینات و الهدی من بعد ما بیناه للناس فی الکتاب اولئک یلعنهم الله و یلعنهم للاعنون.

از این‌رو، با توجه به اقبال فراوان جوانان به کتب مشارالیه و این‌که خود او در اواخر عمر در اثر تذکرات متوالی افراد بی‌غرض و بالاتر رفتن سطح مطالعات خودش متوجه اشتباهات خود شد و به یکی از نزدیکانش وکالت تام برای اصلاح آن‌ها داد، این‌جانبان بر آن شدیم به حول و قوه الهی ضمن احترام به شخصیت و تقدیر از زحمات و خدماتش در سوق دادن نسل جوان به طرف اسلام بدون مجامله و پرده‌پوشی و بدون اعتنا به احساسات طرفداران متعصب و یا دشمن مغرض، طی نشریاتی نظریات خود را درباره مطالب و مندرجات کتاب‌های ایشان بالصراحه اعلام داریم. از خداوند متعال مدد می‌طلبیم و از همه افرادی که بی‌غرضانه نظریات مستدل خود را در اختیار ما قرار ‌دهند و ما را در این راه یاری نمایند متشکر خواهیم شد.»

والسلام علی من اتبع الهدی. مهدی بازرگان، مرتضی مطهری

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠

تکریمِ جنونِ ذاتی هنر-نقد فیلم قوی سیاه

مراسم گلدن‌گلوب برگزار شد و "قوی سیاه" آخرین فیلم دارن آرنوفسکی‌ که بر اساس داستانی از آندرس هاینز و فیلم‌نامه‌ی مارک ‌هایمن ساخته شده، تنها سهم‌اش از جوایز، بهترین بازیگر زن بود. ناتالی‌پورتمن در این فیلم یکی از قابل قبول‌ترین بازی‌هایش را به اجرا درآورده و به‌قطع مستحق این جایزه بود. اما در باقی موارد مورد بی‌توجهی داوران قرار گرفت و همین موضوع نیز باعث شد آرنوفسکی با دست خالی و بدون هیچ‌جایزه‌ای به منزل بازگردد. پیش از مراسم گلدن‌گلوب برخی منتقدین  - از جمله لوک تامپسن این فیلم را مستحق بهترین فیلم اسکار نیز می‌داند و البته به این موضوع نیز اشاره می‌کند که "قوی سیاه" باب میل و سلیقه‌ی اسکار نیست و آن‌ها فیلم را در حد ذائقه‌ی خود ترسناک ارزیابی می‌کنند. از سوی دیگر کنت توران که یکی از منتقدان جدی فیلم محسوب می‌شود "قوی سیاه" را یک دست و پا زدن بیهوده‌ی تمام عیار می‌خواند و شخصیت نینا دخترک بالرین را با علائم خراش غیرقابل تشریحی که دارد عصبی‌کننده می‌داند. اما راجر ابرت در نقد فیلم عبارتی گفته که شاید برای شروع معرفی و نقد این فیلم مناسب باشد: "قوی سیاه نیز مانند کشتی‌گیر – ساخته‌ی پیشین آرنوفسکی -  نوعی حرفه‌ای‌گری بی‌تزویر و پاک‌دلانه را به تصویر می‌کشد و در هر دو با شخصیت‌هایی سروکار داریم که به خاطر حرفه‌شان، در زندگی شخصی خود دچار مشکل می‌شوند. قوی سیاه، ملودرامی‌ست که با احساسات‌گرایی غلیظ، بسیار باشکوه و به طرز تیره و تاری آبسورد روایت شده"


برای شکافتن لایه‌های زیرین روایت آرنوفسکی از "قوی سیاه" شاید یادآوری این جمله از همینگوی بی‌راه نباشد. همینگوی جایی در صحبت‌هایش درباره‌ی خلق اثر هنری در نوشتن می‌گوید: " اگر روزی دیدید نمی‌توانید بنویسید، خودتان را دار بزنید. اگر مُردید که از تمام این فکرها خلاص شده‌اید، اگر هم که نه، می‌توانید تا مدت‌ها درباره‌اش بنویسید" تبلور این جمله‌ی همینگوی در "قوی سیاه" نمودی عینی پیدا می‌کند تا مخاطب برای غرق شدن و همراهی ِ خلق یک اثر – چه در بستر خود فیلم و از نگاه فیلم‌ساز، و چه درباره‌ی شخصیت اصلی داستان - از صفر تا صد همراه شود!
داستان بالرینی که تنها با مادر خود زندگی می‌کند، خانگی‌ست و تحت فرمان مادر. دختری گوشه‌گیر و خجالتی، در آموزش تکنیک‌های رقص باله سخت‌کوش، با روحیه‌ای لطیف و حساس به نحوی که هنوز در اتاقش عروسک‌های کودکی‌اش را نگه می‌دارد، شب‌ها با جعبه‌ی موسیقی به خواب می‌رود و صبح‌ها مادرش بیدارش می‌کند تا به تمرین باله‌اش برسد. حال در مسیر حرفه‌اش برای یکی از بزرگ‌ترین نمایش‌های باله به‌وسیله‌ی یکی از کارگردان‌های مطرح باله توماس لیروی – با بازی وینست کسل – انتخاب می‌شود. نقش دو قو، یکی سفید، نماد پاکی و معصومیت، و دیگری سیاه، نماد شر و زشت سیرتی! حال دخترک بالرینی با شخصیتی شکننده، - تحت فشارهای توماس لیروی کارگردان - درگیر درک حسی قوی سیاه می‌شود.

آرنوفسکی به‌صورت زیرکانه‌ای – در امتداد محتوایی ِ دیگر فیلم‌هایش – لذت‌های جسمانی را یکی از علل حرکت به‌سمت نماد‌ و نشانه‌ی شر و زشتی جلوه می‌دهد. به‌همین دلیل هم شاید بشود نقطه‌ی عطف ورود نینا – ناتالی پورتمن – به درک حسی قوی سیاه را دیالوگی از توماس لیروی دانست. آن‌جا که خیلی رک به او می‌گوید؛ برو خانه و با خودت ور برو! دیالوگی که نینا را با حریم شخصی و تنهایی‌اش درگیر می‌کند. درگیری‌ای که سبب می‌شود نینا بارها در تنهایی‌اش خودارضایی کند – و آن سکانس فوق‌العاده در شب قبل از اجرای نمایش که نینا در رابطه‌ا‌ی وهم‌آمیز با – رقیبش و - خودش هم‌خوابگی می‌‌کند. درگیری‌ای که باعث می‌شود نینا درون خودش کنکاش کند تا قوی سیاه درونش را بیدار کند. قوی سفید را خفه کند و در شخصیت قوی سیاه استحاله شود. نقطه‌ی عطف قرار دادن لذت جسمی و سکس، برای ورود به بطن حسی قوی سیاه، از آن موارد بحث برانگیز "قوی سیاه" است. نگاه سیاه، شک‌برانگیز و بدبینانه‌ی آرنوفسکی به این موضوع، مانند دیگر فیلم‌هایش نمود شگرفی در فیلم دارد.


دیگر نکته‌ی بحث‌برانگیز "قوی سیاه" اشاره به نکته‌ای از ذات هنر است که سال‌هاست طیف‌های مختلفی از هنرمندان بر سرش بحث‌های فراوانی کرده‌اند؛ حس‌سازی یا درک عمیق حسی! نینای قوی سیاه به سفارش توماس لروی کارگردان برای بهتر بازی کردن قوی سیاه، باید خود قوی سیاه می‌شد! باید قوی سیاه را درونش، در تنهایی و در خلوتش، در ذهن و روحش حس می‌کرد تا بتواند درست ادای نقش کند. همین امر هم سبب جنون نینا می‌شود. اشاره به این موضوع که برای خلق یک اثر، باید آن را ابتدا با گوشت و پوست خود لمس و درک کنی، از آن موضوعاتی‌ست که بسیاری از هنرمندان غلط می‌خوانندش. علت اصلی این مخالفت هم، همین خودویرانگری هنرمند است برای خلق! بسیاری معتقدند که برای خلق نیاز به درک کامل آن سوژه نیست، کافی‌ست که فقط درست آن را بشناسی و بررسی کنی، بعد می‌توانی با حس‌سازی اثر مربوط را خلق کنی. همین موضوع و تقابل این دو نگاه – حس‌سازی و درک و لمس عمیق حسی هنرمند – که آرنوفسکی با "قوی سیاه" در سوی عمل به احساسش ایستاده، باعث شده که بسیاری از نقدهای علیه فیلم تحت‌الشعاع‌اش قرار بگیرد و به همین سبب هم "قوی سیاه" را باورناپذیر و غلو شده بخوانند! 


اما شاید بشود مهم‌ترین وجه "قوی سیاه" را نشان دادن تغییر شخصیت نینا دانست. تبدیل آن دخترک شکننده، به یک دختر روان‌پریش و خطرناک، تبدیل آن دخترک لطیف و حساس، به دختری زمخت و افسارگسیخته. باورپذیر بودن این تغییر و همراه شدن با نینای قوی سفید، تا نینای قوی سیاه، از نقاط قوت فیلم است. جدای قوت فیلم‌نامه، ریتم و ضرب‌آهنگ چینش نماها همان فضای مخصوص و دوست‌داشتنی آرنوفسکی‌ست که هم‌خوان با محتوای داستان، در اوج و فرودها نظمی درون ساختاری پیدا می‌کند. نکته‌ی دیگر، فاصله‌دار بودن و تفاوت لحظات وهم‌آلود فیلم با وهم‌سازی‌های سینمای وحشت هالیوودی‌ست. حرکت آرنوفسکی روی این لبه – مرز بین فضای وهم با فضای وحشت – در "قوی سیاه" نشان از شناخت این کارگردان از توهم و فضای وهم دارد – که البته این موضوع را در "پی" و "مرثیه‌ای برای یک رویا" نیز به خوبی نشان داده بود. شاید در این مثال خاص بد نباشد به خود فیلم و رویکرد آرنوفسکی به هنر رجوع کنیم که؛ تا شخصی خود در حریم خصوصی‌اش این وهم را لمس نکرده باشد، نمی‌تواند به این خوبی از پسش بربیاید.

می‌شود صفحه‌ها درباره‌ی "قوی سیاه" نوشت و ساعت‌ها به انسجام ساختاری، محتوا و لایه‌های فیلم رجوع کرد. به نماهای خاص و هدف‌مند فیلم اشاره کرد و از همه مهمتر بازی فوق‌العاده‌ی ناتالی‌پورتمن که کاملن در اختیار داستان و روایت فیلم بود را حلاجی کرد، و از چینش تمام این نکات در کنار هم؛ "قوی سیاه" را فیلمی آبرومند و باشکوه خطاب کرد. فیلمی که باز آرنوفسکیِ خوش فکر و خوش ذوق را یک قدم به قله نزدیک‌تر می‌کند، و مستحق بیشتر دید شدن و تقدیری در خور این کارگردان جوان!

منبع :www.30nema.com

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠

پروین اعتصامی؛ از مرگ تا قتل!

تا کنون خوانده بودیم که پروین اعتصامی به دلیل حصبه از دنیا رفته؛‌ اما این روزها که فرضیه‌ی قتل این شاعر معاصر مطرح شده، این پرسش مطرح می‌شود که آیا واقعا پروین را کشته‌اند و این موضوع چقدر محتمل است؟

طرح بحث قتل پروین

به گزارش خبرنگار ایسنا، در همایش «کارنامه‌ی صد سال شعر زنان فارسی‌سرا»، محمدرضا سنگری ـ پژوهشگر و استاد دانشگاه ـ  این موضوع را مطرح کرد که پروین اعتصامی بر اثر ابتلا به بیماری حصبه از دنیا نرفته و دستگاه حاکم رضاشاه، این شاعر را به قتل رسانده است. او پروین را یکی از شهیدان شعر فارسی لقب داد و گفت: پروین در سن ‌29سالگی دیوانی چاپ کرد و شعرهایش حساسیت‌های زیادی را برانگیخت. پروین حتا دست رد به دربار زد و شعری گفت و به رضاشاه انتقاد کرد. همان زمان این بحث مطرح شد که پروین به قتل رسیده است؛ اما نگذاشتند این موضوع بسط پیدا کند؛ ولی به نظر می‌رسد که پروین به قتل رسیده باشد.

خبرنگار ایسنا پیرو این بحث، نظر چند نفر از اهل ادبیات و هنر را در این‌باره جویا شده است.

فکر نمی‌کنم پروین به قتل رسیده باشد

مفتون امینی ـ شاعر پیشکسوت ـ با اشاره به این‌که اولین‌بار است که فرضیه‌ای درباره قتل پروین را می‌شنود، گفت: به نظر من، از آن‌جا که بعد از سوم شهریور، افشاگری‌های زیادی انجام می‌شد و در سال‌های 1320 تا 1327، فضای بسیار آزادی حاکم بود و روزنامه‌ها همه چیز را می‌نوشتند، اگر چنین چیزی رخ داده بود، حتما در روزنامه‌ها درباره آن می‌نوشتند. محمد مسعود در روزنامه «مرد امروز» هرگونه افشاگری را انجام می‌داد و حتا درباره پالتو اشرف پهلوی می‌نوشت؛ در این شرایط، نوشتن از پروین اعتصامی و قتل او، شجاعت چندانی نیاز نداشت؛ اما هیچ‌گاه کسی به این موضوع اشاره‌ای نکرد.

این شاعر در ادامه افزود: از سوی دیگر، پروین با دربار درگیری نداشت. پدرش مورد لطف دربار نبود؛ اما نه به اندازه‌ای که او را بگیرند یا سین جیم کنند. اعتصام‌الملک آدم ناراضی ملایمی بود؛ اما خود پروین هرگز مطرح نبود؛ بنابراین من فکر نمی‌کنم پروین به قتل رسیده باشد.

گویا این اتفاق رخ داده است

اما پوران درخشنده که قرار بوده فیلمی درباره‌ پروین اعتصامی بسازد، درباره فرضیه قتل پروین اعتصامی عنوان کرد: من سال‌ها پیش برای ساخت فیلمی روی این موضوع کار کردم و به این موضوع رسیدم که گویا این اتفاق رخ داده است. اما واقعا نمی‌دانم که تا چه حد می‌توان با قطعیت درباره آن حرف زد. پروین اشعار موشحی داشته که نشان می‌دهد او سیاسی و مخالف بوده است؛ اما همواره از پشت پنجره فریاد می‌زده و نمی‌توانسته پنجره را باز کند. او آدم مبارزی بوده؛ اما نه مبارز سیاسی که با همه چیز برخورد کند.

این فیلم‌ساز افزود: پروین شرایط مبارزه را نداشته؛ چون شرایط در زمانه او مهیا نبوده است. پروین را می‌توان مظلوم شرایط خواند. او نمی‌توانسته مخالفت رویی داشته باشد و همه چیز را در قالب استعاره بیان می‌کرده است. اگر در شعرهای موشح او، حروف اول هر یک از ابیات را کنار هم بگذاریم، می‌بینیم که او درباره رضاشاه چیزی گفته است. پروین بسیار در پرده حرف می‌زده و اگر او را با فروغ فرخزاد مقایسه کنیم، می‌بینیم که فروغ راحت‌تر حرف خود را می‌زده است. پروین حرف‌های خود را در قالب استعاره‌هایی چون نخ و سوزن و سیر و پیاز بیان می‌کرده و از زبان این‌ها سرگذشت خود را روایت می‌کرده است. کسانی چون کوروش حائری نیز فرضیه قتل او را مطرح کرده‌اند. اما من نمی‌دانم که چقدر می‌توان این موضوع را با قطعیت گفت.

احتمال قتل پروین خیلی قوی نیست

از سوی دیگر، عباسعلی وفایی ـ رییس دانشکده‌ی ادبیات فارسی و زبان‌های خارجی دانشگاه علامه طباطبایی ـ - درباره فرضیه قتل پروین، اظهار کرد: روایت قتل پروین، روایتی است که کسان دیگری نیز آن را گفته‌اند. اما چیزی که در تاریخ ادبیات ما آمده، این است که پروین به بیماری حصبه فوت کرده است. این تصور که پروین کشته شده، وجود دارد؛ اما قوت بر بیماری اوست. من فکر می‌کنم دلیل این‌که می‌گویند پروین کشته شده، به دلیل روح حاکم بر شعر اوست که منتقدانه است و پیام شعری او که تمثیل‌گونه است و علیه حاکمان ناعادل است. از این جهت، برخی گفته‌اند احتمال دارد که او را کشته باشند.

این پژوهشگر در ادامه تأکید کرد: دوره پروین از ما خیلی هم دور نیست که نشود درباره آن تحقیق کرد. از سوی دیگر، اگر نشانه‌ای از کشتن او بود، اسنادی از آن به دست ما می‌رسید؛ بنابراین احتمال قتل پروین نمی‌تواند خیلی قوی باشد.

وفایی همچنین عنوان کرد: به هرحال، بیان این مسأله اشکال ندارد؛ اما بهتر است یا روایت نشود و یا تحقیق‌شده باشد. تاریخ‌پژوهی در ادبیات یک تخصص‌ است و اگر کسی با استناد، این‌گونه مسائل را مشخص کند، سودمند هم هست؛ اما مستلزم این است که روش‌مند باشد. البته حتا طرح این موضوع نیز سودمند است؛ زیرا شاید کسان دیگری بروند دنبال مشخص کردن این موضوع؛ مانند شما که به دنبال مشخص کردن آن هستید.

او در ادامه گفت: آقای سنگری اولین کسی نیست که این حرف را زده، کسان دیگری نیز این موضوع را مطرح کرده‌اند؛ اما به نظر من، اگر چنین چیزی بود، در مدارک می‌آمد.

سندش کو؟

اما منوچهر اکبری ـ عضو هیأت علمی دانشگاه تهران ـ درباره به طرح فرضیه‌ای درباره قتل پروین اعتصامی گفت: فکر نمی‌کنم کسی برای طرح چنین ادعایی منبع و مدارک مستندی در دست داشته باشد و کسی که چنین حرفی را زده، باید بتواند این گفته را ثابت کند. نمی‌توان هر کس را که زیر 60 سال سکته کرده، مقتول بدانیم.

او افزود: پروین حتا به خواست رضاشاه مبنی بر کشف حجاب نیز تن داد؛ بنابراین مشکلات بنیادینی با حاکمیت نداشت. از سوی دیگر، اگر او به قتل رسیده بود، مدارکی از قتل او به دست ما می‌رسید. میرزاده عشقی را محاکمه کردند و فرخی یزدی را کشتند. حتا این‌که در زندان قزل حصار به فرخی یزدی آمپول هوا زده‌اند، مشخص است. اگر در مورد پروین هم چنین چیزی وجود داشت، سندی از آن باقی می‌ماند.

اکبری در ادامه خاطر نشان کرد: چرا تمایل داریم کسانی را که به مرگ طبیعی مرده‌اند، بگوییم کشته شده‌اند؟ فکر می‌کنیم این‌گونه عزت می‌یابند؟ پروین از کودکی بیمار بود، همسرش نیز که نظامی خشنی بود، او را کتک می‌زد. او بیمار شده و فوت کرده است.

او همچنین تأکید کرد: طرح این‌گونه مسائل جز اغتشاش ذهنی فایده‌ای ندارد. ما باید به دنبال درک و توجه به جایگاه شخصیت‌های ادبی در ادبیات فارسی، رسالت شعری آن‌ها، جایگاه ادبی آن‌ها و مفاهیم شعر آن‌ها باشیم؛ تا در جست‌وجو و طرح این مسائل.

نشنیده بودم

در عین حال، فاطمه راکعی ـ شاعر و عضو هیأت علمی دانشگاه الزهرا (س) ـ با اشاره به طرح موضوع قتل پروین اعتصامی، عنوان کرد: آقای سنگری که این موضوع را طرح کرده، حتما در مطالعاتش به شواهدی برخورد کرده است. من در مورد پروین اعتصامی تحقیقات گسترده‌ای نداشتم و نمی‌توانم با قطعیت حرفی بزنم؛ اما تا کنون بحثی درباره قتل پروین نشنیده بودم. اما سنگری مطالعات زیادی انجام داده و حتا صدای پروین اعتصامی را که ما بسیار به دنبال آن بودیم، به دست آورده است؛ بنابراین او حتما به چیزی برخورد کرده که چنین حرفی را می‌زند.

بعید است

همچنین محمدرضا یوسفی، عضو هیأت علمی دانشگاه قم که در همایش «کارنامه‌ی صد سال شعر زنان فارسی سرا» حضور داشت، درباره‌ی علت مرگ پروین اعتصامی، گفت: آن چیزی که درباره مرگ پروین آمده، این است که می‌گویند او بیمار شده و فوت کرده است. بحث قتل او، بحث جدیدی است که به نظر من، بعید است چنین اتفاقی افتاده باشد. اگرچه شعر پروین بسیار قدرتمندانه بوده و از سوی دربار نیز چندبار به او مدال داده‌اند و او نگرفته است؛ اما از نظر من، این‌که او را به قتل رسانده باشند، بسیار بعید است.

او افزود: از سوی دیگر، در آن زمان، پزشکی ما بسیار ضعیف بوده و این خیلی چیز عجیبی نیست که کسی در جوانی بیمار شود و فوت کند.

یوسفی همچنین عنوان کرد: فکر می‌کنم اگر چنین چیزی رخ داده بود، پدر پروین و یا ملک‌الشعرای بهار که از مدافعان او بود، این موضوع را رها نمی‌کردند و به آن می‌پرداختند. به نظر من، طرح چنین موضوعی شاید جرقه‌ای باشد برای تحقیقات بعدی که نه شاهدهای آن زنده‌اند و نه اسناد آن باقی است؛ در نتیجه، طرح کردن این موضوعات فایده چندانی ندارد.

فرضیه‌ی مورد اعتنایی نیست

شیرزاد طایفی، عضو هیأت علمی دانشگاه علامه طباطبایی و از کسانی که در همایش «کارنامه صد سال شعر زنان فارسی‌سرا» حضور داشت، نیز در این‌باره گفت: من بعد از شنیدن فرضیه قتل پروین اعتصامی در این نشست، چند روزی است که در دانشکده با همکارانم درباره آن حرف می‌زنیم.

او افزود: من از بچگی به پروین علاقه زیادی داشتم و درباره او مطالعاتی انجام داده‌ام و این دومین‌باری بود که می‌شنیدم پروین اعتصامی به قتل رسیده است. فکر می‌کنم طرح این موضوعات ناشی از حاشیه‌پردازی‌هایی است که در ایران علاقه‌ بسیاری به آن وجود دارد. جوامع شرقی همواره دنبال راز و رمز هستند.

او همچنین گفت: به نظر من، دست کم با قطعیت نمی‌توان این موضوع را مطرح کرد. این‌که آقای سنگری با قدرت می‌گوید پروین اعتصامی به قتل رسیده است، یعنی هرکسی را که با قدرت درافتاده باشد، کشته‌اند. به نظر من، این موضوع آن‌قدرها هم مشخص نیست. آیا برای خود شما این موضوع باورپذیر است؟

این استاد دانشگاه با اشاره به اهمیت محور علمی شخصیت‌های ادبی گفت: اولین و مهم‌ترین مسأله درباره شخصیت‌های ادبی، محور علمی آن‌هاست. من به دنبال حاشیه نیستم و اصلا اولویتی برای من ندارد. به نظر من، فرضیه قتل پروین نمی‌تواند چندان فرضیه مورد اعتنایی باشد؛ زیرا در زمانه او، یکی از بزرگ‌ترین عارضه‌ها همین بیماری حصبه بوده که جوانان بسیاری به این درد مرده‌اند. از سوی دیگر، در آن زمان، پروین احترام ویژه‌ای داشته و در آن سطح نبوده که حکومت بخواهد او را به قتل برساند.

بی‌فایده و غیرمستند

همچنین نرگس گنجی، عضو هیأت علمی دانشگاه اصفهان و از دیگر استادانی که در همایش «کارنامه صدسال شعر زنان فارسی‌سرا» حضور داشت، درباره طرح بحث قتل پروین اعتصامی، بیان کرد: من اصلا با طرح چنین مسائلی موافق نیستم. پروین در خانه خودش فوت کرده و حرفی که خانواده او زده‌اند، مستند است. برادر پروین بعد از مرگ او، چاپ آثار او را برعهده داشت و هرگز چنین حرفی نزد. به نظر من، ما باید به اظهارات آن‌ها احترام بگذاریم. از سوی دیگر، خانواده پروین بعد از پیروزی انقلاب نیز هرگز این موضوع را طرح نکردند؛ در حالی که دیگر هیچ‌گونه محدودیتی برای آن‌ها وجود نداشت و حتا از سوی نظام ما که حامی کسانی است که در رژیم پهلوی مورد ظلم واقع شده‌اند، برای آن‌ها خوب هم بود. بستگان درجه یک پروین تنها موضوعی که مطرح کردند، این بود که شاید نسبت به درمان به‌موقع او اقدامی نشده است؛ اما هرگز نگفتند که او به قتل رسیده است.

این استاد دانشگاه به بی‌فایده بودن طرح چنین موضوعاتی اشاره و عنوان کرد: طرح این مسائل درباره شخصیت‌های ادبی فایده‌ای ندارد و به نظر من، بی‌فایده و غیرمستند است؛ زیرا اگر مسأله‌ای بود، خانواده او مطرح می‌کردند.

او افزود: جلال متینی نیز پیش‌تر مقاله‌ای نوشته و در آن‌جا حرف‌های افرادی را که بحث کشته شدن پروین را طرح کرده‌اند، رد کرده است؛ اما اکنون در خارج از کشور است و نمی‌توانید با او ارتباطی برقرار کنید. پوران درخشنده نیز برای تهیه یک فیلم با کوروش حائری که می‌گوید از دوستان خانوادگی پروین است، دیداری داشته است.

پابلو نرودا هم؟

در همین روزها چنین بحثی درباره‌ی پابلو نرودا ـ شاعر شیلیایی برنده‌ی نوبل ـ هم مطرح شده و حالا کشور شیلی می‌خواهد علت مرگ نرودا را مورد بررسی قرار دهد. به تازگی، مانوئل آرایا ـ منشی و همراه چندساله‌ی نرودا ـ گفته این شاعر توسط رژیم آگوستو پینوشه کشته شده است.

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠

رهبر انقلاب به روایت سید حسن نصرالله

دبیرکل حزب الله لبنان اظهار کرد: بعد از آشنا شدن کامل با شخصیت جهادی، فکری و سیاسی امام خامنه‌ای، می‌توانم بگویم که ما امام بزرگی در رهبری، اجتهاد و سیاست و تقوا داریم که از دیدگاهی کامل و راهبردی برخوردار است.

به گزارش ایسنا، به نقل از روزنامه الانتقاد لبنان، سید حسن نصرالله دبیرکل حزب الله لبنان، در کنفرانس "نوآوری و اجتهاد از دیدگاه امام خامنه‌ای" که طی امروز (دوشنبه) و فردا در هتل ماریوت بیروت با حضور نمایندگانی از ایران از جمله حداد عادل و مصباحی مقدم از نمایندگان مجلس و آیت الله سید احمد خاتمی خطیب جمعه تهران برگزار می‌شود، اظهار داشت: در حال حاضر وظیفه ما این است که امام سید علی خامنه‌ای را به امت اسلامی بشناسانیم تا همگان از برکات وجود وی استفاده کنند.

دبیرکل حزب الله لبنان گفت: این امت با چالش‌هایی رو به رو شده است که طی دهه‌ها و قرن‌های گذشته با آن رو به رو نبوده است. این وظیفه برعهده‌ی این کنفرانس است و از اهمیت و حساسیت بسیار بالایی برخوردار است.

وی همچنین عنوان داشت: ما به جوانان سوری و فلسطینی درود می‌فرستیم و از مقاومت آنها در برابر اشغالگران و دولت آمریکا قدردانی می‌کنیم. خون جوانان سوری که به دست اسرائیل به شهادت رسیدند دولت آمریکا را رسوا می‌کند. این مساله پیام بسیار واضحی را می‌رساند و آن عزم و اراده‌ی موجود در میان امت اسلامی بویژه در برابر دولت آمریکا است که می‌خواهد انقلاب‌های ملت‌های عربی را مصادره کند.

دبیرکل حزب الله لبنان در ادامه افزود: شناخت شخصی و مستقیم من از حضرت امام خامنه‌ای به من این فرصت را داد تا بتوانم افکار و دیدگاه‌ها و همچنین روش تفکر و تحلیل وی را در خصوص حوادث و نحوه‌ی رهبری و مدیریت و همچنین تصمیم‌گیری بشناسم.

سید حسن نصرالله تصریح کرد: ما در برابر شخصیتی بسیار بزرگ و استثنایی هستیم و معتقدیم که بسیاری از مردم در امت اسلامی شناختی از امام خامنه‌ای ندارند و می‌دانیم که وی چقدر در امت اسلامی مظلوم واقع شده است.

دبیرکل حزب الله لبنان همچنین تاکید کرد: امام خامنه‌ای حتی در ایران نیز مظلوم واقع شدند. ما در برابر شخصیتی قرار داریم که دشمنان، وی را محاصره کرده و دوستان حق او را آنچنان که باید و شاید ادا نکردند.

سید حسن نصرالله اظهار کرد: بعد از آشنا شدن کامل با شخصیت جهادی، فکری و سیاسی امام خامنه‌ای، می‌توانم بگویم که ما امام بزرگی در رهبری، اجتهاد و سیاست و تقوا داریم که از دیدگاهی کامل و راهبردی برخوردار است.

وی افزود: دیدگاه جامع و عمیق امام سید علی خامنه ای بر پایه چند اصل است: اول، مبانی فکری، دوم شناخت نیازها و مشکلات و سوم شناخت امکانات موجود و یافتن راه حل‌های مناسب و منسجم با اصول و ثوابت. در مقابل ما رهبری قرار دارد که نسبت به موضوعات احاطه کاملی دارد و درخصوص آنها همانند یک متخصص سخن می‌گوید و راه کارهای جدیدی ارائه می‌دهد.

سید حسن نصرالله در خصوص روش تفکر و مدیریت امام خامنه‌ای در زمینه‌های مختلف عنوان داشت: در این زمینه شواهد مختلفی وجود دارد. اولین مساله به کنفرانس سال 1991 مادرید برمی‌گردد.

دبیرکل حزب الله لبنان، در ادامه سخنانش در کنفرانس "نوآوری و اجتهاد از دیدگاه امام خامنه‌ای" گفت: در آن زمان در خصوص موفقیت روند سازش صحبت می‌شد و این که آمریکایی‌ها این مساله را تحمیل کردند. اما نظر امام خامنه‌ای در این زمینه متفاوت بود. وی معتقد بود که این کنفرانس نتیجه‌ای در بر نخواهد داشت و روند سازش موفق نخواهد بود. آمریکا نیز نخواهد توانست این مساله را تحمیل کند.

وی افزود: بعد از گذشت تقریبا 20 سال امروز از زبان کسانی که در مذاکرات با اسرائیل حضور داشته و برخی شخصیت‌ها که در کنفرانس مادرید مشارکت داشتند، می‌شنویم که از گذشت دو دهه ناامیدی، شکست و سرگردانی سخن می‌گویند که در نهایت به روند به اصطلاح مذاکرات انجامید.

سید حسن نصرالله همچنین تاکید کرد: مدرک و شاهد دوم مساله‌ی مذاکرات سوریه و اسرائیل در سال 1996 و شرایط موجود در منطقه در آن زمان است. در آن زمان گفته می‌شد که روند سازش موفقیت آمیز بوده و شرط اصلی برای موفقیت این روند به رسمیت شناختن مرزهای 4 ژوئن سال 1967 از سوی اسرائیل است. برخی به ما می‌گفتند که خود را خسته نکنیم و تمام مسائل به پایان رسیده است و هیچ نیازی به فداکاری و تقدیم خون خود وجود ندارد. برخی از آنها از ما می‌خواستند تا به سمت سازش حرکت کنیم.

وی در ادامه افزود: در بیرون از این نشست و در ایران تحلیل دیگری وجود داشت. امام خامنه‌ای معتقد بود که این روند به پایان نخواهد رسید و روند سازش موفق نخواهد بود. وی به ما پیشنهاد ادامه مقاومت را داد. امام خامنه‌ای به ما تاکید کرد که فعالیت‌ها و جهاد خود را افزایش دهیم تا به پیروزی دست یابیم.

دبیرکل حزب الله لبنان همچنین تاکید کرد: امام خامنه‌ای همواره بر اصل پیروزی مقاومت تاکید داشت و به ما می‌گفت که به پیروزی مقاومت ایمان دارد. امام خامنه‌ای بعد از سال 1996 عنوان داشت که اسرائیل توانایی حمله دوباره به لبنان را ندارد و حتی نمی‌تواند عقب نشینی کند. اسرائیل توانایی باقی ماندن در موضع خود را ندارد و ما باید منتظر باشیم ببینیم اسرائیل چه خواهد کرد. اما همه مسائل به ادامه یافتن مقاومت بستگی دارد.

وی در ادامه افزود: در اواخر سال 1999 انتخابات ریاست دولت در اسرائیل میان بنیامین نتانیاهو و ایهود باراک برگزار شد. باراک تهدید کرد که در ماه ژوئیه از جنوب لبنان عقب نشینی خواهد کرد. وی قصد داشت به تضمین‌های امنیتی از سوی دولت لبنان و یا حافظ اسد، رئیس وقت جمهوری سوریه دست یابد اما شکست خورد. شرایط در آن زمان بیانگر آن بود که وی از جنوب لبنان عقب نشینی نخواهد کرد. ما با امام خامنه‌ای در آن زمان دیدار داشتیم و او به ما گفت که پیروزی شما در لبنان بسیار نزدیک است. این پیروزی از آنچه که شما فکر می‌کنید نزدیک‌تر است. این اظهارات با اطلاعات و تحلیل‌های آن زمان در تضاد بود. حتی در آن زمان اطلاعاتی در خصوص آمادگی اسرائیل برای عقب نشینی وجود نداشت.

سید حسن نصرالله ادامه داد: امام خامنه‌ای به ما گفت که خود را برای این پیروزی آماده کنید و سخنرانی سیاسی خود را بعد از عقب نشینی آماده کنید. به همین دلیل بعد از عقب نشینی اسرائیل ما شگفت زده نشده و خود را برای این مساله آماده کرده بودیم.

دبیرکل حزب الله لبنان همچنین عنوان داشت: در جریان جنگ ژوئیه که با هدف از بین بردن مقاومت در لبنان صورت گرفت و شما همگان شاهد خشونت‌های اسرائیل در آن زمان بویژه در روزهای اول بودید و برخی در آن زمان معتقد بودند که پیروزی در این جنگ و یا سالم ماندن در جریان این جنگ نوعی جنون و دیوانگی است. پیام شفاهی امام خامنه‌ای توسط یکی از دوستان در ضاحیه جنوبی به دست من رسید.

وی عنوان داشت: امام خامنه‌ای در این پیام به ما گفت این جنگ شبیه‌ترین جنگ به جنگ احزاب در زمان پیامبر است. در زمان پیامبر اسلام، قریش و یهودیان مدینه تمام توان خود را بکار گرفتند و پیامبر و یاران وی را محاصره کردند. جنگ ژوئیه بسیار شبیه جنگ احزاب است، اما شما به خداوند توکل کنید. من به شما می‌گویم که حتما پیروز خواهید شد، بلکه بالاتر. معتقدم زمانی که این جنگ به پایان برسد، قدرت و توان شما افزایش خواهد یافت.

سید حسن نصرالله در ادامه افزود: در خصوص دیگر شواهد و دلایل در زمینه‌ی روش تفکر و دیدگاه‌های امام خامنه‌ای، باید بگویم که بعد از حوادث 11 سپتامبر سال 2001 دیدیم که چگونه تمام دلها به لرزه افتاد. بسیاری معتقد بودند که منطقه ما وارد دوره‌ی سیطره و تسلط آمریکا شده است، به طوری که سیطره‌ی آمریکا در منطقه ما 100 سال و بلکه بیشتر به طول خواهد انجامید.

وی گفت: برخی جنگ عراق را شبیه به جنگ‌های صلیبی می‌دانستند. من در سفر خود به ایران در این زمینه از امام خامنه‌ای سوال کردم. وی در پاسخ به من جوابی بر خلاف آنچه که در منطقه شایع است و حتی برخی از مسئولان جمهوری اسلامی معتقد بودند که این شرایط شرایط جدیدی در خاورمیانه است و ما باید در خصوص سازش با دولت آمریکا سخن بگوییم، داد. امام خامنه‌ای به من گفت "نگران نباشید. آمریکا به اوج خود رسیده است و این اوج، آغازی برای فروپاشی و از بین رفتن به شمار می‌آید. زمانی که آمریکایی‌ها به افغانستان و عراق می‌روند، در واقع به سمت نابودی و پرتگاه حرکت می‌کنند. آمریکا نمی‌تواند منافع خود را از طریق نظام‌های وابسته به خود در منطقه محقق ساخته و از منافع خود دفاع کند و مجبور می‌شود تمام ناوگان‌های سراسر جهان را به منطقه خاورمیانه گسیل کند. این مساله بیانگر ناتوانی آمریکا است نه قدرت آن.

سید حسن نصرالله همچنین عنوان داشت: امام خامنه‌ای در ادامه تاکید کرد "بنابراین زمانی که آمریکایی‌ها به خاورمیانه می‌آیند، در آینده‌ای نزدیک غرق خواهند شد و به دنبال راهکاری برای برون رفت از آن شرایط خواهند گشت". طی دهه‌ گذشته امت ما با خطرناک‌ترین جنگ در تاریخ خود مواجه شد، اما امام خامنه‌ای با تدبیر و درایت خود این مبارزه را رهبری کرد. در سال 1996 ما شاهد آن بودیم که جنبش‌های حماس و جهاد فلسطین به صورت خاصی مورد حملات بسیار شدیدی قرار گرفتند به طوری که برخی معتقد بودند که دیگر هیچ توان و قدرتی برای مقاومت فلسطین در خصوص انجام عملیات باقی نمانده است. اما عملیات استشهادی در قدس و تل آویو، رژیم صهیونیستی را لرزاند. بعد از آن شاهد تنش در جنوب لبنان بودیم. نشست شرم الشیخ با حضور رهبران جهان برای دفاع از اسرائیل و محکوم کردن به اصطلاح تروریسم برگزار شد. آنها اسم جنبش جهاد، حزب الله و حماس را جزء این موارد دانستند و آنها را تهدید کردند. قطعنامه‌هایی نیز برای تحریم این جنبش‌ها صادر شد. بعد از آن شاهد جنگ خوشه‌های خشم در آوریل سال 1996 بودیم. بعد از آن نتانیاهو آمد و اسرائیل به خانه‌ی اول بازگشت.

دبیرکل حزب الله لبنان در ادامه افزود: امام خامنه‌ای معتقد است که اسرائیل رو به نابودی است. وی همچنین معتقد است که این مساله در آینده روی نخواهد داد، بلکه در زمان نزدیکی اتفاق می‌افتد. وی معتقد است که سازش با اسرائیل نتیجه بخش نخواهد بود و تمام آنچه که در خصوص مساله فلسطین و منطقه خاورمیانه از انجام مذاکرات مستقیم گرفته تا جنبش‌های مقاومت و تلاش‌های مردم فلسطین روی می‌دهد، بیانگر اراده و خواست محکم این ملت مقاوم است و نشان می‌دهد ما در مقابل نسلی از ملت فلسطین قرار داریم که امید بسیار قدرتمندی برای بازگشت به سرزمین خود دارند.

سید حسن نصرالله همچنین عنوان داشت: ما زمانی سخنان امام خامنه‌ای در خصوص اسرائیل را درک می‌کنیم که دستاوردهای مقاومت و تجربه جنگ ژوئیه و جنگ غزه را ارزیابی کنیم. در آن زمان خواهیم فهمید که اسرائیل به سمت نابودی در زمان نزدیکی حرکت می‌کند و این دیدگاه بر پایه‌ی شجاعت این رهبر بنا شده است.

وی  افزود: طی دوره‌ی گذشته امت ما با جنگ بسیار سختی در تاریخ رو به رو بوده است، به طوری که آمریکا و همپیمانان آن با تمام قدرت و امکانات خود برای تسلط بر منطقه خاورمیانه و براندازی نظام‌های مخالف وارد صحنه شدند، اما امام خامنه‌ای با تدبیر و شجاعت این جنگ را مدیریت کرد. تاکنون جزئیات بسیاری در این زمینه پنهان مانده است.

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠

طرفداران جلال آل احمد

جلال آل احمد ( (1302-1348بی شک یکی از بزرگترین نویسندگان معا صر ما ست.که در طول مدت عمر کوتاه خود گامهای بزرگی در راه فرهنگ و ادبیات این مرز و بوم برداشته است. او اکنون به عنوان یک نویسنده صا حب سبک در ادبیات معا صر شنا خته می شود. نثر آل احمد صریح ، طنز گونه ، کوتاه ونزدیک به زبان گفتاری است. از او نزدیک به چهل و پنج اثر ادبی ، اجتماعی ، سیاسی و ترجمه به یادگار مانده است. در آثارش فضای سیاسی و اجتماعی ایران به چشم می خورد. او همیشه به تعهد اهل قلم باور داشت و همین احساس مسئو لیت شاید سبب گشته است که تقریبا به اندازه سالهای عمر خود بنویسد و ترجمه کند. آثار او را می توان در چهار دسته کلی تقسیم بندی کرد : 1- قصه و داستان : دید و بازدید ، از رنجی که می بریم ، سه تار ، سرگذشت کندوها ، مدیر مدرسه ، نون و القلم ، نفرین زمین ، پنج داستان - 2مشاهدات و سفرنامه : اورازان ، تات نشینهای بلوک زهرا ، ُدر یتیم خلیج – جزیره خارک ، خسی در میقات 3 - مقالات : هفت مقاله ، سه مقاله دیگر ، ارزیابی شتاب زده ، غرب زدگی ، کارنامه سه ساله 4 - ترجمه : قمار باز از داستایوفسکی ، بیگانه از آلبر کامو(با خبره زاده) ، سوئ تفاهم از آلبر کامو ، دستهای آلوده از سارتر ، بازگشت از شوروی از آندره ژید ، مائد ه های زمینی از آندره ژید (با پرویز داریوش) ، کرگدن از اوژن یونسکو ، عبور از خط از یونگر (با دکتر هومن) ، چهل طوطی (با سیمین دانشور) ، تشنگی و گشنگی از اوژن یونسکو (با هزار خانی) جلال آل احمد با « زن زیادی» و « مدیر مدرسه» تلاش کرده است که در تصویر کردن صحنه های زندگی بی طرف باشد.

طرفداران جلال به لینک زیر مراجعه کنند :

http://www.bisheh.com/Group.aspx?GroupID=87

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠