40 میلیون دلار برای «بفرمایید شام»!
کیهان در نقدی در شماره امروز خود نوشت:
هیچ کس تنها نیست...اشتباه نکنید ما برای همراه اولی که در پایتخت هم نقاط کور دارد و آنتن نمی دهد اما به جایش هرماه آبونمان و مالیات و ...می گیرد، تبلیغ نمی کنیم؛ داستان امروز ما قصه دنباله داری است که آرام و بی صدا همه را گرفتار کرده و کسی هم زیاد به فکر نیست.
قصه امواجی سمج و سرسخت که خوب بلدند راه خود را پیدا کنند و نیازی به شاهراه ندارند؛ مثل آبی که در جریان است و هیچ گاه متوقف نمی شود و هیچ مانعی بر سر راه خود نمی بیند، راه خودش را می یابد بی آنکه در بزند تا عمق گنجه های زیرزمینی و بر فراز برج های سر به فلک کشیده نفوذ می کند. امواج نامرئی جذابی که همچون مغناطیس پایان ناپذیری تو را سحر می کند و کم کم معتادش می شوی.
حالا دیگر تو در هیپنوتیزم این امواج گرفتار شده ای و او هرچه طلب کند، برایش فراهم می کنی...حالا دیگر باید اعتراف کرد که آنتن ماهواره برای خیلی ها ـ بیشتر در پایتخت البته ـ از لوازم اصلی منزل محسوب می شود؛ در زمانه ای که ما همچنان در حال ساخت برنامه های میزگردی دهه شصتی برای سرکوفت زدن به خودمان هستیم که ما عقبیم! نکته جالب قضیه اینجاست که همه مسئولان باربط و بی ربط بار ها و بار ها نسبت به هجوم این شبکه ها هشدار داده اند؛ اما در عمل چیزی ندیدیم شما اگر دیدید به ما اطلاع دهید و جالب تر اینکه رسانه ملی ما به عنوان مهم ترین سپر دفاعی در برابر این امواج به جای رفتار عملی متقابل؛ شابلونی در دست گرفته و مشابه برنامه های آنها را برای مخاطب داخلی تدارک می بینند؛ بی آنکه به این نکته فکر کنند وقتی داستان کپی برداری در کار باشد؛ خب مشتری عاقل اصلش را می خرد!
تحریریه نسل سوم
خوب بلدیم غر بزنیم
بیایید با هم همایش های یک سال گذشته را، نشست ها و مناظره ها و سمینارهای مرتبط با جنگ نرم رسانه ای و رفتارهای رسانه ای در قبال این کارزار مدرن را مرور کنیم. همه اش را می شود در دو عبارت خلاصه کرد؛ آنها که مسئولیت دارند: بیش از فلان هزار سایت و شبکه علیه ما در حال فعالیتند و چه و چه و چه! آنها که مسئولیت ندارند: بیش از فلان هزار سایت و شبکه علیه ما در حال فعالیتند و چه و چه و چه.
بله تفاوت این دو عبارت اولا در لحن بیان است که اولی به صورت خبری و با تعجب آن را بیان
می کند و دومی آن را به شکلی انتقادی و طلبکارانه آن را عنوان می کند. و ثانیا اولی در
«چه و چه و چه» به کمبود بودجه و کم کاری مدیران قبلی و تلاش بنیادین برای آینده که به زودی جواب نمی دهد اشاره دارد و دومی در همین «چه و چه و چه» برنامه های داخلی را مسخره می کند، مدیران را بی سواد و بی اطلاع و بی مشورت می خواند و آینده را شدیدا از دست رفته ترسیم می کند. شک نداشته باشید تا صدسال آینده هم خروجی همه همایش های ما در کشور در همین دو جاده است با کمی نوسان. بالاخره سالهاست شغل ما اصولا رفتن به این همایش هاست! دست بر قضا مشخص می شود که ما فقط بلدیم غر بزنیم و بگوییم آنها چه کردند و ما چه ها که نکردیم...همین!
گریه و موش و رضای خدا نسل ما حتی اگر بیننده پروپا قرص شبکه های ماهواره ای باشد، می داند که امواج ارسالی آنها محض رضای خدا و آگاهی بخشی و حمایت از ما نیست، این حداقل دانایی نسل ما باید باشد که امیدواریم باشد. از سوی دیگر شبکه های فارسی زبان در سه جبهه؛ حمله خود را برای تغییر سبک زندگی جوان امروز آغاز کرده اند.
از میان شبکه های خبری BBC نسبت به صدای آمریکا حرفه ای تر عمل می کند البته حکایت اختلاف این دو شبکه همان حکایت اختلاف قدیم انگلیس و آمریکاست که همیشه این انگلیسی ها بودند که با سیاست تر از رقیب آمریکایی خود عمل کرده اند. مردم با تماشای این شبکه ها با حجم زیادی از اخبار و اطلاعاتی راست و دروغ مواجه می شوند که گاه از سوی رسانه های داخلی پوشش داده نمی شود که البته اشتباه استراتژیک رسانه ملی است در زمانه ای که ملت تشنه دانستن هستند چه بهتر که خودمان خوراک خبری آنها را تامین کنیم.
حکایت شبکه های فیلم و سریال با شبکه های خبری متفاوت است. آنها با شناختی که از مخاطب ایرانی دارند و متاسفانه در بسیاری از مواقع جلوتر از مدیران پرمدعا و گاه کم سواد اتاق های فکر رسانه ملی مان رفتارسنجی مخاطب ایرانی را رصد کرده اند، دقیقا همان بخشی از سرگرمی و تفریح را در اختیار خانواده های فارسی زبان می گذارند که به آنها نیاز دارند. شبکه فارسی وان اعلام کرده که بیش از 15 میلیون بیننده در ایران دارد .
اما شاید نوک حمله این لشکر همان شبکه های مستندگونه باشند که با انواع و اقسام مستندهای علمی و مسابقات و برنامه های سرگرمی خود؛ نیاز سلیقه های مختلف را برآورده می کنند. این شبکه ها از روش غیرمستقیم برای جذب مخاطب استفاده می کنند. امروز از زبان بعضی ها می شنویم که می گویند شبکه «من و تو» را تماشا می کنند حال آنکه واقعیت چیز دیگری است یعنی مرغ همسایه غاز است. او در این شبکه ها نه خلاقیت تصویری بسیار بالایی را مشاهده می کند و نه همذات پنداری جغرافیایی و معنوی با برنامه ها برقرار می کند اما از آنجا که بی تحرکی و کلیشه تلویزیون و رادیو را در داخل دیده با هر پدیده نویی همچون یک معجزه مغناطیسی برخورد می کند و به سرعت جذب آن می شود و این نقطه تاسف بار داستان است که آنها بدون هیچی، مخاطب رسانه ملی را قاپ می زنند! برهوت رسانه ای ما میدان را به آنها داده است و...در یک جمله «از ماست که بر ماست...»
لطفا بخش مربوط به همایش ها و غرزدن های دائم را دوباره بخوانید؛ الان بهتر جواب می دهد.
40 میلیون دلار؛ هزینه «بفرمایید شام»
برنامه «بفرمایید شام»
برنامه ای اجتماعی است که هفته ای چهار شب از شبکه «من و تو» پخش می شود و با درنظر گرفتن یک رقابت ایرانیزه شده در خارج از ایران و استفاده از یک هنر ایرانی، مخاطب خود را پیدا کرده است. در این برنامه هر شب یکی از اعضای گروه مسابقه ـ هر هفته یک گروه ـ به آماده کردن پیش غذا، دسر و شام مبادرت کرده و سه شرکت کننده دیگر با حضور در منزل او و صرف این خوراکی جات(!) به او امتیاز می دهند که در نهایت، برنده مسابقه به1000 پوند دست می یابد.
اما چرا؟ قیمت یک سمند برای یک دست غذای خوش مزه؟ این همه داستان است؟ ...«وزارت خارجه انگلیس و آمریکا هدایت کننده اصلی تلویزیون های ماهواره ای فارسی زبان هستند و بودجه کلان این شبکه ها را تامین می کنند»...این خبر را پایگاه اینترنتی اخبار روز وابسته به گروهک های ضدانقلاب مقیم آلمان منتشر کرده و با اشاره به بی رونقی شبکه های ماهواره ای دارای گرایش سیاسی نوشته است: «امروز حتی تلویزیون های سیاسی مانند صدای آمریکا هم دریافته اند که مخاطب برای اخبار و تحلیل های سیاسی پای آنان نمی نشیند بنابراین تلویزیون «فارسی1» و «من و تو» برای جلب مخاطب دلزده از فضای سیاسی راه اندازی شدند.
فارسی1 با پخش سریال های مطرح جهانی به صورت دوبله شده ـ با بدترین کیفیت البته ـ مخاطبانی را جذب کرد اما به دلیل همین جنبه سرگرمی صرف، آرام آرام دچار یک فرودستی در جذب مخاطب شد. «من و تو» تجربه مشابهی است که به بخش سبک زندگی غربی و شوهای تلویزیونی و... می پردازد و به نوعی آشتی میان ایرانیان مقیم خارج که شاید سال به سال همدیگر را نبینند و جویای احوال هم نشوند،می پردازد...یک برنامه بسیار کم هزینه و کم خرج اما هوشمندانه...«این شبکه در تملک دو ایرانی به نام کیوان عباسی و مرجان عباسی است و دفتر مرکزی و استودیوی آن در شهر لندن واقع است».
اخبار روز اضافه می کند: «بخش عمده ای از بودجه شبکه های من و تو، یک و دو را وزارت امور خارجه انگلیس می دهد. رابط این افراد نیز فردی به نام «مک وولین» است که به عنوان مدیر و یکی از مشاورین ارشد این گروه فعالیت می کند و با همکاری وی، وزارت امور خارجه انگلیس بودجه راه اندازی این دو شبکه را تامین کرده است. اما برای سال 2011 با همکاری عباسی پدر، یک بودجه هنگفت 40 میلیون دلاری را از محل بودجه امنیتی و هجوم رسانه ای آمریکا برای ایران (در پنتاگون) دریافت می کند. براساس گزارش ها بودجه40 میلیون دلاری این شبکه در حقیقت 40 برابر بیشتر از بودجه شبکه اسطوره ای فارسی1 است».
قورمه سبزی یا سبزی قورمه
واقعا قابل قبول است که وزارت خارجه انگلیس سرمایه سنگینی را برای بهبود دست پخت ایرانیان مقیم خارج هزینه کند؟ یا این ابتدای راهی است که در انتها به جاده سیاست گذاری های کلان علیه کشورمان منتهی می شود؟ ماجرا خیلی ساده است؛ شما نزدیک غروب و یا ساعتی از شب گذشته از ترافیک سنگین خیابان ها و خسته از یک روز کاری به منزل رسیده اید. کار خاصی ندارید جز تماشای تلویزیون، خوردن شام و استراحت. شبکه اول سیما تا ساعت 10 شب که شاید سریال خوبی پخش کند، چیزی ندارد. شبکه دوم سیما مدت هاست چیزی ندارد و به اسم شبکه کودک ضعیف ترین برنامه های زنده و مرده را روی آنتن می فرستد. شبکه سوم سیما اغلب در حال پخش فوتبال است و سریال طنز هم ندارد و خیالش راحت است که فوتبال زنده پخش می کند فارغ از اینکه ماهواره کامل تر همین فوتبال را پخش می کند! شبکه چهارم سیما که کلا چیزی برای ذائقه مخاطب عام ندارد ـ نه که فکر کنید برای مخاطب خاص دارد ها...خیر! ـ شبکه پنجم سیما هم یا در نیمه شب کبری 11 دارد و یا با جناب هاشمی در حال اجرای مسابقه نفس گیر«زنگ بزن، اس ام اس بده، با ما باش» سکه ببر است.
باقی شبکه ها هم محلی از اعراب برای مخاطب عام ندارند. نهایت پس فردا تابستان می شود یک «نرگسی»، «گاوبازانی»، «دلخراشانی»، «رازدارنی» چیزی پخش می کند و خلاص! اصلا کنداکتور پخش هم کشک. برای همین می شود یکدفعه 5شنبه ساعت 10 هر 4شبکه در حال پخش فیلم هستند و باقی شب های هفته باید خودت را بکشی تا... پس حق بدهید که او وقتی به خانه رسید، مستقیم برود سراغ آنتن!
آنتنی که خودش هم می داند واقعا چیز خاصی ندارد اما شادی و سرگرمی را توامان برای شمای خسته و دلزده از سیاست بازی های فراگیر و مشکلات عدیده، هدیه می آورد. نکته جالب اینکه محمد صالح علا گفت و گویی با هفته نامه سروش کرده و در بخشی از این مصاحبه درباره این برنامه گفته است: «شنیده ام که در تلویزیون فارسی زبان یک برنامه پخش می کنند که چهار نفر دور هم جمع می شوند و قورمه سبزی درست می کنند و به هم رای می دهند یعنی ما ایرانی ها این قدر غیرخلاق و دور از ایده های نو هستیم؟ من بسیار درباره تمدن قورمه سبزی و امپراطوری آش رشته صحبت کرده ام. کتاب آشپزی مستطاب نجف دریا بندری اصلا دنیایی وسیع از فرهنگ و تمدن ایرانی است. در این برنامه فرهنگ و تمدن ایرانی زیر سوال می رود. چهارنفر به نوبت مهمان یکدیگر می شوند اما به محض اینکه از خانه بیرون می آیند سوار یک ماشین می شوند و به خاطر پول شروع به غیبت و بدگویی از همدیگر می کنند. این ماشین باید به جهنم برود».
آمار ها چه می گویند
حدود 17هزار شبکه باز و بدون محدودیت وجود دارد که شامل 380 کانال خاص موسیقی، 252 کانال کودک و نوجوان و 74 شبکه مد است؛ در این میان بیش از 40شبکه فارسی زبان وجود دارد که مضامین سیاسی، فیلم و سریال، شو و موسیقی و تبلیغ کالا را در بردارد. آنچه مسلم است درصدی از مردم تهران ماهواره می بینند و میانگین تماشای آن دو ساعت در روز است در این میان جالب است بدانید که تماشای برنامه های علمی زیر5 درصد است. ( این را گفتیم که پسر خاله و دختر عمو سرتان شیره نمالند که ماهواره بد نیست؛ مدل استفاده ازش بده! ماهواره کلی برنامه علمی داره و اینا...) از آن طرف اما تماشای فیلم و سریال بیش از 50 درصد بیننده دارد و در میان شبکه های فارسی زبان شبکه «فارسی 1» 50 درصد بیننده، « PMC » نزدیک به 40 درصد و سایر موارد 10 درصد است و شبکه خبری « BBC » فارسی نیز بین شبکه های سیاسی بیشترین بیننده را دارد.
سهم ما؛ میله های رنگین
بازار رقابت داغ است؛ شبکه های خبری روز به روز بهتر می شوند و جامعیت خود را بیشتر می کنند و بی طرفی را ظاهرا در دستور کار خود قرار می دهند؛ ما اما در اینجا دنبال این هستیم که در 24 ساعت 26 ساعت برنامه مشارکتی تولید کنیم و تامی توانیم عرصه را بر برنامه های انتقادی و خلاقانه تنگ کنیم....
اینجاست که تک برگ ها رو می شود؛ صدا و سیمای ما برای جلب مخاطب و در رقابت باشبکه های ماهواره ای مجبور است که جذابیتهای بصری خود را افزایش دهد و چاره ای نیست جز اینکه مثلث ها و مربعهای عشقی، بازیگران زیبا روی با گریمهای تند، نمایش مدهای عجیب و غریب و...محتوای اصلی سریال ها و فیلم های ما می شود. رسانه ملی با این رفتار و تغییر ذائقه مخاطبان در حقیقت به شبکه های ماهواره ای مددمی رساند و برای آنان مخاطب می سازد چرا که در مسابقه ساخت سریال به علت محدودیت های عرفی و دینی که ما داریم بالاخره ما بازنده ایم و باید جایی توقف کنیم و مخاطبان تشنه ما راهی ندارند جز اینکه برای ارضای نیازی که ما برایشان متصور شدیم به ماهواره ها پناه ببرند. یعنی کپی کاری ما کار دستمان می دهد و سهم رسانه ملی از مخاطب ملی می شود
میله های رنگین پایان برنامه ها.
خب بعدش؟
قرار است انتهای گزارش ما چه بخوانید؟ همین که ما انتقادهای خود را همراه با آمار و ارقامی مطرح کردیم کافی است؟ همین که خودمان را خالی کردیم بس است؟ نکته اصلی همین جاست. بارها پیش آمده که از خود پرسیده باشیم خب بعد از این همه انتقاد چه باید گفت؟ این طور که می شود مثل این اعتراض های دانشجویی که فقط برای مسئولان خط و نشان می کشند و دائم مطالبه دارند اما از راهکاری و معبر جدید خبری نیست...
داستان پایان گزارش خیلی ساده است؛ شورایسیاست گذاری و یا اتاق فکررسانه ملی ما اولا باید مملو از نظرات و سلایق متنوع و مختلف باشد. جلسات بر اساس کار کارشناسی برگرفته از نیاز روز مخاطب باشد؛ نیازسنجی و مخاطب سنجی دستور اصلی تولیدات همه بخش ها باشد و... ثانیا به شدت با برنامه های کلیشه ای که در دهه 50 از تلویزیون پخش می شده و هم اکنون نیز همچنان با همان فرم و محتوا در حال پخش است؛ از کنداکتور تولید و پخش حذف شود و ثالثا در نیازسنجی از مخاطب به عنصر «بومی» سازی توجه ویژه بشود کپی از آنتن ماهواره مطمئنا کارگشا نیست!
رسانه ملی باید و باید و باید بفهمد که مخاطب امروز شدیدا به برنامه های اجتماعی نیازمند است و می خواهد خودش را در رسانه ببیند؛ متاسفانه باید بگوییم که در صداوسیمای ما؛ برای برنامه های حوزه جوانان؛ پیرمردها تصمیم گیرند و برای برنامه های مثلا سیاسی داغ و حساس؛ جوان ها...همین می شود که برنامه های سیاسی مان به شدت ضعیف و سطحی و جهت دار می شود : و مخاطب گریز : و برنامه های حوزه جوانان به شدت کسل کننده و خمیازه آور... حالا چه توقعی داریم وقتی بنده نسل سومی در رسانه ملی سهمی ندارم؛ دائم پای شبکه های مختلف این رسانه بنشینم؟ واقعا یعنی مدیران ارشد رسانه ملی این ها را نمی دانند؟
یک مثال ساده؛ سریال نوروزی «پایتخت» است؛ چرا مردم از این مجموعه استقبال کردند؟ چون به راحتی بخشی از وجود خود یا همسایه و اقوام و دور و نزدیک خود را در این مجموعه می دیدند و با حس همذات پنداری آن را با حساسیت دنبال می کردند...
ماموریت؛ ممکن!
یادمان باشد که ملت ما و محصولات نظام جمهوری اسلامی همواره توانایی خود را اثبات کرده اما چگونه و به چه شکل؟ اعتماد به نسل ما و هدف گذاری ملی نه سیاسی؛ ماموریت دورزدن امواج ماهواره ای را به شدت آسان و ممکن می کند اما خط کشی های سیاسی و عدم استفاده از توانمندی های ذاتی و اکتسابی به صرف خارج بودن از دایره ما و سفارشی سازی در کنار جوگرفتگی برای مثلا 13روز نوروز و خواب بلند مدت برای3 ماه مخاطب را از حرکت منظم پای این رسانه دور می کند. البته زیاد هم نباید توقعی از رسانه ملی داشت؛ وقتی شورای عالی انقلاب فرهنگی به عنوان قرارگاه اصلی فکر و فرهنگ؛ هر سه شنبه برای عزل و نصب روسای دانشگاه ها دور هم جمع می شوند و برای تهیه نقشه مهندسی فرهنگی 6سال است در حال بحث و تبادل نظر هستند؛ واقعا از رسانه ملی توقع اتاق فکر تخصصی و کارآمد، به لطیفه می ماند!
نام برخی کتابهایی که از نمایشگاه کتاب جمع آوری شد
گزارش خبرنگار «تابناک»، حاکی از آن است که جمع آوری کتاب از غرفه های نمایشگاه تا روز پایانی ادامه دارد و به جز برخی موارد خاص، مواردی از غرفه ها جمع میشود که پیشتر برای ارایه نشدن آنها در نمایشگاه، به ناشران و غرفه داران یادآوری شده بود.
بنا بر این گزارش، هرچند بیست و چهارمین نمایشگاه کتاب تهران، از لحاظ اجرایی نقاط ضعف گذشته را ندارد و بهتر از سال های گذشته، در حال برگزاری است، همچنان ضعف اطلاع رسانی در درون و بیرون از آن، ناشران کتاب و دوستداران کتاب را اذیت می کند.
نمونه ای از این ضعف درباره تذکر برای ارایه نشدن برخی کتاب های خاص است که ناشران برای عرضه نکردن آنها باید پیش از برپایی نمایشگاه در جریان باشند و نه اینکه تازه کمیته های نظارتی و بازررسی ارشاد برای جمع آوری آنها دست به کار شوند.
در این باره باید گفت، کتاب هایی درباره صادق هدایت، فروغ فرخ زاد و موضوعاتی از جمله کف بینی و طالع بینی و عرفان های نوظهور، آموزش های خرافی و ترویج اباحه گری از جمله کتاب های جمع آوری شده اند.
لیستی از کتاب های جمع آوری شده تا پایان روز پنجم نمایشگاه که خبرنگار «تابناک» آن را به دست آورده، بدین شرح است:
«نبوغ هیتلر، راهنمای کاربردی ری کی، اسرار قدرت فکر، گروه محکومین، فواید گیاه درمانی، گنج های معنوی، اسرار زیبایی پوست، نامه هایی از زندان به دخترم، مردی که گورش را گم کرد، استخاره با قرآن، تاریخ اجتماعی، دایره المعارف طالع بینی، فال ورق تاروت، لعبت، انرژی درمانی عملی، چهار اثر از فلورانس اسکاول، هاله نورانی، آموزش زیبایی موهای زنانه، قدرت فکر، آخرین عشق، سالنامه معنوی خودت را باور داشته باش، سنت و بدعت، کلیات تعبیر خواب، خود هیپنوتیزمی، تقویم هنرپیشه، سهراب و فروغ، طالع بینی هندی، تاریخ ایران و کمبریج، اسرار ذهنی، راز زیبایی و متون آرایشی، عطر یاس های بنفش، دفتر خاکستری، دفترهای سبز، افسردگان سرا و...».
منبع : خبرگزاری تابناک
«بنیاسرائیل» به روایت قرآن
«... مسأله یهود در دنیای امروز، خصوصاً به شکلی که در آمریکا و اسراییل جلوهگر شده،مسأله تازهای نیست و سوابق دیرینهای دارد. شکی نیست که این مسأله در دوران ما ابعاد بسیار وسیعی یافته و به اشکال بیسابقه و متنوعی ظاهر شده است، اما ریشهها و علل بروز آن در تصویری که قرآن کریم از قوم یهود ارائه میدهد قابل جستجوست. بسیاری از خصایص و ویژگیهایی که قرآن کریم به قوم یهود نسبت میدهد در جهان امروز به صورت مکاتب گوناگون فکری، فلسفی، سیاسی و اقتصادی درآمده و در قالب نظامهای حکومتی و نهادها و سازمانهای ملی و بینالمللی استقرار یافته است. شرایع الهی و تعالیم انبیاء علیهمالسلام در دوران کنونی یا مسخ و تحریف شده و یا به کلی نفی و تکذیب گردیده است و دنیاپرستی و مادیگرایی، در اشکال مختلف سیانتیسم، کاپیتالیسم، سوسیالیسم، اومانیسم، لیبرالیسم و هزاران ایسم دیگر، جایگزین آن شده است. نظام فاسد سرمایهداری با استفاده از مؤسسات بانکی و تراستهای عظیم بینالمللی، کنترل شریانهای اقتصادی و به تبع آن نظامهای سیاسی و حکومتی را در کشورهای مختلف به دست گرفته و جهان را به سوی مقاصد استکباری خود سوق میدهد. جنگ و صلح، شکوفایی اقتصادی و صنعتی، فقر و قحطی و عقبماندگی، تحولات سیاسی و اجتماعی و جریانهای فرهنگی و هنری، رسانههای ارتباطی و خبری و افکار عمومی ... همه و همه به شکلی با این شبکهی جهانی مرتبط بوده و از آن تأثیر میپذیرد. اسلام، یگانه حقیقت زنده و پویای جهان، آماج کینهها و خصومتها قرارگرفته و روزی نیسته که خون پاک مسلمانان به تیغ دشمنان دین خدا، بر خاک جاری نشود. از پس سیمای کنونی جهان، خطوط اصلی چهرهی یهود را آن گونه که قرآن کریم ترسیم نموده میتوان دید، حتی اگر نقاب حقوق بشر و نظم نوین جهانی را بر چهره داشته باشد...» 1
شاید برای عدهای شگفت باشد که در قرآن به آداب و اوصاف و اعمال و به طور خلاصه سرگذشت «یهود» یا «بنیاسرائیل» به نسبت بیش از دیگرا قوام و امتها اشاره شده است. 2
راستی! چرا خداوند متعال در قرآن کریم برای هدایت و عبرت خلق، بیش از همه اقوام و امتها، به اوصاف و شیوههای رفتاری یهود اشاره فرموده و از آنها مثال آورده است؟
اوصاف و شیوههای رفتاری یهود چگونه بود که این همه دربارهی آن تذکر داده شده است؟ مهمتر از همه علت و منشاء اصلی و باطنی اوصاف و اعمال بنیاسرائیل چیست و چه بوده است؟
مرحوم علامه طباطبایی درباهی علت کثرت اشاره به یهود و بنیاسرائیل در قرآن، نوشته است:
بنیاسرائیل از تمام امتها لجوجتر و کینهتوزتر بودند و در برابر حق، سرکشی بیشتری داشتند؛ چنانکه کفار عرب که پیغمبر (ص) مبتلا به آنها بود، نیز چنین اوصافی را دارا بودند. 3
خصایص و ویژگیهای قوم یهود ـ آنچنان که در قرآن کریم اشاره شده، در ردیف بدترین و زشتترین رفتار و صفاتی است که ممکن است انسان یا قومی در زندگی دنیایی خویش داشته باشد.
ابراز علاقه و گرایش به بتپرستی، به عنوان ویژگی بارز یهود در قرآن بیان شده است:
به موسی گفتند ای موسی، معبودی مانند معبودهای اینان (این بتپرستان) برای ما درست کن.4
عصیان و سرپیچی در مقابل پیامبران و دستورات الهی، رفتار بسیار ناپسند و مذمومی است که به اعتقاد مفسرین و دانشمندان معارف دینی مختص قوم یهود است. داستان «گاو بنیاسرائیل»5 در قرآن نمونهی بسیار روشن و آشکاری است که این گفته را تائید میکند.
نکته حائز اهمیت و بسیار حیرتانگیز در این آیات، نه فقط قصه گاو بنیاسرائیل و معجزه الهی مبنی بر زنده کردن مقتول و مشخص کردن قاتل یهودی و نیز سرکشی و لجبازی و ناسازگاری بنیاسرائیل در مقابل اوامر الهی، بلکه بیش از همه سختسری و سنگدلی و قساوت قلبی یهود است که در قرآن با صریحترین بیان و عبارت در آیه 74 سوره بقره آمده است:
پس [از دیدن این معجزهی بزرگ نیز] سخت دل شدید که دلهایتان چون سنگ بلکه سختتر از آن شد. زیرا بسا سنگها میشکافد و آب از آن بیرون میریزد و بعضی از آنها از ترس خدا فرو میریزد و خدا از آنچه انجام میدهید غافل نیست.
تکذیب رسالت انبیاء و حتی کشتن پیغمبران الهی از دیگر افعال و ویژگیهای مذموم یهود است که در آیات متعددی به آنها اشاره شده است.
دنیاگرایی و دلبستگی مفرط و شدید به د نیا و مطامع دنیوی و عدم اعتقاد و توجه به سرای آخرت و روز قیات، دیگر ویژگیِ اختصاصی و لاینفک «یهود» شمرده شده است؛ به طوری که در این زمینه نوشتهاند: یهود به جهان پس از مرگ معتقد نیست و پاداش و کیفر را منحصر به زندگی دنیا میداند.
براساس همین عقیده، یهود ثروت و لذائذ جسمی را هدف اساسی در زندگی خود میداند و برای جمعآوری ثروت میکوشد. 6
البته یهودیان نه تنها موضوع دنیاپرستی و عدم توجه به آخرت را به عنوان اتهام نسبت به خویش قلمداد کرده، بلکه مدعی شدهاند که سرای آخرت مختص آنهاست. لذا خداوند متعال در پاسخ به آنها در قرآن کریم فرموده است:
بگو اگر سرای آخرت نزد خدا مخصوص شماست نه سایر مردم، اگر راستگو هستید، پس تقاضای مرگ کنید و هرگز آرزوی مرگ نخواهند کرد، زیرا به خاطر کردار بد، عذاب سختی برای خود مهیا کردهاند و خداوند بر همه ستمکاران آگاه است. 7
در قرآن کریم همچنین در این باره آمده است:
یهودیان را از همه مردم، حتی مشرکان [که ایمان به قیامت ندارند] حریصتر بر زندگی مادی مییابی، هر یک از آنها دوست دارند هزار سال عمر کنند، در حالی که طول عمر نمیتواند آنان را از عذاب دور سازد و خدا نسبت به آنچه میکنند بیناست. 8
علامه طباطبایی در تفسیر این آیه نوشته است:
دلیل روشن بر این مطلب این است که آنها [بنیاسرائیل] را از همه مردم حریصتر بر زندگی دنیا میبینی، با اینکه یگانه حاجب و مانع از توجه به آخرت همین حرص بر دنیا و دلبستگی آن است [...] یعنی آنها را از مشرکین هم حریصتر به دنیا مییابی... آنها هرگز تمنای مرگ نخواهند کرد و سوگند یاد میکنم که آنها را از تمام مردم حریصتر بر این زندگی پست و دور کننده از آن زندگی پاک و پاکیزهی عالم آخرت مییابی، بلکه میبینی از مشرکین هم که عقیده به قیامت ندارند حریصترند،به طوری که هر کدام دوست میدارند طولانیترین عمر را داشته باشند، با اینکه چنین عمری نمیتواند آنها را از عذاب دور سازد، چه اینکه عمر هر چه باشد، بالاخره محدود است و پایان خواهد پذیرفت. 9
در ارتباط با دنیاگرایی افراطی یهود، همچنین در تفسیر شریفالمیزان در شرح آیات 211 و 212 سوره بقره آمده است:
میگوید: هان! این قوم بنی اسرائیل در جلو چشم شمایند؛ اینان همان مردمی هستند که خدا به ایشان کتاب و آئین و پیامبری و سلطنت عطا فرموده و از ارزاق خوب و پاکیزه به آنها روزی داده و بر عالمیان برتری بخشید. از ایشان بپرس که خدا چه آیات روشنی به ایشان داد؟ و در کارشان دقت کن که آغاز از کجا بود و به کجا انجامید؟ کلمات را تحریف کردند و از جای خودش تغییر دادند و در قبال خدا و کتابش اموری را از پیش خود وضع کردند و با اینکه وظایفشان را میدانستند از حدود خودشان تجاوز نمودند، خدا هم به سختترین عقوبتها گرفتارشان کرد. جمعیتشان پراکنده شد؛ آقاییشان زوال پذیرفت، خوشبختی و سعادتشان به باد فنا رفت؛ در دنیا به خواری و گدایی افتادند و رسوایی و عذاب آخرتشان بسیبالاتر است. 10
امروز نیز یهودیان، دنیاگرایی و مطامع دنیوی خود را تحت پوشش به اصطلاح دین (آئین یهود) تفسیر، توجیه و تبلیغ میکنند، در حالی که به اعتقاد عالمان و مفسران علوم قرآنی، یهود نه تنها به ماوراءالطبیعه و ماوراء حس و اصول وحی و معاد بیاعتقاد است، بلکه علت اساسی و منشاء ضلالت و انحراف «یهود»، «مادهپرستی» و «حسگرایی» بوده است.
مرحوم علامه طباطبایی در این باره نوشته است:
بنیاسرائیل معتقد به اصالت ماده بودند. احکام ماده را در مورد خدا نیز اجرا میکردند و گمان میکردند که خداوند نیز یک موجود مادی است، منتها با این تفاوت که او یک موجود قوی است که بر ماده حکومت میکند، عیناً مانند علل مادی که برمعلولات مادی حکومت دارند. 11
چنانچه در داستانهایی که از بنیاسرائیل در قرآن نقل شده دقت کنیم و اسرار اخلاقی آنهارا که در آنها منعکس شده است مورد بررسی قرار دهیم، خواهیم دید که آنها مردمی غرق در مادیات و دلباختهی لذائذ حسی این زندگی صوری بودهاند، لذا در مقابل حقایق ماوراء حس خضوع نمیکردند و جز در برابر لذات و کمالات مادی تسلیم نمیشدند، امروز هم عیناً همان طورند،؛ همین روحیه است که عقل و ارادهی آنها را تحت انقیاد حس و ماده قرار داده، به طوری که جز آنچه این دو اجازه میدهند درک نمیکنند و اراده نمینمایند. 12
با توجه به آنچه ذکر شد، این نتیجه به دست میآید که: اعتقاد به «اصالت ماده و حس» و تسلیم و انقیاد عقلی، فکری و اخلاقی در برابر این دو و بالعکس عدم اعتقاد به باور قلبی نسبت به حقایق ماوراءالطبیعه و ماوراءحس، «عصارهی اصول و فروع یهود است»؛ که برخی آن را «سیره و سنت یهودی» نامگذاری کردهاند.
بنابراین اگر بتوان این موارد و مجموعه را به عنوان «فرهنگ یهود» یا «فرهنگ بنیاسرائیلی» خلاصه و تعریف نمود؛ آنگاه ناگزیر باید نظار و شاهد تشییع تابوت فرهنگ و تمدن حاکم بر سرزمین غرب بود. زیرا آنچه امروزه به عنوان معیار، ارزش، اخلاق، فرهنگ و ... بر جوامع غربی حکمرانی میکند، دقیقاً منطبق با «سنت و سیرهی» مذکور، یعنی «فرهنگ یهودی ـ اسرائیلی» است.
امروز عواطف، احساسات و افکار عمومی در غرب تحت سیطرهی این فرهنگ است. تذکر این موضوع اگر چه بسیار تلخ و ناگوار مینماید، اما واقعیتی است که نمود عینی پیدا کرده و بر عرصهی جهانی سایهی شوم خود را گسترده است و خطر آن، جغرافیای فرهنگ و اجتماع در جهان را تهدید میکند.
پانوشتها:
1. آوینی، سیدمحمد، از مقدمه ترجمه کتاب «یهود بینالملل».
2. به طوری که نوشتهاند: در قرآن کریم 420 آیه دربارهی حضرت موسی و 480 آیه دربارهی انبیاء بنیاسراییل و برخورد و رفتار این قوم با پیامبران خود آمده است و 157 آیه و به قولی دیگر 153 آیه اشاره مستقیم به یهود دارد. [رجوع شود به: شمسالدین رحمانی، جنایت جهانی، به نقل از مرآتالآیات یا راهنمای مطالب قرآن: سیدابوالفضل برقعی، و همچنین به: دکتر محمدباقر محقق؛ نمونه بینات در شأن نزول آیات، صص 1013 ـ 1011.]
همچنین «نام حضرت موسی بیش از دیگر انبیاء الهی در 166 جای قرآن ذکر شده که در 36 سورهی قرآن به گوشههایی از داستانهای آن حضرت به طور اجمال یا تفصیل اشاره شده است.»
[رجوع شود به: علامه سیدمحمدحسین طباطبایی، المیزان، ج 16، ترجمه سیدمحمدباقر موسوی همدانی، ناشر، بنیاد علمی و فکری طباطبایی با همکاری مرکز نشر فرهنگی رجاء، چاپ دوم، تابستان 66، ص 61.]
3. المیزان، ج 1، صص 280 ـ 279.
4. قرآن کریم، سوره اعراف، آیه 138.
5. به آیات 67 تا 72 سوره بقره مراجعه شود.
6. عفیف عبدالفتاح طباره، چهره یهود در قرآن، ص 84.
7. قرآن کریم، سوره بقره،آیات 94 و 95.
8. قرآن کریم، سوره بقره،آیه 96.
9. المیزان، ج 1، صص 309 ـ 308.
10. المیزان، ج 2، صص 152 ـ 151.
11. المیزان، ج 1، ص 278.
12. همان، ص 280، مصداق بارز این روحیه و اعقتاد، تقلید و پیروی یهودیان، از سامری و پرستش گوسالهی طلایی در زمان حضرت موسی (ع) است.
منبع: «پژوهه صهیونیت» مؤسسه فرهنگی پژوهشی ضیاءاندیشه
جنبش صهیونیسم
زرسالاران یهود، فکر سلطه بر جهان را هیچگاه رها نکرده و همواره در طول تاریخ، این تفکر توسعهطلبانه و نژادپرستانه را دنبال کردهاند ولی به تصریح همه رهبران یهود، پایگاه اول آنها در این سلطهجوئی، فلسطین بوده است. به همین دلیل طرحهای مختلفی را برای نیل به این هدف برنامهریزی کردند.
جنبش صهیونیستی به عنوان یک تشکل سیاسی سازمان یافته، در جهت رسیدن به هدف مذکور در سال 1897 میلادی توسط یک روزنامه نگار اتریشی به نام «تئودور هرتزل» که خود یک یهودی بود بنیانگذاری شد. هرتزل در 1896 کتابی با عنوان «دولت یهود» منتشر کرد و نظریه «صهیونیسم» را در آن انتشار داد.
«صهیونیسم» ریشه در کلمه صهیون (صیون) دارد که نام کوهی در جنوب غربی قدس (اورشلیم) است. رهبران یهود ادعا میکنند حضرت داوود و حضرت سلیمان زمانی در آنجا سکونت داشتهاند و خداوند این سرزمین را به آنان وعده داده تا بتوانند حکومت یهود را در آنجا برپا کنند. ولی گستره این حکومت به فلسطین محدود نمیشود بلکه همانطور که «تئودور هرتزل» در کتاب «دولت یهود» نوشته و همه رهبران صهیونیست نیز به آن اعتقاد دارند، قلمرو حکومت مورد نظر آنان، اراضی حدفاصل دو رودخانه نیل تا فرات است. این منطقه شامل تمامی خاورمیانه بوده و استراتژیکترین و غنیترین بخش جهان را تشکیل میدهد.
مبنای این ادعای صهیونیستها نیز همان تورات تحریف شده است. توراتی که قدیمیترین نسخه آن دو سه قرن بعد از هجرت نوشته شده است. سازمان صهیونیسم بینالملل براساس این تفکر توسط «تئودور هرتزل» شکل گرفت. هرتزل نظریه خود را برپایه برتری دین و نژاد یهود بر سایر ادیان و نژادها و اقوام استوار کرد. او برای تثبیت و نهادینه کردن دیدگاه خود کنگره بزرگی را نیز در شهر «بال» سوئیس تشکیل داد. در این کنگره که در 29 اوت 1897 با حضور نمایندگان سازمانها و اتحادیههای یهودی جهان برگزار شد، هرتزل دیدگاه خود را تشریح کرد. او گفت:
«ما قصد داریم سنگ بنای خانهای را بگذاریم که امت یهود در آن مأوا خواهد گرفت... و صهیونیسم در پی ایجاد وطن ملی یهودی در فلسطین با ضمانت قانون و شناسایی بینالمللی است.»
از دل همین کنگره بود که سازمان صهیونیسم بینالملل یا هدف گردآوری انجمنها و اتحادیههای یهودی در یک سازمان جهانی به قصد ایجاد انسجام در تلاشهای فکری و عقلی آنان به وجود آمد. این سازمان ریاکارانه نام جنبش خود را صهیونیسم گذاشت تا با تبلیغات خود، بتواند نیات توسعهطلبانه بعدی خود را نزد جهانیان توجیه نموده افکار عمومی یهودیان جهان را به خود جلب کند.
سازمان صهیونیسم بینالملل در درجه اول از مجموع اتحادیهها و سازمانهایی تشکیل شده که درکشورهای مختلف و بر اساس شرایط آن کشورها فعالیت میکنند. همچنین اتحادیهها و سازمانهای بینالمللی صهیونیستی نیز وجود دارند که تحت نظارت و هدایت سازمان صهیونیسم بینالملل در زمینههای دینی، اجتماعی، سیاسی، صنفی و حتی جنسیتی،حرکت خویش را شکل میدهند.
در پی تشکیل سازمان صهیونیسم بینالملل، ثروتمندان یهود در سراسر جهان میلیاردها دلار در این راه سرمایهگذاری کردند. نخستین توجه صهیونیستها به وسائل ارتباط جمعی معطوف شد و به تدریج بسیاری از رجال سیاسی و اقتصادی کشورهای مختلف به مدد روشها و شیوههای گوناگون با نظرات صهیونیستها همراه شدند. صهیونیسم براساس نظریه هرتزل به زودی در رهبری بسیاری از احزاب جهان به ویژه احزاب چپ روسیه نفوذ کردند. در مراحل بعد، یهودیان موفق شدند سایر احزاب چپ اروپا و همچنین کنگره امریکا را تحت نفوذ خود درآورند. آنها با سلطه بر رسانههای گروهی آمریکا چنان قدرتی یافتند که توانستند در انتخابات ریاست جمهوری این کشور نیز نفوذ یابند.
سازمان جهانی صهیونیسم با بهرهگیری از مظلومنمایی و تحت شعار «عشق به صهیون» از یهودیان سراسر جهان خواست به فلسطین بروند و از طریق تملک زمینهای اعراب این سرزمین را از چنگ آنان به در آورند. هرتزل در سایه اقدامات گسترده خود کنگره یهودیان را به پارلمان جهانی یهود تبدیل کرد و رهبری آن را در دست گرفت. هرتزل و همکاران او به یک سلسله اقدامهای سیاسی دست زدند. از جمله با سلطان عبدالحمید امپراطوری عثمانی وارد مذاکره شدند و از طریق ثروتمندان بزرگ صهیونیست با سیاستمداران درجه اول جهان به داد و ستد سیاسی و مالی پرداختند.
سازمان جهانی صهیونیسم موفق شد از طریق نفوذ در دولت انگلستان حمایت آن دولت را به سوی خود جلب کند. صدور اعلامیه مشهور «بالفور» وزیر خارجه انگلستان در سال 1917 به قدرتیابی روزافزون صهیونیسم انجامید. بالفور زیر نفوذ یهودیان مقتدری چون «بارون روچیلد» اعلامیه آزادی مهاجرت یهودیان به فلسطین را منتشر کرد و در این راه بسیار کوشید او نه تنها به اهداف امپراطوری انگلستان در تضعیف دولت عثمانی یاری رساند، بلکه رضایت صهیونیستها را نیز در پی آورد.
در سال 1929 از مجموع جمعیت فلسطین فقط 15 درصد یهودی بودند. در همین سالها فلسطین که تحتالحمایه انگلستان بود هر روز شاهد صحنههای برخورد اعراب و یهودیان بود. صهیونیستها به کمک پولهای هنگفتی که ثروتمندان یهود در جهان به ویژه آمریکا در اختیار آنها میگذاشتند سرزمینهای زیادی را از اعراب فلسطینی خریداری میکردند. این امر نگرانی شدیدی درجهان عرب به وجود آورده بود. از سوی دیگر به علت بحران اروپا سیل مهاجران یهود به فلسطین توسعهای شگفتآور یافت و یهودیان فلسطین 30 درصد افزایش یافتند. با این حال انگلیسیها از خشم اعراب نگران شده و میترسیدند منافع آنها در کشورهای عرب خاورمیانه به خطر افتد.
در همین ایام صهیونیستها دو سازمان تروریستی به نام «اشترن» و «ایرگون» تأسیس کردند. که اغلب هتلهای بزرگ و مراکز حساس فلسطین را منفجر میکردند.
در سال 1947 انگلستان ناتوانی خود را در اداره فلسطین به سازمان ملل اعرام کرد. در ماه نوامبر همان سال مجمع عمومی سازمان ملل فلسطین را به یک دولت عرب با 11500 کیلومتر مربع و یک دولت یهود با 14100 کیلومتر مربع تقسیم کرد و اداره بیتالمقدس را به یک سازمان جهانی واگذار کرد. در 14 مه 1948 به محض خروج نیروهای انگلیسی از فلسطین، صهیونیستها تأسیس دولت اسرائیل را براساس نظریه هرتزل اعلام کردند و بلافاصله آمریکا و شوروی آن را به رسمیت شناختند.
طی قرن بیستم سیاست توسعهطلبی اسرائیل به شدت ادامه یافت و در چهار جنگ صهیونیستها علیه کشورهای عربی صدها هزار نفر قربانی جنایات آنها شدند. هرتزل در سوم ژوئیه 1904 در 44 سالگی جان خود را از دست داد ولی در حیات خود نظریهای را بنیان نهاد که هنوز پس از گذشت بیش از یک قرن خاورمیانه در آتش مکتب او میسوزد.
با استفاده از منابع مطبوعاتی
صهیونیسم = نژادپرستی
تفاوتهای صوری و اختلاف رنگ در نژادهای مختلف، اغلب سبب شده است تا برخی نژادها خود را برتر از دیگر نژادها بدانند و این امر اغلب صحنههای خونینی را در تاریخ جهان آفریده است. صهیونیستها از جمله نژادهایی هستند که قوم خود را برتر از اقوام دیگر تلقی میکنند و به همین دلیل در رعایت اصول ملی و نژادی خود پافشاری میکنند.
پافشاری صهیونیستها بر اصول ملی و نژادی خود، در حالی صورت میگیرد که آنها فاقد نژادی مشترکاند؛ زیرا بنا به گواهی «تورات» هبرونها که صهیونیستها خود را از اعقاب آنها میدانند، تنها کسانی نبودهاند که در فلسطین میزیستهاند. فنیقیها، حتیها، کنعانیها... از جمله اقوامی بودند که در این سرزمین زندگی کردهاند. رومیها بعد از تسلط بر سرزمین فلسطین، به دلیل حضور طولانی مدت خود و اختلافهایی که با هبرونها داشتند، به تدریج باعث پراکندگی هبرونها در سرزمینهای اطراف مدیترانه و آمیختگی این نژاد با نژادهای دیگر شدند. ویل دورانت ضمن این که میان خون و نژاد تفاوت قائل است. اعتقاد دارد:
«خون را نباید با جنس و نژاد یکی دانست. خون میتواند بر روی تمدن معینی تأثیری بسزا بر جای بگذارد؛ زیرا در نتیجهی اختلاف خونها ممکن است تمایلات اساسی یک ملت به شکل زیستی (بیولوژیکی) و نه به شکل نژادی، تغییر کرده و به شکل عالیتر یا پستتر درآید.» 1
یهودیها، به سبب زندگی چندهزار ساله در سرزمینهای افریقایی، و پراکندگی در جهان فاقد زندگی اقتصادی مشترک، فرهنگ، سرزمین، تاریخ و حتی زبان مشترک هستند و به احتمال زیاد حتی فاقد اعتقادات متافیزکی مشترک هستند. آن چه اکنون به عنوان زبان عبری در اسرائیل رواج داده میشود، در حقیقت زبان «ییدیش» است که آمیزهای از زبان لهستانی و واژههای اسلاوی است و زبان مشترک تمامی یهودیان نبوده و نیست. تاریخ ادعایی مشترک آنها نیز فاقد اعتبار علمی است؛ زیرا زندگی چند هزار ساله در جوامع مختلف، بیش از پدیدهی فرضی و ذهنی تورات و تفکرات ناشی از آن، موجبات ساخت و پاخت تاریخ را برای یهودی مذهبان فراهم آورده است.
به لحاظ اعتقادات نیز باید گفت یهودیها از اعتقادات مذهبی مستحکمی برخوردار نیستند و به ویژه روشنفکران آنها بعضی اعتقادات و وقایع ماوراءطبیعی را در مقولهی خرافات میگنجانند.
از جهت تفاوتهای فیزیکی و اناتومیکی نیز تفاوتهای فاحشی در یهودیان شاهد هستیم. بعضی سیاه پوستاند و بعضی سفیدپوست، و بعضی نیز ظاهری کاملاً شرقی دارند.
نکتهی شایان ذکر آن است که در ظهور و توسعهی پدیدهی صهیونیسم، تمایلات شدید یهودیها به اموری چون بازرگانی، صنعت، ایجاد سرمایه و برداشت سود بیشترکه به سلطه بر انسانها و لذت از این امر منجر میشود، تأثیری بسزا داشته است.
ایمان به تمدن جدید که در آن اقتصاد سخن اول را میگوید و رنگ پوست، نشان شایستگی و لیاقت انسانهاست، باعث شد تا همانند آپارتاید در آفریقای جنوبی، نژادپرستی نیز در فلسطین اشغالی توسط صهیونیستها رشد و توسعه یابد و فلسطینیها چون رمههای گوسفند زندگی دوزخی خود را زیر سلطهی شوم نژادپرستان صهیونیسم سپری کنند.
در واقع صهیونیسم، فلسفهی نژادپرستانهی آشکاری دارد و به حکم سرشت پیدایی خویش، نژادپرستی را اساس اندیشهی بنیادی خود قرار داده است. صهیونیسم در میان اکثر یهودیان جهان که یهودیگری را دینی آسمانی و معنوی، و نه پیوند سیاسی ـ قومی به شمار میآورند، سر برآورد و اندیشهی میهن قومی یهودی را مطرح کرد. این امر هیچ تکیهگاهی جز نژادپرستی نداشت.
نژادپرستی صهیونیستی در سرزمینهای اشغالی فلسطین، آن چنان نمود چشمگیری داشته است که سازمان ملل متحد، در سال 1975 م، ضمن قطعنامهای، صهیونیسم را نوعی نژادپرستی خواند.
مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سیامین دورهی خود (سپتامبر تا دسامبر 1975) قطعنامه شماره 3379 (د ـ 30) را در تاریخ 10/11/1975 صادر کرد. در این قطعنامه آمده است.
شورای عمومی «مقرر میکند صهیونیسم نوعی از انواع نژادپرستی و تبعیض نژادی است.»
صدور این قطعنامه از سوی مجمع عمومی براساس «اعلامیه سازمان ملل مبنی بر پایان دادن به هر نوع تبعیض نژادی» بوده است: به ویژه که در قسمتی از آن اعلامیه آمده است؛
«هر مکتبی که براساس نژادپرستی و برتری نژادی بنا شده باشد، مکتبی است که از نظر علمی، ادبی و اجتماعی، نادرست و محکوم و ظالم است».
پرفسور روژه گارودی ـ اندیشمند مسلمان فرانسوی در این رابطه معقد است:
نژادگرایی، سرآغاز و زمینهی مناسبی برای سیاست توسعه طلبانه رژیم صهیونیستی به شمار میرود.
صهیونیستها خود را مردمی منتخب و جدای از دیگر اقوام و ملل به شمار میآورند و معتقدند که دیگر ملتها باید در خدمت آنها باشند. در همین راستاست که سیاست غیرانسانی رژیم صهیونیستی در مورد حقوق عربها و محروم کردن آنها از حقوق سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و بهرهبرداری از سرزمینهای اشغالی، توجیه میشود. به این لحاظ، نژادپرستی صهیونیسم، نظامی کاملاً هماهنگ است که الهام بخش قانونگذاران و دولتمردان اسرائیل میباشد. این نژادپرستی، از همان اول تجسم طرح تئودور هرتزل (بنا به گفتهی خود او در کتابش) به شمار میرفت. 2
علیرغم تمام محکومیتهای جهانی، رژیم صهیونیستی بدون اعتنا از سال 1948 م. قوانینی را در سرزمینهای اشغالی فلسطین و سپس در کرانهی غربی و نوار غزه و جولان به اجرا گذاشت که در هیچ یک از کشورها دردوران معاصر، نظیر آن دیده نشده است. مجموعهی این قوانین از ایدئولوژی ویژهای سرچشمه میگیرد که نژاد یهود را ـ براساس فلسفهی صهیونیسم ـ مستحق داشتن سرزمین، بدون ساکنان اصلی آن میداند. در این زمینه یشیعاهون بن فورات عضو اسبق کنیست (پارلمان رژیم صهیونیسیتی) میگوید:
«حقیقت اول این که صهیونیسم بدون موطن مفهومی ندارد و کشور صهیونیستی، بدون کوچاندن اعراب و مصادرهی زمینها و محصور کردن آنها، بیمعناست.»
قوانین پیش گفته در سه زمینه مطرح شده است: قوانین مربوط به امنیت اسرائیل، که تحت این عنوان، پایه و اساس حکمرانی صهیونیستها را در بر میگیرد، قوانین مربوط به زمین و مسائل ساختمانسازی، و قوانین مربوط به محدود کردن آزادیهای دموکراتیک و فعالیتهای سیاسی. 3
روژه گارودی، در کتاب خود به جنبهی آشکاری از سیاست نژادپرستی صهیونیستها اشاره میکند:
«ما در کتاب پرفسور کلودکلاین»4 ـ صهیونیست پرشورو استاد دانشگاه اورشلیم علیرغم انکارهای وی، خصلت نژادپرستانهی این کشور را در مییابیم. مسلک صهیونیستی رسماً از سوی دولت تبلیغ میشود.
پروفسور کلاین با نقل سه قانون که به تشکیلات صهیونیستی، وضع ویژهای در کشور اعطا مینماید، آن را ثابت کرده است. اولین قانون (1952 م.) دربارهی تشکیلات صهیونیستی جهانی و آژانس یهود است. مؤلف به این امر تأکید میورزد که این قانون، رابطهای ـ از جهت حقوقی میان دولت و یهودیانی که در اسرائیل زندگی نمیکنند، برقرار نمیسازد. رابطهی حقوقی جز از طریق عمل ارادی به وجود نمیآید، عملی که، فیالمثل استقرار در اسرائیل مبین آن است.
در واقع کاملاً آشکار است که نمیتوان یهودیانی را که در اسرائیل زندگی نمیکنند، در کشور اسرائیل محاکمه کرد؛ ولی این حقوقدان بلندپایه، دست خود را رو نمیکند که تشکیلات صهیونیسم جهانی و آژانس یهود، از جهت حقوقی و سازمانی با وجودی که در تمام کشورهای جهان فعالیت دارند، با کشور اسرائیل مربوط نیستند. 5
بانو شولامیت آلونی ـ وکیل پارلمان و رهبر جنبش برای حفظ حقوق مدنی ـ فریاد نفرت خود را از تبعیضنژادی صهیونیسم، در مقالهای تحت عنوان «یهودیت» به گوش جهانیان رسانده است. در این مقاله که به تاریخ 25 ژوئن 1978 م. در روزنامهی اسرائیلی آهارنوت چاپ شده بود، انحراف ایدئولوژیکی و مخرب صهیونیسم سیاسی، افشا شده است. وی میگوید:
«همه چیز برآن دلالت دارد که گویی در پی آن هستند تا این فکر را در مغز یهودیان اسرائیل فروکنند که اختلاف کیفی و اصولی میان یهودیان و غیریهودیان وجود دارد... بدین گونه است اصلی که الهام بخش تمام قوانین و مقررات کشور اسرائیل در خصوص سیاست داخلی، وضع اشخاص و خانوادهها و اصول شهروندی است. همین اصل است که رفتار ما را در مقابل عربهای اسرائیلی، بدویان و ساکنان ساحل غربی رود اردن و نوار غزه، و شیوههای پاسخ ما را به درخواستهای آنان القاء میکند.
هیچگونه استفادهی نامشروع و یا نامناسب از قانون یهود، نخواهد توانست کسانی را که ابداعات خاخام ها را از بینش پیامبران تمیز میدهند، وادار به سکوت سازد. ما به هیچ کس اجازه نخواهیم داد تا اسرائیل را تبدیل به محلهی جهودان با ادعای پیامبری نماید که قوانین جهانی بشریت و حقوق بینالمللی را زیر پا میگذارد و به تمسخر میگیرد. 6
در واقع میتوان گفت که سیاست داخلی رژیم صهیونیستی با منطقی بیرحمانه که همانا نژادرپرستی است، شکل گرفته است؛ ولی با بزکی خاص که همان اسطورهی مذهبی دروغین است آرایش شده، و این جنایتی برای یهود محسوب میشود. جنایتی که در آن یهودیان نیز پس از اعراب، و دیگر قومیتها، قربانی آن شدهاند.
پانوشتها:
1. ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج اول، ترجمهی احمد آرام، ص 6.
2. گارودی، روژه، ماجرای اسرائیل صهیونیسم سیاسی، ترجمه منوچهر بیات مختاری، انتشارات آستان قدس رضوی، 1364 ش، ص 109.
3. جریس، صبری، الحریات الایذیموقراطیه فیاسرائیل، بیروت، 1971 م.
4. Cloude Klein
5. گارودی روژه، همان،صص 116 ـ 117.
6. پیشین، ص 108.
منبع: نژادپرستی صهیونیسم، نشریه فلسطین وابسته به جمعیت دفاع از ملت فلسطین، مجید صفاتاج
نقش انگلیس در واگذاری فلسطین به صهیونیسم
5 سال پس از شکلگیری جنبش جهانی صهیونیسم و در یک همسوئی آشکار با اهداف و برنامههای این جنبش، «آرتور جیمز بالفور» نخستوزیر وقت انگلستان1 در 1902 میلادی تصمیم گرفت در شرق آفریقا و در قلب کشورهای اسلامی، موطنی برای یهودیان اختصاص دهد. اما تلاشهای وی ناموفق بود. در سال 1903 بعضی از رهبران یهودی درباره تأسیس کشوری برای یهودیان در منطقه صحرای سینا با حکومت انگلیس مذاکره کردند. پس از آن، هرتزل بنیانگذار صهیونیسم، به انگلیس اعلام کرد که تنها راه حل مشکل یهودیان، ایجاد وطنی برای پناه دادن به مهاجران یهودی است. این اندیشه در غرب به ویژه در شخص بالفور، تأثیر فراوان گذاشت.
در ابتدای قرن بیستم میلادی در حالی که هدف سیاست استعمار انگلیس تثبیت وجود خود در هند، مصر و بخشهای بزرگی از آفریقا و نیز حمایت از راههای مهم منتهی به این مستعمرها بود، اوضاع جدیدی در صحنه سیاست جهانی پدیدار شد.
استعمار انگلیس، اهمیت فراوان و ارزش سوقالجیشی فلسطین و نقش بزرگی که میتوانست به یاری موقعیت خویش در آینده استعماری آن ایفا کند را درک کرد.
فلسطین جایگاهی اساسی برای حمایت از صحرای سینا و کانال سوئز بود که این کانال مهمترین مصالح استعمار انگلیس و راه هند و آفریقا را تشکیل میداد. فلسطین، پیوندگاه سه قاره و مرکز سوقالجیشی مهمی برای چیرگی بر کرانههای جنوبی دریای مدیترانه و دریای سرخ و پایگاه عمدهای برای تمام طرحهای توسعه طلبانهای بود که بعدها پس از فروپاشی امپراطوری عثمانی، در سوریه، اردن، عراق و جزیرهالعرب رخ داد و لذا انگلیسیها برای دستاندازی به فلسطین از یکسو در چانهزنی با فرانسویها در پیمان موسوم به «سایکس پیکو»2 این کشور را در جریان تجزیه مستملکات عثمانی سهم خود ساختند و از سوی دیگر امتیازات فراوانی به یهودیان که انگیزه زیادی برای همپیمانی با انگلستان در مهار مقاومتهای اسلامی و ضداستعماری مردم فلسطین داشتند واگذار نمودند.
در این راستا وایزمن، رئیس وقت جنبش صهیونیسم،تلاشهای بیوقفهای برای همسو کردن مواضع انگلیس با دیدگاههای صهیونیستی انجام داد. بعد از تبلور این اندیشه، حکومت انگلیس پیشنویس مستندی را در ژوئن 1917 م آماده کرد و در آن دیدگاههای وزیر خارجهاش، «آرتور جیمز بالفور»را مد نظر قرارداد و تجربیات قدیمی او را درباره اسکان مهاجرین یهودی منعکس، و بر مفهوم احداث پناهگاه برای ستمدیدگان آنها تأکید کرد. اما صهیونیستها با این دیدگاه مخالفت کردند. زیرا آنان نه یک سرپناه تحت نظارت انگلیس بلکه یک کشور مستقل برای خود به منظور تأسیس دولت یهود ر آن میخواستند.این تأکید با مخالفت و عدم انعطاف انگلیسیها روبرو شد آنان از یکسو برای خواسته صهیونیستها احترام قائل بودند و از سوی دیگر نمیخواستند حاکمیت خود را بر فلسطین از دست بدهند. از این رو در دراز مدت با واگذاری فلسطین به یهودیان موافقت کردند.
این توافق در نهایت منجر به صدور اعلامیهی «بالفور» شد. لرد بالفور در جلسه مورخه 31 اکبتر 1917 م کابینه انگلیس اعلام کرد:
«... دولت اعلیحضرت پادشاه (انگلستان) به موضوع تأسیس وطن ملی یهودیان در فلسطین با نظر موافق مینگرد، و برای رسیدن به این هدف، تمامی تلاشهای خویش و مساعی خود را به کار خواهد برد تا راه رسیدن به اهداف را هموار سازد. مشروط بر این که هیچ نوع اقدامی صورت نگیرد که به حقوق ملی و مذهبی جماعت غیریهودی در فلسطین و اصل حقوق و موقعیت سیاسی یهودیان در کشورهای دیگر لطمه بزند...»
سپس در روز دوم نوامبر 1917 م، لرد بالفور این اعلامیه را همراه یک نامه برای لرد روچیلد بدین مضمون فرستاد:
دوست عزیزم لرد روچیلد
بسیار خوشحال شدم از این که اطلاع پیدا کردم به شما نیابت حکومت سلطنتی اعطا شد و اظهارات ذیل را که خواسته صهیونیستها و مورد تأیید شورای وزیران است، تقدیم میکنم.»
سپس در آغاز ژانویه، 1919 م. کنفرانس پاریس گشایش یافت. تا در جوی مالامال از خوشبینی،در خصوص نزدیک شدن موعد اجرای اصل تعیین سرنوشت، نقشهای تازه برای جهان بکشد، و پایههای نوین روابط بینا لمللی پس از جنگ جهانی را پیبریزد.
از همان آغاز معلوم بودکه صهیونیستها از قدرت فراوانی در کنفرانس برخوردارند، چندان که به ایشان امکان میداد به تمام اهداف خود دست یابند. این در حالی بود که فیصل، نماینده عربها (پادشاه حجاز)، در کنفرانس حضور داشت. وی از همان آغاز با فشارهایی از طرف فرانسویان روبهرو شد. از طرفی انگلیسیها نیز راحتش نمیگذاشتند نتیجه این شد که فیصل به پیمان «فیصل وایزمن» تن داد و در برابر صهیونیسم، موضع ملایمی گرفت. زیرا از یک طرف بر وحدت و استقلال عربها، از اسکندرون تا اقیانوس هند، تأکید میکرد و از طرف دیگر، از قرابت خونی آنان و یهودیان در فلسطین سخن میگفت و تقاضا داشت که یکی از کشورهای بزرگ، سرپرستی فلسطین را بر عهده بگیرد و حکومتی برای آن انتخاب شود که نماینده واقعی مردم آن سرزمین باشد.
در همین کنفرانس شورای عالی متفقین درتاریخ بیستم آویل 1920 م مقرر داشت که فلسطین تحتالحمایه انگلیس قرار گیرد، به شرط آن که این کشور به اجرای اعلامیه بالفور متعهد شود. سازمان ملل در تاریخ بیست و چهارم جولای 1922 م، در اجلاس خود مقرر داشت تا فلسطین در اجرای مصوبه شورای عالی متفقین، صادره در بیستم آوریل 1920م، زیر قیمومیت انگلیس قرار گیرد. سازمان ملل در همان اجلاس سند قیمومیت انگلیس بر فلسطین را تصویب، و آن را منتشر کرد. حکومت انگلیس نیز از سند قیمومیت به صورت اهرمی برای سیاست استعماری خود در یهودی کردن تدریجی فلسطین استفاده کرد.
اجرای این نقشه در تابستان 1920 م، که حکومت انگلیس اداره غیر نظامی فلسطین را به «هربرت ساموئل» واگذار کرد، شکل دیگری یافت. او که یک یهودی انگلیسی و فعالیتهایش در جنبش صهیونیسم زبانزد بود، فرماندار عالی انگلیس در فلسطین لقب گرفت. علاوه بر اینها، حکومت قیمومیت انگلیس، جانبداری از منافع صهیونیستها بر ضد عربها را از حد گذراند. به طوری که همواره در زیان رساندن به آنان و تضعیف آنها از همه جهت به نفع صهیونیستها تلاش میکرد. او عربها را از تمامی حقوق مربوط به مشارکت در اداره کشور و صدور قوانین و احکام محروم کرد و هرگز در حمایت از حقوق دهقانان و کشاورزان عرب در زمینهایی که به صهیونیستها منتقل شد، اقدامی نکرد، در صورتی که مدارس و آموزشگاههای صهیونیستها را به خودشان واگذار کرد.
در سالهای 23 ـ 1922 م، حکومت انگلیس طرحی برای تأسیس مجلس قانونگذاری عرضه کرد، ولی عربها آن را (چون بر پایه اعلامیه بالفور و قیمومیت استوار بود) رد کردند. سپس طرح شورای مشورتی را عرضه کرد، ولی عربها به همان علت آن را نیز رد کردند. بعد تأسیس «دفتر آژانس عرب» را پیشنهاد کرد که آن نیز رد شد. اگر مردم فلسطین، هر یک از طرحها را میپذیرفتند، دولت صهیونیستی، همانگونه که میان انگلیس و جنبش صهیونیسم توافق شده بود، در سال 1934 م برپا میشد. «حاییم وایزمن» در کتاب خاطرات خود میگوید:
«مقاومت شدید فلسطینیها و ایستادگی «مفتی امینالحسینی» و شورشها بود که اجرای برنامهها را در فلسطین تا سال 1948 م به تعویق انداخت. در حالی که مقرر شده بود حداکثر تا سال 1934 م به اجرا درآید.»
در زمانی که ملت فلسطین، طرحهای پیشنهادی انگلیس را براساس اعلامیه بالفور و سند قیمومیت را رد میکرد و همواره بر تأسیس حکومت ملی در کشور تأکید میورزید تا عربها و یهودیان به تناسب جمعیت خود در آن شریک باشند.، انگلیس این درخواست را قاطعنانه رد میکرد،نخستین نظریه منفی در کتاب سفیدی آمد که «وینستون چرچیل»، وزیر مستعمرات آن زمان درسال 1923م، منتشر کرد. در آن گفته شد:
«حکومت بریتانیا نمیتواند با تأسیس حکومت ملی موافقت کند، چون تأسیس چنین حکومتی اجرای برنامه تأسیس وطن یهودیان در فلسطین را به تعویق میاندازد.»
پس از شدت یافتن مقاومت فلسطینیها در برابر حکومت انگلیس و هجوم صهیونیستها، انگلیسیها یقین پیدا کردند که بهترین وسیله برای سرکوب فلسطینیها و تشکیل دولت یهودی، نیروی مسلح است. از این رو، آنها به طور آشکار به مسلح کردن و آموزش دادن صهیونیستها پرداختند و در زمان انقلاب 1939 ـ 1963 م، مقادیر زیادی اسلحه به صهیونیستها دادند.
پس از شروع جنگ جهانی دوم، حکومت انگلیس تلاشهای خود را برای سازماندهی نظامی صهیونیستها و مسلح کردن آنها افزاش داد و «لشکر یهود» را تأسیس کرد و پس از پایان جنگ جهانی به نیروهای آن اجازه داد که با اسلحه خود وارد فلسطین شوند. در دهه 1930م، نیز عدهای از افسران خود را مأمور کرده بود به اعضای سازمان صهیونیستی «هاگانا» آموزش نظامی بدهند تا شیوههای مقابله با اعراب را بیاموزند.
انگلیس همواره ادعا میکرد که در اداره کردن فلسطین، از سیاست بیطرفی پیروی میکند، اما جنگ جهانی دوم از ماهیت سیاست و اهداف استعماری آن کشور پرده برداشت. در این سال، انگلیس اجازه داد تا انتقال صهیونیستها به فلسطین ادامه یابد. در دسامبر 1944م، کمیته مرکزی حزب کارگر انگلیس، ضمن جلسه فوقالعادهای در لندن، اعلام کرد:
«تبدیل فلسطین به کشوری یهودی و بیرون راندن مردم عرب آن به کشورهای مجاور لازم و ضروری است.»
و سرانجام در سال 1946م، هنگامی که حکومت انگلیس اطمینان پیدا کرد که زمینه لازم در مجامع بینالمللی برای تأسیس دولت یهودی در فلسطین آماده شده است، با تفاهم و همدستی آمریکا و جنبش جهانی صهیونیسم مسأله را در سازمان ملل متحد، برای یافتن راه حلی مطرح کرد. به این ترتیب بود که قطعنامه تقسیم فلسطین درتاریخ 29 نوامبر 1947 م صادر شد. وقتی در مجمع عمومی سازمان ملل متحد درباره تقسیم فلسطین رأیگیری میشد،انگلیس، علیرغم داشتن نقش اول و اصلی در طراحی و زمینهسازی تقسیم و سپس اجرای آن، رأی ممتنع داد. زیرا اطمینان داشت که این طرح اکثریت آرای لازم را به دست خواهد آورد. انگلیس این موضعگیری را برای فریب عربها و مسلمانها اتخاذ کرد، تا به آنها بقبولاند که در جنایت تقسیم فلسطین دست نداشته است.
پس از آن که انقلاب فلسطین بر ضد طرح تقسیم شروع شد، انگلیس با سرعت هر چه تمامتر نیروهای مسلح خود را در فلسطین به کمک صهیونیستها فرستاد، تا از انقلاب جلوگیری کند، نیروهای انگلیس، همواره برای حمایت کاروانهای صهیونیستی با آنها همراه میشدند و اسلحه و مهمات برای صهیونیستهایی که در بیتالمقدس و سایر جاهای دیگر محاصره شده بودند، میفرستادند. این نیروها، همراه با نیروهای «هاگانا» و دیگر سازمانهای مخفی تروریستی صهیونیستی در مقابله با عربها شرکت میکردند.
انگلیس برای آنکه جنبش صهیونیسم بتواند به موقع تشکیل دولت اسرائیل را اعلام کند، تاریخ خروج خود از فلسطین را تا 14 می 1948 م جلو انداخت. هدف از این اقدام آن بود که هر نوع مقاومتی که از طرف اعراب در برابر نقشههای آن صورت میگیرد، به کلی سرکوب شود و هرگونه مخالفتی را از بین ببرد و ریشه مبارزه علیه هجوم صهیونیستها را بخشکاند.
از سال 1897 تا1948 (تأسیس اسرائیل) در مجموع 22 کنگره صهیونیستی برگزار گردید که در هر کدام از این کنگرهها که نقش پارلمان دولت صهیونیستی را داشت، تصمیمات اساسی و قوانین مهمی تصویب گردید.
در جریان کنگره بیست و دوم (1946) در شهر بال سوئیس، «برنامه بالتیمور» (محور سیاست صهیونیستی) تدوین گردید. این برنامه، تشکیل دولت یهودی را که هدف اصلی بیانیه بالفور (قول مساعد انگلستان برای تشکیل دولتی یهودی در فلسطین) و سند قیمومیت است و همچنین تشکیل یک ارتش یهودی و برداشتن هرگونه محدودیتی برای خرید زمین در فلسطین توسط مؤسسات صهیونیستی را تضمین میکند.
شورای عمومی صهیونیستی با تشکیل کمیته اجرایی، «دیوید بنگوریون» را به عنوان ریاست این کمیته منصوب کرد. بنگوریون تلاش صهیونیستها را برای تشکیل دولت یهودی رهبری کرد. سرانجام در روز 14 می 1948 یعنی اندکی بعد از به رسمیت شناخته شدن حضور صهیونیستها در فلسطین توسط سازمان ملل و کمی بعد از کشتار دیریاسین، درست یک روز قبل از اتمام قیمومیت انگلستان بر فلسطین، بنگوریون، تأسیس دولت اسرائیل را اعلام نمود و نخستین کابینه این دولت را به ریاست خود تشکیل داد.
پینویسها
1. بالفور از 1902 تا 1905 نخستوزیر و از 1916 تا 1919 وزیر امور خارجه انگلستان بود.
2. پیمان سایکس پیکو در 18 مه 1916 میان «سایکس» و «پیکو» وزیران خارجه انگلیس و فرانسه به امضا رسید و بخش اعظم خاورمیانه به حوزه نفوذ آنان تقسیم شد.
منبع: زیتون سرخ - شماره ویژه نشریه فرهنگسرای انقلاب
رویاروئی امام خمینی با سلطهی صهیونیسم بر ایران شاهنشاهی
سلطه روز افزون یهودیان و دستپروردگان آنها بر ایران شاهنشاهی ـ که روابط عمیق سران پهلوی با رژیم صهیونیستی، از آن حکایت میکرد، یکی از انگیزههای قیام امام خمینی در برابر حاکمیت پهلوی بود. در دیدگاه امام، شاه از کارگزاران صهیونیستها بود که مأموریت داشت تا زمینههای گسترش نفوذ آنها را در کشورهای اسلامی فراهم سازد.
«... این جانب کراراً خطر اسرائیل و عمال آن را ـ که در رأس آنها، شاه ایران است ـ گوشزد کردهام. ملت اسلام تا این جرثومهی فساد را از بُن نکنند، روی خوش نمیبینند؛ و ایران تا گرفتار این دودمان ننگین است، روی آزادی نخواهد دید. از خداوند متعال، نصرت مسلمین و خذلان اسرائیل و عمال سیاه آن را خواستارم...». 1
برکسی پوشیده نیست که ایران به لحاظ موقعیت خاص تاریخی ـ فرهنگی و نیز وضعیت ویژهی جغرافیایی ـاقتصادی، در قرون اخیر، پیوسته دستخوش توطئهچینی یهود و دستپروردگان آن بوده است. در عصر پهلوی، نهادها و محافل مخفی و قدرتمند صهیونیسم جهانی در تمام شؤون اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، نظامی و اطلاعاتی ـ امنیتی دخالت داشتند. براساس مدارک موجود، یهودیها و مأمورانشان سمتهای حساس کشور را بر عهده داشتند و در جنبههای گوناگون، امور را در جهت برنامهها و اهداف خود سوق میدادند. به عبارتی، آنان طراح و برنامهریز حکومت پهلوی نیز بودند. هشدارهای عالمانهی حضرت امام نسبت به خطر گسترده و فزایندهی یهود در آن دوران سیاه، در زمرهی معتبرترین مدارک تاریخی جای دارند. این گنجینهی گرانبها، همچنین نشانگر مبارزات حماسی بزرگمردی است که با الهام از فرهنگ عاشورا، به نبرد با دشمن مهاجم برخاست.
امام خمینی، زمانی پرچم مبارزه را بر دوش گرفت که خصم با تمام امکانات خویش، در میدان حاضر بود و همهی اهرمهای قدرت را در دست داشت. در حقیقت، «محمدرضا پهلوی»، به عنوان سرکردهی مأموران اسرائیل، ایران شاهنشاهی را پایگاه نظامی و جاسوسی صهیونیسم جهانی ساخته بود. در چنین موقعیتی، حضرت امام برنامههای شاه و حامیان بینالمللیاش را افشا کرد؛ در حالی که روشنفکرنماها و عالم مآبان، از شدت هراس، به مجیزگویی محمدرضا مشغول بودند و او را «شاه شیعه»، «یگانه قدرت ایرانزمین»، و حتی «سایهی خدا» خطاب میکردند. در این میان، حضرت امام که به حقانیت مبارزهاش یقین کامل داشت، لحظهای از حرکت پیامبرگونهاش باز نایستاد:
«... امروز به من اطلاع دادندکه بعضی اهل منبر را بردهاند در سازمان امنیت و گفتهاند: «شما با سه چیز کار نداشته باشید؛ یکی، شاه را کار نداشته باشید؛ یکی هم اسرائیل را کار نداشته باشید؛ یکی هم نگویید دین در خطر است. این سه تا امر را کار نداشته باشید؛ هر چه میخواهید بگویید. خوب؛ اگر این سه تا امر را کنار بگذاریم، دیگر چه بگوییم؟ ما هر چه گرفتاری داریم، از این سه تاست؛ تمام گرفتاریهای ما. اسرائیل مملکت را به باد میدهد. اسرائیل سلطنت را میبرد؛ عمال اسرائیلی، آقا! اسرائیل دوست اعلیحضرت است؟ یک چیزهایی، یک حقایقی در کار است... میگویند از شاه و اسرائیل حرف نزنید. رابطهی بین شاه و اسرائیل چیست؟ شاید به نظر سازمان امنیت، شاه یهودی باشد. این که ادعای اسلام میکند و میگوید «من مسلمانم» و بر حسب ظواهر هم مسلمان است، شاید سری در کار باشد...». 2
«... تأثرات ما زیاد است. نه این که امروز «عاشورا» است و زیاد است ـ آن هم باید باشد ـ . لکن این چیزی که برای این ملت دارد پیش میآید،این چیزی که در شرف تکوین است، از آن، ما تأثرمان زیاد است؛ میترسیم. روابط مابین شاه و اسرائیل چیست که سازمان امنیت میگوید: «از اسرائیل حرف نزنید! از شاه هم حرف نزنید!» این دو تا تناسبشان چیست؟ مگر شاه اسرائیلی است؟ به نظر سازمان امنیت، شاه یهودی است؟....»3
افشای نقشههای پنهان و خزندهی یهود بر ضد دین و امت اسلام، آن هم در زمان اوج قدرت این جماعت در ایران، نه تنها نشانگر بینش عمیق و حکیمانهی امام راحل، بلکه بیانگر مردانگی و همت بلند آن حضرت بود:
«... اسرائیل نمیخواهد در این مملکت دانشمند باشد؛ اسرائیل نمیخواهد در این مملکت قرآن باشد، اسرائیل نمیخواهد در این مملکت علمای دین باشند؛ اسرائیل نمیخواهد در این مملکت احکام اسلام باشد. اسرائیل به دست عمال سیاه، مدرسه [= فیضیه] را کوبید، ما را میکوبند؛ شما را میکوبند؛ میخواهند اقتصاد شما را قبضه کنند؛ میخواهند زراعت و تجارت شما را از بین ببرند؛ میخواهند در این مملکت دارای ثروتی باشند، ثروتها را تصاحب کنند به دست عمال خود؛ این چیزهایی که مانع هستند، چیزهایی که سد راه هستند، سدها را بشکنند، قرآن سد راه است، باید شکسته شود؛ مدرسهی فیضیه سد راه است، باید خراب شود؛ طلاب علوم دینیه ممکن است بعدها سد راه شوند، باید از پشت بامها بیفتند؛ باید سر و دست آنها شکسته شود. برای این که اسرائیل به منافع خودش برسد، دولت ما به تبعیت اسرائیل، ما را اهانت میکند....». 4
از دیدگاه امام خمینی،توطئه خزنده و خطرناک یهود برای تسلط بر اهرمهای قدرت در ممالک اسلامی، از جمله ایران نه تنها در دورهی سلطنت پهلوی، بلکه در گسترهای بس طولانیتر جریان داشته است.
به منظور شناخت بیشتر بینش ژرف و داهیانهی حضرت امام و مبارزات حسینوار آن مرد بزرگ با دشمن اصلی، به جاست تا به پارهای اسناد تاریخی اشاره کنیم.
طبق مدارک موجود، در دوران حساس مشروطه تا کودتای رضاخان رئیسالوزرا (نخستوزیر)های دولتهای مختلف از مأموران شبکهی جهانی یهود ـ و به عبارتی دقیقتر : سازمان جهانی «فراماسونری» ـ بودند. این عده، هم از لحاظ فکری و هم از جنبهی تشکیلاتی، موظف به فرمانبرداری از کارفرمایان خود بودند و در اجرای برنامههای سیاسی، اقتصادی، و فرهنگی آنها از هیچ تلاشی فروگذار نکردند. صرفنظر از شخصیتهای مورد اشاره وزراء و صاحب منصبانی دیگر نیز دارای چنین ماهیت و وابستگیهایی بودند که تشریح عملکرد خائنانهی آنان از عهدهی این نوشتار خارج است.
اینک، به ماهیت یکی از این گونه افراد، به طور گذرا میپردازیم.
اندیشهمندان و آگاهان از مسائل تاریخی و سیاسی میدانند که با روی کار آمدن رضاخان، کفالت نخستوزیری به یکی از چهرهها و مهرههای رمزآمیز تاریخ معاصر ایران، «محمدعلی فروغی»، واگذر گردید. او در دوران سلطنت رضاخان، چهار بار به نخستوزیری منصوب شد. پس از روی کار آمدن «محمدرضا پهلوی» و در دوران اول پادشاهی وی نیز فروغی سه بار به نخستوزیری رسید. ناگفته نماند که این شخص در دورهی قاجار هم چندین بار وزیر دارایی،وزیر عدلیه، وزیر امور خارجه گشته. در برخی دیگر از وزارتخانهها و ادارات مهم آن زمان نیز سمتهایی حساس را دارا بوده است. جالب توجه است که هم سلطنت رضاخان و هم سلطنت پسرش محمدرضا با نخستوزیری فروغی شروع شد. او علاوه بر عهدهداری مأموریتهای خارجی، جمعاً پنج بار وزیر امور خارجه، چهار بار وزیر دارایی، سه بار وزیر عدلیه، چهار بار وزیر جنگ، یک بار وزیر اقتصاد ملی، و یک بار وزیر دربار بود. 5
با این حال، محمدعلی فروغی بیشتر به عنوان یک دانشمند به جامعه معرفی شده است. خوب است بدانید که جد بزرگ این خانواده فروغی از یهودیان «بغداد» بوده است؛ و محمدعلی فروغی، خود از سرکردگان و فعالان سازمان «فراماسونری»، بنیانگذار و استاد اعظم «لژ بیداری ایران» و از خادمان دانشمند مآب یهودیت جهانی در کشور ما بود. 6
به طور مختصر باید به این واقعیت اشاره نمود که نقش و عملکرد چند بُعدی فروغی و امثال او در تاریخ معاصر ایران، بسیار وحشتناک و تکان دهنده است. به این سان، جای تأسف و تعجب است که هنوز جوانان و دانشجویان و دانشپژوهان کشور ما، دربارهی چنین مهرههایی آگاهی کافی ندارند.
یهود، برای دستیابی به اهداف پنهان خود، به انتخاب مقامهای درجهی اول کشور بسیار اهمیت میداد، در مورد روی کار آمدن رضاخان، همین اشاره کافی است که صعود سلطنت رضاخان را گامی از سوی صهیونیسم، به منظور تأمین شرایط لازم برای تأسیس «تمدن یهود» در خاورمیانه [و بلکه ایجاد و استقرار سلطنت جهانی یهود] ارزیابی کنیم. این گام توسط «اردشیر ریپورتر»، سرجاسوس انگلیس در ایران، به فرجام رسید و رژیمی ضد اسلامی و لائیک استقرار یافت که وظیفه داشت با سرکوب فرهنگ اسلامی مردم ایران، این نیروی عظیم را از منطقهی خاورمیانه بیگانه و منزوی سازد. 7
پس از رضاخان، فرزند و ولیعهد او، محمدرضا، به سلطنت نشست و ادامهی نقش و مأموریت پدر به او تفویض شد. در مدت 37 سال سلطنت محمدرضا، سراسر کشور جولانگاه محافل و مأموران «یهودیـ ماسونی» گردید. اکثر کسانی که در این مدت به عنوان نخستوزیر انتخاب شدند، یا از استادان و اعضای بلندپایهی لژهای فراماسونری بودند و یا از دستنشاندگان و مأموران یهود و ماسون؛ در این زمینه نیز به نمونهای اکتفا میکنیم:
«امیرعباس هویدا» از نخستوزیران معروف دوران سلطنت محمدرضا پهلوی به شمار میرفت. او از نوادگان «میرزا یعقوب» یهودی و از بهائیان مشهور و عضو بلندپایهی فراماسونری ایران بود. وی از بهمن 1343 تا امرداد 1356، حدود سیزده سال سمت نخستوزیری را بر عهده داشت و در میدانی به پهنهی ایران زمین، یکهتازی میکرد:
«... دردوران هویدا، پیوندهای نهان و عیان دربار پهلوی با محافل قدرتمند و چپاولگر غرب و صهیونیسم جهانی، به مستحکمترین شکل خود رسید...». 8
البته میان کسانی چون «فروغی»، «هویدا»، «منصور»، «زاهدی»، «عَلَم»، «اقبال» و «شریفامامی» ـ که در دوران محمدرضا، نخستوزیر بودند ـ و برخی از وزراء و اُمرا و اشرافزادگان ـ که با محافل پشت پردهی یهودی ـ فراماسونری ارتباط پنهان و تشکیلاتی داشتند ـچندان نمیتوان فرق نهاد. زیرا همهی این افراد در حد توان و موقعیت خویش، خدمات شایانی به محافل جهانی یهود و خیانتهای جبران ناپذیری به ملت ایران و فرهنگ اسلامی این سرزمین کردند.
این حقایق حساس، هیچگاه از دید امام خمینی دور نماند. او در دوران سیاه سکوت و سکون با فریادها و پیامهای حسینوار خود، چهرهی دشمنان را افشا نمود و لحظهای در مبارزه با آنان سستی نورزید:
«... تأسف بالاتر، تسلط اسرائیل و عمال اسرائیل است بر بسیاری از شؤون حساس مملکت؛ و قبضه نمودن اقتصادیات آن، به کمک دولت و عمال دستگاه جبار...». 9
در دیدگاه امام خمینی، هدف اصلی دشمن آن بود که فرهنگ نورانی اسلام را از صحنهی اجتماع بزداید و علمای راستین را در میان مردم منزوی سازد. «سازمان اطلاعات و امنیت» رژیم شاهنشاهی نیز به دستور کارفرمایان جهانی خویش، با تمام توان در این جهت تلاش میکرد:
«... هدف اجانب، قرآن و روحانیت است. دستهای ناپاک اجانب با دست این قبیل دولتها قصد دارد قرآن را از میان بردارد و روحانیت را پایمال کند. ماباید به نفع یهود آمریکا و فلسطین هتک شویم و به زندان برویم، معدوم گردیم، و فدای اغرض شوم اجانب بشویم.!...». 10
حضور کارشناسان و مشاوران یهودی در رأس دستگاه پهلوی و مراکز حساس تصمیمگیری، از دربار گرفته تا سازمان امنیت و هیأت دولت و سازمان طرح و برنامه و رادیو ـ تلویزیون و ...، از دیگر مسائل اسفناکی بود که امام امت آن را افشا کرد:
مشاورین سلاطین سابق علما بودند: «علیبن یقطین» بوده است؛ گاهی ائمهی اطهار (ع) بودهاند. حالا مشاورین چه کسانی هستند؟ اسرائیل! مشاورها از اسرائیل [میآیند]...». 11
ایران عصر پهلوی نه تنها پایگاه نظامی ـ جاسوسی یهود و آمریکا بود، بلکه طرحها و برنامههای مهم حکومت پهلوی به دست یهودیان و فراماسونها تدوین میشد و برای اجرا به شاه و نخستوزیر یا دیگر مقامهای اجرایی ابلاغ میگردید. برنامهی انحرافی موسوم به «انقلاب سفید» یا «انقلاب شاه و ملت» نمونهای آشکار از همین برنامهها بود. این طرح به نام محمدرضا پهلوی شهرت پیدا کرد؛ اما بر آگاهان پوشیده نیست که اصول این طرح، همسو با منافع کارفرمایان جهانی محمدرضا و سرمایهداران بزرگ بینالمللی، به سرکردگی صهیونیسم جهانی طرحریزی گشت. طبق اسناد موجود این پروژه به دست یکی از یهودیان سرشناس به نام «والت راستو»12طراحی گشت. او عضو فعال نهاد نیمهمخفی «شورای روابط خارجی آمریکا»، رئیس «شورای برنامهریزی وزارت امور خارجهی امریکا»، مشاور امنیت ملی آن کشور، و یکی از طراحان اصلی جنگ ویتنام بود. 13این جامعهشناس امریکایی در خانوادهی یهودی «ویکتور هارون» به دنیا آمد و مدتی دراز مشاور کاخ سفید بود. حدود یک دهه (1960 تا 1970 م. = 1339 تا 1349 ش.) نام این فرد بر جامعهشناسی غرب سنگینی میکرد. 14
در محافل مخفی جهانی «والت راستو»؛ و در دنیای پیدای سیاست، محمدرضا پهلوی و برخی دیگر به عنوان طراحان «انقلاب سفید شاه و ملت» معروف شدند. اما در حقیقت، نهادهای نیمه پنهان یهودی ـ که «راستو» عضوی از آن خانواده بود ـ کارگزاران اصلی این فتنه بودند. چه اندیشهمندانه و آگاهانه است این سخن امام خمینی:
«... این اصلاحات ادعایی [انقلاب شاه] به نفع بازرگانی آمریکا و اسرائیل در ایران بود...». 15در این مورد نیز حضرت امام با بینش عمیق خویش، نوک پیکان مبارزه را به سوی محمدرضا و کارفرمایان یهودیاش نشانه گرفت:
«... یک قدری تأمل کن! یک قدری عواقب امور را ملاحظه بکن! یک قدری عبرت ببر؛ عبرت از پدرت ببر! آقا؛ نکن این طور ! بشنو از من؛ از روحانیون؛ بشنو از علمای مذهب. اینها صلاح مذهب را میخواهند، اینها صلاح مملکت را میخواهند. ما مرتجع هستیم؟ احکام اسلام ارتجاع هست؟ کدام «انقلاب سفید» را کردی آقا؟ چرا مردم را اغفال میکنید؟ چرا نشر اکاذیب میکنید؟ چرا اغفال میکنی ملت را؟ والله؛ اسرائیل به درد تو نمیخورد؛ قرآن به درد تو میخورد...». 16
«... ما با کجای تمدن مخالفت داریم؟ ما با فساد مخالفت داریم. ما میگوییم که برنامههای اصلاحی شما را اسرائیل برایتان درست میکند. شما وقتی میخواهید برنامهای هم درست کنید، دستتان را پیش اسرائیل دراز میکنید. شما کارشناس نظامی از اسرائیل به این مملکت میآورید...»17
این بزرگمرد مبارز که مرکز جهانی توطئه و فتنه را کاملاً شناخته بود، پس از عتابهای مکرر به شاه و صاحبمنصبان درجهی اول کشور، با قدرت و صلابت، به آنان فرمود:
«... آقا مگر شما یهودید؟ مگر مملکت ما، مملکت یهود است؟...»18
و آن گاه، علمای اسلام را به میدان این مبارزهی سرسختانه دعوت کرد:
«... خطر اسرائیل و عمال ننگین آن، اسلام و ایران را تهدید به زوال میکند. من برای چند روز زندگی با عار و ننگ ارزشی قائل نیستم و از علمای اعلام و سایر طبقات مسلمین انتظار دارم که با تشریک مساعی، قرآن و اسلام را از خطری که در پیش است نجات دهند...». 19
در دوران سلطنت پهلوی، صهیونیستها با جدیت تمام به فعالیتهای خزندهی فرهنگی و اطلاعاتی پرداختند وکوشیدند تا اندیشههای غیراسلامی و یهودیگرانه را در ایران، خصوصاً در میان قشر جوان، رواج دهند. این خود حقیقی است قابل تأمل که متأسفانه کمتر مورد بررسی قرار گرفته است.
پس از شهریور 1320، مجدداً و به تدریج، «یهودگرایی» به شکل مرموزی در میان روشنفکران غربگرای ایران ترویج شد [...] طبق اسناد موجود، «یعقوب نیمرودی» در سال 1334 وارد ایران شد و هدایت شبکهی «موساد» در ایران را به عهده گرفت. در نتیجهی عملکرد اطلاعاتی و سیاسی و فرهنگی سرویسهای جاسوسی غرب بود که رژیم پهلوی در دههی 1340 به نزدیکترین متحد اسرائیل و بزرگترین پایگاه صهیونیسم در منطقه بدل گردید. این موفقیت تا حدود زیادی با نام یعقوب نیمرودی و شگردهای زیرکانهی او پیوند خورده است. یعقوب نیمرودی به عنوان رابط موساد (سرویس «زیتون») با ساواک، نقش تبدیل ساواک به زائدهی سازمان اطلاعاتی اسرائیل را ایفا کرد. معهذا فعالیتهای او در عرصههای جاسوسی و اطلاعاتی محدود نبود و وی با هدایت «لرد ویکتورروچیلد» [یهودی] و در همکاری با «شاپو.ر ریپورتر» مجری طرحهای پیچیدهای در عرصههای فرهنگی و اقتصادی، نیز بود از جملهی این طرحها باید به تبلیغ پیشرفتهای «ملت ستمدیدهی یهود» در میانهی «دریای توحش عرب» و بهرهگیری از «ناسیونالیسم ایرانی» به منظور القای پیوندهای باستانی ایرانیان و یهود، همزمان با ترویج «عربستیزی» اشاره کرد. [... از سوی آنان،] چنین القا شد که گویا بین آیین کهن ایرانیان و دین یهود، وجوه اشتراک فراوان بوده است؛ و همان گونه که «کورش» منجی «قوم یهود» بود، ایران کنونی نیز باید حامی و نجاتبخش قوم یهود باشد. روشن است که این تبلیغات، حرفی جز جدایی مردم ایران از مردم مسلمان منطقه و ایجاد همدردی با مهاجرین یهودی در فلسطین و یا حداقل بیتفاوتی را پی نمیگرفت. این مشی تبلیغاتی، نقش پس پرده «روچیلد»های بریتانیا را در هدایت عوامل ایرانی «اینتلیجنس سرویس» نشان میدهد. [در ضمن، باید] توجه داشته باشیم که برخی از متنفذترین عوامل ایرانی بریتانیا چون «قوامالملک شیرازی» و «ذکاءالملک فروغی» طبق روایت یهودی بودهاند. 20
حضرت امام با آگاهی از همین واقعیتها، پیامبر وار هشدار داد:
«... اسرائیل در تمام شؤون سیاسی و نظامی ایران دخالت دارد و ایران به صورت پایگاه نظامی اسرائیل درآمده و کشور زیر چکمهی یهود پایمال میشود...».. 21
همچنین، امام یک خطر بزرگ فرهنگی را نیز گوشزد فرمود:
«... ذخایر ما این جوانها هستند. جوانهای ما را دارند اغفال میکنند؛ دارند به آنها تزریق میکند که هر بدبختی شما دارید از اسلام است...». 22
وی در ادامهی همین سخنرانی، دربارهی تبلیغات انحرافی و نیات پلید یهود در ایران، فرمود: در دو روز پیش از این، سه روز پیش از این، در شانزده شهریور، در تهران، «دروازدهی دولت»، یک بساطی یهودیها درست کردند. چهارصد پانصد نفر یهودی دزد دور هم جمع شدند و غایت حرفشان این بوده است؛ یکی شعاری برای یکی دادند و یک فحش به یکی دادند. آن وقت گفتهاند: «مجد مال یهود است. یهود برگزیدهی خداست. ما ملتی هستیم که باید ماحکومت کنیم.»23
این، نشان میدهد که در عصر پهلوی، یهودیان بسیار بیشتر از دیگر اقلیتها و حتی مسلمانان، دارای آزادی و اختیار بودهاند. بیفایده نیست که به اعتراف یکی از نویسندگان یهودی در این باره اشاره شود. «حبیب لوی» نوشته است:
سلطنت این پادشاه بزرگ [رضاخان] انقلابی عظیمی در بهبود وضع آزادی و آسایش یهودیان ایران پدید آورد. و اگر گفته شود که زمان «رضاشاه کبیر» برای یهودیان ایران نظیر زمان «کورش کبیر» و عصر فرزند او «محمدرضا شاه» نظیر عصر «داریوش اول» گردید، راه اغراق نپیمودهایم. آزادی یهودیان ایران و اجرای اعلامیهی «بالفور» که ـ در زمان رضاشاه کبیر بود ـ و اجتماع پراکندگان در زمان محمدرضا شاه، این دو نظر را تقویت و تأیید میکند. 24
یکی از برنامههای بسیار مفتضحانه که با طراحی یهودیان و صرف هزینههای هنگفت، در زمان سلطهی محمدرضا پهلوی، اجرا شد، «جشن دوهزار و پانصدسالهی شیراز» بود:
«... اطراف مملکت ایران را در این مصیبت گرفتار هستند؛ و میلیونها تومان خرج جشن شاهنشاهی میشود. از قراری که یک جایی نوشته بود، برای جشن خود تهران، هشتاد میلیون تومان اختصاص داده شده است. این راجع به خود شهر است. کارشناسان اسرائیلی مشغول به پا داشتن این جشن هستند؛ و این تشریفات را آنها دارند درست میکند: این اسرائیل که دشمن اسلام است و الان در حال جنگ با سلام است؛ این اسرائیل که مسجدالاقصی را خراب کرد ـ و دیگران میخواستند ترمیم کنند و روپوشی کنند جرم اسرائیل را، نفت از ایران رفته است و در رادیوهای بزرگ دنیا گفته شده است کشتی نفت ایران برای اسرائیل که در حال جنگ با مسلمین است رفته است. اینها کارهایی است که برایشان باید جشن گرفت...». 25
بزرگ پرچمدار اسلام پابرهنگان و مستضعفان، هرگونه حرکت مرموز یهود در کشورهای اسلامی را توطئهای در مسیر تحقق استراتژی توسعه طلبانهی صهیونیسم و ترویج فرهنگ یهودی ـ بنیاسرائیلی میدانست. از این رو، بهانههای بنی اسرائیلی عافیتطلبان و دنیاخواهان خاموش را ناموجه شمرد و فرمود:
کفایت میکند که ما جمع بشویم در مسجدِ کذا و کذا و فقه بخوانیم و اصول بخوانیم، لکن غافل باشیم از همه جهات مسلمین؟ غافل باشیم از این که یهود میخواهد ممالک اسلامی را قبضه کند؟ تا این جا برسد؛ تا همه جا برسد؛ این امور را میخواهد خراب کند . ما باید غافل باشیم از این؟26
پانوشتها:
1. صحیفهی نور، ج 1، ص 207.
2. همان، ص 56 ، 13 خرداد 42 (روز عاشورا)
3. همان، ص 57، 13 خرداد 42 (روز عاشورا)
4. همان، ص 54، 13 خرداد 42 (روز عاشورا).
5. شمسالدین رحمانی،«فرهنگ و زبان»، صص 129ـ130.
6. رجوع کنید به: «فرهنگ و زبان» از نویسنده و محقق گرانقدر «شمسالدین رحمانی»؛ ص 125 تا 170 / فصل ویژه «محمدنعلی خان فروغی». همچنین بنیگرید به: کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی»، ج 2.
7. «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» (جستارهایی از تاریخ معاصر ایران)، ج 2؛ ص 124.
8. همان، ص 367.
9. صحیفه نور، ج 1، ص 62، 18 فروردین 1343.
10. همان، ص 27، 1341.
11. همان، ص 11، 10 فروردین 1341.
12. Walt Rostow
13. جهت آشنایی بیشتر با این یهودی، بنگیرید به: «سایههای قدرت» از «جیمز پرلاف».
14. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 2، ص 302.
15. امام خمینی: «راه امام، کلام امام» مصاحبه با روزنامهی «السفیر»، 1 بهمن 1357.
16. صحیفه نور، ج 1، ص 56، خرداد 1342.
17. همان، ص 77، 25 اردیبهشت 43.
18. همان، ص 12، 10 فروردین 41.
19. همان، ص 50، 16 اردیبهشت 42.
20. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 2، ص 126 تا 128.
21. صحیفه نور، ج 1، ص 157، 19 بهن 49 و همان، ص 46، 12 اردیبهشت 42.
22. همان، ص 91 تا 92، 18 شهریور 43.
23. همان.
24. حبیب لوی، «تاریخ یهود ایران»، ج 3، 1339، ص 959.
25. صحیفهنور، ج 1، ص 168، 6 خرداد 50.
26. همان، ص 170، 6 خرداد 1350.
منبع: «پژوهه صهیونیت» مؤسسه فرهنگی پژوهشی ضیاءاندیشه
صهیونیسم و بهائیت
از فصول بسیار مهم در پرونده صهیونیستها روابط صمیمانه و همگاری تنگاتنگ سران آن به طور اعم و رژیم اشغالگر قدس به طور خاص با بهائیت است.
سرزمینی که بیش از نیم قرن است صهیونیسم بر آن چنگ افکنده، از دیر باز قبلهی بهائیان محسوب میشود و افزون بر این، سالها است مرکزیت جهانی بهائیت (بیتالعدل اعظم) در آن کشور قرار دارد. از این رو این روابط حسنه، اختصاص به امروز و دیروز نداشته و از بدو تأسیس رژیم اسرائیل برقرار بوده است. اگر با تتبع و عمق بیشتری به موضع نگاه شود، میتوان ردپای این روابط را با آژانس یهود و سران صهیونیسم جهانی در دهها سال پیش از تأسیس رژیم اشغالگر قدس یافت.
پس از سقوط و تجزیه امپراطوری عثمانی،فلسطین تحت قیمومت بریتانیا قرار گرفت تا چرچیل (وزیر مستعمرات انگلیس که خود را «یک وزیر ریشهدار» میخواند) به عنوان کمک به ایجاد «کانون ملی یهود» در فلسطین، مقدمات تأسیس دولت اسرائیل را فراهم سازد. در دوران قیمومت نیز تشکیلات بهائیت در فلسطین از تسهیلات و امتیازات ویژهای برخوردار بود. به نوشتهی شوقی افندی، در آن دوران، «شعبهای به نام موقوفات بهائی در فلسطین دایر گشت و هر چیزی که به نام مقام متبرکه بهائی از اطراف عالم به اراضی مقدسه میرسید، از پرداخت عوارض و حقوق گمرکی معاف بود و همچنین موقوفات بهائی از پرداخت مالیات معاف بودند...».
پیدا است که استعمار بریتانیا این امتیازات را رایگان در اختیار بهائیت قرار نمیدهد. طبعاً سران بهائیت خدمت شایان توجهی برای انگلستان و صهیونیسم انجام داده بودند که مستحق این همه عنایت و توجه ویژه شده بودند. برای درک بیشتر این خدمات باید کمی به عقب بگردیم:
هرتزل بنیانگذار صهیونیسم میکوشد که موافقت سلطان عبدالحمید را برای ایجاد یک مستعمرهنشین صهیونیستی در فلسطین جلب کند، ولی او مخالفت میکند و حتی از پذیرش هیئت صهیونیستی به ریاست «مزراحی قاصو» که به همین منظور (همراه پیشنهادهای جذاب و فریبنده) عازم باب عالی است خودداری میورزد او «همچنین یهودیان را مجبور میسازد که به جای اجازهنامههای معمولی، اجازهنامههای سرخ رنگ حمل کنند تا از ورود قاچاقی آنان و سکونتشان در سرزمین فلسطین جلوگیری شود.» 1 سرانجام به دلیل همین مخالفتها است که به قول صلاح زواوی (سفیر سابق فلسطین در تهران)، سلطان عبدالحمید... تخت خود را به بهای موضع خویش در قبال فلسطین از دست داد».2 سالها بعد در اواخر جنگ جهانی اول با شکست عثمانی، زمینهی رخنهی صهیونیسم به فلسطین فراهم شد و لذا در اواخر جنگ (1917) جیمز بالفور، وزیر خارجهی لندن، مساعدت بریتانیا به طرح تشکیل کانون ملی یهودی در فلسطین را به صهیونیستها میدهد (اعلامیهی مشهور بالفور به روچیلد).
در این حال فرمانده کل قوای عثمانی که از نقشههای بریتانیا و صهیونیسم در مورد منطقهی فلسطین اطلاع دارد،و عباس افندی و یاران وی را نیز در شامات و عراق و ... دستاندر کار کمک به ارتش بریتانیا میبیند، تصمیم به قتل وی و انهدام مراکز بهائی در حیفا و عکا میگیرد، چرا که از نقش این فرقه و رهبران آن در تحقق توطئهها آگاه است. شوقی افندی رهبر بهائیان در این زمینه در کتاب قرن بدیع به صراحت خاطرنشان میسازد که: جمال پاشا (فرمانده کل قوای عثمانی) تصمیم گرفت عباس افندی را به جرم جاسوسی اعدام کند. 3
دولت انگلستان نیز متقابلاً به حمایت جدی از پیشوای بهائیان بر میخیزد و لرد بالفور تلگرافی به ژنرال آلنبی فرمانده ارتش بریتانیا (در جنگ با جمال پاشا در منطقهی فلسطین) دستور میدهد که در حفظ و صیانت عبدالبهاء و عائله و دوستانش بکوشد و امپراتوری بریتانیا در تکمیل این اقدامات، توسط همین ژنرال آلنبی به عباس افندی لقب «سر» و نشان شوالیهگری اعطا میکند.
چندی بعد عباس افندی از دنیا میرود و در حیفا به خاک سپرده میشود. با انتشار خبر مرگ او سفارتخانهها و کنسولگریهای انگلیس در خاورمیانه اظهار تأسف و همدردی کرده و چرچیل (وزیر مستعمرات انگلیس) تلگرامی برای سرهربرت ساموئل ( صهیونیست سرشناس و کمیسر عالی انگلیس در فلسطین) صادر میکند و از او میخواهد مراتب همدردی و تسلیت حکومت انگلیس را به خانوادهی عباس افندی ابلاغ کند.
ساموئل خود با دستیارانش در تشییع جنازهی عبدالبهاء حاضر شده و مقدم بر همهی شرکتکنندگان حرکت میکند.
تأسیس اسرائیل و منافع مشترک «بهاء ـ صهیون»
تشکیل رژیم اشغالگر قدس در سال 1948 در زمان حیات شوقی افندی اتفاق افتاد. قبل ازآن در سال 1947، سازمان ملل کمیتهای را برای رسیدگی به مسئله فلسطین تشکیل داد. شوقی در 14 جولای 1947، طی نامهای به رئیس کمیته مزبور بر مطالب جالب توجهی از منافع مشترک بهائیت و صهیونیسم تأکید ورزید و ضمن مقایسهی منافع بهائیت با مسلمانان و مسیحیها و یهودیها در فلسطین نتیجه گرفت که: «تنها یهودیان هستند که علاقهی آنها نسبت به فلسطینی تا اندازهای قابل قیاس با علاقهی بهائیان به این کشور است زیرا که در اورشلیم، بقایای معبد مقدسشان قرار داشته و در تاریخ قدیم، آن شهر مرکز مؤسسات مذهبی و سیاسی آنان بوده است...» 4
14 می 1948 انگلستان به قیمومت فلسطین پایان داد و همان روز شورای ملی یهود در تلآویو تشکیل شد و تأسیس دولت اسرائیل را اعلام کرد. پس از آن شوقیافندی در پیام نوروز سال 108 بدیع (1130 ش) نظر مثبت خود و قاطبهی بهائیان را پیرامون تأسیس اسرائیل این چنین تصریح کرد:«... مصداق وعدهی الهی به ابناء خلیل و وارث کلیم، ظاهر و باهر، و دولت اسرائیل در ارض اقدس، مستقر و به استقلال و اصالت آیین بهائی مفتخر و به ثبت عقدنامه بهائی ومعافیت کافهی موقوفات بهائی در عکا و جبل کرمل و لوازم ضروریهی بنای مرقد باب از رسوم یعنی عوارض و مالیات دولت و اقرار به رسمیت ایام تعطیلی بهائیان موفق و مؤید شده است.... 5
وی همچنین در تلگراف مربوط به تشکیل هیئت بینالمللی بهائی (بیتالعدل بعدی) مورخ 9 ژانویه 1951 (1329 ش) تأسیس اسرائیل را تحقق پیشگوییهای حسینعلی بهاء و عباس افندی شمرد و سپس بین ایجاد این هیئت و تأسیس اسرائیل ارتباط مستقیم برقرار کرد و سه علت برای تأسیس این هیئت بیان داشت که در رأس آنها، تأسیس اسرائیل بود.
این مطلب بسیار عجیب و قابل توجه است،زیرا چه رابطهای است میان مؤسسهای که قرار است به عنوان بیتالعدل، رهبری بهائیان را بر عهده گیرد با تأسیس یک رژیم نامشروع و جعلی؟! شوقی سه وظیفه را برای آن هیئت برمیشمارد که در رأس آنها: ایجاد روابط با اولیای حکومت اسرائیل قرار دارد و و ظیفهی سوم نیز «ورود در مذاکره با اولیای امور کشوری در باب مسائل مربوط به احوال شخصیه» است. او در جای دیگر «استحکام روابط با امنای دولت جدیدالتأسیس [= اسرائیل] در این ارض» را جزء وظایف هیئت بینالمللی بهائی میداند.
بدین ترتیب، شوقی افندی به عنوان «مبتکر ارتباط صمیمانه با اسرائیل پس از تأسیس این رژیم، روابطی را با آن بنا مینهد که فصل مشترک آن، حمایت و اعتماد دو جانبه میباشد زیر او تأسیس اسرائیل را «مصداق وعدهی الهی به ابناءخلیل و وراث کلیم، ظاهر و باهر» میخواند.
هیئت بینالمللی بهائی (جنین بیتالعدل) در نامهای که 1 ژوئیه1952 برای محفل ملی بهائیان ایران ارسال کرد به رابطه صمیمانه شوقی با دولت اشغالگر صهیونیستی اذعان میکند: «روابط حکومت [اسرائیل] با حضرت ولیامر الله [= شوقی افندی] و هیأت بینالمللی بهائی، دوستانه و صمیمانه است و فیالحقیقه جای بسی خوشوقتی است که راجع به شناسایی امر [= بهائیت] در ارض اقدس [= فلسطین اشغالی] موفقتهایی حاصل گردیده است.»
اما بشنوید از بنگوریون (نخستوزیر اسرائیل، و رئیس جناح تندرو و به اصطلاح «بازها»ی آن کشور).
بن گوریون این صمیمیت را میان رژیم اسرائیل و قاطبهی بهائیان»، گسترده میداند. در نشریهی رسمی محفل ملی بهائیان ایران میخوانیم: «با نهایت افتخار و مسرت، بسط و گسترش روابط بهائیت با اولیای امور دولت اسرائیل را به اطلاع بهائیان میرسانیم و در ملاقات با بنگوریون نخستوزیر اسرائیل، احساسات صمیمانه بهائیان را برای پیشرفت دولت مزبور به او نمودند و او در جواب گفته است: از ابتدای تأسیس حکومت اسرائیل، بهائیان همواره روابط صمیمانه با دولت اسرائیل داشتهاند.» 6
در همین راستا، اسرائیل امکانات ویژهای در اختیار فرضه ضاله قرار میدهد که شوقی در پیام آوریل 1954 (1333) گوشهای از آن را بر شمرد. از جمله اینکه، دولت اسرائیل شعبههای محافل ملی بهائیان بعضی کشورها (نظیر انگلیس و ایران و کانادا) در فلسطین اشغالی را نیز به رسمیت شناخت تا امکان فعالیت مستقل داشته باشند. وی سپس مطالبی را بیان داشت که نشانگر آن است که شاید رژیم صهیونیستی برای هیچ گروه دیگری این قدر اهتمام نداشته و این از ارزش و اهمیت بهائیت برای آنان حکایت دارد: «با رئیسجمهور اسرائیل و نخستوزیر و 5 تن از وزرای کابینه و همچنین رئیس پارلمان آن کشور تماس و ارتباط حاصل گردید و در نتیجه ادارهی مخصوصی به نام اداره بهائی در وزارت ادیان تأسیس گردید و وزیر ادیان بیانات رسمی در پارلمان ایراد [کرد] و جنبهی بینالمللی امر و اهمیت مرکز جهانی بهائی را تصریح نمود و در اثر این جریانات، رئیسجمهور اسرائیل مصمم گردید در اوایل عید رضوان رسماً مقام مقدس اعلی را زیارت نماید.» 7
به تدریج نتایج ملاقاتهای سیاسی، جنبههای ملموس و عینی خود را نشان داد. یکی از نزدیکان شوقی پس از ذکرحمایتهای حاکم انگلیسی فلسطین از بهائیان به عنایات صهیونیستها اشاره کرده میگوید: «الان هم دولت اسرائیل همان روش را اتخاذ نموده و دستور رسمی داده شده است که از کلیه عوارض و مالیتها معاف باشند.»
البته دامنهی حمایتها تنها بدینجا محدود نمیشد، بلکه معافیت از مالیات، «بعداً شامل بیت مبارک حضرت عبدالبهاء و مسافرخانهی شرقی و غربی نیز گردید... عقدنامه بهائی به رسمیت شناخته شد، وزارت ادیان، قصر مزرعه را تسلیم نمود و وزارت معارف اسرائیل، ایام متبرکه بهائی را به رسمیت شناخت.» 8
گفتنی است که حکومت اسرائیل قصر مزرعه را برای سازمانهای دیگری در نظری گرفته بود، اما با پیگریهای شوقی و مراجعهی مستقیمش به رؤسای حکومت اسرائیل، به این فرقه اختصاص یافت.
در تقویت بهائیت، البته سران رژیم صهیونیستی نیز نقش داشتند و مثلاً پروفسور نرمان نیویچ، از شخصیتهای سیاسی و حقوقی دولت اسرائیل و دادستان اسبق حکومت فلسطینی، در زمان مسئولیتش، بهائیت را در شمار سه دین ابراهیمی (اسلام ـ مسیحیت و یهودی) به رسمیت شناخت.
در 30 سال اخیر نیز بهائیان و رژیم صهیونیستی روابط خود را ادامه داده و نسبت به گذشته، عمق و گستردگی بیشتری بخشیدهاند که بحث از آن مجال دیگری میطلبد.
شواهد فراوان فوق، به روشنی و به نحوی غیرقابل تردید، از ارتباط عمیق و گسترده میان بهائیت و صهیونیسم، به ویژه رژیم اشغالگر فلسطین، حکایت دارد.
عجیب است که بهائیان در سایتها و رسانههای مربوط به خویش، در مقابل سؤال (یا اعتراض) نسبت به پیوند این فرقه با اسرائیل، با جسارت «کبکوار»! ادعا میکنند که هیچ رابطهای بین این فرقه با صهیونیسم و اشغالگران فلسطین وجود ندارد و تمرکز بیتالعدل اعظم بهائیان در اسرائیل پدیدهای کاملاً تصادفی است! و هیچ ارتباطی به علائق و منافع مشترک طرفین ندارد!
این شواهد بیش و پیش از همه، حجت را بر افراد عادی بهائیت تمام میکند که حکم پیاده نظام، سپر خاکریز و گوشت دم توپ را برای سران فرقه بازی میکنند. آنان باید بدانند که رهبرانشان چه وابستگی و پیوستگی عمیقی با صهیونیستهای غاصب و خونآشام دارند؟و از تشکیلات خود بخواهند که بابت این همه وابستگی به جنایتکاران اشغالگر، توضیح قانع کننده بدهند.
با توجه به روابط وسیع و صمیمانه و اعتماد مشترکی که میان صهیونیسم و بهائیت وجود دارد. طبیعی است که جهان اسلام و آزادگان عالم، به حضور عناصر این تشکیلات در بین خود با دیدهی سوءظن نگریسته و با آنان برخورد طردآمیز پیش بگیرند و متقابلاً بدیهی است که وقتی بهائیت، کاکل خود را این گونه محکم به زلف صهیونیسم گره میزند، نمیتواند ادعا کند که استقرار مرکزیت این تشکیلات در اسرائیل، صرفاً به دلیل قرار داشتن قبور سران فرقه در فلسطین اشغالی بوده و به این دلیل است که اسرائیل به عنوان قبلهی اهل بهاء برگزیده شده است.
با وجود این پیوند عمیق، بدیهی است که بهائیان باید در هزینههایی که اسرائیل و صهیونیسم جهانی (در برابر خروش انقلابی مظلومان و محرومان جهان) میپردازند، سهیم و شریک باشند.
پانوشتها:
1. اطلاعات سیاسی ـ دیپلماتیک، سال 1، شماره 12، 28 خرداد 1365، ص 6.
2. اطلاعات سیاسی، همان، ص 6.
3. شوقیافندی، قرن بدیع، تهران مؤسسه ملی مطبوعات امری، 3/291.
4. بهائیان، سیدمحمدباقر نجفی، چاپ اول، طهوری، 1357، صص 689 ـ 691.
5. توقیعات مبارکه، شوقیافندی، تهران مؤسسه ملی مطبوعات امری، بدیع 125، ص 290.
6. تاریخ قیام 15 خرداد به روایت اسناد، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، جواد منصوری، چاپ اول.
7. اخبار امری، مرداد ـ شهریور 1333 ش. صص 4 ـ 5.
8. سالنامه جوانان بهائی ایران، ج 3 (108 ـ 109 بدیع) ص 130.
منبع: بهائیت، آنگونه که هست، «ایام» ویژه تاریخ معاصر، 6 شهریور 1386
قدس در طول تاریخ
قدمت شهر قدس به بیش از پنج هزار سال پیش باز میگردد و بدین ترتیب یکی از قدیمیترین شهرهای جهان محسوب میشود. نامهای مختلفی که بر این شهر اطلاق گردید از عمق تاریخ این شهر گواهی میدهد. گوناگونی نامها به خاطر ملل مختلفی است که در این سرزمین سکونت داشتند.
کنعانیها که در هزارهی سوم پیش از میلاد به این منطقه آمدند نام آن را «اورسالیم» نهادند که به معنای شهر صلح یا شهر الهه «سالیم» است.
واژهی اورشلیم که در عبری «یروشالیم» خوانده شده و به بیتالمقدس اطلاق شده است از ریشهی همین واژه گرفته شده است. در تورات 680 بار این واژه تکرار شده است. در عصر یونانیان هم این شهر مقدس به «ایلیا» شهرت یافت که به معنای (خانهی خداست).
از مهمترین کارهایی که کنعانیان برای قدس انجام دادند ایجاد تونل برای تأمین آب به داخل شهر بود. آنان آب چشمهی «جیحون» در درهی «قدرون» که امروزه به «عین سلوان» شهرت یافته را به این شهر منتقل کردند.
ساکنان اصلی شهر
قبیله «یبوسیها» که از قبایل کنعانیان عرب بودند در حدود سال 2500 قبل از میلاد در این سرزمین ساکن شدند و بر آن نام «یبوس» نهادند.
در عصر فراعنه شهر قدس تحت نفوذ مصر فرعونی قرار گرفت که این سیطره از قرن 16 قبل از میلاد آغاز گردید. در عهدپادشاه «اخناتون» شهر قدس توسط «خابیروها» که از قبایل بادیهنشین بودند، مورد حمله قرار گرفته و به دلیل آنکه «عبدی خیبا» نتوانست در برابر حملات قبایل بادیهنشین مقاومت کند، این شهر به دست آنها افتاد و تا سال 1317 قبل از میلاد این سیطره ادامه داشت که بار دیگر به تصرف مصریها درآمد و تحت حاکمیت آنها باقی ماند
دوره یهودی:
در تاریخ پنج هزارسالهی قدس، یهودیان تنها 73 سال بر این شهر حکومت کردند. حضرت داوود(ع) بین سالهای 977 یا 1000 قبل از میلاد این شهر را به تصرف خود درآورد و بر آن نام «شهر داوود» نهاد. آن حضرت قصرها و قلعههای مختلفی در این شهر بنا کرد. پادشاهی حضرت داوود 40 سال به طول انجامید. پس از وی پسرش حضرت سلیمان(ع) مدت 33 سال بر این شهر حکمرانی کرد. پس از رحلت حضرت سلیمان در عهد فرزندش «رحبعام» قلمرو حضرت سلیمان به چند تکه تقسیم شد و این شهر بار دیگر «اورشلیم» نام گرفت.
عصر بابلیها
«بختالنصر دوم» شهر قدس را پس از شکست دادن پادشاهان یهود در سال 56 پیش از میلاد به تصرف خود درآورد. وی پس از فتح قدس یهودیان و پادشاه آنان (صدقیا) را به اسارت در آورده و به شهر بابل برد.
دوره پارسیان
در سال 538 قبل از میلاد «کورش» پادشاه هخامنشی پس از برانداختن حکومت ماد و فتح بابل به یهودیان اجازه داد تا از بابل به قدس بازگردند.
دوره یونانی
اسکندر (مقدونی) فلسطین را در سال 333 قبل از میلاد به تصرف خود درآورد. پس از مرگ وی سلسله مقدونی حاکمیت خود را در این شهر ادامه داد. در سال 323 قبل از میلاد هم «بطلمیوس» به این شهر حمله کرد و آن را به همراه بقیهی خاک فلسطین به سرزمین مصر ملحق کرد. پس از وی جانشین او نیز در سال 198 قبل از میلادی این عمل را تکرار کرد.
دوره رومیان
«بومبیجی یبمپ» فرماندهی ارتش روم در سال 63 قبل از میلاد قدس را به تصرف خود درآورد و آن را به امپراطوری روم ملحق نمود.
بیت المقدس بدین شکل تا سال 636 میلادی تحت حاکمیت رومیها باقی ماند. در این مدت شهر قدس شاهد حوادث و رویدادهای مختلفی بود. شورش یهودیان بین سالهای 66 تا 70 میلادی در قدس از جمله حوادث آن دوره بود که به شدت توسط رومیها سرکوب گردید و در این شورش شهر به آتش کشیده شد و حاکم روم بسیاری از یهودیان را به اسارت گرفت تا وضعیت شهر بار دیگر تحت اشغال رومیها به شکل سابق خود باز گردد.
پس از آن دو بار دیگر یهودیان در سالهای 115 و 132 دست به شورش زدند و موفق شدند شهر را به تصرف خود درآورند اما «آدریان» امپراطور روم به شدت و قساوت با آنان برخورد کرد. او برای بار دوم شهر قدس را ویران و یهودیان را از آنجا اخراج کرده و تنها به مسیحیان اجازه اقامت در شهر را داد. پس از آن نام شهر را به «ایلیا» تغییر و دستور داد تا هیچ یهودی در شهر سکونت نداشته باشد.
«کنستانتین اول» امپراطور روم پایتخت خود را به قدس منتقل کرد و مسیحیت را به عنوان دین رسمی کشور تعیین نمود. این حادثه نقطه عطفی در تاریخ قدس به شمار میرود. زیرا در سال 326 کلیسای «قیامت» در قدس ساخته شد.
بازگشت فارسها
درسال 395 امپراطوری روم به دو بخش متخاصم تقسیم شد. مسئلهای که باعث گردید تا فارسها نسبت به حمله به قدس ترغیب شوند. این امر برای آنها در سال 614 میسر گردیده و حاکمیت آنان براین شهر تا سال 628 ادامه یافت. در این سال رومیها بیتالمقدس را باز پس گرفته و تا زمان فتح اسلام در سال 636 همچنان حکمرانی آنان بر این شهر ادامه داشت.
معراج حضرت رسول(ص)
در سال 621 میلادی شهر قدس شاهد حضور پیامبر بود، در این سال خداوند رویداد «اسری»آن حضرت را از مسجدالحرام به مسجدالاقصی منتقل و از آنجا نیز به معراج برد.
دورهی اول اسلامی: عمر بن الخطاب در سال 636 (15 هجری)ـ در روایت دیگر سال 638 میلادی ـ شهر قدس را فتح کرد. در آن سال ارتش اسلام به فرماندهی «ابوعبیده عمر بن جراح» وارد بیت المقدس شد.
اسقف «سفرونیوس» درخواست نمود که عمرخود شهر قدس را تصرف کند، از این رو بود که سند اعطای آزادی دینی در مقابل اعطای جزیه بین او و عمر به امضا رسید و این دوره به (عهد عمری) شهرت یافت. براساس مفاد این قرارداد نام شهر از ایلیا به قدس بازگردانده شد و همچنین به درخواست مسیحیان سکونت یهودیان در شهر قدس ممنوع شد.
از آن تاریخ شهر مقدس قدس شکل اسلامی به خود گرفت، تا آنکه در دورهی امویان (661ـ 750 م) و دوره عباسیان (750ـ 878 م) این شهر در ابعاد مختلف شاهد شکوفایی گستردهای شده بود.
از مهمترین آثار اسلامی ساخته شده در این دوره مسجد «قبهالصخره» است که «عبدالملک بن مروان» آن را بین سالهای 682 تا 691 میلادی بنا نهاد و در سال 709 میلادی نیز «مسجدالاقصی» ساخته شده است. شهر قدس در این دوره شاهد ناآرامی و جنگهای نظامی متعدد بود که بین عباسیان و فاطمیان و نیز قرامطه روی داده بود. تا اینکه سرانجام در سال 1071 میلادی بیتالمقدس به دست سلجوقیان افتاد.
جنگهای صلیبی
قدس در سال 1099 به دست صلیبیان تصرف شد، این رویداد پس از 500 سال حکومت اسلامی و بر اثر جنگهای بوجود آمده بین سلجوقیان و فاطمیان از یکسو و نزاعها و اختلافات داخلی سلجوقیان از سوی دیگر به وقوع پیوست. صلیبیها به محض ورود به قدس حدود 70 هزار مسلمان را به شهادت رساندند و از هتک حرمت تمامی مقدسات اسلامی دریغ نکردند. از آن تاریخ یک دولت مسیحی در قدس روی کار آمد که توسط یک پادشاه کاتولیک اداره میشد و تمامی قوانین نیز براساس مذهب کاتولیکی تدوین گردید. این مسئله باعث برانگیخته شدن خشم ارتودکسها شد.
دورهی دوم اسلامی
در این دوره «صلاحالدین ایوبی» موفق شد در سال 1187 بیتالمقدس را باز پس بگیرد. این رویداد طی جنگ «حطین» به وقوع پیوست.
وی پس از فتح قدس با ساکنان آن به نرمی رفتار کرده و صلیبها را از قبهالصخره برداشته و به سازندگی شهر پرداخت. با این حال صلیبیها توانستند پس از مرگ صلاح الدین بار دیگر بر شهر قدس تسلط یابند. این کار در دوره «پادشاهی فردریک» صورت گرفت. این شخص موفق شد که به مدت 11 سال این شهر مقدس را در اشغال خود نگه دارد، اما پادشاه «صالح نجم الدین ایوم» در سال 1244 این شهر را از آنان باز پس گرفت.
دورهی ممالیک
شهر طی سالهای 1243 و 1244 میلادی مورد حملهی مغولها قرار گرفت اما ممالیکها به فرماندهی «سیفالدین قطز» و «الظاهر بیرس» در جنگ «عین جالود» بر مغولها پیروز شدند.
این رویداد در سال 1259 م به وقوع پیوست و پس از آن تمام فلسطین و از جمله قدس تحت حاکمیت ممالیکیها درآمد. ممالیکها مصر، و شام را نیز پس از سقوط دولت ایوبی تاسال 1517 در حاکمیت خویش داشتند.
حکومت عثمانی
ارتش عثمانی به رهبری سلطان سلیم اول پس از پیروزی در جنگ «مرج دابق» که بین سالهای 1615 تا 1616 روی داد، وارد قدس شده و آن را به قلمرو امپراطوری عثمانی ملحق کردند. سلطان «سلیمان قانونی» دیوارهای شهر قدس و همچنین «قبهالصخره» را بازسازی کرد.
بین سالهای 1831 تا 1840 م فلسطین بخشی از کشور مصر به رهبری «محمدعلی» قرار گرفت. اما طولی نکشید که بار دیگر توسط دولت عثمانی فتح شد.
دولت عثمانی در سال 1880 برای قدس خودمختاری اعلام کرده و دیوارهای شهر را برای سهولت ورود «ویلیام دوم» قیصر آلمان و همراهان وی به شهر در سال 1898 برداشت، به هر شکل قدس تا جنگ جهانی اول تحت حاکمیت عثمانی بود. آنگاه ترکهای عثمانی پس از شکست در جنگ از فلسطین خارج شدند.
دورهی اشغالگری انگلیس
قدس بین روزهای 8 و 9/12/1917 به اشغال نیروهای انگلیسی درآمد. در این تاریخ ژنرال «آلنبی» اشغال قدس را به دست انگلیسیها اعلام کرده و «جامعهی ملل» حق قیمومیت بر فلسطین را به انگلیسیها واگذار کرد. اینگونه بود که قدس پایتخت فلسطین تحت قیمومیت انگلیس قرار گرفت.
در این دوره یعنی حاکمیت انگلیس بین (1920 ـ 1948) فلسطین شاهد ورود گسترده یهودیان از سراسر جهان بود. بخصوص که پس از وعدهی «بالفور» در سال 1917 مبنی بر اسکان یهودیان در سرزمین فلسطین، جریان این مهاجرتها شکل بسیار گستردهای به خود گرفت.
طرح بینالمللی کردن قدس
مسئله قدس پس از جنگ جهانی دوم در سازمان ملل متحد مطرح شد و این سازمان با صدور قطعنامهای در 29 نوامبر 1947 خواستار بینالمللی شدن شهر مقدس قدس گردید.
پایان قیمومیت انگلیس
در سال 1948 انگلیس پایان قیمومیت خود را بر فلسطین اعلام و نیروهای خود را از این سرزمین خارج کرد. به محض خروج انگلیس از سرزمین فلسطین باندهای صهیونیستی از خلأ سیاسی و نظامی به وجود آمده در این سرزمین کمال سوءاستفاده را کرده و فوری برپایی اسرائیل را اعلام کردند. در 3 دسامبر 1948 «دیوید بن گوریون» نخستوزیر وقت رژیم صهیونیستی بخش غربی قدس را به عنوان پایتخت رژیم صهیونیستی اعلام کرد،در حالی که تا شکست اعراب در جنگ ژوئن 1967 بخش شرقی این شهر تحت حاکمیت اردن بود. اما پس از جنگ ژوئن این بخش از بیتالمقدس نیز به اشغال رژیم صهیونیستی درآمد.
جغرافیای قدس
شهر قدس روی نصفالنهار 35 درجه و 13 دقیقه شرقی و مدار 31 درجه و 52 دقیقه شمالی قرار گرفته است. این شهر بر روی سلسله تپههایی که از غرب به شرق امتداد یافته و بین 720 الی 830 متر بالاتر از سطح دریا قرار گرفتهاند، واقع شده است.
شهر قدس 54 کیلومتر با دریای مدیترانه و 250 کیلومتر با دریای سرخ فاصله دارد.
چندین جاده بسیار مهم قدس را به شهرهای بزرگ فلسطین و برخی از پایتختهای کشورهای عربی متصل میکند. این شهر 150 کیلومتر با عکا، 65 کیلومتر با نابلس، 36 کیلومتر با الخلیل، 62 کیلومتر با یافا و 94 کیلومتر با غزه فاصله دارد. همچنین جادهای به طول 88 کیلومتر این شهر را به عمان،290 کیلومتر به دمشق، 528 کیلومتر به قاهره و 865 کیلومتری به بغداد متصل میسازد.
هستهی اولیه شهر قدس آنگونه که حفاریها نشان میدهند بر دامنه تپه مشرف بر روستای «سلوان» واقع در جنوب شرقی حرم قدس شریف که به مساحتی حدود 55 هزار متر مربع ساخته شده و با آب چشمهی امالدرج نیز آبیاری میشد، کشیده شده است.
به مرور زمان شهر قدس روند توسعهی خود را پیش گرفت و از شرق، شمال شرق و جنوب غربی گسترش یافت. هستهی مرکزی شهر نیز در بر گیرندهی مراکز مقدس سه دین آسمانی (اسلام، مسیحیت و یهود) است.
قدس قدیمی یا قدس عتیق به مناطقی اطلاق میشود که در داخل دیوار «سلیمان قانونی» قرار دارد. مساحت این منطقه 71/8 دونم (دونم معادل 1000 متر مربع است) است که در داخل دیواری به طول 20/4 کیلومتر واقع شده است. منطقهی مذکور بر فراز چهار کوه «موریا»، «صهیون»، «اکرا» و «بزیتا» واقع شده و حرم «مسجدالاقصی» نیز در جنوب شرقی بخش قدیمی شهر مقدس قدس بر فراز کوه موریا قرار گرفته است. بخش شرقی قدس همان بخش قدیمی شهر، شامل محلههایی است که مسلمانان آن را بیرون از این دیواره ساختهاند. این محلهها شامل محله «شیخ جراح»، «باب الساهره»، «وادی الجوز» و محلهی «ظهر» میباشد.
واژهی بخش شرقی پیش از سال 1948 زمانی که صهیونیستها به حمایت انگلیسها در بخش غربی قدس مستقر شدند،رایج شد.
واژه قدس غربی در واقع به مناطقی از بیتالمقدس اطلاق میگردد که در سایه اشغال فلسطین توسط نیروهای انگلیسی گسترش یافته و مهاجران یهودی نیز با پشتیبانی انگلیس در آن سکونت کردند. این منطقه وسعت بسیاری یافته و انگلیسیها این منطقه را در سال 1946 به حوزه استحفاظی بیت المقدس ملحق کرده و با الحاق بخش غربی قدس مساحت این شهر را به 19 کیلومتر مربع رساندند.
بدین معنا که این بخش به 20 برابر بخش قدیمی و کهنه شهر گسترش یافته است.
قدس یکپارچه
صهیونیستها از این واژه برای توصیف بخشهای شرقی و غربی قدس استفاده میکنند. زیرا این شهر پس از جنگ 1948 به دو قسمت تقسیم شده و صهیونیستها بخش غربی را به اشغال خود درآوردند در حالی که بخش شرقی آن در اختیار ارتش اردن باقی ماند. اما پس از جنگ 1967 که صهیونیستها بخش شرقی شهر را هم به اشغال خود درآوردند بر اندیشه قدس یکپارچه به عنوان پایتخت ابدی رژیم صهیونیستی پافشاری کردند.
قدس بزرگ: این واژه در راستای تلاشهای صهیونیستی برای محو هویت اسلامی این شهر بکار میرود. صهیونیستها با الحاق شهرکهای صهیونیستنشین که در اطراف شهر قدس احداث کردهاند، به بیتالمقدس، سعی دارند بخشهای مسلمان نشین این شهر مقدس را نسبت به بخشهای یهودی نشین کوچک نشاندهند.
از دیگر اهداف طرح «قدس بزرگ» به محاصره درآوردن محلههای مسلمان نشین شهر که در بخش قدیمی شهر قرار گرفتهاند را میتوان نام برد. صهیونیستها در این راستا تلاش میکنند تا محلههای مسلمان نشین بخش قدیمی را از دیگر محلههای مسلماننشین که بیرون از دیواره قرار گرفته جدا کرده و با دشوار کردن نقل و انتقال و تردد مسلمانان در بخش قدیمی آنان را وادار کنند تا به خارج از شهر قدس نقل مکان کنند. چون بخش قدیمی شهر گنجایش جمعیت و ساختمانهای مسکونی را دیگر نداشت،کار ساخت و ساز به خارج از دیوارهای که سلطان سلیمان قانونی در سال 1542 میلادی اطراف شهر ساخته بود، منتقل شد و محلههایی در خارج از این شهر ساخته شد که بعدها به آن قدس جدید اطلاع گردید.
همچنین مناطق حومهی شهر و روستاهای اطراف آن نیز به این شهر متصل شدند. و بعد از آن که سالها به عنوان روستاهای اطراف شهر شناخته میشدند، به دلیل گسترش شهر به مناطقی در درون آن مبدل شدند که روستاهای «شعفاط»، «بیتحنینا»، «سلوان» و «عین کارم» از جمله آنها است.
جمعیت قدس
براساس آماری که رژیم صهیونیستی به طور رسمی در سال 2000 ارایه داد، تعداد جمعیت شهر با رشدی 2 درصدی به 646 هزار و 300 نفر رسیده که از این تعداد 436 هزار و هفتصد نفر صهیونیست مهاجر و 209 هزار و 500 نفر نیز فلسطینی بودند.
این در حالی است که با تغییرات بوجود آمده هم اکنون 6/67 درصد از جمعیت شهر را صهیونیستهای مهاجر و 4/32 درصد را فلسطینیان یعنی ساکنان اصلی آن تشکیل میدهند.
افزایش خالص جمعیت پس از آمارگیری از زاد و ولد و مهاجرین ودر نظر گرفتن مرگ و میر 12 هزار و 600 نفر میباشد که از این تعداد 2900 نفر سهم صهیونیستها و 9700 نفر نیز سهم فلسطینیان میباشد.
با توجه به این رقم میتوان رشد جمعیت صهیونیستها را در شهر 7 درصد و نزد فلسطینیان نیز 4/7 درصد عنوان کرد.
به گفتهی دکتر «ساراه هیرشکوبیتس» رئیس بخش برنامهریزی استراتژیک شهرداری قدس رژیم صهیونیستی همواره در تلاش است تا نسبت جمعیت فلسطینیان در شهر قدس از مرز 28 درصد فراتر نرود. در این راستا رژیم صهیونیستی تمامی تلاش خود را به کار بسته تا جمعیت صهیونیستها را در شهر از هر راه ممکن افزایش دهد. به طور مثال هر خانهای که فلسطینیان آن را ساختند، رژیم صهیونیستی به بهانهی نداشتن جواز ویران کرده، و صهیونیستها را در همان مکان اسکان میدهند.
براساس آمار منتشر شده توسط «بیتالشرق» از سال 1967 تا 1976 بیش از دو هزار منزل مسکونی فلسطینیان توسط صهیونیستها ویران شده است و این مسئلهای است که باعث بروز گرفتاریهای فراوان و بحران شدید در جامعهی فلسطینی گردیده و اکثر خانههای باقی مانده فلسطینی نیز با تراکم جمعیت بسیار بالایی روبرو است.
براساس آخرین اطلاعات به دست آمده از سوی منابع صهیونیستی در سال 2001 بیش از 32 خانه مسکونی در بخش شرقی بیتالمقدس توسط این رژیم منهدم شده ودر شش ماهه اول سال 2002 نیز بیش از 17 خانه مسکونی در این شهر توسط صهیونیستها ویران شده است.
از سوی دیگر میتوان گفت که یکی از اهرمهای فشار صهیونیستها علیه فلسطینیان ساکن قدس عدم اعطای جواز ساخت خانه به آنان است.
صهیونیستها بجز در موارد بسیار نادر به هیچیک از خانههای فلسطینیان که بیشتر آنها قدیمی هستند، اجازه ساخت نمیدهند. این در حالی است که براساس اعلام منابع فلسطینی از میان هر 6 صهیونیست ساکن بخش غربی قدس یک نفر جواز ساخت دریافت کرده است.
به گفته این منابع در هر سال تنها به 42 فلسطینی و با ارایه شروط سخت جواز ساخت داده میشود.
در این زمینه باید گفت که صهیونیستها در سال 1967 هیچ واحد ساختمانی را در بخش شرقی بیتالمقدس در اختیار نداشتند و همهی 12010 واحد مسکونی این بخش در این شهر متعلق به فلسطینیان بود و تا سال 1995 واحدهای مسکونی صهیونیستنشین به 21490 واحد رسید و در مقابل نیز فلسطینیان تنها 38534 واحد مسکونی را در اختیار داشتند.
جمعیت در بخش شرقی قدس:
جمعیت فلسطینیان در سال 1999 حدود 5 درصد افزایش یافت، براساس آمارگیری صورت گرفته توسط ادارهی آمار فلسطین در آن تاریخ بیش از 348 هزار فلسطینی در بخش شرقی قدس زندگی میکردند در حالی که این رقم در سال قبل از آن 331 هزار نفر بود. با این وجود صهیونیستها که قدس را به عنوان پایتخت ابدی خود اعلام کرده بودند، اعلام میکنند تنها 180 هزار فلسطینی در این شهر زندگی میکنند. ادارهی آمار فلسطین پیشبینی میکند که جمعیت فلسطینیان در بخش شرقی قدس تا سال 2010 میلادی به بیش از نیم میلیون نفر خواهد رسید. براساس همین آمار فلسطینیان تنها 7/10 درصد از کل مساحت را در اختیار دارند.
از سوی دیگر شهرکهای صهیونیستنشین که پس از اشغال این شهر ساخته شده است، حدود 7/2 درصد را به خود اختصاص داده و بقیه 85 درصد مساحت شهر نیز که حدود 338 هزار دونم است بعنوان منطقه بسته نظامی اعلام شده و ورود فلسطینیان به آن ممنوع شده است.
طی جنگهای 1948 و 1967 رژیم صهیونیسیتی موفق شد تمامی بیتالمقدس (بخشهای شرقی و غربی) را به اشغال خود درآورد و مساحت این شهر را به چندین برابر افزایش داد.
صهیونیستها برای حفظ برتری یهودی در این شهر بسیاری از روستاهای فلسطینی مجاور قدس را هم به زور سرنیزه به این ضمیمه کردهاند. در حالی که تمام مذاکرات سازش در مورد قدس بر سر یک کیلومتر مربع از این مکان مقدس بود اما اکنون برسر بقیه شهر میباشد. در صورتی که مساحت بخش شرقی قدس بالغ بر 73 کیلومتر مربع است. حال با توجه به این نابرابری ملاحظه کنید که روند سازش چه بر سر مسئله قدس میآورد.
در اینجا لازم به اشاره است که بخش قدیمی قدس به پنج محله تقسیم میشود: محلهی اسلامی، محلهی مسیحی (که به آنها محلهی عربی یا فلسطینی اطلاق میشود)، محلهی یهودی که پس از جنگ 1967 بر روی زمینهای موقوفه اسلامی ساخته شد، محلهی ارمنی، و صحن مسجدالاقصی است که تمامی این محلهها تنها به وسعت یک کیلومتر مربع قرار دارند.
کمپدیوید 2
مسئله قدس در جدول حل و فصل نهایی روند سازش قرار داده شده بود.
این مسائل در مذاکرات «کمپدیوید 2» مطرح شد که در آن «ایهود باراک» نخستوزیر وقت رژیم صهیونیستی و «یاسر عرفات» رئیس تشکیلات خودگردان فلسطین «بیل کلینتون» رئیس جمهور وقت آمریکا حضورداشتند.
در گفتو گوهای کمپدیوید رژیم صهیونیستی و آمریکا به عرفات پیشنهاد کردند که محلهی عربی (مسیحی و مسلمان نشین) که مساحت آن از یک سوم کیلومتر تجاوز نمیکند را به تشیکلات خودگردان واگذار کنند. در این مذاکرات رژیم صهیونیستی حاضر نشد تمام بخش قدیمی این شهر را به فلسطینیان واگذار کند. به هر شکل این مسئله با مخالفت طرف فلسطینی مذاکره کننده مواجه گردید.
میتوان مسئله قدس را یکی از پایههای اساسی شکست مذاکرات دورهای سازش عنوان کرد.
منبع: «نداءالقدس»، سال چهارم، شمارهی 67، 1/11/1381
عزالدین قسام بنیانگذار نهضت اسلامی فلسطین
در تاریخ مبارزات اسلامی مردم فلسطین از شیخ عزالدین قسام به عنوان بنیانگذار نهضت اسلامی این سرزمین یاد میشود. او توانست با قیام خود نیروهای انگلیسی اشغالگر فلسطین و گروههای یهودی هم پیمان آنان را در سالهای قبل از وقوع جنگ دوم جهانی به ستوه آورد.
عزالدین قسام در سال 1871 در روستائی کوهستانی نزدیک شهر لاذقیه در شمال سوریه دیده به جهان گشود. پس از تحصیلات مقدماتی در محل سکونتش رهسپار مصر شد و در دانشگاه الازهر نزد محمد عبده به فراگیری علوم اسلامی پرداخت. سپس به زادگاه خود بازگشت و مدتی به کار وکالت پرداخت. قسام به دلیل احاطه بر علوم اسلامی و دیدگاههای استقلالطلبانه و ضداستعماری خود وجهه و اعتبار والائی نزد مردم سوریه، مصر، لبنان و فلسطین یافت و از قدرت و نفوذ فوقالعادهای نزد مردم خاورمیانه برخوردار شد. به همین دلیل فرانسه و انگلستان که قدرتهای استعماری آن روز بوده و کشورهای خاورمیانه را طی پیمانی میان خود تقسیم کرده بودند، به او به عنوان دشمن خود مینگریستند.
عزالدین قسام همزمان با شکلگیری قیام اسلامی شیعیان عراق علیه قوای استعمارگر انگستان در 1920، نهضتی را در شمال سوریه همراه با شیخ صالح علی از علمای مبارز سوریه، علیه قوای استعمارگر فرانسه به راه انداخت. در این قیام یک ساله تلفات قابل ملاحظهای به نیروهای اشغالگر فرانسوی وارد آمد. قسام نیز پس از آنکه در دادگاه به طور غیابی به اعدام محکوم شد در تاریخ 5 فوریه 1922 به حیفا در غرب فلسطین رفت و در آنجا از یکسو به تدریس علوم اسلامی مشغول شد و از سوی دیگر گروهی را تشکیل داد که بتواند هسته انقلاب علیه جبهه مشترک «صهیونیستها و انگلیسیها» گردد. با گذشت زمان عده زیادی از جوانان پرشور و مبارز پیرامون قسام جمع شدند وی نیز باتوانائی شگفتی افراد را رهبری میکرد. او در بخشهایی از روستاهای استان شمالی، به تشکیلات مسلحانه زیرزمینی سازمان داده بود. شیخعزالدین قسام مراحل انقلاب را به شرح زیر طبقهبندی کرده بود.
1ـ اعتماد به نفس و ترویج روحیه قیام مسلحانه
2ـ تشکیل گروههای زیرزمینی
3ـ تشکیل کمیتههای رهبری، به منظور جمعآوری کمک برای تهیه اسلحه
4ـ انقلاب مسلحانه
محل کار و تدریس وی در حیفا پناهگاه و ملجأ جنبش ملی فلسطین بود. بعدها وی از سوی مجلس اعلای اسلامی به عنوان امام مسجد «استقلال» حیفا و «مسئول قانونی امور ازدواج و طلاق»، منسوب گردید. وظایف و اموری که در حیفا به عهده قسام گذارده شد این فرصت را به وی داد که هر چه بیشتر با توده مردم به ویژه گروههای متعهد و روشنفکر، تماس نزدیک برقرار کند. در آن زمان حیفا از مراکز مهم فعالیت صهیونیستها محسوب میشد. قسام بعدها به ریاست «جمعیت جوانان مسلمان» که به سال 1927 تشکیل گردیده بود، رسید. وی از این طریق توانست با مردم ارتباط بیشتری برقرار کند و آنچه را که انتظار داشت، به دست آوردو آن تشکیل گروهی بود که «هسته انقلاب» علیه استعمار و صهیونیسم شد. وی پس از چند سال سکونت در حیفا به آرزویش رسید و یک گروه زیرزمینی تشکیل داد. دو اصل این گروه آن بودکه هر عضو بایدخودش اسلحهاش را تأمین کند و دیگر این که در حد مقدور باید به گروه کمک مالی نماید.
شیخ عزالدین قسام فردی جذاب، خوش برخورد و سخنوری توانا بود. وی از 1929 که به عنوان مسئول قانونی امور ازدواج و طلاق تعیین گردید به روستاها هم سر میکشید و در مجالس ازدواج شرکت میکرد. از این طریق بود که علاوه بر ارتباط با مردم، از اوضاع و اخبار جامعه نیز باخبر میشد.
از دوستان وی نقل شده است که او با روشنفکران و طرفداران روشهای مسالمتآمیز در مبارزه، به بحث میپرداخت، در مسجد سخنرانی میکرد و با دقت نمازگزاران را زیر نظر داشت و هرکس را که برای مبارزه آماده و مهیا میدید، جذب میکرد و وی را به مبارزه برای رهایی فلسطین، دعوت مینمود. قسام تمام فعالیت خویش را که همان مبارزه علیه تشکیل دولت یهود بود، در پنهانی کامل انجام میداد و فقط اشخاصی که سالها مورد آزمایش وی قرار گرفته و سلامت و راز نگهداری خود را اثبات نموده بودند، از فعالیت و تشکیلات او آگاهی داشتند.
وی مردم را در دعوت به بیداری و آگاهی علیه نقشههای شوم استعمار و صهیونیسم، به اتحاد و یکپارچگی فرا میخواند و با دمیدن روح جهاد در آنان، همگی را به پیروی از تجربیات گذشتگان ترغیب میکرد.
طرفداران قسام بیشتر از طبقه کارگران، کشاورزان و فروشندگانی بودند که در جلسات درس وی نیز حاضر میشدند و قسام آنان را به ضرورت جهاد و آماده شدن برای نبرد مسلحانه به هنگام قیام مردمی، آشنا مینمود.
با گذشت زمان، هسته انقلاب، با سرعت زیاد گرداگرد قسام شکل گرفت. وی نیز با توانایی شگفتانگیز، افراد جدید را در تشکیلات خویش رهبری میکرد. او از افراد خود گروههای کوچکی متشکل از یک مسئول و 5 نفر عضو، به وجود آورد. اعضای هر یک از این گروهها تنها همدیگر و رهبر (قسام) را میشناختند و هیچگونه آگاهی از اعضای گروههای دیگر نداشتند. در کنار این گروهها وی به تشکیل کادرهای رهبری، عمدتاً از افراد سرشناس سازمان، اقدام نمود. از جمله کادر آموزش نظامی، کادر جمعآوری پول و امکانات، کادر روابط مردمی و سیاسی، کادر تهیه اسلحه و کادر کسب اطلاع از وضعیت انگلیس و صهیونیسم. از مهمترین کادرهایی که قسام تشکیل داد، کادر تبلیغات انقلاب بود. وظیفه این گروه، توجیه مردم به عدم همکاری و اعتماد به انگلیس بود و توصیه به این که تنها راه رسیدن به اهداف، جهاد در راه خداست، و بیتوجهی به دسیسههای صهیونیسم و انگلیس که سعی در بر هم زدن یکپارچگی مردم داشتند. تمام اعضای تشکیلات زیرزمینی قسام، نزد مردم ناشناخته بودند و فقط پس از شهادت قسام، نام بعضی از این اعضا دانسته شد.
قسام در تعدادی از روستاهای استان شمالی، تشکیلات مسلحانهی زیرزمینی، سازمان داده بود. وظیفه این گروه درگیری با نیروهای انگلیس و کمک به مجاهدین به هنگام درگیری ایشان با صهیونیستها و انگلیسیها بود. بعدها که فعالیت سازمان زیرزمینی قسام علنی شد، تعداد زیادی از همین جوانان وطنپرست، به آن ملحق شدند.
حوادث سالهای 1933 و 1934 که طی آن، روند مهاجرت صهیونیستها به اسرائیل، گرایش صهیونیستها به تشکیل گروههای تروریستی با کمک اسراییل و نیز توسعه زمینهای اسرائیلی شتابی فزاینده و قابل توجه یافت؛ قسام را وادار نمود که پیش از فراهم آمدن امکانات و نیرو، عملیات نظامی را آغاز کند.
مهاجرت سیلآسای یهودیان با انجام اعمال تروریستی گروههای یهودی علیه سکنه مسلمان و عرب فلسطین صورت میگرفت. هدف صهیونیستها فراری دادن اعراب فلسطینی و جایگزین ساختن یهودیان تازه وارد بوده است.
وقتی که قسام فرمان عملیات مسلحانه علیه دشمن را صادر کرد، هیچ یک از مردم و یا انگلیسیها و صهیونیستها چیزی از سازمان وی نمیدانستند. زیرا او در حیفا به انجام کارهای روزانه مشغول بود و همه وی را میدیدند. سازمان انقلابی قسام تنها دویست رزمنده و هشتصد نفر هوادار داشت. با صدور فرمان قسام، زنجیرهای از عملیات نظامی علیه مناطق صهیونیست نشین و گشتی های ارتش بریتانیا و پلیس به وقوع پیوست. این عملیات به صورت تکهای چریکی و غافلگیرانه و به شکل جنگ و گریز، انجام میشد. این اقدامات انقلابی منجر به وارد شدن خسارات زیادی به زمینهای کشاورزی و داراییهای صهیونیستها و کشته شدن چند تن از نیروهای انگلیسی و صهیونیست گردید.
عملیات مسلحانه و ترور دشمنان، روز به روز افزایش مییافت، اما طولی نکشید که قسام و همرزمان وی تصمیم گرفتند که حرکت خود را آشکار کنند. هدف آنان از این تصمیم، بیان اهداف الهی خود، بالا بردن روحیه سلحشوری در مردم و خنثی کردن تبلیغات دشمن بود که سعی در مخدوش نمودن اهداف و ماهیت گروه قسام داشت و شایع کرده بود که هدف مهاجمان، غارت اموال و سلب آسایش مردم است.
قیام مردمی عزالدین قسام که از سال 1930 آغاز شده بود در 1935 به شکل مبارزه مسلحانه و خونین علیه استعمارگران انگلیس و تروریستهای یهودی درآمد.
عملیات نظامی نیروهای عزالدین قسام که در ابتدا به صورت نیروهای چریکی و غافلگیرانه و جنگ و گریز انجام میشد با افزایش مهاجرت یهودیان و مسلح شدن آنان و آشکار شدن حمایت نظامیان انگلیسی از آنان، رفته رفته علنی شد جنگهای چریکی به یورشها و شبیخونهای پرتلفات علیه متجاوزین تبدیل شد و ضربات هولناکی را در فاصله سالهای 35 ـ 1934 به انگلیسیها و صهیونیستها وارد آورد.
در نوامبر 1935 نیروهای انگلیسی با محاصره منطقه «یعبد» واقع در استان «جونین» که مقر اصلی نیروهای قسام بود، چندین عملیات سازمان یافته نظامی علیه آنان انجام دادند اما ناکام ماندند. عزالدین قسام در 20 دسامبر همان سال در حمله بزرگی که به مدد انواع زرهپوشها، تانکها و هواپیماهای انگلیسی علیه قرارگاه وی صورت گرفت به شهادت رسید پس از شهادت قسام، دیگر همرزمان وی با شکستن حلقه محاصره به شمال فلسطین رفته و پیکر رهبر شهید خود را به حیفا بردند.
برای شرکت در مراسم تشییع جنازه قسام، تعداد زیادی از رهبران و بزرگان فلسطین راهی حیفا شدند و این شهر مملو از جمعیتی بود که از سراسر فلسطین آمده بودند.
مردم، پیکیر قسام را که به پرچمهای سوریه، مصر، عراق، عربستان و یمن مزین بود،بر دوش حمل کردند و آن را در قبرستان یاجور نزدیک روستای شیخ، در هفت کیلومتری حیفا به خاک سپردند. مراسم تشییع جنازه ساعتها به طول انجامید و خود به خود به تظاهرات بزرگی تبدیل شد. در طول مسیر، درگیریهای خونینی بین مردم و نیروهای دولتی درگرفت که منجر به زخمی شدن تعدادی از افراد دو طرف گردید.
قیام عزالدین قسام از آنجا که مقدمه قیام بزرگتری شد که چند ماه پس از شهادتش سراسر فلسطین را فراگرفت، بسیار حائز اهمیت بود.
با استفاده از: علمای مجاهد، محمدحسن رجبی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
آوارگی، فریاد و درد 60 ساله ملت فلسطین
از 1947 که گروههای تروریستی وابسته به آژانسهای صهیونیستی کار ترور و قتل عام و تاراندن ملت فلسطین را با هدف فراهم ساختن زمینههای تأسیس اسرائیل تشدید کردند تا امروز، 60 سال از سابقه آوارگی این ملت ستمدیده میگذرد.
از آغاز شکلگیری پدیده آوارگی، فلسطینیان در کشورهای مختلف به ویژه در بلاد همسایه در شرایط غربت توأم با رنج و سختی روزگار خود را سپری میکنند. در این بحث قبل از شرح ماجرا ابتدا باید تعریفی از آواره فلسطینی ارائه دهیم. آنروا یا «آژانس امداد و اشتغال آوارگان فلسطینی سازمان ملل متحد» که طی قطعنامه 302 مصوب 8 دسامبر 1949 تأسیس گردید آواره فلسطینی را اینگونه تعریف میکند:
آواره فلسطینی شخصی است که دقیقاً قبل از سال 1948 برای مدتی بیش از دو سال، فلسطین محل اقامت مستمر وی بوده و طی منازعه صورت گرفته، از وطن خود رانده و محل کسب، روزی و درآمد خود را از دست داده باشد.
آوارگان در تاریخ سیاسی فلسطین از اهمیت بسیار بالایی برخوردار بودهاند. به طوری که همه ساله در مذاکرات سیاسی یکی از عوامل چالشزا برای تداوم گفتگوها تلقی میشود. همچنین برای حل این مسأله راهحلهای مختلفی پیشنهاد میشود که بعضی از آنها معقول و منصفانه و بعضی نیز صرفاً یک مصلحت اندیشی سیاسی تلقی میشود.
از جمله راهحلهایی که برای این منظور پیشنهاد میگردد، بازگشت پناهندگان به سرزمین و موطن اصلی خود، تشکیل دولت فلسطینی به عنوان مکانی که بتوان به این گروه سامان داده و تابعیت فلسطینی اعطاءکند، پرداخت غرامت به پناهندگان در مقابل صرفنظر کردن از بازگشت و تجدید اسکان پناهجویان. لیکن با عنایت به اینکه این پناهندگان درکشورهایی که هم اکنون زندگی میکنند مورد پذیرش نیستند، لذا اسکان آنها در آن کشورها عملی نیست و این مسأله در خصوص پرداخت غرامت نیز صدق میکند. این بدان جهت است که فلسطینیها حاضر به دریافت غرامت در مقابل صرفنظر کردن از بازگشت به موطن اصلی خود نیستند. لذا دو مورد بازگشت پناهندگان و تشکیل دولت فلسطینی برای حل مشکل آنها دو گزینه منصفانه است که منطقی هم به نظر میرسد.
این بحث بر آن است تا مسأله آوارگان فلسطینی را در سه بخش پراکندگی آوارگان، مشکلات موجود بر سر راه آوارگان و اقدامات سازمان ملل برای بهبود اوضاع این قشر، مورد بحث و تجزیه و تحلیل قرار دهد.
معرفی آنروا
در 8 دسامبر 1949 (18 آذر 1328) برای بهبود وضعیت اسفناک آوارگان فلسطینی کمیتهای تحت عنوان آژانس امداد و اشغال سازمان ملل متحد در زمینههای آموزش، بهداشت، امداد خدمات اجتماعی و آگاهی از نیاز مستمر آوارگان فلسطینی در همه مناطق تحت پوشش آژانس از جمله کرانه باختری، نوار غزه، اردن، لبنان و سوریه در خاور نزدیک تأسیس شد.
تاریخچه آوارگی
از اواخر قرن نوزدهم که صهیونیسم شکل گرفت، موج مهاجرت یهودیان به فلسطین آغاز و با صدور اعلامیه بالفور در سال 1917 این روند تسریع گردید و در دوران قیمومیت انگلیس بر فلسطین یعنی از 1922 تا 1948، سیاستهای بینالمللی همسو با صهیونیسم بینالملل و فعالیت گروههای تروریستی هاگانا، پالماخ و اشترن در تثبیت این مهم، مؤثر بودند.
همچنین کشتار دیریاسین که در 9 و 10 آوریل 1948 روی داد، زمینههای فرار بیشتر فلسطینیها را فراهم کرد. از جمله اقدامات گروههای ترور برای پاکسازی فلسطینیها، اجرای طرحی موسوم به طرح D بود که هدف از اجرای آن تخریب روستاهای اعراب، اخراج اعراب و اسکان یهودیان به جای آنها بود. به نحوی که در سال 1948 مجموعه این اقدامات، فرار چند صد هزار فلسطینی را موجب شد.
البته اسراییلیها مدعی هستند که آوارگان فلسطینی به دلیل عدم درگیر شدن در جنگ، و به دستور کشورهای همسایه عرب با دستوراتی که از رادیو صادر میکردند خارج شدند تا راه برای ورود ارتشهای آزادیبخش عربی به فلسطین باز شود. در مقابل این دیدگاه، اعراب، صدور چنین دستوراتی را انکار کرده و تأکید میکنند که فلسطینیها تحت فشار بیرون رانده شدند.
به طور قطع بسیاری، از ترس جان فرار میکردند، به ویژه بعد از قتل عام 254 نفر روستایی عرب در دیریاسین توسط سازمان ایرگون، مدارکی وجود دارد که اسراییل با پخش شایعات، چنین عکسالعملهایی را هم تشویق میکرد. آنچه مسلم است فلسطینیها در سال 49 ـ 1948 بر اثر زور و فشار اسراییل مجبور به فرار و ترک خانه و کاشانه خود شدند، آنها بر این اعتقاد بودند که خروج آنها موقتی و گذرا است و هرگز باور نداشتند که این آوارگی بیش از نیم قرن به طول خواهد انجامید.
پراکندگی آوارگان فلسطینی
امروزه بیش از چهار میلیون آواره فلسطینی در سراسر جهان وجود دارند که بیشتر آنها در مناطق اشغالی و کشورهای همجوار، در اردوگاههای آنروا به زندگی مشقتبار خود ادامه میدهند. بسیاری از آنها علیرغم تشکیل دولت باصطلاح خودمختار فلسطین، هنوز اجازه بازگشت به سرزمین خود را ندارند. به همین جهت لازم است تا توضیحات مختصری درباره اوضاع و احوال آوارگانی که در کرانه باختری، نوار غزه، اردن، سوریه و لبنان زندگی میکنند ارائه شود تا با وضعیت این آوارگان بیشتر آشنا شویم:
آوارگان در کرانه باختری
در سال 1949 تعداد جمعیت فلسطینیها در کرانه باختری به 817 هزار نفر بالغ میشد، از این تعداد 323 هزار نفر از پناهندگانی بودندکه در سال 1948 توسط اسراییل از سرزمین خود بیرون رانده شدند. برغم اینکه میانگین رشد جمعیت، بین پناهندگان فلسطینی در کرانه باختری بسیار بالا بوده است، اما تعداد آنها براساس آماری که آنروا در سال 1970 منتشر کرده است،تنها 273 هزار نفر بود. ذکر این نکته ضروری است که کرانه باختری در خلال سالهای 1948 تا 1968 تحت حاکمیت اردن بود، در حالی که آژانس مزبور در 1970 تعداد پناهندگان فلسطینی در اردن را 506 هزار نفر ثبت نموده است. آنروا تا ژوئن 1967 عملیات سرشماری خود در میان آوارگان ساکن در کرانه باختری را به عنوان بخشی لاینفک از میدان عملیاتی خود در اردن به حساب آورده است. تعداد پناهندگان فلسطینی در کرانهی باختری از سال 1967 به بعد سیر صعودی را طی کرده است، به طوری که تعداد آنها در سال 2000 به 583 هزار نفر رسید که این رقم در حدود 40 درصد کل جمعیت کرانه باختری میباشد و طبق آمار آنروا در 30 ژوئن 2003 این تعداد در کرانه باختری به 971/654 نفر میرسد.
همچنین در کرانه باختری 19 اردوگاه وجود دارد که آنروا آنها را به رسمیت شناخته است بیشتر این اردوگاهها پیش از سال 1950 ایجاد شدهاند.
آوارگان در نوار غزه
در سال 1948 حدود 200 هزار آواره فلسطینی در نوار غزه وجود داشت و در سال 2000 تعداد آوارگان نوار غزه به 622/824 نفر رسید. که در اردوگاههای دیرالبلاء، المغازی، نصیرات، بریج شاطی (ساحل)، جبالیه، رفح، خان یونس و تعدادی خارج از اردوگاهها زندگی میکنند. همچنین براساس برآورد آنروا در 30 ژوئن 2003 تعداد این آوارهها در نوار غزه بالغ بر 211/907 نفر گردید.
این گروه نیز در شرایط بسیار سخت از جمله محدودیت مسکن، جمعیت زیاد، محیط زندگی غیربهداشتی زندگی میکنند، و روز به روز بر مشکلات روزافزون آنها افزوده میشود. اردوگاهها از نظر جمعیت به حالت اشباع کامل درآمده است و همین مسأله باعث کاهش چشمگیر خدمات رفاهی توسط آنروا گردیده است.
آوارگان در سوریه
در سال 1968 حدود 90 هزار آواره فلسطینی وارد سوریه شدند، بیشتر این افراد در پایتخت این کشور متمرکز شده و تعدادی هم به استانهای مختلف سوریه در شمال، جنوب و مرکز این کشور عزیمت نمودند. به دلیل رشد جمعیت بین اقشار مختلف آوارگان فلسطینی، رقم این عده در سال 2000 در سوریه به 376000 نفر و در 30 ژوئن 2003 نیز به 662/409 نفر بالغ گردید.
طبق آمار سال 2000 حدود 67 درصد از کل آوارگان فلسطینی موجود در سوریه در دمشق به سر میبردند، در کنار آنها استانهای درعا و حلب با 8 درصد، و باقیمانده هم در مناطقی زندگی میکنند که وابسته به استان القنیطره است و این وضعیت اکنون نیز به همین منوال است. حدود 20 درصد از کل آوارگان فلسطینی موجود در سوریه در ده اردوگاهی که رسماً از سوی آنروا، به رسمیت شناخته شده، زندگی میکنند. این ده اردوگاه به ترتیب عبارتند از: خانالشیخ، ذوالنون، سبینه، جرمانا،حمص، حما، درعا، الاذقیه، نیرب و عندرات در حلب.
جامعه آوارگان فلسطینی در سوریه را میتوان جامعهای بسیار جوان دانست، زیرا تعداد جمعیت کودکان از بقیه سطوح آن بسیار بیشتر است به نحوی که 2/43 درصد از جمعیت آوارگان در سال 2000 را افراد زیر 15 سال تشکیل میدادند، که دلیل آن بالا بودن میزان زاد و ولد در میان آوارگان است.
آوارگان در اردن
در سال 1948 حدود 500 هزار آواره فلسطینی وارد اردن شدند. به دلیل رشد جمعیت آوارگان فلسطین، در سال 2000 این تعداد به حدود 5/1 میلیون نفر رسید که حدود 41 درصد کل پناهندگان به ثبت رسیده در آنروا را تشکیل میداد. در همان زمان حدود 296 هزار آوارهی فلسطینی در 13 اردوگاه روزگار میگذراندند و در 30 ژوئن 2003 بر اساس سرشماری آنروا نیز تعداد کل آوارگان به 768/718/1 نفر رسیده است. اردوگاههای آوارگان فلسطینی در اردن عبارتند از: اردوگاه اربد، الزرقاء، حطین، الوحدات، الحین، حیفکین، مادبا، الخنه، الحصن، (عزمی المفتی) جرش، سوف، بقاع، و اردوگاه زیزیاد معروف به الطابیه. در حالیکه بقیه آوارگان موجود در اردن، در شهرهای بزرگ به ویژه امان، الزرقا، الوصفیه و اربد زندگی میکنند.
وضعیت آوارگان در اردن به مراتب بهتر از سایر کشورهای میزبان میباشد، چرا که فلسطینیها در اردن به عنوان تبعه آن کشور از حقوق کامل اجتماعی و سیاسی به عنوان اتباع اردن برخوردارند، زیرا اغلب فلسطینیان ساکن اردن به تابعیت این کشور درآمدهاند. علیرغم این، آوارگان فلسطینی ساکن اردن نیز همانند سایر آوارگان فلسطینی ساکن کشورهای دیگر به ویژه در منطقه خاورمیانه، خواهان بازگشت به موطن خود میباشند.
آوارگان در لبنان
در سال 1948 حدود 120 هزار آواره فلسطینی وارد لبنان شدند. در فاصله زمانی 1948 تا 2000 این تعداد به 472/376 آواره فلسطینی افزایش یافته است و در ژوئن سال 2003 مجموع آن آوارهها به 679/391 نفر بالغ گردید. بیشتر فلسطینیان در لبنان از جمله آوارگانی هستند که از شمال فلسطین به این مناطق گریختهاند و در اردوگاههایی از قبیل برجالبراجنه، شتیلا، بارالیاس، عینالحلوه، رشیدیه، تلالزعتر، نهرالبارد، الدعواق، السیبنس و یفل زندگی میکنند.
وضعیت آوارگان فلسطینی موجود در لبنان بسیار اسفناک است. چراکه آنها از زمان حضورشان در این کشور مورد فشارهای عدیدهای از قبیل: سرکوب، بیاحترامی، ظلم و ستم قرار گرفتهاند. این گونه اعمال در بعضی مواقع به شکل قبیلهای و گاهی نیز توسط افراد صاحب نفوذ در دولتهای مخلتف لبنان روا داشته میشود. به نحوی که آنها از پایینترین سطح زندگی مناسب بیبهرهاند و به دلیل ممانعت مسئولین لبنانی از ساخت و ساز و گسترش در اردوگاهها، مجبورند در همان ساختمانهایی زندگی کنند که در سالهای پیش ساخته شده است.
مشکلات موجود بر سر راه آوارگان فلسطینی (زنان و کودکان)
پس از گذشت نیم قرن هنوز آوارگان فلسطینی گروگان تاریخ، سیاست و فقر هستند و همچنان در شرایط بسیار سختی در اردوگاههای آوارگان زندگی میکنند و با مشکلات عدیدهای از قبیل تراکم جمعیت، مساحت کم، فقر و بیکاری،سطح پایین بهداشت و دیگر معضلات اجتماعی دست و پنجه نرم میکنند. حال در این بخش به مشکلات موجود بر سر راه زندگی روزمره آوارگان به صورت گذرا اشاره میکنیم.
1) پایین بودن بهداشت
پایین بودن سطح بهداشت یکی از معضلاتی است که آوارگان در تمام اردوگاهها با آن مواجه هستند. هرچند آنروا خدماتی را برای آوارگان ساکن اردوگاهها در خصوص مسائل بهداشتی ارائه میدهد، ولی این خدمات برای انبوه زنان آواره کافی نبوده و کمبودهای زیادی به چشم میخورد.
مراقبتهای بهداشتی مادران، مداوای عوارض حاملگی و مداوای مشکلات مربوط به زایمان در بسیاری از اردوگاهها به میزان کافی وجود ندارد. به علاوه تسهیلات برای مداوای عفونتهای خونی که علت اصلی مرگ و میر زنان محسوب میشود، در بسیاری از اردوگاهها به حد کافی نمیباشد و آوارگان از آن بیبهرهاند.
کودکان فلسطینی نیز در وضعیت مشابهی هستند و از کمبود امکانات بهداشتی رنج میبرند و از نظر بهداشتی در پایینترین سطح خود قرار دارند. مشکلاتی که بر سر راه زنان است بالطبع بر کودکان نیز تأثیر مستقیم دارد، نحوه تغذیهی آنها، شرایط بهداشتی و درمانی زنان در اردوگاه، محرومیت از شیر مادر، سوءتغذیه و نامناسب بودن زندگی، محیطهای نامناسب و غیربهداشتی زندگی و محلهای بازی و تفریح کودکان تأثیر بسیار منفی بر کودکان میگذارد.
2) بالا بودن میزان بیکاری و فقر
بیکاری یکی از عوامل مهمی است که آوارگان فلسطینی با آن روبرو هستند و این به نوبه خود مسبب سایر عوامل از جمله فقر نیز گردیده است. به همین منظور بسیاری از جمعیت آواره فلسطینی در فقر مطلق زندگی میکنند. زنان و کودکان، بیشترین رنج را تحت شرایط فقر مطلق تحمل میکنند، تعداد زنان و کودکانی که در این شرایط در اردوگاهها زندگی میکنند با نرخی سریعتر از مردان رو به افزایش است.
فقر و بیکاری زنان و کودکان (دختران) بیشترین مشکلات را برای این قشر فراهم آورده است. زیرا توزیع درآمد خانواده تحت سیستم پدرسالاری انجام میگیرد، بر همین اساس این قشر از آوارگان، از حداقل نیازهای ضروری برای زندگی برخوردارند.
پایین بودن درآمد خانوادههای آواره و رشد بیکاری در میان آنان باعث شده تا زنان فقیر، جوان و کارگر به عنوان آسیبپذیرترین قشری باشند که فقر آنها را تهدید میکند و برای رهایی از آن به هر کاری از قبیل کارگری، تکدیگری، سوءاستفادههای جنسی و غیره... متوسل شوند. آنها به عنوان کارگران ارزان و غیرماهر مورد استثمار قرار میگیرند و حقوق آنها نازل است.
کودکان آواره فلسطینی نیز از دیگر اقشار آسیبپذیر در برابر فقر و بیکاری میباشند. بنابراین آنها مجبورند که برای کمک به هزینه زندگی خانواده خود، در شرایط بسیار سخت کار کنند،و از سوی کارفرمایان خود مورد استثمار قرار گیرند یا به شغلهای کاذب روی آورند و یاحتی مورد آزار و اذیتهای جنسی قرار گیرند. اشتغال کودکان باعث میشود تا آنها از تحصیل و آموزش بازمانده و این امر ضربه بزرگی به زندگی آینده آنها وارد میکند.
3) سطح پایین آموزش
مسأله دیگری که آوارگان با آن روبرو هستند بیسوادی بسیار زیاد در میان آوارگان بالاخص زنان است. فقدان سواد و مهارتهای اولیه، آنها را از فرصتهای شغلی کارآمد محروم میکند. همچنین این امر به کیفیت زندگی آنها لطمه میزند. زیرا تحصیلات برای زنان و دختران، مهمترین عامل در تعیین موفقیت در برنامههای تنظیم خانواده و خدمات مربوط به مراقبتهای بهداشتی اولیه است.
آموزش پسران بر دختران تقدم دارد و این مسأله معضل آموزش را برای دختران دو چندان کرده است. علاوه بر فقر، هنجارها و ارزشهای اجتماعی از دیگر عوامل عمده بیسوادی در بین دختران در اردوگاهها تلقی میشود.
یکی از دلایل مهم افسردگی در زنان، بیکاری شوهرانشان یا غیبت طولانی آنها میباشد. علاوه بر مشکلات فوقالذکر، آوارگان فلسطینی از مشکلات دیگری رنج میبرند که به طور موردی به آنها اشاره میگردد:
- مردان بیکار از تأمین هزینه زندگی عاجز مانده و دچار نوعی ناامیدی و خستگی میشوند، این امر در روحیه آنها تأثیر خواهد گذاشت.
- علاوه بر این زنان آواره که از افسردگی، نگرانی و فشار روحی زیاد رنج میبرند زنانی هستند که مسئول نگهداری خانواده هستند.
- آوارگان در جامعهای سنتی و از نظر فرهنگی در سطحی بسیار پایینتر زندگی میکنند. هرگز از سوی کشورهای میزبان به عنوان شهروند تلقی نگردیده و از حقوق اجتماعی یک شهروند محروم میباشند.
- رشد جمعیت در بین آوارگان فلسطینی بسیار بالا میباشد. بنابراین هر چه میزان جمعیت اردوگاهها افزایش یابد بالطبع از میزان امکاناتی که یک آواره میتواند از آن بهرهمند شود،کاهش مییابد.
اقدامات سازمان ملل
مجمع عمومی سازمان ملل از ابتدا چندین قطعنامه در زمینه لزوم بازگشت آوارگان به وطن خویش به علاوه دریافت خسارت صادر کرده است. در حالی که رژیم اسراییل همواره این قطعنامهها را رد نموده است.
در 14 مه 1948 یعنی یک روز پس از اعلام رسمی تشکیل دولت اسراییل، «کنت فالک برنادوت» به سمت میانجی سازمان ملل برگزیده شد.
وی پس از دیدار از منطقه و اطلاع از وضع آوارگان فلسطینی در کشورهای منطقه، در تاریخ 16 سپتامبر گزارش خود را درباره اوضاع فلسطین ارائه نمود تا مجمع عمومی سازمان ملل پیشنهادهای او را در مورد آوارگان تصویب نماید.
برنادوت به مجمع عمومی سازمان ملل اعلام نمود، که حق بدون شرط آوارگان فلسطینی را برای انتخاب میان بازگشت یا جبران خسارت باید کاملاً محترم شمرد. «چنانچه حق آنها برای بازگشت به وطنشان که روزی مجبور به ترک آن شدند، به رسمیت شناخته نشود،چنین راه حلی ناعادلانه خواهد بود. اگر حق این قربانیان بیگناه مبنی بر بازگشت به خانههایشان زیرپا گذاشته شود و سیل مهاجران یهودی به سرزمین فلسطین، اسکان دائم آوارگان فلسطینی را که ریشهای چند ساله در آن سرزمین دارند به خطر بیاندازد، اصل و اساس عدالت زیر سؤال خواهد رفت.» گفتههای برنادوت تأثیر زیادی در صدور قطعنامه 194 مجمع عمومی داشته است.
سازمان ملل قطعنامههایی در مورد آوارگان فلسطینی صادر کرده است. از میان این قطعنامهها میتوان به قطعنامههای 194 دسامبر 1948، قطعنامهی 302 دسامبر 1950 و قطعنامه 512 ژانویه 1952 اشاره نمود، که مهمترین آنها قطعنامه 194 میباشد. مجمع عمومی در تاریخ 11/12/1948 راجع به کمیسیون آشتی رژیم بینالمللی بیتالمقدس و بازگشت آوارگان قطعنامهای را به تصویب رساند که در بند 11 آن آمده است:
«مجمع عمومی تصمیم میگیرد، به آوارگانی که قصد بازگشت به وطن خویش و از سرگرفتن زندگی مسالمتآمیز در کنار همسایگانشان را دارند، در اسرع وقت برای انجام این کار اجازه داده شود و برای آنهایی که بازگشت به وطن را ترجیح نمیدهند باید خسارات اموال مفقود شده و یا صدمه دیده پرداخت گردد.»
قطعنامه 273 مجمع عمومی مورخه 11 مه 1949 راجع به قبول عضویت اسراییل در سازمان ملل اذعان میدارد که: پس از دریافت گزارش شورای امنیت،نسبت به قبول عضویت در سازمان ملل، با توجه به اینکه درداوری شورای امنیت، اسراییل یک صلحدوست بوده و قادر و مایل به اجرای مقررات موجود منشور میباشد، و با توجه به اینکه شورای امنیت به مجمع عمومی، قبول عضویت اسراییل را توصیه نموده است، با در نظر گرفتن اعلامیه کشور اسراییل، مبنی بر اینکه پس از عضویت، بدون شرط مقررات منشور سازمان ملل را میپذیرد و احترام بدانها را تعهد میکند، با یادآوری قطعنامههای مورخ 29 نوامبر 1947، 10 و 11 دسامبر 1948 و با توجه به اعلامیهها و توضیحات نماینده کشور اسراییل درکمیته سیاسی به ویژه مبنی بر انجام قطعنامههای فوق مجمع عمومی،در عمل به وظیفه خود بر طبق ماده 4 منشور سازمان ملل و قاعده 125 مقررات اجرایی:
1ـ مقرر میدارد که اسراییل یک کشور صلحدوست است که مقررات موجود در منشور را میپذیرد و برای اجرای آن قادر و مایل میباشد.
2ـ تصمیم میگیرد که اسراییل را به عضویت سازمان ملل بپذیرد.
اما رژیم صهیونیستی از بدو عضویتش در سازمان ملل متحد تا به امروز حق بازگشت فلسطینیان به وطنشان را به این بهانه که پس از ورود ارتشهای عرب به فلسطین خارج شدهاند، را منکر میشود و مدعی است که کشورهای عربی با اعلان جنگ به یهود تعدی کردند، لاجرم این مسئله باید از سوی عربها و به وسیله اسکان آنها در محلی که حضور دارند حل و فصل شود.
همچنین علاوه بر اقدامات فوق، مجمع عمومی سازمان ملل قبل از این موارد نیز اقدام به تأسیس آنروا کرده بود که شرح آن در بخشهای گذشته به طور مفصل رفت.
نتیجهگیری
از ابتدای معضل آوارگان فلسطینیها بخصوص از سال 1948 به بعد تمشیت امور پناهندگان و آوارگان بر عهده کمیساری عالی پناهندگان سازمان ملل قرار گرفت، و بلافاصله کمک سازمان ملل به آوارگان شروع شد.
امروزه آوارگان فلسطینی با وجود این کمکها در شرایط بسیار نامناسبی به سر میبرند و به نظر میرسد این مسئله حل نخواهد شد، مگر با احقاق حقوق کامل آنها و این امر هم میسر نمیشود مگر با بازگشت این آوارهها به سرزمین، خانه و کاشانه خود.
براساس قطعنامه 194 مجمع عمومی سازمان ملل متحد، آوارگانی که مایل به بازگشت به خانه وکاشانه خود هستند و مایلند با همسایگان خود در صلح و صفا زندگی کنند باید اجازهی این کار را داشته باشند و به آن دسته آوارگانی هم که قصد بازگشت ندارند باید خسارات وارده به اموال و دارایی آنها توسط دولتها یا مقامهای مسئول پرداخت شود. اما دولت اسراییل بدون توجه به این قطعنامه و نقض دیگر موارد حقوق بینالملل، با بازگشت آوارگان و پرداخت غرامت به آنها مخالفت کرده و معتقد است که تمام آوارگان فلسطینی باید به طور دائم در خارج از فلسطین باقی بمانند، یعنی در همان جایی که هستند اسکان یابند.
اکثریت غالب اعضاء مجامع بینالمللی حق بازگشت را تأیید میکنند. بدین ترتیب این حق فلسطینیها است که به سزمین و خانههای خود بازگردند و عقبنشینی از آن اصلاً جایز نیست. این حق از طریق قطعنامههای مکرر و گوناگون از سوی سازمان ملل متحد و از طریق صدور توافق نامههایی بینالمللی و منطقهای به صورت یک حق عربی درآمده است که تمام کشورهای جهان به آن ملزم هستند.
بر همین اساس لازم است تا دولتها، دستگاههای بین دولتی، دستگاههای مرتبط با سازمان ملل، آژانسهای تخصصی و سازمانهای غیردولتی تلاش کنند تا گامی در جهت احقاق آوارگان بر طبق قواعد آمره بینالمللی، اعلامیه جهانی حقوق بشر، منشور ملل متحد، کنوانسیون جهانی حقوق کودک، و کنوانسیون رفع خشونت بر علیه زنان، و دیگر قطعنامهههای سازمان ملل بردارند.
منابع
1ـ مرکز اسناد و مطالعات راهبردی فلسطین و خاورمیانه
2ـ فصلنامههای مطالعات فلسطین (شماره1)
3ـ بولتنهای مؤسسه تحقیقات و پژوهشهای سیاسی علمی «ندا»
4ـ آرشیو مطبوعات
فلسطین و اسرائیل به روایت نویسندگان غربی و اسرائیلی
ماهیت رژیم صهیونیستی و حقیقت رفتار این رژیم با ملت فلسطین، حتی از نگاه محققین و پژوهشگران غربی و اسرائیلی نیز دور نمانده است. کتابهائی که در این بخش معرفی میشود، پدیده صهیونیسم، جنگهای اسرائیل با ملل مسلمان، فعالیتهای موساد، موضوع آوارگان،اصالت ملت فلسطین و سایر موضوعات مربوط به بحران فلسطین را بررسی کردهاند.
نام کتاب: یک فلسطین، تمام و کمال: یهودیان و اعراب تحت قیمومت انگلستان
One Palestine, Complete: Jews and Arabs under British Mandate
نویسنده: تام سگو
Tome Segev
قیمت: 28 دلار
تاریخ انتشار: 2000
تعداد صفحات: 624 صفحه
در طی 50 سال گذشته، روابط اعراب و اسراییل دستخوش تحولات،تغییرات و جنگهای بسیاری بوده است. فهم رخدادهای مربوط به فلسطین در طی این دوره برای فهم آنچه در آینده روی خواهد داد مهم و مؤثر است. تام سگو، ژورنالیست اسراییلی با این بیان که چرا انگلیسیها، نیروهای صهیونیستی را به اعراب ترجیح دادند و چگونه در شکست دادن فلسطینیها به آنها کمک کردند، کتاب «یک فلسطین تمام و کمال» را به رشته تحریر درآورده است. او ضمن بررسی فقر و محرومیت ملت فلسطین اعتقاد دارد دلیل برگزیده شدن صهیونیستها از سوی انگلستان، زمینههای قدرت این گروه در جهان بوده است.
نام کتاب: عرفات، از مدافع تا دیکتاتور
Arafaat: Frome defender to dictator
نویسنده: سعید ابوریش Said K.Aburish
ـ 361 صفحه
ـ چاپ نوامبر 1998
ناشر: Bloomsbury ایالات متحده امریکا
نویسنده در این کتاب، تلاش مینماید تا به بهترین شکل، شخصیت، زندگانی و سرشت دوگانه و متناقض رهبر فقید فلسطینی را مورد بررسی قرار دهد. نویسنده که یکی از تحلیلگران سیاسی فلسطینی است، مفهوم رایج از شخصیت عرفات در غرب را از زاویهای دیگر مورد توجه قرار میدهد. به عقیده او عرفات بیش از آنکه مدافع آرزوهای مردم باشد با کوتهنظری خود در عرصه عمل و دوری از واقعیتها و عدم درک درست از اصول دموکراتیک، به یک بازدارنده واقعی جریان صلح در خاورمیانه تبدیل شده است. نویسنده اعتقاد دارد که سازمان آزادیبخش فلسطین، هرگز یک حرکت انقلابی نبوده است، بلکه گروهی از فلسطینینان میباشندکه در طی زمان، ثروتمند و ثروتمندتر شدهاند. او میگوید که عرفات در سال 1963 با سازمان جاوسی آمریکا CIA در بیروت ارتباط برقرار نموده و از همان زمان، گفتگوهایی پنهان میان آنها وجود داشته است. ابوریش بر این باور است که رهبر سازمان آزادیبخش فلسطین یا رییس حکومت خودگردان فلسطینی یکی از زشتترین چهرههای دیکتاتوری مطلقه را در جهان امروز به خود گرفته است.
نام کتاب: امپراطوری اسراییل و فلسطینیان، سیاست توسعه
Imperial Israel and Palestinians: the Politics of Expansion
نویسنده: نور مصلحه
قیمت: 15 پوند
تاریخ انتشار: 2000
تعداد صفحات: 32
در کتاب امپراطوری اسراییل و فلسطینیان، نویسنده تاریخی از سیاست توسعهطلبی اسراییل ارائه میدهد. نویسنده به ویژه بر دوره تاریخی پس از جنگ 1967 تاکنون تمرکز نموده و تأکید میکند سیاست تجاوز و توسعه رژیم صهیونیستی توسط هردو گروه چپ و راست در اسراییل در تمام این دوران ادامه داشته است. نویسنده نشان میدهد که اساس برخورد میان صهیونیستها ـ اعم از مهاجر یا ساکن ـ و فلسطینیان عموماً در مورد موضوعاتی از جمله زمین، قلمرو، جمعیت، شهرکنشینان و آب بوده است. او همچنین به تشریح این مسأله میپردازد که در سیاست اسراییل آوارهسازی فلسطینیان در هر زمان از طرق نظامی یا وارد ساختن فشارهای مداوم از اولویت برخوردار است.
نام کتاب: ستونهای فروافتاده: سیاستهای آمریکا در قبال فلسطین و اسرائیل از 1945
Fallen Pillars: U.S Policy Towards Palestine and Israel Since 1945
نویسنده: دونالد نف Donald Neff
قیمت: 25 دلار
تاریخ انتشار: 1995
ناشر: Institute For Palestine Studies
تعداد صفحات:350
نویسنده این کتاب به عنوان یکی از خبرنگار ـ محققان مؤسسه مطالعات فلسطین در واشنگتن به پیشینه تاریخی گرایشهای امریکا نسبت به صهیونیسم و فلسطین میپردازد و در این زمینه، به اسناد طبقهبندی شده وزارت خارجه آمریکا استناد میکند. او سپس، تحول سیاستهای آمریکا در قبال مجموعهای از حوادث از مرزبندیهای جدید تا مسأله پناهجویان را مورد توجه قرار میدهد و از این رهگذر به مبحث گفتگوهای سیاسی نیز میپردازد، دقت نویسنده در استفاده از اسناد، از نکات قابل توجه در این کتاب است.
نام کتاب:گلولهههای پلاستیکی Rubber Bullets
نویسنده: یارون عزراهی
ناشر: Farrar. Strous and Giroun
قیمت: 25 دلار
تاریخ انتشار: 1997
تعداد صفحات: 320
عزراهی به عنوان یک نویسندهی اسراییلی در حوزه علوم سیاسی و مدرس این رشته در دانشگاه به بررسی مفهوم قدرت در جامعه سیاسی اسراییل و شکافهایی که در اثر منازعه میان گروههای مدعی قدرت بوجود آمده، پرداخته است. تمرکز او بر روی مسأله قدرت در این کتاب، از منظر نگاه به نقش قدرت به عنوان هویت بخش جامعه، شکل دهنده رابطه مردان وزنان و پدران و فرزندان در جامعه امروزی اسراییل است. او به بررسی راههایی که اختلاف و منازعه از آن طریق به جنبههای گوناگون حیات و فرهنگ اسراییلی، از ابعاد اجتماعی خدمت نظام وظیفه و توسعه زبان عبری گرفته تا رویکردهای اسراییلیها به سوی شناخت سرشت و موقعیت زنان راه یافته است، میپردازد.
نام کتاب: دلار و دیپلماسی Dollars and Diplomacy
نویسنده: پاتریک کلاوسون و زئوگدال
قیمت: 19 دلار
تاریخ انتشار: 1999
تعداد صفحات: 320
کلاوسون و گدال در کتاب دلار و دیپلماسی به دنبال یافتن ارتباط میان پدیدههای اقتصادی و سیاسی هستند. از این رهگذر، نویسندگان یاد شده بر این باورند که مذاکرات صلح اعراب و اسراییل تحت تأثیر ابتکارات اقتصادی آمریکا قرار دارد. بدین ترتیب کتاب حاضر در حالی که تأثیر عوامل دیگر بر روی منحنی حرکت مذاکرات را نفی نمیکند اما اهمیت فعالیت و ابتکارات اقتصادی از سوی دولتهای آمریکا در این زمینه را بسیار اساسی قلمداد مینماید.
نام کتاب: تاریخ اسراییل، از آغاز صهیونیسم تاکنون
History of Israel: From the Rise of Zionism to our Time
نویسنده: هاوارد. ام. سچر
قیمت: 25 دلار
تاریخ انتشار: 1999
تعداد صفحات: 352
این کتاب از سرآغاز صهیونیسم (ناسیونالیسم یهودی) توسط تئودور هرتصل آغاز و صهیونیسم پس از هرتصل، اعلامیه بالفور، آغاز رویارویی یهود ـ عرب، فلسطین در جنگ جهانی دوم، فلسطین پس از جنگ، جنگ استقلال، جنگ شش روزه، جنگ یوم کیپور، منشاءلیکود، صلح با مصر، اسراییل و درگیری در لبنان را مورد بررسی قرار میدهد. نویسنده همچنین در دو فصل به مسیر دشوار صلح و فهرستبندی اهم اتفاقات مهم نیم قرن اخیر در این سرزمین میپردازد. این کتاب را میتوان کتابی جهت ارائه تاریخ یهود و نه تاریخ اسراییل در قرن جاری دانست، نویسنده در ویرایش دوم این اثر که چاپ اول آن در 1996 منتشر گردید کوشیده اشتباهات اولیه را اصلاح کند و با اعراب و فلسطینیان برخوردی بیطرفانه داشته باشد. از این نویسنده همچنین کتاب نگاهی به تاریخ معاصر یهود نیز قبلاً به چاپ رسیده است.
نام کتاب: فلسطین در عهد عیسی: ساختارهای اجتماعی و منازعات اجتماعی
Palestine in the Time of Jesus: Social Structures and Social Conflicts
نویسنده: کی. سی. هانسون، داگلاس ای. اُکمان
K.c. Hanson, Douglas E. Oakman
تعداد صفحات: 256
ناشر: Minnea Polis: Fortress
سال نشر: 1998
این کتاب با بهرهگیری از رویکردی جامعهشناختی به شناسایی پویاییهای اجتماعی در عرصههای سیاسی، اقتصادی و مذهبی در نخستین روزهای حیات سرزمین فلسطین میپردازد. مقایسههایی که میان دنیای قدیم و جدید وجود دارد نیز خواننده را در فهم بهتر نقاط کلیدی یاری میکند. نمودارهای کتاب از دیگر مواردی است که درک متن را تسهیل مینماید.
نام کتاب: راندهشدگان فلسطینی
[The Palestinian exdus 1948-1998]
نویسنده: غداکرمی، اوجن کتران
[Ghada Karmi, Eugene Cotran]
تعداد صفحات: 288
سال نشر: 1999
این کتاب به یکی از مسائل مهم و اغلب فراموش شده در بسیاری از جوامع امروزی یعنی مسأله آوارگان فلسطینی میپردازد. کتاب حاضر با کنار یکدیگر قرار دادن جنبههای گوناگون تاریخی حقوقی و ... تلاش مینماید تا جنبههای برجسته این مسأله پیچیده را به تحلیل بکشید. در نظر داشتن دیدگاهی برای آینده و سرنوشت آوارگان، از دیگر مباحث کتاب حاضر است.
نام کتاب: برداشتهای مربوط به فلسطین: تأثیر این برداشتها بر سیاست خاورمیانهای ایالات متحده
[Perceptions of Palestine: their Influence on U.S Middle East policy]
نویسنده: کاتلین کریستیسون
[Kathleen Chiristison]
تعداد صفحات: 380
سال نشر: 1999
این کتاب در آزمون افکار عمومی امریکایی در مورد فلسطین بر این باور است که در طی قرن بیستم، جوی از محق بودن یهودیان برای زندگی و تشکیل دولت در فلسطین در میان امریکاییها وجود دارد در حالی که حق مردم فلسطین برای زندگی در این سرزمین به فراموشی سپرده شده است. نویسنده همچنین به بررسی عوامل تأثیرگذار بر روی سیاستگذاران امریکایی در زمینه مسایل مربوط به فلسطین میپردازد.
نام کتاب: اسراییل چگونه برنده شد: تاریخی مختصر از درگیریهای میان اعراب و اسرائیل
How Israel Was Won: Aconcise History of the Arab – Israeli Conflict
نویسنده: بالیس توماس
قیمت: 17 دلار
تاریخ انتشار: 1999
تعداد صفحات: 352
نویسنده این کتاب کوشیده است برخوردهای صورت گرفته از سالهای پایانی قرن 19تا مذاکرات اخیر اعراب و اسراییل را مورد بررسی قرار دهد
نام کتاب: آنچه که باقی ماند: روستاهای فلسطینی که در سال 1948 توسط اسراییل اشغال و سکنه آن آواره شدند.
All That Remains: The Palestinian Villages Occupied and Depopulated by Israel in 1948
نویسنده: ولید خالدی
قیمت: 60 دلار
تاریخ انتشار: 1999
کتاب حاصل 6 سال تحقیق نویسنده و حدود 30 محقق همکار است که در آن مشخصات کامل 400 روستای فلسطینی که در خلال جنگ 1948 نابود شده و ساکنان آن آواره گردیدهاند، آورده شده است. در مورد این کتاب بنیموریس از نویسندگان روزنامه هاآرتص نوشته است: «کتاب، حاصل کار زیاد، در جمعآوری اسناد و مدارک است، کتاب یک تحقیق اساسی را به نمایش میگذارد کاری که خیره کننده است.»
نویسنده کتاب در بیتالمقدس به دنیا آمده و تحصیلات خویش را در لندن و اکسفورد به اتمام رسانده است. او دستیار محقق در مرکز تحقیقات خاورمیانه هاروارد امریکا است و کتابها و مقالات متعددی به زبان عربی و انگلیسی دارد.
نام کتاب: اورشلیم؛ یک شهر، سه دین
Jerusalem: One City, Three Faiths
نویسنده: کارن آرمسترانگ
ناشر: Radnom House
تاریخ انتشار:1997
قیمت: 5/17 دلار
در این کتاب، آرمسترانگ به بررسی تاریخ بیت المقدس از زمانهای گذشته تا قرن بیستم میلادی میپردازد. این شهر برای سدههای متمادی، شهر مقدس مسلمانان، مسیحیان و یهودیان بوده است. در تمامی ادیان، «مکانی مقدس» وجود دارد و نویسنده تلاش میکند تا این تقدس را از نگاه هر سه مذهب مورد بررسی قرار دهد. این شهر نه تنها، نشانهای از خداوند در چشم طرفداران این سه دین است بلکه به عنوان شهری که ریشه در هویت آنها دارد، مطرح میگردد.
در این کتاب نویسنده مراحل رشد و تکامل ادیان مختلف در این منطقه، تاریخ اقوام و مذاهب موجود از دیرباز و چگونگی اسکان اقوام را به طور مفصل و مبسوط مورد بحث و بررسی قرار میدهد. کتاب ضمن بررسی تاریخی به ادعاهای طرح شده توسط اقوام و تمدنهای مختلف درباره تملک بیتالمقدس اشاراتی میکند و دلایل هر یک را بر میشمارد. در پایان کتاب نویسنده بیتالمقدس را شهری مقدس برای پیروان همه ادیان ذکر میکند.
نام کتاب: جنگ و صلح در خاورمیانه
War and Peace in the Middle East
نویسنده: اَوی شلیم
ناشر: Viking Penguin
قیمت: 13 دلار
تاریخ انتشار: 1995
تعداد صفحات: 151
سیاست در خاورمیانه پدیدهای است که اغلب بسیار پیچیده به نظر میرسد. کتاب جنگ و صلح در خاورمیانه، کتابی است که مسائل مربوط به منطقه را به صورتی ساده مورد توجه قرار داده است. البته نباید فراموش کرد که این روش گاه به نوعی سادهانگاری بیش از اندازه مسائل تبدیل شده است. بنابراین، به رغم تلاش نویسنده در ارزیابی انتقادی از اوضاع منطقه، تحلیلهای کتاب، چهرهای ساده به خود میگیرد و لذا برای آنانی که در پی تحلیلهای عمیق هستند، رجوع به منابع دیگر توصیه میشود.
نام کتاب: جاسوسان گیدئون؛ تاریخ سرّی موساد
Gideon's Spies: the Secret History of the Mossad
نویسنده: گوردن توماس
ناشر: St. Martin's Press
قیمت:95/14 دلار
تاریخ انتشار: مارس 2000
این کتاب درباره موساد یکی از سازمانهای مهم جاسوسی ـ جهان نوشته شده است. این سازمان در سال 1951 با هدف تضمین امنیت اسراییل به وجود آمده و به یکی از سازمانهای اطلاعاتی مهم در جهان تبدیل گردید. بسیاری از عملیاتهای جاسوسی و ضد جاسوسی، تروریستی، قتل، ترور، آدمربایی و شکنجه فلسطینیان. ریشه در فعالیتهای این سازمان داشته است. نویسنده مدعی است که برای نخستین مرتبه، ضمن مصاحبه با برخی اعضای موساد و دستیابی به برخی اسناد فوق محرمانه و طبقهبندی شده، تلاش نموده تا درهای یکی از موضوعات کاملاً بسته را بگشاید و حقایقی درباره موساد را آشکار نماید.
در این کتاب در مورد دستداشتن سازمان اطلاعاتی ـ جاسوسی اسراییل در جریانهای مختلف از جاسوسی در کاخ سفید گرفته تا انفجار هواپیمای TWA و همچنین کشته شدن شاهزاده دیانا و ... سخن به میان آمده است
نام کتاب: دیوار آهنین: اسراییل و جهان عرب
The Iron Wall: Israel and the Arab World
نویسنده: آوی اشلایم
ناشر: Norton
تاریخ انتشار: 1999
قیمت: 5/32 دلار
نویسنده این کتاب که از اساتید روابط بینالملل دانشگاه آکسفورد است، با یک نگاه تاریخی به سیاستهای اسراییل در قبال جهان عرب نگریسته است. از این رهگذر، الگوهای رفتاری اسراییل در عرصههای نظامی و سیاسی از نخستین اهداف اعلام شده توسط صهیونیستها تا فعالیتهای جاری در زمینه فرایند صلح، مورد بررسی قرار میگیرد. کتاب، با بهرهگیری از منابع اسراییلی، عربی و غربی تلاش مینماید تا ارزیابی تازه خود را بر پایهی اطلاعاتی بهتر ارائه نماید.
اشلایم بر این باوراست که بخش بزرگی از تاریخ اعراب و اسراییل، در جنگ گذشته است و نزاع و درگیری، سایه خویش را بر این تاریخ میگستراند اما از سوی دیگر بر این عقیده است که اسراییل چنان قوی خواهد شد که مذاکرات صلح را به صورتی کاملاً مطلوب و مورد نظر خویش به پیش برد.
نام کتاب: صهیونیسم و بنیانهای دیپلماسی اسراییل
Zionism and the Foundations fo Israeli Diplomacy
نویسنده: ساسون سوفر (Sasson Sofer)، دوروته آشفر ـ ونسن (Dorothea Shefer – Vanson)
مشخصات کتاب:
ـچاپ سپتامبر 1988
ناشر: دانشگاه کمبریج، لندن
این کتاب با دستمایه قراردادن جزئیات تاریخی، ریشههای سیاسی یهودی، توسعه و گسترش ایدئولوژی صهیونیستی را در سالهای قبل از به وجود آمدن اسراییل مورد بررسی قرار میدهد.
این تحلیل، نشان دهنده آن است که چگونه بنیانهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی اسراییل در این دوره، مورد کنکاش و گفتگو قرار میگیرد و در دیپلماسی جدید اسراییل، بازتاب مییابد.
این کتاب به عنوان یکی از کتب مرجع برای دانشجویانی که در زمینه صهیونیسم و سیاستهای اسراییل به مطالعه مشغولند، مطرح میباشد.
نام کتاب: فرزندان اسرائیل، فرزندان فلسطین: داستانهای واقعی ما
Children of Israel, Children of Palestine: our own true stories
نویسنده: لورل هالیدی Laurel Holiday
مشخصات کتاب:
ـ 384 صفحه
ـ چاپ می 1998
ـ ناشر: Pocket Books
در فضای جنگی خاورمیانه، چه چیزی رشد میکند و چه کسانی بزرگ میشوند؟ خاطرات کودکی مربوط به سالهای قبل از 1948 و جوانان فلسطینی و اسراییلی در حال حاضر، مجموعهای است که پاسخ این پرسش را ارائه میکنند. برخی این رؤیا را در سر میپرورانند که تمام افراد گروه مقابل را نابود کنند و برخی دیگر از خود میپرسند که چه غمناک است وقتی که انسان در سرزمین خویش،غریبه شمرده میشود.
امروز صحبت از صلح است، اما به کدامین بها؟ نویسنده بر این باور است که در کتابش امکانی را برای شنیدن داستانهای هر دو طرف و شنیدن مجموعه آنها برای دیگران فراهم آورده است.
نام کتاب: منازعه اعراب و اسراییل (از سری مطالعات تاریخ کمبریج)
The Arab – Israeli Conflict (Cambridge History Program)
نویسنده: تونی مک آلیوی Tony Mc Aleavy
مشخصات کتاب:
ـ چاپ سپتامبر 1998
ـ ناشر: SIGS Books and Multimedia
نویسنده تلاش دارد تا تاریخ پیچیده منازعات نوین میان اعراب و یهودیان را از گذشتههای دور، مورد بررسی قرار دهد و آن را تا دورهی حاضر ادامه دهد. در این کتاب با مطالبی همچون: ظهور صهیونیسم، زندگی یهودیان، ایجاد اسراییل و تأثیر آن بر زندگی مردم فلسطین، آشنا میشویم. نویسنده، همچنین به ارزیابی سرشت منازعات در نیمه دوم قرن بیستم میپردازد. ظهور سازمان آزادیبخش فلسطین، جنگهای میان اعراب و اسراییل، نقش قدرتهای بزرگ و تلاشهای اخیر در ایجاد صلح از جمله مسائلی است که در این کتاب مطرح و تحلیل شده است.
نام کتاب: بنای دولتی فلسطینی، انقلاب ناتمام
[Building a Palestinian State: the Incomplete Revolution]
نویسنده:گلن رابینسون [Glenn E. Robinson]
تعداد صفحات: 284
سال نشر: 1997
رابینسون در کتاب بنای دولتی فلسطینی، تلاش میکند تا ریشههای پیدایش انقلاب فلسطینی را در میان مردم مورد توجه قرار دهد. به باور او، مجموعههای خودجوش مبارزاتی مانند گروههای دانشآموزی و دانشجویی، اتحادیههای کارگری، کمیتههای زنان، کشاورزان و ... نهادهایی مردمی را بوجود آوردند که در کنار یکدیگر، جامعه فلسطینی را تشکیل میداد. جامعهای که دیگر اسراییل نمیتوانست آن را نادیده بگیرد. در اینحال، بعد از جریانهای یاد شده است که قدرت توسط یک نیروی سیاسی مانند عرفات و سازمان آزادیبخش فلسطین قبضه میگردد.
منبع: شمارههای مختلف «فصلنامه مطالعات فلسطین) مؤسسه تحققات و پژوهشهای سیاسی ـ علمی ندا
شاهان ایران از نگاه «ویل دورانت»

هیچ مورخ نامداری از شاهان ایران به نیکی یاد نکرده و هیچ یک از مقاطع قابل دفاعی که در تاریخ ایران به وفور وجود دارند نیز ارتباطی به شاهان ندارد.
متن زیر از کتاب «تاریخ تمدن» نوشته ویل دورانت راجع به شاهان ایران نقل شده است.
زندگی ایران به سیاست و جنگ بیشتر از مسائل اقتصادی بستگی داشت، و ثروت آن سرزمین بر پایهی قدرت بود، نه بر پایهی صناعت؛ به همین جهت پایههای دستگاه دولتی متزلزل بود، و به جزیرهی کوچکی مینمود که در وسط دریای وسیعی باشد و بر آن دریا حکومت کند، و این حکومت وتسلط، بنا و بنیاد طبیعی نداشته باشد.سازمان شاهنشاهی،که بر این مجموعه تسلط داشت، از نیرومندترین سازمانها و تقریباً منحصر به فرد بود. بر رأس این سازمان شخص شاه قرار داشت، و چون شاهانی در زیر فرمان او بودند، به نام «شاه شاهان» یا «شاهنشاه» خوانده میشد و جهان قدیم به این لقب اعتراضی نداشت، تنها یونانیان شاهنشاه ایران را «باسیلئوس»، یعنی «شاه» میخواندند. قدرت مطلقه در دست شاه بود و کلمهای که از دهان وی بیرون میآمد کافی بود که هر کس را، بدون محاکمه و توضیح، به کشتن دهد ـ این راه و رسمی است که بعضی از دیکتاتورهای زمان حاضر نیز در پیش گرفتهاند؛ گاهی نیز به مادر یا زن سوگلی خویش این حق فرمان قتل صادر کردن را تفویض میکرد. کمتر، از میان مردم و حتی اعیان مملکت، کسی را جرئت آن بود که از شاه خردهگیری یا وی را سرزنش کند؛ افکار عمومی، در نتیجهی ترس و تقیه، هیچ گونه تأثیری در رفتار شاه نداشت. هرگاه شاه فرزند کسی را در برابر چشم وی، با تیر میزد، پدر ناچار در برابر شاه سرفرود میآورد و مهارت او را در تیراندازی ستایش میکرد؛ کسانی که به امر شاه تنشان در زیر ضربههای تازیانه سیاه میشد، از مرحمت شاهنشاه سپاسگزاری میکردند که از یاد آنان غافل نمانده است.
ارتش پایهی اساسی قدرت شاه و حکومت شاهنشاهی به شمار میرفت، چه دستگاه شاهنشاهی تا زمانی سرپا میماند که قدرت آدمکشی خود را محفوظ نگاه دارد. تمام کسانی که مزاج سالم داشتند، و سنشان میان پانزده و پنجاه سال بود، ناچار بودند در هنگام جنگ به خدمت سربازی درآیند. یکبار چنان اتفاق افتاد که پدر سه فرزند درخواست کرد که یکی از آنان را از خدمت سرباز معارف دارند، و شاه در مقابل این درخواست فرمان داد تا هر سه پسر او راکشتند؛ پدر دیگری چهار پسر خود را به میدان جنگ فرستاد و از شاه تقاضا کرد که پسر پنجم او را برای رسیدگی به کارهای کشاورزی نزد او بازگذارند؛ شاه فرمان داد تا آن پسر را دوپاره کردند، و هر پاره را در یک طرف راهی که قشون از آن میگذشت آویختند. گل سرسبد قشون، گارد سلطنتی بود. اگر همهی شاهان ایرانی روح نشاط و فعالیت کوروش و داریوش اول را داشتند، میتوانستند هم حکومت کنند و هم پادشاه، ولی شاهان متأخر بیشتر کارهای حکومت را به اعیان و اشراف و زیر دست خود یا به خواجگان حرمسرا وا میگذاشتند و خود به عشقبازی و باختن نرد و شکار میپرداختند. کاخ سلطنتی پر از خواجهسرایانی بود که از زنان حرم پاسبانی میکردند و شاهزادگان را تعلیم میدادند و در آغاز هر دورهی سلطنت جدید، دسیسههای فراوان بر میانگیختند. شاه حق داشت که از میا ن پسران خود هر کدام را بخواهد به جانشینی برگزیند، ولی غالباً اوقات مسئله جانشینی با آدمکشی و انقلاب همراه بود.
املاک اختصاصی بسیاری از ثروتمندان و بزرگان را شاه به ایشان بخشیده بود، و آنان در مقابل، هرگاه شاه فرمان بسیج میداد، مرد جنگی و ساز برگ فراهم میآوردند. این اشراف در املاک خود تسلط بیحد و حساب داشتند و مالیات میگرفتند و قانون میگذاشتند و دستگاه قضایی در اختیارشان بود و برای خود نیروهای مسلح نگاه میداشتند.
منبع: تاریخ تمدن ـ ویل دورانت، چاپ 1381، ج 1، صص 416 ـ 417
بدترین قتلعام قرن بیستم
مقایسه جمعیت ایران در 1914 و 1915 نشان میدهد که حدود ده میلیون نفر در اثر قحطی و بیماری از بین رفتهاند. در این مقاله، نخست شواهد مربوط به جمعیت ایران در 1914 بررسی میشود؛ و نشان داده خواهد شد که برخلاف ادعاهای برخی نویسندگان روس در قبل از جنگ جهانی اول و نیز برخی آثار انگلیسی در دهههای 1960 و 1970 مبنی بر اینکه جمعیت ایران [پیش از جنگ جهانی اول] تنها 10 میلیون نفر بوده، جمعیت واقعی ایران در 1914 دست کم 20 میلیون نفر بوده است، اما تا 1919 به 11 میلیون نفر کاهش یافته است. چهل سال طول کشید تا ایران بتواند به جمعیت خود در 1914 برسد؛ و تا 1956 جمعیت ایران به 20 میلیون نفر نرسید. با اطمینان میتوان گفت، قحطی 1919-1917 بزرگترین فاجعه تاریخ ایران و شاید بدترین قتلعام قرن بیستم محسوب میشود.
جمعیت ایران در سال 1914
پیش از جنگ جهانی اول، برای مقامهای آمریکایی در ایران روشن بود که روسها و انگلیسیها آشکارا تلاش میکردند تا جمعیت ایران را خلاف واقع و کمتر از آن چه که بود ارائه کنند. دبلیو. مورگان شوستر، مدیرکل مالیه ایران، درباره جمعیت ایران در آغاز قرن بیستم چنین اظهار میکند: «درباره جمعیت ایران به شکلی منحصر به فرد، خلاف واقع اظهارنظر شده است؛ به نظر میرسد این به اصطلاح سرشماری شصتسال پیش اساس آماری است که در برخی کتب ارائه شده و عموماً هم از سوی خارجیان پذیرفته شده است. واقع آن است که از آن موقع تاکنون هیچ سرشماریای انجام نشده است. اما اروپاییانی که با اوضاع آشنایی دارند تخمین میزنند کل جمعیت حدود 000/000/13 تا 000/000/15 نفر باشد. جمعیت تهران طی چهل سال گذشته از 000/100 به 000/350 نفر افزایش یافته است».(1) از روی نتایج انتخابات تهران در پاییز 1917 میتوان نشان داد، اعداد ارائه شده شوستر درباره جمعیت تهران درست است. در انتخابات دوره چهارم مجلس در تهران در 1917، 000/75 رأی در تهران و روستاهای اطراف اخذ شده است. آنگونه که روزنامه ایران گزارش کرده، دوازده نماینده انتخاب شده 131/55 رأی به دست آوردهاند.(2) با توجه به اینکه تنها مردان بالای 21 سال میتوانستند رأی بدهند و نظر به اینکه نفرات یک خانواده به طور متوسط شش نفر بوده جمعیت تهران و حومه آن در 1917 به آسانی میتوانسته به 000/500 رسیده باشد که منطبق با نظر شوستر است. علاوه بر این، برآورد شوستر از جمعیت ایران،یعنی 000/000/13 تا 000/000/15 نفر در سال 1900، مؤید نظر راسل، وزیرمختار بریتانیا در ایران، در چند جای مختف است که جمعیت ایران را در 1914، 000/000/20 نفر آورده است. برای مثال راسل در گزارشی درباره روابط ایران و روسیه – 11 مارس 1914 – چنین مینویسد: «ایران به وسعت اتریش، آلمان و فرانسه و جمعیت آن، 000/000/20 نفر است».(3) راسل در گزارشی به تاریخ 14 ژوئن 1914، درباره نتایج چشمگیر آرای انتخابات مجلس به «اهمیت مبارزه انقلابی کنونی 000/000/20 آریایی ایران»(4) اشاره میکند. همان طور که در ادامه آمده، عدد 000/000/20 راسل با توجه به کل جمعیت شهری ایران و نسبت کم جمعیت شهری ایران تأیید میشود. در واقع، به نظر میرسد، عدد 000/000/20 با احتیاط بسیار و دست کم در نظر گرفته شده است. با یک برآورد سرانگشتی میتوان گفت، جمعیت شهرنشین ایران در 1914 دست کم 5/2 میلیون نفر بوده است. بر اساس یک پژوهش تازه، حداکثر 12% جمعیت در مناطق شهری میزیستهاند. در نتیجه جمعیت ایران در 1914 دست کم 000/000/21 نفر بوده که مؤید نظر راسل در چند جای مختلف است. بنابراین، نظر راسل مبنی بر اینکه جمعیت ایران در 1914، 20 میلیون نفر بوده درست به نظر میرسد.
اعلام آمار خلاف واقع درباره جمعیت ایران در سال 1914
همانطور که شوستر اشاره کرده، تردیدی نیست که مورخان اقتصادی روس و انگلیس آشکارا تلاش کردهاند تا جمعیت ایران را کمتر از واقع نشان دهند. نمونه بارز این تلاش در خلاف واقعگویی مقاله ال. ای. سوبوتسینسکی است که بخشی از آن بار دیگر در کتاب چارلز عیسوی(5) چاپ شده است. سوبوتسینسکی مینویسد: «در 1910 یکصد شهر کوچک و مرکز شهری در ایران وجود داشته که بزرگترین آنها تهران (000/350 نفر) و تبریز (000/300 نفر) بودهاند. وی جمعیت بیست شهر بزرگ را 28/1 میلیون نفر اعلام میکند. او مینویسد: نسبت جمعیت شهری حداکثر 12 درصد بوده و چندین دلیل برای این نسبت کم ارائه میدهد: «در ایران کارخانهای وجود ندارد که باعث تمرکز شهرها شود و برای جمعیت شهری ایجاد درآمد کند و موجب تجمع ساکنان در شهرها گردد. به علاوه، شهرهای ایران دارای خدمات و جذابیت یا هرگونه امتیازی نسبت به روستاها نیستند. همچنین در ایران عامل قدرتمند رشد در شهرهای اروپا، یعنی بانکها و وامهایشان در عرصه املاک شهری، وجود ندارد. دست آخر آنکه: برای ایران، هنوز وقت آن فرا نرسیده که در روستاها، به لطف استفاده از پیشرفتهای صنعتی گوناگون، نیروی کار کمتری برای تولید غذا مورد نیاز باشد. بنابراین، زمانی که در چندین کشور یک چهارم جمعیت در شهرها متمرکز شده، در ایران جمعیت شهرنشین به 12 درصد کل جمعیت نمیرسد». با این همه، او با سقوط در ورطه بیمنطقی، نتیجه میگیرد که جمعیت ایران در 1910، ده میلیون نفر بوده است. بنابر گزارش خود او، جمعیت شهری ایران در 1910 دست کم دو میلیون نفر بوده است. به این ترتیب جمعیت 80 شهر باقی مانده دست کم 000/8000 نفر خواهد بود. این عده بسیار محافظهکارانه است، زیرا بنا به نظر گیلبار جمعیت شهری در 1900 تقریباً 8/1 میلیون نفر بوده است.(6) همچنین میدانیم تعدادی از روستاهای ذکر شده در گزارش سوبوتسینسکی، در واقع شهرهایی با جمعیت بیش از 000/10 نفر بودهاند. یکی از این «روستا»ها تفت در نزدیکی یزد است: «بسیاری از روستاها تنها شامل چند خانه هستند، اگر چه گاهی روستاهایی هم نظیر تفت (نزدیک یزد) پیدا میشود که حدود 000/10 نفر در آن زندگی میکنند.» با در نظر گرفتن نسبت 12 درصد برای جمعیت شهری 2 میلیونی، شمار کل جمعیت در حدود 7/16 میلیون نفر به دست میآید که به شمار 15 میلیونی شوستر نزدیک است. شیوهای که مورخین انگلیسی در پیش گرفتهاند تا «ثابت کنند» جمعیت ایران در 1914 حدود 10 میلیون نفر بوده، نشاندهنده آن است که تا چه اندازه مصمم به خلاف واقع نشان دادن جمعیت ایران هستند. جولیان باریر در مقالهای در سال 1968 نخست دو تخمین جمعیتی برای دوره 1966-1900 ارائه میکند. تخمین نخست مربوط به مهدی امانی، استاد آمار جمعیتی دانشگاه تهران است که بر اساس روش «حرکت رو به عقب» محاسبه شده است. نقطه آغاز، آمار جمعیت 1956 (97/18 میلیون نفر) است. برای دوران 1956-1900 سه مقطع مشخص با نرخهای رشد جمعیت متفاوت در نظر گرفته شده است: برای دورة 1925-1900، 2/0% برای 1945-1926، 5/1% و برای 1956-1946، 5/2%، تخمین امانی برای 1911 و با بهرهگیری از روش «نمایش رو به عقب»، استفاده از آمار 1956 و اعمال نرخ رشدهای متفاوت برای دورههای مختلف، 94/10 میلیون نفر است. تخمین دیگری که ارائه شده روش «فهرست دائمی جمعیت» نام دارد که از تخمین تعداد موالید یک دوره پنجساله و فرض امید زندگی 30 سال، محاسبه میشود. بنابراین روش، جمعیت 1911، در حدود 19/12 میلیون نفر برآورد میشود.
باریر سپس تخمین خود را که مدعی است «نزدیکترین به حقیقت تواند بود» ارائه میکند. او برآورد میکند که جمعیت در 1911، 66/10 میلیون نفر بوده و در 1914 به 89/10 میلیون رسیده است. روش او «نمایش رو به عقب» است. اما او آمار «دقیق» 1956 (38/20 میلیون) و نرخهای رشد متفاوت را برای دورههای مختلف در نظر میگیرد. برای مثال، او برآورد میکند که نرخ رشد جمعیت برای 1919-1900 سالانه 75/0% بوده و مدعی است «از دو منظر تاریخی و آمار جمعیتی قابل قبول است.» توجیه اصلی این است که این رقم از سوی «شیندلر که در سالهای 1910-1875 سفرهای بسیار کرده است» نیز ارائه شده و در نتیجه در کتاب راهنمای محرمانه وزارت خارجه [انگلستان] در 1919 درباره ایران آمده است.(7)
به هرحال، بسیار جالب توجه و افشاکننده است که در برآورد جمعیت ایران توسط جولیان باریر که به ادعای خودش «نزدیکترین به حقیقت تواند بود» هیچ خبری از قحطی بزرگ 1919-1917 نیست؛ حتی یک اشاره! به نظر میرسد نویسنده به کلی از این واقعه بیخبر است. همچنین کاملاً روشن است که وزارت خارجه [انگلستان] در کتاب راهنمای سال 1919 درباره ایران، تلاش کرده قحطی بزرگ 1919-1917 را پنهان کند. این کتاب هیچ اشارهای به قحطی بزرگ ندارد؛ اگر چنین بود، قطعاً در کنکاشهای باریر انعکاس مییافت. بنا به نظر وابسته سیاسی آمریکا در ایران، والاس اسمیت موری، این قحطی یک سوم جمعیت ایران را دربر گرفت؛ قحطیای که حتی به نظر منابع انگلیسی چون ژنرال دنسترویل، ماژور داناهو و ژنرال سایکس، شمار زیادی از ایرانیان را دربر گرفت. با این حال در «کتاب راهنما»ی محرمانه نشانی از خبر قحطی نیست. به طور مشابه، «گزارش وضعیت» بسیار محرمانه درباره ایران به امضای لرد کرزن، عاری از هر نوع اشارهای به قحطی است. این گزارش شاخصترین سندی است که در آن به دولت آمریکا با واژههای بدون ابهام هشدار داده شده که «ایران از منظر منافع انگلستان بالاترین اهمیت را دارد». نادیده گرفتن و عدم اشاره باریر به قحطی بزرگ 1919-1917 به تنهایی دلیل کافی برای کنار گذاردن برآوردهای به ظاهر علمی او از جمعیت ایران در 1918-1900 است. گیلبار هم برای تخمین جمعیت ایران در بخش پایانی قرن بیستم از ارقام باریر بهره برده است.(8)
تلفات هولناک؛ جمعیت ایران در سال 1919
از تخمین آماری باریر برای جمعیت ایران در برهه 1918-1900 که بگذریم، باید اشاره کنیم که آنچه او در مقاله 1968 خود انجام داده، برای دستیابی به تخمینی نسبتاً درست برای جمعیت ایران در سالهای 1919-1916 بوده است.
وی بدین منظور از آمارهای سال 1966-1956 و روش نمایش رو به عقب استفاده کرده است. در حالی که تخمینهای او برای سالهای 1918-1900 کاملاً گمراهکننده است، آمار سال 1919 و پیش از آن او، از آن جهت که مبتنی بر آمارهای 1956 و 1966 هستند و دوره پس از 1919، خالی از قحطیها و بیماریهای واگیر است، مفید هستند. آنگونه که باریر نشان داده، جمعیت ایران در 1919 تقریباً 11 میلیون نفر بوده است. با در نظر گرفتن اینکه در 1914 نسبت جمعیت شهرنشین 12% و شمار جمعیت شهرنشین دست کم 5/2 میلیون نفر بوده، جمعیت [ایران] باید دست کم 20 میلیون باشد. پیش از این گفتیم که در 1900 جمعیت شهرنشین 8/1 میلیون نفر بود.(9) با توجه به جمعیت 20 میلیون نفر در 1914، جمعیت ایران در 1919 با یک نرخ رشد طبیعی باید 21 میلیون نفر باشد. از ارقام بعدی جمعیت، میتوان دانست که شمار گستردهای در جریان جنگ جهانی اول و قحطی حاصل از آن، از بین رفتهاند. کالدول و سایکس جمعیت ایران را در 1920، ده میلیون نفر تخمین میزنند.(10)
صنعتی که به شدت تحتتأثیر قحطی بود، «صنعت فرش ایران» بود و بحث کالدول درباره صنعت فرش و کمبود شدید نیروی کار نشانهای برای تلفات قحطی است: «در ایران هیچ شکلی از صنعت وجود ندارد؛ مگر فرش. به همین دلیل محاصره [دریایی آلمان] دخل چندانی به ایران ندارد، زیرا بخش اندکی از فرشهای آن به طرق مختلف به آلمان میرسند». آنچه که صنعت فرش را واقعاً نابود میکند «نرخ نامطلوب بسیار بالای ارز که اکنون [بر بازار] حاکم است و نیز افزایش هنگفت دستمزد برای کارگران است.» در اثر قحطی، کاهش بارزی در نیروی کار به وجود آمد و دستمزد کارگر ایرانی را به «بالاترین نرخ دستمزد در جهان رساند.» کالدول مینویسد:
پیاپی اشاره میشود که با در نظر گرفتن میزان کارآیی، کارگران غیرماهر ایرانی بالاترین دستمزد را در جهان دریافت میکنند. برای مثال یک کارگر به طور متوسط روزانه (4) قران میگیرد. این رقم با نرخ مبادله ارز فعلی حدود (75) سنت طلاست. هماکنون یک کارگر عادی آمریکایی به طور متوسط شش برابر کمتر از این دریافت میکند و حال آنکه مطابق دستمزدهای ایران دستمزد به معنای دیگر همان کار در اینجا روزانه چهار دلار و پنجاه سنت (5/4 دلار) میشود.(11)
نشانه دیگر درباره آمار تلفات قحطی، جمعیت تهران است. در 1917 جمعیت تهران دست کم 000/400 نفر بوده که به روشنی از شمار آرای تهران مشهود است. در 1924، معاون کنسول آمریکا، رابرت. دبلیو ایمبری، جمعیت این شهر را بین یکصد و پنجاه هزار تا دویست هزار نفر تخمین زده است.(12)
از ارقام باریر اطمینان مییابیم که جمعیت [ایران] در 1919، یازده میلیون نفر بوده است؛ در نتیجه دست کم 10میلیون نفر از بین رفتهاند و تخمین دقیق 6 تا 7 میلیون نفر قربانی قحطی از سوی موری، کمتر از مقدار واقعی است. 40 سال طول کشید تا ایران به جمعیت 1914 خود برسد. باریر جمعیت 1930 [ایران] را 5/12 میلیون نفر تخمین میزند (چارلز سی هارت نماینده آمریکا این شماره را 13 میلیون نفر میداند). این شمار در 1941، 8/14 میلیون (لوئیز جی. دریفوس این شمار را 15 میلیون میداند) است. شمار 4/20 میلیون تا سال 1956 حاصل نشد. قحطی ایران در 1919-1917 یکی از بزرگترین قحطیهای تاریخ و بیتردید بزرگترین فاجعهای است که در طول تاریخ برای ایران رخ داده است. تاریخ ایران پس از این واقعه را نمیتوان بدون توجه به این قحطی درک کرد و به سختی میتوان نمونههای مشابه تاریخی برای آن یافت. نکته بسیار روشن آن است که ایران «بیطرف» نگونبخت، بزرگترین قربانی جنگ جهانی اول بوده است. هیچیک از طرفین متخاصم تلفاتی در این ابعاد نداشتند.
پینویسها:
1- Shaster, Stranyling of Persia. New York: The Century Press. 1x.
2- Caldwell, dispatch 332 and enclosure, 891. 00/924, October 10, 1917.
3- Russell, dispatch 584, 761. 91/48, March 11, 1914.
4- Russell, dispatch 638, 891. 00/828, June 14, 1914.
5- Sobotsinskii, L. A. Persiya: Statistiko-ekonomicheskii ocherk (St Petersburg, 1913) pp 11-18. Reproduced in Charles Issawi (Edited), The Economic History of Iran, 1800-1914, Chicago, 1971, pp 33-35.
6- بر طبق آماری که سوبوتسینسکی ارائه داده، جمعیت تهران 000/350 نفر بوده است. (شوستر نیز همین تعداد را ذکر کرده است). شهر بعدی تبریز است با 000/300 نفر جمعیت (گیلبار 000/200 نفر ذکر کرده است). میدانیم که این آمار بسیار محتاطانه و حداقلی است. مثلاً جمعیت اصفهان هشتاد هزار تن ذکر شده است؛ در حالی که اصفهان در سال 1900، یکصد هزار نفر جمعیت داشته است. بنابراین سه شهر تهران، تبریزو اصفهان هر کدام بالغ بر یکصد هزار نفر جمعیت داشتهاند. خلافگویی دیگر در مورد جمعیت شهر ارومیه است که بیست هزار تن ذکر شده است. این تعداد کاملاً خلاف واقع است؛ زیرا در سال 1918 در حدود پنجاه هزار تن مسیحی از ترس نیروهای عثمانی شهر ارومیه را ترک کردند. دنسترویل نیز شخصاً جمعیت ارومیه را هشتاد هزار تن آورده است. بقیه آمار و اعداد بیاشکال و صحیح است. مثلاً سوبوتسینسکی جمعیت همدان را در سال 1909، پنجاه هزار تن آورده و داناهو نیز همان را در سال 1918، هفتاد هزار تن ذکر کرده است. جمعیت قزوین در سال 1909، چهل هزار تن ذکر شده و دنسترویل نیز همان را در سال 1918، پنجاه هزار تن آورده است. با توجه به این که ایران در آن زمان دارای یکصد مرکز شهری بوده است، نتیجتاً میتوان گفت که کل جمعیت شهرنشین ایران حداقل 5/2 میلیون بوده است.
7- Bharier, Julian, "A Not on The Population of Iran, 1900-1906", Population Studies, vol xxii, No.2, July 1968, 273-279.
8- Gilbar, Gad G. "Demographic Development in Late Qjar-Persia", Asian and African Studies, Vol. 11, No.2, 1967, 125-156.
به عنوان مثال درباره روشهای اخذ نتایج «جمعیت شناختی» گیلبار از تخمین باریر درباره جمعیت سال 1900 (86/9 میلیون) استفاده میکند و اعلام میدارد که 58 مرکز شهری با جمعیتی بالغ بر 8/1 میلیون نفر وجود داشته است. او سپس «نتیجه میگیرد» که «نسبت شهرنشین» 18 درصد بوده است. در مقایسه با گیلبار، سوبوتسینسکی میگوید که درصد جمعیت ایران که در مناطق شهری ساکن بودهاند «به 12 درصد کل جمعیت نمیرسد.»
9- درباره جمعیت ایران در پیش از جنگ جهانی اول هیچگاه بحث و مناقشهای در کار نبوده، و این نکتهای قابل توجه است. میدانیم که جمعیت شهری ایران در 1910 حداقل 5/2 میلیون نفر بوده است و شمار مراکز شهری ایران نیز کمتر از 100 نبوده است. بزرگترین مراکز شهری، تهران (به نظر شوستر و سوبوتسینسکی 000/350 نفر و به نظر گیلبار 000/280 نفر)، تبریز (به نظر سوبوتسینسکی 000/80 نفر) بودهاند؛ این سه شهر جمعاً 000/750 نفر جمعیت داشتهاند. علاوه بر اینها، شهرهای بسیاری مثل همدان، مشهد، شیراز، ارومیه، قزوین، کرمانشاه، کرمان و یزد... نیز هر یک بین پنجاه هزار تا یکصد هزار نفر جمعیت داشتهاند. حتی گفته میشود که خوی 000/50 نفر جمعیت داشته است. شهر کوچک زنجان در 1918، 24 هزار نفر جمعیت داشته است. خلاصه! جمعیت شهری ایران در سال 1910، 5/2 میلیون نفر بوده و به راحتی میتوانسته در سال 1914، به سه میلیون نفر برسد. حتی اگر فرض کنیم که جمعیت شهری در آن سال، بیش از 5/2 میلیون نفر نبوده، با به کار بردن نسبت 18% جمعیت شهری (موردنظر گیلبار) به شمار جمعیت کل 14 میلیون نفر در سال 1914 میرسیم. اما میدانیم که جمعیت شهری از سال 1910 رو به رشد بوده و در سال 1914 بالغ بر 5/2 میلیون نفر بوده است؛ و میدانیم که نسبت 18% که گیلبار به کار برده نسبتی گزاف است و نسبت منطقی همان 12% است که سوبوتسینسکی به کار برده است. حال اگر همان 5/2 میلیون نفر جمعیت شهری را برای سال 1914 (که حداقل است) پایه قرار دهیم، با همان 12% به شمار 20 میلیون برای جمعیت ایران میرسیم؛ یعنی همان شماری که راسل در موارد مختلف، به ویژه هنگامی که از انتخابات مجلس سوم بحث میکند، ارائه کرده است.
10- Caldwell, Quarterly Report No.7, 891.00/1157, April 10, 1920; Sykes, History of Persia, Vol. 1, p 13.
11- Caldwell, Quarterly Report No. 5, 891. 00/1147, October 1, 1919.
12- Imbrie, report 57, 891. 00/1297, July 14, 1924.
بنا به نظر معاون کنسول ایمبری، جمعیت تهران 000/150 نفر بوده است که دست کم 000/30 نفر از آنها در اعتراضات پیامد قتل میرزاده عشقی، شاعر و روزنامهنگار ضدانگلیسی، شرکت جستهاند.
به نقل از: قحطی بزرگ، محمدقلی مجد، ترجمه: محمد کریمی،
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، صص 94-85
دهخدا و مشروطیت
در نهضت مشروطیت، روزنامه صوراسرافیل و مقالات علیاکبر دهخدا از جایگاهی بلند برخوردارند و ما در اینجا نگاهی به زندگانی او و آثارش میافکنیم:
علیاکبر دهخدا در سال 1257 شمسی (1297 هـ.ق/ 1879 میلادی) در تهران به دنیا آمد پدر دهخدا مرحوم باباخان از مردم قزوین بود که پیش از تولد او به تهران آمد و در این شهر اقامت گزید.
دهخدا زبان عربی و معارف اسلامی را در محضر دو تن از استادان وقت شیخ غلامحسین بروجردی و حاج شیخ هادی نجم آبادی آموخت و پس از افتتاح مدرسة سیاسی تهران، در آن مدرسه به تحصیل پرداخت و زبان فرانسه و سایر علوم و فنونی را که در آن مدرسه تدریس میشد فراگرفت. وی پس از فارغالتحصیل شدن از آن مدرسه وارد خدمت وزارت امور خارجه شد. دهخدا پس از چند سال خدمت در آن وزارتخانه، همراه با معاونالدوله غفاری که مأمور سفارت ایران در بالکان شده بود برای مدت کوتاهی به بخارست و سپس به اتریش رفت و در آنجا به آموختن زبان آلمانی و فرانسوی پرداخت و پس از دو سال خدمت در سال 1322 هـ. ق به ایران بازگشت.
بازگشت دهخدا به ایران همزمان با اوج نهضت مشروطیت بود. وی مدت شش ماه به کارهای غیرسیاسی مشغول بود امّا به طور ناگهانی تصمیم گرفت که از همه کارها کنارهگیری کند و برای خدمت به آزادیخواهان به کار روزنامهنگاری بپردازد. اینکه چه عاملی موجب این تحول روحی ناگهانی شد هنوز معلوم نیست. گروهی عقیده دارند که علیاکبر خان ضمن پژوهش در ادبیات دینی به طور اتفاقی با خطبة امام حسین (ع) در منا که دو سال قبل از مرگ معاویه برای صدها نفر ایراد فرمود روبرو شد و به شدت تکان خورد و متوجه شد که دانایی و آگاهی مسئولیتهایی بزرگ را به دنبال دارد که اولین آن وظیفة سنگین بیدار کردن خفتگان است.
او روزنامهای به نام صوراسرافیل منتشر کرد و برای پیشبرد آن میرزاجهانگیرخان شیرازی را به یاری طلبید.
دهخدا تصمیم گرفته بود که در آن وانفسای جهل و کم سوادی از طریق انتشار روزنامه انسانهایی آرمانی، درد آگاه و انسان دوست تربیت کند. او نیک میدانست که تربیت چنین انسانهایی بسیار دشوار است. دهخدا بر این حقیقت واقف بود که خطر فریب خوردن انسان کم سواد به مراتب از آدم بیسواد بیشتر است. انسان باسوادی که دانش کافی برای تجزیه و تحلیل وقایع را ندارد به سرعت فریب میخورد و به دام قدرت طلبان میافتد و چهبسا که به نفع دشمنان خویش فریاد بزند و از آنان دفاع نماید. دهخدا بالا بردن سطح دانش و آگاهی مردم را یکی از اصلیترین وظایف روزنامهنگار در آن دوران میدانست. او همیشه برای همکاران خویش میگفت که شغل روزنامهنگاری، کاری سخت و پرمسئولیت است. روزنامهنگار باید روحی حقیقتجو و آرمانخواه داشته و از خصلتهایی چون مروّت، جوانمردی، پرهیزکاری، بردباری و مدارا برخوردار باشد.
او به دوستان خویش در روزنامه جدید التأسیس صوراسرافیل میگفت که ما قبل از هر چیز باید در اندیشة تربیت خویش باشیم زیرا فزون خواهی، شهرت طلبی و مقامپرستی از دامهای خطرناکی است که هر روز در پیش پای روزنامهنگار گسترده است. روزنامهنگار اگر از اهمیّت شغل خویش آگاه نباشد چهبسا که خیلی زود در یکی از این دامها بیفتد و قدرت قلم خویش را که موهبتی از سوی خداوند است برای تثبیت حکومت حاکمان مستبد و قدرت طلب به کار برد.
دهخدا میدانست که روزنامهنگار همچون یک معلم است. معلمی که شاگردان بسیار دارد. او وظیفه دارد که شاگردان فرزانه و دلیر تربیت کند. آزادمردانی که از غارت ثروتهای مردم محروم توسط شاهزادگان، درباریان و حاکمان زورگو به خشم آیند و پیوسته در اندیشه دفاع از حقوق ملّت باشند.
اولین شمارة روزنامة صوراسرافیل در تاریخ پنجشنبه هفدهم ربیعالاول سال 1325 هـ. ق (14 دیماه 1276 ش) منتشر شد. دهخدا در اولین شماره دو مقاله داشت: یکی مقالة جدی و یک مقالة طنز گونه که در بخش چرند و پرند با امضای «دخو» به چاپ رسیده است. در شمارة اوّل نام دهخدا در کنار نام گردانندگان این روزنامه نیامده است و این جابجایی و حذف اسامی تا شماره پانزدهم ادامه داشت. امّا از شمارة پانزدهم به بعد نام هر سه نفر، یعنی میرزا قاسم خان به عنوان صاحب امتیاز و جهانگیرخان به عنوان مدیر و میرزا علی اکبر خان دهخدا به عنوان سردبیر و نگارنده آورده شده است.
از ابتکاراتی که در روزنامة صوراسرافیل به کار برده شد اختصاص دادن ستونی به نام چرند و پرند بود که در هر شماره با امضای «دخو»، نام مستعار علیاکبر دهخدا، درج میشد. این مقالات که به فارسی ساده و با شیوة طنزآمیز نوشته میشد توجه بسیاری از مردم را جلب کرد. این شیوة نگارش سبک جدیدی را در نثر فارسی پدید آورد که بعدها علاقهمندان فراوانی پیدا کرد.
طنز سیاسی دهخدا در واقع مقالاتی است که یک روزنامهنگار شجاع در مبارزه با بقایای یک حکومت خودکامه نوشته است. دهخدا با آنکه در آن هنگام 28 سال بیشتر نداشت امّا از زورمندان و قلدران ترسی به خود راه نمیداد. او تابع اخلاق روزنامهنگاران شریف است و برخلاف برخی از قلمزمان همدورة خویش رشوه و باج سبیل نمیپذیرد. وقتی نصرتالدوله پسر فرمانفرما و حاکم کرمان به عنوان کمک به روزنامه و ترویج معارف [!!] قالیچهای برای صوراسرافیل میفرستد، دخو یا بهتر بگوییم دهخدا در جلسة فوقالعادة روزنامة صوراسرافیل با قبول این مرحمت مخالفت میکند و در شمارة 15 روزنامه (چهارشنبه 29 رمضان 1325 هـ. ق) از قول «اویارقلی» به طنز مینویسد:
«آیا معنی رشوهخواری جز این است؟ و آیا بعد از اینکه روزنامهچی به این سم مهلک مسموم شد، دیگر در کلامش در نظر ملت وزنی میماند و آیا کسی دیگر به حرفهای روزنامه گوش میدهد....»
بعد خطاب به شاهزاده که قصد دارد با پرداخت رشوه از نیش طنز نویس شجاع بگریزد میگوید:
«پولیتیک حضرت والا نگرفت. یعنی اگر جسارت نباشد جناب... هم که در مجلس طرفدار شما بودند، بور شد و پل حضرت والا هم سرآب است... قالیچة مرحمتی یک صدتومانی به صوراسرافیل با قبوض مرسوله انفاز کرمان شد. بعد از این هم طرف خودتان را بشناسید و بیگدار به آب نزنید. نه صوراسرافیل رشوه میگیرد و نه آه دل شهدای تازه و نان ذرت و خون گوسفند خوردهای کرمان زمین میماند. امضا، رئیس انجمن لات و لوتها.»
روزنامة صوراسرافیل در واقع شیپور بیداری بود که خفتگان را بیدار میکرد. با انتشار هر شماره از این روزنامة بیدارگر عدة زیادی از مردم با حقوق انسانی خویش آشنا میشدند. بقایای حکومت استبدادی متجاوزان به حقوق انسانها از آن مقالات که در واقع بانگ آگاهی بود سخت به وحشت افتادند و به چارهجویی پرداختند.
استقبال از روزنامة صوراسرافیل
مردم به تدریج به صداقت گردانندگان روزنامة صوراسرافیل پی میبردند.
روزنامه بیشتر توسط اطفال روزنامهفروش در تهران پخش میشد. استقبال از این روزنامه بدانجا رسید که تیراژ آن از شماره 10 به بعد از مرز 24 هزار گذشت. مردم به تدریج به این حقیقت پی میبردند که مقالات روزنامهای که قصد بیدار کردن و آگاهی بخشی دارد شایسته احترام است. دهخدا در خاطرات خود از پیرمرد پارچهفروشی سخن میگوید که « یک روز به سختی از پلههای دفتر صوراسرافیل بالا میآمد تا روزنامه را بخرد. وی در پاسخ درخواست دهخدا که لازم نیست تا از این پلهها بالا بیایید، من خود روزنامه را برای شما پایین میآورم میگوید: پس ثوابش چه میشود؟»
طنز دهخدا
هر سخن طنز دهخدا دمیدن تازهای در شیپور بیداری است عبدالله مستوفی در خصوص اهمیّت روزنامه صوراسرافیل و بخش چرند و پرند در کتاب شرح زندگانی من مینویسد:
«چرند و پرندهای این روزنامه به قلم ایشان (دهخدا) بود و شمارة چاپ آن به 24 هزار هم بالغ گردید. من در طهران نبودم که ازدحام مردم را در خرید این روزنامه ببینم، ولی خودم [که در آن زمان در روسیه بودم] در پطرزبورغ (پترزبورگ) روز میشمردم تا هفته سرآمده، این 4 صفحه روزنامه به دستم برسد. مقالات اساسی آن جدی و محکم و صحیح و با موازین علمی مطابق و چرند پرند آن در شوخی و ظرافت به منتهی درجه بود. خیلیها خواستند از چرند و پرند دهخدا تقلید کنند ولی تا امروز کسی را ندیدهام که از عهدة این کار برآمده باشد.»
پرشورترین اظهار نظر را در این باره، طنزنویس نامآور معاصر مرحوم ابوالقاسم حالت دارد:
«طنز دهخدا، نمک صوراسرافیل بود، روح صوراسرافیل حکم نفحهای را داشت که این صور دمیده میشود. بدون مقالات او، این هفتهنامه مانند شیپوری بیصدا یا صبحی بیجان به نظر میآمد...»
یکی از هدفهای صوراسرافیل ـ چنان که خود اعلام کرده بود ـ تکمیل معنی مشروطه بود اما مثل معروف در اینجا مصداق داشت که قاچ زین را بگیر، سواری پیشکشت، مسأله این بود که اول باید معنی را تفهیم کرد و بعد به تکمیل آن پرداخت و تفهیم مشروطه لازمهاش این بود که به عوام کوچه و بازار بقبولاند که مشروطیت غیر از بیدینی است و حکومت قانون با اصول شرع تضاد و تعارض ندارد.
دهخدا علاج نابسامانیهای مملکت را در استقرار حکومت قانون و برچیدن بساط خودسری و خودکامگی میداند، و هرقدر مخالفت محمّدعلی شاه با آزادیخواهان شدت بیشتری به خود میگیرد زبان «دخو» در طنز و طعنه و هجو و تخطئة حکومت او تند و تیزتر میشود. و در همان مقالهای که از کرامات ببریخان سخن میگوید مطلب را به این نتیجه ختم میکند که: «من که سواد درستی ندارم اما به عقل ناقص خودم همچو میفهمم که از حرفهای متولی باشی همچو برمیآید که این مجلس موافق قانون جدید اروپاست و کارهای دورة ببریخان بر طبق قانون خدا، ای مسلمانها؟ اگر اینطور است چرا ساکت نشستهاید؟»
ویژگی دیگری که در اغلب طنزهای دهخدا دیده میشود تجاهلالعارف است، گویی دخو در مواردی برای حکومت، عقل و شعور قائل نیست و بنا را بر این گذاشته است که کسی از دستگاه حاکمه متوجّه سخنان بودار و نیش و کنایههای رساتر از هر حرف بیپرده، و شوخیهای رندانة او نیست. دخو با این تجاهل میخواهد بگوید همانطور که دولت ملت را تحمیق میکند ملت هم حق دارد حکومت را تحمیق کند و زبان حال قلمزنی دخو در برابر حاکم از خدایی خبر و خشک مغز همان شعر معروف است که:
من ز تو احمقترم، تو ز من ابلهتری یکی بباید کهمان هر دو به زندان بَرَد
فرمان لیاخوف و غرش توپهایی که بر سر مجلس و مجلسیان باریدن گرفت طنین طنز دهخدا را خاموش کرد. تجربة حکومت مشروطه در اولین مرحله و هنوز عمر مجلس اول به آخر نرسیده با شکست مواجه شد. اختلافی که قاعدتاً و قانوناً باید با بحث و مذاکره و استدلال و احتجاج حل و فصل گردد به تصفیه حساب منجر شد و قانون و قاعده و نظامنامه، جای خود را به شمشیر و زنجیر و داغ و درفش داد. حکومت باغشاهی، جای حکومت پارلمانی را گرفت.
میرزا جهانگیرخان شیرازی و ملک المتکلمین را به باغ شاه بردند و آن دو را به وضع فجیعی به فرمان محمّدعلی شاه به قتل رساندند امّا دهخدا و بسیاری از آزادیخواهان موفق به فرار شدند. بدینگونه شاه به آرزوی خود رسید. مجلس را منحل کرد و مشروطیت را تعطیل نمود. دهخدا توانست از ایران خارج شود و جان سالم به در برد.
دور از وطن: دوران بسیار سخت
دهخدا بعد از خروج از ایران، از راه باکو به اروپا رفت. وی مدتی مقیم پاریس بود و در این شهر با برخی از طرفداران مشروطه رفت و آمد داشت. او در آن شهر با دشواریهای بسیار روبرو بود. یکی از آنها نگرانیاش از بابت خانوادهاش بود. البته او قبل از خروج از ایران نامهای به یکی از دوستانش به نام سیّدمحمّد صراف نوشته و از او خواسته بود که به خانوادهاش یاری برساند. وی در پاریس مدتی در یک پانسیون به سر میبرد امّا فقر و فشار مالی آنچنان شدید شد که از شدت فقر به منزل علامه محمّد قزوینی پناه بُرد. وی در نامهای که در 15 نوامبر سال 1908 به معاضدالسلطنه پیرنیا نوشت:
«الآن بدون هیچ خجلت، چون چیزی از شما پنهان ندارم عرض میکنم سه روز است که با نان و شاه بلوط میگذرانم.»
و در همین نامه دربارة وضعیت مالی خود به طنز میگوید:
«... با 5/3 فرانک پول که الآن در کیف دارم، میخواهم محمّدعلی شاه را از سلطنت خلع کرده و مشروطه را به ایران عودت دهم.»
دهخدا در کشور سویس روزنامة صوراسرافیل را دوباره دایر کرد. امّا از این روزنامه بیش از سه شماره منتشر نشد. دهخدا به علت دشواریهای مالی به استانبول بازگشت و در آنجا مجلهای را به نام سروش تأسیس نمود. او از قتل جهانگیرخان آنچنان اندوهگین بود که شعری برای او سرود. وی در خاطرات خویش در این باره مینویسد:
«در روز 22 جمادیالاولی، 1326 قمری، مرحوم میرزا جهانگیرخان شیرازی، رحمةالله علیه، یکی از دو مدیر صوراسرافیل را قزّاقهای محمّدعلی شاه دستگیر کرده، به باغ شاه بردند و در 24 همان ماه، در همانجا، او را با طناب خفه کردند. بیست و هفت هشت روز دیگر، چندتن از آزادیخواهان و از جمله مرا از ایران تبعید کردند و پس از چند ماه با خرج مرحوم مبرور ابوالحسنخان معاضد السّلطنه پیرنیا، بنا شد در سویس روزنامة صوراسرافیل طبع شود.
در همان اوقات، شبی مرحوم میرزاجهانگیرخان را به خواب دیدم در جامة سپید (که عادتاً در تهران در برداشت) و به من گفت: «چرا نگفتی او جوان افتاد!» و بلافاصله در خواب، این جمله به خاطر من آمد: «یادآر ز شمع مرده یادآر» در این حال بیدار شدم و چراغ را روشن کردم و تا نزدیک صبح سه قطعه از مسمّط را ساختم و فردا گفتههای شب را تصحیح کرده و دو قطعة دیگر بر آن افزودم و در شمارة اوّل صوراسرافیل منطبعة سویس چاپ شد.»
تا کنون اندیشمندان ایرانی سخن بسیار دربارة نقش علیاکبر دهخدا در فرهنگ ایران گفتهاند که ما به علت محدود بودن صفحات به دو سخن بسنده میکنیم:
دکتر عبدالحسین زرینکوب دربارة دهخدا میگوید:
«در آشوب و غوغایِ سالهایی که با اشغال ایران از جانب قوای متفقین پای بیگانه حریم کشور وی را آلوده کرده بود و آنها که به نام شاه و وزیر و حاکم و امیر در ظاهر هر صاحب اختیار کارها بودند. از عنوان حاکمیت جز مجرد نام، چیزی برای ایشان باقی نمانده بود. در آنچه روی میداد و حاصل آن جز تجاوز به حریّت و عدالت و انسانیت نبود. جز سکوت یا همکاری و تأیید پنهانی، از عهدة هیچ کاری بر نمیآمدند. حتی تجاوزها و تعدیات پنهان و آشکار خود را هم به الزام سپاه بیگانه منسوب میکردند. امّا از روی تظاهر و ریا و برای اجتناب از خشم و انتقام قوم خود که ناچار روی دادنی بود، از وقوع آن نارواییها ابراز تأسف میکردند و در عین حال جز اظهار همدردی زبانی با مظلومان به هیچ اقدام مؤثر دست نمیزدند، دهخدا از کنج عُزلت کتابخانة خویش با همین زبان نامأنوس صدای اعتراض برمیداشت و در قصهای به نام «آب دندان بک» هم حال مظلومان را که به سبب جهالت خویش تن به مذّلت میدادند و هم حال حاکمان خودی را که نیز به جهت انهماک در خوف و جهل جز نفرین زیرلبی نسبت به اَعمال واقعی این فجایع چارهای نمیداشتند بینقاب مینمود.»
دهخدا تا پایان عمر با استبداد مبارزه میکرد. در دوران مبارزه مردم ایران با استبداد و استعمار یعنی در دوران دولت مصدق به یاری او برخاست.
دکتر سیّدمحمّد دبیرسیاقی در مقدمة دیوان دهخدا مینویسد:
«در سالهای مقارن حکومت ملی مرحوم دکتر مصدق، بار دیگر آتش پرفروغ و گرمیبخش وطندوستی و انسان دوستی و نوعپروری دهخدا از زیر خاکستر زمان و کارهای تحقیقی زبانه میکشد و جان مشتاقان و کالبد فسردة شیفتگانِ قلم، راه خود را زندگی و گرمی میبخشد.
این مرد تشنة آزادگی و آزادی از این جنبش (نهضت ملی ایران) جهش و نیرویی تازه مییابد و بیآنکه دامن تحقیق و مطالعه را از کف رها سازد، در دفاع از آزادی و ستیز با استبدادِ نو و دفاع از حق محرومان و حمایت از حکومت ملی، مقالات و اشعار و مصاحبههایِ رادیویی و مطبوعاتی مؤثر و متین ترتیب میدهد. تند و بیپروا و پرهیجان امّا به ادب تمام و دور از هر غرض و هوس…»
دهخدا در دوران سلطنت پهلوی اوّل و پهلوی دوم صدمة بسیار دید حمایت او از دکتر محمد مصدق و دولت وی موجب خشم محمدرضا شاه شد به گونهای که بعد از کودتای 28 مرداد وی را خانهنشین کردند. حقوق بازنشستگی او را قطع کردند و چندین بار او را به محاکمه و استنطاق کشاندند.
دکتر محمد دبیرسیاقی دربارة مرحلة دوّم استنطاق (بازجویی) او مینویسد:
«نوبت دیگر در 25 مهر 1332 او را به دادستانی دعوت کردند و پس از ساعتها درنگ و پاسخگویی به سؤالات مکرر نیمهشب مانده و رنجور او را به منزل برگرداندند و در هَشتی و دالان منزل رها کردند. پیر فرسودة از حال برفته بیآگاهی اهل خانه ساعتها نقش بر زمین بماند تا خادمی که برای ادای فریضة صبح برخاسته بود. کالبد فسردهاش را به درون نقل کرده و اهل خانه را آگاه ساخته تا تیمارداری وی کنند.»
دهخدا بر اثر این رفتارهای وحشیانه به سختی صدمه دید و بیماری آسم وی دوباره بازگشت. پیرمرد که فرسودة رنج و کار سالیان میبود، در زیر ضربات مداوم به کلی از پای درآمدن و در یک کلمه با کودتای 28 مرداد «دق مرگ» شد.
آخرین دیدار
روز دوشنبه هفتم اسفند ماه 1334 محمد معین و سیدجعفر شهیدی به عیادت استاد رفتند. دکتر محمد سلطانی دربارة این آخرین دیدار و سپس مرگ دهخدا مینویسد:
«... پس از چند لحظه سکوت و نگاهی به هزاران جلد کتاب که همه تماشاگر استاد بودند، زیر لب گفت: «که مپرس» کسی از حاضران متوجّه نشد. دهخدا دوباره گفت: «که مپرس» مرحوم دکتر معین پرسید: «منظورتان شعر حافظه است!» دهخدا جواب داد: «بله.» دکتر معین گفت: «مایل هستید برایتان بخوانم؟» دهخدا گفت: «بله.» آنگاه دکتر معین دیوان خواجه شیراز را برداشت و چنین خواند:
درد عشقی کشیدهام که مپرس
زهر هجری چشیدهام که مپرس
گشتهام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیدهام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش
میرود آب دیدهام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیدهام که مپرس
سوی من لب چه میگزی که مگوی
لب لعلی گزیدهام که مپرس
بی تو در کلبة گدایی خویش
رنجهایی کشیدهام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیدهام که مپرس
شامگاهان استاد در حال اغما بود. خبر بیماری و از کارافتادگی دهخدا تمام دوستان و علاقهمندان او را آزرده خاطر ساخت.
مرگ دهخدا
روز هشتم اسفندماه 1334 استاد علیاکبر دهخدا درگذشت. دکتر محقق در گزارش خود مینویسد: آن روز باران میبارید، آسمان میگریست. دانشکدة ادبیّات را با کمک دانشجویان دیگر تعطیل کردیم و همه به خیابان ایرانشهر آمدیم تا در مراسم تشییع جنازه شرکت کنیم. بسیاری از «افاضل و علما و ادبا» از ترس نیامده بودند، چه، زمانی که خبر مرگ دهخدا را به شاه گفته بودند، نابخردانه پاسخ داده بود:
«به دَرَک که مُرد...»
اما مردان وفادار و تنی چند از روحانیون آزادمنش و دانشجویان و کسبه و بازاریان احترام استاد را بر تهدید رژیم برتری داده و برای وداع با او در خانهاش که سالیان دراز، کانون جوشان فرهنگ ایران زمین بود، حاضر شدند و ساعتی بعد او را به خاک سپردند.
منبع: تاریخ معاصر ایران در دورة قاجار محمود حکیمی، نشر نامک، 1388، ص 581 تا 594.
هويدا كمونيست، فراماسونر، بهائي

اميرعباس هويدا نخستوزيري كه بيشترين سالهاي صدارت را در ميان كابينههاي عصر پهلوي اول و دوم به خود اختصاص داده است، از نظر اكثر مورخان معاصر به عنوان سياستمداري «فرصتطلب» شناخته شده است. او همواره سعي ميكرد خود را با خواست و مصالح شاه و ديدگاه قدرتهاي برتر آن روز همسو و منطبق سازد. او در دهه 1320 به حزب توده و به كمونيستها نزديك شد سپس به سرعت وارد شبكه تارعنكبوتي سياسيون متمايل به انگلستان شد و از فعالان فراماسونري گرديد. بعد با حفظ همين ارتباط به سياستهاي آمريكا و اسرائيل گرايش يافت. در تمام اين احوال بهائي نيز بود و براي پيروان اين فرقه خدمات زيادي ارائه كرد.
* * * *
هويدا، سياستمداري كه طولانيترين دوران نخست وزيري را در خلال تاريخ مشروطيت به خود اختصاص داده بود، 1298 ش. در تهران متولد شد. پدرش حبيب الله ـ عين الملكـ كارمند وزارت امور خارجه، و كارشناس اداره عربي اين وزارتخانه و سپس وزير مختار ايران در عربستان بود. افسرالملكوك مادر هويدا نيز دختر محمدحسين خان سردار از چهرههاي معروف بهائي بود كه در دوران قاجار در آشوبهائي كه بهائيان در چند شهر ايران به راه انداختند نقش داشت. اميرعباس هويدا ابتدا در دارالفنون تحصيل كرد، سپس هنگام مأموريت پدرش در لبنان در مدارس بيروت ثبت نام كرد و در مدت اقامت در اين شهر زبانهاي عربي و فرانسه را فراگرفت. پس از خاتمه تحصيلات متوسطه در بيروت، راهي اروپا شد ودر تابستان 1320 ش. از دانشگاه بروكسل در رشته علوم سياسي ليسانس گرفت. از سالهاي دهه 1320، هويدا به پيروي از مسلك و عقيده پدرش به اعضاء شبكهها و سران فرقه ضالة بهائيت نزديك شد و همكاري با آنان را آغاز كرد. هويدا در كشاكش جنگ دوم جهاني از اروپا به ايران بازگشت و ابتدا جهت انجام خدمت وظيفه به دانشكده افسري رفت و سپس در شهريور 1322 در وزارت امور خارجه كه در آن زمان توسط محمد ساعد مراغهاي اداره ميشد استخدام شد. او از بهمن 1323 به اداره سوم سياسي اين وزارتخانه منتقل شد و در اول مرداد 1324 به عنوان وابسته سفارت رهسپار فرانسه شد.
احسان طبري از رهبران حزب توده در كتاب «كژراهه» نوشته است كه هويدا در مأموريت فرانسه با حزب توده نيز مرتبط گرديد و با ايرج اسكندري آشنا شد. از سوي ديگر هويدا در وزارت خارجه با حسنعلي منصور نيز كه رياست اداره چهارم اين وزارتخانه را برعهده داشت، دوستي عميقي پيدا كرد.
پنج ماه از اقامت هويدا در پاريس نگذشته بود كه وي به اتفاق حسنعلي منصور و عدهاي ديگر به جرم قاچاق مواد مخدر توسط پليس فرانسه دستگير شدند، اما با وساطت دربار پهلوي رهايي يافتند. اين رسوايي در مطبوعات داخلي نيز انعكاس داشت.1
هويدا در اول آبان 1325 كارمند سركنسولگري ايران در هامبورگ و اول فروردين 1328 كارمند كنسولگري ايران در اشتوتگارت شد. گفته ميشود در اين سالها تعداد زيادي از گذرنامههاي سفيد در بايگاني چند كنسولگري ايران در آلمان مفقود شد پس از مدتي مشخص شد بسياري از سرمايهداراني كه در هامبورگ محكوميتهائي پيدا كرده بودند با استفاده از اين تذكرهها فرار كردهاند. در اين سالها وزير مختار ايران در آلمان عبدالله انتظام پسر ميرزا محمدخان انتظام السلطنه فراماسون قديمي بود؛ كسي كه بعدها وزير خارجه و رئيس هيأت مديره شركت ملي نفت ايران شد.
اقدامات خلاف قانون هويدا سبب فراخواني وي از آلمان به تهران شد. عبدالله انتظام كه حامي هويدا بود در اسفند 1329 در كابينه حسين علاء وزير خارجه شد و هويدا را به عنوان منشي خصوصي خود برگزيد. هويدا سپس در دولت مصدق معاون اداره سوم وزارت خارجه شد. چند ماه بعد نيز در 29 مهر 1330 هويدا به دعوت كميسارياي عالي پناهندگان سازمان ملل متحد مأمور خدمت در اين سازمان شد و مدت 5 سال نزد «وان هك گدهارت» كميسر عالي پناهندگان سازمان ملل كه از فراماسونهاي مشهور فرانسه نيز بود در ژنو ماند.
هويدا در اسفند 1335 رايزن سفارت ايران در آنكارا شد. اين درحالي بود كه رجبعلي منصور پدر حسنعلي منصور دوست صميمي هويدا، سفير ايران در تركيه بود و اين رابطه سبب افزايش منزلت هويدا در سفارت ايران در آنكارا گرديده بود. پس از چندي عزيمت رجبعلي منصور به اروپا جهت معالجه موجب شد هويدا سرپرستي سفارت ايران در تركيه را تا زمان معرفي سفير جديد بر عهده بگيرد؛ اما اين مدت دو ماه بيشتر به طول نينجاميد وانتصاب سرلشكر حسن ارفع به سفارت ايران در تركيه كه يك نظامي بود، سبب برهم خوردن مناسبات وي باهويدا شد. زيرا به زودي مشخص شد كه هويدا با استفاده از اختيارات خود زمينه مهاجرت تعداد زيادي از سرمايهداران بهائي را به تركيه فراهم ساخته و به اين ترتيب ناخشنودي و نارضائي مقامات تركيه را برانگيخته بود. دولت آنكارا در پيگيريهاي بعدي خود متوجه شد كه فعاليتهاي مضره و غير قانوني بهائيان در تركيه، به نوعي زير نظر هويدا در سفارت ايران قرار دارد. از اين رو وزارت خارجه تركيه از سرلشكر ارفع سفير ايران درخواست فراخواني هويدا را كرد.
حضور نامنظم هويدا در سفارت، ارتباط گسترده وي با شبكه بهائيان تركيه كه سبب هشدار مقامات آن كشور به سرلشكر ارفع شده بود و مهمتر از اين دو عامل، فعاليتهاي جاسوسي هويدا در تركيه2موجب برخوردهايي ميان وي با ارفع و زمينه ساز انتقال او به تهران شد.
هنگام بازگشت هويدا به تهران عبدالله انتظام، مراد وحامي او مديرعامل شركت ملي نفت بود. از اين رو به تقاضاي او هويدا مأمور خدمت در شركت ملي نفت شد. او ابتدا مدير اداري شركت نفت بود ولي به سرعت ترقي كرد ودر 1337 به عضويت هيأت مديره شركت درآمد. او به همراهي طيفي از دوستان بهائي خود از جمله فؤاد روحاني، مهندس فرخان و ... بسياري از چهرههاي بهائي را وارد شركت ملي نفت ايران كردند. به طوري كه پس از رفتن انتظام، دكتر منوچهر اقبال مدير عامل بعدي شركت نفت، متوجه خلافكاريهاي علني آنان شد و به ناچار عذر آنان را خواست. هويدا در 1338 با «ساواك» نيز مرتبط شد و به عضويت اين سازمان درآمد.
در 1340 ش. حسنعلي منصور به پيشنهاد امريكاييها تشكيلاتي به نام «كانون مترقي» به وجود آورد. اين تشكيلات كه بعدها به حزب «ايران نوين» تغيير نام داد، با پوشش كمك به اصلاحات ارضي و اصلاحات اقتصادي و سياسي در كشور به وجود آمده بود و در آن جمعي از نخبگان و تحصيلكردگان دانشگاههاي امريكا و اروپا شركت داشتند. هويدا نيز به دليل سابقه دوستي با حسنعلي منصور از ابتدا وارد اين تشكيلات شد. وي از طريق منصور با شبكه فراماسونري نيز مرتبط گرديد. دوستي هويدا با نامبرده موجب شد هنگامي كه منصور در اسفند 1340 به نخست وزيري رسيد، وي وارد كابينه شده و وزارت دارايي را بر عهده گرفت. حسنعلي منصور در اول بهمن 1343 توسط يكي از اعضاي هيأتهاي مؤتلفه اسلامي ـ شهيد محمد بخارايي ـ در مقابل مجلس شوراي ملي كشته شد و هويدا در هفتم همان ماه در حكمي غيرمنتظره مأمور تشكيل كابينه شد. اين در حالي بود كه هويدا تنها يك دوره 11 ماهه سابقه اجرايي در وزارت خارجه داشت.
هويدا يك سال و چند ماه پس از شروع نخستوزيري خود با ليلا امامي دختر سيدحسن امامي (امام جمعه تهران در رژيم شاه) وصلت كرد. مراسم ازدواج اين دو در اواخر تير 1345 برگزار شد ولي در اوائل مرداد 1350 آنان متاركه كردند. ارتشبد حسين فردوست با ارائه اسناد فراوان در زمينه انحرافات جنسي هويدا علت اين جدائي را مفاسد اخلاقي هويدا عنوان كرده است. 3
هويدا، گرچه مدت 13 سال نخستوزير بود.اما به تصريح مورخين، وي در اين مدت نقش يك منشي و مجري مطيع اوامر شاهانه را برعهده گرفته بود. در دوران نخست وزيري هويدا، شاه فرمانرواي مطلق كشور بود و نه فقط مسايل مربوط به سياست خارجي و امور دفاعي را شخصاً اداره ميكرد، بلكه در جزئيات امور داخلي كشور نيز مداخله مينمود. وزيران مهم كابينه و مقامات ارشد دولتي مستقيماً به شاه گزارش ميدادند و مستقيماً از او دستور ميگرفتند. جلسات هيأت دولت، اغلب جنبه تشريفاتي داشت و مصوباتي كه قبلاً تهيه و تنظيم شده و از سوي شاه لازم الاجرا شناخته شده بود، به امضاي وزيران ميرسيد. نقش هويدا غالباً در رسيدگي به اموري خلاصه ميشد كه شاه به او ارجاع ميكرد. وي در مسايل سياست خارجي، دفاعي و نفتي مطلقاً دخالتي نداشت و اين امور تحت نظارت مستقيم شاه بود. هويدا خود يكي از چهرههاي سرشناس بهايي و از اعضاي فعال فراماسونري بوده و بسياري از دولتمردان كابينه وي نيز عضو لژهاي مختلف فراماسونري بودند.
هويدا در آن روزگار كه بازار كمونيسم گرم بود، به كمونيسم و به حزب توده نزديك شد، سپس به سياستهاي غرب به ويژه انگلستان نزديك شد و به سرعت به مهره مورد اعتماد لندن در نظام حكومتي ايراني تبديل گرديد اما به دليل دركي كه از جريانهاي سياسي داشت پس از آنكه متوجه شد خورشيد استعمار انگلستان در حال غروب كردن است به سياستهاي آمريكا متمايل شد و خود را با مواضع واشنگتن تطبيق داد. او در عين حال چنان به اسرائيل و سياستهايش نزديك شد كه دولت اسرائيل به عنوان قدرداني از وي 140 هزار متر مربع زمين در فلسطين را به او واگذار كرد.
سالهاي صدارت هويدا كه به دوران ثبات سلطنت پهلوي گره خورده بود، سالهاي اوجگيري فساد وتباهي و يكهتازي شاه محسوب ميشود. در دوران نخست وزيري هويدا پيوندهاي نهان و عيان دربار پهلوي با محافل قدرتمند و چپاولگر غرب و صهيونيسم جهاني به مستحكمترين شكل خود رسيد و شاه در صحنه بينالمللي به مثابه يك ديكتاتور بلندپرواز و در منطقه به عنوان استوارترين دوست غرب ظاهر شد. شاه، در كشوري كه فساد و تباهي آن را به كام انحطاط كشيده بود، فرارسيدن «دروازههاي تمدن بزرگ» را اعلام ميكرد. در اين دوران، اگرچه در افكار عمومي هويدا چهرهاي مسلوب الاختيار و فاقد استقلال شخصيتي شناخته ميشد، اما خود نيز مشوق شاه در تداوم مفاسد حكومتي در ابعاد گوناگون و توجيهگر خيانتهاي وي در كشور بود و عملاً زمينههاي لازم براي اين جنايتها را بوجود آورده بود.
هويدا نخست وزيري بود كه با حضور او شاه ميتوانست خود را در قدرتي مطلقه و بر فراز قانون اساسي مشروطه نمايش دهد. دولت هويدا ضمن ترسيم چهرهاي توانا و باثبات از رژيم شاه در منطقه و در صحنه بين المللي، باني برگزاري جشنهاي 2500 ساله شاهنشاهي در ايران بود. مبلغ عظيمي از بودجه كشور صرف برگزاري اين جشنها شد، درحالي كه اكثر روستاهاي كشور از نعمت برق و آب برخوردار نبودند.
اميرعباس هويدا كه سه ماه پس از تبعيد امام خميني(ره) به تركيه، مأمور تشكيل كابينه شد، سرانجام پس از حدود 13 سال، در 15 مرداد1356 از نخست وزيري بركنار شده و وزير دربار گرديد.. در آن زمان، امير اسدالله علم ـ وزير دربارـ به دليل ابتلاء به بيماري سرطان در بيمارستاني در نيويورك بستري بود. با انتصاب هويدا به وزارت دربار، منصب نخست وزيري به جمشيد آموزگار واگذار شد.
مسئوليت وزارت دربار هويدا چندان به طول نيانجاميد و وي يكسال بعد با اوجگيري مبارزات مردمي، به پيشنهاد ازهاري ـ نخست وزير وقت ـ و با موافقت شاه و براي آرام كردن افكار عمومي، در هفتم آبان 1357 بازداشت و به جرم مساعدت در اختناق و نابسامانيهاي سياسي و اقتصادي كشور روانه زندان شد. هويدا كه تا پيروزي انقلاب در ميهمانسراي ساواك تحت مراقبت بود، پس از پيروزي انقلاب اسلامي، دستگير شده، ابتدا به مدرسه علوي و سپس به زندان قصر انتقال يافت. او در زندان قصر محاكمه شد و به جرم معاونت درجنايات، خيانتها، چپاولگريها و مفاسد اداري و اخلاقي و سياسي رژيم پهلوي و زمينه سازي در تعميق اين مفاسد در 13 سال آخر حيات رژيم پهلوي دوم، در 18 فروردين 1358 اعدام شد. اين اعدام خشم محافل امريكايي، صهيونيستي، اروپايي و شبكه جهاني فراماسونري و بهائيت را به همراه داشت.
پي نويس:
1ـ به روزنامه كيهان مورخ 14 و 19 بهمن 1325؛ مجله خواندنيها؛ سال هفتم شماره 49؛ مرد امروز سال پنجم شمارههاي 93 و 94 مراجعه شود. (ظهور و سقوط سلطنت پهلوي؛ ارتشبد حسين فردوست؛ ج دوم؛ ص 369؛ انتشارات مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي. ) 2ـ هويدا در طول مدت اقامت خود در تركيه از طريق آشنايي با منشي سفارت انگليس در آنكارا اسنادي را رونوشت برداري ميكرده و به سفارت امريكا در آن كشور انتقال ميداده است (فصلنامه مطالعات تاريخي؛ شماره 2؛ بهار 1383؛ از انتشارات مؤسسه مطالعات پژوهشهاي سياسي.) 3ـ ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، ج 2، ص 7ـ 306.
شیطانی به نام اشرف پهلوی

دربار پهلوی دوم، آمد و شد زنان متعددی بوده است. بسیاری از این زنان با توجه به خط مشی حکومت پهلوی و رفتار درباریان از جامعه زنان مسلمان این مرز و بوم نبودند. در عین حال در میان آنان افرادی بودند که در بیبند و باری و انحرافات اخلاقی و در عین حال نفوذ در حاکمیت کشور گوی سبقت را از سایرین ربودند.
اشرف پهلوی دختر رضاخان و دوقلوی محمدرضا پهلوی از معاریفی است که حضور و نفوذ تعیین کننده او در هیأت حاکمه، بیانگر جو اخلاقی و فرهنگی حاکم بر دربار میباشد. آنچه ذیلاً از نظر خوانندگانی گرامی میگذرد، معرفی چهره اشرف پهلوی است.
اشرف پهلوی در چهارم آبان 1298در بیمارستان احمدیه تهران همراه برادر دوقلویش محمدرضا متولد شد. سن اشرف چند ساعت کوچکتر از محمدرضا پهلوی بود. مادرش تاجالملوک دولتشاهی ـ دختر تیمور خان آیرملو از فرماندهان تیپ قزاق ـ یکی از چهار همسر رضاخان پهلوی بود.1 اشرف و محمدرضا دو سال بعد از تولد شمس به دنیا آمدند و این سه نفر و علیرضا پهلوی، تنی یکدیگر بودند. 2
اشرف در مدرسه زرتشتیها تحصیل کرد. اما تحصیلات دانشگاهی نداشت. او زبان فرانسه را توسط مادام «ارفع» در خانه خواند و بامطالعه رمانهایی به زبان فرانسه به داستانهای عاشقانه فرانسوی علاقهمند شد. او درباره تحصیلاتش مینویسد: «پدرم چون از کمبود تحصیلات رسمی خود رنج میبرد، تصمیم گرفت که ما تحصیل کنیم و دست کم یک زبان خارجی یاد بگیریم. به همین جهت مادام ارفع را که همسر فرانسوی یکی از افسران ارتش بود، استخدام کرد تا به ما زبان فرانسه بیاموزد. اما ساعاتی که ما با خانم ارفع میگذراندیم، شباهتی به کار درکلاس درس نداشت. چون او در این ساعات درهای دنیای تازه و ناشناختهای را به روی ما میگشود. دنیای سحرآمیز و ناآشنا و شهری به نام پاریس که ما را شیفته و مسحور خود ساخته بود.» 3
اشرف پهلوی در دوران نوجوانی و بلوغ با مهرپور تیمورتاش فرزند وزیر دربار رضاخان روابطی داشت اما پس از آن که تیمورتاش به اتهام جاسوسی برای شوروی مطرود رضاخان شد، این رابطه محدود و کمرنگ شد.
اشرف در 1317 به اصرار پدر و علیرغم میل باطنیاش با علی قوام پسر ابراهیم قوام ـ قوامالملک ـ ازدواج کرد. قوامالملک از رهبران عشایر جنوب ایران بود که درسالهای پایانی حکومت قاجار نقش مؤثری در تحکیم سلطه سیاسی و نظامی انگلیس در جنوب کشور ایفا کرد. او دارای 4 فرزند به نامهای علی، رضا، ایرندخت و ملکتاج بود. ملکتاج با امیر اسدالله علم ازدواج کرد و علی با اشرف وصلت نمود. ولی این وصلت هرگز باب میل و رغبت اشرف نبود و به همین دلیل تنها تا زمان حضور رضاشاه در کشور دوام یافت و پس از تبعید وی، اشرف بلافاصله از همسرش جدا شد. اشرف از این ازدواج که در فضائی عاری از پیشزمینههای عاطفی و اخلاقی صورت گرفت به تلخی یاد میکند «در حالی که پیراهن سفید به تن داشتم، در مراسم عروسی مشترکی که برای من و شمس برپا شده بود، تن به ازدواج دادم. اما اگر پیراهن سیاه پوشیده بودم، مناسبتر بود.» 4
اشرف پس از سقوط حکومت پدرش که با تبعید او همراه شد، توانست از علی قوام جدا شود. او سپس به «مهرپور» فرزند تیمورتاش وزیر دربار رضاخان میاندیشید. اما وی در سانحه اتومبیل درگذشت و اشرف به فرزند دیگر تیمورتاش به نام هوشنگ دل بست. طبعاً محمدرضا پهلوی هرگز با ازدواج خواهرش با کسی که پدرش در زندان توسط رضاشاه به قتل رسیده بود، موافقت نکرد.
در بهمن 1320 که فوزیه همسر اول شاه به حالت قهر عازم مصر شد، اشرف به درخواست برادرش با فوزیه همسفر شد. اما سفر اشرف به مصر و مشاهده میهمانیها، باشگاههای شبانه، مجالس رقص و مشروبخواری و معاشرتها و معاشقههای درباریان مصری، وی را بیشتر از گذشته، بی قید و بند ساخت. اشرف در سفر به مصر عاشق یک تاجر مصری که فرزند یکی از وزیران مصر بود شد و او را که احمد شفیق نام داشت با خود به تهران آورد و در اسفند 1322 رسماً با وی ازدواج کرد. به دنبا این ازدواج، شفیق به اصرار اشرف از ملیت مصری خود دست کشید و ملیت ایرانی پذیرفت. اما این ازدواج نیز تنها هفت سال دوام آورد.
اشرف در سال 1325 به مسکو رفت و با استالین ملاقات کرد. در سال 1326 راهی امریکا شد و با ترومن دیدار کرد. او در 6 اردیبهشت 1326 به ریاست سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی که پایگاهی برای جمعآوری پول و ثروت بود منصوب شد. سپس با توجه به توصیه پدرش که از وی خواسته بود در ایران مانده و برادرش را یاری دهد، تلاش کرد در تصمیمات شاه نفوذ کند. او تا قبل از کودتای 28 مرداد 1332 با تشکیل جلسات متعدد به شاه امر و نهی میکرد. شاه هم که در مقابل خواهر خود کمرو و بیدست و پا بود، به مدت یک دهه تسلیم اکثر خواستههای او بود. مشاوران و دستیاران اشرف در تصمیمگیریها، افرادی چون علی سهیلی، عبدالحسین هژیر و سپهبد علی رزمآرا بودند. این عده تسلیم و مطیع محض اشرف بودند.
در طول بیش از 10 سال اشرف مرکز ثقل و کانون قدرت و منشاء تأثیرگذاری برتصمیمات شاه بود و همه مقامهای مهم سیاسی حتی وزیران و سفیران با نظر او تعیین و تأیید میشدند. سازمان «سیا» در بخشی از گزارش خود راجع به شخصیت اشرف مینویسد:
اشرف خواهر دوقلوی شاه یکی از جاهطلبترین و مهمترین حامیان شاه و مهمترین یاران او در طول سالهای مدید سلطنتش بوده است... این خصوصیات، به خصوص در دورهای که ضعف شاه مهمترین مشخصة وی بود، نمایان میشد. به همین علت سفارت امریکا در سال 1951 گفته بود: که اشرف عزم راسخ بیرحمانة پدرش را دارد. 5
اشرف در سال 1321 زمانی که شاه تحت تأثیر سیاستهای قوام در کشور و حمایتهای انگلیس و آمریکا و نمایندگان مجلس از وی احساس ضعف و انزوا کرد و از تصمیم خود برای استفعا سخن به میان آورد با عصبانیت و پرخاش، براو فریاد زد و از اظهار ضعف او شدیداً انتقاد نمود. او حتی به شاه قول داد که به قیمت مخالفت با قوام و تضعیف او اجازه نخواهد داد سلطنت برادرش تضعیف شود. اشرف با این پافشاری و جار و جنجال به محمدرضا روحیه داد و او را آرام کرد. 6
اشرف پهلوی در دهه 1320، به نوعی زمامدار پشت صحنه و حافظ شیرازه حکومت محمدرضا پهلوی بود. او در سیاست، اقتصاد، فرهنگ و حتی امور اجتماعی جامعه ایران دخالت داشت. تأسیس نمایشگاههای مد بانوان، فراخواندن مانکنها به ایران، راهاندازی قمارخانهها و کازینوهای سلطنتی بابلسر و رامسر، احضار پزشکان برجسته اروپائی برای جراحیهای پلاستیکی به روی چهره خانمهای مورد نظر دربار از جمله اقدامات اشرف در سالهای دهه 1320 بود. در این مدت اشرف به روزنامهنگاران، شاعران و روشنفکران نزدیک شد و با آنان جلسات و مجالس مشترک هفتگی ترتیب داد.
اما در دوران قدرت گرفتن مصدق، تبعید اشرف به اروپا به دستور مصدق و قطع ارز مورد نیاز وی، لطمه بزرگی برای او بود. اشرف برای اولین بار مجبور شد تا برای تأمین مخارج روزمره مایملک خود را بفروشد. او تنها از محل فروش لباسها و عتیقهجات همراه خود 30 میلیون فرانک به دست آورد. علاوه بر این مبالغ هنگفتی نیز ارز از تجار ایرانی مقیم فرانسه قرض گرفت، اما هرگز به آنان باز نگردانید.
زندگی اشرف در فرانسه با آلودگیهای اخلاقی فراوانی همراه شد. او در رستوانی در پاریس با جوانی به نام مهدی بوشهری آشنا شد. بلافاصله از احمد شفیق جدا شد و به عقد بوشهری درآمد. این در حالی بود که از شفیق دو فرزند و از علی قوام یک فرزند داشت. 7
اشرف پس از سه سال تبعید در اروپا، اواخر 1332 به ایران بازگشت و فعالیتهای قبلیاش را از سر گرفت. گردآوری ثروت از راههای نامشروع، پورسانتگیری، زد و بند با شرکتهای خارجی و سوء استفادههای گسترده مالی، تشکیل محافل شبانه و روابط گسترده نامشروع از اقدامات عادی اشرف پس از بازگشت به تهران بود.
در اسناد لانه جاسوسی به نقل از منابع امریکایی آمده است:
«... با وجود اینکه شاه از تجارتهای مشکوک خواهرش سودی نبرده ولی در متوقف ساختن وی تمایلی نشان نداد و یا قادر به انجام آن نبوده است. در ادوار مختلف مبارزه با فساد در ایران، گاهی به فعالیتهای تجاری ناپسند فرزند اشرف حمله ور میشد. این کار سبب شد که شاهزاده شهرام از اینگونه فعالیتها کناره گرفته و در عوض از طریق مادرش به انجام آنها مبادرت ورزد. تا زمانی که شاه زنده است، اشرف و حیات ضد و نقیضش مایه شرمساری خاندان پهلوی میگردد...8»
در سند دیگری میخوانیم:
«در خاندان شاه، بسیاری از خویشاوندان فاسد از نظر مالی وجود دارند که مهمترین آنها خواهر دوقلوی وی اشرف است که ماهیتاً طماع و دارای تمایلات جنوب آمیز زنانه میباشد.» 9
حسین فردوست در بیان خاطراتش از مردان بسیاری به عنوان معشوقههای اشرف پهلوی نام میبرد که حتی بعضی از آنها مانند پالانچیان به علت عدم تمکین در برابر وی به قتل رسیدهاند:
«... زمانی که قائممقام ساواک بودم، روزی نصیری مرا خواست. نصیری هیچگاه مرا نمیخواست و ما در کارمان مستقل بودیم. به هر حال، بر خلاف روال معمول، روزی مرا خواست و گفت: فلانی، گرفتاری عجیبی پیدا کردهام. جریان را پرسیدم. گفت اشرف تلفن زده و میگوید پالانجیان را باید دستگیر کنید! آخر چرا؟ البته نصیری پروایی نداشت و هرکس را میخواست دستگیر میکرد، ولی این قضیه فرق میکرد و نصیری از این وحشت داشت که مورد اعتراض محمدرضا واقع شود و لذا به من پناهنده شد. به هر روی اجازة محمدرضا کسب شد و پالانچیان توسط ساواک دستگیر و زندانی شد. علت دستگیری پالانچیان چه بود؟ بررسی کردم و معلوم شد که پالانچیان به عشق اشرف جواب منفی داده...» 10
البته، چنانکه گفته شد، در این ماجرا پالانچیان به قتل رسید، بدین ترتیب که ساواک به دستور اشرف پهلوی در هواپیمای اختصاصی او نقص فنی ایجاد میکند و در نتیجه پالانچیان بر اثر سقوط هواپیما میمیرد. 11
اشرف از سال 1335 وارد شبکه داد و ستد مواد مخدر شد و از این معاملات میلیاردها دلار ثروت اندوخت و پیگیری بسیاری از محمولههای مرفین، تریاک و هروئین در کشور به اشرف و افراد وابسته به وی میرسید.
در دو دهه آخر عمر سیاسی حکومت پهلوی، اشرف یکی از مهمترین وزنههای اقتدار آمریکا در ایران شد. او که در جریان کودتای 28 مرداد 1332 خود با شبکه مأموریت «سیا» در ایران همکاری کرد، توانست به تدریج روابط خود را با «سیا» و رجال و سیاستمداران آمریکائی تقویت کند. سفرهای متعدد اشرف به آمریکا در طول دهه چهل سبب تحکیم روابط تهران واشنگتن شد. از آن پس رابطه اشرف با راکفلر، کسینجر و دیگر فعالان عرصه سیاست آمریکا تقویت شد. بعدها چاپ کتاب «کودتا در کودتا» که از جمله اسناد «سیا» مربوط به کودتای 1332 بود به روشنی ابعاد وابستگی اشرف به «سیا» را نشان داد. 12
اشرف در 1348 به دلیل حمل یک چمدان حاوی تریاک در فرودگاه زوریخ بازداشت شد اما پلیس سوئیس پس از بررسی گذرنامه سیاسی او و با توجه به نسبتش با محمدرضا پهلوی او را آزاد کرد.13 با این حال در اسفند همین سال وی به ریاست کمیته ایرانی حقوق بشر نیز منصوب شد!
اشرف علاوه بر این سمت نایب رئیس کمیته ملی پیکار با بیسوادی، رئیس سازمان زنان ایران و نایب رئیس سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی نیز بود.
انگیزه محمدرضا پهلوی برای گماردن وی در رأس مراکز و سازمانها و هیئتهای نمایندگی، مهار رفتار افسار گسیخته وی و کسب وجهه برای او بوده است بدون آنکه باطناً اعتقادی به کارایی و تواناییهای اشرف پهلوی داشته باشد.
اسدالله علم در خاطرات خود در این باره مینویسد:
«از آنجا که والاحضرت اشرف شانس انتخاب شدن برای ریاست مجمع عمومی سازمان ملل را ندارد، حالا در کلهاش فرو رفته که به عنوان نماینده دائم ایران در سازمان ملل انتخاب بشود. شاه گفت: این خواهر دوقلوی من روز به روز دیوانهتر میشود... حرص و آزش برای مالاندوزی ارضا شده حالا در پی افکار احمقانه و جاهطلبانه است... اگر یک سر سوزن قابلیت مدیریت داشت با کمال میل پیشنهادش را بررسی میکردم، ولی چون خوهر من است خیال میکند میتواند از بالای سر وزارت خارجه کارهایش را انجام دهد. جاهطلبیهای او حقیقتاً نامعقول است.» 14
اشرف در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی بیشتر اموال گرانبها، تابلوها، فرشها و اندوختههای خود را از ایران خارج کرد و به منزل مسکونیاش در نیویورک و ویلایش در نیس فرانسه برد. هنگام پیروزی انقلاب اسلامی ، وی صدها میلیون دلار در حسابهای بانکی در نیویورک، لندن، پاریس و سوئیس داشت. اشرف اکنون در امریکا به بیماری آلزایمر دچار شده و حافظه خود را نیز از دست داده است. 15
پینویسها:
1. رضاخان 4 همسر داشت:
ـ صفیه همدانی ـ از دودمان قاجار. رضاخان از وی دختری به نام همدمالسلطنه داشت.
ـ تاجالملوک دولتشاهی که مادر شمس، اشرف، محمدرضا و علیرضا بود.
ـ توران امیر سلیمان، دختر مجدالسلطنه امیر سلیمانی ـ که مادر غلامرضا بود.
ـ عصمتالملکوم دولتشاهی؛ مادر عبدالرضا، احمدرضا، محمودرضا و فاطمه بود.
2. علیرضا در 1301 متولد و در آبان 1333 در یک سانحه هوایی کشته شد.
3. خاطرات اشرف پهلوی، نشر علم، 1375، ص 55.
4. پهلویها، خاندان پهلوی به روایت اسناد ، مؤسسه فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر، ج 2، ص 257.
5. از ظهور تا سقوط، مجموعه اسناد لانه جاسوسی آمریکا، ج 1، ص 107 و 108.
6. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ص 228.
7. فردوست درباره فساد اخلاقی و بیبند و باری اشرف چنین میگوید:
«اگر قرار شود لیست مردانی که در دوران 37 ساله سلطنت محمدرضا بااشرف رابطه داشتند تهیه شود، علیرغم دشواری و غیر ممکن بودن کار، مسلماً لیست طویلی خواهد شد و حتی او نیز ممکن است همه را به یاد نیاورد.» (ظهور و سقطو سلطنت پهلوی، ج اول، ص 232.)
8. از ظهور تا سقوط، همان، ص 19.
9. از ظهور تا سقوط، همان، ص 196.
10. ظهور و سقطو سلطنت پهلوی، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ج اول، صص 234 ـ 235.
11. همان، صص 235 ـ 236.
12. زنان ذینفوذ در خاندان پهلوی، نیلوفر کسری، نشر نامک، 1380، ص 173.
13. زنان دربار به روایت اسناد ساواک، مرکز بررسی اسناد تاریخی، زمستان 1381، ص 16.
14. پهلویها، همان به نقل از اسدالله علم، گفتگوهای من با شاه، ج اول، طرح نو، 1371، ص 273.
15. زنان دربار، همان، ص 190.
عواید خاندان سلطنتی بریتانیا از حاشیه های یک جشن
اگر این روزها رسانهها را نگاه کنید و مطبوعات را ورق بزنید، این نامها غریبه نیستند؛ «شاهزاده ویلیام و کیت میدلتون». ما در کشوری هستیم با کیلومترها فاصله از بریتانیا، کشورمان بارها از ناحیه استعمار پیر لطمات سهمگینی خورده، کودتای 28 مرداد، آنقدر دور نیست که فراموشش کرده باشیم. با این حال، انقدر که تصویر شاهزاده جوان بلند با همسرش در ذهن ایرانیان نقش بسته، حتی نام اقوام عیاش او در ذهن ما وجود ندارد! در همین کشور خودمان، بریتانیا با دعوت از مقام رسمی جمهوری اسلامی ایران و پاسخ رد طبیعی آن مقام رسمی به این دعوت، نام خود و خبر ازدواج شاهزاده خاندان سلطنتی خود را به صفحات بنیادگراترین نشریات ایران نیز رساند.
وقتی مراسم عروسی شاهزاده انگلیسی بتواند حتی در صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران مطرح شود و اغلب رسانههای رسمی کشورمان را درگیر کند، صدها صفحه وبلاگ در محیط مجازی به راه بیندازد و... باید پذیرفت که بریتانیا هنوز هم میتواند افکار عمومی را در تسلط داشته باشد.
چپها منتظر کوچکترین گزک از این مراسم هستند، ولی حتی اوباما و همسرش، سارکوزی و خانواده و... هیچ کدام از متحدان موثر بریتانیا به این جشن دعوت نمیشوند و خبر آن در همه رسانهها منتشر میشود و به جای این سیاستمداران که مخالفان زیادی در افکار عمومی جهان دارند، از دیوید بکهامی دعوت میشود که کمتر مخالفی در جهان دارد. البته شاید اتفاقی باشد، در این صورت اتفاق حساب شدهای بوده!
در حالی که رسانههای داخلی، مشغول حساب و کتاب هزینههای برگزاری این جشن بودند، برگزارکنندگان و ذینفعان این مراسم، سود خود را میبردن؛ سودی که از مطرح شدن این موضوع حتی در رسانههای جمعی دشمنترین کشورها نیز عاید آنان میشد؛ سودی که از صدها هزار نفر گردشگر به دست آوردند و سودی که از محل پخش مستقیم و غیرمستقیم مراسم از شبکههای تلوزیونی جهان به دست آوردند.
از همه مهمتر، بهبود چهره خاندان سلطنتی بریتانیا که از 1992 به این سو، در طول نزدیک به دو دهه، هرگز روی آرامش را ندیده و همواره نامش با حاشیههای شرم آور گره خورده بود.
اینجاست که باید بار دیگر سخن چرچیل مشهورترین سیاس جهان را که دست بر قضا انگلیسی نیز هست، بار دیگر به یاد بیاوریم: «روزی در جهان تنها پنج پادشاه باقی میماند، یکی پادشاه بریتانیا و چهار پادشاه ورق».
سرانجام بریتانیا برنده این مسابقه رسانهای شد
برآوردهای عجیب و غریبی از هزینههای این جشن منتشر شدند. در حالی که رسانههای ایران، هزینههای برگزاری آن را تا 120 میلیون دلار برآورد کردند، «بی.بی.سی» بنگاه خبری بریتانیا اعلام کرده است، این مراسم دست کم دو میلیون پوند هزینه روی دست بخشهای عمومی این کشور گذاشته است. رقم هر چه باشد، بیشک انگلیسیها از این رخداد سود خود را بردند.
از اسفند ماه سال گذشته، رسانههای ایران درگیر این ماجرا هستند، بماند که در جهان چند وقت است رسانهها درگیر این موضوع شدند. یک کمپانی میباید چند هزار میلیون دلار هزینه میکرد، تا این چنین در صدر اخبار باقی بماند و افکار عمومی را تسخیر کند؟ رقمی برای آن نمیتوان متصور شد! از حراج لباس نامزد شاهزاده انگلیس که در یک عکس دیده شده، تا خانه کودکی وی و... گرفته تا حراج لباس عروس و حق پخش مراسم همگی درآمدهایی بودند که این مراسم در پی داشت.
تنها در اواخر فروردین ماه سال جاری، خانه دوران کودکی کیت میدلتون، همسر شاهزاده انگلستان به حراج گذاشته با قیمت پایه هشتصد هزار دلار به حراج گذاشته شد. این حراج مدیون داغی خبر ازدواج کیت و شاهزاده ویلیام بود.
هنوز آمار رسمی از شمار گردشگرانی که برای دیدن مراسم عروسی به بریتانیا سفر کرده بودند، مشخص نشده است، ولی یک روز پیش از آغاز مراسم، سازمان گردشگری بریتانیا برآورد کرده بود، دست کم یک میلیون و صد هزار نفر توریست برای دیدن این مراسم در لندن حضور داشته باشند. این میزان توریست، یعنی مبلغی بیش از پنجاه میلیون پوند درآمد برای بریتانیا!
اگر تنها نیمی از این تعداد، دو روز بیشتر در لندن بمانند، درآمدی برابر با صد میلیون پوند به لندن سرازیر شده است.
این تنها نیست، پس از برگزاری مراسم یورو نیوز اعلام کرد، بر پایه برآوردی که داشته، از هر چهار نفر در دنیا، یک نفر این مراسم را دیده است. صدها شبکه تلویزیونی این مراسم را مستقیم پخش کردند. البته این مراسم قابل مقایسه با پخش یک مسابقه فوتبال نیست، چراکه مخاطبان آن به مراتب بیشتر از مسابقات فوتبال بودند؛ حال مقایسه میکنیم!
شبکه پولی BSKyB در انگلیس، برای پخش هر مسابقه فوتبال در لیگ انگلستان، حاضر است بیش از 6.3 میلیون یورو به باشگاهها پرداخت کند. با همین میزان، تصویر کنید تنها اگر این مراسم دست کم در صد شبکه فراگیر پخش شده باشد، ارزش آن بیش از 630 میلیون یورو خواهد بود.
از سوی دیگر، ازدواج در خانواده سلطنتی، یک فرصت استثنایی را برای شرکتهای تجاری پدید آورده تا با ابداعاتی منحصر به فرد، مشتریان بیشتری جذب کنند. برای نمونه، شرکت آلمانی «تی موبایل» ویدئو کلیپی با مضمون مراسم جشن ازدواج مزبور تهیه کرده که تنها در سه روز، پنج میلیون بازدیدکننده اینترنتی داشته است.
این حجم مخاطب در دنیای امروز، ارزشی به مراتب بیش از هزینههای برگزاری این جشن ازدواج داشتند. دولت بریتانیا شاید با صرف دهها برابر این هزینه، نمیتوانست تا این اندازه توجه جهان را به خود جلب کند.
بهبود چهره خاندان بحران زده سلطنتی
مردم بریتانیا بیش از حد علاقه به سرک کشیدن در زندگی مشاهیرشان دارند. همواره درز اخبار و اطلاعات ـ به ویژه خانوادگی و خیانت ـ افراد سرشناس در صدر اخبار و توجه مخاطبان بریتانیایی بوده است.
اگر نگوییم خاندان سلطنتی بریتانیا، همه مسئولیت این مهم را در سالهای اخیر به دوش کشیدند، دست کم نیمی از آن بر عهده این خاندان بوده است. تنها در بیست سال گذشته، چندین رسوایی بزرگ در این خانواده رخ داده است.
سال ۱۹۹۲ سالی نه چندان خوش برای خاندان سلطنتی بریتانیا بود.
به گزارش خبرگزاری رسمی آلمان، در ماه مارس شاهزاده «اندرو» از همسرش «سارا فرگوسن» جدا شد.
چند ماه پس از جدایی، عکسهایی نیمهبرهنه از «سارا فرگوسن» به همراه مشاور مالیاش در کنار یک استخر به روزنامهها راه یافت. در ماه آوریل همان سال، شاهزاده «آن» طلاق گرفت و چند ماه بعد در دسامبر، سرانجام شاهزاده «چارلز» و لیدی «دایانا» پس از سالها اختلاف، جدایی خود را رسما اعلام کردند.
ملکه الیزابت دوم چهلمین سال تاجگذاریاش را به دلیل همین حواشی که مطبوعاتی شدند و چهرهای نامطلوب از خاندان سلطنتی بریتانیا را در ذهن مخاطب به جای گذاشتند، «سالی بد» لقب داد.
جدایی چارلز از دایانا ضربه محمکی به وجهه خاندان سلطنتی بریتانیا وارد کرد. کوتاه مدتی پس از آن، درز مکالمات تلفنی چارلز با کامیا پارکر، معشوقه چندین سالهاش، به روزنامهها سر و صدای زیادی را به راه انداخت و موجب شد که بسیاری از مردم چندان رغبتی برای به سلطنت رسیدن شاهزاده چارلز نداشته باشند.
«سوفی وسکس»، همسر شاهزاده «ادوارد»، عضو بعدی خاندان سلطنتی بود که در سال ۲۰۰۱ خبرساز شد.
خبرگزاری آلمان گزارش داد، وی که در آن زمان یک دفتر مطبوعاتی را اداره میکرد، در دام خبرنگاری افتاد که با لباس مبدل خود را به عنوان یکی از مشتریان جا زده و مکالماتش با او را ضبط کرده بود. در این مکالمه، «سوفی وسکس» با لحن تحقیرآمیزی نسبت به ملکه مادر، دایانا، چارلز و حتی نخستوزیر وقت، تونی بلر، صحبت کرده بود. شدت این رسوایی تا اندازهای بود که مطبوعات آن را رسوایی «سوفی گیت» خواندند.
در این میان، نه تنها اعضای خاندان سلطنتی، بلکه اطرافیان نزدیک آنها نیز بودهاند که جزییاتی از آنچه را درون این خانواده میگذرد، به بیرون منتقل کردهاند. در سال ۲۰۰۳ «پاول برل»، خدمتکار شخصی لیدی «دایانا»، کتابی منتشر کرد و در آن پرده از بحران زندگی زناشویی «چارلز» و «دایانا» برداشت. هر چند مشخص نیست، آنچه «برل» در این کتاب نوشته تا چه اندازه به حقیقت نزدیک است، ولی در هر حال، این کتاب در صدر پرفروشترینها قرار گرفت.
شاهزاده هری، برادر جوانتر شاهزاده ویلیام نوه ملکه الیزابت، به دلیل روابط عاشقانه متعددش با زنان، حضور در مهمانیهای گوناگون و انتشار عکسهایی از او در حالت مستی، لقب «شاهزاده مهمانی» را از رسانهها دریافت کرد. انتشار عکسی از او در یونیفورم نازیها نیز تا مدت ها خبرساز بود.
حاشیههای دردسر ساز سلطنتی
پس از سده 18 میلادی، تا اواسط سده 19، کشورها یکی یکی به دنبال تغییر رژیمهای سیاسی رفتند. یا رژیمهای سیاسی که اغلب پادشاهی بودند، به کلی سرنگون میشدند و اعضای خاندان آنان (حتی کودکان) چون خاندان سلطنتی روسیه تزاری به وحشتناکترین شکل ممکن کشته میشدند، یا چون خاندان سلطنتی ایران فراری میشدند. در این میان، راه سومی نیز بود. برخی رژیمها با دادن امتیازهای گسترده، چون تعهد دخالت نکردن خاندان سلطنتی در مسائل سیاسی تا همیشه تاریخ، به بقای خود به شکل ظاهری ادامه میدادند. به این حکومتها، مشروطه سلطنتی گفته میشود؛ همانند رژیمی که در دوران قاجاریه نیز در ایران پیاده شد، ولی با دخالت دولتهای غربی از جمله انگلستان، دولت مستعجل شد!
در جهان امروز، کم نیستند خاندانهای سلطنتی؛ در نقشه زیر نقاطی از جهان را که در آن خاندان سلطنتی حضور دارد، میبینید.
اکنون نزدیک 39 خاندان سلطنتی در جهان هستند. برخی از آنها همانند خاندان سلطنتی بریتانیا، هلند، نروژ، سوئد و... با سوابق چند صد ساله هستند و برخی دیگر چون کشورهای نوپای عربی حاشیه خلیج فارس مثل بحرین عمرشان خیلی کوتاه است.
هرچند این خانوادهها در قدمت، تأثیر یا عدم تأثیرگذاری در مسائل سیاسی و... با یکدیگر تفاوتهایی دارند، همگی در یک موضوع مشترکند؛ حاشیههای مقبول عوام.
«مری دونالدسون»، همسر استرالیایی ولیعهد دانمارک، «لتیسیا اورتیس روکازولانو» همسر ولیعهد اسپانیا، «ماکسیما زورگویتا» همسر آرژانتینی ولیعهد هلند، و «مت ماریت» همسر ولیعهد نروژ، همگی دخترانی از خانوادههای عوام بودند که به کاخهای سلطنتی راه یافتند.
نکته قابل توجه در این میان، پیشینه هر کدام از آنها به جز مری دونالدسون بود که در زمان ازدواج بحثهای فراوانی پدید آورد.
«لتیسیا» پیش از ازدواج با شاهزاده فیلیپ، یک بار ازدواج کرده بود و باکره نبود (باکره بودن دختران برای ازدواج در بیشتر خاندانهای سلطنتی یکی از اصول به شمار میرود) پدر «ماکسیما»، جزو یکی از مقامات بلندپایه دولت خورخه رافائل ویدلا، دیکتاتور آرژانیتی بود که همین هم باعث شد تا خانواده سلطنتی هلند، شرط ازدواج وی را با ولیعهد، حضور نداشتن والدینش در جشن عروسی عنوان کنند.
دست آخر، همسر ولیعهد نروژ که از ازدواج پیشینش صاحب یک پسر بود، سابقه استفاده از مواد مخدر را داشت و عکسهای فراوانی از او در مهمانیها در روزنامهها به چاپ رسیده بود.
چهرهای موجه برای توجیه خاندان استعمار پیر
در کشورهای غربی، خبرنگاران از عکس مجالس تا آفتاب گرفتن کنار استخر خصوصی را رصد میکنند و کافی است یک نقطه تاریک در خاندان سلطنتی بیابند.
این خانوادهها، بازماندگان سدهها ظلم در اروپای قرون وسطی هستند؛ دورانی سیاه که هر اندیشمند امروزی از آن بیزار است. طبیعی است که بیشتر تحصیلکرده های اروپایی در خوشبینانهترین حالت، اگر با دیده نفرت به این خانوادهها نگاه نکنند، با دیده شک آنها و افعال و رفتارشان را به نظاره بنشینند.
وانگهی، گروههای چپ، پایبندان به سلوک مارکس و مکاتب انتقادی و... همواره در پی رصد کردن کوچکترین نقطه سیاهی در خانوادههای سلطنتی هستند تا آنها را به جنجالی رسانهای بدل سازند.
اگر نویسنده «تابناک» از حاشیههای خاندان سلطنتی بریتانیایی آگاه است، حتما ملکه الیزابت نیز اینها را خوب میداند؛ بنابراین، یک زوج آبرومند که دست کم، عکس نیمه برهنه از آنها در سایتها نباشد، مست و لایعقل در خیابان در لباس افسران نازی از آنها عکس گرفته نشده باشد و... بهترین چیزی است که میتواند چهره این خاندان را که در بیست سال گذشته همواره مایه شرم بودند، بهبود بخشد.
بنابراین، شاهزاده ویلیام از راه میرسد. با کیت میدلتون، دختری از عوام ازدواج میکند که پدر و مادرش از راه تأسیس شرکتی پستی ثروتی به هم زدند و دختر نیز دست کم در پنج سال گذشته، نقطه سیاهی در کارنامه نداشته، اگر چنین نقطهای وجود داشت، رسانههای بریتانیا یا رسانههای کشورهای چپ اروپایی، آن را آنچنان پررنگ میکردند که ماه عسل را به کام شاهزاده زهرمار کنند.
شاهزاده ویلیام مثل آن قوم خویش نیست که در لباس افسران نازی (که مردم بریتانیا از آنها تنفر دارند) مست و لایعقل عکسی از او گرفته شده باشد.
او به ارتش رفته و در جنگ افغانستان حضور داشته (حضور در جنگ افغانستان برای کشورهای آزاد نوعی ضد ارزش است، ولی در داخل بریتانیا، نوعی ارزش تلقی میشود) نه در مافیای مواد مخدر بوده، نه رشوه و فساد مالی از او منتشر شده است و دست بر قضا، بر خلاف بسیاری از پسران خاندانهای سلطنتی، رسانهها از او عکسی ندارند که حاکی از شرکتش در محفل خوشگذرانی یا در کنار مدلی نیمه برهنه باشد؛ این بهترین انتخاب برای این خاندان به شمار میرود.
بنابراین، مراسمی برگزار میشود و از هر چهار نفر در جهان، یک نفر آن را میبیند. صدها شبکه تلویزیونی آن را مستقیم پخش میکنند؛ مراسمی که از سه تا چهار ماه پیش، افکار عمومی با اخبار حاشیهای نسبت به آن خوب حساس شده است.
افکار عمومی منتظر شنیدن رسوایی جدیدی هستند، اما جز دایی عروس که نامش چند بار در کنار شبکههای فروش مواد مخدر مطرح شده است، نقطه سیاه دیگری نمی یابند.
برخی رسانهها با شور و شوق از هزینههای بالای این جشن میگویند و در دام سرایت اخبار این جشن میافتند، غافل از اینکه این خبر میتواند تنها با بخشیدن درآمد به دست آمده از حراج لباس عروسی، دسته گل، لباس دامادی، کراوات شاهزاده و... به یک خیریه تلطیف شود.
به هر حال، هرچند خبر مربوط به رسواییهای خاندان سلطنتی را مردم داخل بریتانیا و حداکثر مردم اروپا و قشر خاصی از مردم جهان شنیدند، خبر این ازدواج را، به ویژه با حاشیههایی مانند گرسنگی کشیدن دختر مکزیکی برای حضور در مراسم را همه دنیا دیدند.
خاندان سلطنتی استعمار پیر، بار دیگر با حقهای، خود را با چهرهای موجه بر سر زبانها انداخت. آنها حتی حساب پس از عروسی را نیز کردند!
شبکه تلویزیونی استرالیایی «ای.بی.سی» می خواست روز گذشته 29 آوریل، از مراسم ازدواج پرنس بریتانیا برنامهای طنزآمیز تهیه و پخش کند. برای این کار قرار بود از تصاویری که «بی.بی.سی» از این مراسم پخش میکند، استفاده شود.
اما به گزارش «بی.بی.سی» فارسی و خبرگزاری آلمان، دو روز پیش، «بی.بی.سی» قراردادی جدید روی میز مدیران تلویزیون «ای.بی.سی» گذاشت، که بر پایه آن استفاده از تصاویر مراسم ازدواج «ویلیام و کیت» برای برنامههای طنز مجاز نیست.
اگر اینها همگی رخدادهای خوب و مسلسلوار پس از دو دهه رسوایی بودند، باید گفت اینها «اتفاقات مسرت بخش و حساب شده خاندان کهنسال سطلنتی استعمارگر پیر بودند».
نظرات ()