بی خبری سیمین از مرگ شمس
به گزارش خبرنگار مهر، شمس آلاحمد نویسنده و پژوهشگر آثار ادبی و هنری و برادر زندهیاد جلال آلاحمد نیمه شب 14 آذر امسال پس از یک دوره نسبتاً طولانی بیماری، در بیمارستان فرهنگیان تهران درگذشت و پیکرش در قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) به خاک سپرده شد.
سیمین دانشور چند روز پیش از درگذشت برادر همسرش، از طریق یکی از اقوام از بیماری او و بستری شدنش در بیمارستان مطلع و خودش نیز بلافاصله پس از شنیدن این خبر بدحال شده بود.
با این حال در 14 روز گذشته این موضوع از سیمین دانشور پنهان مانده است؛ طوری که حتی تلویزیون منزل او هم در این مدت توسط پرستار و دیگر نزدیکان دانشور که با او ارتباط دارند، خاموش مانده است!
البته دانشور و شمس در تمام این سالها - به ویژه پس از درگذشت جلال آلاحمد در سال 1348 - تقریباً هیچگونه ارتباط خانوادگی با یکدیگر نداشتهاند.
هر چند سیمین دانشور از بستری شدن برادر همسر فقیدش در بیمارستان ناراحت و نسبت به وضعیت او نگران شده، به خاطر اینکه در منزلش حتی شماره تلفن شمس آلاحمد درج نشده است، او (دانشور) نتوانسته به صورت تلفنی هم جویای حال شمس شود.
البته این مسئله دوطرفه بوده و از آن طرف (منزل شمس آلاحمد) هم قبلتر تماسی با منزل دانشور حتی برای احوالپرسی گرفته نشده است.
این در حالی است که ویکتوریا دانشور خواهر سیمین دانشور در مجلس ختم شمس آلاحمد که پنجشنبه هفته گذشته (18 آذر) در مسجد نور تهران برگزار شد، حضور یافته بود.
خبرنگار مهر پس از درگذشت شمس آلاحمد بارها تلاش کرد با سیمین دانشور درباره جایگاه شمس آلاحمد و خاطراتش از او و نیز همسرش (جلال آلاحمد) گفتگو کند اما این نویسنده پیشکسوت سالهاست با هیچ رسانهای مصاحبه نمیکند. کهولت سن و بیماری از علتهای دوری گزیدن بانوی داستاننویسی ایران از خبرنگاران است.
دانشور چند سالی است علاوه بر مشکلات ناشی از کهولت سن، با بیماریهای ریوی و کلیوی هم دست به گریبان است و سه سال پیش نیز به علت عارضه تنفسی چند روزی را در بیمارستان سپری کرد.
دانشور که در حال حاضر هشتاد و نهمین سال عمرش را سپری میکند از نویسندگان تاثیرگذاری به شمار میرود که برخی از کتابهایش مانند "سووشون" و "جزیره سرگردانی" از شهرت جهانی برخوردار است.
گفت و گو با شمس آل احمد
قرار بود برای دیدار و گفتوگو با استاد شمس آل احمد به منزل او برویم، قرار را با استاد در میان گذاشتیم، اما او فروتنانه گفت: «به کیهان میآیم»
وقتی به استقبال او به راهرو رفتیم، به راستی شرمنده شدیم. پاهای آهووشی که از دو دهه پیش او را نرم و سبکبال همراه جوانان پرشور انقلاب برای سخنرانی به هر محفل و مکان فرهنگی میبردند، دچار شکستگی شده بود...
با استاد شمس آل احمد در آستانه 67 سالگی به گفتوگو مینشینیم. آرام و با تاملی بیش از گذشته سخن میگوید، لاغر و تکیده است، صدای خوش و رسایش به شعلهای کمفروغ بدل شده و با تبسمی شیرین میگوید: کیهان فرهنگی را میخوانم، کار خوبی کردید که ویژهنامهای برای عبدالعلی دستغیب درآوردید... و بعد، از حال همکاران گذشته کیهان فرهنگی میپرسد، سراغ مهدی کلهر را از ما میگیرد... کجاست؟ چه میکند و حالش چطور است؟
در کلامش هنوز هم طنز ویژه و یکهاش موج میزند، صدایش آنقدر آهسته و کمطنین است که چندین بار ضبط صوت یا به تعبیر او «حبس صوت» را به صورتش نزدیک میکنیم تا چیزی از گفتوگویمان حذف نشود.
قرار بود در این گفتوگو، تنها از او بگوییم، این را از آغاز با استاد در میان گذاشتیم. اما مگر میوشد با «شمس» بود و از«جلال» نگفت؟ جلال بخشی جداییناپذیر از شخصیت شمس است. حقا اگر جلال، شمس را نداشت، روشنفکران غربگرا و شرقزده و رژیم وابسته پهلوی که در زمان حضور جلال، جرات مقابله با او را نداشتند، با ترفندهای رذیلانه شبهفرهنگی، شخصیت جلال را همچون دیگر متفکران مبارز و مسملان به تیغ زهراگین جفا میسپردند. آگاهان میدانند که در دوره سیو پنج سال خاموشی جلال، هر بار که حملهای علیه جلال تدارک شد، شمس در صف مقدم مدافعان بود.
پس بیراه نیست اگر بگوییم: درخشش مجدد «آن ماه»، چه در آسمان شب تیره جور، و چه در سپهر سبز ولایت و انقلاب اسلامی، وامدار «شمس» است.
آنچه در پی میخوانید، حاصل دیدار ما با «شمس جلال» است.
استاد شمسالدین آل احمد، فرزند حجتالاسلام سیداحمد طالقانی روحانی سرشناس تهران و برادر کوچکتر زندهیاد جلالالدین آل احمد در سال 1308 در محله پاچنار تهران تولد یافت. دوره دبستان را در مدرسه ثریا و دوره متوسطه را در دبیرستان مروی و دارالفنون به پایان برد.
وی به تبعیت از جلال، در سنین جوانی یک چند به مسایل سیاسی و حزبی پرداخت و با انشعاب جلال از حزب توده، او نیز از آن حزب فاصله گرفت و بیشتر به تحصیل و امور فرهنگی- آموزشی پرداخت. فعالیتهای سیاسی-اجتماعی او در دوران خفقان رژیم پهلوی، چهاربار دستگیری و زندان برای او رقم زد. شمس دارای لیسانس ادبیات و فوق لیسانس فلسفه و علوم تربیتی است؛ مدتی نیز به قصد ادامه تحصیل در مقطع دکتری در رشته فلسفه به آلمان رفت و حتی در کلاس زبان آلمانی ثبتنام کرد، اما بنابه دلایلی ادامه نداد. از سال 1336 به استخدام فرهنگ درآمد و به تدریس ادبیات فارسی، فلسفه و علوم تربیتی در دبیرستانها و دانشکدههای مختلف پرداخت.
شمس آل احمد از سال 1329 دست به کار نگارش شد و علاوه بر تصحیح کتاب «طوطینامه» -اثری از قرن هشتم- دو مجموعه داستان به نام های «عقیقه» و «گاهواره» منتشر کرد. شمس پس از پیروزی انقلاب نیز دو کتاب حدیث انقلاب «آزادی» و «استقلال» را به بازار نشر فرستاد. کار بزرگ او «از چشم برادر» است که همه جنبههای زندگی و آثار جلال را در بر میگیرد. «سیرو سلوک» سفرنامه او به آلمان و اسپانیا نیز از دیگر آثار اوست.
وی پس از پیروزی انقلاب، سخنرانیهای متعددی در باره مسایل متنوع فرهنگی-اجتماعی در مجامع گوناگون داشته است. شمس آل احمد علاوه بر عضویت در شورای عالی انقلاب فرهنگی، مدتی نیز مسوءولیت سردبیر روزنامه اطلاعات را به عهده داشت.
کیهان فرهنگی: جناب شمس! تشکر میکنیم که در این شرایط دشوار بیماری و شکستگی پا، لطف کردید و به کیهان فرهنگی آمدید. حقیقت این است که پس از درگذشت زنده یاد جلال آل احمد، همه دوستداران آن عزیز، تصویر او را بیشتر در آیینه کلمات شما و خانم دانشور دیدند. یادمان هست که در سالهای پرالتهاب آغاز انقلاب، لحن گرم و گیرای شما بود که ضمن روشنگری در باره مسایل فرهنگی روز، به مردم امید و آرامش میداد. در تمام آن سالها، شما بیشتر از جلال گفتید و کمتر از خودتان. امروز میخواهیم با شما گفتوگو کنیم، با شمس آل احمد، برادر کوچکتر جلال. لطفاً، ابتدا از سال تولد و محل زندگیتان برایمان بفرمایید.
استاد شمس آل احمد: از لطفتان نسبت به من و جلال ممنونم. من متولد 1308در محله پاچنار تهران هستم و شش سال از جلال کوچکترم. جلال هم در تهران به دنیا آمد. آن زمان تهران، چهار محله بزرگ داشت: عودلاجان، چاله میدان، سنگلج و بازار. محله پاچنار هم بخشی از محله بازار تهران بود.
کیهان فرهنگی: از چه زمانی خانواده شما از طالقان به تهران آمدند؟
استاد شمس آل احمد: زمان دقیقش را حالا نمیدانم. در کتاب «از چشم برادر» نوشتهام احتمالاً پدربزرگ ما اواسط دوره ناصری به تهران آمده است.
کیهان فرهنگی: مهاجرت ایشان به تهران دلیل خاصی داشته؟
استاد شمس آل احمد: پدربزرگ ما سید محمد تقی اورازانی، متولد اورازان طالقان بود و میدانید که «اورازان» به معنای «آبریزان» است. اجداد ما در اورازان بیشتر دامدار و اندکی هم کشاورز بودند. اهالی روستا، پدربزرگ ما را در سن 14 سالگی برای تحصیل به قم میفرستند تا بعد از تحصیل علوم دینی، به روستا برگردد و اورازان هم برای خودش روحانی بومی داشته باشد و دیگر نیازی نباشد که کسی برای تبلیغ و ارشاد یا عزاداری از جای دیگر به آنجا بیاید. پدربزرگم بعد از چند سال تحصیل در قم، به نجف میرود و پیش علمای بزرگ آن زمان درس میخواند و از فاضل ایروانی و سیدمحمد قزوینی اجازه اجتهاد میگیرد و به خاطر بعضی مشکلات در تهران ساکن میشود و دیگر به روستا نمیرود و همین جا در تهران میماند و از آن تاریخ، خانواده ما در پاچنار ساکن شدند. بعد که کریم آقا ببوذرجمهری در زمان رضاخان حاکم و شهردار تهران میشود، محلات قدیم حوالی بازار را در هم میکوبد تا خیابان خیام و بوذرجمهری را بسازد. به این ترتیب، خانه ما توی خیابان افتاد و از آن تاریخ، ما به «گذر قلی» رفتیم. این کوچه کوتاه و بازارچه محقر، بینگذر مستوفی و سیدنصرالدین و بازارچه معیر و پاچنار محصور است.
کیهان فرهنگی: دلیل خاصی داشته که پدربزرگتان در پاچنار، سکونت اختیار کردند؟
استاد شمس آل احمد: بله، آن موقع پاچنار پاتوق طالقانیهای مهاجر بود. آنها غالباً برای داد و ستد به قزوین و مازندران یا تهران میرفتند. پاتوقشان در تهران، چند کاروانسرا بود. حالا هم بقایای دو کاروانسرا، یکی زیر گذر قلی و یکی نزدیک میدان اعدام هست. این باراندازها در واقع مسافرخانههای قدیم تهران هم بودند. مطب سید رضیخان پزشک طالقان هم که در دارالفنون درس خوانده بود، در ه مین گذر قلی و ابتدای بازارچه معیر بود.
کیهان فرهنگی: به این ترتیب، احتمالاً پدربزرگتان در تهران ازدواج کردهاند، همینطور است؟
استاد شمس آل احمد: بله، پدربزرگ ما در تهران ازدواج کرد و البته کمی دیرتر از معمول. او صاحب شش فرزند شد که اولین آنها، پدر ما سیداحمد طالقانی بود.
کیهان فرهنگی: پدربزرگتان چه سالی فوت کردند؟
استاد شمس آل احمد: ایشان سال 1325 هجری قمری فوت کردند و بعد از او، پدرم دیگر مجال تحصیل بیشتر پیدا نکرد و جانشین پدر و سرپرست سه برادر و دو خواهر کوچکتر از خودش شد.
کیهان فرهنگی: تحصیلات پدرتان در تهران بود؟
استاد شمس آل احمد: بله، پدرم تحصیلاتش را در حوزه علمیه مروی تهران و پیش مدرسانا آنجا طی کرد و از محضر درس آقاسید هادی طالقانی که مردی باتقوا و ساده زیست بود، بهرهمند شد. جلال و برادر بزرگترمان سیدمحمد تقی هم قبل از سفر به نجف اشرف، مقدمات درس طلبگیشان را پیش آن مرد بزرگ، در مدرسه مروی خواندند. من هم چند ماهی محضر ایشان را درک کردم، خدا او را رحمت کند.
کیهان فرهنگی: پدرتان هم در تهران تشکیل خانواده دادند؟
استاد شمس آل احمد: بله، پدرم بعد از فوت پدرش، با امینه بیگم اسلامبولچی خواهرزاده شیخ آقابزرگ تهرانی ازدواج کرد. حاصل این ازدواج 12 فرزند بود که چهار نفرشان در ایام کودکی فوت کردند. برادر بزرگم سیدمحمدتقی ملقب به کمالالدین بود که در کسوت روحانیت بود، از شاگردان نخبه مرحوم آقا سیدابوالحسن اصفهانی؛ مرجع تقلید و نماینده ایشان در مدینه، که در سال 1330 توسط ملک فیصل مسموم و کشته شد.ه بعد آمنه، مرضیه، خانم خانمها و زهرا تا برسد به جلال و بعد راضیه و سرانجام خودم که تهتغاری خانواده هستم.
کیهان فرهنگی: جناب شمس! اشتغال عمده پدرتان در تهران به عنوان یک روحانی، در چه اموری بود؟
استاد شمس آل احمد: پدرم موقع فوت پدربزرگم، بیست و یک یا بیست و دو سال داشته و فرزند ارشد خانواده بود و باید طبق عرف، جانشین پدرش میشد و به همین دلیل، اداره مسجد پامنار و مسجد لباسچی به عهده او قرار گرفت. در عین حال، اداره محضر شرعی پدرش هم با او بود، تا این که حکومت رضاخان سال 1310 دست گذاشت روی ثبت اسناد. پدرم بیست و پنج سال مورد اعتماد اهل محل بود و انواع معاملات و مرافعات مردم را حل و فصل میکرد. سال 1310 پدرم دیگر نتوانست سلطه جور پهلوی را بپذیرد و به همین جهت، محضر را به داییاش سید محمد آل احمد سپرد و خودش تنها به اقامه نماز در دو مسجد پاچنار و لباسچی پرداخت. پدرم، مردی خوشاخلاق و مهربان و مردمدار بود و خط خوشی هم داشت، اما خانهنشینیاش براثر جور حکومت رضاخان، او را تنگ خلق کرده بود. در بیرون خانه هم رفتارش تغییر پیدا کرده بود.
کیهان فرهنگی: از خاطرات ایام کودکیتان از ایشان بفرمایید. در آن شرایطی که اشاره کردید، شما و جلال در چه سنی بودید؟
استاد شمس آلاحمد: من آن زمان دو ساله بودم و جلال هشت سال داشت. پدرم با وجود آنکه از سلامت کامل برخوردار بود، با این وجود عصای آبنوسی داشت که همیشه همراهش بود و گاهی هم من و جلال را با آن چوب فلک میکرد. آن زمان پدرم با دوستانش جلسات دورهای داشتند که در سال چند بار هم به منزل ما میافتاد و من هم در آن جلسات خدمت میکردم. آن زمان من مکتب میرفتم و «عم جزء» میخواندم و پدرم از من میخواست که از روی سورههای کوتاه قرآن، مشق بنویسم. من هنوز الفبا را نمیشناختم و درواقع حروف و کلمات قرآن را نقاشی میکردم و گاهی این تصویرسازیها، چنان مورد استقبال پدرم قرار میگرفت که مرا تشویق میکرد و من هم خوشحال میشدم، بعدها که بزرگتر شدم و توی کوچه بازی میکردم، یادم میرفت که من پسر آقای محلهام و نباید در ملاء عام بازیهایی کنم که خلاف شئوون خانواده باشد. روزی در سن دوازده سالگی سر خیابان مشغول تیلهبازی بودم که پدرم سر رسید و با عصای آبنوس محکم به پشتم زد و من فرار کردم و توی جوی پهن خیابان افتادم. من چهار بار به زندان شاه افتادم و یکبارش به صورتی خشن مرا آزردند، اما کمردرد خودم را بیشتر اثر آن ضربهای میدانم که پدرم در آن سال به کمرم زد!
کیهان فرهنگی: بهنظر خودتان، چه عامل یا عواملی در عصیان جلال و شما در سالهای جوانی علیه خانواده و باورهایشان نقش عمده داشت؟
استاد شمس آلاحمد: آن زمان، حکومت پهلوی قصد داشت روحانیت شیعه را منهدم کند و چنان فشاری وارد کرد که چند سال خانواده ما نتوانستند از خانه خارج بشوند و ما با چه مکافات و دردسری در خانه، حمام کوچکی ساختیم. عکسالعمل خانهنشینی پدر، بخصوص وقتی که محضرش را بسته بودند و مسجد و محرابش را تعطیل کرده بودند؛ وجود یک جو عصبی و متشنج در خانه بود که منجر به تنبیه و سختگیری زیاد نسبت به ما میشد و همین جو بود که اول جلال و بعد مرا عاصی کرد. عصیانی که بهصورت طغیان علیه باورهای اخلاقی و عقیدتی خانواده بروز میکرد و باعث شد که جلال در بیستویکسالگی و من در هفده سالگی از آن فضا فاصله بگیریم.
کیهان فرهنگی: از معلمان و اساتید تأثیرگذاری که در دوران تحصیل داشتید، بفرمایید.
استاد شمس آلاحمد: من ابتدا به مدرسه ثریا و بعد مروی و دارالفنون رفتم. آن زمان، ما مدیری به اسم آقای محسن حداد داشتیم که مدتی هم معاون مدرسه بود. یادم هست که در دارالفنون همکلاسی به اسم اصغر چنگیزی داشتم که بلندبالا و درشت هیکل بود. یک روز که او با دوستانش والیبال بازی میکرد، من هم در کنار حیاط در سایه نشسته بودم و تماشا میکردم. او به اصطلاح، آبشار زد و توپ آمد کنار من. بلند شدم و با پوتین تازهای که خریده بودم، توپ را محکم شوت کردم. توپ از قضا بالای شیروانی منزل مدیرمان آقای محسن حداد افتاد! آن جوان درشت هیکل هم آمد و با تحکم گفتاً: باید بروی و توپی را که خودت انداختهای، پایین بیاوری!
من هم به ناچار پوتینهایم را در آوردم و از دیوار آجری بلند آنجا با زحمت زیاد بالا رفتم و خودم را به بالای شیروانی رساندم. آقای حداد مستخدمی داشت به اسم آقای سردار که متوجه من شد. رفت و به آقای حداد گفت: بیا به داد این بچه برس! آقای حداد هم از اداره آتشنشانی که نزدیک مدرسه بود کمک خواست و آنها مرا با وسایلی از بالای شیروانی پایین آوردند. جالب اینکه بعد از پایین آمدن، آقای حداد مرا به دفترش برد و بهخاطر لیاقتی که در بالا رفتن از آن دیوار نشان داده بودم تشویق کرد و سه کتاب به من جایزه داد. تاریخ بیهقی، سفرنامه ناصرخسرو و یکی هم کتابی درباره زندگی شیخ اشراق. بعد، اصغر چنگیزی و دو نفر دیگر از دوستان او را صدا زد و تنبیه کرد. آنها هم برای من خط و نشان کشیدند. آن رفتار خوب آقای حداد و کتابهایی که به من داد در علاقهمندیام به ادبیات و تاریخ، خیلی موءثر بود. استاد دیگری هم به اسم آقای بدیعالزمان همدانی داشتم که او هم خیلی فاضل بود و تأثیر خوبی در من داشت.
کیهان فرهنگی: تأثیر جلال در زندگیتان چگونه و چه اندازه بود؟
استاد شمس آلاحمد: من بیشترین تأثیر را در زندگی، از برادرم جلال گرفتم. او برایم معلم، مرشد و الگو بود. در سال 1320 که جلال هجده ساله شد، من دوازده ساله بودم و دیگر، روابط و دعواهای کودکانه ما، تبدیل به مریدی من و مرشدی جلال شد.
به راهنمایی جلال بود که من با کتابهایی مثل تاریخ مشروطه کسروی و یا پنجاه و سه نفر بزرگ علوی آشنا شدم. قبل از آن، در زمانی که پنج شش ساله بودم، شبهای ماه رمضان پس از افطار، وقتی که پدرم با جلال به مسجد میرفتند، روی کرسی مینشستم و برای مادر و خواهرانم که خواندن نمیدانستند، داستانهای امیرارسلان و امیر حمزه و هزار و یک شب را میخواندم، بدون آنکه آنها را بفهمم! خیلی وقتها لغات را غلط تلفظ میکردم و مادرم که سواد قرآنی داشت، اشتباه مرا میگرفت و همین باعث میشد که بعدها در مدرسه، درس قرائت فارسیام خوب بشود. دو سه سال بعد از آن هم، دیگر خودم میرفتم از یک کتابفروشی کتاب اجاره میکردم و میخواندم.
کیهان فرهنگی: بیشتر به چه نوع کتابهایی علاقه داشتید؟
استاد شمس آلاحمد: کتابهای پلیسی و داستانی. مثلاً اسرار گنج دره جنی و از این گونه اباطیل، که جلال به دادم رسید و مرا با کتابهای جدی آشنا کرد.
کیهان فرهنگی: در دوران جوانی تاریخ مشروطه کسروی را چگونه ارزیابی میکردید؟
استاد شمسآل احمد: من هیچوقت نتوانستم به طور کامل تاریخ مشروطه کسروی را بخوانم، از بس لغات من درآوردی داشت. آن زمان من از لجم به آن نوع نثر به جای به اصطلاح سره میگفتم فارسی یکسره!
کیهان فرهنگی: استاد! به نظر شما در گرایش جلال به عضویت در حزب توده، چه کسانی بیشترین نقش را داشتند؟
استاد شمس آل احمد: همانطور که اشاره کرد، جلال مقدمات و سطح را در مدرسه دینی مروی خواند و بعد به نجف اشرف رفت و برگشت و دیگر، آن مسایل را رها کرد و ادبیات خواند. یک قصه و یک ترجمه هم از او در مجله سخن که آن زمان خانلری درمیآورد، چاپ شد. دکتر خانلری هم آن روزها، چپ میزد، صادق هدایت هم آن موقع با مجله سخن همکاری داشت و دور و بر حزب توده زیاد میرفت و سمپات آنها بود. صادق هدایت، جلال را به حزب توده معرفی کرد. سال 3231 جلال عضو حزب توده شد و ترقی کرد، چون هم زبان عربی میدانست و مشترک مجله «الهلال» مصر بود و هم زبان فرانسه میدانست و دهان گرمی در سخنرانی و خطابه داشت و از طرفی، جوان با جسارتی بود.
کیهان فرهنگی: نسخهای از پایاننامه لیسانس جلال در دانشگاه تهران هست که با جوهر آبی نوشته شده و عنوانش «سوره یوسف در قرآن» است، آن را دیدهاید؟
استاد شمسآل احمد: بله، زمانی که جلال ادبیات میخواند، استادش دکتر خانلری بود و من هم نسخهای از آن رساله را داشتم و زمانی که به دعوت حاجقاسم تبریزی به تبریز رفتم، همه را به او دادم که چاپ کند، نمیدانم چه شد، دیگر او را ندیدم. این رساله به خط من است. جلال شاید بهخاطر آن که مرا به مسایل تاریخی- اسلامی و روش تحقیق آشنا کند، از من خواست که مطالبش را پاکنویس کنم و برای هر صفحه هم ده تومان اجرت داد. البته کارش تشویقی و آموزشی بود.
کیهان فرهنگی: جناب شمس! آیا جلال شعر هم گفته است؟
استاد شمسآل احمد: نه، فقط یک وقت که میخواست شعر بگوید، چیزی مثل شطحیات احمد عزیزی به تشویق صادق هدایت گرفته بود و همان بود، دیگر ادامه نداد.
کیهان فرهنگی: شما با چه فاصلهای از جلال به حزب توده پیوستید؟
استاد شمسآل احمد:من سال 4231 به تبعیت از جلال و به تشویق معلم ورزشمان در دارالفنون، آقای ناصر خموش، عضو سازمان جوانان حزب شدم، چون آن موقع سنم اقتضا نمیکرد که عضو حزب باشم. بعد هم که جلال با همفکری دوستانش از حزب توده سر خورده شد، ما از حزب بیرون آمدیم.
کیهان فرهنگی: همکاران و دوستان انشعابی جلال در آن سالها چه کسانی بودند؟
استاد شمسآل احمد: آنها پنج نفر بودند. مهندس حسین ملک، مهندس ... جواهری، محمد سالک و محمد امین ریاحی که بعد ادبیات خواند و دکتر در ادبیات شد. من ده سالی در ایام شباب در سرگردانی و بیاعتقادی گذراندم و به تحصیل در روانشناسی و فلسفه پرداختم، اما به زودی خودم را نیازمند حضرت حق یافتم. سال 63، فارغالتحصیل دو رشته ادبیات فارسی و علوم تربیتی از دانشگاه تهران شدم و بعد از آن، به عنوان دبیر آموزش و پرورش به تدریس ادبیات، فلسفه و علوم تربیتی در مدارس و دانشگاهها پرداختم. از سال 9231 دست به قلم شدم و پرت و پلاهایی نوشتم که اولش «عقیقه» بود.
کیهان فرهنگی: شما یک دوره هم ناشر بودید و انتشار رواق را داشتید، از این کارتان بفرمایید.
استاد شمسآل احمد: انتشارات رواق، یادگار
برادرم جلال بودکه سال 23 بنیادش را گذاشت و با مرگ او در سال 84 نابسامان شد. اواخر سال 25، کمردرد سختی مرا به بیمارستان انداخت. بعد برای معالجه به فرانسه و آلمان رفتم و پس از چند ماه مداوا به ایران برگشتم و مواجه شدم با غارت کتابهای اولیه جلال توسط ناشری که بدون اجازه ما با حذفهای لطمه زننده به اصل کار، آثار جلال را منتشر کرده بود و همین امر باعث شد که من از دو نفر از اوصیای جلال در این مورد کسب تکلیف کنم. آنها مرا تشویق کردند که مجددا انتشارات رواق را سامان بدهم و کارهای جلال و آثار خوب دیگران را هم منتشر کنم. سرمایهای هم در اختیارم گذاشتند و حمایت کردند و با کمک آنها و بعضی دوستان دیگر،توانستیم رواق را دوباره احیا کنیم. خب، آن سالها فرصت بیشتری هم داشتم. چون مرا از شغل و کار دولتی در آموزش و پرورش و درسهای اضافیام در دانشگاه برکنار کرده بودند. در مدتی کمتر از دو سال، ما هفتاد عنوان کتاب منتشر کردیم. کتاب غربزدگی جلال را هم که سال 04 در 611 صفحه چاپ شده بود و بعد از نظریات و رهنمودهای ارشادی صاحبنظران و از جمله حضرت امام، جلال آن را به 722 صفحه رسانده بود منتشر کردیم.
کیهان فرهنگی: آقای جواد یاسینی که به شما هم خیلی ارادت دارد، در نقل خاطراتش از پخش غربزدگی میگفت: «سال 65 به خاطر آن که به غربزدگی مجوز چاپ نمیدادند. آن را با مجوز کتاب «مدیر مدرسه» چاپ کردیم. آقا شمس به ما گفت تعدادی از آن را به بین ناشرین توزیع کنید. قرار شد تعدادی از آنها را علی دهباشی به کتابفروشیهای خیابان انقلاب توزیع کند و تعدادی را هم من در بین ناشرین و کتابفروشان خیابان جمهوری پخش کنم. دهباشی نیامد و من با دوست دیگری این کار را انجام دادیم. وقتی گزارش کارمان را به آقاشمس دادیم، گفتیم تنها به انتشارات طهوری کتاب ندادیم. آقا شمس گفت: چرا به طهوری ندادید؟ بعد رفتیم و به کتابفروشی طهوری هم غربزدگی را دادیم. از فروشگاه طهوری که بیرون آمدیم، ماموران ما را گرفتند و بردند، بعد، آقا شمس آمد و سند گذاشت و ما آزاد شدیم.
استاد شمسآل احمد: درست است. پخش کتاب غربزدگی در سال 56 دو نفر از همکارانم، یعنی جواد یاسینیان و حبیب عاقبتبخیر را گرفتار کمیته و زندان کرد. برای آزادی آنها، من خودم را به مأموران امنیتی معرفی کردم و سند گذاشتم تا آن دوستان آزاد بشوند. بعد هم خودم دو سه هفته در زندان کمیته و بازداشتگاه دادگستری آب خنک خوردم، تا این که در عید سال 56 با فشار افکار عمومی و جهانی سرافراز بیرون آمدم.
کیهان فرهنگی: علت واقعی تعطیلی انتشارات رواق چه بود؟
استاد شمسآلاحمد: تعطیلی رواق، دلایل مختلفی داشت. از آستانه انقلاب، به خاطر شیفتگی من نسبت به انقلاب و غفلت از امور دفتر، رواق به تدریج از رونق افتاد. در دوران اختناق، رواق حدود شصت عنوان کتاب منتشر کرد. آن هم کتابهایی که ناشرین دیگر جرأت چاپ آنها را نداتشند، در حالی که از سال 57 تا 64 که رواق اورا شد، جمعاً قادر به نشر ده کتاب هم نشدیم!ما کتابهایی از نویسندگان و شاعران جوان را چاپ کردیم که دیگر خطر نمیکرند که سرمایهشان را روی کار آنها بگذارند. البته، ناشرین قدیمی هم حضور رواق را خوش نداشتند. از داخل هم خرابکاریهایی بود. وقتی من در کوبا و نیکاراگوا بودم، اسبابی فراهم آوردند که کتابها و کاغذهای ما، در انبار از بین رفت و در نتیجه، من ماندم با دو میلیون قرضالحسنهای که کردم و تهمانده بساط دفتر را هم حراج کردم.
کیهان فرهنگی: استاد! ما عادت کردهایم در هر دیدار و تماسی با شما، احوال خانم دانشور را از شما بگیریم. از ایشان خبری دارید؟
استاد شمسآلاحمد: سیمین ماشاءالله سرحال و قبراق است و خودش میرود خرید میکند.
البته، مستخدم هم دارد.
کیهان فرهنگی: اخیراً به کوشش یکی از
شاگردان و همکاران سابق شما کتاب قطوری درباره خانم سیمین دانشور چاپ و منتشر شده است. آن را دیدهاید؟
استاد شمسآلاحمد: بله، دیدهام و گریهام گرفت و پیش خودم گفتم ای کاش سیمین پس از «سووشون» که اثر ماندگار اوست. دیگر چیزی نمینوشت و کاش لااقل به فارسی نمینوشت. آخر فارسی زبانان تهدلشان یک رسوبی از اعتقادات مذهبی هست، تو آمدهای به زبان فارسی به اعتقادات مردم توهین کردهای. لااقل به زبان انگلیسی مینوشتی، توله انگلیسی بلدی! اما راجع به نویسندهای که پرسیدید، یادد حرف قشنگ یکی از خویشانم اقتادم: یک روز به او گفتم: از فلانی چه خبر؟ گفت:«کوشش علی»! گفتم:«کوشش علی» دیگر کیست؟ گفت: همان که رواق را نابود کرد. گفتم: پس چرا میگویی «کوشش علی»؟! گفت: آخر او هر کتابی منتشر میکند پشت جلدش مینویسد به کوشش علی
کیهان فرهنگی:استاد! آشنایی شما با این نویسنده از کجا آغاز شد؟
استاد شمس آل احمد: سال چهارم دبیرستان در رشته ریاضی، شاگرد من بود. جوان خیلی با استعدادی بود و تقریباً هرچه من میگفتم ضبط میکرد. خیلی تیزذهن بود و روی هوا مطلب را میگرفت بعد هم همکار من در رواق شد زمانی که من در سفر بودم، او با دیلمزده بود ته ظرفشویی تا آب به داخل انبار کتاب رواق که در زیر دفتر بود، برود. یک روز که من رفتم توی انبار، دیدم آب تا مچ پایم بالا آمده، خب، کاغذهای ماهم کاهی بود...
کیهان فرهنگی: کاغذها روی زمین بود؟
استاد شمس آل احمد: نه، من کاغذها و کتابها را در انبار هشت سانت بلندتر از زمین روی نرده گذاشته بودم، اما آب بالا آمده بود. این یک مساله، یکی هم موضوع صندوق پول ما بود که کلیدش پیش من بود. او قفلساز آورده بود، صندوق را باز کرده و پولها را برده بود. حالا این آقا، جلالشناس شده و من جلال ناشناس! و همه جا از اروپا و کانادا او را به عنوان جلالشناس دعوت میکنند و مرتب به این طرف و آنطرف میبرند، اما مرا به این عنوان نمیشناسند. خدا هدایتش کند.
کیهان فرهنگی: استاد ما با اجازه شما اسم این شخص را برای گریز از مشکلات قانونی حذف میکنیم، همین آقا در گذشته درباره جمالزاده در، تابی چاپ کرده بود.
استاد شمس آل احمد: خدا رحمتش کند، اوایل انقلاب، جمالزاده نامهای به من نوشته بود، حالا که انتشارات داری بیا به جای آثار جلال، آثار مرا منشره کن! هرچه باشد جلال برادر دارد و من ندارم. برایش نوشتم، سرم شلوغ است و این مسئوولیت سنگینی است، اما دوستی دارم که خیلی جوان است و زورش هم به این کار میرسد.
کتابها را بسپار به او. و همین آقا، کتاب جمالزاده را چاپ کرد.
کیهان فرهنگی: جمالزاده، خوششانس بود. یک جلد قطور هم از مصاحبهاش با همشهری در زمان کرباسچی منتشر شد. جناب شمس! شما در ملاقات جلال با حضرت امام در سال 40 حضور داشتید.لطفاً برایمان از آن دیدار بفرمایید.
استاد شمس آل احمد: قبل از انقلاب، من با احمدآقا آشنا بودم. خدا او را رحمت کند. وقتی در دیماه سال 40 پدرم فوت کرد. حضرت امام برای ایشان، مجلسی در قم گرفته بودند، این بود که برای عرض تشکر، جلال و من و دامادمان شیخحسن دانایی به خدمت ایشان رفتیم. اول با احمدآقا، روبوسی کردیم و بعد، احمدآقا پیش آقا رفت و چیزی در گوش ایشان گفت و آقا اجازه ورود دادند. اتاق مستطیلیشکلی بود با یک تشکچه کوچکی که بالای اتاق افتاده بود و قسمتی از یک کتاب از زیر آن پیدا بود. جلال آهسته کتاب را بیرون کشید، «غربزدگی» بود، به امام گفت: آقا این پرتوپلاها خدمت شما هم رسیده؟ اما گفتند: «من برای این کتاب خیلی هم از شما متشکرم. این مطالب، اباطیل نیست. این حرفها را ما باید میزدیم و حالا که شما زدهاید، کار خوبی کردهاید و بعد دست کردند از زیر همان تشکچه، یک پاکت درآوردند و گفتند: این هم جایزهاش. از خدمت ایشان که بیرون آمدیم، توی راه در ماشین، من پاکت را باز کردم. مقداری پول بود، به جلال گفتم: این
پول را باید نصف کنیم. گفت: چرا نصف؟ همهاش مال تو. این را آقا به تو داده، من خانه دارم، اما تو خانه نداری. من آن پول را پیش پرداخت همین خانهای دادم، که حالا هم در آن زندگی میکنم.
کیهان فرهنگی: جناب شمس! در خبرها آمده بود که قرار است به زودی خاطرات شما منتشر شود. ناشر این اثر کیست؟
استاد شمس آلاحمد: بله، تلفن زدند و هماهنگ کردند که بروم خاطراتم را برایشان بگویم و یک روز از صبح تا یک بعدازظهر، برایشان خاطره گفتم: مسئول آنجا، شخصی به اسم آقا حسینیان بود. جایی نزدیک تجریش و بالاتر از پل رومی.
کیهان فرهنگی: مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
استاد شمسآلاحمد: بله، من به آنها گفتم: شرطم این است که من باشم و شما و کس دیگری نباشد و بعد هم یک نوار از صحبتها را هم به من بدهید، که قبول کردند و یک نوار از مصاحبه هم به من دادند. من از آن محل- مرکز اسناد انقلاب اسلامی- خاطره دارم. قبل از انقلاب خانه جلال، کوچه روبهروی آنجا بود. یک روز که از خانه جلال بیرون آمدم، شاه ملعون را در رفتوآمد به آنجا دیدم. به آنجا حوضخانه میگفتند. هر وقت شاه از دست فرح فرار میکرد، برای عیاشی و تریاککشی به آنجا میآمد. یکبار دیگر هم، که روبهروی خانه جلال منتظر ماشین بودم، «هویدا» را دیدم که از آنجا با ماشین بیرون آمد، با همان پیپ و گل ارکیدهای که به سینه میزد. یک صبح زمستانی بود. تا مرا دید نگهداشت و مرا تا پیچشمیران آورد. من تعجب کردم که او مرا از کجا میشناسد؟ بعد در خاطرات جلال خواندم که یکبار او از طرف کانون نویسندگان به دیدار هویدا رفته بود تا با او صحبت کند و فهمیدم هویدا آن روز مرا با جلال، اشتباه گرفته بودهاست.
کیهان فرهنگی: جناب شمس! شما در کتاب «از چشمبرادر» و «گاهواره»، درباره مرگ مشکوک و شهادتگونه جلال دیدگاهتان را نوشتهاید. ما با مطالعه گزارشها و سخنان شما و خانم دانشور، به این دیدگاه رسیدهایم که ساواک جلال را با برنامهریزی خاصی به اسالم کشانده تا دریک دعوای به ظاهر طبیعی با کارگران، او را بزنند، ضربه مغزی کنند و بکشند. خانم دانشور هم در کتاب «غروب جلال» رفتن او را برای دعوا با کارگران مزاحم را با نگرانی نقل میکند، اما شاید به این دلیل این روایت را نمیپذیرد که فکر میکند جلال بالاخره عمری از کارگران و قشر زحمتکش دفاع کرده و حالا اگر بگوید کارگران جلال را کشتهاند، چیز خوبی نیست. آن زمان ساواک از اینگونه دعواهای ساختگی و به ظاهر تصادفی پیش میآورد تا به مقصدش برسد. کسی هم که به دعوای جلال با کارگران اشاره کرده به ما نمیگوید وقتی جلال از دعوا برگشت چه گفت و چه شد. قاعدتاً باید پرسش و پاسخی شده باشد، ولی سکوت است و این سکوت توجیه نشده و این مشکوک است. در یادداشتهای جلال، خاطرات شما و اعتراف احمدرضا کریمی در دادگاه انقلاب اسلامی به صراحت آمده که ساواک در حضور داود رمزی، جلال را تهدید به مرگ کرده بود و حتی در مورد تبعیدش به اسالم بحث شده بود و حتی گفته بودند: خیال نکن آنقدر ناشی هستیم که تو را بگیریم و زندانی کنیم و از تو شهید بسازیم. اگر سرعقل نیایی، برای ما مشکلی نیست که سرت را زیرآب کنیم. کسانی هم که جلال را زده بودند، کارگر واقعی نبودند، بلکه ماموران ساواک بودند که به لباس کارگران درآمده بودند. ظاهر کار هم طبیعی بوده. گزارش کردهاند. از طرفی بعضی افراد، اثرات تورم ناشی از ضربه را روی سرجلال گزارش کردهاند.
استاد شمسآلاحمد: این خیلی نزدیک به واقعیت و حدس من است.
کیهان فرهنگی: استاد! اجازه بدهید کمی هم درباره آثارتان صحبت کنیم.
«طوطینامه یا جواهرالاسمار» یکی از کارهای خوب شما در حوزه تصحیح متون است. این اثر از چند جهت حایز اهمیت است. جدای از به دست دادن فضای قصههای قدمایی از نوع هزارو یکشب و حیله زنان، از نظر تاریخی، جامعهشناسی و شناخت مشاغل قرن هشتم هم مهم است. چرا این اثر را تجدید چاپ نمیکنید.
استاد شمسآلآحمد: درست است. حالا حدود 32 سال از چاپ اول آن میگذرد. و کتاب کمیاب است، اما باید ناشر پیدا شود که چاپش کند. شما ناشر خوبی پیدا کنید تا تجدید چاپ بشود.
کیهان فرهنگی: جناب شمس! از بین آثارتان کدامیک را بیشتر میپسندید؟
استاد شمسآلاحمد: «از چشم برادر» را بیشتر میپسندم. اگر عقل امروز را داشتم از بقیه کارهایم اسم نمیبردم. از «عقیقه» بدم میآید و آن را ندارم.
کیهان فرهنگی: استاد! اثری در دست انتشار یا در حال نگارش هم دارید؟
استاد شمس آلاحمد: نه، تنها همان کتاب خاطرات است که مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر خواهد کرد.
کیهان فرهنگی: جناب شمس! کتاب جدید کیهان فرهنگی «جلال مرد امروز» را ملاحظه کردهاید؟
استاد شمسآلاحمد: نه، ندیدهام، بدهید ممنون میشوم.
کیهان فرهنگی: تقدیمتان میکنیم و خوشحال میشویم اگر نظرتان را درباره این کتاب بدانیم، در ضمن علاقهمندیم به عنوان آخرین سئوال، ضمن تشکر مجدد از حضورتان درکیهان فرهنگی، از وضع و حال اعضاء خانواده هم بفرمایید.
استاد شمسآلاحمد: همسرم به دعوت دخترم آهو، خارج رفته تا به او کمک کند. من هم دلم میخواست به او سر بزنم، اما با این وضع و حال و پای شکسته که نمیشود، وبال گردنش میشوم. جلال در رشته روانشناسی درس خوانده، احمد در کار کامپیوتر است و محمود درسش تمام شده و پیش برادرش به امور مربوط به کامپیوتر مشغول است و کتایون هم پیش مادر است.
َشلاق برمرده ریگ جلال
اشاره:
گفتوگوی ما با استاد شمس آل احمد، برخلاف روال گذشته کیهان فرهنگی، به مراعات حال و وضع جسمانی استاد، به کوتاهی برگزار شد.
استاد پاسخ بسیاری از پرسشهای ما را درباره روشنفکران وابسته به علت مخالفتشان با روشنفکران اصیلی چون جلال و شریعتی، به گفتوگوهای پیشین یا آثار مکتوبش ارجاع دادند. چنین بود که با جستوجو در گفتوگوهای گذشته استاد، مصاحبه زیر را مناسب برخی پرسشهایمان یافتیم. این گفتوگو را به نقل از دوازدهمین شماره ماهنامه سوره ازنظر گرامی خوانندگان کیهان فرهنگی میگذرانیم.
حرفهایی از روی میزان
برای درک شرایط سالهای آغازین انقلاب و تقابل مطبوعات وابسته، هتاک و غوغاگر با انقلاب اسلامی و نیز ارج والا و رسالتی که امام خمینی(ره) برای روشنفکران راستین در تبیین مفاهیم بنیادی قایل بودند، مناسب دیدیم در شمارهای که به شمس آل احمد اختصاص دارد، یک بار دیگر خوانندگان گرامی کیهان فرهنگی را از طریق طرح مجدد سخنان حضرت امام در آن دیدار، درجریان مسایل رسانهای آغاز انقلاب و شخصیت فرهنگی شمس قراردهیم.
در این دیدار، امام خمینی(ره) ازشمس آل احمد به عنوان روشنفکری متعهد میخواهند که با استفاده از بیان و قلم، مفاهیم باریک و حساس «آزادی» را بر میزان ارزشها و معنای درست و دقیق آن، از رسانهای که به سردبیری آن انتخاب شدهاست، برای همگان تبیین کند؛ چرا که به تعبیر بلند امام (ره) شمس «از روی میزان حرف میزند» و این تعبیر، تعریف کوچکی نیست.
منبع : مجله کیهان فرهنگی- فروردین 1384 - شماره 222
درباره فوت شمس آل احمد

یک خبر بد و تکان دهنده. شمس هم از میانمان رفت. خبر فوتش را در چند پست قبلی گذاشتم. روز 16 آذر (امروز) ساعت 9:30 از جلوی خانه هنر تشییع جنازه و در بهشت زهرا قطعه ی هنرمندان آرمید. همان ماهی که برادرش جلال آل احمد به دنیا آمد از دنیا رفت. شمس، شاگرد جلال بود. راه او رفت. البته با جلال فرق های زیادی داشت. چون اصولا جلال ، آدمی بود که مثل او نه قبلش بود و نه بعد از او آمده است و نه خواهد آمد. انسانی بود که تکرار نخواهد شد. شمس آل احمد را همه می شناسید. استاد بود. عکاس بود. محقق بود. نویسنده بود. کسی بود که امام او را قبول داشت. او و برادرش را افراد موثر در انقلاب می دانست. کتاب "از چشم برادر" او را خوانده اید(اگر نخوانده اید حتما بخوانید). او عقیده داشت، جلال ، شهید شد. در این کتاب ثابت می کند که جلال را ساواک کشت. بر خلاف نظر سیمین دانشور(همسر جلال آل احمد که هنوز زنده است و متولد 1300 است و دو سال از جلال بزرگتر) که در کتاب "غروب جلال" و در مصاحبه هایش گفته است که جلال را نکشتند.
اگر شمس آل احمد برادر جلال بود، او را بیشتر می شناختیم و بیشتر می دیدیم. او در سایه ی سنگین جلال آل احمد قرار گرفته بود. سوال اصلی اینجاست، چرا ما تا وقتی بزرگانمان در کنارمان هستند قدرشان را نمی دانیم و توجهی به آنها نمی گیریم ولی وقتی از دنیا رفتند به یادشان می افتیم و جزء اولین افرادی هستیم که نامه ی تسلیت می نویسیم و سریع میریم زیر جنازه ی میت و واسش گریه می کنیم.
همین الان که من دارم این متن را می نویسم، سیمین دانشور زنده است. همسر جلال. آیا شما او را جایی دایده اید؟ آیا مصاحبه ای، مستندی، چیزی، از او دیده اید. انگار نه انگار که زنده است. انگار نه انگار که سیمین اولین بانوی نویسنده زن ایران، در حال نفس کشیدن است. اصلا حواسمان نیست. سرمان انقدر گرم است و حواسمان پرت که بزرگانمان، پیشکسوتهایمان را نمی بینیم. این فراموشی و حواس پرتی، فقط در زمینه فرهنگ و ادب نیست. بلکه در تمامی زمینه ها. به قول یه بنده خودایی اگر علی دایی در یک کشور اروپایی به دنیا اومده بود، الان توی بزرگترین میدان شهر، مجسمه اش را نصب می کردند. اما الان ما داریم پوست از کلش می کنیم. کچلش کردیم.
این خط، اینم نشون، ببینید وقتی سیمین مرد چه گرد و خاکی که از کشورمان بلند نمی شود. همین کسی که الان زنده است و تحویلش نمی گیریم، وقتی فوت کرد، کاری می کنیم و جوری وانمود می کنیم که انگار دنیا به آخر رسیده است و بدبخت شده ایم و بی سر پناه. چنان خاک بر سرمان می ریزیم که انگار عزیز ترین کسمان را از دست داده ایم. البته که باید هم ناراحت باشیم. اما چرا بعد از مرگش. چرا وقتی الان که زنده است توجهی به او نمی کنیم. اگر عزیز است، اگر دوستش داریم، چرا او را رها کرده ایم به حال خودش.
هی می خوام جلوی خودم را بگیرم و نگویم که مرده پرستیم اما نمی شود. قبول کنید که این حرف واقعیت دارد. البته کاش همین را هم حفظ می کردیم، بلکه آنرا هم از دست داده ایم. مثلا ببینید شمس را تا زنده بود از وودش استفاده نکردیم و بعد از مرگش هم مراسمی در خور شأنش برگزار نکردیم. چندتا از رفیقها و فامیلهایش و عده ای از اهالی فرهنگ و ادب آمده بودند. آیا این رسمش است؟ آیا نباید از خودمان خجالت بکشیم که آدم های بزرگی مانند او از میانمان پر بکشند و ما سرگرم کار خودمان باشیم؟
بگذریم. همه ی این حرفها را زدم تا گفته باشم که کمی قدر دانشمندان، فرهیختگان، بزرگان و اندیشمندان خود را بدانیم. همان طور که قدر شهدای جبهه های جنگ دفاع مقدس را می دانیم، قدر رزمنده های عرصه ی علم و فرهنگ را هم بدانیم. اگر جلال و شمس و سیمین و نیما و ... امثال آنها نبودند، مطمین باشید وضع فرهنگ و ادب این سرزمین با وضعیت فعلی، فرق داشت. اگر نگوییم 180 درجه، فرق می کرد، اما به جرات می توانم بگویم که "خیلی" فرق می کرد. این ها افرادی بودند که با قلمشان کاری را کرده اند که هیچ سلاحی نمی تواند بکند.
پیکر شمس آلاحمد تشییع شد +تصاویر
مراسم تشییع پیکر شمس آلاحمد صبح امروز سه شنبه با حضور جمعی از اهالی قلم و مسئولان حوزه فرهنگ در مقابل خانه هنرمندان ایران برگزار شد تا در قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) به خاک سپرده شود.
امامی: شمس همه را یاری میداد؛ یا قلمی یا درمی
به گزارش خبرنگار مهر، ابوالقاسم امامی نویسنده و مترجم و از دوستان خانوادگی شمس آلاحمد نخستین سخنران این برنامه بود که شمس را "برادر 50 ساله" خود خواند و گفت: نام شمس همچون صفتش مثل خورشید بزرگ و تابان بر همه میتابد و در مسلک او دوست، غریبه و بیگانه جایی ندارد.

وی افزود: شمس در مشکلات فردی و اجتماعی، همه را یاری میداد؛ یا قلمی یا درمی. مردی که اینجا آرمیده است، به عُسرت اما به عزت زندگی کرد. او همچون سرو ایستاد و سروسان به خاک سپرده میشود.
امامی این نویسنده فقید را قصهگویی توانا و منقدی که ایدههایش راهگشای مسائل و مصائب اجتماعی بود، توصیف کرد و با اشاره به فرازهایی از زندگی او، گفت: او پس از فارغالتحصیلی از رشته فلسفه و علوم تربیتی از دانشسرای عالی، در کنار برادرش وارد مبارزات شد.
وی ادامه داد: شمس ابتدا به "نیروی سوم" به رهبری خلیل ملکی پیوست و پس از کودتای 28 مرداد 32 و سقوط دولت مصدق، در کنار مردم به نهضت مقاومت ملی پا گذاشت. پیش از انقلاب در کنار مردم ایستاد و همپای آنها به جد برای ارتقای کشور کوشید و پس زا انقلاب هم در کار فرهنگ و مطبوعات جوینده و کوشنده بود.

این مترجم با اشاره به تنهایی شمس آلاحمد در روزهای اخیر و در بستر بیماری، گفت: بسیار کسان از او یاد نکردند. در خانه کوچکش در کوی مهر، گاه تنها بود. اما شمس به زندگی عشق میورزید و زندگی را دوست داشت. شمس رفت به آخرین سفر، میرود به دیدار جلال. شمس! سلام ما را به جلال برسان و روزگار ما را برای او بازگو کن.
امامی با اشاره به آثار زندهیاد شمس آلاحمد، گفت: زیباترین کتاب شمس، کتاب زندگیاش بود؛ زندگی شرافتمندانهاش.
وی با ابراز تسلیت به همسر، سه پسر (احمد، محمود و جلال) و تنها دختر (آهو) شمس آلاحمد، یادی هم از سیمین دانشور نویسنده پیشکسوت و همسر جلال آلاحمد کرد که این روزها در بستر بیماری است.

امامی گفت: در این جامعه بزرگراهها و مدرسههایی است به نام جلال آلاحمد اما چه خوش بود چیزی هم از منش او و سیمین میآموختیم. من از مقامات فرهنگ و ادب میخواهم به زندگی نویسندگان و هنرمندان در روزگار پیری هم کمی بیندیشند و آن مقدار از عمرشان را که در راه خدمت به ادبیات و هنر این مملکت گذراندهاند، ارج بنهند و مبادا در روزگار پیری در عسرت بزیند.
این مترجم در پایان گفت: روزی بر مزار شمس درختانی برخواهند کشید و آن روز فرزندان ما از قول سیمین دانشور میگویند "در راه که آمدی سحر را ندیدی".
پیشنهاد مسجدجامعی برای ثبت خانه مشترک سیمین دانشور و جلال آلاحمد
در ادامه این مراسم احمد مسجدجامعی عضو شورای شهر تهران نیز در سخنانی با اشاره به نیاکان شمس آلاحمد، گفت: خاندان مرحوم طالقانی از تهرانیهای اصیل و قدیمیاند؛ حاج سید احمد طالقانی (پدر شمس آلاحمد) در یکی از محلات قدیمی شهر تهران پاچنار و در کنار امامزاده نصرالدین آرمیده است. فضای این محلات در آثار جلال آلاحمد هم روایت شده است.

وی با اشاره به دیدار اخیرش با سیمین دانشور که به اتفاق ابوالقاسم امامی و در منزل مشترک او (دانشور) با جلال آلاحمد صورت گرفته است، افزود: خانم دانشور تعریف میکرد که شخصیتهای زیادی به آن خانه آمدهاند؛ از سهراب سپهری گرفته تا معاصرانی مانند آیدین آغداشلو؛ بزرگانی مانند آیتالله طالقانی، مهندس مهدی بازرگان، غلامرضا تختی و نیما یوشیج.
عضو کمیسیون فرهنگی شورای شهر تهران سپس با بیان اینکه "شمس آلاحمد در چنین فضایی رشد کرد" گفت: این خانه بخشی از تاریخ معاصر ما را میتواند روایت کند و خوب است سازمان میراث فرهنگی آن را ثبت ملی کند. در این خانه فضای تهران قدیم هم روایت شده است و شمس آلاحمد هم در طول این سالها و در همین خانه حوزههای مختلفی را در عرصه فرهنگ و سیاست تجربه کرد.
مسجدجامعی با اشاره به اهمیت آثار شمس آلاحمد، از اعضای خانواده او خواست که مسئله انتشار مجدد این آثار را پیگیری کنند و در ادامه از وجود مجموعه عکسهایی خبر داد که شمس آلاحمد از چهرههای مختلف گرفته است و اضافه کرد: این مجموعه جای کار دارد و باید تکمیل شود و همگان از آن استفاده کنند.

مسجدجامعی در پایان یاد شهدای 16 آذر را گرامی داشت و ابراز امیدواری کرد راه چهرههایی مانند شمس آلاحمد همچنان پررهرو باشد.
اسدزاده: امام (ره) کسی را که گفت «شمس مارکسیست است» از اتاق بیرون کرد
در این مراسم همچنین محمدرضا اسدزاده از شاگردان زندهیاد شمس آلاحمد در سخنانی گفت: شمس ناشناخته ماند؛ آنچنان که مغضوب جریان نسل اول انقلاب بود و امروز هم برای نسل سوم ناشناخته است. او به تسویه استادان از دانشگاهها در انقلاب فرهنگی اعتراض کرد. عدهای به امام (ره) میگفتند این مرد (شمس) مارکسیست است اما امام (ره) گوینده این جمله را از اتاق بیرون کرد و گفت "چرا تهمت میزنید، من او را میشناسم، شما نمیدانید او و برادش چه زحمتها برای انقلاب کشیدهاند".
وی ادامه داد: حضور شمس در عرصه فرهنگ پیش از آنکه کتبی باشد، شفاهی بود. هر چند هیچکدام از آثارش امروز در بازار وجود ندارد. طنین صدای او در نقد سیاست و فرهنگ امروز خاموش شده است.

در مراسم تشییع پیکر شمس آلاحمد همچنین پیامهای تسلیت رئیس مجلس، وزیر ارشاد، رئیس حوزه هنری و معاون اجتماعی، فرهنگی شهرداری تهران هم قرائت شد.
در این مراسم ،علیاکبر اشعری مشاور فرهنگی رئیس جمهور و رئیس کتابخانه ملی، یحیی طالبیان قائممقام وزیر ارشاد در امور شعر و ادب، محسن مومنی رئیس حوزه هنری، علی شجاعی صائین مدیرعامل موسسه خانه کتاب و چهرههایی مانند ضیاءالدین شفیعی (شاعر)، سهراب هادی (پژوهشگر عرصه هنر)، حجت الاسلام زم و نعمت احمدی (حقوقدان) هم حضور داشتند.






درباره زندگی و مرگ جلالآلاحمد-مردی که خود را مینوشت
کتاب > نویسندگان و مولفان - 41سال پیش، 18شهریور1348 جلال آلاحمد ناگهان از دنیا رفت. مرگ ناگهانی او که در اسالم گیلان رخ داد، شایعه نقش ساواک را مطرح کرد. جلال آن موقع تنها 46سال داشت و در اوج شهرت بود.
کتابهای او همراه با شخصیت صریح و جنجالیاش این احتمال را مطرح میکرد که رژیم شاه، این روشنفکر ناآرام را از میان برداشته است. شمسآلاحمد، برادر جلال، این شایعه را قویاً تأیید میکند. او در کتاب «از چشم برادر» صراحتا میگوید که جلال را ساواک به قتل رسانده است، بهویژه آنکه مراسم تشییع پیکر و خاکسپاریاش به سرعت انجام گرفت؛ گویی کسی نمیخواست جنازه او دیده شود یا کالبدشکافی و مسائلی از این دست دربارهاش انجام گیرد. این نکته وقتی جالبتر میشود که بدانیم جلال خواسته بود جنازهاش در اختیار دانشجویان پزشکی و سالن تشریح قرار گیرد تا در جهت پیشرفت علم و دانش، استفاده شود اما وصیت او نیز بهعلت تضاد با قوانین شرعی، انجام نشد و جلال در مسجد فیروزآبادی شهرری، نزدیکترین محل به بیمارستان فیروزآبادی، به خاک سپرده شد تا ماجرای مرگ او برای همیشه در هالهای از پرسشهای بیپاسخ قرار گیرد. قرار بود بعدها مقبرهای درخور او ساخته شود و حتی محل مناسبتری برایش درنظر بگیرند اما حالا 41سال است که جلال همان جا خوابیده و سنگ قبری ساده، بینوشته و شعر، تنها با 2 تاریخ و یک امضا، یادآوریاش میکند؛ جلالآلاحمد/ 1348-1302.

اما این همه ماجرا نیست. سیمین دانشور، نخستین زن داستاننویس ایران و کسی که حدود 20سال با جلال زندگی کرد، با شمس کاملا مخالف است. همسر آلاحمد در کتاب «غروب جلال» فرضیه نقش ساواک و قتل جلال را رد کرده و علت مرگ او را «آمبولی» اعلام میکند. آمبولی، به معنی انسداد رگ به وسیله یک جسم متحرک است. این جسم متحرک بهطور معمول یک لخته خون است اما گاهی اوقات یک توده چربی، یک حباب هوا، تکهای از یک تومور یا دستهای از باکتریهاست. در هر صورت، وقتی این جسم متحرک به یک رگ خونی واقع در ریهها وارد شود و آنجا گیر افتد، جریان خون قطع شده و در 10درصد از موارد، ظرف یک ساعت منجر به مرگ میشود. بهنظر میرسد مورد جلال، از جمله موارد خطرناک و کشنده آمبولی بوده است.
داستاننویس یا روشنفکر
بر دیواری که قبر جلال پای آن است، نوشته شده: «آرامگاه ابدی جلال آلاحمد، مردی که در میقات، خسی و در ادبیات، کسی بود؛ همو که جلال آل قلم بود.» جلال آل قلم برای جلال آلاحمد، لقب درخوری است؛ اگر به شخصیت تأثیرگذار او در میان نویسندگان و شاعران جوان آن روزها توجه کنیم. او در 4 قامت مختلف، آثار ماندگاری خلق کرد اما چیزی که تا حد زیادی متمایزش میکند، فعالیتش بهعنوان یک روشنفکر یا شخصیت فرهنگی است.
مترجم
جلال آلاحمد از سال۱۳۲۶ وقتی که تنها 24سال داشت، به معرفی آثار و نویسندگان بزرگ معاصر غربی پرداخت که از جمله مهمترین آنها، ترجمه رمان «بیگانه» آلبر کامو، همراه با علیاصغر خبرهزاده است. این کتاب نهچندان بزرگ، بیش از یک کتاب برای جامعه ادبی ایران مهم است، چرا که نماینده جریان مهمی در ادبیات جهان محسوب میشود و ترجمه آلاحمد و خبرهزاده، درست وقتی انجام شد که باید میشد. به جز این، در سالهای بعد، جلال با ترجمههایی از آندره ژید، اوژن یونسکو و داستایفسکی، نقش مهمی در آشنایی جوانان آن روزگار با ادبیات معاصر جهان ایفا کرد.
داستاننویس
جلال بهعنوان یک داستاننویس و در مقایسه با آنچه داستان ایرانی در همان سالها و سالهای بعد آن به دست آورد، چهره چندان شاخصی نیست. کارهای او- اگرچه در میانشان داستانهای کوتاه قابل توجه و ماندگاری نیز دیده میشود- بیش از آنکه جایگاه او را بهعنوان داستاننویس تثبیت کنند، نشان از قدرتش در استفاده از زبانی منحصربهفرد و بینظیر دارند. آلاحمد چه در داستانها و چه در سایر آثارش، زبانی خیرهکننده به کار میگیرد اما اتفاقا همین زبان نیز در کارهای غیرداستانیاش نظیر «سنگی بر گوری» به اوج میرسد. این زبان محکم و ویژه به اعتقاد همه صاحبنظران، جهش بیسابقهای در نثر فارسی ایجاد کرد و دنبالهروی دیگران را بهدنبال داشت. اگرچه خود جلال بهدنبال نویسندههای دیگری چون صادق هدایت و محمدعلی جمالزاده، زبان عامه و نثر ساده و صریح را وارد داستان کرد اما شکل نگارش او، نسبت به اسلافش، یک گام بزرگ به جلو بود.
روشنفکر و فعال ادبی
اما جذابیت و ماندگاری جلال، بیش از آنکه ناشی از ترجمهها یا داستانهایش باشد، بهعلت فعالیتها و نوشتههای غیرداستانی اوست. البته جلال داستاننویس هم با کتابهای «مدیر مدرسه»، «زن زیادی» و «دید و بازدید» حرفهای زیادی برای گفتن دارد ولی او تنها یک داستاننویس ساده نیست. جلال در دهه40، تشکلهای ادبی راه انداخته و با انتشار مقالات گوناگون، جریانهای فکری مؤثری در جامعه بهوجود آورده است. علاوه بر این، او با اینکه شاعر نبود، از جریان شعر نو و نیمایی بهطور جدی حمایت میکرد و راه را برای رشد شعر نو هموارتر کرد.
نوشتههای غیرداستانی جلال، چه آنها که در زمان حیاتش منتشر شد و چه 3-2 کتاب مهمی که بعد از مرگش به بازار آمد، میزان توجه او را به مسائل مهم جامعه ایران بهخوبی نشان میدهد. این توجه، آن هم با نگاهی صریح و کمی عصبانی، اتفاقا همان چیزی است که نثر متفاوت جلال را بهوجود آورده است. این نثر که بازتاب مستقیم شیوه مواجهه جلال با مسائل است، یکی از مهمترین نشانههای صداقت اوست. جلال که صداقتش در کتاب «سنگی بر گوری» به اوج میرسد، شاید بیش از هر چیز با همین صداقت به نثر ویژهاش رسیده است؛ نثر ویژهای که رضا براهنی آن را «بهمراتب بهتر» از نثر هدایت و حتی «بهترین نثر معاصر فارسی» میداند. دانشور که خود نویسنده و زبانشناس است، «تلگرافی، حساس، دقیق، تیزبین، خشن، صریح، صمیمی، منزهطلب و حادثهآفرین» توصیفش میکند و تقریبا همه، آن را بهعنوان یکی از بهترین نثرهای فارسی به رسمیت میشناسند. دستیابی به این نثر، مطمئنا برای جلال کار سادهای نبوده است اما شاید بیش از هر چیز، آنچه او را به سمت نثر ویژهاش سوق داده، صداقت کمنظیرش باشد؛ چراکه نثر جلال، آیینه تمامنمای خود اوست و با بررسی دقیق آثارش، حتی میتوان به شناخت دورههای مختلف زندگی پرتلاطمش نیز نزدیک شد.
جلال از زبان خودش
جلال آل احمد زندگینامه مختصری (حدود 2500 کلمه) از خودش نوشته است که در آن به خیلی از مسائل مهم خانوادگی و کاریاش اشاره کرده. این تکه، برداشتی از همان نوشته است که اگرچه نثر معروف جلال در آن چندان دیده نمیشود، اما واجد نکات جالبی است.
... و همین جوریها بود که آن جوانک مذهبی از خانواده گریخته و از بلبشوی ناشی از جنگ و آن سیاستبازیها سرسالم به در برده، متوجه تضاد اصلی بنیادهای سنتی اجتماعی ایرانیها شد با آنچه به اسم تحول و ترقی و در واقع بهصورت دنبال روی سیاسی و اقتصادی از فرنگ و آمریکا دارد مملکت را به سمت مستعمرهبودن میبرد و بدلش میکند به مصرفکننده تنهای کمپانیها و چه بیاراده هم. و هم اینها بود که شد محرک «غرب زدگی» - سال1341 - که پیش از آن در «3مقاله دیگر» تمرینش را کرده بودم. «مدیر مدرسه» را پیش از اینها چاپ کرده بودم- 1327- حاصل اندیشههای خصوصی و برداشتهای سریع عاطفی از حوزه بسیار کوچک اما بسیار مؤثر فرهنگ و مدرسه. اما با اشارات صریح به اوضاع کلی زمانه و همین نوع مسائل استقلال شکن.
انتشار«غرب زدگی» که مخفیانه انجام گرفت نوعی نقطه عطف بود در کار صاحب این قلم. و یکی از عوارضش اینکه «کیهانماه» را به توقیف افکند. که اوایل سال 1341بهراهش انداخته بودم و با اینکه تأمین مالی کمپانی کیهان را پس پشت داشت 6ماه بیشتر دوام نیاورد و با اینکه جماعتی 50نفر از نویسندگان متعهد و مسئول به آن دلبسته بودند و همکارش بودند 2شماره بیشتر منتشر نشد. چرا که فصل اول «غربزدگی» را در شماره اولش چاپ کرده بودیم که دخالت سانسور و اجبار کندن آن صفحات و دیگر قضایا... .
کلافگی ناشی از این سکوت اجباری مجدد را در سفرهای چندی که پس از این قضیه پیش آمد در کردم. در نیمه آخر سال 41 به اروپا. به مأموریت از طرف وزارت فرهنگ و برای مطالعه در کار نشر کتابهای درسی. در فروردین42 به حج. تابستانش به شوروی. به دعوتی برای شرکت در هفتمین کنگره بینالمللی مردمشناسی و به آمریکا در تابستان 44. به دعوت سمینار بینالمللی و ادبی و سیاسی دانشگاه «هاروارد» و حاصل هر کدام از این سفرها سفرنامهای که مال حجش چاپ شد به اسم «خسی در میقات» و مال روس داشت چاپ میشد؛ بهصورت پاورقی درهفته نامهای ادبی که «شاملو» و «رؤیایی» درآوردند که از نو دخالت سانسور و بسته شدن هفتهنامه. گزارش کوتاهی نیز از کنگره مردمشناسی دادهام در «پیام نوین» و نیز گزارش کوتاهی از «هاروارد»، در «جهان نو» که دکتر «براهنی» در میآورد و باز 4شماره بیشتر تحمل دسته ما را نکرد. هم در این مجله بود که 2فصل از «خدمت و خیانت روشنفکران» را درآوردم. و اینها مال سال1345. پیش از این «ارزیابی شتابزده» را در آورده بودم - سال43- که مجموعه 18مقاله است در نقد ادب و اجتماع و هنر و سیاست معاصر که در تبریز چاپ شد. و پیش از آن نیز قصه «نونوالقلم» را - سال1340- که به سنت قصهگویی شرقی است و در آن چون و چرای شکست نهضتهای چپ معاصر را برای فرار از مزاحمت سانسور در یک دوره تاریخی گذاشتم و وارسیده.
منبع :hamshahri.org
پیام تسلیت رییس مجلس شورای اسلامی به مناسبت درگذشت شمس آل احمد
رییس مجلس شورای اسلامی در پیامی درگذشت شمس آل احمد را تسلیت گفت.
به گزارش گروه دریافت خبر خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، متن این پیام به شرح ذیل است:
« انالله و اناالیه راجعون
درگذشت چهرهی ادبی و فرهنگی کشور آقای شمس آل احمد که عمر خود را معطوف به گسترش و بسط فرهنگ، ادبیات و تنظیم آثار ادبی و همچنین فعالیت در مطبوعات و نشریات کرد، موجب تاسف و تاثر گردید.
اینجانب درگذشت آقای شمسالدین سادات آل احمد و برادر زنده یاد مرحوم جلال ال آحمد را به هموطنان عزیز و به ویژه جامعهی ادبی و فرهنگی تسلیت عرض مینمایم و برای آن فقید سعید رحمت و مغفرت و برای بازماندگان صبر و شکیبایی مسالت میکنم.
علی لاریجانی
رییس مجلس شورای اسلامی »
منبع :خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران
شمس آلاحمد درگذشت
شمس آلاحمد از نویسندگان مطرح کشورمان شب گذشته 14 آذرماه 1389 در سن 82 سالگی درگذشت.
به گزارش برنا، شمسالدین سادات آلاحمد نویسنده و برادر جلال آلاحمد از تاثیرگذاران عرصه ادبیات کشور ساعت 23 روز 14 آذرماه در سن 82 سالگی بر اثر ایست قلبی درگذشت.
وی اوایل آبانماه سال جاری در بخش ICU بیمارستان فرهنگیان نیاوران (باهنر) بر اثر شدت گرفتن بیماری آلزایمر و از دست دادن قدرت تکلم بستری شده بود.
شمسالدین سادات آلاحمد، فرزند آیتالله سیداحمد طالقانی و برادر جلال آلاحمد، در تیرماه 1308 در تهران متولد شد. پس از اتمام دوره متوسطه در رشتههای ادبیات، فلسفه و علوم تربیتی موفق به اخذ مدرک لیسانس از دانشگاه تهران شد. او همچنین دارای مدرک دیپلم فیلمبرداری از دانشگاه سیراکیوز آمریکا است. وی در روزنامههای اطلاعات و کیهان و مدتی نیز در شورای سرپرستی صدا و سیما فعالیت داشته است.
از کارهای او در زمینه تصحیح متون میتوان به «طوطینامه» یا «جواهر الاسمار» اشاره کرد که 31 سال پیش به چاپ رسید. دیگر آثار شمس آلاحمد عبارتند از: «گاهواره»، «عقیقه»، «مجموعه قصه قدمایی»، «سیر و سلوک»، «از چشم برادر» و «حدیث انقلاب».
قابل توجه برنامه نویسان
اخیرا کلیپ های آموزشی استاد کیانیان را دانلود کردم که به چهار بخش تقسیم می شود:
ASP.Net
#C
Java
PHP
با توجه به اینکه این کلیپ های آموزشی در حین آموزش در کلاس درس از صفحه ی کامپیوتر ذخیره شده است، انگار خود فرد بیننده در کلاس درس قرار دارد.
شوخی های استاد و دانشجویان و زبان شیرین و گویای استاد کیانیان، باعث می شود ساعتها پای آموزش بنشینید و احساس خستگی نکنید
چون خودم از این کلیپ ها استفاده ی فراوانی بردم، خواستم به شما هم اطلاع بدهم که می توانید روی این کلیپ ها خیلی حساب کنید
البته اگر کسی بخواهد همه اش را دانلود کند، حجمش خیلی زیاد، در حد چند گیگابایت می شود که دانلود آن با سرعت دیال آپ سالها زمان می برد!
من خودم از طریق اینترنت بی سیم دانشگاهمان آنها را دانلود کردم. خواستم گفته باشم که کسانی که سرعت اینترنت پایینی دارند از خیر آن بگذرند
کلیپ ها را می توان با یک جستجوی ساده پیدا کرد که منبع اصلی آن، سایت آفتابگردان است
عید غدیر خم مبارک

علی حق بود و حق هم با علی بود
علی ساقی و تنها او وصی بود
علی سرچشمه ی عدل و فضیلت
علی بود و علی بود و علی بود.
------------------------------------------------------------------------
مدح علی و آل علی بر زبان ماست /
گویا زبان برای همین در دهان ماست
------------------------------------------------------------------------
نخواهم گل که گل بی اعتبار است
تمام عمر گل فصل بهار است
تو را خواهم من از گلهای عالم
که عطر تو همیشه ماندگار است
------------------------------------------------------------------------
به روز غدیر خم از مقام لم یزلی ،
به کائنات ندا شد به صوت جلی .
که بعد احمد مرسل به کهتر و مهتر ،
امام و سرور و مولا علیست علی
------------------------------------------------------------------------
ما زین جهان از پی دیدار می رویم ،
از بهر دیدن حیدر کرار می رویم ،
درب بهشت گر نگشایند به روی ما ،
گوییم یا علی و ز دیوار می رویم
------------------------------------------------------------------------
روز مـحـشــر پـرسـیـد ز مـن رب جـلــــــــی
گفت تو غـرق گنـاهی؟ گفتمش یـا رب بلی
گفت پس آتش نمیـگیرد چـرا جـسم و تنـت
گفتمش چون حـک نمودم روی قلبم یا علی
------------------------------------------------------------------------
شبی در محفلی ذکر علی بود ، شنیدم عاشقی مستانه فرمود ،
اگر آتش به زیر پوست داری ، نسوزی گر علی را دوست داری
------------------------------------------------------------------------
قرآن به جز از وصف علی آیه ندارد
ایمان به جز از حب علی پایه ندارد
گفتم بروم سایه لطفش بنشینم
گفتا که علی نور بود سایه ندارد
------------------------------------------------------------------------
نام علی : عدالت -- راه علی : سعادت --عشق علی : شهادت
-- ذکر علی : عبادت -- عید علی : مبارک
------------------------------------------------------------------------
نه فقط بنده به ذات ازلی می نازد
ناشر حکم ولایت به ولی می نازد
گر بنازد به علی شیعه ندارد عجبی
عجب اینجاست خدا هم به علی می نازد
------------------------------------------------------------------------
خدایا به حق شاه مردان / مرا محتاج نامردان مگردان
فرا رسیدن عید غدیرخم بر عاشقان آن حضرت مبارک
دلا امشب به می باید وضو کرد / و هر ناممکنی را آرزو کرد
------------------------------------------------------------------------
چون نامه ی اعمال مرا پیچیدند
بردند به میزان عمل سنجیدند
بیش از همه کس گناه ما بود ولی
آن را به محبت علی بخشیدند
------------------------------------------------------------------------
تمام لذت عمرم در این است / که مولایم امیرالمومنین است
-----------------------------------------------------------------------
علی در عرش بالا بی نظیر است
علی بر عالم و آدم امیر است
به عشق نام مولایم نوشتم
چه عیدی بهتر از عید غدیر است؟
------------------------------------------------------------------------
نازد به خودش خدا که حیدر دارد / دریای فضائلی مطهر دارد
همتای علی نخواهد آمد والله / صد بار اگر کعبه ترک بردارد
------------------------------------------------------------------------
مبع : سایتها و وبلاگهای ایرانی
نظرات ()