نون و القلم

"و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت" - خیام

جلال‌آل‌احمد در مرز روشنفکری و تدین

فرهنگ > ادبیات  - جلال آل‌احمد از روشنفکران معاصر ایران است که کتاب غربزدگی او را شاید همگان بشناسند.
زینب صفری: آنچه که جلال را به عنوان نماد یک روشنفکر مستقل در تاریخ ایران ثبت کرده است تلاش او برای مواجهه‌ای انتقادی با یورش فکری سوسیالیسم و غرب به ایران است. وی که همگان را به بازگشت به سرمایه‌های فکری و فرهنگی جامعه خودی فرا‌می‌خواند غربزدگی روشنفکران را عنصری در خدمت تداوم استبداد و استعمار در جامعه می‌دید. چهلمین سالگرد درگذشت جلال بهانه‌ای شد برای گفت و گو با قاسم تبریزی محقق تاریخ معاصر ایران درباره زندگی سیاسی و آثار جلال آل‌احمد. این گفت و گو را در دامه بخوانید:
با توجه به مطالعاتی که درباره جلال آل‌احمد داشته‌اید زندگی سیاسی او را برایمان تعریف کنید.
در بین روشنفکران یا سیاستمداران معاصر جلال آل‌احمد از ویژگی‌های خاصی برخوردار بود. ایشان فرزند مرحوم آیت‌الله سیداحمد طالقانی بود. پدرش از علمای بزرگ تهران و از عموزادگان آیت‌الله سیدمحمود طالقانی بود. دوره نوجوانی‌اش را به درس حوزوی گذراند و راهی نجف شد. در سال ۱۳۲۰ با توجه به وضعیت جنگ جهانی و اوضاع عراق به ایران برگشت. در ایران ابتدا کانون فرهنگی درست کرد و به تدریج جذب حزب توده شد. در حزب توده با توجه به نبوغ و استعداد فوق العاده‌ای که داشت و به دلیل برخورداری از قلم ادبی، فهم سیاسی و شناخت مناسب نسبت به وضعیت ایران‌، سیر و رشد قابل توجهی کرد و در مجله «مردم» در کنار «احسان طبری» قرار گرفت. تا سال ۱۳۲۵ در عضویت حزب توده بود حتی بخشی از آموزش کلاس‌های حزب را برعهده داشته و در نشریات آن مطلب می‌نوشت. به همین دلیل هم از خانه پدری بیرون آمد. چون همان‌طور که گفتم پدر ایشان روحانی بود و یک برادر ایشان هم حجت‌الاسلام سیدمحمدتقی آل‌احمد بود که از دوستان و هم مباحثه‌ای امام در دوران طلبگی و نماینده آیت‌الله بروجردی در مدینه بودند که در سالهای ۳۰-۳۱ توسط وهابیون مسموم می‌شود.

جلال با قضایای فرقه دموکرات و رسوایی که برای جریان چپ و حزب توده پیش آمد و علنی شدن وابستگی حزب به اتحاد جماهیر شوروی در خودش احساس حقارت می‌کند. حتی در تظاهراتی که توده‌ای‌ها در تهران به راه می‌اندازند وقتی از خیابان فردوسی وارد شاه‌آباد می‌شوند و جلال می‌بیند که ماشین‌ها و سربازان روسی از اینها محافظت می‌کند نوعی احساس شرم مضاعف کرده و خودش هم که از مدیران و فعالان تنظیم‌کننده تظاهرات بود، دستبندی که به دستش بسته بود را از دستش جدا کرده و در کوچه «سیدهاشم» خودش را پنهان می‌کند تا مردم نبینند که برای روس‌ها کار می‌کند. از آنجا در سال ۱۳۲۵ از حزب جدا می‌شود و در همین دوران با شکست فرقه دموکرات و مشخص شدن فرمان روس‌ها برای عقب‌نشینی درون حزب توده بحران به وجود می‌آید. این بحران منجر به انشعاب برخی از روشنفکران و اهل قلم و نویسندگان حزب می‌شود که در رأس آنها «لیلی ملکی»، «جلال آل‌احمد» و «انور خامه‌ای» و در رده‌های پایین هم تعداد زیادی شاعر و نویسنده و اهل قلم از اینها جدا شده و فعالیت‌شان را شروع می‌کنند و عمدتاً نشریات و مقالاتی علیه حزب توده و افشاگری‌های ماهیت حزب توده در دستور کارشان قرار گرفت.

جلال سال ۱۳۲۷ با دکتر مظفر بقایی برای تأسیس حزب «زحمت‌کشان ملت ایران» وارد مذاکره می‌شوند. حزب تأسیس می‌شود. دکتر بقایی منهای تفکر و اهداف و مقاصدش به عنوان رجل سیاسی شهرتی داشت قبل از آن با قوام السلطنه کار می‌کرد و وکیل مجلس و روزنامه نگار بود اما ورود منشعبین حزب توده به حزب زحمت کشان باعث می‌شود تا حزب فعال شود. کارهای تئوریک و فکری را منشعبین انجام می‌دهند و رهبری سیاسی هم در اختیار بقایی بود.

تا سال ۱۳۳۰ این وحدت وجود داشت. در قضیه دولت دکتر مصدق بین آنها جدایی رخ می‌دهد و مدتی با بقایی درگیر می‌شوند سپس از آنجا هم انشعاب کرده و «نیروی سوم» را تأسیس می‌کنند. در همین اوان جلال از حرکت‌های حزب بازی و حزب‌سازی و دعواهای روزمره‌ای که نه کاری به ملت داشت و نه منافع مردم مد نظرشان بود و نه به مسائل اساسی کشور که استعمار غرب و شرق بود می‌اندیشیدند خسته می‌شود. خودش کتاب «بازگشت از شوروی» آندره ژید را منتشر می‌کند. آندره ژید از روشنفکران فرانسه بود که به شوروی رفته و در بازگشت نوشته بود که اوضاع پشت دیوار آهنین چطور بوده و این کتاب در آن زمان تأثیر زیادی داشت.

در سال ۳۰-۳۱ جلال دیگر از کار حزب خسته شده و آن را کنار می‌گذارد و به کار تحقیق و تحلیل و بررسی‌های ادبی سیاسی می‌پردازد. بعد از ۲۸ مرداد بازداشت کوتاهی شده ولی آزاد می‌شود. با شناخت خوبی که از فرانسه و غرب و شوروی و اوضاع سیاسی منطقه داشته انجام کارهای تحقیقاتی و نوعی بازگشت به هویت فرهنگ خود را شروع می‌کند. مقاله‌ای با عنوان «ورشکستگی مطبوعات» نوشته و در آن مطبوعات ایران را از سال ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۵تحلیل می‌کند و می‌گوید که این مطبوعات هیچ کدام مطبوعات ملی نیستند چراکه یا به دنبال گسترش فحشا و فساد هستند و یا نوعی دهن دریدگی دارند که به اختلافات دامن می‌زنند و یا وابسته به یک حزبی هستند که مدافع منافع بیگانه مثل شوروی هستند. به دنبال آن هم کتابی با عنوان «بلبشوی کتابهای درسی» می‌نویسد. در آنجا هم نقش آمریکایی‌ها را نقادی کرده و توضیح می‌دهد که چگونه مراکز فرهنگی کشور را در راستای رسیدن به اهدافش در دست گرفته است. اشاره‌ای به «همایون صنعتی زاده» می‌کند که از مباشران آمریکایی‌ها بوده است. البته همایون هم عضو حزب توده بود که بعداً به آمریکایی‌ها نزدیک شده و با تأسیس انتشارات «فرانکلین» در حقیقت دلال آمریکایی‌ها می‌شود.

انتشارات «فرانکلین» بنگاهی بود که آمریکایی‌ها برای گسترش فرهنگ خودشان در ایران تأسیس کردند. کتابهای درسی را زیر نظر گرفتند و نشریه پیک دانش آموز را بیرون می‌دادند. بنگاه نشر و ترجمه و کانون پرورش فکری و بنیاد فرهنگ ایران را با طراحی فرانکلین تأسیس کردند. مؤسسات مختلفی که هر کدام با یک نام و نشان اما با یک مدیریت منسجم و منظم در جهت اهداف سیاسی آمریکا فعالیت می‌کردند.

جلال همچنان در نشریات مقالاتی پراکنده بیشتر معطوف به فرهنگ سیاسی و هویت اجتماعی ایران می‌نویسد. در سال ۴۰ کتاب «غربزدگی» را منتشر می‌کند. در حقیقت باید گفت که کتاب «غربزدگی» یا نظریه غربزدگی ایشان نقطه عطفی در جامعه سیاسی و فرهنگی ما بود که خط جریان وابسته به غرب را از جریان ملی و اسلامی جدا می‌کرد. در تعریف غرب ایشان غرب را غرب فرهنگی در نظر می‌گیرد نه غرب جغرافیایی و اتحاد جماهیرشوروی را هم جزو غرب می‌داند. او ریشه‌های غرب زدگی را از ۳۰۰ سال قبل مورد بررسی قرار داده و تحلیل جامعه شناسانه و تاریخی انجام می‌دهد. آنچنان که اگر کسی بخواهد مستندات این کتاب را بیاورد شاید دو برابر حجم خود کتاب مستندات آن می‌شود. ولی جلال با اشراف و آگاهی و شناختی که نسبت به تاریخ گذشته ایران و حضور مسیونرهای اروپایی و آمریکایی ورود جاسوس‌ها و عوامل غرب در ایران داشت در تحلیل خود موفق بود. نشانه‌های غرب زدگی را در سه بخش «روشنفکری» و «حکومت» و «نشر رسانه‌ای» مطرح می‌کند. در حکومت به نفوذ غرب از دوران صفویه تا دوران قاجار و دوران پهلوی به صورت منسجم و مستند اشاره می‌کند. وی پیروزی غرب را در این کشور در انقلاب مشروطیت می‌داند.

جلال می‌گوید اعدام شیخ فضل‌الله نوری در انقلاب مشروطه در حقیقت اهتزاز پرچم پیروزی غرب بعد از دویست سال کشمکش بر بام این مملکت بود. و از آن موقع دیگر تمام اختیارات از ما گرفته شد و حکومت و روشنفکری و رسانه هایمان در اختیار غرب قرار گرفت.

جلال با ذکر آمار و شواهد و قراین غربزدگی را تا سال ۱۳۴۰ نشان می‌دهد. کتاب با انتشار خود تأثیر زیادی می‌گذارد. اتفاقا در همین سال پدر جلال فوت می‌کند. پدر ایشان رابطه‌ای با امام داشت و امام به ایشان به عنوان یک عالم بزرگ احترام می‌گذاشت. لذا امام مجلس ختمی در مسجد اعظم قم برای ایشان گرفت. شمس آل‌احمد در خاطرات خود می‌گوید که ما از اینجا ختمی رفتیم که حاج آقا روح‌الله در قم برای پدر گرفت. بعد از ختم ما به همراه حاج آقا روح‌الله به منزل ایشان برای تشکر آمدیم. جلال کتاب غربزدگی را از جیبش درآورد تا به امام هدیه کند. گفت ما چرندیاتی نوشتیم و بد نیست شما هم اینها را بخوانید. امام از زیر تشک خود کتاب را درمی‌آورد و می‌گوید این کتاب را خوانده‌ام و الان اواخر آن هستم و جلال تعجب می‌کند و می‌گوید شما در قم از این چرندیاتی که ما در تهران می‌نویسیم هم می‌خوانید؟! از همانجا نگاهش به امام نگاه خاصی می‌شود و با توجه به آغاز نهضت اسلامی که در سال ۴۱ علیه تصویب لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی شکل گرفته و منجر به قیام ۱۵ خرداد شد ارادت جلال به امام بیشتر می‌شود به گونه‌ای که عمدتاً در بین دوستانش مطرح می‌کند که تنها کسی که می‌تواند این مملکت را نجات بدهد همین حاج آقا روح‌الله است و دیگر از کسی کاری برنمی آید.

در سال ۴۲ طی سفری که به مکه می‌رود با عده‌ای از شیعیان مدینه و شیعیان احصا و جنوب عربستان و بحرین که هم مقلد امام بودند و هم مدافع امام آشنا شده و متوجه می‌شود که با وجود محدودیت‌های رسانه‌ای و دولت سعودی تأثیر نهضت امام تا آنجا هم پیش رفته است! لذا از آنجا نامه‌ای برای امام می‌نویسد و می‌گوید مسلمانان جنوب عربستان مقلد شما هستند و مسائل ایران را بررسی می‌کنند و خوب است شما در آنجا نماینده‌ای داشته باشید. بعد طرح کتابی با عنوان «در خدمت و خیانت روشنفکران» را طراحی می‌کند و در این نامه هم اشاره می‌کند که چنین کاری را در دست دارم. کتاب را می‌نویسد و در آن بیان می‌کند که در تاریخ معاصر ما روشنفکران هم خدمت داشته‌اند و هم خیانت اما چه دانسته و چه نادانسته خیانت‌های روشنفکران بیش از خدمت آنها بوده و به راهی رفته‌اند که با تضعیف دین و روحانیت و تضعیف فرهنگ ملی و گسترش فرهنگ غربی به حکومت استبدادی کمک کرده‌اند. امکان چاپ کتاب در ایران پیدا نمی‌شود ولی در اروپا دوبار چاپ می‌شود. ایشان باز به کتاب اضافاتی می‌کند. در مقدمه می‌نویسد که به دلیل سکوتی که روشنفکران در این قیام کردند و از خون شهدا با سکوتشان به راحتی گذشتند من این کتاب را به شهدای ۱۵ خرداد هدیه می‌کنم و در ضمیمه کتاب دو متن درباره غرب غرب گرایی و ایران پرستی منهای اسلام و یک متن هم از سخنان امام علیه کاپیتولاسیون و قدرت آمریکا می‌آورد. این کتاب به صورت مخفیانه دست به دست می‌گشت و برخی نسخه‌های چاپ اروپایی آن هم وارد ایران شد. تا سال ۵۶ که یک مقدار زمینه آماده می‌شود و شمس آل‌احمد کتاب را چاپ می‌کند.

ساواک روی جلال با فعالیت‌های سیاسی گسترده‌ای که می‌کند به خصوص بعد از کتاب غربزدگی حساس می‌شود. شروع به ممنوع کردن برخی آثار او می‌کند. چون ایشان در قصه‌هایش هم گاهی به مسائل سیاسی می‌پرداخته. یعنی قصه‌های جلال عموماً قصه‌های سیاسی هستند. به جرأت می‌توان گفت که تنها رمان نویس سیاسی تاریخی ما حتی تا این زمان جلال آل‌احمد است. مثل داستان «شوهر آمرکایی» یا «نفرین زمین» که در رابطه با تقسیم اراضی است که توسط آمریکایی‌ها دیکته شده بود و هویت روستاهای ما طی آن از دست می‌رود. سفری به شوروی می‌رود و سفرنامه‌ای از روسیه می‌نویسد و ماهیت شوروی را ارائه می‌دهد. هاروارد دعوتش می‌کند و سفری به آمریکا می‌رود. علاوه بر اینکه برای دانشجوها سخرانی و برنامه داشته سفرنامه‌ای هم دارد. سفرنامه‌ای هم از سفر حج خود با عنوان «خسی در میقات» دارد. و یک کتاب تحلیلی و سیاسی با عنوان «جزیره خارک دًر یتیم» دارد. همانطور که گفتم ساواک انتشار آثار جلال را ممنوع و محدود می‌کند. بعضی از کتاب هایش را خودش مخفیانه در هزار نسخه چاپ می‌کرد و مثلاً اگر پانصد تا از آنها به دست ساواک می‌افتاد لااقل ۵۰۰ تا از آنها هم به دست مردم می‌رسید. گاهی ناشران مذهبی که به جلال روی آورده بودند کتاب‌هایش را تجدید چاپ می‌کردند. و به هر حال جلال سوژه ساواک می‌شود و چند بار احضار می‌شود. یک بارهنگامی که «پرویز ثابتی» مدیرکل اداره سوم امنیتی جلال را تهدید می‌کند او با شجاعت می‌گوید: « کتاب‌هایم را که توقیف کردید در هر مجله هم بنویسم مجله را توقیف می‌کنید تدریس دانشسرا را هم که گرفتید (ایشان هم در دانشسرای تربیت معلم و هم در دانشکده علم و صنعت تدریس می‌کرد) سخنرانی هم که نمی‌توانم بکنم از این مملکت هم که نمی‌روم. فقط یک چیز باقی می‌ماند که آن هم مبارزه با شماست». در سال ۴۵-۴۶ وقتی ساواک به کتابخانه امام حمله کرده و در آنجا نامه جلال به امام را پیدا می‌کنند فشار شدیدتر می‌شود به حدی که احساس می‌کند تهران برایش زندان شده. لذا باغچه‌ای در ماسوله خریده و تابستان‌ها به آنجا می‌رود.

ارتباطش با آقای طالقانی خوب بود. با امام موسی صدر رابطه خیلی خوبی داشت. امام موسی صدر هر گاه به ایران می‌آمد به دیدن جلال می‌رفت. با آیت‌الله خامنه‌ای و مرحوم شریعتی و با شهید مطهری رابطه نزدیکی داشت و لذا روابطش از این طرف با طیف مذهبی‌ها رو به گسترش بود. در جلسات تفسیر قرآن آیت‌الله طالقانی شرکت می‌کرد و خودش طرح ترجمه قرآن را با دکتر عبدالمحمد آیتی شروع کرد که متأسفانه انجام نشد. لذا از سال ۴۷ به بعد به روایت اسناد فشار ساواک شدیدتر می‌شود. گاهی احضار بود، گاهی پیغام بود و مشخص هم بود که ساواک در بین کسانی که به منزل جلال رفت و آمد می‌کردند منبعی دارد. چون گاهی گزارشاتی از درون خانه جلال هم به ساواک داده می‌شد. سال ۴۸ با اینکه جلال خیلی سالم و سرحال بود در ماسوله فوت می‌کند. خانم «سیمین دانشور» همسر ایشان معتقد است که جلال مریض بود و دارو مصرف می‌کرد و به دلیل مریضی فوت کرده است. اما شمس آل‌احمد از همان ابتدا معتقد بود که جلال را ساواک کشته است. عادی است که در اسناد چیزی نشان ندهد. چون رژیم شاه در مورد حاج آقا مصطفی و در مورد شهدای دیگری هم که داریم رد پایی در اسناد نگذاشته است. ولی یک فرد مورخ و سیاسی که نوع اسناد را می‌خواند متوجه می‌شود که جلال از چه اهمیتی برای ساواک برخوردار بوده است.
جلال را در مسجد آیت‌الله فیروزآبادی در شهر ری دفن می‌کنند و جلسه سخنرانی و بزرگداشتی برای او برگزار می‌شود. اما در روزنامه‌ها برخی افراد توده‌ای یا مارکسیست مانند «باقر مومنی»شروع به نوشتن مقالاتی علیه جلال می‌کنند مبنی بر اینکه جلال نه تنها روشنفکر نبود بلکه دویست سال هم از زمان خودش عقب بود. حتی به تمسخر «بازگشت به خویشتن» جلال را «بازگشت به خویش» می‌نویسد. بعد آقای باقر مومنی که الان هم زنده است و در اروپا زندگی می‌کند و همان روحیه ضددین را در خود حفظ کرده است مصاحبه دیگری می‌کند و علنی و غیرعلنی مقالاتی در رد جلال می‌نویسد. با این حال محبوبیت جلال همچنان به عنوان نماد یک روشنفکر مستقل در بین افراد مذهبی و سیاسی مطرح است. بعد از انقلاب هم جریانی که علیه انقلاب بود عمدتاً جلال را مورد حمله قرار می‌دادند و هنوز هم مورد حمله قرار می‌دهند. به خصوص در سال‌های ۶۳ تا ۷۶ در نشریه‌های ایرانی‌های خارج از کشور مقالات زیادی علیه جلال به عنوان یک آدم مرتجع و طرفدار آخوند و دین و کسی که به روشنفکران خیانت کرد و دین را برای نسل جوان مطرح کرد نوشته می‌شود. اگرچه در داخل هم هنوز آنگونه که شایسته جلال است کار اساسی صورت نپذیرفته است.
الگویی که جلال از روشنفکر ارائه می‌کند دارای چه مؤلفه‌هایی است؟
ایشان روشنفکری را از این جهت رد می‌کند که می‌گوید بی‌هویت هستند، شیدا و شیفته غرب هستند و از خود شخصیت و هویتی ندارند و منتظرند ببینند از غرب چه صدایی می‌آید، آنها همان را در ایران تکرار کنند. لذا روشنفکری مد نظرش هست که ابتدا فرهنگ و تاریخ و جامعه و مشاهیر و آداب و رسوم و سنن خودش را بشناسد و سپس در جهت منافع ملی و اقتدار ملی جامعه خود حرکت کند. او احزاب را از مشروطه به بعد یکی از کانون‌های روشنفکری می‌داند که روشنفکران را به انحطاط انداخت. حزب توده و حزب عدالت و حزب اراده ملی و حزب ایران نوین را در جهت غربزدگی می‌داند. جلال معتقد است که روشنفکر دو راه دارد؛ یا باید به راه سلطنت برود و یا به راه اسلام و روحانیت و نمی‌تواند بین این دو راه معلق بایستد. می‌گوید کسانی که به طرف روحانیت و دین و اسلام می‌روند هویت ملی و استقلال ملی و مملکت و فرهنگ ملی‌شان را حفظ می‌کنند و آن بخشی که به غرب نگاه می‌کند به حکومت و سلطنت می‌رسد. چون مجموعه اعضای حزب توده منهای کسانی که به شوروی یا به اروپا رفتند عموماً در خدمت حکومت در آمدند.
به تعبیر روشن‌تر اگر ما بخواهیم حاکمیت ایران را از مشروطه تا انقلاب اسلامی بررسی کنیم سه دسته گرایش در آن وجود داشتند: ۱- فراماسونرها ۲- چپها ۳- تکنوکرات‌های مدافع آمریکا. که البته هر سه اینها از نظر ایدئواوژیک غربی هستند. یعنی همان فرد مارکسیست که مارکس و فلسفه مارکسیست را مطرح می‌کند درحقیقت فلسفه غرب را عنوان می‌کند. به همین دلیل هم هست که الگوی بسیاری از داستان نویسان ما چخوف و گورکی و امثال آنها بود، اما جلال منابع داستانی‌اش را حتی همان موقع که در حزب توده بود از مثنوی مولانا می‌گرفت، چون فرهنگ اسلامی را خوب می‌شناخت. لذا اگر امروز مجموعه داستان‌های جلال را نگاه کنیم نه رنگ سوسیالیستی دارد و نه رنگ غربی. حتی در جایی هم که برخی آداب و رسوم خودمان را نقد می‌کند با دید فرهنگ خودمان نقد می‌کند نه با معیارهی غربی و سوسیالیستی. لذا به غرب از لحاظ فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و نظامی به عنوان یک دشمن نگاه می‌کرد و کارنامه غرب را کارنامه سیاهی می‌دانست. عده‌ای که نوعی شیدایی به غرب داشتند از این نظر با جلال مخالفت می‌کردند که می‌گفتند جلال توهم توطئه داشت و به غرب ظنین بود. در حالی که جلال غرب را می‌شناخت و درباره آن تحلیل داشت و کتاب‌های او امروز بعد از ۴۸ سال و با وجود گذر زمان و تحولاتی که در غرب ایجاد شده و جابه‌جایی قدرت صورت گرفته و با وجود تحولاتی که در جامعه ما رخ داده است هنوز حرف نو دارد. این نشان‌دهنده عمق مطالعات، تحقیقات و بینش او است.
منبع : خبرآنلاین

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :

محمدرضا بایرامی: جسارت جلال آل احمد قابل تحسین بود

فرهنگ > ادبیات  -  نویسنده کتاب «مردگان باغ سبز» در دوران نوجوانی بیش از همه نویسندگان، به داستایوفسکی علاقه داشته و همچنان نیز این نویسنده را بزرگ توصیف می‌کند.
به گزارش خبرآنلاین، محمدرضا بایرامی که دوشنبه 20 اردیبهشت مهمان کافه خبر بود، درباره نویسندگان مورد علاقه‌اش گفت: «از دوران نوجوانی بیش از همه نویسندگان، داستایوفسکی علاقه داشتم و معتقدم این نویسنده نگاه قابل تحسینی به روح و روان آدمی داشته است.»
بایرامی از دیگر نویسندگان مورد علاقه‌اش در دوران نوجوانی به  محمود دولت آبادی، غلامحسین ساعدی و جلال آل احمد اشاره کرد و درباره دلیل این علاقه‌مندی‌ها گفت: «محمود دولت آبادی روستایی‌نویس است و فضای داستان‌هایش به اعتقاد من بسیار ملموس است. آثار ساعدی از این بابت مرا به وجد می‌آورد که با نثری بسیار ساده و ارائه تصاویری روشن، اما از زاویه‌ای متفاوت با مهارت مفاهیم عظیم را انتقال می‌دهد و بهترین نمونه از این شیوه او را می‌توان در کتاب «عزاداران بیل» دید.»
این نویسنده ضمن اشاره به این نکته که جلال آل احمد باعث سرخوردگی‌اش در زمینه نویسندگی شده بود، توضیح داد: « من نه تنها نثر جلال را بسیار دوست داشته و دارم، جسارت فوق العاده او را هم تحسین می‌کنم. جلال آل احمد  جسارت عجیبی داشت و من وقتی در نوجوانی به این فکر می‌کردم که می‌خواهم نویسنده بشوم اما جسارت قابل تحسین جلال را ندارم دچار سرخوردگی شدم تا اینکه بعدها در جوانی متوجه شدم هر نویسنده‌ای خصوصیات اخلاقی خاص خودش را دارد.»
سالینجر، مارک توآین و خوزه سلا از نویسندگان مورد علاقه بایرامی در ابتدای دوران جوانی بوده‌اند.
بایرامی علاوه بر این نویسندگان، گاهی کتابهایی از نویسندگان خاصی را دوست داشته که این علاقه به همین کتاب خاص محدود می‌شود. او در این باره گفت: «سالینجر از جمله نویسندگانی است که برخی از آثارش را دوست دارم. یا همین طور لویی فردینان سلین که من فقط «رمان سفر به انتهای شب» آن را دوست داشته‌ام و فکر می‌کنم هرگز نوشته‌های دیگر او به پای این اثرش نرسیده‌اند.»
از دیگر نویسندگانی که محمدرضا بایرامی به آنها علاقه داشته می‌توان به مارگریت دوراس و تولستوی اشاره کرد. او درباره دوراس گفت: «دوراس را در دوره‌ای بسیار دوست داشتم. او تنها کسی است که می‌تواند به شکلی عجیب از یک سطح عبور کند و ناگهان به عمق برسد. به ترتیبی که به نظر می‌رسد از بیهودگی می‌نویسد اما ناگهان همه این بیهودگی‌ها در اثر او معنا پیدا می‌کند.»
بایرامی درباره تولستوی هم معتقد است: «هنوز هم از عظمت تولستوی چیزی کم نشده و خیلی‌ها از او تاثیر گرفته‌اند، اما متاسفانه من آثار تولستوی را خیلی دیر خواندم.»
محمدرضا بایرامی که امسال با کتاب «مردگان باغ سبز» در بیست و سومین نمایشگاه بین المللی کتاب حضور دارد، معتقد است، ازدحام بازدیدکنندگان باعث شلوغی و سردرگمی می‌شود. او گفت: «نمایشگاه امسال خیلی شلوغ‌تر از هر سال است و من فقط توانستم دوری بزنم و با عجله غرفه‌ها را ببینم.»
بایرامی همچنین به حضور نیروی انتظامی در نمایشگاه امسال اشاره کرد و درباره ازدحام بازدیدکنندگان گفت: «به هر حال گشتن در فضای نمایشگاه، دیدن غرفه‌ها و اصولا حضور در فضایی که کتاب وجود دارد به خودی خود جذاب است اما شلوغی نمایشگاه امسال باعث شد کم و بیش قید گشت و گذار در آن را زدم و به صورت گذرا از نمایشگاه بازدید کردم. باید دید تا پایان نمایشگاه فرصتی ایجاد می‌شود یا خیر.»
این نویسنده در ادامه نشست کافه خبر به تصویرسازی جلد تازه‌ترین اثرش  پرداخت و گفت: «دلم می‌خواست جلد کتاب کهنگی را القا کند. خوشبخانه هم تکنیک نقاشی روی جلد و هم رنگ آن به این مسئله کمک کرده، اما مدت‌هاست دیگر به تصویرگری کتاب و کتابسازی مورد توجه نیست.»
وی در این باره به تصویرسازی داخل کتاب اشاره کرد و گفت: «من وجود تصویر در کتابهای بزرگسالان را می‌پسندم و به نظرم جالب است در سرآغاز کتاب یا ابتدای هر فصل تصویری گنجانده شود، اما خوب از آنجا که بسیاری معتقدند این کار ذهن مخاطب را محدود می‌کند و فرصت تخیل را از آن می‌گیرد، این کار دیگر چندان رایج نیست.»
کتاب «مردگان باغ سبز» آخرین اثر محمدرضا بایرامی صبح دوشنبه در غرفه سوره مهر در نمایشگاه کتاب رونمایی شد. 
منبع : خبرآنلاین

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :

میرشکاک: خوشحال نیستم که جلال زنده ترین آدم روزگار ماست

اندیشه  -  کاش اوضاع دگرگون می‎شد و می‎رسیدیم به جایی‎که بتوانیم بگوییم حرف جلال در کشاورزی در آموزش و پرورش، دیگر حجت نیست. ولی چون مناسبات تغییری نکرده، حرف او همچنان حجت است. "
به گزارش خبر آنلاین، یوسفعلی میر شکاک در گفت و گو با هفته نامه پنجره دغدغه های جلال آل احمد را بازگو کرده است.
بخش های مهم این گفت و گو را در ادامه می خوانید.
آن‎چه آل احمد طرح می‎کند نسبتی با غرب‎زدگی دکتر فردید ندارد. غرب‎زدگی آل احمد کاملا جغرافیایی است، در حالی‎که حرف‎های مرحوم فردید ربطی به جغرافیا ندارد. فردید می‎گفت: «غروب خورشید حقیقت در افق نفسانیت انسان.» این حرف در آثار آل احمد به چشم نمی‎خورد. آل احمد مسئله را جغرافیایی می‎بیند و غرب را در اروپا و آمریکا می‎گیرد. برای همین، ژاپن را هم به غرب ملحق می‎کند، چون ژاپن هم قدرت تکنیکی دارد و تولید‎کننده ماشین است. شرق هم در نظر آل احمد، کشورهای جهان سوم و سرزمین‎های مصرف‎کننده ماشین هستند.
آل احمد معتقد است تنها رابطه‎ای که می‎تواند بین غرب تولید‎کننده ماشین و شرق مصرف‎کننده به‎وجود بیاید، رابطه استعمارگر و استعمارپذیر است و رابطه دیگری وجود ندارد. او ماشین را در اختیار دارد و این‎جا هم مصرف‎کننده ماشین وجود دارد. مغرب باید کالاهای خود را به دست این مصرف‎کننده برساند، این وسط به یک واسطه احتیاج است که معمولا همان حکومت‎های جهان سوم هستند. این‎ها دلال‎های مظلمه‎اند.
اما برای مرحوم فردید این مسئله مهم بود که بداند حقیقت چگونه در نفس انسان غروب می‎کند. یعنی نحوه تمنای این جهان و ترجیح دنیا بر آخرت و تفضیل نفس خود بر رویکرد به حضرت حق چگونه اتفاق می‎افتد. در پی این بود که دست‎کم به شاگردانش بیاموزد که راه عبور از غرب‎زدگی، در افتادن بانفس و رسیدن به مقامی از تنزیه نفسانی و تزکیه نفسانی است؛ تا دنبال وجه تاریک وجود نباشد. خود او هم می‎دانست این اندیشه خیلی معقول نیست. و عقل بشر کنونی خیلی این نوع نگاه به عالم را نمی‎پسندد. چون بشر امروز، معیار ارزیابی همه‎چیز است، هرچیزی که با نفس انسان تطابق دارد، خوب است و اگر هم چیزی خوشایند این نفس نیست، قبیح است.

آل احمد در هر وضعیتی بوده نسبت به کشاورزی این مملکت حساس بوده، امروز اگر به آن‎چه درباره کشاورزی نوشته است برگردیم، می‎بینیم که همچنان زنده است. چون در هنوز روی همان پاشنه می‎چرخد. اوضاع از حیث کشاورزی، صنعت، آموزش و پرورش و حتی از حیث مطبوعات، خیلی عوض نشده است. اگر به هر یک از دکه‎های مطبوعاتی برویم، همان نشریه‎های رنگین‎نامه‎ای را می‎بینیم که آن روزها چاشنی ارتباط‎های جنسی هم داشت که امروز این چاشنی را ندارد و بیشتر سعی می‎کنند با چشم و ابروی بازیگرها، صفحه‎ها را پرکنند.
آل احمد خیلی به این‎که او را داستان‎نویس بدانند یا نه، اهمیتی نمی‎داد. برخلاف آدمی مثل ابراهیم گلستان که دنبال متحول کردن فرم قصه‎نویسی بود؛ آل احمد این‎طور نبود. مدیر مدرسه می‎شد و آن‎چه برایش اتفاق افتاده بود، می‎نوشت و این اتفاق‎ها هنوز در مدرسه‎های روستایی و شهرستان‎های کوچک وجود دارد. یا مثلا او را به ده می‎فرستادند، آن‎چه را برایش اتفاق می‎افتاد می‎نوشت. در «نفرین زمین» با نتیجه‎های انقلاب شاه و ملت در آن روزگار مواجه هستیم. یعنی وضعیتی که انقلاب سفید شاه در مناسبات شهر و روستا، مناسبات اخلاقی - اجتماعی و... ایجاد کرده بود. آل احمد از این حیث زنده است.
آل احمد را از حیث داستان‎نویسی هم موفق‎تر از بقیه می‎دانم. چون کارهایی که آل احمد در این زمینه کرده، به دست ما رسیده و بعد از این‎همه سال، هنوز مدیر مدرسه یک اثر خواندنی است. و گفتم که این کارها به این دلیل زنده‎ مانده است که دردهایی که آل احمد در این کارها مطرح کرده، هنوز باقی است. آل احمد وقتی گزارشی را مطرح می‎کند، خودش هم با آن پدیده درگیر است. از بیرون نگاه نمی‎کند.
آل احمد به‎نحوی متوجه مشکل اهل دیانت شده بود، برای همین هم «نون و القلم» را نوشت، یعنی از داستان‎نویسی به «قصه‎نویسی» رو کرد. جالب است مهمترین قصه‎ای که ما در روزگار معاصر داریم، باز هم «نون و القلم» آل احمد است. او چون خاستگاه روحانی داشت متوجه شده بود که باید به‎نحوی به افقی برسیم که کاری به کار نفسانیات نداشته باشیم. به شکل سمبلیک قصه برگشت چون در قصه اجزاء، کلا مورد غفلت قرار می‎گیرند.
خوشحال نیستم که آل احمد همچنان زنده‎ترین آدم روزگار ماست و از همه ما زنده‎تر است. ای کاش واقعا اوضاع دگرگون می‎شد، شرایط تغییر می‎کرد و می‎رسیدیم به جایی‎که بتوانیم بگوییم (مثلا) حرف جلال در کشاورزی در آموزش و پرورش، دیگر حجت نیست. ولی چون مناسبات تغییری نکرده، حرف او همچنان حجت است. اگر آل احمد در روزگار ما زنده بود و پدیده‎ای به نام دانشگاه آزاد و مدرسه‎های غیرانتفاعی را می‎دید، شک ندارم خودش را سر مخالفت با این‎ها به کشتن می‎داد. یعنی به قدری با این ماجرا درمی‎افتاد تا از بین برود. اما هیچ‎یک از ما این شجاعت آل احمد را نداشتیم که بگوییم آقا! این غیردینی‎ترین و غیراسلامی‎ترین پدیده ممکن عالم است که در یک مدرسه، دبستان، دبیرستان، دانشگاه پول بگیرند.
آل احمد موجود سر سختی بود که انحراف دیدن و کوتاه آمدن و شاعرانه نگریستن به عالم در او وجود نداشت. البته ما نکته دیگری را هم فهمیدیم و آن این‎که نیست‎انگاری پدیده‎ای نیست که دست از سر ما بردارد، بلکه تقدیر محتوم همه انسان‎ها در سراسر جهان است. تقدیر جهان سومی که مرحوم فردید می‎گفت، بعد از انقلاب، خودش را آشکار کرد؛ یعنی بعد از گذشت دو دهه فهمیدیم که این تقدیر، قابل‎رفع و دفع نیست. همان‎طور که نیچه می‎گوید: نیست‎انگاری دو قرن بعد از من خواهد بود. من اولین نیست‎انگارم و آخرین نیست‎انگار. نیست‎انگار برشده از نیست‎انگاری، برون‎جسته از نیست‎انگاری.
شم آل احمد خیلی نیرومند بود، زمانی‎که آل احمد برآورد ‎کرد انقلاب مذهبی در این سرزمین اتفاق خواهد افتاد، خیلی‎ها به او می‎خندیدند که او مثلا 30 سال از زمانه عقب است. اما بعد معلوم شد که بیچاره‎ها خیلی جلو زده‎اند و به جاهایی رفته‎اند که از تصورات و اوهام روشنفکرانه تأثیر گرفته‎اند. معلوم شد که آل احمد خوب می‎بیند و اساسا روشنفکری را نیز همین شم روشنفکری تشکیل می‎دهد.

جامعه روشنفکری ما یکی از فعال‎ترین جوامع روشنفکری جهان سوم بوده. درست است که آدمی در حد راسل و سارتر در جامعه روشنفکری ما نبودند، یا خیلی از بزرگان ما مثل دکتر حسابی اندیشه سیاسی ویژه‎ای نداشتند یا ضدیت خاصی با نظام شاه نشان ندادند. البته در سرزمین ما علوم مجرب نمی‎توانست ملازمه‎ای با تعارض سیاسی داشته باشد؛ اما کل فعالیت‎ جامعه روشنفکری ما در سال‎های قبل از انقلاب دینی، از روزگار مصدق تا انقلاب اسلامی، در سست کردن پایه نظام سلطنتی، به‎شدت مؤثر بود.
آل احمد از معدود افرادی است که توانست چهره‎ای تاریخی پیدا کند، مثل مرحوم شریعتی. البته بسیاری از آثار مرحوم شریعتی، امروز دیگر برد تاریخی ندارد. این‎ها بردشان برد تقویمی بود. شریعتی ایدئولوژیست بود، اما آل احمد نه. روشنفکر محض بود، روشنفکر محض هم کسی است که فارغ از این‎که مخاطبش چه دینی، چه مسلکی و چه حزبی دارد، به دردهای اجتماعی او اشاره می‎کند.
این‎که مثلا فلان شاعر، مشاور فرح پهلوی بوده، هیچ اهمیتی ندارد شعر او مهم است. شعر او باید ضد آن روزگار باشد. مثلا شعر اخوان، ضد آن روزگار است. در شعر، داستان و مقاله که مهمترین کارنامه روشنفکری قبل از انقلاب است چیزی که به نفع نظام سلطنتی باشد، نخواهید یافت. نمی‎شود گفت فلان روشنفکر در اثرش نظام سلطنتی را توجیه می‎کند. خب البته آن‎ها وارد درگیری‎های دامنه‎دار نمی‎شدند.
دغدغه ما درباره عدالت اجتماعی قوی‎تر از ماجرای حرف‎های مرحوم فردید است. ما ساده‎لوحیم، اما فکر می‎کنم اگر عدالت - چنان‎که مولا امیرالمؤمنین ترسیم کرده است - پیاده شود، خود به خود انسان از ساحت غربی وجود، به ساحت شرقی وجودش منتقل می‎شود. مولا می‎فرماید: «العدل اساس الاحکام» معلوم می‎شود اگر عدل باشد، بشر، استعداد سیر از ظلمت به نور را پیدا می‎کند. این را هنوز مهمتر می‎دانیم از بحث در غرب‎زدگی به‎معنایی که فردید می‎گفت.
 
آل احمد در حزب توده هم به شدت یک موحد خداپرست بود. در همان روزگار از او درباره تئوری داروین می‎پرسند و او می‎گوید که ترجیح می‎دهم فرزند آدم ابوالبشر باشم، نه بچه میمون داروین. این نشان می‎دهد آل احمد به ساحت دیانت تعلق دارد. جالب است کسانی‎که این سئوال را می‎کنند چریک‎های فدایی خلق تبریزند. و بحث به ظاهر بسیار علمی است و کسی توقع ندارد از آل احمد چنین جوابی بشنود.
جلال از نماز شب خواندن و ریاضت دینی کشیدن و زمستان سرد یخ حوض شکستن و وضو گرفتن، به سمت حزب توده رفت چون نمی‎توانست گرسنگی بقیه را تحمل کند. او علوی بالذات است. یعنی عدالت‎طلبی بر بقیه شئون دینی در وجود آل احمد غلبه دارد. و اصلا گرایش به حزب توده هم از همین وجه بود. برای همین هم وقتی دید که حزب توده به نفع شوروی کار می‎کند، از آن اعراض کرد. آن هم در شرایطی که هر کسی از حزب توده اعراض می‎کرد، صدمه بیشتری می‎خورد تا مثلا با نظام پهلوی در بیفتد.
جلال فهمیده که دکتری به دردش نمی‎خورد و این مدرک او را مجبور خواهد کرد بخشی از پیکره نظام شاهنشاهی باشد. می‎دید که در اطرافش چه بر سر افرادی مثل پرویز ناتل خانلری می‎آید. کسانی‎که دکتری گرفتند، استاد دانشگاه شدند و با نظام اداری سلطنتی کنار می‎آمدند. می‎خواست درون گود بماند و همواره با مردم سر و کار داشته باشد. او برای این‎ حرف‎ها اعتباری قایل نبود.

آل احمد خودش را از هیچ‎کس دیگری بالاتر نمی‎داند. این غیرتی است که در این بشر تجلی کرد. مرحوم فردید حتی به شاگردان و پیروانش از بالای یک کوه نگاه می‎کرد. هیچ‎وقت ندیدیم او حتی کسی مثل رضا داوری اردکانی را در حد شاگرد قبول داشته باشد. او حتی هایدگر را هم خیلی تحویل نمی‎گرفت؛ می‎گفت من با او هم‎سخن هستم، اما یک سخن نیستم. تنها کسی را که خودش را با او یک‎سخن می‎دانست، حافظ بود.
آل احمد (به گزارش خانم دانشور) وارد یک روستا که می‎شد، با کدخدا و اویار و روستایی‎ها ساعت‎ها حرف می‎زد و خسته نمی‎شد و خانم دانشور ،معطل میان زن و کدخدا و چند زن دیگر که حالا چه بگوییم؟ آل احمد نرفته که بگوید من آل احمد هستم، او شنونده است و مدام می‎خواهد یاد بگیرد. اگر حرف می‎زند حرفش به اندازه یک دهان است و دو برابر گوش می‎کند. او این‎گونه یاد گرفت و مثلا اهمیت شکایت‎های ما را با سرکشی به این مردم حس کرد.
من از تقوای سیاسی اجتماعی او در حیرتم و البته در حوزه شخصی هم بالاخره او بی‎ارتباط با معنویت نبود و حتی قبلا می‎خواست به حوزه علمیه برود و جای برادرش مرحوم محمدتقی آل احمد که به دست وهابی‎ها شهید شد، بنشیند. همین تنزیه سیاسی و اجتماعی آل احمد بسیار عجیب است. نه در خودم و نه در رفیقانم، ندیدم هیچ‎کسی را که این‎قدر بزرگواری داشته باشد که همه را هم شأن خود نگاه کند. هیچ‎کس به اندازه آل احمد ورود در بدایات ندارد و مدافع حقوق اولیه نیست و از این بابت جزو بچه‎های خلف مولا امیرالمؤمنین (علیه‎السلام) است.
منبع : خبرآنلاین

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :

آخرین روز و شب جلال ما

وبلاگ > آل احمد، شمس  - این متن خلاصه شده یکی از این داستان ها و در واقع، روایت گزارش گونة ام از روزی است که خبر مرگ جلال را می آورند.
دوازده شب از مهمانی به خانه برگشتم. ننه نامه ای داد دست فرشته ، عیالم. تا دندان هایم را بشویم، او نامه را خوانده بود و مانع شد که کفش هایم را درآورم. پرسید:
ـ شمس این خط کیه؟
و نامه را داد دستم. خط تیمسار بود. اطلاع می داد که: دوبار آمدم نبودید. باید دکتر شیخ را خبر کرد. من منزل منتظرتان هستم. برای جلال حادثه ای پیش آمده است.
تیمسار و دخترش با هم زندگی می کردند. تا آن وقت منزلشان نرفته بودم. آدرس و نقشة منزل پشت نامه و سرراست بود. زنگ که زدیم، دخترش در را باز کرد. عیالم پرسید:
ـ هنوز نخوابیدین؟
ـ فردا امتحان داریم فرشته خانم.
من می خواستم بپرسم تیمسار خواب است یا بیدار، که صدایش از داخل منزل بلند شد:
ـ بفرمایین تو.
تیمسار، لباس پوشیده و آماده، توی سالن بود. انگار اداره اش دیر شده باشد. از یادداشتی که منزل ما گذاشته بود، جویا شدم. بیشتر از آن چه نوشته بود، خبری نداد. گفت:
ـ الان بریم، بهتره تا صبح. به منزل شیخ و میرزا هم تلفن زدم. نبودن. سپردم تا آمدن با من تماس بگیرن. حالا منتظر هستم یکی شان تلفن کنه.
فکر کردم: یعنی چی شده؟ سین جیم کردن ها [منظور،ساواک است]که دیگر دکتر شیخ و میرزا را لازم نداره. داشته غرق می شده؟ تصادف کرده؟ کتک کاری اش شده؟
می خواستم حدس هایم را یک به یک ارزیابی کنم و درصد امکان وقوعشان را دریابم. یعنی چه شده؟
تیمسار نمی خواست توی خودم بمانم و ساکت باشم. گفت:
ـ جلال به گردن من حق دارد.
و دخترش را فرستاد دنبال فرمانی بیرون از اتاق. در غیاب دخترش افزود:
ـ در حادثة مرگ زنم، که زندگی ام به باد رفت، جلال اولین کسی بود که خودش را رساند. به گردن من حق دارد.
یادم افتاد در مصیبت فوت زن تیمسار، جلال یک روزه هجده ساعت رانده بود. یک بند. می خواسته است سیمین را برساند به بالین خواهرش. کرمانشاه. آن جا که می رسند، جسد خواهر را به تهران حرکت داده بودند. و جلال ناچار بدون توقف، بازمی گردد به تهران.
تیمسار داشت همین حادثه را شرح می داد. تیمسار لحن قدرشناسانه ای نسبت به جلال داشت. از حق شناسی اش خوشم آمده بود. به خصوص وقتی که گفت:
ـ جلال متعلق به ما تنها نبود. از افتخارات کشور بود.
از دهانش در رفته بود، ولی منِ الاغ پنداشته بودم که تیمسار گفته است:
ـ جلال متعلق به ما تنها نیس. از افتخارات کشوره.
عاقبت شیخ و میرزا تلفن زدند. خبر دادند که تا نیم ساعت بعد می رسند.
جلال سه ماه پیش رفته بود اسالم. بین راه آستارا و پهلوی[بندرانزلی]. سه سال پیش، میرزا یک قواره جنگل ساحلی خریده بود و تقسیم کرده بود بین دوستانش. و یک قطعه هم رسیده بود به جلال. میرزا وجلال با هم شروع کرده بودند به ساختمان. و سه ماه پیش، هر دو ساختمان تمام شده بود. فرشته و بچه های من هم یک هفته ای رفته بودند. خودم گرفتار کار تصحیح طوطی نامه بودم. خیال داشتم سر جلال که از مهمانداری خلوت شد، یک هفته ای تنها بروم سراغش.
ساعت چهار صبح با دو ماشین راه افتادیم. خبره [علی اصغر خبره زاده، مترجم] در ماشین شیخ نشست. من و تیمسار هم در ماشین میرزا.
در راه، میرزا از جنگل برایمان گفت و از کارخانة چوب و از جاده و... من فکر کردم کاشکی فرشته عقل می کرد و به اداره خبر می داد و بهانه ای می تراشید. در آن صورت می توانستم دو سه روزی با خیال راحت پیش جلال بمانم و با او برگردم.
جلال چند روز پیش به مادرمان تلفنی خبر داده بود که جمعة آینده، یعنی دو روز دیگر، تهران خواهد بود.
پیچ اول که تمام شد، سایة عمارت را دیدم. سرم را به کنجکاوی، زودتر از پیچ دوم ماشین، گرداندم. جمع بسیاری زن و مرد محلی، در پناه انبوه شاخ و برگ درختان و یا در پناه قرنیز بلند خانة میرزا از باران امان گرفته بودند. دیگر حدس زدن لازم نبود. الان می رسیدیم و قضیه روشن می شد. با وجود این فکر کردم: پس حالش خیلی بده، تیمسار حق داشت. که خبره را از داخل ماشین خودمان، دیدم.
زودتر از ما رسیده و پیاده شد. می دوید به طرف اتاقک. و سر راه به مردی رسید از اهالی. مثل دو تا مورچة آشنا مکثی کردند و سرشان را به هم مالیدند. صورت خبره ـ که پشتش به من بود ـ دیده نمی شد. اما چهرة مرد، چون کرم شب تابی که ملایم نور بپراکند، اندوه و تسلیم می افشاند. دیگر دلم فرو ریخت. خواستم فکر کنم: نکند... نتوانستم. میرزا رسیده بود و نگه داشت. آن قدر به سرعت بیرون پرید که سوئیچ را هم نبست می دوید. و تیمسار قدم های بلندش را نظامیانه تند کرد. و هر دو داخل اتاق شدند. من راحت پیاده نشدم. سرد بود. سرما هوشیارم کرد. به طرف اتاق رفتم. اتاقک از کف زمین چند پله می رفت بالا. فکر کردم: لابد کف را تخته کردن. رطوبت این جاها معرکه می کنه. قاب توری اتاق را کشیدم و در بستة اتاق را هل دادم. که ناگهان صدای شیون میرزا چون دودی حبس مانده ـ زد توی صورتم. یک باره گیر پاهایم تمام شد. کنار در، داخل اتاقک، نیمکتی بود. روی آن وارفتم. آن سر نیمکت، پلکان چوبی نرده داری به بالا دعوتم کرد. با تکیه به نرده رفتم بالا. شیون میرزا هر لحظه بیشتر شکل می گرفت:
ـ آخ... جلال جون!
و من در ذهن، صدای غمبار روضه خوان هفتگی مان را شنیدم که وقتی در شرح وقایع کربلا می گفت: برادر، دیگر کمرم شکست! جماعت اهل روضه چه زاری می زد.
به اتاق زیر شیروانی رسیدم. انبوه جماعت را شکافتم. مقاوتی نکردند. رفتم جلو. تخت وسط اتاق بود. لابد رو به قبله. و کسی روی آن و زیر شمد، دراز. فقط پاهای لختش از زیر شمد بیرون بود. با انگشتانی بسته. و میرزا چون آواری روی شمد فرو ریخته. از پایین پا، تخت را دور زدم. رفتم بالای سر. خم شدم و شمد را از روی صورتش کنار زدم. جلال بود. و من جلال را با چشم های سقاخانه ای ندیده بودم. چانه اش را که ریشی سفید و چند ماهه داشت، بسته بودند. و روی چشم ها دو سکه گذاشته. این رسم را می شناختم. فکر کردم: لابد پلک ها باز مانده که از ثقل سکه ها کمک گرفتن. دستم را گذاشتم روی پیشانی اش که شیارهای آن پاک شده بود. سردی مرگ را احساس نکردم. موهای تقریبا یک دست سفید سرش، همان طور زبر و خشن و زنده بود. یادم افتاد به این اعتقاد که: مو و ناخن آدم تا24 ساعت پس از مرگ رشد می کنه.
اتاق زیر شیروانی شلوغ بود. میرزا هنوز شیون می زد. و من گیج و مات بودم. شمد را کشیدم روی صورتش. فکر کردم: اگر در اتاق آن قدر ازدحام نبود، چشم های بسته اش را با بوسه ام مهر می کردم و دست های سردش را با دست و صورتم می فشردم. جماعت مزاحم بود. رفتم کنار پنجره. نگاهی به اتاق زیر شیروانی انداختم. چیزی نگاهم را نگرفت. از پنجرة اتاق و لابه لای درختان جنگل، دریا را دیدم. گل آلود بود و نزدیک ساحل موج داشت. دریا به جای جلال که خاموش و سرد شده بود، می خروشید.
خبره، دلدار و خونسرد آمد. بازویم را گرفت و آرام به پایین هدایتم کرد. مقاومتی نکردم. توی پله ها گفت:
ـ شمس همینه. تو اینو می فهمی.
ـ آره!
و نفهمیدم چرا جوابش را داده بودم. خواسته بودم نشان بدهم که چه چیز را می فهمم؟ لحن او که سؤالی نبود.
بیرون اتاق، سیمین زاری کنان آمد به طرفم:
ـ کجا بودی شمس؟ همه اش می گفت پس کو شمس؟ چرا نمی آد؟... آخه چرا نیامدی؟
پنجة آهنین غمی، درونم را چنگ می زد. سیمین را از زیر باران به جان پناهی کشاندم و گفتم:
ـ آرام باش سیمین جان! آرام باش.
می خواستم فکر کنم چه شد که سراغش نرفته بودم. سیمین نمی گذاشت. زاری کنان گزارش لحظه های آخر را می داد. و نوحه می خواند. دستم را گذاشتم روی دوشش و گفتم:
ـ سیمین جان!
و او گفت:
ـ شمس! هر کاری تونستم کردم.
داشت گریه ام می گرفت. چگونه سیمین در من مؤاخذه کننده ای را دیده بود؟ ازش دلم گرفت.
شیخ، میرزا را هم آورد پایین. من بلند شدم. کجا نشسته بودم؟ رفتم زیر باران که چقدر ملایم و نجیب بود. سردم شد. روی نیمکتی در فضای آزاد نشستم و به اتاقک جلال خیره شدم. تاکنون ندیده بودمش. برج کوتاه هشت گوشی بود تازه از زمین روییده.
خبره با کمک عده ای، صندوق چوبی بزرگی را آورد بیرون. یک استیشن آورده بودند. صندلی هایش را خواباندند و صندوق را به زحمت در آن ، جا دادند. و چند نفری هم نشستند دورش. همه حاضر شده بودند. خبره آمد به کمکم. بلندم کرد که:
ـ پاشو شمس! راه می افتیم.
من همچنان ساکت بودم. نه می توانستم حرفی بزنم و نه می توانستم گریه کنم. مثل این که اسفنج باد کرده ای توی گلویم خشک شده بود. از شیشه جلوی ماشین جاده را نگاه می کردم. برف پاک کن، مرتب شیشه را می لیسید و جادة تار شده را شفاف می کرد. سیمین سعی داشت مرا به حرف بکشاند. نمی شد. ماتم برده بود؟ فک هایم باز نمی شد؟ فکر می کردم چه بگویم؟ ادا در می آوردم؟
آرزو می کردم کاش بتوانم بقیة عمر را خفقان بگیرم. روزة صَمت [خاموشی] بگیرم. و داشتم با این فکر نشخوار می کردم که متوجه شدم طرف سؤالی قرار گرفته ام. خبره سؤال را تکرار کرد:
ـ کجا می برین اش؟
هر چه می خواستم دهان باز کنم، نتوانستم. سیمین به کمک رسید.
ـ ظهیرالدوله. می خوام نزدیک خودم باشه!
خبره سؤال کرد:
ـ جا دارین؟ شاید مقبرة خانوادگی داشته باشن.
از کبریتی که در دست هایم به بازی گرفته بودم، کمک گرفتم و روی آن نوشتم قم و نشان خبره دادم. سیمین شور زد:
ـ نبایس می گذاشتین بی خبر بره بالا. ممکنه لال بشه.
خبره با سر اشاره کرد. اشاره اش را تعبیر کردم:
ـ چیزی نیس. ادا در می آره.
مهین گفت:
ـ سیمین جان! یه خورده آرام باش. باید فکری برای ناهار کارگرا بکنیم. اینا که گناهی نکردن.
در رشت نشد نگه دارند. سه بعدازظهر بود. بیرون شهر ایستادند. هتل پامچال را ندیده بودم. همراهان که رفتند سر غذا، من و شیخ و خبره ماندیم به تلفن کردن. شمارة منزل مادر را روی کاغذی نوشتم. وحشتم گرفته بود. از چه می ترسیدم؟ از این که خبر را چگونه به مادرم بدهم؟ از این که نتوانم حرف بزنم؟ از این که سکوتم به همین زودی خواهد شکست؟ از این که معلوم خواهد شد ادا درآورده بودم؟
سرانجام تلفن را دادند دستم. مریم بود. خواهرزادة بیست ساله ام. صدایم را شناخت. دستپاچه گفت:
ـ صبر کنین آقا دایی.
و لابد دوید. بعد مادرش آمد. خواهرکم. مثل این که خبر را می دانست. جواد دامادمان رفته بود بیرون. تا آن وقت منتظر تلفن من بوده است. گفتم:
ـ بگو کسی رو بفرسته قم. پدرمان امشب مهمان داره.
جسد پدرمان قم بود. در یک مقبره. و طبقة رویش خالی بود.
در بازگشت از رشت به مادرم فکر می کردم: چطور خبر را تحمل خواهد کرد؟ به تهران که رسیدم، یک راست رفتم سراغ مادر. بغض داشت خفه ام می کرد. پاهایم از توان رفته بود. دست و صورت مادرم را که بوسیدم، نزدیک بود بغضم بترکد. جلوی خودم را نگه داشتم. مادر گفت:
ـ برادرتو آوردی مادر! خسته نباشی!
و بعد چون مرغی که منقار به آب زده باشد، سرش را بالا کرد و افزود:
ـ به سومیت هم شکر!
گلویم درد گرفته بود. با انگشتان دست، سیبکم را می مالیدم. خواهران و خواهرزادگان، همه جمع بودند. هیچ کس گریه نمی کرد. لابد گریه هایشان را پنهانی از مادر کرده بودند. همه سیاه پوشیده بودند. و همه ساکت، مرا کنار مادرم می پاییدند. نگاهشان رنج آور بود. می دانستم منتظرند برایشان چیزی بگویم. ولی چه می گفتم؟ حرف زدن نمی توانستم. توی دلم به آسمان فحش می دادم؛ شاید هم به این جمع ساکت و آرام و خوددار و صبور. می دیدم آن ها و مادر به راحت ترین شکلی خبر را باور کرده اند. اما راستی غرض مادر از به سومیت هم شکر چه بود؟ فکر کردم: غرضش منم. سومین پسرش که زنده ام. اما نه. یادم افتاد که سال 32 خبر پسر بزرگش را از مدینه آوردند. سال 40خبر شوهرش را. و امروز (سال 48) خبر پسر سومش را. سه ضربه با فاصله های هشت سال؛ و دیدم به سومین ضربه هم شاکر است. این ایمان لعنتی بیگانه با من.
مسجد پدرم توی پاچنار آخرین منزلی شد که جلال شبی را در آن به صبح برد. و همان شبانه، دخالت دوستان، ما را از قم رفتن منصرف کرد. صالحی دوست جلال، قبر خودش را گذاشت در اختیار او. الان به امانت آن جاست. مسجد فیروزآبادی شهر ری.
یک روز عصر رفتم سراغ سیمین. بعد از چهلم. خانه نبود. کشور دعوتم کرد بنشینم تا سیمین بیاید. رفتم توی اتاق پذیرایی. و لمیدم روی مبلی مقابل پنجرة حیاط. ظرف میوة وسط اتاق، گل ها، جاسیگاری های روی دستة هر مبل، تابلوهای نقاشی الخاص و صفرزاده و ... و خلاصه همه چیز سر جای خودش بود. از پنجرة اتاق به حیاط خیره شده بودم. چسبکِ دیواری هنوز سبزشان، چون رگی در تن تورهای سیمی جلوی پنجره دویده بود و عمق حیاط را زیادتر کرده بود. و کاج های آن سمت حیاط که جلال خود نهالشان را کاشته بود، بالیده و بلند شده بودند. یک باره صدای آرام پایی را شنیدم. صدای پای جلال بود که از کتابخانه درمی آمد.
بی اختیار سر برگرداندم و به سمت در کتابخانه خیره شدم و انتظار داشتم که لبش به خنده گشوده شود و بگوید:
ـ چطوری اخوی؟ خیلی وقته اومدی؟
منبع : خبرآنلاین

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :

به عادت جلال

وبلاگ > آل احمد، شمس  - یادداشت های روزانه
70 سال است که می‌نویسم به عادت جلال. یادداشتهای روزانه؛ اسمش را گذاشتم دفتر ایام . من از 1319 تا حالا از این دفترها دارم، جلال از اعتقاداتش این بود که می‌سازد ناچار کج هم می‌سازد، آدمی که نمی‌سازد عیبی ندارد اما آدمی که سازنده است عیب زیاد پیدا می‌کند بعد هم دلش نمی‌خواست که کنج خانه بنشیند و هرچه در عوالم ذهنی‌اش می‌آید بنویسد. می‌رفت بین مردم. ما با جلال سفرهای زیادی رفتیم، هم عرض مملکت را رفتیم و هم طولش را. از تهران رفتیم به ماهان، از ماهان به زاهدان، از آنجا به سراوان از سراوان به قوچان، از قوچان به مشهد و از آنجا به تهران با یک ماشین قراضه. هر اتفاقی که می‌افتاد جلال یادداشتش می‌کرد. بهترین غذایی که ما در آن سفرها خوردیم یک روز صبح در قهوه‌خانه‌ای بود که در قابلمه‌ای گذاشت و چهار تا تخم‌مرغ در آن نیمرو کرد بعد جلال پرسید سبزی داری؟ باغچه‌ای همان اطراف بود که چند تا ریحان کند. آن‌قدر جلال از این صبحانه وصف کرد که حد ندارد. گفت در عمرم چنین صبحانه‌ای با این لذت نخورده بودم. البته چایی هم بود .
من و جلال
من 8 سال از جلال کوچک‌ترم. ما تا بچه بودیم مثل سگ و گربه به جان هم می‌پریدیم وقتی به سن بلوغ نسبی عقلی رسیدیم هم محبت جلال به من بیشتر شد و هم ارادت من به او.
اگر یادتان باشد ما پسرعموهای طالقانی هستیم، او اسمش محمود طالقانی و اسم پدر ما احمد طالقانی. پدرم مسجد پاچنار امامت داشت، آقای طالقانی مسجد هدایت. بابام به او می‌گفت مسجد قحطی بود رفتی آنجا، گفت آقا ما آمدیم اینجا و در محله‌ای مسجد گرفته‌ایم که پر از کاباره و سینما و رستوران و ... است من اگر بتوانم دو نفر از کسانی که پایشان به سینما یا کاباره باز می‌شود بکشم به مسجد من اجر خودم را گرفته‌ام. این‌قدر این حرفش به دل من نشسته بود که باعث شد به سمت او کشیده شوم. پدرم آن زمان به ما می‌گفت شما تحت تأثیر پسرعمویتان هستید. نان ما را می‌خورید و
یک روستایی هست سمت طالقان به اسم اورازان. اورازان را که می‌دانید که چیه؟ یعنی آ‌ب‌ریزان. اصلاً خاک ندارد. هر جا پا می‌گذاری سنگ است و هر سنگی لق باشد و تکانش بدهی از زیرش آب بیرون می‌آید و از آنجایی که آب در می‌آید و سرازیر می شود، سبزه‌زار است. روستای ما با روستای آقای طالقانی 6 کیلومتر فاصله دارد. آن‌قدر هم مردم آنجا فقیر هستند. برای اینکه ما عادت داریم به میوه و گوشت مرغ این چیزها. اما در اورازان از این چیزها خبری نیست. من 18 درخت گردو دارم.
غربزدگی
در برابر غرب‌زدگی دوستان جلال بیشتر پرخاش کردند. یکی از کسانی که صدایش درآمد آقای آدمیت بود. دیدید جلال یک جاهایی می‌نویسد و الخ، ایضاً و ادامه نمی‌دهد و سه تا نقطه می‌گذارد. این الخ را آقای آدمیت نفهمید که یعنی چه؟ خیال می‌کرد نثر فارسی خراب شده است. کوتاه‌گویی شده است. از معترضین دیگر ملکی بود؛ خلیل ملکی پسر آقا میرزاجواد آقای ملکی تبریزی است و خودش آخوند‌زاده است. منتها در جاهایی که جلال به مذهب تکیه می‌کند ملکی از او خوشش نمی‌آید. گفت: این حرفها دیگر پوسیده است و کهنه شده و دیگر در کَت بچه‌ها نمی‌رود.
جلال هم گفت بالاخره ما این اینطوریم. البته روی شما را هم می‌بوسم. دستتان را هم می‌بوسم ولی همین است. اگر هم کارم عیبی دارد به این خاطر است که در حال سازندگی‌ام.
این برخوردها همیشه با جلال بود ولی در غرب‌زدگی و خدمت و خیانت روشنفکران خیلی تندتر شد. جلال در خدمت و خیانت یکی از سخنرانیهای آقای خمینی را عیناً نقل کرده بود.
با آقای خمینی
رفتیم قم تا پدرمان را به خاک بسپاریم، سال 42 بود. خیلی از مراجع آمدند و ختم گذاشتند. داماد ما شیخ حسن دانایی گفت شما باید اینجا بمانید و در مجلس همة آخوندهایی که ختم گذاشته‌اند شرکت کنید. ما اطاعت کردیم و ماندگار شدیم. ختمها که تمام شد. داماد ما زنگ زد که برویم برای تشکر. ما می‌رفتیم خا‌نه‌شان برای تشکر. منزل آقای خمینی که رفتیم بالای اتاق روی تشکچه‌ای نشسته بودند و یک کتابی هم از زیر تشکچه گوشه‌اش بیرون بود. آقای خمینی سرِ پا ایستادند و ما را بردند بالا و پهلوی خودشان نشاندند. جلال چشمش به کتاب افتاد و دید غرب‌زدگی است.
گفت آقا این پرت‌وپلاها به دست شما هم رسیده؟ آقای خمینی گفت: اینها پرت و پلا نیست، اینها حرفهایی بود که ما می‌بایست می‌زدیم و حالا شما می‌زنید. آقای خمینی دست کرد زیر تشکش و چند تا اسکناس بزرگ درآورد و گفت من متأسفانه چیزی ندارم، من را هنوز برای وجوهات به رسمیت نمی‌شناسند و مال الله را به من نمی‌دهند، من ان‌شاءالله اگر دستم بیاید بیشتر از اینها کمک می‌کنم. اسکناسها را در پاکت گذاشت و به جلال داد. در راه برگشت هنوز به حسن‌آباد نرسیده بودیم که پرسیدم جلال در پاکت چه بود دست کرد در جیبش و پاکت را به من داد و گفت ببین من شمردم در حدود ده‌تا یا بیست‌تا از این پانصد تومانیها بود، پانصد تومانی تازه آمده بود. نو بود و تا نخورده. خندیدم به جلال گفتم نصفش‌ مال من؟ گفت چرا نصفش همه‌اش مال تو. من خودم خانه‌ دارم تو خانه نداری برو بخر. من آمدم پیش‌قسط همین خانه را دادم که الان در ان هستم.
نفوذ جلال
صداقت و صداقت جلال باعث نفوذ کلامش شده بود، بچه‌ها و جوانان را خیلی دوست داشت. در عین حال هر کسی را که می‌‌دید بی‌کار و بی‌عار مانده از او بدش می‌آمد.
جلال با بهائیها درگیر بود و این درگیری هم به خاطر همان روحیة آخوندی بود که داشت. این روحیه آخوندی آن‌قدر درش ریشه‌دار شد که باعث شد به حج برود. خودش تعریف می‌کرد وقتی بین صفا و مروه قدم می‌زدم، دفعة سوم و چهارم. آمدم این سر را بگویم به یکی از این ستونها که این سر چیست که چیزی را نمی‌فهمد.
یک بچه‌ای بود به اسم مصطفی شعاعیان از شاگردان جلال. شمال بودیم، آمده بود شمال به جلال گفت این قلمت را باید درش فشنگ بگذاری به سمت رژیم پرتاب کنی. با کلمه پرتاب کردن کار به جایی نمی‌رسد. اتفاقاً با هم عکس هم دارند که این عکس را هم خود من گرفته‌ام. جلال را تشویق کرد به مبارزة مسلحانه. جلال گفت من در قلمم به جای جوهر باروت می‌ریزم اما از نوک قلمم به جای گلوله ناسزا پرتاب می‌کنم. این حکومت آن‌قدر پوشالی است که با همین ناسزا هم از بین می‌رود.
سفر به اسرائیل
جلال در آن سفری که به اسرائیل داشت و آن شهرکهای اسرائیلی و به‌ا‌صطلاح کیبوتصها را که دید تحت تأثیر تجمع مردم و همبستگی‌شان قرار گرفت که از الگوهای سوسیالیستی روسی هم برایش جالب‌تر بود. این شد که علاقمند شد.
اما زمانی که اسرائیلیها را در حال گاوبندی با غرب دید متوجه پشت صحنة ماجرا شد و نتیجه‌اش هم همان مقالة انتهایی کتاب سفر به ولایت عزرائیل شد. یعنی: «آغاز یک نفرت»
شاید یک روزی بشود یادداشتهای جلال را منتشر کرد. اما چه زمانی این بستگی به اجازه خانم دانشور دارد. چون آن یادداشتها به خیلی از مسائل جزئی زندگی شخصی جلال اشاره دارد مثلاً اینکه یک جوان 29 ساله به اسم جلال یک‌دفعه خاطرخواه یک دختر 32 ساله می‌شود به اسم سیمین دانشور و حوادث این‌چنینی هست. به‌ همین خاطر خانم دانشور هم گفت تا من زنده‌ام اجازه نداری اینها را چاپ کنی. سنگی بر گوری هم وقتی چاپ شد ایشان خیلی ناراحت شد و از آن زمان تا به حال سیمین با من قهر کرده است.
جلال چون بچه نداشت همة جوانها را مثل بچه‌‌های خودش می‌دانست البته بچه‌‌هایی را دوست داشت که در تکاپو و فعالیت بودند، بچه‌‌های یک جا نشسته و تنبل و ... را دوست نداشت.
همراه با فردید
یک آدمی بود به اسم محمد درخشش که باشگاهی داشت به اسم مهرگان. مدیر جامعة لیسانسه‌های دانش‌سرای عالی بود. از جالب‌ترین فعالیتهایش این بود که حیاطی داشت و دار و درختی که تریبون می‌گذاشت و دو تا آدم می‌افتادند به جان همدیگر یکی اسمش دکتر هشترودی بود و دیگری دکتر فردید. اینها شروع می‌کردند به گفت‌وگو کردن. ما بیشتر از هشترودی از فردید خوشمان می‌آمد. اینها همیشه با هم جدال داشتند. اما جلال چون در حال تحرک و تحول بود بعد از چندی این جماعت را هم رها کرد. هر جا می‌رفت و می‌دید ارضایش نمی‌کند به سراغ جای جدیدی می‌رفت‌.
بچه ای به نام شریعتی
یک روز جلال را دیدم گفت یک بچه‌ای هست که همة حرفهایی را که ما می‌زنیم او در مشهد می‌زند. ما بلند شدیم و رفتیم مشهد، دو سه روزی آنجا بودیم بعد رفتیم دانشگاه فردوسی مشهد، در سالن داشتیم قدم می‌زدیم دیدیم در یکی از کلاسها باز است داخل رفتیم دیدیم شریعتی در حال سخنرانی برای دانشجوهایش است. بی‌سر‌ و صدا وارد کلاس شدیم و آخر کلاس نشستیم. شریعتی در حال صحبت چشمش به ما افتاد. صحبتش را قطع کرد و گفت: من دیگر حرف نمی‌زنم، الآن دو نفر در این مجلس هستند که تا اینها هستند احتیاجی به حرف زدن من نیست.
منبع : خبرآنلاین

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :

«جلال» جزوه‌ای و روزنامه‌ای می‌نوشت

به مناسبت ۱۸ شهریور سالروز درگذشت جلال آل احمد
درباره «جلال آل احمد» از چند زاویه می‌توان به بحث و گفتگو پرداخت؛ روشنفکری معاصر، مبارزات سیاسی، سفرنامه نویسی، بومی شناسی و تحقیق درباره آداب و رسوم محلی و داستان نویسی. از همین رو اگر کسی بخواهد درباره جلال به بحث و گفتگو بپردازد باید همه این ابعاد را در نظر بگیرد.
مثلا زمانی که «خسی در میقات» را می‌خوانیم با یک سفرنامه عبادی رو به رو هستیم که در آن از مسایل مسلمانانی با رنگ‌ها و زبان‌های مختلف از ملل متعدد صحبت می‌شود و زمانی که با کتابی دیگر و موضوعی دیگر رو به رو می‌شویم، درمی‌یابیم که سبک و سیاق نویسندگی آن با این اثر یکی است به گونه‌ای که ما با خواندن این دو اثر متوجه می‌شویم که هر دو کار یک قلم است.
مسئله‌ای که در مورد جلال قابل توجه است، سبک نویسندگی اوست که به نظر من سبکی جزوه‌ای و روزنامه‌ای است؛ سبکی که قابل قبول نیست. به عبارتی می‌توان گفت جلال سبک مشخصی ندارد و بیشتر به شیوه گزارش نویسی می‌نویسد.
البته جلال در شیوه داستان نویسی تا حد زیادی از کسانی مانند صادق هدایت، بزرگ علوی و صادق چوبک متاثر است و در فرم داستان‌نویسی نیز از فرم رایج داستان‌نویسی قرن نوزدهم در اروپا پیروی می‌کند اما این شیوه بعد از مدتی و در جریان مبارزات اجتماعی در داستان «مدیر مدرسه» تغییر می‌کند و چرخشی در آثار جلال صورت می‌گیرد. در این دوره متن داستان‌های او مثل متن‌های اولیه مانند داستان‌های بزرگ علوی نیست؛ جملات او کوتاه و منقطع شده که خودش از آن به عنوان سبک تلگرافی یاد می‌کند.
در این سبک که ما از آن به عنوان سبک «بریده بریده» نام می‌بریم بعضی وقت‌ها فعل حذف می‌شود و جمله در آن ناتمام می‌ماند و لحن کلام نیز عوض می‌شود. که بعدها تندی و تیزی و خشونت بیشتری نیز به جملات افزوده می‌شود.
البته جلال در سبک نویسندگی بریده بریده خود تا حد زیادی از دو نویسنده فرانسوی به نام «فردینان سلین» و «آلبر کامو» که به نثر توجه دارند، پیروی می‌کند. در این سبک جمله‌ها و عبارات کوتاه و بریده بریده‌اند. نکته‌ای که به طور خاص در «مدیر مدرسه» و «خسی در میقات» به چشم می‌خورد.
با این وجود، جلال در کار داستان‌نویسی، سبک و سیاق خاص خودش را دارد و سبک او منحصر به خودش است.
بعد از جلال نیز عده‌ای به تبعیت از او از روش نویسندگی‌اش پیروی کردند اما در این شیوه به هیچوجه موفقیتی به دست نیاوردند چرا که این سبک، سبکی متناسب با روحیات جلال بود و از این جهت بود که جلال در بکارگیری آن موفقیت به دست آورد.
در واقع اگر کسی می‌خواهد دنبال این سبک نویسندگی برود باید روحیات و خلق و خوی او نیز با جلال یکی باشد در غیر این صورت موفقیتی نصیب او نخواهد شد.
منبع : خبرآنلاین

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :

شمس از روابط جلال با امام خمینی، شریعتی، فردید و روشنفکران می گوید

اندیشه  - محمد رضا اسدزاده- این بار هم به رسم هر ساله برای گفتن از جلال و زندگی اش، به سراغ پیرمردی رفتیم که سال هاست اندک و گزیده سخن می گوید.
 "شمس آل احمد" پس از "سیمین دانشورنزدیک ترین فرد به اوست که گفته های شیرین فراوان و شنیدنی از او دارد. استاد شمس فوق لیسانس فلسفه است و استاد دانشکده کتابداری بوده و در سال های گذشته، دوره عکاسی و سینما را در آلمان گذرانده است. او بعدها با تاسیس انتشارات رواق به کار نشر پرداخت. تنظیم و ویرایش کتاب هایی از جمله "طوطی نامه"،"خاطرات کوبا"،"از چشم برادر"،"حدیث انقلاب"و...از جمله آثار منتشر شده از "شمس" است. گفت و گو با او شیرینی و صفای خاصی دارد. تن صدایش و واژه های گاه قدیمی و گاه جدیدش شنیدنی است. اگرچه خیلی پیر شده و این روزها در کتابخانه شخصی اش ،روی مبل دراز کشیده و روزهای گذشته را یادآوری می کند.

• اول از خودتان شروع کنیم. از خاطرات خانواده پدری بگویید، از خودتان و روزگار گذشته.
خانواده ما به طور کلی دارای اصالت مذهبی بودند. شجره نامه مان با 35 پشت به حضرت سجاد (ع) می رسد. پدر ما مرحوم سید احمد حسینی طالقانی در سال 1340 از دنیا رفت. ایشان از علما و فضلای شیعه و مورد توجه و نظر علمای قم بود. در تشییع جنازه و دفن پدرم در قم،علمای بزرگی چون آیت الله سید کاظم شریعتمداری،آیت الله مرعشی،آیت الله گلپایگانی،آیت الله خمینی و آیت الله بروجردی حضور داشتند.محله قدیم زندگی پدر ما پامنار بود.من و جلال هر دو آنجا به دنیا آمدیم.جلال در آذرماه 1302 به دنیا آمد.پدرم می خواست بعد از خود ،جلال اداره مسجد را بر عهده بگیرد.این بود که در سال 1322 او را به نجف فرستاد تا در علوم دینی تحصیل کند.اما بعدها مسیر جلال با ورود به دبیرستان تغییر کرد. در سال 1326 آموزگار وزارت فرهنگ شد.تحصیلاتش را در دانشسرای عالی تمام کرد و به فعالیت در حزب توده پرداخت.اما بعدها با بالا گرفتن اختلاف ها ،از حزب جدا شد که قصه این ماجرا خیلی طولانی است.راستش من تمام حرف هایی را که باید در مورد جلال و خانواده مان بزنم را در کتاب "از چشم برادر"آورده ام. سالهاست هم این توضیحات را می دهم. نمی دانم چقدر از آن را باید بگویم.
اینک 70 سال است که می‌نویسم به عادت جلال. یادداشت های روزانه؛ اسمش را گذاشتم دفتر ایام . من از 1319 تا حالا از این دفترها دارم، جلال از اعتقاداتش این بود که می‌سازد ناچار کج هم می‌سازد، آدمی که نمی‌سازد عیبی ندارد اما آدمی که سازنده است عیب زیاد پیدا می‌کند بعد هم دلش نمی‌خواست که کنج خانه بنشیند و هرچه در عوالم ذهنی‌اش می‌آید بنویسد. می‌رفت بین مردم. ما با جلال سفرهای زیادی رفتیم، هم عرض مملکت را رفتیم و هم طولش را. از تهران رفتیم به ماهان، از ماهان به زاهدان، از آنجا به سراوان از سراوان به قوچان، از قوچان به مشهد و از آنجا به تهران با یک ماشین قراضه. هر اتفاقی که می‌افتاد جلال یادداشتش می‌کرد. بهترین غذایی که ما در آن سفرها خوردیم یک روز صبح در قهوه‌خانه‌ای بود که در قابلمه‌ای گذاشت و چهار تا تخم‌مرغ در آن نیمرو کرد بعد جلال پرسید سبزی داری؟ باغچه‌ای همان اطراف بود که چند تا ریحان کند. آن‌قدر جلال از این صبحانه وصف کرد که حد ندارد. گفت در عمرم چنین صبحانه‌ای با این لذت نخورده بودم. البته چایی هم بود .
 آخرین بار که جلال را دیدید ،کی بود؟
• آخرین بار او را در شب هفت "خلیل ملکی "دیدم.به جلال تلگرافی مخابره کردم و خبر مرگ خلیل را برای او نوشتم.روز بعد سر خاک "خلیل ملکی" همدیگر را دیدیم.آن قدر پریشان و کلافه بود که بعد از آن یک راست به کلبه خود در "اسالم گیلان"برگشت و سه ماه بعد از آن خبر مرگ جلال را برای من آوردند.
 یعنی روز 18 شهریور ماه سال 1348؟ وقتی خبر را شنیدید چه کردید؟
• بله. راه افتادم به سمت اسالم.صبح نوزده شهریور رسیدم بالای جسد جلال.جسد را عصر همان روز آوردیم تهران.جسد یک شب هم در مسجد پامنار ماند.مسجدی که پدرمان امام جماعتش بود.بعد صبح روز بیستم شهریورجلال در مسجد فیروزآبادی شهر ری آرام یافت.حالا سالهاست که کمر من شکسته است.یعنی از همان روز که خبر مرگش را شنیدم.
 در تمام این سالها خیلی جاها گفته اید که جلال را کشتند و شما در این خصوص یقین دارید و اسناد ،قتل جلال را اثبات می کنند. چطور به این یقین رسیدید؟
• از اول هم گفته ام که جلال را کشتند.هرجا بوده ام و هر جا تریبونی بوده، گفته ام جلال را کشتند.یقین دارم.برنامه ریزی شده و سازمان یافته او را به قتل رساندند.مرگ جلال ،غیر طبیعی و غیر منتظره بود.در ورقه مرگ نگاری "جلال"،مرگ را بر اثر سکته قلبی تشخیص داده بودند.اما بسیاری از دکترهای معالجش،این نظریه را رد کردند.از طرفی از آن وقتی که جلال را کفن پوشانده بودند،از بینی او خون جاری شده بود و این نشانه ضربه خوردن به مغز بود.این خونریزی خود به خود بوجود نمی آید چرا که مویرگ ها باید زیر فشار ،پاره شده باشند تا از بینی خون بیاید.اینها را به عنوان واقعیت دیدم.
از طرفی در نزدیکی خانه او در اسالم یک کارخانه چوب بری بود که کارگرهایش مرتب به دیدن جلال می رفتند.از میان کارگرها،دو نفر هر روز به سراغ او می رفتند.این دو لباس کارگرها را داشتند اما در واقع ماموران امنیتی کارخانه بوده اند.آدم زیرکی مثل جلال را هم نمی توانستد همین طور به حال خودش رها کنند و بارها او را تهدید کرده بودند.راز مرگ مرموز جلال مثل مرگ تختی است.اینها محرکان قشرها و صنف هایی از جامعه خود بودند.جامعه ای که حکومت پهلوی و ساواک می خواست به صورت یک جزیره به آرامش در آورد.سازمان امنیت نمی توانست او را به یک باره نابود کند.
یک بار ماموران ساواک به جلال گفته بودند که :"فکر نکن تو را خواهیم کشت تا شهید شوی و یا زندانی ات کنیم تا مشهور شوی.می بینی در حالی که مشغول قدم زدن در پیاده رو هستی ،کامیونی که ترمزش بریده وارد پیاده رو خواهد شد."حتی این در دستنوشته های جلال هم هست.حتی به او گفته بودند خودمان می آییم با تجلیل ،نعشت را بر می داریم کنار رضاشاه دفن می کنیم و خودمان یک دسته گل از طرف آقای هویدا می آوریم و روی قبرت می گذاریم تا از تو شهید نسازند. همه اینها در یادداشت های جلال هست که هنوز منتشر نشده است.
چرا به "اسالم" گیلان رفته بود؟
• در اسالم کلبه ای ساخته بود .حد فاصل کارخانه چوب ،کنار راه آستارا تا دریا .رفتن جلال در آن دوره تبعید اختیاری بود. خلوت و سکوت منطقه ای غیر مسکونی از جنگل اسالم ،محل آرامی برای جلال بود. همانجا هم آرام گرفت.وقتی بالای سر جنازه اش رسیدم،ملحفه را که از روی جنازه کنار زدم و چشمهای بازش را دیدم ،کمرم را شمست.بعد هم ساواک به ما اجازه نداد تا برای او مراسمی داشت باشیم و من از همان لحظه که جسدش را دیدم،فهمیدم که او را کشته اند.

 از ویژگی های مهم جلال بگویید.اگر بخواهید مهمترین ویژگی روشنفکری او را بگویید به چه چیزهایی اشاره می کنید؟
• جلال آدمی بود که روی یک شاخه نمی نشست و از این شاخه به ان شاخه می پرید.یک روز دوستان این مسئله را با او در میان گذاشتند. او اعتقادش این بود که انسان نباید راکت بماند.بلکه باید در حرکت باشد.او بی حرکتی را مرگ و نیستی می پنداشت و تحرک را نشان پویایی و حیات جامعه.می گفت در جامعه ای که فقر فرهنگی داریم،به خیلی چیزها نیاز است.احساس می کرد در جامعه فقر زده فرهنگی ما ،خیلی آدم ها را لازم داریم.منتقد،قصه شناس،نقاش،سینما شناس.این بود که به سراغ همه این رشته ها می رفت.معتقد بود که نباید دست روی دست گذاشت و باید در میدان های اجتماعی بود و حرف زد.
از سوی دیگر جلال شخصیت با صداقتی داشت. در نوشتن صداقت داشت و در بیان جسارت.امروز جسارت جلال زبانزد است.این جسارت نه فقط در بیان،بلکه در انتخاب عقیده و مسیر نیز همیشه با او بوده است.شور و حرکت او ،وجنب وجوش و ساکن نماندن و دائما در حال حرکت بودن از جمله ویژگی های فکری،روحی و شخصیتی اوست.جلال آدم با جراتی بود.مجموعه آثارش ،جرات جلال را به نمایش گذاشته.در زندگیش هم همین طور بود.آنجا که باید از حزب توده جدا می شد،بدون ترس جدا شد و مسیر جدیدی را انتخاب کرد.آنجا که باید دینداری را در پیش می گرفت،با قدرت از ایمان درونش می گفت.انجا که باید از روشنفکران انتقاد می کرد،انتقاد کرد و خلاصه همیشه و همه جا با جرات و جسارت پیش می رفت.
بعد از فوت پدرتان شما و جلال خدمت امام خمینی (ره) رفتید. خاطره آن دیدار برای شما همچنان زنده است ؟
• بله. این دیدار ویژه ای بود . برای من خیلی متفاوت بود. بعد از فوت پدرمان،باید بازدید علما را پس می دادیم و یک به یک از علما وقت می گرفتیم و به دیدارشان می رفتیم.آن زمان از آقای خمینی هم وقت گرفتیم.وقتی خدمت ایشان رسیدیم ،در کنارش کتابی بود.این کتاب هم برای من و هم برای جلال آشنا بود. کتاب "غرب زدگی "بود که خودمان منتشر کرده بودیم.جلال گفت:"آقا این چرت و پرت ها خدمت شما هم رسیده است؟شما هم وقتان را صرف این اباطیل می کنید؟"آقای خمینی هم به او جواب داد:"من برای این کتاب خیلی هم از شما تشکر می کنم.این مطالب اباطیل نیست.این حرف ها را ما باید می زدیم که شما زدید."بعد از زیر تشک،پاکتی رادر آوردند و برای تشکر به دست جلال دادند.درون پاکت مقداری پول بود.آن را بابت پیش قسط همین خانه دادیم.مبلغ سی هزار تومان بود که کل مبلغ را جلال به من داد و گفت تو خانه نداری این پول برای تو باشد.
از رابطه خودتان و جلال با ایت الله طالقانی بگویید.
• مرحوم طالقانی پسر عموی ماست.من چند بار که زندان بود به ملاقاتش رفتم.البته همیشه به سفارش و تاکید جلال .آقای طالقانی نگاه خوبی به جلال داشت.یادم هست روزی با جلال در جاده شمیران می رفتیم.در مسیر،جلال متوجه سیدی در کنار خیابان شد.توقف کردیم .اقای طالقانی بود او را تا مرکز شهر رساندیم.در راه جلال از آقای طالقانی پرسید:"شما هم ما را بی دین می دانید؟" آقای طالقانی گفت : "دوستان ما مرا هم بی دین می دانند. چون در مسجد هدایت در محله عرق خورها نماز می خوانم،همه می گویند او لامذهب است.به محله عرق خورها رفته و می خواهد نمازخوان تربیت کند.اما من معتقدم که اگر در میان همین عرق خورها،دو نفر نماز خوان پیدا شوند،من وظیفه ام را انجام داده ام."بعد رو به جلال کرد و گفت :"برو کار خودت را بکن.تو در سفرنامه حج چیزهایی نوشته ای که من نتواستم آنها را ببینم و برای همین دو بار دیگر به حج رفتم."
چرا غربزدگی جلال این همه مخالف داشته و دارد؟
• در برابر غرب‌زدگی دوستان جلال بیشتر پرخاش کردند. یکی از کسانی که صدایش درآمد آقای آدمیت بود. دیدید جلال یک جاهایی می‌نویسد و الخ، ایضاً و ادامه نمی‌دهد و سه تا نقطه می‌گذارد. این الخ را آقای آدمیت نفهمید که یعنی چه؟ خیال می‌کرد نثر فارسی خراب شده است. کوتاه‌گویی شده است. از معترضین دیگر ملکی بود؛ خلیل ملکی پسر آقا میرزاجواد آقای ملکی تبریزی است و خودش آخوند‌زاده است. منتها در جاهایی که جلال به مذهب تکیه می‌کند ملکی از او خوشش نمی‌آید. گفت: این حرفها دیگر پوسیده است و کهنه شده و دیگر در کَت بچه‌ها نمی‌رود.جلال هم گفت بالاخره ما این اینطوریم. البته روی شما را هم می‌بوسم. دستتان را هم می‌بوسم ولی همین است. اگر هم کارم عیبی دارد به این خاطر است که در حال سازندگی‌ام. این برخوردها همیشه با جلال بود ولی در غرب‌زدگی و خدمت و خیانت روشنفکران خیلی تندتر شد. جلال در خدمت و خیانت یکی از سخنرانی های امام خمینی را عیناً نقل کرده بود.
 ارتباط جلال با جریان فردیدی و شریعتی چگونه بود؟
• یادم هست یک آدمی بود به اسم محمد درخشش که باشگاهی داشت به اسم مهرگان. مدیر جامعة لیسانسه‌های دانش‌سرای عالی بود. از جالب‌ترین فعالیتهایش این بود که حیاطی داشت و دار و درختی که تریبون می‌گذاشت و دو تا آدم می‌افتادند به جان همدیگر یکی اسمش دکتر هشترودی بود و دیگری دکتر فردید. اینها شروع می‌کردند به گفت‌وگو کردن. ما بیشتر از هشترودی از فردید خوشمان می‌آمد. اینها همیشه با هم جدال داشتند. اما جلال چون در حال تحرک و تحول بود بعد از چندی این جماعت را هم رها کرد. هر جا می‌رفت و می‌دید ارضایش نمی‌کند به سراغ جای جدیدی می‌رفت‌.

اما درباره شریعتی خاطرم هست که یک روز جلال را دیدم گفت یک بچه‌ای هست که همة حرفهایی را که ما می‌زنیم او در مشهد می‌زند. ما بلند شدیم و رفتیم مشهد، دو سه روزی آنجا بودیم بعد رفتیم دانشگاه فردوسی مشهد، در سالن داشتیم قدم می‌زدیم دیدیم در یکی از کلاسها باز است داخل رفتیم دیدیم شریعتی در حال سخنرانی برای دانشجوهایش است. بی‌سر‌ و صدا وارد کلاس شدیم و آخر کلاس نشستیم. شریعتی در حال صحبت چشمش به ما افتاد. صحبتش را قطع کرد و گفت: من دیگر حرف نمی‌زنم، الآن دو نفر در این مجلس هستند که تا اینها هستند احتیاجی به حرف زدن من نیست.
به نظر شما مجموعه آثار جلال چه تاثیری بر ادبیات معاصر داشته است؟
• جلال یکی از نویسندگانی است که در دوره حیاتش مورد قبول و تاثیر گذار بوده است.از جهت سبک نگارش ،جلال را می توان به عنوان رمان نویس،متفکر اجتماعی و یک هنرمند نامید.جلال به وسیله نوشته هایش می خواست در متن جامعه تاثیر بگذارد.او برای سرگرمی ،تفنن و آرامش خود نمی نوشت.معتقد بود که باید حرکت کرد،فریاد زد و تاثیر گذاشت.در دوره ای فریادش را در قصه هاش می کشید.چون فضای خفقان شدید بود.بعد که به درجه ای از شهرت رسیدکه برای جامعه و حکومت شناخته شده بود،قصه را کنار گذاشت و به مقاله رو آورد.
جلال درمقالاتش مستقیما با تمام مردمی که تنها خواندن و نوشتن بلد بودند حرف می زد. حالا بنابر تمام اثاری که از او منتشر شده اند یا منتشر نشده اند حقیقتا می توان گفت که او نویسنده ای هنرمند و دردمند برای تمام بشریت بوده است.جلال فقط"سه تار" نیست،فقط"دید و بازدید"نیست،فقط "سفر روس" نیست،"سفر فرنگ" و"سفر امریکا" هم نیست.او ابعاد متفاوتی دارد.جلال به امریکا،اروپا و کانادا سفر کرده بود و هیچ گاه مطلق درباره آنها حرف نمی زد.خوبی ها را می گفت و بدیها را هم می گفت.البته خیلی ها درباره آثار او و حتی شخصیت او یک طرفه به قاضی رفته اند.بگذریم از کسانی هم که به او حسادت می ورزیدند و از سر غرض ورزی درباره او نظر داده اند.
بعد از نامگذاری بزرگراه جلال آل احمد،خیلی ها از جهات مختلف حرف و حدیث هایی می گفتند. یادتان هست که چه شد تا این نامگذاری انجام شد؟
• بزرگراه آل احمد به این وسعت نبود.انقلاب که شد خیابانی بود که نمی دانم که چطور شد که نام جلال را بر آن گذاشتند.در هر حال این خود اقبالی بوده که توسط نسل جوان و پیشتازان انقلاب انجام گرفت.خلاصه بر اساس پارتی بازی نبود.آنها هم که بعد از نام گذاری حرف های زیادی زدند،از سر حسد بود.چرا که نفوذ و تاثیرگذاری جلال را در بخش های مختلف جامعه می دیدند.جلال 46 سال بیشتر عمر نکرد.اما در همین 46 سال 40 کتاب از خود به جای گذاشت که روی خیلی ها از اقشار مختلف تاثیر گذار بوده است. البته این روزها دیگر "بزرگراه" مهم تراز "جلال"شده است.
اما هنوز خیلی از نسل جدید ما،جلال را نمی شناسند و حتی از مدل شخصیتی و فکری و قلمی او فاصله دارند.
• این مشکل آنهایی است که اندیشه و فکر جامعه را در دست دارند.آنهایی که وظیفه آگاه سازی دارند.وقتی امروز ناشران ما به عنوان روشنفکران از انتشار کتاب های جلال یا درباره او از سر عناد پرهیز می کنند،وقتی کتاب هایش را منتشر نمی کنند،و وقتی بخش دیگری از مذهبی ها هم ،جلال را کمونیست می دانند شما چه توقعی دارید.اما من معتقدم جلال هنوز زنده است.همه جا گفته ام بانو دانشور درست نوشته است."جلال زیبا زیست و زیبا مرد"من می گویم آنان که زیبا می میرند،همیشه زنده اند.در این زیبا مردن چند معنا هست. یکی همان است که گفته ام،او را کشتند.یقین دارم.

منبع : خبرآنلاین

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩

فروش فوق العاده مجموعه کامل و بی نظیر کتابهای الکترونیکی (E-Book)

نویسندگان ایرانی : احمد کسروی تبریزی - امام محمد غزالی - بزرگ علوی - جلال آل احمد - حسن زاده آملی - خواجه عبدالله انصاری - خواجه نصیرالدین توسی - سلمان رشدی - سید محمد علی جمالزاده - سیمین دانشور - شمس آل احمد - شیخ شهاب الدین سهروردی - صادق چوبک - صادق هدایت - صمد بهرنگی - عبدالحسین زرین کوب - عبدالکریم سروش - عبید زاکانی - علی اکبر دهخدا - علی شریعتی - مرتضی آوینی – امام خمینی(ره)  - مطهری - نادر ابراهیمی - ناصر خسرو - نصرالله منشی - نورالدین کیانوری و ...

شاعران ایرانی : فردوسی- شمس تبریزی – سهراب سپهری - احمد شاملو - ایرج میرزا – باباطاهر - پروین اعتصامی – حافظ - حکیم عمر خیام نیشابوری – رودکی - رهی معیری – سعدی - سنایی غزنوی - شفیعی کدکدنی – شهریار - عبدالرحمان جامی - علی عبدالرضایی - فخرالدین اسعد گرگانی - فروغ فرخزاد - فریدالدین محمد عطار نیشابوری - قیصر امین پور - م.آزاد - مریم حیدرزاده - ملک الشعرای بهار – مولانا - مهدی اخوان ثالث - مهدی حمیدی شیرازی  - نظامی گنجوی - نیما یوشیج - وحشی بافقی - هاتف اصفهانی - هوشنگ ابتهاج و ...

نویسندگان و شاعران خارجی : چارلی چاپلین – ویکتور هوگو – ویل دورانت - آلبر کامو - آنتوان چخوف - آندره ژید - اریش ا زر - اسپنسر جانسون - اکساندر دوما - ج.ک.رولینگ - جبران خلیل جبران - جی.دی.سالینجر - چارلز دیکنز - دن براون - ریچارد ای ناک - ژان پل سارتر - ژان ژاک روسو - فرانتس کافکا - فیودور میخایلوویچ داستایفسکی - گابریل گارسیا مارکز - لیو تولستوی - میکا والتاری - نیکلا گوگول - وودی آلن - ویلیام شکسپیر - ویلیام فاکنر - هاید ماری کخ و ...

آموزش زبانها ی مختلف کامپیوتری و نرم افزارها : 3d max ASP Assembly AutoCad C C#  - C++ - CCNA COREL DRAW D Database Delphi - Front Page Hack - HomeWork Language HTML - Java Script Linux MATLAB Oracle Pascal Perl PHOTOSHOP -  PHP Proteus SQL - UML-Rational Rose Unix VISTA - VISUAL BASIC - VISUAL BASIC.NET WEB Microsoft Office-  آموزش 72 دقیقه ای - برنامه نویسی مبتنی بر وب - ذخیره و بازیابی اطلاعات - سخت افزار کامپیوتر - شبکه های کامپیوتری - شبکه های محلی کامپیوتری - طراحی شی گرا - مباحث ویژه - مبانی مهندسی نرم افزار -  مهندسی نرم افزار و انواع کتابها در مباحث مختلفی مانند کارآفرینی، هوش مصنوعی، موبایل، مایکروسافت آفیس، روترها، رجیستر، شبکه، نانو، مالتی مدیا، مایا، rup، Solaris، ssl، vpn، ویندوزهای مختلف، xml، اصول طراحی کامپایلر، بحثهای شبکه و ترفندهای کامپیوتر، پایگاه داده ه، زبان ماشین، سیستم های خبره، طراحی الگوریتم، فناوری اطلاعات، قرارداد امنیت شبکه، مجموعه دستورات درس برنامه سازی سیستم، مدارات مجتمع خطی، نظریه زیانها و ماشین ها، cisco، bluetooth، ترفندهای یاهو، Wireless Hacking، کوکی ها، کارت گرافیک و هزاران موضوع دیگر ...

به همراه : کتابهای عهد عتیق - کتابهای عهد جدید - کتاب مزامیر

به همراه :  انواع کتابهای مختلف در زمینه آشپزی، اطلاعات عمومی، لطیفه، هنر و ...

به همراه : مجموعه ای کامل و با کیفیت از عکس های نویسنده بزرگ  "جلال آل احمد"

نکته : این محصول، مورد مشابه نداشته و فقط توسط  شخص خودم طی سالها گردآوری شده است.

این مجموعه تنها در "دو عدد  "DVD گردآوری شده است – برای پرسش درباره نحوه تهیه این مجموعه ی بی نظیر و استثنایی  و قیمت آن با شماره زیر تماس حاصل فرمایید :

تلفن : 4514883-0935 - محمودی

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : فروش e-book

درباره برنامه «راز» شبکه چهار سیما

برنامه تلویزیونی «راز» با اجرای نادر طالب زاده که با رویکرد بررسی جنگ نرم و تبیین و تشریح پشت پرده مخوف جریانات سیاسی مخالف نظام، از شبکه چهارم سیما در شب های ماه مبارک رمضان پخش شبانه می شد، با دعوت از صاحب نظران توانمند، توانست به هدفی که داشت، نزدیک شده و با مهارت و توانایی بسیاری که مدعوین داشتند، مطالب بسیار چشمگیری به بینندگان این شبکه عرضه کند.

به گزارش «تابناک»، این برنامه با یک روال منطقی و چینش مناسب، به همراه اشرافی که طالب زاده به موضوعات گوناگون داشت و با میهمانان به خوبی تبادل می کرد، توانست مخاطبان بسیاری را به سمت شبکه چهارم سیما متمایل کند و این در حالی است که با وجود پخش بسیاری از برنامه ها در ماه مبارک رمضان - که به نوعی مناسبتی به شمار می روند و حتی نمی توانند کوچکترین تأثیری در ذایقه سیاسی، فرهنگی و اجتماعی داشته باشند - «راز»، با تبیین روشن و گردش شایسته اطلاعات بین عوامل برنامه، توانست این مهم را در رسانه ای همچون تلویزیون انجام دهد.

در واقع، برای یک برنامه تلویزیونی، جذب بیننده، از نخستین گام‌های به دست آوردن موفقیت است، چرا که حفظ مخاطب و جریان سازی های مفهومی، با بهره گیری از قابلیت های صوتی و تصویری رسانه تلویزیون و سرانجام ارتقای آگاهی و بینش مردم از دیگر الزام های اساسی هر برنامه تلویزیونی است؛ الزامی که شاید برای ابزارهای فرهنگی در نظامی که مبنای آن معناست، خیلی سخت نباشد، ولی در اوضاع کنونی، بسیاری از برنامه ها نمی توانند این بدیهی ترین و البته مهمترین وظیفه فرهنگی خود را عملی کنند که البته نتیجه آن در سطحی کلان، مضرات فراوانی برای کشور دارد؛ از تسری نیافتن جریان های فرهنگی متناسب با اهداف معنوی نظام گرفته تا هدر رفتن بودجه هایی که صرف تهیه و تولید این برنامه ها می شود.

البته آوردن این نکته ضروری است، بسیاری از خطوطی که چه بسا از درون سازمان صدا و سیما هم سرچشمه نگرفته باشد، بعضا سر راه برنامه سازان قرار می گیرد و به نوعی انگیزه های لازم برای ارایه آثار خلاقانه را کاهش داده و حتی از بین می برد.

برنامه «راز» در چنین فضایی، به نظر می رسید قصد آن دارد که فضای تازه ای برای تنفس روحی و روانی مخاطبان شبکه چهارم فراهم کند و آنچنان که ذکرش رفت، در بسیاری از شب های پخش، چنین هم کرد؛ اما در برخی شب ها، گویی درجه مهمانان برنامه افت کرد و گاه افرادی به برنامه دعوت شدند که بیشتر از آنکه کارشناس باشند، رفقایی بودند که درد دل های خود را در یک برنامه زنده عنوان می‌کردند و به تدریج، مباحث اصلی و مهم جای خود را به گله ها و شکایت های شخصی داد که نه اینکه بد باشد؛ اما در حد و شأن «راز» نبود.

بر این اساس و در صورت ادامه برنامه پس از ماه مبارک رمضان، نادر طالب زاده باید به هر شکل ممکن این نقص را برطرف کرده و مانع آسیب به «راز» شود.

بنا بر این گزارش، از دیگر نکات چشمگیر در این برنامه کشف استعدادهای اغلب جوان است که هر کدام را به جرأت می توان از نخبگان برتر کشور در حوزه تخصصی خود برشمرد. از جمله این نخبگان برخی از مستندسازانی هستند که با حضور در این برنامه و طرح دیدگاه هایشان و همین طور بر پایه فیلم هایی که ساخته اند، بارقه درخشش نسل شایسته ای از هنرمندان فیلمساز ایران، در درون و بیرون از کشور را نوید می دهند.

نکته قابل توجه و بسیار مهم درباره این افراد توانمند، خوش فکر و خلاق این است که با وجود این همه توانایی در هیچ کدام از دستگاه های کشور جایگاهی ندارند که یا به ایشان توجه نشده است و یا این که در بند جاه و مقام نبوده اند، اما با ذکر این نکته که هنرمندان یاد شده، کشف «راز» هستند، باید به مسئولان فرهنگی کشور توصیه کرد که این سرمایه های غنی و شاید گمنام را دریافته و امکان تعالی و رشد هر چه بیشترشان را فراهم کنند.

از سوی دیگر و علاوه بر آنچه گفته شد، نکته مهمتری که خروجی مجموع برنامه های «راز» بوده است، ضعف شدید دیپلماسی و مدیریت فرهنگی کشور درباره رویدادهای مرتبط با نظام در خارج از کشور بوده است، به گونه ای که مجموع حرف‌های عنوان شده در این برنامه ها را می‌توان این گونه دید که نظام و دولت در 31 سالگی انقلاب، عملا هیچ برنامه مدون و کارآمدی برای رویارویی با جنگ نرم دشمن و همچنین حرکت برای صدور انقلاب به خارج از مرزهای کشور ندارد و شاید گلایه اساسی رهبر انقلاب ـ در نکوهش موازی کاری در عرصه فرهنگی و دیپلماسی خارجی ـ در دیدار اخیرشان با هیأت دولت را بتوان از همین منظر نیز قابل توجه دانست.

نکته‌ای که مدیون حضور طالب‌زاده و فضای بازی است که او برای مهمانانش در این برنامه ایجاد کرده و سرچشمه گرفته از تفکر آرمان‌خواهی این برنامه است که البته باید مراقب بود این نقطه مثبت، یک طرفه تداوم نیابد و حضور مسئولان و پاسخگویی آنان را نیز در پی داشته باشد؛ جدای اینکه مباحث مطروحه در این برنامه نیز به شعار و منبر تبدیل نشود، بلکه برنامه به دنبال راهکارهای حرکت به سمت صدور انقلاب و مقاومت فرهنگی باشد.

در مجموع باید تأکید کرد که تهیه و تولید برنامه های جریان سازی همچون «راز»، از وظایف اصلی رسانه ملی است و البته بر مسئولان و برنامه ریزان کشور است که نتایج به دست آمده از این نوع برنامه ها را در هرگونه برنامه ریزی و فعالیت فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و... در نظر داشته باشند، نه آنکه این برنامه ها برای خود روی آنتن برود و مسئولان به ویژه مسئولان فرهنگی برای خود برنامه ریزی و رفتار کنند.

بر این اساس، همچنین باید افزود، ارایه هر گونه امکانات لازم، برای تهیه و تولید این نوع برنامه ها نیز بر مسئولان رسانه ملی فرض است تا به این ترتیب، با ایجاد جریان های مفید در شرایط کنونی، بار مفهومی مفید برای نظام افزایش داده شود و نتایج حاصل نیز در روند رو به رشد کشور به کار آید.

به عبارتی، «راز» می‌تواند به برنامه‌ای هفتگی با برنامه و در راستای مباحث کلان نظام تبدیل شود تا علاوه بر طرح مباحثی جذاب و رمزگشایی از عملکرد غرب نسبت به انقلاب اسلامی و بیان ترفندهای جدید غرب در قبال نظام، به برنامه‌ای چهره‌محور در کنار کشف استعدادهای برتر تبدیل شود که امیدواریم چنین شود.
منبع : خبرگزاری تابناک

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩

روز جهانی قدس بسیج امت اسلامی برای آزادسازی فلسطین است

خبرگزاری فارس: سخنگوی کمیته‌های مقاومت مردمی فلسطین تاکید کرد که روز جهانی قدس روز بسیج و همبستگی امت اسلامی برای آزاد‌سازی فلسطین است و موجب تقویت پایداری ملت فلسطین می‌شود.
"ابومجاهد " سخنگوی کمیته‌های مقاومت مردمی فلسطین در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری فارس در غزه اظهار داشت: روز جهانی قدس باعث تقویت صلابت و پایداری ملت فلسطین می‌شود زیرا آنها احساس می‌کنند که در راه دشوار خویش برای آزادسازی سرزمین فلسطین تنها نیستند.

وی افزود: روز جهانی قدس روز درخواست فراگیر از امت اسلامی و همه وجدان‌های بیدار جهان است تا بپاخیزند و برای رفع ظلم و جور از روی زمین و بشریت و پاک کردن شهر قدس و مسجدالاقصی از پلیدی اشغالگران به‏پاخیزند.

ابومجاهد در پیام خود به امت اسلامی در روز جهانی قدس گفت: از امت اسلامی می‌خواهیم که همواره در جایگاه شرافتمندانه خویش از مقاومت ما حمایت کند و نقش خود را در راه جهاد ایفا نماید.

وی از اقدام حضرت امام خمینی (ره) به خاطر نامگذاری جمعه آخر ماه مبارک رمضان به عنوان روز جهانی قدس تقدیر و تشکر کرد و گفت: ما در این روز ندای امام راحل به امت اسلامی را یادآور می‌شویم که حول محور اصلی خویش گردهم آیند و ندای ایشان موفقیت‌آمیز بود.

سخنگوی کمیته‌های مقاومت مردمی فلسطین افزود: امام خمینی (ره) با دعوت صادقانه خویش از امت اسلامی خواستند تا در بعد فکری و عملی برای تلاش جهت آزاد‌سازی الاقصی و اتحاد خویش بسیج شوند.

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩

در مسئله امام صدر، دولت حمایت نمی کرد...

گفتگو با صادق طباطبایی
پایگاه اطلاع رسانی یاران صدر به مناسبت ۹ شهریور، سالگرد ربوده شدن امام موسی صدر در لیبی بر آن شد در گفتگویی با دکتر صادق طباطبایی، سخنگوی دولت موقت و خواهرزاده امام موسی صدر، نگاه تازه ای به روند پیگیری پرونده امام صدر در ایران بیندازد و مطالب تازه ای را از دکتر طباطبایی سوال کند. آنچه می خوانید پاسخ های مکتوب وی به این پایگاه خبری است:

 با سلام و احترام به همه شما یاران جوان و عزیز صدر، به فرزندان و  خواهران و برادران گرانقدرم.

از این که این گونه با اخلاص و متعهدانه به یاری شیفتگان راه و مرام و آرمان و مجاهدت های امام صدر آمده اید و این گونه پیگیر جفا و جنایتی هستید که بر این اسطوره کم نظیر روا داشته شد؛ در حد ناچیز خود خوشحال و سپاسگزارم. همانطور که چند روز پیش در نوشته ای برای سایت گرامی روایت صدر بیان کردم؛ هیچ کلام و هیچ ذکر و هیچ گامی برای من شیرین تر از یاد و ذکر امام موسی صدر نیست. با ذکر این مقدمه می پردازم به پاسخ سوالات شما و دوستانتان:

سوال: در خاطراتتان ماجرای لغو سفر هیئت تحقیق به لیبی را به علت مخالفت کسانی چون مرحوم منتظری تعریف کرده اید و گفته اید امام خمینی به شما گفتند موضوع را مدتی مسکوت بگذارید تا جو آرام شود.  اما بعد از آن دیگر تلاشی به این شکل نه از جانب امام خمینی و نه شما دیده نشده است. چرا دوران مسکوت گذاشتن سرنوشت امام تا الان ادامه پیدا کرده است؟

جواب: همانطور که در خاطرات خود ذکر کردم؛ بر اساس دو بند از مقاوله نامه تجدید روابط دیپلماتیک میان ایران و لیبی در زمان ریاست جمهوری اقای بنی صدر ، هیئتی برای سفر به لیبی و تحقیق در باره آن چه خارج از اراده ایشان بر سر ایشان آمده در تهران و در دفتر من در نخست وزیری  تشکیل شد. این هیئت قرار بود در لیبی با بهره گیری از کمک ها و اطلاعات مقامات لیبیائی، کار پژوهشی خود را اغاز کند. اعضای این هیئت ترکیبی بود از دو نماینده از مقامات قضائی و سیاسی ایتالیا؛ نمایندگان ریاست جمهور و دولت و پارلمان لبنان و نمایندگان مجلس اعلای شیعه ؛ دو وکیل از خانواده امام صدر در لبنان و نیز از طرف ایران، جناب سید احمد صدر حاج سید جوادی؛ وزیر دادگستری دولت موقت؛ شهید والاگهر دکتر مصطفی چمران و این جانب.

در جلساتی که غالبا” در دفتر من در تهران تشکیل می شد؛ اسناد و مدارک لازم گردآوری شده و بحث های مبسوطی صورت گرفت. مدارک قضائی و تحقیقاتی نماینده دادستان ایتالیا که در آن کشور منجر به صدور رأی دادگاه مبنی بر عدم صحت ادعاها ی آقای قذافی و جعلی بودن مدارک و اسناد ارائه شده از طرف ایشان بود؛ به اضافه مدارک و مستنداتی که برادران ما در لبنان و نیز وکلای خانواده امام صدر گرد اوری کرده بودند و نیز مجموعه  ای از اظهارات مقامات سیاسی و روسای دول اسلامی و خبرهایی که از منابع اطلاعاتی فراهم کرده بودیم؛ مجموعه ای موثق و پرونده ای محکم و مستند را شکل داده بود. تاریخ سفر نیز علیرغم امروز و فردا کردن مقامات لیبیائی تعیین شد و اسباب سفر مهیا گردید.

در غروب روزی که هیئت قرار بود با یک هواپیمای شرکت هما عازم لیبی شود؛ نماینده اقای قذافی خبر داد که رهبر لیبی اعلام کرده اند؛ از پذیرفتن این هیئت معذور هستند و سفر شان به لیبی ضرورتی ندارد. بعد از چند بار رد و بدل شدن پیام ها و اشاره به تعهدات دولت آقای قذافی در پی تجدید روابط  دیپلماسی قیمابین دو دولت و تذکر این مطلب که چنین رفتاری تبعات ناگواری در روابط دو کشور خواهد داشت؛ جناب رهبر لیبی اظهار داشتند؛ آنچه ما به ان متعهد بودیم؛ میزبانی و همکاری و کمک به هیئتی بود که برای تحقیق در باره سرنوشت امام صدر به لیبی سفر خواهد کرد. در حالی که هیئتی که اینک عازم سفر هست؛ قبل از تحقیق؛ نظر نهائی خود را اعلام کرده است. و لذا نیازی به حضور این هیئت در لیبی نمی بینیم.

بهانه اقای قذافی مشخص بود. اشاره ایشان به اظهارات من مربوط می شد که قبل از آن در یک گفتگوی مطبوعاتی و در پایان یک دیدار رسمی به عنوان نماینده و معاون نخست وزیر ایران ؛ در لبنان بیان کرده بودم.؛ و آن این که: “شواهد و قرائن تردیدی باقی نمی گذارد که آنچه بر سر امام صدر آمده است ؛ خارج از اراده ایشان بوده و در طی سفر رسمی و اخیر ایشان در لیبی و به مسئولیت شخص معمر قذافی صورت گرفته است” . آن چه در آن کنفرانس گفته بودم؛ نظر امام خمینی و عقیده غالب مسئولان و روسای دول اسلامی و نیز خانواده امام صدر بود؛ نه نظر هیئت تحقیق مربوطه. در عین حال در آخرین پیامی که برای لیبی فرستادیم اظهار داشتم؛ من نه تنها از ریاست این هیئت؛ که حتی از عضویت در آن نیز استعفا می دهم تا خاطر جناب قذافی از این بابت آسوده باشد. اینجا بود که به جای نماینده آقای قذافی؛ از دفتر آیت الله منتظری در قم جواب نهائی برای ما فرستاده شد. بعد هم حضرت ایشان با عجله به تهران امدند و در دیداری که با امام خمینی داشتند؛ به خطرات و عواقب اعزام چنین هیئتی در چنان زمانی برای کشور و نظام نوپای انقلاب اسلامی و نیز  شکستن حلقه اتحاد سازنده دو دولت انقلابی ایران و لیبی ؛ سخن گفتند.

فردای ان روز امام خمینی مرا احضار کردند و با لحنی بسیار صمیمی و در عین حال درد آلود بیان داشتند؛ با توجه به شرایط نا مناسب ایجاد شده و تحریکاتی که پاره ای افراد نزدیک به بیت ایت الله منتظری صورت می دهند؛ بهتر است این امر تا مدتی مسکوت بماند.

ما هم بر اساس مصلحت اندیشی امام خمینی؛ برنامه سفر را به تعویق انداختیم ولی حلقه یاران اقای قذافی در ایران به رهبری شهید محمد منتظری و تنی چند از یاران ایشان و هم چنین اقای جلال الدین فارسی و هم مسلک های ایشان در حزب جمهوری اسلامی و افراد دیگری که از نام بردن آنان در این زمان معذورم؛ تبلیغات گسترده و پیدا و پنهانی را علیه هیئت مذکور آغاز کردند و حتی پیگیری مسئله اختطاف امام صدر را در راستای خواسته های امپریالیسم و صهیونیسم بین الملل دانسته و به کمک رسانه های تحت امر خویش اعلام کردند؛ مصلحت انقلاب یا مصلحت امام صدر؛ کدام یک در صدرند؟

همان جریانی ایرانی که قبل از انقلاب در لبنان علیه امام صدر فعالیت می کردند و پاره ای از مدارک و اقداماتشان در اسناد ساواک به تفصیل آمده است ؛ همان افراد و گروه هایی که مذبوحانه و پیوسته می کوشیدند با تحریف و شایعه پراکنی و جعل خبر؛ دوستان و یاران امام خمینی را در نجف علیه امام صدر و دکتر چمران بشورانند و ذهن امام خمینی را مشوه سازند، در سال های آغازین پیروزی انقلاب اسلامی در این ارگان و در ان تشکیلات و در یکی دو حزب و گروه سیاسی با برخورداری از عنایات مادی و معنوی نماینده آقای قذافی در ایران؛ همواره در تکاپو بودند؛ هرگونه اقدام جهت روشن شدن سرنوشت امام صدر را مانع شوند. اقدامات این افراد که در رده های بالای حکومتی و در دفتر امام خمینی و حتی در ارگان های انقلابی نیز نفوذ داشتند؛ از مهمترین عوامل مانع در راه پیگیری سرنوشت امام صدر بود.

با وجود همه این ها؛  در سفرهائی که دو رئیس جمهور و هیئت های بلند پایه و رسمی کشورمان به لیبی داشتند؛ از طرح مسئله ربوده شدن امام صدر با شخص آقای قذافی، گزارش هائی به امام خمینی می دادند که البته هیچ کدام راهگشا نبودند.

امام خمینی که نظر خود را در باره این جنایت بارها اظهار کرده بودند و از پذیرفتن معمر قذافی تا روشن شدن مسئله امام صدر امتناع می ورزیدند؛ هزبار که هیئتی عازم لیبی می شد؛ از آنها مصرا” می خواستند؛ مسئله امام صدر را در اولویت مذاکرات خود قرار دهند. حتی به  یکی از شخصیت های روحانی که به عنوان سفیر کبیر جمهوری اسلامی ایران عازم  لیبی بود سفارش کردند؛ از تحقیق در این امر به هر طریق که می تواند؛ دریغ نورزد و گزارش هایش را مستقیما” و بدون واسطه به خود ایشان بدهد.

در طول مدتی که کشور درگیر دفاع مقدس بود و عمده فکر و توان مدیران کشور صرف آن می شد،اقدامات از همین حد فراتر نرفت و تلاش های مستمر و خواسته های مکرر ما و دیگران با توجیه ضرورت حفظ وحدت با مسولان طراز اول لیبی؛ به عنوان یکی از معدود ترین حامیان ما در جهان و در جنگ ؛ با توفیق قرین نمی شد.

آن چه در این مدت انجام می شد؛ غالبا” توسط خانواده امام صدر و وکلای انها بود. بارها توسط مقامات لبنانی و  وکلای بین المللی خانواده امام صدر به مقامات جمهوری اسلامی تذکر داده می شد؛ که پیگیری مسئله امام صدر نیار به یک کار گسترده تشکیلاتی و تدارکاتی دارد که فقط از توان اطلاعاتی؛ امنیتی و مالی دولتی همچون دولت جمهوری اسلامی بر می اید. اما با نهایت تأسف کاری در خور صورت نگرفت.

تأسف بار تر از همه این بود که گاه می بایستی با مسئولان وزارت خارجه خودمان  وارد گفتگو ها و مباحثات جانکاه و چگر سوزی می شدیم تا به آنان بقبولانیم که مسئله مظلومیت امام صدر و اختطاف ستمگرانه ایشان ؛ با سرنوشت انقلاب و ارزش های دینی و ادعاهای ظلم ستیزی ما عجین است و معیاری بزرگ برای صداقت انقلابی ما در مبارزه علیه صهیونیسم و استکبار جهانی است.

اما این که در قسمت پایانی سوالتان افزوده اید: “… اما بعد از آن دیگر تلاشی به این شکل نه از جانب امام خمینی و نه شما دیده نشده است. چرا دوران مسکوت گذاشتن سرنوشت امام تا الان ادامه پیدا کرده است…”؟

در جواب باید اشاره کنم؛ که آنچه به امام خمینی مربوط است؛ تا آنجا که می دانم و بدان اشاره کردم، در دو بخش باید مورد مداقه قرار گیرد؛ آنچه به شخص ایشان مربوط است و بارها هم عنوان شده ، این است که امام علاوه بر سابقه طولانی و عاطفی که با مرحوم ایت الله صدر و خود امام موسی داشتند؛ به لحاظ انسانی و معیارهای دینی ، هم ادامه اسارت یک انسان و تداوم ظلم و ستمی را که بر وی روا داشته می شود بر نمی تافتند و از هر فرصتی چه در اغاز امر و چه در سال های بعد فروگذاری نکردند. جالب اینجاست که در همان زمان هم همان شخصیت ها و عوامل مانع که در سطور بالا بدان ها اشاره کردم ؛ پیوسته پیگیری امام و اصرار ایشان را بر به حضور نپذیرفتن رهبر لیبی، به حضور خواهر زاده امام صدر – خواهرم – در بیت امام دانسته و از این راه هم می کوشیدند، به نوعی نظر منفی امام خمینی را نسبت به معمر قذافی توجیه کنند و آن را خانوادگی ، غیر سیاسی و مصلحت اندیشانه تلقی کنند؛ مگر از این راه از تأثیر منفی آن بکاهند. قسمت دیگر اقدامات امام خمینی به مسئولان نظام و کارگزاران حکومتی باز می گردد؛ که می بایست در انجام نظر و نیت و خواسته ایشان گام بردارند؛ که به دلائلی که مختصرا” بدانها اشاره کردم؛ هم در این راه مصر نبودند و هم توجیهات خاص خود را داشتند.

در اینجا لازم می دانم برای روشن شدن ذهن دوستانی که سال های اوائل انقلاب را درک نکرده اند و از روند اجرائی امور در آن دوران آگاهی چندانی ندارند؛ با ذکر یک خاطره به شرایطی که در مجموعه کشور حاکم بود اشاره ای بکنم:

وقتی علیرغم حضور طولانی سرهنگ جلود؛ نماینده معمر قذافی در تهران و قم که برای تدارک مقدمات سفر زهبر لیبی به ایران و دیدار با رهبر انقلاب اسلامی ایران ، اعلام شد که امام خمینی از پذیرفتن وی تا روشن شدن سرنوشت امام صدر خود داری خواهند کرد؛ هیئتی به سرپرستی و هدایت شهید شیخ محمد منتظری؛ برای تلطیف فضای منفی عاطفی عازم لیبی شدند. آن ها به فرودگاه رفتند تا با یک فروند هواپیمای جمهوری اسلامی عازم طرابلس شوند. وقتی که در فرودگاه با مخالفت مقامات هواپیمائی و با ممانعت نیروی انتظامی مواجه شدند، کوشیدند با انجام حرکاتی مسلحانه یک فروند هواپیمای مسافربری را به تصرف در آورده و پرواز خود را انجام دهند. داستان این حادثه بسیار طولانی است و از حد این گفتگو تجاوز می کند. اما به طور خلاصه باید بگویم که دستور دادستانی کشور برای دستگیری محمد منتظری و همراهان مسلح وی به جائی نرسید و تمرد از دستور دولتی که امام خمینی آن را دولت امام زمان معرفی کرده و اطاعت از مقررات آن را در آن شرایط بر همگان واجب اعلام کرده بودند؛ توسط شخصیتی مبارز و انقلابی؛بدون عواقبی پذیرفته شد و کسی هم بر آن خرده نگرفت. همین امر چند صباح دیگر تکرار شد و باز همین شخص که بدون در دست داشتن مدارک قانونی از کشور خارج شده و قصد بازگشت به میهن را داشت؛ حادثه آفرید که تا مدتی فضای سیاسی کشور را ملتهب کرده بود. اعتراضات رئیس دولت وقت به این حرمت شکنی و قانون گریزی ها با بی تفاوتی دیگر شخصیت های سیاسی و روحانی و حزبی مواجه شده و بدون اعتبار می گردید. دخالت های تند و تذکرات هدایتگرانه امام خمینی نیز با توجیهات بزرگان و مصلحت اندیشی های آنان بی اثر می شد.

سیره و روش امام خمینی هم بر خلاف تصور دوستان جوان ما؛ سیره ای مستبدانه و آمرانه نبود و همگان را مسئول امور قلمداد کرده و بیش از آن در روند اجائی کارها دخالت نمی کردند.

البته در این مجال و در این مورد بیشتر از این نمی توانم چیزی بگویم .نکات فراوان و پاره ای مطالب در همین زمینه هست که انشاءالله در جلد پنجم مجموعه خاطراتم به تفصیل خواهم اورد.

آن قسمت از جمله پایانی سؤال را که به خود من بر می گردد؛ در پاسخ سوال دوم می آورم.

سوال: شما ارتباطات بین­المللی زیادی دارید و با شخصیت­های مختلفی آشنا هستید، آیا در این سال­ها تلاش کرده­اید با استفاده از این ارتباط ها اطلاع موثقی از سرنوشت امام کسب کنید؟

جواب: اقدامات شخصی من در پی این ماجرا؛ حول سه محور ادامه یافت:

   1. تماس با شخصیت های نافذ بین المللی و کسب خبر از دانسته های انان و جستجوی راهی برای پیگیری و رهائی ایشان.
   2. تداوم کار در چارچوب تلاش های اعضای خانواده.
   3. انجام فعالیت های فرهنگی و آگاهی بخشی به نسل جوان در باره آرمان ها، افکار؛ اندیشه ها؛ اهداف ؛ سلوک و مرام و شیوه های مدیریتی امام صدر و مجاهدت های بیست ساله ایشان در لبنان و در ارتباط با انقلاب اسلامی ایران و نیز گزارش سفرهای ایشان در اروپا؛ تا آنجا که من توفیق و افتخار همراهی ایشان را داشتم.

در محور اول؛ تماس های فردی و یا گروهی من با شخصیت های جهانی از همان روز اعلام خبر شوم ربوده شدن امام صدر آغاز شد. سفر های مکرر به لبنان و سوریه و دیدار با روسای جمهور و شخصیت های سیاسی و نخست وزیران آن دو کشور؛ مذاکره با نمایندگان سازمان عفو بین الملل و کمیسیون حقوق بشر و حقوقدانان کاتولیک و سازمان وکلای بدون مرز و روزنامه نگاران بر جسته و مفسران رادیو تلویزیون های جهان؛ همگی در جهت آگاهی یافتن از سرنوشت اماممان بود.

در دیداری که با اقای اولاف پالمه نخست وزیر محبوب و پر قدرت سوئد در استکهلم و نیز آقای احمد ابراهیم نماینده دبیرکل سازمان ملل در تهران داشتم؛ نیز مسئله امام صدر در اولویت مذاکرات من با آنان قرار داشت. خواسته من از انان علاوه بر خبردار شدن از انچه بر سر امام صدر امده بود، پیداکردن راهکاری برای فشار به  دولت لیبی برای پاسخگوئی در این زمینه بود.

زمانی که در چارچوب مذاکره با مقامات ارشد آمریکائی و نماینده تام الاختیار پرزیدنت کارتر ـ اقای وارن کریستوفر ـ برای حل مشکل گروگانهای امریکائی؛ به بن سفر کردم؛ در حضور وزیر خارجه پرنفوذ المان فدرال، آقای هانس دیتریش گنشر از اقای کریستوفر رسما” خواستم، ما را از اطلاعاتی که مقامات آمریکائی از سرنوشت امام صدر دارند با خبر سازند. ایشان نظر قطعی خود را روز بعد و پس از تماس با واشنگتن و مقامات اطلاعاتی امریکا بیان کرد؛ که در مصاحبه های مختلف به آن اشاره کرده ام. اجمالا” این که دانسته های مقامات امریکائی ـ لا اقل تا آن زمان ـ گره گشای مشکل ما نبود و نیز فراتر از آنچه خود بدان دست یافته بودیم، نمی رفت.

زمانی که در اواخر دهه ۹۰ میلادی مسئله وحدت دو آلمان شکل می گرفت و پرونده اطلاعاتی سازمان مخوف امنیتی المان شرقی ـ STAASI اشتازی ـ در دسترس مقامات امنیتی و اطلاعاتی آلمان فدرال قرار گرفت، افراد می توانستند با تسلیم تقاضانامه ای مستدل به اقای یواخیم گاوک Joachim Gauk ـ مسئول بلند پایه آن پرونده ها؛ از اطلاعات مربوط به خود در آن سازمان مطلع گردند؛ با تذکر به جای عزیزمان دکتر کمالیان به مقامات مربوطه مراجعه کردم. ما احتمال زیاد می دادیم که سازمان اطلاعاتی آلمان شرقی به دلیل وابستگی کامل به سازمان کا. گ. ب. توانسته باشد مستقیم یا غیر مستقیم از ماجراهای رخ داده در اتحاد جماهیر لیبی، خصوصا” در این گونه مسائل اطلاعاتی گرد اوری کرده باشد. در تماسی که با مقامات آلمان فدرال گرفتم و از انان خواستم در مورد امام مو سی صدر به عنوان یک شهروند ایرانی؛ به اقای گاوک رجوع کنند و چنانچه اطلاعاتی در مورد امام صدر دارند؛ ما را از ان با خبر سازند. در این زمینه حتی از سفیر وقت جمهوری اسلامی ایران در بن نیز در خواست کردم؛ در این زمینه با مقامات ارشد وزارت خارجه المان مذاکراتی را انجام دهد. دوستان من در دولت المان مراجعه به اقای گاوگ را منوط به در خوراست رسمی دولت ایران کردند و  تماس من با مسئولان رده بالای دولتی ایران و انتقال مطلب به آنان و در خواست اقدام در این مورد ؛ متأسفانه به جائی نرسید. در مورد علت بی مهری آنان در این زمینه ، فعلا” چیزی نمی گویم.

از دیگر شخصیت های سیاسی اروپا که با امام صدر نیز دوستی دیرینه داشت؛ اقای رولاند دوما بود. وی از علاقمندان مرحوم دکتر مصدق و آشنا با تنی چند از ملیون ایرانی بود و در دوران قبل از انقلاب دارالوکاله خود را با اخلاص و صمیمانه در اختیار اعضای انجن های اسلامی ما در فرانسه قرار داده بود و در مشکلاتی که چه در زمینه اجازه اقامت و یا در زمینه ای حقوقی دیگر برای انان پیش می امد؛ گره گشائی می کرد. زمانی که در دوره ریاست جمهوری پرزیدنت میتران؛ ابتدا نماینده فرانسه در اتحادیه اروپا و سپس وزیر امر خارجه فرانسه شد؛ طی دیدارهائی که هم در ارتباط با مسائل ایران ـ به نمایندگی از سوی شورای عالی دفاع ـ و هم به صفت دوستی قدیم با ایشان داشتم؛ مسئله امام صدر همواره بین من و ایشان مطرح بود. تا آنجا که می دانم و  در طی چند مصاحبه هم باز گو کرده ام؛ اقای دوما به دلیل علاقه شخصی اش به امام صدر و ارتباطش با دوستان لبنانی زیادی که داشت؛ پیوسته پیگیر مسئله اختطاف امام صدر بود؛ ولی متأسفانه گرهی از این طلسم هرگز گشوده نشد. علت اصلی عدم توفیق در این زمینه را اقای دوما؛ عدم همکاری نمایندگان و مقامات لیبیائی ذکر می کرد؛ که پیوسته می گفتند؛ امام صدر از لیبی خارج شده بود؛ امری که هیچ کس هرگز باور نکرد.

در اینجا از ذکر اقداماتی که دیگر دوستان مجموعه ما انجام دادند و سفرهائی که به همین منظور به  کشورهای عربی و افریقائی کردند و ملاقاتهائی که با شخصیت های پر نفوذی همچون اقای صادق المهدی ـ از سودان ـ که گفته می شد روابط ویژه ای با اقای معمر قذافی دارد و نیز دوست دیگر امام صدر اقای بوتفلیقه رئیس جمهور الجزایر؛ که نقش رئیس جمهور فقید ان کشور اقای هواری بومدین در سفر امام صدر به لیبی انکار ناپذیر است؛  بهره گیری از دوستان مرحوم پدرم که رابطه عمیقی با مقامات سعودی و نیز پادشاه فقید اردن هاشمی داشتند؛ در می گذرم.

این ها قسمت هائی از اقدامات بی فرجام من و دوستانم در صحنه بین الملل است، که متأسفانه بدون حمایت مؤثر مقامات دولتی جمهوری اسلامی ایران صورت می گرفت.

در حول محور دوم که در ارتباط و در همآهنگی با اقدامات خانواده امام صدر و  به عنوان عضوی از اعضاء خانواده ایشان بود؛ آن چه صورت گرفته در گزارش مشروح کمیسیون تحقیق مجلس شورای اسلامی ایران آمده است؛ که نیازی به شرح آن نمی بینم.

محور سوم: مهمترین و با ثمرترین کاری که در ارتباط با امام موسی صدر می توانم از آن یاد کنم؛ به بخش فرهنگی تلاش های من در معرفی آمال و اندیشه ها؛ آرمان ها و افکار؛ مرام و سلوک مدیریتی امام صدر باز می گردد.

سخنرانی های بیشمار در دانشگاههای داخل و چند محفل خارج از کشور؛ شرکت در کنفرانس ها و میزگردها و سمینارها و گفتگوهای رادیوتلویزیونی با رسانه های داخل و خارج کشور؛ مقالات و مصاحبه های مطبوعاتی و  تدوین بخش اعظم خاطراتم از ایشان و با ایشان ـ در جلد دوم مجموعه خاطرات سیاسی و اجتماعی ام*  و بخش های مهم دیگر که در جلدهای چهارم و پتجم خواهد آمد ـ … عمده این اقدامات را شامل می شود؛ که خوشبختانه ثمرات آن ها را هر روزه و هر روز بیش از پیش شاهد هستم؛ امری که همچنان ادامه دارد و امید وارم خدا توفیق بیشتری نصیب کند تا بتوانم دین خود را به امام صدر که شاکله فکری و توفیقات اجتماعی خود را مدیون عنایات بی حد و بی کران مادی و معنوی ایشان می دانم ، ادا کنم.

سوال: بسیاری از علاقمندان امام پیشنهاد پیگیری بین ­المللی و استفاده از ظرفیت سازمان­ های بین المللی حقوق بشر، سازمان ملل و … برای روشن شدن سرنوشت امام و اعمال فشار بر لیبی را مطرح می­ کنند. بویژه آنکه عملکرد ۳۲ سال گذشته ایران نشان می­ دهد اراده سیاسی برای پیگیری سرنوشت امام وجود ندارد. آیا شما با توجه به امکانات و فرصت­ هایی که دارید در این زمینه تلاشی کرده­ اید و یا حمایت عملیاتی ـ و نه صرفا فکری ـ از اینگونه فعالیت­ ها انجام داده­اید؟

جواب: فکر می کنم جواب به این سؤال را بتوانید از پاسخ مشروح من به سؤال قبلتان در یابید. آن چه می توانم بر آن گفته ها بیفزایم این است که بخشی مهم از این اقدامات در سطح بین الملل باید با همآهنگی کامل با برنامه ها و تلاش های خانواده امام صدر و دولت لبنان در این زمینه ها باشد؛ تا مبادا با امکانات بالقوه و بذل و بخشش های بی دریغ دولت آقای قذافی خنثی و به ضد خود تبدیل شود. به عنوان مثال می توانم به هزینه گزافی که آقای قذافی در ایتالیا کرد اشاره کنم که  با ساختن شاهدی دروغین ؛ ادعای وی مبنی بر ورود امام و همسفرشان به ایتالیا مستند به اظهارات شاهدی عینی باشد. گرچه خوشبختانه ادعای مجعول این شخص نیز؛ به دلیل عدم سازگاری آن با سن و سال وی؛ خنده دار از آب در آمد؛ اما به هرحال مورد توجه یک قاضی در رم قرار گرفت. در این زمینه بیش از این نیازی به توضیح نمی بینم.

سوال: در نامه نخبگان که سال ۱۳۸۲ خطاب به رئیس جمهور، سید محمد خاتمی نوشته شد. اسم شما دیده نمی­شود. علت آن چیست؟ آیا نامه را برای امضا نیاوردند یا شما امضا نکردید؟ علت امضا نکردن نامه چیست؟

جواب: از طرح این سؤال خیلی ممنون هستم. آن چه با تأسف بسیار می توانم در جواب این پرسش شما عرض کنم این است که گرچه خود در زمره تدارک دهندگان و امضاگیران این نامه بودم؛ اما در آن زمان نه من و نه یاران دیگر نیازی به امضای من در زیر آن نمی دیدیم. شاید هم دلیل واقعی دیگر این بود که خود را در زمره نخبگان کشور نمی دانستم و البته هنوز هم نمی بینم.

منبع: یاران صدر

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩

رهبرانقلاب در دیدار با اهالی فرهنگ و ادب

در شب میلاد کریم اهل بیت، امام حسن مجتبی (ع) جمعی از شعرای پیشکسوت و جوان و اهالی فرهنگ و ادب، میهمان رهبر معظم انقلاب اسلامی بودند.
در این دیدار 30 نفر از شاعران سروده های خود را با مضامین دینی، اجتماعی، حماسی و اخلاقی قرائت کردند.
حضرت آیت الله خامنه ای با اشاره به حرکت کاملاً رو به رشد و در حال کمال «دوره جدید شعر در ایران»، خاطرنشان کردند: شعر امروز در کشور ما از لحاظ «زبان و تخیل، قوی» و دارای نگاه روشن به مرزهای دور، و دقت ریزبین در امور جاری زندگی است، به همین دلیل سبک جدیدی از لحاظ زبان، مضمون و محتوا در حال ظهور و بروز است که در آینده ابعاد آن بهتر شناخته خواهد شد.
رهبر انقلاب اسلامی، گرایش شعرای ورزیده و قدیمی به سبک جدید شعر امروز را یادآور شدند و افزودند: این سبک جدید روز به روز تکامل و رشد پیدا می کند و خوشحالیم که شعرای برجسته و خوبی در این حرکت شعری در حال هنرنمایی هستند.

حضرت آیت الله خامنه ای در این دیدار چند موضوع را یادآوری و بر آن تأکید کردند.
رهبر انقلاب اسلامی با اشاره به ضرورت اهتمام ویژه به شعر در بین هنرهای موجود و معاصر خاطرنشان کردند: کشور ما با داشتن سوابق تاریخی کهن و برخورداری از میراث متراکم و باارزش شعری، از جمله کشورهای درجه اول در این زمینه محسوب می شود.
حضرت آیت الله خامنه ای رشد و ارتقای شعر در کشور را زمینه ساز بروز و تأمین دیگر هنرها دانستند و افزودند: ایران از استعداد ریشه ای و توانایی پیشرفت در عرصه هنر برجسته شعر برخوردار است و هرچه در این زمینه فکر، طراحی، مدیریت، مطالعه و پژوهش شود با توجه به این استعداد فراوان، زیاد نیست.
ایشان با اشاره به ضرورت ایجاد انجمن های ادبی خاطرنشان کردند: انجمن ادبی یعنی گردهم آمدن تعدادی از علاقمندان، که با انگیزه شعر دور هم جمع می شوند و این، مستلزم حمایت دولت یا سازمانی نیست همچنانکه در دورانی، بهترین شعرای ایران در انجمن های ادبی مشهد که در خانه های اساتید شعر تشکیل می شد، رشد پیدا کردند و وارد جامعه شدند.
رهبر انقلاب اسلامی با تشبیه انجمن ادبی به گلخانه ای که زمینه پرورش گل را فراهم می کند خاطرنشان کردند: در انجمن ادبی شاعران جوان در کنار اساتید پیشکسوت، نقطه ضعفهای خود را برطرف می کنند و در این صورت هر روز شعر آنان پخته تر و کمال یافته تر می شود.
حضرت آیت الله خامنه ای بر ضرورت حمایت از شعر و انجمن های ادبی از سوی وزارت ارشاد، حوزه هنری و شاعران پیشکسوت تأکید کردند.

استفاده از طبع شعر در راهی که خداوند متعال رضایت دارد دومین موضوعی بود که حضرت آیت الله خامنه ای در این دیدار بیان کردند.
ایشان افزودند: طبع شعر و شاعری عطیه بزرگ الهی و نعمت برجسته خداوند است و قابل مقایسه با نعمتهای ظاهری نیست لذا شایسته است شاعر این قریحه و استعداد را در جایی که خداوند متعال توقع دارد به کار بگیرد.
رهبر انقلاب اسلامی در تشریح این موضوع با اشاره به روح لطیف شاعران خاطرنشان کردند: استفاده از شعر در راه احساسات و عواطف انسانی اجتناب ناپذیر است اما علاوه بر مضامین دینی باید سهمی هم برای جامعه و مهمترین مسائل انقلاب و کشور قرار داد.
حضرت آیت الله خامنه ای با اشاره ای گذرا و سریع بر تاریخ 1400 ساله بعد از ورود اسلام و آمد و رفت حکومتها و احوال اجتماعی و سیاسی ایران خاطرنشان کردند: کشور ما در تمام این مدت، حادثه ای به عظمت حادثه انقلاب اسلامی به خود ندیده و هیچگاه ملت ایران نتوانسته مثل امروز همه حصارهای گوناگون و مصنوعیِ کشیده شده به دور یک ملت را بشکند و قد بکشد و سربلند راه رشد و تعالی را در پیش بگیرد.
رهبر انقلاب اسلامی در همین زمینه افزودند: هوشیاری، شجاعت و دلاوری مردم ایران در ورود به میدانهای سیاسی و نظامی و رشد اجتماعی ملت پس از انقلاب اسلامی در هیچ کجای تاریخ ایران نظیر ندارد.

رهبر انقلاب اسلامی تصویر این زمانه را وظیفه هنر و شعر دانستند و خاطرنشان کردند: انقلاب اسلامی زمینه خوبی برای رشد فرهنگ، اندیشه و هنر است و هنر هم می تواند با تصویرگری، مستحکم، متین و مفید، بر غنای زمانه بیفزاید و ارزش و محتوای آن را افزایش دهد.
رعایت عفاف در بیان عواطف موضوع دیگری بود که در این دیدار به آن اشاره شد.
حضرت آیت الله خامنه ای به شعرا توصیه کردند: در بیان مسائل دل و عواطف حدود را نگه دارند و حالت عفاف و حجاب را در شعر حفظ کنند.
رهبر انقلاب اسلامی همچنین با اشاره به شعرهایی که در آن نشانه اضطراب و حیرت دیده می شود خاطرنشان کردند: وجود این دغدغه در شعر برخی جوانان مقدس است اما باید با تقویت مبانی فکری و معرفتی این حیرت و اضطراب را از بین برد.
رهبر انقلاب اسلامی به ضرورت بیان واضح تر مطالب در شعر شعرا خصوصاً پیشکسوتان این عرصه اشاره کردند و افزودند: نباید شعر، بگونه ای باشد که حتی انسانهای مأنوس با شعر نتوانند آن را بفهمند و مخاطب در حیرت فرو برود چرا که این نقص شعر محسوب می شود.
حضرت آیت الله خامنه ای این جلسه را لذت بخش توصیف کردند و از همه شعرا و برگزار کنندگان جلسه تشکر و قدردانی کردند.

مطلع این دیدار 4 ساعته، گفتگوی دوستانه شاعران با حضرت آیت الله خامنه ای بود.
پس از این گفتگوی صمیمانه، حاضران نماز جماعت مغرب و عشاء را به امامت رهبر انقلاب اسلامی اقامه و روزه خود را همراه با ایشان افطار کردند.

 منبع: سایت رهبر انقلاب

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩

مردم‎شناسی تاریخی مشروطه

 دکتر ابراهیم فیاض
مردم‎شناسی تاریخی مشروطه معمولا انقلاب مشروطه بیشتر از بعد اجتماعی، سیاسی و حتی اقتصادی مورد بررسی قرار گرفته است، اما از منظر فرهنگی و از بعد مردم‎شناسی، کمتر به آن توجه شده است.
همیشه مهم‎ترین عنصر فرهنگ، دین است. یعنی بنیادی‎ترین عنصر، عنصر دینی است. پس اگر بخواهیم فرهنگ هر دوره را بررسی کنیم، باید وضعیت دینی آن را مورد توجه قرار دهیم.
برخلاف کشورهای اروپایی، کشور انگلیس و در میان سایر فرهنگ‎های اروپایی، فرهنگ انگلیسی به‎شدت به دنبال سازگاریسم است. آنان سعی می‎کردند رئالیستی و واقع‎گرا باشند و با همین ساختار، سال‎های زیادی در کشورهای مختلف ماندند و موفق شدند استعمار خود را به‎صورت یک گستره جهانی درآورند و نیمی از جهان به‎صورت مستعمره آن‎ها درآید. در نتیجه، بحث انگلیس و استعمارش به‎شدت گسترده و قابل مطالعه است.

 با نگاهی به مردم‎شناسی انگلیسی، در می‎یابیم که در ایران خودش را با فرهنگ ایرانی منطبق و سعی در برقراری ارتباط می‎کند. به همین دلیل یکی از مهم‎ترین مسائلی که ما در مشروطه می‎بینیم؛ هیئت حسینی سفارت انگلیس است. یعنی انگلیس یکی از بزرگ‎ترین هیئت‎های تهران را داراست که در خود سفارت برگزار می‎شود و پلوی زیادی هم می‎دهد! و منبری مشهوری دارد به نام سیدمحمدعلی طباطبایی یزدی. در دوران قبل از مشروطه، مسائلی از ظلم و ستم حاکمان در اصفهان و تهران، دیپلماسی فرهنگی انگلیسی‎ها که در جشن بالماسکه‎شان یکی از دیپلمات‎های بلژیکی ادای روحانی را در‎آورده و برخورد با تجار توسط شاه قاجار صورت گرفته که موجب خشم مردم شده، و حالا هم مدرنیسم و مشروطه و قانون‎اساسی صدایش درآمده است؛ اما هیچ‎یک از این موضوعات، بنیادی نیست. آن‎چه مهم و اساسی است سیدمحمدعلی طباطبایی است که در منبرهای محرمش عدالت‎طلبی می‎کند و مردم را تحریک می‎کند و این‎گونه مشروطه با شعار عدالت‎طلبی از سفارت انگلیس شروع می‎شود. این عدالت‎طلبی کم‎کم خیلی‎ها را با خودش همراه می‎کند و در برابر ظلم و ستم پادشاهان قاجاریه، سیلاب راه می‎افتد. اما همین‎که شعار عدالت می‎خواهد تبدیل شود به استقلال، به‎یک‎باره بدل می‎شود به شعار آزادی. انقلاب اسلامی ما نیز با شعار عدالت‎طلبی آغاز شد، اما پس از اتمام جنگ تبدیل شد به آزادی‎طلبی و لیبرالیسم اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی که در تمام تار و پود جامعه حاکم شد؛ تا این اواخر که شعار عدالت‎طلبی بازگشت.

 با آغاز بحث عدالت‎طلبی توسط انگلیسی‎ها، یک گسل دینی بنیادی به‎وجود آمد که تا امروز نیز ادامه دارد. آن‎هم این‎که اصولیینی که در نجف بودند مثل مرحوم خراسانی و نائینی، به عدالت‎طلبی یک نوع چهارچوب تئوریک دادند. این‎جا بود که فقها مخالفت کردند. از دوره صفویه تا فتحعلی‎شاه جنگ اصولیین و اخباریین را داشتیم، اما یک‎باره در دوره مشروطه جنگ میان اصولیین و فقها به‎وجود می‎آید. اصولیین موافق با مشروطه و فقها مخالف آن می‎شوند. فقهایی مثل مرحوم سیدکاظم یزدی و شیخ فضل‎ا... نوری که در این ماجرا اعدام ‎شد. این‎ها مشروطه را از منظر مشروعه می‎نگریستند و می‎گفتند مشروطه‎ای که از سفارت انگلیس شروع شده به همان‎جا نیز بازمی‎گردد. که اتفاقا همین‎طور هم شد. یعنی شروع‎کننده مشروطه در سفارت انگلیس، پدری به نام سیدمحمدعلی طباطبایی بود و توسط پسری به نام سیدضیاء‎الدین طباطبایی به ثمر رسید، همان‎طور که انگلیسی‎ها می‎خواستند. این نهضت مشروطه که شعارش آزادی است، توسط سید ضیاء و انگلیسی‎ها تبدیل می‎شود به رضاشاه. بسیاری از روحانیون که یا انگلیسی بودند یا غرب‎زده با او همراه شدند.

 آن‎چه مهم است آن که فقها از اول با مشروطه مخالف بودند و اصولیین موافق. به همین دلیل هیچ فقیهی به طرف رضاشاه نرفت. آن‎هایی که رفتند، روحانیون عرفانی بودند که یک نوع ساختار عرفان‎زدگی داشتند. و عرفان‎زدگی با فراماسونری جور درمی‎آمد. چون فراماسونری یک نوع مکتب عرفانی ضد فقهی است. به همین دلیل فقیهی مثل شیخ عبدالکریم حائری یزدی به مخالفت با رضاشاه برخاسته و حوزه علمیه قم را به‎صورت یک حوزه قوی درست می‎کند. کسانی که با مشروطه مخالفت کردند، فقیه بودند و هرگز زیر بار مشروطه و رضاخان نرفتند و همین باعث شد که ما بعدا به انقلاب رسیدیم. یعنی اگر نبود مقاومت‎های آیت‎ا... حائری و بروجردی و امام(ره) ما هرگز به انقلاب نمی‎رسیدیم. آیت‎ا... بروجردی کم‎کم توانست ولایت فقیه اجتماعی را تأسیس کند هر چند سیاسی نبود. اما در همه مسائل اجتماعی دخالت داشتند؛ مثل ماجرای‎ مبارزه با بهاییت. این نشان می‎دهد که همیشه فقاهت است که حصون‎الدین است و مردم از دیروز تا امروز به‎دنبال فقاهت هستند. به‎همین دلیل مشروطه به‎راحتی شکست می‎خورد. رضاشاه با یک حرکت از هم می‎پاشد و هیچ‎کس پشت او نیست. در نتیجه رضاشاه چیزی نبود جز یک انگلیسی که فقط آمده بود مشروطه انگلیسی را پیاده کند و نرم‎افزار مشروطه را به سخت‎افزار تبدیل کند. و بسیاری از روحانیت نیز با او همراه شدند و در آخر نیز پشیمان شدند. در تاریخ این داستان بسیار خواندنی و قابل تأمل است. آخوند انگلیسی از این جا درآمد. از درون مشروطه طباطبایی‎ها درآمدند که باعث شد کمک کنند به بهایی‎ها تا بتوانند زمین‎های فلسطینی‎ها را برای اسراییلی‎ها بخرند. در تاریخ آمده که همه از رضاشاه می‎ترسیدند و رضاشاه از سیدضیاء می‎ترسید. پس اگر آخوند انگلیسی را نبینیم، بسیاری از انحرافات را تا به امروز نخواهیم فهمید. آخوند انگلیسی کسی است که امروز بچه‎هایش در انگلیس نفوذ دارند و نوه و نتیجه‎هایش در آن‎جا خانه‎زادند و به‎صورت نوعی اشراف درآمده‎اند. در دوره مصدق در نهضت ملی شدن نفت تأثیر داشتند و تا امروز هم در حال فعالیتند.

 امروز هم اشرافیت انگلیسی این روحانیون وجود دارد که البته در مقابل آن‎ها فقاهتی واقع شد که نقطه برجسته‎اش‎ ولایت فقیه است. از ابتدای انقلاب، انگلیسی‎ها به دنبال یک نوع اسلام عرفانی با عقل فلسفی محض در ایران هستند که با آن به جنگ اسلام فقاهتی بروند و آن را بشکنند و در نتیجه ولایت فقیه را بشکنند و الان نیز این جریان ادامه دارد. این یعنی اسلام عرفانی که با اسلام آمریکایی و لیبرال نیز ممزوج شده باشد با چاشنی بحث روشن‎فکری سکولاریسم عرب که سعی می‎کند یک نوع دین سکولار اهل‎سنتی و یک نوع تشیع سکولار با توجه به مقدمات تشیع فلسفی به وجود آورد، به جنگ اسلام فقاهتی بروند تا ساختار جمهوری اسلامی را از درون نابود سازند. به همین دلیل، باید جنگ میان آخوند عرفانی فراماسونری و آخوند فقاهتی را دید. و اگر این فقاهت شکست بخورد، توسط همین آخوندهای عرفانی و انگلیسی، دوباره برمی‎گردیم به همان دوره؛ چراکه سیدضیاء‎ها و سیدمحمدعلی‎ طباطبایی‎ها کم نیستند. این که آیت‎ا... مهدوی‎کنی گفتند: اگر بمیرم، نمی‎گذارم مشروطه تکرار شود، حرف پر معنایی است از یک فقیه عالم که عمق قصه را دریافته است. امام(ره) نیز بارها در اواخر عمر خطاب به چنین روحانیونی فرمودند آخوند درباری، آخوند اشرافی که اسلام آمریکایی و اسلام متحجر دارند. این‎ها عرفان مسلکند و به‎راحتی می‎توانند از فقه و دین بگذرند جهت تأمین منافع انگلستان. در این مورد باید مطالعه زیادی داشته باشیم. آخوندهای انگلیسی کم نبودند و یک شبکه اقتصادی هم آنان را تأمین می‎کرد. آن فقیهی که با یک زندگی ساده طلبگی سر می کند که وابسته به اقتصاد مردمی است و وابسته به هیچ نهادی نیز نیست را، امروز هم می‎توان دید. آخوندهای آمریکایی چنان زندگی اشرافی در مقابل یک نوع زندگی ائمه‎وار و امام علی‎وار دارند که باید دید به کدام طرف می‎روند و آخوند ساده‎زیست به کدام طرف. تشخیص این مطلب دشوار نیست.

 منبع: هفته نامه پنجره/ ش 55 

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩