سرگذشت تلخ چارلی چاپلین
«چارلز اسپنسر چاپلین» یهودیزادة فقیری بود که دوران کودکی را در عسرت و تنگدستی گذراند و در نخستین سالهای شکوفایی سینما در آمریکا، با تکیه بر خلاقیت و استعداد خود به اوج شهرت رسید. او به عنوان یک هنرمند یهودی، در اکثر نقشهای سینمایی آغازین خود، تصویری بدیع و جذاب از یک یهودی سرگردان به نمایش گذاشت و این همان الگوی مطلوب سیاستگزاران هالیوود محسوب میشد. به تدریج چاپلین به محبوبترین هنرمند تاریخ سینما تبدیل شد و تهیه کنندگی آثارش را نیز بر عهده گرفت. اکنون این فرصت برای او پدید آمده بود تا پس از سالها به دل مشغولیهای خود بپردازند و فارغ از نظام مافیایی حاکم بر هالیوود، حرف دل خود را به زبان تصویر بیان کند. ولی لابی صهیونیسم در هالیوود این روال را نمیپسندید و از همین جا بود که دشمنیها آغاز شد. چارلی چاپلین که تا کنون در نقش یک فقیر خانه به دوش، تمثیلی از مظلومیت جهانی یهودیان بود، اکنون از قالب یهودی سرگردان بیرون آمده و در نقشهایی متفاوت (همچون: انسانی ماشینی، ثروتمندی عیاش یا دیکتاتوری زورگو) نظام ارزشی غرب را به مسخره میگرفت و این روالی نبود که صهیونیستهای هالیوود آن را تحمل کنند. لذا ماشین سانسور هالیوود به کار افتاد و چاپلین را نیز همچون بسیاری دیگر از هنرمندان مستقل هالیوود (به جرم واهی کمونیست بودن) برای همیشه از عرصة بازیگری کنار گذاشت. ناگزیر چاپلین به اروپا رفت و همزمان با ترک هالیوود بازگشت او به آمریکا ممنوع اعلام شد!! و این گونه بود که پروندة هنری مشهورترین بازیگر یهودی تاریخ سینما به جرم عدم تمکین از مرام صهیونیسم بینالملل برای همیشه بسته شد و او واپسین سالهای عمر خود را در عزلت و گمنامی سپری کرد. به طوری که بسیاری از ما اگر عکس واپسین سالهای عمر او را ببینیم او را نخواهیم شناخت در این حق کشی «چاپلین» تنها نبود و تا به امروز این روند در هالیوود ادامه دارد مثلا «ایزابل اجانی» ، فرانسوی که جایزه بهترین زن را در کن 1994 گرفته بود ، جایزه را از او گرفته و به دیگری دادند و حتی تهمت ایدز به «ایزابل اجانی» زدند چون حاضر نشده بود عرب بودن پدرش را منکر شود و یا مثلا در مورد «آلن دلون» و «ژان پل بلموند» ، فرانسوی «سوفیا لورن» ، ایتالیایی «اما تامسون» ، انگلیسی و «کوین کاستنر» ، آمریکایی «ونسی رادرگریف» ، انگلیسی هم چنین حق کشی هایی را روا داشتند. درمقابل، بسیاری از گمنامان عرصه بازیگری به دلیل برخورداری از حمایت لابی صهیونیسم، ره صد ساله را یک شبه پیمودند و… حکایت همچنان باقی است…
پیدا و پنهان "فارسی 1"
هفته نامه پگاه حوزه در آخرین شماره خود در مطلبی با عنوان «پیدا و پنهان فارسی 1»، به تحلیل اهداف و کارکردهای این شبکه ماهوارهای علیه ایران پرداخته است.
به گزارش خبرگزاری آریا به نقل از مرکز خبر حوزه، در بخشی از این مطلب که در شماره 277 مجله پگاه حوزه منتشر شده، چنین میخوانیم:
شبکه «فارسی 1» متعلق به فردی به نام "رابرت مرداک" امپراطور رسانهای است که یک یهودی استرالیایی و چهارمین مرد ثروتمند آسیاست، او به نقش پر رنگ خود و مجموعه رسانه اش در امور دیگر کشورها افتخار میکند و عملکرد شبکه خبری فاکس نیوز و سایر رسانههای تحت تملک خود در تحریک و تشویق دولت ایالات متحده و اقناع افکار عمومی برای حمله به عراق را بسیار خوب و موثر ارزیابی میکند.
اغلب برنامههای شبکه « فارسی 1» شامل پخش سریالهای خانوادگی و تفریحی کشورهای مختلف از جمله آمریکا و کره به زبان فارسی(دوبله) بوده و دارای موزیک ویدئوهای خاص خود نیز میباشد، که متاسفانه به دلیل ناآگاهی مخاطبین از اهداف پیدا و پنهان گردانندگان این شبکه، در حال حاضر مخاطبین بسیاری از میان جوانان و خانوادهها به خود اختصاص داده که این مسئله میتواند هشدار و زنگ خطری جدی برای متولیان رسانه ملی محسوب شوده و رسالت ایشان را در ارتقای کیفی برنامههای تولیدی سیما افزایش دهد.
رابرت مرداک یهودی، که به سلطان شیطانی رسانهها معروف است، دارای 60 شبکه تلویزیونی به 13 زبان مختلف است، که روزانه حداقل 300 میلیون مخاطب را به خود جلب میکند و همین طور مسئولیت 100 روزنامه و مجله معتبر و شبکههای خبری معروف بر عهده این فرد است.
تمرکز اصلی شبکه« فارسی 1» بر روی مخاطبان ایرانی است و برنامههای این شبکه فارسی زبان، شامل پخش سریالهای تفریحی و خانوادگی صرف، با دوبله فارسی و نیز موسیقی با تصویرهای خاصی و با محتوای جنسی و خشونت میباشد که با دقت و وسواس خاصی انتخاب میشود.
کانون خانواده از مهمترین پایههای جامعه در کشورهای اسلامی به خصوص ایران است؛ بنابراین به خوبی مشخص است که گردانندگان شبکه «فارسی 1» بر اهمیت این پایگاه مقدس، در جامعه اسلامی واقفند و با مورد هجوم قرار دادن آن، برنامه دراز مدتی را در ذهن خود طراحی نمودهاند.
گفتنی است، مجله «پگاه حوزه» به صورت دو هفتهنامه به صاحب امتیازی دفتر تبلیغات اسلامی و به مدیر مسئول سید عباس صالحی منتشر میشود.
منبع : www.tabnak.ir
حجاب می خواهید یا بی بندوباری؟
دوباره مسخره بازی! از چند وقت پیش توی نماز جمعه، تاکید شد باید به ارزش های و هنجارهای حجاب در جامعه توجه شود. البته از قبل هم حرف هایی از گوشه و کنار به گوش می رسید. بعد از نماز جمعه، همان روز، توی میدان انقلاب، ملت تظاهرات کردند و خواستار انجام طرح عفاف و حجاب شدند. آیت الله مکارم شیرازی و دیگر علما، در این مورد سخن ها گفتند و روزنامه ها و مجله ها درباره ی این موضوع حرف ها نوشتند. حرفها و سخنرانی ها و نوشته های امام(ره) درباره ی حجاب را فراوان می شود در سایت های خبری پیدا کرد.
امروز داشتم از دانشگاه می آمدم(آمل)، دیدم در میدان 17 شهریور پر از ماشین پلیس و گشت ارشاد و ماموران محترم نیروی انتظامی است. تعجب کردم. گفتم خدایا چه خبر است؟ دعوایی شده؟ تصادفی شده؟ تا اینکهفهمیدم که بله! از خانم های انتظامی، دارند با دختر و پسری که ظاهرا وضع ظاهری یکی اشان چندان مناسب نبوده صحبت می کنند و در حال ارشاد هستند. بقیه نیز مشغول ارشاد بقیه ی خلق الله. محیط آنجا بیشتر شبیه به حکومت نظامی بود تا محیط ارشاد و موعظه.
این کارها فایده ای ندارد. شل کن و سفت کن، بدرد نمی خورد. یه روز می آیند یک طرح هایی با نام های مختلفی مثل عفاف و حجاب و غیره می گذارند و فردا فراموش می شود، اگر قرار است با بی حجابی و پوشش نامناسب برخورد شود، نیاز به کارهای بلند مدت دارد. و گرنه توی چند روز و چند هفته نمی شود فرهنگ جاافتده ای را تغییر داد. فرهنگی که از دولت خاتمی شروع شد. ولنگاری در دولت این فرد فراوان شد و حالا کنترل آن مشکل.
در این که این برنامه، خوب است حرفی نیست. واقعا وضع افتضاحی شده است. در کشورهای اروپایی و آمریکایی که از نظر ما بی حجاب هستند هم وضع، به این خرابی کشور ما نیست. دختر و زن در آنجا روسری و چادر به تن نمی کند، اما در عوض مثل عده ای از دخترها و زنهای ما، هفت قلم آرایش نمی کنند و راه بیفتند توی خیابان ها. با وظع معمولی و یا کمی آرایش، بیرون می آیند. کیف و حال و عیش و نوششان را در کاباره ها و دیگر مکان ها، انجام می دهند، اما وقتی در جامعه حضور پیدا می کنند، مثل انسان و ظاهر درست بیرون می آیند.
اما در کشور اسلامی ما، وضع طور دیگری است. دختری که انقدر بچه است که دست چپ و راستش را تشخیص نمی دهد با چنان مهارتی آرایش، آن هم غلیظش را انجام می دهد، که گویی عمری آرایشگر بوده است.
واقعا افتضاحی است. همه قلم آدم دیده می شود. یکی دختری که هنوز نمی تواند روی پاهایش بایستد را چنان در چادر و روسری و هزارتا پارچه و لحاف دیگر می پوشاند که بچه ی بدبخت از گرما می پزد. می گویی چرا اینکار را میکنی؟ آخه این بچه چی داره که می خواهی آنرا از دید نامحرمان مخفی کنی؟ می گوید خیر! باید از حالا پوشش او درست و حجابش کامل باشد تا در آینده که بزرگ شد هم همین طور باشد.
از طرف دیگر، پدر و مادر دیگری، دخترشان در مقطع راهنمایی مشغول تحصیل است و به سن بلوغ رسیده، ولی هنوز دخترش روسری سر نمی کند. پوششش بدن نما است و لنگهای شلوارش کوتاه و قیافه ای که خودتان بهتر می دانید.
تفاوت از کجا تا به کجا است. باید از "کج فهمی" گروه اول نالید یا "نفهمی" گروه دوم؟ باید از دست مردم نالید یا از دست مسوولان؟ مردمی که توجهی به الزامات و دستورات دینی و شرعی ندارند یا مسوولانی که گاهی به حجاب در جامعه، بی توجهی و گاهی چنان توجهی می کنند که حال آدم از هرچه حجاب است به هم می خورد.
در زمان رضا قلدر(رضا شاه پهلوی) کشف حجاب شد. یک خری یه خریتی کرد و دین و رسم و رسوم مردم مسلمان را ندیده گرفت و رفت ترکیه و پیشرفت آن ها را دید و به این نتیجه رسید که عقب ماندگی ما بخاطر حجاب زنها و دخترهایمان است. به خاطر این است که دخترمان روسری سرش می کند. خدا پدر رویم به دیوار، الاغ را بیامرزد. این آدم روی آن حیوان را هم کم کرد.
خلاصه روسری را از سر زنهایمان کشید. در خیابان ها، ماموران ، هر زن و دختر چادر و روسری به سری را می دیدند، با خشونت فراوان، چادر را از سرشان می کشیدند و زنها و دخترهای چوان و پیری که با این وحشی گری ها ، ضبه های جسمی و روحی فراوانی می دیدند از حد شمارش خارج است. مردم مقاومت کردند. مردها نگذاشتند زن هایشان بیرون بیایند. درهای خانه هایشان را قفل کردند. ولی در آن زمان ها، هانه ها حمام نداشت، باید برای حمام کردن، به حمام های عمومی می رفتند. برای این که این بهانه هم برای بیرون رفتن زنها و دخترهایشان از بین برود، در گوشه ای از حیاط خانه هایشان، حمام کوچکی علم کردند. پول یه لقمه نان هم نداشتند اما این کار را به خاطر عقیده ی راسخشان کردند. در خانه هایشان بست نشستند و مقاومت کردند.
حالا خنده دار این جا است که اکنون که یک حکومت اسلامی بر سر کار است و صدای اذان و قرآنش، دایما از تلویزیون و رادیو به گوش می رسد، روحانی ها و مردان مذهبی فراوان در گوشه و کنار شهرها و روستاها دیده می شود، شرایط به همان صورتی است که ایده آل گذشتگان بود، ولی مردم در این وضعیت، حجابشان درست نیست. چه پسر چه دختر. حجاب که مررد و زن ندارد. زن ها شالی به شر می اندازند و این شده است روسری اشان. مانتویی بدن نما و چسبانی تن می کنن که اگر خالی بر بدنشان باشد، از روی مانتو می توان اندازه ی آنرا حدس زد! پاچه ی شلوار که آنقدر کوتاه است که بیشتر به شلوارک می ماند. دستهایشان هم که لخت است. این از زن ها.
مردها هم که کم سن و سال هایشان، موهایی درست می کنند که انگار برق گرفته اشان. موها سیخ رفته است بالا. انواع و اقسام انگشترها ی طلا و نقره و دستبند و گردن بند و انواع اقسام تیشرت هایی که چنان کوتاه است که ناف طرف افتاده است بیرون. طرف، گردن بند صلیب به گردن می اندازد. نمی داند که مسلمانان به صلیب کشیدن مسیح را عقیده ندارند. نفهمی تا به کجا؟ اگر از او بپرسی می گوید فقط چون توی فیلم ها دیده ام، من هم انداختم. شلوارها را به عمد پاره می کنند. قیافه هایی که در هیچ کجای عالم پیدا نمی شود.
قضیه، قضیه ی همان داستان است که : در اتاقی را بستند و گفتند به هر جا می خواهید بروید اما داخل این اتاق نروید. در آن اتاق خبری نبود، اما همین محدودیت در وارد شدن به آن اتاق، همه را به این فکر انداخت که به آن اتاق قدم بگذارند. انسان در زمان آفرینشش هم امتحانی شبیه این داده است. خدا گفت از تمام میوه ها بخور بغیر از فلان میوه (سیب یا گندم یا هر چیز دیگر مهم نیست) آن میوه با میوه های دیگر فرقی نداشت، بلکه حتی خیلی میوه های دیگر خوشمزه تر از آن هم بود، اما همین محدودیت و ممنوعیت او را به خوردن آن واداشت.
حالا مردم ما هم وقتی بهشان می گویید حجاب نداشته باش، همه مقاومت می کنند. وقتی می گویی حجاب داشته باش، حجابش را بر می دراد.
عجیب نیست؟ آیا این مردم مگر همان مردم ایرانی نیستند که با حکومت پهلوی که می خواست حجابشان را بگیرد به مبارزه برخواستند و به قیمت جانشان، حاضر نشدند خواسته ی او عمل کنند.
به هر حال امیدواریم وضعیت طوری شود در شان مردم یک امت مسلمان و جامعه ای که منظر فرج ایت باشد. از جامعه ای که شیعه است و اما زمانش زنده است و ناظر اعمال و کردار آن ها است، چنین کارهایی بعید است.
اللهم عجل لولیک الفرج. آمین
سلینجر و ژرف نگاری معصومیت
بدون شک سلینجر یکى از برجستهترین، معتبرترین و در عین حال مشهورترین نویسندگان پس از جنگ امریکا است.موقعیت او در جغرافیاى ادبیات داستانى معاصر، یک موقیعت ممتاز و شاخص است.
در واقع رسیدن به چنین جایگاهى براى بسیارى از نویسندگان دست نیافتى و رویایى است.نکته جالب توجه این است که سلینجر این موقعیت را تنها به دنبال نوشتن یک رمان نه چندان بلند و تعداد محدودى داستان کوتاه به دست آورده است.بنابراین، پیشاپیش مىتوان حدس زد که این حجم اندک از کار مىبایست تا چه مایه از غنا، عمق و اصالت هنرى برخوردار باشند که بتوانند نویسندهاى را به چنین سطحى از اعتبار برسانند.سلینجر از 1940 شروع به نوشتن کرد و تا سال 1965 انتشار آثارش را ادامه داد.بعد از این دوره، دوره انزوا و سکوت طولانى و جدى سلینجر فرا رسید.دورهاى که حدود چهل سال به طول انجامیده است.
اولین رمان او در 1951 با عنوان ناتور دشت منتشر شد که رمان کوتاهى است پس از آن در 1953 مجموعه داستان نه داستان را که در واقع گزیده سختگیرانهاى بود از حدود سى داستانى که او در سالهاى 1940 تا 1953 منتشر کرده بود انتشار داد.بعضى از بیست و یک داستانى که او از این مجموعه کنار گذاشت داستانهاى واقعا برجستهاى هستند.در سال 1961 دوره جدید کارى سلینجر با کار جاهطلبانه او بر روى خانواده
خیالى گلس آغاز مىشود.اولین کار فرانى و زویى است که در این دو داستان به این خواهر و برادر مىپردازد.در سال 1963 دو داستان دیگر به نام تیرک بام را بالا بگذارید نجاران و سیمور یک مقدمه را منتشر مىکند.آخرین کارى که از سلینجر منتشر شد داستان کوتاهى است به نام هپورت 16، 1924 در نیویورکر که در سال 1965 منتشر شد و بعد سکوت طولانى سلینجر تا امروز هم ادامه داشته آغاز مىشود.از آن سال به بعد کسى با او ارتباط نداشته و در انزواى خود ساختهاى که براى خود فراهم کرده، زندگى مىکند بدون این که با خبرنگارى ملاقات کند و یا عکسى از او منتشر شود.او با دقت و سختگیرى وسواس آمیزى پیگیرى مىکند تا مبادا از کارهایش فیلمى تهیه شود یا جایى منتشر شوند.حتى در نامهاى از ناشرش خواست که عکسش را از روى رمان ناتور دشت هم بردارند.بدینگونه سلینجر با ایجاد هالهاى از رمز و راز پیرامون خودش به شهرتى که تا آن ایام به دست آورده بود، دامن زد.
براى ورود به جهان داستانى سلینجر، تصور مىکنم از سه منظر و سه رویکرد مىتوانیم این کار را انجام دهیم و بعد محصول این تحلیلها و رویکردها را کنار هم بگذاریم تا بتوانیم تا حدى جهان داستانى او را در ذهن تصویر و تصور کنیم.این سه رویکرد عبارتاند از رویکردهاى شخصیت شناسانه، و سبک شناسانه.
در رویکرد شخصیت شناسانه، هدف اصلى این است که بتوانیم به آدمهایى که سلینجر خلق کرده، نزدیک شویم و از طریق آنها راهى به سوى داستانهاى او پیدا کنیم.به لحاظ سنخشناسى، داستانهاى سلینجر از سنخ داستانهاى شخصیت محورند، یعنى اساس و بنیان داستانها بر روى یکى از شخصیتها بسته مىشود و با تحلیل آن شخصیت، داستان گسترش پیدا مىکند و به اوج مىرسد.بنابراین، خیلى طبیعى است که عناوین برخى از داستانهاى سلینجر نامهاى شخصیتهایش باشد مثل داستان تدى در مجموعه نه داستان یا سیمور یک مقدمه و یا فرانى و زویى.در واقع بار اصلى داستان و کنشهاى داستانى را این شخصیتها با خودشان حمل مىکنند.
جمع کردن و ارائه یک شخصیت شناسانه در آثار سلینجر با دشوارىهایى همراه است و ما نمىتوانیم همه آدمهاى او را در یک چارچوب و ساختار مشخصى بچینیم.بنابراین چیزى که درباره شخصیتها خواهم گفت، محدود به شخصیت رمان ناتور دشت و برادران و خواهران گلس است.البته اساس کار سلینجر و مهمترین آثارش هم همینها هستند و بقیه داستانها به رغم اینکه مایههاى سلینجرى دارند اما جهان داستانى او را نمىسازند و در حاشیه قرار مىگیرند و بدنه داستانها را همین داستانهایى که اشاره کردم مىسازند.
به نظر مىرسد شخصیتهاى داستانهاى سلینجر یک پروسه سه مرحلهاى را طى مىکنند.در واقع تحول آنها در سه گام اتفاق مىافتد.
ممکن است در یک داستان هر سه گام اتفاق بیفتد و در داستانى دیگر شخصیتى را در گام دوم و یا در گام سوم ببینم، اما معمولا با دیدن این گام سوم هم مىتوانیم حدس بزنیم که این آدم گامهاى اول و دوم را برداشته.یا وقتى در گام دوم او را مىبینیم مىدانیم که گام یک را هم برداشته.شخصیتها به رغم تنوع داستانها، قرابت و نزدیکى بسیار زیادى با هم دارند و معمولا در این مدارسه مرحلهاى سلوک مىکنند.
اولین گام تحول شخصیتهاى سلینجر و نقطه عزیمت آنها آگاهى است.در واقع آنها به نقطهاى مىرسند که آگاه مىشوند و نسبت به این آگاهى، آگاهى پیدا مىکنند.در حقیقت معرفت شخصیتهاى سلینجرى یک نوع معرفت درجه دوم است.معرفتى است بر معرفت دیگر و این معرفت ژرف را طبیعى است که آدمهایى با استعداد متوسط نمىتوانند داشته باشند.به همین دلیل است که سلینجر با زیرکى تمام نکتهاى را مفروض مىگیرد و آن اینکه شخصیتهایش آدمهاى نابغهاى هستند و نبوغ را به عنوان پیش فرض در خواهران و بردران گلس مطرح مىکند.با این استثناء که در هولدن کالفیلد، قهرمان رمان ناتور دشت، نه تنها این نبوغ وجود ندارد بلکه بارها خود هولدن در طول داستان مىگوید که نسبت به بقیه خواهران و برادرانش بىاستعدادتر است.بنابراین او براى رسیدن به چنین آگاهى درجه دومى به یک سلوک اجتماعى و مواجه شدن با وجوه مختلف زندگى و موقیعتهاى گوناگون نیاز دارد در حقیقت او به گونهاى تجربى و غریزى به آن تجربه مىرسد.
یعنى به نوعى آگاهى که خواهم گفت محتواى این آگاهى چیست.اصولا تمام رنج و گسیختگى شخیصتى از همین آگاهى داشتن شروع مىشود چون جنس آگاهى اینها یک آگاهى به خصوصى است.در حقیقت این آگاهى محتوایش این است که آنها احساس مىکنند آنچه در اطرافشان وجود دارد اعم از آدمها، ایدهها فکرها، روابط و آنچه مقبول فرض شده یک چیز عوضى، بىربط و بىخود است.آنها وقتى خودشان را در چنین جهانى احساس مىکنند.دچار نوعى تهوع روحى مىشوند و این گام دوم حرکت شخصیتها است.یعنى دچار تهوع روحى شدن و دل زدگى از آنچه هست بدون آنکه بدانند دنبال چه هستند.آنها مىدانند از آنچه هست بیزارند و مىکوشند که از آن فاصله بگیرند.این تهوع گاهى با شکل ظاهرىاش هم همراه است.مثلا در داستان فرانى، فرانى دختر دانشجویى است که بالین کوتل، یک دانشجوى متعارف، نامزد است دچار نوعى تهوع ظاهرى و فیزیکى مىشود.این تهوع که نمادى است از آن تهوع روحى به دنبال رسیدن به آن معرفت است.به این دلیل است و فقط سطح و رویه خارجى جهان را براى او توصیف مىکند و نه عمق آن را؛یا هولدن کالفیلد که در سراسر رمان ناتور دشت بارها و بارها دچار این تهوع ظاهرى مىشود.این تهوع ته تعبیر زویى در داستان زویى با توصیف هیولا بودن به آن اشاره مىشود.زویى مىگوید:ما هیولاییم، ما با داشتن این معرفت هیولا شدهایم و مثل آدم طبیعى نمىتوانیم زندگى کنیم چون هر کس را مىبینیم مىخواهیم تا اعماق وجود او را تحلیل کنیم.در جایى از داستان، زویى مىگوید:«ما هیولاییم، آن حرامزادهها[اشاره به دو برادر بزرگترى که اینها را تربیت کردند و در واقع مراد آنها بودند]ما را حاضر و آماده گیر آوردهاند و از ما دو تا هیولا ساختند.ما گاو پیشانى سفیدیم و تا آخر عمرمان یک لحظه آرامش نداریم. ما حرف نمىزنیم، سخنرانى مىکنیم.صحبت نمىکنیم، توضیح مىدهیم.»یا مادرشان وقتى مىخواهد بچههایش را توصیف کند مىگوید:«نمىفهمم براى شما بچهها چه اتفاقى داره مىافته نمىدانم این همه دونستن و مثل چى باهوش بودن اگه آدم رو خوشبخت نکنه، به چه دردى مىخورد؟
این دقیقا درد و رنجى است که آدمهاى سلینجر گرفتارش هستند باهوشاند، زیاد مىدانند و این دانستن نه تنها کمکى به خوشبختى آنها نمىکند بلکه دائم آنها را در اضطراب، نگرانى و بحران فرو مىبرد.
گویى همین طور که گام به گام جلوتر مىروند و دانش آنها زیادتر مىشود و ژرفتر مىاندیشند، فروتر مىروند.سلینجر در جایى دیگر وضیعت این مرحله را از زبان زویى این گونه توصیف مىکند:«حالم به هم مىخوره از اینکه توى زندگى همه یک کلهگنده باشم، خدایا باید هس و لوساژ-دو فیلمنامهنویس متعارف و روزمره-را وقتى درباره یک برنامه جدید و یا هر چیز دیگرى حرف مىزنند ببینى، مثل خر خوشحالاند تا وقتى که سر و کله من پیدا مىشود.حس مىکنم از آن حرامزادههاى مأیوس کنندهاى شدهام که چوانگ تسوى عشق عشق سیمور علیهشان هشدار مىداد:برحذر باش از آن فرزانگان که لنگ لنگان پیدا مىشوند.»
در حقیقت خودش را از آن فرزانگانى مىبیند که لنگ لنگان مىآیند تا همه را نفى کنند.سلینجر نه تنها این دانایى را به عنوان یک مزیت براى شخصیتهایش به شمار نمىآورد بلکه آن را عاملى مىداند براى افتراق، جدایى، تک افتادگى و سرانجام تهوع آدمهایش.یا هولدن کالفیلد کمه دانشآموز مدرسه پنسى است اما اخراج مىشود و سه روز در نیویورک زندگى مىکند تا روز چهار شنبه فرا برسد و به منزلش برود.دنیا در چشم هولدن و از منظر او در این سه روز توضیح داده مىشود و بعد
ملاقاتى با خواهرش دارد که یکى از قوىترین بخشهاى این رمان است.وقتى دارد خواهرش-فیبى-را که روى تخت خوابیده توصیف مىکند مىگوید:«انتهاى تخت خواب خوابیده بود.»هولدن بغل تخت خواب بوده شاید فاصلهاش از فیبى یک متر بوده با این حال مىگوید: «فیبى انتهاى تخت خواب خوابیده بود اما انگار میلیون فوت از من فاصله داشت.»یا بعد که شب است و چراغ خاموشاند مىگوید:«در تاریکى نمىتوانستم فیبى را پیدا کنم.»این دو توصیف هر دو نمادهایى هستند از فاصله و بحرانى که هولدن دچارش شده است.
خلاصه اینکه محصول این تهوع نفى-به تعبیر سلینجر-جهان عوضى است.یعنى نفى همه چیز.سراسر ناتور دشت از آغاز تا انتها، تابلویى از نفى است.نفى همه چیز.هولدن براى تایید کردن هیچ چیز را باقى نمىگذارد.در واقع تنها دو چیز را باقى مىگذارد که بعد دربارهاش صحبت خواهم کرد:یکى ملاقاتش با دو راهبه که از نظر او تنها نقطه مثبت این زندگى عوضى است و دیگرى فیبى با عنوان نمادى از کودک.
به جز اینها دیگر تمام روابط اعم از هنر، سینما، تئاتر، آدمها، آموزش، روابط جنسى و...همه از نظر هولدن منفور است.یعنى جهانى را توصیف مىکند که از سر و روى آن نکبت مىبارد و هیچ مثبتى ندارد.این محصول همان درک و شعورى است که به دست آورده و جالب است که در سراسر این رمان، هولدن از وضعیتى که دچارش شده رنج مىبرد.
در گام سوم، سخصیتها مىکوشند خود را از این وضعیت و تهوع روحى نجات دهند.براى رهایى از این وضعیت دو پیشنهاد در کارهاى سلینجر مىبینیم.یکى روى آوردن به بصیرت است به جاى عقل.آموزه سلینجر این است:به جاى آنکه سراغ عقل، دانش و معلومات رفت، باید نسبت به آنچه مىاندیشیم، بصیرت بیابیم و بصیرت را دقیقا نقطه مقابل عقل مىداند.در داستان تدى، تدى که بچهاى ده-دوازده سالهاى است که سلوکى روحى/عرفانى را پشت سر گذاشته است-و این در آثار سلینجر که کودکان از نوعى نبوغ برخوردارند تا حدى طبیعى است-در بخشى از داستان به کسى که با او صحبت مىکند مىگوید:«که آدم را مىشناسى؟»مخاطبش مىگوید:«منظورت کدام آدم است؟»تدى مىگوید:«همان که شوهر حوا بوده»مىگوید:مىدانى چرا آدم از بهشت هبوط کرد؟چون توى بهشت سیب را خورد و با خوردن سیب که هیچ چیز نبود مگر عقل و چرندیات منطق، هبوط کرد و اگر بخواهیم این سیکل راکامل کنیم و به بهشت باز گردیم، چارهاى نداریم مگر اینکه آن سیب را دوباره بالا بیاوریم و آن را استفراغ کنیم و آن معرفت، عقل و چرندیات منطق را کنار بگذاریم و به یک بصیرت برسیم تا بتوانیم به حالت اولیه بازگردیم.این بصیرت همان چیزى است که فرانى در داستان فرانى مىگوید که من در طول دورهاى که در دانشگاه درس خواندم حتى یکبار هم کلمه بصیرت نشنیدم.توى دانشگاه اساتید همهاش از عقل و علم و دانش حرف مىزنند و از بصیرت خبرى نیست.
پیشنهاد دومى که سلینجر براى نجات از این وضعیت مىدهد رجوع به کودکى و معصومیت کودکى است و اصولا سلینجر یکى از بهترین نویسندگانى است که به این معصومیت پرداخته است که در واقع اقتباسى است از کلام مسیح که مىگوید«کودکان قلمرو خداوندند»و با تکیه بر این کودکى است که شخصیتهاى خودش را نجات مىدهد.براى نمونه در داستان روز خوشى براى موزماهى، سیمور یعنى مراد بچههاى گلس و برادر بزرگ آنها، با همسرش، موریل، براى ماه عسل به هتلى در کنار دریا مىرود.موریل یک زن کاملا معمولى است که مىخواهد از زندگى لذت ببرد و مىخواهد معمولى و روزمره زندگى کند اما سیمور دچار تهوع روحى است و مىخواهد خودش را نجات دهد.کنار دریا با دخترک ده-دوازده سالهاى به نام سیبل شروع به صحبت مىکند واو را در درون آب مىبرد و سعى مىکند کهم شنا را به او یاد بدهد که بحث موز ماهى پیش مىآید.سیبل مىگوید:موز ماهى چیه؟سیمور مىگوید:آن ماهىهایى که وارد سوراخى مىشوند که در موز هست و بعد شروع مىکنند به موز خوردن.آن قد رموز مىخورند تا گنده مىشوند. آن قدر گنده مىشوند که دیگر نمىتوانند از آن سوراخ خارج شوند.این نوع ماهى در واقع تعبیر و کنایهاى است از خود آدمها.آدمهایى که آن قدر دانش را در خود انبار مىکنند که دیگر راه نجات و مفرى برایشان باقى نمىماند.در پایان سیمور کف پاى دخترک را مىبوسد.سیمور به هتل باز مىگردد و خودش را مىکشد.البته در داستان سیموز شاید بشود به عنوان یک استثناء این بحث را که شاید هنوز منتقدان پاسخ درستى براى آن نیافته اند مطرح کرد که سیبل به رغم حضور جدىاش در این اثر چرا نمىتواند سیمور را نجات دهد؟این موضوع بسیار مهمى است.
در داستان براى ازمه با عشق و نکبت گروهبانى هست که تحت عنوان گروهبان ناشناس در داستان از او نام برده مىشود.او هم دچار آسیب روحى شده و به علت ملاقات با دختر نوجوانى به نام ازمه که بعدها براى او یک ساعت مچى را همراه با یک نامه هدیه مىفرستد، احساس مىکند که دارد بهتر مىشود.به هر حال این ازمه است که گروهبان ناشناس را نجات مىدهد.در داستان ناتور دشت باز این فیبى، خواهر کوچک هولدن کالفید، است که هولدن را نجات مىدهد.جالب است که خود هولدن هم شانزده و هفده سال بیشتر سن ندارد و به علت عبور از دوران و قلمرو کودکى و ورود به دنیاى بزرگسالى، و به تعبیر سلینجر دنیاى عوضى، در این گذار است که دچار مشکل شده و تا قبل از این دوره بلوغ،
خودش هم به جهان کودکى متعلق بوده، یعنى دچار بحران نبوده. در واقع سلینجر به ما مىگوید که بحران زمانى به وجود مىآید که ما از جهان کودکى/معصومیت وارد روابط روزمره مىشویم.
در دوارن کودکى، روزمرگى وجود ندارد.ماهیتها محو هستند ولى در بزرگسالى است که ما شروع مىکنیم به تقسیم کردن و تکه پاره کردن چیزها و خطکش در دست مىگیریم.همه تهوع و همه بحرانى که هولدن دچار آن است به خاطر عبور از این مرحله است و وقتى فیبى از او مىپرسد که:دوست دارى چه کاره شوى؟مىگوید:که من همیشه تصور مىکنم دو هزار کودک دارند در بیابان و در کنار درهاى بازى مىکنند و هر لحظه ممکن است یکى از آنها بیفتد پایین.من اگر بخواهم شغلى داشته باشم این است که کنار دره بایستم و نگذارم اینها پرت شوند توى دره.به همین خاطر بهترین شغل براى من این است که ناتور دشت باشم.اصلا عنوان رمان سلینجر از اینجا مىآید.در پایان داستان در حقیقت هولدن کالیفلد را هم فیبى نجات مىدهد.
در داستان زویى که به نوعى ادامه داستان فرانى است و در آن فرانى دچار آن تهوع شده است، برادر بزرگترش، زویى، سعى مىکند با حرف زدن و با نوعى عرقریزان روح، او را نجات دهد.سلینجر این تقلاى روحى را با یک ژرف نگارى بىهمتا در این داستان طرح مىکند و به عقیده من هر چه این داستان خوانده شود، از لذت آن کاسته نمىشود.در یکى از اوجهاى داستان، زویى کنار پنجره است و از کنار آن به بیرون نگاه مىکند و دخترکى را مىبیند که دارد با سگش بازى مىکند و بلافاصله به فرانى مىگوید:«لعنتى، چیزهاى قشنگى در این دنیا هست ولى ما این قدر احمقیم که از مسیر خارج مىشویم.همیشه همیشه همیشه هر چیزى را که اتفاق مىافتد، به من نکبتى خودمان بر مىگردانیم.»در حقیقت اشاره زویى باز به همان کودکى است که مىتواند فرانى را از آن وضعیت خارج کند.
یکى از ویژگىهایى که در کودکى هست و سلینجر را مسحور و مجذوب کرده، نبودن مقیاسها، اندازهگیرىها و ماهیتهایى است که در دوران کودکى وجود ندارد.کودکان هیچ وقت مثل بزرگترها چیزها را تقسیم نمىکنند.به عنوان مثال در داستان تیرک بام را بالا بگذارید، نجاران بادى برادر بلافصل سیمور نامهاى به زویى مىنویسد و زویى دارد این نامه را مىخواند.بادى در نامه نوشته است که من امروز یکى از زیباترین صحنهها را دیدم.رفته بودم فروشگاه و کنار فروشگاه دخترک پنج یا شش ساله بود با او حرف زدم.بادى از دخترک مىپرسد:
-«چند تا دوست پسر دارى؟»
دخترک مىگوید:«دو تا.»
بادى مىگوید:«چقدر زیاد!اسمشون چیه؟»
دخترک مىگوید:«بابى و دروتى»
در حالى که دروتى اسم دختر است و این بچه در شمارش دوستانش مرز دختر و پسر بودن را تشخیص نمىدهد و این دقیقا همان چیزى است که سلینجر ما را به سمت آن فرا مىخواند:برداشتن مرزها.گویى تنها با برداشتن این مرزها و تقسیمبندىهاست که مىتوانیم رستگار شویم و بصیرت پیدا کنیم.این عدم مرزها و این شناورى تنها در عالم و قلمرو کودکى است که معنا مىیابد.در آغاز داستان تیرک بام را بالا بگذارید، نجاران سلینجر افسانهاى چینى را از بادى نقل مىکند که بسیار زیباست مىگوید:مونجیبزاده چینى به پولو گفت:سنى در پس پشت گذاردهاى آیا کس دیگرى در خانوادهات هست که بتواند به جاى تو مهتر اسبهاى من باشد.پولو جواب داد:اسب خوب را مىتوان از قد و قامت و ظاهر تشخیص داد اما اسب عالى، اسبى که نه گرد و خاک بر هوا کند و نه روى بر زمین گذارد، گذرا و به چنگ نیامدنى است.فرار چون باد. توان پسران من بدین پایه نیست.به نگاهى اسب خوب از بد بازشناسد امااسب عالى را نه.دوستى دارم چئوفنگ کائو نام، فروشنده دوره گرد سوخت و سبزى که مرتبتش در امور اسب هیچ از من کم نیست، تقاضا مىکنم رخصتش دهید.موى نجیبزاده او را دید و در پى اسب نیک روانهاش کرد.کائو، سه ماه بعد بازگشت و گفت اسب اکنون در شاچیو است.نجیبزاده پرسید چگونه اسبى است؟جواب داد:آه مادیانى سمند است.اما چون رفتند حیوان را نریانى شبق یافتند.نجیبزاده مکدرپولو را فرخواند.گفت:این دوست تو چنان نیست که مىباید.حتى از تشخیص رنگ و جنسیت حیوانات نیز عاجز است.هیچ اسب مىشناسد؟ پولوقرار از کف داده آه کشید و بانگ زد واقعا تا این پایه پیش رفته است؟ پس ده هزار برابر من مىارزد.ما قابل قیاس نیستیم.او درون را مىنگرد، او باطن را مىبیند و جزئیات ساده و معمولى را وا مىگذارد.چنان غرق در ضمیر است که ظاهر از یاد مىبرد و آنچه را مىخواهد مىبیند و آنچه را نمىخواهد نمىبیند.به چیزهایى مىنگردد که باید و از آنها که نباید چشم مىپوشد.چنان اسبشناس تیز هوشى است که جوهر داورى درباره چیزهایى فراتر از اسبها را دارد.اسب که از راه رسید، گرانمایه بود و نیک.
بادى در ادامه داستان مىگوید این حکایت را نیاوردهام که از مسیر اصلى منحرف شوم.مقصود اصلىام بدون شک اشاره به این امر است که از زمانى که داماد-یعنى سیمور-صحنه را براى همیشه ترک کرد- یعنى بر اثر خود کشى مرد-کسى را نیافتم که بتوانم به جاى او دنبال اسبها بفرستم.
در واقع سیمور کسى است که به مقام کائو رسیده یعنى کسى است که نیک و بد را به ظاهر نسبت نمىدهد و بلکه عمق، معنا و گوهر را مىبیند.این اتصال کودک با سیمورى که هم نابغه است و هم فوقالعاده آگاهى دارد، تنها راه نجات است.یعنى هر چه قدر هم که بدانیم، براى اینکه نجات یابیم چارهاى نداریم جز آنکه به آن گوهر کودکى و آن عدم تشخیص و آن کنار گذاشتن ظواهر و ماهیات بازگردیم.
گام بلند سلینجر در حقیقت از اینجا آغاز مىشود، چون شاید تا این مایه اندیشه را در عرفان خودمان هم داشته باشیم.اصولا در سنت عرفان و تصوف شرق این مایه هماره طرح و بحث شده است.این که ما باید همدیگر را بدون ظواهر هم دوست داشته باشیم.اما آنچه سلینجر را از بقیه متفکرین متمایز مىکند و ژرفا به کارش مىدهد، این نکته است که شخصیتها به رغم این آگاهى و دانستن اینکه روابط میان انسانها متعارف است و انسانها به چیزهاى حقیر تن مىدهند و سر چیزهاى حقیر عوا مىکنند باز هم به این آدمها عشق مىورزند.کارى که تنها از عهده کسى چون سیمور بر مىآید و زویى و برادران دیگرش.سیمور مىخواهد با موریل ازدواج کند و همان طور که اشاره کردم موریل یک زن کاملا معمولى است، زنى است که علاقهاش این است که مىخواهد بچه داشته باشد، لباس نو داشته باشد و چیزهاى دیگر.سیمور مىگوید:
من به این علائقش عشق مىورزم.به خاطر همین عشقى که به چیزهاى پیش پاافتاده دارد، موریل را دوست دارم.یعنى خودش را تربیت کرده که به آدمهاى معمولى عشق بورزد و این طورى نیست که آنها را نفى کند.آن نفى محصول مرحله اول بود.در گام اول شخصیتها نفى مىکنند اما در گام آخر باز مىگردند و به آنها عشق مىورزند.به گمان من این نوعى سلوک پیامبرانه است نه سلوک عرفانى پیامبران به اوج مىروند و باز به میان مردم باز مىگردند در حالى که عرفانى وقتى به بالا مىرند دیگر دوست ندارند برگردند و مىخواهند همان جا بمانند. چیزى که سلینجر پیشنهاد مىکند و با صراحت هم مىگوید و در چند داستانش آن را به انحاء مختلف مطرح مىکند همین بازگشت و دوست داشتن چیزهاى معمولى و طبیعى است.
سیمور مىگوید:من حتى مادر موریل را هم دوست دارم و مىدانم اگر بادى، (برادر کوچکتر سیمور)اینجا بود از مادر موریل به خاطردوست داشتن چیزهاى حقیر بدش مىآمد ولى نمىداند چقدر این زن دوست داشتنى است.سیمور مىگوید اگر بادى به جاى من بود حتى از موریل هم به خاطر انگیزههایش متنفر مىشد:
«اما مگر انگیزههایش زشت و منفورند از یک طرف حتما اما با وجود این، آن قدر انسانى و زیبا هستند که محال است به آنها فکر کنم و عمیقا تحت تاثیر قرار نگیرم، فکر نمىکنم بادى بتواند خود واقعى او را ببیند.این خود واقعى همان کم کائو مىدید و بقیه نمىتوانستند ببینند. خود واقعى کسى که تا ابد از درد یا احساس شعر جارى در همه چیزها محروم است.»
محور تفکر سلینجر این است که نباید کسى را که شعر جارى در چیزها را نمىبیند به این دلیل که چون ما مىتوانیم شعر جارى در چیزها را ببنیم، نفى کنیم.در واقع کمال این آدمها در این است که آن کسانى را که شعر جارى رد چیزها را نمىبینند، دوست داشته باشند.یا وقتى زویى از یکى از فیلمنامه نویسانش به نام هس نام مىبرد.که ابتدا او را به دلیل نوشتن فیلمنامههاى هالیوودى نفى و بىاعتنا کرده.مىگوید: من خیلى دوستش دارم چون آدم بسیار فروتنى است.
زویى به فرانى مىگوید:اگر خوب فکر کنى مىبینى که چون در این دنیاى به این بزرگى هس فقط به سینما و تلویزیون اکتفا کرده، چقدر آدم فروتنى است.این آدم فروتن است که فقط به هالیوود اکتفا کرده. زویى مىگوید:من به خاطر این فروتنى دوستش دارم.این، آن نگاه ژرفى است که سلینجر دائم در آثارش تعقیب مىکند.
در داستان زویى و در پایان داستان که زویى کوشش مىکند فرانى را از آن وضعیت نجات دهد، به او مىگوید در واقع این معصومیت، در مسیح به شکل کامل وجود دارد و او باید مسیح را از بقیه قدیسان جدا کند چرا که اینها تفاوت ماهوى با هم دارند.یا وقتى فرانى پروفسور تا پر را که یکى از داستادان دانشگاه است و آدم علم دوستى است، به این دلیل نفى مىکند که او مانند کسى که پول انبار مىکند، علم انبار کرده است، زوى به او مىگوید تو طورى دارى از پروفسور تا پر صحبت مىکنى که من احساس مىکنم تو با خودش دشمنى نه با حرفهایش و این خیلى فرق دارد با نفى افکار آدمها و تو باید یاد بگیرى با آدمها مخالفت نکنى و تنها با حرفهایشان مخالفت کنى.این دقیقا همان شکستن ماهیتهاست و نگاه کردن به عمق و کنه آدمها.
اگر بخواهیم شخصیتهاى سلینجر را در یک طیف تفسیر کنم فرانى و هولدن در یک سمت طیف قرار دارند و در مراحل ابتدایى سلوک سلینجرى هستند.گر چه به نظر مىرسد در پایان ناتوردشت، هولدن این مدار را طى مىکند چون او که در سراسر رمان در حال نفى همه چیز است-از جمله دوتا از همکلاسىهایش به نام لیتل و آکلى است و آنها را به عنوان دو تا دانش آموز کریه توصیف مىکند-در پایان داستان وقتى اقرارش پیش روان شناسان تمام مىشود مىگوید دلم برایشان تنگ مىشود و تو هر وقت از کسى حرف بزنى دلت براى او تنگ مىشود. در واقع به نظر مىرسد هولدن هم بعد از ملاقات با خواهرش این سیکل را تمام کرده و به توانایى عشق ورزیدن به همه، بدون لحاظ کردن موقعیت آنها رسیده است.
این توضیح فشردهاى بود درباره شخصیت شناسى آثار سلینجر که البته مجال آن نیست بیشتر به شخصیتهاى سلینجر پرداخته شود و من امیدوارم بتوانم در کتابى که درباره سلینجر مىنویسیم این بحث را کاملتر مطرح کنم.
در رویکرد معناشناسانه به آثار سلینجر باید توجه کرد که سلینجر نه فیلسوف است و نه اصولا دستگاه منظم فکرى و فلسفى دارد با این همه داستانهاى او بدون شک از نوع داستان-اندیشه هستند و به همین دلیل مىشود محورهایى را در داستانهاى او تعریف کرد.یکى از محورهاى ثابت آثار او، تقسیم دنیا و جهان است به دو جهان پدیدارها و حقیقتها.
دنیاى روابط سطحى و دنیاى روابط ژرف.دنیاى ماهیتها و دنیاى وجودهاى اصیل.جهان روزمرگى مثل موریل، مادرش، پروفسور تاپر، هس...و فرا روز مرگى یعنى نوعى زندگى و سلوک روحى داشتن و به
تعبیر سیمور دیدن شعر جارى در اشیاء که در اعضاء خانواده گلس و هولدن ظاهر مىشود.بعد از تقسیم جهان به جهان عوضى و اصیل، تاکید سلینجر عشق ورزیدن به همین جهان عوضى است.
زمانى که فرانى دچار تهوع روحى شده و در خانه افتاده و دارد زیر لب ذکر مىگوید، مادرش سوپ مرغ برایش مىبرد.فرانى مىگوید من از این چیزى که آوردى حالم به هم مىخورد و اصولا غذا نمىخورد.
زویى وقتى سعى مىکند او را نجات بدهد و احیاء کند به او مىگوید تو نتوانستى آن تقدسى را که در این سوپ مرغ مادر هست ببینى چون مادر با عشق آن را برایت تهیه کرده است اما تو نتوانستى آن عشق را ببینى و وقتى کسى نتواند آن عشق را ببیند ذکرى که مىگوید بىفایده است.
این سوپ مرغ در یک نگاه و اصولا زندگى روزمره، غذا و لباس و خانه و پول و...در نگاه همه اینها مردودند.در نگاه زویى(که این سیکل را خیلى خوب و به طور کامل سپرى کرده و به عقیده من از سیمور هم جلوتر است، چون سیمور خودکشى مىکند اما او مىتواند با این زندگى کنار بیاید و آن را به رغم تمام ناملایماتش خوب ببیند)مىگوید تو باید سوپ مرغ را مقدس ببینى، چون یک امر مقدسى آن را پشتیبانى مىکند و آن پخته شدنش است با عشق.یا درباره پروفسور تاپر مىگوید که باید خودش را ببینى نه حرفهایش را، چیزى که سیمور در خصوص موریل و مادرش مىگوید:چقدر به معصومیت آنها محتاجم
یکى دیگر از معناهاى تکرار شونده آثار سلینجر، بازگشت به کودکى و معصومیت است که در تمام آثارش تقریبا تکرار مىشود و کودک به عنوان یک شخصیت محورى در داستان را جلو ببرد، بلکه به عنوان یک فکر و یک ایده که همیشه روابط و اندیشههاى داستان را پشتیبانى مىکند و در بحث رویکرد شخصیت شناسانه به آن اشاره کردم.
یکى دیگر از اندیشههاى بسیار بلند سلینجر که من تصور مىکنم، یک از راهگشاترین حرفهایى است که تا به حال نویسندهاى زده، که هم سخنى عرفانى است و هم بسیار کاربردى، این هست که دنیا از آن خدا است.زویى بازیگر بود، فرانى هم بازیگر بود.زویى در جایى به فرانى مىگوید، تو بازیگر هستى و باید فقط براى خدا بازى کنى.در حقیقت به او مىگوید که نقش تو در این زندگى، بازى کردن است و این نقش را دیگرى به تو واگذار کرده و اصلا مهم نیست این چه نقشى است.
درجه دو یا درجه سه بودن، مثبت یا منفى بودن نقش مهم نیست، مهم این است که تو باید این نقش را به بهترین شکل بازى کنى.به تعبیرى ما فقط وظیفه داریم بازى کنیم و چون و چرا نکنیم.ما در این زندگى هستیم و براى بودن ما هیچ کس از ماسوال نکرده که مىخواهیم زندگى کنیم یا نه.وقتى هم قرار است بمیرم هیچ کس از ما اجازه نمىگیرد.
بنابراین ما در این دو محدودیت و جبرى که وجود دارد، تنها کارى که مىتوانیم بکنیم این است که خوب بازى کنیم.هر چند اینها بازىهایى سخت باشند و نقشهایى باشند که بازى کردن در آنها دشوار باشد. پیشنهاد سلینجر این است که ما بازى کنیم، آن هم براى خدا.چون تنها کسى که دارد از بالا این بازى را تماشا مىکند، خداست.
یک مثال دیگرى که باز زویى براى این بازى مىزند این است که مىگوید:«وقتى بچه بودم و مىرفتم در مسابقه رادیویى«بچه باهوش» شرکت مىکردم، همیشه قبل از رفتن سیمور به من مىگفت: «کفشهایت را واکس بزن»به او مىگفتم:آخر این مسابقه رایویى است، چه کسى کفش مرا مىبیند؟سیمور مىگفت:کفشهایت را واکس بزن و برو»زویى مىگوید وقتى حرف خیلى مهمى به من مىزد و من موظف بودم به آن عمل کنم.مىگوید من شروع به واکس زدن کفشهایم کردم و بدون اینکه به تعبیر خودش براى حرامزادههایى که آنجا نشسته بودند، ذرهاى ارزش قائل باشم، کفشهایم را واکس مىزدم.اما رفته رفته احساس کردم که بدون توجه به چیز دیگرى من باید این واکس زدن را ادامه بدهم و اصولا قرار نیست من براى دیگرى واکس بزنم. من واکس مىزنم چون کفشها باید واکس داشته باشند.همین.این دقیقا رویکردى است که ما باید به زندگى و نقشمان داشته باشیم.بدون اینکه بدانیم کسى جز خدا بازى ما را مىبیند یا نمىبیند.این پیشنهادى است که سلینجر مىدهد.
محور سوم تفکر سلینجر این است که انسانها از حیث آدم بودن قابل احترام و ستایش هستند نه از حیث رفتارهایشان.سلینجر تاکید مىکند باید آنچه را آدمها انجام مىدهند از خود آدمها تفکیک کنیم.
آن وقت است که مىتوانیم با دنیا ارتباطى مثبتى داشته باشیم.کارى که هولدن در پایان ناتور دشت به آن مىرسد.
در رویکرد سبک شناسانه، سلینجر طبعا یک سبک اختصاصى براى خودش دارد و هیچ نویسنده دیگرى دست کم با این قوت به چنین سبکى ننوشته است.نه در امریکا و نه در جاهاى دیگر.به نظرم این سبک دو ویژگى منحصر به فرد دارد که هر دو هم برآمده از دو پارادوکس هستند.
پارادوکس اول استفاده از زبان غیر بهداشتى براى توصیف کردن و تعریف کردن از اشیا و چیزهاى مقدس است.این پارادوکس فقط در آثار سلینجر با این قوت مطرح است.جایى مادر فیبى به او مىگوید دعاى شب را خوانده است؟و فیبى در پاسخ مىگوید:«بله وقتى در دستشویى بودم خواندم.»این تقابلها را فقط در آثار سلینجر مىبینیم.با بدترین کلمات، مقدسترین معناها را بیان مىکند و مطلقا هم قصدش طعنه و تعریض به مفاهیم مقدس نیستند.
پارادوکس دوم او، طرح جدىترین مسائل با طنز است.آثار سلینجر به شدت طناز هستند و طنزى عمیق، چند لایه و در عین حال نیرومند در تمام آثارش دیده مىشود.طنزى که فقط منحصر به خود اوست .در سبک او این طنز همواره و بدون از دست دادن کنترل روایت وجود دارد.
چه در جایى که داستان غمناک است و چه در جایى که داستان جدى مىشود.این طنز همیشه وجود دارد و به نظرم این کنتر است میان نثر و جدیت معنا در تعمیق داستانها به شدت موثر است.
ویژگى دیگر آثار سلینجر از حیث سبک، اقتدایى است که در دیالوگنویسى به همینگوى مىکند.دیالوگهاى سلینجر فوقالعادهزنده، جاندار و طبیعى است و اصولا داستانهاى او متکى به دیالوگ هستند.در داستان«چشمانم زیبا دهانم سبز»، تقریبا نود درصد از حجم داستان را دو گفت و گوى تلفنى بلند در بر مىگیرد.گر چه در بیشتر داستانهاى او دیالوگها نقش اساسى دارند اما این اجراى دیالوگها است که ویژگى دیگرى به کار سلینجر مىدهد.ویژگى دیالوگ نویسى در کار سلینجر این است که این گفت و گوها را با توصیفهاى متوالى همراه مىکند.شما به ندرت دو دیالوگ متوالى مىبینید و همیشه بین دو دیالوگ، یک توصیف که ممکن است چند برابر آن دیالوگ هم باشد، وجود دارد.توصیفهایى که وضیعت شخصیت، محیط، اشیا و چیزهاى دیگر در آن تبیین مىشود.دیالوگها دائما با یک توصیف پشتیبانى مىشوند.این سه ویژگى مربوط به زبان سلینجر بود.اما لحن سلینجر لحنى عصبى، گزنده و عریان است.البته این تازگى ندارد و اختصاص به او هم ندارد اما به هر حال یکى از ویژگىهاى آثار او است.ویژگى دیگر لحن داستانهاى او این است که به نظر مىرسد وقتى شخصیتها حرف مىزنند، صدایشان از حد طبیعى بلندتر است.گویى شخصیتها با فریاد با هم حرف مىزنند.این طنین را در داستانهاى او مىشنویم.
بدون اینکه سلینجر اشاره کند که شخصیتهایش فریاد مىزنند، ما این طنیین را احساس مىکنیم.
به لحاظ تصویر پردازى هم توصیفهاى سلینجر بسیار مینیاتورى و ظریف است.به عنوان نمونه بخش عمده داستان تیرک بام را بالا بگذارید، نجاران در یک ماشین مىگذارد و خواننده موقیعت آدمهایى را که در آن ماشین نشستهاند دقیقا مىتواند در ذهن ترسیم و تصویر کند.
انگار دارید فیلمى تماشا مىکنید.گر چه ظاهرا سلینجر از سینما متنفر بوده اما به نظرم در تصویر سازى تاثیر زیادى از سینما گرفته است.
ویژگى دیگر سلینجر که به عنوان آخرین ویژگى سبک او به آن اشاره مىکنم و جیمز میلر هم در نقدى بر آثار سلینجر ناتور دشت به آن اشاره کرد، ژرف پردازىهاى ادبى او است که گویى دائم در حال پوست کندن واقعیات است.یک واقعیت را در برابرتان مىگذارد، بلافاصله آن را نفى مىکند و بعد به محض این کمه واقیعت دومى در برابرتان گذاشت و شما دیگر فکر مىکنید این همان چیزى است که او دارد تایید مىکند باز آن را نفى مىکند.مثلا زویى مىگوید انباشتن علم بد است و ذکر گفتن بهتر است، بلافاصله ذکر گفتن را نفى مىکند.و مىگوید چون ذکر گفتن هم خودش نوعى گنجینهسازى است با علم فرقى نمىکند چون کسى که ذکر و دعا را انبار کند با کسى که علم را انبار مىکند تفاوتى ندارد اما بعد باز هم این حرف را نفى مىکند و مىگوید من احساس مىکنم دارم لحن پیامبرانه پیدا مىکنم.بدین گونه این پوست کندن از واقعیت، دائم در آثار سلینجر تکرار مىشود.یا مثلا همان پروفسور تاپر را یک بار نفى مىکند و بعد دوباره تحسین مىکند اما این بار با نگگاه و زاویهاى دیگر.در این نگاه دوم آن قدر این پروفسور تاپر را که در گام اول نفى شده، بالا مىبرد تا اینکه مىگوید«یک خانم چاق» است.یکى از اصطلاحات کلیدى سلینجر اشارهاى است به مسیح.به گمان من، سلینحر به دلیل نوع کارش هم به لحاظ سبک و زبان، هم به لحاظ معنا و هم به لحاظ شخصیتپردازى که کرده است، به رغم آثار بسیار اندکش که خوشبختانه همه آنها به فارسى ترجمه شدهاند و به رغم در نغلتیدن در فرم گرایى و افراطگرایى در فرم، یکى از برجستهترین نویسندگان نه تنها امریکاى شمالى، بلکه جهان است که تکرار چنین نویسندهاى در حوزه ادبیات داستانى خیلى دیر اتفاق مىافتد.امیدوارم این جلسات براى نویسندگان ما این ره آورد را داشته باشد که با زبانى نسبتا ساده مىتوان ژرف و ماندگار.
منبع : www.noormags.com
زنهای زندگی سلینجر
۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ در یک روز پاییزی شهر کورنیش ایالت نیوهمپشایر آمریکا کسی در خانهی «جیدی. سلینجر» پیر و منزوی را زد. خدای من! چهطور یک نفر همچین اجازهای به خودش داده؟ آنهم خانهی «جی.دی. سلینجر»، کسی که بارها با تفنگ ششلول از غریبههایی که سرزده رفتهاند تا احوالش را بپرسند یا دزدکی به خانهاش سرک بکشند، استقبال کرده است. نویسندهای که دور تا دور خانهی الونک مانندش حصار کشیده تا کسی از دیوار خانهاش بالا نرود و فضولی نکند چرا که کم نیستند چنین آدمهایی در ایالات متحده و چه بسا دنیا که میمیرند برای دیدن حتی یک لحظهی این نابغهی داستاننویسی آمریکا. «سلینجر» از سال ۱۹۵۳ در این خانه مستقر شده و کمتر کسی را به آن راه داده.

مثلا یک بار «ایان همیلتون» معروف فکر انجام همچین کاری به سرش زد. تصمیم گرفت که زندگینامهی «سلینجر» را منتشر کند و رفت به شهر «کورنیش» و از اهالی محل دربارهی «سلینجر» سئوال کرد. اینکه از چه فروشگاههایی خرید میکند و از چه مسیری میگذرد و در نهایت آنقدر پرس و جو کرد تا به در خانهی «سلینجر» رسید اما نویسندهی بدعنق «ناتوردشت» اصلا حوصلهاش را نداشت و به قول معروف دست به سرش کرد. ماجرا به این سادگی خاتمه نیافت و «همیلتون» که ید طولایی در روزنامهنگاری داشت به این راحتیها دست از سر «سلینجر» بر نداشت و آن اتفاقهایی رخ داد که شرح مبسوطش در مقدمهی «احمد گلشیری» بر کتاب «دلتنگیهای نقاش خیابان چهلوهشتم» آمده است.
اما این بار، یعنی ۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ قضیه فرق میکرد. آن کسی که در خانهی «سلینجر» را زده بود، شخص غریبهای نبود. «سلینجر» به خوبی او را میشناخت. یعنی واقعیت این است که بیستوپنج سال پیش از این ماجرا، همین آدم ده ماهی مهمان همین خانهی مهجور «سلینجر» بوده و از نزدیک با او زندگی کرده است. آدمی که پس از پایان زندگیاش با «سلینجر» به انزوای خودخواستهی او احترام گذاشت و حرفی دربارهاش نزد تا آنکه کمکم وسوسه شد و دربارهی «سلینجر» کتاب هم نوشت. خب، آدمی وسوسه میشود دیگر.
این آدم کسی نیست جز «جویس مینارد»، زن باهوشی که در زندگی هیجانات زیادی را تجربه کرده. «جویس» در ۵ نوامبر سال ۱۹۵۳ بدنیا آمده و بیشتر شهرت ادبیاش هم را هم مدیون زندگی کوتاهاش با «سلینجر» است. «جویس» در «دورهام» نیوهمپشایر بزرگ شده و در جوانی مرتب برای مجله «هفده» مطلب مینوشته است و در سال ۱۹۷۱ وارد دانشگاه یِل شد. در همین ایام «جویس مینارد» مجموعهای از نوشتههایش را برای «مجلهی نیویورک تایمز» فرستاد. «نیویورک تایمز» از «جویس» جوان خواست تا برایشان مقاله بنویسد و او هم اولین مقالهاش را تحت عنوان «دختر هجدهسالهای که به زندگی گذشتهاش نگاه انداخته» در این مجله منتشر کرد. «نیویورک تایمز» عکس «مینارد» را به روی جلد مجله برد و روزنامهها و رسانههای زیادی در آمریکا به نوشتهی «جویس» واکنش نشان دادند و از آن استقبال کردند. در میان همهی این سر و صداها «جی.دی. سلینجر» که آن وقت پنجاه و سه سالش بود نیز برای «جویس مینارد» نامه نوشت و او را از تبلیغات رسانهای برحذر داشت.
«سلینجر» و «جویس» جوان حدود بیست و پنج نامه رد و بدل کردند تا اینکه «مینارد» در تابستان سال اول دانشگاه به کورنیش رفت و همخانهی «سلینجر» شد. «مینارد» دلش بچه میخواست، «سلینجر» اما اصلا به چنین خواستهای رضایت نمیداد و در نهایت زندگی این دو پس از ده ماه به اتمام رسید. پس از پایان این رابطه، تا مدتی «مینارد» به کسی حرفی نزد تا آنکه در سال ۱۹۷۳ خاطراتش را با «سلینجر» در کتابی به نام «نگاهی به گذشته» منتشر کرد. «مینارد» سالها بعد ازدواج کرد و صاحب سه بچه شد و رمانهای زیادی نوشت که در این میان کتاب «مردن برای» توسط «گاس ون سان» کارگردان دوستداشتنی «فیل» و با بازی «نیکل کیدمن» فیلم شد.
کتاب «جویس مینارد» دربارهی «سلینجر» سر و صداهای زیادی در آمریکا به پا کرد. خیلیها هم با این کار او مخالفت کردند و حتی «سن فرانسیسکو کرانیکل» مینارد را آدم «بیشرمی» خواند. با این همه، «جویس مینارد» در یکی از نوشتههای شخصی در سایت اینترنتیاش مینویسد: «من واقعا تعجب میکنم! چرا آدمها در مقابل کسی که از یک دختر هجده ساله خواسته تمام زندگیاش را رها کند و بیاید با او زندگی کند و قول داده برای همیشه عاشقاش بماند و به معنای تمامی کلمه او را استثمار کرده، این طور واکنش نشان میدهند و انتظار دارند که آدم داستان زندگی خودش را هم ننویسد. نمیشود چنین استثماری را نادیده گرفت. فرض کنید کسی با دختر خود شما چنین کاری بکند. جدای تمام احترامی که برای این مرد قائلم اما واقعا اگر دختر شما به جای من بود، دهنتان را میبستید و چیزی نمیگفتید؟»
اما «جویس مینارد» تنها یکی از زنهای زندگی «جی.دی. سلینجر» است. حتی بعضی از منتفدان ادبی حدس میزنند که این همه انزوا طلبی و گوشهنشینی «سلینجر» به خاطر همین زنهای زندگی اوست و صد البته شکست عشقی او در جوانی. زنها و البته دخترهای جوان نیز در داستانهای سلینجر نقش زیادی دارند. «ازمه»ی داستان «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» [دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم] و «لئا»ی داستان «دختری که میشناختم» [نغمهی غمگین ترجمهی بابک تبرایی] و «باربارا»ی داستان «دخترکی در سال ۱۹۴۱ که اصلا کمر نداشت» [نغمهی غمگین ترجمهی امیر امجد] و «فیبی» داستان «ناتوردشت» [ترجمهی محمد نجفی] و «فرنی» داستان «فرنی و زویی» [ترجمهی امید نیکفرجام] نمونههایی از اینهاست.
«جی.دی. سلینجر» اولین بار در سال ۱۹۴۱ عاشق شد. آن هم عاشق «اُنا اونیل» دختر نمایشنامهنویس معروف «اوژن اونیل». «گاردین» در این باره مینویسد: «گفته میشود که وقتی سلینجر در سال ۱۹۴۲ وارد ارتش شد، هر روز برای «اُنا» نامه مینوشت. اما وقتی «سلینجر» برای خدمت مجبور شد عازم ارویا شود، «اونیل» علارغم اختلاف ۳۶ سالهی سنی با «چارلی چاپلین» ازدواج کرد و همین موضوع باعث شد که «سلینجر» تا به امروز همیشه به صنعت سینما با چشم رشک و حسد نگاه کند.» «سلینجر» همینطور در «ناتوردشت» مینویسد: «اگر یک چیز در دنیا وجود داشته باشد که ازش متنفر باشم، آن چیز فیلم است. اسماش را جلوی من نیاورید.»
شکست عشقی «سلینجر» در بیست و دو سالگی و عشقاش به «اُنا»ی شانزده ساله، ضربهی شدیدی را به «سلینجر» وارد کرد. این دو اولین بار در تابستان سال ۱۹۴۱ همدیگر را دیدند. یکی از دوستان «اونیل» دربارهی این رابطه میگوید: «اُنا دختر ساکتی بود اما زیبایی خیرهکنندهای داشت. نمیشد چشم از او برداشت و سلینجر هم در همان نگاه اول عاشق او شد. عاشق زیبایی او شد و از اینکه دختر اوژن اونیل معروف هم بود، تحت تاثیر قرار گرفت. وقتی به نیویورک برگشتند، تقریبا هر روز همدیگر را میدیدند.»
با این حال، «سلینجر» وارد ارتش شد و در جنگ جهانی دوم شرکت کرد. در این بین، با حملههای عصبی زیادی روبرو شد و با پزشک فرانسویای به نام «سیلویا» آشنا شد. این دو در سال ۱۹۴۵ ازدواج کردند و مدت کمی در آلمان ساکن شدند اما زندگی مشترکاشان به خاطر دلایل نامعلومی از بین رفت و «سیلویا» سلینجر را ترک کرد و به فرانسه بازگشت و به زندگی هشت ماههی مشترکاشان خاتمه داد. سالها بعد در سال ۱۹۷۲ «سلینجر» نامهای از «سیلویا» دریافت کرد که در خاطرات «مارگارت» دختر «سلینجر» به آن اشاره شده و او در این باره میگوید: «پدرم به پاکت نامه نگاه کرد و بدون آنکه آن را باز کند و بخواند، پارهاش کرد. پدرم اگر ارتباطاش را با کسی تمام کند، واقعا تمام میکند و بازگشتی در میان نیست.»
وقتی جنگ تمام شد و «سلینجر» به ایالات متحده بازگشت، به نویسندگی روی آورد و آن را جدی ادامه داد تا آنکه در سال ۱۹۵۴ و در مهمانیای در «کمبریج» با «کلر داگلاس» دختر یکی از منتقدان هنری معروف بریتانیایی آشنا شد. «کلر» دختر نوزده سالهی شادابی بود و کمکم با او رفت و آمد کرد و در این بین «فرنی» خانوادهی «گلس» داستانهای «سلینجر» با الگویی از «کلر» شکل گرفت. «فرنی» بیشتر از هر کس دیگری با «کلر داگلاس» شباهت دارد به خصوص که کتاب «سلوک زائر» که در داستان فرنی مجموعهی «فرنی و زویی» [ترجمهی امید نیکفرجام] نیز ازش نامبرده میشود در میان کتابهایی بوده که «کلر» واقعا آن را خوانده است. این دو سپس در سال ۱۹۵۵ و در سی و شش سالگی «سلینجر» با هم ازدواج کردند و حاصل این ازدواج تولد «مارگارت» و «متیو» در سالهای ۱۹۵۵ و ۱۹۶۰ است. از دیگر زنهای زندگی «سلینجر» یکی همین «مارگارت» است که تصمیم به انتشار کتاب خاطراتش کرد و خشم پدر را به جان خرید و کتابی با عنوان «ناتور رویا» منتشر کرد. با ازدواج «کلر داگلاس» و «جی.دی. سلینجر» این دو زوج به «یوگا» علاقهمند شدند و در یک معبد هندی در واشنگتن دوره دیدند. در همین ایام «سلینجر» و «کلر» روزانه دو مرتبه و هر بار به مدت ده دقیقه تمرین تنفس یوگا میکردند.
«سلینجر» اما روز به روز منزویتر میشد و در یک استودیو که کمتر از یک مایل از خانهاش فاصله داشت، اوقات خود را میگذراند و گاهی دو هفته آنجا میماند و به خانه برنمیگشت. یک اجاق گاز کوچک داشت که غذا روی آن گرم میکرد و بقیه اوقاتش را فقط مینوشت. «کلر» در همین باره میگوید: «من خانه بودم و «جری» [منظور جروم اسم کوچک سلینجر] مدام در اتاق کوچکش در استودیو و مشغول نوشتن.» در نهایت اختلاف این دو بالا گرفت و در اکتبر سال ۱۹۶۷ طلاق گرفتند. در این ایام بود که «سلینجر» با دیدن عکس «جویس مینارد» بر روی جلد «مجلهی نیویورک تایمز» برای «جویس» نامه نوشت و ماجراهایی پیش آمد که خواندید. یکی از دوستان سلینجر دربارهی «مینارد» میگوید: «جویس لولیتای همهی لولیتاهای جهان بود.»
پس از ماجرای «جویس مینارد» و گذشت چند سال، زن دیگری وارد زندگی «جی.دی. سلینجر» شد. در سال ۱۹۸۱ «سلینجر» مشغول تلویزیون نگاه کردن بود و برنامهی «آقای مرلین» را میدید. از بازیگر این برنامه که «الین جویس» بود خوشاش آمد و برایش نامه نوشت. «الین» در این باره میگوید:«برنامهی معروفی بود و من مدام از طرفدارانم نامه دریافت میکردم اما یک روز نامهای از جی.دی. سلینجر به دستام رسید که مرا حسابی شوکه کرد. سپس چند وقتی مدام به هم نامه نوشتیم تا آنکه به پیشنهاد سلینجر همدیگر را دیدیم و با هم زندگی کردیم و خرید میکردیم و سینما میرفتیم. در آخرین سالهای دههی هشتاد و با آشنایی «سلینجر» با «کولین اونیل» که دختر جوانی بود، زندگی «سلینجر» و «الین» خاتمه یافت. «کولین» و «سلینجر» با یکدیگر زندگی کردند و آخرین خبرها از زندگی آنها به مقالهای بر میگردد که در سال ۱۹۹۲ در «نیویورک تایمز» منتشر شد. در این مقاله که به خاطر آتشسوزی خانهی «سلینجر» منتشر شد، خبرنگاری که در خانهی آنها را زده نوشته است که شخصی به نام «کولین» در را باز کرد و خود را خانم آقای «جی.دی. سلینجر» معرفی کرد. این دو ازدواج کردند و ده سال زندگی مشترکشان دوام آورد. از سال ۱۹۹۲ «سلینجر» دوباره در تنهایی فرو رفت تا آنکه در ۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ «جویس مینارد» به مناسبت تولد چهل و چهار سالگیاش جلوی در خانهی «سلینجر» ظاهر شد و در زد.
توضیح: این مقاله با الهام فراوان و کمک بسیار از مقالهای تحت عنوان «زنهای سلینجر» نوشتهی «پل السکاندر» نوشته شده است.
منبع : روزنامه اعتماد، ۶ تیر ۱۳۸۷
جی. دی. سالینجر
تولد ۱ ژانویه ۱۹۱۹
منهتن ، ایالت نیویورک
مرگ ۲۷ ژانویه ۲۰۱۰
کورنیش , ایالت نیوهمپشر
زمینه فعالیت نویسنده
ملیت آمریکایی
سالهای فعالیت ۱۹۴۰-۱۹۶۵
والدین مری جیلیچ
سول سالینجر
گفتاورد
تفاوت میان یک انسان بیتجربه و انسانی مجرب در این است که اولی به هر بهانه خواهان مرگی شرافتمندانه است، در حالیکه دومی به خاطر هر چیزی به فروتنی زندگی را دوست دارد.
جروم دیوید سالینجر (به انگلیسی: Jerome David Salinger) (زاده ۱ ژانویه ۱۹۱۹ - درگذشته ۲۷ ژانویه ۲۰۱۰) نویسنده معاصر آمریکایی بود. رمان های پرطرفدار وی مانند ناتور دشت در نقد جامعهٔ مدرن غرب و خصوصاً آمریکا نوشته شدهاند.
سالینجر بیشتر با حروف اول نام خود جی دی سالینجر معروف است.
زندگینامه
اطلاعات اندکی دربارهٔ زندگی سالینجر منتشر شده است و او با توجه به شخصیت گوشهگیر خود همواره تلاش میکند دیگران را به حریم زندگیاش راه ندهد.
او در سال ۱۹۱۹ در منهتن نیویورک از پدری یهودی و مادری مسیحی به دنیا آمده است. در هجده، نوزدهسالگی چند ماهی را در اروپا گذرانده و در سال ۱۹۳۸ همزمان با بازگشتاش به آمریکا در یکی از دانشگاههای نیویورک به تحصیل پرداخته، اما آن را نیمهتمام رها کرد.
اولین داستان سالینجر به نام «جوانان» در سال ۱۹۴۰ در مجلهٔ استوری به چاپ رسید. چند سال بعد (طی سالهای ۱۹۴۵ و ۱۹۴۶ ) داستان ناتور دشت به شکل دنبالهدار در آمریکا منتشر شد و سپس در سال ۱۹۵۱ روانهٔ بازار کتاب این کشور و بریتانیا گردید.
ناتور دشت اولین کتاب سلینجر در مدت کمی شهرت و محبوبیت فراوانی برای او به همراه آورد و بنگاه انتشاراتی «راندم هاوس» (Random House) در سال ۱۹۹۹ آن را به عنوان شصت و چهارمین رمان برتر قرن بیستم معرفی نمود. این کتاب در مناطقی از آمریکا، بهعنوان کتاب «نامناسب» و «غیراخلاقی» شمرده شده و در فهرست کتاب های ممنوعهٔ دههٔ ۱۹۹۰ - منتشر شدهٔ از سوی «انجمن کتابخانههای آمریکا» - قرارگرفت.
«فرانی و زویی»، «نه داستان» (در ایران با عنوان «دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم» (یکی از داستانهای آن) ترجمه و منتشر شده) «تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار» ، «جنگل واژگون» ، «نغمه غمگین» ، «هفتهای یه بار آدمو نمیکشه» و «یادداشتهای شخصی یک سرباز»از جمله آثار کمشمارِِ سالینجر هستند. سالینجر دارای شخصیت پردازی قوی در داستانهای خود است. او به طور خاصی خانواده گلس را که معروفترین شخصیتهای داستانهای او هستند به عرصه کشاند ودر داستانهای متفاوت از افراد این خانواده پرده برداری کرد . خانواده ای که دارای هفت بچه و نابغه هایی که در یک برنامه رادیویی به طور مداوم حضور دارند و در دوره های مختلف جز شرکت کنندگان برنامه بچه باهوش هستند.اما در این خانواده بزگترین برادر مرشد دیگران است واو شخصیتی است با نام سیمور . سیمور ابتدا با اشاره کوچکی در یکی از داستانهای کوتاه با نام" یک روز خوش برای موز ماهی ها" حضور می یابد و همانجا پس از گفتگو با دختری کوچک به اتاق خود میرود و خودکشی میکند.در فرانی و زویی نیز اشاره هایی به او میشود ولی در کتاب «تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار» سالینجر از زبان بادی پسر دوم خانواده شروع به گسترش و بیان سیمور میکند. این که شباهتهای زیادی بین سیمور وخود سالینجر و بادی وجود دارد کما بیش در قهرمانهای دیگر سالینجر با خود او مشخص است . به عنوان نمونه شخصیت هولدن در ناتور دشت نیز از این قاعده مستثنی نیست. جنبه مهم زندگی سالینجر مبهم بودن او برای منتقدان وهواداران اوست به بیان بهتر نوعی دور از دست رس بودن است بهمین دلیل اطلاعات زیادی در مورد زندگی روزمره و عادی او موجود نیست. سلینجر در ۲۷ ژانویه ۲۰۱۰ (میلادی) و به مرگ طبیعی در محل زندگی خود در شهر کوچک کورنیش در نیوهمپشایر درگذشت.
رمانها
ناتوردشت، ترجمهٔ محمدنجفی، انتشارات نیلا. - ترجمهٔ احمد کریمی حکاک، انتشارات ققنوس.
فرانی و زویی، ترجمهٔ میلاد زکریا، نشر مرکز. - ترجمه امید نیک فرجام، انتشارات نیلا
تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار، ترجمهٔ امید نیک فرجام، انتشارات ققنوس (همچنین با عنوان بالا بلندتر از هر بلند بالایی، ترجمه شیرین تعاونی، انتشارات نیلوفر)
جنگل واژگون، ترجمه بابک تبرایی و سحر ساعی، انتشارات نیلا
مجموعه داستانها
دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم، ترجمه احمد گلشیری، انتشارات ققنوس
هفتهای یه بار آدمو نمیکشه، ترجمه امید نیکفرجام و لیلا نصیریها، انتشارات نیلا
نغمهٔ غمگین، ترجمه امیر امجد و بابک تبرایی، انتشارات نیلا
یادداشت های شخصی یک سرباز، ترجمه علی شیعهعلی، انتشارات سبزان
دختری که میشناختم، ترجمه علی شیعهعلی، انتشارات سبزان
شانزدهم هپ ورث، ترجمه علی شیعهعلی، انتشارات سبزان
برداشتها
داریوش مهرجویی فیلم پری را با برداشتی آزاد از رمان فرانی و زویی ساختهاست.همچنین در فیلم هامون نیز اشاره ای به آن دارد.
کتاب ناتور دشت به وفور در سریال Ghost in the Shell: Stand Alone Complex از شبح درون پوسته مورد بحث قرار گرفته است.
تحقق شعار همت مضاعف با حرف و تمجید میسر نمی شود
رهبر انقلاب اسلامی روز چهارشنبه در دیدار هزاران نفر از کارگران سراسر کشور، پیشرفت را منوط به دو عنصر علم و تولیدِ دانش بنیان دانستند.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب، حضرت آیتالله خامنهای با اشاره به پیشرفتهای خیره کننده و ظرفیتهای فوقالعاده انسانی، طبیعی و علمی کشور، تأکید کردند: جبران عقب ماندگیهای تاریخی، نیازمند همت مضاعف و چند برابر، و حرکت شتابان برای به فعلیت درآوردن ظرفیتهای بسیار بالای کشور است و این همت مضاعف هم با صحبت کردن و تمجید و تعریف به وجود نمیآید بلکه لازمه آن، ورود حقیقی به میدان کار و ابتکار است.
در این دیدار که همزمان با هفته کارگر برگزار شد، رهبر انقلاب اسلامی در تبیین دیدگاه اسلام نسبت به قشر کارگر خاطرنشان کردند: برخلاف دیدگاه مادی که کارگر را فقط یک ابزار میداند، اسلام، کارگر را یک مجاهد فی سبیلالله میداند و برای کار و تلاش او هم ارزش و پاداش الهی قائل است.
حضرت آیتالله خامنهای حفظ شأن و جایگاه کارگر در چارچوب دیدگاه اسلام را بسیار مهم خواندند و افزودند: قشر کارگر از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی تاکنون امتحان بسیار خوبی داده که دوران دفاع مقدس فقط یک نمونه آن است.
ایشان با اشاره به تلاش دشمنان از اول انقلاب برای استفاده از قشر کارگر و مسائل کارگری به عنوان اهرم فشار سیاسی بر ضد نظام اسلامی، خاطرنشان کردند: این موضوع در سی سال گذشته در دستور کار دشمنان نظام اسلامی قرار داشته است اما قشر کارگر نیز سی سال است که این طراحی را ناکام گذاشتهاند.
رهبر انقلاب اسلامی ارتباط صمیمی میان کارگر و نظام اسلامی را ناشی از پایه مستحکم ایمانی نظام دانستند و افزودند: بر همین اساس حرکت مجموعه کشور در جهت تولید و با محوریت کارگر و تولید کنندگان پیش خواهد رفت و بدخواهان نخواهند توانست اخلالی در آن بوجود آورند.
حضرت آیتالله خامنهای با تأکید بر اینکه پیشرفت مادی کشور بر دو پایه علم و تولید استوار است، خاطرنشان کردند: در دوران حکومت طواغیت در ایران، نه به علم اهمیت نداده میشد و نه به تولید متکی بر علم، بنابراین ملت ایران برای سالهای متمادی دچار عقبماندگی شد و جبران این فاصله نیازمند توجه بیش از پیش به علم و تولید است.
ایشان پیگیری موضوع علم در مراکز علمی و تحقیقاتی با استفاده از روشهای نو و مدرن را بسیار با اهمیت برشمردند و افزودند: به لطف خداوند پیشرفت علمی در کشور آغاز شده است اما سرعت این حرکت باید دوچندان شود زیرا ما در اول راه هستیم.
رهبر انقلاب اسلامی با اشاره به جایگاه بیبدیل تولید دانش بنیان در عرصههای صنعت و کشاورزی تأکید کردند: دستیابی به تولید دانش بنیان به وسیله کارگر و کارفرما محقق می شود و مدیریت این موضوع نیز بر عهده دولت است که باید سازماندهی مناسب آن را انجام دهد.
حضرت آیتالله خامنهای اجرای کامل سیاستهای اصل 44 را در شکلگیری تولید دانشبنیان مهم ارزیابی و در عین حال خاطرنشان کردند:باید بسیار مراقب بود که اجرای سیاستهای اصل 44، زمینه ساز نفوذ قانوندانهای قانونشکن، نشود.
ایشان در همین خصوص افزودند: افرادی با دور زدن قانون، برخی کارخانهها را میخرند و بعد هم با فروش تجهیزات و زمین آن به میلیاردها آلاف و الوف میرسند و در نهایت کارگران کارخانه را بیکار میشوند، لذا همه مسوولان باید مراقب باشند.
رهبر انقلاب اسلامی به رابطه کارگر و کارفرما هم اشاره و خاطرنشان کردند: در نظام اسلامی مبنای رابطه کارگر و کارفرما، التیام، همکاری و همسویی است و همه طراحان و سیاست پردازان باید در این جهت حرکت کنند.
حضرت آیتالله خامنهای افزودند: ما نه همچون دیدگاه سوسیالیستی، کارفرما را مطرود، و نه همچون دیدگاه سرمایهداری، کارفرما را صاحب اختیار میدانیم بلکه معتقدیم با رابطه تعریف شده انسانی و اسلامی، و همکاری این دو عنصر شریف، پیشرفت کشور محقق خواهد شد.
ایشان پیشرفتهای کنونی کشور را در مقایسه با دوران قبل از انقلاب، بسیار شگرف خواندند و با اشاره به صدور خدمات فنی و مهندسی، جایگاه برجسته کشور در سدسازی و ساخت نیروگاه، و راهاندازی خطوط تولید در کشورهای مختلف، تأکید کردند: با وجود همه این پیشرفتها، اما هنوز با جایگاهی که در شأن ایران و میراث تاریخی ایران است، فاصله زیاد داریم و باید با همت مضاعف عقب ماندگیها را جبران کنیم.
رهبر انقلاب اسلامی افزودند: همت مضاعف یعنی همت برای رسیدن به قله و این هدف نیز با حرف زدن و تمجید کردن به دست نمیآید بلکه نیازمند ورود حقیقی به میدان کار و ابتکار است.
حضرت آیتالله خامنهای با تأکید بر اینکه ظرفیت کار و تلاش، و پیشرفت کشور بسیار بیشتر از ظرفیت کنونی است و باید همت همه چند برابر شود، خاطرنشان کردند: ملت ایران همانند جوان با استعدادی است که ظرفیتهای فراوانی دارد و اگر تلاش لازم را انجام دهد، قطعاً به قله خواهد رسید و به یک ستاره تبدیل خواهد شد.
ایشان با تأکید بر اینکه ملت ایران در سالهای گذشته و در عمل، بخشی از تواناییها و ظرفیتهای خود را نشان داده است افزودند: دانشمندان ملت ایران در شرایط تحریم و بدون کمک هیچ کشوری، توانستند نسل دوم و سوم سانتریفیوژها را تولید و همه دارندگان صنعت هستهیی را مبهوت کنند. جوانان با استعداد ایرانی در حوزه علوم زیستی توانستند از سلولهای بنیادی، حیوانِ تولیدی به وجود آورند و در ردیف چند کشور معدود دارنده این توانایی و فناوری قرار گیرند و فرزندان این کشور با وجود سی سال تحریم، اکنون موشکهای پیشرفته و ماهواره بَر میسازند.
رهبر انقلاب اسلامی تأکید کردند: این موارد بخشی از تواناییهای ملت ایران است، بنابراین باید از همه ظرفیتهای انسانی، علمی، و طبیعی کشور استفاده کرد که لازمه به فعلیت رساندن این ظرفیتها، همت مضاعف است.
حضرت آیتالله خامنهای با اشاره به غیرقابل تحمل بودن پیشرفت ملت ایران برای استکبار افزودند: این پیشرفتها خارج از قاعده قدرتهای استکباری است و به همین دلیل در مقابل ملت ایران صف آرایی و دشمنی میکنند اما همانگونه که در سی سال گذشته نتوانستهاند کاری انجام دهند، قطعاً بعد از این هم هیچ کاری نمیتوانند بکنند.
ایشان پشت گرمی ملت ایران را الطاف الهی و ایمان، و عمل صالح ناشی از این ایمان دانستند و خاطرنشان کردند: همانگونه که خداوند متعال وعده فرموده نتیجه ایمان و عمل صالح، پیروزی و عزت در دنیا، و فلاح و نجاح در آخرت است.
رهبر انقلاب اسلامی با تأکید بر اینکه پیشرفت حقیقی کشور در گرو ادامه راه ایمان و عمل صالح است، افزودند: رحمت و سلام خدا بر امام بزرگوار(ره) که این راه را به ما نشان داد و با آن ایمان الهی خود، ملت ایران را بیدار و به این راه هدایت کرد.
در این دیدار آقای شیخالاسلامی وزیر کار و امور اجتماعی در سخنانی، با اشاره به سیاستهای کلان این وزارتخانه گفت: بومیسازی، بهبود و گسترش فرهنگ کار، تدوین الگوی ایرانی – اسلامی کار، منشور سه جانبه گرایی اسلامی درخصوص رابطه کارگر و کارفرما، و تدوین پیوستهای فرهنگی برای برنامههای اجرایی از جمله جهت گیریها و برنامه های در دست اجرا است.
وی، پیگیری و تصویب قوانین، آییننامه و مقررات حمایتی از کارگران، اصلاح قانون بیکاری، تدوین آییننامه مشاغل سخت و زیانآور، افزایش پوشش یارانهای بیمههای اجتماعی کارگران، تأمین مسکن مهر و حذف شرکتهای خدمات نیروی انسانی را از دیگر برنامههای وزارت کار و امور اجتماعی برشمرد.
در ابتدای این دیدار به مناسبت شهادت حضرت فاطمه زهرا سلامالله علیها مراسم مرثیهسرایی برگزار شد
رهبر انقلاب: ملت ایران تهدید کنندگان را به زانو درخواهد آورد
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب حضرت آیتالله خامنهای با تبریک ایام ولادت حضرت زینب سلام الله علیها، به تأثیرپذیری انقلاب اسلامی از حرکت تاریخی آن حضرت، و نقش ایمان و معنویت در قدرت و عظمت این انقلاب اشاره کردند و افزودند: آنچه که باعث شده است ملت ایران در 30 سال گذشته، همواره یک چهره الهام بخش در دنیای اسلام باشد، تأثیرپذیری از شخصیت های برجسته دینی از جمله حضرت زینب سلام الله علیها است و قدرت ملت ایران در واقع ناشی از این تأثیرپذیری معنوی است.
ایشان با تأکید بر اینکه قدرت ملت ایران به تجهیزات نظامی نیست، خاطرنشان کردند: البته ملت ایران در عرصه تجهیزات دفاعی و سخت افزاری پیشرفتهای جهشی داشته است اما عامل اصلی قدرت و عظمت کشور و ملت اسلامی، جوهر ایمانی است.
رهبر انقلاب اسلامی افزودند: به همین دلیل است که ملت ایران با وجود 30 سال تحریم، تهدید، حمله نظامی و خباثت های سیاسی و امنیتی، رشد مضاعف کرده و حرکت رو به جلوی بیش از حد متعارف داشته است.
حضرت آیتالله خامنهای خاطرنشان کردند: تهدید تلویحی اتمی، در ملت ایران تأثیری نخواهد داشت اما این تهدید، مایه ننگی در تاریخ سیاسی امریکا و نقطه سیاهی در کارنامه دولت امریکا خواهد بود.
ایشان تأکید کردند: با این تهدید، پشت صحنه نمایش صلح دوستی و بشر دوستی، و پایبندی به معاهدات اتمی، و دراز کردن دست دوستی به سوی ملت ایران، کاملاً مشخص شد.
رهبر انقلاب اسلامی افزودند: تهدید اتمی ملت ایران، در واقع تبدیل ادبیات روباه منش دولت امریکا به ادبیات گرگ منش است.
آیتالله خامنهای با تأکید بر اینکه قدرتهای اتمی بویژه امریکا بدنبال استفاده از قدرت اتمی برای سلطه بر دنیا هستند، افزودند: هیچیک از این قدرتهای اتمی، به معاهدات بین المللی در زمینه سلاحهای هسته ای پایبند نیستید و به آنها عمل نمی کنند و آشکارا دروغ می گویند اما هنگامی که کشورهای دیگر بدنبال استفاده از فناوری هسته ای می روند، آنها را متهم به عمل نکردن به معاهدات بین المللی می کنند زیرا این قدرتها نمی خواهند رقیبی برای آنها وجود داشته باشد.
ایشان با تأکید مجدد بر سیاست هسته ای جمهوری اسلامی ایران، خاطرنشان کردند: ما بارها گفته ایم که به دنبال استفاده از سلاحهای کشتار جمعی نیستم اما ملت ایران هم در مقابل اینگونه تهدیدها و گُنده گویی ها تسلیم نخواهد شد و تهدید کنندگان را به زانو درخواهد آورد.
رهبر انقلاب اسلامی با تأکید بر اینکه مجامع بین المللی نباید به سادگی از تهدید اتمی رئیس جمهور امریکا بر ضد ملت ایران بگذرند، افزودند: رئیس جمهور امریکا به چه حقی ملت ایران را تهدید هسته ای می کند؟ این تهدید، تهدید صلح و امنیت جهانی و بشریت است و نباید کسی در دنیا به خود جرأت دهد که چنین تهدیدی را، حتی بر زبان جاری کند.
آیتالله خامنهای با تأکید بر اینکه ملت ایران در مقابل اینگونه تهدیدها شکست ناپذیر است، خاطرنشان کردند: ملت ایران به هیچ وجه اجازه نخواهد داد، امریکاییها با چنین تهدیدها و یا ابزارهایی، بار دیگر سلطه جهنمی خود را بر ایران تجدید کنند.
ایشان تأکید کردند: این ملت، علیرغم خواست دشمن، در همه عرصه ها پیش خواهد رفت و ایمان و بصیرت روز افزون جوانان و ملت ایران، بر همه تهدیدها و همچنین ترفندهایی مانند آنچه که در سال گذشته اتفاق افتاد، فائق خواهد آمد.
رهبر انقلاب اسلامی در بخش دیگری از سخنان خود به تبیین شخصیت والا و کم نظیر حضرت زینب سلام الله علیها و نقش برجسته آن حضرت در زنده ماندن حادثه عاشورا و پیام تاریخی آن پرداختند و خاطرنشان کردند: عامل اصلی پیروزی خون بر شمشیر در حادثه عاشورا، حضرت زینب سلام الله علیها بودند که با نقش برجسته خود نشان دادند که زن در متن حوادث مهم تاریخی قرار دارد.
آیتالله خامنهای با تأکید بر اینکه حضرت زینب سلام الله علیها، حجاب و عفاف زنانه را به عزت مجاهدانه و یک جهاد بزرگ تبدیل کردند، افزودند: نمونه بارز این واقعیت، خطبه فراموش نشدنی آن حضرت در بازار کوفه و در شرایط بسیار سخت آن زمان است، که ایشان با فصاحت و بلاغت، تحلیل دقیق و عظیمی از وضعیت آن روز جامعه اسلامی ارائه و انقلاب نبوی و علوی را آسیب شناسی کردند.
ایشان ضمن بیان بخشهایی از خطبه حضرت زینب سلام الله علیها، خاطرنشان کردند: آن حضرت تصریح می کنند که مشکل اصلی جامعه اسلامی در آن زمان بی بصیرتی مردم در شناخت فتنه و در مقابل مدعیان انقلابی گری، و تشخیص ندادن حق و باطل بود که نتیجه آن هم بر نیزه رفتن سر فرزند پیامبر (ص) شد.
رهبر انقلاب اسلامی نقش و عملکرد حضرت زینب سلام الله علیها در حادثه عاشورا و پس از آن را، الگویی برای همه بشریت، به ویژه زنان مسلمان دانستند و افزودند: آن حضرت با درآمیختن حجب و حیا و عفاف زنانه با عزت مسلمانانه و مومنانه در واقع جایگاه و عظمت واقعی زنان را نشان دادند.
حضرت آیتالله خامنهای ، با اشاره به روشهای غلط و انحرافی دنیای فاسد غرب برای معرفی شخصیت زن تأکید کردند: دنیای غرب تلاش دارد، اینگونه القاء کند که عظمت زن در کنار گذاشتن عفاف و حجاب، و جلوه گری در مقابل مردان و هوسرانان است، در حالیکه این روش، تحقیر زن است.
ایشان، خاطرنشان کردند: حرکت زنان در انقلاب اسلامی، حرکتی زینب گونه بوده است و زنان همواره برجسته ترین نقش ها در انقلاب اسلامی و دفاع مقدس ایفا کرده اند.
رهبر انقلاب اسلامی همچنین با اشاره به وظیفه سنگین پرستاران در موضوع حفظ سلامت، افزودند: در کنار این وظیفه سنگین، تکالیف پرستاران از جمله رعایت اخلاق پرستاری نیز بسیار مهم و سنگین است.
حضرت آیتالله خامنهای با اشاره به حساسیت و سختی کار پرستاران در تسکین آلام جسمی و روحی بیماران، خاطرنشان کردند: با توجه به اهمیت وظیفه پرستاران، مناسب است تا منشور اخلاقی پرستاران تهیه و میثاق پرستاری به پرستاران تعلیم داده شود.
در ابتدای این دیدار خانم دکتر وحید دستجردی وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی با اشاره به وظیفه سنگین و سخت پرستاران در حوزه سلامت گفت: دولت و مجلس گامهای خوبی برای بهبود وضعیت شغلی پرستاران برداشته اند که تصویب قانون ارتقای بهره وری پرستاران از جمله آنها است.
وی به برگزاری بیش از 300 دوره بازآموزی برای پرستاران در 3 سال گذشته اشاره کرد و افزود: در چند سال اخیر، راه اندازی دوره های کارشناسی ارشد حرفه ای و تدوین استانداردهای حرفه پرستاری اجرایی شده است.
نظرات ()