نون و القلم

"و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت" - خیام

سرگذشت تلخ چارلی چاپلین

«چارلز اسپنسر چاپلین» یهودی‌زادة فقیری بود که دوران کودکی را در عسرت و تنگدستی گذراند و در نخستین سال‌های شکوفایی سینما در آمریکا، با تکیه بر خلاقیت و استعداد خود به اوج شهرت رسید. او به عنوان یک هنرمند یهودی، در اکثر نقش‌های سینمایی آغازین خود، تصویری بدیع و جذاب از یک یهودی سرگردان به نمایش گذاشت و این همان الگوی مطلوب سیاستگزاران هالیوود محسوب می‌شد. به تدریج چاپلین به محبوب‌ترین هنرمند تاریخ سینما تبدیل شد و تهیه کنندگی آثارش را نیز بر عهده گرفت. اکنون این فرصت برای او پدید آمده بود تا پس از سالها به دل مشغولی‌های خود بپردازند و فارغ از نظام مافیایی حاکم بر هالیوود، حرف دل خود را به زبان تصویر بیان کند. ولی لابی صهیونیسم در هالیوود این روال را نمی‌پسندید و از همین جا بود که دشمنی‌ها آغاز شد. چارلی چاپلین که تا کنون در نقش یک فقیر خانه به دوش، تمثیلی از مظلومیت جهانی یهودیان بود، اکنون از قالب یهودی سرگردان بیرون آمده و در نقش‌هایی متفاوت (همچون: انسانی ماشینی، ثروتمندی عیاش یا دیکتاتوری زورگو) نظام ارزشی غرب را به مسخره می‌گرفت و این روالی نبود که صهیونیست‌های هالیوود آن را تحمل کنند. لذا ماشین سانسور هالیوود به کار افتاد و چاپلین را نیز همچون بسیاری دیگر از هنرمندان مستقل هالیوود (به جرم واهی کمونیست بودن) برای همیشه از عرصة بازیگری کنار گذاشت. ناگزیر چاپلین به اروپا رفت و همزمان با ترک هالیوود بازگشت او به آمریکا ممنوع اعلام شد!! و این گونه بود که پروندة هنری مشهورترین بازیگر یهودی تاریخ سینما به جرم عدم تمکین از مرام صهیونیسم بین‌الملل برای همیشه بسته شد و او واپسین سالهای عمر خود را در عزلت و گمنامی سپری کرد. به طوری که بسیاری از ما اگر عکس واپسین سالهای عمر او را ببینیم او را نخواهیم شناخت در این حق کشی «چاپلین» تنها نبود و تا به امروز این روند در هالیوود ادامه دارد مثلا «ایزابل اجانی» ، فرانسوی که جایزه بهترین زن را در کن 1994 گرفته بود ، جایزه را از او گرفته و به دیگری دادند و حتی تهمت ایدز به «ایزابل اجانی» زدند چون حاضر نشده بود عرب بودن پدرش را منکر شود و یا مثلا در مورد «آلن دلون» و «ژان پل بلموند» ، فرانسوی «سوفیا لورن» ، ایتالیایی «اما تامسون» ، انگلیسی و «کوین کاستنر» ، آمریکایی «ونسی رادرگریف» ، انگلیسی هم چنین حق کشی هایی را روا داشتند. درمقابل، بسیاری از گمنامان عرصه بازیگری به دلیل برخورداری از حمایت لابی صهیونیسم، ره صد ساله را یک شبه پیمودند و… حکایت هم‌چنان باقی است…

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

پیدا و پنهان "فارسی 1"

هفته نامه پگاه حوزه در آخرین شماره خود در مطلبی با عنوان «پیدا و پنهان فارسی 1»، به تحلیل اهداف و کارکردهای این شبکه ماهواره‌ای علیه ایران پرداخته است.

به گزارش خبرگزاری آریا به نقل از مرکز خبر حوزه، در بخشی از این مطلب که در شماره 277 مجله پگاه حوزه منتشر شده، چنین می‌خوانیم:

 شبکه «فارسی 1» متعلق به فردی به نام "رابرت مرداک" امپراطور رسانه‌ای است که یک یهودی استرالیایی و چهارمین مرد ثروتمند آسیاست، او به نقش پر رنگ خود و مجموعه رسانه‌ اش در امور دیگر کشورها افتخار می‌کند و عملکرد شبکه خبری فاکس نیوز و سایر رسانه‌های تحت تملک خود در تحریک و تشویق دولت ایالات متحده و اقناع افکار عمومی برای حمله به عراق را بسیار خوب و موثر ارزیابی می‌کند.

اغلب برنامه‌های شبکه « فارسی 1» شامل پخش سریال‌های خانوادگی و تفریحی کشورهای مختلف از جمله آمریکا و کره به زبان فارسی(دوبله) بوده و دارای موزیک ویدئوهای خاص خود نیز می‌باشد، که متاسفانه به دلیل ناآگاهی مخاطبین از اهداف پیدا و پنهان گردانندگان این شبکه، در حال حاضر مخاطبین بسیاری از میان جوانان و خانواده‌ها به خود اختصاص داده که این مسئله می‌تواند هشدار و زنگ خطری جدی برای متولیان رسانه ملی محسوب شوده و رسالت ایشان را در ارتقای کیفی برنامه‌های تولیدی سیما افزایش دهد.

رابرت مرداک یهودی، که به سلطان شیطانی رسانه‌ها معروف است، دارای 60 شبکه تلویزیونی به 13 زبان مختلف است، که روزانه حداقل 300 میلیون مخاطب را به خود جلب می‌کند و همین طور مسئولیت 100 روزنامه و مجله معتبر و شبکه‌های خبری معروف بر عهده این فرد است.

تمرکز اصلی شبکه« فارسی 1» بر روی مخاطبان ایرانی است و برنامه‌های این شبکه فارسی زبان، شامل پخش سریال‌های تفریحی و خانوادگی صرف، با دوبله فارسی و نیز موسیقی با تصویر‌های خاصی و با محتوای جنسی و خشونت می‌باشد که با دقت و وسواس خاصی انتخاب می‌شود.

کانون خانواده از مهمترین پایه‌های جامعه در کشورهای اسلامی به خصوص ایران است؛ بنابراین به خوبی مشخص است که گردانندگان شبکه «فارسی 1» بر اهمیت این پایگاه مقدس، در جامعه اسلامی واقفند و با مورد هجوم قرار دادن آن، برنامه دراز مدتی را در ذهن خود طراحی نموده‌اند.

گفتنی است، مجله «پگاه حوزه» به صورت دو هفته‌نامه به صاحب امتیازی دفتر تبلیغات اسلامی و به مدیر مسئول سید عباس صالحی منتشر می‌شود.

منبع : www.tabnak.ir

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها : فارسی 1

حجاب می خواهید یا بی بندوباری؟

دوباره مسخره بازی! از چند وقت پیش توی نماز جمعه، تاکید شد باید به ارزش های و هنجارهای حجاب در جامعه توجه شود. البته از قبل هم حرف هایی از گوشه و کنار به گوش می رسید. بعد از نماز جمعه، همان روز، توی میدان انقلاب، ملت تظاهرات کردند و خواستار انجام طرح عفاف و حجاب شدند. آیت الله مکارم شیرازی و دیگر علما، در این مورد سخن ها گفتند و روزنامه ها و مجله ها درباره ی این موضوع حرف ها نوشتند. حرفها و سخنرانی ها و نوشته های امام(ره) درباره ی حجاب را فراوان می شود در سایت های خبری پیدا کرد.

امروز داشتم از دانشگاه می آمدم(آمل)، دیدم در میدان 17 شهریور پر از ماشین پلیس و گشت ارشاد و ماموران محترم نیروی انتظامی است. تعجب کردم. گفتم خدایا چه خبر است؟ دعوایی شده؟ تصادفی شده؟ تا اینکهفهمیدم که بله! از خانم های انتظامی، دارند با دختر و پسری که ظاهرا وضع ظاهری یکی اشان چندان مناسب نبوده صحبت می کنند و در حال ارشاد هستند. بقیه نیز مشغول ارشاد بقیه ی خلق الله. محیط آنجا بیشتر شبیه به حکومت نظامی بود تا محیط ارشاد و موعظه.

این کارها فایده ای ندارد. شل کن و سفت کن، بدرد نمی خورد. یه روز می آیند یک طرح هایی با نام های مختلفی مثل عفاف و حجاب و غیره می گذارند و فردا فراموش می شود، اگر قرار است با بی حجابی و پوشش نامناسب برخورد شود، نیاز به کارهای بلند مدت دارد. و گرنه توی چند روز و چند هفته نمی شود فرهنگ جاافتده ای را تغییر داد. فرهنگی که از دولت خاتمی شروع شد. ولنگاری در دولت این فرد فراوان شد و حالا کنترل آن مشکل.

در این که این برنامه، خوب است حرفی نیست. واقعا وضع افتضاحی شده است. در کشورهای اروپایی و آمریکایی که از نظر ما بی حجاب هستند هم وضع، به این خرابی کشور ما نیست. دختر و زن در آنجا روسری و چادر به تن نمی کند، اما در عوض مثل عده ای از دخترها و زنهای ما، هفت قلم آرایش نمی کنند و راه بیفتند توی خیابان ها. با وظع معمولی و یا کمی آرایش، بیرون می آیند. کیف و حال و عیش  و نوششان را در کاباره ها و دیگر مکان ها، انجام می دهند، اما وقتی در جامعه حضور پیدا می کنند، مثل انسان و ظاهر درست بیرون می آیند.

اما در کشور اسلامی ما، وضع طور دیگری است. دختری که انقدر بچه است که دست چپ و راستش را تشخیص نمی دهد با چنان مهارتی آرایش، آن هم غلیظش را انجام می دهد، که گویی عمری آرایشگر بوده است.

واقعا افتضاحی است. همه قلم آدم دیده می شود. یکی دختری که هنوز نمی تواند روی پاهایش بایستد را چنان در چادر و روسری و هزارتا پارچه و لحاف دیگر می پوشاند که بچه ی بدبخت از گرما می پزد. می گویی چرا اینکار را میکنی؟ آخه این بچه چی داره که می خواهی آنرا از دید نامحرمان مخفی کنی؟ می گوید خیر! باید از حالا پوشش او درست و حجابش کامل باشد تا در آینده که بزرگ شد هم همین طور باشد.

از طرف دیگر، پدر و مادر دیگری، دخترشان در مقطع راهنمایی مشغول تحصیل است و به سن بلوغ رسیده، ولی هنوز دخترش روسری سر نمی کند. پوششش بدن نما است و لنگهای شلوارش کوتاه و قیافه ای که خودتان بهتر می دانید.

تفاوت از کجا تا به کجا است. باید از "کج فهمی" گروه اول نالید یا "نفهمی" گروه دوم؟ باید از دست مردم نالید یا از دست مسوولان؟ مردمی که توجهی به الزامات و دستورات دینی و شرعی ندارند یا مسوولانی که گاهی به حجاب در جامعه، بی توجهی و گاهی چنان توجهی می کنند که حال آدم از هرچه حجاب است به هم می خورد.

در زمان رضا قلدر(رضا شاه پهلوی) کشف حجاب شد. یک خری یه خریتی کرد و دین و رسم و رسوم مردم مسلمان را ندیده گرفت و رفت ترکیه و پیشرفت آن ها را دید و  به این نتیجه رسید که عقب ماندگی ما بخاطر حجاب زنها و دخترهایمان است. به خاطر این است که دخترمان روسری سرش می کند. خدا پدر رویم به دیوار، الاغ را بیامرزد. این آدم روی آن حیوان را هم کم کرد.

خلاصه روسری را از سر زنهایمان کشید. در خیابان ها، ماموران ، هر زن و دختر چادر و روسری به سری را می دیدند، با خشونت فراوان، چادر را از سرشان می کشیدند و زنها و دخترهای چوان و پیری که با این وحشی گری ها ، ضبه های جسمی و روحی فراوانی می دیدند از حد شمارش خارج است. مردم مقاومت کردند. مردها نگذاشتند زن هایشان بیرون بیایند. درهای خانه هایشان را قفل کردند. ولی در آن زمان ها، هانه ها حمام نداشت، باید برای حمام کردن، به حمام های عمومی می رفتند. برای این که این بهانه هم برای بیرون رفتن زنها و دخترهایشان از بین برود، در گوشه ای از حیاط خانه هایشان، حمام کوچکی علم کردند. پول یه لقمه نان هم نداشتند اما این کار را به خاطر عقیده ی راسخشان کردند. در خانه هایشان بست نشستند و مقاومت کردند.

حالا خنده دار این جا است که اکنون که یک حکومت اسلامی بر سر کار است و صدای اذان و قرآنش، دایما از تلویزیون و رادیو به گوش می رسد، روحانی ها و مردان مذهبی فراوان در گوشه و کنار شهرها و روستاها دیده می شود، شرایط  به همان صورتی است که ایده آل گذشتگان بود، ولی مردم در این وضعیت، حجابشان درست نیست. چه پسر چه دختر. حجاب که مررد و زن ندارد. زن ها شالی به شر می اندازند و این شده است روسری اشان. مانتویی بدن نما و چسبانی  تن می کنن که اگر خالی بر بدنشان باشد، از روی مانتو می توان اندازه ی آنرا  حدس زد! پاچه ی شلوار که آنقدر کوتاه است که بیشتر به شلوارک می ماند. دستهایشان هم که لخت است. این از زن ها.

مردها هم که کم سن و سال هایشان، موهایی درست می کنند که انگار برق گرفته اشان. موها سیخ رفته است بالا. انواع و اقسام انگشترها ی طلا  و نقره و دستبند و گردن بند و انواع اقسام تیشرت هایی که چنان کوتاه است که ناف طرف افتاده است بیرون. طرف، گردن بند صلیب به گردن می اندازد. نمی داند که مسلمانان به صلیب کشیدن مسیح را عقیده ندارند. نفهمی تا به کجا؟ اگر از او بپرسی می گوید فقط چون توی فیلم ها دیده ام، من هم انداختم. شلوارها را به عمد پاره می کنند. قیافه هایی که در هیچ کجای عالم پیدا نمی شود.

قضیه، قضیه ی همان داستان است که : در اتاقی را بستند و گفتند به هر جا می خواهید بروید اما داخل این اتاق نروید. در آن اتاق خبری نبود، اما همین محدودیت در وارد شدن به آن اتاق، همه را به این فکر انداخت که به آن اتاق قدم بگذارند. انسان در زمان آفرینشش هم امتحانی شبیه این داده است. خدا گفت از تمام میوه ها بخور بغیر از فلان میوه (سیب یا گندم یا هر چیز دیگر مهم نیست) آن میوه با میوه های دیگر فرقی نداشت، بلکه حتی خیلی میوه های دیگر خوشمزه تر از آن هم بود، اما همین محدودیت و ممنوعیت او را به خوردن آن واداشت.

حالا مردم ما هم وقتی بهشان می گویید حجاب نداشته باش، همه مقاومت می کنند. وقتی می گویی حجاب داشته باش، حجابش را بر می دراد.

عجیب نیست؟ آیا این مردم مگر همان مردم ایرانی نیستند که با حکومت پهلوی که می خواست حجابشان را بگیرد به مبارزه برخواستند و به قیمت جانشان، حاضر نشدند خواسته ی او عمل کنند.

به هر حال امیدواریم وضعیت طوری شود در شان مردم یک امت مسلمان و جامعه ای که منظر فرج ایت باشد. از جامعه ای که شیعه است و اما زمانش زنده است و ناظر اعمال و کردار آن ها است، چنین کارهایی بعید است.

اللهم عجل لولیک الفرج. آمین

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

سلینجر و ژرف نگاری معصومیت

بدون شک سلینجر یکى از برجسته‏ترین، معتبرترین و در عین حال مشهورترین نویسندگان پس از جنگ امریکا است.موقعیت او در جغرافیاى ادبیات داستانى معاصر، یک موقیعت ممتاز و شاخص است.

در واقع رسیدن به چنین جایگاهى براى بسیارى از نویسندگان دست نیافتى و رویایى است.نکته جالب توجه این است که سلینجر این موقعیت را تنها به دنبال نوشتن یک رمان نه چندان بلند و تعداد محدودى داستان کوتاه به دست آورده است.بنابراین، پیشاپیش مى‏توان حدس زد که این حجم اندک از کار مى‏بایست تا چه مایه از غنا، عمق و اصالت هنرى برخوردار باشند که بتوانند نویسنده‏اى را به چنین سطحى از اعتبار برسانند.سلینجر از 1940 شروع به نوشتن کرد و تا سال 1965 انتشار آثارش را ادامه داد.بعد از این دوره، دوره انزوا و سکوت طولانى و جدى سلینجر فرا رسید.دوره‏اى که حدود چهل سال به طول انجامیده است.

اولین رمان او در 1951 با عنوان ناتور دشت منتشر شد که رمان کوتاهى است پس از آن در 1953 مجموعه داستان نه داستان را که در واقع گزیده سختگیرانه‏اى بود از حدود سى داستانى که او در سال‏هاى 1940 تا 1953 منتشر کرده بود انتشار داد.بعضى از بیست و یک داستانى که او از این مجموعه کنار گذاشت داستان‏هاى واقعا برجسته‏اى هستند.در سال 1961 دوره جدید کارى سلینجر با کار جاه‏طلبانه او بر روى خانواده‏

خیالى گلس آغاز مى‏شود.اولین کار فرانى و زویى است که در این دو داستان به این خواهر و برادر مى‏پردازد.در سال 1963 دو داستان دیگر به نام تیرک بام را بالا بگذارید نجاران و سیمور یک مقدمه را منتشر مى‏کند.آخرین کارى که از سلینجر منتشر شد داستان کوتاهى است به نام هپورت 16، 1924 در نیویورکر که در سال 1965 منتشر شد و بعد سکوت طولانى سلینجر تا امروز هم ادامه داشته آغاز مى‏شود.از آن سال به بعد کسى با او ارتباط نداشته و در انزواى خود ساخته‏اى که براى خود فراهم کرده، زندگى مى‏کند بدون این که با خبرنگارى ملاقات کند و یا عکسى از او منتشر شود.او با دقت و سختگیرى وسواس آمیزى پیگیرى مى‏کند تا مبادا از کارهایش فیلمى تهیه شود یا جایى منتشر شوند.حتى در نامه‏اى از ناشرش خواست که عکسش را از روى رمان ناتور دشت هم بردارند.بدین‏گونه سلینجر با ایجاد هاله‏اى از رمز و راز پیرامون خودش به شهرتى که تا آن ایام به دست آورده بود، دامن زد.

براى ورود به جهان داستانى سلینجر، تصور مى‏کنم از سه منظر و سه رویکرد مى‏توانیم این کار را انجام دهیم و بعد محصول این تحلیل‏ها و رویکردها را کنار هم بگذاریم تا بتوانیم تا حدى جهان داستانى او را در ذهن تصویر و تصور کنیم.این سه رویکرد عبارت‏اند از رویکردهاى شخصیت شناسانه، و سبک شناسانه.

در رویکرد شخصیت شناسانه، هدف اصلى این است که بتوانیم به آدم‏هایى که سلینجر خلق کرده، نزدیک شویم و از طریق آنها راهى به سوى داستان‏هاى او پیدا کنیم.به لحاظ سنخ‏شناسى، داستان‏هاى سلینجر از سنخ داستان‏هاى شخصیت محورند، یعنى اساس و بنیان داستان‏ها بر روى یکى از شخصیت‏ها بسته مى‏شود و با تحلیل آن شخصیت، داستان گسترش پیدا مى‏کند و به اوج مى‏رسد.بنابراین، خیلى طبیعى است که عناوین برخى از داستان‏هاى سلینجر نام‏هاى شخصیت‏هایش باشد مثل داستان تدى در مجموعه نه داستان یا سیمور یک مقدمه و یا فرانى و زویى.در واقع بار اصلى داستان و کنش‏هاى داستانى را این شخصیت‏ها با خودشان حمل مى‏کنند.

جمع کردن و ارائه یک شخصیت شناسانه در آثار سلینجر با دشوارى‏هایى همراه است و ما نمى‏توانیم همه آدم‏هاى او را در یک چارچوب و ساختار مشخصى بچینیم.بنابراین چیزى که درباره شخصیت‏ها خواهم گفت، محدود به شخصیت رمان ناتور دشت و برادران و خواهران گلس است.البته اساس کار سلینجر و مهم‏ترین آثارش هم همین‏ها هستند و بقیه داستان‏ها به رغم اینکه مایه‏هاى سلینجرى دارند اما جهان داستانى او را نمى‏سازند و در حاشیه قرار مى‏گیرند و بدنه داستان‏ها را همین داستان‏هایى که اشاره کردم مى‏سازند.

به نظر مى‏رسد شخصیت‏هاى داستان‏هاى سلینجر یک پروسه سه مرحله‏اى را طى مى‏کنند.در واقع تحول آنها در سه گام اتفاق مى‏افتد.

ممکن است در یک داستان هر سه گام اتفاق بیفتد و در داستانى دیگر شخصیتى را در گام دوم و یا در گام سوم ببینم، اما معمولا با دیدن این گام سوم هم مى‏توانیم حدس بزنیم که این آدم گام‏هاى اول و دوم را برداشته.یا وقتى در گام دوم او را مى‏بینیم مى‏دانیم که گام یک را هم برداشته.شخصیت‏ها به رغم تنوع داستان‏ها، قرابت و نزدیکى بسیار زیادى با هم دارند و معمولا در این مدارسه مرحله‏اى سلوک مى‏کنند.

اولین گام تحول شخصیت‏هاى سلینجر و نقطه عزیمت آنها آگاهى است.در واقع آنها به نقطه‏اى مى‏رسند که آگاه مى‏شوند و نسبت به این آگاهى، آگاهى پیدا مى‏کنند.در حقیقت معرفت شخصیت‏هاى سلینجرى یک نوع معرفت درجه دوم است.معرفتى است بر معرفت دیگر و این معرفت ژرف را طبیعى است که آدم‏هایى با استعداد متوسط نمى‏توانند داشته باشند.به همین دلیل است که سلینجر با زیرکى تمام نکته‏اى را مفروض مى‏گیرد و آن اینکه شخصیت‏هایش آدم‏هاى نابغه‏اى هستند و نبوغ را به عنوان پیش فرض در خواهران و بردران گلس مطرح مى‏کند.با این استثناء که در هولدن کالفیلد، قهرمان رمان ناتور دشت، نه تنها این نبوغ وجود ندارد بلکه بارها خود هولدن در طول داستان مى‏گوید که نسبت به بقیه خواهران و برادرانش بى‏استعدادتر است.بنابراین او براى رسیدن به چنین آگاهى درجه دومى به یک سلوک اجتماعى و مواجه شدن با وجوه مختلف زندگى و موقیعت‏هاى گوناگون نیاز دارد در حقیقت او به گونه‏اى تجربى و غریزى به آن تجربه مى‏رسد.

یعنى به نوعى آگاهى که خواهم گفت محتواى این آگاهى چیست.اصولا تمام رنج و گسیختگى شخیصتى از همین آگاهى داشتن شروع مى‏شود چون جنس آگاهى اینها یک آگاهى به خصوصى است.در حقیقت این آگاهى محتوایش این است که آنها احساس مى‏کنند آنچه در اطرافشان وجود دارد اعم از آدم‏ها، ایده‏ها فکرها، روابط و آنچه مقبول فرض شده یک چیز عوضى، بى‏ربط و بى‏خود است.آنها وقتى خودشان را در چنین جهانى احساس مى‏کنند.دچار نوعى تهوع روحى مى‏شوند و این گام دوم حرکت شخصیت‏ها است.یعنى دچار تهوع روحى شدن و دل زدگى از آنچه هست بدون آنکه بدانند دنبال چه هستند.آنها مى‏دانند از آنچه هست بیزارند و مى‏کوشند که از آن فاصله بگیرند.این تهوع گاهى با شکل ظاهرى‏اش هم همراه است.مثلا در داستان فرانى، فرانى دختر دانشجویى است که بالین کوتل، یک دانشجوى متعارف، نامزد است دچار نوعى تهوع ظاهرى و فیزیکى مى‏شود.این تهوع که نمادى است از آن تهوع روحى به دنبال رسیدن به آن معرفت است.به این دلیل است و فقط سطح و رویه خارجى جهان را براى او توصیف مى‏کند و نه عمق آن را؛یا هولدن کالفیلد که در سراسر رمان ناتور دشت بارها و بارها دچار این تهوع ظاهرى مى‏شود.این تهوع ته تعبیر زویى در داستان زویى با توصیف هیولا بودن به آن اشاره مى‏شود.زویى مى‏گوید:ما هیولاییم، ما با داشتن این معرفت هیولا شده‏ایم و مثل آدم طبیعى نمى‏توانیم زندگى کنیم چون هر کس را مى‏بینیم مى‏خواهیم تا اعماق وجود او را تحلیل کنیم.در جایى از داستان، زویى مى‏گوید:«ما هیولاییم، آن حرامزاده‏ها[اشاره به دو برادر بزرگ‏ترى که اینها را تربیت کردند و در واقع مراد آنها بودند]ما را حاضر و آماده گیر آورده‏اند و از ما دو تا هیولا ساختند.ما گاو پیشانى سفیدیم و تا آخر عمرمان یک لحظه آرامش نداریم. ما حرف نمى‏زنیم، سخنرانى مى‏کنیم.صحبت نمى‏کنیم، توضیح مى‏دهیم.»یا مادرشان وقتى مى‏خواهد بچه‏هایش را توصیف کند مى‏گوید:«نمى‏فهمم براى شما بچه‏ها چه اتفاقى داره مى‏افته نمى‏دانم این همه دونستن و مثل چى باهوش بودن اگه آدم رو خوشبخت نکنه، به چه دردى مى‏خورد؟

این دقیقا درد و رنجى است که آدم‏هاى سلینجر گرفتارش هستند باهوش‏اند، زیاد مى‏دانند و این دانستن نه تنها کمکى به خوشبختى آنها نمى‏کند بلکه دائم آنها را در اضطراب، نگرانى و بحران فرو مى‏برد.

گویى همین طور که گام به گام جلوتر مى‏روند و دانش آنها زیادتر مى‏شود و ژرف‏تر مى‏اندیشند، فروتر مى‏روند.سلینجر در جایى دیگر وضیعت این مرحله را از زبان زویى این گونه توصیف مى‏کند:«حالم به هم مى‏خوره از اینکه توى زندگى همه یک کله‏گنده باشم، خدایا باید هس و لوساژ-دو فیلمنامه‏نویس متعارف و روزمره-را وقتى درباره یک برنامه جدید و یا هر چیز دیگرى حرف مى‏زنند ببینى، مثل خر خوشحال‏اند تا وقتى که سر و کله من پیدا مى‏شود.حس مى‏کنم از آن حرامزاده‏هاى مأیوس کننده‏اى شده‏ام که چوانگ تسوى عشق عشق سیمور علیه‏شان هشدار مى‏داد:برحذر باش از آن فرزانگان که لنگ لنگان پیدا مى‏شوند.»

در حقیقت خودش را از آن فرزانگانى مى‏بیند که لنگ لنگان مى‏آیند تا همه را نفى کنند.سلینجر نه تنها این دانایى را به عنوان یک مزیت براى شخصیت‏هایش به شمار نمى‏آورد بلکه آن را عاملى مى‏داند براى افتراق، جدایى، تک افتادگى و سرانجام تهوع آدم‏هایش.یا هولدن کالفیلد کمه دانش‏آموز مدرسه پنسى است اما اخراج مى‏شود و سه روز در نیویورک زندگى مى‏کند تا روز چهار شنبه فرا برسد و به منزلش برود.دنیا در چشم هولدن و از منظر او در این سه روز توضیح داده مى‏شود و بعد

ملاقاتى با خواهرش دارد که یکى از قوى‏ترین بخش‏هاى این رمان است.وقتى دارد خواهرش-فیبى-را که روى تخت خوابیده توصیف مى‏کند مى‏گوید:«انتهاى تخت خواب خوابیده بود.»هولدن بغل تخت خواب بوده شاید فاصله‏اش از فیبى یک متر بوده با این حال مى‏گوید: «فیبى انتهاى تخت خواب خوابیده بود اما انگار میلیون فوت از من فاصله داشت.»یا بعد که شب است و چراغ خاموش‏اند مى‏گوید:«در تاریکى نمى‏توانستم فیبى را پیدا کنم.»این دو توصیف هر دو نمادهایى هستند از فاصله و بحرانى که هولدن دچارش شده است.

خلاصه اینکه محصول این تهوع نفى-به تعبیر سلینجر-جهان عوضى است.یعنى نفى همه چیز.سراسر ناتور دشت از آغاز تا انتها، تابلویى از نفى است.نفى همه چیز.هولدن براى تایید کردن هیچ چیز را باقى نمى‏گذارد.در واقع تنها دو چیز را باقى مى‏گذارد که بعد درباره‏اش صحبت خواهم کرد:یکى ملاقاتش با دو راهبه که از نظر او تنها نقطه مثبت این زندگى عوضى است و دیگرى فیبى با عنوان نمادى از کودک.

به جز اینها دیگر تمام روابط اعم از هنر، سینما، تئاتر، آدم‏ها، آموزش، روابط جنسى و...همه از نظر هولدن منفور است.یعنى جهانى را توصیف مى‏کند که از سر و روى آن نکبت مى‏بارد و هیچ مثبتى ندارد.این محصول همان درک و شعورى است که به دست آورده و جالب است که در سراسر این رمان، هولدن از وضعیتى که دچارش شده رنج مى‏برد.

در گام سوم، سخصیت‏ها مى‏کوشند خود را از این وضعیت و تهوع روحى نجات دهند.براى رهایى از این وضعیت دو پیشنهاد در کارهاى سلینجر مى‏بینیم.یکى روى آوردن به بصیرت است به جاى عقل.آموزه سلینجر این است:به جاى آنکه سراغ عقل، دانش و معلومات رفت، باید نسبت به آنچه مى‏اندیشیم، بصیرت بیابیم و بصیرت را دقیقا نقطه مقابل عقل مى‏داند.در داستان تدى، تدى که بچه‏اى ده-دوازده ساله‏اى است که سلوکى روحى/عرفانى را پشت سر گذاشته است-و این در آثار سلینجر که کودکان از نوعى نبوغ برخوردارند تا حدى طبیعى است-در بخشى از داستان به کسى که با او صحبت مى‏کند مى‏گوید:«که آدم را مى‏شناسى؟»مخاطبش مى‏گوید:«منظورت کدام آدم است؟»تدى مى‏گوید:«همان که شوهر حوا بوده»مى‏گوید:مى‏دانى چرا آدم از بهشت هبوط کرد؟چون توى بهشت سیب را خورد و با خوردن سیب که هیچ چیز نبود مگر عقل و چرندیات منطق، هبوط کرد و اگر بخواهیم این سیکل راکامل کنیم و به بهشت باز گردیم، چاره‏اى نداریم مگر اینکه آن سیب را دوباره بالا بیاوریم و آن را استفراغ کنیم و آن معرفت، عقل و چرندیات منطق را کنار بگذاریم و به یک بصیرت برسیم تا بتوانیم به حالت اولیه بازگردیم.این بصیرت همان چیزى است که فرانى در داستان فرانى مى‏گوید که من در طول دوره‏اى که در دانشگاه درس خواندم حتى یکبار هم کلمه بصیرت نشنیدم.توى دانشگاه اساتید همه‏اش از عقل و علم و دانش حرف مى‏زنند و از بصیرت خبرى نیست.

پیشنهاد دومى که سلینجر براى نجات از این وضعیت مى‏دهد رجوع به کودکى و معصومیت کودکى است و اصولا سلینجر یکى از بهترین نویسندگانى است که به این معصومیت پرداخته است که در واقع اقتباسى است از کلام مسیح که مى‏گوید«کودکان قلمرو خداوندند»و با تکیه بر این کودکى است که شخصیت‏هاى خودش را نجات مى‏دهد.براى نمونه در داستان روز خوشى براى موزماهى، سیمور یعنى مراد بچه‏هاى گلس و برادر بزرگ آنها، با همسرش، موریل، براى ماه عسل به هتلى در کنار دریا مى‏رود.موریل یک زن کاملا معمولى است که مى‏خواهد از زندگى لذت ببرد و مى‏خواهد معمولى و روزمره زندگى کند اما سیمور دچار تهوع روحى است و مى‏خواهد خودش را نجات دهد.کنار دریا با دخترک ده-دوازده ساله‏اى به نام سیبل شروع به صحبت مى‏کند واو را در درون آب مى‏برد و سعى مى‏کند کهم شنا را به او یاد بدهد که بحث موز ماهى پیش مى‏آید.سیبل مى‏گوید:موز ماهى چیه؟سیمور مى‏گوید:آن ماهى‏هایى که وارد سوراخى مى‏شوند که در موز هست و بعد شروع مى‏کنند به موز خوردن.آن قد رموز مى‏خورند تا گنده مى‏شوند. آن قدر گنده مى‏شوند که دیگر نمى‏توانند از آن سوراخ خارج شوند.این نوع ماهى در واقع تعبیر و کنایه‏اى است از خود آدم‏ها.آدم‏هایى که آن قدر دانش را در خود انبار مى‏کنند که دیگر راه نجات و مفرى برایشان باقى نمى‏ماند.در پایان سیمور کف پاى دخترک را مى‏بوسد.سیمور به هتل باز مى‏گردد و خودش را مى‏کشد.البته در داستان سیموز شاید بشود به عنوان یک استثناء این بحث را که شاید هنوز منتقدان پاسخ درستى براى آن نیافته اند مطرح کرد که سیبل به رغم حضور جدى‏اش در این اثر چرا نمى‏تواند سیمور را نجات دهد؟این موضوع بسیار مهمى است.

در داستان براى ازمه با عشق و نکبت گروهبانى هست که تحت عنوان گروهبان ناشناس در داستان از او نام برده مى‏شود.او هم دچار آسیب روحى شده و به علت ملاقات با دختر نوجوانى به نام ازمه که بعدها براى او یک ساعت مچى را همراه با یک نامه هدیه مى‏فرستد، احساس مى‏کند که دارد بهتر مى‏شود.به هر حال این ازمه است که گروهبان ناشناس را نجات مى‏دهد.در داستان ناتور دشت باز این فیبى، خواهر کوچک هولدن کالفید، است که هولدن را نجات مى‏دهد.جالب است که خود هولدن هم شانزده و هفده سال بیشتر سن ندارد و به علت عبور از دوران و قلمرو کودکى و ورود به دنیاى بزرگسالى، و به تعبیر سلینجر دنیاى عوضى، در این گذار است که دچار مشکل شده و تا قبل از این دوره بلوغ،

خودش هم به جهان کودکى متعلق بوده، یعنى دچار بحران نبوده. در واقع سلینجر به ما مى‏گوید که بحران زمانى به وجود مى‏آید که ما از جهان کودکى/معصومیت وارد روابط روزمره مى‏شویم.

در دوارن کودکى، روزمرگى وجود ندارد.ماهیت‏ها محو هستند ولى در بزرگسالى است که ما شروع مى‏کنیم به تقسیم کردن و تکه پاره کردن چیزها و خطکش در دست مى‏گیریم.همه تهوع و همه بحرانى که هولدن دچار آن است به خاطر عبور از این مرحله است و وقتى فیبى از او مى‏پرسد که:دوست دارى چه کاره شوى؟مى‏گوید:که من همیشه تصور مى‏کنم دو هزار کودک دارند در بیابان و در کنار دره‏اى بازى مى‏کنند و هر لحظه ممکن است یکى از آنها بیفتد پایین.من اگر بخواهم شغلى داشته باشم این است که کنار دره بایستم و نگذارم اینها پرت شوند توى دره.به همین خاطر بهترین شغل براى من این است که ناتور دشت باشم.اصلا عنوان رمان سلینجر از اینجا مى‏آید.در پایان داستان در حقیقت هولدن کالیفلد را هم فیبى نجات مى‏دهد.

در داستان زویى که به نوعى ادامه داستان فرانى است و در آن فرانى دچار آن تهوع شده است، برادر بزرگترش، زویى، سعى مى‏کند با حرف زدن و با نوعى عرق‏ریزان روح، او را نجات دهد.سلینجر این تقلاى روحى را با یک ژرف نگارى بى‏همتا در این داستان طرح مى‏کند و به عقیده من هر چه این داستان خوانده شود، از لذت آن کاسته نمى‏شود.در یکى از اوج‏هاى داستان، زویى کنار پنجره است و از کنار آن به بیرون نگاه مى‏کند و دخترکى را مى‏بیند که دارد با سگش بازى مى‏کند و بلافاصله به فرانى مى‏گوید:«لعنتى، چیزهاى قشنگى در این دنیا هست ولى ما این قدر احمقیم که از مسیر خارج مى‏شویم.همیشه همیشه همیشه هر چیزى را که اتفاق مى‏افتد، به من نکبتى خودمان بر مى‏گردانیم.»در حقیقت اشاره زویى باز به همان کودکى است که مى‏تواند فرانى را از آن وضعیت خارج کند.

یکى از ویژگى‏هایى که در کودکى هست و سلینجر را مسحور و مجذوب کرده، نبودن مقیاس‏ها، اندازه‏گیرى‏ها و ماهیت‏هایى است که در دوران کودکى وجود ندارد.کودکان هیچ وقت مثل بزرگترها چیزها را تقسیم نمى‏کنند.به عنوان مثال در داستان تیرک بام را بالا بگذارید، نجاران بادى برادر بلافصل سیمور نامه‏اى به زویى مى‏نویسد و زویى دارد این نامه را مى‏خواند.بادى در نامه نوشته است که من امروز یکى از زیباترین صحنه‏ها را دیدم.رفته بودم فروشگاه و کنار فروشگاه دخترک پنج یا شش ساله بود با او حرف زدم.بادى از دخترک مى‏پرسد:

-«چند تا دوست پسر دارى؟»

دخترک مى‏گوید:«دو تا.»

بادى مى‏گوید:«چقدر زیاد!اسمشون چیه؟»

دخترک مى‏گوید:«بابى و دروتى»

در حالى که دروتى اسم دختر است و این بچه در شمارش دوستانش مرز دختر و پسر بودن را تشخیص نمى‏دهد و این دقیقا همان چیزى است که سلینجر ما را به سمت آن فرا مى‏خواند:برداشتن مرزها.گویى تنها با برداشتن این مرزها و تقسیم‏بندى‏هاست که مى‏توانیم رستگار شویم و بصیرت پیدا کنیم.این عدم مرزها و این شناورى تنها در عالم و قلمرو کودکى است که معنا مى‏یابد.در آغاز داستان تیرک بام را بالا بگذارید، نجاران سلینجر افسانه‏اى چینى را از بادى نقل مى‏کند که بسیار زیباست مى‏گوید:مونجیب‏زاده چینى به پولو گفت:سنى در پس پشت گذارده‏اى آیا کس دیگرى در خانواده‏ات هست که بتواند به جاى تو مهتر اسب‏هاى من باشد.پولو جواب داد:اسب خوب را مى‏توان از قد و قامت و ظاهر تشخیص داد اما اسب عالى، اسبى که نه گرد و خاک بر هوا کند و نه روى بر زمین گذارد، گذرا و به چنگ نیامدنى است.فرار چون باد. توان پسران من بدین پایه نیست.به نگاهى اسب خوب از بد بازشناسد امااسب عالى را نه.دوستى دارم چئوفنگ کائو نام، فروشنده دوره گرد سوخت و سبزى که مرتبتش در امور اسب هیچ از من کم نیست، تقاضا مى‏کنم رخصتش دهید.موى نجیب‏زاده او را دید و در پى اسب نیک روانه‏اش کرد.کائو، سه ماه بعد بازگشت و گفت اسب اکنون در شاچیو است.نجیب‏زاده پرسید چگونه اسبى است؟جواب داد:آه مادیانى سمند است.اما چون رفتند حیوان را نریانى شبق یافتند.نجیب‏زاده مکدرپولو را فرخواند.گفت:این دوست تو چنان نیست که مى‏باید.حتى از تشخیص رنگ و جنسیت حیوانات نیز عاجز است.هیچ اسب مى‏شناسد؟ پولوقرار از کف داده آه کشید و بانگ زد واقعا تا این پایه پیش رفته است؟ پس ده هزار برابر من مى‏ارزد.ما قابل قیاس نیستیم.او درون را مى‏نگرد، او باطن را مى‏بیند و جزئیات ساده و معمولى را وا مى‏گذارد.چنان غرق در ضمیر است که ظاهر از یاد مى‏برد و آنچه را مى‏خواهد مى‏بیند و آنچه را نمى‏خواهد نمى‏بیند.به چیزهایى مى‏نگردد که باید و از آنها که نباید چشم مى‏پوشد.چنان اسب‏شناس تیز هوشى است که جوهر داورى درباره چیزهایى فراتر از اسب‏ها را دارد.اسب که از راه رسید، گرانمایه بود و نیک.

بادى در ادامه داستان مى‏گوید این حکایت را نیاورده‏ام که از مسیر اصلى منحرف شوم.مقصود اصلى‏ام بدون شک اشاره به این امر است که از زمانى که داماد-یعنى سیمور-صحنه را براى همیشه ترک کرد- یعنى بر اثر خود کشى مرد-کسى را نیافتم که بتوانم به جاى او دنبال اسب‏ها بفرستم.

در واقع سیمور کسى است که به مقام کائو رسیده یعنى کسى است که نیک و بد را به ظاهر نسبت نمى‏دهد و بلکه عمق، معنا و گوهر را مى‏بیند.این اتصال کودک با سیمورى که هم نابغه است و هم فوق‏العاده آگاهى دارد، تنها راه نجات است.یعنى هر چه قدر هم که بدانیم، براى اینکه نجات یابیم چاره‏اى نداریم جز آنکه به آن گوهر کودکى و آن عدم تشخیص و آن کنار گذاشتن ظواهر و ماهیات بازگردیم.

گام بلند سلینجر در حقیقت از اینجا آغاز مى‏شود، چون شاید تا این مایه اندیشه را در عرفان خودمان هم داشته باشیم.اصولا در سنت عرفان و تصوف شرق این مایه هماره طرح و بحث شده است.این که ما باید همدیگر را بدون ظواهر هم دوست داشته باشیم.اما آنچه سلینجر را از بقیه متفکرین متمایز مى‏کند و ژرفا به کارش مى‏دهد، این نکته است که شخصیت‏ها به رغم این آگاهى و دانستن اینکه روابط میان انسان‏ها متعارف است و انسان‏ها به چیزهاى حقیر تن مى‏دهند و سر چیزهاى حقیر عوا مى‏کنند باز هم به این آدم‏ها عشق مى‏ورزند.کارى که تنها از عهده کسى چون سیمور بر مى‏آید و زویى و برادران دیگرش.سیمور مى‏خواهد با موریل ازدواج کند و همان طور که اشاره کردم موریل یک زن کاملا معمولى است، زنى است که علاقه‏اش این است که مى‏خواهد بچه داشته باشد، لباس نو داشته باشد و چیزهاى دیگر.سیمور مى‏گوید:

من به این علائقش عشق مى‏ورزم.به خاطر همین عشقى که به چیزهاى پیش پاافتاده دارد، موریل را دوست دارم.یعنى خودش را تربیت کرده که به آدم‏هاى معمولى عشق بورزد و این طورى نیست که آنها را نفى کند.آن نفى محصول مرحله اول بود.در گام اول شخصیت‏ها نفى مى‏کنند اما در گام آخر باز مى‏گردند و به آنها عشق مى‏ورزند.به گمان من این نوعى سلوک پیامبرانه است نه سلوک عرفانى پیامبران به اوج مى‏روند و باز به میان مردم باز مى‏گردند در حالى که عرفانى وقتى به بالا مى‏رند دیگر دوست ندارند برگردند و مى‏خواهند همان جا بمانند. چیزى که سلینجر پیشنهاد مى‏کند و با صراحت هم مى‏گوید و در چند داستانش آن را به انحاء مختلف مطرح مى‏کند همین بازگشت و دوست داشتن چیزهاى معمولى و طبیعى است.

سیمور مى‏گوید:من حتى مادر موریل را هم دوست دارم و مى‏دانم اگر بادى، (برادر کوچک‏تر سیمور)اینجا بود از مادر موریل به خاطردوست داشتن چیزهاى حقیر بدش مى‏آمد ولى نمى‏داند چقدر این زن دوست داشتنى است.سیمور مى‏گوید اگر بادى به جاى من بود حتى از موریل هم به خاطر انگیزه‏هایش متنفر مى‏شد:

«اما مگر انگیزه‏هایش زشت و منفورند از یک طرف حتما اما با وجود این، آن قدر انسانى و زیبا هستند که محال است به آنها فکر کنم و عمیقا تحت تاثیر قرار نگیرم، فکر نمى‏کنم بادى بتواند خود واقعى او را ببیند.این خود واقعى همان کم کائو مى‏دید و بقیه نمى‏توانستند ببینند. خود واقعى کسى که تا ابد از درد یا احساس شعر جارى در همه چیزها محروم است.»

محور تفکر سلینجر این است که نباید کسى را که شعر جارى در چیزها را نمى‏بیند به این دلیل که چون ما مى‏توانیم شعر جارى در چیزها را ببنیم، نفى کنیم.در واقع کمال این آدم‏ها در این است که آن کسانى را که شعر جارى رد چیزها را نمى‏بینند، دوست داشته باشند.یا وقتى زویى از یکى از فیلمنامه نویسانش به نام هس نام مى‏برد.که ابتدا او را به دلیل نوشتن فیلمنامه‏هاى هالیوودى نفى و بى‏اعتنا کرده.مى‏گوید: من خیلى دوستش دارم چون آدم بسیار فروتنى است.

زویى به فرانى مى‏گوید:اگر خوب فکر کنى مى‏بینى که چون در این دنیاى به این بزرگى هس فقط به سینما و تلویزیون اکتفا کرده، چقدر آدم فروتنى است.این آدم فروتن است که فقط به هالیوود اکتفا کرده. زویى مى‏گوید:من به خاطر این فروتنى دوستش دارم.این، آن نگاه ژرفى است که سلینجر دائم در آثارش تعقیب مى‏کند.

در داستان زویى و در پایان داستان که زویى کوشش مى‏کند فرانى را از آن وضعیت نجات دهد، به او مى‏گوید در واقع این معصومیت، در مسیح به شکل کامل وجود دارد و او باید مسیح را از بقیه قدیسان جدا کند چرا که اینها تفاوت ماهوى با هم دارند.یا وقتى فرانى پروفسور تا پر را که یکى از داستادان دانشگاه است و آدم علم دوستى است، به این دلیل نفى مى‏کند که او مانند کسى که پول انبار مى‏کند، علم انبار کرده است، زوى به او مى‏گوید تو طورى دارى از پروفسور تا پر صحبت مى‏کنى که من احساس مى‏کنم تو با خودش دشمنى نه با حرف‏هایش و این خیلى فرق دارد با نفى افکار آدم‏ها و تو باید یاد بگیرى با آدم‏ها مخالفت نکنى و تنها با حرف‏هایشان مخالفت کنى.این دقیقا همان شکستن ماهیت‏هاست و نگاه کردن به عمق و کنه آدم‏ها.

اگر بخواهیم شخصیت‏هاى سلینجر را در یک طیف تفسیر کنم فرانى و هولدن در یک سمت طیف قرار دارند و در مراحل ابتدایى سلوک سلینجرى هستند.گر چه به نظر مى‏رسد در پایان ناتوردشت، هولدن این مدار را طى مى‏کند چون او که در سراسر رمان در حال نفى همه چیز است-از جمله دوتا از همکلاسى‏هایش به نام لیتل و آکلى است و آنها را به عنوان دو تا دانش آموز کریه توصیف مى‏کند-در پایان داستان وقتى اقرارش پیش روان شناسان تمام مى‏شود مى‏گوید دلم برایشان تنگ مى‏شود و تو هر وقت از کسى حرف بزنى دلت براى او تنگ مى‏شود. در واقع به نظر مى‏رسد هولدن هم بعد از ملاقات با خواهرش این سیکل را تمام کرده و به توانایى عشق ورزیدن به همه، بدون لحاظ کردن موقعیت آنها رسیده است.

این توضیح فشرده‏اى بود درباره شخصیت شناسى آثار سلینجر که البته مجال آن نیست بیشتر به شخصیت‏هاى سلینجر پرداخته شود و من امیدوارم بتوانم در کتابى که درباره سلینجر مى‏نویسیم این بحث را کامل‏تر مطرح کنم.

در رویکرد معناشناسانه به آثار سلینجر باید توجه کرد که سلینجر نه فیلسوف است و نه اصولا دستگاه منظم فکرى و فلسفى دارد با این همه داستان‏هاى او بدون شک از نوع داستان-اندیشه هستند و به همین دلیل مى‏شود محورهایى را در داستان‏هاى او تعریف کرد.یکى از محورهاى ثابت آثار او، تقسیم دنیا و جهان است به دو جهان پدیدارها و حقیقت‏ها.

دنیاى روابط سطحى و دنیاى روابط ژرف.دنیاى ماهیت‏ها و دنیاى وجودهاى اصیل.جهان روزمرگى مثل موریل، مادرش، پروفسور تاپر، هس...و فرا روز مرگى یعنى نوعى زندگى و سلوک روحى داشتن و به

تعبیر سیمور دیدن شعر جارى در اشیاء که در اعضاء خانواده گلس و هولدن ظاهر مى‏شود.بعد از تقسیم جهان به جهان عوضى و اصیل، تاکید سلینجر عشق ورزیدن به همین جهان عوضى است.

زمانى که فرانى دچار تهوع روحى شده و در خانه افتاده و دارد زیر لب ذکر مى‏گوید، مادرش سوپ مرغ برایش مى‏برد.فرانى مى‏گوید من از این چیزى که آوردى حالم به هم مى‏خورد و اصولا غذا نمى‏خورد.

زویى وقتى سعى مى‏کند او را نجات بدهد و احیاء کند به او مى‏گوید تو نتوانستى آن تقدسى را که در این سوپ مرغ مادر هست ببینى چون مادر با عشق آن را برایت تهیه کرده است اما تو نتوانستى آن عشق را ببینى و وقتى کسى نتواند آن عشق را ببیند ذکرى که مى‏گوید بى‏فایده است.

این سوپ مرغ در یک نگاه و اصولا زندگى روزمره، غذا و لباس و خانه و پول و...در نگاه همه اینها مردودند.در نگاه زویى(که این سیکل را خیلى خوب و به طور کامل سپرى کرده و به عقیده من از سیمور هم جلوتر است، چون سیمور خودکشى مى‏کند اما او مى‏تواند با این زندگى کنار بیاید و آن را به رغم تمام ناملایماتش خوب ببیند)مى‏گوید تو باید سوپ مرغ را مقدس ببینى، چون یک امر مقدسى آن را پشتیبانى مى‏کند و آن پخته شدنش است با عشق.یا درباره پروفسور تاپر مى‏گوید که باید خودش را ببینى نه حرف‏هایش را، چیزى که سیمور در خصوص موریل و مادرش مى‏گوید:چقدر به معصومیت آنها محتاجم

یکى دیگر از معناهاى تکرار شونده آثار سلینجر، بازگشت به کودکى و معصومیت است که در تمام آثارش تقریبا تکرار مى‏شود و کودک به عنوان یک شخصیت محورى در داستان را جلو ببرد، بلکه به عنوان یک فکر و یک ایده که همیشه روابط و اندیشه‏هاى داستان را پشتیبانى مى‏کند و در بحث رویکرد شخصیت شناسانه به آن اشاره کردم.

یکى دیگر از اندیشه‏هاى بسیار بلند سلینجر که من تصور مى‏کنم، یک از راه‏گشاترین حرف‏هایى است که تا به حال نویسنده‏اى زده، که هم سخنى عرفانى است و هم بسیار کاربردى، این هست که دنیا از آن خدا است.زویى بازیگر بود، فرانى هم بازیگر بود.زویى در جایى به فرانى مى‏گوید، تو بازیگر هستى و باید فقط براى خدا بازى کنى.در حقیقت به او مى‏گوید که نقش تو در این زندگى، بازى کردن است و این نقش را دیگرى به تو واگذار کرده و اصلا مهم نیست این چه نقشى است.

درجه دو یا درجه سه بودن، مثبت یا منفى بودن نقش مهم نیست، مهم این است که تو باید این نقش را به بهترین شکل بازى کنى.به تعبیرى ما فقط وظیفه داریم بازى کنیم و چون و چرا نکنیم.ما در این زندگى هستیم و براى بودن ما هیچ کس از ماسوال نکرده که مى‏خواهیم زندگى کنیم یا نه.وقتى هم قرار است بمیرم هیچ کس از ما اجازه نمى‏گیرد.

بنابراین ما در این دو محدودیت و جبرى که وجود دارد، تنها کارى که مى‏توانیم بکنیم این است که خوب بازى کنیم.هر چند اینها بازى‏هایى سخت باشند و نقش‏هایى باشند که بازى کردن در آنها دشوار باشد. پیشنهاد سلینجر این است که ما بازى کنیم، آن هم براى خدا.چون تنها کسى که دارد از بالا این بازى را تماشا مى‏کند، خداست.

یک مثال دیگرى که باز زویى براى این بازى مى‏زند این است که مى‏گوید:«وقتى بچه بودم و مى‏رفتم در مسابقه رادیویى«بچه باهوش» شرکت مى‏کردم، همیشه قبل از رفتن سیمور به من مى‏گفت: «کفش‏هایت را واکس بزن»به او مى‏گفتم:آخر این مسابقه رایویى است، چه کسى کفش مرا مى‏بیند؟سیمور مى‏گفت:کفش‏هایت را واکس بزن و برو»زویى مى‏گوید وقتى حرف خیلى مهمى به من مى‏زد و من موظف بودم به آن عمل کنم.مى‏گوید من شروع به واکس زدن کفش‏هایم کردم و بدون اینکه به تعبیر خودش براى حرامزاده‏هایى که آنجا نشسته بودند، ذره‏اى ارزش قائل باشم، کفش‏هایم را واکس مى‏زدم.اما رفته رفته احساس کردم که بدون توجه به چیز دیگرى من باید این واکس زدن را ادامه بدهم و اصولا قرار نیست من براى دیگرى واکس بزنم. من واکس مى‏زنم چون کفش‏ها باید واکس داشته باشند.همین.این دقیقا رویکردى است که ما باید به زندگى و نقش‏مان داشته باشیم.بدون اینکه بدانیم کسى جز خدا بازى ما را مى‏بیند یا نمى‏بیند.این پیشنهادى است که سلینجر مى‏دهد.

محور سوم تفکر سلینجر این است که انسان‏ها از حیث آدم بودن قابل احترام و ستایش هستند نه از حیث رفتارهایشان.سلینجر تاکید مى‏کند باید آنچه را آدم‏ها انجام مى‏دهند از خود آدم‏ها تفکیک کنیم.

آن وقت است که مى‏توانیم با دنیا ارتباطى مثبتى داشته باشیم.کارى که هولدن در پایان ناتور دشت به آن مى‏رسد.

در رویکرد سبک شناسانه، سلینجر طبعا یک سبک اختصاصى براى خودش دارد و هیچ نویسنده دیگرى دست کم با این قوت به چنین سبکى ننوشته است.نه در امریکا و نه در جاهاى دیگر.به نظرم این سبک دو ویژگى منحصر به فرد دارد که هر دو هم برآمده از دو پارادوکس هستند.

پارادوکس اول استفاده از زبان غیر بهداشتى براى توصیف کردن و تعریف کردن از اشیا و چیزهاى مقدس است.این پارادوکس فقط در آثار سلینجر با این قوت مطرح است.جایى مادر فیبى به او مى‏گوید دعاى شب را خوانده است؟و فیبى در پاسخ مى‏گوید:«بله وقتى در دستشویى بودم خواندم.»این تقابل‏ها را فقط در آثار سلینجر مى‏بینیم.با بدترین کلمات، مقدس‏ترین معناها را بیان مى‏کند و مطلقا هم قصدش طعنه و تعریض به مفاهیم مقدس نیستند.

پارادوکس دوم او، طرح جدى‏ترین مسائل با طنز است.آثار سلینجر به شدت طناز هستند و طنزى عمیق، چند لایه و در عین حال نیرومند در تمام آثارش دیده مى‏شود.طنزى که فقط منحصر به خود اوست .در سبک او این طنز همواره و بدون از دست دادن کنترل روایت وجود دارد.

چه در جایى که داستان غمناک است و چه در جایى که داستان جدى مى‏شود.این طنز همیشه وجود دارد و به نظرم این کنتر است میان نثر و جدیت معنا در تعمیق داستان‏ها به شدت موثر است.

ویژگى دیگر آثار سلینجر از حیث سبک، اقتدایى است که در دیالوگ‏نویسى به همینگوى مى‏کند.دیالوگ‏هاى سلینجر فوق‏العاده‏زنده، جاندار و طبیعى است و اصولا داستان‏هاى او متکى به دیالوگ هستند.در داستان«چشمانم زیبا دهانم سبز»، تقریبا نود درصد از حجم داستان را دو گفت و گوى تلفنى بلند در بر مى‏گیرد.گر چه در بیشتر داستان‏هاى او دیالوگ‏ها نقش اساسى دارند اما این اجراى دیالوگ‏ها است که ویژگى دیگرى به کار سلینجر مى‏دهد.ویژگى دیالوگ نویسى در کار سلینجر این است که این گفت و گوها را با توصیف‏هاى متوالى همراه مى‏کند.شما به ندرت دو دیالوگ متوالى مى‏بینید و همیشه بین دو دیالوگ، یک توصیف که ممکن است چند برابر آن دیالوگ هم باشد، وجود دارد.توصیف‏هایى که وضیعت شخصیت، محیط، اشیا و چیزهاى دیگر در آن تبیین مى‏شود.دیالوگ‏ها دائما با یک توصیف پشتیبانى مى‏شوند.این سه ویژگى مربوط به زبان سلینجر بود.اما لحن سلینجر لحنى عصبى، گزنده و عریان است.البته این تازگى ندارد و اختصاص به او هم ندارد اما به هر حال یکى از ویژگى‏هاى آثار او است.ویژگى دیگر لحن داستان‏هاى او این است که به نظر مى‏رسد وقتى شخصیت‏ها حرف مى‏زنند، صدایشان از حد طبیعى بلندتر است.گویى شخصیت‏ها با فریاد با هم حرف مى‏زنند.این طنین را در داستان‏هاى او مى‏شنویم.

بدون اینکه سلینجر اشاره کند که شخصیت‏هایش فریاد مى‏زنند، ما این طنیین را احساس مى‏کنیم.

به لحاظ تصویر پردازى هم توصیف‏هاى سلینجر بسیار مینیاتورى و ظریف است.به عنوان نمونه بخش عمده داستان تیرک بام را بالا بگذارید، نجاران در یک ماشین مى‏گذارد و خواننده موقیعت آدم‏هایى را که در آن ماشین نشسته‏اند دقیقا مى‏تواند در ذهن ترسیم و تصویر کند.

انگار دارید فیلمى تماشا مى‏کنید.گر چه ظاهرا سلینجر از سینما متنفر بوده اما به نظرم در تصویر سازى تاثیر زیادى از سینما گرفته است.

ویژگى دیگر سلینجر که به عنوان آخرین ویژگى سبک او به آن اشاره مى‏کنم و جیمز میلر هم در نقدى بر آثار سلینجر ناتور دشت به آن اشاره کرد، ژرف پردازى‏هاى ادبى او است که گویى دائم در حال پوست کندن واقعیات است.یک واقعیت را در برابرتان مى‏گذارد، بلافاصله آن را نفى مى‏کند و بعد به محض این کمه واقیعت دومى در برابرتان گذاشت و شما دیگر فکر مى‏کنید این همان چیزى است که او دارد تایید مى‏کند باز آن را نفى مى‏کند.مثلا زویى مى‏گوید انباشتن علم بد است و ذکر گفتن بهتر است، بلافاصله ذکر گفتن را نفى مى‏کند.و مى‏گوید چون ذکر گفتن هم خودش نوعى گنجینه‏سازى است با علم فرقى نمى‏کند چون کسى که ذکر و دعا را انبار کند با کسى که علم را انبار مى‏کند تفاوتى ندارد اما بعد باز هم این حرف را نفى مى‏کند و مى‏گوید من احساس مى‏کنم دارم لحن پیامبرانه پیدا مى‏کنم.بدین گونه این پوست کندن از واقعیت، دائم در آثار سلینجر تکرار مى‏شود.یا مثلا همان پروفسور تاپر را یک بار نفى مى‏کند و بعد دوباره تحسین مى‏کند اما این بار با نگگاه و زاویه‏اى دیگر.در این نگاه دوم آن قدر این پروفسور تاپر را که در گام اول نفى شده، بالا مى‏برد تا اینکه مى‏گوید«یک خانم چاق» است.یکى از اصطلاحات کلیدى سلینجر اشاره‏اى است به مسیح.به گمان من، سلینحر به دلیل نوع کارش هم به لحاظ سبک و زبان، هم به لحاظ معنا و هم به لحاظ شخصیت‏پردازى که کرده است، به رغم آثار بسیار اندکش که خوشبختانه همه آنها به فارسى ترجمه شده‏اند و به رغم در نغلتیدن در فرم گرایى و افراطگرایى در فرم، یکى از برجسته‏ترین نویسندگان نه تنها امریکاى شمالى، بلکه جهان است که تکرار چنین نویسنده‏اى در حوزه ادبیات داستانى خیلى دیر اتفاق مى‏افتد.امیدوارم این جلسات براى نویسندگان ما این ره آورد را داشته باشد که با زبانى نسبتا ساده مى‏توان ژرف و ماندگار.

منبع : www.noormags.com

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

زن‌های زندگی سلینجر

۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ در یک روز پاییزی شهر کورنیش ایالت نیوهمپشایر آمریکا کسی در خانه‌ی «جی‌دی. سلینجر» پیر و منزوی را زد. خدای من! چه‌طور یک نفر همچین اجازه‌ای به خودش داده؟ آن‌هم خانه‌ی «جی‌.دی. سلینجر»، کسی که بارها با تفنگ ششلول از غریبه‌‌هایی که سرزده رفته‌اند تا احوالش را بپرسند یا دزدکی به خانه‌اش سرک بکشند، استقبال کرده است. نویسنده‌ای که دور تا دور خانه‌ی الونک مانندش حصار کشیده تا کسی از دیوار خانه‌اش بالا نرود و فضولی نکند چرا که کم نیستند چنین آدم‌هایی در ایالات متحده و چه بسا دنیا که می‌میرند برای دیدن حتی یک‌ لحظه‌‌ی این نابغه‌ی داستان‌نویسی آمریکا. «سلینجر» از سال ۱۹۵۳ در این خانه مستقر شده و کمتر کسی را به آن راه داده.

سلینجر

مثلا یک بار «ایان همیلتون» معروف فکر انجام همچین کاری به سرش زد. تصمیم گرفت که زندگی‌نامه‌ی «سلینجر» را منتشر کند و رفت به شهر «کورنیش» و از اهالی محل درباره‌ی «سلینجر» سئوال کرد. این‌که از چه فروشگاه‌هایی خرید می‌کند و از چه مسیری می‌گذرد و در نهایت آن‌قدر پرس و جو کرد تا به در خانه‌ی «سلینجر» رسید اما نویسنده‌ی بدعنق «ناتوردشت» اصلا حوصله‌اش را نداشت و به قول معروف دست به سرش کرد. ماجرا به این سادگی خاتمه نیافت و «همیلتون» که ید طولایی در روزنامه‌‌نگاری داشت به این راحتی‌ها دست از سر «سلینجر» بر نداشت و آن اتفاق‌هایی رخ داد که شرح مبسوط‌ش در مقدمه‌ی «احمد گلشیری» بر کتاب «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌وهشتم» آمده است.

اما این بار، یعنی ۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ قضیه فرق می‌کرد. آن کسی که در خانه‌ی «سلینجر» را زده بود، شخص غریبه‌ای نبود. «سلینجر» به خوبی او را می‌شناخت. یعنی واقعیت‌ این است که بیست‌وپنج سال پیش از این ماجرا، همین آدم ده ماهی مهمان همین خانه‌ی مهجور «سلینجر» بوده و از نزدیک با او زندگی کرده است. آدمی که پس از پایان زندگی‌اش با «سلینجر» به انزوای خودخواسته‌ی او احترام گذاشت و حرفی درباره‌اش نزد تا آن‌که کم‌کم وسوسه‌ شد و درباره‌ی «سلینجر» کتاب هم نوشت. خب، آدمی وسوسه می‌شود دیگر.

این آدم کسی نیست جز «جویس مینارد»، زن باهوشی که در زندگی‌ هیجانات زیادی را تجربه کرده. «جویس» در ۵ نوامبر سال ۱۹۵۳ بدنیا آمده و بیشتر شهرت ادبی‌اش هم را هم مدیون زندگی‌ کوتاه‌اش با «سلینجر» است. «جویس» در «دورهام» نیوهمپشایر بزرگ شده و در جوانی مرتب برای مجله «هفده» مطلب می‌نوشته است و در سال ۱۹۷۱ وارد دانشگاه یِل شد. در همین ایام «جویس مینارد» مجموعه‌ای از نوشته‌هایش را برای «مجله‌ی نیویورک تایمز» فرستاد. «نیویورک ‌تایمز» از «جویس» جوان خواست تا برایشان مقاله بنویسد و او هم اولین مقاله‌اش را تحت عنوان «دختر هجده‌ساله‌ای که به زندگی گذشته‌اش نگاه انداخته» در این مجله منتشر کرد. «نیویورک تایمز» عکس «مینارد» را به روی جلد مجله برد و روزنامه‌ها و رسانه‌های زیادی در آمریکا به نوشته‌ی «جویس» واکنش نشان دادند و از آن استقبال کردند. در میان همه‌ی این سر و صداها «جی‌.دی. سلینجر» که آن وقت پنجاه و سه سالش بود نیز برای «جویس مینارد» نامه نوشت و او را از تبلیغات رسانه‌ای برحذر داشت.

«سلینجر» و «جویس» جوان حدود بیست و پنج نامه رد و بدل کردند تا اینکه «مینارد» در تابستان سال اول دانشگاه به کورنیش رفت و هم‌خانه‌ی «سلینجر» شد. «مینارد» دلش بچه می‌خواست، «سلینجر» اما اصلا به چنین خواسته‌ای رضایت نمی‌داد و در نهایت زندگی این دو پس از ده ماه به اتمام رسید. پس از پایان این رابطه، تا مدتی «مینارد» به کسی حرفی نزد تا آنکه در سال ۱۹۷۳ خاطراتش را با «سلینجر» در کتابی به نام «نگاهی به گذشته» منتشر کرد. «مینارد» سال‌ها بعد ازدواج کرد و صاحب سه بچه شد و رمان‌های زیادی نوشت که در این میان کتاب «مردن برای» توسط «گاس ون سان» کارگردان دوست‌داشتنی «فیل» و با بازی «نیکل کیدمن» فیلم شد.

کتاب «جویس مینارد» درباره‌ی «سلینجر» سر و صداهای زیادی در آمریکا به پا کرد. خیلی‌ها هم با این کار او مخالفت کردند و حتی «سن فرانسیسکو کرانیکل» مینارد را آدم «بی‌شرمی» خواند. با این همه، «جویس مینارد» در یکی از نوشته‌های شخصی‌ در سایت اینترنتی‌اش می‌نویسد: «من واقعا تعجب می‌کنم! چرا آدم‌ها در مقابل کسی که از یک دختر هجده ساله خواسته تمام زندگی‌اش را رها کند و بیاید با او زندگی کند و قول داده برای همیشه عاشق‌اش بماند و به معنای تمامی کلمه او را استثمار کرده، این طور واکنش نشان می‌دهند و انتظار دارند که آدم داستان زندگی خودش را هم ننویسد. نمی‌شود چنین استثماری را نادیده گرفت. فرض کنید کسی با دختر خود شما چنین کاری بکند. جدای تمام احترامی که برای این مرد قائلم اما واقعا اگر دختر شما به جای من بود، دهن‌تان را می‌بستید و چیزی نمی‌گفتید؟»

اما «جویس مینارد» تنها یکی از زن‌های زندگی «جی‌.دی. سلینجر» است. حتی بعضی‌ از منتفدان ادبی حدس می‌زنند که این همه انزوا طلبی و گوشه‌نشینی «سلینجر» به خاطر همین زن‌های زندگی اوست و صد البته شکست عشقی او در جوانی. زن‌ها و البته دخترهای جوان نیز در داستان‌های سلینجر نقش زیادی دارند. «ازمه‌»ی داستان «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» [دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم] و «لئا»ی داستان «دختری که می‌شناختم» [نغمه‌ی غمگین ترجمه‌ی بابک تبرایی] و «باربارا»ی داستان «دخترکی در سال ۱۹۴۱ که اصلا کمر نداشت» [نغمه‌ی غمگین ترجمه‌ی امیر امجد] و «فیبی» داستان «ناتوردشت» [ترجمه‌ی محمد نجفی] و «فرنی» داستان «فرنی و زویی» [ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام] نمونه‌هایی از این‌هاست.

«جی‌.دی. سلینجر» اولین بار در سال ۱۹۴۱ عاشق شد. آن هم عاشق «اُنا اونیل» دختر نمایشنامه‌نویس معروف «اوژن اونیل». «گاردین» در این باره می‌نویسد: «گفته می‌شود که وقتی سلینجر در سال ۱۹۴۲ وارد ارتش شد، هر روز برای «اُنا» نامه می‌نوشت. اما وقتی «سلینجر» برای خدمت مجبور شد عازم ارویا شود، «اونیل» علارغم اختلاف ۳۶ ساله‌ی سنی با «چارلی چاپلین» ازدواج کرد و همین موضوع باعث شد که «سلینجر» تا به امروز همیشه به صنعت سینما با چشم رشک و حسد نگاه کند.» «سلینجر» همینطور در «ناتوردشت» می‌نویسد: «اگر یک چیز در دنیا وجود داشته باشد که ازش متنفر باشم، آن چیز فیلم است. اسم‌اش را جلوی من نیاورید.»

شکست عشقی «سلینجر» در بیست‌ و دو سالگی و عشق‌اش به «اُنا»ی شانزده ساله، ضربه‌ی شدیدی را به «سلینجر» وارد کرد. این دو اولین بار در تابستان سال ۱۹۴۱ همدیگر را دیدند. یکی از دوستان «اونیل» درباره‌ی این رابطه می‌گوید: «اُنا دختر ساکتی بود اما زیبایی خیره‌کننده‌ای داشت. نمی‌شد چشم از او برداشت و سلینجر هم در همان نگاه اول عاشق او شد. عاشق زیبایی او شد و از این‌که دختر اوژن اونیل معروف هم بود، تحت تاثیر قرار گرفت. وقتی به نیویورک برگشتند، تقریبا هر روز همدیگر را می‌دیدند.»

با این حال، «سلینجر» وارد ارتش شد و در جنگ جهانی دوم شرکت کرد. در این بین، با حمله‌های عصبی زیادی روبرو شد و با پزشک فرانسوی‌ای به نام «سیلویا» آشنا شد. این دو در سال ۱۹۴۵ ازدواج کردند و مدت کمی در آلمان ساکن شدند اما زندگی‌ مشترک‌اشان به خاطر دلایل نامعلومی از بین رفت و «سیلویا» سلینجر را ترک کرد و به فرانسه بازگشت و به زندگی هشت‌ ماهه‌ی مشترک‌اشان خاتمه داد. سال‌ها بعد در سال ۱۹۷۲ «سلینجر» نامه‌ای از «سیلویا» دریافت کرد که در خاطرات «مارگارت» دختر «سلینجر» به آن اشاره شده و او در این باره می‌گوید: «پدرم به پاکت نامه نگاه کرد و بدون آن‌که آن را باز کند و بخواند، پاره‌اش کرد. پدرم اگر ارتباط‌اش را با کسی تمام کند، واقعا تمام می‌کند و بازگشتی در میان نیست.»

وقتی جنگ تمام شد و «سلینجر» به ایالات متحده بازگشت، به نویسندگی روی آورد و آن را جدی ادامه داد تا آنکه در سال ۱۹۵۴ و در مهمانی‌ای در «کمبریج» با «کلر داگلاس» دختر یکی از منتقدان هنری معروف بریتانیایی آشنا شد. «کلر» دختر نوزده ساله‌‌ی شادابی بود و کم‌کم با او رفت و آمد کرد و در این بین «فرنی» خانواده‌ی «گلس» داستان‌های «سلینجر» با الگویی از «کلر» شکل گرفت. «فرنی» بیشتر از هر کس دیگری با «کلر داگلاس» شباهت دارد به خصوص که کتاب «سلوک زائر» که در داستان فرنی مجموعه‌ی «فرنی و زویی» [ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام] نیز ازش نام‌برده می‌شود در میان کتا‌ب‌هایی بوده که «کلر» واقعا آن را خوانده است. این دو سپس در سال ۱۹۵۵ و در سی و شش سالگی «سلینجر» با هم ازدواج کردند و حاصل این ازدواج تولد «مارگارت» و «متیو» در سال‌های ۱۹۵۵ و ۱۹۶۰ است. از دیگر زن‌های زندگی «سلینجر» یکی همین «مارگارت» است که تصمیم به انتشار کتاب خاطراتش کرد و خشم پدر را به جان خرید و کتابی با عنوان «ناتور رویا» منتشر کرد. با ازدواج «کلر داگلاس» و «جی.‌دی. سلینجر» این دو زوج به «یوگا» علاقه‌مند شدند و در یک معبد هندی در واشنگتن دوره دیدند. در همین ایام «سلینجر» و «کلر» روزانه دو مرتبه و هر بار به مدت ده دقیقه تمرین تنفس یوگا می‌کردند.

«سلینجر» اما روز به روز منزوی‌تر می‌شد و در یک استودیو که کمتر از یک مایل از خانه‌اش فاصله داشت، اوقات خود را می‌گذراند و گاهی دو هفته آنجا می‌ماند و به خانه بر‌نمی‌گشت. یک اجاق گاز کوچک داشت که غذا روی آن گرم می‌کرد و بقیه اوقاتش را فقط می‌نوشت. «کلر» در همین باره می‌گوید: «من خانه بودم و «جری» [منظور جروم اسم کوچک سلینجر] مدام در اتاق کوچکش در استودیو و مشغول نوشتن.» در نهایت اختلاف این دو بالا گرفت و در اکتبر سال ۱۹۶۷ طلاق گرفتند. در این ایام بود که «سلینجر» با دیدن عکس «جویس مینارد» بر روی جلد «مجله‌ی نیویورک تایمز» برای «جویس» نامه نوشت و ماجراهایی پیش آمد که خواندید. یکی از دوستان سلینجر درباره‌ی «مینارد» می‌گوید: «جویس لولیتای همه‌ی لولیتاهای جهان بود.»

پس از ماجرای «جویس مینارد» و گذشت چند سال، زن دیگری وارد زندگی «جی.‌دی. سلینجر» شد. در سال ۱۹۸۱ «سلینجر» مشغول تلویزیون نگاه کردن بود و برنامه‌ی «آقای مرلین» را می‌دید. از بازیگر این برنامه که «الین جویس» بود خوش‌اش آمد و برایش نامه نوشت. «الین» در این باره می‌گوید:«برنامه‌ی معروفی بود و من مدام از طرفدارانم نامه دریافت می‌کردم اما یک روز نامه‌ای از جی.دی. سلینجر به دست‌ام رسید که مرا حسابی شوکه کرد. سپس چند وقتی مدام به هم نامه نوشتیم تا آن‌که به پیشنهاد سلینجر همدیگر را دیدیم و با هم زندگی کردیم و خرید می‌کردیم و سینما می‌رفتیم. در آخرین سال‌های دهه‌ی هشتاد و با آشنایی «سلینجر» با «کولین اونیل» که دختر جوانی بود، زندگی «سلینجر» و «الین» خاتمه یافت. «کولین» و «سلینجر» با یکدیگر زندگی کردند و آخرین خبرها از زندگی آن‌ها به مقاله‌ای بر می‌گردد که در سال ۱۹۹۲ در «نیویورک تایمز» منتشر شد. در این مقاله که به خاطر آتش‌سوزی خانه‌ی «سلینجر» منتشر شد، خبرنگاری که در خانه‌ی آن‌‌ها را زده نوشته است که شخصی به نام «کولین» در را باز کرد و خود را خانم آقای «جی.‌دی. سلینجر» معرفی کرد. این دو ازدواج کردند و ده سال زندگی مشترکشان دوام آورد. از سال ۱۹۹۲ «سلینجر» دوباره در تنهایی فرو رفت تا آنکه در ۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ «جویس مینارد» به مناسبت تولد چهل و چهار سالگی‌اش جلوی در خانه‌ی «سلینجر» ظاهر شد و در زد.
توضیح: این مقاله با الهام فراوان و کمک بسیار از مقاله‌‌ای تحت عنوان «زن‌های سلینجر» نوشته‌ی «پل السکاندر» نوشته شده است.

منبع : روزنامه‌ اعتماد، ۶ تیر ۱۳۸۷

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

جی. دی. سالینجر

تولد ۱ ژانویه ۱۹۱۹
منهتن ، ایالت نیویورک
مرگ ۲۷ ژانویه ۲۰۱۰
کورنیش , ایالت نیوهمپشر
زمینه فعالیت نویسنده
ملیت آمریکایی 
سال‌های فعالیت ۱۹۴۰-۱۹۶۵
والدین مری جیلیچ
سول سالینجر

گفتاورد
تفاوت میان یک انسان بی‌تجربه و انسانی مجرب در این است که اولی به هر بهانه خواهان مرگی شرافت‌مندانه است، در حالی‌که دومی به خاطر هر چیزی به فروتنی زندگی را دوست دارد.

جروم دیوید سالینجر (به انگلیسی: Jerome David Salinger) (زاده ۱ ژانویه ۱۹۱۹ - درگذشته ۲۷ ژانویه ۲۰۱۰) نویسنده معاصر آمریکایی بود. رمان های پرطرفدار وی مانند ناتور دشت در نقد جامعهٔ مدرن غرب و خصوصاً آمریکا نوشته شده‌اند.

سالینجر بیشتر با حروف اول نام خود جی دی سالینجر معروف است.
زندگینامه
اطلاعات اندکی دربارهٔ زندگی سالینجر منتشر شده است و او با توجه به شخصیت گوشه‌گیر خود همواره تلاش می‌کند دیگران را به حریم زندگی‌اش راه ندهد.

او در سال ۱۹۱۹ در منهتن نیویورک از پدری یهودی و مادری مسیحی به دنیا آمده است. در هجده، نوزده‌سالگی چند ماهی را در اروپا گذرانده و در سال ۱۹۳۸ هم‌زمان با بازگشت‌اش به آمریکا در یکی از دانشگاه‌های نیویورک به تحصیل پرداخته، اما آن را نیمه‌تمام رها کرد.

اولین داستان سالینجر به نام «جوانان» در سال ۱۹۴۰ در مجلهٔ استوری به چاپ رسید. چند سال‌ بعد (طی سال‌های ۱۹۴۵ و ۱۹۴۶ ) داستان ناتور دشت به شکل دنباله‌دار در آمریکا منتشر شد و سپس در سال ۱۹۵۱ روانهٔ بازار کتاب این کشور و بریتانیا گردید.

ناتور دشت اولین کتاب سلینجر در مدت کمی شهرت و محبوبیت فراوانی برای او به همراه آورد و بنگاه انتشاراتی «راندم هاوس» (Random House) در سال ۱۹۹۹ آن را به عنوان شصت و چهارمین رمان برتر قرن بیستم معرفی نمود. این کتاب در مناطقی از آمریکا، به‌عنوان کتاب «نامناسب» و «غیراخلاقی» شمرده شده و در فهرست کتاب های ممنوعهٔ دههٔ ۱۹۹۰ - منتشر شدهٔ از سوی «انجمن کتابخانه‌های آمریکا» - قرارگرفت.

«فرانی و زویی»، «نه داستان» (در ایران با عنوان «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم» (یکی از داستان‌های آن) ترجمه و منتشر شده) «تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار» ، «جنگل واژگون» ، «نغمه غمگین» ، «هفته‌ای یه بار آدمو نمی‌کشه» و «یادداشت‌های شخصی یک سرباز»از جمله آثار کم‌شمارِِ سالینجر هستند. سالینجر دارای شخصیت پردازی قوی در داستانهای خود است. او به طور خاصی خانواده گلس را که معروفترین شخصیتهای داستانهای او هستند به عرصه کشاند ودر داستانهای متفاوت از افراد این خانواده پرده برداری کرد . خانواده ای که دارای هفت بچه و نابغه هایی که در یک برنامه رادیویی به طور مداوم حضور دارند و در دوره های مختلف جز شرکت کنندگان برنامه بچه باهوش هستند.اما در این خانواده بزگترین برادر مرشد دیگران است واو شخصیتی است با نام سیمور . سیمور ابتدا با اشاره کوچکی در یکی از داستانهای کوتاه با نام" یک روز خوش برای موز ماهی ها" حضور می یابد و همانجا پس از گفتگو با دختری کوچک به اتاق خود میرود و خودکشی میکند.در فرانی و زویی نیز اشاره هایی به او میشود ولی در کتاب «تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار» سالینجر از زبان بادی پسر دوم خانواده شروع به گسترش و بیان سیمور میکند. این که شباهتهای زیادی بین سیمور وخود سالینجر و بادی وجود دارد کما بیش در قهرمانهای دیگر سالینجر با خود او مشخص است . به عنوان نمونه شخصیت هولدن در ناتور دشت نیز از این قاعده مستثنی نیست. جنبه مهم زندگی سالینجر مبهم بودن او برای منتقدان وهواداران اوست به بیان بهتر نوعی دور از دست رس بودن است بهمین دلیل اطلاعات زیادی در مورد زندگی روزمره و عادی او موجود نیست. سلینجر در ۲۷ ژانویه ۲۰۱۰ (میلادی) و به مرگ طبیعی در محل زندگی خود در شهر کوچک کورنیش در نیوهمپشایر درگذشت.
رمان‌ها
ناتوردشت، ترجمهٔ محمدنجفی، انتشارات نیلا. - ترجمهٔ احمد کریمی ‌حکاک، انتشارات ققنوس.
فرانی و زویی، ترجمهٔ میلاد زکریا، نشر مرکز. - ترجمه امید نیک فرجام، انتشارات نیلا
تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار، ترجمهٔ امید نیک فرجام، انتشارات ققنوس (همچنین با عنوان بالا بلندتر از هر بلند بالایی، ترجمه شیرین تعاونی، انتشارات نیلوفر)
جنگل واژگون، ترجمه بابک تبرایی و سحر ساعی، انتشارات نیلا
مجموعه داستان‌ها
دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم، ترجمه احمد گلشیری، انتشارات ققنوس
هفته‌ای یه بار آدمو نمی‌کشه، ترجمه امید نیک‌فرجام و لیلا نصیری‌ها، انتشارات نیلا
نغمهٔ غمگین، ترجمه امیر امجد و بابک تبرایی، انتشارات نیلا
یادداشت های شخصی یک سرباز، ترجمه علی شیعه‌علی، انتشارات سبزان
دختری که می‌شناختم، ترجمه علی شیعه‌علی، انتشارات سبزان
شانزدهم هپ ورث، ترجمه علی شیعه‌علی، انتشارات سبزان
برداشت‌ها
داریوش مهرجویی فیلم پری را با برداشتی آزاد از رمان فرانی و زویی ساخته‌است.همچنین در فیلم هامون نیز اشاره ای به آن دارد.
کتاب ناتور دشت به وفور در سریال Ghost in the Shell: Stand Alone Complex از شبح درون پوسته مورد بحث قرار گرفته است.

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

تحقق شعار همت مضاعف با حرف و تمجید میسر نمی شود

رهبر انقلاب اسلامی روز چهارشنبه در دیدار هزاران نفر از کارگران سراسر کشور، پیشرفت را منوط به دو عنصر علم و تولیدِ دانش بنیان دانستند.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای با اشاره به پیشرفت‌های خیره کننده و ظرفیت‌های فوق‌العاده انسانی، طبیعی و علمی کشور، تأکید کردند: جبران عقب ماندگی‌های تاریخی، نیازمند همت مضاعف و چند برابر، و حرکت شتابان برای به فعلیت درآوردن ظرفیت‌های بسیار بالای کشور است و این همت مضاعف هم با صحبت کردن و تمجید و تعریف به وجود نمی‌آید بلکه لازمه آن، ورود حقیقی به میدان کار و ابتکار است.

در این دیدار که همزمان با هفته کارگر برگزار شد، رهبر انقلاب اسلامی در تبیین دیدگاه اسلام نسبت به قشر کارگر خاطرنشان کردند: برخلاف دیدگاه مادی که کارگر را فقط یک ابزار می‌داند، اسلام، کارگر را یک مجاهد فی سبیل‌الله می‌داند و برای کار و تلاش او هم ارزش و پاداش الهی قائل است.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای حفظ شأن و جایگاه کارگر در چارچوب دیدگاه اسلام را بسیار مهم خواندند و افزودند: قشر کارگر از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی تاکنون امتحان بسیار خوبی داده که دوران دفاع مقدس فقط یک نمونه آن است.

ایشان با اشاره به تلاش دشمنان از اول انقلاب برای استفاده از قشر کارگر و مسائل کارگری به عنوان اهرم فشار سیاسی بر ضد نظام اسلامی، خاطرنشان کردند: این موضوع در سی سال گذشته در دستور کار دشمنان نظام اسلامی قرار داشته است اما قشر کارگر نیز سی سال است که این طراحی را ناکام گذاشته‌اند.

رهبر انقلاب اسلامی ارتباط صمیمی میان کارگر و نظام اسلامی را ناشی از پایه مستحکم ایمانی نظام دانستند و افزودند: بر همین اساس حرکت مجموعه کشور در جهت تولید و با محوریت کارگر و تولید کنندگان پیش خواهد رفت و بدخواهان نخواهند توانست اخلالی در آن بوجود آورند.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای با تأکید بر این‌که پیشرفت مادی کشور بر دو پایه علم و تولید استوار است، خاطرنشان کردند: در دوران حکومت طواغیت در ایران، نه به علم اهمیت نداده می‌شد و نه به تولید متکی بر علم، بنابراین ملت ایران برای سال‌های متمادی دچار عقب‌ماندگی شد و جبران این فاصله نیازمند توجه بیش از پیش به علم و تولید است.

ایشان پیگیری موضوع علم در مراکز علمی و تحقیقاتی با استفاده از روش‌های نو و مدرن را بسیار با اهمیت برشمردند و افزودند: به لطف خداوند پیشرفت علمی در کشور آغاز شده است اما سرعت این حرکت باید دوچندان شود زیرا ما در اول راه هستیم.

رهبر انقلاب اسلامی با اشاره به جایگاه بی‌بدیل تولید دانش بنیان در عرصه‌های صنعت و کشاورزی تأکید کردند: دست‌یابی به تولید دانش بنیان به وسیله کارگر و کارفرما محقق می شود و مدیریت این موضوع نیز بر عهده دولت است که باید سازماندهی مناسب آن را انجام دهد.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای اجرای کامل سیاست‌های اصل 44 را در شکل‌گیری تولید دانش‌بنیان مهم ارزیابی و در عین حال خاطرنشان کردند:باید بسیار مراقب بود که اجرای سیاست‌های اصل 44، زمینه ساز نفوذ قانون‌دان‌های قانون‌شکن، نشود.

ایشان در همین خصوص افزودند: افرادی با دور زدن قانون، برخی کارخانه‌ها را می‌خرند و بعد هم با فروش تجهیزات و زمین آن به میلیاردها آلاف و الوف می‌رسند و در نهایت کارگران کارخانه را بیکار می‌شوند، لذا همه مسوولان باید مراقب باشند.

رهبر انقلاب اسلامی به رابطه کارگر و کارفرما هم اشاره و خاطرنشان کردند: در نظام اسلامی مبنای رابطه کارگر و کارفرما، التیام، همکاری و همسویی است و همه طراحان و سیاست پردازان باید در این جهت حرکت کنند.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای افزودند: ما نه همچون دیدگاه سوسیالیستی، کارفرما را مطرود، و نه همچون دیدگاه سرمایه‌داری، کارفرما را صاحب اختیار می‌دانیم بلکه معتقدیم با رابطه تعریف شده انسانی و اسلامی، و همکاری این دو عنصر شریف، پیشرفت کشور محقق خواهد شد.

ایشان پیشرفت‌های کنونی کشور را در مقایسه با دوران قبل از انقلاب، بسیار شگرف خواندند و با اشاره به صدور خدمات فنی و مهندسی، جایگاه برجسته کشور در سدسازی و ساخت نیروگاه، و راه‌اندازی خطوط تولید در کشورهای مختلف، تأکید کردند: با وجود همه این پیشرفت‌ها، اما هنوز با جایگاهی که در شأن ایران و میراث تاریخی ایران است، فاصله زیاد داریم و باید با همت مضاعف عقب ماندگی‌ها را جبران کنیم.

رهبر انقلاب اسلامی افزودند: همت مضاعف یعنی همت برای رسیدن به قله و این هدف نیز با حرف زدن و تمجید کردن به دست نمی‌آید بلکه نیازمند ورود حقیقی به میدان کار و ابتکار است.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای با تأکید بر این‌که ظرفیت کار و تلاش، و پیشرفت کشور بسیار بیشتر از ظرفیت کنونی است و باید همت همه چند برابر شود، خاطرنشان کردند: ملت ایران همانند جوان با استعدادی است که ظرفیت‌های فراوانی دارد و اگر تلاش لازم را انجام دهد، قطعاً به قله خواهد رسید و به یک ستاره تبدیل خواهد شد.

ایشان با تأکید بر این‌که ملت ایران در سال‌های گذشته و در عمل، بخشی از توانایی‌ها و ظرفیت‌های خود را نشان داده است افزودند: دانشمندان ملت ایران در شرایط تحریم و بدون کمک هیچ کشوری، توانستند نسل دوم و سوم سانتریفیوژها را تولید و همه دارندگان صنعت هسته‌یی را مبهوت کنند. جوانان با استعداد ایرانی در حوزه علوم زیستی توانستند از سلول‌های بنیادی، حیوانِ تولیدی به وجود آورند و در ردیف چند کشور معدود دارنده این توانایی و فناوری قرار گیرند و فرزندان این کشور با وجود سی سال تحریم، اکنون موشک‌های پیشرفته و ماهواره بَر می‌سازند.

رهبر انقلاب اسلامی تأکید کردند: این موارد بخشی از توانایی‌های ملت ایران است، بنابراین باید از همه ظرفیت‌های انسانی، علمی، و طبیعی کشور استفاده کرد که لازمه به فعلیت رساندن این ظرفیت‌ها، همت مضاعف است.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای با اشاره به غیرقابل تحمل بودن پیشرفت ملت ایران برای استکبار افزودند: این پیشرفت‌ها خارج از قاعده قدرت‌های استکباری است و به همین دلیل در مقابل ملت ایران صف آرایی و دشمنی می‌کنند اما همان‌گونه که در سی سال گذشته نتوانسته‌اند کاری انجام دهند، قطعاً بعد از این هم هیچ کاری نمی‌توانند بکنند.

ایشان پشت گرمی ملت ایران را الطاف الهی و ایمان، و عمل صالح ناشی از این ایمان دانستند و خاطرنشان کردند: همان‌گونه که خداوند متعال وعده فرموده نتیجه ایمان و عمل صالح، پیروزی و عزت در دنیا، و فلاح و نجاح در آخرت است.

رهبر انقلاب اسلامی با تأکید بر این‌که پیشرفت حقیقی کشور در گرو ادامه راه ایمان و عمل صالح است، افزودند: رحمت و سلام خدا بر امام بزرگوار(ره) که این راه را به ما نشان داد و با آن ایمان الهی خود، ملت ایران را بیدار و به این راه هدایت کرد.

در این دیدار آقای شیخ‌الاسلامی وزیر کار و امور اجتماعی در سخنانی، با اشاره به سیاست‌های کلان این وزارتخانه گفت: بومی‌سازی، بهبود و گسترش فرهنگ کار، تدوین الگوی ایرانی – اسلامی کار، منشور سه جانبه گرایی اسلامی درخصوص رابطه کارگر و کارفرما، و تدوین پیوست‌های فرهنگی برای برنامه‌های اجرایی از جمله جهت گیری‌ها و برنامه های در دست اجرا است.

وی، پیگیری و تصویب قوانین، آیین‌نامه و مقررات حمایتی از کارگران، اصلاح قانون بیکاری، تدوین آیین‌نامه مشاغل سخت و زیان‌آور، افزایش پوشش یارانه‌ای بیمه‌های اجتماعی کارگران، تأمین مسکن مهر و حذف شرکت‌های خدمات نیروی انسانی را از دیگر برنامه‌های وزارت کار و امور اجتماعی برشمرد.

در ابتدای این دیدار به مناسبت شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله علیها مراسم مرثیه‌سرایی برگزار شد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

رهبر انقلاب: ملت ایران تهدید کنندگان را به زانو درخواهد آورد

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب حضرت آیت‌الله خامنه‌ای با تبریک ایام ولادت حضرت زینب سلام الله علیها، به تأثیرپذیری انقلاب اسلامی از حرکت تاریخی آن حضرت، و نقش ایمان و معنویت در قدرت و عظمت این انقلاب اشاره کردند و افزودند: آنچه که باعث شده است ملت ایران در 30 سال گذشته، همواره یک چهره الهام بخش در دنیای اسلام باشد، تأثیرپذیری از شخصیت های برجسته دینی از جمله حضرت زینب سلام الله علیها است و قدرت ملت ایران در واقع ناشی از این تأثیرپذیری معنوی است.

ایشان با تأکید بر اینکه قدرت ملت ایران به تجهیزات نظامی نیست، خاطرنشان کردند: البته ملت ایران در عرصه تجهیزات دفاعی و سخت افزاری پیشرفتهای جهشی داشته است اما عامل اصلی قدرت و عظمت کشور و ملت اسلامی، جوهر ایمانی است.

رهبر انقلاب اسلامی افزودند: به همین دلیل است که ملت ایران با وجود 30 سال تحریم، تهدید، حمله نظامی و خباثت های سیاسی و امنیتی، رشد مضاعف کرده و حرکت رو به جلوی بیش از حد متعارف داشته است.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای خاطرنشان کردند: تهدید تلویحی اتمی، در ملت ایران تأثیری نخواهد داشت اما این تهدید، مایه ننگی در تاریخ سیاسی امریکا و نقطه سیاهی در کارنامه دولت امریکا خواهد بود.

 ایشان تأکید کردند: با این تهدید، پشت صحنه نمایش صلح دوستی و بشر دوستی، و پایبندی به معاهدات اتمی، و دراز کردن دست دوستی به سوی ملت ایران، کاملاً مشخص شد.

رهبر انقلاب اسلامی افزودند: تهدید اتمی ملت ایران، در واقع تبدیل ادبیات روباه منش دولت امریکا به ادبیات گرگ منش است.

آیت‌الله خامنه‌ای با تأکید بر اینکه قدرتهای اتمی بویژه امریکا بدنبال استفاده از قدرت اتمی برای سلطه بر دنیا هستند، افزودند: هیچیک از این قدرتهای اتمی، به معاهدات بین المللی در زمینه سلاحهای هسته ای پایبند نیستید و به آنها عمل نمی کنند و آشکارا  دروغ می گویند اما هنگامی که کشورهای دیگر بدنبال استفاده از فناوری هسته ای می روند، آنها را متهم به عمل نکردن به معاهدات بین المللی می کنند زیرا این قدرتها نمی خواهند رقیبی برای آنها وجود داشته باشد.

ایشان با تأکید مجدد بر سیاست هسته ای جمهوری اسلامی ایران، خاطرنشان کردند: ما بارها گفته ایم که به دنبال استفاده از سلاحهای کشتار جمعی نیستم اما ملت ایران هم در مقابل اینگونه تهدیدها و گُنده گویی ها تسلیم نخواهد شد و تهدید کنندگان را به زانو درخواهد آورد.

رهبر انقلاب اسلامی با تأکید بر اینکه مجامع بین المللی نباید به سادگی از تهدید اتمی رئیس جمهور امریکا بر ضد ملت ایران بگذرند، افزودند: رئیس جمهور امریکا به چه حقی ملت ایران را تهدید هسته ای می کند؟ این تهدید، تهدید صلح و امنیت جهانی و بشریت است و نباید کسی در دنیا به خود جرأت دهد که چنین تهدیدی را، حتی بر زبان جاری کند.

آیت‌الله خامنه‌ای با تأکید بر اینکه ملت ایران در مقابل اینگونه تهدیدها شکست ناپذیر است، خاطرنشان کردند: ملت ایران به هیچ وجه اجازه نخواهد داد، امریکاییها با چنین تهدیدها و یا ابزارهایی، بار دیگر سلطه جهنمی خود را بر ایران تجدید کنند.

ایشان تأکید کردند: این ملت، علیرغم خواست دشمن، در همه عرصه ها پیش خواهد رفت و ایمان و بصیرت روز افزون جوانان و ملت ایران، بر همه تهدیدها و همچنین ترفندهایی مانند آنچه که در سال گذشته اتفاق افتاد، فائق خواهد آمد.

رهبر انقلاب اسلامی در بخش دیگری از سخنان خود به تبیین شخصیت والا و کم نظیر حضرت زینب سلام الله علیها و نقش برجسته آن حضرت در زنده ماندن حادثه عاشورا و پیام تاریخی آن پرداختند و خاطرنشان کردند: عامل اصلی پیروزی خون بر شمشیر در حادثه عاشورا، حضرت زینب سلام الله علیها بودند که با نقش برجسته خود نشان دادند که زن در متن حوادث مهم تاریخی قرار دارد.

آیت‌الله خامنه‌ای با تأکید بر اینکه حضرت زینب سلام الله علیها، حجاب و عفاف زنانه را به عزت مجاهدانه و یک جهاد بزرگ تبدیل کردند، افزودند: نمونه بارز این واقعیت، خطبه فراموش نشدنی آن حضرت در بازار کوفه و در شرایط بسیار سخت آن زمان است، که ایشان با فصاحت و بلاغت، تحلیل دقیق و عظیمی از وضعیت آن روز جامعه اسلامی ارائه و انقلاب نبوی و علوی را آسیب شناسی کردند.

ایشان ضمن بیان بخشهایی از خطبه حضرت زینب سلام الله علیها، خاطرنشان کردند: آن حضرت تصریح می کنند که مشکل اصلی جامعه اسلامی در آن زمان بی بصیرتی مردم در شناخت فتنه و در مقابل مدعیان انقلابی گری، و تشخیص ندادن حق و باطل بود که نتیجه آن هم بر نیزه رفتن سر فرزند پیامبر (ص) شد.

رهبر انقلاب اسلامی نقش و عملکرد حضرت زینب سلام الله علیها در حادثه عاشورا و پس از آن را، الگویی برای همه بشریت، به ویژه زنان مسلمان دانستند و افزودند: آن حضرت با درآمیختن حجب و حیا و عفاف زنانه با عزت مسلمانانه و مومنانه در واقع جایگاه و عظمت واقعی زنان را نشان دادند.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای ، با اشاره به روشهای غلط و انحرافی دنیای فاسد غرب برای معرفی شخصیت زن تأکید کردند: دنیای غرب تلاش دارد، اینگونه القاء کند که عظمت زن در کنار گذاشتن عفاف و حجاب، و جلوه گری در مقابل مردان و هوسرانان است، در حالیکه این روش، تحقیر زن است.

ایشان، خاطرنشان کردند: حرکت زنان در انقلاب اسلامی، حرکتی زینب گونه بوده است و زنان همواره برجسته ترین نقش ها در انقلاب اسلامی و دفاع مقدس ایفا کرده اند.

رهبر انقلاب اسلامی همچنین با اشاره به وظیفه سنگین پرستاران در موضوع حفظ سلامت، افزودند: در کنار این وظیفه سنگین، تکالیف پرستاران از جمله رعایت اخلاق پرستاری نیز بسیار مهم و سنگین است.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای با اشاره به حساسیت و سختی کار پرستاران در تسکین آلام جسمی و روحی بیماران، خاطرنشان کردند: با توجه به اهمیت وظیفه پرستاران، مناسب است تا منشور اخلاقی پرستاران تهیه و میثاق پرستاری به پرستاران تعلیم داده شود.

در ابتدای این دیدار خانم دکتر وحید دستجردی وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی با اشاره به وظیفه سنگین و سخت پرستاران در حوزه سلامت گفت: دولت و مجلس گامهای خوبی برای بهبود وضعیت شغلی پرستاران برداشته اند که تصویب قانون ارتقای بهره وری پرستاران از جمله آنها است.

وی به برگزاری بیش از 300 دوره بازآموزی برای پرستاران در 3 سال گذشته اشاره کرد و افزود: در چند سال اخیر، راه اندازی دوره های کارشناسی ارشد حرفه ای و تدوین استانداردهای حرفه پرستاری اجرایی شده است.

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩