نون و القلم

"و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت" - خیام

جملات قصار ویکتور هوگو

«آزادی ما از نقطه‌ای شروع می شود که آزادی دیگران پایان می‌یابد.»
بینوایان
«بدبختی، مربی استعداد است.»
بینوایان
«به‌مرگ راضی شدن، به‌فتح نائل شدن است.»
بینوایان
«تعارف و خوش آمدگوئی، چیزی مانند بوسیدن از روی چادر است.»
بینوایان
«جسد دشمنی را که تشییع میکنی سنگین نیست.»
شاه تفریح می‌کند
«خدا فقط آب را آفرید، انسان شراب را.»
جشن تِرِز
«در بینوائی همچنان که در سرما نیز دیده می‌شود، آحاد به یکدیگر فشرده می‌گردند.»
بینوایان
«شاید بتوان از هجوم سیل‌آسای یک ارتش ممانعت کرد، اما از هجوم افکار و عقاید نمی‌توان جلوگیری نمود.»
داستان یک جنایت - ۱۸۷۷/ ۱۸۷۸ میلادی
«فقر و مسکنت ، مردان را به‌جنایت و زنان را به‌فحشاء سوق می‌دهد.»
بینوایان
«فکر کردن، شغل ذهن است، خواب دیدن، تفریح آن.»
بینوایان
«فلسفه، میکروسکوپ افکار است.»
بینوایان
«گاهی کار فقر و بیچارگی به جائی می‌رسد که رشته‌ها و پیوندها را می‌گسلد، این مرحله‌ای است که تیره‌بختان و سیاه‌کاران چون بدانجا رسند درهم آمیخته و در یک کلمه که "شومی" است شریک می‌شوند، این کلمه بینوایان است.»
بینوایان
«وقتی نتیجه انتخابات اعلام شد، یعنی رأی بالاترین مرجع اعلام شده است.»
بینوایان
«همه‌جا شادمانی قشر نازکی است که روی رنج و بیچارگی کشیده‌اند.»
بینوایان
«هیچ چیز مثل بدبختی کودکان را ساکت نمی‌کند.»
بینوایان
«آنانکه نمی‌توانند خود را اداره کنند، ناچار از اطاعت دیگرانند.»
«آینده کودکان بسته به‌تربیت پدر و مادر است.»
«ادبیات، راز پنهانی تمدن است، شعر، سرّ مکتوم آمال است.»
«از آن در شگفتم که در سینه دلی دارند و می‌پندارند که آسایش و سعادت بشر جز مهر و صفا راه دیگری دارد.»
«از کوچکی میل داشتم بزرگ باشم.»
«امید در زندگانی بشر آنقدر اهمیت دارد که بال برای پرندگان.»
«انسان در این عالم چون شبح سرگردانی است که هنگام عبور از این راه، حتی سایه‌ای از خود به یادگار نمی‌گذارد.»
«باید درهای علم به روی همه باز باشد، هرجا مزرعه هست، هرجا آدم هست، آنجا کتاب هم باید باشد.»
«بدتر از مرگ چیست؟ آنچه بعد از آمدنش مرگ را می‌طلبی.»
«بهترین دوستان من کسانی هستند که پیشانی و ابروهای آنها باز است.»
«خدمت به‌وطن نیمی از وظیفه است و خدمت به‌انسانیت، نیم دیگر آن.»
«خوبی‌ها و بدی‌های اجتماع به‌دست ما ساخته شده است و به‌جای ناله، جای آن را دارد که درصدد دفع آن برآئیم.»
«خوشبخت کسی که به‌یکی از این دو چیز دسترسی دارد، یا کتاب‌های خوب، یا دوستانی که اهل کتاب باشند.»
«دانشمندان، علماء و بزرگان هرکدام نردبانی برای ترقی دارند، لیکن شاعران و هنرمندان، این مدارج را پروازکنان می‌پیمایند.»
«دروغ مظهری از شیطان است زیرا شیطان دو نام دارد، یکی شیطان و دیگری، دروغ»
«در هر ملت چراغی است که به عموم افراد نور می دهد و آن معلم است.»
«صالح‌ترین فرزندان آنهایی هستند که با اعمال خود باعث افتخار پدر و مادر خود شوند.»
«عذاب وجدان، بدتر از مرگ در بیابان سوزان است.»
«علت این که ما از موسیقی خوشمان می‌آید این است که در دنیای رؤیاها و احلام خود فرو می رویم، طبایع عالی، موسیقی را دوست می‌دارند لیکن بهتر آن می‌دانند که از آن به‌عنوان وسیله برای دخول در رؤیاهای خویش استفاده کنند.»
«قحط و بیماری در مقام مقایسه با جنگ ، چیزی نیست زیرا خود این دو نیز زائیده عواقب وخیم و ناهنجار جنگ هستند.»
«کتاب، جام جهان‌نما است.»
«کینه و تنفر را به‌کسانی واگذار کنید که نمی‌توانند دوست بدارند.»
« گسیختن رشته علایق فرزندی، غریزه بعضی از خانواده‌های بینوا است.»
«مانند پرنده باش که روی شاخه سست و ضعیف لحظه‌ای می‌نشیند و آواز می‌خواند و احساس می‌کند که شاخه می لرزد ولی به آواز خواندن خود ادامه می‌دهد زیرا مطمئن است که بال و پر دارد.»
«مردم فاقد نیرو نیستند، فقط فاقد اراده‌اند.»
«مرگ مهم نیست، خوشبخت نبودن مهمترین چیزها است.»
«مسافرت، به‌منزله هرلحظه مردن و زنده شدن است.»
«من اشخاص زنده را آنهائی می‌دانم که مبارزه می‌کنند، بی‌مبارزه، زندگی مرگ است.»
«وقتی که کیسه خالی شد، دل پر می‌شود.»
«هدف هنر امروز، زندگی است نه زیبائی.»
«یک پرنده کوچک که زیر برگ‌ها نغمه سرائی می‌کند، برای اثبات خدا کافی است.»
«یک زن کامل کسی است که بداند چگونه فرمان‌روائی کند.»

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸

سری به خانه جلال آل احمد در چهارشنبه سوری

آخرین سه شنبه سال بود و شب چهارشنبه سوری. برای کاری رفته بودم تجریش. بعد از اینکه کارم تموم شد نمی دونم چطور شد به کله ام زد برم خانه ی :جلال آل احمد". تا به حال نرفته بودم، اما خیلی دوست داشتم برم. آدرسش یادم بود."تجریش، خیابان فردوسی". پلاکش یادم نبود. اما عکس خانه را قبلا دیده بودم. توی یه برنامه ی مستند که دباره ی جلال ساخته بودند نیز از خانه فیلمبرداری کرده بودند که توی تلویزیون دیده بودم. تقریبا می توانستم آن خانه را بشناسم. حتی یه علامت هم از آن در ذهنم مانده بود که خیلی کمک می کرد بتوانم آنرا پیدا کنم و آن این بود که سر کوچه با اسپری نوشته شده است"ارض". خلاصه تقریبا بین رفتن و نرفتن مانده بودم. به خود می گفتم "آخه توی این گیر و دار و شلوغ پلوغی چهارشنبه سوری می خوای دنبال پیدا کردن یه خونه راه بیفتی که چی بشه؟!"
خلاصه رفتم میدان تجریش، دیدم یه راننده تاکسی داره داد می زنه "دربست". ازش پرسیدم "آقا، می خواستم برم خیابان فردوسی". گفتش"می ری توی خیابان ولیعصر، اولین کوچه سمت راست". به قدری خوشحال شده بودم که حد نداشت. به خودم می گفتم"یعنی به همین راحتی تونستم کوچه را پیدا کنم؟" رفتم و رفتم تا به اولین کوچه که رسیدم دیدم اسم کوچه هست "سعدی". به خودم گفتم شاید چون سعدی و فردوسی جفتشان شاعر بودند، لابد راننده ی بنده خدا اشتباهی آدرس داده. البته حدس دیگری هم زدم و آن این بود که شاید کوچه ی فردوسی همینه ولی اسمش عوض شده. چون این آدرس برای دهه ی 30 هستش،آنرا از نامه ای که جلال به امام(ره) نوشته بود و آدرس را در آخر نامه آورده بود، به یاد داشتم. لابد بعد از گذشت 60 سال، اسم کوچه عوض شده.
خلاصه رفتم داخل کوچه. دنبال آن خانه ای که تصویرش در ذهنم نقش بسته بود ، گشتم ولی هیچ خبری نبود. از یک خانم میانسالی که معلوم بود تازه از خرید برگشته بود پرسیدم "کوچه ی فردوسی همینه؟" گفت"نه اینجا سعدیه و کوچه ی بعدی هم فلان. دقیقا کجا می خوای بری؟" گفتم"آدرس را دقیقا نمی دونم، فقط اینو می دونم،تجریش، خیابان فردوسی" آب پاکی را ریخت رو دستم و گفت "این آدرس دقیق نیست و از من کمکی بر نمی یاد". همان موقع که رویم را از آن زن برگرداندم، دیدم یک پیرمرد که بیشتر شبیه یک کارگر بود تا اهالی بالا شهر تهران، وارد کوچه شد. گفتم"حاجی خسته نباشید، می خوام برم کوچه ی فردوسی، می دونی کجاست؟" لبخند ملایمی بر لبانش نقش بست. مانده بودم که چرا می خنده. گفت"اسم این کوچه خیلی وقته عوض شده. الان اسمش "رفعت" است." حدس می زدم بعد از گذشت این همه سال اسمش تغییر کرده باشد. از پیرمرد پرسیدم "این کوچه کجاست؟" گفت"اول شریعتیه،بعد از شهرداری." سریع گوشی موبایل را در آوردم و برنامه ی نقشه ی تهران را در آن اجرا کردم و گوشی را جلویش گرفتم و گفتم"دقیقا از روی نقشه به من نشان بده کجاست" گفت" من نقشه بلد نیستم. ببین اینو که بری بالا(دستش به سمت خیابان شهرداری بود)، بعد از پل تجریش، میری بالا تا برسی به چراغ. بعد می ندازی توی شریعتی. 200 یا 300 متر که بری، سمت چپ، اسمش کوچه هست "رفعت".
حرفش که تموم شد، بدون اینکه حرفی بزنم، داشتم خیره خیره نگاهش می کردم و پیرمرد هنوز لبخند مسخره ای بر روی لبش باقی مانده بود. دوباره خندید و گفت"برو،انشاءالله پیداش می کنی". انگار این پیرمرد می دانست دنبال  خانه ی چه کسی هستم. انگار از همه چیز خبر داشت،اینو می شد از توی چشماش و از روی لبخندش خواند.از پیرمرد تشکر کردم و رفتم. به میدان قدس که رسیدم، از یک راننده تاکسی پرسیدم "اینجا کوچه فردوسی یا رفعت داره؟" گفت"فردوسی که نه، اما رفعت هست،تقی رفعت، برو داخل شریعتی، سمت چپ". رفتم و رفتم تا اینکه رسیدم به کوچه "شهید تقی رفعت". وارد کوچه شدم. هنوز باورم نمی شد وارد کوچه ای شده ام که خانه ی جلال آل احمد و سیمین دانشور در آن قرار دارد. فکر می کردم اشتباه آمده ام. در داخل کوچه، دنبال آن خانه ی قدیمی که تصویرش را دیده بودم، می گشتم.
همین روزها از خواندن نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد فارغ شده بودم. نامه هایی که بین شهریور 31 تا خرداد 32 نوشته شده بود. در این زمان، سیمین برای تحصیلات به آمریکا رفته بود و جلال از فرصت استفاده کرده بود و شروع به ساختن این خانه کرده بود. برای ساختن این خانه، چه سختی ها که نکشید. چند هزار تومان به پول آن زمان زیر قرض رفت. از کمک پدرش استفاده کرد. خودش هم گاهی اوقات مثل کارگرها آستین ها را بالا می زد و آجر جابجا می کرد. اینقدر حساس بود که اگر بنا کمی خطا می کرد، حسابش را کف دستش می گذاشت.
خلاصه توصیف این خانه را بقدری دقیق در این نامه ها خوانده بودم که اگر آنرا می دیدم، سریع می شناختم. در حالی که وارد کوچه می شدم به خانه های دو طرف کوچه نگاه می کردم. خانه های تازه ساز، شیک، بلند ومن دنبال خانه ای قدیمی می گشتم. این خانه ها باعث می شد تا خانه ی جلال را سریع تر پیدا کنم. کمی که وارد کوچه شدم و نتوانستم خانه را پیدا کنم، خواستم برگردم. به خودم می گفتم همین که کوچه را پیدا کردم خودش کلیه! بعدا سر فرصت می آیم و خانه را پیدا می کنم. چون غروب بود و هوا کم کم داشت تاریک می شد. همین که داشتم بر می گشتم، خواستم از کسی بپرسم خانه کجاست،اما راستش خیلی مسایل وجود داشت که نمی گذاشت از رهگذران بپرسم خانه ی سیمین دانشور کجاست؟ یا بپرسم خانه ی جلال آل احمد کجاست؟ یا اصلا بپرسم کجای این کوچه نوشته است"ارض"؟! و یا اصلا فکر می کردم اگر هر جوری بپرسم، بهم می گویند"برو بچه، شب چهار شنبه سوری اومدی..." البته بیشتر رهگذران جوان بودند و من دنبال یک فرد مسن می گشتم، چون احتمال اینکه از ساکنان قدیمی آنجا بیشتر است و کمک گرفتن از آن آسان تر. در حال برگشتن از کوچه، دیدم یه پیرمرد با یک فرد میانسال دارند واد کوچه می شوند. می خواستم از پیرمرد بپرسم "خانه ی سیمین دانشور کجاست؟" اما نمی دانم چرا پرسیدم"آقا، اینجا کوچه ی فردوسی است؟" شاید این سوال به خاطر این بود که هنوز باور نمی کردم اینجا کوچه ی فردوسی باشد. پبرمرده گفت"آره، اینجا فردوسیه، اما وقتی رفعت مرد، اسمش شد رفعت" این جمله ها را با لبخندی مسخره بر لب گفت. معلوم بود از اینکه اسم کوچه ای قدیمی، آن هم کوچه ای که به این مهمی است و شخصیت های بزرگی مثل  سیمین دانشور، و سابقا جلال آل احمد و نیما یوشیج در آن زندگی می کرده اند، عوض شده است ، ناراحت است. همین حرف، باعث شد دوباره برگردم و خانه را جستجو کنم. اما باز هم تا کمی پیش رفتم، برگشتم که برم. در حال برگشت بودم که دیدم یک پیرزن در حال انداختن زباله ها به سطل زباله است. به خودم گفتم "این پیرزن حتما از اهالی قدیمی کوچه است حتما می شود از آن اطلاعاتی کسب کرد." رفتم جلو و جرات کردم از او سوال کنم. سلام کردم و گفتم"دنبال خانه ی سیمین دانشور می گردم" منتظر بودم بهم بخنده. اما گفت "درست اومدی، خانه اش این جا ست. آن وقتها که حال داشت و پیر نشده بود، زیاد می دیدمش، اما الان اونم مثل من پیر شده، خونش همین جاست." داشتم زل زل به چشماش نگاه می کردم و نمی توانستم حرفی بزنم. باورم نمی شد این حرفها را شنیده باشم. یعنی واقعا درست آمده ام و توانسته ام این خانه را پیدا کنم؟ از پیرزن پرسیدم "واقعا خانه ی سیمین ئانشور همینجاست؟" گفت"آره پسرم، قیافش هم سیاهه!" تا گفت سیاه، یاد نامه های جلال به سیمین افتادم که جلال، در بعضی نامه ها، سیمین را "سیاه سوخته ی عزیزم" و یا "سیاه سوخته ی شیرازی" خطاب کرده بود.گفتم"درسته، ایشان شخصیت ادبی بزرگی هستند" گفت"آره، شاعره" داشت خنده ام می گرفت از این اطلاعات ناقص این پیرزن، اما جلوی خنده ام را گرفتم. می دانستم که به خاطر پیری است. فراموشی است و هزار دردسر دیگر. گفتم"شاعر که نه، اما نوسنده هستند، اما شاید طبع شعر هم داشته باشند"گفت"آره، آره، یادم رفته بود،نویسنده است، حالا چیکارش داری؟" یکهو جا خوردم. از خودم پرسیدم"واقعا چیکارش دارم" اما من برای دیدن سیمین نیامده بودم، فقط آمده بودم خانه را ببینم و بروم دنبال کارم. به پیرزن گفتم"هیچی، فقط می خواستم بدانم خانه اشان کجاست، فقط همین" گفت"برو آخر کوچه، برو سمت راست، ار اهالی آنجا بپرسی یهت می گن" ازش یه عالمه تشکر کردم و رفتم. رفتم و رفتم، دوباره خواستم برگردم و یه روز دیگر بیام دنبال خانه، اما همین که خواستم برگردم، چشمم از گوشه ی دیوار به کلمه ای خورد و آن این بود"ارض". سریع رویم را برگرداندن و دیدم که بله، درست است. خانه ی جلال است. بالاخره پیدایش کردم. رفتم جلو و دستم را به آجرهای این خانه ی کشیدم. الان که یاد آن زمان و کارهایی که کرده ام می افتم خنده ام می گیرد. طوری آجرهای خانه را لمس می کردم که یک زیارت کننده، حرم امامی را لمس می کند و به آن دخیل می بندد. شاید به خود می گفتم تو که دستت به جلال نمی رسه، اما حداقل می تونی خانه ای که او با دستهای خودش ساخت، درد دل کنی. سریع گوشی موبایلم را درآوردم و از خانه تعدادی عکی برداشتم.بقدری این خانه برای من عزیز که انگار دارم از یک اثر بزرگ تاریخی عکس می گیرم.
خیلی دلم می خواست در خانه را بزنم و وارد خانه بشوم و با سیمین صحبت کنم. اما از خودم پرسیدم"آخه پسر، تو را چکار است به این خانه، برو پی کار خودت" تازه از کجا معلوم سیمین، داخل خانه باشد. اصلا از کجا معلوم مرا راه بدهند. اصلا این چه معنی داره که یه قریبه وارد خانه ی کسی بشود. قبلا در تلویزیون دیده بودم که در یک برنامه مستند جلال، وقتی خواسه بودند داخل خانه شوند، به آنها اجازه ی ورود نداده بودند. می دانستم که سیمین به دلایل خیلی زیادی، نمی خواهد هر کسی وارد این خانه بشود. این خانه برای او مقدس است و یادآور خاطرات شیرینی است که در کنار شوهرش جلال، در آن سپری کرده است و نمی خواهد تبدیل به کاروانسرایی شود که هر خل و چلی مثل من پاشه بره داخلش سرک بکشه. وقتی چهار تا آدم حسابی را به آن راهی نیست، آن وقت من سر پیازم یا ته پیاز که بخوام برم داخل آن خانه. نه خبرنگارم و نه گزارشگر و نه آشنایی و نه هیچی. خواستم دروغ بگم . بگویم گزارشگر هستم و می خواهم با سیمین دانشور مصاحبه کنم. به ماردم زنگ زدم. مادرم هم مثل من جلال و سیمین را دوست دارد و آنها را مثل من خوب می شناسد. گفتم "مادر به نظرت من الان کجام؟"گفت"اذیت نکن علی، لابد رفتی ترقه باری بچه" گفتم "نه، من الان جلوی خانه ی جلال آل احمد وایستادم و شدیدا مصمم هستم برم داخل این خونه" گفت"بچه، دیوانه بازی در نیار. زنگ میزنند پلیس بیاد ببردت ها!" می دانستم که داره شوخی ما کنه، اما همین حرفش باعث شد کله شقی را کنار بگذارم و دیگه بیخیال داخل آن خانه رفتن بشوم. اما من در حالت طبیعی نبودم. اگه بخوام حال خودم را در آن زمان وصف کنم، حال جلال را داشتم وقتی که همسرش در مسافرت بوده و  او نامه ای از او ندارد. یادم است جلال در یکی از نامه هایش وقتی که در آبادان بوده در خانه ی دکتر شیخ و همسرش در آمریکا،به سیمین می نویسد، "وقتی بیرون بودم،دکتر شیخ به جلال خبر می دهد که بیا خانه که از همسرت نامه ای رسیده. جلال وقتی به خانه می آیدمی بیند در قفل است و کسی هم در خانه نیست. پنجره را می شکند و از آنجا داخل خانه می شود تا نامه را بدست آورد و بخواند. من هم یه همچین حالتی داشتم. الان جلوی خانه ای هستم که بیشتر تز خود خانه، آن کسی که در داخل این خانه زندگی می کند، برای من عزیز است. حتی این حالت قبلا هم به من دست داده است وقتی 18 شهریور رفته بودم مسجد فیروزآبادی شهر ری برای رفتن به سر قبر جلال. دیدم در وردوی قفل است، از در بالا رفتم و از روی آن پریدم. الان که یاد این کارهای خودم می افتم، نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم. حالا هم در کنار این خانه هستم، اما نمی شود کاری کرد. برگشتم. به خودم دلداری دادم که شاید روزی در جایی دیگر، سیمین را از نزدیک ببینی. هر سال 18 شهریور سر قبر جلال هستم و می شینم یه دل سیر باهاش درد دل می کنم. کاش می شد یه سال سیمین را آنجا ببینم.
دیگه شب شده بود.رفتم ترمینال، روبروی امامزاده صالح، سوار اتوبوس شدم. از بالای پشت بام ها مردم در حال فشفشه بازی بودند. ترقه می انداختند و شادی می کردند. اما من اصلا شاد نبودم. با اینکه توانسته بودم خانه را پیدا کنم، اما چیز دیگری فکر من را به خودش مشغول کرده بود. وقتی که چشمم به گلدسته های حرم امام زاده صالح برخورد، یاد داستان "گلدسته ها و فلک" جلال افتادم. صبح آنروز به دندانپزشکی رفته بودم دفترچه ی بیمه همراهم بود. وقتی آنرا در دستم دیدم، یاد داستان "دفترچه ی بیمه" جلال افتادم. اصلا نمی دانم چرا هر چیزی را که می بینم، جلال را به یاد من می آورد. شاید دلیل این دل غمگینی همین باشد، همین نبود جلال، فقدان جلال و امثال جلال در این روزگار ما ...

والسلام

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸

روابط مصدق با آمریکا و توده‌ای‌ها-در مناظره جنجالی باوند، سلیمی نمین و زیباکلام

مناظره درباره صنعت ملی شدن نفت زودتر از سالگرد این واقعه بین «هرمیداس باوند» استاد دانشگاه، «صادق زیباکلام» استاد دانشگاه و «عباس سلیمی نمین»، رئیس مرکز مطالعات تاریخ معاصر در دفتر مجله مثلث برگزار شد. مناظره ای جنجالی که ریشه آن را باید در نظرات متفاوت زیباکلام و سلیمی نمین درباره کودتای 28 مرداد جستجو کرد. زیباکلام معتقد است که مصدق می توانست با آمریکا مصالحه و از کودتای 28 مرداد جلوگیری کند. سلیمی نمین اما اینگونه حرف ها را موجب تبرئه آمریکا و غرب در وقایع ایران می داند. باوند اما چندان مایل نبود که در میانه این دو نظر سمت یکی را بگیرد. این مناظره هر چه که بود دربردارنده رویداد تازه‌ای بود. زیباکلام به عنوان یک اصلاح‌طلب در مقام منتقد بخشی از عمل سیاسی دکتر مصدق سخن می‌گوید و سلیمی نمین به عنوان یک اصولگرا از ایستادگی مصدق در برابر آمریکا دفاع می‌کند.

ـ با تشکر از هر سه بزرگوار، آقایان سلیمی‌نمین، و دکتر  زیبا‌کلام و دکتر باوند که دعوت مجله مثلث را پذیرفتید. لازم به گفتن نیست که بحث ملی شدن صنعت نفت و نقش دکترمصدق در آن برهه زمانی از چنان اهمیتی برخوردار است که شاید هر چقدر راجع به آن بحث شود، کافی نباشد.

آقای دکتر زیبا‌کلام برداشتی دارند با این مضمون که اگر صنعت نفت ملی نمی‌شد و دکتر مصدق به پیشنهاد آمریکایی‌ها توجه می‌کرد، چه‌بسا کودتایی رخ نمی‌داد و هزینه‌های زیادی به کشور تحمیل نمی‌شد.  با اجازه دیگر میهمانان از آقای زیباکلام می‌خواهم که این گفته را بیشتر تبیین کنند.

زیباکلام: با نام و یاد حضرت حق و با عرض تشکر از هفته‌نامه مثلث. می‌خواهم بگویم ما در تاریخ تحولات سیاسی یکصد سال اخیرمان  یکسری چیزهایی را فرض گرفته‌ایم. مثل سیاه و سفید. یکسری شخصیت‌ها را فرض گرفته‌ام که خائن هستند. یکسری را فرض گرفته‌ایم خادم‌اند. خوب یک مورخ اگر قرار باشد ابداع و نوآوری بکند و در حوزه کاری‌اش به سطح دانش ما بیفزاید چه طور می‌تواند این کار را بکند. و صرفا بخواهد تکرار مکررات بکند. حسن خائن، تقی خادم، عباس خائن، اون یکی خادم.{سلیمی‌نمین با خنده: صادق خائن} این جریان خیلی خوب بوده. این جریان خیلی بد بوده است. به نظر من کار مورخ قدری باید فراتر از تکرار مکررات باشد و اساسا این حرف من است. در خصوص ملی شدن صنعت نفت اگر دقت بکنید می‌بینید ما یکسری چارچوب‌ها، یکسری سیاه و سفید‌هایی را ظرف این پنجاه و پنج، شش سالی که از ملی شدن صنعت نفت می‌گذرد تثبیت کرده‌ایم. یک، ملی شدن صنعت نفت گام بسیار درست و برحقی بود. دو، این گام نتایج بزرگی برای ملت ایران به ارمغان آورد. سه، در این گام یکسری خادم بودند و یکسری خائن. دربار پهلوی همه خائن بودند. حزب توده خائن بود. طرفداران شاه همه خائن بودند. در مقابل از یک دیدگاه و به یک روایت، مصدق خادم بود. از آن دیدگاه اطرافیان او هم که جبهه ملی می‌شوند همه خادم بودند. حالا از یک شعبه فرعی در این خصوص آیت‌الله کاشانی خادم بوده است. مصدقی‌ها هم معلوم نیست خیلی خادم بودند. این لب لباب ما در این شصت سال گذشته نسبت به ملی شدن صنعت نفت بوده است. می‌خواهم بگویم تقسیم‌بندی‌هایی که ما کردیم چقدر درست است. این خادمین و خائنین که قطار کردیم واقعا چقدر درست است.

اینکه ما حاضر نشدیم بعد از ملی شدن صنعت نفت به پیشنهادات آمریکایی‌ها که قصد میانجیگری داشتند، توجه کنیم، چقدر درست است؟ نهایتا رد کردن آن پیشنهادات که به‌نحوی بین ما و انگلستان بر سر نفت مصالحه صورت می‌گرفت، آیا واقعا درست بوده است؟ در حالی که اگر ما کنار می‌آمدیم و مصالحه صورت می‌گرفت کودتای 28 مرداد هم اتفاق نمی‌افتاد و چه بسا جامعه ایران به شکل و شمایل دیگری بود و خیلی با شکل امروزی آن تفاوت پیدا می‌کرد. به عنوان آخرین نکته می‌خواهم بگویم جدا از این شکل نگاه، یکسری مسائل کلان دیگر هم هست که لابه‌لای این نگاه‌ها گم شده است. مثل چی؟ مثل اینکه ما می‌گوییم کودتای 28 مرداد را آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها انجام دادند. این درست است که آنها طراح کودتا بودند، اما ما هیچ‌وقت  نگفتیم که آمریکا و انگلیس یک سرباز وارد ایران نکردند. کودتا را مردم ایران و ارتش ایران کردند. کودتا را صدها و هزاران نفر از مردم تهران و شهرستان‌های بزرگ انجام دادند. کودتا را شعبان جعفری و مرحوم طیب حاج رضایی کرد. یعنی کودتا را مردم ایرانی انجام دادند.

شما می‌گویید این کودتا خیانت بوده است. سوال من از شما این است که از ساعت هفت و نیم صبح که کودتا شروع می‌شود  خیل عظیم میهن‌پرستان، طرفداران آیت‌الله کاشانی و خود آیت‌الله، دکتر مصدق و طرفدارانش کجا بودند؟ مگر نمی‌دیدند که کودتا رخ می‌دهد؟ چرا نیامدند مقابل کودتا بایستند. هیچ وقت ما این سوال را از خودمان نپرسیدیم. مدام گفتیم برای مثال آقای شواردسکوف این کار را کرد. ژنرال فلان و آیرون‌ساید آن کار را کرد، MI6 این کار را کرد. ما هیچ وقت نگفتیم که این کودتا در روز روشن و از ساعت هفت‌ونیم، هشت صبح شروع شده و نزدیک ساعت یک بعد‌از‌‌ظهر رادیو را در میدان ارگ میدان پانزده خرداد فعلی می‌گیرند. چرا کسی به یاری و حمایت از مصدق در مقابل کودتاگران نمی‌ایستد با توجه به اینکه شما می‌بینید کمتر از 14 ماه قبل در همین جامعه قیام ملی 30 تیر بوده و صدها هزار نفر در خیابان‌های مرکزی تهران و به نفع مصدق شعار دادند و تظاهرات و راهپیمایی برپا کردند، گلوله‌ خوردند و شهید شدند. اما عقب‌نشینی نکردند. آنقدر ایستادگی کردند در خیابان‌های تهران تا بالاخره شاه استعفای احمد قوام‌السلطنه را قبول کرده و بعد از دو، سه روز مجددا دکتر مصدق را منصوب می‌کند.

ماجرای کودتا 140 سال بعد از قیام 30 تیر نیست،14 سال بعد از آن نیست، بلکه 14 ماه بعد شما یک نفر از آن کسانی که در 30 تیر بودند را نمی‌بینید. ما به دنبال پاسخ این سوالات نرفتیم که اگر نسل جدید یا نسل قدیم این سوالات را بکند چه پاسخی بدهیم. بنابراین فقط بحث صنعت نفت و کودتای 28 مرداد نیست. بحث یک سری سئوالات است که در فضای ایدئولوژیک‌زده جامعه ما عملا هیچ وقت مطرح نشده است. مثل همین که چرا آدم‌ها ساکت بودند در هنگامه کودتا

مثلث: دکتر زیباکلام مجموعه‌ای از مسائل را مطرح کردند که به‌نظر می‌رسد در میان آنها همان موضوع  عدم پذیرش پیشنهادات آمریکایی‌ها از سوی دکتر مصدق، موضوعی جدید باشد.

سلیمی‌نمین: ‌من فکر می‌کردم آقای زیبا‌کلام حرف تاز‌ه‌ای داشته باشد ولی ایشان همان حرف‌های گذشته که در آثارشان هم مکتوب کردند تکرار می‌کنند. گمان می‌کنم این حرف‌ها در واقع پاک کردن خطاهای غربی‌ها در تاریخ معاصر ماست. اینکه گفته شود مورخ وظیفه ندارد خادم و خائن را مشخص کند، برداشت درستی نیست. مگر می‌شود در مطالعه تاریخ عملکرد هیتلر را خواند ولی به خیانت‌های وی علیه بشریت اشاره نکرد. تاریخ برای درس‌آموزی و فهم این است که چه انسان‌هایی خادم و کدام‌ها خائن بودند. منتها ایشان خادم و خائن را به جاهای دیگری می‌برند. مثلا اگر از ایشان سوال کنیم که شما کسانی که به ایران حمله کردند را خائن می‌دانید یا خادم آنها را خائن می‌داند. درباره غرب می‌گویند یک مقدار خوب هستند و یک مقدار بد. این طبیعتا ایجاد  سردرگمی‌ در برابر تاریخ است. کسی که به نفع ملت عمل کرده، ممکن است دارای خطاهایی هم باشد. بحث خطا با خیانت خیلی متفاوت است. خیلی‌ها هستند که در مسیر خدمت به مردم دچار خطا هم می‌شوند. شما هرگز آنها را جزو دسته‌ای که آگاهانه علیه مصالح ملت‌ها گام می‌بردارند نمی‌شناسید.

اینکه ایشان - زیبا کلام - می‌گویند شاه را می‌گوییم خائن است، مصدق را می‌گویم خادم است، این چه حرف‌هایی است و اینها در جامعه ایدئولوژی‌زنده ما امکان طرحش نیست. امکان طرح این مطالب فراوان وجود دارد. قبل از آن هم بسیار مطرح شده است. بنابراین، این مطلب یک نوع مغلطه است برای تطهیر جریاناتی که امروز پیوندهایی با دول غربی ایجاد کرده‌اند. بعضی‌ از جریانات سیاسی داخل کشور ما با همان قدرت‌هایی که عامل کودتا بودند، پیوند خوردند و طبیعی است برای اینکه بخواهند این پیوند‌ها را کمرنگ و تطهیر کنند، چهره‌ آنها را هم در تاریخ تطهیر کنند. یعنی همان بی‌بی سی...

ـ آقای سلیمی‌نمین، ما در این نشست قصد ورود به مباحث سیاسی روز را نداریم. لذا خواهش می‌کنم صرفا در مورد موضوع جلسه صحبت بفرمایید.

سلیمی‌نمین : نه! ببینید. درک این معنا که چرا عده‌ای درصدد این هستند که بگویند آمریکایی‌ها در کودتا خیلی هم مقصر نیستند و مصدق مقصر است به مسائل سیاسی روز مربوط می‌شود. چرا آنها امروز این تلاش را دارند؟ چرا مثلا در مورد فلان چهره تاریخی گذشته‌ که ربطی هم به غرب ندارد چنین تلقی‌ای ندارند؟ تا بستر برای شما و مخاطب روشن نشود که چرا عده‌ای این رسالت را برای خودشان قائل شدند یا این رسالت بر دوششان نهاده شده یا هر نوع تعبیری که می‌خواهید داشته باشید، نمی‌توان این بحث را به نتیجه رساند. ایشان در کتاب «ما چگونه ما شدیم» این مطلب را شروع کرده که اگر عقب افتادیم مقصر انگلیسی‌ها و غربی‌ها نیستند. اگر کودتایی شده مقصر خود ما هستیم. این را شما درک نمی‌کنید که چرا این کار را از بعضی‌ها شاهد هستیم الا که بفهمید الان خاستگاه سیاسی‌ ایشان کجاست ؟ و چه چیزی را دنبال می‌کنند ‌و چه چیزی را می‌خواهند برای خودشان حل کنند. با این توضیحات من برمی‌گردم به اینکه ما در طول یکصد سال اخیر نیست که تاریخ را به‌صورت خادم و خائن نگاه می‌کنیم. در طول تاریخ شما می‌گویید شمر عنصری است که ضد انسانیت عمل کرده و امام حسین(ع) یک چهره‌ حق‌طلب است.

مصلحان یا همه نهضت‌های مردمی ‌که در برابر ظالمان قرار می‌گیرد ذیل حق و باطل تعریف می‌شوند. اینگونه ما می‌توانیم راحت هر حقی را به نوعی از جایگاهش پایین بیاوریم و هر باطلی را هم جایگاهش را تغییر دهیم. همانطور که عرض کردم ما تاریخ را برای این می‌خوانیم که بتوانیم حق و باطل را پیدا کنیم. بدون چنین رویکردی، اصلا تاریخ فایده‌ای ندارد. برای هیچ کسی تاریخ نمی‌تواند مفید باشد. تاریخ راهنمای ماست برای اینکه بفهمیم چه عملکردهایی موجب پلید شدن قدرت‌ها و چه عواملی موجب این می‌شود که انسان‌ها در خدمت ملت‌ها قرار بگیرند. اینکه امروز عده‌ای دارند حتی بدیهی‌ترین مسائل را در تاریخ جعل می‌کنند هدفشان را باید یک‌کمی‌ روشن کنیم. اینکه در مساله کودتای 28‌مرداد بگوییم که اگر مصدق‌ دستورالعمل آمریکایی‌ها را می‌پذیرفت کودتا هم انجام نمی‌شد به این معناست که  اگر هر زورگویی از شما چیزی را مطالبه کرد و شما در اختیارش قرار دهید ایشان به شما تجاوز نخواهد کرد.

با این فرمول آقای زیباکلام - که در آن کتاب «ما چگونه ما شدیم» هم این مساله هست - اگر هر قدرتی چیزی از شما مطالبه کرد و شما به آن تن ندادید و به حریم خصوصی شما وارد شد، به شما تجاوز کرد شما مقصرید نه او. چون به پیشنهاد  او تن ندادید. این را باید یک کم عریانش کنیم که چرا عده‌ای امروز می‌خواهند همه بخش‌های تاریخ ما را اینگونه تحلیل کنند که این ما ملت هستیم که مقصریم. این حرف را کدام انسانی‌ می‌پذیرد؟

ـ جناب آقای دکتر باوند شما این نظریه که اگر دکتر مصدق پیشنهاد آمریکایی‌ها را می‌پذیرفتند کودتا رخ نمی‌داد، چگونه می‌بینید؟

باوند: اولا باید فضای بین‌المللی و منطقه‌ای را مطرح کنیم و ببینیم چیزی که در ایران اتفاق افتاد چه ارتباطی به تحولات بین‌المللی داشته است. بعد از پایان جنگ جهانی در کشورهای اروپایی به‌خصوص وقتی حزب کارگر در انگلستان و دولت ائتلافی سوسیالیستی روی کار آمد، ملی شدن را برای تامین رفاه عمومی‌جامعه به‌خصوص بعد از پایان جنگ و برای بازسازی  به عنوان یک راه‌حل اساسی مورد پیگیری قرار دادند. هم در انگلستان صنایع ملی شد و هم در فرانسه و دیگر کشورها ملی شدن انجام شد. بنابراین اصل ملی شدن یک روال مسلط در کشورهای اروپایی بود. مساله دوم در کنفرانس‌هایی که 44-١٩۴٢ در واشنگتن در‌باره مساله تنظیم امور انرژی بین‌المللی تشدید شده بود در آنجا آمریکایی‌ها نظرشان این بود که امتیازاتی که جنبه انحصاری دارد باید در هرحال به نحوی پایان داده شود و نوعی مشارکت مطرح شود. حتی بعد از جنگ بین‌الملل اول آمریکایی‌ها آمدند و ادعا کردند سیاست‌درهای باز است و آزادی دسترسی به بازارها و منابع باید انجام شود. استدلال آنها این بود که منابع و انرژی سرزمین‌های امپراتوری عثمانی به‌عنوان غنائم جنگی است، بنابراین باید بین قدرت‌ها تقسیم شود. درحالی که همان موقع نفت عراق طبق قرارداد  1913  منعقد شده بود.

انگلیس و فرانسوی‌ها و رویال داچ‌شل حضور داشتند و نفت کویت را به هرحال انگلیسی‌ها داشتند، در نتیجه تداوم داشت. قرار شد هرکدام در ٢٣ درصد سهم نفت عراق سهیم شوند: ٢٣ درصد آمریکا‏، ٢٣ درصد انگلیس، ٢٣ درصد رویال داچ‌شل، 23 درصد فرانسه و ۵ درصد هم گل مکل‌گرام به‌‌عنوان دلال واسطه. در کویت 50-50 یعنی 50 درصد آمریکایی‌ها و 50 درصد انگلیسی‌ها و در بحرین به طور کلی آمریکایی‌ها ولی چون انگلیسی‌ها مایل نبودند قرار بود یک شرکت کانادایی بیاید و این امتیاز را بگیرد. عربستان هم که هنوز مسائلش مطرح نشده بود. یعنی آن قرارداد هلمز منعقد نشده و منابع نفتی عربستان کشف نشده بود. بعد از جنگ دوم جهانی در آن کنفرانس واشنگتن و آمریکایی‌ها این را مطرح کردند. ولی انگلیسی‌ها نپذیرفتند آمریکا در نفت ایران سهیم شود. ولی پذیرفتند مقدار قابل توجهی نفت به قیمت ارزان به کمپانی‌های آمریکایی مثل هفت‌خواهران بفروشند. ولی آمریکایی‌ها از این مساله راضی نبودند. نکته سوم، بعد از بحرانی که در ونزوئلا به وجود آمد با شرکت‌های آمریکایی در هرحال اصل ۵٠-۵٠ پذیرفته شد و بعد هم در عربستان و کویت این مساله را پیگیری کرد و آنها هم به خصوص در عربستان پذیرفته شد.

اما نکته چهارم. مساله نفت اگر خاطرتان باشد درست در آغاز استراتژی حکومت بود. یعنی در ١٩۴٩ آمریکایی‌ها آمدند استراتژی مهار بلوک شرق را به طور کلی مطرح کردند. در داخل آمریکا گروهی بودند که این نظریه را مطرح کردند. برای جلوگیری از نفوذ خزنده و فزاینده کمونیسم مصلحت است که از جنبش‌های ناسیونالیستی حمایت شود. جورج آلن، مک‌کین و بریدی و دیگران طرفدار این نظریه بودند و گروه مسلط هم در وزارت خارجه  آمریکا اینها بودند. از سوی دیگر در استراتژی انرژی بین‌المللی قانون و قواعدی وجود دارد. کمپانی‌های بین‌المللی برای مشارکت در  رقابت هستند. ولی رقابت برای خلع جایگاه یکدیگر ندارند. مثل مافیایی که غیر ممکن است یک گروه دیگر را خلع جایگاه کند. بلکه اگر رقابت هست برای مشارکت است. یعنی اگر یکی انحصار دارد آنها می‌خواهند مشارکت کنند. این شناختی است که یکی باید داشته باشد نسبت به تهدیداتی که بین شرکت‌های نفتی است. در صورتی که در کشورهایی مثل ما برداشت‌هایی تحت تاثیر نگرش مارکسیستی همیشه وجود داشته که مساله مبارزه امپریالیست‌ها با یکدیگر است. امپریالیستم برای این است که گلوی یکدیگر را می‌خواهند بفشرند. در صورتی که چنین چیزی نیست. در نظام سرمایه‌داری به آن صورتی که کمونیسیت‌ها مطرح می‌کنند و در اذهان اکثر روشنفکران اینها جا افتاده است. این هم روند مسلط سیاسی روز جهانی بود. از این طرف در مورد ایران یک قرارداد فرض کنید قرارداد دارسی که عده‌ای قرارداد تحمیلی می‌گویند، یعنی در اذهان مردم ایران اینگونه بود که از سال 1933 یک قرارداد تحمیلی است.

در سال ١٩٣٣ طبق قرارداد نیکولا دارسی به جای ١۶ درصد، چهارشیلینگ در هر پوند می‌بایست به دولت ایران پرداخت شود. حتی در آن زمینه هم دولت انگلیس تعهدات خود را ‌انجام نداده بود. بعد در مجلس 14 همانطور که اشاره کردم خود عاقد قرارداد به عدم تامین منافع ایران اشاره کرده بود. یعنی از نظر مردم ایران یک قرارداد تحمیلی خلاف مصالح و منافع ایران، درست یا غلط در اذهان مردم قرار داشت.  و نکته دوم اینکه قرارداد قوام را مجلس کان‌الم یکن تلقی کرد چون مغایر با مصوبه 1944 بود که بر مبنای آن مصدق پیشنهاد کرده بود تا مادامی‌که نیروهای خارجی در ایران حضور دارند، انعقاد قرارداد با شرکت‌ها و دولت‌ها  منع شود و همانجا پیش‌بینی شد که احقاق حقوق حقه بشود و خود مجلس می‌گوید از شرکت ملی نفت ایران. دولت انگلیس حاضر می‌شود شش شیلینگ در هر پوند بدهد یعنی دو شیلینگ اضافه بود. از این طرف فضای بین‌المللی یک فضای اتمسفری به وجود آورده که بتواند از مکانیزم‌هایی استفاده کند.

از طرفی هم از لحاظ داخلی احساس غبن می‌شود. در چنین فضایی ایران تصمیم می‌گیرد که نفت را ملی کند. فضای جامعه هم مساعد است با وجود مخالفت‌ها و کارشکنی‌هایی که حزب توده و امثالهم می‌کردند، منتهی می‌شود به ملی شدن صنعت نفت. در آن هنگام با دو مشکل روبه رو بودیم، یک مشکل حقوقی بین‌المللی و دوم سیاسی. مشکل حقوقی این بود که دولت انگلیس ملی شدن را نفی می‌کرد و معتقد بود این اختلاس دارایی دیگران است و بنابراین بعدا مبنای اساس ادعایش این بود که به‌موجب عهدنامه 1933 در صورت بروز اختلاف باید به داوری ارجاع شود، دولت ایران حاضر نیست. بنابراین از دیوان خواست که به این مساله رسیدگی کند. ولی نهایتا دولت ایران مدعی بود که این اختلاف یک شرکت و دولت بود، نه دو دولت.  انگلیس چند استدلال مطرح کرد.

یکی اینکه دولت انگلیس مدعی بود بر‌اساس اینکه ایران و انگلستان صلاحیت دیوان را پذیرفته‌اند دیوان برای رسیدگی صالح است. دو، به موجب قراردادی که ایران با دولت‌های دانمارک، ترکیه و سوئیس منعقد کرده و در آنجا تصویب شده اگر اختلافی پیش بیاید براساس حقوق بین‌الملل باید رسیدگی شود بنابراین دولت انگلیس از این قاعده می‌تواند استفاده کند. سوم، وقتی اختلاف ایران و انگلیس در ١٩٣٣ به وجود آمد قضیه به شورای اجرای جامعه ملل ارجاع شد. بنابراین سابقه و براساس این سه استدلال، دیوان صلاحیت رسیدگی پیدا کرد. دیوان نظر داد و وکلا به ایران آمدند. اولا ایران در پذیرش صلاحیت اجباری تصریح کرده بود اختلافاتی که از این تاریخ به بعد پیش می‌آید. عطف به ماسبق نمی‌شود.

و نکته سوم دیوان نظر می‌دهد که اگر مساله‌ای به شورا ارجاع می‌شود به عنوان حمایت دیپلماتیک، این تبدیل به دولت نمی‌شود. ‌بنابراین از نظر حقوقی ادعای انگلیس رد می‌شود. دیوان رای به عدم صلاحیت خود می‌دهد. از نظر سیاسی انگلیسی‌ها این مساله را به شورای امنیت بردند که مساله ملی شدن و خلع ید تهدیدی است علیه صلح و امنیت بین‌المللی چون شورا وقتی به این مسائل رسیدگی می‌کند که در کل این تعریف باشد. شورای امنیت به این نتیجه رسید که اقدام ایران تهدیدی علیه صلح و امنیت بین‌المللی نیست و با میانجیگری فرانسه نظر داد چون ماهیت حقوقی دارد و قبلا هم مطرح شده، لذا شورا ترجیح می‌دهد مساله را پیگیری نکند و از دستور خارج شود. بنابراین از نظر سیاسی هم این پیروزی حاصل شد.

ـ آقای زیباکلام، خواهش می‌کنم در ادامه بحث به دفاع از خود وارد نشوید تا بتوانیم از فرصت باقیمانده استفاده لازم را ببریم.

زیباکلام: من مطالب آقای سلیمی‌نمین را نسبت به خودم جدی نمی‌گیرم، این حرف‌ها بیشتر  مثل یک مزاح و جوک است. بنابراین خیلی خودم را موظف و مکلف نمی‌دانم که به حرف‌های ایشان جواب بدهم.... دانشجویان من و مردم ایران من را می‌شناسند.

سلیمی‌نمین: البته بی‌ادبی شما چیزی نیست که من با آن از میدان خارج شوم.

زیباکلام: مسائلی که من مطرح کردم  مشخص است و نوار آن موجود است. همه صحبت این است که این غربی‌است و این وابسته است. همیشه از نگاه  ایشان یک عده میهن‌پرست‌ و خادم هستند، یک عده خائن. اینها تقسیم‌بندی‌هایی است که ایشان برای خودشان می‌کنند. شما از ذهنی که ایدئولوژیک زده باشد نمی‌توانید بهتر از این انتظار داشته باشید.

اما در خصوص  ملی شدن نفت یک نهضت جانبی هم به وجود آمد که آن حرکت و نهضت جانبی جنبه ضداستبدادی و ضددربار‏، ضد جریانات محافظه‌کار و ضد نفوذ انگلستان در ایران بود. از اسفند ١٣٢٩ که نفت ملی شد تا ٢٨ مرداد سال ٣٢ حدود ٣٠ ماه که جریان ملی شدن نفت مثل یک  بحران فضای سیاسی کشور را تحت‌الشعاع خود قرار داده بود، شما می‌بینید در مجموع جریانات مترقی، دموکراتیک، پیشرو و جریاناتی که خواهان ترقی و تحول بودند موافق ملی شدن صنعت نفت بودند یعنی طرفدار آیت‌الله کاشانی و دکترمصدق و جبهه ملی موافق  ملی شدن صنعت نفت بودند. در مقابل آن، جریان محافظه‌کار و راست نزدیک به قدرت، مثل دربار، سران ارتش، بسیاری از احزاب و تشکل‌های محافظه‌کار وابسته به خوانین، اشراف وملاکین بزرگ و سران ارتش،مخالف ملی شدن نفت بودند و نهایتا هم به شکل‌گیری و انجام کودتا کمک زیادی کردند. در پرتو ملی شدن صنعت نفت یک تحول جالب سیاسی - اجتماعی هم در جامعه اتفاق می‌افتد. در کنار  جریانات راست و محافظه‌کار طرفدار انگلیس و مخالف ملی‌شدن نفت و جریانات مترقی  موافق ملی شدن نفت، یک استثنای خیلی بزرگ وجود دارد. 

آن استثنای بزرگ چپ است. چپ مدرن، چپ انقلابی، چپ مترقی به نام حزب توده ایران. در آن مقطع یعنی سال‌های ٣٠، ٣١ و ٣٢ عملا کانون جریان ترقی‌خواهانه روشنفکری و چپ در ایران، حزب توده است. از مقطعی یاد می‌کنیم که هر شاعر و نویسنده، دانشگاهی و هر روزنامه‌نگار  مطرحی  یا عضو یا سمپات حزب توده است. البته حزب توده به خاطر عدم حمایتش از جریان ملی شدن نفت بهای سنگینی پرداخت. اما سوال این است که اعضای حزب توده که در ایران زندگی می‌کردند و  افرادش هم جزو شاخص‌ترین افراد جامعه به لحاظ فکری، فرهنگی و معرفتی بودند.

چطور اینها در زمره مخالفان جریان ملی شدن نفت قرار گرفتند؟ این مساله به نگاه مارکسیست‌ها و حزب توده به ملی شدن صنعت نفت بر‌می‌گردد. در نگاه کلی  حزب توده معتقد بود که ملی شدن نفت در حقیقت یک بازی بین آمریکا و انگلستان است. یک رقابت اقتصادی بین دو امپریالیست قدیمی؛‌ انگلیس و امپریالیسم جدید و رو به ظهور و درخشش؛ آمریکاست. بنابراین حزب توده معتقد بود که ما به‌عنوان جریان مترقی و رادیکال و انقلابی نباید فریب دعوای این دو امپریالیست را بخوریم. آنها معتقد بودند که امپریالیست آمریکا توانسته جریانات روشنفکری را به سمت و سوی خودش جلب کند که در داخل جبهه ملی بودند. آنها معتقد بودند ملی شدن صنعت نفت در حقیقت یک جنگ زرگری بین دو امپریالیست است. بنابراین قرص و محکم به جبهه ملی حمله می‌کردند. جبهه‌ملی و طرفدارانش را آمریکایی می‌دانستند.

سلیمی‌نمین: ایشان می‌دانستند که قرار است با بنده مناظره کنند یا نه؟ چون ایشان یک بی‌ادبی در حق من کردند که، باید عذرخواهی کنند. من تاسف می‌خورم که چنین آدم‌هایی به دانشگاه راه یافتند... من توهین نکردم. من نظراتم را دادم. ایشان می‌تواند بگوید من مثلا گفتم که این دسته‌بندی درباره مصدق غلط است این یک هدف دارد. بنده توهین نکردم به کسی. اگر ایشان عذرخواهی نکند بنده ادامه نمی‌دهم.

زیباکلام:  من تنها در یک صورت از ایشان عذرخواهی می‌کنم که شما، به‌عنوان حکم  اگر توانستید بگویید من چه توهینی به ایشان کردم در این صورت من از ایشان عذرخواهی می‌کنم.

ـ به‌نظرم بحث روند خوبی دارد.  فکر می‌کنم قصد آقای زیباکلام توهین به شما نبوده.

سلیمی‌نمین: این اظهاراتی که فرمودند یعنی چی؟

ـ من فکر می‌کنم که فضای بحث فضای بدی نیست....

سلیمی‌نمین:  نه، این جمله را برگردانید از نوار که این تعبیر ایشان یعنی چه؟ توهین نمی‌دانند؟ چه چیز را توهین نمی‌دانند؟

زیباکلام: ایشان به طور واضح می‌گویند من مزدور هستم، اجنبی هستم....

سلیمی‌نمین:  من چنین حرفی نزدم.

ـ آقای زیباکلام قصد و نیت توهین نداشتند.

زیباکلام: من گفتم که قصدی ندارم و واقعا هم به حرف‌های ایشان جواب ندادم.

سلیمی‌نمین: شما حرف خودتان را توضیح ندادید. توضیح ندادید که این دسته‌بندی را قبول ندارم که شاه خائن است، مصدق خادم است یعنی چه؟ چه دسته‌بندی الهی را قبول دارید؟ بگویید آقا من یک دسته‌بندی جدید را آوردم که در آن شاه مثلا خائن نیست و مثلا یک آدم خطاکاری است. یا مصدق خادم نیست، مثلا یک تعبیر دیگری دارید. من هم می‌گویم بنده شما را اینطور می‌دانم. اینکه بحث نشد. یعنی آدمی‌ که ادعای تحصیل دارد اینطور بحث نمی‌کند. من واقعا خجالت می‌کشم، آدم‌هایی اینطوری وارد دانشگاه شوند...

زیباکلام: شما هم درست بخوانید وارد دانشگاه بشوید.

سلیمی‌نمین: من کارهای دیگری که شما کردید اگر می‌خواستم انجام بدهم وارد دانشگاه می‌شدم.

زیباکلام: من می‌گویم می‌خواستید شما درس بخوانید و به دانشگاه بروید.

ـ ما می‌خواهیم یک بحث علمی ‌بکنیم. هر دو شما بزرگواران هم می‌دانید که بالاخره دارید یک جریان را نمایندگی می‌کنید....

سلیمی‌نمین: من نخواستم برای خودم مدرک‌سازی کنم.

ـ من حرفم این است که بحث هنوز باز نشده است. ما هنوز اول بحث هستیم. هم آقای زیباکلام و هم آقای سلیمی‌نمین کلیاتی را گفتند. من انتظار داشتم آقای زیباکلام بیایند و بحث را باز کنند. ما در بخش اول نتیجه خوبی گرفتیم. دکتر زیباکلام می‌گویند اگر دکتر مصدق با آمریکایی‌ها کنار می‌آمدند حل می‌شد. شما فرمودید چون با آمریکایی‌ها کنار آمدند کودتا شد.

سلیمی‌نمین:  شما در هرجایی حقوقی دارید. در مورد حقوقتان خودتان مختارید که چگونه تصمیم بگیرید. بنده به عنوان کسی که می‌خواهم حقی را از کسی مطالبه کنم نمی‌توانم اگر شما حق خودتان را به من ندادید کودتا کنم یا با زور بر شما بحثی را تحمیل کنم. اینکه بگوییم چون مصدق به پیشنهاد آمریکا تن نداد بنابراین کودتا صورت گرفت. من گفتم با اینطور سخن گفتن هر قلدر و زورگویی را تطهیر می‌کنیم. من می‌خواهم مبنای این استدلال آقای زیباکلام را دربیاورم. البته مبنای این استدلال اگر دربیاید برای ایشان خیلی زننده است بنابراین توهین‌آمیز با من برخورد می‌کنند که وارد این مساله نشوم.

ـ شما این تفکر را نقد کنید، بگویید که این تفکر را من نقد می‌کنم حالا این که این آدم تمایل دارد به انگلیس یا نه راست است یا چپ،  بماند. شما تفکر من را نقد کنید... من فکر می‌کنم یک ذهنیت از قبل وجود داشته. می‌گویم از اینجا بنای بحث را بگذاریم بر اینکه آقای زیباکلام می‌گوید آقای دکترمصدق باید با آمریکا می‌ساخت یا با آنها می‌نشست و حرف می‌زد.

آقای سلیمی، شما این را نقد کنید. این حرف را اصلا آقای شاکر می‌زند نه آقای زیباکلام. شما فرد را بگذارید کنار و بگویید من این تفکر را قبول ندارم. حالا اینکه هدف از این تفکر چه بوده است، الان محل بحث ما نیست. من فقط خواهشم این است که تفکر را نقد کنید نه شخصیت را.

سلیمی‌نمین: ما اگر می‌خواهیم آن چیزی که عرف امروز جامعه بشری است را مورد توجه قرار دهیم باید به این نکته توجه کنیم که جامعه بشری وقتی تاریخ را بررسی می‌کند هیتلر را قابل محاکمه شدن به‌عنوان جانی و جنایتکار جنگی تشخیص می‌دهد. این حرف‌ها چیست؟ براساس اصول ، باید‌ها و نباید‌های جامعه بشری همه‌شان ایدئولوژیک‌اند. هیچ جامعه‌ای بدون ایدئولوژی نیست. ایدئولوژی مجموعه باید‌ها و نباید‌هاست. در همه جوامع هیتلر نباید جنایت می‌کرد.اگر کرد باید محاکمه شود. اینطور بد است که شما دسته‌بندی کنید خائن و خادم. از کجا معلوم است که هیتلر خائن به بشریت است. از کجا معلوم که موسیلینی...

من می‌خواهم بگویم شما کتاب «ما چگونه ما شدیم» را اگر مطالعه کنید در مورد مغول ایشان هرگز نمی‌گویند که مغول را چه کسی گفته باید سیاه و سفید ببینید؟ ایشان مغول را بیش از هر چیزی که در تاریخ ثبت شده سیاه می‌دانند. اما این شیوه مغولی غرب را در ایران می‌خواهند تطهیر کنند. حالا انگیزه‌‌اش چیست؟ من مجددا تکرار می‌کنم ملی شدن صنعت نفت به‌دنبال خودآگاهی توده‌های ملت ایران به‌وجود آمد. در دوران رضا‌خان ملت ما امکان اطلاع‌یابی از آنچه بر او می‌گذشت، نداشت. یعنی چه؟ یعنی اینکه امکان اینکه روشنفکرها، صاحبان فکر و اندیشه، مطالب را به جامعه عرضه بدارند وجود نداشت. تا اینکه شخصیتی مثل مصدق فراری و در روستا مخفی شد.

فضای سیاسی در دوران رضاخان آنچنان بسته بود که حتی افرادی مثل مصدق هم نمی‌توانستند اطلاعاتی را که در ارتباط با نفت داشتند در اختیار عموم مردم قرار دهند. مصدق در خاطراتش می‌گوید؛ که من حتی در مجالس خصوصی و دونفره هم نمی‌توانستم مطرح کنم که موجب آزردگی خاطر برخی دوستان می‌شد.

البته وقتی بحث ورود متفقین پیش می‌آید و فضای سیاسی آزادتر شده و اطلاعاتی به جامعه در این قضیه داده می‌شود این اطلاعات مطالباتی را در جامعه ایجاد می‌کند و مطالبات جامعه این گونه است که ما باید بتوانیم نفت خودمان را خودمان اداره کنیم. به‌خصوص وقتی اطلاعاتی درخصوص تمدید قرارداد دارسی در سال ١٩١٢ به جامعه داده می‌شود، یعنی مصدق در مجلس بحث چگونگی انعقاد قرارداد دارسی را می‌گوید. تقی‌زاده مورد محاکمه قرار می‌گیرد و می‌گوید من آلت‌دست بودم و... که از کنار آن می‌گذرم. بنابراین از ابتدای دهه ٢٠ مطالباتی به تدریج شکل می‌گیرد. هم انگلیس و هم آمریکا و هم روس‌ها به دنبال این بودند که از این سفره برای خودشان امکانی فراهم کنند.

اما مطالبات ملت ایران نه متاثر از این دعوا بود و نه در واقع تحت تاثیر جریان چپ حزب توده و امثالهم... به خاطر همین هم بود که مجلس مصوب کرد در دورانی که ایران تحت اشغال است هیچ قراردادی با بیگانگان در آن دولت بسته نشود. هر موقع اینها کشور را ترک کنند آن وقت ملت خواهند نشست و در مورد انعقاد قراردادها بحث خواهند کرد. مصدق هم در این قضیه نقش جدی داشت. مجموعه عوامل مثل آیت‌الله کاشانی و دیگران و تمامی عناصر دلسوز جامعه ما توانستند یک حرکت و نهضتی را به وجود بیاورند. در این قضیه آمریکایی‌ها چون یک نیروی تازه‌نفس سیاسی در ایران بودند، هنوز آن چهره سیاسی خودشان را روشن نکرده بودند و طبیعی بود که برخی از جریانات سیاسی یک نگاه مثبت یا تصور مثبت نسبت به آمریکا داشته باشد و فکر می‌کردند می‌توانند از اختلافات اینها یا تضاد منافع‌شان بهره بگیرند که مصدق هم در واقع در این عرصه تلاش‌هایی صورت داد. اما اینکه ما این بحث را مطرح کنیم که اگر مصدق تن می‌داد به خواسته آمریکا، کودتایی صورت نمی‌گرفت، بنابراین در این قضیه مصدق مقصر است، صحیح نیست. اتفاقا یکی از نقاط مثبت زندگی‌ مصدق این است که با وجود خوش‌بینی که به آمریکایی‌ها داشت در این موضع پیشنهاد آمریکایی‌ها را به نفع ملت ایران نیافت به همین دلیل در برابرش ایستاد. این نقطه مثبت مصدق است. اگر قرار باشد ما همه مسائل سیاسی تاریخ معاصر را اینگونه بررسی کنیم که مثلا اگر ملت ایران تن می‌داد به فلان خواسته بخشی از خاک ایران اشغال نمی‌شد. به نظر من این کار تبرئه قلدرها و زورگوهای جهان است. در واقع شما در این رویکرد هیچ معادله‌ای را نمی‌توانید اصل بگیرید و بسنجید.

ـ آقای زیباکلام فرضی را مطرح کردند که در وقایع تاریخ یک صد ساله اخیر مدام ما یکسری آدم‌ها را سیاه دیدیم یا سفید و نتیجه گرفتند که خیانت و خدمت نسبی است اما آقای سلیمی‌نمین معتقدند نسبی دیدن خیانت و خدمت درست نیست. شما تحولات داخلی ایران در آستانه ملی شدن صنعت نفت را با توجه به این موضوع چطور می‌بینید؟

باوند: از نظر داخلی آمریکایی‌ها سه رویه پیش گرفتند. آنها ابتدا قویا در اصل ملی شدن صنعت نفت ایران از حمایت کردند البته این نکته را هم بگویم که همان تاریخ‌شرکت‌های آمریکایی اعلام کردند که در به هیچ وجه مایل به خرید نفت ایران نیستند. این یک معاهده بین شرکت‌ها بود و دولت ایران هم دولت انگلیس را بلوکه کرده بود و تنها توانست به صورت حاشیه‌ای به اتحادیه‌ای‌ از شرکت نفت ایتالیا و ژاپنی‌ها مقداری به فروش برساند. از نظر دکتر مصدق نهضت ملی یک رنسانس سیاسی بود. صرفا یک مساله اقتصادی نبود و تمام تاکیدش این بود که نفوذ و دخالت‌های انگلیس‌ها در توسعه سیاسی ایران که بر‌مبنای حفظ منابع نفتی‌اش بوده، باید قطع شود. این انگیزه و هدف نهایی اندیشه دکتر مصدق بود. بنابراین با شعارهایی برای حق موضوع، در مرحله دوم آمریکایی‌ها نقش میانجیگری را ایفا کردند.

هاریمان را فرستادند ‌لندن و نهایتا انگلیسی‌ها ملی شدن را پذیرفتند و هیات جکسون و استوکس بعد آمد. هیات جسکون و استوکس معتقد بودند که شرکت خریدار تشکیل شود که چون مغایر با ملی شدن نفت بود نپذیرفتند. مساله سوم که ایدن در خاطراتش می‌نویسد، می‌گوید من در اجلاس مجمع عمومی که هنوز به نیویورک نرفته بود متوجه شدم که مصدق دارد با کارت آمریکایی‌ها علیه ما بازی می‌کند. سعی کردم این کارت را از دست مصدق بگیریم با آیرون ساید ملاقات می‌کند و پیشنهاد جدیدی می‌دهد از لحاظ مشارکت در منابع نفت ایران. می‌گوید ابتدا آیرون ساید با بی‌میلی با این پیشنهاد برخورد کرد ولی بعد طی مذاکرات و مکاتباتی که با واشنگتن انجام گرفت در نهایت قرار شد مشترکا پیشنهادی بدهند منتها از طریق بانک بین‌المللی. در واقع پیشنهاد بانک بین‌المللی وپیشنهاد مشترک آمریکا و انگلیس بود. در پیشنهاد بانک دو نکته هست. بانک می‌گوید من کاری به خلع ید و ملی شدن ندارم. من برای دو سال می‌باید مدیریت این صنعت را اداره کنم. به هر ترتیبی که خودم مایلم و آزادی عمل دارم.

اعضای شرکت سابق نفت انگلیس باید باشند. در هر بشکه نفت هم یک دلار و هفتادوپنج سنت... در حقیقت ۵٠ سنت به عنوان تخفیف است. مساله یک یا ٧۵ سنت اصلا مهم نبود. آنها هم می‌گویند ما اصلا کاری به ملی شدن نداریم. این اختلاف اساسی است. در حقیقت اگر دکترمصدق می‌پذیرفت به قول ایشان در مقابل تاریخ می‌گفتند عامل هست. مثل الان آقای منوچهر محمدی می‌گویند مصدق عامل انگلیس بوده. ٩ ماده‌ای که تبدیل به یک ایدئولوژی شده بود حتی عدول از آن تبدیل به خیانت می‌شد، خیانت به مردم و خیانت به آن موجی که همراهش بودند. مساله فردی تنها نیست. مساله اخلاق شخصی نیست.

شما وقتی تاریخ را بازنگری می‌کنید متوجه می‌شوید کجا اشتباه بوده است. خیلی آسان می‌شود قضاوت کرد. ولی وقتی در آن شرایط و چارچوب تاریخ ایران قرار بگیرید، آن کوران، یک وقت هست مردم منسجم‌اند، پشت یک جریانی هستند و حمایت می‌کنند. ولی در جامعه‌ای متشنج مسائل کمی متفاوت است.

زیباکلام: با اجازه دکتر باوند در این باره بنده توضیحی بدهم. در ابتدا که صنعت نفت ملی شد در روز آخر سال 1329 در مجموع موضع‌گیری آمریکایی‌ها در قبال مساله ملی‌شدن نفت مثبت بود. یک جورهایی ایرانی‌ها هم خیلی بی‌گدار به آب نمی‌زدند و به یک نوعی هم آمریکایی‌ها معتقد بودند انگلیسی‌ها در این پنجاه سالی که از زمان دارسی در ایران نفت پیدا شده از ابتدای قرن بیستم خیلی به ایرانیان اجحاف کردند. آن موقع یعنی در سال ١٣٣٠ درصد کمی از فروش نفت از آن ما می‌شد. همان موقع در عربستان قراردادهایی که کمپانی‌های آمریکایی با دولت سعودی داشتند معروف به ۵٠-۵٠ بود. یعنی پنجاه درصد منافع مال دولت سعودی و پنجاه درصد هم مربوط به شرکت نفتی که آمده و سرمایه‌گذاری کرده بود. درحالی که طبق قرارداد دارسی ایران ١۶ درصد و ٨۴‌درصد متعلق به انگلستان بود و بعد‌ها در قرارداد ١٩٣٣ یا ١٣١٢ زمان رضاشاه بهبود پیدا کرد و ما از روی تناژ سهمی دریافت می‌کردیم.

بنابراین آمریکایی‌ها ابتدا نسبت به ملی شدن صنعت نفت سمپاتی داشتند درضمن دغدغه ‌دیگری هم که آمریکایی‌ها داشتند حزب توده و چپ بود. آمریکایی‌ها نگران پیش‌روی مارکسیسم و کمونیستم در کشورهای جهان سوم و از جمله ایران بودند. وقتی نفت ملی شد انگلیس هر کاری که از دستش بر‌می‌آمد علیه ملی شدن نفت انجام داد. نیروی دریایی‌ خودش را به خلیج فارس آورد و آبادان را محاصره کرد. وقتی ما سعی کردیم نفت صادر کنیم انگلیس کشتی نفتی ایران را مصادره کرد، چون انگلیس خودش را صاحب صنعت نفت می‌دانست. در واقع می‌گفت درست است که اینجا خاک ایران است اما تمام سرمایه‌گذاری و هزینه را ما کردیم و دولت ایران تا به الان یک ریال بابت نفت سرمایه‌گذاری نکرده و بنابراین طبق قرارداد ١٩٣٣ و قبل از آن قرارداد دارسی خودش را شریک ایران می‌دانست و می‌گفت ایران یکجانبه نمی‌تواند بیاید و این قرارداد را فسخ کند.

آمریکا برای اینکه ابعاد این بحران گسترده‌تر نشود معتقد بود انگلیسی‌ها به ایرانی‌ها بیش از حد ظلم می‌کنند بنابراین سعی کرد که بین ایران و انگلستان پادرمیانی کند تا بحران نفت به سرانجام خوبی برسد و بحران از این بیشتر نشود. واقعیت این است که هیچ یک از راه‌حل‌ها، پیشنهادات و فرمول‌های آمریکایی‌‌ها را ایران و دکترمصدق نپذیرفت. حالا اینجا بحثی به‌وجود آمده که چرا دکترمصدق نپذیرفت. عده‌ای از جمله آقای دکتر کاتوزیان که خیلی هم در این زمینه تحقیق کرده است معتقدند دکترمصدق قلبا تمایل داشت این پیشنهادات مصالحه‌آمیز را بپذیرد اما نگران حزب توده و آیت‌الله کاشانی بود، چرا که اختلافات سیاسی‌شان با آیت‌الله کاشانی شروع شده بود و مصدق فکر می‌کرد اگر به شکلی کار به سازش ختم شود از طرف حزب توده، آیت‌الله کاشانی و جریانات رادیکال متهم به خیانت می‌شود.

ـ شما خودتان در این زمینه به جمع‌بندی رسیدید؟

زیباکلام: من به جمع‌بندی نرسیدم چون در این زمینه خیلی تحقیق نکردم.

سلیمی‌نمین: من تعجب می‌کنم که ما حزب توده را به عنوان چماق می‌آوریم که در واقع حرف خودمان را به کرسی بنشانیم. به‌خصوص آقای زیباکلام مدام می‌گویند که این حرف حزب توده بود. یعنی اینکه مثل  چماق است که اگر ما حرفی می‌زنیم حرف درستی می‌زنیم. حزب توده آن طرف است. خیر این طور نیست. اصلا مصدق نمی‌توانست همانطور که آقای باوند گفتند مصوبه مجلس را رد کند. ضمن اینکه پیشنهاد آمریکا نفی حاکمیت ملی هم بود. یعنی حاکمیت ملی را نقض می‌کند. آقای دکتر زیبا‌کلام ذهن‌خوانی می‌کنند و به نقل از دکتر کاتوزیان می‌گویند: مصدق که خودش تمایل داشت...

ما مسلمات تاریخ را رها می‌کنیم و ذهن‌خوانی می‌کنیم که دکترمصدق خودش راضی بوده که پیشنهاد آمریکا را بپذیرد از ترس تبلیغات حزب توده که او را خائن بنامند. خیر، اصلا مصدق این پذیرش خواسته‌های آمریکایی‌ها را خیانت به ملت می‌دانست. واقعا می‌دانست. چون نقض مصوبه مجلس و مطالبات ملت است. اگر چنین خواسته‌ای را راجع به آمریکا می‌پذیرفت خیانت کرده بود. برای همین هم به این خیانت تن نداد.

نمی‌دانم شما آثار ایشان را خوانده‌اید یا نه. مثلا در همان «ما چگونه ما شدیم» می‌گویند این‌حرف‌های ضد امپریالیستی، حرف‌های حزب توده است.

باوند: اصلا حزب توده یک حزب مستقل و قائم به خود نیست. در آن شرایط زیرنظر مسکو است. تحلیلشان این است که انگلیس یک امپریالیست فرسوده و رو به انحطاط است و آمریکایی‌ها با آن واژ‌ه‌هایی که خود آنها مطرح می‌کنند امپریالیست حادی است. از دیدگاه آنها امپریالیسم آمریکا می‌خواهد جانشین انگلستان در ایران شود. دوم به طور کلی از دیدگاه استالین پدیده‌هایی که حل و فصل مسائلش در طیف جهان غرب صورت می‌گرفت قابل اطمینان نبودند. یعنی از نظر شوروی استالین، شخصیت‌هایی مثل نهرو، گاندی و مصدق نهایتا سرنوشت جامعه‌شان را در طیف جامعه غرب حل و فصل می‌کنند، بنابراین قابل اعتماد نیستند. سوم، هر جنبشی که تحت نفوذ مسلط دژ سوسیالیسم نباشد، قابل اعتماد نیست. برهمین اساس شعار حزب توده این بود که مصدق‌السلطنه‌ها هیچ وقت نمی‌توانند رهبر جنبش مردم تلقی شوند. بنابراین مساله حزب توده در پرتو موضع شوروی بود، نه اینکه حزب توده مستقلا و قائم به خودش باشد و صلاحیت تصمیم‌گیری داشته باشد. در صورتی که اگر حزب توده قائم به خودش بود در کودتای ٢٨ مرداد در ارتش نفوذ کرده بود. 70 افسر داشت. بنابراین خود توده‌ای‌هایی که بازگشتند معتقدند که ما آلت فعل شوروی بودیم. در حالی که شرایط اتخاذ می‌کرد و ما می‌توانستیم کودتا بکنیم ولی به دلایل خاص دولت شوروی دست به چنین اقدامی نزدیم. بنابراین مساله حزب توده را در کانتکس نگاه شوروی در روابط آمریکا و انگلیس و... باید دید.

ـ در دور آخر کمی صحبت کنیم در مورد نوع روابط دکترمصدق و آیت‌الله کاشانی. این دو شخصیت ابتدا با هم ارتباط صمیمانه‌ای داشتند ولی در ادامه اختلافاتی حاصل شد  بهتر است به این موضوع بپردازیم.

سلیمی‌نمین: می‌خواهم بگویم که ما به جای اینکه ذهن‌خوانی مصدق را بکنیم کتاب او را بخوانیم. مصدق خودش می‌گوید: «اظهار شده که اینجانب اگر با پیشنهاد بانک بین‌المللی و آقای هندرسون، سفیر آمریکا موافقت می‌کردم دچار قرارداد کنسرسیوم نمی‌شد.» یعنی همین حرفی که ایشان می‌زند، خود مصدق دارد در کتابش جواب می‌دهد در خاطرات و تالمات. یعنی چیزی که آمریکایی‌ها داشتند پیشنهاد می‌کردند استقلال ایران را نفی می‌کرد. اینجا کاملا مصدق این مسائل را جواب داده است. جالب است می‌گویند ما ذهن مصدق را می‌خوانیم. خود مصدق مکتوب نوشته و می‌گویدکه بانک بین‌الملل کارش بهره‌برداری از معادن نفت نبود و می‌خواست همان وضعیت سابق را در آبادان برقرار کند و در واقع همان سلطه بیگانه را تحمیل کند.

اگر این کار می‌شد آیا ممکن بود بار‌دیگر صنعت نفت ملی شود و اوضاع ایران اجازه می‌داد ملت ایران، دولت انگلیس را خلع‌ید کند. بعد می‌گوید زیرا هدف ملت ایران پول نبود و آزادی و استقلال بود که به‌دست بیاورد و در سایه آن می‌توانست همه چیز را تحصیل کند. ملتی که آزادی و استقلال نداشت به فرض اینکه نفت را هم به‌به قیمت خوب ‌می‌فروخت در حکم غلامی بود که خود را به مبلغ گزافی فروخت. مصدق می‌گوید پیشنهاد آمریکایی‌ها نفی هویت ملی و حاکمیت ملی بود. حالا من می‌خواهم بگویم ما این خاطرات آقای مصدق را کنار می‌گذاریم بعد می‌گوییم احتمالا مصدق می‌خواست با آمریکا کنار بیاید اما از آیت‌الله کاشانی می‌ترسید. درحالی که کاشانی آن موقع تقریبا کنار کشیده و منفعل شده بود.

این حرف‌ها به نظرم جعل تاریخ است و با هدف خاصی آن را مطرح کنند. ضمن اینکه گفتم اینها را باید در کنار مسائل دیگر قرار دهیم تا ببینیم جریانی که امروز می‌خواهد آمریکا را تبرئه کند و بگوید در واقع مصدق مقصر بود و باید توقعش را کم می‌کرد و در همان حد مثلا حدی که به او سهم می‌دادند تن می‌داد تا مساله کودتا صورت نگیرد، حالا اگر مصدق تن نداده مقصر است. به نظر من فقط مبنای این بحث تبرئه بیگانگانی است که در ایران نفی سلطه کردند. بعد هم این لااقل با واقعیت‌ها نمی‌خواند... ما این کتاب را که نمی‌توانیم نفی کنیم. عملیات آژاکس که سیرحرکت آمریکا را نوشتند از خودشان منتشر شده و همچنین خاطرات آقای شعبان جعفری همه اینها را پیش‌رو داریم. امروز بیاییم و این بحث را مطرح کنیم که خیر، بحث کودتا نبود و آمریکایی‌ها یک سرباز نیاورند. این ملت ایران بود که ایستادگی کرد.

وقتی ما این را می‌گوییم می‌خواهیم شأن ملت ایران را پایین بیاوریم در حد شعبان جعفری‌ها. آیا اینها واقعا ملت ایران بودند که ما بگوییم ملت ایران در برابر ملت ایران. واقعا فواحش و چاقو‌کش‌ها یک طرفند و یک ملت آزاده‌ که می‌خواستند از زیر سلطه بیگانه بیایند بیرون طرف دیگر؟ این آجودان‌ها ملت ایران است؟ بعد اینگونه عنوان کنیم که خیر، ملت ایران آمد و کمااینکه این حرف‌ها که دارد زده می‌شود دیگران هم مطرح می‌‌کنند که خیر اصلا بحث کودتا نبوده. بخشی از ملت ایران آمدند و در واقع مطالبه کردند که شاه دوباره برگردد و این بحث‌ها دوباره در جامعه ما توسط جریاناتی به صورت حسابگرانه دارد مطرح می‌شود. ضمن اینکه مطرح کردم جعل تاریخ است و چون فرصت کم است می‌گویم، ولو اینکه ایشان بدش بیاید و توهین هم بکند، مشکلی برای من نیست. برای من ارزشی ندارد چون در واقع ماهیت‌ها باید در این بحث‌ها روشن شود.

الان عده‌ای به لحاظ تفکر اعتقادی به مصدق ندارند. کسانی که این بحث‌ها را مطرح می‌کنند چرا دارند پشت مصدق قایم می‌شوند؟ چرا نمی‌گویند خودشان دارند این حرف را می‌زنند؟ چرا به مصدق نسبت می‌دهیم؟ مصدق اینقدر آزادگی دارد که این حرف را بزند و می‌زند و در خاطراتش می‌نویسد. بگوییم که ما خودمان بنا داریم در این قضیه یکسری قدرت‌هایی را که در ایران جنایت‌های زیادی انجام دادند تبرئه کنیم. از اولش صغری کبری می‌کنیم که آقا این حرف‌ها چیست که تاریخ را تبدیل به خائن و خادم می‌کنید. اصلا تاریخ این حرف‌ها را ندارد. اول این را مطرح می‌کنیم، بعد هم می‌آییم می‌گوییم که اگر این کارها را خود ما نمی‌کردیم کودتایی صورت نمی‌گرفت. بعد هم می‌گوییم که اگر کودتایی صورت گرفته توسط خود مردم ایران بوده.

این صغری و کبری را وقتی در کنار هم می‌گذاریم یک جریان داریم که می‌بینیم می‌خواهد به هر ترتیبی شده با نقض تاریخ‏‏، نفی تاریخ و جعل تاریخ یک مساله را به جامعه عرضه کند که خیر ما اصلا با مسائلی که گفته می‌شود در تاریخ نوشته شده و اینکه بیاییم و بگوییم مصدق خادم ملت بوده مشکل داریم. آمریکا هیچ اقدامی در جهت تقویت ملی شدن صنعت نفت در ایران نکرد؛ یعنی هیچ حرکتی که به مصدق کمک شود. مثلا نفت ایران را بخرند یا وامی به ایران بدهند یا در چارچوب قول‌هایی که داده بودند اقدامی کنند، نداشتند. یعنی مصدق در واقع حق داشت که حتی در این بازی‌ که آمریکایی‌ها داشتند مطرح می‌کردند که استقلال ملی را نفی کنند و بانک بین‌الملل را در این قضیه وارد کنند، مصدق هرگز اعتمادی به حرکت‌ آنها نداشت. ضمن اینکه عرض کردم پذیرش این معنا همه مبانی ملت را کاملا نفی می‌کرد.

ـ اگر اجازه دهید وارد بحث اختلافات دکتر مصدق و آیت‌الله کاشانی بشویم.

باوند: به هرحال اینها در یک مقطعی همراه و همگام بودند که پیامدهای مثبتی هم داشت و در مرحله دیگر راه‌ها جدا شد و نهایتا یک ائتلاف اعلام نشده یا اعلام شده بین جناح‌های مخالف دولت دکترمصدق به وجود آمد. حالا از نظر گروه دکتر بقایی، عبدالقدیر آزاد، حائری‌زاده، مکی، بقایی و آیت‌الله کاشانی جزو ملی‌ها بودند، بخشی که جدا شدند و بنای همکاری با دربار و عوامل مخالف را که در مجلس بودند گذاشتند مانند جمال امام و آقای میراشرافی و امثالم... ممکن است همه با هم متحد نباشند اما در نهایت این مخالفت‌ها به یک نتیجه منتهی می‌شود. در نتیجه وقتی کودتای ٢٨ مرداد اتفاق افتاد دکتر بقایی این پارچه را درب خانه دکتر مصدق زد:

شبانگر به سر قصد تاراج داشت

سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت

نه نادر به جا ماند نه نادری....

خلاصه اینها در فاز اول هر کدام کاره‌ای شدند، آقای حائری زاده شد وکیل اول تهران و آقای مصطفی کاشانی به عنوان پاداش وکیل مجلس شد که بعد از ٢٨ مرداد وفا نکردند و بعدها نسبت به این همکاری عدول کردند حتی زاهدی دستور داد مکی را بیندازند بیرون. یا بقایی که انتظار داشت نخست‌وزیر بشود و در هرحال تحقق پیدا نکرد. آن قول‌ها و انتظاراتی که بعضی‌‌ها داشتند مقوله دیگری است. اگر نبود کودتای ٢٨ مرداد من فکر می‌کنم ایران سرنوشتی متفاوت داشت از نظر میل به دموکراسی. مصدق می‌گفت این یک رنسانس سیاسی است. تاکید و هیاهوها برای این است که آزادی‌های نسبی به دست بیاورد. من واژه‌ها را نسبی می‌گویم که بگویم هیچ چیز مطلق نیست. آزادی‌های عمل نسبی به دست بیاوریم.

ـ جریان‌های مذهبی دکتر مصدق را متهم می‌کنند که آیت‌الله کاشانی را کنار گذاشت و به آن ائتلاف اولیه که داشتند زیاد وفا نکرد.

باوند: از چهار اسفند در واقع این جریان شکل می‌گیرد. وقتی که شاه اعلام می‌کند قصد ترک کشور را دارد و آیت‌الله کاشانی و آیت‌الله بهبهانی و.... و بعد درست در همان تاریخ که آنها به دربار وارد می‌شوند و من خودم شاهد بودم، در این قضیه به عنوان یک دانش‌آموز که رحیمی صحبت می‌کردند و شعبان بی‌مخ آمد و به خانه مصدق حمله کرد. مربوط به ٩ اسفند است که عرض می‌کنم. یعنی عواملی که این کار را کردند قبلا جزو سپاهیان مجمع مسلمانان مجاهد شمس قنات‌آبادی بودند و جزو طرفداران آن گروه. در شرق مسائل شخصی اثرگذار است. عبدالقدیر آزاد می‌گفت دوتا وزیر در کابینه باید از حزب استقلال باشند و وقتی نپذیرفتند به حالت مخالف و قهر رفت. وقتی مصدق به شورای امنیت می‌رفت در هیات همراهش مکی نبود. این را از جانب آقای نازی‌زاده‌کرمانی در مجلس به آقای دکتر مصدق می‌گویم:

تند مرو ای دلیر ره

شاید که خسته دلی در قفای قافله باشد

به آقای مکی هم می‌گویم که:

دوست نباید ز دوست در گله باشد

مرد نباید که تنگ حوصله باشد‌

یعنی به خاطر زمینه اختلاف  مکی مشکلات در جهان‌شرق از لحاظ شخصی شروع می‌شود. در جهان شرق مسائل خصوصی تاثیرگذار است. در خط‌مشی‌های سیاسی این البته حاشیه‌ای است. می‌خواهم بگویم مسائل کوچکی زمینه‌ساز می‌شود و بعد به ترتیب مسائل دیگری به دنبال آن بروز پیدا می‌کند. ولی در هرحال آقای محمود کاشانی سعی کردند به صور مختلف تبرئه کنند یا حتی آقای مصطفی کاشانی بگویند که آیت‌الله کاشانی موافق نبوده. در صورتی که در همان موقع هم آقای مصطفی کاشانی ارتباطاتی با دربار داشته. این را از قول آقای نراقی؟ می‌گویم. ایشان می‌گوید مصطفی کاشانی بارها به ما گفت بیایید سوار ماشین بشویم و به دربار برویم. در یک جریان سیاسی شما ممکن است با دشمنانتان ملاقات کنید.

نمی‌خواهم بگویم نفس ملاقات دال بر این است که خیانت در کار است. اتفاقا در جریانات سیاسی شما می‌توانید با دشمن صددرصد خودتان در یک مقطع زمانی وارد مذاکره شوید. ولی در هرحال نتیجه آنچنان شد که نباید. به هرحال مسائل مالی هم بود که دکترمصدق مقداری خویشتنداری می‌کرد. خب پسر بزرگ ایشان کارچاق‌کنی می‌کردند. واقعیت‌هایی بود مثلا می‌خواستند دکتر شروینی، رئیس اوقاف شود. فرض کنید او نپذیرفت و همه اینها زمینه برخوردهایی را سبب می‌شود که منتهی به موضع‌گیری‌های فاحشی شد یعنی اگر مردم مملکت ما منافع مملکت و تاریخ را نصب‌العین خودشان قرار بدهند و مسائل خصوصی و خانوادگی و دیگران را کنار بگذارند، جامعه می‌تواند به آن هدف مورد نظر برسد.

درهرحال اینها اتفاق افتاده و تاریخ براساس آنچه روی‌داده قضاوت می‌کند. دنبال انگیزه‌ها نمی‌رود که انگیزه‌ها چه بوده که منتهی به چنین نتایجی شده. درهرحال فکر می‌کنم آیت‌الله کاشانی اگر نقش خودشان را ادامه می‌دادند در تاریخ جایگاه ویژه‌ای داشتند. خیلی‌ها به هرحال در سیاست اشتباه می‌کنند.

ـ ما وقتی از آقای سلیمی‌نمین دعوت می‌کردیم قصد داشتیم نماینده تیپ آقای کاشانی باشند. و ایشان گفتند چنین جریانی را نمایندگی نمی‌کنند و کسانی هستند که به کاشانی نزدیک‌ترند. ایشان قائل هستند که خطاهای دکترمصدق بیشتر از آقای کاشانی بوده با این توضیح از ایشان می‌خواهیم بحث خودشان را شروع کنند.

سلیمی‌نمین:  خوشبختانه ما امروز آثار بسیار ارزنده‌ای از منابع دست‌ اول تاریخ داریم. هم خاطرات آقای مصدق و هم خاطرات آقای سنجابی را داریم. اینها هر کدام روایات خودشان را از این عزیزان را بیان کردند و حتی از منظر عناصر موثر در جبهه ملی می‌توانیم به یک جمع‌بندی که در این مساله ایرادات خودشان را پذیرفتند برسیم.

یک موقع شما آقای کاشانی را محکوم می‌کنید به اینکه خویشاوندگرا بودند ولی اگر این خویشاوندگرایی را به آقای کاشانی نسبت بدهیم، آقای مصدق خویشاوند‌گرایی‌شان به مراتب پررنگتر است. گرچه آقای کاشانی، مصطفی کاشانی را از خودشان می‌رانند. داماد آقای کاشانی این روایت را دارد و می‌گوید که خودم شاهد بودم مصطفی را ترد کرد.

حالا آقا می‌گویند اینکه مصدق رئیس شهربانی را از خویشاوندان می‌گذارد که ریاحی تلفن می‌کند و می‌گوید ایشان در کودتای 25 مرداد نقش داشته. این را آقای سنجابی مفصل توضیح می‌دهد که ما پیش مصدق بودیم که ریاحی زنگ زد و گفت ایشان در کودتای 25 مرداد نقش داشته ولی با این وجود او گفت که عموجان، اینها دارند من را

متهم می‌کنند و باز مصدق زنگ می‌زند به ریاحی و می‌گوید ایشان را بگذارید رئیس شهربانی و بعد در کودتای 28 مرداد ایشان نقش کلیدی داشت. یا در سایر بحث‌هایی که عرض کردم. به نظر من اینطور که شما مکی را تخطه می‌کنید صحیح نیست.

آنها ایراد داشتند که طبق گفته داماد مصدق یکسری اسناد در خانه‌ای به نام سدان پیدا شده. آقای متین‌دفتری در خانه سدان اسنادی داشت که جزو حقوق‌بگیران انگلیس بود. آنها ایراد داشتند به مصدق که چرا ایشان را همراه هیاتی می‌آورید که ما داریم می‌رویم دفاع کنیم و یک عنصر کاملا مرتبط با انگلیسی‌ها را می‌آورید.

البته مسائل شخصی هم بعدها نقش پیدا کرد در جدایی مکی. اما این واقعیت‌ها را ندیده نگریم که مصدق بسیار خویشاوندگرا بود، نه قانونگرا و این خویشاوند‌گرایی خیلی از عناصر را از خودش زده کرد. اینها را حالا گفتم چون نمی‌خواهم از منابعی دنبال کنید که متعلق به جناح آقای کاشانی است. نه از منابعی که مربوط به جناح خود آقای دکتر مصدق است. جناب آقای سنجابی خیلی از ایراداتی که به دکترمصدق به طور جدی وارد است را در خاطراتش بیان می‌کند. من یک بحث دیگری دارم.

بعضی از مطالب مطرح شده را به خاطر اینکه آقای کاشانی با زاهدی ارتباط داشته نمی‌خواهم بگویم، این را رئیس مجلسی می‌گوید که کاملا با هماهنگی مصدق روی کار آمده. می‌گوید آقای مصدق، ما می‌خواهیم ایشان زاهدی - را چون تحصن کرده بود از مجلس خارج کنیم. شما دستگیرش کنید و ایشان می‌خواهد کودتا انجام بدهد. ولی مصدق این کار را نمی‌کند و این خلاف واقع است یعنی در واقع رئیس مجلس که توسط فراکسیون مصدق روی کار آمده بعد از آقای کاشانی خودش انتقاد می‌کند نسبت به آقای مصدق که ما این را می‌خواهیم از مجلس بیاوریم بیرون و شما دستگیرش کنید. اما می‌گوید مصدق هیچ کاری نکرد. این را سنجابی هم در خاطراتش عنوان می‌کند و می‌گوید با وجود اینکه می‌دانست نقش او در بحث کودتا دقیقا یک سال قبل از قضیه تحرکات انگلیس با محوریت زاهدی مشخص بود. بعد هم می‌گوید ما داریم این را خارج می‌کنیم و مصدق دستگیرش کند و مصدق این کار را نمی‌کند لذا نسبت دادن اینکه آقای کاشانی با زاهدی ارتباط داشت و مصدق مثلا این نرمی را در مقابل زاهدی نداشت، خلاف واقع است.

من عرض می‌کنم این را نه به نقل از منابع طرفدار آقای کاشانی بلکه به نقل از منابع طرفدار خود آقای مصدق آنچه مسلم است وحدتی در جامعه ایجاد شد که توانست یک نهضت بزرگی را در ایران رقم بزند. مصدق یکسری قول‌ها داد به‌خصوص وقتی که می‌خواست این نهضت شکل بگیرد. به‌خصوص به فداییان اسلام که این هم باز عرض کردم در همان کتاب آقای علی رهنما نیروهای مذهبی بر بستر نهضت ملی هست و هم در سایر آثار دیگر وجود دارد. توافقاتی صورت می‌گیرد که براساس آن اجماعی شکل می‌گیرد.

اینکه مثلا در جلسه‌ای خود دکترمصدق شرکت نمی‌کند و مرحوم دکتر فاطمی درخواست می‌کنند که مبنای ضد نهضت ملی را مثل هژیر و رزم‌آرا ترور کنند، واقعیتی بود که هم مصدق و هم آقای کاشانی از آنها می‌خواستند که عوامل شهره طرفدار انگلیس که مانع نهضت ملی شدن و شکل‌گیری فراکسیون اقلیت در مجلس بود را بزنند و ترور کنند. بعد در مقابل مصدق یکسری تعهدات به آنها داد که ما هم اگر بتوانیم حاکمیت را به دست بیاوریم قوانینی که موردنظر جامعه است و جامعه را آرامش می‌دهد اجرا می‌کنیم. بعدها مصدق روی این مساله پایبند نبود. من روی این زیاد تاکید نمی‌کنم.

بعد که این قدرت ملی شکل گرفت تلاش بسیار وسیعی از جانب بیگانگان صورت گرفت که عوال نفوذی هر کدام در یک جبهه‌ قرار بگیرند. جناب آقای باوند می‌دانند حزب پان‌ایرانیس عناصر بسیار نفوذی طرفدار انگلیس داشت. اخیرا هم این آقای ناصر انقطاع کتابی در آمریکا چاپ کرده باعنوان «پنجاه سال با حزب پان‌ایرانیست» و آنجا می‌گوید که انگلیسی‌ها چگونه در پان‌ایرانیست‌ها نیرو کاشتند. ارتباطات پزشک‌‌پور را با انگلیسی‌ها و ملاقات‌هایی که داشت با خانم لمپتن در داخل گروه محاکمه کردیم. شما ببینید جریانی مثل حزب پان‌ایرانیست به مصدق نزدیکی می شود.

باوند: البته پزشک‌پور نه. شاخه‌ای از جناح آنها...

سلیمی‌نمین: البته پزشک‌پور هم نزدیک شده بود و در کتاب ناصر انقطاع می‌گوید پزشک‌پور برعکس بسیار ابراز تمایل می‌کرد به مصدق و ملاقاتی بین آنها صورت گرفت و می‌گوید چطور شد که پزشک‌پور که هیچ قرابتی با مصدق نداشت تمایل پیدا کرد خودش را به نزدیک کند.

جریانات نفوذی خودشان را به مصدق نزدیک کردند و آمدند و آن جنایت را رقم زدند و در مراسم روضه آقای کاشانی حمله کردند به حوزه ایشان و افرادی کشته نشدند. خب طبیعی است که یک مجتهد که حالا علاوه بر اینکه رئیس مجلس بوده شما به خانه او حمله کنید و به این بهانه که در این مراسم روضه‌خوانی برخی از خطبا، حرف‌هایی علیه مصدق می‌زنند. بریزند و عده‌ای را زخمی کنند و یک نفر هم در آنجا کشته شود این حرکت‌ها از طرف عناصر وابسته به انگلیس که نزدیک شده بودند به مصدق صورت گرفت و طبیعتا اختلاف ایجاد کرد.

عوامل وابسته هم به آقای کاشانی نزدیک شدند. بقایی را من یک عنصر وابسته به بیگانه می‌دانم. شمس‌قنات‌آبادی را یک آدم وابسته به بیگانه می‌دانم. بعدها البته شمس‌قنات‌آبادی رابطه‌اش با مادر شاه خیلی آشکار شد. تاج‌الملوک هم آدم بسیار وابسته‌ای بود این در خاطرات آقای شهید عراقی آمده که می‌گوید ما ایرادات جدی‌ای داشتیم و از ابتدا قنات‌آبادی را آدم سالمی نمی‌دانستیم و یکی از ایرادات جدی ما به تشکیلات خودمان این بود که چرا به شمس‌قنات آبادی اجازه داده شده وارد شود. منتها ایشان آمد و خودش را از فداییان اسلام معرفی کرد و نزدیک شد به آقای کاشانی. خب این آدم نفوذی بیگانه بود، یا خود مظفر بقایی روی نقش عوامل نفوذی در تاریخ باید خیلی تاکید کنید. عناصر نفوذی هم به مصدق و هم به کاشانی نزدیک شدند. خب ضعف این بزرگان هم بود که در تشخیص عوامل نفوذی نسبت به نزدیک شدن به آنها ضعف داشتند.

من جمع‌بندی می‌کنم براساس خاطرات آقای سنجابی. سنجابی یکی از ایرادات آقای مصدق را بحث مجلس می‌دانست و اینکه مجلس با اینکه کاملا در اختیار مصدق بود اما او فقط به خاطر اینکه مبادا بحث اسکناس در مجلس مطرح شود و نماینده نظارت بر اسکناس مکی بود که بیاید و درصحن مجلس بحث اسکناس را مطرح کند، بحث انحلال مجلس را دنبال کرد. این یکی از ایرادات جدی بود که مصدق و در حالی که ریاست مجلس با مصدق همراه است و دیگر آقای کاشانی رئیس مجلس نیست تعطیل کردن مجلس توسط آقای دکترمصدق یکی از خطاهای فاحش او است. اختیارات ویژه یکی دیگر از اشتباهات فاحش بود. بحث در قدرت مانور دادن به حزب توده که مورد انتقاد جدی هم قرار گرفت و آقای سنجابی هم می‌گوید که همه رسیدیم خدمت آقای مصدق و گفتیم که اینقدر مردم را از طریق حزب توده نترسانید.

اینها می‌آیند به مقدسات مردم توهین می‌کنند و شما اجازه می‌دهید قدرتشان را به مردم نشان بدهند و مردم از صحنه خارج می‌شوند. این را دیگر سنجابی می‌گوید به عنوان آدمی که تمایلات مذهبی پررنگ ندارد ولی می‌آید و می‌گوید که وقتی شما به حزب توده اجازه می‌دهید بیایند در میدان، مردم ما مسلمان هستند می‌گوید در جواب من مصدق گفت می‌دانم دارم چه کار می‌کنم. من چند بار سواری گرفتم از حزب توده و این بار هم می‌خواهم سواری بگیرم. این خطاها را مصدق دارد و باید در نظر گرفت. آنچه مسلم است ما باید مصدق را از زبان خودش بشناسیم. خاطرات ایشان هست. شخصیت سیاسی مصدق را نه بیشتر و نه کمتر از آنچه خودش رقم زده باید دید.

مصدق در خاطراتش به نظرم صادقانه برخی مسائل را مطرح می‌کند مثلا آقا را هم در مورد ملی شدن صنعت نفت و هم در مورد تعاملاتی که قبل از دوران ملی شدن صنعت نفت با انگلیسی‌ها دارد. مصدق منتظر این نیست که  یک مبارز بسیار جدی با بیگانه تلقی شود. درحالی که ملت ما در فارس با پلیس جنوب مبارزه می‌کرد خود مصدق می‌گفت من هر دفعه ضیافت داشتم رئیس پلیس جنوب به‌عنوان یک متجاوز و نقض‌کننده حاکمیت ملی‌به این ضیافت می‌کردم.

من می‌خواهم بگویم ای‌کاش در مورد این شخصیت‌های سیاسی ـ تاریخی براساس اظهارات خودشان نه وزنی کمتر از آن‌چیزی که خودشان برای خودشان رقم زدند و نه بیشتر بنویسیم. نه بخواهیم برای اینکه ما یک رهبری دیگری داریم که بهتر از رهبری انقلاب اسلامی عمل کرده نه مصدق اینطور نیست. مصدق آدمی است که می‌خواهد یک زندگی لوکس و اشرافی داشته باشد ولی در عین حال عنصری است که می‌خواهد از منافع ملی و حقوق ملت دفاع کند. آدمی نیست که پیشتاز در عرصه مبارزه باشد. آدمی نیست که خودش بیاید و درحالی که هنوز ملت به میدان نیامدند و یک حرکت ملی شکل نگرفته پیشتازی کند.

نه در حالی که هنوز فرض کنید نهضت ملت در حد استانی است حتی در آن حد هم همراهی نمی‌کند مثلا فرض کنید دلیران تنگستان یا علمایی که در فارس علیه انگلیسی‌ها حکم جهاد دادند. من خواهشی که دارم از خوانندگان این است که به تاریخ مراجعه کنند در مورد بحث‌هایی که بعضی‌ها می‌خواهند به غلط تبدیل به یک مجادله سیاسی بکنند. می‌خواهم بگویم شما دکتر مصدق را از آثار خودش بشناسید. ایراداتش را از زبان یارانش و نه از زبان مکی‌ها که انتقاداتشان خیلی جدی بود بشنوید.از زبان آنها که با مصدق بودند و ماندند انتقادات به را و اجازه ندهید امروز بعضی‌ها پشت دکتر مصدق قایم بشوند.

تهیه و تنظیم: علیرضا شاکر

منبع: هفته نامه مثلث

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸

پیرمرد چشم ما بود-جلال آل احمد

بار اول که پیرمرد را دیدم در کنگرة نویسندگانی بود که خانة «وکس» در تهران علم کرده بود. تیرماه 1325. زبر و زرنگ می‌آمد و می‌رفت. دیگر شعرا کاری به کار او نداشتند. من هم که شاعر نبودم و علاوه بر آن جوانکی بودم و توی جماعت بر خورده بودم. شبی که نوبت شعر خواندن او بود –یادم است- برق خاموش شد. و روی میز خطابه شمعی نهادند و او در محیطی عهد بوقی «آی آدم‌ها»‌یش را خواند. سر بزرگ و تاسش برق می‌زد و گودی چشم‌ها و دهان عمیق شده بود و خودش ریزه‌تر می‌نمود و تعجب می‌کردی که این فریاد از کجای او در می‌آید؟... بعد اولین مطلبی که درباره‌ش دانستم همان مختصری بود که به‌عنوان شرح حال در مجموعه کنگره چاپ زد. مجله موسیقی و آن کارهای اوایل را پس ازاین بود که دنبال کردم و یافتم. 


  بعد که به دفتر مجلة مردم رفت و آمدی پیدا کرد با هم آشنا شدیم. به‌همان فرزی می‌آمد و شعرش را می‌داد و یک چایی می‌خورد و می‌رفت. با پیرمرد اول سلام و علیکی می‌کردم –به معرفی احسان طبری- و بعد کم کم جسارتی یافتم و از«پادشاه فتح» قسمت‌هایی را زدم که طبری هم موافق بود و چاپش که کردیم بدجوری دردسر شد. نخستین منظومة نسبتاً بلند و پیچیده‌اش بود و آقا معلم‌های حزبی –که سال دیگر باید همکارشان می‌شدم- نمی‌فهمیدند «در تمام طول شب، کاین سیاه سالخورده- انبوه دندان‌هاش می‌ریزد». یعنی «وقتی ستاره‌ها یک یک از روشنایی افتادند.» و این بود که مرا دوره کردند که چرا؟ و آخر ما را معلم ادبیات می‌گویند و از این حرف‌ها... عاقبت جلسه کردیم و در سه نشست –پس از حرف و سخن‌های فراوان- حالی هم‌دیگر کردیم که شعر نیما را فقط باید درست خواند و برای این کار نقطه گذاری جدید او را باید رعایت کرد و دانست که چه جوری افاعیل عروضی را می‌شکند و تقارن مصرع‌ها را ندیده می‌گیرد.
  تا اواخر سال 26 یکی دوبار هم بخانه‌اش رفتم. با احمد شاملو. خانه‌اش کوچة پاریس بود. شاعر از یوش گریخته در کوچة پاریس تهران. شاملو شعری می‌خواند و او پای منقل پکی به دود و دمش می‌زد و قرقری به این و آن می‌کرد. و گاهی از فلان شعرش نسخه‌ای بر می‌داشتیم و عالیه خانم رونشان نمی‌داد و پسرشان که کودکی بود دنبال گربه می‌دوید و سروصدا می‌کرد و همه جا قالی فرش بود و در رفتار پیرمرد با منقل و اسبابش چیزی از آداب مذهبی مثلاً هندوها بود. آرام –از سر دقت- و مبادا چیزی سرجایش نباشد.
  بعد انشعاب از آن حزب پیش آمد و مجلة مردم رها شد و دیگر او را ندیدم تا به خانة شمیران رفتند. شاید در حدود سال 29 و 30. که یکی دوبار با زنم سراغشان رفتیم. همان نزدیکی‌های خانة آن‌ها تکه زمینی وقفی از وزارت فرهنگ گرفته بودیم و خیال داشتیم لانه‌ای بسازیم. راستش اگر او در آن همسایگی نبود آن لانه ساخته نمی‌شد و ما خانة فعلی را نداشتیم. این رفت و آمد، بود و بود تا خانة ما ساخته شد و معاشرت همسایگانه پیش آمد. محل هنوز بیابان بود و خانه‌ها درست از سینة خاک در آمده بود و در چنان بیغوله‌ای آشنایی غنیمتی بود. آن‌هم با نیما.
  در همین سال‌ها بود که مبارزة نیروی سوم و آن حزب پیش آمد. از «علم و زندگی» سه چهار شماره‌اش را در آورده بودیم که به کله‌ام زد برای قاپیدن پیرمرد از چنگ آن‌ها مجلس تجلیلی ترتیب بدهیم. مطالعه‌ای در کارش کردم و در همان خانة شمیرانش یادداشت‌هایی برداشتم و رضا ملکی –برادر خلیل- یک شب خانه‌اش را آراست و جماعتی را خبر کرد و شبی شد و سوری بود و پیرمرد سخت شاد بود و دو سه شعری خواند و تادیروقت ماندیم. خیلی‌ها بودیم. علی دشتی هم آن شب پای پرچانگی‌های من بود و رضا گنجه‌ای هم بود که وقت رفتن به شوخی در آمد که «چرا زودتر دم تو را ندیده بود؟» یا چیزی در این حدود. غرض. آن‌چه در آن شب قدرت تحمل جماعتی را به امتحان گذاشت در شماره بعد «علم و زندگی در آمد. با طرحی از صورت پیرمرد به‌قلم بهمن محصص و همین قضیه ضیاعپور را سر شوق آورد که رفت خانة او و ماسکی از صورتش برداشت که همه باید پیش عالیه خانم باشد.
  قبل از این قضایا –سال 27 یا 28- وقتی شاملو «افسانه» پیرمرد را تجدید چاپ کرد- قلم اندازی درست کردم به‌عنوان «افسانه نیما» که در دوسه شماره «ایران ما»ی هفتگی در آمد. آنوقت‌ها هنوز «ایران ما» چنین خالی از همه چیز نشده بود و ما هم هنوز نمی‌دانستیم که جهانگیر تفضلی عادت دارد این و آن را به‌هم بیندازد و کیف کند. یا دست کم تک‌فروشی‌اش را بالا ببرد. کاری که حالا همة روزنامه نویس‌ها یاد گرفته‌اند. اما سرم آمد. یعنی قسمت‌های آخر مطلبم در نیامده بود که پرتو علوی پرید وسط گود و دنبال همان خط و نشانه‌های سیاسی هارت‌وهورت کنان هم مرا و هم پیرمرد را کشید دم فحش. و من که مجادله کننده نبودم همان وقت چیزی به روزنامه نوشتم و عذر خواستم از ادامة «افسانه نیما» که آخر کار رسماً به دفاع از نیما کشیده بود. چون طرف آن مجادله هم پیرمردی بود و گمان کرده بود می‌تواند از این تنها نقطة مشترک وجه شبه کلی بسازد. غافل از آن‌که توی آسیاب هم می‌توان مو را سفید کرد. یادم است در آن قلم انداز دوسه شعرش را تقطبع کرده بودم و نشان داده بودم که این بدعت چندان کفر آمیز هم نیست. و همان افاعیل قدماست که گاهی یکی دوتاست و گاهی چهارتا و نیم. مثلاً خواسته بودم مطلبی را عوام فهم کنم –دنبالة همان بحث با همکاران فرهنگی- و همین مطلب بعدها دست جوان‌ترها افتاد و در دفتر شعری که با «مرغ آمین» پیرمرد شروع شده بود و فرهنگ فرهی در همین راه گامی زده بود. راستش همین جورها بود که مطالب «مشکل نیما» کم کم برایم گشوده می‌شد. چیزی از این قضایا نگذشته بودکه باز پیرمرد به‌دام سیاست افتاد. و نام و امضایش شد زینت المجالس آن دستة سیاسی. و این نه به صلاح او بود که روزبه‌روز پیلة خود را تناورتر می‌کرد و نه مورد انتظار ما که می‌زدیم و می‌خوردیم و صف بسته بودیم و قلم‌های تیز داشتیم. این بود که نامة سرگشاده‌ای به او نوشتم هتاک و سیاست باف و او جوابی به آن داد که برای خودش شعری بود با همان نثر معقد و اصلاً کاری به کار سیاست نداشت که راستش من پشیمان شدم اما جواب او بهترین سند است برای کشف درماندگی او در سیاست و این‌که چرا هر روز خودش را به دست کسی می‌داد. و گرچه ما هر دو از آن پس این دونامه را ندیده گرفتیم –چرا که من اصلاً سیاست را بوسیدم و تکیه گاه او نیز به دست گردش زمانه از گردش افتاد- اما به‌هر صورت نیشی است که روزگاری به‌هم زده‌ایم.
  از این به بعد –یعنی از سال 1332 به بعد- که همسایة او شده بودیم پیرمرد را زیاد می‌دیدم. گاهی هر روز در خانه‌هامان یا در راه. او کیفی بزرگ به دست داشت و به خرید می‌رفت یا برمی‌گشت. سلام و علیکی می‌کردیم و احوال می‌پرسیدیم و من هیچ در این فکر نبودم که بزودی خواهد رسید که او نباشد و تو باشی و بخواهی بنشینی خاطراتی از او گرد بیاوری و بعد کشف بشود که خاطراتی از گذشتة خودت گردآورده‌ای. یا روزگاری برسد که پیرمرد نباشد و از میان همه پیغمبرها، جرجیس میداندار این گود خوش مچران بشود و یک تنه همة شعر را در یک شمارة ناندانی خودش ریسه کند و آن وقت به اعتبار نام و شعر همه آن‌ها بردارد و بنویسد که «نیما با شعر شکسته و غالباً نپخته...» و هیچ‌کس هم نباشد که توی دهنش بزند.
  گاهی هم سراغ هم‌دیگر می‌رفتیم. تنها یا با اهل و عیال. گاهی درد دلی –گاهی مشورتی از خودش یا از زنش. یا دربارة پسرشان که سالی یک‌بار مدرسه عوض می‌کرد و هرچه زور می‌زدیم بهشان بفهمانیم که بحران بلوغ است و سخت نگیرند- فایده نداشت. یا دربارة خانه‌شان که تابستان اجاره بدهند یا نه، یا دربارة نوبت آب که دیر می‌کرد و میراب که طمع‌کار بود... و از این نوع دردسرها که در یک محلة تازه ساز برای همه هست و باز هم دربارة پسرشان که پیرمرد تخم قیام را بدجوری در سرش کاشته بود و عالیه خانم کلافه بود.
  زندگی مرفهی نداشتند. پیرمرد شندرغازی از وزارت فرهنگ می‌گرفت که صرف دود و دمش می‌شد. و خرج خانه و رسیدگی به کار منزل اصلاً به‌عهدة عالیه خانم بود که برای بانک ملی کار می‌کرد و حقوقی می‌گرفت و پیرمرد روزها در خانه تنها می‌ماند. و بعد که عالیه خانم بازنشسته شد کار خراب‌تر شد. بارها از او شنیده‌ام که پدر نیست و اصلاً در بند خانه نیست و پسر را هوایی کرده است... و از این درد دل‌ها ولی چاره‌ای نبود. پیرمرد فقط اهل شعر بود و پسرشان هم تک بچه بود و کلام پدر هم بدجوری نفوذ داشت که دفتر و کتاب و مشق را مسخره می‌کرد. پیرمرد در امور عادی زندگی بی دست و پا بود. درمانده بود. و اصلاً با اداب شهر نشینی اخت نشده بود. پس از این‌همه سال که در شهر به سر برده بود، هنوز دماغش هوای کوه را داشت و به چیزی جز لوازم آن‌جور زندگی تن در نمی‌داد. حتی جورابش را خودش نمی‌خرید و پارچة لباس ازین سرسال تا آن سر در دکان خیاط می‌ماند. بسیار اتفاق افتاد که باهم سر یک سفره باشیم اما عاقبت نفهمیدم پیرمرد چه می‌خورد؟ و به چه زنده بود؟ در غذا خوردن بد ادا بود. سردی و گرمی طبیعت خوراک‌ها را مراعات می‌کرد. شب مانده نمی‌خورد. حتی دست پخت عالیه خانم را قبول نداشت. دهان کلفت‌ها همیشه برایش بوی لاش می‌داد و نوکر هم که نمی‌آوردند. و گنجشگ‌ها و سارها و گربه‌های این پسر هم که باغ وحشی ساخته بود و پیرمرد خیال می‌کرد با هر لقمه‌ای یک من پشم گربه می‌خورد. گاهی فکر می‌کردم اگر عالیه خانم نبود چه می‌کرد؟ خودش هم به این قضیه پی برده بود. این اواخر که در کار مدرسة پسر دیگر درمانده بودند عالیه خانم به سرش زده بود که برخیزد و پسر را بردارد و ببرد فرنگ و دور از نفوذ پدر بگذارد درسخوان بشود یادم نمیرود که پیرمرد سخت وحشت کرده بود و یک روز درآمد که:
- اگر بروند و مرا ول کنند...؟
  و بدتر از همه این بود که همین اواخر عالیه خانم و پسرش هردو فهمیده بودند که کار پیرمرد کار یک مرد عادی نیست.
  فهمیده بودند که به عنوان یک شوهر یا یک پدر دارند با یک شاعر بسر می‌برند. تا وقتی زن و بچه آدم باورشان نشده است که تو کیستی قضیه عادی است. پدری هستی یا شوهری که مثل همه پدرها و شوهرها وظایفی به‌عهده داری و باید باری از دوش خانواده برداری که اگر برنداشتی یا باری بر آن افزودی حرف و سخنی پیش می‌آید و بگومگویی –که البته خیلی زود به آشتی می‌انجامد. اما وقتی زن و بچه‌ات فهمیدند که تو کیستی- که تو در عین شاعری «گوته» نمودن را به خانلری واگذاشته‌ای و قناعت کرده‌ای با این که ناصرخسروباشی یا «کلایست» را بنمایی- آنوقت کار خراب است. چرا که زن و بچه‌ات نمی‌تواننند این واقعیت را ندیده بگیرند که پیش از همة این عناوین تو پدری یا شوهری و آن وظایف را بعهده داری اما حیف که شاعری نمی‌گذارد اداشان کنی. و آن‌وقت ناچارند که هم به تو ببالند و هم ازت دلخور باشند. پیرمرد در چنین وضعی گرفتار بود. بخصوص این ده سالة اخیر. و آن‌چه این وضع را باز هم بدتر می‌کرد، رفت و آمد شاعران جوان بود. عالیه خانم می‌دید که پیرمرد پناهگاهی شده است برای خیل جوانان اما تحمل آن‌همه رفت و آمد را نداشت. به خصوص در چنان معیشت تنگی. خودش هم از این همه رفت و آمد به‌تنگ آمده بود که نمی‌توانست ازش در گذرد و به خصوص حساسیتی پیدا کرده بود که:
- بله، فلان شعرم را فلانی برداشته و برده.
حالا نگو که فلانی آمده و به اصرار شعری از او گرفته برای فلان مجله یا روزنامه. پیرمرد خودش شعر را می‌داد بعد به وحشت می‌افتاد که نکند شعر را به اسم خودشان چاپ کنند یا سروتهش را بزنند. و در این مورد دوم دوبار خود من موجب وحشتش بودم. یک بار در قضیة «پادشاه فتح» که گفتم و بار دوم در قضیة «ناقوس» در «علم و زندگی». خودش که دست و پایش را نداشت تا کاری را مرتب منتشر کند. آن‌هایی هم که داشتند و این کار را برایش کردند –شاملو و جنتی- گمان نمی‌کنم تجربة خوشی ازین کار داشته باشند. و این جوری می‌شد که کارهایش نامرتب در می‌آمد و دربارة او بیشتر جنجال کردند تا حرفی بزنند و او به جای این‌که کارش را شسته و رفته دست مردم بدهد خودش را دست مردم داده بود. یک بار نوشته‌ام که شعر را می‌پراکند –به‌جای این‌که هر دفتری را هم‌چون خشتی سرجایش بنشاند. و این‌جا اذعان می‌کنم که اگر دست و پای «پادشاه فتح» و «ناقوس» را شکسته‌ام به‌قصد این بوده است که گزک تازه‌ای به‌دست ولنگاری معاندادن نداده باشم. و می‌بینید که این‌جوری بود که همیشه نیما را از ورای چیزی یا صفی یا ذوق شخص ثالثی می‌دیدیم. بزرگترین خبط این بود که او خود را مستقیم پیش روی این آینه نگذاشت. همیشه حجابی در میان بود یا واسطه‌ای یا سلسله مراتبی. حتی پناه بردنش به مطبوعات سیاسی آن حزب چیزی درین حدود بود. در پس پردة قدرت آن حزب از توطئه سکوتی که درباره‌اش کردند پناهگاه می‌جست. به‌خصوص که آن حزب با پیری او شروع به جنبش کرد و او که یک عمر چوب خورده بود و طردش بود –حتی از اوراق «سخن» که مدیرش روزگاری به نم‌کردگی او بالیده است- در اوراق مطبوعات آن حزب مجالی یافت و تا آخر عمر در بند این محبت ماند. آخر این هم بود که برادش«لادبن» سال‌ها بود که از آن سوی عالم رفته بود و گم و گور شده بود و هیچ‌کدام خبری از او نداشتند.
  هیچ یادم نمی‌رود که وقتی خانلری از حاشیه دستگاه علم به معاونت وزارت کشور رسید پیرمرد یک روز آمد که:
- مبادا بفرستد مرا بگیرند که چرا شعر را خراب کرده‌ای؟
  البته بازی در می‌آورد. اما در پس این بازی وحشت خود را هم می‌پوشاند. و خانلری که سناتور شد این وحشت کودکانه دوچندان شد. خیلی‌ها را دیده‌ام که در محیط تنگ این خراب شده بر سرکارهای هنری به دیگران حسد می‌برند. حتی گاهی خودم را. اما او دوران حسد را به سر برده بود و به ازای آن وحشت می‌کرد. گمان می‌کرد همه در تعقیب او هستند. این‌طور که می‌نمود یک عمر در «وای بر من» خود زیست.
می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفتة چند
خواب در چشم تر می‌شکند.

نگران با من استاده سحر
صبح می‌خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را
  بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می‌شکند.

نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می‌شکند.

  و زندگی او همین‌طورها بود. من ظهر که از درس برگشتم خبردار شدم که پیرمرد را برده‌اند. عالیه خانم شور می‌زد و هول خورده بود و چه کنیم چه نکنیم؟ دیدم هرچه زودتر تریاکش را باید رساند. و تا عالیه خانم از بازار تجریش تریاک فراهم کند رختخواب پیچش را به کول کشیدم تا سر خیابان –و همان کنار جاده شمیران جلوی چشم همه وافور را تپاندیم توی متکا و آمدیم شهر. تا برسیم به شهربانی روزنامه‌های عصر هم درآمده بود. گوشه یکی از آن‌ها به فرنگستانی نوشتم که قبل منقل منقل کجاست و رختخواب را دادیم دم در ته راهرو و سفارش او را به خلیل ملکی کردیم که مدتی پیش از او گرفتار شده بود و اجازه ملاقاتش را می‌دادند. در همان اطاق‌های ته راهرو مرکزی. ملکی حسابی او را پاییده بود حتی پیش از آن‌که ما برسیم پولی داده بود که آن‌جایی‌ها خودشان برای پیرمرد بست هم چسبانده بودند و بعد هم هر شب با هم بودند. اما پیرمرد نمی‌فهمید که این دست و دل بازی‌ها یعنی چه. تا عمر داشت به فقر ساخته بود و حساب یک‌شاهی و صنار را کرده بود و روز به روز غم افزایش نرخ تریاک را خورده بود. این بود که وقتی رهایش کردند و ملکی به فلک الافلاک رفت شنیدم که گفته بود:
  عجب ضیافتی بود! اصلاً انگار به سناتوریوم رفته بود. به شکلی عجیب رمانتیک گمان می‌کرد زندان بی‌داغ و درفش اصلاً زندان نیست. و همان در سال‌های 31 تا 32 بود که ابراهیم گلستان یکی دوبار پاپی شد چطور است فیلم کوتاهی از او بردارد و صدایش را که چه گرم بود و چه حالی داشت را ضبط کند. دیدم بد نمی‌گوید. مطلب را با پیرمرد در میان گذاشتم. به لیت و لعل گذراند. و بعد شنیدم که گفته بود:
- بله انگلیس‌ها می‌خواهند از من مدرک...
 و این انگلیس‌ها- گلستان بودند که در شرکت نفت کار می‌کرد که تازه ملی شده بود و خود انگلیس‌ها همه شان با سلام و صلوات از آبادان به کشتی نشسته بودند. همیشه همین‌طور بود. وحشت داشت. تحمل معاش گسترده را نمی‌کرد و گاهی حقیر می‌نمود و من همیشه از خودم پرسیده‌ام که اگر پیرمرد در زندگی دچار تنگی نبود و دچار حقارت جزئیات- آن‌وقت چه می‌شد؟ اگر دستی گشاده داشت و بر مسند مجله‌ای از آن خود نشسته بود و دست دیگران را به سوی خود دراز می‌دید. و اگر توانسته بود این تنگ چشمی روستایی را همان در یوش بگذارد و برگردد- آن‌وقت چه می‌شد؟ آن‌وقت خودش و کارش و نتیجه کارش به کجا می‌کشید؟
  هر سال تابستان به یوش می‌رفتند. دسته جمعی، خانه را اجاره می‌دادند یا به کسی می‌سپردند و از قند و چای گرفته تا تره بار و بنشن و دوا درمان و ذخیره دود و دم- همه را فراهم می‌کردند و راه می‌افتادند. درست هم‌چون سفری به قندهار درسنه جرت مئه! هم ییلاقی بود- هم صرفه جویی می‌کردند. اما من می‌دیدم که خود پیرمرد در این سفرهای هر ساله به جست‌وجوی تسلایی می‌رفت برای غم غربتی که در شهر به آن دچار می‌شد. نمی‌دانم خودش می‌دانست یا نه- که اگر به شهر نیامده بود نیما نشده بود و شاید هنوز گالشی بود سخت جان که شاید سال‌های سال عزرائیل را به انتظار می‌گذاشت. اما هر سال که بر می‌گشتند می‌دیدی که یوش تابستانه هم دردی از او را دوا نکرده است. پیرمرد تا آخر عمر یک دهاتی غربت زده در جنجال شهر باقی ماند. یک دهاتی به اعجاب آمده و ترسیده و انگشت بدهان! مسلماً اگر درها را به رویش نبسته بودند و او در دام چنین توطئه سکوتی فقط به تریاک پناه نبرده بود که چنین لخت و آرام می‌کند- شاید وضع جور دیگری بود. این آخری‌ها فریاد را فقط در شعرش می‌شد جست. نگاهش چنان آرام بود و حرکاتش، و زندگی‌اش چنان بی‌تلاطم بود و خیالش چنان تخت- انگار که سلیمان است به تماشای هیکل ایستاده و در تن دیوها نیز قدرت کوبیدن چنان عظمتی را نمی‌بیند. اما همیشه چنین نبود. بارها وحشت را نیز در چشمش خوانده‌ام. به خصوص هر وقت که از خانه می‌گریخت. و آخرین بار که غرش خشم او را شنیدم شبی در لانه خودمان بود. شش هفت سال پیش. شبی زمستانی بود و ارانی و داریوش و فردید و احسانی بودند و شاید یکی دونفر دیگر که پیرمرد هم رسید. کله‌ها گرم بود و هر کس حرف خود را دنبال می‌کرد و چندان گوشی شنوای پیرمرد سر رسیده نبود که به‌هر صورت توقع‌ها داشت. آن‌هم در چنان جمعی. و نمی‌دانم چه شد یا ایرانی چه نیش ملایمی زد که پیرمرد از کوره در رفت. برخاست و با حرکاتی اپرایی چنان فریادها کشید که همه ترسیدیم اما محتوای فریادها چنان استغاثه‌ای بود و چنان تمنای توجهی که من داشت گریه‌ام می‌گرفت. به زحمت آرامش کردیم. و از آن شب بود که دریافتم پیرمرد دیگر درمانده است. دیدم که او هم آدمی است و راهی را رفته و توان خود را از دست داده و آن‌وقت چه دشوار است که بخواهی بروی زیر بغل چنین مردی را بگیری.
  مسخرگی هم از او شنیده‌ام. از مازندرانی‌ها و اداهاشان- از ترکمن‌ها و از قیافه این دوست یا آن خویشاوند و چه خوب هم از عهده بر می‌آمد. حتی گاهی فکر می‌کردم که اگر شاعر نشده بود یا اگر در دنیای گشتاده‌تری می‌زیست حالا بازیگر هم بود. میمیک بسیار زنده‌ای داشت. با این‌همه وقتی کسی یا چیزی یا عددی یا مفهومی از گز آشنای او درازتر بود آن‌وقت باز همان پیرمرد ساده دهاتی بود با اعجابش و درماندگی‌اش. و به همین طریق بود که پیرمرد دور از هر ادایی به سادگی در میان ما زیست و به ساده‌دلی روستایی خویش از هر چیز تعجب کرد و هر چه بر او تنگ گرفتند کمربند خود را تنگ‌تر بست تا دست آخر با حقارت زندگی هامان اخت شد. هم‌چون مرواریدی در دل صدف کج و کوله‌ای در گوشه تاریکی از کناره پرتی سال‌ها بسته ماند. نه قصد سیرو سیاحتی کرد و نه آرزوی نشیمن بلند سینه زیبای زنانه‌ای و نه حتی آروزی بازار دیگر و خریدار دیگری را. هرگز نخواست با کبکة احترامی دروغین این عفریته روزگار عفن ما را زیبا جا بزند و در چشم او که خود چشم زمانة ما بود آرامشی بود که گمان می‌بردی –شاید هم به حق- او سر تسلیم است اما در واقع طمانینه‌ای بود که در چشم بی نور یک مجسمه دور فراعنه است.
  در این همه سال که با او بودیم هیچ نشد که از تن خود بنالد. هیچ بیمار نشد. نه سردردی- نه پادردی- و نه هیچ ناراحتی دیگر. تریاک بدجوری گول می‌زند. فقط یک بار دو سه سال پیش از مرگش –شنیدم که از تن خود نالید. مثل این‌که پیش از سفر تابستانه یوش بود. بعد از ظهری تنها آمد سراغم و بی‌مقدمه درآمد که:
- میدانی فلانی؟ دیگر از من کاری ساخته نیست...
  از آن پس بود که شدم نکیرومنکرش. هر بار که می‌دیدمش سراغ کار تازه‌ای را می‌گرفتم یا ترتیبی را در کار گذشته‌ای پی‌جو می‌شدم. می‌توانم بگویم که از آن پس بود که رباعی‌ها را جمع و جور کرد و «قلعه سقریم» را سرو سامان داد.
  شبی که آن اتفاق افتاد ما به صدای در از خواب پریدیم. اول گمان کردم میراب است. زمستان و دو بعد از نیمه شب، چه خروس بی‌محلی بود همیشه این میراب! خواب که از چشمم پرید و از گوشم- تازه فهمیدم که در زدن میراب نیست. و شستم خبردار شد. گفتم: «سیمین! به نظرم حال پیرمرد خوش نیست». کلفتشان بود و وحشت زده می‌نمود.
  مدتی بود که پیرمرد افتاده بود. برای بار اول در عمرش –جز در عالم شاعری- یک کار غیر عادی کرد. یعنی زمستان به یوش رفت. و همین یکی کارش را ساخت. اما هیچ بوی رفتن نمی‌داد. از یوش تا کنار جاده چالوس روی قاطر آورده بودندش. پسرش و جوانی هم‌قد و قامت او همراهش بودند. و پسر می‌گفت که پیرمرد را به چه والذاریاتی آورده‌اند. اما نه لاغر شده بود و نه رنگش برگشته بود، فقط پاهایش باد کرده بود. و دودودمش را به زحمت می‌کشید. و از زنی سخن می‌گفت که وقتی یوش بوده‌اند برای خدمت او می‌آمده و کارش را که می‌کرده نمی‌رفته. بلکه می‌نشسته و مثل جغد او را می‌پاییده. آن‌قدر که پیرمرد رویش را به دیوار می‌کرده و خودش را به خواب می‌زده. و من حالا از خودم می‌پرسم که نکند آن زن فهمیده بود؟ یا نکند خود پیرمرد وحشت از مرگ را در پس این قصه می‌نهفته؟ هر چه بود آخرین مطلب جالبی که ازو شنیدم. آخرین شعر شفاهی او و او خیلی از این شعرهای شفاهی داشت... هر روز یا دو روز یک بار سری می‌زدیم. مردنی نمی‌نمود. آرام بود و چیزی نمی‌خواست و در نگاهش تسلیم بود. و حالا...
  چیزی دوشم انداختم و دویدم. هرگز گمان نمی‌کردم کار از کار گذشته باشد. گفتم لابد دکتری باید خبر کرد یا دوایی باید خواست. عالیه خانم پای کرسی نشسته بود و سر او را روی سینه گرفته بود و ناله می‌کرد:
- نیمام از دست رفت!
 آن سر بزرگ داغ داغ بود. اما چشم‌ها را بسته بودند. کوره‌ای تازه خموش شده.
 باز هم باورم نمی‌شد. ولی قلب خاموش بود و نبض ایستاده بود. اما سر بزرگش عجب داغ بود!
  عالیه خانم بهتر از من می‌دانست که کار از کار گذشته است ولی بی‌تابی می‌کرد و هی می‌پرسید:
- فلانی. یعنی نیمام از دست رفت؟
  و مگر می‌شد بگویی آری؟ عالیه خانم را با سیمین فرستادم که از خانه ما به دکتر تلفن کنند. پسر را پیش از رسیدن من فرستاده بودند سراغ عظام السلطنه- شوهر خواهرش. من و کلفت خانه کمک کردیم و تن او را که عجیب سبک بود از زیر کرسی در آوردیم و رو به قبله خواباندیم. وحشت از مرگ چشم‌های کلفت را که جوان بود– چنان گشاده بود که دیدم طاقتش را ندارد. گفتم:
  - برو سماور را آتش کن. حالا قوم و خویش‌ها می‌آیند.
  و سماور نفتی که روشن شد گفتم رفت قرآن آورد و فرستادمش سراغ صدیقی که به نیما ارادتی نداشت تا شبی که قسمتی از «قلعه سقریم» را از دهان خود پیرمرد در خانه ما شنید. و تا صدیقی برسد من لای قرآن را باز کردم. آمد: «والصافات صفا...»

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸

کمی و بیشتر از کمی حرف درباره ی جلال آل احمد و نامه هایش به سیمین دانشور

اول از همه بگم عاملی که باعث شد این اباطیل را بنویسم، این است که شروع کردم به خواندن کتابی که شرحش برایتان در ادامه خواهد آمد. از چند سال پیش با جلال آل احمد آشنا شدم. در واقع از خیلی وقت پیش، یعنی وقتی توی مقطع راهنمایی خرخونی می کردیم، یکی از رفیقام کتابی داد بهم. اونوقتها کتاب خون نبودم(حالا یکی نیست بگه مگه الان کتابخونی؟!) گفتم چیه گفت "مدیر مدرسه" جلال آل احمده. اون وقت اولین بار بود که نام جلال آل احمد را می شنیدم. خلاصه سرتان را درد نیاورم. کتاب را خواندم و خیلی هم ازش خوشم اومد. اما پیگیرش نشدم ببینم نویسندش کیه و آیا کتابهای دیگه ای هم داره و اگه داره قابل خواندن هست.

مدتها گذشت تا اینکه از چند سال پیش (یعنی توی سن 17،18 سالگی) نمیدونم چه شد که با جلال آشنا شدم. اول فقط این را دانستم که جلال آل احمد از روشنفکرهای دهه ی 30 و 40 بوده و خیلی هم زمان خودش سر و صدا کرده. خلاصه چشتون روز بد نبینه کم کم شروع کردم به خوندن کتاباش. بدجوری عاشق خودش و نثرش و شخصیت عجیب و بزرگت شدم. نه تنها تمام کتاباش را خواندم، بلکه همه ی مقالات و ترجمه ها و تک نگاری هاش را هم خواندم. انقدر مجذوب شخصیت جلال شده بودم که افتادم روی اینترنت و جستجو کردم هر کس هر چیزی درباره ی جلال گفته بود و یا به کتابش و یا خودش نقدی زده بودم، خوندم. هر مجله و روزنامه و ویژه نامه و مطلبی که درباره جلال می دیدم، می خوندمش. حتی کارم به جایی رسید که رفتم ویژه نامه ی جلال آل احمد را خریدم. رفتم نامه های جلال آل احمد را گرفتم و خوندم. خلاصه انقدر با جلال آشنا شدم که فکر کردم نکنه جلال خودم باشم؟!(چه غلطا) خلاصه خیلی با شخصیت جلال آشنا شدم و حسم و ورابطه ام نسبت به جلال طوری شده بود و هست که با رابطه ی جلال با خلیل ملکی شباهت زیادی دارد. یعنی حالت شاگرد و استاد. البته همین قضیه ، با شخصیت دکتر علی شریعتی هم تکرار شد. اما همان طور که شریعتی شاگرد خلف جلال و افکار او بود، من هم بعد از آشنایی با افکار شریعتی مرحوم، باز رابطه ام را با جلال همان مانند سابق، قوی نگه داشتم.

عکس جفتشون را به دیوار زدم، اما خداییش با عکس جلال خیلی بیشتر حال می کنم. همه ی این اباطیل را به عنوان مقدمه گفتم تا برسم به اصل مطلب. البته گفتنش ضروری بود. چون خواستم بدانید این نوشته ها را نوشته که برای خودش یه پا جلال شناسه!

حرف اصلی ام درباره ی کتاب "نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد" است. این کتاب در 4 جلد به همت آقای مسعود جعفری(خدا پدرش را بیامرزد) گردآوری شده است. این کتاب در چهار جلد گردآوری شده است. کتاب اول تا سوم نامه های جلال و سیمین در سال های 31 و 32 در زمان سفر سیمین به آمریکا است. کتاب اول نامه های سیمین به جلاله. کتاب دوم و سوم، نامه های جلال به سیمینه(جلال هم نامه ی بیشتری نوشت و هم نامه هاش طولانی تر بود). کتاب چهارم نامه های سیمین و جلال در سفرهای کوتاه در سالهای 41 تا 44 هستش. ناشرش ، انتشارات نیلوفر است.

می رسیم به توضیحاتی درباره ی کتاب. اول از همه باید بگم که کسایی که عاشق جلال هستن، بعد از خواندن این نامه ها شاید کارشان به خودکشی! بکشد، پس خیلی باید مواضب باشند.نامه ها پر است از حرفهای عاشقانه. از اتفاقات روزمره. از دردهای فراق یار سفر کرده. آدم باورش نمی شود که جلال با آن شخصیت عصبی و تندمزاجش، مگر می شود چنین حرفهای  عاشقانه ای بزند. بعضی جاها خودش به گریه کردن اعتراف کرده است. من که باورم نمی شد جلال اینقدر رمانتیک باشد.

البته من خواندن این نامه ها را به همه توصیه می کنم. حتی اونایی که اصلا جلال آل احمد و سیمین دانشور را نمی شناسند. چون وقتی این نامه ها را بخوانند چیزهایی یاد خوهند گرفت که به در زندگیشان خواهد خورد. چه الگویی بهتر از جلال و سیمین می توان پیدا کرد؟

و اما می رسیم به روشنفکران. به روشنفکران هم توصیه می شود بخوانند تا بدانند که درعین روشنفکر بودن می توان همسرداری کرد. می توان عاشق دلباخته بود. می توان هم روشنفکر بود و هم خانه ای و زندگی ای را اداره کرد.

نامه ها پر است از نوشته هایی که فقط می توان هنگام خواندن آنها گریه کرد. من خودم هنوز همه ی کتاب ها را نخوانده ام، اما باور کنید که تا همین جا هم که خوندم، خیلی جاها بغض شدیدا گلویم را گرفته و بعضی جاها حتی کارم به گریه کردن کشیده(چه می شود کرد؟!)

نمونه ای از خروار می دهم تا خودتان انشاءالله می گیرید و می خوانید.در کتاب دوم که نامه های جلال به سیمین است، در بخش اول ، صفحه ی 154، انتهای صفحه، جلال این را به سیمین نوشته :"اما اکنون که گویا کمی مسایل روشن شده است من حس می کنم که دیگر احتیاجی به یادداشت ها نیست و چون این یادداشتها مسلما روزی بعد از من منتشر خواهد شد و چون این را هم نمی توانم باور کنم که بعد از تو بروم و مسلما قبل از تو خواهم رفت-این را مسلم بدان- به تو حق می دهم که طبق میل خودت آنها را پاره کن یا اصلاح کن یا هرکاری می خواهی بکن..." .

بعد از خواندن این پیشگویی جلال، فقط اشک بود که از چشمانم جاری شده بود. چون حرف از مرگ جلال به میان آمده بود و من هر وقت حرفی از مرگ جلال به میان می آید ، یادی آخرین عکس جلال در اسالم گیلان می افتم با اون مو و ریش سفید و آن دست بسته و ... . جلال سال 1302 به دنیا آمد و سیمین متولد 1300 بود. سیمین 2 سال از جلال بزرگتر بود. جلال 16 شهریور 1348 فوت کرد(یا کشتنش؟ توصیه می کنم برای فهمیدن آن، کتاب "از چشم برادر" برادر جلال، شمس آل احمد را مطالعه کنید) و  سیمین هنوز در حال حیات است و انشاءالله خدا سالها سایه اش را از سر ملت ایران کوتاه نکند.جلال فقط 46 سال عمر کرد و فقط توی همین مدت کوتاه اینهمه کار کرد. اینهمه کتاب و مقاله نوشت. توی انواع و اقسام حذب ها رفت. کلی مسافرت کرد و وجب به جب کشورش را با چشماش دید. توی همون مدت کوتاه آنهمه سفر جارجه رفت. واقعا آدم وقتی فکرش را می کند سرش گیج میره. آخره چطوری توی این مدت کوتاه این همه کار کرده؟ واقعا فقط می توانم به او حسودی کنم؟ آیا ما هم می توانیم مثل او از زندگی استفاده کنیم؟ بی خود نیست که همسر و دوستان و آشنایانش می گویند همیشه در حال دویدن بود. این را حتی دکتر شریعتی هم گفته است. هیچ وقت پیاده روی آهسته نداشت. راه رفتنش مانند هروله بود. انگار خبر داشت زیاد در این دنیا ماندنی نیست.خدایش بیامرزد ...

والسلام

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸

پروژه ساندیس هراسی

فردا شب در اتاق بیضی کاخ سفید جلسه ای با حضور تعدادی از سران استکبار جهانی برگزار می شود که ما پیش پیش مشروح این جلسه را در زیر تقدیم می کنیم. با سپاس از سرویس ماهواره ای "وبلاگ قطعه 26"؛
هیلاری کلینتون: حیف آن همه دلار که در فضای ساندیس، یعنی ببخشید در فضای سایبر خرج موسوی و خاتمی کردیم.
اوباما: از حلقوم مردم آمریکا بریدیم، ریختیم در گلوی فرقه سبز، آخرش هیچی به هیچی.
شیمون پرز: ما باید به پروژه "ایران هراسی" دامن بزنیم و دنیا را از سانتریفوژهای ایران بترسانیم.
بوش کوچک: سانتریفوژ را ول کن، ما حریف "ساندیس" جمهوری اسلامی نمی شویم!
هیلاری کلینتون: الان معضل اصلی ما سانتریفوژ نیست؛ "ساندیسیفوژ" است.
نتانیاهو: به جای نیروگاه بوشهر، چطور است به کارخانه های ساندیس سازی جمهوری اسلامی حمله کنیم؟!
اوباما: هر غلطی می کنی، فقط روی ما حساب نکن!
بوش کوچک: به نظر من به جای فضای سایبر باید در "فضای ساندیس" با جمهوری اسلامی بجنگیم.
هیلاری کلینتون: آخه چطوری؟
بوش کوچک: به پروژه "ساندیس هراسی" دامن می زنیم و مدعی می شویم در ساندیس جمهوری اسلامی اورانیوم غنی شده وجود دارد و در نی ساندیس هم کلاهک هسته ای جاسازی کرده اند!
هیلاری کلینتون: من فکر کنم ایران دارد از طریق ساندیس بمب اتم می سازد. لذا ما باید برای قاطی کردن حق و باطل و فریب دادن خواص بی بصیرت ایران، کوکاکولای خودمان را مثل ساندیس، بسته بندی کنیم؛ اسمش را هم بگذاریم؛ "کوکاندیس"، حکما "علی مطهری" فریب می خورد و به "مهندس" نامه می نویسد که با خوردن "کوکاندیس"، نظام، سران فتنه را بی خیالی طی می کند و به "احمدی نژاد" گیر می دهد.
بوش کوچک: من فکر کنم اسم این محصول جدید را "ساندیسولا" بگذاریم، بهتر است.
نتانیاهو: "ساندیسولا" تلفظش برای "شیخ" مشکل است؛ همان "کوکاندیس" بهتر است.
اوباما: من با آن حرف بوش مخالفم؛ مگر در نی ساندیس به این کوچکی، می توان اورانیوم را غنی سازی کرد و کلاهک هسته ای گذاشت؟
شیمون پرز: از این جمهوری اسلامی هر کاری بگی، بر میاد.
بوش کوچک: مردم ایران گرسنه اند و به خاطر یک تکه نان می آیند به خیابان.
نتانیاهو: اگر جمهوری اسلامی به مردمش "چلوکباب" بدهد، چی؟
شیمون پرز: هیچی، خشتک همه مان پرچم است و باید روی پروژه "خشتک هراسی" کار کنیم!!
بوش کوچک: "تشتک هراسی"؟!
شیمون پرز: آره، همون!
هیلاری کلینتون: در آن صورت، ما هم در راستای گمراه کردن عناصر دوپهلو، چلوکباب را با مک دونالد قاطی می کنیم.
بوش کوچک: اسمش را چی بگذاریم؟
اوباما: "مک کباب"، یا نه، "مکچلکببسیخلند".
هیلاری کلینتون: شیخ هم تلفظ کرد!!!
بوش کوچک: ما باید به موازات پروژه "ساندیس هراسی" به پروژه "نان هراسی" هم دامن بزنیم!
هیلاری کلینتون: ما در آمریکا باید به پروژه "بربری هراسی" دامن بزنیم و شیمون و باراک به پروژه "سنگک هراسی".
دیوید میلیبند: ما هم در انگلیس دامن می زنیم به پروژه "تافتون هراسی".
سارکوزی: "لواش هراسی" هم با ما.
بوش کوچک: اونجا رو نیگا!
هیلاری کلینتون: این چیه دیگه؟
سارکوزی: غلط نکنم نی ساندیسه!
اوباما: نی سادیس اینجا چی کار می کنه؟
دیوید میلیبند: چه حلال زاده بود!
هیلاری کلینتون: تا نخورده به ملاجمون، پاشو بریم دیوید!!
منبع:رجانیوز

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸