قدر امروز
انسان اساسا و ذاتا میل به چیزهایی دارد که در اختیار ندارد. اگر خداوند به انسان نمی گفت که به میوه ی ممنوعه نزدیک نشو، شاید انسان هرگز به آن کاری نداشت ، و آنرا نمی خورد. ولی همین که خدا خوردن آنرا برای انسان ممنوع کرد ، در انسان میل زیادی برای رسیدن به آن ایجاد شد. این ذات انسان است.
اگر به فردی بگوییم که تو می توانی به تمام نقاط جهان و در تمام خانه ها حضور داشته باشی ، ولی به فلان خانه نرو ، آن فرد در صدد آن بر می آید تا به هر نحو ممکن ، خود را به آن خانه برساند ، با اینکه شاید آن خانه ، هیچ فرقی با خانه های دیگر ، نکند.
پس با چه بخواهیم و چه نخواهیم ، باید قبول کنیم که حسی در انسان وجود دارد که دوست دارد به چیزهایی که در اختیار ندارد و یا از آن محروم شده است ، دست پیدا کند. اما چیزی که وجود دارد ، این است که شدت و ضعف این حس ، در انسان های مختلف ، متفاوت است.
به عنوان مثال ، ما ایرانی ها شدیدا میل و علاقه به چیزهای از دست رفته امان داریم. تا زمانی که استاد و هنرمند و یا هر شخصیت بزرگ دیگری در میانمان هست ، قدر آن را نمی دانیم و وقتی که فوت کرد و از بینمان رفت ، تازه میشینیم سر قبرش و براش گریه می کنیم یا تا اونجا که یادمون بمونه ، هر سال برای او ، سالگرد می گیریم.
ما در عصر معاصر و یا در زمان حال ، افراد و شخصیت های بزرگی داریم که می توانیم رو در رو با آن ها مصاحبه داشته باشیم و از نظرات و اندیشه های آن ها استفاده کنیم ، ولی ما اینکار را نمی کنیم. دست هر کسی را که نگاه می کنی ، کتابی در مورد داریوش و اسکندر و .. پیدا می کنی. من نمی گم که نباید از آن ها اطلاع داشت ، ولی این مشروط به آن است که کسی علاقه به مطالعه داشته باشد و برای آن زمان بگذارد و کتاب های مختلف را مطالعه کند ، ولی کسی که سالی یک بار کتاب در دست می گیرد ، آیا بهتر است که آن کتاب ، "قرآن" ، "مثنوی معنوی" باشد یا کتابی درباره ی داریوش؟ آخه چه بدرد تو می خوره که داریوش چه گفته یا چیکار کردی؟ آیا ما باید کتابی بخوانیم که در عصر معاصر نوشته شده باشد و یا کتابی که هزاران سال پیش نوشته شده باشد؟ آیا ما باید حرف هایی بزنیم و بشنویم و بخوانیم که درباره ی دردهای امروزمان است و یا درباره ی چیزهایی صحبت کنیم که هزاران سال از قدمت آن می گذرد و دیگر پرداختن به آن ها ، دردی را دوا نمی کند؟
این کاملا مشخص است که ما باید بیشتر کتاب های عصر معاصر را بخوانیم و بیشتر ، درباره ی این کتاب ها تفکر کنیم. بیاییم قدر کتاب ها و انسان هایی که در کنارمان زندگی می کنند را بدانیم ، قبل از آن که ، آن ها را از دست بدهیم.
مردی به نام جلال آل احمد
گفتن از مردی به این بزرگی کاری بس سخت و دشوار است. اولین نقدی که باید بیان کنم این است که چرا از کودکی و جوانی جلال کم گفته شده است. چرا همه از دوران میانسالی جلال صحبت می کنند. در صورتی که به نظر من دوران نوجوانی و جوانی جلال از اهمیت زیادی برخوردار است ولی کمتر به آن پرداخته شده است.
شاید مهمترین دلیل آن این است که خانواده ی جلال مخصوصا سیمین دانشور (همسر جلال) و شمس آل احمد(برادر جلال) که جلال را بیشتر می شناسند ، کمتر درباره ی آن صحبت کرده اند. البته آقای شمس آل احمد در کتاب "از چشم برادر" واقعا بیوگرافی جالب و پر فایده و مفیدی درباره ی جلال نوشته اند، شاید به جرات بتوانم بگویم تنها جایی که می توان درباره ی کودکی جلال مطالبی بدست آورد ، همین کتاب است. با اینکه به طور کامل به آن پرداخته نشده است ، اما قابل تقدیر و ستایش است. در کتاب "از چشم برادر" آقای شمس خیلی سعی کرده اند ، فقط این را به خواننده برسانند که جلال ، "فوت" نکرد بلکه به "قتل" رسید. برای همین همه جای کتاب ، ردی از این قضیه وجود دارد. البته این که آیا جلال فوت کرد ویا به قتل رسید ، به نظر من کاملا مشخص است.مخصوصا با اطلاعاتی که آقای شمس در آن کتاب داده اند ، جای هیچ شکی وجود ندارد که جلال به دست ساواک به قتل رسید.
خب ، نزدیک بود از بحث خارج شویم. برگردیم سر اصل موضوع . هیچ کس نمی تواند تاثیر کودکی افراد ، در شخصیت آن ها در آینده را انکار کند. جلال نیز در خانواده و محیط و در دورانی پرورش پیدا کرد که شخصیت بس عمیقی بر روی او گذاشت.
جلال در خانواده ی مذهبی خیلی متعصبی به دنیا آمد. پدر او روحانی بود. برادر بزرگش یک روحانی بود که به دلایل خاصی به عراق فرستاده شده بود و در آنجا توسط وهابی ها به قتل رسد. دادماد خانواده اشان ، یک روحانی بود که در یکی از روستاهای قزوین زندگی می کرد. همه ی اینها را گفتنم تا بدانید جلال در یک خانواده و محیط مذهبی به دنیا آمده است.
اما همین مذهب که می توانست تاثیر خوبی بر روی جلال بگذارد، تاثیر بدی بر روی جلال گذاشت. شاید بپرسید "یعنی چه؟" ، حالا گوش کنید تا بگویم. مقصر اصلی کسی نبود جز پدر جلال. پدر جلال خیلی علاقه داشت جلال ، یک روحانی شود. اما نمی دانست که جلال شخصیت دیگری را در ذهن می پرورد. پدرش در دوران نوجوانی او را به نجف فرستاد تا دوران طلبگی را در آن جا در کنار برادرش بگذراند.
اما طولی نکشید که جلال برگشت. البته با دست خای نیامد. باید سوقاتی برای پدرش بیاورد. آن سوقاتی چیزی نبود جز، ترجمه ی "عزاداری های نامشروع" که از زبان عربی ترجمه کرده بود. جلال کسی نبود که چنین چیزی را چاپ کند ، اما او این کار را کرد . من به او حق می دهم که چنین کاری را انجام داد. او از دین سرخورده شده بود و اگر این کار را نمی کرد ، عجیب بود. او باید به پدرش می فهماند که کاری که با او کرده بود ، اشتباه بوده ، البته بعدها از پدرش به خاطر ترجمه ی آن جزوه معذرت خواهی کرد. نباید گفت که پدرش کار اشتباهی کرده است ، بلکه او نتوانسته است فرزندش را بطور صحیح با دین آشنا کند. بعضی از پدران ، دوست دارند بچه های خود را مذهبی بار بیارند، اما نمی توانند این کار را انجام دهند. میخواهد فرزندش نماز بخواند ، برای این بهش می گوید اگر نماز بخوانی فلان قدر بهت پول می دم ، یا فلان چیز را برایت می خرم . پدری که این کار را می کند نمی شود گفت که مثلا "پدر بد" ی است . بلکه این پدر ف خوبی فرزندش را می خواسته اما نتوانسته آن را به خوبی به کودکش انتقال دهد.
پدر جلال هم دقیقا این طور بود. دوست داشت پسرش را روحانی کند ، اما با "زور" . اشتباه دیگری که این پدر کرد ، این بود که نمی دانست جلال برای خود فکرهای دیگری کرده است و می خواهد طور دیگری زندگی کند.
جالب این است که این جزوه ، خیلی سریع توسط بازاری ها جمع آوری و سوزانده شد. اما با این حال ، زهر خود را ریخت. جلال در یک محله در جنوب تهران به دنیا آمد. همیشه به این فکر می کردم که اگر جلال در یک خانواده ی مرفه بدنبا می آمد چه تغییراتی با این جلالی که ما الان می شناسیم ، داشت.
او از دوران نوجوانی یاد گرفت که باید روی پای خودش بایستد. هر چه در کودکی و نوجوانی او رخ می داد ، بعدها در جای جای داستان های او از آن ها استفاده کرد.
یادی از جلال آل قلم
موضوع بحث این است که ما چرا داریم چیزهایی که باید به آن ها ارزش و اعتبار بدهیم ، فراموش می کنیم. آخر تا به کی باید منتظر بود. آنقدر سرگرم زندگی و کلاه سر دیگران گذاشتن هستیم که دیگر یادمان رفته است که آدم هایی بوده اند که کل عمر خود را سرگرم مبارزه و علم آموزی کرده اند. آیا ما نباید از آن ها یادی کنیم؟ آیا نباید درباره ی آن ها صحبت کنیم؟
هنوز حرفم را تمام نکرده ام، میدانم که خیلی ها می گویند "برو بابا تو هم حال و حوصله داری. نفست از جای گرم بلند میشه ها ! برو بیرون ببین گوجه کیلویی چنده! " . خب گیریم حرف شما درست و نفس من از جای گرم بلند میشه ، اما آیا تو که نفست از جای سرد بلند میشه و میدونی گوجه کیلویی چنده ، نباید یه ذره ، فقط یه ذره اندازه ی یه نخود ، دست از این زندگی لعنتی که همه را سرگرم خودش کرده بکشی و به چیزهای دیگه فکر کنی.
باورم نمیشه. باور کنید باورم نمیشه. چی باورم نمیشه؟ پس گوش کن تا بهت بگم. 18 شهریور ، سالروز وفات عالم و دانشمند ، روشنفکر بزرگ ایران و مبارز حقیقی این مرز و خاک یعنی "جلال آل احمد" ، رفتم سر قبرش توی مسجد فیروز آبادی شهر ری. باورم نمی شد که در اون قبرستون بسته باشه. از بالای درش پریدم و رفتم تو . دیدم حتی یه نفر هم بالای قبرش دیده نمیشه. یعنی نه تنها یکی از مردم ، بلکه حتی یکی از اقوامشم اونجا نیست. گفتم عجب! ببین کار دنیارو ، که حتی آدمهای به این بزرگی رو هم از یاد ما برده.
نشستم سر قبرش ، یاد "سنگی بر گوری" نوشته ی جنجالی جلال افتادم. گریه کردم. گریه کردم. آنقدر گریه کردم که از خودم پرسیدم آیا من برای از دست دادن عزیزترین افرادم هم اینقدر گریه می کنم؟
من نمیگم ما باید مرده پرست بشیم. نه . من میگم نه افراط کنیم ، نه تفریط . نه اینکه کل عمرمون را صرف رفتن به سر قبر دیگران کنیم و نه اینکه آن ها را کلا فراموش کنیم. تو اگه رفتن به سر قبر دیگران راکرده پرستی میدونی ، بدون. من بهش میگم تجدید عهد و پیمان. وقتی که من از زندگی برای چند ساعت دست می کشم و به مزار جلال می رم ، تجدید قوا و نیرو می کنم. میرم اونجا یاد تمام حرفهاش که توی کتابهاش یا نامه هاش خوندم می افتم. بهش میگم سعی می کنم کارهایی که تو توی عمر اندک 46 ساله ات نتوانستی انجام بدهی ، من انجام بدهم و راه تو را ادامه دهم.
آخر داریم چه کار می کنیم و به کجا می خواهیم برسیم. من از خانم "سیمین دانشور" و "شمس آل احمد" و تمام خویشاوندان و دوستان جلال مانند آقای " خبره زاده" و ... انتقاد دارم و آن هم این این است که شما برای شناخت جلال به این ملت چکار کرده اید؟ آیا کمکاری نکرده اید؟ بله ، خب آقای شمس کتاب "از چشم برادر" را چاپ کرده و خانم دانشور کتاب "غروب جلال" ، ولی آیا برای شناخت جلال با آن شخصیت بزرگ فقط نیاز به همین کارهای اندک است.
یکی از ناشران پیدا نمی شود که به این کتابهای جلال سر و سامانی دهد. ببینید برای کتابهای امام(ره) و شهید مطهری و دکتر شریعتی و ... چکارها کرده اند. از آن ها یاد بگیرید. آمده اند تمام کتابهایشان را یک ناشر بصورت کاملا منظم و مرتب با یک جلوه ی ویژه چاپ کرده اند.
اما بیایید کتابهای جلال را نگاه کنید. هریک را یک ناشر، به یک صورت و به یک فرم دلخواه چاپ کرده است. بعضی از کتابهایش که اصلا پیدا نمی شود و یا کم است. من از یک ناشر که عشق به این آب و خاک و این ایران عزیز دارد و قدر و منزلت این نویسنده بزرگ را میداند ، تقاضا دارم تا بیاید و تمام کتابها،مقالات،سفرنامه ها، داستان ها ، نامه ها ، و یادنامه ها و حرف هایی که دیگران درباره ی جلال زده اند را بصورت مرتب و در یک مجموعه ی شکیل و زیبا، چاپ کند و در سراسر ایران پخش کند تا کاری کرده باشیم در خور لیاقت آن مرحوم. کاری که همسر و برادرش و دیگران نکرده اند و بنظر میرسد در آینده نیز نخواند کرد.
هر طور فکر می کنم باورم نمیشود که جلال که در سال 1302 بدنیا آمد و در سال 1348 از دنیا رفت ، یعنی فقط 46 سال عمر کرد، چگونه توانسته است که این همه فعالیت در زندگی اش انجام دهد. آخر مگر می شود؟ این همه کتاب و مقاله و این همه سفر . او وجب به وجب ایران عزیز را گشته است و هر کجا که بوده است خاطره ی خوشی از خود بجای گذاشته است. او کشورهای زیادی از جمله عربستان،شوروی،فرانسه،عراق،اسراییل ، آمریکا و کشورهای زیادی از اروپا را گشته است. او مانند سالکی است که بجای اینکه در کنج خانه خودش را محبوس کند ، در دل جامعه و مردم بود وخودش را مسؤول می دانست. تمام زندگی اش با مبارزه همراه بود. مبارزه را خوب آموخته بود و می دانست چگونه دشمن را به خاک بمالد. قلمش صلاحش بود و با همان قلم کاری کرد که هیچ شمشیری نمی تواند از پس آن بر بیاید. جلال مسلمان مرد. اما یک مسلمان واقعی.نه مثل من و تو که از وقتی به دنیا می آییم در گوشمان اذان می گویند و وقتی به سن نوجوانی رسیدیم برای پول تو جیبی نماز می خوانیم. و وقتی جوان شدیم نمازمان مثل حرکاتی که یک ورزشکار برای گرم کردن بدنش انجام می دهد ، است، و بغیر از ارزش فیزیکی ارزش دیگری ندارد و وقتی پا به سن گذاشتیم نماز و روزه یادمان میرود. نه عزیز. ما مسلمان نیستیم ما "مسلمان نما"ییم. مسلمان واقعی کسی مثل جلال است که از "بی دینی" به "اسلام" آنهم مکتب "شیعه" می رسد. وقتی نوجوان است پدرش به زور او را به نجف میفرستد تا او را آخوند کند ولی جلال هنوز چند ماه نگذشته بر می گردد و جزوه ی "عزاداری های نامشروع" را چاپ می کند تا به پدرش بفهماند که "او" با دیگران فرق می کند. تا به پدرش و دیگران بفهماند من برای رسیدن به دین واقعی خودم تلاش می کنم و به آن میرسم نه با زور. بعد نمار را کنار می گذارد و یا اگر می خواند بدون مهر می خواند. همین آدم بعد از گذشت چند سالی، کارش به جایی رسید به حذب توده پیوست . بعد از چند سال به مکه رفت و از آن سفر "خسی در میقات"را نوشت و بعد از عمری ، یک مسلمان واقعی مبارز مرد.
آره عزیزم! این است مسلمان. بعضی ها می گویند جلال کمونیست است. می گوییم چرا؟ میگویند چون به "حزب توده" رفت. برای همین جلال بی دین است. لازم است به این افراد تذکری دهم تا از این جهالت خارج شوند.
در زمان جلال ، حذب توده تنها حزبی بود که جوانان می تواستند عضو آن شوند و در آن برای کشورشان مبارزه کنند. جلال هم یکی از آن افراد بود. اما باید متذکر شوم که حذب توده ، در آن ابتدا همان حذبی نبود که ما الان می شناسیم ، بلکه یک حذب کاملا ملی و کارگر بود. یعنی فقط برای مصالح این کشور مبارزه می کرد. تا اینکه کم کم مشاهده شد این حذب زیر نظر استالین و به نفع منافع شؤروی هدایت میشود. نتیجه ی آن هم این شد که جلال و یارانش به محض مطلع شدن از این موضوع از آن انشعاب کردند. پس همه بدانند که جلال وارد حذب توده ای شده بود که هنوز "ایرانی" بود و وقتی آن حذب به ایران خیانت کرد ، او نیز به آن پشت کرد.
خب ، حالا تو هنوز جلال را کمونیست میدانی؟
سیمین دانشور همسر جلال دیگر پا به سن گذاشته و پیر شده است. کاش آن ها صاحب فرزندی می شدند تا تمام این حرف ها به نسل بعد از جلال منتقل می شد . ولی ندارند. نتیجه اش این می شود که کسی پیدا نمی شود تا حقایق را بگوید و هر کس نسبت به سلیقه و دانش اندک خود ، حرفهایی را می زند که بعضا از روی بغض است و واقعیت ندارد، مثل این حرف که "جلال، بی دین بود."
من اگر عمری باقی بود و وقتی بود تمام دوران زندگی جلال را در سلسله مقالاتی گرد می آورم تا این باری که روی دوش خودم احساس می کنم از دوش خود بردارم و در حد دانش اندک خود از "او" به دیگران آگاهی دهم و جلال را به مردم کشور خودم یا شاید مردم جهان ، بهتر بشناسانم.
اگر جملات غلط املایی و دستوری دارند ، به بزرگی خودتان ببخشید، زیرا من اولین بار است که نوشته ای را در وبلاگ قرار میدهم.
در آخر ، فقط می خواهم بگویم قدر این عالم روشنفکر مبارز یعنی "جلال آل احمد "را بیشتر بدانیم و نگذاریم تا یادش از ذهن ها پاک شود. صلواتی را نصار روح پاک آن "شهید" کنید.
نظرات ()