نون و القلم

"و تاثیر قلم صلاح و فساد مملکت را کاری بزرگست و خداوندان قلم را که معتمد باشند عزیز باید داشت" - خیام

خسی در میقات

چون روشنفکر جماعت در ین ماجراها دماغش را بالا میگیرد و دماغش را جمع می کند که "سفر حج؟ مگر جا قحط است؟" غافل از اینکه این یک سنت است و سالی یک میلیون نفر را بیک جا می خواند و بیک ادب وامیدارد. وآخر باید رفت و بود و دید و شهادت داد که از عید ناصرخسرو تا کنون چه فرق کرده یا نکرده...
دیگر اینکه اگر اعتراف است یا اعتراض یا زندقه یا هرچه که می پذیری ، من درین سفر بجستجوی برادرم بودم - وهمه ی آن برادران دیگر- تا بجستجوی خدا. خدا برای آنکه معتقد باو معتقدست همه جا هست
خسی در میقات - جلال آل احمد

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٤

کتاب جاپای جلال

یاسمی وقتی کلاس چهارم دبستان بود، به صورت اتفاقی با جلال آشنا می شود. لطف جلال به احمد زیاد رسیده و بابت همین لطف چند باری به خانه او رفته بود. یاسمی ماجرای آشنایی اش را با جلال این طور تعیف کرد: "من چهارم ابتدایی بودم. خانواده ما دام دار بودند. اوس عبدالله حافظی با ما رفت و آمد خانوادگی داشت. سال 1347 بود. اوس عبدالله به ما گفت که جلال کمی شیر می خواهد و قرار شد این شیر را من ببرم. به من گفتند جلال از سمت دریا می آید و مشخصات ظاهری اش چنین و چنان است. به جلال هم مشخصات ظاهری من را گفته بودند. بعدا فهمیدم جلال عادت داشته به پیاده روی و معمولا از خانه اش در کنار دریا پیاده می رفته تا بازارچه و بر می گشته. وقتی آمد، شناختمش. او هم مرا با یک طرف شیر در دست پیدا کرد. پالتوی بلندی پوشیده بود و شلوار سفید. به نظرم قدبلند آمد، با کلاهی روی سرش. کیف مدرسه دست راستم بود و ظرف شیر دست چپ. به ما یاد داده بودند تا وقتی بزرگ تر به سمت شما دست دراز نکرده، شما نباید با او دست بدهید. ولی ادب حکم می کرد من برای دست دادن احتمالی جلال آماده باشم. به همین دلیل کیفم را گذاشتم بین دو پایم، تا دست راستم آزاد باشد. جلال جلو آمد. اتفاقا دستش را دراز کرد و با من دست داد. از این کار من گویا خوشش آمد، که پرسید چرا کیفم را گذاشتم پایین. من توضیح دادم: "برای اینکه رسم ادب به بزرگتر اقتضا می کند که آماده دست دادن باشم؛ ولی دستم را اول دراز نکنم. " دوستانم هم کمی آن طرف تر ایستاده بودند و بازیگوشی می کردند و صدایم می زدند که من هم زود بروم و قاتی بازی شان بشوم. جلال از جواب من خوشش آمد و انگار تعجب کرد.پرسید:"اسمت چیست؟ گفتم:"احمد." گفت:"من هم جلال آل احمد هستم. احمد! یک سوال از شما بپرسم؟" گفتم : "بفرمایید" پرسید:"احمد جان! از دست چه چیزی نمی شود فرار کرد؟" خوب، من سال 1341 پدرم را از دست داده بودم و کمبودش را در خانواده خیلی احساس می کردم. همان روزها هم یک نفر در منطقه از دنیا رفته بود و من یادم بود. جواب دادم:"آقا! از دست مرگ نمی شود فرار کرد." از جواب من خوشش آمد و خندید. گفت:"راست گفتی، از دست مرگ نمی شود فرار کرد؛ ولی به دنیا آمدن و مردن برای همه هست. جزء زندگی است. اما احمد جان! از دست علم نمی شود فرار کرد. علم هرجا باشد، بالاخره انسان را پیدا می کند. یاد بگیر و به هم کلاسی هایت هم یاد بده که علم را به زحمت و دردسر نیندازند، که بیاید سراغ شما. شما بروید سمت علم." این حرف جلال آن موقع در من خیلی اثر کرد.
کتاب جای پای جلال – نوشته مهدی قزلی – شرکت انتشارات سوره مهر – صفحه 147


  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ دی ۱۳٩۳
تگ ها :

میدان معلم طالقان

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ دی ۱۳٩۳

به بهانه زادروز جلال آل احمد

تونیستی که ببینی..
به بهانه زادروز جلال آل احمد

نویسنده: غلامرضا امامی

زینهار به کلام تخم کین مپاش
بلکه بذر محبت
زینهار که کلام را به دروغ نیالایی
ای کاتب بشارت ده به زیبایی
و نیکی و برادری و سلامت...

جلال آل احمد


در کلام ماندی و کلمه پراکندی، بار امانت به دوش کشیدی، بر این خاک پاک بذرها افشاندی که نهالی شد که غنچه یی شد و گلی... سفر درازی بود از دانه به گل...
ریشه در زمین گستردی و شاخه رو به اسمان پاک دانایی... و سایه بان بودی و سایه گستردی خستگان راه را...
در پی جهانی بی جنگ برآمدی به جد و به جان... شوری در سر داشتی، شوقی در دل و در دل ها جای گرفتی...
خانه ات مامن همه بود و بانویت پناه همه ... اکنون نیستی که ببینی خانه ات خالی شده، نوشته هایت پراکنده، کتاب ها و یادداشت هایت در کارتن ها این سو و آن سو...

تو نیستی که ببینی از برخی گفته هایت که گل می بارید حالاتوسط برخی چوبی شده است و علمی... دشنه یی و دشمنی.

تو نیستی که ببینی، دخترکان کور می شوند ودر بازار موصل، زنان به زنجیر کشیده می شوند و همچون بردگان به فروش می رسند.

تو نیستی که ببینی و سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت...

جانیان جهل و جنون در دنیا چه خروش و خشم و خشونتی به راه انداخته اند..
جهان را تیره ساخته اند...

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین، به آن تبسم مهر
به آن نگاه پرآفتاب می نگرند
تمام گنجشکان که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند.

جلال:
تصویری که از تو به نمایش درمی آید نیستی و نبودی، زینت المجالس نبودی و نشدی،
بنده ی سکه و درم و دینار نشد ی و نبودی، چه چهره دژمی از تو این روزها نقاشی می شود...
چه سینه ها که سپر می شود، چه جیب ها پر و چه جبین ها درهم و چه چشم ها برهم...
جلال:
متبرک باد نام تو که زیبایی و زندگی و شادی را برای همه می خواستی و گفتی:
کلمه در دل کاتب بود و کند بر پای و شور در سر چنین بود که کاتب قوت یافت...
و تو در کلام قوت یافتی اما نیستی که ببینی برخی به ستایشت ایستا د ه اند
و گروهی هر آنچه ستم می بینند دشنامی نثارت می کنند...

جلال: زادروزت مبارک، به روزگاران اما:
تونیستی که ببینی ...

< روزنامه اعتماد- شمار ه 3114 >

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ دی ۱۳٩۳

خاطره ای از شهداد

رفته بودیم کویر شهداد. شهر شهداد جمعیت زیادی نداره. اولین جایی که رفتیم، امامزاده زید شهداد بود. وقتی از درب خروجی بیرون رفتیم و داشتیم سوار ماشین میشدیم، چشمم افتاد به پبرمردی که روی یک صندلی در میدان روبروی امامزاده نشسته بود. کمی که باهاش صحبت کردم، فهمدیم پیرمرد کسی است که مجسمه وسط میدان را از روی عکسی از او که در حال نواختن طبل است، درست کرده اند. حال و روز خوشی نداشت و می گفت مریض است و فقط از ما خواست که دعایش کنیم. چند عکسی از او و مجسمه گرفتیم و خداخافظی کردیم. وقتی سوار ماشین شدیم، یکی از بچه ها به راننده اتوبوس گفت بایستد تا مقداری میوه به او بدهد. وقتی داشتیم دور میشدیم، برایمان دستی تکان داد و لبخندی شیرین بر لبهایش نقش بست. مجسمه ای از او در مهمترین میدان شهر است و او زندگی غریبانه ای داشت. روزگار غریبیست ...

  
نویسنده : علی محمودی ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ دی ۱۳٩۳
تگ ها : شهداد

← صفحه بعد